<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های _میم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@chim_miim</link>
        <description>من غریبم و غریب را کاروانسرا لایق است .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-30 08:07:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/113761/avatar/JpuPgp.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>_میم</title>
            <link>https://virgool.io/@chim_miim</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یکمی زمین رُ بغل کنیم :)</title>
                <link>https://virgool.io/@chim_miim/%DB%8C%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%8F-%D8%A8%D8%BA%D9%84-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-xkmrmffj13le</link>
                <description>از آخرین نوشته من اینجا دقیق چهار ماه میگذره ..صحبت از شروع دوباره بود اینکه نیاز به جهش در زندگی دارم ..حالا بعد چهار ماه خودمو وقتی میبینم ،شگفت زده میشم.. از این همه تغییر.. این همه تفاوت..منِ گذشته الان منو نمیشناسه..یکی از تغیراتم که مربوط به بخش بشردوستانه و سبک زندگی می شد ؛ تغیر در روند تولید پسماند و زباله بود..اوایل سخت بود بخوام مراقب باشم،حساب کتاب کنم چند گرم زباله تولید کردم، بخوام برای بعضی کارام جاگزین مناسب پیدا کم ..از شما چه پنهون تنبلیم میشد آخه :)شروع کردم به تغیر کردن .. کیسه پارچه ای جای کیسه زباله .. لیوان فلزی یا شیشه ای جای لیوان پلاستیکی، قبض و فاکتورای کاغذی هم جاشو با فاکتورای دیجیتالی تغیر داد..وقتی حس کردم خودم رو غلطک افتادم شروع کردم اطرافیان رو هم ترغیب کردن به کاهش مصرف پلاستیک در جهت پسماند صفر..تو صفحه اینستام (آدرسشو پایین مینویسم اگه دوست داشتین سر بزنین) حالا  هایلایت زمینِ پاک جاشو کنار کتابا و نوشته ها پیدا کرده بود ..به دوستام، کافه هایی که میرفتم و  خیلی از جاها پیشنهادهای سبز میدادم و خب..خیلی ها هم قبول کردن ..مثال با یکی از دوستام قرار گذاشتیم به ازای فروش هر 20 کتاب یک نهال به طبیعت هدیه بده..و نگم براتون از درختای کاشته شده:)القصه .. خواستم بگم زمینو یکم دوست داشته باشیم و بغلش کنیم .. https://www.instagram.com/tv/CBbeINFAPJk/?utm_source=ig_web_copy_link این پست هم واسه این بود تو یه خورده بدونیم داریم به سر زمین چی میاریم..یا علیمیمid instagram: ftme_miim</description>
                <category>_میم</category>
                <author>_میم</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2020 18:54:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@chim_miim/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-odtznyuqq9xl</link>
                <description>میخوام یه کار جدید شروع کنم ..یه حرفه جدید..یا هنر جدید..و یا یه تجربه جدید ..تصمیمش با من ..پیشنهاد اون حرفه،شغل، هنر یا تجربه جدید با شما..:)لطفا برام بنویسید .. از اون کار یا شغل یا هنر و چیزی که باعث شد پیشهادش بدی به من مچکرم ..چیما .</description>
                <category>_میم</category>
                <author>_میم</author>
                <pubDate>Sat, 29 Feb 2020 21:03:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من در این روزا</title>
                <link>https://virgool.io/@chim_miim/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7-ybifgpeblmtc</link>
