<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های چارمو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@charmolipi</link>
        <description>ساکن سیاره رنج.اینجا مینویسم از داستان خیالی که شبیه واقعیته.شایدم برعکس</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 00:22:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1009918/avatar/1hYfLB.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>چارمو</title>
            <link>https://virgool.io/@charmolipi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مقایسه</title>
                <link>https://virgool.io/@charmolipi/%D9%85%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D9%87-vfqqmx61l4ar</link>
                <description>مقایسه مقایسه مقایسه این واژه لعنتی که کل افکار من رو بهم میریزه  این حس مزخرف که میدونم چقدر غلطه و ساعت ها میتونم براتون دلیل بیارم که نباید خودتون رو مقایسه کنید ولی مثل یه خفاش تو ذهنم نشسته و منو درگیر خودش میکنه یه خفاش سیاه که منو از دوست داشتن خودم دور میکنه  باطن من رو با ظاهر ادم ها میسنجه  یه وقتایی البته لنگره  مثلا اینکه امروز میتونم بگم هیچ غلطی نکردم و مقایسه باکسی که به همه کاراش رسیده  این تلنگر رو به من میزنه که هی! پاشو و از گونی سیب زمینی بودن دست بردار و این خوبه فردا میخوام از گونی سیب زمینی بودن دست بردارم</description>
                <category>چارمو</category>
                <author>چارمو</author>
                <pubDate>Mon, 27 Dec 2021 01:31:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای دهل</title>
                <link>https://virgool.io/@charmolipi/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D9%84-xmuvu1mm8biv</link>
                <description>رفتم مصاحبه  محیطش دوستانه و خوب بود و یاد شرکت قبلیمون افتادم بعد رفتم داخل دفتر برای مصاحبه  رئیسشون اول یه مدلی که خوشم نیومد گفت رشتت یه چیز دیگش کارآموزی تولید محتوا رفتی الان سئو چیشد یهو و اینا؟ و من اینجوری بودم که وات د فاک؟؟؟دوست داشتم! ولی خب مودبانه گفتم من آدم چند پتانسیلی هستم  و بعد حرفمو قطع کرد و گفت نه اخه این چیزایی که تجربه کردی هیچ ربطی به هم ندارن و من باز اینجوری بودم که خب بزار کلامم منعقد بشه! ولی باز مودبانه تر ادامه دادم داشتم عرض میکردم من حرفه های زیادی رو دوست دارم و رشته دانشگاهم یه بخشی از این علاقس که بی ربط هم نیست برای جایی که قبلا کارآموز بودم! ولی خب الان بعد از تست یه سری حرفه ها متوجه شدم  تو این زمینه علاقه دارم  بعد چند تا سوال درباره سئو پرسید که بلد نبودم یکم با فرم استخدام ور رفت و درباره دانشگاه و آفیس و این چرتو پرتا پرسید بعد گفت شما سوالی ندارید؟ و من سوال کردم یه روز کاری برای این جایگاه چطور میگذره و اینکه موفقیت شغلی در این زمینه بنظرتون چیه؟ و باز مثل قاشق نشسته بین  بین دوجمله پرید وسط حرفم که من هنوز تو صحبتام به جایگاه شما نرسیدم (خنده) و من کل تایم مصاحبه اینجوری بودم که خب مرض:) علاوه بر اینکه جواب سوالام رو نداد گفت خیلی پایه ات ضعیفه  منم گفتم خب اومدم کار اموزی که یادبگیرم اونم گفت.