<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پادکست چیزکست</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@chizcast</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:47:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1121884/avatar/PaFQSG.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پادکست چیزکست</title>
            <link>https://virgool.io/@chizcast</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قسمت ۴۰ - پودر سفید مرموز | تاریخ نمک</title>
                <link>https://virgool.io/chizcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B4%DB%B0-%D9%BE%D9%88%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%86%D9%85%DA%A9-wqdczrjlzs5q</link>
                <description>اگر بگم که یک پودر سفیدی هست که کلی آدم سر تولیدش و کنترل فروشش کشته‌شدن، احتمالا شما یاد یک ماده‌ی مخدری مثل کوکایین می‌افتید؛ ولی واقعیت اینه که نمک خیلی خیلی بیشتر از کوکایین باعث جنگ و کشت و کشتار و خونریزی شده!سلام به قسمت ۴۰ام چیزکست خوش‌اومدید. تو این پادکست من عرشیا عطاری برای شما از تاریخ چیزها می‌گم. چیزایی که زمانی استفاده نمی‌کردیم و امروز استفاده می‌کنیم و شاید در آینده هم ازشون استفاده بکنیم. توی این قسمت می‌خوایم تاریخ نمک رو تعریف کنیم. نمک یک چیزیه که انقدر الان برای ما دم‌دستیه و سر هر سفره‌ای پیدا می‌شه که اصلا کسی بهش فکر نمی‌کنه! کسی اصلا جدیش نمی‌گیره! اصلا انقدر بدیهیه استفادش که ارزش خاصی هم براش قائل نمی‌شیم؛ اما یه لحظه اگر ما دنیا رو بدون نمک تصور کنیم، همه چیز به هم می‌ریزه!اولین نتیجش که خب واضح‌ترین نتیجه هم هست اینه که غذاها خیلی بی‌مزه می‌شن، هر چقدر هم که ما بخوایم بحث کنیم که آره باید غذا کم نمک باشه و نمک برای بدن ضرر داره و اینا باز هم نمی‌تونیم بی‌نمک درست کنیم غذاها رو! اصلا دیگه مزه ندارن غذاها بدون نمک! نه که فقط شوری نداشته باشن، مزه ندارن؛ چون نمک فقط شوری نمیده به غذا، طعم غذا رو کلا قوی می‌کنه و شما اگه دقت بکنید توی اکثر دستورهای شیرینی‌پزی هم باید یه مقدار نمک به شیرینی بزنین.اون طعم شیرین بودنش رو قوی‌تر می‌کنه و بوست می‌کنه. به عبارتی پس اگه نمک نباشه همه‌ی غذاها یه‌سری توده‌ی بی‌مزه می‌شن، اما این فقط مشکل سطحی قضیه‌ست. نمک اگر نباشه ما اصلا بدن‌مون کار نمی‌کنه درست حسابی. هر انسانی روزانه باید تقریبا یک قاشق غذاخوری نمک بخوره. رو هم رفته نمکی چیزی حیاتی برای بدن ماست؛ چون که بدن انسان احتیاج به سدیم داره. سدیم توی بدن انواع و اقسام کارها رو می‌کنه. از ارتباط بین نورون‌های سیستم عصبی بگیر تا تنظیم فشار خون و کلی کارای مختلف دیگه و عنصری هم هستش که توی بدن ما نیست.ما باید از بیرون بگیریم خودمون نمیتونیم تولیدش کنیم و منبع اصلی سدیم هم چیه؟ نمک. حالا چرا نمی‌تونیم مستقیم سدیم بخوریم؟ چرا حتما مجبوریم توی فرم نمک مصرفش کنیم؟ چون سدیم یک فلز ناپایدار بعدشم با آب یک واکنش انفجاری می‌ده می‌سوزه. اصلا مستقیم نمی‌شه مصرفش کرد یه جورایی نمک میاد این زهر سدیم رو می‌گیره برای ما قابل مصرف می‌کنه.نمک می‌گیم البته منظور همون نمک سفره‌ست دیگه. سدیم کلراید نمک‌ها کلا یه کتگوری شیمیایی این نمک سفره یکی از اون کتگوری نمک‌هاست، ولی خب منظور ما توی روزمره همین نمک سفره‌ست دیگه. تو این اپیزود هر وقت می‌گیم نمک، منظور همون نمک سفره‌ست. حالا چی هست این نمک سفره؟ ترکیب سدیم و کلر سدیم که توضیح دادیم راجع‌بش. کلر هم که مشخصه یک گاز اشتعال زاییه که سمیه و تا حدودی و توی اپیزود اول سلاح شیمیایی، توضیح دادیم که اصلا از همین کلر برای ساختن یه‌سری گازهای شیمیایی استفاده می‌شد که توی سلاح‌های شیمیایی استفادشون می‌کردن.پس این نمک سفره‌ی گوگولی‌مولی بی‌خطر ترکیب یک فلز قابل اشتعال و یک گاز سمیه، اینا با هم که قاطی می‌شن تبدیل می‌شن به این نمک خوراکی که برای ما لازمه. برای همین هم هست که اصلا آدم‌هایی که توی جاهای خیلی گرم زندگی می‌کنند معمولا غذاهای شور تری دارند نسبت‌به جاهایی که سردتره هواشون.به‌خاطر اینکه اینا عرق زیاد می‌کنن و با عرق کردن همون‌طوری که آب از دست می‌دن نمک هم از دست می‌ده بدن‌شون و دیگه مثلا ما مقایسه اگر بکنیم غذاهای خاورمیانه‌ای را با غذاهای اروپایی، مشخصه اصلا غذاهای خاورمیانه‌ای شورتر و پر مزه‌تره.شما غذاهای انگلیسی یا فرانسوی رو اگر تست بکنید، معمولا بی‌مزه ترن به‌جز البته گوشت‌های نمک سود شده و کالباس‌های مختلف و اینا که کارشون نداریم، ولی به‌طور کلی معمولا غذاهای انگلیسی یا فرانسوی یا حالا اروپای غربی به‌طور کلی بی‌مزه ترن نسبت‌به غذاهای شرقی؛ ولی از اون طرف مثلا غذاهای ایتالیایی باز شورند؛ چون که ایتالیا با وجود اینکه توی اروپاست، ولی گرم هواش آب‌وهوای نسبتا مدیترانه‌ای و گرم‌تری داره.البته که دلیلش فقط آب‌وهوا نیستا، ولی خب آب‌و‌هوا هم موثر بوده توی این شکل گرفتن عادت‌های غذایی.پس گفتیم که نمک برای بدن لازم و خب وقتی که این جمله رو بشنوید اگر که مثل من اهل وصل کردن نقطه‌ها با همدیگه باشید متوجه می‌شید که اصن واسه همینه که ما از مزه‌ی نمک خوش‌مون میاد و علاقه‌ی ما به نمک زدن به غذا و شور کردن غذا برای این که بدن‌مون به نمک احتیاج داره.دلیل تکاملی داره دیگه، هر چیزی که برای بقا خوب باشه به نظر ما خوشمزه‌س از یه طرف دیگه نمک فقط روی مزه تاثیر نمی‌ذاره. طعم و بوی غذا رو هم بهتر می‌کنه در نتیجه خوشمزه‌تر به‌نظر میاد غذامون. نمک میاد به آب غذا می‌چسبه، یه جورایی انگار حبس می‌کنه آبو و حبس کردن آب باعث می‌شه که ترکیب‌های شیمیایی خوش‌بوی غذا ترکیبی آروماتیک آزادی بیشتری داشته باشن و بخار بشن برن تو هوا و ما بتونیم یک بوی بهتری از غذا بگیریم.حالا تمام این خوبی‌ها و ویژگی‌ها رو داره همه‌مون هم می‌دونیم که زیادش هم به‌شدت مضره دیگه؛ یعنی شما بیشتر از یه حدی اگر روزانه بخوری، در بلند مدت هزار جور بیماری و مشکل مختلف برات به‌وجود میاد؛ اما یک نکته‌ی دیگه‌ای که درباره‌ی نمک وجود داره اینه که صرفا نمک به‌عنوان یک ماده‌ی خوراکی مهم نیست!یعنی درجه اهمیت رو اگر بخواهیم از لحاظ تاریخی و سیاسی در نظر بگیریم. شاید ۱۰، ۲۰ درصدش به‌خاطر غذا درست کردن و طعم دادن به غذا باشه. بقیه‌ش برای چیه؟ نگهداری از مواد غذایی چند هزار ساله که بشر داره از نمک برای نگهداری اون مواد غذایی فاسد شدنی استفاده می‌کنه.اصلا تا قبل از اختراع یخچال نمک بود که نگهداری و تجارت مواد غذایی ممکن می‌کرد و علی‌رغم این ارزش پایینی که امروز داره نمک تا کمتر از صد سال پیش انقدر با ارزش بوده که سرش کلی جنگ و بکش‌بکش شده و صدها هزار نفر انبارش کشته شدن تو این جنگا و اصلا همین ارزش بالاش هم بود که باعث شد توی اکثر اتفاقات مهم تاریخی یه نقشی داشته باشه از انقلاب فرانسه بگیر تا شکل گرفتن کشور آمریکا استقلال هند، اینا همشون یه ربطی به نمک و تجارتش پیدا می‌کنن.حالا اینا تازه چند تاشون بود خیلی اتفاقات مختلفی بوده پس نمک خیلی مهم از لحاظ تاریخی از لحاظ فرهنگی هم مهمه اصلا این ارزش بالا در زمان‌های گذشته باعث می‌شده که نمک نشونه‌ی برکت باشه نشونه‌ی خوبی باشه نشونه‌ی ثروت باشه فرهنگ از اروپاییش تا آسیایی تا مسلمون تا هندوش همه و همه یک ارزشی برای نمک قایل بودن اصلا خود ما چقدر ضرب المثل داریم درباره‌ی نمک، نمک‌گیر کردن، نون و نمک خوردن، دستی که نمک نداره، نمک خوردن نمکدون شکستن و کلی چیزای دیگه پس اصلا نمک در هم تنیده با فرهنگ جهان در نتیجه‌ی همه‌ی اینا می‌شه گفتش که نمک یک تاریخ پر پیمونی داره و تاثیر خیلی بزرگی هم گذاشته توی شکل‌گیری جهان امروز.ما تو این قسمت قراره که همه‌ی اینا رو تعریف کنیم و قشنگ عمیق بشیم توی تاریخ نمک یه چیز جالبی هم بگم قبل اینکه بریم سر اپیزود تاریخ نمک برای من به شخصه خیلی ارزش خاصی داره، من نزدیک ۵ سال پیش از طریق پادکست بی پلاس با یه کتابی آشنا شدم که این درباره‌ی تاریخ نمک بود و بعد اینکه یکم دربارش یاد گرفتم با خودم گفتم که چقدر این نگاه تاریخی و اشیا چیز جالبیه این که بیای و یه چیزی رو درنظر بگیری و تاریخ رو از دریچه‌ی اون چیز نگاه کنی و دنیاش رو بسنجی و مسیرش رو نگاه کنی و کلا تاثیر اون چیز رو توی اتفاقات جهان و تاریخ ببینی و همین ایده چند سال بعد تبدیل شد.به کیسکون آسیا و اصلا نوع نگاه من به تاریخ رو تغییر داد. این بهم نشون داد که قرار نیست وقتی صحبت تاریخ می‌کنیم فقط بیایم بگیم که فلان سلسله چیکار کرد، فلان پادشاه چی کار کرد، کوچک‌ترین چیزها می‌تونه هزاران صفحه ماجرا و جزییات مختلف داشته باشن. این ترکیب غیرقابل تجزیه‌ای تاریخ و فرهنگ و سیاست و علم که الان چیزکست توی همش شاید بشه یه‌جوری گنجوند.نتیجه‌ی شروع کنجکاوی من با کتاب نمک بود. در نتیجه تاریخ نمک برای من و چیزکست خیلی مهمه چون چیزی که همه چیز از اون شروع شد. کم‌کم بریم سراغ اپیزود که خیلی کار داریم. من عرشیا عطاری، تدوین این قسمت رو طنین خاکسار انجام داده و تارا نباتیان کاور اپیزود رو طراحی کرده و موسیقی تیتراژ هم کار مودی موسوی هست.قصه‌ی نمک رو باید از قبل از حیات بشر شروع کنیم. توی دورانی که هنوز زندگی به‌شکلی که می‌شناسیمش وجود نداشت رو زمین فوران آتشفشان‌ها و ریخته شدن مواد مذاب روی آب اقیانوس‌ها باعث شد که در طول چند صد میلیون سال کلی مواد معدنی که مهم‌ترین‌شون همین نمک بود، وارد آب اقیانوس‌ها بشن.پس این‌طوری شد که آب اقیانوس‌ها نمکی شد، شور شد به عبارتی و املاح توی آب باعث شد که شرایط برای به‌وجود اومدن یک موجوداتی درست بشه به اسم هالوفیل. حالا هالوفیل‌ها که به فارسی بهشون می‌گیم نمک‌دوست، یک ارگانیسم‌های خیلی ابتدایی هستن که توی محیط‌های شور و نمکی رشد می‌کنن و یک‌سری از دانشمندان معتقدند که همین هالوفیل‌ها بودن که باعث شدن اتمسفر زمین، اکسیژن دار بشه و زندگی روی خشکی ممکن بشه.پس از روز اول این نمک توی زندگی ما بوده حالا میلیاردها سال می‌گذره و کم‌کم انسان‌ها به‌وجود میان. بشر اولیه منظورمه و خب انسان تا به‌وجود بیاد خیلی از این اقیانوس آب‌شون تبخیر شده بود و در نتیجه کلی نمک جامد روی زمین به‌شکل معدنی مختلف نمک هم وجود داشت و جدای از این هم داخل کوه‌ها و داخل غارها معادن نمک مختلفی هم شکل گرفته بود. معلوم نیستش که چی می‌شه و چطور می‌شه که بشر کم‌کم نمک رو کشف می‌کنه و شروع می‌کنه ازش استفاده کردن یه جورایی می‌شه گفتش که از زمانی که بشر دیگه دست چپ و راستش رو می‌تونست تشخیص بده، نمک توی زندگیش بود؛ اما خب متدی برای تولید و استخراج نمک نداشت! اگه خوش شانس بود و نزدیک یک معدن نمک زندگی می‌کرد، خب یک منبعی داشت برای نمکش.الان شاید بپرسید که خب آقا چی شد؟ تو می‌گفتی نمک نخوریم! می‌میریم که اونا نمک نداشتن چیکار می‌کردن؟! پس اونام نمک مصرف می‌کردن! اما خب به یه طریق دیگه… یعنی نمک جامد به این شکل، به‌شکل مستقیم و خالص نمی‌خوردن؛ ولی خب اگه نزدیک دریا بودن به هر حال آب دریا می‌خوردند یا اگه نزدیک دریا نبودن گوشت قرمز یا خون حیوانات و یه‌سری سبزیجات سدیم دار می‌خوردند که اینا همه‌شون توشون اون سدیم لازم رو تا حدودی داشت. ولی خب آسون نبود دیگه هر روز که اینا گوشت نمی‌تونستن بخورن. واسه همین نمک از همون زمان به‌خاطر کمیاب بودن ارزش پیدا کرده بود. اولین تمدنی که شروع کرد به تولید نمک، چینی‌ها بودن. چینی‌ها از حدود شیش هزار سال قبل از میلاد فهمیده بودند که می‌شه توی تابستون برن کنار دریاچه‌های شور و بلورهای نمک جمع بکنن و بعد اون بلورهای نمک رو استفاده بکنن و اون طوری که شواهد نشون می‌ده حدود ۴ هزار سال بعد یعنی طرف‌های ۱۸۰۰ سال قبل از میلاد مردم چین باستان کشف کردند که اگر آب دریا رو بجوشوننَ، می‌تونن ازش نمک استخراج کنن. البته سندی که می‌گه این قضیه رو مال ۸۰۰ سال قبل از میلاد، ولی خب توی گفته که هزار سال پیش این کار رو انجام می‌دادن.۱۸۰۰ سال قبل از میلاد و یواش‌یواش در طول یک هزار سالی دم و دستگاهی درست می‌شه و سیستم تولیدی به‌وجود میاد و طبق معمول یک دولتی پیدا می‌شه که روش مالیات می‌زاره. یه درآمدی ازش درمیاره. پس به عبارتی چینی‌ها هم استخراج نمک رو راه انداختن و هم سیستم اداری و مالیاتی و تجاریش اصلا نمک سازی توی چین این مافیا بود. سلسله مراتب سازمانی داشت. یه خانواده‌های خاصی کنترلش می‌کردن و مثقال به مثقالش حساب کتاب داشت، مالیات داشت، همچین سیستم ساده‌ای نیست! داریم درباره‌ی حداقل ۳۰۰، ۴۰۰ سال قبل میلاد صحبت می‌کنیم، ولی خب چین راه افتاده بود توی این قضیه اسم و رسمی هم در کرده بود برای خودش. مالیات نمکم چیز کمی نبود، می‌گن اصن دیوار چین و دولت با پول مالیات نمک ساخته بود. البته که این نمکی که داریم صحبتش می‌کنیم چینی‌ها خیلی کم برای طعم‌دار کردن غذا استفاده می‌کردن.در واقع نمک اکثرا برای همون خاصیتش توی نمک‌سود کردن و نگهداری مواد فاسد شدنی بود که استفاده می‌شد. ماهی رو مثلا چینی‌ها برای اینکه بتونن ذخیره کنن می‌اومدن با نمک قشنگ پوشش می‌دادن یا توی آب نمک می‌ذاشتن، بعد نمک می‌اومد رطوبت و ایناش رو می‌کشید به خودش و باعث می‌شد که باکتری رشد نکنه و در نتیجه ماهی دیرتر فاسد بشه.فقط هم ماهی نبود، گوشت و سبزیجات و خیلی چیزای دیگه رو با همین متد نمک‌سود کردن قابل ذخیره می‌کردند چینی‌ها و همین سیستم تا قبل از اختراع یخچال هم بود و استفاده می‌شد؛ یعنی کم کم دو هزار سال متد اصلی ذخیره‌ی غذا همین نمک‌سود کردن بود. توی اپیزود یخچال هم یه اشاره‌ای کرده بودیم بهش که تا قبل از یخچال حالا یخ هم استفاده می‌شد. خیلی کم ولی اصلی‌ترین متد همین نمک‌سود کردن بود و خب چینی‌هایی که نمک رو به زحمت به‌دست می‌آوردند و کمیاب بود براشون نمی‌اومدن مستقیم نمک بریزن روی غذاشون.اینا می‌اومدن مثلا ماهی رو نمک سود می‌کردن بعد خب از تخمیر ماهی یک سس شورتر به‌دست می‌اومد. اینا اون سس ماهی رو توی غذاشون می‌ریختن که به غذاشون شوری بده، این‌طوری انگار با یه تیر دو نشون زده بودن دیگه، هم ماهی نمک سود کرده بودن و هم اینکه شوری تونسته بودن برای غذاشون جور کنن.این سس سویا هم همین بود. سیستم‌شون لوبیای سویا می‌رفتن، تخمیر می‌کردن با نمک و سس سویا به‌دست می‌آمد این می‌ریختن توی غذاهاشون لوبیا که جدا مصرف می‌کردن و این سیستم تا همین امروز هم کم و بیش حفظ شده توی فرهنگ غذایی آسیایی سس شور بیشتر از نمک مستقیم استفاده می‌شه.حالا توی چین و ژاپن توی کره چین باستان گفتیم بریم ببینیم که مصر باستان چه خبر بوده، تمدن مصر یکی از ویژگی‌های مهمش که باعث رشدش شده بود این بود که کنار رود نیل شکل گرفته بود. رود نیل خب همین‌طوری خیلی پر آب و پر رونق بود و جدای اینم مدام طغیان می‌کرد و واسه همین خیلی خاک حاصل‌خیزی داشت. زمین‌های اطرافش و اصلا همین خاک حاصل‌خیز باعث شد که تمدن مصر به‌وجود بیاد کنارش مصریان تقریبا همون مسیر چینی‌ها رو رفتن.اول از کنار نیل و از توی صحرا نمک جمع می‌کردن و بعد کم‌کم شروع کردن به جوشاندن آب نیل و تولید نمک البته این جوشاندن که هی می‌گم منظور نیستش که می‌اومدن زیر مثلا یه دیگ یا آتش روشن می‌کردن. اینا اونم می‌شد ولی خب اون خیلی انرژی زیادی لازم داشت و برای مردم اون دوران اصلا امکان‌پذیر نبود! اکثرا اینا می‌اومدن یه دریاچه‌هایی درست می‌کردن، آب می‌ریختن توش و توی تابستون نور خورشید باعث می‌شد که آب دریاچه بخار بشه و نمک بمونه توش. این نمک رو هم مصری‌ها مثل چینی‌ها برای ترشی کردن و نمک‌سود کردن گوشت و سبزیجات استفاده می‌کردن. البته مصری‌ها از چینیا زودتر کشف کرده بودند نمک سود کردن رو و برای غذای نمک سود شده ترشی شده کلی ارجرود و همین مصریان بودند که کشف کردن اگر زیتون بیان بزارمت آب نمک بمونه نرم می‌شه و خوشمزه می‌شه و می‌شه خوردش.می‌دونید دیگه زیتون خودش خیلی سفت و تلخ نمی‌شه خوردش مصری اومدن گذاشتنش و آب نمک و قابل خوردن شد. یه استفاده‌ی دیگه‌ای که متریال نمک می‌کردن، برای مومیایی کردن بود. بدن شخصی که مرده بود برای مصری‌ها خیلی مهم بود، می‌گفتن که هر شکلی که جنازه باشه توی زندگی بعد مرگ هم همون شکلیه.واسه همین توی مصر، مومیایی کردن به‌وجود اومده بود که جنازه نپوس و سالم بمونه تاحدودی برای مومیایی کردن یا از بوم استفاده می‌کردند و یا از نمک. نمک همون‌طوری که گوشت رو خشک می‌کنه، حفظ می‌کنه. گوشت انسان رو هم می‌تونه حفظ کنه و نذاره فاسد بشه. دیگه اینم از مصرباستان یکی دیگه از تمدن‌های باستانی مهم توی تاریخ نمک تمدن سلسله‌هاست. یکی از اقوام اصطلاحا باستانی بودند که با کلی بالا پایین می‌شه به ایرلندی‌های امروز وصلشون کرد.دلیل اینکه تا الان چیز زیادی احتمالا ازشون نشنیدید، اینه که اینا مثل بقیه هیچ سند مکتوبی از دوره‌ی خودشون نذاشتن؛ یعنی نه کتاب تاریخی نوشتن نه روی دیوار غارها نقاشی کردن هیچی اصلا اگر دشمن‌شون ازشون تعریف نمی‌کردن. هیچ‌کس از وجودشون خبردار نمی‌شد، حالا این دشمنانی که برای ما از سلت‌ها تعریف کردن کیا بودن رومی‌ها و تا حدودی یونانی‌ها اون‌طوری که رومیان تعریف کردن، سلت‌ها آدمای بسیار جنگجو و عظیم‌الجثه‌ای بودن که لباس‌های براق می‌پوشیدند و خیلی ترسناک بودن موهاشون به‌شکل طبیعی سیاه بود، ولی می‌رفتن با جوهر لیمو بلندش می‌کردن بدن‌شون خیلی مو داشت یا حداقل به چشم رومیا پرهنر می‌اومد و کلا خیلی خیلی عضلانی بودن این چیزیه که رومی‌ها از سلت‌ها تعریف می‌کنن.در واقع از مردان سلت تعریف می‌کردن دیگه! چون مردها بودن که می‌جنگیدن. رومی‌ها توی جنگ فقط مردان رو می‌دیدن این مردم سل یکی از تولیدکننده‌های اصلی نمک بودن. اصلا به کمک‌شون معروف بودن. کلی معدن نمک بود تو قلمروشان و اصلا همین نمک داشتن‌شون هم باعث می‌شد که روم بخواد باهاشون بجنگه و بخواد اون نمک‌ها از جنگ‌شون دربیاره.یه شهری اصلا دست سلتا بود به اسم سالورهای اتریشه اصلا اسم این شهر از نمک میاد ساله نمک بورگ هم پسوند شهراستانبولترکی پس سلت‌ها کلی منبع نمک داشتن و اصلا ثروت‌شون، قدرت‌شون از همین تجارت نمک بود و یه مدتی اصلا یلی بودن برای خودشون توی اروپا رومی‌ها سلت‌ها رو یولوندا می‌کردن یا گاول صدا می‌کردن این کلمه‌ی گاول اصلا معنیش می‌شده نمک.ما نوجوون که بودیم یک بازی بود به اسم تراوین نمی‌دونم هنوزم هست یا نه و این توش ۳ تا قم وجود داشت که می‌شد از بین‌شون انتخاب بکنی، نژاد رو انتخاب بکنی، رومی‌ها، توتن‌ها و گول‌ها.این گول‌ها همون سلت‌ها بودند. گول همون گوله خلاصه که سال‌های سال رومی‌ها درگیر بودن با سلت‌ها و در پایان هم ژولیوس شکست‌شون داد. منابع نمک‌شون رو گرفت دستش، رومیا با کارتاژها هم سر قضیه نمک درگیر بودن.کارتیه قوم باستانی بودن باز که اونا هم کلی منابع نمک داشتن و یه ۸۰ سالی هم با روم جنگیدن سر نمک و در پایان شکست خوردن و روم نمک‌شون رو گرفت دستش. امپراطوری روم از وقتی که نمک و تجارتش دستش گرفت، شروع کرد بیشتر و بیشتر جا دادن نمک توی سیستم اقتصادی و سیاسیش. مالیات روی نمک می‌گرفتن، حقوق سربازها رو با نمک می‌دادن. اصلا سلاریان می‌شه حقوق ریشش از همین کلمه‌ی سالت که نمک می‌شه اومده. حالا یه‌سری‌ها می‌گن که حقوق سربازها رو به نمک می‌دادن یعنی با نمک بهشون حقوق می‌دادن. یه‌سری‌ها هم می‌گن که نه این منظور اینه‌که پولی که بهشون می‌دادن برای این بود که بتونن نمک بخرن، ولی خب در هر صورت این کلمه ریشش از همون کلمه‌ی سالت که نمک می‌شه اومده بعد جدای از اینا نمک چون کالای مهمی بود یک ابزاری شده بود برای کنترل اوضاع کشور همه چیز بهش وابسته بود اصلا هر وقت که اوضاع سیاسی کشور به هم می‌ریخت اعتراض زیاد می‌شد حکومت می‌اومد روی نمکی چیزی مثل یارانه می‌داد برای همین نمک ارزون می‌شد و سر مردم گرم می‌شد.اعتراض می‌خوابید یا مثلا قیمت نمک می‌کشیدن بالا با مازادش هزینه‌ی جنگ‌شون و کشورگشایی و کارهای دیگه رو می‌دادن. یک ابداع جالبی هم که رومی‌ها کردن، ابداع که نمی‌شه بهش گفت یه چیزی که ساختن و هنوز هم مونده توی دنیای ما، سالاد بود. اینا می‌اومدن سبزیجات مختلف رو که خیلی‌هاشونم تلخ بودن می‌ریختن توی ظرف و بهشون نمک می‌زدن که از تلقیشون کم بشه و قابل خوردن بشه و اسم این غذا باز بر اساس همون کلمه‌ی سالت شد، سالاد. این سالتم که هی من می‌گم نه که رومی یا انگلیسی حرف میزدن اونام سالت نمی‌گفتن، معادل لاتین می‌گفتن یه چیزی شبیه به سال بوده؛ ولی خب چون زبان لاتین جزو پایه‌های زبان انگلیسی و باقی زمانی اروپایی به‌حساب میاد تقریبا یکی در میاد باهمدیگه.بگذریم حالا وارد بحث زبان‌شناسی نشیم. گفتیم که نمک توی رم خیلی چیز مهمی بود و جزو کالاهای اساسی به‌حساب می‌اومد، مثل نفت بود واسه‌شون. اوضاع به‌همین شکل رفت جلو و زندگی رومیان با وجود نمک به خوبی و خوشی گذشت تا اینکه چی شد؟ رم سقوط کرد! بعد سقوط رم که سقوط امپراتوری روم غربی بوده و یه جورایی می‌شد شروع قرون وسطی، به مرور توی همون اطراف یک قدرت بزرگ اقتصادی درست شد که روی نمک شکل گرفته بود. کجا؟ ونیز.ونیز امروز یکی از بزرگترین شهرهای توریستی دنیاست و تا حدود زیادی به‌همین صنعت گردشگری معروفه، ولی توی قرون وسطی نیز یکی از مهم‌ترین قطب‌های تجاری اروپا بود. اصلا شاه‌راه تجاری اروپای قرون وسطی به‌حساب می‌اومد. در کنار جناب البته قبل از سقوط رم، ونیز یک منطقه‌ی خیلی معمولی توی آب‌های مدیترانه بود که مردمش ماهی‌گیر بودن و خیلی بخور و نمیر زندگی‌شون رو می‌کردن.در واقع ونیز یک مجموعه‌ای از ۱۱۸ تا جزیره‌ی خیلی خیلی ریزه که اینا انقدر کم ارتفاع و تقریبا هم سطح دریان و اصلا رفت و آمد بین‌شون با قایق راه زمینی به اون شکل ندارن. ونیز که می‌گیم یک لوکیشن خشکی خاص منظورمون نیستش! دیگه کلی جزیره‌ی مختلف ریزن که با همدیگه یک نوار باریکی رو به وجود میارن. زمان وجود امپراتوری روم اصلا جمعیت چندانی توش زندگی نمی‌کرد. بعد از سقوط رم تمام امپراتوری روم غربی مثل جهنم شده‌ بود.اقوام مختلف بربر از ژرمن‌ها بگیر تا فرانک‌ها و وندال‌ها و خان‌ها و بقیه خاک امپراتوری روم غربی را به توبره کشیده‌ بودن و از اون طرف هم روم شرقی هم هر از چندگاهی حمله می‌کرد بهشون. توی این شرایط بکش‌بکش جنگی یک‌سری از مردم از جاهای مختلف روم سابق اومدن و پناه آوردن به ونیز.ونیز به‌خاطر موقعیت جغرافیاییش خیلی آسون نبود حمله بهش دیگه، اصلا خشکی نداشت به اون شکل! یه‌سری جزیره‌ی هم‌سطح دریا بود نمی‌شد زمینی بهش حمله کرد. دریایی هم اصلا ارزشش رو نداشت بخوای اون‌جوری دور بزنی تا برسی بهش بعدش هم اصلا رسیدی بهش کجاش بگیری یه ذره یه ذره یه ذره از دریا بیرون دیگه نمی‌شه توی صد تا جزیره بخوای وایسی لنگر بندازی نیرو پیاده کنی.خلاصه که به‌خاطر موقعیت خاص ونیز از حمله‌ی قدرت‌های بزرگ اطرافش تا حدودی در امان بود و یواش‌یواش شروع کرد یک استقلالی پیدا کردن. البته درگیری داشتنا روم شرقی از همون اول روش ادعا داشت مستقل مستقل نبود، نیس! ولی خب کم‌کم داشت به یه جاهایی می‌رسید.قرن نهم اینا بعد از کلی بالا و پایین در نهایت از دست روم شرقی خودشون و خلاص کردن و به‌خاطر موقعیت خاص جغرافیایی‌شون کم‌کم تبدیل شدن به یک منطقه‌ی تجاری مهم دنیای شرق و غرب و یه‌جورایی به هم وصل می‌کرد از این ور به فرانک‌ها و حکومت اروپای غربی وصل‌بودن و از اون ور از راه دریایی به روم شرقی و حکومت‌های مسلمان و دنیای شرق وصل می‌شدند؛ اما واسه اینکه شما به قطب تجاری صرفا موقعیت جغرافیایی کافی نیست! شما باید تاجر داشته باشی که رونق بده شهر رو و این رونق از کجا اومد؟ تجارت نمک دقت کنید که نمی‌گم تولید نمک، تجارت نمک در واقع ونیز خودش نمک داشت. اطرافش پر از دریا بود دیگه! طبیعتا توش نمک وجود داشت تا چندین قرن هم خیلی معمولی با همین نمک خودشون رو می‌ساختن، اما ونیزی‌ها نمک درشت دوست داشتن و نمک خودشون بلورهای ریز داشت. در نتیجه اینا باید نمک درشت رو وارد می‌کردند و یک سیستم تجاری با همسایه‌هاشون که نمک درشت تولید می‌کردند داشتن. توی قرن ۱۳هم توی یک منطقه‌ی نمک خیز، ونیز یک سیلی میاد و کلا همه‌ی منابع نمک رو از بین می‌بره و ونیزی‌ها مجبور می‌شن که کل نمک مورد نیازشون رو برای اون سال وارد بکنن و توی همین دوره‌است که اینا متوجه می‌شن صرفا با خرید و فروش و تجارت نمک می‌تونن خیلی پول بیشتری به جیب بزنند تا اینکه نمک رو خودشون تولید بکنن. دردسر هم براشون کمتر بود دیگه! این می‌شه که کم‌کم بیخیال تولید نمک می‌شن و یک سیستمی درست می‌کنند که خرید و فروش نمک روی ونیز رونق بگیره.دولت ونیز میاد به تاجرا سوبسید و یه‌سری مزایای دیگه می‌ده که اینا بیان نمک وارد کنن و خب این باعث می‌شد که تجارت نمک رونق بگیره و از اون طرف تاجران ونیزی که نمک وارد می‌کردن پول درشت بیاد دست‌شون و حالا که پولدار شده بودن دیگه می‌تونستن کشتی بفرستن اون‌ور مدیترانه از هند و جاهای دیگه ادویه بیارن توی اروپا بفروشند.خان امیر اونجا و از خود منبع داشتن ادویه می‌خریدن خیلی ارزون‌تر درمی‌اومد براشون دیگه، واسه همین ادویه شون رو خیلی ارزان‌تر از باقی رقباشون می‌تونستن بفروشن. این شد که به مرور ونیز کم‌کم تبدیل شد به مرکز تجارت ادویه جهان انقدر تجارت دریایی رونق داشت که اصلا اینا نیروی دریایی مخصوص خودشون رو داشتن بروبیایی راه انداخته بودند برای خودشون و با همین نیرو دریایی و قدرت نظامی شون کلی جنگ راه انداختن سر نمک.مثلا شهر کریت یک منبع نمک خیلی غنی داشت و اینا رفتن کل شهر را با خاک یکسان کردن یا مثلا ۴، ۵ سال سر نمک با جنوا جنگیدن. کلی جنگ‌های این مدلی داشتن توی قرن ۱۴ هر اتفاقی درباره‌ی تجارت نمک می‌افتاد، باید از زیر نظر ونیزی‌ها رد می‌شد. این وضعیت تا سال‌ها ادامه داشت و ونیز تا مدت‌ها صدقه سر پولی که از نمک درآورده بود یکی از قطب‌های تجارت دنیا بود و همین ونیز خیلی تاثیر گذاشت توی تاریخ و اتفاقات سیاسی مختلف که دیگه اینجا جاش نیست بازشون کنیم.از قرن ۱۵ البته اینا کم‌کم شروع کردن افول کردن دلایل مختلفی هم داشت از روی کار اومدن عثمانی و بستن راه‌های تجاری شرق بگیر تا شروع شدن عصر اکتشاف و پیدا کردن راه‌های تجاری جدید که دنیا را از ونیز به‌عنوان واسطه بی‌نیاز می‌کرد و چیزایی مدعلی خلاصه که در نهایت ونیز شد. این شهر توریستی که امروز هست و اون قدرت تجاری خودش رو از دست داد یکم زیادی اومدیم جلو تو تاریخ الان رسیدیم به قرن ۱۵ رو گفتیم که ونیز کم‌کم داشت افول می‌کرد، بیایم یه ۴، ۵ قرنی بریم عقب که با یکی دیگه از تولیدکننده‌های اصلی نمک آشنا بشیم.وایکینگ‌ها مردم ساکن اسکاندیناوی بوده‌اند. می‌شه شمال اروپا جای سوئد و نروژ و دانمارک و این کشورا تا قبل از این سریال وایکینگز توی فیلم‌ها هر وقت که می‌خواستن وایکینگ‌ نشون بدن یک‌سری آدمای لش و بی‌تمدنی نشون می‌دادن و اصلا ما بچه که بودیم وایکینگ و دیو یک چشم توی یه سطح برامون ترسناک بودن، ولی خب در واقعیت اینا یه‌سری آدم بودن داشتن زندگی‌شون رو می‌کردن دیگه! حالا یکم جنگاورتر، یکم درشت‌تر از آدمای معمولی اروپا.البته الان که فکر می‌کنم شاید این تصویر ترسناک وایکینگ‌ها برای اروپایی‌ها واسه این باشه که بهشون حمله کرده بودند. وایکینگا یعنی مثلا اون تصوری که ما از مغول‌ها داریم اینا از وایکینگ‌ها داشتن واسه همین اون طوری فکر می‌کنن دربارشون حالا در هرصورت وایکینگ‌ها همچنین مردم جنگجو و درشت‌هیکلی بودن که توی منطقه‌ای که زندگی می‌کردن هیچی نداشتن.به‌خاطر هوای خیلی خیلی سرد اسکاندیناوی اینا اصلا نمی‌تونستن کشاورزی خاصی داشته باشن! اونجا ماهی خوب پیدا می‌شد، دریاهای اطراف‌شون پر از ماهی بود که اونم فقط خودشون می‌تونستن مصرف کنن، تجارتش نمی‌تونستن بکنن، چرا؟ چون نمک نداشتن دیگه! نمک نباشه نمی‌تونن این نمک‌سود کنن و ماهی فاسد می‌شه و نمی‌شه فرستاد اینور اونور دنیا. حالا چرا نمک نداشتن؟ وایکینگ‌ها مگه نمی‌تونستن مثل بقیه بیان آب دریا رو بجوشونن؟ نه واقعا نمی‌تونستن چون مثل امروز نبود که شما راحت بتونی آتیش راه بندازی و اون همه آب گرم کنی! اصن تامین اون همه انرژی ممکن نبود! گفتم دیگه سوخت که نداشتن، در بهترین حالت باید چوب می‌سوزوندن که خب اصلا نمی‌تونست برای بخار کردن اون همه آب توی اون سرما جواب بده.در نتیجه همه‌ی اونایی که می‌اومدن با جوشاندن آب نمک درست می‌کردن صرفا به گرمای خورشید اکتفا می‌کردن. دریاچه‌ی مصنوعی درست می‌کردن توش پر آب دریا می‌کردن، توی تابستون می‌ذاشتن بخار بشه و این‌طوری نمک درست می‌کردن. بعد خب این وایکینگ‌هایی که وسط سوز و سرمای اسکاندیناوی دارن زندگی می‌کنن، نزدیک قطب که گرمای خورشید نداشتن به اون شکل واسه همین نمی‌تونستن نمک درست کنن، چون نمک نداشتن ماهی‌ها هم روی دست‌شون می‌موند و فقط واسه‌ی مصرف خودشون بود تا صیدش می‌کردن باید می‌خوردن.در نتیجه وایکینگ‌ها به‌جز یک‌سری ابزار بومی که حالا مشابه‌ش رو جاهای دیگه هم پیدا می‌شد. چیزی برای فروش به باقی جهان نداشتن این می‌شه که از قرن ۹ میلادی اینا شروع می‌کنن به حمله کردن به جاهای مختلف اروپا و با گرفتن قلمروی اونا و زمین‌های اونا محصولات‌شون می‌ومد دست وایکینگ‌های هم خیل‌خوب می‌جنگیدن و هم دریانوردان خیلی خوبی بودند.در نتیجه حمله‌شون به جاهای دیگه خیلی خیلی خوب نتیجه می‌داد. از اروپا بگیر تا آسیا و حتی آمریکا رو اینا یه دوره‌ای حمله کردن و گرفتن در واقع اولین اروپایی‌هایی که پاشون رسید به آمریکا اینا بودن کریستف کلمب نبود! وایکینگ‌ها اومده بودن یه جایی توی کانادای امروزی رو گرفته بودن دست‌شون. کلا خیلی قلمروشون رو توی اون دوران گسترش دادن. اینا و خب یکی از کارهای مهمی هم که کردن این بود که اومدن توی مناطق مدیترانه‌ای و سواحل جنوب فرانسه زمین‌های تولید نمک راه انداختن و یک صنعت نمک پر پیمونی تو اروپا درست کردم و حالا که نمک دستشون داشتن و براشون هزینه‌ی اضافی نداشت.می‌تونستن اون ماهی‌های منطقه‌شون رو نمک‌سود کنن و یک تجارت ماهی قدری راه بندازن و همین ماهی‌های نمک سود شده هم بود که در طول قرن ۹ تا ۱۱ کلی جنگجو و سیر کرد و کلی جنگ جلو برد و توی جغرافیای سیاسی جهان تاثیر گذاشت و همه و همش با چی بود که ممکن شد همین مهنگ تو قرن ۱۳هم وقتی که ونیز با واردات نمک شده و نیز خیلی از منابع نمکش رو یا همین وایکینگ‌ها ساخته بودند یا اینکه یه نقشی توشون داشتن نمک با همین ارج و قرب و به همین اهمیت داشت پرگاز ادامه می‌داد.اتفاق مهم بعدی که یه جورایی نمک باعث رقم خوردنش شد چی بود؟ انقلاب فرانسه!اگه اپیزودهای ما رو کامل دنبال کرده باشید، می‌دونید که انقلاب فرانسه خیلی اتفاق مهمی بود. از هر جنبه‌ای که بخوام بگم کم گفتم! اصلا شالوده‌ی سیاسی جهان و انقلاب فرانسه عوض کرد و یک فاکتور مهم اتفاق به این بزرگی هم نمک بود.ماجرا این بود که حکومت پادشاهی فرانسه روی نمک یک مالیات سنگینی می‌بست به اسم گابل. گابل از همون اول بود روی نمک، ولی تو قرن ۱۸هم خیلی خیلی سنگین شده بود. در نتیجه قیمت نمک خیلی خیلی گرون شده بود. این شده بود که مردمی که برای خوردن و نگهداری غذاهاشون احتیاج داشتند به نمک، خورده بودند به یک معضل بسیار جدی و این مالیات سنگین نمک یکی از فاکتورهایی بود که شرایط اجتماعی و اقتصادی فرانسه رو بد و بدتر کرد و در نهایت منجر شد به انقلاب فرانسه.توی همون قرن ۱۸ یک اتفاق مهم دیگه‌ای هم افتاد. آمریکا استقلال خودش رو از بریتانیا به‌دست آورد. سال ۱۷۷۶ مردم آمریکا تونستن بعد از کلی درگیری و جنگ با بریتانیا بالاخره آمریکا را مستقل کنن و کشور ایالات متحده رو بسازن.تو اپیزودهای مختلف صحبتش رو کردیم. اونایی که من الان یادم میاد قطار و تنباکو حالا بیشترم احتمالا هست تو هر کدوم از این قسمت‌ها ما یک بخشی از ماجراهای استقلال آمریکا را گفتیم نمک هم ماجرای خودش رو داره. نقش خودش رو داره توی استقبال آمریکا. آمریکایی‌ها زمانی که مستعمره بریتانیا بودند، یکی از محصولات اصلی‌شون ماهی بود و خب برای اینکه بتونن ماهی رو نگه دارن باید نمک سود می‌کردند دیگه و خب نمک‌شون رو هم خودشون درست می‌کردن.البته که نه خیلی پر رونق بود تولید نمک‌شون و نه با کیفیت، ولی خب کارشون رو راه می‌نداخت دیگه!ْ بریتانیا از اون‌ور نمی‌خواست که مستعمرش مستقل باشه تو این قضیه می‌خواست که وابسته باشه برای نمک‌به که اگه پس فردا اینا خواستن لات‌بازی در بیارن و مستقل بشن یا مثلا مالیات بدن یا یه کار دیگه‌ای انجام بدن.بریتانیا بیاد نمک‌شون رو قطع کنه و اقتصادشون فلج بشه این شد که بریتانیا باید یک نقشه‌ای می‌کشد برای اینکه تولید داخلی نمک رو توی آمریکا متوقف کنه و وابسته بکنه به خودش برای واردات نمک. اونوقت چی کار کرد؟ ایرلند رو که یکی از مناطق اصلی نمک ساز بریتانیا بود معاف کرد از مالیات نمک، چون که ایرلند نمکش به آمریکا صادر می‌کرد با این معافیت مالیاتی نمکی که بریتانیا می‌فرستاد آمریکا خیلی خیلی ارزون درمی‌اومد.در نتیجه کسی از نمک سازهای داخلی آمریکا نمک نمی‌خرید. همه نمک وارداتی می‌خریدن این شد که همه انقدر رفتن سراغ نمک ارزون وارداتی که کلا صنعت نمک سازی آمریکا فلج شد و دیگه اصلا راهی نداشتند جز واردات نمک. اصلا دیگه تولید نمی‌تونستن بکنن و نمک رو نتیجه چی شد؟ بریتانیا کنترل کامل پیدا کرد، روی نمک آمریکا و در نتیجه‌اش بازار ماهی آمریکا و خب اذیت می‌کرد دیگه، مثلا آمریکایی‌ها می‌خواستند این ماهیان به‌ جاهای دیگه صادر کنند، تجارت بین‌المللی راه بندازن؛ بریتانیا اما نمی‌ذاشت و می‌گفت من فقط به اندازه‌ی مصرف داخلی تون بهتون نمک میدم!فوق فوقش اندازه‌ای می‌دم که بتونید به ما ماهی صادر کنید به انگلیس صادر کنید بیشتر از این شرمندتون بعد از اون ورم چون دیگه رقیب نداشت. توی بازار آمریکا و تولیدکننده‌های داخلی نمک آمریکا همه کنار رفته بودن دیگه قیمت نمکش ارزون نبود. هر چقدر که دلش می‌خواد می‌کشید روش و آمریکایی‌، ایرانی نداشتند جز اینکه بخوان ازش بخرن و این یک مورد در کنار مالیات چایی و هزار تا عامل دیگه ذره ذره جمع شد و نتیجه‌اش شد شورش آمریکایی‌ها و جنگ‌های استقلال آمریکا حتی در طول جنگ هم بریتانیا یک اهرم فشارش همین نمک بود.اومد صادرات نمک به آمریکا را قطع کرد کلا که آمریکایی‌ها فلج بشن تو جنگ کم بیارن، ولی خب دیگه این تو بمیری از اون تو بمیری‌ها نبود دیگه آمریکایی‌ها بی‌نمک که شده دووم آوردن تا مستقل بشن و در نهایت هم توی قرن ۱۸ توی سال ۱۷۷۶ مستقل شدن از بریتانیا تو همین قرن ۱۸ بازی اتفاق مهم دیگه هم افتاد انقلاب صنعتی از قرن ۱۸ به بعد یواش یواش تکنولوژی و ماشین آلات مختلف درست شدن و در نتیجه استخراج نمک و تولیدش کار ساده‌تری شد.صنعتی شدن بیشتر باعث شد که حمل و نقل راحت‌تر باشه قطار درست بشه کشتی‌های بهتر درست بشن و جابه‌جایی محصولات کلا ارزون‌تر و راحت‌تر بشه و به‌شکل دو طرفه مدام معدن‌های جدید کشف بشه و تولید نمک راحت‌تر و بیشتر و بهتر بشه و خب زیاد شدن یک محصول هم باعث ارزون شدنش می‌شه.دیگه هر چقدر توی دنیا زیاد از یه محصول داشته باشی ارزشش میاد پایین‌تر این شد که دیگه یواش یواش به قرن بیستم که نزدیک شدیم نمک شد یک کالای ارزونی که همه می‌تونستن بخرن و استفاده بکنن و همین همه‌گیری بود که باعث شد یک مشکل بزرگ جهانی رو بشه به کمکش حل کرد. چه مشکلی؟ عرض می‌کنم خدمت‌تون.سال ۱۹۱۴ ولیعهد اتریش مجارستان داشت توی صربستان نون و ماست می‌خورد که یه تیر زدن بهش و جنگ جهانی اول شروع شد! آمریکا حدود ۳ سال بعد از جنگ تصمیم گرفت که وارد جنگ بشه و شروع کرد از مردم سرباز گرفتن اما به یک مشکل بزرگ خورد اکثر کسایی که قرار بود عضو ارتش بشن نمی‌تونستن تست سلامت و قبول بشن دوتا مشکل اصلی داشتن؛ یکی کندذهنی و یکی دیگه هم گواتر و هر دوی این دوتا مشکل یک دلیل داشت، کمبود ید!یه عنصری که برای بدن ما لازم اگه نداشته باشیم کلی مشکلات مختلف پیدا می‌کنیم که اصلی‌ترین مشکلات تیروئیدی که به گواتر قطع می‌شه و مادرهای باردار هم اگر کمبود ید داشته باشن، بچه‌شون مشکلات ذهنی پیدا می‌کنه. ید معمولا توی غذاهای دریایی و لبنیات و اینا هست و اگر آدما کم مصرفش کنن، مشکل کمبود ید براشون به وجود میاد که نتیجش می‌شه هم گواتر، مشکلات مشابه زمان نیرو گرفتن برای ارتش آمریکا تو جنگ اول هم این دوتا مشکل گواتر و کندذهنی افرادی که مادرشون به اندازه‌ی کافی ید نخورده بود.به چشم دولت آمریکا اومد و دانشمندان شروع کردن دنبال راه حل گشتن و البته که فقط آمریکایی‌ها نبودن دیگه کشورهای مختلف متوجه این قضیه شدن و شروع کردن کار کردن روش دهه‌ی ۱۹۲۰ بود که مشخص شد همه چی به‌خاطر کمبود ید و باید یه جوری ید رو توی تغذیه‌ی مردم جابد دولت سوییس برای اولین بار این ایده به ذهنش اومد که بیاد نمک یددار کنه ایده این بود که لبنیات و ماهی و میگو و اینا رو خب شاید آدما هر روز نتونن تهیه کنن یا اصلا دوست نداشته باشند یا به هر دلیلی نخورن، ولی خب نمک همه می‌خورن اصلا قابل هضم نیست! از غذای آدما هر کسی یه جوری داره نمک می‌خوره دیگه پس ما بیایم نمک یددار کنیم که اون مشکل کمبود ید هم حل بشه این شد که اول سوئیس و بعد آمریکا و بعد به مرور تمام کشورهای دنیا شروع کردن از نمک یددار استفاده کردن و گواتر تا حد خیلی خیلی زیادی توی دنیا ریشه‌کن شد؛ ولی با وجود اهمیت زیاد نمک توی سلامتی دیگه اون ارزش تجاری خودش کم‌کم شروع کرد به از دست دادن و از زمانی که یخچال برقی دیگه یواش‌یواش باشه به همه‌ی خونه‌ها باز شد .دیگه نمک‌سود کردن لازم نبود و در نتیجه نمک دیگه اون ارزش تجاری خودش رو از دست داد و شد همین کالای دم دستی و ارزونی که تو خونه‌ی همه‌مون پیدا می‌شه همین کالایی که ما به‌راحتی توی همه‌ی غذاهامون ازش استفاده می‌کنیم بدون اینکه بدونیم چقد قبلا با ارزش بوده و چند میلیون نفر به‌خاطر کشته‌شدن.چیزی که شنیدید قسمت ۴۰ پادکست چیزکست بود، چیزی که هر سه هفته یک بار روزهای دوشنبه منتشر می‌شه و می‌تونید روی تمام اپلیکیشن‌های پادگیری مثل کست‌باکس و اسپاتیفای بشنویدش. علاوه‌بر این‌ها توی کانال تلگرام چیزکست با یک اپیزود تاخیر اپیزودها منتشر می‌شن.اگه که خوشتون اومده از اپیزودهای چیزکست به بقیه هم معرفی‌شون کنید شاید اونا هم خوش‌شون بیاد و برای حمایت مالی از چیست هستن و می‌تونید از این که سایت حامی باشه که تو توضیحات اپیزود هست استفاده کنید. ممنون از اینکه شنونده‌ی چیکست هستین، سه هفته‌ی دیگه با یه چیز دیگه برمی‌گردیم.بقیه قسمت‌های پادکست چیزکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/vi/597738077 </description>
                <category>پادکست چیزکست</category>
                <author>پادکست چیزکست</author>
                <pubDate>Mon, 21 Oct 2024 18:42:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ۳۹ - تلخ شیرین | تاریخ شکلات</title>
                <link>https://virgool.io/chizcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B3%DB%B9-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-nska1031adzx</link>
                <description>فیلم چارلی و کارخانه شکلات‌سازی رو احتمالا دیدید. ماجرای یک پسر بچه‌ای هست که شانس بهش رو می‌کنه و دعوت می‌شه تا شهرک عجیب‌وغریب شکلات‌سازی  ویلی وانکا صاحب کارخونه رو ببینه. چیزی که قصه رو از اینم جذاب‌تر می‌کنه، این حقیقته که این فیلم و شخصیت ویلیان از روی یک داستان کاملا واقعی ساخته شده.سلام به قسمت ۳۹ چیزکست خوش‌ اومدید. توی این پادکست من عرشیا عطاری برای شما از تاریخ چیزهایی می‌گم که زمانی استفاده نمی‌کردیم، امروز استفاده می‌کنیم و شاید در آینده هم ازشون استفاده بکنیم. توی این قسمت می‌خوایم تاریخ شکلات رو تعریف کنیم.شکلات انقدر خوراکی محبوبیه که شما اگه بخوای به یه بچه‌ی ۶، ۷ ساله مفهوم عشق رو توضیح بدی راحت‌ترین کار اینه که بهش بگی عشق، یعنی همون‌قدری که تو شکلات دوست داری، یه نفر یکی دیگه رو دوست داشته باشی. من به شخصه ندیدم کسی رو که شکلات دوست نداشته باشه! منی که خودمم خیلی شکلات‌خور نیستم، نمی‌تونم دنیا رو بدون شکلات تصور کنم! دیگه اونایی که عاشق شکلات‌اند که تکلیف‌شون معلومه… .تقریبا از روز اولی که ما چیزکست رو شروع کردیم، من منتظر یک فرصتی بودم که بیام و قصه‌ی شکلات رو تعریف کنم. انقدری که ماجرای جالب و جذابی داره، میره سراغ یه‌سری بخش‌هایی از دنیا و بخش‌هایی از تاریخ که من خودم شخصا خیلی دوسش دارم. یه ویژگی جالبی داره شکلات، اونم اینه که فقط توی یک نقطه‌ی خیلی خاص و کوچیک از کره‌ی زمین پرورش داده می‌شه و متاسفانه تا چند دهه‌ی دیگه، احتمالا منقرض می‌شه.اصلا همین که یک چیز به این کوچیکی و محدودی، چطوری توی چهار گوشه‌ی دنیا انقدر محبوبه؟ خودش اصلا سوژه‌ی یک اپیزوده، باقی ماجراها اصلا به کنار. واسه همین دیگه بیشتر از این مقدمه رو کشش نمیدم که سریع بریم سر اصل مطلب.بریم سر قصه و ماجرای شکلات رو تعریف کنیم. من عرشیا عطاری هستم، تدوین این قسمت رو طنین خاکسار انجام داده و تارا نباتیان کاور اپیزود رو طراحی کرده و موسیقی تیتراژ هم کار مودی موسویه.شکلات از یه درختی به‌دست میاد به اسم Theobroma cacao. میوه‌ی این درخت یه چیزی شبیه مثلا انبه. این رو از وسط باز می‌کنن، توش پر از هسته‌های تقریبا درشته، اندازه‌ی خرماست هر هسته. این دونه‌ها رو در میارن و حالا یه بلاهایی سرشون میارن و ازشون شکلات درست می‌کنن. از الان بگم کاکائو این گیاه‌ است. شکلات محصولی که ازش می‌سازنه. کاکائو همون شکلات نیست، کاکائو گیاهشه و شکلات اون محصولی هست که باهاش می‌سازن.این درخت Theobroma cacao فقط توی فاصله‌ی خط استوا تا مدار بیست درجه شمالی قابل پرورشه، بعدش هم احتیاج داره که همیشه زیر سایه‌ی درختای بزرگ‌تر باشه و تو یک محیط شرجی باشه که دماش از ۱۶ درجه پایین‌تر نیاد. همه‌ی اینا هم باعث می‌شه که این درخته فقط توی یه بخش خیلی کوچیکی از آفریقا و آمریکای مرکزی قابل پرورش باشه؛ در نتیجه قصه‌ی شکلات هم از همین مناطق شروع می‌شه.منطقه‌ای که امروز بهش می‌گیم مزوآمریکا یا آمریکای میانه. حدودا ۱۴۰۰ سال قبل از میلاد، مردمی که تو این منطقه ساکن بودند یعنی المک‌ها برای اولین بار متوجه وجود این گیاه Theobroma cacaoمی‌شن. دقیقا مشخص نیست که چی می‌شه و چطوری علما میان این گیاه رو اهلی می‌کنن و شروع می‌کنن به کشت کردنش، ولی چیزی که معلومه این که کاکائو برای الیکایی‌ها مهم بوده.اصلا اسم این درخت توی زبان‌شون می‌شده غذای خدایان. المک‌ها می‌اومدن این دونه‌های کاکائو رو از توی گیاه درمی‌آوردن زیر نور آفتاب خشک می‌کردند، بعد توی آونگ خوردشون می‌کردن، حاصلش می‌شد یک ماده‌ی خمیری شکلی که بعد با وانیل و فلفل چیلی، قاطیش می‌کردن و می‌گذاشتن توی یک ظرف‌های مخصوص تا تخمیر بشه و یک چیزی مثل آبجو ازش درست بشه. این‌طوری بود که شکلات نوشیدنی درست می‌کردن المک‌ها.این شکلات نوشیدنی یا حالا نوشیدنی کاکائو از لحاظ ظاهری یه چیزی شبیه هات‌چاکلت امروزی بود، ولی مزش خیلی خیلی خیلی تلخ بود. احتمالا می‌دونید دیگه شکلات به خودیه خود، شیرین نیست! مزه‌اش خیلی تلخه! از اونجایی که نوشیدنی تخمیر شده بود، توش الکل داشت و خود دانه‌های کاکائو هم توشون کافئین داشت.در نتیجه وقتی که این المک‌ها می‌اومدن این نوشیدنی رو می‌خوردند، یک حالت سرخوشی و سرحالی هم‌زمانی بهشون دست می‌داد! این نوشیدنی تلخ و تند رو المک‌ها توی مراسم‌های مذهبی و مناسبت‌های خاص می‌خوردند و براشون یک حالت مقدسی داشت.قرن‌ها به همین شکل گذشت و این نوشیدنی نسل به نسل تو اون منطقه منتقل شد و جلو اومد و جلو اومد تا زمان مایاها. مایاها توی همون منطقه تشکیل تمدن و حکومت داده‌بودن و این نوشیدنی هم از المک‌ها بهشون ارث رسیده بود. در نتیجه برای مایاها هم این نوشیدنی یک چیز مقدسی بود و کلی ارج و قرب براش قائل بودند؛ حتی یک خدایی داشتند که این خدای کاکائو بود.اینا سالی یه بار یه مراسمی می‌گرفتن و توش این نوشیدنی کاکائو را می‌خوردند و خدا رو شکر می‌کردند. بابت داشتن کاکائو قربانی می‌دادند و کلی کارای عجیب غریب می‌کردن شایدم عجیب‌غریب نبوده، از نظر ما عجیب غریبه! بگذریم.قرن‌ها به همین منوال گذشت و گذشت و کاکايو از نوشیدنی مقدس مایاها فراتر نرفت. تا اینکه رسیدیم به اوایل قرن ۱۴. اوایل قرن ۱۴ که جنگ‌های صلیبی چند سالی بود توی اروپا تمام شده بود و دنیا داشت به اواخر قرون وسطی نزدیک می‌شد، توی آمریکای میانه مردمی زندگی می‌کردند که زندگی‌شون هیچ شباهتی به مردم دیگه‌ی دنیا نداشت.مردم آمریکای میانه همچنان با همون سیستم‌های باستانی زندگی می‌کردن، قبیله‌ای بودن، چند خدا بودن، قربانی می‌کردند برای خودشون، دنیای خودشون رو داشتن و مایاها که بحث‌شون رو کردیم جز همین مردم بودن. مهم‌ترین همسایه‌ی مایاها امپراطوری استک بود. آستک رو هم قبلا توی اپیزود تنباکو دربارشون صحبت کردیم، اینا بخش‌هایی از مکزیک امروز دست‌شون بود.از اونجایی که همسایه‌ی مایاها بودن این نوشیدنی کاکائو اونا هم داشتن و با همون سیستم مصرفش می‌کردن. البته آستک‌ها یکم متفاوت بود روش درست کردن‌شون. می‌اومدن دونه‌ها رو درمی‌آوردن، خشک می‌کردن، بعد با ادویه و اینا می‌کوبیدن تا اون خمیری که بحثش رو کردیم درست بشه، بعد با خمیر یه چیزی مثل کیک درست می‌کردن و می‌گذاشتن تا این خشک بشه. بعد هر وقت که می‌خواستن نوشیدنی درست کنن یه تیکه از این کیک رو جدا می‌کردن و می‌نداختن توی ظرف آب‌جوش و انقدر هم می‌زدند تا روش کف کنه؛ بعدش هم همون‌طوری داغ‌داغ می‌خوردنش.همچنان هم مزه زهرمار می‌داد این نوشیدنی، ولی خب برای استک‌‌ها مقدس بود و خیلی هم دوسش داشتن، می‌خوردن، حتی دونه‌های کاکاؤو توی امپراتوری استک به‌عنوان پول استفاده می‌شد. در حدی که یه‌سری‌ها می‌اومدن با گل دونه‌های کاکائوی فیک درست می‌کردند و باهاش خرید می‌کردن اینورواونور. اینا یه دو قرنی به همین منوال زندگی کردن، این نوشیدنی کاکائویی رو خوردن و حالش رو بردند تا اینکه چی شد؟ کریستف کلمب رسید به آمریکا و پشت سرش کمیسارهای اسپانیایی مثل مور و ملخ ریختن توی آمریکایی میانه.بعد اینکه خبر کشف آمریکا رسید به گوش پادشاه اسپانیا و بهش گفتن آمریکا پر از طلاست، یک دوره‌ای توی تاریخ اروپا شروع شد به اسم عصر اکتشاف. قصه‌ی مفصلش رو توی اپیزود تنباکو براتون تعریف کردم، خلاصش این بود که اسپانیا و پرتغال که جفت‌شون روی طلا خورده بود به شام‌شون و می‌خواستن برن آمریکا رو بگیرن رفتن پیش پاپ و اونم یک خطی کشید وسط کره‌ی زمین گفت این‌ورش مال اسپانیا اون‌ورش مال پرتقال. اسم این پیمان هم شد پیمان تردسیلاس.طبق پیمان تردسیلاس برزیل و آفریقا شد مال پرتقال و قاره‌ی آمریکا که هنوز هیچی رو کشف نکرده بودند، شد مال اسپانیا. البته اینکه می‌گم مال اسپانیا مال پرتقال، نه اینکه تا پیمان بستن اضافه شد به خاک‌شون این صرفا به این معنی بود که اینا تو مناطق هم‌دیگه نرن و محدوده‌ی استعماری خودشون رو مشخص کردن با این پیمان. بعد از این پیمان تازه شروع کردن به لشکرکشی کردن و گرفتن اون منطقه‌ها با کلی بکش‌بکش و ماجرای مختلف حالا ساید پرتغال رو کاری نداریم، ربطی به قصه‌مون نداره! ما از سمت اسپانیا می‌ریم جلو.اسپانیا تا اون زمان یک پادشاهی ساده بود و تازه داشت یک‌سری توی سرها درمی‌آورد در نتیجه اگر می‌ومد و سرزمین‌های آمریکایی را اضافه می‌کرد به قلمروش می‌تونست که یک امپراتوری عریض و طویل قوی درست کنه که همین کار رو هم کرد.از اواخر قرن ۱۵ یه‌سری شوالیه‌ی اسپانیایی شروع کردن جداجدا لشکر جمع کردن و حمله کردن به این مناطق جدید که سرزمین‌های جدید اضافه کنند به خاک اسپانیا. این شوالیه‌ها اسم‌شون تصرف کننده یا همون کنکیستادور بود. کنکیستادورها سربازای عادی نبودن. اینا می‌اومدن یک لشکری جمع می‌کردن یه پلنی می‌ریختن بعد می‌رفتن ایده‌شون رو جایی که می‌خواستن بگیرن رو ارائه می‌کردند به پادشاه اسپانیا. پادشاه هم پول و امکانات می‌داد بهشون که برن اونجا رو بگیرن.اگر هم موفق می‌شدند که اونجا رو بگیرن خودشون یک سهمی از غنیمت بر می‌داشتن به همون‌جا هم حکمرانی می‌کردن. عین سیستم استارتاپ‌های امروز بود دیگه! ایده رو می‌رفتن پیچ می‌کردن به سرمایه‌گذار، سرمایه‌گذار که پادشاه باشه پول می‌داد، اونا هم این کار رو جلو می‌بردن و نهایتا مسئولیت اجراییش رو دست‌شون می‌گرفتن؛ یعنی یک کنکیستادور از شوالیه‌ی ساده شروع می‌کرد، لشکر جمع می‌کرد، حمله می‌کرد به یه جای آمریکا، بعد از اونجا می‌شد حاکم این منطقه. از طرف پادشاه اسپانیا و از شوالیه تبدیل به سیاست‌مدار می‌شد!یه جورایی نون تو کنکیستادور بودن بود اون زمان. هر بچه‌ای که تو خانواده می‌خواست دکتر مهندس بشه پدر مادرش می‌گفتن که تو برو شوالیه شو و کنکیستادور و بعد حالا در کنارش دکتری رو هم ادامه بده! با همین سیستم نیمه‌آزادی که برای تصرف سرزمین‌های جدید وجود داشت، کم‌کم کوبا و هیسپانیولا اضافه شدن به قلمرو اسپانیا؛ اما این دو تا منطقه اون طلایی که اسپانیا دنبالش بود رو نداشت و این شده بود که سرمایه‌گذار اصلی، یعنی پادشاه اسپانیا خیلی از این وضعیت راضی نبود!الان اواسط قرن شونزده‌‌ایم. آستک‌ها و مایا‌ها دارن تو همون مناطق آمریکای شمالی و مرکزی که صحبتش بود، حکمرانی می‌کنند و زندگی‌شون رو می‌کنن. همین زمان که یک فرمانده اسپانیایی به اسم کورتز که دست‌راست حاکم کوبا بود به گوشش می‌رسه که سرزمین آستکا پر از طلاست، کورتز هم که همه‌ی عمرش منتظر یک همچین فرصتی بود، تیمش رو جمع می‌کنه و لشکر می‌کشه به‌سمت سرزمین آستکا.با خودش می‌گفت که می‌رم اونجا یه مقدار طلا جمع می‌کنم و میارم و پادشاه اسپانیا هم خوشحال می‌شه و بهم ترفی می‌ده. این می‌شه که لشکرش رو جمع می‌کنه و راه می‌افته می‌ره به‌سمت قلمرو آستک‌ها و مایاها، اول یک مناطقی از سرزمین مایاها رو می‌گیره و بعدش هم می‌ره به‌سمت آستک‌ها توی سرزمین آستک‌ها که می‌رسه مردم بومی یه مقدار هدیه به‌عنوان حسن‌نیت میارن براش که بین‌شون هم کلی مجسمه‌های طلایی بود.کورتز با خودش می‌گه که خب مشت نمونه خرواره دیگه! ببین چقدر طلا دارن که واسه من انقدش رو آوردن. پس اینجا پر از طلاست و نون‌مون توی روغنه. کورتز برنامش این بود که یک چند روزی استراحت کنند و کم‌کم جمع کنن بساط‌شون رو و با طلاهایی که گرفتن برگردن و این سفر به یک خوش خدمتی واسه‌ی پادشاه اسپانیا.اما در طی اون چند روزی که اونجا بودن، کورتز متوجه یک فرصت استثنایی می‌شه. حاکمان محلی و روسا قبایل دونه‌دونه می‌اومدن پیشش و از امپراتور آستک‌ها شکایت می‌کردن. می‌گفتن خیلی قدرت طلبه، مالیات زیاد می‌گیره، باقی قبایل رو ضعیف کرده، ما واسه خودمون کسی بودیم! الان ارج و قرب‌مون رو از دست دادیم و از این حرفا! مخلص کلام که ما از دست این امپراتور ناراضی هستیم و شما اگه پلنی داری ما پایه‌تیم که این امپراطوری رو کله کنیم!کورتز دید فرصتی که جلو چشمشه خیلی بزرگ‌تر از گرفتن چند کیلو طلاست! اگر که زرنگ باشه می‌تونه یک امپراطوری به خاک اسپانیا اضافه بکنه. این شد که برنامه شد تصرف امپراطوری آستک‌ها جدای از اینم خودش یه‌سری مشکلات سیاسی داشت و تحت تعقیب بود و اینا اگر که می‌اومد این امپراطوری رو می‌گرفت دیگه پادشاه اون گناهاش رو می‌بخشید و حل می‌شد ماجرا.خیلی جزئیاتو بالا پایین‌های عجیب‌وغریبی داره، اینا رو بیشترش رو توی اپیزود تنباکو توضیح دادم، دیگه اینجا سرتون درد نمیارم. خلاصه‌ش اینکه بعد از دو سال درگیری، کورتز تونست کل امپراطوری آستک رو شکست بده و اضافه‌ش کنه به خاک اسپانیا. بعد از اونم کم‌کم امپراطوری اینکا و باقی حکومت‌های محلی آمریکای جنوبی به‌جز برزیل افتادن دست اسپانیا و قرن ۱۶ که تموم شد، دیگه آمریکا عملا مال اسپانیا بود. باز اینجا داریم از همه‌ی جنایت‌ها و نسل‌کشی‌ها و برده کشی‌ها و باقی بلاهایی که اینا سر مردم بومی آمریکا آوردن می‌گذریم.انقد همه چی به خوبی و خوشی نبود. یکی از فجایع تاریخ این جریان تصرف آمریکا، ولی خب الان دیگه کاریش نداریم خیلی نمی‌خوام وارد بشیم. طی قرن ۱۶ و ۱۷ یک اتفاق مهمی می‌افته که بهش می‌گن مبادله‌ی کلمبی. قضیه این بود که تا اون موقع اروپا داشت توی دنیای خودش زندگی می‌کرد و عادت‌های غذایی و محصولات خودش رو داشت.از قرن ۱۶ به واسطه‌ی تسلط اسپانیا روی آمریکا، کلی محصولات بومی آمریکا که تا اون زمان فقط تو خود آمریکا بودند وارد اروپا شدن. محصولاتی که شاید الان خیلی بدیهی باشن برامون، ولی تا اون زمان هیچ جایی جز آمریکا نداشتش. چیزهایی مثل گوجه فرنگی، لوبیا و ذرت آووکادو، حتی سیب‌زمینی این می‌شه که اروپا در عرض چند سال با کلی محصول کشاورزی جدید آشنا می‌شه و وارد فرهنگ غذایی خودش می‌کندشون.این مبادله‌ی فرهنگی غذایی رو بهش می‌گن مبادله‌ی کلمبی. حالا بین این محصولاتی که از آمریکا به اروپا رسید، شکلات هم بود، البته که به این سادگی‌ها نبود، مسیرش اسپانیایی‌ها اولش اصن از شکلات خوش‌شون نمی‌اومد. شکلات که می‌گیم منظور همون نوشیدنی کاکائو یادتونه دیگه، مزه زهرمار می‌داد نوشیدنیه. واسه همین وقتی بار اول اسپانیایی‌ها امتحانش کردن اصلا واکنش مثبتی بهش نداشتن؛ اما کم‌کم مجبور شدن باهاش ارتباط برقرار کنن.شاید بشه گفت مهم‌ترین دلیلش این بود که کنکیستادورهای اسپانیایی که توی آمریکا ساکن شده بودند، همه‌شون مرد بودن، واسه همین اونا مجبور بودن با زنای بومی ازدواج کنن و درنتیجه غذایی که زناشون براشون می‌پختن غذاهای محلی بود و کاکائو هم جز همین غذاها بود. این شد که خواسته، ناخواسته اینا مجبور شدن که این نوشیدنی شکلات رو توی رژیم غذایی‌شون جا بدن.تا آخر قرن ۱۶ کاکائو توی همون آمریکا موند و نرفت اروپا، اما ۱۰، ۲۰ سال بعد اروپا پر شده بود از کاکائو. کی این پل جادویی رو ساخت؟ مبلغان مسیحی که از طرف پاپ اومده‌ بودن.تصرف آمریکا تنها هدفش طلا و زمین و افتخار نظامی نبود، یکی از حامیان اصلی لشکرکشی‌های امپراتوری اسپانیا خود کلیسا بود و دلیل حمایتش هم این بود که بتونه به یک سرزمین ناشناخته‌ای کشیش بفرسته و آدمای بیشتری رو مسیحی کنه. این شد که از همون اوایل تاسیس کلنی‌های اسپانیایی توی آمریکا، مبلغی مسیحی مدام در رفت‌وآمد بودند تا مردم بومی آمریکا را به راه راست هدایت کنن. بعد از یه مدتی این کشیش‌ها دیدن که خب این ماموریت خرجش رو داره کلیسا می‌ده، در نتیجه اینا مفت‌ومجانی هی دارن بین آمریکا و اروپا جابه‌جا می‌شن. خب بیان یه تجارتی هم این وسط بکنن دیگه! از این موقعیت‌شون یه سو استفاده بکنن.این شد که کم‌کم کشیش‌هایی که می‌اومدن آمریکا مردم رو هدایت کنند، شدن یکی از بازوهای تجاری بین اروپا و آمریکا و یکی از محصولاتی که کشیش آوردن به اروپا، همین نوشیدنی کاکائو بود. البته که اروپایی‌ها همون‌طور که گفتم اصلا از کاکائوی اورجینال استقبال نکردن، واسه همین یه کاری باید می‌کردند که این مزه‌ی تلخش کمتر کنن. این شد که بهش عسل و نیشکر اضافه کردن و اون کاکائوی تلخ آستک‌ها تبدیل شد به یک نوشیدنی شیرین همین تغییر کوچیک باعث شد که اروپایی‌ها عاشق این نوشیدنی جدید بشن.از اسپانیا به انگلیس، از انگلیس به فرانسه، از فرانسه به ایتالیا، دیگه همه آشنا شده بودند با این نوشیدنی کاکائو؛ البته اگه خیلی خیلی نوشیدنی با کلاسی بود، چون که دو تا عنصر خاص و گرون رو توی خودش داشت. یکیش که خود دونه‌ی کاکائو بود که وارداتی بود و به زحمت و خیلی محدود از آمریکا می‌اومد، دومیش هم شکر بود که اون زمان مثل طلای سفید بود، به‌جز دربار پادشاهان و خونه‌ی اشراف جایی پیداش نمی‌کردی.واسه همین نوشیدنی کاکائو دیگه آخرت نوشیدنی باکلاس بود توی اروپا! اواسط قرن ۱۷ همون‌طوری که قهوه‌خونه داشتیم، شکلات‌خونه هم داشتیم.شکلات خونه‌ها یه‌سری کافه‌های خاص بودن توی انگلیس که مثل این کلاب‌ها گلف امروزی بودند که میلیاردرها توشون عضون. اینا کل کارشون این بود که برای آدم پولدارا نوشیدنی کاکائو سرو کنن. اپیزود قهوه رو اگه یادتون باشه، اونجا گفتم که قهوه خونه‌ها محل بحث و صحبت و مناظره و مباحثه علمی بود. آدمای روشنفکر و دانشمند‌ها می‌رفتن تو قهوه‌خونه و صحبتای جدی و مهمی کردن، بحث می‌کردن؛ اما شکلات خونه‌ها اینطوری نبودن!شکلات خونه‌ها پاتوق یه‌سری پیرمرد پولدار بود که اینا دور هم جمع می‌شدند، قمار می‌کردن و درباره‌ی انواع و اقسام درد و مرض و داروهاشون حرف می‌زدن و حوض حیاط پشت‌شون که ۲ متر از حیاط پشتی دوست‌شون بزرگ‌تر بود و می‌دادن اون زمان کاکائو یکی از گرون‌ترین محصولات بازار بود.