                <description>خب.. سلام ..اولش بگم که این پست با بقیه پستام فرق داره .. قبلیا تراوش ذهنی دخترکی مثلِ خودِ من بوده و این یکی یه جور حسب حاله.. تقریبا غریب به چهر هفته پیش یه پستی گذاشتم به اسم  صلح که چجوری از این اوضاعِ وخیمِ هپلی هپو بیام بیرون و با خودم صلح داشتته باشم ...این مطلب و موقعی نوشتم که زندگی جلبک وارانه داشتم ..یا شایدم انگل .. نمیدونم هر چی بوده همزیستی مسالمت آمیزی با خودِ خودم بود . من خودمو از تمامِ ترسی ها و استرس ها و ضعف ها پنهون میکردم و اون منِ درون در ازاش به چیزی فکر نکنه .. زیر پستِ صلح یه بنده خدایی گفت برا به چالش کشیدن خودت بهتره یه کاری کنی .. راهکارشم تولید مثل بود .. نشستم با خودم دو دوتا  پنج شیش تا کردم دیدم بابا این منی که تو خودم حبس کردم.. اگه من زایان بودم و منِ درونم جنین  باید تا الان می زایدمش.. چرا این کارو نکنم .. زاییدمش..نه یه جنینِ کوچولو .. یه توده سلولی سرطانی که هر چقد بیشتر تو خودت داشته باشیش مثلِ شقایق ابی که رو کلِ آب پخش میشه و جلو اکسیژن و میگره و درنتیجه مرگ ماهیارو میاره ، اگه این توده رو داشته باشی اخرش خودمم که بدون نفس میمونم . زایدمش .. هر چی مریضی و فشار عصبی بوده که جمع شده بود ...تو خونه من پرده ها همیشه ضخمت بوده .. برقا همیشه خاموش بوده .. جز منِ پشت میز نشین که یا در حال کارم یا در حالِ درس هیچکس نفس نمیکشه تو خونه .. تو خونه من چایی همیشه کیسه ای سرو میشده .. عطر چایی و قوری گلی تو خونه نبوده .. نونا همیشه فریز شده بود بوی نون تازه نمیپیچید ... تارک شدن به معنی واقعی یعنی.. اما .. کندم دیگه .. برا هم صحبت اوردن تو جای غریب یه ماهی خریدم .. نفس میکشه خلاصه ..چنتا گلدون پر از گلای پتوس و ابلق و پاچیرا .. کتابخونه خاک خورده که خیلی وقت بود باهاش مراوده ای نداشتم و ردیف کردم .. دیکشنری های زبان فرانسه واینگلیسی و هرچی کتاب زبان که تا الان مجبورم میکرد بشینم وفقط ترجمه کنم و جمع کردم .. خلاصه چهار هفته طول کشید بکوبم تا بسازم .. الان پرده های خونه حریر سفیده که هر روز با باد میرقصه .. الان جز من چنتا موجود زنده هم هست الان سماور جاشو به چایی ساز داده و قوری گل گلی عطر چایی و پخش میکنه ..الان  به جای ساق طلایی خوردن وقت گشنگی تو اینترنت سرچ میکنم دنبال غذای جدید .الان کتابای کتابخونه هر صفحه اش با من حرف میزنه نه کتابای زبان .الان شبا از خودم با یه فیلم و یه کاسه تخمه پذیرایی میکنم .الان روزام با نوشتن پر میشه .. نه با برگه و پرونده هایی که واسه کاره هر چند همه اینا تنها است .. هر چند رو ابچکون یه بشقابِ تو دستشویی یدونه مسواکه ..تو جا کفشی یه کفشه .. اما خوبیش اینه من هرچی حِس بد و بعد یک سال سخت و بسیار  بسیار مشقت بار زاییدمش. پ ن: چون کسی و ندارم بخوام باهاش حرف بزنم خواستم حال خوبمو تقسیم کنم باهاتون .</description>
                <category>_میم</category>
                <author>_میم</author>
                <pubDate>Mon, 17 Feb 2020 17:48:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید....</title>
                <link>https://virgool.io/@chim_miim/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-r6mveirgyddh</link>
                <description> شاید یه نیمه شب،دلت بخواد بشه برگردی به عقب..شاید کوچیکترین داشته یِ الانِ ما،بزرگترینِ حسرتِ یه نفر دیگست...شاید خیلیامون دلمون میخواد بریم،ولی کسیو نداریم که یه گوشه یِ دنیا منتظرِ اومدنمون باشه..شاید اونی که ما نخواستیمش،آرزویِ قبل از خواب یه نفر دیگست...شاید همه اون دوستت دارما دروغ نبود،شاید فقط حرفِ دلش تو همون لحظه بود...شاید خوب بودن واقعا دل میزنه...شاید یه روز چشامونو باز کردیم و به جایِ حجمِ عظیمِ نبودنش،چشاشو دیدیم...شاید یه روز بفهمیم واقعا نمیشد یا ما نتونستیم..شاید زمین،جهنمه یه دنیایِ دیگست...