تو دانشگاه میرن دانش یاد میگیرن میان کار آموزی تجربه میکنن  حالا اگه میخوای یه هفته بیا اینجا بهت سوپروایزر سرفصل بده یادبگیری اگر اوکی بودی تازه کارآموزیت شروع بشه  بین حرفامونم گفت شرکت یه پیج داره که روش کار میکنن  و تولید محتوا درباره سئوعه اگر دوست داشتی تو اون زمینه فعالیت کنی... درنهایت قرار شد فکرامو کنم و با همون اقاعه که بهم پیام داده خبر بدم  و من دارم فکر میکنم کجای حرفاش درست بود و کجاش چرت و درعین اینکه حس میکنم از حرفاش دارم تاثیر میگیرم به خودم میگم هی! نباید از حرفاش تاثیر بگیری یه جا از حرفاش گفت اگر بهت گفتن سئو یه چیز راحت و ایناس باید بگم که نه بشدت استرس زاعه و اینا و الان برای شما سنگینه بنظرم شاید وقتی دارید میخونید فکر کنید خیلی لحن بدی داشت  ولی خیلی لحن محترمی داشت  و مودبانه منو با رنگ شکلاتی مستفیض کرد یه جوری که از حرفاش خوشم نیومد ولی از برخوردش چرا! برای همین دارم فکر میکنم کدوم حرفش درست بود و کدوم چرت .... ساعت ۶ هم مصاحبه دادم و این یکی خیلی خیلی بهتر بود!  ولی تصمیمی که گرفتم خیلی متفاوت بود راستش بعد از اینکه از شرکت قبلی اومدم بیرون خیلی تو هول و ولا بودم سریع کار پیدا کنم و تو خونه نمونم و از همه مهم تر درامد داشته باشم هر روز سایت بودم و آگهی هارو چک میکردم و رزومه میفرستادم  وقتی دوتا شرکت برای مصاحبه اس گرفتن خیلی خوشحال شدم و امروز که مصاحبه دادم با خودم اینجوری بودم که خب؟... دیگه خبری از اون خوشحالیه نبود!انگار فقط از دور برام جذاب بود تو اون شرکته دیدم دست یه سریا سایت قیرگونیه! و یه لحظه باخودم فکر کردم هی!دوست داری یه تایمی از عمرتو بزاری برای همچین سایتی یا حتی یه چیز بی ربط تر از دنیای توی ذهنت؟ جواب یه کلمه بود نه... برگشتم به جهان رنگی مغزم که بین فکرای به ظاهر منطقی آینده نگرانه  خاک گرفته بود اون دنیایی که حال منو خوب میکرد دنیای سئو نبود اصن کارمندی نبود! دنیایی بود که من استارت تولید محتوای خودمو بزنم و برم جلو،زبانمو ادامه بدم،ورزشم رو ادامه بدم،دانشگاهو مثل ادم پیش ببرگ این حال منو خوب میکرد... بیاید رو راست باشیم!تو خونه موندن اینقدرام بد نیست و اینکه من از لحاظ مالی از طرف خانواده اوکیم واقعا البته ما خیلی از لحاظ مالی خفن نیستیم... قشر متوسطیم ولی یکم خرجمو کنترل کنم به پیسی نمیوفتم مثل این ماه که شپش تو جیبم بالانس میزد:) (واقعا وضعیت اقتصادی افتضاح شده) به هرحال... تصمیم گرفتم یه تایمی رو به خودم اختصاص بدم و روی خودم سرمایه گذاری کنم یه مهارتی رو یاد بگیرم و از زندگیم لذت ببرم و اینقدر هول نباشم برای زندگی! زندگی همین لحظه هاست .هیچ بعدی وجود نداره و درسته که من این چیزارو میدونم  ولی بهتره بهش باور پیدا کنم و تو زندگیم بهش عمل کنم  از فردا زندگیمو اونجور که فکر میکنم درسته استارت میزنم  بدون اینکه احدی تو ذهنم بیاد،خودمو مقایسه کنم و دست و پا بزنم از بقیه جلو تر باشم! فردا قطعا روز بهتریه  شب خوش:)</description>
                <category>چارمو</category>
                <author>چارمو</author>
                <pubDate>Sun, 19 Dec 2021 23:59:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرصت دوباره</title>
                <link>https://virgool.io/@charmolipi/%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-dzdzs0qy0zr5</link>
                <description>از چند روز پیش شروع کردم به فرستادن رزومه برای شرکت ها که کارآموز سئو خواسته بودن امروز دوتاشون گفتن که فردا مصاحبه داریم یکیشون حضوری و یکیشون مجازی  رو جفتشونم یادمه که مردد بودم رزومه بفرستم مخصوصا اونی که مصاحبش مجازیه  ولی الان حس خوبی نسبت بهش دارم  به دلیل تجربه قبلیم که کاملا صفر رفتم کار کردم  و تو مصاحبه یه مشت چرت و پرت تحویل کارفرما دادم این سری رفتم کلی تحقیق کردم که چی قراره بشنوم،چی بگم و چیا باید برام مهم باشه و این داستانا راستش استرس دارم هی خواستم مصاحبه حضوریرو کنسل کنم ولی به خودت گفتم هی! جا نزن تو داری فرار میکنی فردا میرم و میام و تجربمو میگم براتون  یه قرار دیگم دارم فردا سه ماه پیش رفتم دوباره زبانو شروع کنم رفتم برنامه بگیرم از سوپروایزر آموزشگاه ولی بخاطر کار نشد و ولش کردم بعد این همه مدت پیام داده که بیا آموزشگاه منم که میخواستم شروع کنم دوباره  گفتم باشه... راستی امروز فهمیدم امتحانای دانشگاه مجازی شد  #ذوق</description>
