<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های چیستا گودرزی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@chistaagoodarzi</link>
        <description>سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم.  دانش آموخته شهرسازی، دانشگاه هنر و طراحی شهری، دانشگاه تهران</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:25:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/246854/avatar/Jpxqu2.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>چیستا گودرزی</title>
            <link>https://virgool.io/@chistaagoodarzi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جدا افتاده در شهر</title>
                <link>https://virgool.io/@chistaagoodarzi/%D8%AC%D8%AF%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%87%D8%B1-xlmhpq85kkcq</link>
                <description>پیرامون مسجد ولیعصر و ارتباط آن با بستری که در آن قرار گرفته است  چیستا گودرزی؛ کارشناس ارشد طراحی شهریمیلاد محبی؛ کارشناس ارشد طراحی شهری در اوایل دهه 80 بود، که پروژه مسجد ولیعصر پس از دو دهه کش و قوس در زمین کناری تئاتر شهر کلید خورد. روایت  پدیداری این بنا در ضلع جنوبی تئاتر شهر؛ انضمامی‌ترین عرصه نزاع فضا در محدوده‌ی تئاتر شهر را نشان می‌دهد. پیرامون  چیستی و چگونگی پدیداری این بنا، شایعات و روایت‌های فراوانی وجود دارد؛ روایاتی که بیش از هر چیز در ارتباط با کاربری  این بنا است. سازه ای که در کنار بنای تئاتر شهر قرار گرفته‌است، ولی تاکنون نتوانسته ارتباط معناداری را با سایت خود تعریف  کند. در کنار تئاتر شهر پس از ساخت بنای تئاتر شهر، زمین خالی‌ای  در کنار آن قرار داشته که از آن به عنوان پارکینک مجموعه تئاتر شهر استفاده  می‌شده‌است. این قطعه زمین خالی پس از انقلاب، داستان متفاوتی را از سر گذرانده است. امروزه این قطعه زمین، مکانی  است که بنای مسجد و مجموعه‌ی فرهنگی ولیعصر در آن ساخته شده‌است. بعد از انقلاب موجی فراگیر بر فضای التهابی جامعه حاکم می‌شود. در نگاه غالب آن جریان، ساختمان‌های فرهنگی و هنری  که در پیش از انقلاب ساخته شده و فعالیت می‌کردند، محیط‌های چندان مناسبی نبوده و نیاز به اصلاحاتی اساسی برای  سازگاری با جامعه‌ی انقلابی و اسلامی داشتند. یکی از آن بناها تئاتر شهر بود. مجموعه‌ای، در دل شهر که فضای شهری‌ای  نیز در اطرف خود داشته و ارتباط کامل و دوسویه‌ای را با شهر تعریف کرده است. این کاربری تا پیش از اصلاح شدن تهدیدی  است که با تاثیر بر اطرافش می‌تواند شهر را با التهابی اجتماعی مواجه کند. پس باید راه‌حلی برای بی‌تاثیر کردن آن و یا کمتر  کردن تاثیرات نامقبول آن اندیشید. در همان سال‌ها کانکس کوچکی در زمین خالی مجاور تئاتر شهر برپا شد، که نیروهای  مردمی در آن نماز می‌خواندند و بعد از نماز نیز در همان محدوده به امر به معروف و نهی از منکر می‌پرداختند، و به همین  واسطه سعی شد تا کنترلی نسبی بر فضای تئاتر شهر و کسانی که به آنجا رفت و آمد داشتند به وجود آید. اما روایت میرحیدر جعفری مسئول و متولی این مسجد اندکی با روایت غالب متفاوت است، میرحیدر جعفری معتقد است که این فضا قبلا هم مسجد بوده! و صیغه‌ی مسجد نیز برای بنا خوانده شده است. بر اساس نظر میرحیدر زمین برای فردی به اسم مهندس مدد بوده، که قبل از انقلاب رژیم وقت قصد تصرف زمین را داشته است اما مهندس مدد مقاومت کرده، و بر  سر همین موضوع نیز راهی زندان می‌شود! پس از انقلا‌ب آقای مدد معاون شهردار شده و زمین را وقف مسجد می‌کند. فارغ  از روایت‌های مختلفِ گروه‌های گوناگون در نهایت ساختمان مسجد در 22 بهمن 98 افتتاح شد. اما شهرداری منطقه 11 تهران هم مدعی است که امام جماعت(میرحیدرجعفری) قبل از اتمام پروژه آن را تصرف کرده است و ضوابط ایمنی ساختمان  هنوز تمام نشده است. بسیاری از هنرمندان و فعالین مدنی به دو دلیل عمده مخالف ساخت این بنا بودند. نخست پِی عمیقی که ممکن بود به بنای تئاترشهر آسیب بزند و دوم بحث نما آن بود که هنرمندان معتقد بودند قرارگیری تئاتر شهر در بین این مسجد احتمالا عظیم و متروی در حال تاسیس می‌تواند بنا را از بین ببرد. اما در نهایت مسجد ساخته شده و پِیِ عظیمی هم برای بنا کَنده شد و در نهایت به سالن قشقایی نیز آسیب‌هایی وارد شد. قرار شد برای پاسخ به دغدغه‌ی گروهی که مخالف  فرم عظیم و ابتدایی مسجد با گلدسته‌ها و گنبدها بودند فرمی میانه با احترام به محیط پیرامونی و بنای تئاترشهر طراحی شود  تا همه‌ی گروه‌ها را راضی نگه داشته و به نوعی پایانی بر نزاع‌های گروه‌های هنری-تئاتری و گروه‌های مذهبی طرفدار ساخت  مسجد باشد. بنایی با معماری، رضا دانشمیر و کاترین اسپریدونوف در محیط ساخته شد. در طراحی آن نیز سعی بر آن شد تا فرمی مدرن را  ارائه دهد و به معماری بنای مجاورش احترامی بگذارد، ولی در نهایت سازه‌ای پدیدار گشت که در همه چیز ابهام داشت، و  فرم متفاوت آن نیز بر این ابهام دامن زد. بنایی که معلوم نبود که مجموعه‌ای تجاری است، مجموعه‌ای فرهنگی است و یا  هر کاربری دیگری، ولی هرآنچه که بود شباهتی به مسجد نداشت و درکی از آن فضا را ارائه نمی‌کرد. آنچه نوشتار حاضر در پی بیان آن است، این است که این کاربری شهری که در میانه‌ی شهر و مجاور یکی از مهم‌ترین  خیابان‌های شهر تهران واقع شده است، تا چه میزان توانست با فضای پیرامون و استفاده‌کنندگان از فضا ارتباط داشته باشد. مسجدی در میانه‌ی شهر علیرغم تمام فراز و نشیب‌ها، مسجد ولیعصر طراحی، ساخته و افتتاح گشت. مسجدی که می‌خواست به نوعی با اتخاذ  رویکردی میانه تمام گروه‌ها را راضی نگه دارد. این بنا بالاخره در کنار بنای تئاترشهر و پلازای مقابل آن متولد شده بود، و  فارغ از تمام مخالفت‌ها حالا به عنوان یک عنصر تعیین کننده در مختصات مرکزی شهر پدیدار شده است. حال این‌که بنا تا چه میزان توانست به عنوان یک عنصر شهری در ارتباط و پیرامون فضای مهمی مانند چهارراه ولیعصر درک  شود، امری کلیدی است. مصاحبه‌ها و مشاهدات طولانی نویسندگان متن نشان می‌دهد که بنای ساخته شده نه در ارتباط با  محیط پیرامون و نه در نسبتی با فضای بستراَش درک نمی‌شود. بنایی با معماری صُلب و درونگرا با جدارهای غیرمتخلخل و بزرگ مقیاس که احترامی تعارف‌گون به بنای تئاترشهر دارد. مهندس ارفعی در این‌باره میگوید: «من با این بنا و معماری آن  مشکل دارم، آن کالبد خوب است ولی نه برای آن محدوده، این چنین بنایی برای فضایی مانند پارک ملت مناسب است. فرد  به عنوان معمار از محیط خود اثر می‌گیرد و حال پرسش این است، که آیا در جوار بنایی مانند تئاتر شهر که طراحش مدعی  است که کانسپت اولیه‌اش را از گنبد کاووس گرفته‌است، قرارگیری این شکل بنایی مناسب است». طراحی چنین بنایی با ویژگی‌های درونگرایی و با مقیاسی غیرانسانی در یکی از اجتماعی‌ترین فضاهای شهری تهران، سبب  شده تا عمده‌ی استفاده‌کنندگان از فضا و حاضرین در پالزا و اطراف بنای تئاترشهر ارتباطی با مسجد و بنای آن برقرار نکنند.  و برای فهم و ارتباط‌گیری با آن به شایعه‌ها و سخنانی که پیرامون آن وجود دارد و بعضا نیز تنها حاصل تخیل راوی آن است  رجوع کنند. حاضری دائمی در پارک دانشجو در این باره برایم می‌گوید، که شنیده است که دستشویی‌های این بنا مانند کاخ  است، اما خودش تاکنون وارد این بنا نشده است. در واقع از دهه 70 تاکنون ساختمان‌هایی به این شکل ساخته شده‌اند، که با  کمترین تغییری بتوان کاربری آن را تغییر داد و تبدیل به سوله‌هایی دیگر کرد. مرد 35 ساله‌ای هم با ارجاع به جداره‌ی صلب  و معماری درونگرای بنای این سازه از تخیلات خود نسبت به آن می‌گفت، که ساختمانی که هیچ پنجره و روزنه‌ای به بیرون  ندارد بیشتر شبیه به زندان است تا مسجد. در حقیقت بسیاری بر این اعتقادند، که اساسا این بنا مسجد نبوده و یک پروژه  شکست خورده با کاربری‌ای نامشخص است که نتوانسته اقبال عموم را به خود جلب کند، و توجه‌ای را که در پی دستیابی  به آن بود، را بر خود معطوف کند. فردی دیگر، از افراد حاضر در فضا نیز، به فرم بنا اشاره می‌کند و معتقد است که این فرم و  سازه بیش از هر چیزی شبیه به پایگاهی نظامی است که به منظور مقاصدی ویژه ساخته شده است، او بر اساس رشته‌اش از  مقاومت سازهای بنا قصه می‌بافد و آن را پایگاهی غیرقابل نفوذ و امن در نقطه‌ای استراتژیک در شهر معرفی می‌کند. این دست مطالب و روایت‌ها تنها مختص به استفاده‌کنندگان از فضا نبوده و بعضی هنرمندان و کارگردانان تئاتر نیز با این‌گونه  روایت‌ها همراه هستند، و مسجد را بنایی می‌دانند که در موقعیتی بسیار استراتژیک قرار گرفته است، حمید پورآذری، کارگردان  تئاتر، از جریان قدرت و دستکاری آن در فضا میگوید، که چگونه این جریان به جای تخریب تئاتر شهر، مشخصا مسجدی  را در فضای آن، به عنوان پایگاه و فضای خود می‌سازد. بنایی که در آینده‌ی این فضا نقشی متفاوت را ایفا خواهد کرد. نمای مسجد یا مجتمع فرهنگی ولیعصر نیز هیچگونه ارتباطی را میان این ساختمان با فضای پیرامونش بوجود نمی‌آورد؛ تو  گویی ساختمان با فضا بیگانه است و میلی به بیرون ندارد. این بنا بیش از اندازه به درون توجه داشته و بیرون برایش فاقد  معنی است. حال آن‌که در جوار یکی از مهم‌ترین فضاهای شهری قرار دارد. رنگ تیره، روزنه‌‍ها و بازشوهای اندک، متریال  ضمخت و فرم پس‌زننده‌ی آن، درست بر خالف همسایه‌ی شمالیش، نشان می‌دهد که این بنا به حیات مدنی فضای  پیرامونش بی‌توجه است. شکافی که این مسجد در بطن خیابان ولیعصر ایجاد می‌کند نیز قابل توجه است، خیابان ولیعصر در  قسمت مرکزی شهر حدفاصل خیابان انقلاب تا خیابان جمهوری پویا، سرزنده و دارای کاربری‌ها و فعالیت‌های جاذب جمعیت  است، اما جداره‌ی طولانی و صلب مسجد ولیعصر که در بر خیابان قرار دارد نقطه‌ی پایانی بر این پویایی است و اگر لطف  حضور دستفروشان متعدد نبود قطعا سکانسی بلاستفاده و بی‌روح را در خیابان ولیعصر پدید می‌آورد. هرچند که شاید بنای مسجد ولیعصر به عنوان یک اثر معماری، چندان نااُمیدکننده نباشد، اما از لحاظ قرارگیری در یک فضای شهری ویژه بیشتر  به یک فاجعه می‌ماند. نه فرم این سازه‌ی عظیم، نه مصالح و نه کاربری این بنا تاکنون نتوانسته ارتباط معناداری با فضای  پیرامونش و مردم حاضر در آن برقرار کند، یا به قول یکی از استفاده‌کننده‌گان از فضا، مسجد ولیعصر هیچ چراغی را برای  بیرون روشن نمی‌کند، هرچه هست درون است و به دور از دید همگان؛ در مقابل بنای تئاترشهر فضای اطراف خود را  روشن‌کرده و مقدمات حضور گروه‌ها را فراهم می‌کند. همین نکته و همین ارتباط با فضا و استفاده‌کنندگان است که تضاد  میان این دو ساختمان و اطرافش را معنا دار می‌کند.  در نهایت می‌توان گفت معماری درونگرا، جداره‌ی صلب و مقیاس انسانی سبب شده تا فهم بنای مسجد ولیعصر در مختصات  ذهنی شهروندان تنها از گذر برساختی افسانه‌گون صورت‌بندی شود. افسانه‌هایی که بعضا در طول مصاحبه‌ها به آنها اشاره  شد. البته افسانه‌ها و روایت‌های دیگری نیز پیرامون این بنا وجود داشت، اما به طور کلی این دست از افسانه‌پردازی‌ها و  تخیلات فارغ از آن که سویه‌ای از حقیقت را نشان می‌دهند یا نه، بر این مهم صحه می‌گذارند که بنا تا چه میزان با مردم  استفاده‌کننده از فضا و محیط پیرامونش غریبه است و فهم بنا در تصویر ذهنی شهروندانی که با آن مواجه می‌شوند تنها از  خلال رویاپردازی، شایعات و افسانه‌های محلی صورت می‌گیرد. این در حالی است که یک معماری و کاربری مناسب شهری  می‌تواند، ارتباط موثری نیز با بستر خود و استفاده‌کنندگانش به وجود آورده و محیطی پویا را در اطراف خود شکل دهد، و در  ذهن افراد نیز به روشنی و وضوح قابل درک باشد و از خالل همین وضوح، معنای خود را در ذهن افراد مشخص و به یاد  ماندنی سازد.پی‌نوشت: این متن توسط گروه دالان به سفارش حوزه هنری به چاپ رسیده است.</description>