اگر یه نفر کارش واردات و صادرات کاکائو بود، مثل این بود که یکی الان کارش تجارت خاویار باشه. کم‌کم که توی اروپا تقاضا برای کاکائو زیاد و زیادتر شد، شرکت‌های تجاری هم وارد بازار شدند و شروع کردن به گسترش بیزنس کاکائو. اگه به اندازه‌ی کافی اپیزود‌های چیزکست رو شنیده باشید یا کلا تاریخ خونده باشید، می‌دونید که وقتی شرکت‌های بزرگ تجاری قرن ۱۷ وارد یه بازاری می‌شن. یه عده‌ی زیادی آدم بدبخت می‌شن، چرا؟ چون این شرکت‌ها برای نیروی انسانی‌شون پول نمی‌دادند که! همه‌شون برده داشتن و وقتی قرار باشه که برای تقاضای بالای اروپا کشت کاکائو تو آمریکا چندین و چند برابر بشه، برده‌های بدبختم که باید جوش و بکشن. بعد از اینکه مردم بومی آمریکا مقاومت نشون دادن نذاشتن که به بردگی گرفته بشن، این کمپانی رفتن سراغ آفریقا و کشتی‌ کشتی برده‌ی آفریقایی آوردند تا روی زمین‌های کاکائو کار کنن.البته فقط مختص کاکائو نبودها! تنباکو و نیشکر و قهوه و تقریبا هر محصول پرزحمتی یه تیکه‌ی تاریخش رو برده‌ها شکل دادن. تنباکو و قهوه رو ما تعریف کردیم قصه‌شو قبلا، شکر و کاکائو رو هم تو این فصل می‌ریم سراغش. خلاصه که شرکت‌های اروپایی اومدن و شروع کردن تو زمینه‌ی آمریکا کشت کاکائو انجام دادند، اینم که می‌گم شرکت فکر نکنید مردم عادی بودن بیزینس راه انداخته بودن و اینا همشون اشراف‌زاده‌هایی بودن که وصل بودن به خاندان سلطنتی، ولی خب چون کمپانی تجاری بود با همین اسم شرکت صداش می‌کنیم.خلاصه که به لطف همین کمپانی‌های هلندی و انگلیسی و فرانسوی اواخر قرن ۱۷ تجارت کاکائو یک شکل ابتدایی گرفت و اشراف اروپایی می‌تونستن هر وقتی که دوست داشتن نوشیدنی کاکائو بخورن.یه توضیحی درباره‌ی اسمش بدم، این نوشیدنی توی زبان آستکی اسمش کاکا‌وات بود، معنیش می‌شد آب کاکائو؛ اما اسپانیایی‌ها نمی‌تونستن از این اسم استفاده کنن، به‌خاطر این که توی زبان لاتین اون زمان، کاکا معنی مدفوع می‌داد. واسه همین اسپانیایی اومدن اسم این نوشیدنی رو عوض کردن گفتن خب ما این کلمه‌ی کاکائو کاکاش که نمی‌تونیم استفاده کنیم، اون آت رو نگه می‌داریم و قبلش یه چیز دیگه می‌گذاریم. این شد که اومدن کلمه‌ی مایایی شوکول که معنی داغ می‌داد رو چسبوندن به آت کاکاوات. نتیجه چی شد؟ شکلات. پس شکلات در اصل معنیش می‌شه آب داغ، چه ربطی داره من نمی‌دونم! بعد هم که اسپانیا صادر کرد این نوشیدنی رو با همین اسم شکلات بود و همین اسم موند روش دیگه. الان همه جای دنیا تقریبا بهش می‌گن شکلات. حالا یه سریا مثل ما می‌گن شکلات. یه سریا توی انگلیس یه‌جور دیگه می‌گن، یه سریا توی فرانسه یه‌جور دیگه می‌گن؛ ولی خب همین کلمه است دیگه. حالا با تلفظ و لهجه‌های مختلف. پس آدم اروپایی قرن ۱۷ به نوشیدنی داغ کاکائو می‌گه شکلات یه دو قرنی به‌همین منوال جلو رفت و رسیدیم به قرن ۱۹. قرن ۱۹ آبستن اتفاقات مهم بود. چه اتفاقایی؟ عرض می‌کنم خدمت‌تون.قرن ۱۸ با یک اتفاق خیلی مهم توی اروپا تمام شد. سال ۱۷۹۹ ناپلیون توی فرانسه به قدرت رسید. به قدرت رسیدن ناپلیون نتیجه‌ی تمام اتفاقات انقلاب فرانسه بود و بعد از ۱۰ سال درگیری به‌خاطر انقلاب فرانسه، بالاخره زیر سلطه‌ی ناپلئون داشت رنگ ثبات می‌دید. انقلاب فرانسه ایده‌هایی مثل آزادی و استقلال مردم رو مطرح کرده بود و از فرانسه داشت به باقی جاهای اروپا هم می‌رفت.در نتیجه خاندان سلطنتی باقی کشورهای اروپایی مدام نگران این بودند که این ایده‌های انقلابی فرانسه پاش به کشور خودشون هم کشیده بشه و مردم‌شان بر علیه سلطنت انقلاب کنن. این شده بود که یک ترکیبی از پارانویا و بگیر ببند راه افتاده بود توی کشورهای اروپایی و هر حاکمی که به تخت می‌نشست مدام باید با دوست و دشمن مردم درگیر می‌بود.نتیجش این بود که خیلی از کشورهای اروپا یه وضع بی‌ثبات و ضعیفی پیدا کرده بودن. فرانسه از اون‌طرف تازه به ثبات رسیده بود و به‌خاطر تاثیرات انقلاب همه‌ی مردمش یک حس وطن‌پرستی خاصی داشتند. این دو تا فاکتور یعنی بی‌ثباتی کشورهای اروپایی و هم‌بستگی ملی فرانسوی‌ها باعث شد که ناپلئون به این فکر بیفته که قلمرو فرانسه رو گسترش بده و یک هژمونی فرانسوی درست بکنه توی اروپا و در نتیجه با شروع قرن ۱۹ یک دوره‌ی جنگی شروع شد که یکی از مهم‌ترین جنگ‌های تاریخ به‌حساب میاد.جنگ‌های ناپلئون از سال ۱۸۳۰ تا ۱۸۱۵ به مدت ۱۲ سال ناپلئون در حال جنگ با باقی دولت‌های اروپایی بود و شده بود لولوخورخوره اروپایی‌ها. از اونجایی که هر وقت توی اروپای جنگی می‌شه یه خاکی هم به سر ما می‌شه. این جنگ‌های ناپلئونی هم برای ما اومد نداشت. متاسفانه ایران همسایه هند به‌حساب می‌اومد. اون زمان پاکستان که امروز همسایه‌ی ماست، جز هند بود، دیگه هند دست بریتانیا بود؛ یعنی اگر ناپلئون می‌تونست ایران متحد خودش بکنه می‌تونست مثل کره به انگلیس برسه. راحت از ایران رد بشه و بره به خاک انگلیس. این شد که سال ۱۸۰۷ میلادی بین فتحعلی شاه قاجار و ناپلئون یک قرارداد نوشته می‌شه به اسم فینکنشتاین به ظاهر قرارداد بدیم نبوده.یعنی حالا ما تو کتاب تاریخ‌مون که می‌خونیم فقط نتایجش رو می‌بینیم. دیگه می‌گیم فقط خاک بر سر شدیم و فقط این قرارداد ما رو بدبخت کرده و اینا… ولی شما قرارداد رو که بخونی می‌گی که چقدر مرام گذاشته بود ناپلئون واسه‌مون.اولا که گفته بوده گرجستان تمام و کمال از روسیه می‌گیرم میدن به شماها. دوما که گفته بود ارتش ایران مجهز می‌کنم و توپ‌خونه تاسیس می‌کنم برای ایران، مدرسه‌ی نظامی مدرن راه می‌ندازم توی ایران و از این حرفا. از اون ورم ایران متعهد شد که به انگلیس اعلان جنگ بده و راه رو باز بکنه برای ناپلون که اگر خواست از طریق ایران به انگلیس، ظاهر قرارداد این بود؛ حتی یه بخش‌هاییش عمل شد یه‌سری تجهیزات نظامی و کارخونه‌ی توپ سازی و مدرسه‌ی نظامی توی ایران راه انداخت فرانسه، ولی وسط کار همه چی ریخت به هم. یکم بعد از امضای قرارداد ناپلون تونست با تزار روسیه قرارداد صلح ببنده و در نتیجه قضیه‌ی گرجستان قرارداد فینکنشتاین باید منتفی می‌شد.روسیه گرجستان رو می‌خواست دیگه، اصلا گرجستان به روسیه گفته بود که آیا ما رو بگیر زیر بال‌وپر خودت، این شد که از اونجایی که ناپلئون هم عاشق چشم و ابروی ما نبود و دنبال منافع خودش بود، زد زیر قرارداد و ما موندیم و یه ایران جنگی که به انگلیس داده بودیم و گرجستانی که سرش با روسیه درگیر بودیم.این شد که به ترتیب عهدنامه‌های مجلل و مفصل و گلستان و ترکمانچای، رفتن تو باهامون و این قضایا یکی از هزاران ماجرای جنگ‌های ناپلئون مهم‌ترین اتفاق جنگ‌های ناپلئونی توی قصه‌ی ما، حمله‌ی ناپلئون به اسپانیا سال ۱۸۰۸ یه سال تقریبا بعد از اون ماجرای قرارداد ویتگنشتاین ناپلئون به اسپانیا حمله کرد و کاسه کوزه‌ی پادشاه اسپانیا رو ریخت بهم.در نتیجه اسپانیایی که تا اون زمان کلی مستعمره توی آمریکا داشت الان کشور خودش هم نمی‌تونست جمع کنه. ضعیف شدن اسپانیا و ایده‌های استقلال خواهانه‌ای که از انقلاب فرانسه صادر شده بود، باعث شد که کلنی‌های آمریکای لاتین که مستعمره اسپانیا بودند، بخوان مستقل بشن. یه طبقه‌ی اشراف وجود داشت توی آمریکای لاتین که اینا اسپانیایی‌هایی بودن که پدر مادرشون اومده بودن آمریکای لاتین ساکن شده بودند و خودشون توی آمریکای لاتین به دنیا اومده بودن؛ یعنی اسپانیایی‌هایی که توی آمریکای لاتین به دنیا اومدن. این طبقه رو بهشون می‌گفتن کریول، این اشراف کریول سردمدار مستقل شدن آمریکای لاتین بودند و می‌خواستند که خودشون قدرت توی آمریکای لاتین دست‌شون رو بگیرن.این شد که اینا و باقی استقلال‌خواهی آمریکای لاتین شروع کردن جنگیدن با اسپانیا و اسپانیا هم که داشت توی دو تا جبهه می‌جنگید، نتونست سرکوب‌شون کنه. در نتیجه آمریکای لاتین تا حد قابل‌قبولی از اسپانیا مستقل شد و استقلال آمریکای لاتین به چه معنا بود؟ قطع شدن زنجیره‌ی تامین کاکائو. این شد که کاکائو توی دنیا نایاب شد. واسه همین همه به این فکر بودند که از همون کاکائوی موجود توی دست‌شون نهایت استفاده رو بکنن و هیچیش حروم نشه.توی همین دوره و با همین هدف استفاده حداکثری از کاکائو یک مخترع هلندی به اسم آقای ونهوت میاد و یک پروسه‌ی پرس طراحی می‌کنه که باهاش کاکائوی برشته شده رو جوری پرس کنن که چربی دانه‌های کاکائو که اصطلاحا بهش میگن کره‌ی کاکائو ازش جدا بشه.هدفش از جدا کردن کره کاکائو این بود که بتونه یک پودر کاکائویی درست کنه که چربی نداشته باشه و در نتیجه راحت توی آب حل بشه. چربی توی آب حل نمی‌شه دیگه! وقتی چربی رو بکشی از کاکائو بیرون، اون پودر راحت حل می‌شه. این‌طوری می‌شد از ذخیره‌ی کاکائویی که داشتند بیشتر استفاده کنند و جای این که مثلا هر چهار تا دونه‌ی کاکائو یه دونه نوشیدنی شکلات بده، هر دوتا دونه کاکائو بشه ازش همون نوشیدنی کشید بیرون. این شد که برای اولین بار کره‌ی کاکائو از خود کاکائو جدا شد.این آقای ونهوت با همین اسم ونهوت شروع کرد پودر کاکائوش رو فروختن. بعدا یک نوآوری دیگه‌ای هم کرد و یه‌سری از بعدا یه نوآوری دیگه هم کرد و یه‌سری نمک‌های قلیایی اضافه کرد به پودر کاکائوش و باعث شد که مزه‌ی کاکائو تلخیش کمتر بشه.در نتیجه هم برای مصرف کننده خوشمزه‌تر بود و هم شکر کمتری احتیاج بود، برای پوشش دادن تلخی کاکائو و توی هزینه کلی صرفه‌جویی می‌شد. اون زمان همه‌ی شرکت‌های رقیب منوط آرزوشون این بود که بتونن پودرشون رو مثل ونهوت کنن، ولی چون پتنت یا همون حق اختراع این پروسه دست ونهوت بود کسی نمی‌تونست از ایده‌ش استفاده کنه؛ اما این آقای ونهونت خبطی می‌کنه و ۱۰ سال بعد از ثبت پتنتش نمیره تمدیدش کنه! این می‌شه که حق استفاده از اون پروسه از حالت خصوصی درمیاد و هم پروسه‌ی گرفتن کره کاکائو و هم استفاده از نمک‌های قلیایی به‌شکل عمومی قابل استفاده می‌شه.در نتیجه همه‌ی شرکت‌ها حالا می‌تونستن هم تولیدش کنن و هم باهاش وربرن تا نوآوری‌های جدید بکنن. یکی از این شرکت‌ها هم شرکت جی اس راینسانس بود. اینا اومدن یک مرحله‌ای به اون پروسه‌ی ونهوت اضافه کردن. اون کره کاکايو که از دونه‌ها جدا می‌شد، اینا اومدن بعد از اینکه پودر کاکائو درست شد، دوباره کره کاکائو خیلی یواش و قطره‌قطره بهش اضافه کردن؛ یعنی اول از دونه‌ها کره رو می‌کشیدن بیرون بعد تحت حرارت و قطره قطره آروم‌آروم کره کاکائو رو بهش اضافه می‌کردن.این پروسه باعث شد که برای اولین بار توی تاریخ شکلات جامد درست بشه. این شکلات جامع در جای خود اختراع خیلی مهمی بود، ولی همچنان محصول محبوبی نبود؛ چون مردم عادی هنوز نمی‌تونستن بخرن شکلات چه مایه جامد هنوز مال آدم پولدارا بود. البته به گرونی قدیم نبود چون خب انقلاب صنعتی شده بود و تولید ساده‌تر و مکانیزه شده بود، ولی خب همچنان مواد اولیه که کاکائو و شکر باشه گرون بود دیگه. پس چی شد که شکلات گرون برای همه‌ی مردم قابل تهیه شد؟ عرض می‌کنم خدمت‌تون.گفتیم که چون آمریکای لاتین مستقر شده بود و برده‌داری هم توش ممنوع بود، تامین کاکائو برای شرکت‌های اروپایی خیلی گرون درمی‌اومد، ولی نیمه‌ی دوم قرن نوزده یه‌سری اتفاقات افتاد که بازی رو عوض کرد کلا.اولا شرکت‌های اروپایی که دیدن نمی‌شه توی آمریکای لاتین کاکائو پرورش داد، برده‌های آفریقایی‌شون رو سوار کشتی کردن و برگردوندن آفریقا. چرا؟ خب می‌خواستن آزادشون کنن دیگه. گفتن حالا که آزادشون کردیم، خودمون ببریم سرزمین مادری‌شون که اذیت نشن. باور کردین الان، دلتون خوشه دیگه؟ آفریقا آب‌و‌هوای پرورش کاکائو داشت. برده‌داری هم توش آزاد بود. بعدشم مستقل نشده بود دیگه، جا داشت برای سواستفاده قطعا. ابرقدرت‌های قرن ۱۹ همچنین مورد کازینو ول نمی‌کنن به فکر صلاح بره‌هاشو باشن. این شد که شرکت‌های پرتغالی و انگلیسی و فرانسوی اومدن یک زمین‌هایی از آفریقا که می‌شد توشون کاکائو پرورش داد رو گرفتن. بعدشم دوباره کلی آفریقایی بدبخت دیگر و به بردگی گرفتند تا تولید کاکايوپودر از قبل بشه.این شد که اینا اومدن توی غنا و یه‌سری از مناطق همسایه‌اش مزرعه‌های کاکائو راه انداختن. در نتیجه با راه افتادن زنجیره‌ی تامین و تولید کاکائو بیشتر قیمت کاکائو پایین‌تر اومد. این یه فاکتور بود البته. فاکتور بعدی که باعث شد شکلات برسه دست مردم عادی، کم شدن قیمت شکر بود. توی اواخر قرن ۱۹ کم‌کم یه‌سری جایگزین برای شکری که از نیشکر می‌گرفتند به‌وجود اومد، معروف‌ترینش شکر چغندر و شیره‌ی ذرت بودند که هنوز به‌عنوان شیرین کننده مصرف می‌شن در نتیجه برای شیرین کردن شکلات لازم نبود فقط به نیشکری که قیمتش بالا بود اتکا کنن.این شده بود که دیگه شیرین کننده‌ای که توی شکلات استفاده می‌کردن گرون نبود، فاکتور سوم اختراع شیرخشک بود. شیرخشک کم و بیش به‌شکل تجربی درست شده بود. توی زمان‌های گذشته، ولی توی اواخر قرن ۱۹ هنری مثل موسس همین کارخونه‌ی نسله اومد و یک پروسه‌ای طراحی کرد که به شیر خشک مخصوص نوزاد تولید کرد باهاش.از اینجا به بعد تازه شیرخشک به‌شکل عمومی و کارخونه‌ای وارد بازار شد. این آقای نسل یک رفیقی داشت به اسم دنیل پیتر. دنیل پیتر یک شرکت شکلات‌سازی داشت و این ایده به ذهنش رسیده بود که بیاد شکلات شیری درست کنه، ولی سال‌ها درگیر این بود که بتونه پودر کاکائو با شیر قاطی کنه چون اینا رو با هم قاطی می‌کنیم می‌شه شیرکاکائو دیگه یه مایع می‌شه این می‌خواد شکلات جامد شیری بسازه بعد از اینکه نسل شیرخشک و اختراع می‌کنه اینم به فکرش می‌ر‌سه که بیاد شیرخشک رو با پودر کاکائو قاطی کنه و بعد به این ترتیب شکلات جامد شیعی درست کنه.یه چند سالی درگیر این پروسه بود تا بالاخره تونست یه محصول درست حسابی در بیاره و اولین شکلات شیری تاریخ رو بده توی بازار. شکلات شیری هم که می‌گم فکر نکنید شکلات خاصی‌ها! همین شکلات‌هایی که ما می‌خوریم. شکلات شیرین همه‌شون به جز شکلات دارک البته شکلات دارک یا خشکش خیلی کم یا اصلا نداره. درست شدن شکلات شیری باعث شد که توی ترکیب شکلات از کاکائوی کمتری استفاده بشه و هزینه‌ی تولید باز هم کمتر بشه. این سه تا عامل یعنی انتقال مزارع کاکائو به آفریقا، ارزون‌تر شدن شکر و اختراع شکلات شیری باعث شد قیمت شکلات خیلی کم بشه و همه بتونن بخرن.از اینجا به بعد که شکلات می‌شه اینه که الان هست آدما دونه‌دونه باهاش آشنا می‌شن و بعد از اول یک دل نه صد دل دلباخته‌اش می‌شن. از اینجاست که تازه کمپانی‌های تبلیغاتی وارد عمل می‌شن و برای شکلات یک تصویر و هویت می‌سازن شاید بشه گفت مهم‌ترین کمپین تبلیغاتی که برای شکلات اجرا شد همین قضیه‌ی شکلات دادن توی روز ولنتاین بود.روز ولنتاین ماجراش اون‌طوری که می‌گن مربوط به یک کشیشی به اسم ولنتاین توی زمان رم باستان، حالا کاری به این ندارم که ماجرای خودش کلی باگ داره، بر فرض هم بگیریم که درست باشه شکلاتی که تازه اواخر قرن ۱۹ اختراع شده جایی توی سنتش نداشته. بعدش هم اصلا مردم ولنتاین نداشتن تا قبل اون‌موقع یه روزی بوده از هزار تا روز تقویم مسیحی که کسی همچین کاری نداشته تا قبل قرن ۱۹ اصلا اوضاع مردم دنیا و مخصوصا اروپا جوری نبوده که هدیه دادن و هدیه گرفتن باز باشه بین‌شون. بوده‌ها، ولی خیلی محدود انقدر مردم عادی وضع‌شون خراب بوده که فقط شکم خودشون رو می‌تونستند سیر بکنن. حالا جزییات زیاد داره شکل‌گیری این سنت هدیه دادن در دنیای غرب؛ ولی اینجا دیگه توش نمیریم، واردش نمی‌شیم.پس اگر کسی روز ولنتاین رو می‌شناخته این وسط هدیه‌ای رد و بدل نمی‌شده از اواسط قرن نوزدهم تازه توی آمریکا باب می‌شه که عاشق معشوقه توی روز ولنتاین به همدیگه کادو بدن و کادو معمولا یا قاشق بوده یا دستکش حالا چرا واقعا نمی‌دونم! ولی نه گل رزی در کار بوده و نه شکلاتی قاشق می‌دادن یا دستکش به همدیگه. یکم بعد از اینکه این کادو دادن باب می‌شه می‌رسیم به زمانی که کم‌کم شرکت‌های شکلات‌سازی شروع می‌کنن تولید انبوه شکولات بین این بیزنس من.این شکلات‌ساز یک آقایی هم بوده به اسم ریچارد کدبری، برند معروف کدبری که هنوزم هست مال همین ریچارد کردی بوده. این آقا سال ۱۸۶۱ اولین جعبه‌ی شکلات طراحی می‌کنه و می‌ره توی بازار دیدم این بود که آدما بیان به‌عنوان هدیه به همدیگه شکلات بدن یه جعبه‌ی شیک و پیک طراحی کنیم که برای هدیه دادن مناسب باشه.یکم بعد میاد این ایده رو یکم بال‌وپر می‌ده بهش و روز ولنتاین شکلات‌ها توی جعبه‌های قلبی شکل می‌ذاره بعدشم به کلی جادوجمبل تبلیغاتی این ایده‌ی شکلات قلبی روز ولنتاین تو کل آمریکا میترک و یواش‌یواش با کمپین‌های مختلف ولنتاین می‌شه یک مناسبت رسمی و جدی و کادو دادن شکلات تو روزای ولنتاین می‌شه رسم‌ورسوم این وسط برنده کی بود؟ شرکت‌های شکلات‌سازی و گل‌فروشان. در نتیجه شاید بشه گفت که روز ولنتاین اختراع صنعت شکلات‌سازی بوده نه که از صفر اونا اختراعش کرده باشن و گفتیم دیگه بود توی تقویم، ولی خب اونا بابش کردن تبدیل کردن به یک مناسبتی که توش آدما به همدیگه کادو بدن این حرفا این یک نمونه از رابطه‌ی صنعت شکلات و تبلیغات بود.از همون قرن ۱۹ به لطف تبلیغات و البته پیشرفت پروسه‌های تولید و خوشمزه و خوشمزه‌تر شدن شکلات صنعت شکلات روزبه‌روز بزرگ و بزرگ‌تر شد و شکلات شد عضو جدا نشدنی زندگی‌هامون البته ناگفته نمونه که با زیاد شدن تقاضا کم‌کم شکلات‌های بنجل که توش پر از ناخالصی بود وارد بازار شد.اون شکلات با کیفیت و درجه یک که غذای ثروتمند بود هنوزم تو بازار هست و چون خالص و مرغوب هنوزم قیمتیه، اما دیگه الان انقدر علم پیشرفت کرده و انواع و اقسام پیدا کرده شکلات که دیگه می‌شه هم شکلات خوب خورد و هم دو تا کلیه‌ها سر جاشون باشن بین این شرکت‌های شکلات‌سازی یک برندی هم بود که بیشتر از اینکه شکلات‌ها محبوب باشن صاحبش معروف بود.برند هرشی که یکی از بزرگ‌ترین برندهای شکلات جهانه. شکلاتا خیلی‌خوب و اینکه بد باشن منتها این شهرتش را بیشتر مدیون کارهای ویلیام حرفه‌ای صاحب کارخونه‌س. نرشخی آدم خیری بود کلی مدرسه داشت بچه‌های زیادی ر به فرزندی قبول کرده بود هزینه تحصیل بچه‌های کارگراش می‌داد و کلا خیلی آدم خیری بود و کارهای خیر یکرد یکی از کارهای خیلی جالبی که حرفه‌ای کرد هم ساختن حرفه‌ای پارک بود.پرش‌های پارک یک شهربازی توی آمریکاست که کلا تیم شکلات حتی شعارش اینه که اینجا شیرین‌ترین جای روی زمینه ماجراش این‌طوری بود که کارخونه‌های حرفه‌ای توی یه‌سری شهرک‌هایی بودن به اسم حرفه‌ای تاوم ویلیام هرشی می‌اومد این شهرک‌ها رو می‌ساخت تا کارگرای کارخونش بتونن توی رفاه و با خیال راحت زندگی کنن. خونه‌ی خوب بهشون داده بود، برای بچه‌هاشون مدرسه ساخته بود، تمام امکانات رفاهی رو براشون فراهم کرده بود. هرشی پارک یکی از بخش‌های همین شهرک‌ها بود از اونجایی که شهرک حرفه‌ای دور بود از مرکز شهر یک منطقه‌ی صنعتی بود کارگرا و خانواده‌هاشون آخر هفته‌ها تفریحی نداشتن این شد که ویلیام ارشادیه شهربازی بزرگی ساخت توی شهرک که کارگرا و بچه‌هاشون بتونن روزای تعطیل توش بگردن و تفریح کنن این شهر بازی کم‌کم بزرگ و بزرگ‌تر شد و یواش‌یواش تبدیل شد به یک شهربازی عمومی.باطن شکلات اون سرزمین عجایب شکلاتی که توی فیلم چارلی و کارخانه شکلات‌سازی ترسیم شده نمونه‌ی خیلی حرفه‌ای پارکه و شخصیت ویلی وانکا هم تا حدودی از خود حرفه‌ای الهام گرفته شده پرش‌های البته یکی از هزاران برند شکلات جهانه یکی از هزاران برندی که متاسفانه ممکنه تا چندین سال دیگه، دیگه شکلات نسازن چون گیاه کاکائو داره منقرض می‌شه البته با این همه پیشرفت علم و تکنولوژی شاید بشه یه‌جوری شکلات مصنوعی درست کرد و بعد از کلی بالا و پایین نزدیکش کرد به طعمه شکلات طبیعی؛ ولی اگه نشه معنیش اینه که چند سالی بیشتر وقت نداریم تا از شکلات لذت ببریم.چند سال که کم چند دهه‌ای بیشتر وقت نداریم. پس سعی کنید زندگی ساده بگیرید و تا قبل اینکه شکلات‌ها تموم بشه تا می‌تونید شکلات بخورید شاید یه روز مجبور باشید برای نوه‌هاشون توضیح بدید که اصلا شکلات چیه، چون اونا دیگه ندارن البته اون روز هم می‌تونید این قسمت چیزکست رو براشون پخش کنید تا شاید بفهمند که داریم در مورد چه جواهری صحبت می‌کنیم.چیزی که شنیدید قسمت ۳۹  چیزکست بود که از هر سه هفته یک بار روزهای دوشنبه منتشر می‌شه و می‌تونید روی تمام اپلیکیشن‌های پادگیر، پادکست و اسپاتیفای بشنویدش. علاوه‌بر این با یک اپیزود تاخیر توی کانال تلگرام اپیزود را منتشر می‌کنیم اگه که خوش‌تون اومده از اپیزودهای چیز که هست به بقیه هم معرفی‌شون کنید.شاید اونا هم خوش‌شون بیاد و واسه حمایت مالی از چیزکست همین از لینک سایت حامی باشه که توی توضیحات اپیزود هست استفاده کنید. ممنون از اینکه شنونده‌ی چیزکست هستید سه هفته‌ی بعد با یه چیز دیگه برمی‌گردیم.بقیه قسمت‌های پادکست چیزکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/vi/592274145 </description>
                <category>پادکست چیزکست</category>
                <author>پادکست چیزکست</author>
                <pubDate>Tue, 01 Oct 2024 19:02:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ۳۸ - فارنهایت چهل | تاریخ یخچال</title>
                <link>https://virgool.io/chizcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B3%DB%B8-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%DB%8C%D8%AE%DA%86%D8%A7%D9%84-zjh2owh1ugnf</link>
                <description>اگر بهتون بگم که یک وسیله‌ای وجود داره که مثل بمب ساعتی می‌مونه و هر لحظه ممکنه منفجر بشه و اگر منفجر بشه هم یک گاز سمی پخش می‌شه توی محیط و هر کسی که اونجا باشه رو در جا می‌کشه، حاضرین این وسیله رو تو آشپزخونه‌تون بذارید؟ مسلما جواب‌تون منفیه، ولی قطعا بدون اینکه خودتون بدونین، آخرین نسل این وسیله رو توی آشپزخونه‌مون گذاشتید و هر روز هم ازش برای خنک کردن خوراکی‌هاتون استفاده می‌کنید. سلام به قسمت ۳۸ چیزکست خوش‌اومدید. توی این پادکست من ارشیا عطاری برای شما از تاریخ چیزها می‌گم چیزهایی که زمانی استفاده نمی‌کردیم و امروز استفاده می‌کنیم و شاید در آینده هم ازشون استفاده بکنیم.توی این قسمت می‌خوایم تاریخ یخچال تعریف کنیم. یخچال یکی از وسایلیه که تو زندگی روزمره‌ی ما انقدر جا افتاده و استفاده ازش بدیهی‌ شده که خیلی وقتا به اهمیتش اصلا فکر نمی‌کنیم، اما یخچال واقعا یه وسیله‌ی انقلابیه. باعث شده مواد غذایی فاسد شدنی رو بشه تا مدت‌ها نگهداری کرد و خطم بهشون نیفته. بعد فقط جنبه‌ی استفاده‌ خونگیش نیست. یخچال صنعت جهان متحول کرده باعث شده که تجارت جهانی فرمتش کلا عوض بشه.شما فرض کن آناناسی که توی آمریکای جنوبی یا مثلا آفریقا داره پرورش داده می‌شه رو الان با وجود یخچال می‌شه فرستاد ایران همین بگیریم تعمیم بدیم به کل صنعت مواد غذایی و گوشت و مواد دیگه‌ فاسدشدنی تا قبل از یخچال بشر مکافات داشت برای جابه‌جایی و نگهداری مواد اینطوری یخچال بود که به دادش رسید.جدای از این یخچال و کلا منجمد کردن، یه‌سری صنعت دیگه به وجود آورده خودش؛ بستنی و نوشیدنی‌های سرد و خوراکی‌های این مدلی هم از صدقه‌سری یخچاله که شدن این که هستن. البته اینا قبل از اختراع یخچال بودن. حالا تو اپیزود توضیح میدم که چطوری درست‌شون می‌کردن، ولی انقدری که تولیدشون سخت و محدود بود اصلا صنعت نمی‌شد به‌حسابشون آورد.خلاصه اینکه یخچال یکی از مهم‌ترین اختراعات تاریخ بشره. البته که یخچال به خودی خود یک اختراع مدرن کلا ۱۰۰ سال شاید نباشه که درست شده، منتها این مسیری که بشر طی کرده برای سرد کردن و منجمد کردن مواد غذایی یک مسیر چند صد ساله است. شاید حتی بشه گفت چند هزار سالست و توی این قسمت هم ما قراره که این قصه‌ی چند هزار ساله رو قدم‌به‌قدم بریم جلو تا برسیم به این یخچالی که امروز داریم.قبل اینکه بریم سراغ قصه، لازم یه توضیحی بدم درباره‌ی تغییری که احتمالا تا الان متوجه شدید. همون‌طوری که می‌بینید عناصر گرافیکی چیزکست مثل لوگو و کاور اپیزود و باقی چیزها کلا تغییر کرده و این تغییر مثبت و جذاب رو هم مدیون دست‌های هنرمند تارا نباتیان هستیم که از این فصل به تیم چیزکست اضافه شده و زحمت کارهای گرافیکی چیزکست رو می‌کشه و انصافا هم یه رنگ و روح تازه‌ای داده به چیزکست.بریم دیگه سراغ قصه‌ی یخچال، من عرشیا عطاری هستم، تدوین این قسمت رو طنین خاکسار انجام داده تارا نباتیان کاور اپیزود را طراحی کرده و موسیقی تیتراژ هم کار مودی موسویه.ماجرا از چندین هزار سال پیش شروع می‌شه تمدن‌های اولیه اکثرشون توی مناطق نسبتا گرم شکل‌ گرفتن دلیلش هم تقریبا مشخصه دیگه انسان اون دوران تمایل داشت که توی منطقه‌ی گرم زندگی کنه چون که هم می‌شد توش کشاورزی کرد و هم زندگی راحت‌تر بود حالا یه مشکل بزرگی که این مناطق گرم و مرطوب داشتن این بود که غذا توشون خیلی سریع فاسد می‌شد؛ یعنی عملا گوشت و مرغ و ماهی و از این قبیل چیزها رو بلند مدت نمی‌شد مصرف کرد تا شکارشون می‌کردی باید می‌خوردی.پس اصلا کانسپت نگهداری غذا تعریف نشده بود این وضعیت یه مدتی ادامه داشت تا اینکه کم‌کم بشر متدهای نگهداری ابتدایی مثل خشک کردن نمک‌سود کردن و دودی کردن رو یاد گرفت. هر کدوم از این متدها به یک شکل این مواد غذایی فاسد شدنی که اکثرا گوشت بود رو از فاسد شدن حفظ می‌کردن.مکانیزم تک‌تک‌شون رو نمی‌خوام اینجا وارد بشم، ولی خیلی کلی اگر بخوام بگم اینا به یه شکلی می‌اومدن بافت گوشت رو تغییر می‌دادن و اون محیطی که برای رشد باکتری و فاسد شدن گوشت مناسب رو از بین می‌بردن، این میشه که این گوشت مدت طولانی‌تری می‌موند و فاسد نمی‌شد یا با خشک کردن یا نمک‌سود کردن و یا با دودی کردن این متدها از دوران باستان تا مثلا ۲۰۰ سال پیش یعنی حدودا چند هزار سال متد اصلی نگهداری مواد غذایی بودند و اصلا کسی فکر اینکه بخواد از سرما برای نگهداری مواد غذایی استفاده بکنه رو نمی‌کرد! چرا؟چون سرد کردن که به همین سادگیا نبود! منبع گرما ساده بود یا آتیش روشن می‌کردی و تمام، اما منبع سرما توی فصل‌های گرم فقط‌وفقط اون برف و یخ روی کوه‌ها بود، یعنی باید کیلومترها می‌رفتی تا به یه کوهی برسی بعد از بالا می‌رفتی و اگه از خستگی نمی‌مرد و حیوونای وحشی نمی‌خوردن به برف و یخ روی کوه می‌رسیدی.بعد حالا رسیدن به یخ یه چیز بود، آوردنش یه چیز دیگه باید یک حجم زیادی از یخ رو جمع می‌کردی می‌ریختی توی یک ظرفی که حالا یه کم عایق باشه و از آب شدن جلوگیری بکنه که خب با تکنولوژی اون زمان عملا امکان‌پذیر نبود.بعد تمام اون مسیر رو دوباره برمی‌گشتی تا اگر شانس بیاری با زنده برسی، شاید یخ آب نشده باشه و یه نخود یخ گیرت بیاد. مسلما چیزی که به این زحمت به‌دست می‌اومد و برای نگهداری گوشتی که هر روز شکار می‌شد استفاده نمی‌کردند دیگه! آفتابه خرج لحیم‌ می‌شد. یخ توی اون زمان اکثرا برای نوشیدنی‌های سردی که توی تابستون می‌خوردن استفاده می‌شد و مردم عادی هم اصلا دست‌شون بهش نمی‌رسید فقط آدمای خیلی خیلی ثروتمند می‌تونستن یخ داشته باشن و لذت ببرن از خنکش گفتم دیگه به دست آوردنش کار سخت و پر زحمت و طبیعتا پرهزینه‌ای بود.واسه همین خود یخ به تنهایی یک خوراکی شیک آدمای پولدار به‌حساب می‌اومد یعنی تو یه مهمونی اشرافی اگه می‌خواستن خیلی حال بدن به مهمونا، براشون یخ سرو می‌کردن. این سیستم که تعریف کردیم فقط زمانی جواب می‌داد که شما بری یخ رو از کوه جمع کنی و بیاری پایین مستقیم مصرف کنی، یعنی فقط می‌شه وسط تابستون بری بالا و یخ بیاری، نمی‌شه توی زمستون که همه جا یخ زیاده بری یخ‌ها رو جمع کنی بعد یه جا انبار کنی که تابستون استفاده کنی، چون سیستم نگهداری برای یخ وجود نداشت که آب می‌شد یخ.تا اینکه کم‌کم فکر بشر به‌کار افتاد و یک متدهایی برای نگهداری یخ درست‌کردن یکی از معروف‌ترین این متدها هم یک متدی بود که ایرانیها ازش استفاده می‌کردن ایرانیا در دوران باستان می‌اومدن یک چاله‌ی بزرگی توی زمین می‌کندن بعد دور تا دورش رو هم یک سازه‌ی مخروطی شکل می‌ساختند که سرش یک سوراخ خیلی کوچیک داشت، یعنی سطح زمین که در نظر بگیرید زیرش یک استوانه‌ای ر به شکل چاله کندن روی زمین هم روی همین سوراخ روی همین الهه یک سازه‌ی گنبدی مخروطی شکل ساختن.بعد یخ‌هایی که توی زمستون جمع می‌کردن می‌اوردن می‌ریختن توی این چاله و نوع معماری و ساختارش باعث می‌شد که یک مدت طولانی توش بمونه و آب نشه. حالا اسم این سازه چی بود؟ یخچال. یخ که یخچال که چاله اسم یخچال توی زبان فارسی از اینجا میاد.تا قرن‌ها سیستم همین بود یخ رو توی فصل‌های سرد جمع می‌کردند و تو مخزن‌های این تیپی نگهداری می‌کردن و توی جاهای سردتر مثل اروپا کارشون نسبتا راحت‌تر بود، چون که یخ اکثر سال به‌راحتی گیر می‌اومد یا با یخ می‌زدن یا برف زیاد می‌اومد.توی قرون وسطی مخصوصا که اروپا برای خودش دیگه اسم و رسم در کرده بود. مردم اروپایی هم سیستم‌های خودشون رو پیدا کرده بودند، برای نگهداری از یخ. از همه معروف‌تر توی اینا هم سیستم اسکاتلندی‌ها و انگلیسی‌ها بود که می‌رفتن یخ رو جمع می‌کردن، بعد تو یک انبارهای کلبه شکل یخ‌ها رو می‌چیدن و روی یخ‌ها و دیواره‌های انبار رو هم با خاک اره می‌پوشونن که عایق بشه و دیرتر آب بشه.یخ‌ها البته که این متدها باعث نمی‌شد که یخ یک محصول رایج بشه یخ همچنان یک محصول با ارزش بود و قشر مرفه جامعه اشراف جامعه ازش به‌عنوان وسیله‌ای برای سرد کردن نوشیدنی‌ها و غذاها و دسرها و ایناشون استفاده می‌کردن یا اینکه خالی می‌خوردنش. گذشت و گذشت و گذشت تا اینکه چه اتفاقی افتاد؟ به اتقلاب صنعتی رسید.انقلاب صنعتی قرن هیجده خیلی چیزها به بشر داد. مکانیزم، کارخونه، استاندارد تولید، انبوه ابزارالات و از همه مهم‌تر پول. پول خیلی زیاد. این شده بود که با نیروی محرکه‌ی سرمایه، هر کسی که یکم عقلش کار می‌کرد، شروع می‌کرد به نوآوری کردن که ازش یه نونی دربیاره. اوج این قضیه هم توی قرن ۱۹ آمریکا بود.آمریکا دو تا ویژگی مهم داشت که باعث می‌شد مهد این نوآوری‌ها بشه.اولا اینکه قوانین پتنت و حق مالکیت معنوی درست حسابی داشت، یعنی شما اگر یه ایده‌ای داشتی یا اختراعی می‌کردی می‌تونستی با کمک یک وکیل و خرج کردن چند دلار، به اسم خودت ثبتش کنی و هر کس از اون به بعد از اون ایده می‌خواست استفاده بکنه، باید به شما یه پولی می‌داد. یعنی ایده‌ها محافظت شده بود توی آمریکای قرن ۱۹. البته یه سری کره گیر مثل ادیسون هم بودن که می‌اومدن پتنت اختراع‌های مختلف می‌خریدند و به نام خودشون ثبت می‌کردند و اصلا بیس‌شون بر اساس همین بود. این از ویژگی اول.ویژگی دوم هم ساختار کلی نظام اقتصادی آمریکا بود که بر پایه‌ی سرمایه‌داری و راه‌اندازی کسب‌وکار جلو می‌رفت. آمریکا یه بستر مناسب برای این کسب‌وکارهای جدید صنعتی بود و در نتیجه اگر شما اختراع خاصی هم نداشتی، ولی ایده‌ی خوبی داشتی، بیزنس‌من خوبی بودی، بستر برای کارت فراهم بود. یکی از همین بیزنس‌من‌ها هم یک آقایی بود به اسم فردریک تودر.تودر یک تاجر آمریکایی بود که از یک خانواده ثروتمند می‌اومد. اینا ساکن بوستون بودن باباش همون‌جا رفته بود و هاروارد حقوق خونده بود. آدم خیلی کله‌گنده‌ای بود و خانوادگی اصلا با سیاست مدارا و خانواده‌های ثروتمند اونجا رفت و آمد داشتن، سرشون خیلی می‌رفت.خلاصه فردریک هم در همین خانواده بود و مثل خواهر برادراش اونم از بچگی تو این تجارت خانوادگی‌شون وول خورده بود، ولی برعکس برادراش که همه‌شون رفتن هاروارد، فردریک ۱۳ سالش که بود ترک تحصیل کرد و حدود ۱۰ سال به قول بردیا برجسته نژاد غاز گرفت و اردک ول کرد. واسه خودش می‌گشت اینور اونور می‌رفت تو دفتر تجاری رفیقای باباش می‌شست مگس می‌پروند، هر از چندگاهی یه چیزی می‌خرید، یه چیزی می‌فروخت، یه بچه پولدار نوجوون دیگه همچین کار خاصی نمی‌کرد! تا اینکه وقتی ۲۲ سالش بود، خانواده یک مهمونی می‌گیرن و همه چی از اونجا عوض می‌شه.اواسط مهمونی بود که فردریک و برادرش نشسته بودن یه گوشه و داشتن یک نوشیدنی که با یخ خنک شده بود می‌خوردن. یخ برای خانواده‌ی فردی که چیز عادی بود از بچگی اینا یخ دیده بودن توی خونه‌شون، بعدشم که توی بوستون زندگی می‌کردن و مثل باقی خانواده‌های مرفه، اونام توی املاک‌شون آبگیر و دریچه‌های مصنوعی داشتن و توی زمستون آب این آبگیرها یخ می‌زد، کارگرهاشون می‌اومدن یخ‌ها رو جمع می‌کردن و توی اون مخزن‌های بزرگ انبارهای بزرگ انبارشو می‌کردن.یه جورایی اینا همیشه یه‌سری سردخونه عایق داشتن که انبار یخ بود و تو تابستون می‌رفتند این یخ‌ها رو درمی‌آوردن و برای خنک کردن نوشیدنی و درست کردن دسرهای خنک استفادشون می‌کردن. فردریک هم از بچگی این پروسه رو دیده بود و یخ براش چیز عجیب غریب و خاصی نبود. یکی از چیزایی بود که تو خونه استفاده می‌کردن دیگه از اونجایی که در طول ده سال اخیر کلا مگس پرونده بود و هیچ کار خاصی نکرده بود، خیلی از شرایط باقی جاهای دنیا خبر نداشت.باقی جاهای دنیا که هیچی از دو تا کوچه بالاتر شونم خبر نداشت برگردیم به لوکیشن مهمونی برادر بزرگ‌تر فردی که برای خودش یک تاجر قابل‌قبولی بود و آدم دنیا دیده‌ای بود، همون‌طوری که داشت نوشیدنی خنک و می‌خورد به شوخی گفت که این یخ رو شوخی نگیر این واسه‌ی مردم کارائیب یه کالای لوکس حساب می‌شه آدم می‌کشند واسه یه تیکه یخ!با وجود اینکه این به شوخی گفته بود این حرف رو و اصلا منظور جدی نداشت، فردریک فکرش به‌کار افتاد و گفتش که خب اگر انقدر تقاضا براش زیاده، چرا مایی که انقدر دسترسی داریم بهش نیایم یخ تولید کنیم بفروشیم بهشون؟ این شد که این ایده به ذهنش افتاد که یک بیزینس یخ فروشی راه بندازه.وقتی هم که اومد و این ایده رو مطرح کرد با خانوادش همه اینطوری بودن که باز این مایه‌ی ننگ دسته‌گل به آب داد! آخه پسر نادون یخ فروشی هم شد شغل؟ ایده بهتر از این نداشتی؟ این ور آمریکا یخ بفرستی کارائیب که همه‌ش آب شده! بعد اصلا بگیم آبم نشد! کارائیب پر از دزدی دریایی و پر از کشتی کشورهایی هست که همین الان با هم تو جنگن! بارت که سالم نمی‌رسه هیچی! خودتم جونت رو از دست میدی! پاشو پاشو برو به یللی تللیت برس! جلوی چشم‌مون نباش! اما فردریک از ایده‌اش مطمئن بود از اونجایی که خانواده‌اش کلی آبگیر مناسب یخ سازی داشتن، کلی هم سرد خونه‌های مختلف زیرساخت قضیه فراهم بود، آب که مجانی بود، سرمایش هم که طبیعی بود توی زمستون مجانی درمی‌اومد. فقط یه خاک اره احتیاج داشت که از آب شدن یخ جلوگیری کنه که اونم از اونجایی که بوستون پر از کارگاه‌های نجاری بود می‌شد با قیمت خیلی خیلی ارزون تهیه کرد. پس عملا تولید یخ به جز نیروی انسانی هزینه‌ای براش نداشت.می‌موند ارسالش. اینجا هم باز شرایط به نفعش بود اون زمان بوستون چیزی برای صادر کردن به کارائیب نداشت؛ ولی کلی چیز از کارایی به بوستون صادر می‌شد، تنباکو مهم‌ترین‌شون بود. اگه یادتون باشه تو اپیزود تنباکو ماجرا رو توضیح دادم. پس کلی کشتی خالی هر ماه از بوستون می‌رفتن کارائیب که از اونجا جنس بیارن در نتیجه با قیمت خیلی کم می‌تونست پخش رو با این کشتی‌های خالی که آلو دیاتومیت همون مقصد ارسال کنه.اینا چیزایی بود که هیچ‌کس جز فردریک بهشون فکر نکرده بود شاید اگر بقیه هم همه‌ی اینا رو کنار همدیگه می‌ذاشتن تاییدش می‌کردن یا حتی خودشون اقدام می‌کردند برای انجام این کار اما خب فرق آدمایی که یه کار تاریخی می‌کنن با بقیه همین دیگه این و البته یک خانواده ثروتمند داشتن. سرتون درد نیارم.با همین سیستمی که گفتم فردریک در عملا یک‌سری مزرعه‌ی یخ ساخت و هر زمستون برداشت می‌کرد بار کشتی می‌کرد می‌فرستاد کارائیب که توی فصل گرم به کارایی برسه. البته اوایلش مردم حوزه‌ی کارایی اصلا نمی‌دونستن یخچی می‌اومدن می‌خریدن بعد اصلا نمی‌دونستم باید باهاش چیکار بکنن این شد که اینا اومدن یک‌سری بروشور چاپ کردن که توش توضیح می‌داد که اصلا یخ چیه و به چه دردی می‌خوره همین‌طوری رفت جلو و یه دلارش دو دلار و دلار شد چهار دلار یواش‌یواش این بیزینس یخ فروشیش جون گرفت و حوزه‌ی کاریش از کارائیب یکم جلوتر رفت.رفت اروپا و باقی جاهای آمریکا هم صادر کرد یخشر و کم‌کم شرکت یخ سازی تودر با کمک روابط خانوادگی که خانواده‌ی فردریک داشتن یک مونوپولی درست کرد تو بازار یخ و یه جورایی شد تنها برند یخ بازار از اونور پول بیشتر باعث پیشرفت سیستم تولید می‌شد. دیگه اینا می‌اومدن تیم‌های تحقیقاتی و مهندسی استخدام می‌کردند که ابزار مناسب درست کنن براشون روند تولید بهینه‌تر کنن مثلا اوایل اینا موقع برداشت با اره می‌ومدن یخ‌ها رو می‌بریدن، از زمین خیلی پروسه‌ی سخت و زمان‌بری بود واسه همین اومدن یک مهندسی برای این قضیه استخدام کردن، اونم براشون یک وسیله‌ای طراحی کرد و ساخت که به اسبابی هستن و اسب که حرکت می‌کرد یخ و می‌برید.یه جورایی مثل گاوآهن که می‌بندن به گاو باهاش شخم می‌زنن این می‌بستند به اسب باهاش یخ برداشت می‌کردن. یواش یواش به اواسط قرن ۱۹که رسیدیم به لطف این کمپانی تودر عرضه‌ی یخ زیاد و زیادتر شد و باعث شد که قیمتش بیاد پایین. این شد که یخ دیگه اون محصول لوکس و گرون قیمتی نبود که فقط اشراف برای سرد کردن نوشیدنی‌اش ازش استفاده می‌کردن حالا هر آدم معمولی جز خرید روزانه‌اش یخ بود حالا کجا می‌ذاشتن این یخ‌ها رو؟ توی یخچال‌های خونگی. یخچال از کجا؟ عرض می‌کنم خدمت‌تون. از قبل اینکه بریم سراغ اپیزود، خواستم بگم که از هر جایی که دارین این اپیزود می‌شنوید لطفا سابسکرابیت کنین که مشترک چیزکست بشید. اگر هم بری تو حامی باشه ازمون حمایت مالی بکنید که دیگه نورعلی‌نوره. لینک و توضیحات اپیزود هست بریم سراغ قصه‌مون یخ که زیاد شد توی دست مردم کم‌کم این ایده هم مطرح شد که می‌شه با سرد کردن مواد از فاسد شدن‌شون جلوگیری کرد البته ایده‌ی تازه‌ای نبود. آدما می‌دونستن اینا توی زمستون مثلا می‌دیدن غذا دیرتر فاسد می‌شه منتها، چون امکاناتش نبود کسی نمی‌اومد از سرما استفاده کنه برای نگهداری مواد تا اینکه یخ زیادتر شد و کم کم سر و کله‌ی یخچال‌ها پیدا شد یخچال قرن ۱۹ با یخچال امروزی زمین تا آسمون فرق داشت یک جعبه‌ای بود شبیه یک کمد که این قفس قفسه بود توش و بالاش یک فضایی درست شده بود که یخ و می‌ذاشتن از اون لوله لوله بود به قفسه‌های مختلف که سرما جابه‌جا بشه این یخ باعث می‌شد که باقی قفسه‌ها هم سرد بشه و بشه توشون مواد غذایی نگهداشت.زیرش یه تشتی کاسه‌ای چیزی می‌ذاشتی که یخ که آب شد آبش اونجا جمع بشه و نریزه زمین یه جورایی یخچال منوال به‌حساب می‌اومد.ایده‌ی همچین وسیله‌ای هم مال قرن ۱۹ نبود از زمان باستان یه همچین چیزی رو توی کارخونه‌های اشرافی استفاده می‌کردند منتهی فقط برای سرد کردن آب و باقی نوشیدنی‌ها استفاده می‌شد ازش، ولی از وقتی که یخ ارزون شد و به‌دست همه رسید شرکت‌های لوازم خونگی گوش‌شون تیز شده و تولید کردن و دادنش تو بازار اسمش هم یخچال بود. به انگلیسی همون رفتر می‌گفتن بهش.اوایل فقط کارگاه‌های نجاری و لوازم خانگی به‌عنوان یک محصول کنار باقی محصول‌هاشون تولیدش می‌کردن، اما کم‌کم که بازارش داغ شد. شرکت‌هایی درست شدن که اصلا تخصص‌شون یخچال‌سازی بود. باز میگم یخچال همون کمد منظورمون یخچال به‌معنی امروزی نیست، منظور نیمه‌ دوم قرن ۱۹. دیگه این یخچال شده بود جز لوازم ضروری هر خونه البته که درباره‌ی آمریکا داریم صحبت می‌کنیم، توی ایران مثلا زمان ناصرالدین شاه از این خبرا نیست. خودش هم یخچال نداره. ناصرالدین شاه اواخر عمرش تازه توی فرانسه بستنی می‌خوره. کلی هم معروفه که ذوق می‌کنه پیرمرد.حالا به ایران برمی‌گردیم جلوتر گفتیم که یخچال در نیمه‌ی دوم قرن ۱۹ دیگه توی هر خونه‌ای توی کشورهای توسعه یافته پیدا می‌شد. البته که کم دردسر نبودن این یخچال‌ها. بزرگ‌ترین دردسرشان بهداشت بود. از خود یخ شروع کنیم. یخی که توی یخچال می‌ذاشتن آب یخ زده آبگیرها بود. دیگه یعنی یک آب راکدی که توش پر از برگ و فضله پرنده و کلی کثافت دیگه‌ست بعد این تازه توی خاک اره هم گذاشتن جابه‌جا کردن کلی. بعد این یخ کثیف و شما می‌ذاشتید توی یخچال چوبی، در یخچال که همیشه باید بسته می‌بود که سرما ازش بیرون نره در نتیجه توش همیشه تاریک بود.یک محیط تاریک و خیس داشتی که بهترین جاست برای رشد کپک و باکتری و هزار تا جونور سمی دیگه، یادتونم نره که غذاهامون گذاشتیم این تو یعنی غذاهامون برداشتیم گذاشتیم وسط کپک و باکتری و کثافت که از فاسد شدن‌شون جلوگیری بشه. بیرونی یکم ولی خب بهتر از هیچی بود دیگه.آلترناتیو دیگه‌ای وجود نداشت این یخچال دیگه آخرت امکانات حساب می‌شد. البته که اصل کار یخچال‌ها نبودند، بلکه یخ بود یخچال یک کمدی بود که شما می‌خرید تا چندین و چند سالم برات می‌موند دیگه.یخ یخچال بود که هر روز آب می‌شد و باید دوباره می‌خریدی در نتیجه صنعت یخ سازی بود که اصل ماجرا بود دیگه فقط هم شرکت تودر نبود برندهای دیگه هم درست شده بودند. البته که همچنان تودر از همه بزرگ‌تر بود، ولی کلی بیزینس دیگه‌ای هم وجود داشت که یخ تولید می‌کردن مردم هم که هر روز نمی‌تونستن برن یخ بخرن می‌رفتن درس‌شون می‌دادن به شرکت‌های پخش یخ هر روز یه نفر براشون یخ می‌آورد تحویل می‌داد. یعنی اگر شما اون زمان یه بچه‌ای بودی تو یه خونه‌ی آمریکایی مثلا می‌دیدی که در طول روز چهار نفر حتما در خونه‌تون می‌زنن پستچی شیرفروش روزنامه فروش و یخ فروش بیزنسی بود، برای خودش یخ فروشی مخصوصا از اواخر قرن نوزدهم که مهاجران ایتالیایی وارد آمریکا شدن کم‌کم دیگه تو هر اپیزود قصه‌مون یک ربطی به این مهاجرت ایتالیایی‌ها پیدا می‌کنه این ماجرا که خب وضع مناسبی نداشتند و هیچ‌کس‌ هم تو آمریکا بهشون کار نمی‌داد. مجبور بودن که خودشون برای خودشون کار درست کنن این شد که اینا گروهی با هم جمع می‌شدند و یخ فروشی راه می‌نداختن هم هزینش کم بود هم با روحیه‌ی کار خانوادگی ایتالیایی‌ها می‌خوند.یه زمینی می‌رفتن می‌خریدن یک آبگیری توش درست می‌کردن و زمستونا ازش یخ برداشت می‌کردن انبار می‌کردن و تو تابستون یخ‌ها رو می‌فروختن. حالا باقی فصل‌های سال چیکار می‌کردن اکثرا کارگاه‌های نجاری کوچیک داشتند که از این کارگاه‌ها هم بهشون خاک‌اره مجانی می‌رسید که برای یخ‌شون استفاده می‌کردن. یه چرخه بود. دیگه وارد قرن بیستم که شدیم دیگه همه چی روی روتین بوده و کلی آدم داشتن از یخ فروشی نون می‌خوردن. کم‌کم در از یه پاشنهی دیگه چرخید اوایل قرن بیستم بود که کم‌کم یخچال‌های برقی سر و کلشون پیدا شد، اما این‌طوری نبود که یه نفر لامپ تو سرش روشن بشه و یخچال برقی اختراع کنه یه پروسه‌ی تقریبا ۲۰۰ ساله داشت.یخچال برقی اما قبل اینکه بریم سر داستانش یکم باید توضیح بدم که اصلا یخچال برقی چجوری کار می‌کنه؟ تقریبا تمام یخچال‌ها از اولین نسخه‌هاش تا یخچال‌های امروزی طبق یزد کار می‌کنن دیدین وقتی که آب می‌ریزیم رو پوست‌مون خنک می‌شیم؟ دلیلش احتمالا بدونید دیگه… آب برای تبخیر شدن از بدن ما گرما می‌گیره و در نتیجه مایی که گرما از دست دادیم خنک می‌شیم و عرق کردن‌مون هم واسه همینه.حالا همین اصل رو توی یخچال در نظر بگیرید توی بدنه‌ی یخچال‌ها یک مایعی وجود داره که حالا بعدا میگم چیه، این مایع دمای جوش خیلی پایینی داره و می‌تونه توی دمای داخل یخچال راحت تبخیر بشه برای اینکه بخار بشه باید گرما بگیره از کجا گرما بگیره از هوای داخل یخچال و چیزایی که تو یخچال گذاشتیم پس اینایی که گرم‌شون رو به اون مایع می‌دن خنک می‌شن و اون مایع حالا بخار می‌شه بعد که بخار شد یک سیستم دیگه‌ای وجود داره که این بخار ر می‌بره تو یک کمپرسور و اونجا دوباره مایع میشه و برمی‌گرده به سیستم این چرخه‌ی مایع بخار مایع مدام تکرار میشه و باعث میشه که داخل یخچال خنک بشه.حالا توی نسخه‌های اولیه خیلی ابتدایی بوده این سیستم الان پیشرفته‌تر و بهینه‌تر شده این پروسه رو توی فارسی بهش میگن تبرید تراکم بخار به جز یخچال هم توی باقی سیستم‌های خنک کننده مثل تهویه‌ی خونه و ماشین و این چیزا هم ازش استفاده می‌شه ماجرای یخچال برقی هم از همین پروسه شروع می‌شه خیلی سریع بخوام مرور کنم تکاملش رو اینطوری می‌شه که اواسط قرن ۱۸ یک فیزیکدان اسکاتلندی به اسم ویلیام کالن متوجه این قضیه میشه متوجه می‌شه که این عمل تبخیر از محیط اطراف گرما می‌گیره و همین باعث می‌شه که محیط خنک بشه و این ایده به ذهنش می‌رسه که می‌شه با استفاده از این اصل یک سرمای مصنوعی درست کرد. این می‌شه که میاد یک سیستم خیلی ساده‌ای سرهم‌بندی می‌کنه که با تبخیر دی‌اتیل‌اتر که نقطه‌ی جوشش خیلی پایین بود محیط اطراف و سرد می‌کرد؛ اما خب در همین حد ساده بود چیزی که ساخته بود نه تکنولوژی مناسب برای توسعه‌ی اختراعش وجود داشت و نه اصلا خودش پیش گرفت درست کرد و گذاشته گوشه‌ای یه ۵۰ سالی گذشت. اوایل قرن ۱۹ یک مخترع آمریکایی به اسم الیور ایونس میاد و برای اولین بار این سیستم تبرید تراکم بخار رو طراحی می‌کنه، یعنی اصل اساسی کار یخچال رو منتها فقط طراحیش می‌کنه به‌شکل عملی نمی‌سازدش با توجه به این طرح در طول قرن ۱۹ مخترعی خیلی زیادی سعی می‌کنند که یک دستگاه سردکننده‌ای بسازند که با این اصل کار بکنه اسم‌هاشون دیگه نمی‌گم که گیج نشید، چون که هیچ کدوم‌شون موفقیت عملی پیدا نکردطرح‌هاشون.البته اینم باز باید بگم که همه تمرکزشون روی ساختن یخ‌ساز بود، یعنی می‌خواستن یک دستگاهی بسازند که آب به یخ تبدیل کنه، یه پنجاه سال دیگه هم گذشت و توی نیمه‌ی اول قرن نوزدهم اولین سیستم سرد کننده‌ی تراکم بخار که به شکل عملی هم قابل استفاده بود درست شد مخترعش یک آقایی بود به اسم جیمز هریسون این از همون آدمایی بود که مخ مه افتاده بود به ذهنش که از این ایده یخ‌ساز بسازه و بعد از کلی سعی و خطا بالاخره تونسته بود یک دستگاهی درست کنه که آب رو به یخ تبدیل کنه مایعی که برای سیستم تراکم بخار استفاده کرد هم آمونیاک بود.آمونیاک بهترین آپشن برای مایع این سیستم به‌حساب می‌اومد، چون که نقطه‌ی جوشش خیلی خیلی پایین منفی ۳۰ و خورده‌ای درجه‌ست، ولی ایرادی که داره اینه که به‌شدت سمی و توی دمای اتاق گاز پس اگر نشت کنه درجا آدمای اطراف می‌کشه و از طرف دیگه امکان انفجارش تحت فشار خیلی زیاد و خب برای مایع کردنشم باید تحت فشار بگذاریده.در نتیجه یخچالی که هریسون ساخته بود اصلا برای استفاده‌ی خونگی نبود البته که نمی‌شد هم توی خونه استفاده‌اش کرد. یک دستگاه خیلی‌ خیلی بزرگ و عظیم بود اصلا برای استفاده‌ی صنعتی ساخته شده بود. واسه همین اصلا ایده‌ی یخچال خونگی مطرح نبود کسی اصلا فکر نمی‌کرد بهش این یخچال هریسون هم باز نمونه‌ی کامل نبود.باقی مخترع گرفتن بهبود دادن طرح و روش کار کردند تا بهتر و پر واضح‌تر بشه و بازی ۵۰ سال دیگه به همین منوال گذشت. اواخر قرن نوزدهم یخچال‌های بزرگ صنعتی کم‌کم وارد کارخونه‌ها شدند و به‌عنوان یخ‌ساز ازشون استفاده شد. در واقع یخ مصنوعی که توسط دستگاه ساخته می‌شد اومد که جای یخ طبیعی که توی آبگیرها توی زمستون درست می‌شد بگیره. حواس‌مون هست دیگه الان همون اواخر قرن نوزدهم مردم دارن برای یخچال‌های چوبین هر روز یخ می‌خرن، پس یخ همچنان اصل کاری اون یخچال‌های صنعتی هم برای یخ ساختن که استفاده می‌شن؛ کسی آنچنان به فکر اینکه بیاد اون یخچال‌ها رو کوچیکش رو بسازه که توی خونه بشه استفاده کرد، نیست.یه سریا روش فکر کردن، روش کار کردن، ولی اصلا ازشون استقبال نشد! چرا؟ چون اولا که مردم به یک عادت داشتن خیلی احساس نیازی نمی‌کردن که حتما یخچال برقی داشته باشن. دوما یخچال برقی کلا یک موجود ترسناک بود برای مردم آدما می‌گفتن این توش یک ماده‌ی سمی که همون آمونیاک باشه داره و کلی از کارگرها توی کارخونه‌ها به‌خاطرش می‌میرن.هر ماه بعد ما بیایم این بزاریم تو خونه‌مون تازه می‌گن ممکنه منفجر بشه وسط این همه بدبینی سال ۱۸۹۳ یک اتفاق وحشتناکی افتاد که بدتر از همه چی هیزم انداخت توی آتیش ترس مردم از یخچال خونین.سال ۱۸۹۳ توی شیکاگو یک نمایشگاه بین‌المللی خیلی بزرگی برگزار می‌شه. توی این نمایشگاه یک یخچال مکانیکی ۷۰ در ۳۰ متر بوده که برای نگهداری از محصولات شرکت‌های مواد غذایی که تو نمایشگاه شرکت کرده بودند استفاده می‌شد.اواسط نمایشگاه بود که آمونیاک فشرده شده توی سیستم یخچال منفجر می‌شه و به چشم بهم زدنی کل طبقه‌ی بالای نمایشگاه آتیش می‌گیره. یک فاجعه‌ی به تمام معنا کلی آدم تو این اتفاق کشته‌شدن خیلی‌ها زنده، زنده سوختن؛ خیلی‌ها هم انتخاب کردن که از پنجره خودشون رو بندازن پایین بمیرن! تا اینکه توی ساختمون بسازن و بمیرن خیلی اتفاق وحشتناکی بود و انگشت اتهام همه هم رفت به‌سمت یخچال مکانیکی و دیگه اگر کسی هم باقی مونده بود که یه کم به این یخچال خونگی خوش‌بین بود با این اتفاق نظر کلا عوض شد.بعد از یه مدت شرکت‌های مختلف کم‌کم رفتن سراغ اینکه یک راه حلی پیدا کنن برای اینکه یخچال خونگی امن بسازن. همه می‌دونستن که چیزی که یخچال رو ترسناک می‌کرد، آمونیاک بود؛ پس اگر یک ماده‌ی جایگزین برای آمونیاک پیدا می‌کردند، می‌شد به امن شدن یخچال فکر کرد.بعد از چند سال تحقیق و بالا و پایین کردن مواد مختلف اواسط دهه‌ی ۲۰ میلادی یعنی ۱۹۲۰  ماده‌ی نجات دهنده‌ی یخچال پیدا شد. کلروفلورو کربن یا سی‌اف‌سی سی اف سی از همه لحاظ برای یخچال مناسب بود دمای جوش پایین بود. نه به اندازه‌ی آمونیاک، ولی خب پایین بود! سمی نبود و به اندازه‌ی آمونیاک هم قابل اشتعال و خطرناک نبود.کلا آپشن خیلی مناسبی به‌حساب می‌اومد و البته که برای خود آدم و امن فقط سی اف سی یکی از گازهای گلخانه‌ای و رسما می‌زنه یاور لایه اوزون و استاد می‌کنه.چه اصطلاح نو چیه این نمیگم دیگه از این به بعد این سی‌اف‌سی یخچال برای استفاده‌ی خونگی امر کرد بعدشم شرکتها شروع کردن به‌کار کردن روی ساختن یک نسخه‌ی جمع‌وجور که بشه توی خونه ازش استفاده کرد، چون یخچال‌هایی که تا اون موقع استفاده می‌شد، یخچال‌های صنعتی بودن دیگه! خیلی بزرگ بودن!اولین نسخه‌ی این یخچال‌های خونگی، یخچال‌هایی بودن که موتورشون جدا بود؛ یعنی یه چیزی مثل یخچال امروزی بود. یه کمپرسور خیلی بزرگی بود که وصل می‌شد بهش.واسه همین نمی‌شد تو اکثر خونه‌ها جاش داد، پس استقبال چندانی هم ازش نمی‌شد تا اینکه سال ۱۹۲۷ شرکت جنرال الکتریک اومد و یک یخچالی ساخت که موتور کمپرسور و همه چیش یه‌جا بود و جمع و جور بود.می‌شد گذاشت توی آشپزخونه این یخچال رو که اسم مدلش مانیتور تاپ بود. کلا بازی رو عوض کرد. هم طراحی جمع‌وجور شیکی داشت هم امن بود منفجر نمی‌شد همین که از لحاظ عملی قابل استفاده بود از همه مهم‌تر می‌شد به‌شکل انبوه تولید کرد و همین باعث می‌شد که قیمتش مناسب باشه و همه بتونن تهیه‌ش کنند.کلا آپشن مناسبی بود، ژنراتوریک کم نذاشت تو تبلیغات و کلی کمپین تبلیغاتی رنگ‌ووارنگ پیاده کردن براشون. هر کاری تونستن کردن تا مشتری نتونه جلوی خریدنش رو مقاومت کنه و خب نتیجه گرفتن.یکی از استراتژی‌های تبلیغاتی جلب‌شون تاکید روی تمیزی بود.یخچال مانیتور تا خودش اصلا یک یخچال سفید رنگ بود اینا پایه‌ی تبلیغات و گذاشتن و اینکه این یخچال رو به تمیزی و پاکیزگی پیوند بزنن و در مقابلش یخچال‌های سابق رو یخ‌زده و کثیف نشون بدن! از کثیفی یخ و کپک زدن یخچال‌ها بگن یا مثلا به ظاهر خاکی گلی یخ فروشا گیر بدن. بگن شما اگه همش یخ می‌خری برای اون یخچالی کمدی هر روز یه آدم یخ فروش کروکثیف رو می‌دی به خونه‌ت میاد، با پوتین‌های گلیش گند می‌زنه به همه جا، همه جا رو خراب می‌کنه، همه‌جا رو کثیف می‌کنه، از اینجور حرف‌ها این البته خب یکی از استراتژی‌های تبلیغاتی‌شون بود.خیلی کارهای مختلفی کردن و خب این همه جادوجمبل تبلیغاتی بالاخره دل مردم بدبین رو آب کرد و خیلی طول نکشید که کم‌کم همه باهاش خدافظی کردن و یک یخچال سفید خوشگل جا دادن توی خونه‌هاشون. البته که یخ همچنان بازار خودش داشت، چون که هنوز فریزر نداشتن مردم یخچال فقط سرد نگه می‌داشت غذا رو در نتیجه مجبور بودند که یخ تهیه کنند. اگر یخ می‌خوان تو دهه‌ی ۴۰ میلادی کم‌کم شرکت‌های یخچال‌سازی شروع کردن به اضافه کردن یه‌سری یایه‌کو به یخچال‌شون که توش می‌شد یخ درست کرد و کم‌کم این جا‌یخی یا تبدیل شد به فریزرهای بالای یخچال بعدشم فریزر جدا تا اینکه تو دهه‌ی ۵۰ یخچال سایدبای‌ساید اومدن دیگه کلا صنعت یخ و یخ‌سازی به خاطرات پیوست.از اینجا به بعد دیگه یخچال توی زندگی همه جا افتاده بود. مسیرش هم دیگه سرراست شده بود. سرازیری شده بود جز پیشرفت تکنولوژی و اضافه شدن امکانات بیشتر تغییر خاصی توی کانسپت ایجاد نشد. سال ۱۹۶۰ میلادی، یعنی یه چیزی حدود ۳۳ سال بعد از یخچال جنرال الکتریک اولین یخچال وارد ایران شد. توی ایران همون‌طور که توی اول اپیزود گفتم یخ سازی از اول رواج داشت.ایرانی‌ها همیشه یه‌جوری یخ رو تهیه می‌کردن، حتی بعد از اینکه ناصرالدین شاه بستنی رو توی فرانسه می‌خوره و برمی‌گرده ایران، کم‌کم بستنی‌سازی هم راه می‌افته توی ایران که اونم با یخ انجام می‌شده؛ منتها یخچال برقی سال‌ها طول می‌کشه که برسه به ایران سال ۱۹۶۰ میلادی که می‌شه ۱۳۳۹ شمسی، وزارت صنایع اولین یخچال وارد ایران می‌کنه تا چند سالی یخچال جنس وارداتی بود و خیلی محدود برای آدمای خیلی پولدار وارد می‌شد تا اینکه سال ۴۳ اولین خط تولید مونتاژ یخچال توی ایران راه افتاد و برند فیلور شروع کرد تولید یخچال توی ایران. اواخر همون سال ۴۳ هویدا نخست وزیر شد و یکی از برنامه‌های اصلی دولت هویدا هم این بود که صنایع کارخانه‌ای ایران گسترش بدن. این میشه که کم‌کم کارخونه‌های یخچال‌سازی بیشتری می‌شن مهم‌ترینشون برند ارج بود. ارج البته فقط یخچال نمی‌ساخت و کلا لوازم خانگی تولید می‌کرد، ولی خب یخچال جزو محصول‌های پرطرفدارش بود. توی صنعت یخچال، ایران حکم ژنرال الکتریک برای آمریکا داشت، این شد که در طول دهه‌ی ۴۰ و ۵۰ شمسی یخچال توی ایران به تولید انبوه رسید و کم‌کم تبدیل شد به یکی از عناصر اصلی خونه‌های ایرانی. چیزی که شنیدید قسمت ۳۸ چیزکست بود. چیزی که هر سه هفته یک بار روزهای دوشنبه منتشر می‌شه و می‌تونید روی تمام اپلیکیشن‌های پادگیر بشنویدش. علاوه‌بر این‌ها با یه اپیزود تاخیر توی کانال تلگرام منتشر می‌شن اپیزودها.اگر که از اپیزودهای چیزکست خوش‌تون اومده خیلی خوشحال‌مون می‌کنین اگر به بقیه هم معرفی کنید، برای حمایت مالی از چیزکست هم می‌تونید از لینک سایت حامی باش که توی توضیحات اپیزود هست، استفاده کنید. ممنون از اینکه شنونده‌ی چیزکست هستید، سه هفته‌ی بعد با یه چیز دیگه برمی‌گردیم.بقیه قسمت‌های پادکست چیزکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/vi/586648239 </description>
                <category>پادکست چیزکست</category>
                <author>پادکست چیزکست</author>
                <pubDate>Wed, 18 Sep 2024 15:37:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ۳۷.۵ چیزکست - حتی چیزی‌تر | تاریخ پنیرهای طبیعی</title>
                <link>https://virgool.io/chizcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B3%DB%B7%DB%B5-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%AA%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%BE%D9%86%DB%8C%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%DB%8C-v4tupbwfcbqn</link>