شاید فردا اون روزی باشه که یه عمر منتظرش بودی،کم نیار.شاید شب آفریده شد که یادمون نره...شاید زندگی قشنگتر میشد اگه چیزی به اسم غرور وجود نداشت...شاید ما فقط بحرِ تماشایِ دو نفره هایِ  دیگران آمده ایم...شاید خیلی شادتر بودیم اگه زندگی نکردن با خاطرات رو یاد میگرفتیم....شاید قانونش اینه که تا از دست ندی،قدر ندونی...شاید خیلی از جداییا اتفاق نمیوفتاد اگه بلد بودیم بهش بگیم: کاش نری،میشه نری؟؟شاید اگه میدونستیم هر کاری که با دیگران میکنیم به خودمون بر میگرده،کمتر دل میشکستیم...شاید اگه به جایِ ساکت کردنِ صدایِ عقلمون و دنبال دلمون رفتن،عاقلانه تصمیم میگرفتیم و نه عاشقانهالان انقدر فکر و خیال نداشتیم که بیدار باشیم...شاید واسه اون یه حسِ عادی بود که تونست تنهام بذاره...شاید آدمِ تو  یه جایی تو صفحه بعدیِ داستانِ زندگیت منتظرته،کتابو نبند ورق بزن..شاید تنها راه از یاد بردن یه درد،یه دردِ جدیدتره...شاید قسمت نبود اسم دیگه یِ نمیخواستمه...شاید اونی که قراره بیاد خودش بلد باشه چه جوری تیکه هایِ شکسته قلبمونو جوری با محبت بهم بند بزنه که انگار هیچوقت نشکسته..شاید همه اونایی که میگن هیچکس منو دوست نداره فقط یه نفر خاص که دوستشون نداره رو میگن...شاید اگه به جایِ رفتن دنبال کسی که دوستش داشتیم، کنارِ کسی که دوستمون داشت میموندیم خیلی خوشبختتر بودیم...شاید تنها راهِ خوشحال زندگی کردن،دیگه دل نبستنه...شاید مسئله ای که تورو فقط اذیت میکنه،یه نفر دیگه رو اونقدر تحت فشار قرار میده که به خودکشی فکر میکنه،تا جایِ کسی نیستی براش نسخه نپیچ...شاید برای افتادنِ یه اتفاقایی هنوز دیر نباشه،ولی دیگه دلِ آدم برایِ اتفاق افتادنش تاپ تاپ نمیکنه...شاید قشنگ ترین جمله ای که یه دختر میتونه به یه پسر بگه اینه که: من بهت ایمان دارم...شاید قشنگ ترین جمله ای که یه پسر میتونه به یه دختر بگه اینه که: به چشم من هیچکس بهتر از تو نیست...شاید برایِ داشتنشون میجنگیدیم،اگه میدونستیم اونا پشتمونننه طرفِ دشمن...شاید ده سال دیگهبره تو فکر و به خودش بگه: ولی اون دختر واقعا دوستم داشتا...شاید ندونیولی وقتی میخندی قشنگتری...شاید اگه برگردم همه چیو ول نمیکنم برم،سعی میکنم همه چیو از اول درست کنم..شاید یکی اومد و وقت رفتننرفت...شاید در شهرِ شما شب وجود نداردکه دلتنگ نمیشوی...شاید هیچکس مظلومتر از آدمی که یاد گرفته تنهایی حال خودش و خوب کنه نیست...شاید باید یکی یادم میدادجایِ ول کردن و رفتنوایستم و چیزی که برایِ من هستشو به زور پس بگیرم...شاید باورتون نشهولی وقتی دروغ میگید ما میفهمیم...شاید زندگی که الان بابتش ناراحتیآرزویِ دست نیافته یه نفر دیگه باشه...شاید تو واقعیت تموم شده باشهتو ذهن و قلبت ولی تا آخر عمر ادامه داره...شاید بالاخره یه روز بیدار شدیم و دیدیم دیگه درد نداریم،از جامون بلند شدیم و دیدیم خودمون ولی جا مونده...شاید تمامِ روز بهش فکر نکنیشبا ولی،همه چیز فرق داره...شاید نشد تلخترین جمله یِ دنیا باشه...شاید ما سیاه لشکر قصه ی ِخوشبختی یه آدمِ دیگه ایمکه تنها کار مهمی که قراره بکنیممردنه...شاید وقتشه دستامونو بگیریم بالا و به زندگی تسلیم شدنمون رو اعلام کنیم...شاید رسیدن به آرزوت سخت باشه ولی غیر ممکن نیست...شاید زخمایی که خوردیم یه روز خوب بشن،مثل اول ولی هیچوقت نمیشن..شاید درست نشه،ولی تموم که میشه...شاید یکم اذیت شیمولی واقعیت اینه بعضیا همین نبودشونه که خوبه.....شاید بتونی تک تک جمله‌های یه داستانو عوض کنیاما یه پایانِ تلخ همیشه یه پایانِ تلخ میمونه ...شاید حافظه قوی یه نعمت که نه،یه راه برایِ عذاب کشیدن باشه...شاید بتونی کنارِ همه بخندی ولی باید بدونی کمن آدمایی که میتونی کنارشون از ناراحتی هات بگی و بلدن چطوری آرومت کنن...شاید وقتشه آدمایی که تو گذشتمون بودن رو رها کنیم و راه رو برایِ ساختنِ آینده هموار...شاید ندونید ولی گاهی آدما اونقدر لبریزن که منتظر یه تلنگرن برایِ فرو ریختن،باهم مدارا کنی]شاید یه سریا میان تو زندگیت معنی واقعی مرگو بهت بفهمونن...شاید شما به شوخی یه حرف رو بزنی ولی قلب آدما کاملا جدی میکشنه... وشاید شایدای دیگه ای باشه که برا من شاید نباشه و برای تو  شاید باشه</description>