                <category>چیستا گودرزی</category>
                <author>چیستا گودرزی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Feb 2022 00:23:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تهران قد بلند می‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/@chistaagoodarzi/%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%AF-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-g0wv4zf40va1</link>
                <description>درباره‌ی برج‌های مسکونی بهجت‌آبادچیستا گودرزی، طراح و پژوهشگر شهری«هم‌آهنگی با جهش‌های سطوح مختلف جامعه اقتضای منطقی انقلاب اصیلی است که به رهبری شاهنشاه تحقق پذیرفت و عبور ملت ایران را از مقطع مشخص تاریخ به قلمرو خلاقیت‌ها میسر ساخت. سازمان مسکن نیز به موازات عوامل فعال در کشور با درک مسئولیت خود آماده اجرای وظایفی گردید که رهبری شاهنشاه رهنمون آن بود. احداث آپارتمان‌های 14 طبقه بهجت‌آباد نمودار روشنی از دور‌اندیشی و پیش‌بینی خردمندانه شاهنشاه در ضرورت ایجاد ساختمان‌های بلندئ تغییر جهت توسعه شهر از سطح به ارتفاع می‌باشد. توجه و اقبال مردم و سرمایه‌گذاران خصوصی نشان دهنده این حقیقت است که پیش‌بینی و ارشاد شاهنشاه در آن هنگام حامل نیاز جامعه و منادی یک نوع الزام عمومی بوده است.»[1]سال‌های آغازین دهه 40 زمانی است که ایران تحولات بسیاری را تجربه می‌کند. یکی از این تحولات، تغییری است که در خانواده‌ی ایرانی و شکل سکونتی آن رخ می‌دهد، و شهر تهران، شروع این تحولات را در بستر خود پذیرا می‌شود. در این سال‌ها خانواده‌ی ایرانی در حال فاصله گرفتن از شکل گسترده‌ی خود و گذار به سوی شکل جدیدی است، به‌طوری که محققان انقلاب سفید را آغازی بر پایان خانواده گسترده در ایران معرفی می‌کنند[2]. خانه به عنوان مکان سکونتی این نهاد نیز این تغییر را در شکل خود تجربه می‌کند. در این لحظه از زمان خانواده گسترده و اشکال سکونتی گسترده کم‌کم از رونق‌شان کاسته شده و آپارتمان‌نشینی رواج می‌یابد.در سال‌ 1342 است که سازمان مسکن، جایگزین بانک ساختمانی می‌شود و سیاست‌ها و وظایف جدیدی را سرلوحه کار خود قرار می‌دهد. در همین سال‌هاست که قانونی برای تشویق بخش خصوصی در سرمایه‌گذاری در بخش مسکن نیز به تصویب می‌رسد، که بر مبنای آن شرکت های بزرگ مسکن می توانند در صورت ساخت مسکن انبوه در برج های ده طبقه یا بالاتر، از تخفیف های مالیاتی سود ببرند. در سال 1343، قانون تملک آپارتمان‌ها به تصویب رسیده و تصویب این قانون نیز در ادامه‌ی تحولات پیشین باعث می‌گردد تا آپارتمان‌سازی و آپارتمان‌نشینی با اقبال مواجه شده و پیگیری شود. با تمام این‌ها دهه‌ی چهل را می‌توان دهه‌ای دانست که در آن آپارتمان‌نشینی و ساخت آپارتمان‌ها و برج‌های مسکونی از اهداف دولتی بوده که سعی در آماده‌سازی بستر آن، تشویق بخش‌های خصوصی برای سرمایه‌گذاری و تشویق مردم برای زندگی در این مجموعه‌های مسکونی را دارد.دولت دست به کار می‌شودساخت اولین ساختمان بلند مرتبه‌ی مسکونی در ایران، با ساخت مجموعه ساختمانی مسکونی بهجت‌آباد در تهران آغاز می‌شود[3]. این مجموعه مسکونی توسط سازمان زمین و مسکن بین سال‌های ۱۳۴۳ تا ۱۳۴۹ ساخته شده و در سال ۱۳۵۰ به بهره‌برداری می‌رسد. دولت بر ساخت و پیش‌روی این پروژه نظارت داشته و سعی دارد تا به واسطه‌ی ساخت و افتتاح این پروژه‌های مسکونی، بخش خصوصی را نیز تشویق به سرمایه گذاری در ساخت این‌گونه مجموعه‌های مسکونی کند. این موضوع در خلال خبر‌های موجود در روزنامه‌های آن سال‌ها قابل پیگیری است.قیمت آپارتمان‌های بهجت‌آباد و پارک ساعی نسبت به قیمت آپارتمان‌های مشابهی که به وسیله‌ی بخش خصوصی احداث شده است، ارزانتر است.[4]این مطلب در روزنامه اطلاعات، چهارشنبه 8 دی ماه سال ۱۳۵۰ به چاپ رسیده است، خبری که از عملیات ساختمانی آپارتمان‌های سازمان مسکن در بهجت‌آباد و پارک ساعی خبر می‌دهد. در سال ۱۳۵۰ امیرعباس هویدا، نخست وزیر وقت به اتفاق مهندس کورس آموزگار که در آن دوره وزیر آبادانی و مسکن بوده‌اند از عملیات ساختمانی آپارتمان‌های سازمان مسکن بازدید کرد. نخست وزیر در ارتباط با قیمت‌ها می‌گوید:چون دولت از پیاده کردن این طرح و ایجاد این آپارتمان‌ها قصد انتفاعی ندارد، مسلما قیمت این آپارتمان‌ها از نوع مشابه آن که بوسیله بخش خصوصی احداث شده است ارزانتر می‌باشد.[5]در روزنامه اطلاعات، سه‌شنبه 7 دی ماه 1350 از قول نخست‌وزیر در ارتباط با ساخت آپارتمان‌های بهجت‌آباد آورده شده است:دولت دیگر آپارتمان‌های لوکس مانند آپارتمان‌های بهجت‌آباد و مقابل پارک ساعی نمی‌سازد و این کار را به بخش خصوصی می‌سپارد.[6]در روزنامه اطلاعات، چهارشنبه 8 دی ماه همان سال به این موضوع اشاره می‌شود که:بهره‌برداری از آپارتمان‌های بهجت‌آباد، در حقیقت اولین طرح آپارتمان‌سازی تشویقی دولت است، و با تحویل این آپارتمان‌ها، خانواده‌های ایرانی نیز در جهت زندگی نوین آپارتمان‌نشینی گرایش بیشتر پیدا خواهند کرد و به سوی یک زندگی سالم و راحت سوق خواهند یافت. سازمان مسکن به منظور تشویق آپارتمان‌نشینی که گامی در جهت جلوگیری از توسعه نا‌هماهنگ و بی‌تناسب تهران و ارشاد بخش خصوصی در سرمایه‌گذاری در رشته‌ی آپارتمان‌سازی، این طرح را در یک نقطه مناسب تهران که از تمام جوانب با نیاز و خواسته ساکنان تطابق دارد پیاده کرده است.[7]پس می‌بینیم که چگونه دولت در ساخت این‌گونه مجموعه‌ها و ساختمان‌های بلند مرتبه‌ی مسکونی پیشگام شده است و بخش خصوصی را نیز به ورود به این‌گونه از ساخت و ساز‌ها تشویق می‌کند. دولت سعی دارد از این طریق، توسعه شهری تهران را مدیریت کرده و به‌سامان کند.نوید یک تغییرمجموعه آپارتمانی بهجت‌آباد به صورت ۱۴ بلوک و در ۱۴ طبقه ساخته شده است. ارتفاع بلوک‌های این مجموعه ۴۲ متر بوده که در آن دوره برای مجموعه‌ی مسکونی بی‌سابقه بوده است. در روزنامه اطلاعات، در سال ۱۳۵۰ در توصیف مجموعه‌ی مسکونی بهجت‌آباد این‌گونه آورده است:این آپارتمان‎ها که در زمینی به مساحت ۳۵ هزار متر مربع در فاصله کوتاهی از شمال بلوار کریمخان زند در حال احداث است، از چهارسو یا خیابان‌های پهلوی [ولیعصر]، نادرشاه [میرزای شیرازی]، بلوار کریمخان و شبکه راه‌های شرق خیابان پهلوی ارتباط دارد. قسمتی از ۳۵ هزار متر مربع زمین به فضای سبز، پارکینگ، زمین‌های بازی و پارک اختصاص داده شده، که ساکنان آپارتمان‌ها در این باغ وسیع کلیه مایحتاج زندگی خود و فرزندان خود را به لحاظ دسترسی به فضای آزاد و محوطه بازی و شنا و غیره خواهد یافت. اسکلت کلیه آپارتمان‌ها بتون آرمه است و در برابر زلزله و آتش‌سوری مقاوم هستند مسکونی به کابینت‌های مجهز تجهیز می‌شود و در‌های ورودی اتاق‌ها از چوب گردو خواهد بود. سیستم تهویه، لوکس و از نوع «فن کویل» در آپارتمان‌ها تعبیه خواهد شد. تمام آپارتمان‌ها دارای لوله‌کشی آب گرم و سرد و لوله‌کشی فاضلاب عمومی می‌باشند. ضمنا لوله‌کشی گاز هم در آپارتمان‌های بهجت‌آباد پیش‌بینی شده است.[8]سازمان مسکن نیز در مجلدی که در ارتباط با این مجموعه مسکونی و مجموعه‌ی مسکونی مقابل پارک ساعی به چاپ رسانده است، در مورد این پروژه و مکان شاخت و زمین‌اش این موارد را آورده است:مجلد سازمان مسکن درباره ساختمان بهجت آباد و پارک ساعیمساحت زمین بهجت‌آباد که با انتقال آلونک‌نشین‌ها به کوی نهم آبان برای طرح آپارتمان‌سازی در نظر گرفته‌شده 28945 متر مربع می‌باشد که حدود 5600 متر مربع آن در یک سطح به ساختمان و حدود 14300 متر مربع آن به پارکینگ و خطوط ارتباطی و حدود 9000 متر مربع آن به فضای سبز و گل‌کاری تخصیص داده شده است. مساحت آپارتمان‌ها و ساختمان‌های متفرقه در بهجت‌آباد جمعا حدود 80000 متر مربع است.[9]مکان قرار گیری این پروژه در امتداد خیابان ولیعصر، پهلوی سابق، است. خیابانی که در امتداد خود، مکان‌ها و روایت‌های گوناگونی را پذیرفته و جای داده است. در ارتباط با انتخاب زمین برای اجرای این پروژه مسکونی، سعی بر آن بوده تا مکانی انتخاب گردد که از نظر موقعیت جغرافیایی و دسترسی‌های لازم برای پروژه مسکونی یکی از مرغوب‌ترین نقاط آن زمان شهر تهران انتخاب گردد و ساکنان این مجموعه به مراکز خرید و تفریحی دسترسی مناسبی داشته باشند.در میان روایت‌های موجود در ارتباط با زمین این پروژه، این رواین به چشم می‌خورد که در اوایل دهه چهل، در این مکان حاشیه‌نشین‌های شهر تهران سکونت داشتند و در آلونک‌هایی زندگی می‌کردند که با تصمیم به ساخت مجموعه مسکونی بهجت‌آباد در این زمین‌ها، این آلونک‌ها برچیده شده و ساکنان آن به کوی نوبنیاد نهم آبان انتقال یافتند، و زمین مذکور در اختیار این پروژه قرار گرفت[10]. در این باره در خاطرات محمد هادی جوادی[11] آمده است، که تنها یک روز بعد از تعریف این پروژه، ماشین‌های ارتش به محدوده‌ی شمالی تهران، بهجت‌آباد رفته و زاغه‌نشینان از آن‌جا به کوی نهم آبان منتقل شده و در مکان جدید به هر خانواده یک واحد داده شد. اندکی بعد آلونک‌های زاغه‌نشینان را با خاک یکسان و محدوده را پاک‌سازی کردند تا کسی نتواند به محدوده بازگردد.مسکن مدرن، شهروند مدرنهدف از ساخت آپارتمان‌های بهجت‌آباد و گروه هدف برای سکونت در آن، آن‌گونه که در سرلوحه وظایف سازمان مسکن آمده است، ساخت و اجرای آپارتمان‌هایی به منظور تامین خانه‌هایی ارزان قیمت است. اما شیوه ساخت و اصول به کار رفته و هم‌چنین امکانات و تسهیلات در نظر گرفته شده فاصله‌ی زیادی با هدف اولیه خود دارد، همانطور که در بخشی از خبر روزنامه اطلاعات، چهارشنبه 8 دی ماه سال ۱۳۵۰ می‌خوانیم:در پیاده کردن این طرح کلیه جوانب و تسهیلاتی که در کشور‌های مترقی جهان برای سکونت در آپارتمان و به‌طور کلی زندگی آپارتمان‌نشینی ضرور دانسته و توصیه کرده‌اند، مورد توجه مسئولان امر بوده و در احداث آپارتمان‌های بهجت‌آباد نیز به کار رفته است[12].