                <description>هلندی‌ها یک ضرب‌المثلی دارن که می‌گن خدا زمین را خلق کرد، ولی هلند رو هلندی‌ها خلق کردن. اول که آدم این می‌شنوه با خودش می‌گه که شاید فقط یک مفهوم ملی پشتش باشه؛ ولی واقعیت اینه که بخشی از سرزمینی که امروز به اسم هلند می‌شناسیم زمین واقعی نیست و قرن‌ها پیش توی دل دریا به‌شکل مصنوعی درست شده!سلام به قسمت سی و هفت و نیم چیزکست خوش‌ اومدید. توی این پادکست من عرشیا عطری برای شما از تاریخ چیزها می‌گم چیزایی که زمانی استفاده نمی‌کردیم، امروز استفاده می‌کنیم و شاید در آینده هم ازشون استفاده بکنیم.این قسمت یک اپیزود تکمیلیه که همراه با اپیزود ۳۷ چیزکست که درباره‌ تاریخ پنیر منتشر می‌شه. توی این قسمت میریم سراغ مشهورترین پنیرهای طبیعی و یکم دربارشون صحبت می‌کنیم. توی این قسمت قراره از پارمزان ایتالیایی، بلوچیز فرانسوی، گودای هلندی و چدار انگلیسی حرف بزنیم و یکم بیشتر توی تاریخ عجیب و غریب اروپا بگردیم، اما قبل از اینکه بریم سراغ قصه‌ این پنیرها، باید توضیح بدم که اصلا پنیر طبیعی چی هست؟ پنیر به‌شکل کلی به دو گروه اصلی تقسیم می‌شه. پنیر طبیعی و پنیر فراوری‌شده یا پنیر پراسست. پنیر طبیعی می‌شه پنیرهایی مثل پارمزان، گودا و چدار. البته نه اون پنیرهای ورقه‌ای گودا و چدار، اون ورقه‌ای‌ها هم توشون گودا و چدار دارن، ولی طبیعی نیستند و فراوری شدن! مواد افزودنی هم دارن! پنیر فرآوری شده توی پروسه‌ تولیدش پنیر طبیعی به اضافه‌ یه‌سری افزودنی‌های دیگه داره و به‌شکل کارخونه‌ای تولید می‌شه. پنیر طبیعی از اون‌ور پنیری هست که مستقیم از یک حجم خیلی زیادی از شیر درست می‌شه و به جز فرایند طبیعی و سنتی تولید پنیر، افزودنی دیگه‌ای نداره.واسه اینکه یه ایده‌ای از این حجم زیاد شیر که گفتم داشته‌ باشید، این رو در نظر بگیرید که برای تولید هر کیلو پنیر پارمزان که یک پنیر طبیعیه، حدود ۲۴ کیلوگرم شیر مصرف می‌شه. در صورتی که برای تولید پنیر صبحونه فقط ۶ کیلو شیر مصرف می‌شه. پنیرای طبیعی طعم‌شون خطی نیست، اینطوری نیستش که شما بخوری بگی که فلان مزه رو میده. از لحظه‌ای که می‌ذاریم‌شون توی دهن‌تون یک سفر رو شروع می‌کنید. مزه‌شون با یک طعمی شروع می‌شه و یواش‌یواش تکامل پیدا می‌کنه و مثل یک طیف مزه تغییر می‌کنه. جوری که طعم پنیر طبیعی توی لحظه‌ گاز زدن، حین جویدن و بعد از قورت دادن خیلی با هم فرق داره!مثل یه عطر خیلی پیچیده می‌مونه. لحظه‌ای که عطر رو می‌زنید یه بو داره، کم‌کم این بوی محو می‌شه و یک بوی میانی دیگه از دلش بیرون میاد و بعد از چند ساعت هم اون بوی میانی کنار می‌ره و یک ته بوی بیسیک ازش باقی می‌مونه. این پیچیدگی طعم پنیر طبیعی بیشتر از هر چیزی به‌خاطر فرایند تولیدشه. پنیر طبیعی حتی اگر توی کارخونه هم تولید بشه، باز هم به شکل کامل کارخونه‌ای نیست و یک حالت نیمه کارگاهی داره؛ چون بعد از تولید شدن یک دوره‌ی رسیدگی داره، یک دوره‌ی جاافتادگی داره که این به‌شکل خیلی ارگانیک انجام می‌شه.توی دوره‌ی رسیدگی که از چند هفته تا چند سال متغیره، پنیر از شیر گرفته شده توی یک شرایط خاصی نگهداری می‌شه تا جا بیفته و اون طعم اومامیش آزاد بشه. بعد خب وقتی که پنیر توی این شرایط می‌ذاری تا اصطلاحا جابیفته و بالغ بشه، باید خیلی مواظب باشین که خراب نشه. دیگه کوچکترین بی‌دقتی توی فرایند تولید یا اتمسفری که پنیر توش گذاشته می‌شه، باعث می‌شه که این پنیر خراب بشه.تولید پنیر طبیعی مثل کشت پنبه می‌مونه، با ظرافت مطلق باید باهاش برخورد بشه کوچک‌ترین جزییات باید بهشون توجه بشه. دوره‌ جا افتادن پنیر باعث می‌شه که لاکتوز شیر کم‌کم توی پنیر به ترکیب‌های دیگه تبدیل بشه و پنیر بعد از این دوره دیگه تقریبا لاکتوز نداشته‌ باشه. واسه همین اکثر افرادی که به لاکتوز حساسیت دارن می‌تونن پنیرهای طبیعی مرغوب رو راحت مصرف کنن و هیچی‌شون‌ هم نشه. این دوره‌ جا افتادن پنیر بسته به نوع پنیر، هرچی طولانی‌تر باشه مرغوبیت پنیر رو می‌تونه بیشتر کنه، چون باعث می‌شه که اون طعم جا افتاده‌ خاص اون پنیر بیشتر آزاد بشه.مثل شراب می‌مونه دیگه هر چی بیشتر بمونه ناب‌تر و مرغوب‌تر می‌شه. پنیرای طبیعی مرغوب دنیا معمولا سن خیلی زیادی دارن. توی همین ایران خودمون هم از این پنیرها داریم توی انبار کاله یک پنیر پارمزان داریم که پونزده سالشه. حالا که یک ایده‌ای پیدا کردیم از این که پنیر طبیعی چیه و چه ویژگی‌هایی داره، بریم سراغ معروف‌ترین پنیرهای طبیعی و تاریخ اروپا را از لای سوراخ‌های قالب پنیر ببینیم. من عرشیا عطاری هستم، تدوین این قسمت رو طنین خاکسار انجام داده و موسیقی تیتراژ هم کار مودی موسویه.اول از همه بریم سراغ پنیر گودا، ولی گودا که اسم اصلیش خوداست یک پنیر هلندی نرم و نیمه‌شیرینه و یک بافت الاستیک و چرب داره. گودا رو معمولا یا خالی‌خالی می‌خورن یا با نون و بیسکوییت. البته گودای جا افتاده رو می‌شه توی آشپزی هم استفاده کرد؛ چون طعمش قوی‌تر به غذا یک طعم ترکیبی از شیرینی و اومامی می‌ده. ما تو قسمت قبل یکمی دربارش گفتیم، اما برای اینکه کامل بدونیم چیه یک فلش بک بزنیم به قسمت کچاپ: «دیدین یه غذاهایی مثل گوشت، قارچ یا مثلا سس سویا که می‌خوریم بعد قورت دادن تا یه مدتی، یه طعم خیلی لذت بخشی توی دهن‌تون می‌مونه و نمی‌ره؟ این همون مزه‌ اومامیه. شاید یه‌سری‌ها رو دیده باشین که گوشت‌شون رو آخر غذاشون می‌خورن و روش هم هیچی نمی‌خورن که مزه‌ گوشت قشنگ بمونه تو دهن‌شون. اینجا اون مزه‌ اومامیه که جادوشون کرده. علمی اگه بخوایم بگیم، مزه‌ اومامی به‌خاطر یک مدل آمینواسید به اسم ال‌گلدیمیت هست. وقتی که مثلا شما گوشت رو می‌پزین، پروتئین‌های توی گوشت تبدیل می‌شن به واحدهای مولکولی مختلف و یکی‌شون همین ال‌گلدیمیت‌شون مزه اومامی‌ می‌ده.شما وقتی یه غذایی رو می‌خورین، حسگرهای چشایی‌تون، اون طعمی که به مغزتون منتقل می‌کنن در راستای بقای شماست. حالا وقتی یه غذایی که مزه‌ اومامی داره می‌خوریم، چون سرشار از پروتئین و حسگرهاست یه حسی به مغز می‌دن که اولش می‌گه آقا پروتئین اومده بعدم اشاره می‌کنه که چیز خوب و جذابیه و ما خوش‌مون میاد. انگار اومامی به اندازه‌ شیرینی کاربرد واسه بقا نداره! به اندازه‌ تلخی ضد بقا نیست! یه چیزی اون وسط که از هر چیزی خوبیاش رو داره و یه طعم عجیب موندگار تولید می‌کنه. علاوه‌بر گوشت و قارچ، لوبیای سویا که گفتیم، پنیر کهنه، شراب، گردو، گوجه فرنگی و خیلی از سبزیجات هم پر از اومامی‌اند.»گودا یکی از محبوب‌ترین پنیرای دنیاست و مخصوصا توی اروپا و آمریکا جزو پنیرهایی که همیشه سر سفره‌ها هست. قصه‌ گودا یک رابطه‌ تنگاتنگی با تاریخ اروپا داره! کلی از اتفاقاتی که توی تاریخ اروپای بعد از قرون وسطی افتاده یه جورایی به گودا ربط داشته. گودا هلندیه و از یه شهری هم میاد به همین اسم. البته اسم شهر خوداست، بودا نیست؛ ولی خب تو انگلیسی شده بود ما هم می‌گیم گودا.قبل اینکه بفهمیم اصلا گودا چی بوده و از کجا اومده، بیاییم یه کم درباره‌ خود هلند حرف بزنیم. شاید دقت کرده باشید که این کشوری که ما بهش می‌گیم هلند توی انگلیسی اسمش یه چیز دیگه‌ست. بهش می‌گن وینلند، یعنی سرزمین‌های پایینی، سرزمین‌های پست، پست به معنی کم ارتفاع منظورمه. دلیلش هم اینه که این کشور خیلی خیلی ارتفاعش از سطح دریا پایین و حتی می‌شه گفت تا حدی هم سطح دریاست. سراغ این هم‌سطح دریا بودن می‌رم جلوتر، اتفاقا خیلی هم مربوطه به ماجرای گودا.این هلند که ما می‌گیم یک منطقه‌ای از این کشور ندرلند که البته می‌شه گفت مهم‌ترین بخشش همه‌ اتفاق مهم اینجا می‌افتن مثل مسکو روسیه می‌مونه. رابطه‌شون توی تاریخ این منطقه‌ی هلند بوده که همیشه اصل کاری بوده. دو بخش هست هلند شمالی و هلند جنوبی این منطقه سال‌های سال قدمت داره، ولی تا قرن هفدهم اصلا کشور مستقلی توش نبوده! همیشه یک بخشی از یک قدرت بزرگ‌تر بودن.یه مدت زیر سلطه‌ی ژرمن‌ها بودن، یه مدت جز امپراتوری مقدس روم بودند، کلا هرکی می‌اومد اون منطقه‌ اروپای امروز رو می‌گرفت؛ اینا هم جزوش بودن! درسته که کشور نبودن، ولی یک مردمی بودند که قرن‌ها داشتن اونجا زندگی می‌کردن، دیگه فرهنگ خودشون رو داشتن. هلند نداشتیم، ولی مردم هلندی داشتیم. اینطوری که روایت‌ها می‌گن پنیر گودا طرف‌های قرن دوازدهم میلادی درست می‌شه، یعنی حدود ۵ قرن قبل از استقلال هلند؛ ولی این پنیر گودا پنیر گودایی نیستش که ما می‌شناسیم! اسمش گوداست و توی شهر گودا هم درست شده، ولی یه جورایی می‌شه پدر جد گودای امروزی!نه محبوبیت زیادی داره و نه متد تولیدش مثل گوداس و نه اصلا اونقدر تولید می‌شه که جایی رو بگیره! هنوز یک‌سری اتفاقات تاریخی دیگه باید می‌افتاد تا این گودا، گودا بشه. بزنیم جلو قصه رو بریم قرن چهاردهم. قرن ۱۴ هلند یک مشکل خیلی خیلی بزرگ براش به‌وجود اومده بود. خیلی ساده اگر بخوایم بگیم، داشت غرق می‌شد. قضیه این بود که تا قبل از قرن ۱۰ میلادی، هلند خیلی جای خاصی به‌حساب نمی‌اومد، یه کشاورزی محدودی داشت و پر از تالاب بود.قرن دهم اینا میان همه‌ این تالاب رو یواش‌یواش از بین می‌برن و شروع می‌کنن به کاشتن غلات. این می‌شه که بعد از یه مدتی هلند تبدیل می‌شه به یک مزرعه‌ بزرگ غلات و حدود ۴ قرن به‌همین منوال پیش میره. قرن ۱۴ که ما رسیدیم هلندی که همین‌طوری تقریبا هم سطح دریا بود، به‌خاطر ۴ قرن تخلیه کردن تالاب‌ها سطح زمین پایین‌تر رفته بود! از یه طرف هم به‌خاطر شرایط آب و هوایی، سطح دریا هم از اون طرف، بالا رفته بود و چیزی نمونده بود که کل هلند بره زیرآب!این شد که هلندی‌ها اومدن یک ابتکار خیلی عجیبی به خرج دادن. جای اینکه محل رو ترک کنن و عقب‌نشینی کنن و از همسایه‌هاشون زمین بگیرن، اومدن از دریا زمین گرفتن، از اقیانوس زمین گرفتن؛ یعنی اینا اومدن روی آب اقیانوس سد ساختن، بعد آبی که بین سد و خشکی بود تخلیه کردن. حالا به هر طریقی و این شد که عملا به زمین‌هاشون، زمین اضافه کردن و از غرق شدن خودشون رو نجات دادن. حالا آب رو چطوری تخلیه کردن؟ اومدن دورتادور این سد در یه‌سری توربین بادی گذاشتن، یه‌سری آسیاب‌بادی، این‌ها آب رو پمپ می‌کردن و از زمین‌ها می‌گرفتن و می‌ریختن توی دریا. احتمالا اگر عکس‌های هلند رو دیده باشید، چشم‌تون به این آسیاب بادی‌ها خورده.عملا هلندی‌ها اومدن اقیانوس رو شکست دادن و از زمین گرفتن. این ماجرا جدا از اینکه خودش خیلی ماجرای جالبیه، یک تاثیر خیلی خیلی مهم هم روی تاریخ گودا داشت. این زمین‌ها که حالا اضافه شده بود به هلند و زمین‌هایی که هلند از قبل داشت، به‌خاطر مقدار زیاد رطوبت و هم‌سطح بودن با دریا دیگه مناسب کاشت غلات نبودن؛ ولی از یه طرف دیگه خیلی مناسب بودن برای اینکه مرتع و چمنزار درست بشه توشون.این شد که بعد از یه مدت هلند تبدیل شد به یک سرزمین خیلی خیلی سبز و پر از چمن و این چمن‌ها برای چی خوبه؟ دامداری. این شد که تقریبا همه‌ کشاورز‌های هلند اومدن از کشاورزی به دامداری تغییر کاربری دادن و هلند شد پر از گاوهایی که هر روز از چمن‌های مرغوب و درجه یک تغذیه می‌کردند و پربارتر و پرشیر‌تر می‌شدن. گاو بهترین آپشن برای پرورش بود توی هلند، چونکه زمین خیلی فلت و پست بودن و واسه همین بزگ عاشق ارتفاعه نمی‌شد پرورش داد. گوسفند هم نسبت‌به گاو شیر کمتری می‌داد و برای هلندی‌ها توی اون شرایط توجیه اقتصادی نداشت.خلاصه که بعد از چند وقت، گاوهای هلندی شدن یک منبع خیلی خیلی مهم لبنیات برای خود هلند و مناطق اطرافش. رونق دامداری توی هلند باعث شد که تولید لبنیات هم بیشتر جون بگیره و پنیر هلندی بیشتر بهش توجه بشه. این شد که هلندی‌ها پنیرساز شدند. شمال هلند پنیر ایدام می‌ساخت و جنوب هلند هم گودا، اما این گودا همچنان همون گودای سنتی بود و فقط در حد مصرف داخلی و فروش به همسایه‌های خود هلند ساخته می‌شد. گره‌ گودا توی قرن هفدهم بود که باز شد. سه تا اتفاق مهم افتاد تو قرن ۱۷ که هم گودار از لحاظ ساختاری کرد گودای امروزی و هم از سطح محلی خارجش کرد و توی کل دنیا پخش کرد.اتفاق اول تاسیس کمپانی هند شرقی هلند بود. این کمپانی در واقع یک اتحادی بود بین اجرای کله‌گنده‌ای هلندی که تا قبل از اون باهم رقیب بودن و تصمیم گرفته بودند که با همدیگه شریک بشن. اپیزود چای رو اگر شنیده باشید یادتون هست که انگلیس هم قبل از همه این ماجراها، یک کمپانی هند شرقی داشت که اسمن تجاری بود، ولی ارتش داشت و خود خاندان سلطنتی توش شریک بودن و کلی هم فتنه و دسیسه به پا کرده بود تو دنیا. کمپانی هند شرقی هلند هم همین بود داستانش و حاشیه خیلی زیاد داشت که وقت نمی‌شه خیلی تو این اپیزود بریم سراغش. در همین حد بگم که یک کمپانی تجاری با قدرت سیاسی و نظامی خیلی بالا که توی سال‌های بعد هم مثل چی استعمار کرد کشورهای بدبخت بیچاره رو. جزییاتش تو این اپیزود خیلی کاری نداریم. پس این کمپانی هند شرقی هلند ر تو ذهنمون داشته باشیم.یه پنجاه سال بعد از تاسیس این کمپانی، هلند تونست بعد از ۸۰ سال جنگ با اسپانیا استقلال خودش رو به‌دست بیاره و رسما بشه پادشاهی هلند. این ماجرای جنگ هشتاد ساله‌ استقلال هلند هم خیلی ماجرای جالب و پرجزئیاتی داره، واقعا کاش یه روزی عمری باشه و اینم تعریف کنم براتون. کلا هلند خیلی قصه داره توش، خیلی چیزا باید بدونیم دربارش؛ ولی امان از ضیق‌وقت.خلاصه قرن ۱۷ اینا مستقل می‌شن از اون‌ور هم کمپانی هند شرقی رو دارن، نیروی دریایی خیلی خیلی قوی هم دارن، یعنی عملا بازار تجارت جهانی باز شده برای هلند حالا می‌خواد با استعمار باشه یا تجارت عادی و یکی از مهم‌ترین محصولات هلند هم چیه؟ پنیر. این شد که دامداران و پنیر سازی هلندی به تکاپو افتادند که توی این بازار جهانی خودشون رو جا کنن.این وسط دامدارانی که توی جنوب هلند بودن به یه مشکلی خوردن. پنیری که اینا درست می‌کردن کوچیک بود. قد یه کف‌دست بود مثلا. بعد برای صادرات پنیر اینا احتیاج داشتند که اون قالب گرد پنیرش خیلی بزرگ باشه، هفت، هشت کیلو باشه مثلا. هم فروشش راحت‌تر بود، هم جابه‌جاییش در تروتمیز‌تر انجام می‌شد و مشتری اصلا اونطوری ترجیح می‌داد‌؛ اما یه مشکلی وجود داشت!اینا نمی‌تونستن پنیر به اون بزرگی درست کنن، چون پرس کردن پنیر بعد از جمع کردن لخته‌ها برای قالب به اون بزرگی، سخت‌بود و تکنولوژی قرن چهاردهم بهشون این اجازه رو نمی‌داد. اگر درست پرس نمی‌کردن، پنیر رطوبت توش بیشتر از حد قابل‌قبول می‌شد و توی اون دوره‌ رسیدگی و جا افتادگی، کپک میزد! اینا باید دنبال یک راهی می‌گشتن که رطوبت لخته‌ها رو قبل از پرس کردن کم کنن، این شد که اومدن یک مرحله‌ای بین بریدن لخته‌ها و پرس کردن‌شون اضافه کردن.جوشاندن و هم زدن لخته تو آب داغ. این کار باعث می‌شد که رطوبت لخته‌ها کمتر بشه و بعدش که توی قالب گذاشتن‌شون و پرس‌شون کردن، رطوبت‌شون زیاد نباشه. اینجا بود که تازه این گودایی که امروز می‌شناسیمش متولد شد. البته گرم کردن و هم‌زدن لخته‌ها، مختص گودا نیستا، خیلی از پنیرها دارن این مرحله رو. کلی فاکتور وجود داره که باعث می‌شه گودایی که هست باشه. از نژاد گاوها تا تغذیه‌شون، متدهای تولید و نگهداری و کلی چیز‌های دیگه.منتها همه‌ اینا تا قبل از این جریان وجود داشت. اضافه شدن این مرحله بود که آخرین آجر گذاشت و گودای مروز رو به‌وجود آورد. پس این شد که گودا به‌شکل تکنیکال اختراع شد و همون‌طور که گفتیم توی قرن هفدهم کمپانی هند شرقی هلند یک شبکه‌ عظیم تجاری توی دنیا راه انداخته بود و همین شد که بعد از چند وقت به لطف رشد تجاری هند شرقی و البته استعمار هلندی، گودا توی همه‌ دنیا پخش شد و تبدیل شد به یکی از محصولات صادراتی اصلی هلند.گودار رو همین جا ببندیم و بریم سراغ پنیر بعدی، یعنی پنیر چدار! ما معمولا به‌عنوان اون پنیر زرد رنگ ورقه‌ای که توی چیزبرگر می‌زنیم می‌شناسیم، ولی چدار انقدر انواع و اقسام مختلف داره که هنوز که هنوز کسی نتونسته یک تعریف درست‌درمون ازش ارائه بده! حتی رنگش هم از سفید سفید تا نارنجی مایل به قرمز تغییر می‌کنه. البته داریم راجب چدار طبیعی صحبت می‌کنیم. دیگه اون چدار ورقه‌ای یا فرآوری شدست. چیزی که من دارم راجبش حرف می‌زنم، چدار طبیعیه، طعم دار از معتدل تا خیلی خیلی تیز متغیره. انقدر گسترده است این دامنه‌ پنیرای چدار که قوانین ایالتی آمریکا مشخص کرده که هر پنیری که تا ۳۹ درصد رطوبت و ۵۰ درصد چربی داشته باشه چداره، همین‌قدر کلی. واسه همین دعوا سر اینه که چی چداره و چی چدار نیست رو دیگه نمی‌کنیم. صرفا این و بدونید که چدار با کیفیت و مرغوب خوشمزه‌ست. فقط هم توی برگر نمی‌زنیمش، گفتم دیگه به انواع و اقسام حالت‌های خام و پخته خورده می‌شه. حالا دیگه بریم ببینیم اصلا از کجا اومده این پنیر؟قصه‌ چدار از شهر چدار توی سامرست انگلیس شروع می‌شه. چه زمانی؟ قرن دوازده. این که چدار چطوری درست شده و کی ساختش؟ دقیق مشخص نیست، ولی خب درباره‌ چدارم اون قصه‌ این که یه چوپانی بوده و شیر رو ریخته توی کیسه و یادش رفته برش داره، اومده دیده پنیر شده، وجود داره. کلا راجب همه‌ پنیرها این رو می‌گن. چیزی که دقیق می‌دونیم اینه که توی شهر چدار از همون قرن دوازدهم یک پنیری وجود داشته، به اسم چدار. این رو هم از کجا می‌دونیم؟ توی فاکتورهای خرید هنری دوم، پادشاه انگلیس، نوشته شده که حدود ۵۰۰ کیلو چدار خریدن برای کاخ. پنیر چدار توی انگلیس خیلی محبوب و معروف بود، یه جورایی پنیر سنتی اصلی‌شون به‌حساب می‌اومد. همه عاشق چدار بودن، ولی اون اوایل فقط طبقه‌ مرفه بود که می‌تونست چدار بخره و لذتش رو ببره؛ اما بعد از یه مدت انقدر در انواع و اقسام پیدا کرد که دیگه هم نسخه‌ ارزون داشته و هم نسخه‌ گرون. توی قرن هفدهم دیگه درخواست برای چدار انقدر زیاد بود که چارلز اول، پادشاه انگلیس که قسمت قهوه هم سراغش رفتیم، پنیرش رو پیش خرید کرد، یعنی انقدر درخواست زیاد بود که ممکن بود تموم بشه، پادشاه مملکت باید پیش خرید می‌کرد؛ ولی این همه گیر بودن چدار توی انگلیس، باعث پیش‌پا افتاده شدن و کم ارزش شدنش نشد!چطور همچنان می‌تونست خیلی با ارزش باشه، در حدی که حتی سال‌ها بعد توی قرن نوزدهم یکی از مهمونای عروسی ملکه ویکتوریا، به‌عنوان کادوی عروسیش نیم تن چدار بهش کادو داد! یه چیز جالب دیگه‌ای هم که وجود داره اینه که پنیر چدار، به خودی خود، نارنجی نیست رنگش. اون چدار سنتی که قرن‌ها پیش توی شهر چدار تولید می‌شده، به‌خاطر اون نوع علفی که توی چدار رشد می‌کرده و گاو‌ها می‌خودنش، رنگش یه ذره به نارنجی می‌زده. واسه همین رنگ نارنجی شده جز هویت چدار؛ ولی خب از اونجایی که پنیر چدار محدود به اون منطقه نشد، هر کسی که خواست چدار درست کنه، برای اینکه چدار چدار، بشه یکم رنگ خوراکی نارنجی هم اضافه می‌کرد بهش.البته نه یک رنگ خوراکی شیمیایی عجیب و غریبی. از همون زمان‌های قدیم بود، هنوزم هست. یک رنگ خوراکی طبیعی از یک گیاه خاصی می‌گیرن، از میوه‌ی یک گیاه خاصی می‌گیرنش.چدار سنتی انگلیسی، اواسط قرن ۱۹ با متدی که یک آقایی به اسم جزف هاردینگ اختراع کرده بود، تبدیل می‌شه به این چدار امروزی. هاردینگ که به پدر پنیر چدار معروفه، یک فرایند تولید علمی برای چدار درست‌کرد که باعث می‌شد طعم خیلی بهتر و تولید پربازده‌تری داشته باشه. چدار این متد هاردینگ، بعد از یه مدتی هم می‌رسه به آمریکا و باعث می‌شه که آمریکایی‌ها بتونن چداره درست حسابی درست کنن.آمریکا چون اولش مستعمره انگلیس بود، قطعا توش پنیر چدار وجود داشت و مردم چدار رو می‌شناختن و دوست داشتن. منتها خود آمریکایی‌ها هرکاری می‌کردند، نمی‌تونستن یک چدار خوشمزه‌ای مثل نسخه‌ انگلیسیش بسازن؛ اما وقتی که متد هاردینگ به واسطه‌ یکی از دوستای خود آقای هاردینگ بهشون رسید، بازی عوض شد و چدار آمریکایی هم تونست یک‌سری توی سر‌ها دربیاره. چدار توی آمریکا خیلی خیلی محبوب بود. پنیر شماره یک آمریکایی‌ها بود چدار، تا حدودی هم هنوز می‌شه گفت هست.به همین دلیل هم هستش که دو تا غذای اصلی آمریکایی که چیزبرگر و مک‌اندچیزه، هر دوشون از چدار استفاده کردن به‌عنوان پنیرشون. سال ۱۸۳۵ یک کشاورز محلی آمریکایی برای اینکه ارادتش رو به اندرو جکسن رییس جمهور آمریکا نشون بده، میاد یک پنیر چدار ۶۰۰ کیلویی رو به عنوان هدیه، برای جکسون می‌فرسته. بعد از اینکه یکمیش رو خودش می‌خوره و یکمیش هم به باقی درباری‌ها میده، می‌بینه که ۵۹۵ کیلو دیگه از پنیر مونده و تازه این سوال به ذهنش میاد که اصلا ما با این همه پنیر چیکار باید بکنیم؟!انقدر پنیر بزرگ بود که توی هیچ کمد و قفسه‌ای نمی‌شد جاش داد! وسط تالار کاخ ریاست جمهوری مونده بود! اصلا نمی‌دونستن چیکار کنن و تا یک سال و نیم بعدش هم همونجا موند! اوضاع توی تابستون خیلی خیلی بدتر شده بود. هوای واشنگتن توی تابستون گرم و شرجی می‌شه و پنیر که توی شرایط نگهداری درست نبوده، شروع کرده بوده به کپک زدن و بوش تا هفت تا محله اون‌ورتر رفته بوده. در حدی که توی خاطرات خیلی از دولت‌مردان اون دوران نوشته شده که از توی اتاق‌شون توی اون سرکار، می‌تونستن بوی این پنیر رو حس بکنن. بعد نمی‌شده هم که پنیر رو بندازن دور!جکسون یک رییس جمهور به‌شدت محبوب و مردمی بود، همچین پنیر عظیمی رو هم نمی‌شد قایمکی انداخت دور. در نتیجه اگر که می‌خواستن این رو بندازن دور، همه می‌فهمیدن رییس جمهوری که کلی شعار مردمی داده و همش می‌گه که من از همین مردم اومدم و من آدم همین مردم و خدمت‌گزاران مردمم، اومده کادویی که یکی از همین مردم با کلی زحمت براش ساخته و فرستاده انداخته دور!پس پنیر رو نمی‌شد انداخت دور. چاره‌ کار چی بود؟ جکسون اومد یک مهمونی بزرگ عمومی گرفت، به مناسبت اینکه ریاست جمهوریش روبه اتمام بود. انگار آخرین مهمونی رییس‌جمهور بودنش رو داشت می‌داد. اون پنیر رو هم با هر بدبختی بود کشوندن، کشوندن آوردن گذاشتن وسط تالار مهمونی. چند ده هزار نفر از مردم هم شرکت کردن توی مهمونی و اون پنیر بعد از حدود دو ساعت و خورده‌ای بالاخره همش خورده شده و تموم‌شد؛ اما مشکل همچنان حل نشده بود!بوی این پنیر تا چهار، پنج سال همچنان تو کاخ سفید احساس می‌شد. هزار بار در و دیوار و زمین رو سابیدن تا بالاخره تونستن خلاص بشن از بوش. بعد یه نکته‌ جالب دیگه اینکه این تنها پنیر عظیمی که به جکسون کادو دادن نبود، یه پنیر ۳۰۰ کیلویی دیگه هم بود که اون رو دیگه جکسون نتونسته بود کاری براش بکنه، مونده بود توی یکی از اتاق‌های کاخ. رییس جمهور بعدی که اومد یک حراجی خیریه‌ای برگزار کرد و پدیده رو هر جوری که بود داد و رفت.خلاصه چدار یک همچین اهمیتی توی آمریکا داشته. توی همون قرن ۱۹ اولین کارخونه‌ پنیر تاریخ، توی نیویورک آمریکا تاسیس می‌شه و خب پنیری که این کارخونه درست می‌کرده، طبیعتا محبوب‌ترین پنیر آمریکا، یعنی همین چدار خودمون بوده. در عرض چند سال صنعتی شدن و تولید انبوه چدار توی آمریکا به حدی می‌رسه که چدارشون رو به خود انگلیس صادر می‌کنن. این می‌شه که آمریکا کم‌کم کل بازار چدار رو قبضه می‌کنه.بعد از جنگ جهانی دوم و تبدیل شدن آمریکا به ابرقدرت اقتصادی و صد البته با اختراع چیزبرگر، پنیر چدار راهش رو به اکثر کشورهای دیگه‌ای به دنیا باز می‌کنه و کم‌کم از اون پنیر محلی و سنتی تبدیل می‌شه به یکی از پرطرفدارترین پنیرهای دنیا.اینم از قصه‌ی چدار حالا وقتشه که از آمریکا بیایم بیرون و بریم به سمت ایتالیا و از پارمزان بگیم. اول از همه بگیم که اسم این پنیر پارمزان نیست، پارمجانو ریجانوه. حالا لهجه‌ ایتالیایی من قطعا خوب نیست، ولی همچین چیزی اسمشه. پارمزان چیزیه که باقی کشور بهش می‌گفتن، چون که اون اسم کامل ایتالیاییش رو نمی‌تونستن تلفظ کنن. من هم واسه‌ اینکه خب شما گوش‌تون به پارمزان عادت کرده همون پارمزان رو می‌گم توی این قسمت، ولی در جریان باشید که اصلا اسم اصلی این پنیر یه چیز دیگه‌ست.پارمزان یک پنیر سفت و سفید مایل به زرده که یک طعم تیز و پیچیده‌ چند لایه‌ای داره. مزه‌ پارمزان یکی از بهترین مثال‌ها برای مزه‌ اومامیه. معمولا توی غذاهای ایتالیایی مثل پیتزا و پاستاهای مختلف، روی غذا رنده می‌شه و یه جورایی حکم اون تا آخر رو داره که طعم غذا رو کامل می‌کنه. توی یه‌سری از غذاها هم به‌عنوان ماده اصلی استفاده می‌شه. مثلا قسمت پاستا رو اگه یادتون باشه، توش گفتیم که پاستای آلفرد اصلی، اصلا خامه نداره! بلکه از ترکیب کره و پارمزان خیلی خیلی زیاد درست می‌شه. پارمزان یه‌جورایی گنجینه‌ ملی ایتالیا به‌حساب میاد. توی دنیا هم به پادشاه پنیرها معروفه. توی همه‌ غذاهای ایتالیایی ردی ازش می‌بینی و پارمزان اورجینال که چندین سال از عمرش گذشته باشه و قشنگ جا افتاده باشه، خیلی چیز ارزشمندیه!جوری که یک بانکی توی ایتالیا هست که به‌عنوان ضمانت وام، پارمزان قبول می‌کنه! چون هر چی از عمرش بیشتر بگذره ارزشش بیشتر می‌شه دیگه. یک سرمایه‌گذاری پرسود برای اون بانک به‌حساب میاد. اینطوری که منابع مختلف میگن این پنیر اولین بار توی قرن ۱۲ میلادی توی منطقه‌ پارمجانو و رجیانو امیلیا ایتالیای امروز درست می‌شه.واسه همینم هست که اسمش یک ترکیبی از اسم این دوتاست، شده پارمیجانینو. توی قسمت قبل گفتیم که تو قرون وسطی، راهب‌های بندیکت پنیرسازی قهار بودن و بازار پنیرسازی کلا دستشون بود. کلیساهای بندیکتن هم کلی مرتع و چمن‌زار مرغوب داشتن و همین باعث می‌شد که گاوهاشون شیر پرچرب و با کیفیت بدن. نزدیک همین مناطق هم معادن نمک سالسوماجوره بود و به همین دلیل این راهبه‌ها به کلی نمک هم دسترسی داشتن. در نظر داشته باشیم که نمک چیزی نیست که مثل امروز بی‌ارزش باشه و همه به‌راحتی داشته باشن. یه کالای کمیاب و با ارزش بوده و کلی جنگ و خونریزی می‌شده سرش.راهب‌های بندیکتن توی ایتالیا هم که از یک طرف شیر گاوهای پروار رو داشتن و از یه طرفم نمک مرغوب، شروع می‌کنن به نمک‌سود کردن پنیر‌هاشون برای اینکه دوامشون بیشتر بشه. این می‌شه که بعد از یه مدتی سعی و خطا می‌رسن به پارمزان قصه‌ ما. البته ویژگی اصلی پارمزان شیر گاوهای رجیوامیلیاست و همین باعث می‌شه که طعم پارمزان که توی خود پارماماری شده زمین تا آسمون با نسخه‌های دیگه فرق کنه، یه جورایی شرکت‌هایی که جاهای دیگه‌ دنیا، پارمزان درست می‌کنن.تمام تلاششون اینه که یک پنیری بسازند که نزدیک‌ترین نسخه به نسخه اورجینال پارماورجوامیلیا باشه. پارمزان که راهبان دین درست کردن کم‌کم به باقی شهرهای منطقه هم رسید و پاش به شهرهای تجاری بزرگ منطقه‌ ایتالیا یعنی سی‌سیلونایز باز شد. در نظر داشته باشیم ایتالیایی وجود نداره‌ها، اینا هر کدوم دولت شهرهای جدان و هنوز کشوری به اسم ایتالیا شکل نگرفته. از این شهرهای تجاری کم‌کم پارمزان به باقی مناطق دنیا هم فرستاده شد و یواش‌یواش یک مقبولیت جهانی هم پیدا کرد؛ اما همون‌طور که احتمالا توجه کردید، پارمزان در ۹۰ درصد مواقع با غذاهای ایتالیایی می‌خورن، واسه همین می‌شه این رو هم در نظر گرفت که همه‌گیر شدن پیتزا و پاستا که قصه‌های جفت‌شون هم توی اپیزودی گفتیم، تاثیر مستقیم داشته توی مصرف جهانی پارمزان.در واقع اینطوری می‌شه گفتش که تا قبل از مهاجرت گسترده‌ ایتالیایی به آمریکا توی اواخر قرن ۱۹ یعنی یه چیزی حدود ۷ قرن، پارمزان یک پنیر محلی برای ایتالیا و بعضا مناطق اطرافش بوده. اواخر قرن ۱۹ که اوضاع اقتصادی ایتالیا و مخصوصا مناطق جنوبی ایتالیا خراب شد و ایتالیایی‌ها مجبور شدند که به آمریکا مهاجرت کنند، اون سیل عظیم مهاجرت ایتالیایی‌ها به آمریکا اتفاق افتاد. غذاهای ایتالیایی هم وارد آمریکا شد و این‌طوری هم شد که پارمزان کم‌کم وارد فرهنگ غذایی آمریکایی شد و خب باز هم اون قصه‌ تکراری که بعد از جنگ جهانی دوم اکثریت دنیا تحت تاثیر آمریکا قرار گرفت و این شد که پارمزان که دیگه حق آب و گل پیدا کرده بود توی آمریکا، توی دنیا اسم در کرد.امروز پارمزان توی دنیا انواع و اقسام مختلف داره و هزار جور مختلف فروخته می‌شه. هر چی که کهنه‌تر باشه و به طعم اوریجینال رژیمی نزدیک‌تر باشه ارزشش می‌ره بالاتر. خیلی از آدم‌هایی که خوره‌ آشپزی اصیل و تخصصی‌اند،  به پارمزان به‌عنوان یک سرمایه‌گذاری نگاه می‌کنن. اگه دنبال کنید اخبار مربوطش رو می‌بینید که هر از چندگاهی یک پارمزان ۱۵، ۲۰ ساله رو به مزایده می‌ذارن و یک بازار خاصی اصلا داره برای خودش.هلند و انگلیس و ایتالیا رو گشتیم، بریم سراغ آخرین مقصد این اپیزود کعبه‌ آمال عاشقانه، پنیر فرانسه. فرانسه کشوری که انواع و اقسام پنیر با مدل‌ها و شکل‌های مختلف رو داره و کلا با اصالت پنیر و فرهنگ غذایی خاص شناخته می‌شه، همیشه یک کلیشه‌ای از شخصیت آدمای فرانسوی توی فیلم‌ها و علاقه‌شون به پنیره؛ یعنی یه آدم خیلی فرانسوی رو بخوان نشون بدن، یه دونه از این کلاه دم‌دارها سرشه، یه سیبیل نازک داره و هی پنیر گاز می‌زنه.حالا بین همه‌ این پنیرهای مختلف فرانسوی، پنیری که از همه بیشتر ما رو یاد فرانسه میندازه، بلوچیزه. بلوچیز البته اسم یک پنیر نیست، یک دسته‌بندی از پنیره. تمام پنیرهایی که توشون رگه‌های کپک خوراکی آبی و سبز رنگ دارند، جزو دسته‌بندی بلوچیز قرار می‌گیرن. پنیر رک‌فور معروف‌ترین پنیر این دسته باشه. البته که این کپک بلوچیز کاملا خوراکیه و نه تنها ضرر نداره، بلکه چون همون کپکیه که ازش پنی‌سیلین می‌گیرن تا حدودی فایده داره برای بدن.معروفترین قصه‌ای که برای پیدایش بلوچیز وجود داره، اینه که یک چوپانی بوده که داشته گوسفنداش رو می‌رونده، بعد یه مقدار نون و پنیر به‌عنوان ناهار با خودش آورده بوده، وقتی که گوسفنداش داشتن چرا می‌کردن، اینم میره توی یک غاری می‌شینه که ناهارشو بخوره، هنوز گاز اول به غذاش نزده بود که چشمش می‌افته به یک دختر خیلی خیلی خوشگلی و کلا الان از کف میده و ناهار رو می‌ذاره زمین و می‌ر‌ه دنبال دختره.بعد که کارش تموم می‌شه و برمی‌گرده، می‌بینه که پنیرش کپک‌زده! از اونجایی که یک چوپان فقیر بوده، مجبور می‌شه که همون پنیر کپک زده بخوره. این می‌شه که پنیر رو می‌خوره و از طعمش خوشش میاد و بلوچیز درست می‌شه؛ اما خب این قصه کلا مشکل داره! اولا که بر فرض طرف دختر رو دیده و خواسته بره دنبالش، دیگه آش نبوده که ناهارش! یه نون پنیر ساده بوده دیگه دستش می‌گرفت و با خودش می‌برد تو راه یه گاز می‌زده می‌خورده دیگه!بعد اصلا واسه اینکه پنیر کپک بزنه و بعد کپک‌ها خودشون رو نشون بدن، چندین و چند روز باید بگذره، یارو کل گوسفنداش رو ول کرده چندین و چند روز رفته دنبال دختر، بعد برگشته همون لوکیشن! اگه اینقدر فقیر بوده که باید اون پنیر کپک زده رو می‌خورده، تا یه چند روز غذا نداشته بخوره دیگه! چجوری از گشنگی نمرده؟!کلا قصه هزار جور ایراد داره و از اونجایی که تنها ماجرای موجود درباره‌ پیدایش بلوچیز همینه، عملا ما هیچ دیتایی از این که چی شد اولین بار بشر پنیر کپک زده خورد و خوشش اومد نداریم! بعدشم کپک بلوچیز با کپک معمولی پنیری که ولش کرده یه گوشه فرق داره! باید بهش رسیدگی بشه یه سری کارا انجام بشه تا این شبکه درست بشه و به اون طعمی که باید برسه! پس این پروسه یک پروسه‌ تکاملی بوده و کسی از اول یهو لامپ تو سرش روشن نشده!شاید قدیمی‌ترین مدرکی که درباره‌ی تاریخ بلوچیز وجود داره، خاطرات اطرافیان شارلمانی، اولین امپراتور امپراتوری مقدس روم بوده که توش می‌گن شارلمانی عاشق بلوچیز بوده، یعنی زمان شارلمانی که می‌شه قرن ۸،۹ میلادی، بلوچیز وجود داشته و اینقدری هم اسم در کرده بوده که امپراتور فرانک‌ها که می‌شن اجداد فرانسوی‌های امروز، طرفدارش باشه! در نتیجه می‌شه این رو پذیرفت که بلوچیز هرجوری که بوده و به هر شکلی که درست شده توی همین فرانسه بوده که درست شده و محبوب شده بوده. البته که بعد از اینکه توی فرانسه محبوب می‌شه به همسایه‌های فرانسه و باقی کشورهای اروپایی هم می‌رسه و به این لیست پیراون اضافه می‌شه، اما اهمیت بلوچیز فرانسوی و بالاخص روکفور قرن ۱۵ میلادی که خیلی زیاد می‌شه.دلیلش هم این بود که شارل ششم یا شارل دیوانه، پادشاه فرانسه دیده بود که منطقه‌ رکرک پنیر کورمال اونجاست اوضاع اقتصادی مناسبی نداره چون محصولات کشاورزی اصلی فرانسه مثل انگور و غلات رو توی اون منطقه نمی‌شد پرورش داد، این منطقه فقط همین پنیر بلوچیز روکفور. این شد که این شارل ششم میاد حق اختصاصی تولید بلوچیز رو می‌ده به روکفور و هر کسی که خارج از روکفور می‌خواست بلوچیز بسازه، باهاش برخورد می‌شد. این کار هم باعث رونق روکفور شد و شهر رو به نورونوا رسوند و چون حمایت دولتی اومد پشتش، تولید پنیر خیلی رونق گرفت تولید و فروشش.این شد که روکفور بعد از یک مدت شد معروف‌ترین نوع بلوچیز و هنوزم که هنوزه وقتی که می‌گیم بلوچیز توی ذهن‌مون روکفور میاد. بلوچیز تا سال‌های سال توی اروپا و مخصوصا اروپای غربی باقی مونده و از اون دایره‌ اروپایی‌ها خارج نشد. تا اینکه قرن نوزدهم یک پنیرساز فرانسوی به اسم ژول‌ول که توی فرانسه کارخونه‌ پنیرسازی داشته و به آمریکا هم صادرات داشته با خودش فکر می‌کنه که بیاد و این بلوچیز کشور خودش رو به آمریکایی‌ها هم معرفی بکنه. این می‌شه که بلوچیز وارد بازار آمریکا می‌شه و از اونجایی که طبقه مرفه آمریکا طبقه‌ الیت آمریکا به فرانسه همیشه به‌عنوان مهد فرهنگ و کلاس نگاه می‌کردن.بلوچی بین پولدارهای آمریکایی خیلی محبوب شد و تبدیل شد به یک غذای خیلی باکلاس، کم‌کم هم توی بازار آمریکا عرضه‌ش بیشتر شده و برای مردم عادی هم قابل تهیه شد و از همین‌جا کم‌کم با بلندگوی هالیوود بلوچیز به دورترین نقطه جهان معرفی شده و آدمایی که به اندازه‌ کافی کنجکاو بودن، امتحانش کردن و طرفدارش شدن. البته که بلوچیز برخلاف باقی پنیرهای این اپیزود پنیری نیستش که محبوب همه‌ آدم‌ها باشه! خیلی سلیقه‌ایه، ولی اگر ازش خوشت بیاد، دیگه مهرش تا ابد به دلت نشسته.چیزی که شنیدید اپیزود سی و هفت و نیم چیزکست بود. چیزکست هر سه هفته یکبار دوشنبه‌ها روی تمام اپلیکیشن‌های پادگیر مثل کست‌باکس و اپل پادکست، گوگل پادکست منتشر می‌شه؛ همچنین با یک قسمت تاخیر اپیزودهای چیزکست رو می‌تونید روی کانال تلگرام‌مون هم بشنوید. دوباره نوروز ۱۴۰۲ رو بهتون تبریک میگم. امیدوارم که سال خیلی‌خوبی داشته باشید و خبرهای خیلی بهتری توی راه باشه. ممنون از اینکه شنونده‌ چیزکست هستید، منتظر قسمت بعدی با یه چیز دیگه باشید!بقیه قسمت‌های پادکست چیزکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/سی-و-هفت-و-نیم--حتی-چیزی‌تر-|-تاریخ-پنیرهای-طبیعی-id3627404-id580526018?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%B3%DB%8C%20%D9%88%20%D9%87%D9%81%D8%AA%20%D9%88%20%D9%86%DB%8C%D9%85%20-%D8%AD%D8%AA%DB%8C%20%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%20%7C%20%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%20%D9%BE%D9%86%DB%8C%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%20%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%DB%8C-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست چیزکست</category>
                <author>پادکست چیزکست</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2024 14:23:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ۳۷ چیزکست - چیزی‌ترین اپیزود | تاریخ پنیر</title>
                <link>https://virgool.io/chizcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B3%DB%B6-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%BE%D9%86%DB%8C%D8%B1-jjotaaqfj21u</link>
                <description>فوریه‌ ۱۹۸۱، کاخ سفید. رونالد ریگان تازه رئیس جمهور آمریکا شده و توی دفترش نشسته. روی میزش یک گزارش چند صد صفحه‌ای محرمانه بازه که درباره‌ی یه مشکل خیلی بزرگ دولتیه. دولت ریگان هنوز کارشو شروع نکرده، درگیر این مشکل شده بود و باید هر جوری که می‌شد، حلش می‌کرد. این مشکل بزرگ نه درگیری با شوروی بود، نه همه‌گیری کوکایین و نه بدهی‌های سنگین آمریکا. این مشکل مازاد تولید پنیر بود. آمریکا ۱۵ هزار تن پنیر اضافی در حال فاسد شدن داشت و نمی‌دونست باید باهاشون چیکار کنه!سلام به قسمت ۳۷ چیزکست خوش‌اومدید. توی این پادکست من عرشیا عطاری، برای شما از تاریخ چیزها میگم. چیزهایی که زمانی استفاده نمی‌کردیم و امروز استفاده می‌کنیم و شاید در آینده هم ازشون استفاده بکنیم.توی این قسمت می‌خوایم درباره‌ تاریخ پنیر صحبت بکنیم. پنیر جز چیزایی که از اولین روزهای شکل‌گیری تمدن با آدما همراه بوده و تا همین الانش هم به زندگی‌هامون چسبیده. هر فرهنگی توی دنیا رو که ببینی پنیر یه جایی توش داره، یه ربطی پیدا می‌کنه عادت‌های غذایی مردمش به پنیر.حالا یه سری‌ها مثل فرانسوی‌ها و ایتالیایی‌ها خیلی سنتی و تعصبی با پنیر برخورد می‌کنند و هزاران مدل پنیر دارند که هر کدومش واسه یه غذا و یه زمان یه آب و هواست و تو همه‌ غذاهاشون یه جوری پنیر رو جا میدن. یه‌سری‌ها هم مثل ما ایرانیا صرفا به‌عنوان یک بخشی از صبحونه مصرفش می‌کنن. البته الان انواع و اقسام پنیر رو به انواع و اقسام شکل‌ها توی ایران می‌خوریم. منظورم صرفا نقش فرهنگی پنیر توی ایرانه. بعد پنیر صرفا همین چهار، پنج مدلی که معروف شده و جا افتاده نیست بیشتر از ۱۸۰۰ نوع پنیر داریم توی دنیا که اینا هر کدوم‌شون پروفایل طعمی جدا و نحوه‌ تولید جدا و نقش فرهنگی جدا دارن. هر کدوم‌شون دنیای خودشون دارن یه‌جورایی.همین گستردگی انواع پنیر هم هست که باعث میشه هر ملتی، با توجه به ذایقه‌ غذایی خودشون، بتونن یه‌جوری پنیر توی فرهنگ غذایی‌شون جا بدن. با این اوصاف خیلی عجیب نیست که پنیر به این مهمی که انقدر گسترده از خانواده‌اش، تاریخ پرماجرایی داشته‌ باشه. این قسمت می‌خوایم بریم سراغ تاریخ پنیر و ببینیم که از کجا اومده و چه تاثیری روی جهان گذاشته.اینم بگم که این قسمت ما تاریخ پنیر به‌شکل کلی تعریف می‌کنیم و سراغ تاریخ انواع و اقسامش نمیریم؛ اما همزمان با این اپیزود ما یک اپیزود تکمیلی هم منتشر می‌کنیم که توی اون تاریخ چندتا از پنیرهای طبیعی و اصیل رو تعریف می‌کنیم. هر جایی که این قسمت رو دارید می‌شنوید، اون اپیزود رو هم از همون‌جا می‌تونید بشنوید.بریم دیگه سراغ قصه‌ پنیر. من عرشیا عطاری هستم. تدوین این قسمت رو طنین خاکسار انجام داده و موسیقی تیتراژ هم کار مودی موسوی هست.قصه پنیر رو باید با قصه‌ شیر شروع کنیم، شیر اولین غذاییه که انسان می‌خوره. پس تاریخ مصرف شیر توسط بشر، از لحظه‌ تولد نژاد انسانه؛ اما نوزاد انسان و هر موجود دیگه‌ای بعد از اینکه دوره نوزادی تموم میشه دیگه شیر نمی‌خوره یا بهتره بگیم که به‌شکل طبیعی نباید شیر بخوره، اما خب این رو شما نمی‌تونی به آدمی که ۹ هزار سال پیش داشته توی دامنه‌ زاگرس بز می‌چروند توضیح بدی! چرا؟ چون غذا که به این راحتی‌ها گیر نمی‌اومد! اون موقع آدما باید کلی اینور اونور می‌گشتن تا یک میوه‌ای یه گیاهی چیزی گیر بیارن که شکم‌شون سیر بشه. پس برای همچین آدمی یک مایع، چرب، شیرین و خوشمزه که می‌تونه سیرش کنه، خیلی هم قابل خوردنه. تقریبا از وقتی که آدما حیوون‌های شیرده رو اهلی کردن، استفاده از شیر حیوون‌ها به‌عنوان غذا شروع شد. طبق شواهد باستان‌شناسی که پیدا شده، حدود ۹ هزار سال پیش اهلی کردن این حیوونا شروع شده. اول بز و گوسفند اهلی می‌شن و بعدم گاو اهلی می‌شه و خب هزار سال این‌ور و هزار سال اون‌ور، انسان بالاخره شروع می‌کنه به خوردن شیر این حیوون‌ها به‌عنوان غذا.معلوم نیست اولین بار چی می‌شه که پنیر درست می‌شه، یعنی لحظه‌ تاریخی خاصی براش وجود نداره؛ ولی می‌تونیم تصور کنیم چطوری اتفاق افتاده. شیر یک ماده‌ای که پایدار نیست اگر که تو یک محیط گرم و مرطوب باشه، زود واکنش میده و ترش می‌شه. بعد یه مدت که بمونه تو این محیط، روش بریده‌های سفید، سفید به‌وجود میاد و آب از این لخته‌های جامد، جدا می‌شه. بعد حالا انسان اون زمان هم کیسه‌ شیرش از چی می‌ساخت؟ شکم گوساله. همین بافت شکم گوساله هم باعث می‌شد که شیر بیشتر لخته لخته بشه و آب کامل از این توده‌های پروتیینی چرب جدا بشه. حالا چرا شکم گوساله کمک می‌کرد به این پروسه؟ بدن انسان بالغ توانایی هضم شیر رو نداره، لاکتوز شیر اذیتش می‌کنه. کی می‌تونه خوب هضم کنه شیر رو؟‌ نوزاد انسان و طبیعتا نوزاد حیوان. توی شکم گوساله و بره یه آنزیمی وجود داره به اسم رنت. تو پروسه‌ هضم شیر، رنت میاد و این لاکتوز شیر رو تبدیل به لاکتیک اسید می‌کنه که برای اون موجود قابل هضم بشه حالا این کاری که رنت می‌کنه باعث می‌شه که شیر، لخت لخته بشه واسه همین شکم گوساله آل‌ردی توی خودش رنت داره. پس دور از انتظار نیست که یک روزی یک آدمی اومده این شیری که توی کیسه‌ای که از شکم گوساله درست شده بود، ریخته شده بوده رو یه گوشه زیر آفتاب ولش کرده و یکم بعدم شیر کاملا بریده و لخته لخته شده.بعد طرف با خودش گفته که این مواد سفید جامد بخورم ببینم چیه! این شده که آبش رو تخلیه کرده و این سفیدهای جامد چرب رو به هم چسبونده و گاز اول همانا و گل کردن عشق پنیر توی دل آدما، همانا. این شد که پنیر تازه درست شد، توی تمدن‌های اولیه.میگم دقیقا معلوم نیست که کی درست کرده، اولین‌بار چیزی که واضحه اینه که از یه تاریخی به بعد آدما به شکل روتین، پنیر درست می‌کردن و تازه تازه می‌خوردش. رنت هم که اون عنصر اصلی ساختن پنیر بود، اهمیت خیلی زیادی پیدا کرد توی پنیرسازی. هر نوع پنیری که بخواد ساخته بشه، باید بهش رنت زده بشه، به اون شیر در واقع رنت زده بشه.حالا اون زمان به‌شکل طبیعی از شکم گوساله به‌وجود می‌اومد، الان به شکل ماده‌ جدا وجود داره که بشه به شیر اضافه‌ش کرد. البته تو فارسی بهش نمی‌گیم رنت، می‌گیم پنیرمایه. از اینجا به بعد هم من از همین اسم پنیرمایه استفاده می‌کنم به‌جای رنت.پنیر نسبت‌به شیر خیلی خوراکی بهتری برای بقای انسان بود، چون شیر تازه تا چشم بهم بزنی فاسد می‌شه و نمی‌شه خوردش. انسان اون زمان که یخچال و فریزر نداشته، نمی‌تونسته شیر رو بیشتر از یه روز نگهداره. حالا توی همین وضعیت حیوون‌های شیرده هم که همه‌ سال شیر نمیدن! بعضی فصل‌ها اصلا شیر نمیدن حیوون‌ها. در نتیجه یکی از غذاهای اصلی آدما که شیر باشه یهو قطع می‌شه؛ اما پنیر برعکس شیر زود فاسد نمی‌شه و می‌شه مدت طولانی‌تری نگهش داشت، حتی شاید بشه گفتش که دلیل این که به ذهن آدم رسید که پنیر تازه رو بیاد توی آب نمک بذاره و شورش کنه هم همین بود.چون نمک از فاسد شدنش جلوگیری می‌کرد و اینا می‌تونستن تا مدت‌ها ذخیره کنن پنیر رو و توی فصل‌هایی که شیر نداشتن پنیر داشته‌ باشن. این شد که پنیر تازه به‌وجود اومد. یه روش دیگه برای جلوگیری از فاسد شدن مواد غذایی خشک کردن نمک‌سود کردن‌شون بود. پنیر و هم با همین سیستم با روش‌های باستانی خودشون خشک می‌کردند و می‌گذاشتن یه مدت طولانی جا بیفته تا بعدا بشه ازش استفاده کرد.هر چی کهنه‌تر، مرغوب‌تر! این شد که دو تا کتگوری اصلی پنیر، یعنی پنیر تازه و پنیر خشک شروع کردن به باز کردن جاشون توی دل اولین نسل‌های انسان یکجانشین .حالا که استارت قضیه رو فهمیدیم بریم سراغ تمدن‌های باستانی و ببینیم که پنیر توی هر کدوم از اینا چطوری بوده.اول از همه بذارین از خودمون شروع کنیم. بریم سراغ ایران باستان. مردم ایران باستان جز اولین تمدن‌هایی بودند که گوسفند و بز و گاو رو اهلی‌کردن و بعد از یه مدت هم طبق همون سیستمی که صحبتش رو کردیم شروع کرده بودن به ساختن و مصرف پنیر. پنیری هم که توی ایران باستان از همه بیشتر مصرف می‌شد، پنیر آسیایی بود. همین پنیر سنتی که امروزم می‌خریمش.جالبه که بدونید، اسم این پنیر، پنیره. توی انگلیسی به پنیر آسیایی با همین تلفظ میگن پنیر. البته پنیر ایرانی بعدا از ایران به هند رفت. توی هند الان خیلی محبوبه و اونجا هم باز با همین اسم پنیر فروخته می‌شه. ایرانی‌ها برای ساختن پنیر، دو تا متد کلی داشتن یا می‌اومدن شیر گاو رو توی ظرف‌هایی که از شکم گوساله درست شده بود می‌ریختند که خودش پنیر مایه داشت یا اینکه به شیر یک محلول اسیدی مثل سرکه یا آبلیمو اضافه می‌کردند که این به اون لخته لخته شدن شیر کمک می‌کرد.بعد از اینکه شیر کاملا لخته لخته شد، می‌اومدن این لخته‌ها رو جمع می‌کردن به همدیگه می‌چسبوندن، آبش رو تخلیه می‌کردن و از این لخته‌ها یک جسم جامد بزرگ یه دست می‌ساختن و می‌نداختن توی آب نمک و می‌گذاشتن تا یه مدت بمونه.همین متد رو یونانی‌ها که همسایه‌ ایران بودن استفاده می‌کردند تا پنیر فتای خودشون رو بسازن. فرقش فقط به شیرش بود. تفاوت نژاد دام‌هایی که توی مناطق ایران و یونان بود باعث می‌شد که پنیر ایرانی و پنیر فتا یونانی یکم توی طعمش و بافتشون فرق‌هایی وجود داشته باشه.یه کم که گذشت و کم‌کم تمدن روم به‌وجود اومد و یک‌سری توی سرها درآوردن، رومی‌ها هم شروع کردن به پنیر درست کردن و خیلی خیلی هم جدی گرفتن پنیر رو. ایرانی‌ها و یونانی‌ها مبتکر پنیر بودن، منتهی از محدوده‌ امن خودشون خیلی خارج نشدن و هنوزم که هنوزه بعد از چند هزار سال همون پنیر سنتی، پنیر قالب توی این دو تا کشوره.منتهی رومی‌ها داستان‌شون فرق داشت رومیا به فرهنگ غذایی خیلی اهمیت می‌دادن. یونانی‌ها این‌طوری نبودن. یونانی‌ها صرفا غذا رو به‌عنوان یک سوخت برای بدن‌شون می‌دیدن و می‌خوردند که سیر بشن. واسه همین تمرکزشون روی غذاهای ساده و تازه بود. رومی‌ها از اون‌ور واسه‌ غذا یک سیستم جدا تعریف کرده بودن. غذا یک نمادی از طبقه‌ی اجتماعی بود. غذای آدمای فقیر کلا با ثروتمندها فرق داشت.یونانی‌ها هر چی بود، درست می‌کردن و می‌آوردن دور هم توی سالن‌های بزرگ می‌خوردن. سر شام درباره‌ سیاست و فلسفه و این چیزا بحث می‌کردن و بیشتر از اینکه تمرکزشون روی غذا باشه، روی اون تجربه‌ اجتماعی بود که حین غذا خوردن داشتن، ولی رومی‌ها برعکس.توی یه خونه، ارباب خونه و خانوادش توی اتاق‌های جدا از خدمتکارها و برده‌ها غذا می‌خوردن. خیلی هم به ارتباط برقرار کردن حین غذا خوردن اهمیت نمی‌دادن. هرکس متمرکز بود روی اون غذای خودش و از لحظه لحظه‌ غذاش لذت می‌برد. رومی‌ها به آشپزی علمی و پرجزئیات اهمیت می‌دادن. آشپزی رومی کلی زیر و بم خاص داشت. غذاهای رومی خیلی پیچیده بودن و ساعت‌ها آماده شدنشون زمان می‌برد.نه تنها آشپزی، بلکه سرو کردن غذا هم آداب خودش رو داشت. اینکه چی رو با چی بخوری. چه چیزهایی رو نباید با هم بخوری. غذا خوردن برای رومی‌ها یه تجربه بود. مثل اجرا کردن یک قطعه‌ موسیقی بود. زندگی می‌کردند با هم لقمه‌شون و همین هم شد که به پنیر ساده‌ همسایه‌هاشون راضی نشدند و شروع کردن به انجام کارهای تجربی برای ساختن پنیر و چندین و چند مدل پنیر با ویژگی‌ها و طعم‌های خاص درست‌کردن.معروف‌ترین این پنیر پکورینو رومانو بود. این پنیر از شیر گوسفند درست می‌شد و چوپان‌های اطراف رم درستش می‌کردن. واسه همین‌ هم اسمش پکورینو رومانو بود. پکورا به‌ معنی گوسفند بود و رومانو ام از رم می‌اومد؛ برای ساختن شیر و پنیر مایه رو هم می‌زدند تا لخته لخته بشه و بعد آبش رو تخلیه می‌کردند و پنیر تازه رو توی قالب‌های گردی که بالا و پایینش خالی بود، می‌ذاشتن و فشارش می‌دادن که این آب باقی مونده‌ توش هم تخلیه بشه.بعد به‌جای اینکه توی آب نمک بگذارنش، می‌بردنش توی یک انبارهای مخصوصی می‌گذاشتن تا جا بیفته. چندین و چند ماه این پنیر توی اون انبار می‌موند و بعد از چند ماه تبدیل می‌شد به یک پنیر سفت که به‌خاطر واکنش‌های شیمیایی یک طعم اومامی خاص می‌گرفت. قسمت کچاپ رو اگه یادتون باشه درباره‌ مزه‌ اومامی کامل توضیح دادم توش. طعمی شبیه به پنیر پارمزان بود، ولی اگر بخوام بیشتر توصیفش کنم اینطوری باید بگم که یک طعم تخمیری، تیز و ترش خوشمزه داشت. پکورینو رومانو پنیر اصلی رومی‌ها بود و هر طبقه‌ای هم با هر میزان درآمد که داشت، مصرفش می‌کرد حتی؛ چون هم پروتیین داشت و هم طعم عمومی داشت، خیلی‌ها که نمی‌تونستن گوشت بخرن به‌جای گوشت پکورینو رومانو می‌خوردن.پکورینو رومانو انقدر توی غذای رومی‌ها اهمیت داشت که حتی ازش به‌عنوان پول هم استفاده می‌شد. توی روم باستان برای خرید بعضی از جنس‌ها، می‌تونستی به‌جای پول، پنیر پکورینو رمانو بدی به فروشنده. حتی سربازهای ارتش روم به‌جای پول پکورینو رمانو می‌گرفتن؛ یعنی حقوقشون روزی یک اونس پکورینو رومانو بود!انقدر مهم بود این پنیر برای رومی‌ها که درباره‌ تولید و فروش این، قوانین خاص وجود داشت. استاندارد داشتند واسه پنیر. پنیر توی روم باستان هم غذا بود و هم پیش‌غذا با شراب می‌خوردنش، با میوه می‌خوردنش، با نون می‌خوردنش، خالی می‌خوردنش، حتی به‌عنوان قربانی برای خداهاشون هم بعضی وقت‌ها پنیر می‌سوزوندن!همین‌طور پیش رفت و پیشرفت تا این که رسیدیم به قرن ۱۴ میلادی و تجزیه‌ روم به دو قسمت شرقی و غربی.اواخر قرن ۱۴ میلادی بعد از حدود یک قرن درگیری‌های کوچیک و بزرگ و تنش‌های ریز و درشت، روم به دو تا امپراتوری غربی و شرقی تقسیم شد. روم شرقی یا بیزانس که شرق دریای مدیترانه بود، می‌شد خاورمیانه و یونان و مصر امروز. اینا یه طرف بودن و روم غربی که تقریبا می‌شه اروپای امروز، یه طرف.روم شرقی تحت تاثیر فرهنگ یونان بوده و مذهبش هم مسیحی ارتدکس بود. کلا از لحاظ فرهنگی با روم غربی کاتولیک متفاوت بود و به همین علت هم پنیری که توی روم شرقی بود، بیشتر نزدیک به پنیرهای شرقی و یونانی و ایرانی بود. فتا داشتن و یه‌سری پنیرهای تازه‌ دیگه. از اونجایی که تحت تاثیر یونان بود فرهنگ غذایی‌شون، خیلی نرفتن دنبال پنیرای غربی؛ ولی روم غربی برعکس!هر چی از پنیرای روم باستان گفتم براتون، توی روم غربی بود که به‌وجود اومده بود و گسترش پیدا کرده بود. اون عادت‌های غذایی و اهمیت به آشپزی پیچیده و اینا، توی روم غربی بود که ادامه پیدا کرد و پنیر هم روم غربی سفر تاریخی رو ادامه داد و توسعه پیدا کرد و انواع و اقسام و زیرمجموعه‌های مختلف اضافه شدن بهش.ولی همچنان پنیر اصلی مردم روم غربی همون پکورینو رومانو بود که صحبتش رو کردیم و همین پنیر هم بود که به داد مردم روم غربی رسید.روم غربی از زمانی که از بیزانس جدا شد، روزبه‌روز بیشتر افول‌کرد. اوضاع سیاسی خیلی ملتهبی داشت، از اون ور هم مدام همسایه‌های بربر که مهم‌ترین‌شون قبایل ژرمن بودن، بهشون حمله می‌کردن و خواب و خوراک براشون نگذاشته بودن. این روم همون رومی بود که برای تحقیر به اینا می‌گفت بربر. اصلا آدم حساب‌شون نمی‌کرد، اما حالا انقد ضعیف شده بود که هر کی رد می‌شد یکی تو سرش می‌زد و یه حمله‌ای بهش می‌کرد. از اونور به‌خاطر این شرایط، اوضاع اقتصادی روم غربی افتضاح بود و توی این اوضاع اقتصادی بد باز هم پنیر بود که شکم مردم رو سیر می‌کرد و یک منبع پروتیین قابل‌قبول براشون بود.تازه فاسد هم نمی‌شد و می‌تونستن برای زمان قحطی ذخیرش کنن. اوضاع روم غربی، روزبه‌روز بدتر و بدتر شد و خاک بیشتری به سر روم شد. تا اینکه توی اواخر قرن ۵ میلادی رسما روم غربی سقوط کرد و پذیش سقوط روم اتفاقی که توی تاریخ به‌عنوان نقطه‌ شروع قرون وسطی بهش اشاره می‌شه.بعد از سقوط روم یه مدت درگیری و شیرتوشیر بوده و هروری یه گروه به جون یه گروه دیگه افتاده بود و بین قبایل و مردم مختلف جنگ بود. بعد یه مدت هم همین قبیله‌های مختلف شروع کردن هر کدوم یه بخشی از روم سابق گرفتن و یک حکومت مستقل کوچکی تشکیل دادند.مثل ایران بعد از سقوط امپراتوری ساسانی بود. یک کشور واحد نبود، هر کس واسه خودش یه گوشه‌ای یک حکومتی تشکیل داده بود. خیلی پخش‌وپلا بود اروپا بعد از سقوط روم، ولی خیلی کلی بخوایم بگیم ساکنین اروپا اجداد آلمانی، فرانسوی، بریتانیایی و ایتالیایی‌های امروز بودن. باز این هم خیلی کلی، چون خیلی اقوام بودن که توی هیچ کدوم از این کتگوری نبودن، ولی من دیگه توضیح نمیدم، بازش نمی‌کنم؛ چون که تقریبا هیچ کدوم از اون کشورها دیگه امروز کشور نیستن یا اینکه خیلی از اون نژادها ترکیب شدن با نژادهای دیگه. خیلی باید توضیح بدم تا اینکه جا بیفته براتون و اینجا دیگه جاش نیست، از موضوع خیلی دور می‌شیم! اگر که دوست داشتین اپیزودهای تاریخ قرون وسطای پادکست پاراگراف رو می‌تونید بشنوید، خیلی کامل اونجا این جریانات توضیح داده شدن.فعلا اروپای قرون وسطی به‌شکل یک ترکیبی از مناطق اروپایی که امروز می‌شناسیم در نظر بگیریم. قرون وسطی، دوره‌ خیلی مهمی برای تاریخ پنیر بود چون اروپا داشت فرهنگ‌های مختلفی رو تجربه می‌کرد و هر فرهنگ جدا داشت روی پنیرشیر و پنیرای مختلف با توجه به عادت‌های غذایی مردم و آب و هوا و نژاد دام‌های هر منطقه به‌وجود می‌ومدند.پرطرفدارترین پنیرای امروز توی قرون وسطی بودند که به‌وجود اومدن، پنیر چدار، پارمزان، بلوچیز، موزارلا و گودا اینا همه‌شون اواسط قرون وسطی به‌وجود میان. توی اروپا جزئیات این پنیر و قصه‌هاشون رو توی اپیزود تکمیلی پنیرهای طبیعی توضیح میدم براتون، اینجا دیگه ازشون عبور می‌کنم. پنیر و پنیرسازی توی قرون وسطی یک صنعت بسیار جدی و پر اهمیت بود. هم مصرف داخلیش خیلی زیاد بود و هم اینکه یکی از محصولات صادراتی اصلی اروپا پنیر بود.دوتا دلیل اصلی هم داشت این رشد پنیرسازی اروپا، یکیش که تاثیر فرهنگ رومی بود که توش پنیر خیلی مهم بود، ولی دلیل دوم یه ماجرای جدا داشت. اواسط قرن ششم میلادی و یکم بعد از سقوط روم یه راهبه کاتولیک ایتالیایی به اسم بندیکت مقدس میاد و یه‌سری ایده‌ جدید میده و یه فرقه‌ مسیحی کاتولیک درست می‌کنه که بهش میگن مسیحیت بندیکتن. جزئیات فرقه بندیکتن خیلی زیاده، ولی یکی از پایه‌های اصلیش اینه که زندگی اجتماعی رو بهش یک اهمیت ویژه‌ای میده.میگه درسته که باید عبادت کنید، دعا کنید و این‌ها، ولی باید کار کنید. خانواده داشته باشید، دوست داشته باشید، رفت و آمد کنید با مردم، اجتماعی باشید از اونجایی که کار کردن و عرق جبین ریختن یکی از رکن‌های اصلی فرقه بندیکت بود، راهبه بندیکتن برای اینکه بیشتر به خدا نزدیک بشن و ثواب کنن می‌خواستن کار یدی سنگین انجام بدن و یکی از کارهای یدی سخت اون زمان چی بود؟ پنیر درست کردن.هر کسی حاضر نبود اون همه وقت و انرژی بذاره واسه پنیر درست کردن. این راه با هم که دنبال یه کاری بودند که عرق‌تون رو دربیاره. کم‌کم شروع کردن پنیر ساختن و بعد از چند نسل، دیگه پنیرسازی شد حرفه‌ اصلی راهبان دیکت. یه دلیل دیگه هم البته داشت اونم اینکه همه‌ زمین خوبا و مرتع خوبا و دام‌های پروار، دست کلیسا بود و البته دست کلیسای بندیکتن؛ در نتیجه اینا دسترسی داشتن به شیرهای پرچرب و خیلی با کیفیت که می‌شد ازشون پنیرهای خیلی خوبی گرفت.از اونجایی که توی قرون وسطی مذهب نقش خیلی مهمی داشت و طرفدارای فرقه‌ای بندیکتن هم زیاد بودن، عملا انگار یک هلدینگ پنیرسازی با چندین و چند شعبه مختلف وجود داشته. اروپا این علاقه‌ بندیکتن‌ها به کار سخت باعث می‌شد که بیش از حد نرمال برای پنیر درست کردن وقت بذارن و پنیرهایی درست کنن که خیلی خیلی مرغوبیت بالایی داشته باشه و کیفیتش حرف اول رو توی اروپا و دنیا بزنه.حالا اکثر کلیساهای بندیکتن کجا بودن؟ فرانسه، ایتالیا و انگلیس کشورهایی که امروز پایتخت پنیرای اروپایی به‌حساب میان. فرانسه با پنیر بری و کمبلوی، ایتالیا با پارمزان و موزارلا و انگلیس با چدار. تا پایان قرون وسطی کشیش‌های بندیکتن تولیدکننده‌ اکثر پنیرای اروپایی بودن. وارد دوره‌ رنسانس هم که شدیم همچنان سهم بزرگی از تولید پنیر رو کلیسای بندیکتن داشت؛ ولی از اونجایی که تجارت بین‌المللی بیشتر پیشرفت کرده بود و اروپا درش باز شده بود به دنیا، حالا دیگه نیاز برای پنیر بیشتر شده بود و واسه همین صرفا تولیدات کلیسایی بندیکتن جواب نمی‌داد.این شد که کشاورزان و دامداران دیگه هم توی مناطق اروپا شروع کردن به گرفتن سهم بیشتر از بازار پنیر. البته که همچنان پنیر یک محصول دست‌ساز و توسط یک گروه خاص کشاورز و دامدار و کشیش در سطح خیلی پراکنده و غیر متمرکز تولید می‌شه. اوضاع همین طوری پیش رفت و پیش رفت تا اینکه رسیدیم به قرن ۱۸ و همه چیز با انقلاب صنعتی زیرو رو شد.انقلاب صنعتی دنیا را تغییر داد از همه لحاظ و همه جهات یکی از صنایعی که به‌شدت تحت تاثیر قرار گرفتن، صنعت پنیرسازی بود. پنیری که تا قبل از اون زمان به شکل دست‌ساز و توی کارگاه‌های محلی ساخته می‌شد، با تاسیس کارخانه‌های پنیرسازی توی اواسط قرن ۱۹ تبدیل شد به یک کالای کارخونه‌ای و تولیدش چندین و چند برابر شد. همه چیز دنیای پنیر عوض شد از تولید تا مصرف. به‌خاطر تولید خیلی زیاد، قیمت پنیر هم کم و کمتر شد و مصرف بیشتر و بیشتر با توجه به رشد شدید جمعیت بعد از انقلاب صنعتی یکی از چیزایی که به داد بشریت رسیده و باعث شد که از گرسنگی نمیرند، همین پنیر بود.توی همین قرن ۱۹ یک اتفاق خیلی خیلی مهم دیگه هم می‌افته. بعد از سال‌های سال، استفاده از شکم حیوونا به‌عنوان منبع پنیرمایه یا همون رنت، بشر بالاخره موفق می‌شه پنیرمایه رو به شکل جدا استخراج کنه و به‌شکل یک محصول تولید کنه. اینطوری دیگه به‌عنوان یک ماده‌ افزودنی می‌شد به‌راحتی تهیه کرد و به شیر اضافه‌اش کرد. یه اتفاق مهم دیگه هم که می‌افته توی این دوران، مطرح شدن استاندارد برای پنیر تا قبل از این، چون پنیرسازی فعالیت دست‌ساز و محلی بود و هر کس با توجه به تجربه و شرایط و سلیقه‌ خودش پنیر درست می‌کرد؛ ولی انقلاب صنعتی باعث به‌وجود اومدن مفهوم استاندارد شد.باعث شد اون کارخونه‌ای که توی آمریکا داره چدار درست می‌کنه، همون فاکتور‌هایی رو رعایت کنه که یه کارخونه‌دار انگلیسی رعایت می‌کنه. سیستم و نظم پیدا کرد پنیرسازی، بعد از اون طرف حمل و نقل پیشرفت کرده بود، قطار اختراع شده بود، کارخونه‌ها می‌تونستن به‌سرعت پنیرش رو به‌دست مشتری برسونن، حتی صادرات کنن. دیگه هیچ پنیرسازی محدود به بازار محلی خودش نمی‌شد!بعدش هم فرایند پاستوریزه کردن اختراع می‌شه توی همین دوران و باعث می‌شه که پنیر بتونه مدت طولانی‌تری بمونه و خراب نشه. واسه همین جابه‌جاییش و صادراتش ساده‌تر و قابل انجام تر می‌شه. البته که پنیر کارخونه‌ای تا سال‌های سال نتونست جای پنیر محلی رو بگیره! مردم تا مجبور نمی‌شدند نمی‌رفتن پنیر کارخونه‌ای بخورن. پنیرهای کارخونه‌ای البته کیفیت خوبی نداشتن اون زمان، یکی از چیزایی که پنیر رو خوشمزه می‌کنه چربی شیره، ولی کارخونه‌ها برای اینکه سود بیشتری بکنن می‌امدن چربی شیر رو جدا می‌کردن و باهاش خامه درست می‌کردن و جدا می‌فروختنش. بعد جای چربی شیر می‌اومدن چربی فیک گیاهی می‌زدن و در نتیجه قطعا پنیر کارخونه‌ای به خوبی پنیر دست‌ساز محلی نمی‌شد.دیگه سال‌های سال به همین صورت پیش رفت و پیش رفت تا اینکه اوایل قرن بیستم یه اتفاق باعث شد که پنیر کارخونه‌ای بازار رو قبضه کنه. انقدری که توی هر اپیزود به این اتفاق اشاره کردم دیگه باید بگم همون همیشگی. جنگ جهانی اول.جنگ جهانی اول مشکلات زیادی برای دنیا درست‌ کرد و یکی از اون مشکلات هم کمبود شیر بود. به‌خاطر شرایط جنگی، شیر زیادی نمی‌رسید به تولیدکننده‌های پنیر و واسه همین پنیر سنتی قابل تولید نبود. این شده بود که پنیر کارخونه‌ای یواش‌یواش محبوبیت بیشتری پیدا کرد همین دوره بود که کم‌کم کارخونه‌ها شروع کردن به تولید پنیر فراوری‌شده.پنیر فرآوری شده یا پنیر پروسس یعنی پنیری که از تکه‌های پنیر و یه‌سری افزودنی‌های دیگه درست می‌شه. پنیر فرآوری شده هم تولیدش ارزان‌تر بود و هم قیمت فروشش، این شد که کم‌کم یک سهم درشتی از بازار رو از پنیرهای طبیعی و دست‌ساز گرفت. توی اپیزود تکمیلی بیشتر درباره‌ی این تفاوت‌های پنیر طبیعی و فراوری شده توضیح میدم. معروف‌ترین پنیر فرآوری شده توی دنیا هم عملکردی توی چیزبرگرها معمولا ازش استفاده می‌کنن دلیلش‌ هم اینه که هم ارزون و هم اینکه توش کلی ماده‌ شیمیایی داره. وقتی که آب می‌شه نمی‌ریزه، همون حالتی که داره رو حفظ می‌کنه، به‌شدت پنیر بی‌کیفیت و داغونیه، دورریز پنیرهای دیگه و کلی چیز شیمیایی دیگه رو قاطی می‌کنن ، ذوب می‌کنن، شکل میدن و به‌شکل ورقه‌ورقه درمیارن، می‌شه امریکن چیز.من چند جا دیدم که یه سری رستوران‌ها میان با افتخار می‌گن که آره ما تو برگرهامون آمریکن‌ چیز می‌زنیم. یه‌جوری سیس عقاب می‌گیرن که انگار خیلی چیز باکلاسیه! نیست آقا نیست! اصلا پنیر به‌حساب نمیاد آمریکن چیز، ولی خب چون ارزونه و در دسترس برندهای فست‌فود مثل مک‌دونالد توی برگاشون ازش استفاده کردن از همون اول و باعث رشد شدن.جنگ جهانی اول سال ۱۹۱۸  تموم‌شد و بعدش یک دوره‌ رشد غیر طبیعی اقتصادی شروع شد توی دنیا و مخصوصا آمریکا بازار سهام به‌شکل خیلی غیرمنطقی شروع کرد رشد کردن و همه افتادن به سهام خریدن این پولدار شدن یه شبه باعث شد که تقاضا برای پنیرم زیاد و زیادتر بشه و هم پنیرای طبیعی دست‌ساز و هم پنیرای کارخونه‌ای روزبه‌روز بیشتر فروش کنن؛ اما این رشد ناگهانی با یک سقوط ناگهانی هم تموم شد! چه سقوطی؟ رکود بزرگ اقتصادی ۱۹۲۹. دنیا به خاک سیاه نشست تا ۱۰ سال و به همین دلیل کارخونه‌های پنیرسازی بزرگ همه‌شون تا لبه‌ ورشکستگی رفتن. هیچکس دیگه پنیر نمی‌خرید! حتی یه سری پنیرها مثل پنیر روکفر در معرض انقراض بودن. توی این دوره دولت‌ها بودن که کارخونه‌های لبنیات و پنیرسازی نجات دادن وگرنه کلا صنعت لبنیات از بین می‌رفت.دولت‌های آمریکا و انگلیس بالاخص اومدن یه سری سوبسید دادن به کارخونه‌های پنیر که از ورشکستگی‌شون جلوگیری بشه. رکود اقتصادی تموم نشده جنگ جهانی دوم شروع شد. توی جنگ دوم دوباره همون ماجرای کمبود پنیر به‌وجود اومد. سر این جنگ آمریکا و انگلیس انقدر براشون کمبود پنیر جدی بود که شروع کردن به جیره‌بندی کردن پنیر. هرکسی یه مقدار خاصی از پنیر رو حق داشت بخره. هر هفته اوضاع به‌همین شکل رفت جلو، رفت جلو تا اینکه جنگ تموم شد.پایان جنگ جهانی دوم شروع توسعه‌ اقتصادی کشورهای برنده‌ جنگ بود. واسه همین صنعت پنیرسازی هم کم‌کم دوباره توی آمریکا و انگلیس و فرانسه برگشت روی پای خودش و تونست برگرده به روزهای اوجش. توی دهه‌ ۵۰ و ۶۰ میلادی رستوران‌های فست‌فود زنجیره‌ای توی آمریکا سر درآوردن و کم‌کم به باقی جاهای دنیا هم رسیدن. همین هم باعث شد که مصرف پنیر بیشتر از قبل بشه، مخصوصا پنیر موزارلا که تو پیتزا استفاده می‌شد و بدون اون نمی‌شد و نمی‌شه پیتزا درست کرد! این شد که تولید پنیر بیشتر و بیشتر شد. در حدی که حتی زمان ریاست جمهوری ریگان یکی از مشکلات بزرگ آمریکا مازاد تولید پنیر بود!کارخونه‌های پنیر آمریکا خیلی خیلی بیشتر از نیاز بازار پنیر درست کرده بودن و مونده بود روی دست‌شون و داشت فاسد می‌شد. این شد که دولت آمریکا اومد همه‌ این پنیرها رو خرید و به‌شکل مجانی بین مردم پخش‌شون کرد تا سال‌های سال ادامه داشت این قضیه. بهش می‌گفتن پنیر دولتی گاونیز. اگه دقت کنید به آهنگ‌های رپرهایی مثل استوپایی که توی این دوره بزرگ شده، توی این دهه‌ ۸۰ بزرگ شدن یه اشاره‌هایی به این قضیه‌ی پنیر دولتی می‌شنوید. یه جورایی همون‌طوری که کوپن برای ماها نوستالژی دهه‌ شصته، پنیر دولتی برای آمریکایی‌ها نوستالژی دهه‌ هشتاد میلادیه.بگذریم. در حال حاضر تو دنیا مصرف شیر خیلی خیلی کمتر شده از بیست، سی سال پیش؛ ولی شرکت‌های لبنیات ضرر که نکردن هیچ، روزبه‌روز بیشتر دارن سود می‌کنن. دلیلش‌ هم پنیره. مردم دنیا دارن روزبه‌روز کمتر شیر می‌خورند و بیشتر فست‌فود. واسه همینه که پنیر روزبه‌روز داره بیشتر مصرف می‌شه؛ اما صنعت پنیرسازی همش پنیرای فست فودی نیست تا دهه‌ ۶۰ میلادی پنیر فرآوری شده کم‌کم داشت کل بازار پنیر رو می‌گرفت و اونایی که به‌شکل طبیعی و محلی پنیر می‌ساختن کمتر و کمتر ازشون استقبال می‌شد، اما جریان هیپی‌های دهه ۶۰ و ۷۰ باعث شد که علاقه‌ی آدما به محصولاتی اصیل‌تر بیشتر بشه و آدما یه کم از اون فرمت صرفا فرآوری شده‌ پنیر فاصله بگیرن. این شد که پنیر طبیعی هم دوباره خودشو کشید بالا و پابه‌پای پنیر فرآوری شده، اومد جلو و هنوزم که هنوزه کیفیت پنیر طبیعی با پنیر فرآوری شده، اصلا قابل مقایسه نیست.قصه‌ی پنیر اینجا تموم می‌شه. از اینجا به بعدش دیگه اتفاق خاصی نیفتاده و صرفا همون چیزایی که وجود داشته روش آپدیت اومده واسه. شنیدن قصه‌ پرفراز و نشیب پنیر‌های گودا، چدار، پارمزان و بلوچینام رو حتما بشنوید، کلی ماجرای جالب هم توی اون اپیزود تعریف کردیم. مخصوصا درباره‌ تاریخ هلند یه چیزایی می‌گیم که من تا قبل از این اپیزود خودم هم نمی‌دونستم!خیلی ممنون از اینکه یک سال دیگه هم شنونده‌ چیزکست بودید، افتخاری که تونستیم یه سال دیگه هم در کنارتون باشیم و براتون قصه تعریف کنیم. به امید روزهایی روشن‌تر نوروز ۱۴۰۲ مبارک!چیزی که شنیدید اپیزود ۳۷ چیزکست بود. چیزی که از هر سه هفته یک بار، دوشنبه‌ها روی تمام اپلیکیشن‌های پادگیر مثل گوگل پادکست منتشر می‌شه. همچنین با یک قسمت تاخیر اپیزودی چیزکست رو می‌تونید روی کانال تلگرام‌مون هم بشنوید. از هرجایی که می‌شنوید، حتما چیزکست رو سابسکرایب کنین تا مشترک چیزکست بشین و هر قسمتی که میاد رو متوجه بشید.نظر دادن هم یادتون نره! هم تو اپلیکیشن‌های پادگیر و هم تو شبکه‌های اجتماعی می‌تونید نظرتون رو درباره‌ اپیزودها بنویسید. ممنون از اینکه شنونده‌ی چیزکست هستین سال نو رو دوباره بهتون تبریک میگم، منتظر قسمت بعدی با یه چیز دیگه، باشید.بقیه قسمت‌های پادکست چیزکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA---%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%7C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%BE%D9%86%DB%8C%D8%B1-id3627404-id580526017?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%B3%DB%8C%20%D9%88%20%D9%87%D9%81%D8%AA%20-%20%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86%20%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%7C%20%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%20%D9%BE%D9%86%DB%8C%D8%B1-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست چیزکست</category>
