<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های چای تلخ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@chaye_talkh</link>
        <description>قند ؟
 نه ممنون! 
چای تلخم را با لبخند شیرینت نوش جان می کنم :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 00:39:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>چای تلخ</title>
            <link>https://virgool.io/@chaye_talkh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شاید او ...</title>
                <link>https://virgool.io/@chaye_talkh/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%88-xeftufdmmn7h</link>
                <description>سلام من چای تلخ هستم :) ممنونم که با حوصله میخونید !قلب او به شدت دیوانه شده بود و خودش را به درو دیوار میکوبید ولی او از دویدن دست نکشید گویی با قلب خود مسابقه گذاشته باشد هرکدام اول از پا دربیاید برنده ی این شکست خواهد بود !هوا سرد بود و زوزه ی باد شده بود اهنگی برای رقصاندن شاخه و برگ های درختان ، نمایشی که بیننده هایش کلاغ های سیاه و بزرگی بودند که هراز چند گاهی با قار قار کردن نمایش را جالب تر میکردند...صدای گله ی گرگ ها حاکی از کامل شدن ماه بود ... در ذهن خودش مرور کرد خاطرات یک ماه آوارگی را،مرور کرد خاطرات یک ماه تنهایی را و مرور کرد و مرور کرد ؛ در نهایت فرو رفت در باطلاق گذشته ، بدان آنکه دست و پا بزند...</description>
                <category>چای تلخ</category>
                <author>چای تلخ</author>
                <pubDate>Thu, 02 Oct 2025 02:05:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او...</title>
                <link>https://virgool.io/@chaye_talkh/%D8%A7%D9%88-alujkblmxygp</link>
                <description>سلام...چای تلخ هستم! ممنونم که برای خوندنش وقت گذاشتی دوست عزیز♡رو به روی دریا ایستاده بود و دریا غرق خاطرات او شده بود ، خاطراتی که هیچ وقت به زبان نیاورده بود ، خاطراتی که بلیت سفر او به گذشته بودند ، گذشته ای که هرچه قدر شخم بزنی زمینش را جز خاک های بی آب تنهایی چیزی دستگیرت نمی شود .گویا او چیزی را در سرزمین گذشته گم کرده بود ! ولی چه چیزی گم شده که او هر روز به امید پیدا شدنش به این سفر طاقت فرسا می رود؟عشق؟خانواده؟ثروت؟مقام؟...البته که هیچکدام ! او خودش را گم کرده بود...</description>
                <category>چای تلخ</category>
                <author>چای تلخ</author>
                <pubDate>Sun, 28 Sep 2025 23:58:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>