در واقع نوع طراحی ساختمان‌ها، مساحت واحد‌های مسکونی، مشاعات طراحی شده برای مجموعه و مصالح و تجهیزات به کار رفته بدین انجامید، که در نهایت هزینه پروژه در پایان کار و قیمت تمام شده‌ی آن بسیار متفاوت‌تر از آن بود که بتواند نقشی در تامین مسکن ارزان قیمت ایفا کند. به گونه اي كه در پايان اين دهه ( دهه چهل) دفتر طرح‌ها و بررسي‌هاي وزارت آباداني و مسكن در جزوه اي تحت عنوان بررسي وضع شركت‌هاي ساختماني كه در آپارتمان‌سازي اشتغال دارند منتشر نمود این موضوع را به این شکل بیان می‌کند:«متأسفانه تا به حال سازمان‌هاي دولتي آن‌طور كه بايد و شايد به امر آپارتمان‌سازي متناسب با درآمد طبقات كم‌بضاعت و امكانات مالي، به اين امر توجه ننموده‌اند و آپارتمان‌هایي كه مي‌سازند اكثراً گران‌قيمت بوده و مسلماً افراد مرفه و راحت كه خود نيز مستقلاً قادر به تأمين بودجه مسكن از طرق مختلف مي‌باشند قادر به خريد اينگونه آپارتمان‌ها هستند». [13]در بخشی از کتابی که به مسکن جمعی در نگاهی جهانی پرداخته است، از پروژه مجموعه مسکونی بهجت‌آباد با این عنوان یاد می‌کند که:مجموعه‌های آپارتمانی بلوک‌های مدولار در تمامی نقاط جهان برای طبقه‌ی کارگر طراحی نشده است. بلکه در دوره‌ی پهلوی دوم در ایران، این بلوک‌های مسکونی مانند بهجت‌آباد در تهران به محل مسکونی طبقات برخوردار‌تر اختصاص یافت و ساختمان‌هایی با کیفیت‌هایی مطلوب که مناسب برای شیفتگان مدرنیته و زندگی غربی بودند.[14]پروژه‌های مسکونی بسیاری در تهران در خلال سال‌های حکومت پهلوی ساخته و اجرا شدند. این پروژه‌ها ابتدا مربوط به طبقات پایین و متوسط بوده است، در حالی که با فاصله گرفتن از آن سال‌ها و نزدیک شدن به دهه‌ی چهل، ساخت این پروژه‌ها و هم‌چنین گروه‌های هدف پروژه‌های مسکونی تغییرات چشم‌گیری را تجربه می‌کند. پرو‌ژه‌های مسکن از محله‌هایی کم‌تر برخوردار با ساختمان‌های کم‌ارتفاع آغاز شده و تا آپارتمان‌های مرتفع فوق مدرن که برای طبقات متوسط و بالا در نقطه‌ی ویژه‌ای از شهر با ساخت مجموعه آپارتمان‌های بلند بهجت‌آباد در سال ۱۳۵۰ در زمین‌هایی که از حضور آلونک‌ها پاک‌سازی شده بود، امتداد می‌یابد.از شکست پروژه‌های مسکونی مدرنیستی و تجربه نا‌موفق طراحی برج‌های مسکونی و فجایع جهانی آن بسیار شنیده‌ایم، اما همان‌طور که دیده‌ایم و می‌دانیم، برج‌ها و مجموعه‌های مدرن شهری تهران هم‌چنان در شهر جلوه‌نمایی کرده و هنوز هم از ساختمان‌های باکیفیت مسکونی به شمار می‌آیند. برج‌های بهجت‌اباد با توجه به وسعت گرفتن شهر تهران اکنون در دل یکی از مرکزی‌ترین نقاط شهر تهران و درون محدوده طرح ترافیک قرار گرفته‌است. این آپارتمان‌ها در مقایسه نمونه‌های هم‌دوره خود که توسط بخش خصوصی ساخته شده‌اند نظیر؛ اسکان، سامان و... از ظرافت کمتری نیز در ساخت بنا برخوردار است. با تمام این‌ها هم‌چنان در شهر پا بر جا بوده و متقاضیان خود را برای سکونت دارد. از دلایل موفقیت این پروژه‌ها می‌توان به این موضوع اشاره کرد که این ساختمان‌ها خوب ساخته شده‌اند و خوب و هم پیر می‌شوند و نکته‌ی مهم دیگری که تجربه زندگی در این مجموعه‌های آپارتمانی را از نمونه‌‌های هم دوره‌ی خود متمایز می‌کند، گروه هدف برای سکونت و در نهایت ساکنین این پروژه است‌. اعرابی[15] در این باره می‌گوید: نخستین کسانی که در بهجت‌آباد ساکن شدند، بیشتر کارمندان بودند یا فرزند کارمندانی که بروکراسی آنها را وادار کرده بود نگاه‌شان به توسعه مدرن و قبول مدرنیه باشد و کم‌وبیش زندگی به سبک جدید را شروع کردند.«ساختمان‌های بهجت‌آباد نخستین بلندمرتبه‌های مسکونی ایران در زمان خودشان با نمایی متفاوت و طراحی مدرن سبک جدیدی را برای زندگی در تهران تبلیغ می‌کردند. استانداردهای به کار رفته در این ساختمان‌ها و سبک و سیاق طراحی‌شان بخشی از طبقه متوسط شهری به‌ویژه طبقه شهری فرهنگی و تحصیلکرده را جذب کرد. الان زمان زیادی از آن سال‌ها گذشته، اما وقتی این ساختمان‌ها را می‌ساختند، انتقادات و مقاومت سنت‌گرایان در اوج خودش بود. بعدها این نکات مطرح شد که می‌شد در طراحی مسکن بهجت‌آباد، آرام‌تر جلو بروند که مردم جبهه نگیرند. در‌سال 55 این تغییرات در سبک زندگی دیگر عادی شده بود، ولی در سال‌های 46 و 48 ساختمانی که استخر روباز داشته باشد و همه بتوانند از بالا آن را ببینند، با سبک زندگی ایرانی‌ها بسیار مغایر بود. برای همین هم یکی از نقاط متناقض در طراحی ساختمان‌های بهجت‌آباد استخرهایی بود که مردم درباره‌اش با هم حرف می‌زدند و به هم با تعجب می‌گفتند طوری است که همه از بالا می‌توانند ببینند! به همین دلایل نخستین گروه‌هایی که در بهجت‌آباد ساکن شدند، کسانی بودند که به سنت‌ها پشت کرده بودند».[16]در ایران این گروه هدف، گروه‌هایی از طبقات متوسط و بالا‌تر و علاقه‌مند به زندگی در این‌گونه فضاها بوده‌اند و بعد از اجرای این پروژه‌ها نیز همین گروه‌ها در آن ساکن شده و به خوبی با آن ارتباط برقرار کرده‌اند.پی نوشت: این متن در شماره دوم نشریه دالان با عنوان خیابان ولیعصر به چاپ رسیده است.منابع:1. قصه ساعی و بهجت‌آباد، روزنامه شهروند، نهم خرداد 1396، نویسنده: شیده لالمی2. نخست وزیر: دولت دیگر آپارتمان‌های لوکس نمی‌سازد، سه‌شنبه 7 دی ماه 1350، روزنامه اطلاعات، صفحه 4، شماره: 136843. عمیات ساختمانی آپارتمان‌های بهجت‌آباد رو به اتمام است، چهارشنبه 8 دی ماه 1350، روزنامه اطلاعات، صفحه 11 و 24، شماره: 13685، آرشیو مطبوعات کتابخانه ملی4. بررسی وضع شرکت‌های ساختمانی که در آپارتمان‌سازی اشتغال دارند، دفتر طرح‌ها و بررسی‌های وزارت آباداني و مسكن ، ۱۳۵۰، سازمان اسناد کتابخانه ملی5. آپارتمان‌های بهجت‌آباد و مقابل پارک ساعی، سازمان مسکن، اردیبهشت ماه 1352، سازمان اسناد کتابخانه ملی6. Kilinc and Mohamad Gharipour, Social Housing in the Middle East; Architecture, Urban development and Transnational Modernity, Indian University press, 20197. Florian urban, Tower and Slab; Histories of Global Mass Housing, by Routledge, 2011[1] آپارتمان‌های بهجت‌آباد و مقابل پارک ساعی، سازمان مسکن، اردیبهشت ماه 1352[2] صمیم، رضا، انقلاب سفید؛ پیدایش یک نظام جدید فرا‌دستی- فرو‌دستی در دهه 1340 شمسی، دومین دوره مدرسه تابستانه مطالعات فرهنگی، 1398[3] آپارتمان‌های بهجت‌آباد و مقابل پارک ساعی، سازمان مسکن، اردیبهشت ماه 1352[4] عمیات ساختمانی آپارتمان‌های بهجت‌آباد رو به اتمام است، چهارشنبه 8 دی ماه 1350، روزنامه اطلاعات، صفحه 11 و 24، شماره: 13685، آرشیو مطبوعات کتابخانه ملی[5] همان[6] نخست وزیر: دولت دیگر آپارتمان‌های لوکس نمی‌سازد، سه‌شنبه 7 دی ماه 1350، روزنامه اطلاعات، صفحه 4، شماره: 13684، آرشیو مطبوعات کتابخانه ملی[7] عمیات ساختمانی آپارتمان‌های بهجت‌آباد رو به اتمام است، چهارشنبه 8 دی ماه 1350، روزنامه اطلاعات، صفحه 11 و 24، شماره: 13685، آرشیو مطبوعات کتابخانه ملی[8] همان[9] آپارتمان‌های بهجت‌آباد و مقابل پارک ساعی، سازمان مسکن، اردیبهشت ماه 1352[10] آپارتمان‌های بهجت‌آباد و مقابل پارک ساعی، سازمان مسکن، اردیبهشت ماه 1352[11] Kilinc and Mohamad Gharipour, Social Housing in the Middle East; Architecture, Urban development and Transnational Modernity, Indian University press, 2019[12] عمیات ساختمانی آپارتمان‌های بهجت‌آباد رو به اتمام است، چهارشنبه 8 دی ماه 1350، روزنامه اطلاعات، صفحه 11 و 24، شماره: 13685، آرشیو مطبوعات کتابخانه ملی[13] بررسی وضع شرکت‌های ساختمانی که در آپارتمان‌سازی اشتغال دارند، دفتر طرح‌ها و بررسی‌های وزارت آباداني و مسكن ، ۱۳۵۰[14]Florian Urban, Tower and Slab; Histories of Global Mass Housing , by Routledge, 2011[15] مهدی فروغمند اعرابی، معمار و فارغ التحصیل هنر‌های زیبا در سال 1355[16] قصه ساعی و بهجت‌آباد، روزنامه شهروند، نهم خرداد 1396، نویسنده: شیده لالمی</description>
                <category>چیستا گودرزی</category>
                <author>چیستا گودرزی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Aug 2021 15:31:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسکن مهر</title>
                <link>https://virgool.io/@chistaagoodarzi/%D9%85%D8%B3%DA%A9%D9%86-%D9%85%D9%87%D8%B1-xyviggyzpbap</link>
                <description>به کدام طرف مرز تعلق داریم؟آیا مسکن مهر می‌تواند ما را به آنسوی مرز خانه نداشتن ببرد و یا خود مرزی جدید میان ساکنان شهر ایجاد می‌کند؟خانه در برگیرنده‌ی چه مفاهیمی است و چگونه کالبد خانه با معانی‌ای گوناگون پیوند می‌خورد. صاحب‌خانه بودن و صاحب خانه نبودن چگونه با مسئله‌ای مانند موفقیت پیوند خورده، و چگونه مرزی میان این دو گروه نمایان می‌گردد. موضوع دیگری که در ارتباط با خانه اهمیت دارد این است که چگونه مکان خانه و موقعیت آن در درون شهر، نقشی مهم بازی کرده و مفهوم خانه‌دار شدن را با مفاهیم پیچیده‌ی دیگر پیوند می‌زند. مسکن مهر، که در این نوشتار به آن می‌پردازیم، ترکیبی خنثی نیست، و باری دارد که هویتی تحمیلی را نیز به دنبال خود یدک می‌کشد، که بعضی دوستش ندارند. این نوشتار سعی دارد تا روایت‌هایی از ساکنان یک پروژه مسکن مهر در شهر بابل را بیان کند. این متن قصد تعمیم روایت‌ها را نداشته و هدف این است که صدا‌های کمتر شنیده شده به گوشمان برسد و حرف‌هایی را بشنویم که شاید تاکنون به آن‌ها دسترسی‌ای نداشته‌ایم.خانه‌دار شدن همیشه ارزش بوده و از صاحب خانه نبودن نوعی از آوارگی و عدم سکون دریافت می‌شود، کم‌تر کسی را دیده‌ایم که یکی از بزرگ‌ترین اهداف زندگی‌اش خرید سقفی بالای سرش نبوده باشد و یا به اجاره‌نشینی راضی باشد. این جمله که هیچ جایی، خانه‌ی خود آدم نمی‌شود را زیاد شنیده‌ام، شما هم حتما از افراد زیادی شنیده‌اید، که «چقدر برای داشتن چهاردیواری‌ای از آنِ خود زحمت کشیده‌ام و چقدر منتظر روزی بودم که به یکی از این چهاردیواری‌های شهر بگویم خانه‌ی خودم».