                <author>پادکست چیزکست</author>
                <pubDate>Sun, 11 Aug 2024 17:10:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ۳۶ چیزکست - پرنده‌ي آهنی | تاریخ هواپیما</title>
                <link>https://virgool.io/chizcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B3%DB%B6-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%8A-%D8%A2%D9%87%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%87%D9%88%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7-krqbukufv0mv</link>
                <description>هواپیما جز یکی از نمادهای زندگی مدرن انسانه. اصلا همین که انسانی که بال نداره و اصلا توی سیم‌کشیش توانایی پرواز گنجونده نشده، بتونه با یک وسیله‌ای پرواز کنه، یه تنه تجسم هوشمندی بشره! اما همین هواپیمایی که نشونه‌ تمدنه، نقش اصلی رو داشته توی شروع کردن، جلو بردن و حتی تمام کردن یکی از وحشیانه‌ترین جنگ‌های تاریخ؛ یعنی جنگ جهانی دوم!سلام به قسمت سی و شیش چیزکست خوش اومدین. تو این پادکست من عرشیا عطاری، برای شما از تاریخ چیزها می‌گم. چیزایی که زمانی استفاده نمی‌کردیم، امروز استفاده می‌کنیم و شاید در آینده هم ازشون استفاده بکنیم.توی این قسمت که قسمت اول از فصل سوم چیزکسته، قراره تاریخ هواپیما رو تعریف کنیم. خیلی فاصله افتاد بین دو تا فصل و توی این وقفه اجباری، خیلی از شما هوای ما رو داشتین، چیزکست رو یادتون نرفت، اپیزودها رپ گوش دادید، به دیگران معرفی کردید، خبر گرفتید ازمون و حمایت مالی کردین ازمون. واقعا تک‌تک اینا باعث شد که ما بتونیم توی این روزای سخت انرژی‌مون رو جمع کنیم و دوباره استارت بزنیم و با فصل سوم برگردیم. توی این فصل برنامه‌ انتشارمون یه تغییر کوچولو کرده قراره که جای دو هفته یک‌بار، سه هفته یک‌بار اپیزود بدیم، منتها روز انتشار همچنان همون دوشنبه‌ها.بریم دیگه سر اصل ماجرا و مقدمه رو همین‌قدر کوتاه نگه داریم، من عرشیا عطاری هستم، تدوین این قسمت رو تعیین خاکسار انجام داده و موسیقی تیتراژ هم کار مودی موسویه. بریم سراغ قصه‌ پرفراز و کم‌فرود هواپیما!تصور خیلی از ماها از تاریخ هواپیما، شاید فقط برادران رایت و اختراع‌شون باشه؛ ولی تاریخ هواپیما پرواز بشر نه با برادران رایت شروع شده و نه تموم! بحث پرواز بشر اصلا، بحث صد سال اخیر نیست! انسان از وقتی که چشمش رو باز کرد و فهمید دور و برش چه خبره، توی فکر پرواز بود! از همون اول آدما پرنده‌ها رو می‌دیدن و می‌خواستند که بتونن مثل اونا پرواز کنن. آرزوی پرواز انقدر به دل آدما مونده بود که توی همه‌ی افسانه‌ها و اسطوره‌ها اون خدا خفن قدرت پرواز داشت و فرشته خوبه بالا داشت.توی همین افسانه‌ها و اسطوره‌ها هم بود که اولین ایده‌های بشر برای پرواز مطرح شد قدرت پرواز یک قدرت افسانه‌ای بود و حسرت به دل آدما مونده‌ بود و همین شد که بعد از اینکه تو قصه‌ها به خدا قدرت پرواز دادن، کم‌کم تخیل بشر رفت به سمت پرواز آدمای معمولی و کم‌کم قصه‌هایی درست شد، از آدمایی که تونسته بودن با ابزارهای دست‌ساز پرواز کنن. یه جورایی همه‌ اختراعات مهم بشر اولش توی همین قصه‌ها و توی قالب تخیل و افسانه مطرح شدن.پرواز از این قاعده مستثنی نبود. افسانه‌ی ای‌کاروس یه جورایی مهم‌ترین این قصه‌ها به‌حساب میاد. ای‌کاروس توی اساطیر یونان، پسر ددالوس بود. ددالوس کی بود؟ ددالوس یک مخترع آتنی بود که کلا دست به آچار بوده و هم داشت برای خدایان ابزار و وسیله و این چیزا درست می‌کرد. طبق افسانه‌ها یک درگیری و داستانی به‌وجود میاد که این ای‌کاروس، پسر ددالوس می‌افته زندان. ددالوس هم برای اینکه پسرش از زندان در بیاره بیرون فراریش بده، با مو و پر پرنده‌ها براش یه جفت بال درست می‌کنه که این بال بزنه و فرار کنه از زندان بره بیرون؛ اما بهش میگه که مغرور نشو، خیلی جو نگیردت، زیادی هم بالا پرواز نکن، نزدیک خورشید هم نشو! ایکاروس هم با این بالا پرواز می‌کنه و در میره از زندان، منتهی غرورش بهش غلبه می‌کنه و زیادی اوج می‌گیره و به خورشید نزدیک می‌شه.گرمای خورشیدم اون مومی که پرهای بال رو به هم وصل کرده بود رو آب می‌کنه، ایکاروس هم می‌افته توی دریا و غرق می‌شه! براساس همین افسانه هم یک ضرب‌المثل انگلیسی داریم که می‌گه خیلی نزدیک خورشید پرواز نکن، این معادل همون لقمه‌ اندازه‌ دهنت بردار خودمونه. این اسطوره‌ها و ماجراها نشون می‌ده که آدما از همون موقع می‌خواستن مثل پرنده‌ها پرواز کنن و متدی که برای پرواز به ذهن‌شون می‌رسید این بود که با ابزارهایی که داشتن برای خودشون بال بسازن. همین تصورم باعث شد که واسه‌ چندین و چند قرن، آدما بیان با روش‌ها و ابزارهای مختلف واسه خودشون بال بسازن و از ارتفاع بپرن و خودشون رو به کشتن بدن! اوضاع به همین منوال پیش رفت و پیش رفت و آدما با بال‌های دست‌ساز می‌پریدند و می‌مردن!تا اینکه رسیدیم به قرن پونزده شونزده میلادی. این زمان وسط دوره‌ رنسانس و یه مقدار علم و ابزار سازی به یه پیشرفت‌های ابتدایی رسیده. تو این دوران کم‌کم یه سری شروع کردن ایده دادن برای اینکه یه‌سری بال درست حسابی ساخته بشه و دستگاه‌هایی ساخته بشه که به‌شکل مکانیکی وصل بشه به این بال‌ها و تکون‌شون بده. در واقع با استفاده از علم مهندسی شروع کردن یه‌سری بال‌ها بسازن. سرشناس‌ترین این آدما هم داوینچی بود. داوینچی رو شاید بیشتر به‌عنوان نقاش شناخته باشن همه، ولی به جز نقاشی توی کلی شاخه‌های مختلف از مهندسی و پزشکی گرفته تا مجسمه‌سازی و معماری دستی‌بر آتش داشت. ساختن سیستم پروازم یکی از همین پروژه‌های مهندسی داوینچی بود. ایده‌ش این بود که ما باید پرنده‌ها و مکانیزم پروازشون با جزییات بررسی بکنیم، و سیستم مشابه اون رو بسازیم؛ حتی یه‌سری طرح‌هایی هم زده بود از یک جفت بال که اینا به بدن انسان وصل می‌شدن بعد با یک دسته‌ای با یه جویستیک به‌شکل مکانیکی می‌شد تکونشون داده و مثل پرنده‌ها پرواز کرد. البته که به نتیجه‌ی خاص این طرح‌ها نرسید و عملی ساخته نشد هیچ کدومشون، فقط در حد نقشه و ایده باقی موند.اوضاع به همین منوال رفت جلو تا اینکه رسیدیم به اواسط قرن هیفده. اواسط قرن هفده یه‌سری اتفاق افتاد و شرایط جهان جوری تغییر کرد که پرواز برای بشر از کنجکاوی و علاقه تبدیل شد به نیاز! چه اتفاقاتی افتاد؟ عرض می‌کنم خدمت‌تون.قرن هفده میلادی، اروپا وسط یک تلاطم عجیب و غریب بود. هر شهر و کوی و برزنی که می‌رفتی جنگ بود! همه‌ اروپا به جون همدیگه افتاده بودند و هر گوشه یه جنگی برقرار بود. از کل صد سال قرن هفده، حدود نود و پنج سال جنگ بوده تو اروپا. معروفترین شون که احتمالا اسمشون به گوش‌تون خورده باشه، جنگ‌های سی ساله و جنگ‌های هشتاد ساله بودند که هر کدوم جداجدا و هم‌زمان داشتن اتفاق می‌افتادن. توی این وضعیت جنگ و درگیری که آدما تو جنگ به دنیا می‌ومدن و توی جنگ می‌مردن.فکروذکر هر کسی که یکم عقل تو سرش بود، چی بود؟ اینکه یه چیزی بسازه که اینا توی جنگ بتونن دست بالا را داشته باشن. لای این آدما یک کشیش ایتالیایی که یک دستی هم به علم داشت، میاد پیشنهاد میده که آقا ما بیایم یک اتاقک بزرگ بسازیم که این وصل باشه به یک کره‌ خیلی بزرگ، یه توپ خیلی بزرگ. هوای این کره رو تخلیه کنیم، توش خلا بشه و اینطوری وزنش از هوا سبک‌تر بشه، اینطوری می‌تونه پرواز کنه و این اتاقک رو با خودش حمل کنه بره بالا. بعد با این دستگاه پرواز کنیم بریم بالا، بریزیم سر دشمن و از اونجا نیروها بریزیم رو سرشون و غافلگیرشون کنیم، حتی توپ و بمب و این چیزا هم می‌تونیم رو سرشون بریزیم بمب‌بارون کنیم. به اصطلاح ایده خیلی خلاقانه بود، منتها اولا تو اون زمان تکنولوژی ایجاد خلا تو کره وجود نداشت دوما که از لحاظ عملی این طرح نتیجه نمی‌داد نه می‌تونستن بسازن و نه می‌تونستن توی جنگ استفاده کنند ازش. این شد که در حد فکر باقی موند، فقط در حد ایده باقی موند.منتها جزییات طرح این آدم اصلا مهم نبود، مهم ایده‌ اصلی بود که مطرح کرده بود. پرواز به کمک وسیله‌‌ای سبک‌تر از هوا. ایده‌ای که برای عملی شدنش بشر باید تا قرن هجدهم صبر می‌کرد. سال هزار و هفتصد و هشتاد و سه برادران مون‌گلفیه که توی فرانسه کارشون کاغذسازی بود، میان و یک دستگاه جدیدی اختراع می‌کنن. منبع الهام این دو تا برادر واسه این اختراع شون همون ایده‌ پرواز سبک‌تر از هوایی بود که اون کشیش مطرح کرده بود. منتها اینا نیومدن که یک کره‌ خلا رو استفاده کنن، ایده‌ این دو تا برادر این بود که بیان از هوای داغ استفاده کنن.یعنی اومدن زیر اون فضای کروی شکل آتیش روشن کردن و به کمک هوای داغی که توی کره‌ پارچه‌ای جمع می‌شد تونستن اون جعبه‌ زیرش رو به پرواز در بیارن. اینطوری شد که بالون اختراع شد. البته اون زمان فقط برادران مون‌گلفیه نبودن که بالون رو اختراع کردن. همون زمان توی نمایشگاه پاریس که اینا اختراع‌شون رو آورده بودن چندتا مخترع دیگه هم بودن که این اختراع اینا رو داشتن، حالا با یه کم تفاوت طبیعی هم هست دیگه وقتی یک مشکل مشترک بزرگ وجود داشته باشه، مغزهای خلاق همه‌شون هم‌زمان می‌افتن دنبال پر کردنش.معروفترین رقیب همین برادران مون‌گلفیه توی بحث بالون، ژاک شال بود که واسه خودش توی فیزیک یلی بود اون دوران و برووبیایی داشت و کلی مقاله و کلی نظریات مختلف داشت و این یک بالونی اختراع کرده بود که به‌جای هوای داغ، از هیدروژن که از هوا سبک‌تر استفاده می‌کرد، ولی خب حالا به‌دلایل تکنیکی و حقوقی و تاریخی که الان دیگه نمی‌خوام واردشون بشیم، برادران مون‌گلفیه بودن که تونستن این میخ خودشون رو بکوبن و اعتبار اختراع بالون رو به اسم خودشون بزنن.مون‌گلفیه‌ها اول یک اردک و یک خروس و یک گوسفند رو با بالشون فرستادن بالا و بعد از اینکه اینا به سلامت نشستن زمین، قرار شد که اولین پرواز انسانی با بالون هم انجام بشه. بعد از اینکه اولین بار انسان سوار این بالون شد و هوا رفت و با موفقیت زمین نشست و هیچ بلایی سر هیچ کسی نیومد، خبر اختراع بالون و پرواز بشر مثل بمب توی دنیا ترکید!به چشم بهم زدنی همه‌ ارتش‌ها و نهادهای نظامی افتادن دنبال اینکه برای خودشون بالون جور کنن و از پرواز استفاده نظامی بکنن. اونایی هم که توی هر نهاد نظامی جرات می‌کردن که سوار بالون بشن، قهرمان‌های ملی بودن و شجاعت‌شون از طرف همه تحسین می‌شد.البته که استفاده‌اش خیلی خیلی محدود و کم بود، به جز پروازهای علمی و اکتشافی که بیشتر حکم تست کردن بالا داشت، پرواز با بالون اکثرا برای پیام‌رسانی توی مسیرهای خیلی کوتاه بود. بعدش هم چون پرواز با بالون ریسکش خیلی زیاد بود و همه چی بستگی‌به باد و جهتش داشت و اصلا فرود اومدنش هم قابل‌کنترل نبود، نمی‌تونست خیلی فراگیر بشه توی عملیات‌های نظامی تا اواسط قرن نوزده همچنان بالون در حد تست و با ترس و لرز استفاده می‌شد.خیلی عملی نبود استفادش، ولی خب اختراع بالون یه جورایی اولین اقدام بشر بود برای پرواز، برای دوران خودش خیلی خیلی چیز مهم و عجیبی بود؛ ولی از اون طرفم بالون و پرواز سبک‌تر از هوا هرچقدرم که مهم بود، نمی‌تونست توی سطح وسیع و با بارهای سنگین استفاده بشه! واسه همین از همون دوران بالون هم، آدما افتادن دنبال یک راهی که بشه با وسیله‌ سنگین‌تر از هوا پرواز کرد.مطالعات علمی و آزمایش‌های مربوط به پرواز توی قرن نوزده انقدر زیادن که واقعا فرصتش نیست بخوام توضیح‌شون بدم و دونه‌دونه سراغ‌شون برم.هر گوشه‌ی دنیا یا یکی داشت کایت و گلایدر و بال می‌ساخت یا اینکه روی توری‌های پرواز و علمی کردن پرواز کار می‌کرد. انگار این اختراع بالون و عملی شدن پرواز دنیای علم و به تکاپو انداخته بود و بهشون این ندا رو داده بود که اونقدرم چیز غیر ممکن نیست پروازکردن و البته حالا که داشتن علمی کار و پیش می‌بردند، طبعا نتیجه هم می‌گرفتن. از اواسط قرن نوزده کم‌کم پرواز با این گلایدرهای اولیه داشت عملی می‌شد. قبلش هم آدما با گلایدر پرواز می‌کردند، منتها چون علمی و تکنیکی نبود کارشون اکثرا جون‌شون رو از دست می‌دادن، ولی از وقتی که علمی شد این پروازها کم‌کم پرواز سنگین‌تر از هوا عملی شده، آدما شروع کردن پروازهای کوتاه کردن با گلایدر و کایت و امثال اینا.حالا یکی از همین آدمایی که اون دوره داشت روی پرواز کار می‌کرد کی بود؟ ویلبر رایت. ویلبر و برادرش اولیور کارشون دوچرخه‌سازی بود و آدمای دست به آچار بودن کلا. ویلبر منتهی یکم کنجکاوی هاش بیشتر بود، هر از چندگاهی چهارتا مقاله علمی هم می‌خوند. یه جورایی تو این جریان اختراع برادران رایت، ویلبر رهبر بود و الیور ساپورتش می‌کرد.اوایل قرن بیستم بود که ویلبر و الیور با الهام گرفتن از حرکت بال پرنده‌ها یک گلایدری طراحی کردند که برخلاف باقی گلایدرها، می تونست به هر سه جهت حرکت کنه. یعنی هم جلو و عقب بره، هم بالا و پایین و هم چپ و راست. بعد از اینکه این دو تا برادر تونستن جهت حرکت گلایدر کنترل کنن، به این فکر افتادند که بتونن خود حرکت گلایدر رو هم کنترل کنن. گلایدر به باد و نیروی هوا اتکا می‌کرد، ولی اگر می‌شد یک موتوری ساخته بشه که بتونه نیروی حرکتی پرواز رو هم تامین کنه، دیگه بشر برای پرواز به هیچی وابسته نبوده و می‌تونست آزادانه هر وقت که خواست پرواز بکنه! این شد که اینا مشغول شدن به کار کردن روی موتور هواپیما.سال هزار و نهصد و سه طرح شون تکمیل شد و یک موتور تونستن بسازند که بتونه چند تا ملخ رو به حرکت در بیاره و اینطوری نیروی حرکتی رو برای پرواز تامین کنه. بعدش هم این موتور رو روی یک گلایدر نصب کردن و یکی‌شون هم به‌عنوان خلبان خوابید کنار موتور و اینطوری اولین پرواز رسمی و قابل کنترل بشر رو توی سال هزار و نهصد و سه انجام دادن.خبر پرواز این دو تا برادر تو آمریکایی، ترکید و کم‌کم کل دنیا هم ازش خبردار شدن. البته که هنوز هم‌ که هنوزه، دعواست، سر اینکه اولین بار کی بوده که اختراع کرده هواپیما رو! همونطور که گفتم هم‌زمان جاهای مختلف دنیا آدم‌ها داشتن روی این طرح کار می‌کردن.هم‌زمان با برادران رایت یک مخترع برزیلی هم بوده به اسم الکساندر دوما که این هم یه هواپیما ساخته بوده، منتها هواپیمای دوما نه می‌تونست ارتفاع زیادی بره و نه اینکه توی سه جهت قابل کنترل بود. منتها هنوز یه‌سریا معتقدند که مخترع هواپیما دوما بوده و حتی تو خود برزیل توی کتابای درسی، اسم دوما رو نوشتن به‌عنوان مخترع هواپیما.بین دوما و برادران رایت هم کلی کشمکش و دعوا بود، توی همون دهه‌ اول قرن بیستم، ولی خب در پایان این برادران رایت بودند که اعتبار اختراع هواپیما رو گرفتن؛ اما خب اینطوریه نباید فکر کنیم که یهو به اینا الهام شد رفتن هواپیما رو اختراع کردن.اختراع هواپیما نتیجه‌ی تمام اون کارهای علمی و عملی کلی دانشمند و مکانیک مختلف توی قرن نوزده بود اینا هم‌زمان باهم داشتن توی جاهای مختلف دنیا کار می‌کردن. هر کس به سهم خودش دو سه خط به این تئوری پرواز اضافه کرده بود تا تهش برادران رایت بیان و نمونه‌ عملیش رو بسازن، ولی ما دیگه این دعوایی که اول بود و کی مخترع بود و این حرفا رو کش نمیدیم که از ماجرای خودمون دور نشیم.تو دهه‌ اول قرن بیستم این دوتا برادر روی بهتر کردن طرح‌شون کار کردن و توی پروازهای بعدی بهتر و بهتر شدن. هم‌زمان با اونا هم توی جاهای مختلف هواپیماهای مختلف داشت درست می‌شد و یواش‌یواش این طرح هواپیما داشت به یک نتایجی می‌رسید. سرعت بیشتر، ارتفاع بالاتر، امنیت بیشتر، پروازهای طولانی‌تر. البته که هنوز همه چیز در حد تست بود. نه کسی می‌دونست برای چی قراره ازش استفاده بشه و نه اصلا کسی غیر از این آدمای عشق پرواز، اهمیتی می‌داد بهش. یه جورایی فقط کرمش افتاده بود به جون جامعه‌ کوچیک علمی که یه جوری پروازکنن. هیچ‌کس هم هنوز نمی‌دونست می‌خوان پرواز کنن که چی بشه؟ هواپیماها هنوز یک سری وسیله‌ دست‌ساز چوبی بودن و اسباب‌بازی نردهای اون‌ زمان. تا اینکه چی‌شد؟ ولیعهد اتریش، مجارستان، سارایوو، شلیک، جنگ جهانی اول!سال هزار و نهصد و چهارده جنگ جهانی اول شروع شد. دنیا به تکاپو افتاده بود و هر کشوری که درگیر جنگ بود همه‌ صنایعش رو تعطیل کرده بود و فقط روی جنگ متمرکز شده بود. توی همین دوران کم‌کم نهادهای نظامی توجه‌شون به هواپیما جلب‌ شد. هواپیماها یه ده سالی بود که وجود داشتن و دیگه سرعت و ارتفاع‌شون هم مثل قدیم نبود، یه حرفی برای گفتن داشتن! البته که سال هزار و نهصد و چهارده دیگه، داریم اون هواپیمای ابتدایی با اسب مقایسه می‌کنیم.این شد که توجه ارتش کشورهایی که تو جنگ بودن و هواپیما جلب شد و تصمیم گرفتند که از این اختراع جدید یک استفاده‌ نظامی بکنن. البته که نه به‌عنوان وسیله‌ی جنگی و این حرفا، هواپیما فقط برای عملیات‌های شناسایی استفاده می‌شد. اینطوری که دو نفر سوار هواپیمای ملخی اون زمان می‌شدن، می‌رفتم بالای مناطق جنگی، مناطق دشمن و از اونجا عکس و گزارش و این چیزا تهیه می‌کردن بعد عکسا رو می‌آوردن می‌دادن به فرمانده‌ها تا اینا مثلا استراتژی جنگی بچینن.درسته که استفاده از هواپیماها خیلی جدی نبود توی اول جنگ، ولی همین که ارتش اومد سراغش باعث شد که کلی پول و حمایت دولتی و این چیزا بیاد پشت توسعه‌ هواپیماها. همین شد که هواپیماها از این‌روبه‌اون‌رو شدن.هواپیماهای چوبی و کاغذی اول جنگ که با موتورهای ابتدایی کار می‌کردند، آخرای جنگ تبدیل شده بودند به هواپیماهای نیمه‌فلزی که موتورهای درست حسابی داشتن و پرواز باهاشون تا حد زیادی امن بود. البته که کار آسونی نبود پرواز توی جنگ اول. اولا که تکنولوژی رادار و مکان‌یابی و این چیزا وجود نداشت، خلبان باید می‌رفت تو یه جایی که اصلا نمی‌شناسه، بدون هیچ سیستم مکانیابی پرواز می‌کرد و کل اتکاش به یک نقشه‌ کاغذی دو بعدی بود.بعد فقط همین نبود، هواپیمای دشمن بودن درگیری هوایی به‌وجود می‌اومد اون وسط، البته که هواپیماهای ملخی جنگ اول نه اسلحه روشون بود، نه چیزی! درگیری هوایی اینطوری بود که اونایی که پشت خلبان می‌نشست کمک خلبان بودن، این‌ها اسلحه دست‌شون می‌گرفتن، به‌شکل دستی تیراندازی می‌کردند به‌سمت خلبان هواپیمای دشمن؛ ولی این درگیری واسه‌ حمله به دشمن نبود، صرفا واسه این بود که از هواپیما دفاع کنند در مقابل هواپیمای دشمن یا اینکه نذارن هواپیمای دشمن بیاد اطلاعات بگیره ازشون.ولی از اواسط جنگ، گستره‌ استفاده از هواپیماها از شناسایی فراتر رفت و کم‌کم فاز نظامی گرفت. ارتش‌ها دیدن که نمی‌شه که همش کمک خلبان بخواد اسلحه به‌دست تیر بزنه به‌سمت هواپیمای دشمن. این شد که این ایده اومد وسط که ما یه‌جوری بیایم اسلحه رو نصب بکنیم روی هواپیما که خلبان بتونه هم خلبانی کنه و هم شلیک بکنه، ولی عملی کردن این ایده اون‌قدرها هم کار آسونی نبود.هواپیماها ملخی بودن و اگه قرار بود که اسلحه نصب شه روشون، تیرها می‌خورد به ملخ خود هواپیما. اگر هم اسلحه بالای هواپیما گذاشته می‌شد، خب خلبان سختش بود که به هدف بگیره و شلیک کنه! سال هزار و نهصد و پانزده، یک شرکت آلمانی اومد و مشکل رو حل کرد. اینا اومدن یه هواپیمایی ساختند که یک سیستمی داشت که شلیک گلوله با چرخش ملخ هماهنگ بود و گلوله رو از بین ملخ‌ها رد می‌کرد.هم‌زمان با این ایده، ایده‌ اینکه به‌شکل دستی از هواپیما بمب بندازن پایین هم مطرح شد و هواپیماهای بمب افکن به‌وجود اومد. از اینجا به بعد دیگه هواپیما رسما وسیله‌ جنگی به‌حساب می‌اومد و کشورهایی که درگیر جنگ بودند علاوه‌بر اینکه داشتن هواپیما درست می‌کردن، شروع کردن به ساختن ضدهوایی که هواپیماهای دشمن رو بزنن.البته که همچنان نیروی هوایی نداره هیچ کشوری، هواپیما صرفا یک وسیله‌ایه که ارتش‌ها استفاده می‌کنند ازش. جنگ جهانی اول جایگاه هواپیما رو توی ارتش تثبیت کرد و براش یک هدفی مشخص کرد. یه جورایی باعث شد که هواپیما از اون اسباب بازی یه‌سری آدم کنجکاو، تبدیل بشه به یک وسیله‌ حیاتی برای حکومت‌ها و صد البته جنگ‌ها.جنگ جهانی اول شروع نوع جدیدی از جنگ بود. از وقتی که بشر شروع کرده بود جنگیدن، جنگ این مدلی بود که یه عده این‌ور با اسب‌شون وایمیستادن، یه‌عده اون‌ور وایمیستادن، بعد حمله می‌کردند به‌سمت همدیگه تو اون خرتوخری تا می‌تونستن از سپاه دشمن، آدم می‌کشتن.منتها جنگ اول همه چیز رو عوض کرد. اسلحه‌های مدرن، اتومبیل، سلاح شیمیایی و از همه مهم‌تر هواپیما توی جنگ جهانی اول بود که اضافه شدن به ترکیب جنگ. اواخر جنگ دیگه هواپیماها واسه خودشون جایگاه داشتند و از اون بلاتکلیفی اول جنگ در اومده‌ بودن. هواپیمای جنگنده داشتیم، بمب‌افکن داشتیم، شناسایی داشتیم، هر کدوم دسته و گروه مشخص خودشون رو داشتن. مکانیزم داده بودند به جنگ اصلا.البته که همون قدر که هواپیما به جنگ خدمت کرد، جنگ هم به هواپیما خدمت‌ کرد. آخرای جنگ دیگه هواپیماها اون هواپیماهای سابق نبودن. بدنه‌ فلزی و طراحی آیرودینامیک و موتورهای درست حسابی، کلی چیز دیگه بهشون اضافه شده بود.هر کشور کلی شرکت هواپیماسازی داشت، کلی پول تو صنعت هوایی خوابیده بود. هم‌زمان با جنگ جهانی اول صنعت آلومینیوم کلی بهش بها داده شده بود؛؛ چون فلزی که می‌شد توی بدنه‌ هواپیماها استفاده کرد، آلومینیوم بود. واسه اینکه هم سبک بود و هم مقاومت کافی رو داشت. اگه مثلا فولادی می‌ساختن هواپیما رو انقدر سنگین می‌شد که موتور باید کل زورش رو می‌زد که وزن هواپیما رو تحمل کنه. فقط این شد که هم‌زمان با جون گرفتن هواپیماها، صنعت آلومینیوم جون گرفت.آخرای جنگ، هواپیماهای نظامی جز اجزای حیاتی هر ارتشی بود. منتها وقتی سال هزار و نهصد و هجده جنگ تموم شد، یهو همه چی تموم شد! هواپیمایی که تنها کاربردش بمب انداختن و حمله‌ هوایی توی جنگ بود، حالا که جنگ تموم شده بود استفاده‌ خاصی نداشت! شرکت‌های هواپیماسازی کلی هواپیما مونده بود رو دست‌شون و دیگه هیچ مشتری نداشتن!توی آمریکا به‌عنوان مثال شما با سیصد دلار می‌تونستی هواپیما بخری، ولی بازم هیچ‌کس نمی‌رفت بخره به دردشون نمی‌خورد که اوضاع اروپایی‌ها بدتر هم بود! شرکت‌های هواپیماسازی اروپایی یا ورشکست شدن یا کلا کارشون رو عوض کردن و شروع کردن به تولید لوازم خونه و کاسه بشقاب و این چیزا! شاید یک درصد خلبانی آمریکایی توی ارتش باقی مونده بودن!بقیه همه برگشته بودند به زندگی غیرنظامی. یه‌سری‌هااشون رفته بودن توی این شرکت‌های تبلیغاتی استخدام شده بودن. توی هوا با دود هواپیماشون شعار تبلیغاتی و اسم برند و اینا رو می‌نوشتن. یه‌سری رفته بودن بدل اون بازیگرهای هالیوودی شده بودند که نقش خلبان جنگی رو بازی می‌کردن. از همه بدبخت‌تر اونایی بودن که کولی‌وار می‌رفتن شهر و روستاهای مختلف معرکه می‌گرفتن با هواپیماشون، حرکت‌های نمایشی انجام می‌دادند، بعدش هم کلاه‌شون رو در می‌آوردن پول جمع می‌کردن.کلا به خاک سیاه نشسته بود صنعت هوانوردی یه مدت! به همین منوال گذشت تا اینکه کم‌کم دولت‌های اروپایی و آمریکایی شروع کردن به زنده کردنش. دولت‌هایی که قدرت هواپیما رو دیده بودن توی جنگ اول، حالا برای اینکه کم نیارن جلوی باقی کشورها، همش می‌خواستن هواپیماهای بهتر و سرویس‌های بیشتر درست بکنن. دوره‌ بین دو تا جنگ جهانی، زمان پیشرفت صنعت هوانوردی بود. هر روز یه پیشرفت جدید اتفاق می‌افتاد و تکنولوژی هواپیما بهتر و بهتر می‌شد؛ اما همه‌ این‌ها برای استفاده‌ نظامی بود.توی اون سال‌ها استفاده‌ غیرنظامی هواپیما صرفا محدود بود به صنعت پست. اکثر هواپیماها رفته بودن شده بودن وسیله‌ نامه‌رسونی و یه‌سری از خلبان‌هایی که بی‌کار شده بودند هم استخدام اداره پست شده بودن، اما بعد از یه مدت که هم مردم و هم شرکت‌ها دیدن که هواپیماها می‌تونن بدون سقوط کردن از این‌ور دنیا به اون‌ور دنیا نامه جابه‌جا کنن؛ کم‌کم این فکر درست شد که می‌شه مسافر هم جابه‌جا کرد با هواپیما؛ اما هنوز خیلی مونده بود تا این ایده عملی بشه!جابه‌جا کردن چهارتا نامه کجا و جابه‌جا کردن آدم کجا! کلی اقدامات مختلف باید انجام می‌شد برای امر کردن هواپیماها. با این حال از اواخر دهه‌ بیست یواش‌یواش یه‌سری شرکت اروپایی و آمریکایی شروع کردن به جابه‌جایی مسافر. قدیمی‌ترین این شرکت‌ها ایرلاین ک ال‌ ام هلند بود. بعد از کی ال ام باقی کشورها هم ایرلاین‌های مسافری اضافه کردن و ایرلاین‌هایی مثل پن امریکن و بریتیش ایر ویز تاسیس شدن. منتها فکر نکنید که الان اینا که تاسیس شدن مثل کره مسافر جابه‌جا می‌کردنا! پرواز مسافربری خیلی خیلی خیلی خیلی محدود بود. همونی که بود انقد گرون بود که هیچ‌کس جز یه‌سری آدم پولدار نمی‌تونست از پس هزینه بربیاد!کلا یکی دو تا هواپیما داشت ایررلاین‌ها که همون هم به‌ندرت مسافر می‌بردند، چون اصلا کسی نبود که بخواد اون همه پول بده برای یک پرواز از لس‌آنجلس به نیویورک. شما حدود دویست دلار باید می‌دادی! دویست دلار اون زمانم نصف قیمت ماشین بودا شوخی نیستش!بعد الان ممکنه با خودتون بگید که خب اگه اینقدر پول می‌دادن و آدمای به این پول داری سوارش می‌شدن پس حتما خیلی سرویس خوبی داشته و پرواز راحتی داشتن دیگه! نه اتفاقا افتضاح محض بوده پروازهای اولیه! بذارین یه توصیفی بکنم براتون، فرض کنید که شما توی دهه‌ سی انقدر پول داشتین که یک بلیط هواپیما بخرید و سوار هواپیما بشید. قراره که از لس‌آنجلس برید به نیویورک، یعنی از غرب آمریکا برید به شرق آمریکا. الان این پرواز حدود شیش ساعت زمان می‌بره! منتها اون موقع حدود بیست و پنج ساعت زمان می‌برده! وارد هواپیما که می‌شید خیلی شیک و زیبا مبل‌های راحت و قشنگ گذاشتن، جلوشون میزهای چوبی شیک، پنجره‌های بزرگ با پرده‌های قشنگ، اصلا انگار هواپیما نیست، سالن‌پذیرایی آدم پولدار‌های فیلماس! با خودتون میگید که چیز خوبیه این هواپیما، خوب شد که این همه پول دادیم حیف نشد قشنگ قراره که لذت ببریم از سفرمون!می‌رین و می‌شین روی صندلی و پاتون رو می‌ندازین رو پاتون و به بیرون خیره می‌شد و از منظره لذت می‌برید که یهو یه صدای خیلی خیلی بلند میاد یه چیزی حدود ده برابر صدای الان من کل هواپیما شروع می‌کنه به لرزیدن جوری که تکون‌تکون خوردن دل و رودتون حس می‌کنید. بالا، پایین، چپ، راست، جلو، عقب به هر جهتی تکون می‌خوره هواپیما صدای خیلی خیلی بلند موتور و صدای تکون خوردن هواپیما با همدیگه قاطی می‌شه و تقریبا کر کننده می‌شه و این تازه شروع پروازه!قراره حداقل بیست و پنج ساعت تو این پرواز با همین شرایط باشید، بعد که هواپیما از زمین بلند می‌شه می‌ره توی آسمون هوایی توی کابین انقدر سرد می‌شه که تمام بدن‌تون بی‌حس می‌شه و تریکوتریک شروع می‌کنین به لرزیدن. همین موقع مهماندار با یک بلندگو مدل اینایی که وانتی‌ها دارن داد می‌زنه که به پرواز فلان خوش آمدید. امیدواریم که از پرواز لذت ببرید و اگر هم احتیاج داشتید که استفراغ کنید، سطل‌های کنار مبل قرار داده شده که می‌تونید ازشون استفاده کنید. با خودتون میگید استفراغ چرا؟ و بعد از پنج دقیقه که تکونای هواپیما و ارتفاع زیاد و فشار پایین هوا تاثیرش رو روتون گذاشت، خودتون به سوال خودتون می‌خندید و با عجله سطل رو بر می‌دارین و اگر اونقدری خوش شانس باشید که هواپیما سقوط نکنه و نمیری بیست و پنج ساعت بعد توی مقصد فرود میاد و می‌تونید که پز این سفر لوکس رو به همه دوستا و فامیل‌تون بدید.پروازهای مسافربری دهه‌ سی یه همچین شرایطی داشتند و با تمام افتضاح بودنش، چون آدما بهتر از اون رو ندیده بودن فکر می‌کردن که پرواز همینه دیگه! همینم واسه خودش کلی کلاس داشت! اما خب گفتیم دیگه کسی هم به اون صورت سوار این پروازها نمی‌شد، هم گرون بودن، هم ترسناک بودن واسه آدم. صد سال پیش این که سوار یه وسیله‌ای بشه که بره توی آسمون بیست و پنج ساعت معلق باشه اصلا قابل تصور نبود.توی همین دوران که پروازهای مسافربری مشتری چندانی نداشته و پرواز اکثرا پستی بودن، بین خلبانان ارتش آمریکا خبرهای دیگه‌ای بود. جریانی تو ارتش آمریکا داشت شکل می‌گرفت که شاید بشه گفت شکل‌دهنده‌ کل سرنوشت جنگ بعدی بود. جریانی که هواپیما رو وسیله‌ی بزرگ‌ترین کشتارهای قرن بیستم کرد و شکل جنگ رو تغییر داد!توی همین دهه‌ سی میلادی کم‌کم آجرهای اولیه‌ نیروی هوایی آمریکا داشت گذاشته‌ می‌شد. البته نه به‌صورت رسمی ارتش آمریکا اومده بود یک منطقه‌ای رو درست کرده بود اونجا داشتن خلبان تربیت می‌کردن و کار علمی می‌کردن و برنامه‌ریزی نظامی می‌کردن واسه نیروی هوایی و از این حرفا. باید در نظر داشته باشیم که هوانوردی و کلا هوافضا به شکل علمی خودش هنوز شکل نگرفته! همه چیز داره تازه کشف می‌شه و ثبت می‌شه!خلبانی با اون هواپیماهای جنگ جهانی اول، در حد رانندگی ساده‌س. ساده به معنی پیش‌پاافتاده، منظورم نه اینکه آسون باشه، سیستمی توش نداره، خیلی علمی نیست که شما مثلا بخوای محاسبات فیزیکی خاصی انجام بدی… همه چی تجربیه اونایی که تو جنگ اول خلبان بودن می‌ومدن تو این مرکز تجربیات‌شون رو درس می‌دادن. اولین روزهای هوانوردی آکادمیک، این فاصله‌ بین دو تا جنگ جهانی، یعنی سالهای دهه‌ بیست و سی میلادی. این رو بهش میگن دوران طلایی هوانوردی، نه به‌خاطر اینکه خیلی هواپیمای راحت و خوبی داشتن، بلکه به‌خاطر اینکه همه مخصوصا آمریکایی‌ها خیلی جدی گرفتن توسعه‌ هواپیما رو و همه در حال بهتر و بهتر کردن هواپیماشون بودن.هر شهری که می‌رفتی یک مسابقه‌ پرواز یا هواپیماسازی با اسپانسری یه آدم سوپر پولدار برقرار بود که برنده‌ش یه پول قلمبه گیرش می‌اومد! اینطوری شده بود که همه‌ آدم‌های عشق پرواز، صبح تا شب می‌شستن به کار و یادگیری و تمرین توی این مرکز آموزشی هم که صحبتش بود بعد از یک دوره کار از آموزش تجربیات خلبانی قبلی فراتر رفت و یه جورایی شد، یک مرکز تحقیق و توسعه‌ هوانوردی نظامی؛ یعنی این نظامی‌هایی که توش بودن از خلبانی تجربی کلاسیک عبور کرده بودن، داشتن ایده‌هایی پرورش می‌دادند که اصلا تکنولوژی هنوز وجود نداشت. خروجی این مرکز آموزشی شد یه‌سری آدم نظامی عشق هواپیما که دنیای جنگ رو از دید هواپیما، پرواز می‌دیدن! رسما ده قدم از باقی نظامی‌های هم دوره‌شون که توی ارتش بودن، جلوتر بودن.دیدشون خیلی وسیع‌تر و مدرن‌تر بود. این اکیپ اینا برعکس خیلی از خلبانان نظامی که دنبال هواپیماهای جنگنده بودن، عشق هواپیماهای بمب‌افکن بودن. واسه همین هم کم‌کم معروف شدن به مافیای بمب‌افکن. داریم درباره‌ زمانی حرف می‌زنیم که بمب‌افکن‌ها اونقدر وسیع استفاده نمی‌شن تو ارتش. هواپیماهای اصلی، هواپیمای جنگنده‌اند و بمب‌افکن‌ها هم واسه خودشون هستن یه گوشه؛ ولی این مافیای بمب‌افکن اعتقاد داشت که این بمب افکن که سرنوشت جنگ مشخص می‌کنه.می‌گفتن اگر یه کشوری یه نیرو هوایی قوی و قدر داشته باشه، کدوم ارتش زمینی می‌تونه جلوش وایسه؟ می‌زنه نیست و نابودشون می‌کنه! تکلیف جنگ تو یه چشم بهم زدن روشن می‌کنه! در اصل این مافیای بمب‌افکن هدفش این بود که جنگ رو یه کمی انسانی‌تر کنه. یه کاری کنه که آدمای کمتری کشته بشن. حالا برای رسیدن به این هدف، دو تا ایده وجود داشت.یکی این بود که اگر ما یک بمب افکنی بسازیم که بره دقیق توی خاک دشمن چندتا نقطه‌ استراتژیک، مثل کارخونه‌های اصلی و زیرساخت‌های شهری و اینا رو بزنه، دشمن زود تسلیم می‌شه و بدون کشتن آدم‌های زیاد، جنگ خیلی سریع تموم می‌شه!گروه دیگه می‌گفتن آره جنگ باید سریع تموم بشه، ولی نه با بمب‌باران دقیق. باید خیلی گسترده و شدید بمب‌باران کنیم هر جا گیرمون میاد و جنگ باید کوتاه کوبنده و با تلفات خیلی خیلی زیاد انجام بشه و سریع تموم بشه! مثل کندن چسب زخم اگه یواش یواش بکنی، کم درد میاد ولی خیلی طول می‌کشه، ولی اگه یهو بکنی یه مدت خیلی کوتاه درد شدید داری، ولی زود تموم می‌شه!اگر ما بیایم توی دو روز با بمباران گسترده یه تعداد خیلی زیاد آدم بکشیم، دشمن تسلیم می‌شه و جنگ تموم می‌شه! آدمای بیشتری نمی‌میرند پیدا نمی‌کنه اینطوری میشه زیاد کشت وحشتناک کشت ولی سریع کشت و تکلیف روشن کرد.هر دوی این دو تا گروه، هم‌ اون‌هایی که می‌گفتن استراتژیک بمباران کنیم و هم اون‌هایی که می‌گفتن گسترده بمباران کنیم، می‌خواستن که از کشته شدن آدمای زیاد جلوگیری کنند؛ ولی هر کدوم راه خودشون رو داشتن! یکی استراتژیک و اون یکی خیلی رادیکال این ایده‌ها رو هم زمانی داشتن که اصلا نه تکنولوژی انجامش بود، نه هواپیماش بود، نه بمبش بود، نه نیروی آموزش دیده بود، هیچی ملا نبود که بخواد ایده‌هاشون رو عملی کنه!در واقع این اکیپ مافیای بمب‌افکن، داشتن حدود ده سال قبل از اینکه آمریکا بتونه به اون شکل از بمب‌افکن‌ها استفاده بکنه، ایده‌هاش رو می‌دادن.تئوری اتفاقاتی که در طول جنگ جهانی دوم افتاد رو اینا داشتن از ده سال قبل تولید می‌کردن. توی سال‌های قبل از شروع جنگ جهانی دوم، همین مافیای بمب افکن بود که داشت پایه‌های نیروی هوایی آمریکا را می‌ذاشت. نیرو هوایی که توی اون زمان کسی بهش اهمیت نمی‌داد، ولی چند سال بعد اهمیتش رو فهمیدن، سال هزار و نهصد و سی و نه وقتی که جنگ جهانی دوم شروع شد، نیروی هوایی خیلی مهم شد.آلمان نازی نیروی هوایی خیلی خیلی خوبی داشت، با وجود اینکه پیمان ورسای اومده بود آلمان و از داشتن نیروی هوایی منع کرده بود، هیتلر از سال هزار و نهصد و سی و سه که به قدرت رسید، یعنی شش سال قبل از جنگ، پیمان ورسای کلا نادیده گرفت و شروع کرد به تقویت کردن نیروی هوایی آلمان.سال هزار و نهصد و سی و نه که جنگ جهانی دوم شروع شد، آلمان نازی یلی بود و نیروهوایی. همون سالی که اینا وارد جنگ شدن، مهندسی آلمانی موتور جت و طراحی کرده بودن. موتور جت الان تقریبا روی همه‌ هواپیماها نصبه از مسافربری بگیر تا جنگی و بمب‌افکن و… .حالا توی همین زمانی که آلمان نازی موتور جت ساخته بود، باقی کشورها همچنان هواپیماشون ملخی بود. حدود ده سال بعد از تمام شدن جنگ جهانی دوم بود که باقی کشورها اومدن سمت موتور جت. ژاپن هم که متحد هیتلر بود، هواپیماهای خیلی‌خوبی داشت که میتسوبیشی ساخته بود واسش. آمریکا وقتی سال هزار و نهصد و چهل و یک وارد جنگ شد، نیروی انسانی متخصص کم نداشت، ولی نسبت‌به ژاپن و آلمان هواپیماهای ضعیف بودن. تکنولوژی کافی نداشت! اما خب خیلی طول نکشید که کلی بودجه و تمرکز گذاشت روی نیروی هواییش و بعد از یه مدت هواپیماهای درست حسابی ساخت!از اون به بعد دیگه جنگ جهانی دوم رسما تبدیل شد به جنگ هواپیماها. چرچیل نخست وزیر انگلیس طرفدار همون بمبارون غیردقیق و شدید بود و استراتژی هوایی بریتانیا هم از اول همون بود. آلمان نازی از اون‌ور داشت استراتژیک بمب می‌نداخت رو انگلیس؛ ولی خب چون تکنولوژی نبود، خیلی به نتیجه‌ خاصی نمی‌رسید! از این لحاظ. این وسط تو آمریکا این دو دستگی بین اینکه، استراتژیک بمب بندازیم یا گسترده، بود و بود تا اینکه آمریکا توی درگیری با ژاپن، دید که امکان عملیش نیستش که بره استراتژیک بمبارون کنه و این شد که اون تیمی که می‌گفت شدید و گسترده باید بمباران کنیم، برنده‌ این رقابت شدن و اومدن روکار.هم‌زمان با این اتفاق دست آمریکایی‌ها به ناپالم رسید که تو قسمت دوم سلاح شیمیایی براتون تعریف کردم چه چیز خانمان‌سوزیه، این شد که آمریکا اومد خیلی گسترده هواپیماها فرستاد تا ناپالم بریزن روی سر ژاپنیا! نزدیک هزار و هفتصد تن بمب ناپالم ریختن تو توکیو! هزار و هفتصد تن بمب شیمیایی ناپالم که وقتی به بدن انسان می‌خوره می‌چسبه به پوست تا هر چی که هست و نیست و نسوزون راضی نمی‌شه! اینجوری شد که هواپیماهای بمب افکن تونست یکی از ترسناک‌ترین کشتارهای تاریخ رقم بزنه که توی تاریخ جنگ جهانی دوم زیر سایه‌ جنایت‌های هیتلر گم شد و کسی توجه خاصی بهش نکرد!بعد از این حمله هم آمریکا و هم باقی کشورهای درگیر جنگ، همچنان به استفاده‌ جدی از هواپیما هاشون ادامه دادن و از یه طرف رو سر همدیگه بمب ریختن و از یه طرفم با هواپیماهای جنگنده به همدیگه حمله کردن!آخرای جنگ هم دو تا از همین هواپیماهای بمب افکن رفتم بالا سر هیروشیما و ناکازاکی و بمب اتم و شد آنچه شد. اینطوری شد که هواپیمایی که تا ده بیست سال قبل خیلی محدود ازش استفاده می‌شد، اومد و مسیر جنگ جهانی دوم و ساخت و جلو بردش و تهش هم به نتیجه رسوندش! این ماجرای مافیای بمب‌افکن و هوانوردی نظامی جنگ جهانی دوم و اگه می‌خواین با جزییات بیشتر بدونید، به نظرم حتما کتاب مافیای بمب‌افکن گلدول رو بخونید من توی منابع این اپیزود لیستش کردم. خیلی نکات جالبی داره حالا ما ازشون رد شدیم چون موضوع اصلیمون نبوده، ولی اگر علاقه داشتید حتما برید و کتاب رو بخونید!پادکست بی‌پلاس خلاصه این کتاب و تو یه اپیزود تعریف کرده، اگه دوست داشتید می‌تونید اون اپیزود رو هم گوش کنید.خب تکلیف هواپیماهای نظامی با جنگ جهانی دوم مشخص شد. هواپیماهای مسافربری چی؟ جنگ جهانی دوم که تموم شد کم‌کم تقاضا برای پروازهای مسافربری هم به‌وجود اومد. یه جورایی دو طرفه بود هم شرکت‌های هواپیماسازی دیدن اگه مسافر بخوان جابه‌جا کنن یه پول قلمبه گیرشون میاد، هم اینکه مردم دیدن با هواپیما خیلی سریع‌تر از باقی وسایل نقلیه می‌تونن جابه‌جا بشن! البته که شرایط اقتصادی خوب هم بی‌تاثیر نبود!اگه یادتون باشه توی قسمت همبرگر گفتم که تو همین دوره، رستوران رفتن باب شده بود بین مردم؛ چون بعد از جنگ جهانی دوم اوضاع مالی مردم مخصوصا مردم آمریکا، خیلی‌خوب شده بود. کلی پول اضافه داشتن که می‌تونستن خرج تفریحات لوکس بکنن و خب سفر هوایی هم یکی از این چیزهایی بود که مردم آماده بودن واسش پول خرج کنن.این شد که شرکت‌های هواپیمایی دونه‌دونه شروع کردن هواپیماهای مسافربری‌شون رو زیاد و زیادتر کردن. اواخر دهه‌ چهل میلادی شرکت بویینگ اومد و هواپیماهای جنگی بی بیست و نه آمریکا رو که خودش ساخته بود و بمب اتم رو هم با همون انداخته‌بودن، برداشت یکم تغییر داد و یک هواپیمای مسافربری قابل‌قبول با ظرفیت حدود هشتاد تا مسافر ساخت.شاید بشه گفت این اولین هواپیمای مسافربری استاندارد تاریخ باشه یه چیز جالبی هم که بود این بود که یه تعداد از هواپیماهایی که درست شدن اون زمان کشتی هواپیما بودن، یعنی با داشتن همه‌چی داشتن شبیه هواپیما بودن منتها چرخ نداشتن زیرشون و عین کشتی بود. مستقیم روی آب حرکت می‌کردند و فرودشون هم روی آب بود. هنوزم البته یه‌سری از این هواپیماهای نظامی هستند که این مدلی‌اند.یواش یواش امکانات فراهم شد که آدما بتونن به‌شکل منظم، سوار هواپیماهای مسافربری بشن و از این‌ور به اون‌ور حرکت کنن. به دهه‌ پنجاه که رسیدیم دیگه شرکت‌های مسافربری هوایی، استخوان‌بندی خودشون رو پیدا کرده بودن و یک سیستم و سازمانی پیدا کرده بودند؛ اما پروازهای دهه‌ پنجاه تا الان خیلی متفاوت بود.اولا که خیلی گرون بودن فقط آدمای پولدار می‌تونستن با هواپیما سفر کنن. دوما اینکه هواپیما سوار شدن لوکس به‌حساب می‌اومد، به‌خاطر اینکه هزینه‌ی بلیطش زیاد بود دیگه. شما اگه می‌خواستی سوار هواپیما بشی باید حتما لباس رسمی می‌پوشیدی، عطر خوب می‌زدی، قشنگ می‌رسیدی به قیافت، انگار که مثلا داری یه مهمونی خیلی باکلاس میری! مثل الان نبود که مثلا فرست‌کلس داشته باشه، بیزینس داشته باشه، اکونومی داشته باشه، اینا جدا باشن از همدیگه. کل هواپیما فرست‌کلس بود.مبل‌های بزرگ و راحت، سرویس عالی، غذاهای رنگارنگ، نوشیدنی‌های مختلف الکلی و غیرالکلی و کلی اهن‌وتولوپ. در ضمن اگر قسمت تنباکو رو یادتون باشه، می‌دونید که دهه‌ پنجاه، زمانی که از هر ده تا آدم هر ده تاشون سیگار از لب‌شون نمی‌افته و کسی هم به ضرر داشتن سیگار اعتقاد نداره! در نتیجه نه تنها سیگار کشیدن تو هواپیما ممنوع نیست، بلکه انقدر آدما سیگار می‌کشیدن تو کابین که چشم چشم رو نمی‌دید.تو همین دوره حرفه‌ مهمانداری هواپیما هم تازه شکل گرفته و به‌شکل جدی تبدیل شد به یک شغل. البته که توی دهه‌ پنجاه، همین‌طوری نمی‌شد مهماندار بشی، مهماندار هواپیما شغل دخترهای جذاب اون زمان بود! یعنی شما اولا باید زن می‌بودی، دوما جذاب و خوش قد و بالا می‌بودی، سوما خیلی خوش مشرب و بگو بخند می‌بودی، حتما هم باید مجرد می‌بودی، امکان نداشت که متاهل باشی و بذارن مهماندار بشی! یه همچین فضایی حاکم بود توی ایرلاین‌ها و وقتی که می‌خواستن مهماندار آموزش بدن بیشتر از آموزش‌های ایمنی و تکنیکال هواپیما، تمرکزشون روی روابط اجتماعی و خوش مشرب بودن و نوع برخورد و این چیزا بود!الان اینا مهمه‌ها، ولی خب اون زمان کل قضیه همین بود، یعنی هر آموزشی برای مهمان‌داری داده می‌شد، حول این قضیه می‌چرخید. می‌گفتن آدمایی که سوار هواپیما می‌شن خیلی پول دارن و باید باهاشون خوب رفتار بشه! کوچک‌ترین کاری که می‌کنی ممکنه بهشون بر بخوره. شما یه مهماندار اگه سرفه هم بکنی، ممکنه ناراحت بشن، احساس کنن بهشون اهانت شده. جدای از این یک ویژگی دیگه‌ای هم که هواپیما‌های اون دوران داشت، امنیت افتضاح بود. مثل الان نبود که توی فرودگاه هزار بار بگردن تا ده بار مدارکت رو چک کنن و از ده تا دستگاه ردت کنن و هیچ کدوم این کارها رو نمی‌کردن.فرودگاه که می‌رفتی اولا اصلا لازم نبود آن‌تایم باشی، می‌تونستی دیرتر از ساعت پرواز بری کسی چیزی بهت نمی‌گفت، بعدشم فقط پول می‌دادی بلیط می‌خریدی سوار می‌شدی! نه مدرک شناسایی، نه بازرسی بدنی، هیچی! همین هم شد که دهه‌ پنجاه دوران طلایی هواپیماربایی بود، حتی بعضی وقتا تو یه روز دو تا هواپیما دزدیده می‌شدن. توی دهه‌ی پنجاه و شصت اکثر این های‌جک‌ها به‌خاطر دلایل مالی و پول و گرفتن این داستان‌ها بود، منتها از اواخر دهه‌ شصت دیگه انگیزه‌های سیاسی هم بهشون اضافه شد. حواس‌مون هست دیگه دهه‌ شصت جنگ سرد آمریکا با کوبا درگیر آخرای دهه‌ی شصت دیگه هواپیما ربایی‌ها بیشتر از اینکه جنبه‌ مالی داشته باشه، جنبه‌ سیاسی پیدا کرده بود، نه فقط توی آمریکا بلکه توی تمام دنیا جنگ سرد باعث شده بود که یه سری‌ها بیان با انگیزه‌های سیاسی، هواپیما بدزدن تا به خواسته‌های مختلف‌شون برسن!اوایل دهه‌ هفتاد یکم بعد از ماجرای دیکور که توی یه جریان هواپیماربایی حدود دویست هزار دلار پول گرفت از دولت آمریکا و هنوز کهنه اثری ازش پیدا نشده، کم‌کم موضوع امنیت پرواز و بازرسی بدنی و این چیزا مهم شده و کم‌کم این دم و دستگاهی که الان می‌بینید، اضافه شد به فرودگاه.بعد از یازده سپتامبر که دیگه خیلی خیلی جدی شد امنیت فرودگاه‌ها و توی کشورهای غربی چندین و چند سطح امنیتی مختلف درست کردن برای امنیت پرواز و کلا فضای امنیتی پیدا کرد فرودگاه؛ ولی خب توی دهه‌ پنجاه به شروع این ماجراها بود کسی اهمیت زیادی به امنیت پرواز نمی‌داد!پرواز چندانی هم انجام نمی‌شد آخه! همون چندتا پروازی بودن که آدم پولدارها رو جابه‌جا می‌کردند دیگه و اصلا طبیعی هم بود.شما فکر کن یه دزدی هستی توی دهه‌ پنجاه، بعد بهت میگن که یه اتاقی هست که توش هشتاد تا از پولدارترین آدمای آمریکا نشستن دارن مثلا از این ور دنیا می‌رن اون ور دنیا. قطعا می‌رید توی اون هواپیما که دزدی کنی دیگه! می‌ری پول در بیاری دیگه! بعد از یه مدتی که فقط آدم پولدار ر جابه‌جا می‌کردند هواپیماها، ایرلاین‌ها دیدن که اگر بیان یک کلاس اکونومی هم اضافه بکنن که امکانات کمتری داشته باشه، سیستمش معمولی‌تر باشه، ولی قیمتش ارزون‌تر باشه، می‌تونن مشتری بیشتری رو بگیرن و اینجوری سود بیشتری بکنن.این شد که کم‌کم کلاس اکونومی هم به پرواز اضافه‌شد و عرضه‌ زیاد باعث کم شدن قیمت شد و همه تونستن سوار هواپیما بشن و هر جا که خواستن باهاش برن.دهه‌ی هفتاد و هشتاد انقدر تقاضا زیاد شد که دیگه لازم بود هواپیماهای خیلی بزرگ‌تری درست بشن هواپیماهایی مثل بویینگ هفتصد و چهل و هفت و باقی ایباستین دورست که درست می‌شن از دهه‌ هفتاد به بعد، دیگه مسیر هواپیماهای مسافربری مستقیم شده بود و به جز پیشرفت‌های تکنولوژیکی مختلف و سیستم‌های مکان‌یابی رو رادار و چیزهای مشابه تغییر عظیمی توی ساختارشون به‌وجود نیومد.هواپیماهای جنگی هم که با موتورهای جت قبلی‌شون روزبه‌روز قوی‌تر و قوی‌تر شدن و از اون‌طرف‌ هم سیستم‌های حمل و نقل و ناوهای هواپیمابر و کلی زیرساخت همراه‌شون ساخته شدند. تا اینکه رسید به این وضعیت فعلی البته که تاثیر جنگ سرد هم نباید نادیده بگیریم دیگه. شاید اگر جنگ سرد نبود نه آمریکا و نه شوروی اینقدر روی ساخت هواپیماهای جنگی بهتر تمرکز نمی‌کردند. این همه پیشرفت توی صنعت هوافضا به‌وجود نمی‌اومد.بارزترین مثالش هم سفر به ماهه دیگه! شاید اصلا اگر جنگ سرد نبود، رفتن انسان به ماه صد سال بعد انجام می‌شد! بگذریم دیگه بیشتر از این اگر کش بدیم تاریخ هواپیما رو باید بریم توی بحث‌های تکنیکی و از جنبه‌ تاریخیش خارج می‌شیم. ماجرای پر فراز و نشیب این غول آهنی پرنده تقریبا دیگه اینجا تموم می‌شه و از این به بعد دیگه پیشرفت پشت پیشرفت بوده که توی صنعت هوانوردی می‌اومده.امروز پرواز برای آدما واقعا خیلی پیش پا افتاده است، انقدر که اصلا متوجه پیچیدگی و خاص بودنش نمی‌شن و اصلا به این فکر نمی‌کنن که همین پرواز کردن واسه‌ آدمی که صد و پنجاه شصت سال پیش زندگی می‌کرده اوج رویاش بوده و انقدر ناممکن بوده که دربارش افسانه و قصه‌ تخیلی می‌ساخته!این‌طوری اگر فکر کنیم واقعا بعید نیست که تا ده سال دیگه تمام چیزهایی که الان فقط توی فیلم‌های علمی تخیلی می‌بینیم رو توی زندگی عادیمون داشته باشیم، ازشون استفاده کنیم، کارای روزمره‌مون باهاشون ببریم جلو، اصلا هم متوجه اهمیت‌شون نباشیم.چیزی که شنیدید قسمت سی و شیش چیزکست بود. واسه شنیدن چیزکست می‌تونید از اپلیکیشن‌های پادگیر مثل اپل‌پادکست و کست‌باکس و گوگل‌پادکست استفاده کنید. یا اینکه با یه قسمت تاخیر توی تلگرام چیزکست اپیزودها رو بشنوید.از هر جایی که می‌شنوید، حتما چیزکست رو سایسکرایب کنید تا مشترک چیزکس بشین و هر قسمتی که میاد رو متوجه بشین. واسه حمایت از چیزکست کاری که لازمه بکنید، اینه که چیز کست رو به دوست‌هاتون معرفی کنید و اگر دوست داشته باشید می‌تونید به‌شکل کاملا اختیاری، توی سایت حامی باش، از ما حمایت مالی کنید. هم توی اپلیکیشن‌های پادگیر و هم توی شبکه‌های اجتماعی می‌تونید نظرتون رو درباره‌ی اپیزودها بنویسید. برای ارتباط مستقیم هم می‌تونید به چیزکست ایمیل بزنید. ممنون از اینکه شنونده‌ چیزکست هستید، منتظر قسمت بعدی و تاریخ یه چیز دیگه، باشید!بقیه قسمت‌های پادکست چیزکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/سی-و-شش---پرنده‌ي-آهنی-|-تاریخ-هواپیما-id3627404-id574486900?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%B3%DB%8C%20%D9%88%20%D8%B4%D8%B4%20-%20%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%D9%8A%20%D8%A2%D9%87%D9%86%DB%8C%20%7C%20%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%20%D9%87%D9%88%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست چیزکست</category>
                <author>پادکست چیزکست</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jul 2024 13:16:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ۳۵ چیزکست -کاسا نوسترا | تاریخ مافیا (بخش دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/chizcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B3%DB%B5-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%85%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-jaikwq0i82iv</link>