                <category>_میم</category>
                <author>_میم</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jan 2020 15:12:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صلح</title>
                <link>https://virgool.io/@chim_miim/%D8%B5%D9%84%D8%AD-xsuf9jwljgri</link>
                <description>منتمامِ بدی هاتمامِ تلخی هاتمامِ نشدن هاتمامِ نخواستن هاتمامِ ناکامی هاتمامِ زنده به گوری آرزوهارا بلعیده امهیچکدام از اینها از وجودِ من جدا نیست که بتوانم طردش کنم،یا انکارش و یا حتی ترمیمش ...  ولی..روزی با خودم به صلح میرسمفرچه ریمل را آرامتر به مژه هایم میکشمو کمتر نگاه خصمانه تویِ آیینه به خودم حواله میکنم.روزی با خودم به صلح میرسمبرایِ خودم میخندم و بعد از هر اتفاقیخودمم را مسبب نمیدانمروزی با خودم به صلح میرسماز خیابان رد شدنی آرزو نمیکنم راننده یِ مستی با بی توجهی پشت فرمان نشسته باشدو آنچنان به من ضربه بزند که رویِ زمین فرود نیامده مرده باشمروزی با خودم به صلح میرسمو برایِ خودم زندگی میکنمو انتظار برایِ آمدن کسی را پایان میدهمروزی با خودم به صلح میرسمروزی که لبهایم بوسه نمیخواهندو تنم زوالو روحم کسی راروزی با خودم به صلح میرسم.</description>
                <category>_میم</category>
                <author>_میم</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2020 23:05:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای خودم به خطابِ محبوبه من !   قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@chim_miim/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%B7%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-gr6qe8dy6ye1</link>
                <description>محبوبه منهرباری که مجبور میشوم خودم را حفر کنم و غمی را در اعماقم قایم کنم به خودم میگویم:«همینه، این دیگه آخریش بود.» ولی راستش ته ذهنم میدانم دفعه بعدی هم وجود دارد، میدانم قرار است به عمق بیشتری از غم دست پیدا کنم، میدانم که «جا ندارم» هایی که در دفترچه‌ام می‌نویسم، صرفا فقط از خستگی است و باور واقع‌ایم این است که هنوز میتوانم از پس خیلی چیزها بربیایم... الان دارم به چاله‌ی بعدی از غم‌هایم فکر میکنم که فکرش اذیتم میکند، انگار یک جورایی ته ذهنم مطمئن هستم که تا چاله‌ی بعدی کم نمی‌آورم و قرار است باشم. تا زمانی که میتوانم مچ خودم را درحال فکرکردن به «حالا مشکلات بعدی رو چجوری بگدرونم؟» میگیرم و تا زمانی که تو هستی کنار من، من هرگز از زندگی کردن خسته نخواهم شد. من طی سال‌ها سعی کردم خودم را به نبودن‌ها عادت بدهم، به همین خاطر هرچیزی را که برام پررنگ میشود از آن دوری کرد‌ه‌ام، به قول آن مرحوم در اوج خواستن، نخواسته‌ام. در اوج تمنا، نخواسته‌ام. همیشه فکر میکردم غم ناشی از وابستگی برایم پررنگ‌تر از نداشتن تو است، الان فکر کردم‌ام و متوجه شدم تنها چیزی که با نبودنش کنار نیامده‌ام و امیدی از حضورش را گوشه‌‌ای از قلبم سبز نگه داشته‌ام تو بودی.فکر میکردم رنگ نداشتن آدم‌ها باهم فرقی نمیکند و کلا بودن‌ها و نبودن‌ها برای هرکس رنگ خودش را دارد بعد دیدم نبود تو باران را، شهر را، سکوت و خلوتی نیمه شب را برای من بی‌رنگ کرده است و جهان من رنگ باخته است، چطوری که هیچکس با نبودنش نمیتواند مرا به این حرد از آشوفتگی برساند؛ آخر چه چیزی بزرگ‌تر از نداشتن تو برای من؟