خانه داشتن و صاحب‌خانه شدن با مفهومی بیش از سرپناه و داشتن سقفی بالای سر تعریف شده و در بازنمایی خود با مفاهیمی هم‌چون ثبات و تداوم حضور گره خورده و با احساس تعلق به چهار‌دیواری از آن خود همراه است. تصویری که از صاحب خانه بودن در ذهن‌مان جان گرفته و برجای مانده، تصویری از سکون و آرامش زندگی و البته معیاری از موفقیت است. بر همین اساس همیشه مرزی میان صاحبِ ‌خانه شدن و صاحبِ خانه نبودن وجود دارد، مرزی که افراد را به دو دسته‌ی مشخص تفکیک می‌کند، خط مرزی که افراد این سویش با دیده‌‌ای حسرت آمیز و گاهی الگو‌وار به آن ور مرزی‌ها می‌نگرند و این‌ور مرزی‌ها تمام تلاششان در بخشی از زندگی معطوف به رفتن به آن طرف مرز می‌کنند. بزرگ‌تر‌های فامیل هم مشوق اصلی برای هر چه زودتر رسیدن این افراد به آن طرف مرز و صاحب خانه شدن هستند و در نگاه‌شان صاحب خانه شدن را نیز مانند ازدواج و امثالهم سر و سرسامان یافتن تعریف می‌کنند.رویایی که به حقیقت پیوستطرح پروژۀ مسکن مهر در سال 1386تصویب و سپس ساخت و ساز آن آغاز گشت و هدف آن یاری این ور مرزی‌ها برای رفتن به آن سوی مرز و صاحب‌خانه شدن بوده است. در این مورد می‌توان گفت موفق نیز بوده است.بابل[1] شهری شمالی در استان مازندران است، که شامل 6 مجموعه از مسکن مهر می‌باشد. در این نوشتاربه سراغ مسکن مهر اوشیب بابل [2]رفته‌ایم، این مسکن مهر از موقعیت مکانی خوبی در مقایسه با سایر پروژه‌های مشابه‌اش برخوردار است و به لحاظ ساخت نیز آن‌طور که از شنیده‌ها بر‌آمده، رتبه‌ی اول ساخت مسکن مهر استان را به خود اختصاص داده است. شاید تفاوت اصلی‌ای که تجربه‌ی مسکن مهر در این شهر را با سایر شهر‌ها در دیگر استان‌ها متفاوت می‌سازد فاصله‌ی اندک میان شهر و روستا و شهر‌های مختلف از یکدیگر است که به همین علت مساکن مهر توانستند مکان‌یابی مناسب‌تری داشته باشد و خود را در محدوده‌ی طرح تفصیلی شهر بگنجاند.دائماً شنیده‌ایم که آن چیزی که مسکن مهر در تحقق آن ناکام می‌ماند، تمایزی است که میان ساختن بنا و زیستن در آن وجود دارد. ساختمان به عنوان خانه، که با تصوری از ساختمانی با چند اتاق و آشپزخانه و توالت شکل می‌گیرد تا خانه‌ای که می‌تواند مکان آرامش و راحتی باشد برای ساکنانش. اما آن‌چه برای من در این جستار دارای اهمیت است نه آن نگاه بالا به پایین ساکنان ساختمان‌های با کیفیت بالا‌تر است و نه نگاه منتقدانه معماران و شهرسازان، بلکه تجربه‌ی کسانی است که در این ساختمان زندگی کرده‌اند و آن را همان خانه‌ای می‌دانند که مکان آرامش و راحتی‌شان است، و صاحب‌خانه بودن برایشتن آرزوی محالی بود که به واسطه‌ی اجرایی شدن این پروژه تحقق یافته است.مسکن مهر اوشیب بابل- عکاس: هنگامه گودرزی- 1399پروین، زنی خانه‌دار است با دو فرزند، که به همراه همسر و دو پسرش، 8 سال است که ساکن مجموعه مسکن مهر اوشیب شهر بابل هستند. او از تجربه‌ی اجاره‌نشین بودن‌اش می‌گوید و آن را تجربۀ ناخوشایندی می‌داند و تصورش بر این است که همیشه به دلیل مستاجر بودن نه فقط خانه از خودش و برای خودش نبوده بلکه محله‌هایی که او اجاره‌نشینش بوده نیز به دلیل مستاجر بودن آن‌چنان او را نپذیرفته‌اند. از اعلام خبر ثبت نام برای مسکن مهر می‌گوید. برایم توضیح می‌دهد که تا مالک همین مسکن مهر شدن نیز راه دشواری را طی کرده‌اند، شرط 5 سال مستاجر بودن در شهر مذکور را داشته‌اند و دائماً نیز بازرس‌ها سرکشی کرده‌اند تا بالاخره خانه نصیب‌شان شده‌است. این خانواده از سال 91 در منزل‌شان که این‌بار صاحب خانه‌اش بودند ساکن شده‌اند.از خوشحالی زیاد صاحب خانه شدن می‌گوید و آرامش و سکونی که نصیبش شده است، می‌گوید اگر آن سال‌ها این طرح نبود و ما خانه را نخریده بودیم الان با این گرانی‌ها معلوم نبود که دیگر بشود سقف بالای سری از آن خود داشت یا نه، برای خرید این خانه در سال‌ اول به مدت 6 ماه هر ماه دو میلیون تومان پرداخته کرده‌اند و بعد از آن خانه وام 25 میلیونی دارد که هنوز هم ماهی حدود 200 هزار تومان قسطش را می‌دهند. و الان قیمت خانه‌شان به متری 7.5 میلیون افزایش یافته است. خانه‌شان 80 متری است، و پروین در طول مصاحبه‌مان بارها و بارها اشاره می‌کند که چقدر خانه‌اش را دوست دارد. و برایم توضیح می‌دهد که مجموعه‌ی مسکن مهری که او به همراه خانواده‌اش در آن ساکن است بهتر از سایر مجموعه مسکن مهر‌های شهر بابل است و می‌گوید به نظرش خانه‌اش از تمام مسکن مهر‌های استان نیز کیفیت ساخت بهتری دارد. او به تمامی به خانه‌اش دل بسته است و آن را از آن خود و بخشی از خود می‌داند و می‌گوید:با این‌که در چند قدمی اطراف خانه‌ام بهترین محدوده شهر واقع شده، اگر توان مالی‌اش را داشتم هم هم‌چنان ترجیحم زندگی در همین خانه‌ی خودم بود تا هر خانه‌ی دیگری در این شهر.برایم می‌گوید چگونه در همان ماه اول حضورشان در مسکن مهر جلسات ساختمان و شهرک در محیط مشترک شهرک‌شان برگزار می‌شده و از همان موقع همسایه‌ها را هم شناخته و با هم روابط همسایگی را شکل می‌دهند، به فضای سبز مشترک مجموعه اشاره می‌کند، و آن را یکی از اصلی‌ترین دلایل علاقه‌اش به مجموعه مسکونی‌اش می‌داند، فضایی که با سایر زنان همسایه درآن‌جا جمع می‌شوند و گپ و گفت می‌کنند، قرار پیاده‌روی روزانه می‌گذارند و گاهی با هم به خرید می‌روند. همسر او هم راضی و شکرگزار است که دیگر هشت سال است صاحب‌خانه ‌اند و چهاردیواری‌ای از آن خود دارند، می‌گوید بعد از این صاحب خانه شدن و خیال جمعی بعد از آن است که می‌توانم به چیزهای دیگری هم در زندگی فکر کنم، دعا می‌کند که خداوند ان‌شاءالله همه را صاحب خانه کند.بعد انجام این مصاحبه دوباره با پروین تماس می‌گیرم و از او می‌خواهم که به واسطه‌ی روابط خوبی که با همسایه‌ها دارد تمایل من به انجام مصاحبه را با آن‌ها مطرح کند و اگر کسی مشتاق به بیان تجربه‌اش بود من مشتاق شنیدن هستم. او برایم چند شماره تلفن و نام می‌فرستد، با آن‌ها تماس می‌گیرم و پای صحبت‌شان می‌نشینم.مسکن مهر اوشیب بابل- عکاس: هنگامه گودرزی- 1399زهرا زنی 61 ساله‌ است، او و همسرش از سال 94 ساکن مسکن مهر هستند، می‌گوید همان سال 91 واحد مسکونی را تحویل گرفتند، اما فقط یک چهاردیواری بود با شیرآلاتش که برای‌شان درون منزل گذاشته بودند تا خودشان نصب کنند. مشکلاتی باعث می‌شود، واحدشان خالی بماند در طول این زمان، تجهیزات خانه را فراهم می‌کنند و کابینت‌ها را نیز نصب می‌کنند، و در سال 94 ساکن می‌شوند. زهرا برایم می‌گوید تا قبل از مشکلات مالی بزرگی که در زندگی‌شان تجربه کرده‌اند، وضعیت مالی قابل قبولی داشتند و صاحب‌خانه بودند ولی روزی که وادار به فروش آن خانه شدند هرگز فکرش را هم نمی‌کرد که تا پایان عمر بتواند، بار دیگر در خانه‌ای از آن خودش سکونت کند.صاحب‌خانه شدن خیلی خوشحالی داره، تازه برای من دومین بار بود که صاحب خونه می‌شدم، دائما به آدمایی فکر می‌کنم، که مسکن مهر باعث شد اولین باری باشه که صاحب‌خونه می‌شن، همیشه خدا رو شکر می‌کنم بابتش. حس صاحب‌خونه شدن برام خیلی قشنگه و این چیزی نبود که با اون مقدار پولی که ما داشتیم هیچ‌وقت بتونیم دوباره تجربه‌اش کنیم. اسم خونه‌ی ما مسکن مهر هست، این اسم رو دولت روش گذاشته ما هم ادعایی نداریم که خونه مال ماست که اسم روش بذاریم، خونه مال دولته و اسمش رو هم گذاشته مسکن مهر، ما تا همیشه متشکریم بابت این خونه.آقای اکرمی، مردی 52 ساله است، و حالا بیش‌تر از 8 سال است که در مجموعه مسکن مهر اوشیب بابل سکونت دارد. در تهران کار می‌کرده و تمامی سال‌ها را مستاجر بوده است. وقتی تهران بودند ثبت نام مسکن مهر را انجام می‌دهند، به بابل بر‌می‌گردند و می‌بینند که اسمشان حذف شده است. با پیگیری دوباره و دوندگی می‌توانند مجددا نام‌شان را ثبت کنند. برایم از وقتی که خانه را تحویل گرفتند و به عنوان صاحب‌خانه به آن پا گذاشتند می‌گوید:من وقتی خونه رو بهم تحویل دادند، اونقدر خوشحال بودم که در و دیوار خونه رو می‌بوسیدم، به خودم گفتم یعنی واقعا خونه‌دار شدی.او خانه‌اش را دوست دارد، همه‌چیزش را چون خانه‌ی خودش است، ولی از عیب و ایراد‌های مجموعه هم آگاه است، از مشکلاتی می‌گوید که میان حرف‌های تمامی کسانی که پای صحبت‌های‌شان نشسته‌ام مشترک است، از مشکل اصلی مجموعه که فاضلاب است برایم می‌گوید. این‌که شهرداری محدوده‌ی اطراف آن‌ها لوله‌کشی کرده و با این‌که مسیر لوله‌ها از مجموعه می‌گذشته و محوطه و آسفالتش به واسطه این پروژه آسیب دیده هیچ جوابی برای مشکل آن‌ها ندارد و مسکن مهر و مشکلاتش را بیرون از حوزه‌ی کاری خود می‌داند. از مشکلات دیگر ساخت مسکن مهر، دیوار‌های نازک آن است که صدا‌ها کاملا به بیرون و خانه‌ی کناری منتقل می‌شود. از مستاجر‌های زیاد ساکن در بلوک خودشان می‌گوید، کسانی که این خانه، اولین خانه‌یشان نبوده و آن را اجاره داده‌اند، گله می‌کند که چطور در هنگام ثبت‌نام و بررسی پرونده‌ی آن‌ها این‌قدر سخت‌گیری شده ولی بعضی‌ها هم توانستند با این‌که خود صاحب خانه بودند، مشمول این خانه‌ها بشوند. با تمام این‌ها راضی است که سقفی از آن خود بالای سرش دارد، می‌گوید:این مشکلات که همیشه و همه‌جایی هست، ولی راستش مشکل اصلی برای من این هست که مسکن مهره، شایدم برای خودم مشکلی نباشه خونمه، ولی خب از نظر دیگران این‌جا خونه نیست، مسکن مهره، کاش می‌شد که این ساختمون‌ها تو شهر پخش بود، یعنی کسی نمی‌دونست این خونه‌ها مسکن مهر هست یا مثلا نصف خونه‌های شهرک عادی بود. شاید این‌جوری کمتر تحقیر می‌شدم از حرف آدم‌های دیگه. این‌جوری با اینکه خونه خریدم ولی انگار صاحب خونه نشدم.سمیه، 37 ساله‌است، با همسر و دو فرزندش، یک پسر 11 ساله و دختر 18 ساله‌اش، در خانه سکونت دارد. او هم همان سال اول تحویل‌ها ساکن خانه‌اش شده و الان از 8 سال بیشتر است که در این مجموعه ساکن است. 15 سال مستاجر بوده، مدتی را در روستا و خانه مادر شوهر گذرانده و سال‌هایی را نیز مستاجر پدر او بوده‌اند و مدتی هم مستاجر در خانه‌ای از خانه‌های شهر. گفت‌و‌گوی‌مان از ثبت نام در این طرح در سال 86 آغاز می‌شود. او می‌گوید ثبت نام کردم و تا روزی که خانه را تحویل بگیرم هر روز پیگیری کردم، هر هفته، و گاهی‌ هم هفته ای دوبار به بنیاد مسکن و اداره‌های مربوطه سر می‌زدم. همسرم از حرفایی که می‌شنید دلسرد شده بود و پیگر این خانه نبود. تمام این سال‌ها همه‌ی پیگیری‌ها را انجام دادم تا روزی که تماس گرفتند تا برای قرعه‌کشی طبقات بیایید، آن روز بود که همسرم هم باورش شده بود و خوشحال بود. او برایم ازحس خود هنگام تحویل خانه می‌گوید:توی خونه‌ای بودم که سقف بالای سرم برای خودم بود، هم باورم نمی‌شد و هم خیلی خوشحال بودم، دلم می‌خواست برم به اونایی که بهم می‌گفتن امکان نداره این خونه‌ها رو بهتون تحویل بدن و بیخیال اون یه میلیونی که دادین بشین و زندگی‌تون رو کنین بگم، ببینیند این خونه‌ی ماست، خونه‌ی خودمون و ما دیگه صاحب این خونه‌ایم.