                <description>یه ضرب‌المثلی هست که میگه هر‌چی تو وگاس اتفاق میفته، توی وگاس می‌مونه.لاس‌وگاس رو همه به کازینوهای پر زرق و برقش و دنیای بی‌محدودیتش می‌شناسند؛ و این ضرب‌المثل هم بیشتر واسۀ همین چیزها گفته میشه ولی لاس‌وگاس یه روی تاریک‌تری هم داره.لاس‌وگاسی که امروز یکی از مهم‌ترین شهرهای آمریکاست؛ تا صد سال پیش وجود نداشته، تمام و کمال ساختۀ دست مافیاست و کاری کرده که فرانک سیناترا(Frank Sinatra) بشه آدم مافیا. سلام؛ به قسمت ۳۵ چیز‌کست خوش‌ اومدین. تو این پادکست، من ارشیا عطاری برای شما از تاریخ چیزها میگم. چیزهایی که زمانی استفاده نمی‌کردیم، امروز استفاده می‌کنیم و شاید در آینده هم ازشون استفاده بکنیم.تو این قسمت می‌خوایم دوباره بریم سراغ تاریخ مافیا. اگه یادتون باشه ما قبلا توی سیزن قبلی یه مینی اپیزود دربارۀ مافیا داشتیم و خیلی کوتاه و خلاصه تعریف کردیم که اصلا مافیای ایتالیا چجوری به وجود اومده و چطوری به قدرت رسید.ماجرای اون قسمت هم توی دهۀ سی میلادی تموم شد و جلوتر نرفت چون که صرفا می‌خواستیم چطوری قدرت گرفتن مافیا رو تعریف کنیم. خیلی از کسایی که اون اپیزود رو شنیده بودن، توی نظرها نوشته بودن که راجع به سرنوشت مافیا بعد از دهۀ سی و اتفاقات بعد سقوط مافیا و اینا هم اپیزود بسازیم. این ایده موند و موند تا اینکه الان فرصتش پیش اومد که ما بیایم قشنگ و مفصل این قصۀ مافیا رو جراحی کنیم و داستان مافیا رو بعد از دهۀ سی میلادی که قانون ممنوعیت الکل تو آمریکا برداشته شد، تعریف کنیم. و این هم حتما باید بگم که این اپیزود به خاطر خشونت زیاد، مناسب بچه‌ها نیست.این قسمت، قسمت آخر فصل دوم چیز‌کسته. بعد از این قسمت، ما یک مدتی مرخص میشیم از خدمتتون و بعدش با فصل بعدی و ماجرای چیزای دیگه برمیگردیم.یه تشکر ویژه می‌کنم از همۀ شمایی که این فصل چیزکست رو شنیدید، به بقیه معرفیش  کردید و تو سایت حامی باش از ما حمایت مالی کردید. این فصل واقعا بدون شنونده‌هایی مثل شما تا به اینجا نمی‌رسید. دم همگیتون گرم؛ بریم دیگه سراغ اپیزود و ماجرای مافیای ایتالیایی آمریکا.ماجرای اصلی ما از دهۀ سی میلادی شروع میشه. از زمانی که مافیا دیگه به قدرت رسیده و شکل گرفته و به صورت فرمت اصلی خودش داره کارش رو ادامه میده. اگر که اون مینی اپیزود مافیای چیزکست رو که توش ماجرا رو ما تا اینجای قصه تعریف کردیم رو نشنیدید، اصلا نگران نباشید من یه خلاصۀ کوچیکی الان می‌گم از اتفاقات مهم و بعد کم‌کم میرسیم به دهۀ سی و ماجراهایی که می‌خوایم تو این اپیزود تعریف کنیم.مافیا در اصل یک گروهی بودند که یک پولی از زمین دارای سیسیل تو ایتالیا می‌گرفتن و از زمیناشون محافظت می‌کردن. دولت ایتالیا از زمینها محافظت نمی‌کرد، امنیت نبود؛ واسۀ همین زمین دارا کم‌کم به یه عده بزن‌بهادر پول دادن که محافظت کنند از زمیناشون.بعد از یه مدت هم خود این محافظا شدن دردسر و عملا داشتن باج می‌گرفتند از زمین‌دارا و اگه کسی باج نمی‌داد بهشون، خونش پای خودش بود. این سیستم همینطوری بود، مافیا داشت توی سیسیل حکمرانی می‌کرد؛ تا اینکه اواخر قرن نوزده یک موج عظیمی از مهاجران ایتالیایی اومدن آمریکا.تعداد ایتالیایی‌ها توی نیویورک زیاد و زیادتر شد و به خاطر بدرفتاری که آمریکایی‌ها باهاشون میکردن، اینام بین خودشون شروع کردن اجتماع تشکیل دادن و کم‌کم محله‌های ایتالیایی‌نشین به وجود اومدن. تو همین ایتالیایی‌هایی که اومده بودن نیویورک اعضای مافیای سیسیل هم بودن. این شد که کم‌کم گروه‌های تبهکاری ریز و درشت ایتالیایی درست شد و نیویورک شد صحنۀ دعوای گنگ‌های ایتالیایی.بین خودشون که بکش بکش بود هیچی، از اون‌ور گنگ‌های ایرلندی هم برو بیا داشتن تو نیویورک و چون رقیب اصلی ایتالیایی‌ها بودن با اونا هم کلی درگیری داشتن. الان نزدیک دهۀ بیست میلادی هستیم. تا اینجای کار گروه‌های مافیایی فقط دله دزدی و خلفای ریز می‌کنن، قدرت خاصی هم به اون شکل ندارن. منتها تو دهۀ بیست میلادی وقتی که قانون ممنوعیت مشروبات الکلی تصویب میشه، یه بازار عظیمی درست میشه برای تولید و قاچاق مشروب که باعث میشه گنگ‌های ایتالیایی به یک نون و نوا و قدرتی برسن، خیلی پول‌دار بشن، شیک پوش و کت‌شلواری بشن، ماشین‌های کلاسیک خوشگل بخرن و و و ؛ خلاصه وضعشون خیلی‌خیلی خوب بشه.به اوایل دهۀ سی میلادی که رسیدیم، بعد از کلی بکش بکش و جنگ قدرت، میشه گفتش که قدرت مافیا بین چند تا خانوادۀ اصلی تقسیم شده بود.ایتالیایی‌ها کلا به شکل سنتی خیلی به خانواده و اصل و نسب و این داستان‌ها اهمیت میدن و توی آمریکا هم مجبور شده بودند که توی جامعۀ خودشون زندگی کنن. واسۀ همین عملا مافیا هم شده بود یک بیزنس خانوادگی و خانوادگی اداره میشد.این خانواده‌ها توی مناطق مختلف آمریکا قدرت دستشون بوده و عملیات‌های قاچاق مشروب رو می‌بردن جلو، ولی با همدیگه هم به شدت رقابت داشتن و مدام بکش بکش بود بینشون. اما سال ۱۹۳۰ یک اتفاق خیلی مهمی افتاد. توی اوایل سال ۱۹۳۰  یه جنگی توی نیویورک شکل گرفته بود، بین دو تا پدرخواندۀ اصلی نیویورک ماساریا(Masseria) و مارانزانو(Maranzano). اینا یه جورایی دو قطب اصلی مافیای نیویورک بودن و تولید و قاچاق الکل تو دستشون بود. جفتشون هم از اون ایتالیایی‌های سنتی بودن که توی سن بزرگسالی اومده بودن آمریکا.تو این زمان که داریم حرفشو می‌زنیم، ایتالیایی‌ها دیگه یه نیم قرنی میشه که اومدن آمریکا و همینم باعث شده که توی جامعۀ مافیای نیویورک آدما دو گروه بشن؛ گروه اول اونایی بودن که تو سن بزرگسالی اومده بودن آمریکا، آدمای خیلی سنتی که معتقد بودند حتی کفش پاشون هم باید ایتالیایی باشه، هیچ غیر ایتالیایی رو راه نمی‌دادند به تشکیلاتشون و گروه دوم که سن کمتری داشتند و نسل دوم مهاجران ایتالیایی بودن؛ اینا پدر مادرشون ایتالیایی بودن منتهی خودشون تو آمریکا به دنیا اومده بودن. اینا یه کم مدرن‌تر فکر می‌کردن یه کم بازتر بود فکرشون. منتها خب این گروه دوم هنوز سنی نداشتن واسه همین نتونسته بودن به قدرت اصلی برسن. پدرخوانده‌ها همه از اون گروه اول سنتی بودن هنوز. این ماساریا و مارانزانو که دو طرف دعوا بودن، جفتشون از همین گروه سنتیه بودن. گروه دوم یعنی همون نسل دومیا، پادوهای اینا بودن.توی زمان درگیری بین این دو تا خانواده، یکی از همون جوونای گروه دوم یک پسری بود به اسم لوچیانو(Lucania)؛ بهش می‌گفتن لاکی لوچیانو. این آقای لوچیانو دست راست ماساریا بود. مدام هم به ماساریا می‌گفت که آقا این جنگ و درگیری فایده‌ای نداره. ما نه تنها باید با مارانزانو صلح کنیم بلکه باید با باقی گنگ‌های نیویورک یعنی گنگای ایرلندی و یهودی و اینام به یه توافقی برسیم. سود چندین برابر میشه اینطوری. نمیشه که صبح تا شب همش همدیگه رو بکشید که. به کسب و کار فکر کنید؛ چرا همش دنبال پاره‌پوره کردن همدیگه‌اید؟اما ماساریا می‌گفت من حاضرم با یه سگ ایتالیایی توافق کنم، منتها با یه آدم غیر ایتالیایی توافق نکنم.این شد که بعد از یه مدت این جوون جویای نام، لوچیانو کم‌کم به فکر افتاد که یک توطئه‌ای بچینه و ماساریا رو حذف کنه. این میشه که میره به مارانزانو یعنی اون یکی رئیسه، میگه که آقا من ترتیب کشتن ماساریا رو میدم، شما هم به من تضمین بدید که با مرگ ماساریا جنگ تموم میشه، منم تو دستگاه شما یک پست و مقامی می‌گیرم.مارانزانو هم گفت حله آقا شما بکش ماساریا رو؛ من میارمت تو دستگاه خودم، معاون خودم بشی. لوچیانو هم میگه حله؛ شما اونو مرده بدون. این میشه که لوچیانو میاد با رئیسش ماساریا یک قرار ناهاری میذاره تو یه رستوران. غذا رو که میارن، لوچیانو پا می‌شه می‌ره دستشویی، همین زمان چهار نفر که از قبل با لوچیانو هماهنگ شده بودند، میان و چهار‌تا خشاب پر تامی‌گان رو توی شکم ماساریا خالی می‌کنن.بعد از ترور ماساریا، جنگ گنگای ایتالیایی تموم میشه و مارانزانو میاد لوچیانو رو می‌کنه معاون خودش. اسما یه کم ممکنه تو این اپیزود زیاد باشه، برا همین من هی سعی می‌کنم که تکرار کنم. لوچیانو همون جوونس که زد رئیس خودشو کشت، اومد شد معاون اون یکی رئیسه.بعد از چند وقت مارانزانو میاد و سران اون خونواده‌های مهم رو جمع می‌کنه؛ پنج تا خونوادۀ مهم بودن تو نیویورک و اینا رو جمع می‌کنه تو یه هتل؛ میگه که خب خیلی هم عالی خدا رو شکر جنگ تموم شد؛ من برندۀ این جنگ شدم، از این به بعدم صلح خواهیم داشت. ولی دیگه سیستم داره کار ما. هر خانواده‌ یه رئیس داره، هر رئیس دو تا معاون داره، هر معاونم دوتا زیردست دیگه، همینطوری میره پایین. بالای این پنج تا خانواده‌ هم منم.من رئیس همۀ رئیسام. همه به من گزارش میدن، به من درصد میدن، دستورات منو اجرا می‌کنن. همتون رسما نوکرهای منید. بعدشم شما دیگه زیادی آمریکایی شدید اصل و نسبتون یادتون رفته. باید رسوم سنتی مافیای سیسیل، از این به بعد توی مافیای آمریکا هم اجرا بشه و در ضمن هیچ غیر سیسیلی حق نداره عضو مافیا بشه. اعضای مافیا باید صددرصد سیسیلی باشن. دورگه‌ها هم جایی ندارن تو مافیا. ختم جلسه.این شد که مارانزانو عملا خودش رو رئیس همه معرفی کرد و مافیا را به شکل یک سازمان درآورد. سازمانی که خیلی‌خیلی بسته بود، کسی جز سیسیلیا نمی‌تونست عضوش بشه، به شدت دیکتاتوری بود، حرف مارانزانو رو باید اجرا می‌کردن همه و قانون‌های خاص سنتی ایتالیا مثل  اومرتا یا همون سوگند سکوت ایتالیایی و پیمان خونی و اینجور چیزا توش اجرا میشد.این تشکیلاتی که مارانزانو راه انداخت، اسمش شد لاکاسا‌نوسترا(La Coka Nostra) و این تازه شروع ماجرای مافیا بود.کاسانوسترایی که مارانزانو راه انداخت، سیستم ابتدایی مافیا بود. یه پدرخواندۀ اصلی تو راًسش بود، بعد زیرشاخۀ پدرخوانده پنج‌تا رئیس بودن که هر‌کدوم رئیس یه خانواده بودن، هر رئیس دو تا معاون داشت و هر معاون دو‌تا سردسته. هر سردسته هم تیم خودشو داشت که کارهای عملیاتی مثل باج‌گیری و قتل و دزدی و کارهای اینطوری رو انجام می‌دادن.یه سیستم هرمی کوچولویی داشتن برای خودشون. یه مدت کوتاهی این سیستم رفت جلو ولی کم‌کم نارضایتی‌ها شروع شد. اولا که مارانزانو به شدت دیکتاتور بود دوماً خانواده‌های مختلف همچنان امنیت نداشتن، همچنان درگیری بود بین خانواده‌ها. عملا انگار تنها نتیجۀ این اتحاد این بود که مارانزانو رئیس بشه وگرنه بقیه همچنان تو ضرر بودن. یکی از کسایی که خیلی شاکی بود هم خود لوچیانو بود. لوچیانو از دست یه رئیس نژادپرست سنتی فرار کرده بود، گیر یه رئیس نژادپرست سنتی‌تر افتاده‌بود. رئیس قبلیش حداقل می‌گفت همۀ ایتالیایی‌ها می‌تونن با مافیا کار کنن؛ مارانزانو همونم محدود کرده بود می‌گفت فقط سیسیلیا می‌تونن عضو مافیا بشن. صلح کردن با ایرلندی‌ها هم که با این وضعیت اصلا نمیشد حرفش رو زد. بعدشم الان لوچیانو شده بود رئیس یکی از اون پنج تا خانواده. حالا خودشم ذی‌نفع بود و یک دنده بودن مارانزانو داشت ضرر می‌زد بهش.همۀ اینا بود تا اینکه بهش خبر رسوندن مارانزانو نقشۀ کشتنش رو کشیده. این شد که لوچیانو دیگه تصمیمشو گرفت. مارانزانو هم باید حذف میشد. لوچیانو به گوشش رسیده بود که مارانزانو مشکل مالیاتی داره؛ واسه همین نمی‌تونه خیلی با اداره مالیات درگیر بشه. این شد که نقشۀ قتل مارانزانو رو اینطوری کشید که چهار تا قاتل با لباس مامور اداره مالیات برن دفتر مارانزانو و بکشنش و از اونجایی که مارانزانو نمی‌خواست آتو دست اداره مالیات بده مامورای قلابی رو راحت و بدون پرس و جو را داد و اونا هم به چشم بهم زدنی تیر بارونش کردن.بعد از ترور مارانزانو لوچیانو شد همه‌کارۀ تشکیلات. رئیس کل پنج‌تا خانواده مافیایی نیویورک رئیس کاسانوسترا. این شد که یک جلسۀ فوری برگزار کرد که اولا رئیس شدنش رو اعلام کنه و بعدشم بگه که میخواد چه تغییراتی به وجود بیاره. لوچیانو بالاخره می‌تونست ایده‌هاش رو عملی کنه، مافیا رو مدرن کنه. حالا دیگه می‌تونست برای مافیا سیستم تعریف کنه، بدون اینکه یه رئیس سنتی کله‌شق مدام با تعصب گند بزنه به نقشه‌هاش.لوچیانو می‌دونست که سیستم کاسانوسترا، سیستم خوبیه. اینکه مافیا سازمان یافته باشه و مرتبه‌های سازمانی داشته باشه خوبه، میشه مثل یه کمپانی اداره کرد مافیا رو اما یه تغییراتی باید توش می‌داد و رد پای تعصبای رئیسای قبلی رو پاک می‌کرد.کاسانوسترای مارانزانو خوب بود ولی کر و کثیف بود. هرج و مرج داشت، خر تو خری داشت، هر لحظه ممکن بود جنگ به وجود بیاد توش، همه ناراضی بودن. لوچیانو می‌خواست یه دست به سر و گوش قوانین بکشه و سیستم مافیا رو غیرقابل فروپاشی کنه. یه کاری بکنه که سیستم مافیا بره رو اتوپایلوت؛ احتیاج نباشه یه نفر وایسه همش بگردونتش.این شد که ایدۀ اصلی رو نگه داشت، رسوم ایتالیایی رو نگه داشت، منتها یکم دموکراتیک‌تر کرد سیستمو. اومد گفت اوکی فقط ایتالیایی‌ها میتونن عضو کاسانوسترا بشن. منتها اینکه چقدر سفت و سخت گرفته بشه این قانون به تصمیم رئیس هر خانواده بستگی داره. یکی دوست داره فقط با سیسیلیا کار کنه، بکنه. یکی روشنفکرتره با کل ایتالیایی‌ها اوکیه، اونم می‌تونه اون کارو کنه. هیچ خانواده‌ای حق نداره به منطقۀ باقی خانواده‌ها دست درازی کنه و تو کارشون دخالت کنه. لازمم نکرده دارو ندارتون رو بدین به من. فقط یه کمیسیون عادی و منصفانه، میرسه به سازمان بقیش مال خودتونه. هر خانواده سهم خودش رو برمی‌داره، درصد خودش می‌گیره از کمیسیون‌ها. سود جمعی هم به سود فردی وابسته است. پس صلح بین خانواده‌ها به نفع همه‌ست. اتحادیه وقتی وجود داشته باشه نه بین ما جنگی میشه نه توی جنگی شکست می‌خوریم. در ضمن هر خانواده یک تعداد محدودی عضو اصلی درجه‌دار می‌تونه داشته باشه. اگه قرار باشه یه نفر به رده بالا‌ها اضافه بشه، باید یه رده بالا بمیره تا این بیاد جاش. اینطوری هیچ خانواده‌ای بیش از حد بزرگ و قدرتمند نمیشه که برای بقیه دردسر ایجاد کنه. در ضمن عضویت توی مافیا یه تعهد مادام‌العمره. با پای خودتون میاید ولی با تابوت میرید بیرون. یه کار خیلی هوشمندانه‌ای هم که لوچیانو کرد، این بود که گفت درسته که مافیا یه پدرخواندۀ اصلی داره، یه رئیس بزرگ داره منتها اینطوری نیستش که هرچی رئیسه بگه همه بگن چشم. یه کمیسیون باید داشته باشیم، یه هیئت مدیره باید داشته باشیم، که رئیسای تمام خانواده‌های مافیایی کل آمریکا عضوش باشن و هر رئیس یه راًی داشته‌ باشه. هر تصمیمی گرفته میشه از ترور بگیر تا تغییرات کسب و کار و سازمانی و قانون و همۀ اینها باید به تصویب کمیسیون برسه.این ایدۀ کمیسیون مافیا چیزی بود که ساختار سازمانی مافیا رو محکم کرد. دموکراتیک کرد مافیا رو. کاری کرد که طبق نظر یه آدم همۀ کارا جلو نره صلح بین خانواده‌ها بیشتر می‌شد، تصمیمای عاقلانه‌تری گرفته می‌شد، تعصبات بین خانواده‌ها باعث نمیشد که تصمیمات عجیب غریب بیزنس رو به خطر بندازه، همه چیز منظم می‌رفت جلو و مافیا عین یک هلدینگ بزرگ کارش رو جلو می‌برد. لوچیانو می‌دونست که همه میدونن اونه که رئیسه ولی انقدر شعور و هوش داشت که نیاد مثل قبلیا تو بوق و کرنا بکنه که من رئیسم. با تاسیس کمیسیون کاری کرد که سیستم خودش، خودشو ببره جلو و حتی اگر آخرشم حرف نهایی رو خود لوچیانو می‌زد، باز وجود کمیسیون باعث می‌شد که همه احساس امنیت و دموکراسی بکنن.قرار شد هر پنج سال یکبار کمیسیون یک جلسه بزارن که قوانین و ساختار سازمانی مافیا رو با توجه به شرایط یک تغییراتی بدن و تصمیمات جدید بگیرن. یه پرانتز هم باز بکنم کاسانوسترا مافیای نیویورک بود که پنج‌تا خانوادۀ اصلی داشت، باقی شهرهای آمریکا مثل شیکاگو هم مافیاهای خودشونو داشتن، رئیسای خودشونو داشتن. کمیسیون بین تمام خانواده‌های مافیایی بود کاسانوسترا فقط مافیای نیویورک بود که در اصل نمایندۀ مافیای سیسیل بود در آمریکا. بعدا در طول سالهای آینده مافیای نیویورک بود که به نون و نوا رسید و اتفاقاتی که براش تعریف می‌کنیم افتاد و ماجرایی که ما داریم تعریف می‌کنیم رو داریم از دید همین کاسانوسترا میریم جلو. پرانتز بسته.تمام این مهره‌ها و سیستم‌هایی که طراحی شده بود، برای بهره‌وری و سود بیشتر بود و از اون مهمتر سیستمی که لوچیانو ساخت دیگه فقط وابسته به تولید و قاچاق مشروب نبود. سال ۱۹۳۳ اون قانون ممنوعیت مشروبات الکلی برداشته شد تو آمریکا. یعنی دیگه قاچاق کسی نمی‌کرد مشروب رو. ولی مافیا ورشکست شد؟ نه.چون لوچیانو سیستم رو انقدر انعطاف پذیر طراحی کرده بود که مافیایی که از قاچاق مشروب کلی پول دستش اومده بود و تجربۀ کار عملیاتی هم پیدا کرده بودن تو دوران ممنوعیت الکل، حالا می‌تونست بیاد دست بزاره روی باقی کارهای خلاف و سیستمش رو توی اونا هم پیاده کنه. فحشا، باج‌گیری، مواد مخدر، دزدی، نزول خوری هرکاری که فکرشو بکنید مافیاست برد توش. همۀ این خلافا توی نیویورک سازمان یافته شدن و رفتن تحت کنترل مافیا. مافیا با کلی پلیس و مقام قضایی دستش رفت تو یه کاسه و با رشوه‌های کلون دیگه قانونم دنبالشون نبود. تو دهۀ سی نیویورک و مافیا می‌گردوند و لوچیانو هم شده بود دشمن درجه یک ملت.اما لوچیانو برعکس لقبش که لاکی یعنی خوش شانس بود، اواخر کارش خیلی هم شانس نیاورد. یه ماًمور پلیس که مافیا هیچ جوره نتونست بخرتش و تونست جون سالم به در ببره، همۀ هم و غمش رو گذاشت برای اینکه لوچیانو رو دستگیر کنه. توی دفترش که می‌رفتی عین این فیلما پر از عکسهای لوچیانو بود که با پونز به دیوار وصل شده بودن و روشون پر از یادداشتهای با خط خرچنگ قورباغه بود. این پلیسه بالاخره بعد از کلی بالا و پایین و عرق ریختن، تونست یه سری از فاحشه‌هایی که مافیا کنترلشون می‌کرد رو راضی کنه که بیان و بر علیه لوچیانو شهادت بدن و همین شهادت‌ها هم باعث شد که لوچیانو دستگیر بشه و بیفته زندان. اما نکتۀ مهمی که وجود داشت این بود که با سیستمی که لوچیانو طراحی کرده بود دیگه مهم نبود که رئیس تو زندان باشه یا بیرون. مثل قدیم نبود که اگه رئیس مافیا رو بگیری کل سیستم بریزه به هم و همه بیفتن به جون هم تا چند وقت کلاً بیزینس از کار بیفته. آب از آب تکون نخورد. مافیا رسما رو اتوپایلوت بود. تجارت جلو می‌رفت، هر کس کار خودشو می‌کرد، چرخ سازمان می‌چرخید و لوچیانو هم از توی زندان راحت به همه چی نظارت می‌کرد. البته زندانش یه جای خیلی سفت و سختی بودا، ولی یه نماینده تعیین کرد برای خودش که از طرفش میرفت تو جلسه‌ها و دستوراتش رو به گوش بقیه می‌رسوند و اگر کسی کمکی می‌خواست یا درخواستی داشت به گوش لوچیانو می‌رسوندش. همینطوری اوضاع پیش رفت و پیش رفت تا اینکه سال ۱۹۳۹ جنگ جهانی دوم شروع شد .دو سال بعد از شروع شدن جنگ جهانی دوم یعنی سال ۱۹۴۱ آمریکا رسما وارد جنگ شد. هنوز حرف از دهن رئیس‌جمهور آمریکا در نیومده بود، که آلمان شروع کرد به زدن کشتی‌های آمریکایی. زیردریایی‌های آلمانی ماهی هشتاد‌تا کشتی آمریکایی غرق می‌کردن. ژنرال‌های آمریکایی مستاًصل شده بودند که آقا این همه اطلاعات دربارۀ کشتی‌ها و مسیراشون رو کی به این آلمانیا میده آخه. حتما اینا جاسوسی چیزی دارن تو آمریکا دیگه. این شد که یه دو دو‌تا چهار‌تایی کردن، گفتن که ایتالیا یه دولت فاشیست توشه و متحد آلمانه. بندر نیویورک هم مهمترین بندر ماست و کلی کشتی نظامی ازش میره اینور اونور. اکثر کارمندای بندر هم ایتالیایین. پس این وسط یه سری ایتالیایی دارن اطلاعات کشتی‌های آمریکایی رو به آلمانا میدن دیگه. یه سری جاسوس توی اون بندر وجود داره، یا اگر نباشه همین کارمندای ایتالیایی بنده رو ازش خبر دارن. این شد که ارتش آمریکا نیرو فرستاد سمت بندر نیویورک تا ته توی قضیه رو دربیاره و ببینه آلمانا از کجا اطلاعات می‌گیرن و جاسوساشون کیان.اما اینا یه نکتۀ مهم رو از قلم انداخته بودن. بندر نیویورکی که کارگران و کارمنداش ایتالیایی بودن رو مافیا میچرخوند. درست‌تر بگم لوچیانوی تو زندان می‌چرخوند. کارگرای بندر حقوق بگیر مافیا بودن. تو مافیا هم یک رسمی هست به اسم  اومرتا(Omertà). سوگند سکوت می‌خوری که هیچی لو ندی، حتی اگر خودت محکوم بشی. اگر  اومرتا رو بشکنی، جدا از اینکه خیلی بی‌حیثیت و بی‌آبرو میشی، مافیا کاری می‌کنه که روزی صد بار آرزوی مرگ کنی. به همین دلیل وقتی که ارتش آمریکا رفت بندر نیویورک هیچکس لام تا کام حرف نزد و هیچ اطلاعاتی بهشون ندادن. آمریکا تو شرایط بدی افتاده‌بود. این قضایا به گوش لوچیانو رسید و لوچیانو هم که بچه زرنگ بود، این قضیه رو رسماً یه مقدمه‌ای دید برای بلیط آزادیش. منتها خودش اقدامی نکرد. وایساد تا دولت آمریکا انقدر احساس خطر بکنه و ببینه که چقدر به لوچیانو نیاز داره که خودشون بیان سراغش. یکم بعدش یه کشتی نظامی آمریکایی آتیش می‌گیره و غرق میشه. مقامات اعلام می‌کنن که اتفاقی بوده و یه کارگری یه اشتباهی کرده و این داستانا. ولی همه میدونستن که آتش گرفتن کشتی عمدی بوده. هیچ‌وقت هم معلوم نشد که آتش‌سوزی این کشتی کار آلمانا بوده یا اینکه اعضای مافیا آتیشش زدن ولی لوچیانو این قضیه رو به عنوان یک فرصت دید. اومد و ادعا کرد که بله آدمای من بودن که کشتی رو آتیش زدن. انقدر این ادعا سنگین و ترسناک بود که مقامات آمریکایی رو کارد می‌زدی، خونشون در نمیومد. باورشون نمی‌شد که مافیا انقدر قوی شده که کشتی نظامی آمریکایی رو هم آتیش میزنه. لوچیانو یا باید خیلی دیوونه باشه یا خیلی قدرتمند.تو همین شرایط که ارتش آمریکا مونده بود چطوری جاسوس‌های آلمانی رو بگیره و از اونورم از قدرت لوچیانو ترس برش داشته بود، یه تیم جاسوسی مخفی آلمانی فرستاده شدن آمریکا. ماموریتشون چی بود؟ اینکه تا می‌تونستن زیرساخت‌های نظامی و صنعتی آمریکا را نابود کنن و اختلال بندازن توشون. اینا اومدن آمریکا مشغول به کار شدن، ولی خیلی زود خیلیاشون دستگیر شدن. اما دستگیر شدن اینا باعث شد که مقامات آمریکایی بیشتر نگران بشن. اینا ۳۳‌تا جاسوس رو دستگیر کرده بودن. همراهشون کلی اطلاعات و نقشه و اینا از مناطق صنعتی و نظامی آمریکا بود و از اونا مهمتر، اطلاعات خیلی محرمانه دربارۀ بمب اتمی که آمریکا داشت می‌ساخت. حواسمون باشه بمب اتمی هنوز وجود نداره، هیچ‌کسی هم ازش خبر نداره. آمریکا تازه داره می‌سازتش. توی خود آمریکا هم یه تعداد محدودی خبر دارن از قضیه. در نتیجه اینکه این جاسوسا دربارش می‌دونستن خیلی چیز مهمی بود.مقامات آمریکایی با خودشون فکر کردن گفتن که اگر این سی و سه نفر این همه اطلاعات دارن، از کجا معلوم که تعداد جاسوسای آلمانی خیلی‌خیلی بیشتر از اینها نباشه و خیلی اطلاعات مهمتری نداشته‌باشن. این اتفاق رو جمع بکنیم با قضیۀ کشتی و ماجرای بندر نیویورک. نتیجۀ این اتفاقا این شد که مقامات آمریکایی دیدن هیچ راهی ندارن، جز اینکه با شیطان بزرگ لاکی لوچیانو، معامله‌کنن.پلیس و ارتش آمریکا به لوچیانو گفتن از همین اول کار اینو بدون که قرار نیست ته این معامله هیچی گیرت بیاد. تو فقط داری وظیفۀ ملی خودتو انجام می‌دی. داری به مملکتت خدمت می‌کنی. در مقابلش چیزی نمی‌تونی بخوای. لوچیانو هم اوکی داد. می‌دونست الان لازم نیست چیزی بخواد ولی همین که دولت آمریکا را وسط همچین جنگ بزرگی نمک‌گیر کنه کافیه.این شد که لوچیانو دستور داد که مافیا دیگه با ارتش درگیر نشه، کشتی‌ها رو آتیش نزنه و از همه مهمتر کارگرای بندر نیویورک هرچی می‌دونن راجع به جاسوسای آلمانی و اطلاعاتی که بهشون داده شده، بدن به ارتش آمریکا. به لب تر کردنی همش عملی‌شد. لوچیانو هم‌چنان چیزی نخواست از دولت آمریکا. صبور بود فقط می‌خواست که این در دوستی باز شه، یکم مذاکره شکل بگیره بینشون، نمک گیرشون کنه، کم‌کم خواسته‌هاشو بگه و بگیره ازشون.یه مدتم که گذشت اولین خواستش رو مطرح کرد و بهش هم رسید. از اون زندان سفت و سختی که توش بود، منتقلش کردن به یک زندانی که رسما هتل بود. عشق و حال می‌کرد توش. یکم بعد از این ماجرا آمریکا که تو جنگ داشت جلو می‌افتاد، برنامه ریخت که وارد سیسیل بشه سیسیل تو ایتالیاست و از راه سیسیل حمله بکنه به ایتالیا. اما نه زمان زیادی داشت نه اطلاعاتی. این شد که ارتش رفت سراغ سیسیلیای مهاجر آمریکا که ازشون اطلاعات بگیره و اگر بشه به واسطشون متحد پیدا بکنه توی سیسیل. اما عین قضیۀ بندر، سیسیلیای آمریکا هم همه گوش به فرمان لوچیانو بودن و  اومرتا رو هم نمی‌شکستن. این شد که باز دولت آمریکا، محتاج لوچیانو شد. باز با خدم و حشم رفتن سراغش و گفتن که به این سیسیلیا بگو لطفاً که اطلاعات بدن بهمون و بعدشم بگو که آدمات توی سیسیل با ارتش آمریکا همکاری کنن. یادت هم باشه که تو این معامله باز چیزی گیرت نمیاد. لوچیانو هم یه لبخندی زد و تو دلش گفت که شما چیزی نمیدی ولی من می‌گیرم ازتون نگران نباش.یه نکته‌ای که این وسط وجود داشت و دولت آمریکا ازش خبر نداشت، این بود که لوچیانو به نفعش بود که ارتش آمریکا سیسیل رو بگیره. چرا؟ چون همونطور که قبلا گفتیم سیسیل پایگاه اصلی مافیا بود و کل جزیره توسط مافیا اداره می‌شد. ولی از وقتی که موسولینی(Mussolini) توی ایتالیا اومده بود سر کار، شرایط برای مافیا سخت شده بود. موسولینی نمی‌تونست وجود یک قدرت دیگه رو توی ایتالیا تحمل کنه. واسه همین خیلی جدی مافیا رو قلع و قمع کرده‌بود و اعضای مافیا رو یا کشته بود یا سر به نیست کرده‌بود، یا شکنجه کرده‌بود، یا زندانی کرده‌بود، اینطوری شده‌بود که مافیا قدرتش رو توی سیسیل از دست داده بود. اعضاش همه مخفی شده بودن. اگر که آمریکا میومد و سیسیل را می‌گرفت و بعدا موسولینی رو از قدرت مینداخت، مافیا دوباره کنترل سیسیل رو دستش می‌گرفت و برمی‌گشت به قدرتش. واسه همین حتی اگر دولت آمریکا چیزی به لوچیانو نمی‌داد هم لوچیانو برد کرده‌بود. ولی اینو فقط خود لوچیانو می‌دونست. این شد که اوکی داد و قرار شد که سیسیلیای توی آمریکا به ارتش آمریکا هر اطلاعاتی که میخوان بدن. از نقشه گرفته تا موقعیت استراتژیک و مناطق حساس نظامی و این داستانا و بعدشم کلی از همین سیسیلیا با ارتش آمریکا بیان سیسیل و همراه ارتش بجنگن.از اونور توی سیسیل هم اعضای مافیای سیسیلی بیان کمک ارتش آمریکا، نیرو و اسلحه و امکانات بدن بهشون و کلاً آمریکا رو کمک کنن که سیسیل رو بگیره. این شد که آمریکا تونست به چشم بهم زدنی سیسیل رو به کمک اعضای مافیا بگیره دستش و همین اشغال سیسیل هم شد یکی از مهمترین اتفاقاتی که باعث شد آمریکا و متفقین جنگ جهانی دوم رو برنده بشن. یعنی اگر مافیا نبود، ممکن بود که هیتلر برنده بشه جنگ جهانی دوم رو. چون کلاً دست بالا رو داشتن نسبت به متفقین تو اون دوره. همین برنده شدن جنگ هم باعث شد که آمریکا بعد از جنگ بشه ابرقدرت بزرگ جهان. همۀ این اتفاقات یه‌جورایی بدون کمک لوچیانو و مافیا اتفاق نمی‌افتاد دیگه. البته که تا سال‌ها هیچ‌کس خبر نداشت از این ماجرا و لوچیانو هم هیچ کردیتی نگرفت واسۀ نقشش توی برنده شدن آمریکا تو جنگ. منتها جنگ که تموم شد سال ۱۹۴۵ دولت آمریکا برای اینکه کمک لوچیانو رو جبران کنه، از زندان آزاد کرد. ولی گفتش که لوچیانو باید خاک آمریکا رو ترک کنه. این شد که لاکی لوچیانو بعد از تمام شدن جنگ جهانی، دیپورت شد به ایتالیا و باقی زندگیشو توی سیسیل موند و قدرتش را هم البته توی سیسیل حفظ کرد. مافیای آمریکا هم با سیستمی که لوچیانو طراحی کرده بود، داشت به کارش ادامه می‌داد. اونور تو خاک آمریکا هم مافیا با سیستمی که لوچیانو طراحی کرده بود داشت به کارش ادامه می‌داد.اما قاعدتا وقتی این همه داری پول از راه خلاف درمیاری کلی توجه جلب می‌کنی. واسه همین مافیا لازم داشت که یه سری کسب و کار قانونی راه بندازه که پولایی که از راه خلاف درمی‌آورد رو با اونا تمیز کنه. بگه این پولایی که داریم ما درآمد اون کسب و کارهای قانونیه. دهۀ چهل میلادی یکی از کسب و کارهای اصلی مافیا، پاش به صحنه باز شد. چیو داریم میگیم؟ کازینوهای لاس‌وگاس. یه‌جورایی اصلاً شکل‌گیری لاس‌وگاس به شکلی که امروز می‌شناسیمش، کلا زیر سر مافیا بوده و مافیا بود که لاس‌وگاس رو لاس‌وگاس کرد. حالا چطوری؟ عرض می‌کنم خدمتتون.لاس‌وگاس یه شهر تقریبا جدیده. عمرش به صد سال هم نمیرسه. تا اواخر دهه بیست میلادی یه دهکورۀ بی‌آب و علفی بود وسط ایالت نوادای آمریکا. اواخر دهۀ بیست، قرار میشه که یه سد بزرگی ساخته بشه توی نوادا(Nevada) و همین باعث میشه که یه تعداد زیادی کارگر و مهندس و کارمند مختلف برن سمت لاس‌وگاس که سد رو بسازن. اینا داخل هفته رو کار می‌کردند و آخر هفته می‌رفتن توی شهر لاس‌وگاس که تفریح کنن. می‌رفتن توی یکی دو‌تا بار و کافه‌ای که تو لاس‌وگاس بود، دور هم میشستن و ورق بازی می‌کردن. کم‌کم این عادته با رفتن و قمار کردن طرفداراش بیشتر و بیشتر شد و این شد که مغازه دارای محلی، به این فکر افتادن که یک فضایی رو برای این آدما بسازن. اومدن یه سری بار و سالنهای تئاتر و جاهای تفریحی کوچیک درست کردن اولش. بعد یه نکتۀ مهمی که وجود داشت این بود که ایالت نوادا جز معدود ایالت‌هایی بود که قانون ممنوعیت مشروب توش اجرا نمیشد. در نتیجه کارگرا می‌تونستن بیان و مست کنن و قمار کنن و هرچی پول درآوردن بدن به باد فنا.اولین گروهی هم که توجهش جلب شد به این پتانسیل لاس‌وگاس کی بود؟ مافیا. مافیا خیلی زود فهمید که میشه از کارگرهایی که زندگیشون رو توی قمار می‌بازن کلی پول درآورد.کم‌کم مافیا اومد تو جاهایی که به شکل غیرقانونی قمار می‌شد نفوذ کرد و یه پولای خورده خورده‌ای درآورد. ولی سال ۱۹۳۱ مُهر نهایی این داستان خورده‌شد. ایالت نوادا اومد کازینوها و قمار رو قانونی اعلام کرد و این شروع شکل گیری لاس‌وگاس امروزی بود. از همون اول که کازینوهای رسمی شروع کردن به تأسیس شدن، مافیا یه نقشی توشون داشت. ولی خورد‌خورد بود چون مشتری زیادی هنوز نداشتن. همون کارگرایی بودن که اونجا بودن. جنگ جهانی دوم که شروع شد، کلی سرباز فرستاده شدن توی اردوگاه‌های نظامی نوادا. این سربازها هم آخر هفته‌ها تنها تفریحشون این بود که برن به این شهر اسرارآمیز تازه تأسیس لاس‌وگاس و ببینن چیه اونجا چه خبره و یکم تفریح کنن.این شد که کم‌کم سودآوری کازینوها شروع کرد بیشتر و بیشتر شدن و گوش مافیا هم شروع کرد تیزتر و تیزتر شدن. خیلی یواش و خزنده مافیا اومد کوچولو کوچولو خودش جا داد توی کازینوها ولی حرکت درشتی نزد تا اواسط دهه چهل. دهۀ چهل یه کازینویی راه میفته توی وگاس به اسم فلامینگو. فلامینگو اولین کازینوی شیک و پیک وگاس بود. اصلا اگر کت شلوار و پاپیون نداشتی، راهت نمی‌دادن تو. البته که اولش کارش کساد بود چون که کارگرهای سدسازی و سربازای بدبخت که پول کت شلوار خریدن نداشتن ولی یه کم که گذشت مافیا اومد سر صاحب فلامینگو رو زیر آب کرد و کازینوشو کشید بالا.از اینجا به بعد دیگه مافیا رسما وارد بیزینس قمار لاس‌وگاس شد و کلی کازینو مثل همین فلامینگو راه انداخت و کنترل کازینوهای لاس‌وگاسو گرفت دستش. سیستم درامدیشونم اینطوری بود که دو سه تا آدم گذاشته بودن تو کازینوها که کارشون پول شمردن بود. دستگاه و اینا نبود اون موقع دیگه؛ بعد هر وقت پولا میومد که شمرده بشه و بره تو گاوصندوق کازینو این پول شمارا، ده بیست تا اسکناسو می‌پیچوندن یه‌جا دیگه قایمش می‌کردن. این پولا جمع می‌شد جمع می‌شد، آخر هر هفته توی کیفای چرمی فرستاده می‌شد برای مسئولان مافیا و اونام می‌فرستادن نیویورک و هر کدوم از رئیس‌های خانواده‌ها به اندازۀ سرمایه‌گذاریش روی کازینو از پوله سهم برمی‌داشت. چندین میلیون دلار در سال از همین قاپ‌زنی پولای کازینو در میاورد مافیا. این البته جدا از اون درآمد خود کازینو و مرکزهای تفریحی و این ماجراهای اونجا بود. اوضاع وگاس خیلی خوب بود و جز معدود شهرهایی هم بود که تا سال‌ها بعد از لاکی لوچیانو هم توش صلح بود بین خانواده‌های مافیاما و درگیری خاصی وجود نداشت. چون یه جای توریستی بود دیگه خشونت و درگیری باعث ترسیدن مردم می‌شد و سود کازینوها میومد پایین. در نتیجه یک قانون نانوشته‌ای وجود داشت که توی وگاس خبری از درگیری بین خانواده‌ها نباشه. صلح مطلق باشه. لاس‌وگاس هم داشت برای مافیا پول می‌ساخت هم داشت پولایی که از کارهای خلاف در می‌آوردن رو براشون تمیز می‌کرد. تا چند سال وضعیت به همین منوال پیش می‌رفت و هر کازینویی که توی وگاس تأسیس می‌شد، مافیا سریع می‌خریدش.تا این زمان اف‌بی‌‌آی(FBI) کلاً کاری با مافیا نداشت.حتی رئیس اف‌بی‌آی، جی ادگار هوور(John Edgar Hoover) کلاً رد می‌کرد وجود مافیا رو. می‌گفت ما اصلا مافیا نداریم تو آمریکا. تا این که سال ۱۹۵۱ یک سناتوری شروع کرد افشاگری کردن که آقا چی‌چی اصلا ما مافیا نداریم کورین مگه، مملکتو مافیا داره می‌چرخونه.این کمپینی که این سناتوره راه انداخت باعث شد که توجه‌ها بیشتر جلب بشه به مافیا.یه مدت گذشت و اف‌بی‌آی همچنان هیچ کاری نکرد تا اینکه سال ۱۹۵۷ وقتی که شصت‌تا مقام بلند پایۀ مافیا توی یک جلسه‌ای دور هم جمع شده بودن، پلیسا مشکوک میشن و میریزن اونجا و همشونو میگیرن.اینجا تازه وجود یک سازمان مخفی به اسم مافیا تایید میشه و جی ادگار هوور هم زیپ دهنش بسته میشه. بعد از این کم‌کم اف‌بی‌آی شروع کرد پیگیری کردن. یکی از نقاط ضعف مافیا این بود که کلی پول نقد هر بار بین نیویورک و لاس‌وگاس داشت جابه‌جا می‌شد خیلی تابلو بود.هر بار که اینا می‌خواستن یک کازینو رو بخرن باید کامیون کامیون پول نقد می‌فرستادن وگاس. و خب تو چشم بود، قابل پیگیری بود، اینام زیر ذره‌بین بودن دیگه. این شد که یه مدت چراغ‌خاموش رفتن جلو تا اینکه فرشتۀ نجات مافیا پیداش شد. جیمی  هوفا(Jimmy Hoffa).    فیلم آیریش من رو اگه دیده باشید، هوفا همونیه که آل‌پاچینو نقشش رو بازی می‌کنه. جیمی هوفا، رئیس اتحادیۀ کارگری تیمز‌ترز(teamsters) بود. این اتحادیه تیمزترز، چهارصد پونصد‌هزار تا عضو داشت و اعضاش کارگرای صنایع مختلف و راننده‌های کامیون بودن. این اتحادیه‌ها توی آمریکا قدرت خیلی عجیب غریبی داشتن اون زمان. ماجراشونم از قرن هجده شروع می‌شد. اصل قضیه هم این بود که کارفرماها و سرمایه‌دارا مدام به کارگرا زور می‌گفتن، حقوقشونو کم میکردن یا اصلا حقوق نمی‌دادن بهشون، توی شرایط سخت میذاشتنشون، ایمنیشونو تأمین نمی‌کردن و و و هزارتا بلای دیگه سرشون میاوردن، کارگرا هم دور هم جمع شدن و اتحادیه ساختن و شروع کردن اعتصاب کردن.تو قرن بیستم این اعتصاب‌ها خیلی زیادتر و زیادتر شدن و کارگرها بیشتر دنبال حقوقشون افتادن. کارفرماها هم که می‌دونستن دولت آمریکا و پلیس حق رو به اینا میده به خود کارفرماها میده، با خشونت خیلی‌خیلی زیاد این اعتصابا رو سرکوب می‌کردن. در حدی که میومدن رهبرای اعتصابا رو می‌دزدیدن، میبردن شکنجه می‌کردن، به بدترین وضعیت می‌کشتن و کارگرای بدبختم که کاری از دستشون برنمیومد. پیش پلیس و قاضی هم که نمی‌تونستن برن.پس تنها راهشون برای گرفتن حقشون چی بود؟ اینکه برن پیش مافیا و از مافیا بخوان که ازشون محافظت کنه. این شد که مافیا اومد و اتحادیه‌های کارگری رو گرفت دستش.کارگرا هر کدوم ماهیانه یه حق عضویتی می‌دادن که روی هم رفته یه مبلغ خیلی‌خیلی درشتی می‌شد و این می‌رفت توی جیب مافیا. مافیا هم با قدرتی که داشت، کارفرماها را مجبور می‌کرد که حقوق کارگرا رو به موقع بدن، اذیتشون نکنن، اخراجشون نکنن و از این داستانا. البته که خیلی خشونت‌آمیز می‌کرد این کار رو. با بکش‌بکش و شکنجه زهر چشم می‌گرفت از کارفرماها. اینطوری شد که تو اون دوره‌ای که کارفرماها زور داشتن میگفتن به کارگرا و اتحادیه‌های کارگری رو سرکوب می‌کردن، مافیا اومد و اتحادیه‌ها رو نجات داد. بعد از یه مدت که اوضاع آروم شد و کارگرا به حقوقشون رسیدن، رفتن گفتن که خب دست شما درد نکنه دیگه ما احتیاج دیگه نداریم به خدمات شما. رئیسای مافیا هم که دیده بودن چقدر پول میشه از این حق عضویتا درآورد، گفتن شما غلط کردین احتیاج ندارین ما به زور هم که شده ازتون محافظت می‌کنیم. اگه نمی‌خواین هم همون بلایی که سر کارفرماها آوردیم رو سرتون میاریم. کارگرای بدبختم که از چاله دراومده‌ بودن افتاده بودن تو چاه، گفتن نه آقا غلط کردیم. شما اداره کن اتحادیه رو.این شد که مافیا اومد و لنگرشو انداخت توی اتحادیه‌های کارگری. نه تنها پول زیاد درمیومد ازش، بلکه کلی هم قدرت پیدا می‌کردن باهاش. شما مثلا فکر کن کل راننده کامیونای مملکت گوش به فرمان شما باشن. دستور اعتصاب میدی کل تجارت کشور می‌خوابه، فلج میشه آمریکا. اینجوری مافیا انگار یه اهرم فشاری داشت که باعث می‌شد دولت نتونه کاری به کارشون داشته باشه. در نتیجه قدرت مافیا بیشتر از قبل هم شده بود. حالا بین این اتحادیه‌های کارگری اون اتحادیه‌ای تیمزترز از همه مافیایی‌تر بود. کلا از زمان تأسیسش تو سال ۱۹۰۳ درگیر فساد و کلاهبرداری و کلی کثافت‌کاری دیگه هم بود این اتحادیه، منتها تو دهۀ پنجاه وقتی که هوفا رئیسش شد، دیگه به اوج رسید. هوفا با مافیا اینطوری بست که مافیا کاری کنه که  هوفا تو قدرت بمونه،  هوفا هم پولای صندوق بازنشستگی کارگرا رو برداره، بیاد تو وگاس کازینو بخره واسه مافیا.اینطوری دیگه جابه‌جایی پول واسۀ خرید کازینو تابلو نبود. هوفا انگار یه پوششی بود برای کازینو خریدن مافیا و از اونور جابه‌جایی پولای کازینو از وگاس به نیویورک. دوران طلایی سلطۀ مافیا روی لاس‌وگاس، از اینجا بود که شروع شد.رئیسای مافیا هر کدوم به شکل غیر مستقیم صاحب چند تا کازینو بودن، پول خیلی‌خیلی زیادی از اون ماجرای قاپ‌زنی پولا درمیاوردن و چون همه جا آدم داشتن یک قدرت غیر قابل نفوذی به دست آورده بودن.حتی خواننده‌هایی مثل فرانک سیناترا(Frank Sinatra) و دین مارتین(Dean Martin) عملا داشتن واسه مافیا کار می‌کردن. تو کازینوهاشون اجرا می‌کردن، تو مراسماشون می‌رفتن، دست تو گردن رئیسای مافیا عکس مینداختن، بهشون اعتبار می‌دادن، رسما بهشت هر پدر‌خوانده‌ای بوده دهۀ شصت میلادی. اما تو دهۀ شصت بیخ گوش مافیا خبرهای دیگه‌ای هم بود.سال ۱۹۶۰ جان اف کندی(John F. Kennedy) شده‌بود رئیس جمهور آمریکا. کندی که رئیس‌جمهور شد، برادرش رابرت کندی(Robert Francis &quot;Bobby&quot; Kennedy) رو کرد دادستان کل کشور. رابرت کندی هم که خیلی وقت بود هوفا و ارتباطش با مافیا رو زیر ذره‌بین گذاشته بود، شروع کرد مدرک جمع کردن واسه اینکه هوفا رو دستگیر کنن. یه چند سالی دعوای حقوقی و درگیری بود تا اینکه سال ۱۹۶۷  هوفا رو گرفتن و فرستادنش زندان.سیزده سال حکم داده بودن بهش، منتهی سال ۱۹۷۱ یعنی حدود پنج سال بعد از حکم گرفتنش آزاد شد. چرا آزاد شد؟ اینجاش جالبه. نیکسون(Nixon) رئیس جمهور آمریکا، دستور داد که آزاد بشه.یه صحبت‌هایی هستش که اینا گاوبندی کرده بودن که نیکسون  هوفا رو آزاد کنه، از اونور اتحادیه کارگریشون از نیکسون تو انتخابات حمایت کنه. خلاصه ماجرا هر چی بود  هوفا آزاد شد سال ۷۱. اما شرایط خیلی عوض شده بود تو این چند سال. آمریکا دیگه اون آمریکایی نبود که   هوفا سال ۶۷ که می‌رفت زندان توش زندگی می‌کرد. اوضاع برای مافیا خیلی بد شده بود. چرا؟ چون یه سال قبل از آزاد شدن هوفا سال ۱۹۷۱ یک قانونی تصویب شد تو آمریکا، به اسم قانون ریکو(Riico Rules).یادتونه گفتم دهۀ پنجاه یه سناتوری شروع کرده بود افشاگری علیه مافیا؟ این سناتور یه کمیته‌ای تشکیل داده بود که به شکل قانونی بیان مافیا رو بزنن زمین. ولی از دهۀ پنجاه تا اواسط دهۀ شصت اینا هر کاری کردن به نتیجه نرسیدن. دلیلشم این بود که قانون کیفری آمریکا مشکل داشت تو این زمینه. باگ داشت یه‌جورایی. چون که طبق قانون هر شخص فقط برای کارهایی که شخصاً انجام داده‌بود، محکوم می‌شد و این که غیر مستقیم یا تحت دستورش چیکار کردن به اون ربطی نداشت. یعنی اون رئیس مافیا چون خودش شخصاً ماشه را نکشیده‌بود، هیچ حکمی نمی‌گرفت واسۀ قتل و فقط اونی که عملاً قتل رو انجام داده‌بود، محکوم می‌شد. بعد حالا از اون طرف همۀ اینایی که دستگیر می‌شدند، به خاطر کارهای شخص خودشون محکوم می‌شدن. در نتیجه حکماشون هم کوتاه مدت بود. تازه مافیا زودتر هم می‌کشیدشون بیرون. یارو رو می‌گرفتن ده سال بهش زندان می‌دادن، بعد از دو سال چراغ‌خاموش آزاد می‌شد. این بود که اون اومرتا همون سوگند سکوت، کار خودشو می‌کرد.وقتی یکیو می‌گرفتن لام تا کام حرف نمی‌زد، می‌رفت حبسشو می‌کشید، زودم آزاد میشد.در نتیجه این کمیتۀ حقوقی هر‌کاری کردن نتونستن کله‌گنده‌های مافیا رو محکوم کنن. واسه همین کمر بستن به تغییر دادن قانون. چند سال شب و روز کار کردن با عالم و آدم بحث کردن و مبارزۀ حقوقی کردن تا اینکه سال ۱۹۷۰ قانون ریکو تصویب شد. ریکو چیکار می‌کرد؟ هر کسی که دستگیر می‌شد و وابستگیش به یک سازمان تبهکاری ثابت می‌شد، تو بد دردسری می‌افتاد. اولا هر کسی که مستقیم و غیرمستقیم توی جرماش دخیل بود رو می‌تونستن محاکمه کنند و از اون مهمتر، دیگه حکمی که به طرف میدادن واسه چهارتا جرم ساده نبود. اگه شما رو مثلا واسه قتل می‌گرفتن، تو حالت عادی مثلا ده سال پونزده سال حبس می‌دادن بهت. اما اگر معلوم می‌شد که با یک سازمان تبهکاری که توی کیس ما همون مافیا باشه کار می‌کنی و جزوی از اونایی حکمت میشه صد، صد‌و‌پنجاه سال حبس. عملا حبس ابد می‌گرفتی.حالا ریکو اینجاش جالب می‌شد که اگر می‌گرفتنت، حکم سنگین می‌خوردی و میومدی همکاری می‌کردی، لو می‌دادی سردسته‌هاتو حکمت یهو می‌خورد تو سرش، می‌شد چهار پنج سال. حتی اگه خیلی بچۀ خوبی بودی آزادت می‌کردن یه روزم زندان نمی‌رفتی. ریکو کارو برای مافیا سخت‌کرد. به شدت هم سخت کرد. اعضای مافیای دهۀ هفتاد که دیگه مافیایی‌های زمان لوچیانو نبودن، نسل سوم مافیا بودن. پاشونو هم ایتالیا نذاشته‌بودن. در نتیجه اون تعصب و جدیتی که پدراشون روی رسم و رسوم سنتی مافیا داشتنو نداشتن و از همه مهم‌تر چی بود تو این رسم و رسوما؟ همون اومرتا. پدرای اینا حاضر بودن تیکه تیکه بشن، ولی سوگند اومرتا رو نشکنن، کسی رو لو ندن. حیثیتی بود براشون اصلا. اما خب اینایی که چهل پنجاه سال بعد از اونا داشتن مافیا رو می‌گردوندن، وقتی یهو بهشون می‌گفتن صد سال باید بری زندان دیگه سوگند و حیثیت و شرف و اینا یادشون می‌رفت. باباشونم می‌فروختند تا حکم‌کمتری بگیرن. این اون آمریکایی بود که هوفا توش از زندان آزاد شد. البته که هوفا دیگه نتونست برگرده و رئیس اتحادیه بشه. یه تلاشهایی هم کرد ولی خود مافیایی‌ها سرشو زیر آب کردن چند وقت بعد.تو دهۀ هفتاد با این شرایطی که گفتیم، اوضاع داشت خطرناک می‌شد. میگم داشت خطرناک می‌شد چون ریکو فقط تصویب شده بود هنوز عملی نشده بود. چند سالی طول کشید تا عملی تستش کنن. ولی خب مافیا به گوشش رسیده بود که چه‌خبره.اوایل دهۀ هشتاد میلادی، اف‌بی‌آی شروع کرد به عملی کردن ریکو. خورد خورد شروع کرد رئیسای دون پایه مافیا رو گرفتن. ولی خب واسه گرفتن رئیسای اصلی پنج تا خانواده خیلی مدارک بیشتری لازم بود. همزمان با تحقیقات اف‌بی‌آی، خود مافیا هم از داخل داشت ضربه می‌خورد.اتحادیه‌های کارگری که صحبتشونو کردیم، بعد از ماجرای هوفا کم‌کم اعتبارشونو از دست داده بودن و دولت آمریکا رسماً جلوشون وایساده‌بود. در نتیجه دیگه قدرتی نداشتند. خیلی از کارگرها اصلا ازشون اومده بودن بیرون، پراکنده شده بودن، زوری نداشتن دیگه. از اونور تو لاس‌وگاس هم اوضاع خراب بود. مافیا یه نفرو توی وگاس به عنوان رئیس گذاشته بود، به اسم آنتونی اسپیلوترو(Anthony Spilotro). این دقیقا همون کسی بود که هیچ جوره نباید توی وگاس مسئول می‌شد. یه آدم خشن کله‌شق به شدت فاسد. یه عمر تو مافیا بود، ولی به جای خاصی نرسیده‌بود. واسه همین یه کم‌ کمبود اعتماد به نفس داشت. وقتی رسید لاس‌وگاس می‌خواست به همه ثابت کنه که اون رئیسه، اون قدرت دستشه. در نتیجه شروع کرد زهر چشم گرفتن و آدم کشتن. به کثیف‌ترین و تابلوترین شکل ممکن هم کاراشو انجام میداد. همچین رفتاری شاید تو کوچه پس کوچه‌های نیویورک جواب می‌داد ولی لاس‌وگاس که جای این کارا نبود. تو وگاس باید امنیت کامل برقرار می‌بود وگرنه کسی نمیومد اونجا قمار کنه که.ولی این اسپیلوترو کله‌شق‌تر از این حرفا بود. با اون همه بکش‌بکش تابلویی که راه انداخته بود کلی مدارک داده بود به اف‌بی‌آی رسما. این کاراش به کنار، واسه اینکه ثابت کنه رئیس باجربزه‌ایه، همش زنگ میزد به نیویورک با جزئیات و پیاز داغ زیاد تعریف می‌کرد که آقا فلانی رو اینطوری کردیم، اون یکیو اونجوری کشتیم، فلان‌جا رو اینجوری بهش حمله کردیم و این حرفا و مسلماً اف‌بی‌آی که داره مدرک جمع می‌کنه، توی تلفن مافیاییای نیویورک شنود گذاشته دیگه. در نتیجه این اسپیلوترو، یه نفره با کله‌شقیش کلی مدرک داد دست اف‌بی‌آی. همۀ این اتفاقا باعث شد که از اواخر دهۀ هشتاد اف‌بی‌آی که حالا دیگه کلی مدرک داشت، بریزه و رئیسای بزرگ رو بگیره. البته که خود  اسپیلوترو اونقدری زنده نمود که ببینه چه گندی زده. رئیسای نیویورکیش که فهمیده بودن چه دسته گلایی به آب داده، قبل همۀ این ماجراها آدم فرستادن وگاس انقدر زدنش تا مرد. ولی دیگه مرده زندۀ اسپیلوترو نداشت. اف‌بی‌آی به چشم بهم زدنی ریخت توی لاس‌وگاس و یکی از رئیسهای کازینوها به اسم آلن گلیک(Allen Glick) رو گرفت. گلیک صاحب چند تا از کازینو‌ها بود ولی خودش کاره‌ای نبود. فقط روی کاغذ صاحب کازینو بود که رئیسای مافیا به دردسر نیفتن. مهره بود در اصل. ولی خب وقتی گرفتنش عین بلبل شروع کرد تک به تک اعضای مافیا رو فروختن و کلی مدرک داد دست اف‌بی‌آی.این شد که اف‌بی‌آی ریخت و همه رو تو وگاس گرفت و مالکیت همۀ کازینو‌ها رو از دست مافیا درآورد. بعدشم مزایده برگزار کردن و شرکتهای بزرگ اومدن و این کازینوها رو خریدن.بعد از وگاس که دم مار بود، نوبت سر مار رسیده‌بود. پدرخوانده‌های پنج تا خانواده. از اواخر دهه هشتاد اف‌بی‌آی دونه دونه رئیسا رو گرفت و مافیا را فلج کرد. قدرت بی اندازۀ مافیا دیگه تو دهۀ نود هیچ اثری ازش نمونده‌بود. کازینوها از دستشون دراومده بود، خانواده‌ها از هم پاشیده شده‌بودن، جرم و جنایت دیگه سازمانی نبود خورده خورده شده‌بود، هر کسی یه گوشه‌ای داشت واسه خودش خلافشو می‌کرد، دیگه حرف پدر‌خوانده‌ها برو نداشت، اعتباری اصلا نمونده‌بود واسه مافیا. بین کارایی که اینا می‌کردند، تنها صنعتی که مافیا هنوز تونسته بود توش قدرتشو نگه داره، مدیریت ضایعات بود.از دهۀ پنجاه مافیا کلاً مدیریت ضایعات نیویورک و نیوجرسی رو دستش گرفته بود و یه کارتل زباله را انداخته‌بود. احتمالاً براتون سواله که خب مدیریت ضایعات مگه کار شهرداری نیست؟ که باید بگم نه. تو نیویورک نیست.از اوایل قرن بیستم زباله‌های نیویورک یه مشکل جدی بود. هیچ‌کس نمی‌دونست با اون‌همه زباله باید چیکار کنه. تا اون موقع هم کارش دست دولت بود. دست شهرداری و این داستانا بود. مقامات دولتی که مسئول جمع‌آوری زباله بودن، تصمیم گرفتن که زباله‌ها رو بریزن توی اقیانوس. یه تصویری اگه بخوام بهتون بدم نیویورک دورش آبه و با نیوجرسی هم مرز آبی داره یعنی بین نیویورک و نیوجرسی یک خط باریکی از اقیانوسه.این شد که از اونور صدای مقامات نیوجرسی دراومد که آقا ما گناه نکردیم همسایۀ نیویورک شدیم که. اون اقیانوسی که توش زباله‌هاتونو می‌ریزید، بیخ گوش ماست. آشغالدونی می‌خواین بکنین زندگی ما رو؟ بعدشم تو دهۀ سی میلادی نیوجرسی رسما از نیویورک شکایت کرد و ریختن زباله تو اقیانوس کنسل‌ شد. روزی چند تن زباله تو نیویورک تولید می‌شد و هیچ کس نمی‌دونست چیکارش کنه.بعدشم که قحطی بزرگ اومد و جنگ جهانی دوم راه افتاد و همچنان هیچ سیستمی برای مدیریت زباله عملی نشد.نیویورک رسماً داشت تبدیل می‌شد به یه آشغالدونی بزرگ. دولت نیویورک هم به جای اینکه دنبال راه چاره باشه، اومد سال ۱۹۵۷ یه قانونی گذاشت که جمع‌آوری و مدیریت زباله‌ها بره دست شرکت‌های خصوصی. یعنی عملاً واگذارش کرد به بخش خصوصی که اگه قرار باشه کسی مقصر شناخته بشه، این شرکت‌ها باشن نه دولت و بخش خصوصی نیویورک تو دهۀ پنجاه رسماً یعنی مافیا.مافیا اومد و دست گذاشت روی مدیریت ضایعات و کلی شرکت تأسیس کرد که کار جمع‌آوری زباله انجام می‌دادن و خوب پولی هم توش بود. چون همه باید به این شرکتها پول می‌دادن و اگرم نمی‌دادن، زندگیشونو آشغال برمی‌داشت و وقتی مافیا کنترل بکنه یک بیزنسی رو، اونطوری که دلش بخواد می‌برتش جلو. قیمت خدماتش رو یهو دو سه برابر می‌کنه، از اونور میاد باقی رقیباش رو با تهدید و بکش‌بکش، مجبور می‌کنه که قیمتاشونو خیلی بالاتر ببرن که مشتری دیگه راهی نداشته باشه. بین گرون گرون‌تر، گرون رو انتخاب کنه.این شد که مافیا شد سلطان بی رقیب زبالۀ نیویورک و حومه. چیکار می‌کردن این زباله‌ها رو حالا؟ یه مشت زمین خریده بودن می‌رفتن همه رو می‌ریختن اونجا. هیچ‌کسم نمی‌تونست هیچی بگه بهشون. اوضاع تو سالهای بعد بدترم شد شرکت‌هایی که مواد شیمیایی تولید می‌کردن، طبق قانون مجبور بودن زباله‌های شیمیاییشون رو جمع کنن تا صدمه نزنه به محیط. حالا مافیا باید جمع می‌کرد این زباله‌ها رو دیگه، پول جمع‌آوری زباله شیمیایی چندین برابر پول زبالۀ معمولی بود؛ چون باید یه سری فرایند شیمیایی با دقت و حساسیت روشون انجام می‌شد تا ضررشان گرفته بشه. واسه همین شرکت‌های بزرگ مجبور بودند که یک پول قلمبه‌ای بدن به مافیا تا زباله‌هاشون رو جمع کنه. مافیا چیکار می‌کرد؟ پول درشت رو می‌گرفت ولی زباله‌های شیمیایی رو قاطی زباله‌های معمولی می‌کرد، می‌ریخت تو همون زمینا.این ضرری که این قضیه به محیط زیست و جون آدما می‌زد رو حتی تصورم نمی‌تونید بکنید.یا مثلا اینا کمپین را مینداختن که آره حتما بازیافت کنید، مواد بازیافت شدنی رو جدا بزارید و این حرفا؛ بعد واسه مواد بازیافتی پول اضافه‌تر می‌گرفتن. مردمم که می‌خواستن شهروندای خوبی باشن، پول بازیافت رو می‌دادن. ولی خب مافیایی که زباله شیمیایی رو قاطی زبالۀ عادی کرده بود، مسلما نمیومد هزینۀ اضافی بازیافتم بده.در نتیجه زبالۀ قابل بازیافت رو هم می‌ریخت تو همون جای باقی زباله‌ها. به معنی کلمه کثافت‌کاری می‌کردن. از دهۀ هفتاد که ریکو تصویب شد و اف‌بی‌آی افتاد دنبال مافیا، قدرت مافیا کمتر و کمتر شد؛ ولی مدیریت زباله همچنان موند تو دستشون.چیزی که مشت نهایی رو به مافیا زد و زباله رو هم از چنگشان درآورد، نه اف‌بی‌آی بود نه درگیری‌های خودشون. رقابت اقتصادی مافیا رو زمین زد.از اواسط دهۀ نود که مافیا ضعیف شده‌بود، شرکت‌های بزرگ از سر قضیه‌های لاس‌وگاس دیده بودن که چطوری میشه قدرت بیزینس‌های پرسود رو از مافیا گرفت؛ دندون تیز کردن برای مدیریت ضایعات. این شد که شرکتهایی که سرمایه‌های کلون میلیارد دلاری و تریلیون دلاری داشتن، اومدن وارد این کار شدن.مافیا نمی‌تونست با این شرکتها رقابت کنه. پول خیلی زیادی داشتن، همه کار می‌تونستن بکنن، بازار کنترل می‌کردن، حتی زمینایی که مافیاتوش زباله‌ها رو می‌ریخت رو ازشون با قیمتهای خیلی‌خیلی زیاد می‌خریدن. مافیا هم که داشت ورشکست می‌شد به پولا احتیاج داشت دیگه؛ می‌فروخت.آخرین میخ به تابوت مافیا اواخر دهۀ نود زده‌شد. دولت نیویورک که قانون جدیدی گذاشت که شرکت‌هایی که می‌خوان کار مدیریت ضایعات انجام بدن، باید بیان یه سری مجوز خاص بگیرن. شرکت‌های مافیایی هم هیچکدوم نتونستن به شکل قانونی از اون مجوزا بگیرن. مجوز ندادن بهشون و دیگه قدرتی هم نداشتن که بخوان بیان با پول و زور مجوز بگیرن.این شد که زباله هم کاملا از دست مافیا در اومد و به قرن بیست و یک که رسیدیم، دیگه مافیا داشت نفس‌های آخرشو می‌کشید. از اون قدرت بی‌اندازه و دولت خود مختاری که مافیا از دوران لوچیانو تو دهۀ شصت داشت، فقط یه سری خلافکار خرده پای ایتالیایی مونده بودن که اونم توی رودربایستی فامیلشون داشتن واسه مافیا کار میکردن. سازمان‌های تبهکاری باقی کشورها مثل مافیای روسیه و یاکوزای ژاپن و کارتل کلمبیا و مکزیک دنیای خلاف رو دستشون گرفته‌بودن و مافیا دیگه حرفی برای گفتن نداشت. حتی دیگه اونقدری آدم نداشتن که عملیات‌های خودشون رو انجام بدن. مجبور بودن برن به این گنگ‌های موتورسوار پول بدن که واسشون شرخری کنن. سقوطی که از دهۀ هفتاد یواش‌یواش شروع شده بود، به سطح زمین رسیده بود و دیگه چیزی از مافیا باقی نمونده‌بود.چیزی که شنیدید قسمت سی و پنج چیزکست بود و فصل دوم چیزی که هست با این قسمت تموم میشه.بقیه قسمت‌های پادکست چیزکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://virgool.io/p/jaikwq0i82iv/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%BE%D8%A7%D8%AFhttps://castbox.fm/episode/%D8%B3%DB%8C-%D9%88%D9%BE%D9%86%D8%AC---%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7-%7C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%85%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7-(%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85)-id3627404-id510315830?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%B3%DB%8C%20%D9%88%D9%BE%D9%86%D8%AC%20-%20%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D8%A7%20%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%20%7C%20%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%20%D9%85%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7%20(%D8%A8%D8%AE%D8%B4%20%D8%AF%D9%88%D9%85)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست چیزکست</category>
                <author>پادکست چیزکست</author>
                <pubDate>Wed, 29 May 2024 20:35:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ۳۴ چیزکست - تاریخ نفت (بخش دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/chizcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B3%DB%B4-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%86%D9%81%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-csx5lmc8smvl</link>