همه‌ی آدم‌ها در زندگی‌شان دچار طوفان میشوند؛ طوفان خیلی چیزا‌ها را از آدم میگیرد، عزیزانت را، آرزوهایت را، شادی‌هایت را، امید و لبخندت را و تنها کارش این است که تو را مستقیم با درد و ناراحتی رو به رو میکند، جوری که باعث میشود از خودت بپرسی:« چرا من هنوز زنده‌ام؟ یا اصلا چجوری شده است که با این وضیعت هنوز میتوانم نفس بکشم؟! »به اینا نگاه میکنمُ برای خودِ گم شده ام مینویسم .</description>
                <category>_میم</category>
                <author>_میم</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jan 2020 20:50:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی نام</title>
                <link>https://virgool.io/@chim_miim/%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85-rz0mpvfwdmrw</link>
                <description>  وقتی که میخوام شعر بنویسمیک آدمم، صدها پریشونی ..هی از خودم هر بار میپرسمیعنی تو هم شعرم رو میخونی؟یعنی کجای شعر من خوبه !یعنی از این شعرم نرنجیده ؟!یا بیت چندم استوری کرده ..یعنی کدومش رو پسندیده ؟!اصلا از احوالم خبر داره ! یا از دلم چیزی نمیدونه ؟؟یعنی اگه بچش بشه شاعرگاهی براش شعرم رو میخونه ؟!تصویرِ دردناکی شده اصلا این شعر رو من جایی نمیزارماصلا اگه چاپ هم بشه جاییمن از خودم اسمی نمیارم ..اصلا ته شعرم همینجوریمیخوام بگم از شاعری بینامیا این که پایانش بنویسم شعری از هشتگ شاعری گمنامشعری که میخواست مثنوی باشهاما برای تو تموم میشه ..شعری که با فکرت شروع کردمحالا با فکر تو تموم میشه </description>
                <category>_میم</category>
                <author>_میم</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jan 2020 17:21:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای خودم به خطابِ محبوب من !</title>
                <link>https://virgool.io/@chim_miim/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%B7%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D9%85%D9%86-ixnlt0itoczf</link>
                <description>.محبوب من...من هنوز در تو غوطه ورم، شبيه قلم بر روی کاغذ، شبيه درخت در طوفان و كوه در مه‌های آسمان... گفتم مه، راستی مدت‌هاست هر بار اين كلمه را میشنوم تو را در ذهنم کنار خودم احضار میكنم و بعد از چند دقیقه ناپدید میشوم. مدت‌هاست در خواب گم میشوم و ميان مو‌هاى پاشيده‌ى تو بيدار میشوم يا بهتر است بگويم: پيدا میشوم...ما که مدت‌هاست ایمان و امیدمان به انسان و پرودگارش را از دست داده و در زیر حجم مصیبت‌هایمان آرام گرفته‌‌ایم، اما تو بیا و معجزه‌ای شو برای این کالبد بی‌جان و خسته..مجبوب من..حالا من در این خانه‌ی مکعب شکلیه کوچک راه ميروم و هوايی كه تو جا گذاشته‌ای را نفس ميكشم؛ هنوز هم خوشبو هستی...میوه‌ها حافظه‌شان را از دست داده‌اند...ادویه‌ها طعمشان را...دیگر مربای صبح شیرین نیست...درها همه یکی بعد از دیگری بسته شدند...کوچه‌ها همه بن‌بست شدند...شهر‌ها همه ویرانه و پوج شدند...پرده‌های خانه دیگه کنار نمیروند و آفتاب دیگر تن بی‌جانش را بر روی گل‌‌ها نمی‌اندازد...هنوز هم متوجه نشدی عزیزکم؟ جای دستانت در زندگی من بسیار خالی است و این جای خالیت باعث شده‌است که همه چیز بر من قیام کنند...</description>
                <category>_میم</category>
                <author>_میم</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jan 2020 17:51:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>