                <category>چارمو</category>
                <author>چارمو</author>
                <pubDate>Sat, 18 Dec 2021 22:33:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصمیم چارمو</title>
                <link>https://virgool.io/@charmolipi/%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%88-y1x47z87atx2</link>
                <description>شنبه رفتیم حرف زدیم و از کارم اومدم بیرون  امروز دوشنبس  آزمون رانندگی داشتم  افسره خیلی مهربون و با اخلاق بود  ولی رد شدم از شنبه حالم گرفته و نشستم کنج خونه و با بی پولی  دارم این روزای کسل کننده رو میگذرونم از صبح در به در دنبال کارم .سایت جابینجارو زیر و رو کردم نه که کار نباشه من مغزم نمیکشه از اونطرف به کانال مهاجرتی که داشتم پیام دادم که اصن این کارمن رو میشه باهاش جاب آفر گرفت یا نه  هنوز جواب نداده! اینقد  که همه چیز توهم گره خورده.واقعا حوصله هیچی ندارم پوفبعد از این دیالوگا با خودم رفتم تا با همکارام که الان از بهترین دوستامن حرف بزنم و ازشون مشورت بگیرم.دونه دونه کلافای رنگی مغزمو براشون باز کردم و فکرای توی سرمو بهشون گفتم ران ‌کردن استارتاپم  شروع کردن یوتیوب و اینستاگرام پیدا کردن کار  درسای دانشگاه  مهاجرت  و.... میدونید قشنگ حسم این مدلی بود که از منطقه امنم اومدم بیرون و حالا غریب و تنهام ک دنبال یه سرپناه جدیدم که روحم آروم بگیرم  و خب بعدش که باهاشوم این چیزارو درمیون گذاشتم  حالم بهتر شد و رسیدم به یه ثباتی اولش خیلی مصر بودم که ب م تو حوزه تبلیغات کار کنم  یکیشون بهم گفت تو خیلی چیزارو دوست داری .چرا همشونو امتحان نمیکنی؟ برو اصن به هرکدوم یه ناخنک بزن  هنوز کلی وقت داری  و این رو پارتنرمم زیاد همیشه بهم میگه و همیشه مد نظرم بوده که تا یه سنی فقط تجربه کنم و یادبگیرم انگار یادم رفته بود و قفلی زده بودم که نهههه من حتما باید تو زمینه تبلیغات کار کنم  بعد از این حرف همکارم به خودم اومدم  تو ذهنم گفتم هی!مسخره بازیو بزار کنار و اینقدر سختش نکن و بعد تصمیم گرفتم برم کارآموزی سئو داستان سئو یهو اومد تو مغزم من یکم خیلی کوچولو قبلا کار کرده بودم و دوستش داشتم  با یکی از هم دلنشگاهیامم که صحبت میکردم میگفت دنیای قشنگی داره و تو وقتی میخوای یه سایتو سئو کنی باید تو کارشون غرق شی و خب چی از این بهتر که کنار سئو کلی چیز دیگم یاد بگیرم  اره... من تصمیمم رو گرفتم میخوام سئو کار کنم  سه ماه امتحانش میکنم و اگر دیدم دوسش دارم ادامه میدم  اگر نه میزارمش کنج ذهنم  یه باوری دارم که هرچیزی که یاد میگیری یه روزی بالاخره تو زندگیت استفادش میکنی پس چیزی به نام عمر این وسط تلف نمیشه!!! سراسر تجربستقرار بود اینو دیشب بزارم ولی یادم رفت.امروز دوتا پست داریم^^</description>
                <category>چارمو</category>
                <author>چارمو</author>
                <pubDate>Tue, 14 Dec 2021 09:32:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین دیدار</title>
                <link>https://virgool.io/@charmolipi/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-xoxurbpy1ok6</link>