                <description>ژانویۀ ۱۹۱۸ برج لندن. چند ده نفر ژنرال درجه‌دار نظامی، انگلیسی، کانادایی، نیوزلندی، استرالیایی توی گردهمایی مخفی دور هم جمع شده بودن. قرار بود همۀ این نظامیای ماهر بریتانیایی که به ارتش سری بریتانیا معروف بودند، از برج لندن به یک مقصد نامشخص اعزام بشن. بهشون گفته بودن لباس مناسب برای هوای خیلی سرد و خیلی گرم بردارن و گوشزد هم کرده بودن که داروی لازم برای دو سال رو با خودشون بردارن.هیچ‌کس نه‌می‌دونست قراره کجا بفرستنشون و نه این که ماموریتشون چیه. یه پچ‌پچ‌هایی بود که شاید قرار به چین یا ایتالیا بفرستنشون. دربارۀ خود ماموریتم فقط می‌دونستن که قراره یه ماموریت خیلی خیلی خطرناک و هیجان انگیز باشه. بالاخره بعد از کلی مخفی‌کاری و شایعه، معلوم شد مقصدشون کجاست. مقصد ارتش سری بریتانیا چند هزار کیلومتر دورتر از جبهه‌های جنگ جهانی بود، ایران.سلام به قسمت ۳۴ چیزکست خوش‌اومدین. تو این پادکست من ارشیا عطاری، برای شما از تاریخ چیزها میگم. چیزایی که زمانی استفاده نمی‌کردیم. امروز استفاده می‌کنیم و شاید در آینده هم ازشون استفاده بکنیم.تو این قسمت قراره بریم سراغ ادامۀ تاریخ نفت. تو قسمت قبل تاریخ نفت و از اولش با همۀ دسیسه‌ها و دردسراش تعریف کردیم. از شروع کشف نفت و استفاده‌های اولیش گفتیم. از راکفلر و اون انقلابی که توی صنعت نفت راه انداخت گفتیم. بعد تعریف کردیم که چطوری صنعت خودرو اومد صنعت نفتی که در حال ورشکستگی بود نجات داد و دست خانواده‌های راکفلر و روتچیلد رو باز گذاشت که هر دوز و کلک و دسیسه‌ای که می‌خوان راه بندازن و به اون اهدافشون برسند و قصه رو بریم جلو و گفتیم و گفتیم تا اینکه رسیدیم به دهۀ شصت میلادی و صنعت پلاستیک و پتروشیمی و حیاتی شدن نفت برای هر کاری که انسان می‌خواست بکنه. https://virgool.io/@chizcast/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%86%D9%81%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DA%A9%D8%B3%D8%AA-om9meiwfc9ak قسمت قبل تقریبا همین جا سر تاسیس اوپک تموم‌شد. تو این قسمت قرار ادامۀ ماجرا رو از بعد از تاسیس اوپک تعریف کنیم و ببینیم که چه اتفاقاتی تو دهۀ هفتاد افتاد که امروز هر جنگی وجود داره، هر درگیرهایی وجود داره، تهش به نفت می‌رسه. یعنی میایم اتفاقاتی که سیاست و اقتصاد بین‌الملل امروزی رو شکل دادن و معماری کردن رو باز می‌کنیم.منتهی قبل از اینکه ادامۀ تاریخ جهانی نفت و بگیم میریم سراغ تاریخ نفت ایران و ماجراهای نفت ایران را از زمان کشف شدنش تا ملی شدن صنعت نفت تعریف می‌کنیم. بعدش میریم سراغ ادامۀ اون تاریخ جهانی نفت که قسمت قبل داشتیم تعریف می‌کردیم.اگر که قسمت قبل رو نشنیدید، حتما اول برید و اون قسمت رو گوش بدید. چون که الان تقریبا وسط قصه‌ایم. کلی اتفاق قبل از این افتاده و خیلی کاراکترهای مختلفی وجود دارند. اتفاقات مختلفی وجود دارند که تو این قسمت قراره ادامشونو تعریف کنیم. بهتره که اون قسمت شنیده باشید تا متوجه رفرنس‌هامون بشید. خیلی تو این قسمت مقدمه‌چینی خاصی نمی‌کنم. مقدمات توی قسمت قبل گفتیم. مستقیم می‌ریم سراغ ادامۀ قصه.من ارشیا عطاری هستم. تدوین این قسمت رو طنین خاکسا انجام داده و موسیقی تیتراژ هم کار مودی موسویه. بریم سراغ ایستگاه اول، قصۀ نفت ایران.نفت توی ایران از قرن‌ها پیش وجود داشته. کلا چون نفت سوخت فسیلیه، توی مناطقی که حیات توشون بیشتر قدمت داره مثل ایران و میان‌رودان که عراق امروزی میشه، منابع نفتی خیلی خیلی زیادن. منتهی تو ایران هم مثل دنیا، تا قبل از اینکه پروسۀ اکتشاف نفت شروع بشه، خیلی چیز مهمی نبوده نفت. بعضی وقتا توی مناطق خیلی خیلی نفت‌خیز یه کم از سطح زمین اتوماتیک می‌زده بیرون یا اینکه روی سطح دریا جمع می‌شده. منتهی خب نه کسی می‌دونست این چیه. نه اینکه استفاده‌ای داشت.همین وضعیت و رویه ادامه داشت تا اواخر قرن نوزده میلادی. قسمت قبلی رو اگه یادتون باشه، تو گفتم که اواخر قرن نوزده نفت دیگه مهم شده بود تو دنیا. پروسۀ اکتشافش راه‌اندازی شده بود. شرکت‌های نفتی مختلف درست شده بودند. پالایشگاه‌ها درست شده بودند. اتومبیلی که با بنزین کار می‌کرد اختراع شده بود. بعدشم همین زمان، لرد فیشر (Fisher)، لرد اول دریاداری بریتانیا، شروع کرد کار کردن روی اینکه سوخت کشتی‌های بریتانیایی رو بیان از زغال سنگ تبدیل کنند به نفت.این شده بود که توجه ابرقدرت‌ها جلب شده بود به تامین نفت. همین زمان سال ۱۸۹۲ یه تیم باستان‌شناسی فرانسوی که ۱۵، ۱۶ سالی بود داشتن تو ایران تحقیق می‌کردند رو چیزهای مختلف، متوجه میشن که سمت رشته کوه زاگرس نشانه‌های وجود منابع نفتی هست. این میشه که اینا یه سری مقاله منتشر می‌کنند که توش میگن ایران، احتمالا یک منطقۀ نفت‌خیزه.اینایی که این مقاله رو نوشتن، اومدن شریک شدن با یک تاجر ارمنی به اسم آنتوان کتابچی‌خوان که قبلا رییس گمرک ایران بود. توی زمان قصه منتهی توی پاریس زندگی می‌کرد. این آقای کتابچی‌خان کلا جوش دهندۀ معامله بود. هر اتفاقی که توی جریان نفت ایران افتاد تو این چند سال، با دلالی کتابچی خان بود.این محققا هم اومدن با کتابچی‌خان شریک شدن که یک شرکتی راه بندازن که کار اکتشاف نفت ایران رو بگیره دستش. منتهی اینا کارشون استخراج نبود. واسه همین احتیاج داشتند که یک آدم این‌کاره بیاد کارو اجرایی بکنه.این میشه که کتابچی خان میره پیش وزیر مختار سابق انگلیس تو ایران و بهش میگه که ما دنبال یک آدم سرمایه‌دار و این کاره‌ایم که بیاد این پروژۀ استخراج نفت رو بگیره دستش. این آقای وزیر مختار انگلیس هم میاد به کتابچی‌خان یک تاجر انگلیسی رو معرفی می‌کنه که کارش تجارت طلا بود تا اون موقع ولی می‌خواست بیاد وارد بازار نفت بشه. کی بود این تاجر انگلیسی؟ ویلیام ناکس دارسی (William Knox D&#x27;Arcy).دارسی یک سری معدن طلا داشت اینور اونور دنیا و از همونا هم یک ثروت خیلی زیادی در آورده‌ بود. تازگیا که دیده بود راکفلر و روتچیلدها دارن پول پارو می‌کنن از سر نفت، تصمیم گرفته بود که بیاد تو کار نفت.این شد که وقتی کتابچی‌خان رو دید و پیشنهادش رو شنید، رسما فرصتی که دنبالش بود پیدا شد براش. دارسی اول مباشرش رو با یک زمین‌شناس فرستاد سمت ایران که اولا بررسی کنن که ایران واقعا نفت خیزه یا نه. دوما اینکه با کتابچی‌خان برند پیش امین‌السلطان، وزیر اعظم مظفرالدین‌شاه که ببینن چطور میشه امتیاز نفت رو گرفت.اینا اومدن ایران دیدن که بله به احتمال خیلی زیاد کلی نفت از ایران درمیاد. بعدشم مباشر دارسی یه جلسه‌ای گذاشت با امین‌السلطان که بیان تکلیف این امتیازو روشن کنن. امین السلطان که پیشنهاد اینا رو شنید گفت خیلی هم عالی. خیلی هم قشنگ. منتهی این وسط دو تا مشکل هست.یکی اینکه ما الان اکثر درباریامون حقوق بگیر روسیه‌ان. بعد اگر ما بیایم امتیاز نفت رو بدیم به یک شرکت انگلیسی، خب روسیه ممکنه قاطی کنه بد میشه برای ما. ما باید بیایم اول خبر بدیم به سفارت روسیه، اگر اجازه دادن و اوکی بود ما این قرارداد رو با شما می‌بندیم.نکتۀ دوم اینکه متاسفانه هزینۀ زندگی تو ایران یه مقدار زیاد شده دیگه می‌دونید، کسی الان دیگه نسیه کار نمی‌کنه. خورشید هم اول یه پیش‌پرداختی می‌گیره بعد می‌تابه. نه که حالا منظوری داشته باشما، کلا میگم. مباشر دارسی هم برگشت گفت باشه بابا، باشه، باشه. بیا بگیر این ده هزار لیره رو انقدر آسمون ریسمون نباف.امین سلطان هم گفت آقا من هی میگم از شما انگلیسی‌ها خوشم میاد. واسه همین خوش‌حسابی‌تونه. حله آقا حله. قرارداد رو شما امضا شده بدونید. فقط حواستون باشه. من دستم در حد دربار بازه. روسیه از اونور باید اجازه بده‌ها. اونو من کاری نمی‌تونم بکنم. اینا هم گفتن حله آقا روسیه با ما.این شد که قرارداد اکتشاف و استخراج نفت توی تمام خاک ایران، بین دولت ایران و دارسی تنظیم شد و یه نسخش هم فرستادن سفارت روسیه واسۀ کسب اجازه. سفارت روسیه هم بعد از اینکه بررسی کرد قراردادو، گفتش که ما مشکلی نداریم. می‌تونید بدید امتیاز نفت به انگلیسی‌ها. فقط استان‌های شمالی ایران رو که با ما همسایه میشن با روسیه همسایه میشن و از این قرارداد دربیارین. اونا رو خود ما واسشون برنامه داریم.با اوکی دادن روسیه، سال ۱۹۰۱ قرارداد دارسی امضا شد و امتیاز کشف و استخراج نفت توی تمام استان‌های ایران، به جز استان‌های شمالی واسۀ شصت سال داده شد به دارسی و شرکاش. در ضمن اینا از مالیات و عوارض گمرکی هم کلا معاف بودن.ایران بهش چی می‌رسید این وسط؟ ۲۰ هزار لیره نقد، اندازه‌ی ۲۹ هزار لیره سهام و ۱۶ درصد از سود خالص. که از اونجایی که نه دولت ایران سیستم اداری درست حسابی داشت و نه شرکت انگلیسی اجازه می‌داد که اسناد و حساب کتابا رو ایرانیا ببینن، معلوم نیست که اصلا این ۱۶ درصد واقعا پرداخت می‌شد یا نه که احتمال خیلی زیاد نمی‌شد.با این قرارداد، کار کشف و استخراج شروع شد. دارسی کلی پول و تجهیزات فرستاد ایران و اینا شروع کردن توی مناطق مختلف ایران عملیات‌های کشف نفت اجراکردن. هفت سال تمام دارسی اومد همۀ دار و ندارش گذاشت بر پیدا کردن نفت توی ایران، ولی دریغ از یه چیکه نفت. کم‌کم پول دارسی ته کشیده و پروژه داشت با سر زمین می‌خورد.این شد که دارسی اکثریت سهام شرکتشو فروخت به شرکت نفتی برمه (Burmah Oil Company). برمه یک شرکت نفتی بزرگ انگلیسی بود و بروبیایی داشت واسه خودش تو بازار نفت. عملیات‌های کشف نفت زیر نظر برمه دوباره شروع شد. منتهی بازم بی‌نتیجه بود.سال ۱۹۰۸ دارسی و شرکت برمه که دیدن این سرمایه‌گذاری یه شکست به تمام معناست، به اون مهندسی که مسئول پروژه بود تلگراف زدن که پروژه رو تعطیل کنه. پرسنل رو مرخص کنه و تجهیزاتی که به جابه‌جایشان می‌ارزند رو پس بفرسته انگلیس و خودشم جمع کنه برگرده انگلیس.این مهندس هم یکم لفتش میده تا این دستورا رو عملی کنه. حالا از تنبلیش بوده یا ایدۀ دیگه‌ای داشته معلوم نیست و مهم‌ترین اتفاق شانسی تاریخ، همین لفت دادن این مهندسه بود. تو همین زمان که طرف قرار بود بیاد پروژه رو متوقف کنه، تو یکی از چاه‌های نفتی مسجد سلیمان نفت از زمین فوران کرد. فوران کردن نفت همانا و شروع یه بدبختی تازه واسۀ ایران همان.ده روز بعد از اولین فوران نفت، توی یه راه دیگه نزدیک همون چاه اولم نفت فوران‌کرد. عملیات کشف نفت ایران بالاخره با موفقیت به نتیجه رسیده بود. حالا وقت استخراج بوده و شرکت نفت برمه که اکثریت سهام دستش بود، قرار بود کارو جلو ببره.بعد از اینکه زیرساخت‌های لازم و درست کردن، شرکت نفت ایران_انگلیس، به عنوان زیرمجموعۀ شرکت برمه تاسیس شد و سهامش توی انگلیس به شکل عمومی عرضه شد. این شد که کنترل نفت افتاد دست شرکت نفت ایران_انگلیس. البته که اسمش ایران_انگلیس بود دیگه. این وسط ایران فقط شونزده درصد از سود خالص بهش می‌رسید که اونم گفتیم معلوم نیست می‌دادن یا نه.چند سالی به همین منوال گذشت و شرایط معمولی پیش رفت تا اینکه سال ۱۹۱۳ وینستون چرچیل که اون زمان لرد اول دریاداری بریتانیا بود، تصمیم گرفت اون ایدۀ لرد فیشر که گفته بود بیایم سوخت کشتی‌های انگلیسی رو از زغال سنگ به نفت تغییر بدیم رو عملی کنه. اما اون زمان تولید کننده‌های اصلی نفت، استاندارد اویل راکفلر (Standard Oil) و رویال‌دات‌شل (Shell plc)خاندان روچیلد بودن. چرچیل هم نمی‌خواد سوخت کشتی‌های انگلیسی رو از شرکت‌های خارجی بگیره.این شد که تصمیم گرفت نفت لازم برای کشتی‌های انگلیسی رو از شرکت نفت ایران_انگلیس بگیره. در نتیجه دولت بریتانیا اومد و یک پول خیلی خیلی عظیمی تزریق کرد توی این شرکت نفت ایران_انگلیس و عملا کنترل این شرکت گرفت دستش.اینجا بود که دیگه ایران خیلی خیلی مهم شد تو بازار نفت. دیگه صحبت یه‌سری تاجر و سرمایه‌دار نبود. بریتانیا رسما داشت سوخت کشتی‌هاش مهم‌ترین وسیلۀ تجاری و نظامیش رو از ایران تامین می‌کرد.در نتیجه به هیچ وجه نمی‌خواست که کنترل نفت ایران رو از دست بده. حالا که دولت بریتانیا داشت از پشت پرده کنترل می‌کرد شرکت نفت ایران_انگلیس رو، بحث نفت ایران تبدیل شد به مسئلۀ دو تا کشور ایران و انگلیس.البته قانونا مسئله بین ایران و شرکت خصوصی نفت ایران_انگلیس بوده ولی خب در اصل کنترل شرکت هم دست دولت بریتانیا بود. اگه یادتون باشه توی قسمت قبل گفتیم که شرکت نفت ایران_انگلیس پنجاه درصد از شرکت ترکیش‌پترولیم که نفت عراق و عربستان دستش بود رو هم خرید. یه جورایی شرکت نفت ایران_انگلیس بازوی نفتی انگلیس توی منطقۀ خاورمیانه حساب می‌شد.جنگ جهانی اول که شروع شد، کشتی‌های انگلیسی سوخت بیشتر می‌خواستن. واسه همین اهمیت نفت ایران برای بریتانیا از قبلم بیشتر شد. سر جنگ اول، ایران اعلام بی‌طرفی کرد. ولی خب در طول تاریخ کی شده بود که ایران بگه بی‌طرفه بعد کسی کاری به کارش نداشته‌باشه.این شد که به بهونۀ شرایط جنگی و مبارزه با جبهۀ متحدین، انگلیس اومد جنوب ایران رو گرفت و روسیه هم شمال ایرانو. از یه زاویۀ دیگه ببینیدش. انگلیس اومد منابع نفتی جنوب رو که تحت کنترل شرکت نفت ایران_انگلیس بود تسخیرکرد. روسیه هم اومد منابع نفتی دریای شمال رو تسخیرکرد.این تقسیم‌بندی هم سال‌ها قبل انجام شده بود. حتی قبل از اینکه تو ایران بخواد نفت پیدا بشه. ماجرا اینجوری بود که سال ۱۹۰۵ توی ایران انقلاب مشروطه میشه و قدرت شاه کم میشه. انگلیس و روسیه هم که از کم شدن قدرت شاهی که می‌شد راحت خریدش نگران شده بودن، مقدماتی رو حاضر کردن که از شرایط ایرانی که به خاطر انقلاب مشروطه ناآروم شده بود، بیان استفاده کنن.این شد که سال ۱۹۰۷ یک قراردادی نوشتن به اسم قرارداد سن‌پترزبورگ و این تقسیم‌بندی شمال مال روسیه، جنوب مال انگلیس و اونجا انجام دادن. توی اون زمان البته خب نتونستن بیان کامل عملی کنند ایده رو. ولی جنگ جهانی اول که شروع شد، بهونه دستشون اومده اومدن اون نقششون رو عملی کردن و جنوب و شمال ایران گرفتن.انگلیس تو جنوب و روسیه تزاری توی شمال، هر جنایتی که می‌تونید تصورشو بکنید و کردن. ارث باباشون بود مملکت انگار. اوضاع ایران به این افتضاحی داشت پیش می‌رفت و جنگ جهانی اول داشت مسیر خودشو طی می‌کرد که زد و تو روسیه انقلاب اکتبر اتفاق افتاده و کمونیست‌ها اومدن سرکار.سال ۱۹۱۷ که انقلاب اکتبر اتفاق افتاد، لینین (Lenin) رهبر انقلاب که همه‌کارۀ این کشور تازه تاسیس شوروی بود، اون قرارداد ۱۹۰۷ رو لغو کرد و دستور داد که نیروهای روس شمال ایران را تخلیه کنند. حالا نه اینکه عاشق چشم و ابروی ما ایرانیا بودا. صرف نداشت واسشون موندن تو ایران وسط انقلابشون.همزمان با این قضیه، به خاطر وضعیتی که انقلاب اکتبر ساخته بود، کنترل باکو عملا از دست روس‌ها خارج شده بود و همه براش دندون تیز کرده‌ بودن. باکو اون زمان دومین تولیدکنندۀ نفت جهان بود. خیلی خیلی مهم بود. مخصوصا وسط جنگی که سوختش داشت نفت می‌داد. شوروی که درگیر مسائل داخلی بود خودش کشیده بود کنار هیچی. ولی انگلیس و عثمانی که توی جنگ روبروی همدیگه بودن، نقشه کشیدن واسه گرفتن باکو و بالا کشیدن نفتش.این وسط انگلیس خودش و توی یک موقعیت خیلی استثنایی می‌دید. چون الان روس‌ها شمال ایران و تخلیه کرده بودند و انگلیس می‌تونست بیاد جای خالی روس‌ها رو توی شمال بگیره دستش و اجازۀ نفوذ نده به عثمانی. یعنی به عبارتی انگلیسی که جنوب ایران همینطوری دستش بود، هدف‌گذاریش این بود که بیاد شمال ایران رو هم اضافه کنه به منطقۀ تحت کنترلش. نذاره عثمانی تو ایران پیشروی کنه. نهایتا هم از طریق انزلی به باکو برسونه نیروهاشو و باکو و نفتشو بگیره دستش.واسه این ماموریت یک تیم ویژۀ مخفی فرستاده شدن از لندن به اسم دانسترفورس (Dunsterforce). ایران این وسط خود ایران وسط یک قحطی شدیدی. آدما از گرسنگی دارن همدیگه رو می‌خورن. از اون ورم یک همه‌گیری وبا راه افتاده تو ایران و اوضاع خیلی خیلی خرابه. حالا این وسط اون همه نیروی انگلیسی هم که بخواد بیاد دوباره وارد ایران بشه، باید غذا و دارو داد بهشون دیگه. در نتیجه با اومدن دانسترفورس وضعیت قحطی و بیماری بدتر از قبلم شد.یک فاجعۀ انسانی به تمام معنا بود. ملاکا و تجار، غله و باقی غذاها رو احتکار کرده بودن. می‌فروختند به انگلیسی‌ها. دارو هم کلا توی انحصار نیروهای انگلیسی بود. مردم بدبخت ایران جز کلوخ و علف چیزی گیرشون نمیومد بخورن. وضعیت به حدی رسیده بود که مادرا گوشت بچۀ مردۀ خودشون رو می‌خوردن. منظرۀ تهران شده بود یه سری کوه از جنازه‌هایی که از وبا و گرسنگی زجرکش شده بودن.ماجرای مفصل‌تر دانسترفورس رو پادکست پرچم سفید تعریف کرده توی اپیزود و پادکست راوکست هم دربارۀ این قحطی یک اپیزود داره. من دیگه چون ارتباط زیادی به داستان اصلیمون نداره و بسیار بسیار ماجرای دلخراشیه واردش نمیشم. اگر که دوست داشتید این دوتا اپیزود پادکست پرچم سفید و پادکست راوکست رو گوش بدید دراین‌باره.این وضعیت افتضاح همینطوری رفت جلو و به آخر جنگ اول که رسیدیم انگلیس تقریبا کل ایران رو اشغال کرده بود. جنگ که تمام شد، کنفرانس صلح پاریس برگزار شد که سر و سامون بده به اوضاع بعد از جنگ. منتهی ایران نه تنها نتونست بابت این همه جنایت‌های جنگی غرامت بگیره از بریتانیا، بلکه حتی اجازۀ حرف زدن هم پیدا نکرد تو این کنفرانس.بریتانیایی‌ها گفته بودن که ایران چون از طرفین جنگ نبوده، نمیشه که تو این جلسه بیاد و ادعایی داشته باشه. این شد که ایران کار خاصی نتونست پیش ببره و بریتانیا موندنی شد تو خاک ایران. از اونور تو خود بریتانیا مجلس عوام کم‌کم شروع کرد مخالفت با موندن انگلیس تو ایران. می‌گفت هزینش بیخوده. صرف نداره. ما همینطوری با قرارداد دارسی، صنعت نفت ایران دستمونه. ایرانم که نه ارتش منظمو درست حسابی داره، نه حکومتی که بخواد شاخ بشه واسمون. احتیاجی نیست ما بیخود نیروی نظامی نگه داریم تو ایران.یه قضیه‌ای که بعد از جنگ کم کم داشت انگلیس رو نگران می‌کرد، قدرت گرفتن کمونیست‌ها توی شوروی بود. شوروی‌ای که زمان روسیه بودنش هم یه رقابتی با انگلیسی‌ها داشت، حالا یه سیستم کمونیستی توش راه افتاده بود که بناش دشمنی با حکومت‌های سرمایه‌دار و امپریالیسم (Impérialisme) بود. هر چند که اون زمان هنوز درگیری خاصی بین شوروی و انگلیس به وجود نیومده بود. منتهی انگلیس حس می‌کرد خطر شوروی رو.این شد که اواخر سال ۱۹۱۸ انگلیسی‌ها تصمیم گرفتند بیان و توی همۀ نقاطی که مستعمره دارند یک سیستم یکپارچه‌ای راه بندازن که کنترلش راحت‌تر بشه و یه جورایی بشه خط دفاعی منافعشون.از یه طرف دیگه ایران توی سال ۱۹۱۸ وسط هرج و مرج بود. ارتش منظم که نداشتیم. راه‌ها امنیت نداشت. پر دزد و راهزن بود. تو هر ناحیه‌ یه خانی خان زاده‌ای چیزی واسه خودش قدرت خودمختار راه انداخته بود. هیچ نظمی نداشت هیچی. واسه همین انگلیسی‌ها می‌ترسیدند که اگر نیروهاشون از ایران برن، این وضعیت هرج و مرج باعث بشه که پالایشگاه‌های نفتی و تجهیزاتشون امنیت نداشته‌باشه.اما از یه طرف دیگه به خاطر مسائل داخلیشون مجبور بودند که نیروهای نظامی‌شون رو از ایران خارج کنن. سیاست انگلیس از اشغال نظامی ایران تغییر می‌کنه به کنترل سراسری غیر مستقیم ایران. میان احمد شاه ۲۳ ساله رو مجبور می‌کنن که وثوق‌الدوله رو نخست‌وزیر کنه. وثوق الدوله هم می‌شینه پای حرفای انگلیسی‌ها و بعد از ۱۰۰ هزار لیره رشوه و چند جلسه مذاکره، قرارداد ۱۹۱۹ تنظیم میشه.می‌گفت انگلیس بیاد ارتش ایران رو تقویت کنه. یکپارچه کنه. نظم بده به سیستم نظامی ایران. ایران هم از اونور تعهد کنه که توی مسائل سیاسی و نظامی فقط متکی بریتانیا باشه. اینطوری خطر شوروی کم می‌شد و ایرانم می‌شد یک مستعمره‌ای یکپارچه‌ای که بریتانیا بتونه درست و منظم کنترلش کنه. البته ابعاد خیلی مختلفی داره این قراردادها. من خیلی خلاصه دارم ازش رد میشم.این قرارداد ۱۹۱۹ منتهی اونطوری که انگلیس پیش‌بینی می‌کرد پیش نرفت. شرایط ایران شرایط عادی‌ای نبود. مردم از یک جنگ سختی بیرون اومده بودن. از یک قحطی، از یک بیماری و همه ناراضی بودن. همه عصبانی بودن و رسما منتظر یک جرقه‌ای بودن.روزنامه‌نگارها و تحلیل‌گرها و مخالفان سیاسی هم که قضیۀ این قرارداد شنیده بودند، شروع کردن به کوبیدن قرارداد و وثوق‌الدوله. یه کمم غلو کردن و فاجعه رو از اونی که بود بیشتر نشون دادن و خلاصه برخلاف چیزی که همه فکر می‌کردن مردم ایران که اصلا قرار نبود توجه خاصی به این قرارداده بکنن، همه شدن تحلیلگر سیاسی و جو مخالفت شدید با قرارداد ۱۹۱۹ بالاگرفت.البته که وثوق‌الدوله مقدمات این قرارداد چیده بود و داشت عملیش می‌کرد. منتهی با این جوی که درست شده بود، امکان نداشت که مجلس تصویبش بکنه. خود احمدشاه هم که ناراحت شده بود که چرا رشوه‌ها همش به وثوق الدوله رسیده و سهمی از رشوه‌های قرارداد بهش ندادن، گفت من توجیهی نمی‌کنم قراردادو.تو این بحبوحه و به کشمکش قرارداد، ۳ اسفند ۱۲۹۹ شمسی، رضاخان و سید ضیا کودتا کردند و ساختار سیاسی ایران زیر و رو شد. انگلیسی‌ها هم البته که حامی کودتا بودند. البته که به انجام شدنش کمک کردن. نیرو فرستادن. آموزش دادن. همۀ اینا به کنار، ولی تنها دلیل کودتا کمک انگلیس نبود.کودتای ۱۲۹۹ نتیجۀ کلی اتفاقات داخلی و خارجی بود که حمایت انگلیسی‌ها هم یکیش بود. دولت کودتای سید ضیا البته به یک چشم بهم زدنی دورش سر اومد و بعدش رضاخان قدرتو گرفت دستش. همین زمان که رضاخان اسما شده بود نخست وزیر احمد شاه و رسما شده بود همه‌کاره، انگلیس که دید رضاخان ارتش و سر و سامون داده و اون وضعیت هرج و مرج دیگه وجود نداره تو ایران و می‌تونه نگران نباشه دربارۀ امنیت پایگاه‌های نفتی ایران، نیروهاشو بعد از گذشتن سه سال از تمام شدن جنگ اول، خارج کرد از ایران و اشغال ایران تقریبا تمام شد.از اونور تو جنوب، شیخ خزعل، رییس قبیله بنی کعب، واسه خودش یک دولت خودمختاری راه انداخته‌ بود و عملا کنترل خوزستان دستش بود. خوزستان که می‌گم یعنی کل منابع نفتی جنوب ایران و مهم‌ترین پایگاه نفتی جهان توی اون زمان.دولت مرکزی تقریبا کنترلی روی مناطق نفت‌خیز جنوب نداشت. شیخ خزئل و باقی رؤسای عشیره‌های جنوب، خودشون تبانی کرده بودند با انگلیسی‌ها و انگلیس هم که دیده بود اینطوری هم حمایت این قبایل محلی رو داره، دردسر نمی‌سازند واسش هم واسش ارزون‌تر از دولت مرکزی در میاد. خوب هواشونو داشت.یعنی جنوب ایران و مخصوصا خرمشهر که مهم‌ترین منطقۀ نفتی ایران بود، دست شیخ خزعل و دار و دسته‌اش بود که اونا هم دو دستی داده بودنش به انگلیس. رضاخان هم که نخست وزیر شده بود و شروع کرده بود شورش‌های داخلی سرکوب کردن، لشکرکشی کرد به خوزستان و نسخۀ شیخ خزعل رو پیچیده و کت‌بسته بردش.البته اینم بگم که هدفش اصلا این نبود که بیاد واسه انگلیسی‌ها شاخ بشه. همون زمان به انگلیس اطمینان داد که کاری با منافع اونا نداره. فقط می‌خواد کنترل مناطق جنوب برگرده دست دولت مرکزی که بر‌ هم‌ گشت. انگلیسی‌ها هم که سیاست‌های رضاخان رو موازی منافعش می‌دید، مخالفتی نکرد.خلاصه که یه چند سالی بگیر و ببند و سرکوب شورش‌های داخلی گذشت و ایران به یک یکپارچگی رسید و بعدشم رضاخان شد رضا شاه و حکومت پهلوی رسما شروع شد تو ایران. حواسمون باشه همچنان اون شرایط قرارداد دارسی کم و بیش برقراره‌ها. از سود خالص شرکت نفت ایران_انگلیس یک درصد خیلی ناچیزی می‌رسه به ایران.ایرانیا اصلا حق ندارند به حساب کتابا دسترسی داشته باشن که ببینند چقدر نفت فروش میره. نیروی کار متخصص ایرانی کلا به کار گرفته نمیشه تو صنعت نفت. از کارگران ایرانی هم عملا بردگی کشیده میشه. وضعیت رفاهی مردم خوزستان خیلی بده. کارگران ایرانی پالایشگاه توی یه شرایط خیلی سختی دارن کار می‌کنن. تو یه جایی به اسم کاغذ آباد زندگی می‌کنن که اصلا نمیشه توش زندگی کرد. اوضاع خیلی خرابه کلا.طرف‌های سال ۱۳۱۲ شمسی و ۱۹۳۳ میلادی، رضاشاه، تیمورتاش رو فرستاد که با انگلیسی‌ها یه مذاکراتی بکنه که اصلاح بکنن این قرارداد دارسی رو. انگلیسی‌ها هرچی تیمورتاش گفت کوتاه اومدن، ولی دو تا چیزو اصلا زیر بارش نمی‌رفتن. یکی اینکه درصد ایران رو زیاد کنه و یکی دیگه هم اینکه بذارن ایرانیا ببینن حساب کتابای فروش نفت رو که بتونن بفهمن همون شونزده درصدی که باید بهشون بدن در اصل باید چقدر باشه. این دوتا رو زیر بارش نمی‌رفت.رضاشاه هم یهو قاطی کرد. قرارداد دارسی رو انداخت تو بخاری و کلیم داد و بیداد کرد، ولی خیلی زود کوتاه اومد. یه سری‌ها از جمله دکتر هما کاتوزیان میگن که رضا شاه از این می‌ترسید که همونجوری که انگلیس به خودش کمک کرد کودتا کنه و شاه بشه، دوباره بیاد یکی دیگه رو علم کنه و حکومتشو بگیره ازش.خلاصه که این قرارداد نفتی اصلاح شد؛ ولی نه درصد ایران تغییر کرد و نه به ایران اجازۀ دسترسی به حساب کتابا داده شد. تازه جدا از اینا، قرارداده سی سال دیگه هم تمدید شد. البته که یه سری امتیازهای دیگه مثل امکانات رفاهی برای کارگرا و تاسیس دانشگاه نفت آبادان برای تربیت نیروی متخصص ایرانی و ایرانیزه کردن نیروی کار و اینا داده شد به ایران. منتهی خیلی محدود و خیلی کم بود و اواید نفتی هم همچنان همونی بود که بود.تا اینکه جنگ جهانی دوم شروع شد و شهریور ۲۹ و اشغال دوبارۀ ایران. تا قبل از شهریور ب۲۰ تقریبا از اوایل دهۀ ۱۳۰۰ شمسی، نفت مهم‌ترین کالای صادراتی ایران بود. اما چون عوایدش خیلی جزئی به ایران می‌رسید، نمی‌تونست یه تن کل هزینه‌های مدرن سازی و صنعتی کردن ایرانو بده. یه کالای صادراتی دومی هم وجود داشت که درست درآمد کلیش از نفت کمتر بود، منتهی چون درصد سود بیشتری به ایران می‌رسید ازش، عملا همراه نفت داشت خرج مملکتو می‌داد. چیو می‌گی؟ فرش.فرشی که نماد فرهنگ و تاریخ ایران بوده و از وقتی شرکت دولتی فرش تاسیس شد و کنترل دولتی اومد روش، شد دومین کالای مهم صادراتی ایران بعد از نفت. یه جورایی فرش به ایران کمک کرد که توی اون آشوب اول قرن بیست زنده بمونه. فرش ایرانی هر تیکش نماینده‌ٔ یک بخشی از تاریخ و توی بزنگاه‌های مهم تاریخی به دادمون رسیده. بازوی مدرن شدن ایران بوده توی اوایل قرن بیست.ما هم توی زندگی روزمره وقتی که می‌خوایم از فرش استفاده کنیم، برامون مهمه که فرشامون، قالی‌هامون، اینا یه فضای امروزی و مدرن هم داشته باشند. بیان به سایر اجزای خونمون.شهریور ۱۳۲۰ وسط جنگ جهانی دوم، ایرانی که اعلام بی‌طرفی کرده بود اشغال میشه. شمالش رو شوروی می‌گیره و جنوبش رو هم انگلیس. رضا شاه رو برمی‌دارن. محمدرضا شاه رو می‌ذارن جاش و یک دورۀ عجیبی شروع میشه تو تاریخ ایران.اون استبداد و سفتی دوران رضا شاه تموم شده. مطبوعات آزاد شدن. زندانیان سیاسی آزاد شدند. هر کس دلش می‌خواست هر روزنامه‌ای دلش می‌خواست راه می‌لنداخت. هرچی دلش می‌خواست توش می‌نوشت. یک انفجار آزادی سیاسی خیلی کوتاه مدتی بود.این وسط یکی از اتفاقات مهم، به وجود اومدن احزاب سیاسی مختلف بود. تو همین دوره، شوروی میاد و کمونیست‌های قدیمی ایران رو جمع می‌کنه. از تتمۀ آدمای احسان‌الله خان تو شمال بگیر تا آدمایی مثل انور خامه‌ای و احسان طبری و باقی زندانی‌های کمونیست دوران رضاشاه، اینا رو همشون و جمع می‌کنه و حزب توده رو می‌سازن.حزب توده رسما حافظ منافع شوروی توی ایران بود. دستور مستقیم می‌گرفت از شوروی. اینی هم که می‌گیم دستور می‌گرفت از شوروی، نه اینکه هر کی توده‌ای بود آدم شوروی بودا. هدف اصلی تاسیس حزب توده این بود که بازوی شوروی باشه تو ایران. منتهی مرام‌نامش یک تفکر کمونیستی حمایت از زحمت‌کشان و این حرفا بود و تبلیغات خیلی خیلی وسیعی هم می‌کردن.بعدشم اون زمان کمونیسم مد بود. هرکس تو ایران اصطلاحا روشنفکر بود میومد کمونیست می‌شد. اینه که از معلم و استاد دانشگاه نویسنده و شاعر بگیر تا دکتر مهندس مملکت همه توده‌ای شدن یه برهه‌ای. اینا همشون که نوکر استالین نبودن. آدم حسابی بودن خیلیاشون. می‌خواستن از حق مردمشون دفاع کنن. از زحمت‌کشان دفاع کنن. نمی‌دونستن این بوی کباب نیست. دایی یوسف داره خر داغ می‌کنه که.این رو در نظر داشته باشید. جنگ جهانی که تموم شد، انگلیس و آمریکا رفتن از ایران. منتهی شوروی اومده بود که بمونه. برنامه‌ها داشت برای ایران. از یه طرف اومده بود فرقۀ دموکرات رو نشونده بود تو آذربایجان. اینا اومده بودن دولت خودمختار تشکیل داده بودند تو آذربایجان. بحث جدایی طلبی و این داستانا راه انداخته بودن. نیروهای شوروی هم که توی شمال ایران مستقر بودند، حمایت نظامی می‌کردن ازشون.تو جنگ جهانی دوم شوروی هر جا که پاشو گذاشته بود یک دولت کمونیستی هم مستقر کرده بود. کشورهای اروپای شرقی که بعدا شدن بلوک شرق هم جزو همین داستان بودن. شوروی می‌خواست آذربایجان دولت کمونیست مستقرش تو ایران باشه. از یه ور دیگه می‌خواست امتیاز استخراج نفت دریای خزر رو بگیره از ایران. از آذربایجان و حضور نیروهاش تو ایران هم به عنوان اهرم فشار استفاده می‌کرد.حزب توده هم پرتوپ مدافع دادن امتیاز نفت شمال به شوروی بود. این وسط محمدرضا شاه هم که سنی نداشت ۲۵ و ۲۶ سالش بود. نه تجربه‌ای داشت. نه اتوریته‌ای داشت و نه اصلا استالین جدیش می‌گرفت. واسۀ حل کردن این بحران، یک سیاستمدار این کار لازم بود که از شانس خوب ایران داشتش. کیو داریم می‌گیم؟ قوام‌السلطنه.قوام السلطنه به جد میشه گفت یکی از سیاس‌ترین آدمای تاریخ ایرانه. با جاه طلبیش و آریستوکرات (Aristocratie) بودنش و تمایلش به انگلیس و این حرفا کاری نداریما. کار سیاستو خوب بلد بود. سیاستمدار کارکشته بود. یکی به نعل یکی به میخ زن خوبی بود.دو دوره زمان قاجار نخست‌وزیر شده بود. بعد زمان پادشاهی رضاشاه به مشکل خورده بود با شاه. رفته بود خارج. ولی بعدش که رضا شاه خلع شد و اوضاع سیاسی عوض شد، برگشت ایران. یه دورۀ کوتاه نخست‌وزیر شد و اوایل دوران اشغال که موفق نبود خیلی. اولا بگیر ببند راه انداخت. چهرۀ خوبی نساخته از خودش. بعدشم درباری که از قدرت گرفتن قوام می‌ترسید، انقدر کارشکنی کرد و کاسه کوزه‌های وضع بد اقتصادی رو سرش شکوندن، استعفا داد و خونه‌نشین شد.حالا که این غائله‌ٔ آذربایجان پیش اومده بود و شوروی نفت شمال می‌خواست، دوباره لازمش داشتن. این شد که قوام دوباره نخست‌وزیر شد و رفت مسکو که حل کنه قضیه‌رو. رفت مسکو گفت که آقا شما نیروهاتون رو خارج کنید از ایران. آذربایجان رو هم ول کنید. ما هم امتیاز نفت شمال میدیم به شما. استالین اما همون اول قبول نکرد قضیه‌رو. شک داشت به قوام.بعدا که ایران توی سازمان ملل رفت مطرح کرد این قضیۀ نرفتن شوروی رو، آمریکا و باقی کشورهای متحد و سازمان ملل، شروع کردن به فشار آوردن به شوروی که ایران رو تخلیه کنه. تقریبا شروع جنگ سرد دیگه. آمریکا نمیخواد شوروی یک بازوی دیگه تو ایران داشته باشه.از اون ورم استالین توی این برهه واقعا نمی‌خواست برای آمریکا شاخ بشه. آمریکا بمب اتم داشت. هیچ جوره نمی‌خواست ریسک کنه استالین. برگشتن به پیشنهاد قوام گفتن که آقا ما نیروهامون خارج می‌کنیم. شما هم این امتیاز نفت شمال رو بدین به ما. قوام گفتش که خب اکی، ولی من دستم بسته‌ است. مجلس باید تایید کنه. دولت نمی‌تونه از پیش خودش امتیاز بده. شما صبر کن این دورۀ مجلس تموم بشه، تو این دوره ملی‌گراها زیادن نمیدن امتیازو. بعد که انتخابات برگزار شد، تو دورۀ بعد می‌بریم مجلس طرحشو، بعدشم امتیاز میدیم بهتون.این شد که استالینی که نمی‌تونست وقت تلف کنه و تو عمل انجام شده قرار گرفته بود، مجبور شد اعتماد کنه به قول نسیه قوام و نیروهاشو کامل خارج کنه. بعدشم که انتخابات مجلس انجام شد و مجلس پانزدهم تشکیل شد، این طرح دادن امتیاز نفت شمال به شوروی رای نیاورد و عملا استالین این وسط بازی خورد.این شد که شوروی نتونست امتیاز نفت شمال بگیره. نه اینکه نیروهاشو توی ایران نگهداره. خلاصه که نیروهای شوروی از ایران خارج شدند و ماجرای آذربایجان حل‌ شد. البته که راحت میگیم حل شد. این وسط کلی بکش‌بکش راه افتاد. درگیری شد. قحطی شد. ولی خب دیگه از حوصلۀ این قسمت خارجه بخوایم وارد جزئیاتش بشیم.یه اتفاق مهمی که این وسط افتاد، همین مخالفت شدید مجلس با دادن امتیاز نفت شمال بود. این یه جورایی اولین باری بود که ملت ایران داشت از حق نفت خودش دفاع می‌کرد و همین موفقیت آمیز بودن مبارزۀ حقوقی برای نفت شمال باعث شد که ایدۀ ملی کردن نفت جنوب بیاد وسط.نفت جنوبی که هنوز دست انگلیسی‌ها بود و هنوز همون شونزده درصدش با کلی مالیات روش می‌رسید به ایران. انگلیس همچنان مناطق نفتی جنوب رو عین مستعمرۀ خودش می‌دونست. عملا منابع نفتی رو قبضه کرده بود و مردم محلی جنوب هم به بردگی گرفته بود.جرقۀ فکر ملی کردن نفت و داشته‌باشیم. از اون طرف توی دنیا، بعد از تمام شدن جنگ جهانی دوم، یک جو ضد استعماری راه افتاده بود و همه مخالف این بحث استعمار انگلیس بودن. دو سال بعد از ماجرای نفت شمال، یکی از این جنبش‌های مهم ضد استعماری نتیجه داد و هند تونست استقلالشو به دست بیاره و از زیر پرچم انگلیس بیاد بیرون.این شد که فضا کلا جوری شکل داده شد، که یه عده از ملی‌گراهای ایران، شروع کردن به پروراندن ایدۀ ملی کردن صنعت نفت ایران.اشغال ایران توی شهریور بیست و خلع رضاشاه یک ویژگی دیگه‌ای هم که داشت این بود که یک سری از سیاست‌مداری کارکشته که زمان قاجار بروبیایی داشتن واسه خودشون و رضا شاه خونه‌نشینشون کرده بود، تونستن دوباره برگردن به صحنۀ سیاست. بین اینا، دو نفر از بقیه مهم‌تر بودن. یکیشون همون قوام السلطنه‌ای بود که بحثشو کردیم و اون یکی هم مصدق‌السلطنه. که اون سلطنۀ اسمش دوران رضا شاه افتاد و شد دکتر مصدق.دکتر محمد مصدق نتیجۀ عباس میرزا بود. یعنی فتحعلی شاه قاجار می‌شد پدربزرگ مادرش. از اونور مظفرالدین شاه قاجار هم شوهرخاله‌اش بود. این شد که از همون سن بچگی، توی دستگاه حکومتی بزرگ شد. سیزده سالش که بود پدرش فوت شد و جای پدرش شد مسئول مالیۀ استان خراسان.اینطوری بود که رسما توی سن سیزده سالگی، وارد دنیای سیاست و مملکت‌داری شد و بعدشم توی پست‌های مختلفی کارکرد. اما یه فرقایی داشت با باقی حکومتیای قاجار. آدم درستی بود. وظیفه‌شناس بود. باسواد بود. توی دورۀ استبداد صغیر رفته بود سوییس دکترای حقوق گرفته بود. تا شروع حکومت رضا شاه چند بار نماینده مجلس شده بود. وزیر شده بود. والی شده‌بود. سیاستمدار باسابقه و تمیزی بود خلاصه.توی دوران رضا شاه به مشکل خورد با شاه و مثل پسرعموش قوام‌السلطنه اونم خونه‌نشین شد و یه دوره‌ای هم زندانی شد. شهریور بیست و رفتن رضا شاه، باعث شد که مصدق که دیگه سنی ازش گذشته بود و نزدیک هفتاد سال سنش بود، دوباره برگرده به سیاست ایران.این شد که برای نمایندگی مجلس کاندید شد و شد نمایندۀ مجلس. این همه سال سابقۀ سیاسی یه اعتبار و اسم و رسمی هم ساخته بود براش. کلیم طرفدار داشت دیگه. مصدق و طرفداراش یکی از قطب‌های مهم این جریان ملی‌گرایی بودند که امتیاز نفت شمال به شوروی نداد و بعدشم به فکر ملی کردن نفت افتاد.سال ۱۳۲۷  ملی‌گراهای مجلس که مصدق رهبرشون بود، دولت تحت فشار گذاشتن که قرارداد نفتی با انگلیس رو اصلاح کنه. یکم بعدشم مصدق اومد و گروه‌های مختلف ملی‌گرا رو جمع کرد و یک اعتلافی درست شد که بعدا اسمش شد جبهه‌ملی.این البته باید در نظر داشته باشیم که مصدق تنها فرد مهم جبهۀ ملی نبود. اینطوری نبود که یه دونه مصدق باشه که سوپرمن طور اومده باشه و جبهه ملی راه انداخته باشه و بعدا هم یه تنه کارهایی که به ملی کرد و جلو برده‌باشه. مصدق رهبر جبهۀ ملی بود.چهرۀ اول جبهۀ ملی بود، درست. منتهی چون با سابقه بود و اعتبار داشت و افکار عمومی رو بلد بود چطوری دستش بگیره تو چشم‌تر بود از بقیه وگرنه یه سری چهرۀ دیگه هم توی جبهه ملی بودند که هم اعتبار و قدرت زیادی داشتن. هم زحمت زیادی کشیدن واسه چیزایی که بعدا جبهه ملی بهش رسید. این رو در نظر داشته باشیم. از اینجا به بعد اگر که میگم جبهۀ ملی، صحبت فقط مصدق نیست. یه گروه آدم بانفوذ سیاستمدار ملی‌گرا رو داریم دربارشون حرف می‌زنیم.کم کم گروه‌های مذهبی که اکثریتشون طرفدار آیت‌الله کاشانی بودن هم اضافه شدن به این جریان و یواش یواش این کشاکش حقوقی برای ملی کردن نفت جدی‌ شد. گفتیم که جبهه ملی دولت رو گذاشته بود تحت فشار که اصلاح کنه قرارداد نفت رو. نتیجۀ این اصلاحات شد قرارداد الحاقی گس‌گلشاییان که یه چیزایی اضافه می‌کرد به قرارداد اصلی، ولی همچنان سهم ایران توش خیلی خیلی پایین بود.تو این گیر و دار سپهبد حاج‌علی رزم‌آرا میشه نخست‌وزیر. کی بود رزم‌آرا؟ رئیس ستاد ارتش. یه آدم نظامی با سابقه، خیلی باسواد و خیلیم خوش‌خدمت. سال‌ها تو ارتش کار کرده بود. رفته بود فرانسه علوم نظامی یاد گرفته بود. برگشته بود ایران علم جغرافیای نظامی رو تو ایران راه انداخته بود. کلی کتاب مهم نوشته‌بود. ولی همۀ این خدماتش به کنار، کارایی کرده بود که سابقۀ خوبی بین مردم و جبهۀ ملی نداشت.رزم‌آرا خب نظامی بود دیگه. در نتیجه توی عملیات‌های نظامی اواخر قاجاریه و زمان رضا شاه و بعدش نقش اساسی داشت. یه سری از عملیات‌های کشتار عشایر و بعدشم لشکرکشی به آذربایجان زمان فرقه دموکرات و بکش بکش‌های اون موقع، همش زیر نظر رزم‌آرا انجام شده بود و الحق هم نظامی خشنی بود رزم‌آرا. از یه طرف دیگه سر و سری هم داشت با انگلیس و آمریکا و همین حمایت انگلیس بود که باعث شد نخست وزیر بشه.این عوامل همشون دست به دست هم دادند و باعث شدند که زمانی که رزم‌آرا نخست‌وزیر شد اصلا آدم محبوبی نباشه. شاید اگر جاه‌طلبیشو و کنترل می‌کرد و تو ارتش می‌موند و نمیومد سمت نخست وزیری می‌تونست یک نظامی خوش خدمت باقی بمونه. اما رزم‌آرایی که دنبال قدرت بود و کلی خوابای مهم دیده بود واسه خودش، نتونست بیخیال نخست‌وزیری بشه.این شد که توی این برهۀ حساس که همه دنبال ملی کردن رفتن و همه یک بدبینی شدیدی نسبت به انگلیس دارن، رزم‌آرا با حمایت انگلیس شد نخست وزیر و منفور شد بین طرفداران ملی کردن نفت. اما موقعیت رزم‌آرا بدتر از این حرفا بود. نه تنها ملی‌گراها و مذهبیون باهاش مشکل داشتن، بلکه خودش شاه هم باهاش مشکل داشت. چون معروف بود که رزم‌آرا یک رضاخان دومه. یه نظامیه که اومده نخست‌وزیر شده. حمایت انگلیس رو هم داره و دیر یا زود احتمالش هست که کودتا کنه و شاه رو از سلطنت بندازه و دیکتاتوری نظامی را بندازه.در نتیجه خود محمدرضا شاه هم به نوعی می‌ترسید از قدرت گرفتن رزم‌آرا، ولی خب چاره‌ای نداشت. تحمیل شده بود رزم‌آرا بهش از سمت انگلیس. تو این موقعیت خاص و حساس، رزم‌آرا شد نخست وزیر و وظیفۀ اصلیش حل کردن این جریان نفت بود.اون زمان آمریکا اومده بود با عربستان و ونزوئلا یک توافق پنجاه پنجاه کرده بود سر نفتشون. رزم‌آرا معتقد بود که ایران تکنولوژی و علم لازم رو نداره واسۀ ملی کردن نفت. حتی تو مجلس برگشت گفت که ما یه آفتابه هم نمی‌تونیم بسازیم. چه برسه به اینکه صنعت نفت و بخوایم اداره کنیم.این شد که این جریان پنجاه پنجاه به نظرش اومد و شروع کرد به مذاکره با انگلیس واسه اینکه سهم ایران از شونزده درصد بشه پنجاه درصد. انگلیس هم عمرا زیر بار نمی‌رفت. تو این بگومگو و مذاکره و این جریانا، مجلس اون قرارداد گسگلشاییان رو بالاخره کاملا رد کرد و انگلیس که دید این وسط راهی نداره، با اکراه به پنجاه پنجاه رزم‌آرا راضی شد.اما همۀ این مذاکرات و بحث‌ها علنی نبود. پشت پرده داشت انجام می‌شد. رزم آرایی که گفتیم دنبال قدرت بود، به‌شدت کمال‌گرا هم بود. در نتیجه می‌خواست این توافق رو توی یک موقعیت عالی به عنوان یک دستاورد دست اول رو بکنه. حتی هیات وزیران هم خبر نداشتن. شریف امامی که اون زمان وزیر راه دولت رزم‌آرا بود، این‌طوری تعریف می‌کنه ماجرارو.یک جلسۀ قبل از اینکه او را بکشند، در هیات دولت، از جیبش یه پاکتی درآورد رزم‌آرا. گفت مسئلۀ نفت رو حل کردم. ولی به ما چیزی نگفت هنوز. چون می‌خواست که پختش بکنه و بعد هم به مجلس و این‌ها چیز بکنه ببره که او به نظر من میاد که باز رفت کار خودشو کردش. به نظر بنده. ولی به هر حال کشتنش و اون کاغذ و راه‌حلی که گفت اینا دیگه ما ازش چیزی هیچوقت نفهمیدیم.در نتیجه وقتی که وزرای رزم‌آرا هم از ماجرا خبر نداشتند، مسلما اونور داستان سمت مردم و مخالفاشم کسی خبر نداشت از این توافقا. البته که اگر این توافق علنی هم می‌شد احتمالش خیلی زیاد بود که جریانی که دنبال ملی کردن صد درصد نفته مخالفت کنه باهاش.خلاصه که رزم آرایی که همۀ گروه‌های سیاسی ازش متنفر بودند، روزبه‌روز منفور و منفورتر می‌شد. مخالفت با رزم‌آرا، نقطۀ مشترک تمام دسته‌هایی بود که تو حالت عادی به خون همدیگه تشنه بودند. ولی سر تنفر از رزم‌آرا با هم تفاهم داشتن. این وضعیت به حدی رسید که دیگه تنها راه ملی شدن نفت، حذف رزم‌آرا بود.اینجوری شد که رزم‌آرایی که داشت لفت لفت می‌کرد که توافق پنجاه پنجاه رو تو یک موقعیت مناسب علنی کنه، روز ۱۶ اسفند ۱۳۲۹ توسط یکی از اعضای فدائیان اسلام ترور شد و خب ترور رزم‌آرا هم هیچ‌کس ناراحت نکرد دیگه. حتی اردشیر زاهدی، میگه که اسدالله علم که همراه رزم‌آرا بود، بعد از کشته شدنش بدو بدو میاد و به شاه می‌گه که کشتنش و راحت شدیم.یه تئوری‌هایی هم هست که البته میگن کار دربار بوده کشتنش. ولی خب دیگه وارد اونا نمی‌شیم. خیلی دیگه از ماجرای اصلی دور می‌شیم اونجوری. ولی به طور کلی هیچ‌کس از حذف رزم‌آرا ناراحت نشد. خلاصه که رزم‌آرا کشته شد و اینطوری سد راه ملی شدن کامل نفت برداشته‌شد.حالا که رزم‌آرا از سر راه برداشته شده بود، راه باز بود برای اینکه این جریان ملی شدن نفت که چند سالی بود کلی گروه مختلف داشتن روش کار می‌کردند، به نتیجه برسه. این شد که یکم بعد از ترور رزم‌آرا توی ۲۹ اسفند ۱۳۲۹ لایحۀ ملی شدن نفت توسط مجلس تصویب شد و نفت قانونا ملی‌شد.بعد از چند ماه مذاکره و صحبت‌های مختلف هم دکتر مصدق نخست وزیر شد تا ملی کردن نفت برسونه به فاز اجرایی. کارا جلو رفت و مقدماتش انجام شد و یک تیم فرستادن جنوب که صنعت نفت از انگلیس تحویل بگیرن و پروسۀ خلع ید انگلیس از نفت رو عملی کنن. اما بعد از یه مدت کوتاه، معلوم شد کار به این سادگی‌ها هم نیست.مسئله‌ای که‌ ایران داشت این بود که درسته نیروهای ایرانی می‌تونستن عملیات روزانۀ نفت جنوب تا حدی انجام بدن، ولی در کل به خاطر اینکه همۀ این سال‌ها کنترل دست انگلیس بوده و نیروی متخصص ایرانی زیادی نبود تو زمینۀ نفت، نمی‌شد یه شب کل صنعت نفت از انگلیس گرفت.گفتیم دیگه انگلیس تو تمام این سال‌ها کل اطلاعات صنعت نفتو پنهان کرده بود از ایران دیگه. نذاشته بود ایرانی‌ها بفهمن اصلا چجوری سیستم. این شد که ایران از انگلیس خواست که تا یه مدت با همین سیستم پنجاه پنجاه بمونن تا دولت ایران کار دستش بیاد و کامل بتونه صنعت نفت و دستش بگیره و خب انگلیسی هم که لج کرده بود، طبعا قبول نکرد و به چشم بهم زدنی تمام نیروهاشو با کشتی‌های نظامی از ایران خارج کرد و بعدشم به خاطر اینکه ایران اون قرارداد رو نقض کرده بود. قراردادی که با انگلیس داشت رو نفت ملی کرده بود، به دادگاه لاهه شکایت کرد.این شد که نفت ایران قانونا ملی شده بود، ولی تو مرحله‌ٔ اجرایی به سکته خورده‌بود و مصدق حالا باید از یه سمت این اقتصاد ورشکسته رو با صنعتی که ایران هنوز ساز و کارش و نمی‌شناخت جمع می‌کرد و از یه سمت دیگه هم درگیری‌های سیاسی با دربار بریتانیا رو سر و سامون می‌داد.وخامت اوضاع نفت زمانی به اوج رسید که بریتانیا اومد یک تحریم دریایی کامل کرد صادرات نفتی ایران رو. اینطوری دیگه نه خود بریتانیا از ایران نفت می‌خرید، نه باقی مشتری‌های نفت ایران جرات می‌کردند از ترس بریتانیا بیان نفت بخرن.این شد که اوضاع اقتصادی که همچین تعریفی نداشت، بدترم شد و اوایل سال ۳۱ تولید نفت ایران کاملا متوقف شد. دولت مصدق روی لبۀ ورشکستگی بود. درگیری‌های خیابانی بین گروه‌های مختلف زیاد و زیادتر می‌شد. وسط این هاگیر واگیری، کم‌کم گروه‌هایی که با جبهه ملی و مصدق اعتلاف کرده بودن صداشون در اومد و از مدیریت ضعیف مصدق ناراضی بودن. کسایی مثل مظفر بقایی، خلیل ملکی، آیت‌الله کاشانی و حسین مکی که هر کدومشون طرفدارای خودشون داشتن، دونه دونه راهشون از مصدق جدا کردن و شروع کردن به کوبیدنش.اما محبوبیت مردمی مصدق همچنان پابرجا بود. مخصوصا وقتی حکم دادگاه لاهه اومد و حق به ایران داده بود، مصدق که نماد این جریان نفتی بود محبوب‌ترم شد. اما وضعیت سیاسی اقتصادی خراب بود دیگه. درگیری مصدق با دربار بیشتر و بیشتر می‌شد. مصدق اختیارات بیشتر می‌خواست. شاه هم کوتاه نمیومد.تیر ماه سال ۳۱ مصدق از شاه خواست که فرماندهی کل قوا که اون زمان دست شاه بود رو بدن بهش تا بتونه با قدرت بیشتری رسیدگی کنه به کارا. شاه هم مخالفت کرد و مصدق استعفا داد. بعد از استعفای مصدق، شاه قوام‌السلطنه رو دوباره کرد نخست‌وزیر. قوام حتی رای اعتماد گرفت از مجلس. منتهی سی تیر مردم به طرفداری از مصدق ریختن بیرون و یک کشت و کشتاری شد که در نهایت شاه دوباره مصدق نخست وزیر کرد و اختیارات جدیدم داد بهش.خیلی ماجرای قیام سی تیر جنبه‌های زیادی داره‌ها. من دارم گذری ازش رد میشم. به خاطر اینکه وقت این اپیزود نمی‌رسه بخوایم کامل بررسیش کنیم. پادکست این حکایت چندتا اپیزود خیلی عالی داره در همین زمینه. اگه دوست داشتید اونا رو گوش بدید. مفصل ماجرا رو توش تعریف کردن.وضعیت به همین منوال پیش رفت و پیش رفت تا اینکه کم‌کم وقت حذف مصدق رسید. مصدقی که وسط مخمصه گیر کرده بود و یه سری از حامی‌هاشو از دست داده بود، موقعیت حساس تری از زمان شروع نخست‌وزیریش داشت. همین باعث می‌شد ایدۀ کنار گذاشتنش جدی‌تر بشه و یه مثلث اصلی شکل بگیره برای حذفش.یه ضلعش بریتانیا بود که سر ماجرای نفت کفری بود از دست مصدق. یه ضلع آمریکای وسط جنگ سرد بود که نگران قدرت گرفتن توده‌ای‌ها توی بلبشوی سیاسی دوران مصدق بود. ضلع سومش شاه بود که اختیاراتش روز به روز داشت کمتر می‌شد و می‌ترسید مصدق سرنگونش کنه.نتیجۀ این جریان این شد که مرداد ۳۲، سی آی ای (CIA) و ام آی سیکس (MI6) اومدن ایران و برنامۀ سرنگونی مصدق رو اجرایی کردن و نتیجه‌ش شد کودتای ۲۵ مرداد و بعد از اون کودتای ۲۸ مرداد.نتیجۀ کودتای ۲۸ مرداد، شد سرنگونی دولت مصدق و قدرت گرفتن دوبارۀ شاه و شروع یک دورۀ جدید توی تاریخ سیاسی ایران. نتیجۀ کودتا برای نفت ایران چی بود؟ روی کاغذ، نفت ایران ملی در نظر گرفته شد و شرکت ملی نفت هم به قوت خودش پابرجا موند. منتهی ایران اومد یک قرارداد پنجاه پنجاه بست با یک شرکت هلدینگ بین‌المللی که کنسرسیوم نفتی ایران می‌گفتن بهش.قرار شد کنسرسیوم بیاد عملیات استخراج و پالایش و فروش بین‌المللی رو انجام بده و دولت ایران هم کار پخش نفت توی داخل کشور انجام بده و فقط هم نفت ایران به شرکت‌های کنسرسیوم فروخته بشه. البته گفته می‌شد که دولت ایران نظارت هم می‌کنه به عملیات‌های نفتی جنوب، ولی حداقل تا آخر دهۀ 30 ایران نقش چندانی توی پروسۀ تولید نداشت.این کنسرسیومی که بحثشو کردیم مثل شرکت نفت ایران_انگلیس نبود. اون سیستم استعماری رو پیاده نمی‌کرد. به بردگی نمی‌گرفت نیروی کار ایرانی رو. ولی همچنان کل فرایند تولید دست خودش نگه می‌داشت. همچنان هم به ایرانی‌ها اجازه نمی‌دادند حساب کتابا رو ببینن و توی هیات‌مدیرشون هم ایرانیا رو راه نمی‌دادن.کلا البته اون سیاست استعماری صرف انگلیس دیگه طرفدار نداشت. وسط دهۀ پنجاه میلادی بودیم. دنیا عوض شده بود. فرمت این کنسرسیوم بیشتر کنترل روی منابع در عین دادن یک امتیازاتی به ایران بود. حالا چی بود اصلا این کنسرسیوم؟یک اعتلافی بود بین شرکت نفت ایران_انگلیس که دیگه اسمش شده بود بریتیش پترولیوم . هفت تا شرکت بزرگ نفتی که بهشون می‌گفتن هفت خواهرون. چهل درصد کنسرسیوم مال همون بریتیش پترولیوم بود. شصت درصد مال هفت‌خواهرون. البته این چهل درصد و شصت درصد که داریم میگیم از همون پنجاه درصدی که سهم کنسرسیوم بود داریم میگیم دیگه. سهم ایران که همون پنجاه درصد بود.حالا کدوم شرکت‌ها بودن این هفت خواهرمون؟ استاندارد اویل کالیفرنیا و نیوجرسی و نیویورک، تکزاکو (Texaco)، گالف‌ اویل (Gulf Oil)، رویال‌ داچ‌ شل (Shell plc) و کمپانی نفت فرانسه. این شرکت‌ها امروز البته ترکیب شدن با هم. اسماشون عوض شده. شدن شوران (Chevron) و اکسان‌موبیل (Exxon Mobil) و شل (Shell) و توتال (TotalEnergies).کنترل بازار نفت جهانی تا اواسط دهۀ هفتاد دست همین هفت خواهرون بود. خلاصه این شد که نفت ایران بعد از تلاش برای ملی شدن یه عقب‌نشینی کوتاه، پنجاه پنجاه تقسیم شد بین ایران و کنسرسیوم. این سیستم ادامه پیدا کرد تا سال ۱۳۵۲.سال ۵۲ ایران اعلام کرد که قرارداد با کنسرسیوم رو که سال ۵۷ منقضی میشه، تمدید نمی‌کنه و نفتو دیگه شریک نمیشه بعد از اون. البته که این جریان بالا پایین زیاد داشت و چند سال بعدشم اصلا انقلاب شد و کلا سیستم کاری شرکت نفت عوض‌شد. تو همین دهۀ پنجاه ایران که دهۀ هفتاد میلادی بود، کم‌کم باقی کشورهای عضو اوپک شروع کردن به ملی کردن نفتشون و این شد که شروع دهۀ هفتاد، شروع قدرت گرفتن اوپک بود.تا قبل از اون کشورهای عضو اوپک، به خاطر اینکه شرکت‌های انگلیسی و آمریکایی شراکت داشتن تو نفتشون، خیلی نمی‌تونستن عرض اندام کنن. ولی با شروع شدن این جریان ملی‌سازی نفت، دیگه تعیین کنندۀ سرنوشت بازار نفت، اعضای اوپک بودن. نه هفت‌خواهران.و همین دهۀ هفتاد هم بود که یه اتفاقی افتاد که دلیل اصلی اینیه که الان هر جنگی تو دنیا پیدا میشه، یه سرش به نفع وصله. چه اتفاقی؟ عرض می‌کنم خدمتتون.از اینجای قصه به بعد دیگه نفت ایران می‌بندیم پروندشو. برمی‌گردیم به ادامۀ تاریخ جهانی نفت از دهۀ هفتاد میلادی. واسۀ اینکه ادامۀ ماجرا رو تعریف کنیم باید یه سری چیزا رو از قبل بدونیم. برای همین اول برگردیم به اواخر جنگ جهانی اول. از قرن نوزده تا آخر جنگ جهانی اول پوند انگلیس واحد پولی بود که کل جهانو می‌چرخوند. اکثر معاملات جهانی با پوند انگلیس انجام می‌شد.اما از آخر جنگ جهانی اول کم‌کم پوند شروع کرد قدرتش رو از دست دادن و دلار آمریکا شروع کرد قدرت‌گرفتن. گذشت و گذشت تا اینکه جنگ جهانی دوم شروع شد و همچنان دلار در حال رشد بود و پوند در حال ریزش.اواخر جنگ جهانی دوم متفقین که توی راس‌شون آمریکا و انگلیس و شوروی بودن، دیگه تقریبا مطمئن بودند که برندۀ جنگن. این شد که یکی از اون کنفرانس‌های بین‌المللی گذاشتن که توش واسۀ سرنوشت کل جهان بعد از جنگ تصمیم می‌گیرن. رهبرای ۴۴ تا کشور بزرگ جمع شدن تو این کنفرانس تا تصمیم بگیرن اقتصاد جهانی بعد از جنگ جهانی دوم چطوری کار کنه.تا اون زمان سیستم پولی جهان بر اساس طلا بود. یعنی هر کشور باید اندازۀ همۀ پولایی که چاپ می‌کرد طلا می‌داشت. اما دیگه دوران جدیدی رسیده بود. یه سیستم جدید باید میومد. تو این جلسه، اول یه پیشنهادی مطرح شد که ما بیایم یک واحد پول بین‌المللی درست کنیم که مال هیچ کشوری نباشه. هیچ کشوری روش کنترل نداشته باشه و معاملات جهانی رو با این انجام بدیمو منتهی نماینده‌های آمریکا زیر بار نرفتند و یه پیشنهاد دیگه دادن. چی بود پیشنهادشون؟این که دلار آمریکا، بشه پایۀ تمام معاملات جهانی. آمریکا هم تعهد کنه که به همان مقداری که دلار چاپ کرده طلا داشته باشه. یه قیمت ثابت اون ۳۵ دلار برای طلا تعیین کردن. یعنی همۀ کشورها به آمریکا اعتماد می‌کردند که همونقدری که دلار چاپ می‌کنه طلا داره و اینطوری دلار می‌شد پشتیبان اقتصاد جهانی. حالا چرا آمریکا اصلا تونست بقیه رو متقاعد کنه؟چون آمریکا طلا زیاد داشت. خیلی خیلی زیاد داشت. خود کشور که منبع طلا بود هیچی، یه سیستم درست حسابی نگهداری امن طلا هم ساخته بودند که باعث شده بود باقی کشورها بیان طلاهاشونو بدن آمریکا براشون نگهداره. یعنی عملا اکثریت طلای فیزیکی جهان تو آمریکا بود.این شد که وقتی آمریکا می‌گفت به اندازه‌ٔ پشتوانۀ کل اقتصاد جهانی طلا دارم، حرف بیراهی نزده‌ بود. در نتیجه همه به آمریکا اعتماد کردن که هر وقت لازم باشه، آمریکا طلای کافی برای طاق زدن با دلار داره و اینطوری ارزش دلار کنترل شده و بی‌نقص می‌مونه.خلاصۀ قضیه، این شد که دلاری که طلا پشتیبانش بود، شد پول معاملات جهانی. دلار شد پول خرید و فروش‌های بین‌المللی، سرمایه‌گذاری‌های بین‌المللی، بانک‌های بین‌المللی و البته که آمریکا هم سر قولش موند.توی چند دهۀ بعد آمریکا شد یک قدرت اقتصادی سوپر قدرتمند و تقریبا تمام اتفاقات مالی جهان پولش از سمت آمریکا با دلار تامین شده بود. خوبیشم این بود که چون با طلا پشتیبانی می‌شد، آمریکا نمی‌تونست هر وقت دلش بخواد برای خودش دلار چاپ کنه و راحت خرج کنه. دلار بیشتر، باعث می‌شد که دلار زیاد شه، منتهی طلا همونقدر بمونه دیگه. در نتیجه ارزش دلار میفتاد اگه قرار بود اضافی چاپ شه.فکر کنید مثلا صد گرم طلا داریم، صد دلار پول. ارزش هر دلار با هر گرم طلا برابری می‌کنه. بعد حالا مایی که طلایی بیشتر نداریم، بیایم صد دلار پول اضافه چاپ کنیم. اینطوری پولمون شده دویست دلار ولی طلا هنوز صد  گرم دیگه. پس ارزش هر گرم طلا میشه دو دلار. این میشه که دلاری که با یک گرم طلا برابری می‌کرد حالا با نیم گرم طلا برابری می‌کنه. پس ارزش دلار کم میشه.در نتیجه آمریکا نمی‌تونست هر وقت دلش خواست پول چاپ کنه واسه خودش. اگر آمریکا می‌تونست که هر وقت دلش خواست دلار چاپ کنه، یعنی می‌تونست پول تجارت کل جهان رو هر وقت خواست بیشتر کنه و عملا اقتصاد کل جهان دست خودش بگیره. اما خب با این سیستم دست و پاشون بسته بود دیگه.تا این که اوایل دهۀ شصت همه چیز عوض شد. سال ۱۹۶۳ جان اف کندی رییس جمهور آمریکا ترور شد و معاونش جانسون (Johnson) شد رئیس جمهور آمریکا. روی کار اومدن جانسون باعث شد آمریکا کلا یک رویکرد اقتصادی جدیدی بگیره دستش و کلی هزینه درست بشه برای آمریکا. جانسون یه برنامۀ اجتماعی داشت به اسم جامعۀ بزرگ. این شامل یک سری برنامه‌های رفاهی بود که فرصت‌های برابر و حق رای و خدمات درمانی و این چیزا می‌داد به مردم.در ذات برنامۀ خیلی خوبی بود. به نفع مردم آمریکا بود. ولی برای دولت خیلی خیلی هزینه داشت. حالا شما بیا اینو جمع کن با شرایط جنگ سرد. آمریکایی که وسط جنگ ویتنامه، همزمان داره سعی می‌کنه توی تجهیزات نظامی و تکنولوژی با شوروی رقابت کنه. هزینه، هزینه، هزینه. چیزی که مشت آخرو می‌زد، این بود که آمریکا هزینۀ کل جنگ ویتنام و وام گرفته بود از باقی کشورا. قوز بالا قوز بود رسما. تنها کشوری که کل جهان انقدری به ثروتمند بودن خوش‌حسابیش اعتماد داشت که کل سیستم مالی جهان داده بودن دستش، خودش داشت و بدهی دست و پا می‌زد.کم کم کشورهای مختلف شروع کردن نگران شدن. بانک‌های ملیشون طلاشون گذاشته بودن تو آمریکا، بعد حالا آمریکا داشت بدبخت و بدبخت‌تر می‌شد. حتی فرانسه یک ناو جنگی رو فرستاد نیویورک که کل طلاهاشونو از آمریکا پس بگیره. این دیگه یه فاجعۀ اقتصادی بود. این شد که آمریکا تصمیم گرفت حالا که قوانین بازی به نفعش نمی‌چرخه، خودش تغییرشون بده.درسته داشت تو قرض و بدهی غرق می‌شد، ولی هنوز روی کاغذ حرف اول اقتصاد جهان باید آمریکا می‌زد. هر چی آمریکا می‌گفت باقی کشورها باید گوش می‌دادن. این شد که نیکسون رئیس جمهور اون موقع آمریکا، چند روز بعد از اینکه کشتی فرانسوی اومد تو نیویورک، پاشد اومد تو تلویزیون و خبر از تغییرات بزرگ داد. گفت آمریکا در حال حاضر توی وضعیت بدیه و در نتیجه ما نمی‌تونیم طلای هیچ کشوری رو برگردونیم.یعنی عملا روی تنها قانونی که باعث می‌شد قابل اعتماد بشه دلار آمریکا، یه خط بطلان تمیز کشید و بعدشم با لبخند صحنه را ترک کرد. این شد که قرار شد موقتا باقی کشورا طلاشون رو نخوان. آمریکا رو هم بازخواست نکنن تا آمریکا یه گلی بگیره به سرش.و این اتفاق باعث چی شد؟ به خاطر شرایط خاص، کلی دلار چاپ شد که هیچ پشتوانه‌ای هم نداشت و چون کسی هم بازخواست نمی‌کرد آمریکا رو که اونقدر طلا داره یا نه، ارزش پول هم نمی‌افتاد. البته که قرار بود موقتی باشه قضیه. ولی خب همین اتفاق، باعث شد که آمریکا بتونه پول بیشتر چاپ کنه، بدون اینکه دچار تورم بشه و در نتیجه دوباره برگرده به صدر جدول و اوضاع اقتصادیش اوکی بشه. وقتی هم که آمریکا اوکی شد اوضاع اقتصادیش، باقی کشورها بی‌خیال پس گرفتن طلاهاشون شدن. چون که دیدن آمریکا اوضاش خوبه و عملا قضیه ماست‌مالی شد.این وسط آمریکا همچنان داشت بی پشتوانه و بی تورم پول چاپ می‌کرد. تا این که سال ۱۹۷۳ یه بحران جدید اتفاق افتاد. سال ۱۹۷۳ جنگ چهارم اعراب و اسرائیل یعنی جنگ یوم کیپور اتفاق افتاد. تو این جنگ، آمریکا و باقی کشورهای غربی از اسرائیل حمایت کردند. این شد که اوپک، کارتل نفت جهانی که اکثریت اعضای کشورهای عرب بودن، آمریکا و باقی کشورهای حامی اسرائیل رو تحریم نفتی کرد و قیمت نفت رو هم چندین و چند برابر کرد. ایران البته توی این تحریم نفتی شرکت نکرد. منتهی از بالا رفتن قیمت نفت، یک سود عجیب و غریبی کرد.اوضاع واسۀ آمریکا از همه خراب‌تر شد. آمریکایی که بزرگ‌ترین مصرف‌کنندۀ نفت بود، اون همه صنعت نفتی داشت، به وضعی افتاده بود که بنزین و جیره بندی کرده بودن و بعد از یه مدت اصلا بنزینی نبود که دیگه بدن به مردم. این گرون کردن نفت، عملا باعث شد که کشورهای عربی عضو اوپک و مخصوصا عربستان سعودی، یهو کلی پول برسه دستشون. رسما یه شبه از کوخ به کاخ رسیدن.این بحران نفتی ۱۹۷۳ بعد از کلی بگومگو آخرش تقریبا حل‌ شد. ولی آمریکا تو این جریان خیلی خیلی ضرر کرد. این شد که می‌خواست مطمئن بشه همچین بحرانی دیگه هیچوقت اتفاق نمیفته. اگرم اتفاق بیفته، به آمریکا ضرری نمی‌زنه. آمریکا باید کاری می‌کرد که هر اتفاقی در جهان بیفته دلار تهش برنده باشه. یه جمع بزنیم وقایع رو.عربستان کلی پول داره که نمی‌دونه باهاش چیکار کنه و آمریکا می‌خواد ارزش دلار بالا نگهداره. نتیجه؟ آمریکا تصمیم گرفت کاری کنه که عربستان نفتش رو فقط به دلار بفروشه. یعنی هر کشوری می‌خواد نفت بخره، باید دلار بگیره، بیاد به عربستان دلار بده. اینجوری ارزش دلار بالا و بالاتر میره. در مقابل آمریکا چی داد به عربستان؟ اسلحه و محافظت نظامی.بعد از یه مدت باقی کشورهای اوپک هم تحت تاثیر عربستان اومدن و نفتشون رو فقط به دلار قیمت‌گذاری کردن. یعنی دنیایی که با نفت می‌چرخید، فقط می‌تونست با دلار نفت بخره و در نتیجه همه برای نفت خریدن به دلار احتیاج داشتن و اینطوری دلار همچنان می‌تونست پول جهانی باقی بمونه و از همه مهم‌تر دیگه لازم نبود آمریکا برای دلاری که چاپ می‌کنه ثابت کنه طلا داره. چون نفت فقط به دلار فروخته می‌شد و باید برای اینکه کشورها بتونن نفت بخرن دلار تولید می‌شد.حالا دیگه آمریکا می‌تونست هر وقت دلش خواست نفت بخره. فقط کافی بود پول چاپ کنه براش. یعنی عملا پشتوانۀ پول جهانی شد خود دلار و همین قضیه یه جورایی باعث شد که آمریکا بتونه جنگ سردو ببره. چون که شوروی باید با بدبختی یا نفت استخراج می‌کرد یا کلی بابتش پول می‌داد. ولی آمریکا می‌تونست پول لازم برای نفت چاپ کنه و راحت باهاش نفت بخره.حالا که آمریکا به فرمول سلطه روی اقتصاد جهان رسیده بود و واحد پولش عملا شده بود پشتوانۀ پول جهانی، دیگه به هیچ قیمتی نمی‌خواست این سلطه رو از دست بده و همین قضیه، شروع بدبختی مدرن کشورهای نفت خیز بود. هر کشوری که تصمیم می‌گرفت نفتشو به دلار نفروشه محکوم به فنا بود. یه خوش‌شانسیم که آمریکا آورده بود، این بود که اکثر این کشورهای نفت خیزی که واسش شاخ می‌شدن، یه رهبر دیکتاتورم داشتن. بارزترین مثالش صدام و قذافی دیگه.صدام سال دو هزار اعلام کرد که دیگه نفت عراق به دلار نمی‌فروشه. به یورو می‌فروشه. آمریکا هم یهو یادش افتاد که ای وای این صدام که ما این همه سال پولشو دادیم چقدر آدم بدیه. چه دیکتاتوریه. چه سلاح‌های کشتار جمعی داره. این شد که محض رضای خدا اومد کلی پول و نیرو و سوزوند که بره مردم عراق رو از دست دیکتاتورشون نجات بده.و سال ۲۰۰۳ وقتی که آمریکا عراق و گرفت و صدام برانداخت، اولین اقدام مهمی که شد چی بود؟ نفت عراق دوباره به دلار قیمت‌گذاری شد. همین جریان برای قذافی هم پیش اومد. قذافی گفته بود که نفت لیبی رو به دلار نمی‌فروشه. با طلا معاوضه می‌کنه. یهو میلیون میلیون دلار پول خرج کرده آمریکا که این دیکتاتور خبیث و پایین بکشه از حکومت و بعدشم نفت لیبی رو دوباره به دلار قیمت‌گذاری کنه.اینایی که می‌گم نه اینکه مثلا صدام و قذافی آدمای خوبی بودن و آمریکا توطئه کرده بود علیهشون و این حرفا. نه خودشون به اندازۀ کافی خباثت داشتن که مردمشون بر علیه‌شون قیام کنن. ولی خب این خباثت اینا شد کاتالیزور (کنشیار) واسه این که آمریکا بیاد به هدفاش برسه و جنگ راه بندازه و باقی اتفاقایی که می‌دونین.هنوزم که هنوزه همین اوضاعه. هر اتفاقی، هر جنگی، هر تحولی یه سرش به نفت وصله. نفت توی سیاست، توی اقتصاد، توی علم توی هر چیزی نقش اساسی داره و همچنان دنیا پر از میلیاردرهای نفتیه. این یه واقعیت تلخ قرن ۲۱ که اگر توی کشور نفت داشته باشی توی اروپا و آمریکا نباشی، یه روزی بهت حمله میشه یا اینکه یه توطئه‌ای برعلیه‌ات انجام میشه. توی دنیای امروز، نفت یکی از چیزایی که در هر زمینه‌ای حرف اول می‌زنه و سرنوشت جهان رو تعیین می‌کنه.چیزی که شنیدید قسمت ۳۴ چیزکست بود. چیزکست که هر دو هفته یک بار توی اپلیکیشن‌های پادگیر مثل اپل پادکست و کست‌باکس و گوگل پادکست منتشر میشه. علاوه بر این همۀ قسمت‌های چیزکست که است با یک قسمت تاخیر، توی کانال تلگرام چیزکست منتشر میشن. ممنون از اینکه شنوندۀ چیزکست هستید. منتظر قسمت بعدی باشید.بقیه قسمت‌های پادکست چیزکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/سی-و-چهار---گربه‌ی-نفت‌خیز-|-تاریخ-نفت-(بخش-دوم)-id3627404-id502109574?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%B3%DB%8C%20%D9%88%20%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%20-%20%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%DB%8C%20%D9%86%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D8%AE%DB%8C%D8%B2%20%7C%20%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%20%D9%86%D9%81%D8%AA%20(%D8%A8%D8%AE%D8%B4%20%D8%AF%D9%88%D9%85)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست چیزکست</category>