می‌گوید دائما به خاطر این‌که او و همسرش هنوز نتوانسته بودند که خانه‌ای بخرند، از سوی کسانی که درکی هم از زندگی آن‌ها نداشتند تحقیر می‌شدند، آن‌قدر از داشتن این خانه خوشحال است که هر روز سر نماز کسانی که باعث و بانی این طرح بودند را دعا می‌کند. او هم نظری مانند سایرین دارد، همه چیز خوب است، اما مسکن مهر و مسکن مهری بودن را چیزی می‌داند که به واسطه‌ی آن قضاوت می‌شود، و می‌گوید:آدم‌ها همین که اسمش مسکن مهر هست قضاوت می‌کنن، یعنی اگر دوتا ساختمون عین هم بزاری جلوشون اسم یکی از اونا مسکن مهر باشه؛ فکر می‌کنن اون بدرد نخوره. یعنی اول که خونه نداشتیم حرف‌ها این بود که مگه میشه این همه سال زندگی کنین و نتونین خونه‌دار شین، بعد تبدیل شده به مسکن مهر مگه جا شده برای زندگی، یکمی هوای دستتون و می‌داشتین خونه می‌خریدین که بشه توش زندگی کرد. کاش می‌شد یه جوری این خونه‌ها رو به آدمایی که نیاز دارن داد بدون این‌که اینجوری اسم مشخص بخوره روش. ولی من که خدا رو شکر می‌کنم و ممنونم ازشون.با پسر‌های پروین هم صحبت می‌کنم، آن‌ها مانند خانواده‌شان تمام و کمال از زندگی در این خانه راضی نیستند وقتی به این‌جا آمدند محصل مدرسه‌ای بودند و نبود تاکسی برایشان کلافه کننده بود، هنوز هم تاکسی نیست و باید یک ربعی پیاده روی کنند تا به تاکسی برسند می‌گویند مجموعه 300 خانوار دارد و برای تاکسی نمی‌صرفد که خطی این‌جا باشد. مادرشان می‌گوید بچه‌ها بزرگ شدند و دانشجو هستند و دیگر پذیرفته‌اند که خانه‌شان این‌جاست. در میانه گپ‌و‌گفتم با پسران جوانش پی‌می‌برم، که آن‌ها آنقدر‌ها از اسم مشخصی که مجموعه مسکونی‌شان با آن معرفی می‌شود راضی نیستند و مسکن مهری بودن را دوست ندارند. انگار تفاوتی معناداری در ذهن‌شان میان ساکن مجموعه‌ای مسکونی بودن با ساکن مجموعه مسکن مهر بودن وجود دارد. مسکن مهری که به قول یکی از بنگاهی‌های شهر «اگر آدم مجبور نشود چرا باید ساکن آن شود». در این شهر هنوز مسکن مهر با مُهر مشخص فرودست بودن تعریف می‌شود و در پرس‌و‌جو‌هایم درمی‌یابم که  مردم بعد از این‌که می‌شنوند که کسی ساکن مسکن مهر است قطعا فرد را فرودستمی‌دانند، و یک «بیچاره‌ها مجبور‌اند» را نیز با خود زمزه می‌کنند. این درست است که خیلی هم بیراه فکر نمی‎‌کنند و اصلا هدف از مسکن مهر خانه‌دار کردن همین قشر بوده است، اما این مجموعه‌های مشخص با در و دراوزه‌ای که آن‌ها را به طور مشخص از محیط اطرافش جدا کرده مرزی جدید را برای ساکنان‌اش تعریف کرده است، ساکنانی که از مرز داشتن یا نداشتن خانه عبور کرده بودند تا دمی این سوی مرز بیاسایند این بار مرز جدیدی آن‌ها را از سایر صاحب‌خانه‌ها جدا می‌سازد، انگار بقیه صاحب‌خانه‌اند و آن‌ها صاحبان مسکن مهر. این برچسب «مسکن مهری بودن» این بار معنایی را با خود به همراه دارد که این افراد در عبور از مرز پیشین آن‌قدر‌ها هم موفق نبوده‌اند، و هنوز جایی نامشخص در میان این مرز و یا در محدوده‌ی مرز معنایی‌ای جدید قرار دارند.شرایط اجرایی طرح مسکن مهر توسط دولت، فضایی را تولید کرده که شرایطی را برای باز‌تعریف ساکنان این مجموعه‌ها به وجود آورده و این باز‌تعریف موجب بر‌ساخت مرزی میان سایر ساکنان شهر و کسانی گشته که برچسب مسکن مهر را بر روی خانه‌های خود دارند. گویی سیاست‌های فضایی مسکن مهر که تا پیش از اجرایش قراری بود برای کاهش نابرابری‌ها خود مستقیماً به نابرابری فضایی دامن می‌زند و مناسبات اجتماعی جدیدی را در حول خود شکل می‌دهد.[1] شهر بابل، مركز شهرستان بابل در استان مازندران است كه بين 36 درجه و 34 دقيقه و 15 ثانيه عرض جغرافيايي و 52 درجه و 42 دقيقه و 20 ثاتيه طول شرقي از نصف النهار گرينويچ واقع شده است . ويژگي ساختاري اين شهر از لحاظ فضاي مسكوني به اين صورت است كه هر چه از مركز شهر به سمت نواحي پيراموني حركت ميكنيم، از تعداد واحدهاي مسكوني قديمي كاسته شده، به تدريج وارد مناطق نوساز ميشويم.مساكن مهر شهربابل نيز در مناطق پيراموني شهر واقع شده‌اند.[2] مسكن مهر اوشيب در زميني به مساحت 3/7 هكتار با 75 درصد فضاي باز و 25 درصد منطقهي مسكوني با مقياس 80 تا 84 متر مربع در 15 بلوك 20 واحدي آپارتمان و به صورت فنآوري نوين ساخته شده است.</description>
                <category>چیستا گودرزی</category>
                <author>چیستا گودرزی</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jul 2021 15:36:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تهران در شب‌هایش چهره‌اي رمانتيك دارد، ندارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@chistaagoodarzi/%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87%D8%A7%D9%8A-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%8A%D9%83-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-nresslhtlsbn</link>
                <description>متن حاضر روايتي است حاصل گذراندن شب‌هایي در تهران، روايتي است از دل تجربه شخصي روايت‌گر،که به بیان دوگانه‌ای از مواجه خود با شب‌های شهر، با اتومبیل و حمل‌و‌نقل عمومی می‌پردازد.از هفت، هشت سال پیش که به عنوان تازه دانشجو پا به تهران گذاشتم تا همین چندی پیش، همیشه دوستانی بودند که مثل من شب‌گردی در خیابان‌ها و اتوبان‌های شهر را دوست داشته باشند و البته صاحب خودروی شخصی هم باشند. معمولا این پرسه‌زنی‌های شبانه این‌گونه بود که شب که از نیمه می‌گذشت سوار ماشین می‌شدیم و مقصدمان هم معلوم نبود، مقصد گاهی چرخ‌زدن‌های مدام و بالا و پایین کردن‌های اتوبان‌های شهر بود که من دل‌بسته به نگاه کردن به چراغ‌های روشن و خاموش خانه‌ها بودم و غرق شدن در شب‌های تهران و گاهی هم به پل امیرآباد ختم می‌شد و خوردن یک چای رو پل. این شهر ساکت با نور‌های روشنی که می‌شد ساعت‌ها به آن خیره شد هر چه بود مرا در خود غرق می‌کرد و حالم را بهتر می‌کرد.شهر‌ها در شب چهره‌ای متفاوت از روز خود را به نمایش می‌گذرانند، گویی شب که می‌شود عرصه‌ای دست می‌دهد که خارج از مرز‌بندی‌های صبح شهر، تهران حیاتی متفاوت با روز خود را تجربه کند. این حیات شبانه تهران را می‌توان، لایه‌ی نازکی میان دو لایه‌ی ضخیم زندگی روزانه و شب‌های خاموش و در خواب شهر درک نمود.با آمدن خودرو‌ها به شهر‌ها، همان‌طور که چهره‌ی شهر دچار تغییر و دگرگونی گشت، عادات دیرینه نیز تغییراتی را پذیرا شده و اتومبیل‌ها را به دورن خود راه دادند، یکی از این عادات، پرسه‌زنی‌های شبانه است، که در دگردیسی خود، با پرسه‌زنی در اتوبان‌های شهر خود را باز‌تعریف کرده، و اتومبیل نیز ابزاری لازم برای این‌گونه پرسه‌زنی‌هاست. شب‌گردی‌های تهران، خود زیستی متفاوت است که اغلب خود را نه در محله‌ای مشخص و یا فضایی عمومی از شهر، بلکه خود را در عرصه‌ی نیمه‌خصوصیِ اتومبیل‌های شخصی به نمایش می‌گذارد. شب‌گردی‌هایی که خود را در قالب «دور دور» به نمایش می‌گذارد، به لوازمی ضروری برای این‌گونه پرسه‌زنی احتیاج دارد که اصلی‌ترین آن اتومبیل است.من جز آن دسته افرادی هستم که شب‌ها برایم تازه شروع روز است و تمامی کار‌ها و برنامه‌هایم را در شب آغاز می‌کنم که تفریح هم یکی از آن‌هاست. با آمدن به تهران بیشترین چیزی که از این شهر دوست داشتم شب‌گردی در شهر بود. با اتومبیل اتوبان‌ها را بالا و پایین کردن و به شبِ شهر خیره شدن، این سکوت و دنجی شب شهر به خصوص به وقت دلگیری آن‌چنان حالم را خوب می‌کرد که این عادت به رسمی دائمی برای شب‌هایم تبدیل گشت.اما با نبود خودروی شخصی همه چیز تغییر کرد و شب‌های تهران دیگر آن چهره‌ی آشنایی نبود که تا پیش از این می‌شناختم.تجربه شبِ شهر؛ حمل و نقل عمومیاولین مواجهه متفاوت با شب‌های شهر را به روشنی به خاطر دارم، چیزی بیش از یک سال قبل بود، ساعت 22:30، چهارراه ولیعصر، ایستگاه بی‌آر‌تی خط تجریش- راه آهن، به سمت راه آهن. در ایستگاه منتظر بودم، اما بی‌آر‌تی تاخیر داشت و نمی‌رسید، شاید هم تاخیری در کار نبود و زمان‌بندی شب‌ها متفاوت از روز بود که من از آن بی‌اطلاع بودم، هر چه که بود ساعت از 11 گذشت تا اتوبوسی به ایستگاه برسد. وقتی اتوبوس رسید از آن ماشین‌های تر و تمیزی که تا پیش از آن به عنوان بی‌آرتی برایم آشنا بود خبری نبود و به جای آن اتوبوسی قرمز دود گرفته و فرتوتی در ایستگاه حاضر شد. به رسم همیشه جلوی در میانی اتوبوس منتظر ماندم تا در باز شود و سوار شوم، در باز نشد، راننده با عصبانیت دادی کشید که «کجا واستادی بیا جلو پولو بده بعد». هجوم جمعیت بود، راننده پول‌ها را از دست هرکسی که می‌گرفت اجازه‌ی ورودش به اتوبوس صادر می‌شد.  نوبت به من رسید کرایه را به دست راننده دادم و پشت جمعیت جلو‌تر رفتم تا سوار اتوبوس شوم، تا این‌که دوباره صدای راننده را شنیدم که با صدای بلند رو به من حرف می‌زد، که «مگه نمی‌بینی جا نیست، پیاده شو در پشتی و که زدم از اون در سوار شو». آنقدر مبهوت فضای جدیدی که با آن مواجه بودم شده بودم که اراده‌ی شخصی‌ام به کلی تحلیل رفته بود و فقط از فرامین آن صدایی که داد می‌کشید پیروی می‌کردم. پیاده شدم تا بتوانم از در میانی اتوبوس سوارشم. به کلی کلافه بودم، هنوز درست سوار نشده بودم که در بسته شد، نیمی وارد اتوبوس شده بودم و نیمه‌ی دیگرم نه، با سر و صدا توانستم به راننده حالی کنم در را باز کند تا بتوانم بدنم را که آن طرف در مانده بود به داخل بکشم.اتوبوس قدیمی و کثیف بود، و راننده با بالاترین سرعتی که در توانش بود می‌راند. آن شب تنها دو ایستگاه بعد از مبدا را با اتوبوس طی کردم و در ایستگاه جامی از اتوبوس پیاده شدم، به خودم قول دادم دیگر هرگز این وقت شب با اتوبوس برنگردم.روز و شبی که تمام وقتش برایم قابل استفاده بود محدود شد، شب‌ها باید زودتر بر‌می‌گشتم تا دچار مشکل نشوم، در این روز‌ها اسنپ و مانند آن نیز که قربانشان بروم قیمت‌شان سر به فلک می‌زند و خود به خود از گزینه‌های حمل‌و‌نقل حذف می‌شوند و بیش از پیش رفت و آمدم به حمل‌نقل عمومی وابسته می‌شود. هر چه قدر هم که تلاش می‌کنم تا به بی‌وقتی و این اتوبوس‌های کهنه نخورم، اما مگر می‌شود. از بعد از آن روز باز هم بار‌ها پیش آمده که بعد از 10 شب از اتوبوس‌های خط بی‌آر‌تی تجریش- راه‌آهن استفاده کنم و هر بار تجربه‌ی بدم اگر به بدی اولین بار نباشد از آن کمتر هم نیست.