                <description>چهارشنبه آخرین روز کارآموزیم به صورت رسمی بودمیگم رسمی چون وسطش دوهفته بخاطر کروناگرفتن تیم نرفتم شرکت!راستش کارفرمام آدم خوبیه ولی مدیر خوبی نیست و خب با همکارام تصمیم گرفتیم فردا بریم شرکت و رسما بهش بگیم ما دیگه نمیخوایم بیایم و خیلی دوستانه تمومش کنیم...راستش برام سخته!۳ماه از زندگیمو اونجا گذروندم و همه کار کردم ولی انگار هیچ کاری نکردم.دلم برای دوتااز همکارام که شدن رفیقای خوب تو دلیم تنگ میشه.باهم قرار گذاشتیم که بعد شرکتم همدیگرو ببینیم واینا ولی هممون میدونیم بعد یه مدت فراموش میشیم...میشیم یه خاطره که لبخند رو لب همدیگه میاریمفردا روز آخریه که میرم شرکت و دلم گرفته.دوست داشتم بدون درنظر گرفتن قانون و عرف و این چرتو پرتاتک تکشونو بغل کنم و بهشون بگم دلم براتون تنگ میشه.از کارفرمام بگیر تا همکارامدوست دارم بهشون بگم چقدر برام عزیزن و موفقیتشون و حال خوبشون آرزومهحس میکنم کارفرمام ازم ناراحته .چون دیگه اگه کاری داره به اون یکی همکارم زنگ میزنهشاید بخاطر اینکه من مستقیم انتقاد میکنمولی دوست دارم بهش بگم من اگر نقدی میکردم بخاطر بهترشدن اوضاع بود و تو  و حال خوبت برام مهمه .دلم نمیخواد ناراحتیت،عصبانیت و آشفتگیتو ببینم.دوست دارم بدونه قدر دان زحمتاش بودم و هستم و دلم میخواست باشم و رشد شرکتو ببینم و پای موفقیت ها و شکست های اینجا بمونم:)ولی نشد که بشه..امروز فیلمای قدیمی رو داشتم میدیدم که چقدر هممون خوشحال بودیم ومقایسه میکنم با هفته ای که گذشت...همه عصبی و ناراحت بودن! دوست دارم فردا که میریم خداحافظی حال همه مخصوصا مدیرمون خوب باشه تا تصویر خوبی ازش تو ذهنم بشینه...ولی از طرفیم حق داره ناراحت بشه چون چهارشنبه ام یکی از بچه ها رفت و ماهم که بریم علنن شخص خاصی تو شرکت نمیمونه!خلاصه نمیدونم فردا چی میشه حس عجیبی دارم امیدوارم همه چیز خوب پیش بره</description>
                <category>چارمو</category>
                <author>چارمو</author>
                <pubDate>Fri, 10 Dec 2021 22:32:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساکن سیاره رنج</title>
                <link>https://virgool.io/@charmolipi/%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B1%D9%86%D8%AC-x4hs6ljbnl1o</link>
                <description>سلام من چارمو ام اسم واقعیمه؟قطعا نهچارمو یعنی غم و اندوه شادی ساز یه احساس ترکیبیه از شادیه درحالی که غمگین هستیمن زیاد این حسو تجربه میکنم.شاید چون به این اعتقاد دارم شکستی وجود نداره و درسته که ما ساکن سیاره رنجیم ولی هر زمین خوردنی مثل فتح هر قله ای یه تجربس!...از یه جایی به بعد تو زنددگیم فهمیدم که ما ادما تا وقتی حقیقت رو نفهمیدیم ادم های شادی هستیم وآگاهی باخودش غم میاره .دوست دارم بدونم اما شادی هم دوست دارم تصمیم خاصی فعلا نگرفتم که کدوم مسیرو انتخاب کنم ولی درحال حاضر ترجیح میدم ادم شادی باشماینجا میخوام روزمرگی ها وتجربه ها و احساساتم رو باهاتون به اشتراک بزارم .چون حس میکنم داستان زندگیم میتونه جالب باشه البته شاید من به زندگی جالب نگاه میکنمیه حسی بهم میگه این روزمرگی نوشتن رو ادامه نمیدم ولی یه حس دیگمم میگه این صفحه قراره پر از اتفاقای قشنگ بشهبه هرحال این منم واین هم اولین نوشته ی من الان دارم میرم بیرون دور دور  و واقعا به ارامش نیاز دارم و دلم میخواد هیچ ادمی باهام صحبت نکنه تافردا ...</description>
                <category>چارمو</category>
                <author>چارمو</author>
                <pubDate>Thu, 09 Dec 2021 21:21:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>