                <author>پادکست چیزکست</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jan 2023 21:34:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ۳۳ چیزکست - تاریخ نفت (بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@chizcast/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%86%D9%81%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DA%A9%D8%B3%D8%AA-om9meiwfc9ak</link>
                <description>وقتی حرف از ثروتمندترین شخص جهان میشه هممون یا یاد جف بزوس (Jeffrey Bezos) می‌افتیم یا ایلان  ماسک (Elon Musk) یا بیل گیتس (Bill Gates). اما کسی نمیدونه ثروتمندترین مرد تاریخ هیچ‌کدوم از اینا نبودن. ثروتمندترین مرد تاریخ کسی بود که چهارصد میلیارد دلار ثروت داشت و همۀ ثروتشو از نفت به دست آورده بود. کسی که به تنهایی کل صنعت نفت جهانو کنترل می‌کرد و برای سیاست جهان تصمیم می‌گرفت؛ ولی هیچ مقام سیاسی و دولتی هم نداشت. کسی که هنوزم که هنوزه از اسمش به عنوان نماد ثروت استفاده میشه. پادشاه بی تاج و تخت جهان، جان دی راکفلر (John D. Rockefeller).سلام به قسمت ۳۳ چیزکست خوش اومدید. تو این پادکست، من ارشیا عطاری برای شما از طریق چیزها میگم. چیزایی که زمانی استفاده نمی‌کردیم. امروز استفاده می‌کنیم و شاید در آینده هم ازشون استفاده بکنیم.تو این قسمت می‌خوایم تاریخ نفتو تعریف کنیم. هر چیزی که در اطراف ما وجود داره، هر اتفاقی که در دنیا می‌افته، مربوط به نفته. هرچیزی. شاید خیلیامون نفت که می‌شنویم صرفا یاد بنزین بیفتیم و بگیم که آره نفت خیلی مهمه. منتهی اهمیت نفت خیلی بالاتر از این حرفاست. نه تنها سوخت ماشین‌های ما از نفته، بلکه هر مادۀ پلاستیکی که داریم از نفته. کشاورزی ما یه جورایی وابسته به نفته. داروسازی ما وابسته به نفته. حتی انرژی تولید خیلی از چیزهایی که خودشونم نفتی نیستن از نفته.جدا از محصولات مختلف، هر جنگی که می‌بینیم یه سرش نفته. هر اتفاق سیاسی یه دلیل مرتبط با نفت داره. نفت دنیای امروز ما رو شکل داده و تاریخ جهان رو ساخته. خون میلیون‌ها نفر واسه همین نفت ریخته شده و جنایت‌های عجیب غریب راه افتاده به خاطرش.حالا یه چیز جالب‌تری که دربارۀ نفت هست، اینه که همین نفتی که این همه اهمیت داره، این همه حیاتیه، تا حدود ۱۵۰ سال پیش، کلا یه ماده‌ٔ بی‌مصرف اضافی به درد نخور بوده که عالم و آدم از دستش ناراضی بودن. حکم آپاندیس دنیا رو داشته. ولی در عرض ۱۵۰ سال، جوری با زندگی بشر گره خورده که شده اینی که می‌بینیم.تو این قسمت می‌خوایم کلا بگیم چی شد که اینطوری شد؟ چی شد که نفت شد اینی که الان هست؟ چه سیاست و بازی‌های کثیفی سر نفت دراومد؟ چه آدمایی سر نفت میلیاردر شدن؟ خون چه آدمایی رو تو شیشه کردن؟ خلاصه که قراره از سیر تا پیاز ماجرای نفتو تعریف کنیم. فقط حواستون باشه، این قسمت ما تاریخ کلی نفت رو تا سر تاسیس اوپک (OPEC) تعریف می‌کنیم. با نفت ایران کاری نداریم تو این قسمت. قسمت بعدی اول تاریخ نفت ایران می‌گیم، بعدش میریم سراغ ادامۀ داستان نفت جهان، بعد از تاسیس اوپک.این قسمت قراره دربارۀ شکل‌گیری این امپراتوری نفت جهانی و ماجراهایی که ساخته حرف بزنیم. من ارشیا عطاری هستم. تدوین این قسمت رو طنین خاکسا انجام داده و موسیقی تیتراژ هم کار مودی موسویه. قبل از اینکه بریم سراغ اپیزود یه خواهش کوچیک که ازتون دارم اینه که این پرسشنامه‌ای که ما توی توضیحات این اپیزود لینکشو گذاشتیم رو پر کنید. کمک خیلی بزرگی می‌کنید به ما با پر کردنش. وقت زیادی هم نمی‌گیره.بریم دیگه سراغ تاریخ نفت، ایستگاه اول، غرب وحشی. نفت یه ماده‌ای که از تجزیۀ بدن موجودات مختلف بعد از میلیون‌ها سال زمان و با کلی فشار و حرارت به وجود میاد. واسه همین بهش میگن سوخت فسیلی اصلا. در نتیجه نفت همیشه زیر زمینه. چون در طی این مدتی که در حال ساخته شدن بوده، کلی لایه‌های مختلف روش اضافه شدن و این رفته تو لایه‌های زیری زمین. اما این نفتی که به شکل طبیعی زیر زمین هست و بهش میگن نفت خام، به تنهایی قابل استفاده نیست. این باید بره تو پالایشگاه، بعد توی دماهای مختلف جوشانده بشه، بعد تو هر دما یه ماده ازش خارج میشه. موادی مثل بنزین (Benzin) و گازوییل (Gas-oil) و کروزین (Kerosene) و نفتا (Naphtha) و کلی مادۀ دیگه، اینا هر کدوم تو یک دمای خاصی از نفت جدا میشن و جمع آوری میشن.اما خب پالایشگاه یه سیستم مدرن دیگه تا قبل از اون نفت همون نفت خام بود. واسه همین در طول تاریخ، نفت فقط یه سری استفاده‌های خیلی محدود داشته که انقدر کم بودن اصلا به چشم نمیاد. بعد استخراجی انجام نمی‌شده واسه به دست آوردنش که. بعضی وقتا می‌شده که توی یه جاهای خیلی خیلی نفت‌خیزی این نفت می‌رسیده به لایه‌های رویی زمین و خودشو از زمین می‌زده بیرون. اینجوری بوده که نفت میومده زندگی آدما.بعد نفت خامی که کاربردی برای انسان نداشت و تا هزاران سال اصلا آدما نمی‌تونستن باید باهاش چیکار کنن، فقط یه مادۀ اضافی کثیف و بدبو بود که گند می‌زد به زمین. پس حواسمون باشه، بعدا که کارای استخراج نفت و اینا انجام شد، انسان‌ها اولین بار نبود که کشف می‌کردند نفتو. نفت بوده تو زندگیشون. منتها بی‌استفاده بوده. اوج استفادش این بوده که اوایل قرن نوزده یه سریا می‌گفتن داروئه و رماتیسم و دندون درد و اینجور چیزا رو خوب می‌کنه. در کل نفت یه مادۀ به درد نخور بود که همون یه ذره‌ای که ازش اتوماتیک استخراج می‌شده رو دست مردم می‌موند.تا قرن‌ها وضعیت همین بود تا اینکه سال ۱۸۵۲ همه چیز تغییر کرد. یه دانشمند کانادایی اومد و یک متدی طراحی کرد که بشه نفت خام رو تبدیل به کروزین کرد. کروزین یا نفت سفید، اولین فراوردۀ نفتی بود. حالا کاربرد کروزین چی بود؟ می‌ریختن تو چراغ نفتی، روشنایی می‌داد به محیط.چراغ نفتی احتمالا دیدین دیگه. تو خونۀ مادربزرگ و خونه‌های قدیمی حتما یه دونه ازش پیدا میشه همیشه. چراغ نفتی و کروزین برای اون زمان یک انقلاب بزرگی به حساب میومد. تا اون موقع بعد از اینکه هوا تاریک می‌شد، تنها راه برای اینکه چشم چشمو ببینه این بود که شمع روشن کنن. منتهی چراغ نفتی که اختراع شد و با کروزین کار می‌کرد، خیلی بهتر و بهینه‌تر بود از شمع. یه کم کروزین کافی بود تا یه چراغ مدت‌ها نور بده.در نتیجه برای اولین بار توی تاریخ، نفت به یه دردی خورد و تقاضا واسش زیاد شد. جوری که دیگه نفتی که همینجوری از زمین می‌زد بیرون و نفت‌هایی که یه ذره یه ذره از سطح دریا گرفته می‌شدن، جواب نمی‌داد. اینطوری شد که به سال نکشیده، نفتی که تا قبل از اون مادۀ اضافی به درد نخور بود، دیگه تو بازار گیر نمیومد.حدود سی تا کمپانی درست شده بودند که کارشون تولید کروزین بود. ولی مشکل اصلی مواد اولیه بود. نفت خام گیر نمیومد. کسی هم ایده‌ای از اینکه چطور به نفت برسه و اصن کجا نفت داره نداشت. واسه همین چراغ نفتی هم با وجود اینکه خیلی کاربردی بود، نتونسته بود فراگیر بشه. چون نفتی نبود که توش بریزن. همین قضیه باعث شده بود که خیلی از آدمای زرنگی که بوی پول به مشامشون خورده بود، افتاده بودن دنبال پیدا کردن یک منبع نفت. بین این شکارچیای نفت، یک مردیم بود به اسم جرج بیسل (George Bissell).اینم مثل بقیه در به‌ در دنبال منبع نفت بود. همین موقع‌ها بهش خبر میدن که یه سری از کارگران معدن نمک توی پنسیلوانیا، خیلی شاکی اند از اینکه مدام نفت از زمین می‌زنه بیرون و کارشونو مختل می‌کنه. اینم وقت تلف نمی‌کنه و سریع یه آدمی رو می‌فرسته اونجا که تحقیق کنه ببینه اون منطقه چقدر پتانسیل داره واسه نفت. این آدمی که از طرف بیسل فرستاده شد، اسمش ادوین دریک (Edwin Drake) بود. ادوین دریک رسما همه کاره و هیچ کاره بود. هیچ دانش تکنیکال و فنی نداشت؛ ولی از صنعت راه آهن‌داری و هتل‌داری توش یه دستی داشت و هر کی کارش می‌خواست راه بیفته اینو استخدام می‌کرد.اینم اومد پنسیلوانیا و یه سر و گوشی آب داد که ببینه قضیۀ نفت چقدر جدیه. شروع کرد کار کردن روی این که چطوری میشه از زمین‌های اونجا، نفت کشید بیرون. اول شروع کرد بیل زدن زمین و کندن. منتهی تو عمقی که این می‌کند، نفت در نمیومد و در بهترین حالت آب می‌زد بیرون. بعد از چندین و چند ماه کار کردن و پول گرفتن از بیسل، دریک دیگه داشت ناامید می‌شد.تو همین موقع بود که با یه آهنگری آشنا شد که بهش می‌گفتن عمو بیلی. این عمو بیلی تخصصش ساختن دستگاه‌هایی بود که با ماشین بخار کار می‌کردن. دریک هم میره پیشش و ازش می‌خواد که یک سیستم حفاری‌ای بسازه که باهاش زمین بشکافن و تو عمقای بالا برند تا ببینن نفت گیر میاد یا نه.این عمو بیلی هم مشغول کار میشه و بعد از اینکه سیستم حفاری رو می‌سازه، روی زمین‌های پنسیلوانیا، به کارش می‌اندازه. ولی بازم هیچ خبری از نفت نبود. تا عمق ۲۱ متری رو کنده بودند، ولی همچنان هیچی به هیچی. خیلی بودا ۲۱ متر. داریم راجب ۱۸۵۹ حرف می‌زنیم. کار ساده‌ای نبود تا این عمق رفتن. اما نتیجه نداده بود.این شد که روز ۲۷ آگوست ۱۸۵۹ بیسل و شرکاش تصمیم گرفتند که این عملیات نفتی پنسیلوانیا رو کنسل کنن. روز ۲۸ آگوست یعنی فرداش، دریک اومد سر زمین که به بیلی و کارگراش بگه دست از کار بکشن. ولی وقتی رسید اونجا و از درشکه پیاده شد، سر جاش خشکش زد. عمو بیلی کارگراش کنار محل حفاری وایساده بودن و نفت داشت از زمین فواره می‌زد.دریک تونسته بود برای اولین بار عملیات استخراج نفت رو اجرایی کنه. بالاخره متد رسیدن به نفت پیدا شده بود، حفاری. حالا می‌شد با هزینۀ کم و بدون احتیاج زیادی به نیروی انسانی، روزانه چندین و چند بشکه نفت استخراج کرد. رسما دریک حکم کسی رو داشت که اولین بار معدن طلا پیدا کرده. صنعت نفت همون روز متولد شد. به چشم بهم زدن این میلیون‌ها نفر و صدها هزار کارخونه و اداره تو کل آمریکا و بعدشم کل دنیا با چراغ نفتی روشن شدن. چراغ نفتی که کروزینش از همون پنسیلوانیا میومد.درست‌ترش اینه که بگیم از شهر پیتهول (Pithole) پنسیلوانیا میومد. این استخراجا همشون توی پیتهول انجام می‌شد. جایی که اول از همه نفت پیدا شده بود توش. کم کم پیتهول یک رونق عجیبی گرفت. تنها شهر تولیدکنندۀ نفت جهان بودن مسلما هر جایی رو از این رو به اون رو می‌کنه.به سال ۱۸۶۵ که رسیدیم، دیگه هر جایی رو توی پیتهول نگاه می‌کردی، یه دکل نفتی زده‌ بودن. شهری که تا قبل از اون مارمولک هم توش به زور زندگی می‌کرد، حالا واسه خودش روزنامۀ اختصاصی داشت. کلی مغازه و هتل و بانک و ادارۀ پست داشت. پونزده هزار نفر جمعیت داشت. داریم دربارۀ زمانی حرف می‌زنیم که به جز شهرهای بزرگ شرق آمریکا مثل نیویورک (New York) و نیوجرسی (New Jersey) و ویرجینیا (Virginia)، دیگه هیچ جای دیگه‌ای از این امکانات نداشت. چه برسه به یه شهر کوچیک وسط برهوت. پیتهول نماد یه شبه پولدار شدن بود. نماد ثروت بادآوردۀ صنعت نفت و خب بادآورده رو بادم می‌بره.تقریبا یک سال بعد از اینکه پیتهول به اوج ثروت و رونق رسید، کم‌کم نفتش شروع کرد تمام‌شدن. گنج قارون که نبود تموم می‌شد بالاخره دیگه. روز به روز مقدار نفت استخراجیش کمتر و کمتر شد. ثروتی که یک شبه به دست آورده شده بود، به چشم بهم زدنی هم محو شد. نفت پیتهول که تموم شد، دوره‌اش به سر اومد.به سال نکشید که همه رفتن و پیتهول تبدیل شد به یه شهر خالی از سکنه. کسی باورش نمی‌شد که این برهوتی که به نظر میومد فقط شبح توش زندگی می‌کنه تا چند ماه قبلش ثروتمندترین شهر کل پنسیلوانیا بود. زمینی که تا چند ماه قبلش دو میلیون دلار قیمت داشت، حالا به قیمت چهار دلار هیچ‌کس حاضر نبود بخره. هنوزم که هنوزه پیتهول خالی از سکنه‌است. گوس تاون (Goose Town) بهش میگن.پیتهول اولین نماد ثروت نفتی بود. ثروت یه شبه و تمام‌شدنی. دریک هم که پشت همۀ این ثروت‌های نفتی و ماجراهای پیتهول بود، بعد از سقوط پیتهول به خاک سیاه نشست و چند سال بعد تو فقر محض مرد. پیتهول نفتش تموم شده بود.منتهی مردم آمریکا که دیگه مزۀ چراغ نفتی رو چشیده بودن، نمی‌تونستن حالا که نفت تموم شده باز برگردن سر شمع. نفت زده شده بودن. این شد که دوباره همه به تکاپو افتادند که این بیزنس اکتشاف و استخراج نفتو دستشون بگیرن. از هر جای آمریکا آدما افتاده بودن دنبال زمینای نفت‌خیز.بین این آدمایی که دنبال نفت بودن، یه جوون کم سن و سالی هم بود که شاید تنها کسی بود که از ماجرای پیتهول درس گرفت. با خودش فکر کرد بیزنس اکتشاف و استخراج نفت یه چیز گذراست. نفت اون منطقه تموم شه، کار اون بیزنس هم ساختس. این شد که تصمیم گرفت بره سراغ یه بیزنس دیگه که کسی خیلی حواسش بهش نبود، پالایش نفت. حالا اسم این بچه زرنگ چی بود؟ جان دیویدسن راکفلر (John Davison Rockefeller).جان راکفلر یک جوون خیلی زبر و زرنگی بود که گوشش خیلی زودتر از بقیه تیز شده بود. از بچگی کلی کار مختلف کرده بود و تجارتو هم می‌شناخت. باباش یه متخصص سرطان بود به اسم دکتر بیل لیوینگستون Bill) Liningson).حالا چرا فامیلی اون راکفلره، فامیلی باباش لیوینگستون؟ این بابای راکفلر هفت خط عالم بود. نه دکتر بود. نه متخصص سرطان بود. نه فامیلیش لیونگستون بود. کلاهبرداری از سر و روش می‌بارید. در ظاهر یک دکتر متخصص سرطان، میومد یه سری آشغال قاطی می‌کرد به عنوان داروی درمان سرطان می‌فروخت به مردم. در رذالت و حقه‌بازی نظیر نداشت. همین بود که دوست و آشنا هایی که می‌شناختن این آقای بیل راکفلرو، بهش می‌گفتن دویل بیل (Devil Bill) یعنی بیل اهریمنی یا مثلا بیل شیطانی.حتی متد تربیت فرزندش بر اساس حقه‌بازی بازی بود. صبح تا شب داشت تو بازی و غیر بازی سر بچه‌های هفت و هشت سالش کلاه می‌ذاشت و گولشون می‌زد و یه جوری کلاشون برمی‌داشت. می‌گفت می‌خوام بچه‌هام هوشیار تربیت بشن. خب مرد حسابی اون بچه دیگه اعتمادی نمی‌مونه براش. حالا جان راکفلر زیر دست همین بابا بزرگ شده بود دیگه. به هفت خطی باباش نبود؛ ولی بچه زرنگ بود.توی هجده سالگی هزار دلار از باباش قرض گرفت و باهاش یه بیزنسی رو خرید و فروش گوشت و حبوبات و اینا انجام می‌داد. یه پول قابل قبولی تونست در بیاره تو این کار و واسه خودش کم کم یه کسی شد. همون وقتی که توی پیتهول پنسیلوانیا نفت پیدا شد و خبرش پیچید همه‌جا، راکفلر هم نظرش به این صنعت جمع شد.اما از چند سال قبل از اون فاجعۀ پیتهول، راکفلر با خودش گفت که کار استخراج نفت هم دردسرش زیاده، هم رقابت توش زیاده. همه الان تو این کارن. بعدشم پس فردا نفت فلان منطقه تموم بشه تکلیف چیه؟ کلا ریسک زیادی داره این کار. من بیام برم تو کار پالایش نفت. دردسر استخراجش با یکی دیگه باشه. حالا از هر جا می‌خواد با هر بدبختی که می‌خواد نفت بکشه بیرون. من ازش می‌خرم به کلی محصول دیگه تبدیل می‌کنم و هر کدوم هم با کلی سود می‌فروشم.این شد که از همون اول بنا رو گذاشت به این که شرکتش تبدیل کنه به یک شرکت نفتی که کارش پالایش نفت و تولید کروزین باشه. شروع کرد کم‌کم مقدماتشو حاضر کردن. خوب می‌دونست تو دنیا چه‌خبره. این کارش تو کلیولند (Cleveland) بود. کلیولند با پنسیلوانیا حدود دویست کیلومتر فاصله داشت و راه ارتباطی آن‌چنانی بینشون نبود. یعنی اگه قرار بود پالایشگاه راه بندازن، واسه آوردن نفت خام از پنسیلوانیا به مشکل می‌خورد. اما راکفلر از یه انقلاب جدیدی که توی دنیا راه افتاده بود خبر داشت، راه‌آهن.راه‌آهن آمریکا روز به روز داشت بیشتر پیشرفت می‌کرد و دیر یا زود یه مسیری بین کلیولند پنسیلوانیا تاسیس می‌شد. این شد که یک تیم درست حسابی از شیمی‌دانان خبره جمع کرد که پروسۀ پالایش نفتو بهینه‌تر کنند. وقتی هم که راه آهن بین پنسیلوانیا و کلیولند تاسیس شد، رفت و یک پالایشگاه رو خرید و مشغول به کار شد.شرکت راکفلر نه تنها کروزین تولید می‌کرد، بلکه باقی محصولات جانبی نفت مثل نفتا و قطران و اینا رو هم دور نمی‌ریخت و می‌داد تو بازار، بلکه مشتری پیدا شه واسش. ولی اصل محصول همون کروزین بود. همون سالی که پیتهول به خاک سیاه نشست، فروش کروزین کمپانی راکفلر رسید به دو میلیون دلار که میشه حدود چهل میلیون دلار امروز. برندۀ اصلی این دنیای نفت، راکفلر بود.وقتی همه داشتن در به‌ در دنبال منبع نفتی جدید می‌گشتند تا ورشکست نشن، راکفلر بدون نگرانی داشت سود می‌کرد. اما هنوز واسش کافی نبود. رقیباش هم داشتن سود می‌کردن و این سود کردن رقبا تو کت راکفلر نمی‌رفت. واسه همین تصمیم گرفت تک‌تک رقیباشو به زانو در بیاره.چیکار کرد؟ اومد هزینۀ تولیدو به شدت پایین آورد و اینطوری قیمتشم کمتر شد. قیمتی شد که رقباش اصلا نمی‌تونستن باهاش رقابت کنن. حالا چطوری این کار کرد؟ اومد هزینه‌های حمل و نقل رو کم کرد. کلی کشتی خرید که کروزین از پالایشگاه به باقی شهرها برسونه. کلی تانکر خرید که نفت خام از منابع برسونن به پالایشگاه. حتی رفت یه جنگل خرید که با چوبش بتونه خودش بشکه‌های خودش بسازه. کلا تمامی مراحل بسته‌بندی و ارسال و حمل و نقل رو آورد دست خودش.همین باعث شد که رقبای راکفلر اوضاعشون خیلی خراب بشه. تقریبا هشتاد درصد بازار دست راکفلر بود و اون بیست درصد باقی مونده هم به زور داشتن نگه می‌داشتن کارشونو. اواسط دهۀ ۱۸۷۰ بود که راکفلر شروع کرد با شرکت‌های راه‌آهن زد و بند کردن که هزینۀ انتقال محصولات کمپانی راکفلر خیلی کمتر از باقی شرکت‌ها دربیاد.راه‌آهن یه چیز تازه بود دیگه. همۀ شرکت‌های نفتی هم می‌خواستند با راه آهن محصولاتشون رو منتقل کنن. اما اونا کجا و امپراطوری راکفلر کجا. شرکت‌های راه‌آهن البته راه دیگه‌ای نداشتن. حتی خودشونم راضی نبودند به این وضع. این‌طوری بود که راکفلر می‌گفت شما نرخ فلان قدره. من ده درصدش رو میدم. می‌خوای بخواه، نمی‌خوای برو با یه شرکت نفتی دیگه کار کن. مشکل اینجا بود که عملا شرکت نفتی دیگه‌ای وجود نداشت. تولیدات باقی شرکت‌ها به تولید یه روز راکفلر نمی‌رسید. واسه همین شرکت‌های راه‌آهن واسه این که بازار نفت و از دست ندن مجبور بودند که با نرخ راکفلر راه بیان.این شد که بین راکفلر و شرکت‌های راه‌آهن یک قرارداد مخفی بسته شد که راکفلر به شکل ثابت نفتش رو با اونا بفرسته و اونام نرخ خیلی کمتر بگیرن. این قضیه دیگه رسما مشت آخربود. رقبای راکفلر دیگه هیچ راهی واسشون نمونده بود یا باید شرکتشون به راکفلر می‌فروختند یا اینکه می‌نشستن و نابود شدن شرکتشونو تماشا می‌کردن.این شد که به سال ۱۸۸۰ که رسیدیم راکفلر دیگه تقریبا ۹۵ درصد بازار نفت کل آمریکا که اون زمان بازار نفت کل جهان بودو دستش گرفته بود. ۹۵ درصد. کمپانی راکفلر که اسمش استاندارد اویل (Standard Oil) بود، عملا کل صنعت نفت دنیا رو تو دستش می‌چرخند و یه مونوپولی محض توی صنعت نفت داشت. نه تنها پالایشگاه‌های نفت واسۀ راکفلر بود، بلکه هر جا هر زمین نفت خیزی پیدا می‌شد اینا می‌خریدنش و استخراج می‌کردند نفتشو.از اون طرف حباب اقتصادی راه‌آهن هم ترکیده بود و سیستم‌های حمل و نقل نفت هم شده بود مال راکفلر. عملا اگر کسی می‌خواست کار نفت بکنه در نهایت باید واسۀ حمل و نقل به راکفلر پول می‌داد. راکفلر صاحب کل نفت خام و کروزین دنیا و راه‌های انتقال شون بود. اما کم‌کم تو باقی جاهای دنیا واسۀ راکفلر رقیب پیدا شد.امپراتوری روسیه که خبر نفت رسیده بود به گوشش، منابع نفتی دریای خزر رو گذاشت در اختیار بخش خصوصی که بیان سر و سامونش بدن یک صنعت نفتی راه بیفته تو روسیه. این شد که دو تا از خانواده‌های پرنفوذ دنیا، یعنی خاندان نوبل و خواندن روتچیلد، دست به یکی کردن که از این موقعیت نهایت سود رو ببرن. نوبل ها رو که توی قسمت دینامیت مفصل راجبشون گفتیم. خاندان روتچیلد هم یک خانوادۀ سوپر پولدار اروپایی بودند که از قرن شونزده یک بروبیایی راه انداخته بودند واسه خودشون و از قرن هجده هم وارد کار بانکداری شده‌ بودن.رسما توی اروپا یک سلطنت بی‌کشوری داشتن. این دوتا خانواده که بوی پول به مشامشان رسیده بود، خودشون رو رسوندن روسیه که امتیاز بهره‌برداری از نفت دریای خزر رو بگیرن. دریای خزر که میگیم البته اون سمتی که سمت روسیه بود و میگیم دیگه. سمت ایران رو نمی‌گیم. اینا اومدن و اونور دنیا سمت روسیه شاخ شدن واسه راکفلر.راکفلر هم درسته گفتیم کلی قدرت داشت، ولی خب تو آمریکا قدرت داشت. دیگه تا اون موقع هم کل منابع نفتی توی آمریکا بود. اینا که تو روسیه شروع کردن استخراج نفت، دیگه راکفلر کاری از دستش برنمیومد. یه کم که گذشت و اینا تازه داشتن سود می‌کردن، یه مشکل بزرگ کل صنعت نفت و توی لبۀ ورشکستگی گذاشت. چه مشکلی؟ لامپ اختراع شد.از سال ۱۸۷۹ که پتنت لامپ و دادن به ادیسون، تا ۶ سال بعدش که لامپ تجاری عرضه شد به بازار، راکفلر و رقبای جدیدش نصف موهاشون سفید شد. لامپ اگه میومد تو دست مردم، دیگه کسی چراغ نفتی روشن نمی‌کرد که. اینطوری دیگه کسی کروزین نمی‌خواست. دیگه کسی نفت نمی‌خرید. گفتیم دیگه تنها محصول نفتی که مشتری داشت اون زمان کروزین بود.راکفلر هم یه تلاش‌هایی کرد واسه اینکه نذاره لامپ به بازار برسه، ولی خب ادیسون هم کم هفت‌خط نبود دیگه. بلد بود چجوری با این قماش کنار بیاد. بعد از اینکه لامپ اومد به بازار، یواش یواش مشتری کروزین کمتر و کمتر شد.یه یک سالی از اومدن لامپ گذشت و شرکت‌های نفتی کم‌کم به چه کنم چه کنم، افتاده بودن که یه اختراع دیگه صنعت نفت و نجات داد. چه اختراعی؟ اتومبیل.کارل بنز (Carl Benz) سال ۱۸۸۶ تونست یک ماشین چهار چرخی بسازه که می‌تونست به راحتی انسان رو جابه‌جا کنه و با چی کار می‌کرد این اختراع جدید؟ بنزین.بنزین تا اون موقع یکی از محصولات جانبی نفت بود که وقتی که کروزین درست می‌کردن اینم به دست می‌آمد و معمولا می‌ریختن دور. اما حالا پتانسیل این داشت که مهم‌ترین فرآورده‌های نفتی بشه. چرا میگیم پتانسیلش رو داشت؟ چون هنوز معلوم نبود موتور بنزینی بتونه بهترین موتور اتومبیل باشه. همون موقع‌ها اتوموبیل‌های برقی هم اختراع شده بودن.بر خلاف اون چیزی که فکر می‌کنید، تسلا و باقی برندهای قرن ۲۱ نبودن که اولین بار ماشین برقی ساختن. همزمان با کارل بنز که ماشین بنزینی ساخت، ماشین برقی هم اختراع شد. منتهی شرکت‌های نفتی احتیاج داشتند که ماشین بنزینی برندۀ این رقابت بشه. این شد که همۀ هم و غمشون رو گذاشتن پای این قضیه.از همون زمان تا وقتی که به قرن بیست رسیدیم، این کشاکش بین ماشین‌های بنزینی که حمایت شرکت‌های نفتی رو داشتن، با ماشین‌های برقی که بی دردسر و بی کثیف‌کاری بودن، ادامه داشت تا اینکه سال ۱۹۰۱ توی تگزاس نفت پیدا شد و همه چیز از اونجا تغییر کرد.تگزاس یه منبع نفتی خیلی خیلی غنی بود. خیلی نفت داشت و همین باعث شد قیمت نفت و بنزین بیاد پایین‌تر و عرضه بره بالا. در نتیجه سوخت ماشین بنزینی خیلی ارزان‌تر از انرژی ماشین برقی درمیومد. منتهی مشت نهایی رو نفت تگزاس نزد. کمپانی فورد (Ford Company) زد. فورد اومد برای اولین بار سیستم تولید انبوه رو طراحی کرد و توی یه کارخونۀ مدرن، کلی اتومبیل بنزینی درست حسابی تولید کرد و داد توی بازار.تا قبل از اون اتومبیل یه چیز خاص و لوکس به حساب میومد. چون که سیستم تولید انبوه واسش وجود نداشت. دستی اسمبل (سرهم‌ بندی) می‌شد و به بعضی از مردم فروخته می‌شد، با قیمت خیلی بالا. منتهی فورد کاری کرد که روزی چند هزار تا اتومبیل تولید بشه و مردم عادی هم بتونن ماشین بخرن و همۀ این ماشینا با چی کار می‌کرد؟ بنزین.یه جورایی ماشینی که دست اکثریت مردم بود، ماشین بنزینی بود نه ماشین برقی. این شد که شرکت‌های نفتی دوباره برگشتن رو دور. حالا چرا شرکت‌های نفتی؟ چرا راکفلر تنها نه؟ چون تو قرن بیست دیگه راکفلر تنها قدرت نفتی نبود. از اواخر قرن نوزده که اتومبیل داشت جا می‌افتاد، آمریکایی‌ها شروع کرده بودن هر جا که می‌شد و دنبال نفت گشتن. اون نفت تگزاس هم نتیجۀ همین بود. نفت تگزاس نه کشف راکفلر بود، نه مال راکفلر. مال یکی دو نفر نبود اصلا. کلی آدم بودن که زندگیشون و تعطیل کرده بودن راه افتاده بودن سمت تگزاس و شروع کرده بودن دنبال نفت گشتن.نفت ایالت‌های غربی آمریکا هر بخشیش دست یه نفر بود و کلی آدم سهم داشتن توش. فیلم خون به پا خواهد شد اگه دیده باشید همین دوره رو نشون میده. هر کس که یه پولکی داشت و ماجراجویی دوست داشت، می‌رفت تو زمین‌های مختلف غرب آمریکا دنبال نفت می‌گشت و اگه پیدا می‌کرد بلیطش برده‌ بود. این شکارچیای نفتی تگزاس، رقیبای راکفلر تو آمریکا بودند.ولی اینا مثل رقبای خارجی راکفلر قدرت نداشتن. کیا بودن رقبای خارجیش؟ یکیش همون خاندان روتچیلد (Rothschild) بودن که گفتیم امتیاز نفت خزر و از روسیه گرفته‌بودن. اینا از اواخر قرن نوزده شروع کرده بودند به رقابت جدی با راکفلر و حتی تونستن زودتر از راکفلر بیان کانال سوئز (Suez Canal) رو دستشون بگیرن و نفت رو برسونن به کشورهای آسیایی.از اون طرف خاندان سلطنتی هلند یک کمپانی نفتی راه انداخته بودند که بتونن نفت کشورهای مستمرشون کنترل کنن. اوایل قرن بیست این کمپانی هلندی، کمپانی حمل و نقل شل بریتانیایی بود و کمپانی روتچیلد که فرانسوی_آلمانی_روسی بود، ترکیب شدند و کمپانی چند ملیتی شل (shell) رو ساختن که هنوزم که هنوزه، جز کمپانی‌های بزرگ نفتی به حساب میاد. پس شل شد یک رقیب بزرگ واسه راکفلر.رقیب بزرگ بعدی راکفلر، توی ایران قدرت گرفت. یه میلیونر انگلیسی به اسم دارسی (D&#x27;Arcy) اومد با مظفرالدین شاه قرارداد بست و نفت ایران و گرفته دستش. بعدا دولت بریتانیا اومد اکثر سهام این شرکت و خرید و تبدیلش کرد به بریتیش پترولیوم (The British Petroleum) یا بی‌پی (BP) که الانم به همین اسم معروفه. پس تا اینجا نفت تو قرن بیست دست کیاست؟ خاندان راکفلر تو آمریکا. شل و بریتیش‌ پترولیوم توی اروپا و ایران.البته بریتیش پترولیوم اسم فعلیشه دیگه. اون زمان بهش می‌گفتن شرکت نفت ایران و انگلیس. این شرکت‌های نفتی، از وقتی که اتومبیل عرضه شد، نونشون دوباره رفت تو روغن. بین اینا اما راکفلر همچنان جلو بود. باقی اونا کلی شریک شرکت و دخالت دولتی داشتن؛ ولی استاندارد اویل دربست مال شخص راکفلر بود. در نتیجه مونوپولی که راکفلر ساخته بود اصلا قابل مقایسه نبود با باقی کمپانی‌ها. همینم باعث شد که از همون موقع روزنامه‌ها شروع کنن به کوبیدن راکفلر و محکوم کردنش.می‌گفتن این عین اختاپوس همۀ صنعت نفت کشور دستش گرفته و به هیچ‌کس اجازه نمیده واردش بشه. خون کلی آدم رو تو شیشه کرده. با کلی صنعت مختلف لابی کرده. به کلی سیاست‌مدار رشوه داده. بعید نیست یه سری از این جنگ‌های اطراف اصلا زیر سر راکفلر باشه. اسمش اینه که آمریکا رییس جمهور داره وگرنه مملکت طبق تصمیم‌های راکفلر داره می‌گرده. البته که دروغم نمی‌گفتن.راکفلر اونقدر قدرت داشت که هر چی بخواد اتفاق بیفته. به اشاره‌ٔ یه انگشت می‌تونه سرنوشت اقتصاد کل کشور و عوض کنه. خیلی از تصمیم‌های سیاسی که تو قرن نوزده و بیست گرفته شده بود، زیر سر راکفلر بود و یه جورایی سود می‌رسوند به راکفلر.این قدرت بی حد و مرز خیلی توجه منفی جلب کرده بود. بعد از اینکه دولت و دادگاه عالی آمریکا دیدن دیگه نمی‌تونن جواب مردم رو بدن، شروع کردن مدرک جمع کردن پرونده ساختن واسه راکفلر.این شد که سال ۱۹۱۱ دادگاه عالی آمریکا حکم داد که چون راکفلر یه مونوپولی نفت ساخته باید کمپانی استاندارد اویل منحل بشه. تو قسمت تاریخ اینترنت توضیح دادیم این سیستم ضد مونوپولی آمریکا رو. یه قانونی تصویب شد سال ۱۸۹۰ که میومد فعالیت انحصاری و مونوپولی ساختن ممنوع می‌کرد. اینا به استناد همون قانون، حکم دادن که استاندارد اویل منحل بشه. اما نکته این بود که این حکم نه تنها به ضرر راکفلر نبود، بلکه باعث شد راکفلر تبدیل بشه به ثروتمندترین مرد تمام تاریخ.حکم انحلال استاندارد اویل که اومد، راکفلر گفت چشم ما تابع قانونیم. این شد که استاندارد اویل به ۳۴ تا کمپانی جدا تقسیم شد و قدرتش پخش‌شد. منتهی نکته این بود که راکفلر توی همۀ این ۳۴ تا کمپانی سهم داشت. یعنی مهم نبود اینا رقابت کنن، سود کنند ضرر کنن، تهش پول تو جیب راکفلر بود باز. این باعث شد راکفلر که تا قبل محکومیت داشت از یک کمپانی سود می‌کرد، حالا از ۳۴ تا کمپانی همزمان سود کنه. نتیجۀ این قضیه این شد که ثروت راکفلر رسید به ارزش چهارصد میلیارد دلار امروزی. یعنی تقریبا دو برابر ثروت امروزی ایلان ماسک.این شرکت‌ها البته بعدا با هم ترکیب شدند و تهش شدن سه تا شرکت اصلی به اسم‌های اگزام‌موبیل (Exxon Mobil)، شوران (Chevron)، ماراتوم (maratom) یه بخشی‌شون رو هم بریتیش‌پترولیوم خرید.این شد که عملا راکفلر با انحلال کمپانیش، شد ثروتمندترین مرد کل تاریخ. راکفلر یه ایدئولوژی اصلی داشت. رقابت گناه کبیره است. یعنی هر کسی، هر جایی با من رقابت کنه، باید نیست و نابود بشه. همینم باعث شده بود که راکفلر با باقی رقباش شل و روتچیلدها و نوبل‌ها و خاندان سلطنتی انگلیس و هلند، مدام درگیر رقابت باشه.حالا تو همون قرن بیست که اینا با همدیگه درگیر بودن، یه رقیب جدید واسه نفت پیدا شد، الکل (Alcohol).از اواخر قرن نوزده اتیل الکل (ethyl alcohol) یا همون اتانول (Ethanol) توی بعضی از وسایل و ماشین‌ها و چراغ‌ها به عنوان سوخت استفاده می‌شد؛ ولی چون قیمتش بالا بوده و انرژی کمتری نسبت به نفت می‌داد، خیلی ترجیح داده نمی‌شد.تو بعضی از شهرها مثل لندن و پاریس که دسترسی مستقیم و همیشگی نداشتن به نفت و بنزین، مردم از سر اجبار اتانول می‌ریختن توی ماشیناشون. سال ۱۹۰۷ اثبات شد که اگر فشار به میزان کافی وارد بشه، این انرژی کم اتانول به چشم نمیاد و اتانول می‌تونه جایگزین بنزین بشه. یعنی اگر موتور مناسبش طراحی بشه، ماشین‌ها می‌تونن با اتانول کار کنند به جای بنزین و این خیلی خیلی چیز مهمی بود.اتانول مثل نفت نبود که تمام شدنی باشه یا حتما منبع خاصی لازم داشته باشه. از هر میوه و سبزیجاتی می‌شد اتانول گرفت. اصلا دیگه احتیاجی به شرکت‌های نفتی نبود. مونوپولی‌ای به وجود نمیومد. هر کسی می‌تونست تو خونه‌ی خودش اتانلو بسازه و سوخت کم هزینه و کم دردسر داشته باشه. یعنی مردم خودشون می‌تونستن سوخت خودشون رو هر وقت خواستند، هر جا خواستند تولید کنن.یکی از اولین حامیان استفاده از اتانول، خود هنری فورد (Henry Ford) بود. فورد اصلا اومد یکی از ماشین‌هاش مدل تی (T) رو یه جوری طراحی کرد، که بشه هم بنزین ریخت توش و هم اتانول. همین موقع کشاورزای آمریکایی که متوجه این فرصت شده بودند، شروع کردن با دولت مذاکره کردن که مالیات الکل رو برداره. گفتیم دیگه اتانول رو از میوه‌ها و سبزیجات می‌گرفتند و مهم‌ترین محصول کشاورزی آمریکا هم ذرت بود که کلی می‌تونست اتانول بده.کشاورزا هم اومده بودن که این مالیات الکل  رو کم بکنن. تو دوران جنگ داخلی، دولت آمریکا اومده بود روی الکل یه مالیاتی گذاشته بود که هزینه‌های جنگو باهاش بده. بعد که جنگ تموم شده بود، این مالیات هم سر جاش مونده بود. کسی برش نداشته‌ بود. بعد از اینکه کشاورزها اومدن و درخواست دادن واسۀ برداشتن این مالیاته، تدی روزولت (Roosevelt)، رئیس جمهور وقت آمریکا که خیلی هم دل خوشی از راکفلر و قلدری‌هاش نداشت، موافقت کرد و مالیات الکل برداشته‌شد.این شد که قیمت اتانول از بنزین کمتر شد و چیزی نمانده بود که شرکت‌های نفتی با سر بخورن زمین. اما باز یه اتفاق دیگه نجاتشون داد. تو همون سال جنبش‌های ضد مشروبات الکلی راه افتاده بود و مدام در حال راهپیمایی کردن و مقاله دادن بودن طرفداراشون. راکفلر و رفیقاش که دیدن سفره پهنه، رگ انسان دوستی و اهمیت به سلامتشون باد کرد و اومدن چندین میلیون دلار پول ریختن تو این کمپین‌های ضد نوشیدنی‌های الکلی و نتیجۀ کلی تبلیغات و راهپیمایی و کمپین و پول خرج کردن راکفلر، شد قانون ممنوعیت مشروبات الکلی دهۀ ۱۹۲۰.این قانون البته به تنهایی تولید و فروش اتانول رو ممنوع نمی‌کرد. چون مشروب نبود اتانول. منتهی تولیدکننده‌های اتانول رو مجبور می‌کرد که توی اتانولشون یه چیزی بریزن که قابل خوردن نشه. حالا دولت دستور داد چی بریزن تو اتانول که قابل خوردن نشه؟ بنزین. اینطوری نه تنها شرکت‌های نفتی مستقیم سود می‌کردند؛ بلکه دیگه اتانول قابل سوزوندن تو موتور ماشین نمی‌شد و دیگه رقیب حساب نمی‌شد واسه بنزین.بعد از حذف اتانول‌شف نوبت حذف یک رقیب دیگه بود. آمریکا توی دوران بعد از جنگ جهانی اول خیابوناش پر بود از خطای تراموا و تراموای شهری که با برق کار می‌کردن. اتوبوس به اون شکل وجود نداشت توش. اوایل دهۀ چهل میلادی، شرکت جنرال موتورز و استاندارد اویل کالیفرنیا اومدن کل زمین‌هایی که توش خطوط تراموا بود و خریدن و ریلای تراموا رو برداشتن و کلا تراموا تعطیل‌کردن.بعدشم به یه چشم بهم زدن اتوبوس‌های جنرال موتورز که سوخت‌شون دیزلی بود که استاندارد ویل می‌ساخت، پخش شدن تو شهر. اینطوری شد که اتوبوس شد وسیلۀ اصلی حمل و نقل عمومی توی آمریکا. چند سال بعد البته دولت آمریکا واسه اینکه دهن مردمو ببنده اومد جنرال موتورز محکوم کرد به جرم اینکه کلا سیستم حمل و نقل کشور ریخته بهم. حالا حکمشون چی بود؟ پنج هزار دلار جریمه. کلا پنج هزار دلار. خیلی دولت زحمت کشیده بود واقعا.بعد اوضاع از اینم خراب‌تر میشه. دهۀ پنجاه میلادی که آیزنهاور رییس جمهور آمریکا میشه، میاد رئیس اون موقع جنرال موتورز که باعث و بانی اون افتضاح بوده رو می‌ذاره وزیر دفاع. اینم میاد و یه طرحی تصویب می‌کنه، که تو آمریکا جاده سازی و اتوبان سازی انجام بشه. این میشه که در عرض چند سال، دیگه همۀ ایالت‌های آمریکا با اتوبان و جاده ماشین رو به همدیگه وصل بودن و همینم باعث شد یک دورانی به وجود بیاد که ماشین روندن و ماشین داشتن بشه یک سبک زندگی.این طرح با وجود اینکه خیلی سودمند بود و باعث راحتی مردم شد، عملا کلی پولم ریخت توی جیب شرکت‌های خودروسازی و شرکت‌های نفتی. البته اینطوری هم نبوده که کل اتفاقات دنیای نفت تو آمریکا بیفته ها. خبرهای دیگه‌ایم بوده تو دنیا. آمریکا حداقل تا دهۀ پنجاه یا خودش نفت خودش تولید می‌کرد یا از بقیۀ کشورها نفتو می‌خرید. کاری به باقی کشورها نداشت.اما از اونور بریتانیا برعکس. بریتانیا اولا شرکت‌های نفتی دست بخش خصوصی نبود. اکثریت سهم دست حکومت بود. دست خاندان سلطنتی بود. دوما خودش نفت نداشت و کارش گرفتن منابع نفتی باقی کشورها بود. اواخر قرن نوزده فرماندۀ نیروی دریایی بریتانیا دستور داد که کشتی‌های بریتانیایی که تا اون موقع از زغال سنگ استفاده می‌کردن، بیان نفت و جایگزینش کنن و نفت بشه سوخت کشتی. کشتی هم واسۀ بریتانیا مهمترین چیز بود از قدیم و ندیم اصلا انگلیسی‌ها دریانورد بودن. تجارت دریایی می‌کردن همیشه. انگلیس نیروی دریاییش معروف بود همه‌جا.این شد که بریتانیا شدیدا احتیاج به نفت پیدا کرده و اومدن خیمه زدن رو نفت کشورهای خاورمیانه. اولین اقدامشون هم همون قرارداد دارسی با ایران بود که قسمت بعد مفصل میریم سراغش. حالا تو همون دوران، آلمان اومده بود با عثمانی زد و بند کرده بود که یک خط آهنی از برلین به بغداد که اون موقع تو عثمانی بود، بکشن و روابطشون و گسترش بدن.ارتش آلمان بیاد ارتش عثمانی رو آموزش بده. تجارت بین آلمان و عثمانی زیادتر بشه. کلا آلمان بیاد به عثمانی کمک کنه که از لحاظ اقتصادی و سیاسی وارد فضای قرن بیست بشه. حالا این وسط بریتانیا متوجه شد که توی عراق و باقی مناطق عربی که دست عثمانیه، نفت هست. با خودشون گفتن اولا آلمان که یکم خطرناک می‌زنه، داره دنبال متحد می‌گرده که قدرت بگیره و شر بشه بعدا واسمون.دوما که این مناطق پر از نفته. آلمان اگه بیاد و این خط آهن از بین به بغداد بکشه، نفت اینجا از دستمون می‌پره میره دست آلمان. این میشه که شرکت نفت ایران و انگلیس و خاندان روتچیلد آستیناشونو می‌زنن بالا که وارد عمل بشن. این شرکت نفت ایران و انگلیس که میگم فکر نکنید مثلا ایران نقش خاصی توش داشته‌ها. اکثریت سهم اصل قدرت و اینا دست پادشاه بریتانیا بوده و ایران صرفا تامین کنندۀ نفت بوده توش. کار خاصی نمی‌کرده. حالا قسمت بعد مفصل باز می‌کنیمش.خلاصه اینا دست به کار میشن که دست آلمان و از عراق قطع کنن. میرن یه شخص ارمنی_بریتانیایی به اسم گالوست گلبنکیان (Calouste Gulbenkian) که توی عثمانی بروبیایی هم داشته رو استخدام می‌کنند که کاری کنه بریتانیا دست بالا رو بگیره تو عثمانی. نذاره آلمان دستش به نفت برسه.سال ۱۹۰۹ بریتانیا میاد بانک ملی عثمانی رو تاسیس می‌کنه که عملا اسمش فقط عثمانی بود. همه چیز دست بریتانیا بود. بعد از چند وقت هم شرکت نفت ترکیه، ترکیش پترولیوم رو به کمک همون گالوس گلبنکیان توی عراق افتتاح می‌کنن. بعدشم گلبنکیان تونست جوری معامله رو جوش بده که شرکت شل و بانک آلمان که مدعی نفت بودن، سهم کمتری از نفت عراق گیرشون بیاد. اکثریت سهم بشه مال بریتانیا. بریتانیا به هدفش توی عراق رسیده بود.منتهی جالبی قضیه اینجاست که دیگه هیچ اهمیتی نداشت. چرا؟ چون که گلبنکیان معامله رو تو تاریخ ۲۸ جون ۱۹۱۴ جوش‌ داد. تاریخ یکم آشنا نیست؟ دقیقا همون روزی که ولیعهد اتریش_مجارستان ترور شد و به تبع این ترور، جنگ جهانی اول شروع شد.بعد از اینکه جنگ جهانی اول تموم شد، آلمان بازندۀ جنگ شده بود و عثمانی هم تجزیه شده بود. این شد که بریتانیا اومد و مثل آب خوردن عراق و تصرف کرد و نفت عراق تا مدت‌ها تو دستش بود.همین برنامه تا مدت‌ها ادامه داشت تا اینکه تو دهۀ ۶۰ میلادی کشورهای نفت‌خیز مثل عربستان و ایران و یه سری از کشورهای آفریقایی دور هم جمع شدن و با همدیگه یک کارتل نفت تشکیل دادن. یه اتحادیه از کشورهای مختلف نفت‌خیز که چون بیشترین تولید نفت دستشون بود، می‌تونستن قیمت‌گذاری کنن رو نفت.  یه جورایی اصل قدرت توی دنیای نفت خام دست این اتحادیه بود. حالا اسمش چی بود این کارتل نفتی؟ اتحادیۀ کشورهای صادرکننده نفت یا به طور خلاصه اوپک (OPEC).اوپک سرنوشت بازار نفت خام دستش بود. کارای دیگه مثل پالایش و عملیات‌های پتروشیمی و اینا دست شرکت‌های آمریکایی و اروپایی بود. منتهی نفت خام باید از کشورهای عضو اوپک میومد. تو همین دهۀ شصت پلاستیک و مواد پلاستیکی هم وارد بازار شدن و جوری وارد زندگی آدما شدن که دیگه نمی‌شد جداشون کرد.باز تو همین دهۀ شصت، صنعت پتروشیمی پیشرفت کرد. وارد دنیای داروسازی شد. بعدشم با کودهای شیمیایی و چیزای دیگه، کشاورزی رو هم درگیر خودش کرد. جوری شده بود که دیگه هم دارو و هم غذای بشر که از محصولات کشاورزی میومدم به نفت وابسته بود. یعنی عملا بقای بشر به نفت گره‌خورد.حالا توی این وضعیتی که نفت به بیشترین درجۀ اهمیت خودش رسیده و اوپک کنترل کل بازار نفت دستشه، یک مجموعه‌ای از اتفاقات پشت هم افتادند که نتیجه‌شون شد این وضعیت امروزی دنیا که ته هر جنگ و درگیری رو می‌بینی به نفع می‌رسه.توی قسمت بعدی میریم سراغ این ماجراها و سعی می‌کنیم به این سوال که چرا نفت عامل بلاست؟ چرا خاورمیانه به این وضعیت افتاده؟ جواب بدیم. در ضمن تاریخ نفت ایران رو هم تو قسمت بعدی تعریف می‌کنیم. در نتیجه اصلا و ابدا قسمت بعدی رو از دست ندید.چیزی که شنیدید قسمت ۳۲ چیزکست بود. یک هر دو هفته یک بار توی اپلیکیشن‌های پادگیر، مثل اپل پادکست و کست باکس منتشر می‌شه. علاوه بر این همۀ قسمت‌های چیزکست با یک قسمت تاخیر توی کانال تلگرامی چیزکست هم منتشر میشن. حتما از هرجا یک چیز که هست و می‌شنوید، سابسکرایب کنید تا مشترک چیزکست بشید و هر قسمتی که میاد متوجه بشید.واسه حمایت از چیزکست تنها کاری که لازمه بکنید، اینه که چیزکست رو به دوستتون معرفی کنید. اگه دوست داشته باشید می‌تونید به شکل اختیاری توی سایت حامی باش از ما حمایت مالی کنید. نظر دادن یادتون نره. تو کامنت‌های شبکه‌های اجتماعی و اپلیکیشن‌های پادگیر یا اینکه با هشتگ چیزکست توی توییتر، می‌تونید نظرتون رو به ما برسونید. ممنون از اینکه شنوندۀ چیزکست هستید، منتظر قسمت بعدی باشید.بقیه قسمت‌های پادکست چیزکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/سی-و-سه---طلای-سیاه-|-تاریخ-نفت-(بخش-اول)-id3627404-id497633892?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%B3%DB%8C%20%D9%88%20%D8%B3%D9%87%20-%20%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%20%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%20%7C%20%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%20%D9%86%D9%81%D8%AA%20(%D8%A8%D8%AE%D8%B4%20%D8%A7%D9%88%D9%84)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست چیزکست</category>
                <author>پادکست چیزکست</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jan 2023 21:10:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ۳۲ چیزکست- تاریخ عطر</title>
                <link>https://virgool.io/chizcast/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%B9%D8%B7%D8%B1-vcgrbawbqbtn</link>
                <description>سی‌ام دسامبر 1916، قصر مویکا، سنپترزبورگ. سه نفر از اشراف‌زاده‌های روس، یه مهمون ویژه رو برای شام دعوت کردن. یه مهمون اسم و رسم دار که تزار روسیه مثل موم تو دستش بود و یه جورایی پادشاه بی تاج و تخت روسیه حساب می‌شد. مهمونی که اگه همه چیز طبق برنامه پیش می‌رفت، قرار بود همون شب، کشته بشه.لقب‌های مختلفی داشت این مهمون ویژه. راهب، جادوگر، قدیس، ولی از همه بیشتر با یه لقب می‌شناختنش، راسپوتین. اون سه نفر، اون شب تونستن راسپوتین رو بکشن. آسون و بی دردسر نبود؛ ولی تونستن بکشنش. اما چیزی که اون سه نفر نمی‌دونستن، این بود که اگر راسپوتین اون شب کشته نمی‌شد، عطر شنل هیچ وقت به وجود نمیومد و تاریخ عطر جور دیگه‌ای رقم می‌خورد.سلام به قسمت 32 چیزکست خوش اومدین. تو این پادکست من ارشیا عطاری برای شما از تاریخ چیزها میگم. چیزایی که زمانی استفاده نمی‌کردیم. امروز استفاده می‌کنیم و شاید در آینده هم ازشون استفاده بکنیم.تو این قسمت قراره تاریخ عطرو تعریف کنیم. بو شاید مهم‌ترین چیزی باشه که ما رو یاد یه چیزی بندازه. شاید اگر ما یه عکسی از بچگیمون ببینیم، درست حسابی یادمون نیاد چیزی. منتهی بوی چسب رازی هممون رو یاد کاردستی درست کردنمون تو بچگی می‌ندازه. بوی بیسکویت مادر، بوی گلاب، بوی پوشال کولر، بوی کاغذ کتاب نوی مدرسه، هر کدوم از این بوها ما رو یاد یک صحنه یا یک موقعیت خاصی می‌ندازه.عطر مهم‌ترین چیزیه که میتونه یک خاطره و یک تصویر رو برای ما بسازه. خیلی از ما بوی عطر بابامون که بعد از اصلاح صورتش می‌زد رو یادمونه. بوی عطر مهمونی مامانمون رو یادمونه. دنیای انسان مدرن امروزی با عطرهای مختلف شکل داده شده و شاید عطر زدن واسۀ خیلی از ما مثل لباس پوشیدن باشه. یه روتین عادی زندگی باشه؛ ولی همین عطر، تا قبل از صد سال پیش، فقط مخصوص اعیان اشراف بوده و تازه همونا اونقدر آپشن زیادی توی عطرشون نداشتن.مسیر پیشرفت عطر از اون روزی که خلق شد تا اینکه به وضعیت امروزی رسید، پر از بالا و پایین و ماجراهای جالبه. تو این اپیزود می‌خوایم بریم از اولین و ابتدایی‌ترین عطرها قصه رو بگیم تا اینکه برسیم به عطرهای امروزی و وضعیت امروز صنعت عطر.قبل از شروع ماجرا من یه توضیح کوچولویی بدم دربارۀ انواع مختلف عطر که شاید تا الان بهشون دقت نکرده بودید یا اگر دقت کرده بودید، فرقشون رو به شکل دقیق نمی‌دونستید. عطرهای امروزی از هر برندی که باشند و هر بویی که داشته باشند، چهار نوع مختلف دارن.نوع اول Eau de Cologne یا ای‌دی‌سی که ما تو فارسی بهش میگیم ادکلن. ادکلن کمترین غلظت داره بین عطرا. ماکسیمم چهار درصد عطر توشه و بقیش الکل و آب و بقیۀ ماده‌های حلاله. ماندگاریشم در حد نیم ساعت یه ساعته. ما البته تو فارسی به همۀ عطرها به اشتباه میگیم ادکلن. عطر و ادکلن رو مترادف همدیگه در نظر می‌گیریم. منتهی ادکلن فقط به عطرهایی گفته میشه که این ویژگی‌هایی که گفتیم داشته‌باشن. البته امروزه دیگه تقریبا ادکلن تو بازار نیست و خیلی خیلی نادره؛ چون که مشتری زیادی هم نداره دیگه. هم غلظتش پایینه ، هم ماندگاریش پایینه، استفادۀ چندانی ازش نمیشه.نوع بعدی Eau de Toilette  یا ای دی تی که من احتمال خیلی زیاد دارم تلفظ فرانسویشو اشتباه میگم و این نوع بین پنج تا پونزده درصد عطره خالصه، بقیش حلال. ای‌دی‌تی رایج‌ترین نوع عطره و غلظتش متوسط به حساب میاد و در حد چند ساعت ماندگاری رو معمولا داره. از اونجایی که غلظتش تقریبا متوسط به حساب میاد و قیمت مناسب‌تری هم داره، اکثر عطرهای بازار در حال حاضر ای‌دی‌‌تی‌ان.نوع بعدی Eau de Parfum (اُ دُ پاغفوم) یا ای‌وی‌پی که غلظتش بالاست و بین پونزده تا بیست درصد، عطر خالص توشه. ای‌دی‌پی دومین نوع رایج عطره که ماندگاریش بالاست تا یه روز قشنگ می‌مونه بوش و طبعا کیفیت بالاتری داره نسبت به قبلیا.نوع چهارم پرفیوم خالصه. عطر خالصه که تا چهل درصد عطر توش هست که این دیگه خیلی خیلی خالصه. توی اندازه‌های کم به شکل روغنی می‌فروشنش و در حد یه نیم قطرش کافیه که کل روز اون بو بمونه. البته که چون قیمتش بالاست و تقاضا براش کمتره. اینم نسبتا نادره و معمولا عطرهای بازار رو به ای‌دی‌تی و ای‌دی‌پی تقسیم می‌کنن.اون دوتا وسطیا و ادکلن که از همه غلظت کمتری داشت و پرفیوم خالص که از همه بیشتر بود غلظتش، این دو تا خیلی در نظر گرفته نمیشن. چون نسبتا نادرن تو بازار. این دسته‌بندی‌ها تو ذهنتون باشه. جلوتر توی داستان بهشون اشاره می‌کنیم. دیگه فکر کنم همین قدر مقدمه کافی باشه، بریم دیگه کم‌کم قصه‌مون شروع کنیم.ایستگاه اول تاریخ عطر، مصرباستان. دقیقا معلوم نیست که اول کدوم تمدن از عطر استفاده کرده. منتهی چیزی که مشخصه اینه که از زمان تمدن‌های ابتدایی، عطر در حال استفاده شدن بوده. مصری‌ها تصورشون این بود که عطر در اصل عرق بدن رع خدای خورشیدشون بوده؛ اما رع مسئولیت خطیر خدای عطر بودنو به دوش نمی‌کشید. یه خدای دیگه داشتن به اسم نفرتوم که این دو شیفت کار می‌کرد. هم خدای طلوع خورشید بود، هم خدای لوتوس. لوتوس یا لالۀ مردابی، یه گلی بوده که توی مصر وجود داشته و مصری‌ها ازش عطر می‌گرفتن. تصورشون از عطر کلا بوی لوتوس بوده. در نتیجه نفرتوم عملا خدای عطر حساب می‌شده.مصری‌ها باورشون این بود که در زمان خلقت دنیا، این جناب نفرتوم یک گل لوتوسی بوده که روی آب‌ها شکل گرفته و بعد از شکل‌گیری زمین، تکامل پیدا کرده و تبدیل شده به نماد اولین طلوع خورشید و همون گل لوتوس. البته مصری‌ها فقط از لوتوس عطر نمی‌گرفتن. رز و دارچین و نیلوفر آبی هم جزو گل و گیاه هایی بودند که مصریان باهاشون عطر می‌ساختن.حالا چطوری عطر می‌ساختن با اینا؟ میومدن هر کدوم از اینا رو تو یه کوزه‌ای پر از روغن می‌ریختند، بعد از یه مدت این روغنه بوی اون گل رو می‌گرفت و تبدیل به عطر می‌شد. البته یه همچین عطر ابتدایی، بوی خیلی قوی نداره دیگه. خیلی ضعیف و لحظه‌ای بود بوش.اپیزود تیغ ریش‌تراش رو اگه یادتون باشه، توش توضیح دادم که مصری‌ها خیلی به بهداشت و تر و تمیز بودن و این حرفا اهمیت می‌دادن. واسه همین عطر بین مردم مصر خیلی خیلی چیز مهمی بود. البته که عطر مثل تیغ مخصوص طبقه مرفه بود و آدمای پولدار بودن که می‌تونستن عطر بزنن و خوشبوکنند خودشونو. توی چند قرنی که مصر باستان سر پا بود، عطر روز به روز به ارج و قربش اضافه می‌شد. استفاده‌های مختلفی هم داشت. از درمان سردرد و ارتباط با خدایان بگیر تا ایجاد جذابیت برای جنس مخالف.مهم‌ترین مثال برای این مورد آخر، یعنی جذابیت واسه جنس مخالف، کلئوپاتراس. خانم کلئوپاترا کلا با عطرش مخ می‌زد. سلسله مراتبم داشت عطر زدنش. اول می‌رفت تو یه وان معطر می‌خوابید. یه چند ساعتی خیس می‌خورد. بعد میومد کل بدنش رو با روغن بادوم و یکم دارچین خوش‌بو می‌کرد. این می‌شد که با استانداردهای اون زمان، هیچ مردی نمی‌تونست جلوش مقاومت کنه. بعد مخ زدن کلئوپاترا هم مخ زدن ساده نبودا. مصر باستان و باهاش به خاک سیاه نشوند. چطور؟ عرض می‌کنم خدمتتون.کلئوپاترا، فرعون مصر بود. ژولیوس سزار دیکتاتور روم بود. بعد سزاری که داشت می‌تازوند و توی اوج قدرت بود، برنامه داشت که حمله کنه مصرو بگیره و اضافش کنه به خاک روم. کلئوپاترا که قضیه رو فهمید، با کلی آرسندوپم بازی خودشو تو یه فرش می‌پیچه و وارد قصر ژولیوس سزار میشه تا با وقارت تمام خالصی جهان، مصری بودن خودش رو ثابت کنه و ژولیوس سزار رو منصرف کنه از حمله به مصر.ناگفته نمونه که قبلش هم اون روتین عطر زدنش رو انجام داده بود. وقتی هم که رسید تو قصر و رفت بالا سر سزار، هوش از سر هزار و پنجاه ساله برد و هزار و یک دل نه صد دل عاشق کلئوپاترا شد و در نتیجه حمله‌اش به مصر کنسل‌شد.چند وقت بعد سزارو ترور کردن و روم وارد جنگ داخلی شد. یه طرف قضیه قاتلای سزار بودن، یه طرفم طرفدارای سزار بودن که می‌خواستن انتقامشو از قاتلاش بگیرن. حالا بین این طرفدارای سزار، دو نفر بودند که اصل کاری بودن. مارکانتونی و اکتاوین، این دو تا بعد از یه مدت تونستن برندۀ این جنگ داخلی روم بشن. این شد که قدرتو توی روم بین خودشون تقسیم کردن و هر کدوم یه ور روم نشستن به تخت.کلئوپاترا هم که دید اوضاع بیخ گوششون خرابه، گفت خب مثل اینکه وقت یه روتین عطر دیگه‌اس. هیچی دیگه رفت عطراشو زد و یه قرار با مارکانتونی گذاشت. مارکانتونی هم بوی عطر به مشامش رسیده و کاریزمای کلئوپاترا گرفتش و شیفتۀ کمالات خانم کلئوپاترا شد؛ ولی این وسط یه مشکلی بود. مارکانتونی زن داشت. اونم نه هر زنی، خواهر رفیق شفیقش اکتاویان که نصف دیگۀ روم دستش بود. کلئوپاترا هم انقدر زبون ریخت و عطر زد و دست به سر و گوش مارکانتونی کشید که مارکانتونی تصمیم گرفت خواهر اکتاوین رو طلاق بده. بیاد با کلئوپاترا ازدواج کنه.از اون ور خبرا به گوش اکتاوین می‌رسه. با خودش میگه این مارکانتونی جنبه نداره واقعا. یه روغن بادوم و دارچین دیگه ندید بدید. مملکتو به باد میده این آخ.ر من می‌دونم دیگه این کلئوپاترا برنامه‌ها داره برا روم. می‌خواد بیاد بگیره مملکت ما رو. قدرتمندترین زن جهانه‌ها شوخی‌بردار نیستش که. با همین افکار و عصبانیت از اینکه آنتونی خواهرشو طلاق داده، اکتاوین بر علیه کلئوپاترا اعلان جنگ کرد.بعد از کلی درگیری و بکش بکش، وقتی دیگه شکست مصر حتمی بوده و اکتاویان تو راه پایتخت مصر بود، مارکانتونی خودکشی‌کرد. یکم بعدشم کلئوپاترا بهش خبر رسید که اکتاوین پاش برسه به مصر زندانیش می‌کنه و کت بسته با تحقیر می‌فرستتش سمت روم.این شد که کلئوپاترا که کل عمرش با غرور و قدرت زندگی کرده بود و نمی‌خواست زیر بار تحقیر بره، تصمیم گرفت خودکشی کنه و یه مار کبری رو تحریک کرد که نیشش بزنه. بعد از مرگ کلئوپاترا، اکتاوین اومد مصر رو گرفت و کلا پادشاهی مصر بساطش برچیده شد و مصر شد جزو روم. یعنی کل این جریان شاید اگر کلئوپاترا مخ مارکانتونی رو نمی‌زد، اتفاق نمی‌افتاد. قدرت عطر اینه‌ها. دست کم نگیریدش از این به بعد.اما فقط مصری‌ها نبودن که عطر باز بودن. باقی تمدن‌های باستانی هم عاشق عطر بودن. تو ایران باستان عصر خیلی خیلی مهم بود. همون دورانی که توی مصر و یونان و روم عطرا با پایۀ روغن درست می‌شدن، ایرانیا یه روش دیگه درست کردن که از روغن به عنوان پایه استفاده نمی‌کرد.یک فرایند شیمیایی پایه‌ای داشت، که عطر غیر روغنی تولید می‌شد باهاش. واسه همینه که توی خیلی از منابع، مردم ایران باستان به عنوان مبتکر عطر غیر روغنی شناخته میشن. البته که عطر توی ایران باستان هم مخصوص طبقه مرفه و درباری‌ها بود.دوران امپراتوری هخامنشی و امپراطوری ساسانی، دو تا دورۀ اصلی توی تاریخ عطر ایران و جهان به حساب میاد. یه چیزی الان رایجه به اسم سیگنچرسنس یعنی عطری که امضای یک نفره. اون یه نفر رو به اون عطر و بو می‌شناسن.شاه‌های هخامنشی و مخصوصا داریوش و خشایارشاه، شاید اولین افرادی باشند که سیگنچرسنس داشتن. یه سری عطر مخصوص براشون ساخته می‌شد طبق سلیقشون، که هیچ‌کس حتی اعضای خانوادشونم حق نداشت ازش استفاده کنه. اون عطر می‌شد بوی مخصوص اون شاه. یعنی مثلا عطر داریوش با خشایارشاه فرق داشته. مخصوص خودشون بوده عطرشون.اونور ایران، رومیان و یونانیا هم خودشون صنعت عطر داشتن و علمی بودعطر ساختشون. عطرسازی‌شون حساب کتاب داشت. فرمولاسیون داشت. حتی خیلی از فرمول‌های عطراشون رو ثبت کردن، جوری که توی دوران مدرنم بعضی از شرکت‌ها اومدن خیلی از عطرهای رومی و یونانی باستان رو دوباره تولید کردن. این عطرا انواع و اقسام مختلف داشتن. کتگوری‌های مختلف داشتند و طبعا مخصوص پولدارا و طبقۀ مرفه روم بودن.اما این دوران پر زرق و برق و خوشبوی امپراطوری روم، اوایل قرن 5 نسخش پیچیده‌شد. از اواخر قرن 4، امپراتوری روم غربی که خیلی از کشورهای اروپایی امروز توش بودن، شروع کرد ضعیف و ضعیف‌تر شدن و بالاخره توی قرن 5 میلادی، کاملا سقوط کرد و تجزیه‌شد.اقوام مختلف بربر اومدن جاهای مختلفش گرفتن دستشون و قلمروهای مختلف ساختن توش. این شد که علم عطرسازی و فرهنگ عطر زدن کلا واسه چند قرن تو اروپا متوقف شد. بربرا اولا هیچ علاقه‌ای به عطر زدن نداشتن. دوما اگه علاقه هم داشتن اصلا وقت فکر کردن به عطر نداشتن انقدر در حال بکش بکش و درگیری بودن. خیلی اوضاع نابسامانی بود توی اروپای غربی تا چندین سال.تو همین زمان که اروپای غربی درگیر جنگ و درگیری بوده و فرهنگ روم غربی کلا از بین رفته بود، اونور تو شرق، وقت تازوندن بود. امپراتوری روم شرقی یا همون بیزانس حالا دیگه تنها وارث فرهنگ رومی بود. عطر هم همچنان ارج و قرب داشت توش. هرچی بیزانس پیشرفت می‌کرد، صنعت و فرهنگ عطرسازی هم توش بیشتر جون می‌گرفت.ثروتمندان و درباریان بیزانس همچنان اون سبک زندگی رومی و فرهنگ رومی_ یونانی نگه داشته بودن. بحثای علمی فلسفی می‌کردن. اخلاق و ادب داشت.ن به لباس پوشیدنشون عطرشون اهمیت می‌دادند و خلاصه بار فرهنگی کل روم رو دوششون بود.باقی کشورهای شرقی هم موضوعشون فرق خاصی نداشت. ایران و یه سری از مناطق عرب نشین و باقی کشورها هم به شدت عطرباز بودن پولداراشون. اما تو دنیای غرب، تخم عطرو ملخ خورده بود تا چندین سال. کم کم که جلوتر رفتیم و قدرت‌های غربی یکم شکل گرفتن و قرون وسطی رسما شروع شد، تو اروپای غربی، کم‌کم اون فرهنگ غربی شروع کرد بازسازی شدن.البته که کوبیدن از اول ساختن. منتها دیگه اون فرمت بربری اولیه رو نداشت. اما عطر همچنان راه زیادی داشت تا دوباره وارد زندگی غربیا بشه. چرا؟ چون کلیسا به شدت مخالف بود باهاش. می‌گفت این عطر زدن یه سنت پاگانیه. مال بی‌دین‌ و ایموناس. می‌گفت عطر زدن باعث توجه به دنیای مادی میشه. ارزش‌های اخلاقی رو پایین میاره و از این حرفا.این شد که عطر زدن توی اوایل قرون وسطی، خیلی طرفدار نداشت. حالا که عطر به عنوان خوشبوکننده بدن طرفدار نداشت، برای هدف‌های دیگه ازش استفاده می‌شد. یکی از این استفاده‌ها به عنوان دارو بود. تو این دوران باور عمومی این بود که بیماری‌ها از طریق بو منتقل میشن. اگه هوا خوشبو باشه، آدما بیمار نمیشن.