اتوبوس با سرعتی نا‌معمول می‌رسد، ترمزی نامعمول می‌کند، جلوتر یا نرسیده به ایستگاه نگه می‌دارد، صف می‌کشی، پول را به دست راننده می‌دهی، راننده سر این‌که مقدار کرایه را نمی‌دانی و یا خورد نداری داد و بیداد راه می‌اندازد، راننده ایستگاه‌ها را نگه نمی‌دارد، و بعد از فریاد چندین نفری که اعتراض می‌کنند و می‌گویند که در ایستگاه پیاده می‌شدند، راننده به ناچار و با بی‌میلی توقف می‌کند و این اکراه بیش از هر چیز خود را در نوع ترمز گرفتنش به نمایش می‌گذارد، و هنوز افراد پیاده و یا سوار نشده با سرعت حرکت می‌کند. و این‌ها همه هر بار چنان تکرار می‌شود که انگار قانونی رسمی و مختص به اتوبوس‌های شهری بعد از 10 شب است که تمامی راننده‌ها مو به مو و با جان و دل آن را اجرا می‌کنند. هر بار و بعد از تکرار این تجربه‌ها تصمیم می‌گیرم تماس با شماره‌ای که برای انتقاد و پیشنهادات در نظر گرفته شده را امتحان کنم و مشکل را در میان بگذارم، شماره‌ی تلفن را از روی ایستگاه می‌خوانم 1818، هر بار که با این شماره تماس می‌گیرم دیر شده و از ساعت اداری گذشته است. صدای تلفن گویای پشت خط اعلام می‌کند در ساعت ادارای با 1818 تماس بگیرید و در آن زمان پاسخ‌گوی شما خواهیم بود.روزی بلخره در تایم اداری تماس می‌گیرم و می‌پرسم، ما که شب‌ها از حمل‌و‌نقل عمومی استفاده میکنیم، شهروند همین شهر نیستیم؟هزینه‌ی بلیط در شب، از دو برابر مقدار صبح کمی بیشتر است و درست در همان ساعات بد‌ترین کیفیت نیز ارائه می‌شود. از خودم می‌پرسم این شهر با کدام پول اداره می‌شود که کیفیت حمل‌ونقل در شب و روز آن تفاوتی این چنینی دارد. هر چند روز هم کمبود اتوبوس‌ها و تراکم مسافران در اتوبوس عذاب‌آور است به شب علاوه بر این‌ها کیفیت پایین اتوبوس‌ها و قدیمی و کثیف بودنشان را هم اضافه کنید.این دوگانه‌ی تجربه‌ی شب با خودرو و با حمل‌و‌نقل عمومی، بیش از هر زمانی رفتار دوگانه‌ی تهران را برایم تداعی می‌کند. شهری که هم به خود می‌پذیرد و هم از خود می‌راند، هم جذب می‌کند و هم می‌آزارد و به بیرون پرتاب می‌کند.شهری که امید می‌رود که پذیرنده باشد و شهروندانش را درون خود نگه دارد، آن‌چنان با برخی شهروندانش نا‌مهربان بوده که انگار حتی این جمعیت را نمی‌شناسد، جمعیتی که با هر گران‌تر شدنی به سمت جنوب شهر جارو شده تا روزی به‌طور کامل از تهران به بیرون پرتاب شده و چهره‌ی زیبای تهران این نا‌زیبایی‌ها زدوده شده و پاک شوند.</description>
                <category>چیستا گودرزی</category>
                <author>چیستا گودرزی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Oct 2020 02:02:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلوار؛ میعادگاهی مدرن</title>
                <link>https://virgool.io/@chistaagoodarzi/%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-w3wdcfhfzwuy</link>
                <description>خیابان‌ها با مدرنیته به زندگی شهر‌ها راه می‌یابند و هر روز گستره‌ی بیشتری از شهر‌ها را به خود اختصاص می‌دهند. خیابان‌ را نمی‌توان صرفاً پدیده‌ای کالبدی دانست که در شهر‌ها عینیت یافته‌است و جنبه‌ای کارکردی برای عبور و مرور دارد؛ بلکه خیابان‌ها با پیدایش خود روح و نقشی جدید را نیز با خود به همراه آورده‌اند، به همین سبب بسیاری خیابان را مدرن‌ترین فضای موجود شهری می‌دانند.خیابان در زندگی انسان شهری، همان جایی است که فرد تنهایی‌اش را از خانه به خیابان می‌آورد و تنهایی خویش را این‌بار نه در چهاردیواری خانه خود، بلکه در جمع مجموع انسان‌های در خیابان تجربه می‌کند. و فرد بودگی را در میان جمع درمی‌یابد.خیابان در این تجربه تبدیل به مکانی می‌شود که انسان بدون توجه به جنسِ تفاوت‌های افرادی که هم‌زمان با او در خیابان حضور دارند، به صرف شباهت انسان بودن و حضور انسانی در خیابان وارد گفت‌و‌گو و رفتار‌هایی مشترک می‌شود. در این مواجهه، خیابان عرصه‌ای تماماً مدرن است، برای رفع دل‌تنگی‌ها و تنهایی‌های انسان مدرن.در نگاهی دیگر و نگاهی کارکردگرایانه به خیابان، خیابان مجرایی است برای دسترسی‌ها و جا‌به‌جایی‌های فرد. در این حالت خیابان همان جایی می‌شود که فرد، صبح به صبح کیفش را بر‌می‌دارد، از خانه بیرون می‌آید، در آن قدم می‌گذارد تا به مقصد مشخص خود برسد، این مقصد می‌تواند رفتن به محل کار، رفتن به دانشگاه و یا خرید مایحتاج روزانه باشد.در این نوشتار نگاه کارکردگرایانه و عبوری بودن خیابان را به کناری می‌گذارم، و به همان نقشی از خیابان می‌پردازم که بلوار کشاورز را برای من و بسیاری مثل من معنادار می‌کند.برخی فضا‌ها در شهر تاثیرگذاری‌شان از این حیث است که به همراه پا گذاشتن‌شان به زندگی یک شهر، سبکی از زندگی و رفتار‌ها را نیز با خود به همراه می‌آورند و بر رفتار روزمره ساکنان شهر تاثیر می‌گذارند.در توصیف بودلر از بلوار‌های پاریسی، او چیزی را به ما نشان می‌دهد که هیچ نویسنده‌ی دیگری به خوبی او آن را نظاره نکرده است. او در زمان ساخت این بلوار‌ها زیست می‌کند و در نوشته‌هایش برای‌مان می‌گوید که چگونه فرآیند تغییر چهره شهر و مدرنیزاسیون آن بر روح و جان شهروندان نیز تاثیرگذار بوده‌است و عادات جدیدی را به روزمره زندگی آن‌ها می‌افزاید و روح و جان شهروندان را نیز به مدرن شدن تشویق و ترغیب می‌کند.بلوار کشاورز در زمان ساخت خود در تهرانی که به سوی مدرن شدن گام می‌نهاد هم، ‌چنین نقشی را ایفا کرده و با پیدایی خود در شهر، سبک متفاوت و جدیدی از حضور در خیابان را رقم زده است.همانطور که برمن، بلوار‌های پاریسی را چشم‌گیرترین ابداع و ابتکار شهری قرن نوزدهم دانسته و از آن به عنوان معرفی برای پیشرفت قطعی در مدرنیزاسیون شهر سنتی نام می‌برد، بلوار کشاوز نیز برای تهران همچین نقشی را ایفا می‌کند.بلوار با نهری در میانه و درختانی در دو سویش ساخته شده، و برای تهرانی‌ها تبدیل به مکانی برای قدم‌زدن‌ها و پرسه‌زنی‌های عاشقانه و گذراندن اوقات خارج از خانه می‌گردد.بلوار در سال 1339 در تهران، در مکان نهر کرج ساخته شده و با طول 2.2 کیلومتری خود میدان ولیعصر را به خیابان دکتر قریب متصل می‌سازد. به مناسب سفر الیزابت دوم به تهران، به نام بلوار الیزابت نام‌گذاری می‌شود، و بعد از انقلاب  به فراخور شرایط تغییر یافته نام بلوار هم به کشاورز تغییر می‌کند. اما بلوار علاوه بر این نام‌گذاری‌های رسمی با نامی دیگر نیز میان شهروندان شناخته می‌شود، که ادامه این نوشتار با تاکید بر همان نام غیر رسمی بلوار است؛ دلبررو.معنای هر مکان و خیابان علاوه بر ساکنان‌اش، کاربری‌های اطراف‌اش، سر و شکل‌اش و هر آن‌چه از اصول معماری و شهرسازی در خود دارد با خاطرات است که ساخته می‌شود و آن را تبدیل به مکانی خاص می‌کند. خاطراتی که مرزهای زمان را در می‌نوردند و تا همیشه در گوشه‌ای از یاد باقی می‌مانند. یادآوری این خاطرات است که گاهی لبخندی بر لب می‌آورد و گاهی قطره‌ای اشک می‌شود که فرو می‌چکد.بلوار کشاورز در ذهن من با تصاویر و خاطرات بسیاری همراه است. خاطراتی از جنس گردش دسته‌های دوستی بعد از کلاس‌های دانشگاه گرفته تا پرسه‌زدن‌های غروب‌های بی‌حوصلگی و قرار و مدار‌های عاشقانه در بلوار.در دو سوی بلوار و خیابان‌های اطرافش کافه‌های بسیاری وجود دارد، که مکان همین قرار‌های عاشقانه است، و بلوار به خصوص غروب‌ها، جایی می‌شود که عشاق به آن می‌آیند و طول آن را قدم می‌زنند. بلوار برای من هم روزی، مکانی برای همین قدم‌زدن‌های عاشقانه بوده است.حالا مدتی است که از آن‌خیابان رد می‌شوم و به دورن بلوار پا نمی‌گذارم و از پیاده‌روی خیابان به بلوار نگاه می‌کنم، در ذهنم بلوار را موجودی زنده تصور می‌کنم. موجودی که قلب و احساس دارد و از همه‌ی آن دیگر‌ها مهم‌تر، دارای حافظه است، و تمام آن‌چه از عشق‌ها، وصال‌ها، جدایی‌ها و تنها قدم زدن آن‌که روزی با معشوقش به آن قدم می‌گذاشت را دیده است و در حافظه‌ی خود حفظ می‌کند، و با خود خیال می‌کنم این بلوار چه راز‌ها که از عاشقان در دل ندارد.این سطوح مواجهه با خیابان که لمس شدنی نیست، کالبد و نمود بیرونی ندارد، اما برای کسی که تجربه‌اش کرده، قابل لمس‌تر از هر چیز دیگری است. در همین سطح از مواجهه با بلوار، برای من بلوار جایی است، که زیباترین، شیرین‌ترین و در عین حال بدترین خاطراتم را در خود جای داده است.با پایان هر با هم بودنی، فرد شروع به پاک کردن خاطراتش، یادگاری‌ها و عکس‌ها می‌کند. با تمام این‌ها بلوار که روزی بستر آفرینش رومنس‌ترین لحظات بود، در همان گوشه از شهر وجود دارد، بی‎‌آن‌که توانایی‌ای برای تغییر آن، حذفش یا هر‌آن‌چه مانند آن داشته‌ باشیم.خیابان‌های شهر، جایی است که خارج از اختیار ما در شکل و شمایل‌شان حضور دارند، در جای‌شان مقیم‌اند، و با هر بار عبور از کنارشان در ما جان می‌گیرند. بلوار این بار باید، غم تنهایی‌ات را پذیرا باشد و تنها‌ قدم زدن را برایت تجربه‌ای غم‌افزا نسازد.بلوار پر از یاد وصال‌ها و فراق‌هایی است که گاهی زخمی کوچک بوده که به مرور التیام یافته و گاه تا عمق جان پیش می‌رود، تا آن‌جا که که فرد مسیرش را عوض می‌کند تا دیگر در آن پا نگذارد و از این نیز پیش‌تر رفته، می‌رود از آن محدوده تا دیگر آن را نبیند.از روز ساختن بلوار الیزابت تا امروز بلوار کشاورز، این بلوار است که در شهر حضور دارد، و هر روز داستان‌های زیادی را در دلش پذیرا می‌شود که گاه عاشقانه‌اند و گاه نه.امروزه بلوار در دل شلوغی انبوهی از ماشین‌ها به حیات خود ادامه می‌دهد، شاید دیگر به طراوت و تازگی گذشته‌هایش نباشد، اما هنوز جایی است که می‌توان مسافتی را در حصار درختان‌اش، در میانه ماشین‌ها پیاده‌‍روی کرد و بی‌توجه به ماشین‌ها و ساختمان‌های اطراف‌اش به این اندیشید که روزگاری دیگر بلوار ما را به خاطر خواهد آورد.</description>
                <category>چیستا گودرزی</category>
                <author>چیستا گودرزی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Sep 2020 01:27:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر هوشمند به مثابه انقیاد</title>
                <link>https://virgool.io/@chistaagoodarzi/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D9%82%DB%8C%D8%A7%D8%AF-pciwtiux9vaw</link>
                <description>نوشته‌ای قرون وسطایی (گاه منسوب به ماکس وبر)، هوای شهر را رهایی بخش می‌داند. با این وجود گی‌دو‌بور، در نوشته‌ای به ما یادآور می‌شود که؛ اگر تاریخ شهر، تاریخ آزادی است. تاریخ ظلم و ستم نیز هست. شهر‌ها ممکن است عرصه‌ای تاریخی را جهت تقلا برای آزادی فراهم کرده باشند، اما تاکنون آن آزادی را تصاحب نکرده‌اند. {1}انسان با زندگی در شهر‌ها از طبیعت فاصله گرفته و محیطی را شکل داد، که بیش از هر شکل دیگری از سکونت، خود را با فاصله از طبیعت و غلبه بر آن تعریف می‌کند. انسان شهرنشین همواره در تلاش بوده‌است تا با غلبه‌ی هرچه بیشتر بر پیرامونش، انتظام‌بخشی به محیط و ساختارمند ساختنش، محیطی کنترل شده و ایمن را برای زندگی خود فراهم سازد. بنابر گفته زیمل در نوشتار «کلانشهر و حیات ذهنی»، انسان کلانشهری در غریبه‌ترین وضع با طبیعت به سر برده و عقلانیت محاسباتی برای او از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است. برای او تنها دست‌آورد‌های سنجش‌پذیر است که دارای اهمیت بوده و قابل درک می‌باشد، و بر همین اساس است که هر روز بیش از پیش محاسبه‌گرایانه‌تر دست به عمل می‌زند. محیط زندگی انسان کلانشهری نیز از این قاعده مستثنی نخواهد بود. او هر از روز بیش از قبل محیط زندگی‌اش را از حالت طبیعی خارج کرده و به ساختی محاسبه‌پذیر تبدیل ‌می‌کند. شهر هوشمند را نیز در همین ساز و کار می‌توان فهم نمود.شهری که در آن همه چیز قابل محاسبه، رویت‌پذیر و قابل پیگیری خواهد بود، و کلان‌داده‌ها در هر لحظه در حال آنالیز و محاسبه تمام ساخت شهر خواهند بود.شهر هوشمند و کنترل‌گریمدتی است «شهر هوشمند»[1] به مفهومی هژمونیک از حاکمیت شهری تبدیل شده است. مفهومی که برنامه‌ریزی شهری و طراحی شهری را نیز تحول بخشیده و دگرگون ساخته است. در ادبیات جهانیِ امروزِ ساخت‌و‌ساز‌های شهری، شهر‌ هوشمند با توجه به پیوند نا‌گسستنی‌اش با تکنولوژی طرفداران زیادی داشته و بسیاری آن را فرمی در امتداد پیشرفت‌های تکنولوژی و شهرنشینیِ این دوره درک می‌کنند. به‌طور کلی می‌توان گفت که شهر‌های هوشمند در تعاریف خود ایده‌هایی کلی و در بسیاری موارد گنگ را بیان می‌کنند. مثال‌هایی از این‌گونه تعاریف که به دغدغه‌ی این نوشتار نیز نزدیک است عبارت است از؛ «شهری که از تکنولوژی‌های محاسباتی هوشمند در زیرساخت‌ها و خدمات کلیدی شهر که شامل مدیریت شهری، آموزش، درمان، امنیت عمومی، ساخت‌و‌ساز، حمل‌و‌نقل و خدمات رفاهی است استفاده کرده، تا هوشمندتر، منسجم‌تر و کاراتر عمل کند » و « شهری منسجم، تجهیز شده و هوشمند است. شهر هوشمند برای جمع‌آوری و منسجم‌سازی داده‌ها تجهیز شده و این کار در شهر با استفاده از سنسور‌ها، کیوسک‌ها، ابزار‌های شخصی، نرم افزار‌ها، دوربین‌ها، تلفن‌های هوشمند، ابزار‌های پزشکی، اینترنت و شبکه‌ای اجتماعی انجام می‌پذیرد».شهرسازان در دفاع از این ایده، شهر‌های هوشمند را تعاملی میان شهر با تکنولوژی در زمان حاضر می‌دانند. در برشمردن از مزایای شهر‌های هوشمند، آن را شهری معرفی می‌کنند، که تکنولوژی حضوری همه جانبه در محیط‌های شهری، زیر‌ساخت‌ها، خانه‌ها، خانواده و وسایل شخصی ساکنان شهر دارد، و مدعی می‌شوند با کمک این ابزار‌ها می‌تواند الگوی مصرف و ارتباطات را بهینه ساخته و نقش موثری در حفظ پویایی شهر داشت. شهر هوشمند نیز مانند بسیاری از رویکرد‌های شهری در دوران پست‌مدرن، زندگی مطلوب، محیطی تعاملی، سرزنده و با کیفیت را وعده می‌دهند.محققان در نقد شهر هوشمند استدلال‌هایی‌ را ارائه می‌کنند، یکی از آن استدلال‌ها که برای این نوشتار نیز بسیار با اهمیت خواهد بود، سرشت شهر است. سرشت شهر دارای کاراکتری تا میزانی غیررسمی است، و با تجربه‌ی حسی از آزادی شناخته می‌شود، این در حالی است که شهر هوشمند بیش از هر زمانی شهر را به سمت‌و‌سویی کنترل‌گرایانه سوق می‌دهد، هم‌چنین به نیرو‌هایی خاص قدرت می‌بخشد و نابرابری‌های اجتماعی و شهری را باز‌تولید می‌کند. در این ساز‌و‌کار شهر که حقی جمعی است به محیطی مصرفی تقلیل می‌یابد.برای روشن‌تر ساختن آن‌چه در بالا گفته شد، بیایید شهری را تصور کنیم که هر یک از شهروندانش به واسطه‌ی کدی شناخته می‌شوند. این کد در قالب یک کارت در اختیار‌شان قرار ‌گرفته‌است. آن‌ها با داشتن این کارت و ارائه‌ی آن می‌توانند از خانه خارج شوند، در محله و محیط‌های شهری رفت‌و‌آمد کنند، هم‌چنین با ارائه این کارت امکان استفاده از حمل‌و‌نقل عمومی نیز برای‌شان امکان‌پذیر خواهد‌بود. علاوه بر این‌ها کارت اطلاعاتی نظیر میزان پیاده‌روی، زمان حضور در هر مکان و سایر اطلاعات هر فرد را نیز در بر دارد. حال بیایید لحظه‌ای را تصور کنیم که کارت از کار افتاده است، و یا استفاده از آن برای همیشه و یا برای زمان‌های مشخص، محدود شده است. دلیلش هم هر چیزی می‌تواند باشد، هر چیزی که در لحظه‌ی وقوع از آن بی‌اطلاعیم. ولی بیایید تصورمان از شرایط را با چند مثال مربوط به تجارب شهروندی تکمیل‌تر کنیم. مثلا؛ به علت شلوغی خیابان‌ها، امروز افراد با کد شناسایی فرد حق خروج از منزل را ندارند، شهروند دارای کد 12382790 به دلیل رفتار نامناسب در خیابانی شهری، حق استفاده از فضا‌های شهری را ندارد، و یا شهروند با کد 90187033 به دلیل استفاده بی‌رویه از انرژی الکترونیکی از استفاده از خدمات حمل‌و‌نقل عمومی محروم است.این‌ها شاید مثال‌های اغراق شده از ایجاد محدودیت و کنترل‌گری باشند، اما با توجه به آن‌چه شهر‌های هوشمند در پی دستابی به آن‌ هستند چندان هم دور از ذهن نخواهند بود. در بسیاری از استراتژی‌های هوشمند‌سازی شهر، تمرکز بر ایجاد زیر‌ساخت‌های گسترده‌ای از دستگاه‌ها و ابزار‌های تکنولوژیک است. ابزار‌هایی که بتوانند اطلاعات مربوط به شهروندان، شهر، منابع طبیعی و ... را به داده‌ها تبدیل کرده، آن‌ها را تلفیق کند و مورد ارزیابی قرار دهند. رویکرد شهر هوشمند با استدلال‌هایی بیان می‌کند که شهر‌ها با دست‌یابی به این توانایی‌ها به شهری پایدار تبدیل شده که کیفیت زندگی را نیز در سطح بالایی تضمین خواهد کرد. اطلاعات مورد نیاز شهر نیز از طریق دوربین‌ها، سنسور‌ها، ابزار‌های هوشمند فردی و شبکه‌های اجتماعی بدست آمده و مورد تحلیل قرار می‌گیرند.در شهر هوشمند هر کردار انسانی به داده‌هایی رویت‌پذیر و قابل پردازش تبدیل می‌شود، و وقتی همه چیز در حال پردازش است، این کامپیوتر‌ها هستند که عمل کرده و آن‌چه با آن طرف هستند نیز، اعداد و Big Dataها خواهند بود، پس در این مقوله هر مناسبات انسانی‌ای بی‌معنی می‌نماید، وقتی از داده‌ها سخن گفته می‌شود همواره این خطر اساسی در کمین است که فردِ انسانِ شهروندِ یک شهر به داده‌ای عددی تقلیل یابد. داده‌ای عددی که نه تنها با یک کد قابل شناسایی خواهد بود بلکه تمام جزییات رفتاری و سبک زندگی او نیز به همین کد‌های قابل شناسایی تبدیل شده و رفتار او قابل پیش‌بینی‌تر از هر زمان دیگری خواهد بود. در این ساز‌و‌کار هر امر انسانی‌ای به داده‌ها تقلیل یافته و محیط انسانی نیز به محیطی شی‌واره تقلیل می‌یابد. از سویی دیگر در طرح‌های شهر هوشمند روشن نمی‎شود که این هوشمند کردن تمامی سیستم‌های شهر و کار گذاشتن سنسور‌ها و دوربین‌ها و رصد تمامی حرکات شهروندان دقیقا به چه کاری می‌آید، تا چه میزان با مشکلات واقعی شهر، کم کردن این مشکلات و حل آن در ارتباط است.در نگاهی دیگر به مقوله شهر، به عنوان محیطی برای کسب‌و‌کار، شهر هوشمند وعده‌ی شهری را می‌دهد که برای کسب‌و‌کار‌های خلاق مناسب‌است. در این نگاه شهر بیش از هر زمان دیگر در اختیار منابع خصوصی و شبه خصوصی قرار خواهد گرفت. شهر به مثابه‌ی مکانی بهینه برای کسب‌و‌کار‌های پر‌ارزش نظیر شرکت‌های دانش بنیان و کسب‌و‌کار‌های خلاق در نظر گرفته شده و به مقصدی برای جذب گردشگران تبدیل می‌شود، نظیر آن‌چه در طرح‌ها و چشم‌انداز‌های شهر‌هایی نظیر؛ سنگاپور، دبی، مصدر، برلین و آن‌چه اکنون عربستان در حال ساخت آن است، قابل رویت است. بنابراین شهر در عمل به اجتماعی محصوربرای ثروتمندان بدل می‌شود. آن‌ها نیز شهر را در اختیار خود گرفته و متناسب با نیاز‌هایشان به آن شکل می‌دهند تا باب طبع چشمان خیره کسب‌و‌کار‌ها و گردشگران باشد. در این شهر تصمیم‌های مرتبط با تغییر شکل شهر و شیوه‌های مدیریت آن با بینش به دست آمده از طریق جمع‌آوری اطلاعات و داده‌ها خواهد بود، بنا‌بر‌این آن‌چه به عنوان حق به شهر و حقِ شکل‌دهی به محیط زندگی خود می‌شناسیم در اختیار نخبگان کم‌شمار سیاسی و اقتصادی قرار می‌گیرد، که در جایگاه شکل دادن به شهر، هر چه بیشتر به سمت‌و‌سوی نیاز‌ها و آرزو‌های خودشان هستند.آن‌چه شهر هوشمند برای تحقق خود به آن نیازمند خواهد بود، شهروندانی هوشمند است. شهروندانی که به استفاده از تکنولوژی باور داشته و چه بهتر که خود نیز دستی بر این آتش داشته باشند. در این شهر از شغل‌ها، استارتاپ‌ها و رشته‌ها و پژوهش‌های دانشگاهی‌ای حمایت خواهد شد که در این زمینه فعالیت کنند. این نگاه به شهر و شهروند، در ساده‌ترین وضع خود ساکنان خود را به دو گروه تقسیم خواهد کرد. کسانی که با این مسیر همگام بوده و در شمار نخبگان، خلاقان و کارآفرینان قرار خواهند گرفت و سایر ساکنان شهر که از اهمیت کمتری نسبت به شهروندان هوشمند برخوردار خواهند شد. چرا که این‌جا شهری هوشمند است برای کسب‌و‌کار‌های هوشمند، دانش هوشمند و شهروندانی هوشمند.اگر شهر جایگاهی است که به باور لوفور می‌توان آزادی را در آن جست و محقق ساخت، این پرسشی دارای اهمیت خواهد بود که بدانیم آیا بدیل شهری وجود دارد؟ و یا تحقق آن ممکن است؟ و شهر هوشمند به عنوان نمونه‌ای بدیل چقدر با معیار‌های شهری انسان‌گرایانه هم‌سو است، و یا تا چه میزان از آن دور است. به باور این نوشته این‌گونه هوشمند شدن شهر، شهر را تبدیل به سیستمی ماشینی برای تولید سرمایه می‌کند که شهروندان در ایجاد آن شهر و تغییر آن کمترین نقش را خواهند داشت.{1} گون‌واردنا، کانیشکا، شهر‌گرایی انتقادی؛ فضا، طراحی، انقلاب، مترجم: رضا بصیری مژده‌ای، فضا و دیالکتیک، شماره 14، زمستان 1398[1]Smart City</description>
                <category>چیستا گودرزی</category>
                <author>چیستا گودرزی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Aug 2020 00:11:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسرت گذشته،از کتاب گفتار‌ها؛ ماکیاولی</title>
                <link>https://virgool.io/@chistaagoodarzi/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C-a4skc1rvqggl</link>
                <description>مقدمه کتاب دوم گفتار‌های ماکیاولیآدمیان، هر‌چند نه همیشه به‌حق، حسرت گذشته را می‌خورند و از زمان حال شکایت می‌کنند؛ و دل‌بستگی‌شان به گذشته به‌حدی است که نه تنها روزگارانی را که فقط از طریق نوشته‌های تاریخ‌نویسان می‌شناسند، بلکه در زمان پیری روزگار جوانی خویش را نیز می‌ستایند. اگر این شیوه فکر نادرست است، و بیشتر اوقات به راستی نادرست است، به عقیده من منشا آن علل متعددی هستند که به‌هم می‌پیوندند و با هم اثر می‌بخشند.یکی این است که مردم درباره‌ی رویداد‌های گذشته تمام حقیقت را نمی‌شناسند زیرا که بیشتر اوقات نویسندگان رویداد‌هایی را که مایه‌ی ننگ عصر زندگی ایشان است پنهان می‌کنند و هر‌چه را که از شکوه و درخشندگی آن عصر حاکی است با آب‌و‌تاب فراوان باز‌می‌نمایند. از این رو نسل‌هایی که بعد‌ها به‌دنیا‌می‌آیند آدمیان آن عصر‌ها را به دیده‌ی اعجاب می‌نگرند و می‌ستایند.علت دیگر این است که نفرت یا از ترس می‌زاید یا از رشک؛ و این دو انگیزه‌ی قوی در امور مربوط به روزگاران گذشته وجود ندارد چون گذشته نه ترس بر‌می‌انگیزد و نه رشک. زمان حال برخلاف آن است: ما در زمان حال یا فاعلیم و یا تماشاگر، و از این رو آن‌چه را به‌راستی هست می‌شناسیم و چیزی بر ما پنهان نمی‌ماند، هم به نیکی‌های آن واقف می‌گردیم و هم به چیز‌هایی که ما را مکدر و نا‌راضی می‌سازند، و همین سبب می‌شود که زمان حال را فرو‌تر از گذشته بینگاریم حتی اگر در حقیقت سزاوار ستایشی بیش از گذشته باشد.اما این سخن درباره‌ی موضوعات هنر صادق نیست، آن‌ها همیشه علو باطنی خود را چنان که هست می‌نمایاند و زمان نه چیزی بر آن‌ها می‌افزاید و نه چیزی از آن‌ها می‌کاهد. گفتار من درباره‌ی اموری است که با زندگی و رسوم و اخلاق آدمیان ارتباط دارند و ما گواهی‌های آشکاری درباره‌ی آن‌ها به‌دست‌نداریم.عادت ستایش و نکوهش عمومی است ولی نمی‌توان گفت که همیشه مبتنی بر اشتباه است. زیرا داوری ما گاهی نیز درست است.امور انسانی همیشه در حال حرکت‌اند، گاه بالا می‌روند و گاه پایین می‌آیند.</description>
                <category>چیستا گودرزی</category>
                <author>چیستا گودرزی</author>
                <pubDate>Sat, 15 Aug 2020 13:41:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی تیر؛ خیابانی در میانه‌ی شهر</title>
                <link>https://virgool.io/@chistaagoodarzi/%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1-cjpwdigxb1y5</link>
                <description>اگرچه نقش اصلی مسیر رسیدن از نقطه الف به ب است؛ اما خیابان نه تنها مسیری بین دو نقطه الف و ب، بلکه از ابتدای پیدایش خود مکانی برای دیدن و دیده‌شدن، ماندن و حضور بوده‌است. خیابان در نفس خود، آن هم به شکلی دیالکتیکی توان بدل‌کردن سکون به حرکت و حرکت به سکون را داراست و در عین حالی که افراد را گردهم می‌آورد، هم‌زمان آن‌ها را متفرق می‌سازد. در خیابان هم می‌توان به دیگران نزدیک شد و هم از آن‌ها فاصله گرفت و دور شد، می‌توان عبور کرد و یا متوقف شد، عمیق‌تر نگاه کرد و زشتی‌ها و زیبایی‌هایی را توأمان در آن یافت. خیابان را می‌توان جمع‌کننده اضداد در کنار یکدیگر دانست.خیابان موفق شهری، خیابانی برای عبور، حضور و فراهم آورنده امکان ماندن برای افراد است. به گفته ویلیام اچ وایت: «خیابان رودخانه‌ای برای زندگی شهری است و محلی است برای تجمع شهروندان و معبری است برای رسیدن». خیابان به عنوان عنصری از عرصه‌ی عمومی شهر، محل ساخت، پیدایی و تبلور خاطرات جمعی است. خاطره زمان را متوقف ساخته، شکلی دراماتیک به آن می‌بخشد، لحظه را به یاد ماندنی کرده و در خاطر ثبت می‌کند. شهروندان با در کنار یکدیگر بودن قصه‌ای مشترک می‌آفرینند که خود قصه‌پرداز و بازیگر آن‌اند.گاهی اتفاقی در بستری از زمان، در مکانی مشخص وقوع‌یافته و تا زمانی دراز مهر خود را بر آن مکان می‌زند و پیوندی میان مکان و آن رویداد به وجود می‌آید که ناگسستنی است. خیابان سی‌تیر رویدادگاهی از این جنس است. خیابانی که در ادوار تاریخی حضور داشته و از هر دوره ردی بر کالبد خود دارد.احساس آشنایی و نزدیکی من با خیابان سی تیر از این روست که در چند سال زندگی در تهران، همیشه به این خیابان رفت‌و‌آمد داشته‌ام و تغییرات هر روزه آن را دیده‌ام. چه از آن زمانی که خیابانی خلوت بود که قدم زدن در آن و تماشای ساختمان‌های قدیمی‌اش محسور‌ام می‌کرد، چه حالا که صبح‌های خلوت و شب‌هایی بسیار شلوغ دارد. خیابانی که در خود باغ ملی و میدان مشق را جای داده، موزه ایران باستان در آن است، ساختمان زیبای موزه آبگینه و کلیسا‌ها، آدریان و کنیسه‌های ادیان را در آن قرار‌گرفته‌اند. در تمام این سال‌ها هر‌چه بیشتر با گذشته خیابان و ساختمان‌های موجود در آن آشنا می‌شدم، بیشتر مجذوب این خیابان می‌گشتم و از همان زمان تا امروز که ساکن محله‌ای در همان حوالی هستم، خیابان سی تیر تبدیل به یکی از مقاصد پرسه‌زنی‌های من در این شهر گشته‌است. خیابانی با ساختمان‌هایی زیبا، درختانی بلند، آرام و مجذوب کننده.در سال‌هایی که دانشجوی کارشناسی شهرسازی دانشگاه هنر بودم، در بسیاری از نشست‌ها و جلسات، صحبت از بازطراحی خیابان سی تیر، و تبدیل آن به فضایی شهری برای استفاده از پتانسیل‌های این خیابان به عنوان بستری برای حضور افراد در آن بود. روزهای اجرای طرح و سنگ‌فرش شدن خیابان را هم به دلیل رفت‌و‌امد هر روزه‌ام از آن خیابان برای رفتن به دانشگاه به خوبی به خاطر دارم.خیابان سی تیر بعد از اجرای طرحبا اجرای طرح پیاده‌راه خیابان سی تیر، این خیابان سنگ‌فرش شد، و امید به این بود که کاربری‌ها و ابنیه تاریخی موجود در خیابان نظیر؛ میدان مشق، موزه ایران باستان، موزه آبگینه و اماکن مذهبی ادیان در خیابان حضوری ملموس بیابند. اما این اتفاق نیفتاد و با گذشت زمان، سی تیر نقش جدیدی را پذیرفت که نه با هویت آن هم‌سو بود و نه با آن‌چه سی تیر با آن شناخته می‌شد.غذاخوری سی‌تیردر کلاس‌های عملی دانشگاه در تمام سال‌های تحصیلم در رشته شهرسازی و بعد از آن طراحی شهری، وقتی خیابانی برای شناخت و تحلیل و درنهایت طراحی و دادن راهبرد و راهکار موضوع آن کلاس بود. همیشه نتیجه در پایان ترم یکی بود و به راهبرد و راهکار‌هایی ثابت و تکراری مانند: ایجاد پیاده‌راه و سنگ‌فرش کردن آن، استقرار کافه‌ها و دکه‌های غذا فروشی می‌انجامید. در این کارگاه‌ها روال طراحی در طول یک ترم این‌گونه پیش می‌رفت که توجه به بستر طرح آموخته نشده؛ و در نهایت کلید حل مشکلات در همه جا استفاده از همین راهکار‌ها بود.در اجرای طرح برای خیابان سی تیر نیز از همین روش همیشگی شهرسازانه بهره برده شده است؛ و طرح توانسته به واسطه ایجاد خیابانی با نقش غذا خوری، سی تیر را به مقصدی برای گذران اوقات فراغت در شهر تهران تبدیل کند. چرا که غذا خوردن به دلیل محدود بودن طیفی از فعالیت‌های تفریحی و فراغتی در شهر، و مورد توجه قرار گرفتن اوقات فراغت در زندگی شهروندان، نسبت به گذشته نقش وسیع‌تری پیدا کرده و تبدیل به تنها نقش بسیاری از عرصه‌های عمومی شده‌است.خیایانی که بعد از اجرای طرح و تبدیل آن به مکانی با نقش غذا خوری تجربه می‌کنم، خیابانی متفاوت است با آنچه تا پیش از این در ذهنم نقش بسته بود و هم‌چنین متفاوت با آن‌چه در تصور من دانشجوی طراحی شهری، از طراحی این خیابان وجود داشت. این خیابان در تجربه کنونی من، در شمال خود همان خیابان زیبا و آرام سابق است، با فضا‌هایی ارزشمند و همچنان غیر‌فعال و بدون ارتباط با خیابان که امید می‌رفت با اجرای طرح این اماکن نیز فعال شوند، اما این اتفاق تاکنون نیفتاده است. با گذر از تقاطع خیابان سرهنگ سخایی با خیابان سی تیر با فضایی مواجه می‌شوم که بعد از ظهر‌ها و به‌خصوص شب‌هایی بسیار شلوغ دارد. خیابانی مملو از جمعیت، ماشین و صف‌های خرید غذا در مقابل دکه‌های غذا فروشی، خیابانی که در آن همه چیز حول پدیده‌ی غذا خوردن معنا یافته‌است، و با‌هم بودن که اصلی‌ترین نقش فضای شهری موفق است به با‌هم غذا خوردن تنزل پیدا کرده‌است.آن‌چه اکنون خیابان سی تیر را برای من نا‌خوشایند کرده، این است که، نقش جدید تعریف شده برای این خیابان هم‌سویی با هویت این خیابان نداشته و این‌بار راه‌حل‌های همیشگی کارگاه‌های شهرسازی در بستر واقعی خیابانی شهری به وقوع پیوسته است. و در ادامه تبدیل به الگویی برای ایجاد سایر خیابان‌ها شده است.برای من تنها دل‌خوشی بعد از اجرای طرح این است که، شب‌ها هم می‌توانم به پارک مورد علاقه‌ام در انتهای این خیابان بروم و دور حوضش بنشینم و چای بنوشم. اما در همین شرایط هم باید نسبت به زمان بازگشت از خیابان سی تیر تا خانه‌ام خیلی حواس جمع باشم. چرا که سی تیر با نقش جدید خود توانسته امنیت را در محدوده غذا خوری‌های خود برقرار سازد، اما این شرایط در محدوده‌ای بسیار کوچک وجود داشته و تنها با چند دقیقه حرکت در همان محدوده با فضایی تاریک و نا‌ایمن مواجه می‌شویم که، مصداق بارز فضا‌های بی‌دفاع شهری است. این مسئله نشان می‌دهد که در طراحی خیابان سی تیر تا چه اندازه نگاه تعمیم یافته‌ای وجود نداشته و هم‌چنین نشان از بی‌ارتباطی این نقش با محدوده و زندگی اطراف این خیابان دارد چرا که نتوانسته ارتباطی را با محیط اطراف خود به‌وجود آورده و هم‌چنان به صورت نقطه‌ای عمل می‌کند. همین موضوع باعث شده که سی تیر در بخش فعال خودبه تک مقصدی برای صرف غذا و بعد از آن ترک محدوده تبدیل شود.هنوز هم این فضا را دوست دارمخیابان سی تیر امروزه برای بسیاری از شهروندان شناخته شده است. در گپ‌و‌گفتی با افراد حاضر در خیابان فهمیدم که این شناخت نه به واسطه وجه تاریخی این خیابان و وجود فضا‌های ارزشمند بسیار آن، بلکه به واسطه نقش جدیدی است که برای خود تعریف کرده‌است. با جست‌و‌جوی نام خیابان سی تیر صفحاتی برایم به نمایش در‌می‌آید که روایت‌گر زندگی حالای این خیابان است. خیابانی که بسیاری آن را با نام خوشمزه‌ترین خیابان تهران یا استریت فود تهران می‌شناسند.اجرای یک طرح در یک فضای شهری در پی این است که ظرفیت‌های مکان را شناخته و طرحی را برای دیده شدن و استفاده از این ظرفیت‌ها و هم‌چنین بالا بردن کیفیت زندگی استفاده‌کنندگان از آن مکان و ساکنان آن به اجرا برساند. اما آنچه در سی تیر بعد از اجرای طرح به وقوع پیوسته عکس این موارد است. چرا که نقش کنونی خیابان سی‌تیر اغلب برای استفاده کننده‌گان سابق این خیابان بدون فایده بوده و ساکنان تنها منزل مسکونی این خیابان در محدوده استریت فود آن، امسال خانه را تحویل داده و رفته اند. نقش جدید تعریف شده برای این خیابان به میزانی پر‌رنگ است که تمام آن‌چه خیابان سی‌تیر در خود داشته را نادیدنی کرده است. به طوری که کمتر کسی که به خیابان می‌آید از پیشینه و قصه‌های این خیابان اطلاع یافته و آگاه می‌شود.در آخر توجه به این نکته هم دارای اهمیت است که غذا خوردن در جمعی‌ترین حالت خود نیز امری فردی است و آن را نمی‌توان در دسته فعالیت‌هایی اجتماعی گنجاند، شاید اگر خیابان سی تیر می‌توانست بستری برای فعالیت‌هایی جمعی‌تر تبدیل شود، می‌توانست جمعیتی جدید را حول خود شکل داده و به ایجاد غلیانی از احساسات فراتر از تک تک افراد منجر شود، فعالیتی که در راستای روح تاریخ و هویت این خیابان بوده است؛ و آن‌گاه خیابان به عنوان عرصه‌ی این فعالیت‌ها تبدیل به مکانی شود که در خاطر افراد مانده و خاطره در آن حول امری جمعی شکل می‌یابد، شهروندان با حضور در خیابان قصه‌ای مشترک بیافرینند که خود هم قصه‌پرداز و هم بازیگر آن‌اند.پ.ن:متن در نشریه تهران شهر شماره 2 انتشار یافته است.</description>
                <category>چیستا گودرزی</category>
                <author>چیستا گودرزی</author>
                <pubDate>Wed, 12 Aug 2020 14:13:29 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>