این شد که کشیش‌ها و راهبه‌ها شروع کردن توی باغچه‌های محل اقامتشون، گیاهی مثل رزماری و اسطوخودوس می‌کاشتند و بعد از چیدن ازشون واسۀ معطر کردن هوا استفاده می‌کردن.این تصوری که بیماری به دلیل بوی بد منتقل میشه تا سال‌های سال ادامه داشت البته. محدود به قرون وسطی نمیشه. توی اپیدمی طاعون قرن 14 که حدود یک چهارم اروپا هم از طاعون توش مردن، اونجا هم تصور این بود که بوی بد باعث انتشار طاعون میشه. واسه همین آدما از عطرهای مختلف استفاده می‌کردند که خوشبو کنن هوا رو که طاعون نگیرن.بعد توی اپیدمی سوم طاعون که توی قرن نوزده بود، همین 200 سال پیش بود، همچنان این تصور که خوشبو کردن هوا یا تنفس بوی خوب باعث جلوگیری از طاعون میشه وجودداشت. عکسای این دکترای دوران طاعون رو احتمالا دیدیم. همونایی که یه ماسک‌هایی دارن که شبیه کلاغه. قیافشون رو شبیه کلاغ می‌کنه. دکترای اون زمان این ماسک‌ها رو می‌زدن، بعد تو منقار کلاغه، انواع و اقسام گیاهان معطر و عطرهای مختلف می‌ریختند که هوایی که تنفس می‌کنن خوشبو باشه و طاعون نگیرن.در عین حال خب پر از جنازه بوده اطرافشون دیگه. بوی بد در حالت کلی هم اذیتشون می‌کرده. پس این منقارهای معطر حتی اگه تاثیری توی انتقال طاعون نداشته، واسۀ کار کردن تو محیط پر از جنازه به درد می‌خورده. خیلی دور شدیم از داستان خودمون. برگردیم به اوایل قرون وسطی.گفتیم که اوایل قرون وسطی، عطر صرفا خوشبوکننده هوا بود و واسۀ مریض نشدن استفاده می‌شد. عطر توی حمام‌های عمومی داخل شهر و حمام‌های خصوصی خانواده‌های پولدارم استفاده می‌شد. توی حموم عطر می‌ریختن.یه مقدار که گذشت، رسیدیم به قرن 10 و 11، اون سختگیری کلیسا یکم کمتر شد و اونقدر دیگه گارد نداشتن آدما در برابر عطر‌زدن.بعد از اینکه جنگ‌های صلیبی شروع شد، خیلی از جنگجوهایی که از جنگ برمی‌گشتن با خودشون گیاه‌ها و عطرهای شرقی رو میاوردن. چون داشتن با شرق می‌جنگیدند. با کشورهای مسلمان می‌جنگیدند دیگه.بعدشم گفتیم دیگه. این وسط که غرب درگیر این بدبختی‌ها بود، شرق دنیا همچنان عطرباز بودن و انواع و اقسام عطرارو داشتن. این شد که پای یه سری از گیاه‌ها و بوهای شرقی باز شد به دنیای غرب و بعد از یه مدتم ونیز که به نوعی گذرگاه شرق و غرب بود توی اون دوران و خیلی از عطرها و گیاه از شرق بهش می‌رسید، شد مرکز عطرسازی اروپا.تو این دوران یک وسیله‌ای هم توی فرانسه درست شد، به اسم پمندر. این یه توپک کوچیک فلزی یا حالا چوبی بود که توش عطرهای مختلف می‌ریختن، بعد وصلش می‌کردن به یه چیز تسبیح طوری. بعد حالا یا دستشون می‌گرفتن یا این که دور گردنشون می‌نداختن. هدف این بود که این هم بیماری‌ها رو دور کنه، هم اینکه طرفو خوشبوکنه.تا آخر قرون وسطی کل اروپا اینطوری عطرو مصرف می‌کردن. عطراشون چی بود حالا؟ معمولا یه سری گیاه معطر مثل رزماری و اسطوخودوس و دارچین و مشک و عنبر بودن که با همدیگه قاطی می‌شدن و تو روغن ریخته می‌شدن و اینطوری تبدیل به عطرمایع می‌شدن.اما دورۀ رنسانس که شروع شد، یه مادۀ جدید به عطرا اضافه شد و کل بازی رو عوض کرد. چی؟ الکل.الکل توی دنیای شرق چندین قرن بود که وجود داشت. رازی کشفش کرده بود. ابن سینا روی پروسۀ تقطیرش کار کرده بود. استفاده‌های پزشکی مختلفی هم داشت. حتی عطرهای الکل محورم وجود داشت توی شرق. منتهی توی غرب خبری از این حرفا نبود.طرفای قرن 14، یعنی اول دورۀ رنسانس، اروپایی‌ها ایدۀ ساختن عطر الکلی رو از شرقیا گرفتن و شروع کردن روی عطرهای الکلی کار کردن. فایده‌ی عطر الکلی چی بود؟ سبک‌تر بود نسبت به روغن. رقیق‌تر بود. قابل استفاده‌تر بود. بعدشم خود الکل حکم ضد عفونی کننده داشت دیگه. وسط اروپای قرن چهارده که پر از بیماری بود به درد می‌خورد.اولین عطر الکلی که توی اروپا درست حسابی ساخته شد و موفق بود، یه عطری بود به اسم هانگری وادر یا آب مجارستان. این ترکیب رزماری و الکل بود. این عطره خیلی موفق و معروف شد توی اروپا. آدما رو بدنشون می‌مالیدند تا از عفونت‌ها و بیماری‌ها جلوگیری کنه و بدنشون بوی خوب بده. حتی یه سری هم به عنوان دارو می‌خوردش.یادتونه گفتم ونیز شده بود مرکز عطر اروپا؟ تا اوایل رنسانس دیگه ونیز که نقطۀ تلاقی شرق و غرب بوده و مواد اولیۀ عطر از همه‌جا بهش می‌رسید، رسما یه مونوپولی توی بازار عطر راه انداخته بود و تبدیل شده بود به مرکز عطرسازی جهان.اما این سلطۀ ونیز روی صنعت عطر، اواسط قرن چهارده تموم شد و اسپانیایی‌ها و فلورانسی‌ها، بازار عطرو گرفتن دستشون. تو پرانتز بگم که الان ونیز و فلورانس شهرهای کشور ایتالیان. اون زمان یک جمهوری ونیز داشتیم، یک جمهوری فلورانس.اینا کشورهای جدایی بودن که صرفا شهرهای ونیز و فلورانس توشون نبود. شهرهای مختلف داشتن. در نتیجه ونیز و فلورانس که میگیم منظورمون کشورهای ونیز و فلورانسه. با شهر ونیز و شهر فلورانس اشتباه نگیرید.خلاصه اسپانیا و فلورانس اومدن بازار عطرو توی دست خودشون گرفتن. خیلی البته سلطشون رو بازار عطر طول نکشید، چون که تا اینا شروع کردن جون گرفتن چم‌و‌خم کارو یاد گرفتن، یه ازدواج همه چیو ریخت بهم.داستان از این قرار بود که توی قرن 16، پادشاه فرانسه تصمیم گرفت که دختر یکی از دوک‌های قدرتمند فلورانسو برای پسرش بگیره تا یه اتحادی بین فرانسه و فلورانس شکل بگیره. این عروس تازۀ فرانسوی‌ها هم مسلما تک و تنها از فلورانس پا نشد بیاد فرانسه. کلی خدم و حشم و آرایشگر و آشپز و اینا با خودش آورد.حالا بین این خدم حشم‌‌های این عروس خانم، عطار مخصوصشم بود. گفتیم دیگه عطر همچنان یه محصول لوکسه. فقط آدمای خیلی پولدار عطر می‌زنن و همه‌ی این آدمای پولدارم یک عطار مخصوص داشتند که این براشون عطر رو درست می‌کرد. این شد که این عطار عروس خانم که از قضا یکی از کار درست‌ترین عطارهای فلورانس بود، پاشد اومد فرانسه.توی فرانسه، این اومد یه کارگاه عطاری راه انداخت و عطرهای جدیدو توش آزمایش می‌کرد و می‌ساخت. بعد از یه مدت هم یه مغازه‌ی بزرگ زد که یه ورش عطر می‌فروخت و یه ورشم سم می‌فروخت. معروفه که این ملکه‌ای که این عطار رو با خودش آورده، در بدو ورودش به یک سری از آدم‌ها و خاندان سلطنتی و اینا یه سری دستکش‌های خوش بافت و خوشگل معطری داده.بعد از یه مدتی این دستکش دادن میشه روتین و عادت این ملکۀ جدید. انگار نوع هدیه دادنش با دستکش بوده و از یک دوره به بعد دیگه دستکش معطر نمی‌داده. دشمناشو با دستکش‌های سمی می‌کشته. یعنی دستکشو می‌فرستاده؛ ولی دستکش در واقع سمی بوده و کلک طرفو می‌کنده. این شد که این عطار مخصوصش، هم توی ساختن عطر تبحر پیدا کرد هم توی ساختن سم.خلاصه که کار و بار مغازۀ عطرفروشی این آقا که مشتریاش همه از اعیان اشراف فرانسه بودن، گرفت و نونش رفت تو روغن. باقی عطارهای فلورانس هم که خبر بهشون رسید فلانی چه وضعی بهم زده، کم‌کم از فلورانس کوچ کردن اومدن فرانسه و هر کدوم تو یه جایی از فرانسه کارگاه عطاری و مغازۀ عطرفروشی زدن.این شد که به آخر قرن 16 که رسیدیم، فرانسه تبدیل شد به پایتخت عطرسازی جهان و بهترین عطرارو باید سراغشون از کجا می‌گرفتی؟ فرانسه.از قرن 16 که فرانسه بازار عطر گرفته دستش، عطر بیشتر از هر چیزی واسه این تولید می‌شد که بوی بد شهرها و خونه‌ها رو از بین ببره. بهداشت ضعیف بود. مواد شوینده به اون صورت نبود. سیستم فاضلاب شهری نبود. خلاصه که اگه عطر نبود، مردم از بوی گند خفه می‌شدن و می‌مردن. واسه همین کم کم مصرف عطر زیاد و زیادتر شده و عطرا سنگین‌تر.تعریف عطر کلا یک مادۀ معطر با بوی خیلی خیلی سنگین بود. دیگه حتی خوشبو بودنش مهم نبود. فقط باید می‌تونست بوی بدو پوشش بده. اما کم‌کم که زمان رفت جلوتر و دوران روشنگری شروع شد، اروپا شروع کرد به بهداشتی شدن و اون بوی بدی که توی شهرا بودم کم و کمتر شد.به قرن 18 که رسیدیم، دیگه شهرها مثل قدیم بوی بد نمی‌دادن؛ ولی عطرها هنوز همون عطرها بودن. 200 سال بود که عطارهای فرانسوی یه مدل عطر ساخته بودن. خودشونم حواسشون نبود که دلیل سنگینی عطرا بوی خیلی بدی بوده که قبلا تو شهر وجود داشته. الان که دیگه بوی بد نمیده شهر، اصراری نیست که حتما انقدر سنگین و غلیظ باشن عطرا.این شد که کم‌کم اون سنگینی عطرا اذیت کننده شد واسه مردم. تو همین زمان بود که یه عطری پاش به فرانسه رسید که سبک بود، بوی خوش داشت و حس تازگی می‌داد. بوی لیمو و رزماری و شکوفۀ پرتقال. این عطر واسه مردمی که داشتن از عطرهای سنگین خفه می‌شدند، رسما محصول ایده‌آل بود. این عطری که داریم حرفشو می‌زنیم، توی شهر کلن آلمان درست شده بود. واسه همین اسم آب کلنی بود. آب از کلن. حالا آب کلنی یا آب از کلن، به فرانسوی چی میشه؟ اودکلوم یا اونجوری که ما تو فارسی می‌گیم، ادکلن.من چون زیاد باید تلفظش کنم همون ادکلنو میگم. منتهی درستش و در جریان باشید چیه دیگه. ادکلن یه محصول انقلابی بود. به سرعت تو فرانسه محبوب شد و از فرانسه هم به باقی دنیا رسید. اما تو فرانسه ادکلن فقط یه عطر نبود. به عنوان دارو و نوشیدنی هم استفاده می‌شد. ماجرا این بود که تولیدکننده‌های ادکلن تو فرانسه، واسه اینکه بتونن تو فرانسه پر از عطرهای مختلف محبوب بکنن عطرشون و آدما رو وادار کنن که یه بارم که شده امتحانش کنن، گفتن ادکلن انواع و اقسام فایده‌ها را برای سلامتی داره.انقدر این ایدۀ تبلیغاتی جدی گرفته شد که دیگه دکترا هم ادکلن و برای هر مرضی توصیه می‌کردن. سر درد داری؟ ادکلن بوخور. مریض شدی؟ ادکلن بریز تو سوپ بخور. کلا می‌خوای سالم و سلامت باشی؟ شکر بریز تو ادکلن حل کن هر روز بخور.این شد که ادکلن همزمان هم عطر بود، هم نوشیدنی، هم دارو. انقدر قضیه جدی بود که روی شیشه‌های ادکلن یه کاغذایی می‌چسبوندن که روش لیست کرده بودن واسه چه چیزایی میشه مصرفش کرد. از شفای مریضی‌های مختلف تا دوختن سوراخ لایه ازون و لیست کرده بودن به عنوان کاربرد ادکلن.خود ناپللون امپراتور فرانسه، واسه اینکه سالم و سلامت باشه ماهی چهل لیتر ادکلن می‌خورد. چهل لیتر ادکلن، من آب نمی‌خورم ماهی چهل لیتر. این تازه مقدار خوردنش بود. به بدنش می‌زد. به لباساش می‌زد. به موهاش می‌زد. قبل از هر جنگ باید یه شیشه ادکلن می‌خورد تا سالم و سلامت باشه در طول جنگ. بیخود نیست از سرطان معده مرد بنده‌خدا.توی این دوران، ادکلن و عطرهایی مثل ادکلن که نسبتا سبک و خنک بودن، بازارو توی دستشون گرفته‌بودن و عطرهای نسبتا سنگین‌تر که نت‌های وانیلی و چوبی و ادویه‌ای این تیپی داشتن، کاملا حذف شده بودند از بازار عطر جهان. اما همون قدر که خود ناپلدون عاشق عطرهای سبک و مخصوصا خود ادکلن بود، همسرش عاشق عطرهای شرقی‌تر و سنگین‌تر بود و عطری که خودش استفاده می‌کرد نت‌های وانیلی داشت.همین همسر ناپلئون بود که دوباره پای عطرهای گرم چوبی و ادویه‌ای رو باز کرد به فرانسه و خودش یه خط تولید عطرهای گرم رو راه انداخت. شاید اگه به خاطر همسر ناپلون نبود، تا سال‌های سال دوباره عطر گرم تولید نمی‌شد.همون اوایل قرن 19 یه اتفاق خیلی خیلی مهم دیگه هم افتاد. شیمی آالی به وجود اومد. شیمی آالی کمک کرد که خیلی از بوهایی که تا اون زمان از مواد طبیعی به دست میومدن، به صورت شیمیایی تو آزمایشگاه بتونن تولید بشن. یعنی جای اینکه لیموی واقعی رو برداریم باهاش عطر بسازیم، اون ترکیب شیمیایی که باعث بوی لیمو میشه رو تو آزمایشگاه می‌سازیم.این شد که دیگه واسۀ ساختن عطر احتیاجی به خود مواد نبود و تولیدشون می‌تونست توی یه پروسۀ شیمیایی انجام بشه. این‌طوری هزینۀ تولید خیلی میومد پایین و سرعت تولید و تعداد محصول تولید شده هم می‌رفت. بالا در نتیجه هزینه‌ی عطرهایی که می‌شد شیمیایی تولیدشون کرد خیلی اومد پایین و برای همین خیلی از طبقه‌های جامعه دیگه می‌تونستن عطر بخرن و عطر استفاده کنن. قابل خرید شد برای خیلی از طبقات جامعه.یکی از همین عطرا هم خود ادکلن بود. تو قرن نوزده، ادکلنی که حالا می‌شد ارزون زیاد تولیدش کرد، رسما پرمصرف‌ترین عطر فرانسه و جهان بود. وارد قرن بیستم که شدیم دیگه عطر جزئی از زندگی مردم شده بود. همه عطر می‌خریدن. همه عطر می‌زدند. دیگه برای هر طبقه‌ای با هر درآمدی یه عطری بود که بتونن تهیه کنن؛ ولی هنوز یه عطر افسانه‌ای درست نشده‌بود.هنوز پرفروش‌ترین عطر تاریخ که تولد شروع دوران عطرهای مدرن بود، درست نشده‌بود. برای این اتفاق باید یه اتفاق مهم‌تر می‌افتاد. یکی از مهم‌ترین اتفاقات تاریخ و مهم‌ترین اتفاق تاریخ مدرن عطر، ترور راستپوتین.سال 1908 تزار روسیه و خانوادش تو وضع خیلی خیلی بدی بودن. از طرفی به خاطر انقلاب 1905 روسیه که حکومتو مشروطه کرده بود، قدرت تزار خیلی خیلی کم شده بود. از اونور اوضاع اقتصادی و سیاسی خود کشورم تعریفی نداشت. به همۀ اینا، بیماری تنها وارث تزار، الکسی کوچولو رو هم اضافه کنیم. الکسی هموفیلی داشته و خونریزی‌های مرگبار می‌کرد. دنیا روی سر تزار خراب شده بود و مونده بود به کدوم بدبختی فکر کنه.تو همین وضعیت بهشون خبر می‌رسه که یه راهبی اومده تو شهر که یه کم عجیب غریبه و مریض شفا میده. اسمش چی بود؟ پدر گریگوری. اما بین مردم و آدمایی که می‌شناختنش، به یه اسم دیگه هم معروف بود. بهش میگفتن آدم فاسد که به روسی می‌شد راستپوتین. دلیلشم این بود که این پدر گریگوری مذکور از هیچ کثافت‌کاری‌ای فروگذار نمی‌کرد. آدم عجیبی بود واقعا. رسما روزا مریض شفا می‌داد. شبا پارتی می‌کرد. البته که مسلما مریض شفا دادنش واقعی نبوده. کلکی شعبده‌ای چیزی همیشه تو کارش بود.تزار که اوضاع بیماری پسرش خیلی خراب بود، آدم می‌فرسته که این پدر گریگوری رو بیارن که ببینن آیا اون می‌تونه کار بکنه یانه؟ ناگفته نمونه که این جناب تزار نیکلای رومانف و خاندان سلطنتی هم کلا بسیار بسیار مذهبی بودند و بسیار بسیار هم خرافاتی. خلاصه راسپوتین میاد و اولین کاری که می‌کنه اینه که میگه هر دارویی که تا الان به بچه می‌دادن رو قطع کنن. بعدشم یه سری ورد زمزمه می‌کنه و میگه حله.بعد از یه مدت کم کم حال بچه شروع می‌کنه بهترشدن. این میشه که خاندان سلطنتی به شفا دهنده بودن راسپوتین و مقدس بودنش ایمان میارن و راسپوتین میشه یار گرمابه و گلستان تزار و خانوادش. عزیز روسیه میشه رسما. یه ایده‌ای که الان وجود داره، اینه که اون زمان احتمالا دکترا به بچۀ هموفیلی داره تزار آسپیرین می‌دادن که عملا سم واسه کسی که هموفیلی داره. بدترش می‌کنه خیلی.بعد راسپوتین که گفته داروها رو قطع کنید، آسپیرین دیگه ندادن به بچه، در نتیجه حالش بهتر شده. شفا دادنی این وسط صورت نگرفته. ولی خب الان ما اینا رو می‌دونیم. اون زمان پدر گریگوری راهب مقدس شفابخش بود.در طول چند سال راسپوتین جوری خودش تو دل خانواده‌ی سلطنتی جا کرد که دیگه هرچی می‌گفت می‌کردن. تزار و خانواده‌اشم که به مقدس بودن راستپوتین اعتقاد داشتن، نه نمی‌گفتن به هیچ حرفش. عملا تزار شده بود عروسک خیمه شب بازی راستپوتین.این وسط یه سری از شاهزاده‌ها و اشراف زاده‌های روسیه، شدیدا از این وضعیت عصبانی‌بودن. می‌گفتن این مرتیکه داره به قه‌قرا می‌بره مملکت ما رو. هر چی میگه تزار گوش میده. روز به روزم وضعیت داره بدتر میشه. حالا این وسط، روسیه وارد جنگ جهانی اول شد. دیگه این شاهزاده‌ها رو کارد می‌زدی خونشون در نمیومد. روسیه نه پولش و داشت که بجنگه، نه نیروشو، نه توان سیاسیشو. اگرم بعدا تونست جنگ جهانی اولو ببره فقط به لطف اتحادش با انگلیس و فرانسه بود.تو همون سال‌های آخرای جنگ، مشکل شاهزاده‌ها با راسپوتین انقدر زیاد و زیاد شد که سال 1916 تصمیم گرفتند که کلکشو بکنن. ترورش یه ماجرای عجیب غریبی داره. اینا هر کار می‌کردن راست بودی نمی‌مرده. سم دادن بهش نمرد. تیر زدن بهش نمرد. با چوب زدنش نمرد. آخرم بعد از اینکه هر چی از دستشون براومد به سرس آوردن، جنازشو انداختن تو آب. منتهی میگن همچنان تو آب که بوده تکون می‌خورده. فعل سگ جون بودن رو صرف کرده بود رسما.خلاصه اینکه کلک راستپوتین رو می‌کنن این اشراف‌زاده‌ها. حالا بین این اشراف زاده‌ها و شاهزاده‌های روسی، یکی بود به اسم دیمیتری پاولوویچ. این آقای دیمیتری پلولویچ، پسرخالۀ تزار بود. بعد از ماجرای قتل راسپوتین هم دادگاهیش کردن و به جرم قتل راسپوتین تبعید شد و رفت فرانسه. اما این تبعید عملا باعث نجات جونش شد.چون 1 سال بعد از این جریان، انقلاب اکتبر روسیه اتفاق افتاد و روسیه شد شوروی و تک تک اشراف‌زاده‌ها و خاندان سلطنتی اعدام‌شدند. یه روز که این آقای دیمیتری داشت توی تبعیدگاهش فرانسه، واسه خودش می‌گشت، یه خانم موجهی رو دید. رفت جلو به سلام علیک کردن و چقدر قیافت آشناست و شما رشتتون چی بوده و از این پیکاپ لاینای دست چندم.خلاصه اینکه بعد از یکم زبون ریخت و بگو بخند کردن، یه آشنایی شکل گرفت بینشون و بعد از یه مدت هم وارد یک رابطۀ عاشقانه‌ای شدن باهمدیگه. حالا این خانم موجه کی بود؟ یه طراح لباس فرانسوی که چند سالی بود به نون و نوایی رسیده بود و مونده بود تو اینکه چطور وارد دنیای عطر بشه. سرکار خانم کوکو شنل.کوکو شنل یه طراح لباس و کلاه بود که تازه یه اسم و رسمی به هم زده بود و داشت خیلی معمولی تو کارش جلو می‌رفت. تو اون زمان برندای لباس و عطر جدا بودن. اینطوری نبود که برندای لباس عطر بدن بیرون مثل الان. برند عطر فقط برند عطر بود. برند لباس فقط برند لباس. همه چی تخصصی بود. حالا تو همین زمان، یک فرصت عالی درست شده بود برای بازار عطر فرانسه.تو جریان جنگ جهانی اول کلی سرباز آمریکایی اومده بودن تو فرانسه که متحدشان بود، مستقر شده بودن. تو زمان قصۀ ما جنگ تازه تمام شده بود و این سربازای آمریکایی می‌خواستند برگردن آمریکا و همشونم می‌خواستن که از عطرهای فرانسوی سوغات ببرن.این شد که یک بازار خیلی خیلی عظیمی درست شد برای عطرهای فرانسوی. تقاضا خیلی رفت بالا. همین زمان کوکوشنل برای اینکه بتونه از این فرصت به وجود اومده نهایت استفاده رو بکنه، تصمیم گرفت که عطر رو هم به محصولات برندش یعنی همون شنل اضافه کنه. چون حتی اگر نمی‌تونست عطرشو برسونه به این سربازها، اون همه عطری که از فرانسه می‌رفت آمریکا، توجه آمریکایی‌ها به اطراف فرانسوی جلب می‌کرد و تا چند سال آینده آمریکا می‌شد یه مشتری عالی برای عطرای فرانسوی.حالا چه مدل عطری می‌خواست بسازه شنل؟ ایدۀ شنل این بود که یک عطر کاملا مصنوعی تولید کنه. یه بوی کاملا غیرطبیعی. حرفش این بود که یک زن باید بوی یک زن بده. نه بوی یک سبد گل. توی بازاری که همۀ عطر بوهای طبیعی داشتن و مثلا بوی وانیل یا لیمو یا نعنا می‌دادن، ایدۀ شنل این بود که یه بویی خلق کنه که مخصوص خودش باشه و نماد بوی یک زن باشه. اما شنل عطار نبود.در نتیجه خودش به تنهایی نمی‌تونست عطری که می‌خواست رو خلق کنه. با کلی عطار مختلف حرف زد. توضیح داد چی می‌خواد. بعد کارشون. تست کرد. منتهی هیچ کدوم به دلش نمی‌شستن.همین موقع بود که با دیمیتری آشنا شد. یه روز که با هم رفته بودن توی سواحل جنوب فرانسه تعطیلات، کوکو به دیمیتری گفتش که آقا من واقعا گیر کردم. عطار درست حسابی گیر نمیاد. گیرم که میاد نمی‌تونه اون چیزی که من می‌خوامو بسازه.دیمیتری برگشت بهش گفت ببین من بهترین عطری که تا حالا بو کردم، مال یه برند روس بود. عطارشم جز دوستای خاندان سلطنتی بود. سلام علیک داشتیم باهاش. اگه تو جریان انقلاب اکتبر اعدام نشده باشه، شاید بشه گیرش آورد. اسمش ارنست بو بود. یه پرس و جویی بکن. ببین کسی خبر داره کجاست چیکار می‌کنه؟ شاید تو این دوستات کسی بشناسدش.این میشه که شنل میفته دنبال این آقای ارنست بو و دست بر قضا می‌بینه طرف تو فرانسه‌اس و اتفاقا داره روی عطرهای مصنوعی کار می‌کنه. ارنست بو دقیقا کسی بود که شنل لازمش داشت. این شد که شنل باهاش یه جلسه گذاشته و توضیح داد که دنبال چه چیزیه.ارنست بو هم شروع کرد کار کردن روی عطری که توش عناصر طبیعی رو داشته باشه. بوی لیمو و یاس و رز و این حرفا رو داشته باشه، منتهی عناصر شیمیایی غیر طبیعی هم داشته باشه. یه بویی که در عین خوب بودن، دست‌ساز و مصنوعی باشه. بویی که برای توصیفش فقط باید اسم اون عطرو بیارن. نه این‌که بگم بوی فلان گلو میده. این شد که ارنست بو مشغول شد و بعد از چند ماه چندتا نمونۀ مختلف حاضرکرد.نمونه‌ها شماره گذاری شده بودن. شنلم دونه دونه تستشون کرده و از نمونۀ شماره 5 خوشش اومد. با خودش گفت این نمونۀ شماره پنجه. این عطرم می‌خوام تو پنجم ماه می که پنجمین ماه ساله بدم بیرون. پس ما بیایم اسم این بذاریم شماره 5 که کلا خوش یمن باشه و این شد که عطر افسانه‌ای شنل نامبر فایو، متولد شد.چرا افسانه‌ای؟ از چند جنبه. اولا که نام فایو اولین عطری بود که یه برند لباس به شکل جدی تولیدش می‌کرد و شروع جریان عطرسازی برندهای لباس که امروز خیلی رایجه به حساب میاد. شنل نامبر فایو شروع یکی شدن برندهای لباس و عطر بود. این از مورد اول.مورد دوم چی بود؟ همون ویژگی خود عطره. شنل نامبر فایو بوی یک ماده رو نمی‌داد که بگی آره بوی فلان چیزو میده یا بوی فلان چیز و فلان چیز با هم میده. بوی خودشو می‌داد. یه بوی مصنوعی که کاملا تو آزمایشگاه ساخته شده بود و می‌شد براش کاراکتر تعریف کرد.ذهن ما برای بو کاراکتر قائل میشه. ما خیلی چیزا رو به بوشون می‌شناسیم. پس اگه یه بوی خاص که قبلنم حسش نکردیم و دست ساز باشه، بخوره به دماغمون و براش یه کاراکتری تعریف شده باشه، برای اون بوهم کاراکتر رو در نظر می‌گیریم.در نتیجه وقتی شنل می‌گفت نامبر فایو بوی یک زنه. چون ما بوی نامبر فایو و هیچ جای دیگه نشنیده بودیم و نمی‌تونستیم ترکیبش و به یه بوی خاص ربط بدیم، حرف شنل رو می‌پذیرفتیم و اون تصویری که بوی زن همچین بوییه رو می‌پذیرفتیم.امروز تقریبا خیلی از عطرهایی که تولید می‌شن همین سیستمو دارن. کاراکتر دارند. اصطلاحا غیرطبیعی بوشون. در کل بویی دارن که می‌تونیم براش شخصیت قائل بشیم. مثال می‌زنم. دیور ساواژیا یا کرینیتویی بوی یه مرد شیو کرده و تر و تمیز تازه از حموم درآمدۀ شیک و پیک و میده. یه استایل بیزنس من‌طوری یه ذره فرمال اون تیپی.در مقابل جان بارباتوس دارکبل، بوی یه مرد بعد از توری که کاپشن چرم می‌پوشه و بوت یغور پاشه و موتور هارلی دیویدسونه رو میده یا مثلا ژامپو گوتی ترامیل رسما بوی یه پسر 25 و6 ساله‌ای رو میده که صبح تا شب داره پارتی می‌کنه.تو عطرهای زنونه هم مثلا شنل کوکامادمازل، بوی یک زن شیک و پیک و منظم مرتبی رو میده که توی یک آفیسی کار می‌کنه و میزش همیشه مرتبه و به خودش و کارش اهمیت میده. از اونور دولچه گابانا پتریسی دختر تینیجر برون‌گرا و خوش مشربی رو میده که توی اتاقش همه چی صورتیه. یه همچین تیپ شخصیتی.می‌بینید هر کدوم از این عطرها یه تیپ شخصیتی دارن. اینطوری نیستش که بگیم صرفا بوی فلان چیزو میده. بوش که می‌کنی یاد یه شخصیت میفتی. یاد یه کاراکتر میفتی. میگی فلانی باید همچین بویی داشته‌باشه. شنل نامبر فایو شروع کنندۀ این جریان بود. حالا بوی خود شنل نامبرفایو چطوری بود؟ ترکیبی از بوی یاس، وانیل، چوب صندل رز و یه سری ترکیب آلدئیدی.در اصل هم همین ترکیبات آلدئیدی بود که متفاوتش می‌کرد. اون کاراکتری که بحثش بودو بهش می‌داد. ترکیبات آلدئدی چی هست حالا؟ آلدئیدها یه سری ترکیبات آلی شیمیایین که کاربردهای مختلفی دارند و توی عطر کارشون اینه که یه بوی خاصی به ترکیب عطر اضافه کنن.به طور کلی یه بوی صابونی، لیمویی، گلی میدن به عطر. حالا بر اساس ترکیب اون آلدئیده و نوع سنتزش این بو به یه سمت میل می‌کنه دیگه. توی یه ترکیب بیشتر صابونیه. تو یه ترکیب بیشتر لیموییه. تو یکی بیشتر لیمویی گلیه و به همین منوال.شنل نامبرفایوم یک ترکیب آلدئیدی توش داشت که بوی صابونی می‌داد به عطر. این عطر شنل نامبرفایو، جدا از کاراکتر خاصی که داشت، توی زمان مناسبی هم اومد به بازار.دهۀ 20 میلادیه و جنبش‌های زنان در حال ثمره دادنه. زنان جامعۀ غربی دارن دنبال حقوقشون میرن. خیلی از زنای آمریکایی و اروپایی شروع کردن کار کردن. شخصیت مستقل پیدا کردن. بعد از چندین قرن به زمانی رسیدیم که تیپ شخصیتی زنان صرفا توی خانه‌داری و بچه‌داری تعریف نمیشه. زنان دارن شخصیت اجتماعی مستقل پیدا می‌کنن. یه صدایی برای حرف زدن پیدا می‌کنند. این شخصیت زن مدرن مستقل در حال شکل گرفتنه که عطری میاد به بازار که شعارش بوی واقعی یک زنه.خواسته ناخواسته شنل نامبرفایو میشه عطر این تیپ شخصیتی جدید. میشه عطر زن مستقل. این میشه که با بال و پر گرفتن این تیپ شخصیتی، شنل نامبرفایوم تبدیل به یک نماد میشه و کل بازار دهۀ 20 بدون هیچ تبلیغی دست خودش می‌گیره. بعد از عرضۀ شنل نامبر فایو، باقی صنعت پوشاک هم دنباله روی شنل میشن و کم کم باقی برندهای لباسم شروع می‌کنن عطر تولیدکردن.اما رکود بزرگ جهانی و بعدشم جنگ جهانی دوم، کارو واسۀ برندهای مختلف سخت می‌کنه و راکد می‌مونه صنعت عطر. وضعیت به همین منوال پیش میره تا می‌رسیم به دهۀ 50 میلادی. دهۀ 50، شروع دوران طلایی رویای آمریکاییه. جنگ سرد در جریانه. نگاه دنیا برای تفریح و سرگرمی و فشن و همه چی به آمریکاست. هالیوود داره می‌تازونه. راک اندرول و الویس تو اوجن. پول در میاد و زندگی رو به رواله. آدما تو این دوره جوری خوش تیپن که واقعا می‌خوای بشینی فقط نگاشون کنی. با این اوصاف مصرف عطر آمریکا هم زیاد میشه و دنیایی که نگاهش به آمریکاست هم عطرباز میشه.تو همین دهۀ 50 برندهای مختلف شروع می‌کنن به شکل جدی و گسترده عطرهای ای‌دی‌تی میدن به بازار که چون غلظتش از ای دی پی کمتر بود، قیمت مناسب‌تری داشت و قابل خریدتر بود واسه همه.همین زمان، یعنی دهۀ ،50 اوج صنعت تبلیغاته. شرکت‌های بزرگ تبلیغاتی مدیسون نبینی نیویورک که توی قسمت تنباکو راجبشون گفتیم، دارن دنیای تبلیغات با کمپین‌های بزرگشون می‌چرخونن. برندهای عطرم تو همین جریان به شکل جدی وارد دنیای تبلیغات میشن و تبلیغات جدی عطرم شروع میشه. یه جورایی پایۀ سازمانی و تجاری صنعت عطر مدرن تو دهۀ 50 گذاشته میشه و بعدش دیگه هر چی شد، روی همون پایه رفت جلو.از دهۀ 50 به اینور صنعت عطر پیشرفت‌های مختلفی کرده. عطرا با کیفیت‌تر شدن. برندها زیادتر شدن. در دسترس‌تر شدن. مدرن و مدرن‌تر شده دنیای عطر. امروز دیگه بوی مشکو از آهو نمی‌گیرن. بوی عنبر رو از نهنگ عنبر نمی‌گیرن. بوی چرم و از گاو بوفالو نمی‌گیرن. همۀ اینا تو آزمایشگاه ساخته میشه بوشون. توی صنعت عطر امروز هم حیوونا کمتر کشته میشن و هم تولید بیشتر و ارزان‌تر میشه.دنیای امروز ما دنیای خیلی خوشبوییه و واسه‌ی این بوی خوش دنیای امروز، همچنین مسیر طولانی طی شده. داستان عطر اینجا تموم میشه. ممنون از اینکه شنوندۀ چیزکست هستید. منتظر قسمت بعدی با یه چیز دیگه باشید.بقیه قسمت‌های پادکست چیزکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/سی-و-دو---جادوی-رایحه-|-تاریخ-عطر-id3627404-id493358273?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%B3%DB%8C%20%D9%88%20%D8%AF%D9%88%20-%20%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%20%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AD%D9%87%20%7C%20%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%20%D8%B9%D8%B7%D8%B1-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست چیزکست</category>
                <author>پادکست چیزکست</author>
                <pubDate>Sun, 09 Oct 2022 14:30:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ۳۱ چیزکست- تاریخ توتون و تنباکو</title>
                <link>https://virgool.io/chizcast/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%AA%D9%88%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%86%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D9%88-yjjrma1cgpat</link>
                <description>همۀ ما از ضررهای دخانیات شنیدیم. می‌دونیم که سرطان‌زاست؛ اما اگه بهتون بگم که 50 سال پیش یه سیگاری اختراع شد که ضرر نداشت و باعث سرطان نمی‌شد چی؟ سیگاری که با وجود ضرر نداشتنش هیچ فرقی با سیگار معمولی نداشت و مصرف‌کننده متوجه فرقش با بقیۀ سیگار نمی‌شد و همین سیگار بی‌ضرر درست زمانی که حاضر و آماده بود که بیاد تو مغازه‌ها، جوری از صفحه روزگار محو شد که تا همین الان هیچ اثری ازش پیدا نشده.سلام به قسمت 31 چیز کست خوش‌اومدید. تو این پادکست من ارشیا عطاری برای شما از تاریخ چیزها میگم. چیزایی که زمانی استفاده نمی‌کردیم. امروز استفاده می‌کنیم و شاید در آینده هم ازشون استفاده بکنیم.تو این قسمت می‌خوایم تاریخ توتون و تنباکو رو تعریف کنیم. صنعت تنباکو یکی از پول‌سازترین صنعت‌های جهانه که یک امپراطوری عجیب و غریبی هم ساخته. همین تنباکو در طول تاریخ کلی آدم بدبخت کرده. کلی آدم پولدار کرده. مستقیم و غیرمستقیم کلی آدم کشته و تا دلتون بخواد هم باعث جنگ شده.تاریخ توتون و تنباکو همه چی توش پیدا میشه. از دنیای جادویی آمریکای لاتین بگیر تا مهم‌ترین کمپین‌های تبلیغاتی قرن 20. تنباکو محصولی که اگه نبود، شاید اصلا کشوری به اسم ایالات متحده‌ی آمریکا وجود نداشت. تنباکو تو دنیای تبلیغات نقش داشته تو گسترش برده‌داری نقش داشته و انقلاب کوبا و جنگ سرد نقش داشته.تو همین ایران خودمون هم یکی از مهم‌ترین اتفاقات تاریخ معاصر، جنبش تحریم تنباکو زمان ناصرالدین شاه بود که خب جدا از تاثیرات خودش جزو عوامل تاثیرگذار انقلاب مشروطه هم بود که یه جورایی کل تاریخ معاصر ما بهش وابسته‌اس. تو این قسمت قراره که مفصل بیایم همه‌ی این اتفاقات مهمو تعریف کنیم.همین اول کارم یه نکتۀ خیلی مهم بگم. خیلیا فکر می‌کنن که توتون توی سیگار و سیگار برگ و پیپ و اینا استفاده میشه و تنباکو توی قلیون. منتهی این یه تصور اشتباهه. جفت اینا یه چیزن. در اصل تنباکو که اسم کاملش نیکوتیاناتاباکومه یه نوع گیاهه که به خودی خود توی اینایی که گفتیم استفاده نمیشه. برگ خشک شده‌ی تنباکو رو بهش میگن توتون که این تو همه‌ی اینا از سیگار گرفته تا قلیون استفاده میشه. اما مثلا توی سیگار با یه سری مواد شیمیایی دیگه قاطی میشه.تو سیگار برگ و پیپ خالصتره. تو قلیون با شیوه‌ها و اسانس‌های مختلف و اینا قاطی میشه. منتهی ته تهش همه‌ی اینا توشون توتونه نه تنباکو. پس همین اول ما با هم طی کنیم اینو که از اینجا به بعد ما هر جا گفتیم تنباکو منظورمون گیاهش که تو همه چی استفاده میشه و منظورمون صرفا اونی که تو قلیون استفاده میشه نیست.یه چیز دیگه هم اضافه کنم .هم من می‌دونم هم شما می‌دونید که خب دخانیات از هر نوعش به شدت برای سلامتی مضره و قطعا بار اولی نیست که می‌شنوید اعتیاد داره و باعث سرطان میشه. تو این اپیزود کم و بیش به این قضیه اشاره می‌کنیم. منتهی دیگه نمی‌خوام کلاس اخلاق برگزار کنیم واستون. اگر که مصرف‌کننده‌ی دخانیات هستید؛ مسلما جنسو می‌شناسید و می‌دونید داره چه پدری از بدنتون درمیاره.اگرم که مثل من مصرف‌کننده دخانیات نیستید که خب ضررش می‌دونید که نیستید دیگه. بچه که نیستی بخوام بهتون بگم چیکار بکنید. چیکار نکنید. آها اگر بچه هستید گوش ندین این اپیزودو. یا اینکه با نظارت والدین تون گوش بدید؛ چون ممکنه یه تاثیرات بدی واستون داشته باشه.امروز دوشنبه 23 اسفند که این قسمت منتشر میشه، تولد دو سالگی چیزکسته. آخر این قسمت یه مقدار درباره‌ی این موضوع صحبت می‌کنم. اگه دوست داشتید تا آخر اپیزود صبر کنید و اونجا صحبتامو بشنوید.فعلا فقط یه دونه دمتون گرم از من داشته باشید که آخر قسمت قشنگ سر فرصت برسم خدمتتون. من ارشیا عطاری هستم. تدوین این قسمت رو طنین خاکسار انجام داده و موسیقی تیتراژ هم کار مودی موسویه. بریم سراغ اولین ایستگاه تاریخ تنباکو، آمریکای لاتین 6 هزار سال قبل از میلاد.حدودا 8 هزار سال پیش، گیاه تنباکو توی جنوب آمریکای شمالی و آمریکای مرکزی به شکل طبیعی شروع به رشد کرد. یه 5 هزار سالی بی مزاحمت به زندگیش ادامه داد تا اینکه کم‌کم مردم بومی این مناطق شروع کردن چیدن و مصرف کردنش. این منطقۀ جنوب آمریکای شمالی و کل آمریکای مرکزی، میشه یک بخش‌هایی از مکزیک و گواتمالا و السالوادور و اینا. به این مناطق کلا میگن مزوآمریکا یا آمریکای میانه.حالا مردم بومی این آمریکای میانه کیا بودن؟ سرخ‌پوستا. سرخ‌پوست‌های آمریکایی میانه از حدود 1000 سال قبل از میلاد شروع کردن مصرف تنباکو و انواع و اقسام روش‌ها و با انواع و اقسام هدف‌ها. اول صرفا می‌جوییدنش. بعد کم کم به فکرشون رسید که از آتیش که خب خیلی مقدس بود براشون کمک بگیرن.این شد که برگ‌های تنباکو رو می‌ریختن تو آتیش و دودش می‌کشیدن تو. بعدشم یه سری ابزار و وسیله واسه‌ی مصرف تنباکو درست کردن که رایج‌ترینش چپقای چوبی بود که برگای خشک تنباکو می‌ریختن سرش و آتیشش می‌زدن و می‌کشیدن. اما این چپق‌ها یکم فرم با کلاس و رسمی داشت. اکثرا تو مراسم‌ها ازشون استفاده می‌شد.متد اصلی سرخ‌پوست‌ها برای مصرف تنباکو این بود که یک برگ تنباکوی با کیفیت و پهن می‌کردن. بعد برگای خشک و خرد شده‌ی تنباکو که همون توتون باشه رو می‌ریختن توش. بعد می‌پیچیدنش و سرش آتیش می‌زدن و می‌کشیدن. عین همین سیگار برگ امروزی. این روش دم دست‌تر بود. هم احتیاجی به وسیله و این داستانا نداشت. واسه همین از همه قدیمی‌تر و رایج‌تر بود.کم کم این عادت مصرف تنباکو، از آمریکای میانه رسید به باقی قبیله‌های سرخ‌پوست که توی آمریکای شمالی و جنوبی بودن. حالا این سرخ‌پوست‌ها واسه چی تنباکو مصرف می‌کردن؟ اولش که خب کنجکاوی بود و یک فرم تفریحی داشت.منتهی بعد از یه مدت کم کم فهمیدن که یه کاربردهای پزشکی هم داره این برگ‌ها. میشه ازشون به عنوان مسکن استفاده کرد. کسی اگه دندونش درد می‌کرد، سرش درد می‌کرد یا مثلا زخمی چیزی داشت، میومد یا برگ تنباکو رو می‌جویید یا اینکه توی فرمت سیگار برگ دودش می‌کشید.یه کم که گذشت به خاطر این خاصیت درمانی که داشت واسه سرخ‌پوست‌ها مقدس شد و تو مراسم‌های مذهبی و فرهنگی و ایناشون چپق کشیدن اضافه شد. اعتقاد داشتن اون دودی که از کشیدن چپق و سیگار به آسمون میره دعاهای آدما رو به خدایان می‌رسونه.جدای از این یه حالت رسمیت‌بخشی هم داشت. اگه قرار بود تعهدی داده بشه یا مثلا قراردادی، عهدنامه‌ای چیزی منعقد بشه، واسه رسمیت دادن به دو طرف باید چپق می‌کشیدن. حکم مهر محضر داشت واسشون. بعد خب نیکوتین وابستگی هم میاره دیگه. این شد که مردم این مناطق دیگه اگه می‌خواستن نمی‌تونستن تنباکو جدا کنن از زندگیشون. تقریبا سناریو واسمون آشناست دیگه. عین همین ویژگی‌ها کوکایین داشت و قسمت 4 تعریفش کردیم.تنباکو هم مثل کوکا یکی از بخش‌های اصلی زندگی مردم بومی آمریکا بود. تو غم و شادی و بیماری و سلامتی و مراسم و هرجایی که بگی مصرفش می‌کردن. این وضعیت تا قرن 16 میلادی یعنی یه 2000 سالی به قوت خودش باقی موند.تو این 2000 سال حکومت‌های مختلف با تمدن‌های مختلف اومدن و رفتن. توی قرن شونزده حکومت‌های اصلی آمریکا امپراطوری آزتک تو آمریکای مرکزی و امپراتوری اینکا، توی آمریکای جنوبی بودن. حالا بیشتر بحث ما روی آزتک‌هاست؛ چون اصل تنباکو دست اینا بود.آزتک‌ها سیستم و فرهنگ خاص خودشون داشتن .از اصرارشون به استفاده نکردن از چرخ تو وسط قرن 15 بگیر تا قربانی کردن انسان به شکل منظم، واسه خدایانشون. البته که فقط ایناش تو ذهنتون بلد نشه. اینا ویژگی فرهنگی خوبم کم نداشتن. تمدن داشتن. معماری و هنر داشتن. فرهنگ احترام به طبیعت داشتن. مثل هر فرهنگ و تمدن دیگه‌ای خشک و تر قاطی بود دیگه.تو راس قدرت آزتک‌ها امپراتور بود و بعد از امپراتور، قدرت بین خانواده‌های اشرافی تقسیم می‌شد. یه طبقه‌ی روحانیونم داشتن که اینا کارشون این بود که صبح تا شب دعا کنن که خدای بزرگشون ویتیلا پولی عذاب نکنه بزنه کاسه کوزه حکومت بریزه بهم. اون قربانی کردن انسان هم یه بخشی از همین قضیه بود. بعد اینجوری نبود که برن تو جنگل شکار انسان و این حرفا. سلسله مراتب اداری داشت. حساب کتاب داشت.معمولا اینا اسیرایی که از باقی قبایل می‌گرفتنو قربانی می‌کردن و حتی بعضی وقتا واسه اینکه قربانی نداشتن حمله می‌کردند به باقی قبایل که 4 نفر بگیرن که بعدا بتونن قربانی کنن. منصفانه نگاه کنیم همچین فرقی با اروپای اون دوره نداشتن. اشراف‌زاده‌ها تو راس حکومت بودن. روحانیون قدرت داشتن. آدما رو به دلایل مذهبی اعدام می‌کردن که خشم خدا دامشونو نگیره. مدام به اینور اونور حمله می‌کردن. اون تصوری که ما از سرخ‌پوستان داریم که آره اینا بدوی بودن و تمدن نداشتن اینا کلا اشتباهه. عین اروپایی‌ها بودن. فقط جای این که به دلایل مذهبی اعدام کنند آدما رو اسمشو می‌ذاشتن قربانی‌کردن.این مردم بومی آمریکا، چندین قرن بود که به خاطر اینکه از اروپا و آسیا دور بودن، ارتباطی با باقی ملت‌ها نداشتن یه سرزمین ایزوله داشتن. چندین قرن بود که خودشون تو دنیای خودشون با آدمای شبیه خودشون تنباکو دود می‌کردن و نه اینا از دنیای بیرون خبر داشتن، نه دنیای بیرون از اینا خبرداشت.تا این که اواسط قرن 15 یه اتفاقی تو اروپا افتاد که سرنوشت سرخ‌پوست‌ها و تمام مردم دنیا رو تغییر داد. چه اتفاقی؟ سقوط کنستانتینوپول.سال 1453 شهر کنستانتینوپل، پایتخت امپراتوری روم شرقی یا همون بیزانس سقوط کرد و یک قدرت جدید به وجود اومد. امپراطوری عثمانی قدرت بیزانس از دست مسیحیان در اومده بود و یک امپراطوری مسلمون سر از خاک درآورده‌بود.عثمانی در عرض چند سال قدرتشون چندین و چند برابر شد و اواخر قرن 15 که رسیدیم نه تنها کلی از سرزمین‌های اروپا را تصرف کرده بودن؛ بلکه مسیرهای آبی اروپا و بندرهای مهم هم دستشون گرفته‌بودن. یعنی جدا از بحث قدرت و زمین و اینا، باعث شده بودند دولت‌های اروپایی نتونن از مسیرهای آبی عادیشون رد شن و تجارت کنن.این شده بود که قدرت‌های اروپایی، هم نگران قدرت گرفتن مسلمونا بودن، هم این که تسلطشون روی راه‌های آبی رو از دست داده بودند و تجارتشان به مشکل خورده بود. حالا یکی از همین کشورهای اروپایی که درگیر این مشکل بودن کجابود؟ پادشاهی اسپانیا.اسپانیا یه منطقه‌ای بود توی شبه جزیره‌ی ایبری. در طول تاریخ حکومت این منطقه همه جور تغییری به خودش دیده بود. تو قرن اول میلادی که امپراتوری روم واسه خودش بروبیایی داشت، اسپانیا هم جزیی از امپراتوری روم بود.بعدا که روم شرقی غربی شده و بعدشم روم غربی سقوط کرد؛ اسپانیا هم تیکه پاره شد. هر بخشیش دست یه عده بود و ماهی یه بار یه جنگی می‌شد که حکومت‌ها رو کلا عوض می‌کرد. بعد از یه مدت درگیری‌های اینطوری بین حکومت‌های کوچیک، تو قرن‌های 5 و 6 ویزیگوت‌ها اومدن و یک حکومت یکپارچه ساختن تو اسپانیا.تا ویزیگوتا اومدن مزۀ قدرت درست حسابی بچشن، اون ور دنیا مسلمونا قدرت گرفتن و خلفای اموی تا وسط اسپانیا رسوندن خودشونو. بعدشم که همونجوری که تو قسمت تاریخ کاغذ تعریف کردیم، عباسیان بر علیه امویان کودتا کردند و تنها شاهزاده‌ی اموی که تونست جون سالم به در ببره اومد سمت اسپانیا و اسپانیا کشید بالا و گفت اینجا مال منه. اسمشم گذاشت آندلوس.بعد از این جریان، کشمکش بین مسلمونا و قدرت‌های مسیحی و پایان اسپانیا تا چندین قرن ادامه پیدا کرد. تا این که تو قرن 13، دیگه جز یه بخش‌های خیلی کوچیک، هیچ حکومت مسلمونی تو اسپانیا باقی نموند.این همه مدت درگیری به اضافۀ اون جو قرون وسطایی که توی قرن 13 وجود داشت، باعث شده بود که مسیحی‌های کاتولیک اسپانیا کلا با مسلمونا مشکل داشته باشن و به خون همدیگه تشنه باشن. اون زمان تو شرق اسپانیا پادشاهی آراگون حکومت می‌کرد و تو غرب اسپانیا هم پادشاهی کاستیلو.اواخر قرن 15 یعنی یه 200 سال بعد پادشاه آراگون و ملکۀ کاستیلو با هم ازدواج کردن. با این ازدواج کاستیل و آراگون با هم ادغام شدند و پادشاهی اسپانیا را ساختن. این پادشاهی اسپانیا دقیقا همون زمانی به وجود اومد که عثمانی‌ها دردسر شده بودن واسه اروپاییا.تو همین گیر و دار که مسیرهای آبی دست عثمانی‌ها افتاده بود و قدرتشون داشت زیاد می‌شد، پادشاه و ملکه اسپانیا یه پیشنهادی گرفتن که نمی‌تونستن ردکنن. کریستف کلمب یک دریانورد ایتالیایی بود که چند سالی بود تو اروپا سرگردان بود و از این کشور به اون کشور می‌رفت تا یه حکومتی پیدا شه و هزینه‌ی سفرش به هند شرقی و بده.همین زمان که این داشت دنبال اسپانسر می‌گشت واسه سفرش، بیخ گوش اسپانیا پرتغالی‌ها شروع کرده بودن کشف سرزمین‌های جدید. پرتغالیا یک حکومت تاجر داشتن که وقتی هم که دیدن عثمانی‌ها اومدن مسیرهای آبی اروپا و بنادر و اینا رو دستشون گرفتن، تصمیم گرفتن اینام کشتی بفرستن جاهای دیگه‌ی دنیا تا اگه مسیر آبی دیگه‌ای هست بگیرن دست خودشون و نه تنها خودشون استفاده کنن بلکه از کسایی که رد میشن عوارض بگیرن.چند سالی بود که اینا هی آدم می‌فرستادن اینور اونور یه جای جدید کشف کنه. نتیجشم شده بود این که یه سری بندر و مسیر آبی و یه بخش‌هایی از آفریقا گرفته بودن و کلی برده و منابع و طلا کشیده بودن بالا. این کارای پرتغال، باعث شده بود که همسایه‌ی تازه تاسیسش که اسپانیا باشه، گوشاش تیز شه و منتظر یه فرصتی باشه که اونم یه نونی بزنه تو خونه باقی ملتا.این شد که وقتی کریستف کلمب اومد و پادشاه و ملکه اسپانیا رو پرزنت کرد، اونا دو دستی کلی کشتی پول دادن بهش که بره یه زمین بی‌صاحب پیدا کنه که اینا بگیرن دستشون. حالا این وسط کریستف کلمب حساب کتابش اشتباه از آب درومد. جای اینکه به هند شرقی که میشه اندونزی امروزی، رفت یه جایی نزدیک باهاماس.باهاماس کجاست؟ تو آمریکا. کریستف کلمب آدماش وقتی رسیدن آمریکا، دیدن که ظاهرا این زمین صاحب نداره دیگه. این شد که زانو زدن و پروردگار و برای این دستاوردش شکر کردن و زارت پرچم اسپانیا رو فرو کردن تو خاک. حالا وقتی این صحنه‌ها داشت اتفاق میفتاد، چند قدم اونورتر مردم بومی باهاماس داشتن از پشت درخت‌ها با تعجب این قوم یاجوج ماجوح رو نگاه می‌کردن و چون تا حالا هیچ کس مثل اینا ندیده بودن؛ فکر می‌کردن اینا خدایانن.مردم بومی باهاماس، تاینوها بودن. تاینوها مردم بومی کاراییب بودن که توی باهاماس و کوبا جاماییکا و مناطق اون دور و بر زندگی می‌کردن. بعد از یه مدت که اینا از پشت درخت‌ها اومدن بیرون و شروع کردن ارتباط گرفتن با مهمونای ناخواندشون، به نشانل صلح چند تا سبد، هدیه دادن به اسپانیاییا. که یکی از این سبدها چی بود؟ تنباکو.اون زمان نه خود کریستف کلمب نه هیچ کدوم از آدماش نفهمیدن این برگای خشک به چه دردی می‌خوره. واسه همین انداختنش دور و با بقیه‌ی هدیه‌ها که میوه و اینا بود، مشغول شدن. بعد دیدن خب زشته دیگه. اینا این همه کادو دادن ما هم یه چیزی باید بدیم بهشون. این شد که اسپانیاییا به تاینوها یه سری کلاه‌های قرمز و مهره و این چیزا دادن. این رد و بدل هدایا به نظر میومد که شروع یک همزیستی مسالمت آمیز باشه؛ ولی زهی خیال باطل.کریستوف کلمب مطمئن بود تو این سرزمین جدید طلا هست. حالا چه نشونه‌ای دیده بود و چی باعث شده بود این فکر بکنه؟ نمی‌دونیم. این شد که چند ماه بعد توی باهاماس موندن و دنبال طلا گشتن. بعدشم رفتن سمت سرزمین‌های اطراف، مثل کوبا و اسپانیولا و اونجا دنبال طلا گشتن؛ ولی خب نتیجه‌ی خاصی نگرفتن.بعد از یه مدت که گشت و گذارشون کردن و کلی غنیمت برداشتن که ببرن واسه‌ی پادشاه و ملکه، کم‌کم حاضر شدن و برگشتن اسپانیا. اینا که رسیدن اسپانیا دیگه خبر اینکه یه سرزمین جدید پیدا شده همه جا پخش شده بود. کریستف کلمب اومد پیش پادشاه و ملکه و گفت آقا هرچی بخوای تو این سرزمین جدید هست.اولا که خب زمینه می‌چسبونیم به خاک اسپانیا. بعدشم کلی منابع مختلف داره. پنبه داره. برده داره. از همه مهم‌تر آقا طلا داره. نقره داره. گنج پیدا کردیم رسما. اینا ر که گفت آب از لب و لچه پادشاه و ملکه راه افتاد. گفتن ایول آقا! یه برنامه بچینیم بریم بگیریم یه بخش‌هایی از اینا.اینا داشتن واسه گرفتن آمریکا برنامه‌ریزی می‌کردن که جان سوم، پادشاه پرتغال که همسایه‌ی اسپانیا بود، خبر بهش رسید و گفت به به؟ تنها تنها؟ ما هم هستیم. اصلا اون زمین‌هایی که این یارو کلمب پیدا کرده اول مال ما بود. ما باید بریم اینا رو بگیریم پادشاه اسپانیا هم گفت جان دوباره شروع کردیا. بابا بچه هم که بودیم تا ما یه خوراکی چیزی پیدا می‌کردیم میومدی خودت و قاطی می‌کردی. مال ماست دیگه اینجا. اذیت نکن. تو مگه رفتی آفریقا رو گرفتی ما چیزی گفتیم؟ اونم همه برده و منابع طبیعی کشیدی بالا صدا از ما دراومد؟ اذیت نکن دیگه. بذار این آمریکا مال ما باشه.پادشاه پرتغال گفت: نمیشه. ما هم می‌خوایم. اصن بذار برم پیش پدر الکساندر اون بگه کجا مال کی باشه.پدر الکساندر که می‌گفت، پاپ الکساندر6 بود. این شد که پادشاه اسپانیا و پرتقال، پاپ رو به عنوان داور آوردن که بگه کجا مال کی باشه. پاپ اومد یه خط از شمال تا جنوب وسط اقیانوس اطلس کشید. گفت هر چی سمت چپ مال پرتقال. هرچیم سمت راست مال اسپانیا. دقت کردی؟ دنیا رو به دو قسمت تقسیم کرد. گفت این ور دنیا مال تو. اون ور دنیا مال تو. بخش‌هایی که به پرتغال رسید می‌شد آفریقا و برزیل. باقی قاره‌ی آمریکا که هنوز ناشناخته بود و باقی زمینشو کشف نکرده بودن، شد مال اسپانیا.خلاصۀ مطلب اینکه پاپ گفت اینا مال تو. اونام مال تو. برین پیدا کنید بگیریدشون ببینم چیکار می‌کنید دیگه. یه قراردادی هم این وسط امضا شد به اسم پیمان تردسیلاس. در نتیجه‌ی این پیمان تردسیلاس که خود پاپ تنظیم کرده بود، پادشاهی اسپانیا و پرتغال که دیگه اجازه‌ی نماینده‌ی خدا رو هم داشتند، عزمشون رو جزم کردند که برن این زمینای ناشناخته که دیگه حقشون بود و پیدا کنن و بچسبونن به قلمرو خودشون و این شد که یک دوره‌ی مهم تاریخی به اسم عصر اکتشاف شروع شد.یکی از نتایج این پیمان تردسیلاس این بود که پرتقال تونست بیاد آفریقا و برزیل و بگیره و قهوه رو برسونه به دنیای شرق و غرب. هنوزم که هنوزه اصل قهوه‌ی با کیفیت از همین کشورهایی میاد که پرتقال بعدا رفت سراغشون.تقریبا بعد از اینکه پیمان تردسیلاس امضا شد، اسپانیا و پرتغال کارشون و شروع کردن. یه سری شوالیه‌ی مخصوص، مامور اصلی این شدند که برن سرزمین‌های جدید کشف کنن و بعد تصرفشون کنن. اسم این شوالیه‌ها، تصرف کننده یا غلبه کننده یا یه همچین چیزی بود که به اسپانیایی میشه کنکیستادور.کنکیستادورها از همون اواخر قرن 15 شروع کردن گرفتن سرزمین‌های مختلف این قاره‌ی جدید. اول یه سری جزیره‌ی کوچیک اطراف کاراییبو گرفتن. بعدشم کل هیسپانیولا را تصرف کردن. اسپانیا شروع کرده بود قلمروش بزرگ و بزرگتر کردن. تقریبا از اینجا به بعد بود که پادشاهی اسپانیا رسما تبدیل شد به امپراطوری اسپانیا. چون دیگه صرفا سرزمین خودشون نبود یه سری مستعمره هم داشتن که چسبیده بود به خاک خودشون.سال 1511 یکی از این کنکیستادورهای که برای حاکم اسپانیایی هیسپانیولا کار می‌کرد، یه لشکر جمع کرد و تونست کوبا رو بگیره. بعد از فتح کوبا این بابا شد حاکم کوبا و واسه خودش بروبیایی راه انداخت.یه چند سالی به همین منوال گذشت. اسپانیا کوبا و هیسپانیولا رو دست خودش داشت و داشت بهشون حکمرانی می‌کرد. اما خیلی راضی نبودن از این وضعیت. اسپانیا از همون اول که کنکیستادور و فرستاده بود، دنبال سه تا چیز اصلی بود. طلا، افتخار و خدا. طلا که خب معلومه. افتخارم از سرزمین‌های جدید و سلطه به مردم دنیای جدید به دست میومد.منظور از خدا هم مسیحی کردن مردم بومی آمریکا بود. یه جورایی اینا هر کدوم واسه‌ی راضی کردن یه قشر بود. طلا واسه‌ی راضی کردن اشراف و خاندان سلطنتی. افتخار واسه راضی کردن شوالیه‌ها و کنکیستادورها. خدا هم واسه‌ی راضی کردن کشیش‌ها و رسمیت بخشیدن به این لشکرکشی‌ها.این وسط تنها چیزی که گیر امپراطوری اسپانیا نیومده بود، طلا بود. که اصلی‌ترین چیزی بود که دنبالش بودن. یه جورایی کلی هزینه کرده بودن و دردسر کشیده بودن و تهش هیچی گیرشون نیمده‌بود. یه کاری کرده بودن و خودشونم توش مونده بودن.خلاصه که این چند تا سرزمین جدید فقط بار اضافی داشت واسه امپراطوری اسپانیا. وسط این هری ویری و نارضایتی بود که دست راست این حاکم کوبا یه سپاه و ارتش جمع کرد و رفت که از زیر سنگ هم که شده طلا پیداکنه. اسم این فرمانده کورتز بود.کورتز یک لشکر از نظامیان و برده‌های کوبایی و اسب و سگ‌های جنگی جمع کرده و سوار کشتی کرد و راه افتاد به سمت باقی زمین‌های دنیای جدید. اول رفت سمت سرزمین‌هایی که دست مایا‌ها بود. اونجا یه مقدار جنگید و یه مقدار غنیمت گیرش اومد. اما یه چیز مهمی که توی سرزمین مایاها پیدا کرد، مترجم بود.چندتا مترجم که زبان اسپانیایی و زبان مردم بومی اونجاها رو بلد بودن، به تیم کورتز اضافه‌شدن. یه سریاشون اسیر گرفته بود. یه سریاشون قانع کرده بود. یه سریاشون کشیش‌هایی بودن که چند سالی بود اونجا بودن و اومده بودن که مردم بومی و مسیحی کنن. خلاصه که از چند دسته‌ی مختلف یه تیم مترجم جمع کرد.این مترجم خیلی چیز مهمی بود. باقی کنکیستادورها مترجم نداشتن همراهشون. واسه همین خیلیم نتونسته بودن پیشروی کنند. چون ارتباطی با مردم بومی نمی‌تونستن بگیرن. کورتز بعد از اینکه مترجماشو هم هم پیدا کرد، راه افتاد به سمت قلمرو آزتک‌ها.یه خبرهای ضد و نقیضی بهش رسیده بود که این سرزمین آزتک‌ها پر از طلاس. اینا با کشتی هاشون تو خلیج مکزیک رفتن رفتن تا به اولین بندری که مال آزتک‌ها بود رسیدن و وارد قلمروی آزتک‌ها شدن. بعد از یه مدت که از اقامت اینا گذشت، امپراتور آزتک که خبر به گوش رسیده بود، یه سری نماینده فرستاد که هم به اینا خوش آمد بگن، هم یه سر و گوشی آب بدن و ببینن این آدما کیان که اومدن.کورتز هم که مترجم داشت تونست درست حسابی با اینا ارتباط برقرار کنه و اطلاعات بگیره ازشون. این نماینده‌ها به نشانه حسن نیت یه مقدار هدیه هم واسه‌ی کورتز آوردن. که بین این هدیه‌ها چی بود؟ مجسمه‌های طلا. چشم کورتز هم که به طلاها افتاد با خودش گفت به‌به پس تیرمون خطا نرفته. خوب جایی اومدیم. ولی واسه اینکه مطمئن بشه گفت یه سوالی هم از این نماینده‌ها بکنم. این شد که یکی از خطرناک‌ترین و مهم‌ترین سوالات تاریخ پرسیده‌شد.امپراطورتون خیلی طلا داره؟ و خب پاسخشم مشخص بود. بله. مشکل این وسط این بود که شاید امپراتور به هر دلیلی طلای زیادی داشت؛ ولی قلمرو یا آزتک اونقدری طلا توش پیدا نمی‌شد. اما کورتز جواب اینا رو به این منظور گرفت که این سرزمین معدن طلاست.این شد که شروع کرد به نقشه کشیدن واسه‌ی گرفتن طلا و زمین. این وسط یه سری از حاکمان محلی اومدن پیش کورتز و گفتن که آقا ما به شدت از این امپراتور ناراضیم. پدر ما رو درآورده. مالیات زیاد می‌گیره ازمون. اذیت می‌کنه. قدرت باقی اقوام کم کرده. همه ناراضیان از دستش. شما اگه برنامه داری بزنی کاسه کوزه این بریزی بهم ما و سران قبیله‌ها و اقوام مختلفی که با این امپراتور مشکل دارن همراهیت می‌کنیم.کورتز که این و شنید چشاش برق‌زد. تا به اون لحظه هدف کورتز این بود که بیاد و یه سری زمین بگیره و یک طلا جمع کنه و برگرده. ولی الان می‌دید که یک فرصت تکرار نشدنی جلوشه که بتونه کل یک امپراتوری را تصرف کنه. حالا از یه طرف دیگه کورتز یه مشکل دیگه هم داشت. این با اجازه‌ی حاکم کوبا لشکر نکشیده بود به اینجا. اصلا قبل از لشکرکشی حاکم کوبا این از سمتش خلع کرده بود. کل این جریان لشکرکشی کورتز غیرقانونی بود.امپراتوری اسپانیا مجرم می‌شناختش. این در بهترین حالت از طرف امپراتوری حق داشت تجارت کنه. این شد که اینا اومدن یه پلتیک زدن. یه شهر کوچیکی به اسم وراکروز رو توی قلمروی آزتک پیداکردن گفتن اینجا دیگه مال اسپانیاست. بعدشم حاکم اسپانیایی گذاشتن واسش. بعد این حاکم حکم داد که کورتز فرمانده‌ی محلی ارتش اسپانیا در وراکروز و حومه بشه. حومه‌ی وراکروز می‌شد کل مکزیک.امپراتور اسپانیا مسلما اینطوری کلاه شهری سرش نمی‌رفت. اما اگه کورتز می‌تونست کل مکزیکو بگیره و بچسبونه به قلمروی اسپانیا، امپراتور راه میومد باهاش. این شد که کورتز وقت تلف نکرد و شروع کرد با باقی اقوامی که از امپراتور آزتک ناراضی بودن، گاوبندی کردن.بعدشم به سمت پایتخت آزتک‌ها، تنوشتیتلان لشکرکشی کردن. بعد از 2 سال بکش بکش و درگیری، بالاخره سال 1521، تنوشتیتلان سقوط کرد و کل قلمروی آزتک که خیلی خیلی هم بزرگ بود و از خود اسپانیا هم بزرگتر بود و جزوی از امپراتوری اسپانیا. این اتفاق یعنی سقوط تنوشتیتلان و تصرف مکزیک به دست کورتز، شروع رشد امپراطوری اسپانیا بود.در عرض چند سال امپراطوری اینکا که جنوب آمریکا بودم سقوط کرد و افتاد دست اسپانیاییا. دیگه تقریبا کل آمریکای مرکزی و جنوبی مال اسپانیا بوده و امپراتوری اسپانیا واسه خودش بروبیایی پیدا کرده بود. ناگفته نمونه که اون اقوام بومی که به خاطر نارضایتی از امپراتور آزتک با کورتز همکاری کردند، بعد از سلطه اسپانیا، 10 برابر بیشتر از قبل ظلم شد و نه تنها به خاطر بکش بکشای اسپانیاییا جونشون و از دست دادن؛ بلکه خیلیاشونم درگیر ویروس‌ها و بیماری‌هایی شدن که اسپانیایی‌ها از اروپا واسشون سوغاتی آورده‌بودن.قرن 16 و 17، اوج قدرت امپراتوری اسپانیا بود و کلی از محصولات آمریکا، مثل شکر و نقره و پنبه سالیانه کلی پول می‌آورد واسه اسپانیا. اما جدا از محصولاتی که قبلا شناخته شده بودن، کلی محصول جدید از قارۀ آمریکا رسید به اروپا تو این دوره. چیزهایی مثل گوجه فرنگی، ذرت، چیلی، لوبیا، سیب زمینی، آووکادو اینا همشون منحصرا مال آمریکا بودن.دنیا تا قبل از این جریانات اصلا خبری ازشون نداشت. این جریان مبادله‌ی فرهنگ و محصولات کشاورزی و بعضا حیوون بین این دنیای جدید اروپا، به مبادله‌ی کلمبی یا کلمبیا اکسچنج معروفه. خیلی اتفاق مهمیه تو دنیا. شما فکر کن ما الان گوجه نداشتیم. یا ذرت و لوبیا نداشتیم.حالا یکی از مهم‌ترین محصولاتی که توی این مبادله کلمبی از آمریکا رسید به باقی دنیا چی بود؟ آفرین تنباکو. گفتیم امپراتوری آزتک مرکز تنباکو بود دیگه. از وقتی که اسپانیایی‌ها پاشون رسید به مکزیک و اونجاها رو مال خودشون کردن، کل مزارع تنباکو هم اومد تو دستشون. از همون موقع تنباکو به وسیله‌ی اسپانیایی‌ها رسید به اروپا.مردم اروپا هم به همون روش مردم بومی تنباکو و مصرف می‌کردن. یا می‌جویید یا با چپق‌های چوبی مصرفش می‌کردن یا اینکه لایه برگ می‌پیچیدن مث سیگار برگ می‌کشیدش. البته که همچنان مصرف تنباکو جنبه‌ی درمانی داشت. کسی به عنوان تفریح تنباکو مصرف نمی‌کرد تو اروپا.ولی اسپانیایی‌ها که فهمیده بودن چقدر میشه پول درآورد از این گیاه، از همون اول تصمیم گرفتن که کل بازارشو مال خودشون کنن. کشت و تولید و فروش تنباکو رو انحصاری واسه خودشون نگهدارن. از اونجایی که هر جایی که تنباکو داشت زیر سلطه‌ی اسپانیا اومده بود؛ عملا کسی نمی‌تونست بیاد بازار ازشون بگیره. منتهی یه مسئله‌ای بود.تنباکوی گیاهیه که تقریبا تو هر جایی می‌تونه رشد کنه. یعنی اگر یه جوری از یه راهی، دونه‌های تنباکو می‌رسید به یه کشور دیگه، به راحتی می‌تونستن بازار رو بگیرن از اسپانیا.واسه همین امپراتور اسپانیا هم از همون اول قضیه رو سفت گرفت و واسه‌ی خارج کردن دونۀ تنباکو از اسپانیا، مجازات مرگ گذاشت.تا اواسط قرن 16، اسپانیا تونست این مونوپولی رو نگهداره. تا اینکه کم کم سر و کله‌ی یه رقیب جدی پیدا شد. می‌تونید حدس بزنید؟ راهنمایی می‌کنم. بالا کشیدن ثروت بقیه، آواره کردن مردم بومی، برخورد با خاک یک کشور دیگه انگار ارث پدرته. وقتی همه‌ی این کارا در جریان باشه، نام کجاست که می‌درخشه؟ بله بریتانیا؟ منتهی اون موقع بریتانیا هنوز خیلی رو دور نیفتاده بود. اسپانیا بود که داشت می‌تازند.اسپانیا که اومده بود آمریکا رو گرفته بود، کلی پول از طلا و نقره و شکر تنباکو و اینا اومده بود تو دستش. انگلیس هم که دیدی اینا رو، گفت عه بخور بخوره؟ ما هم هستیم آقا. این شد که تصمیم گرفت بیاد شمال آمریکا، چترشو باز کنه. گفتیم دیگه مرکز و جنوب آمریکا دست اسپانیا بود. شمال آمریکا به جز مکزیک، خالی بود و جا داشت که انگلیسی‌ها بیان. البته خالی که میگیم سرخ‌پوستان داشتن تو زندگیشون می‌کردن.بگذریم. سال 1584 اولین کشتی‌های انگلیسی توی خشکی‌های شمال آمریکا پهلو گرفتن و پرچم انگلیس و فروکردن تو زمینش. به این مناطقی که مستعمره انگلیس بود، می‌گفتن کلونی. حالا که این کلونی جدید واسه انگلیس شده بود، این باید اسم میذاشتن واسش. این شد که با خودشون گفتن بیاین به افتخار ملکه الیزابت اسم این کلونی رو بذاریم ویرجینیا. حالا اون اسمش الیزابته.چرا اسم کلونی شد ویرجینیا؟ ملکه الیزابت اول هیچ وقت ازدواج نکرد. واسه همین به ویرجین کویین معروف بود. این شد که اسم اولین کلونی انگلیس در آمریکا، شد ویرجینیا. که الانم یکی از ایالت‌های آمریکاست.اولین اقدامات انگلیس برای اینکه آدم بفرستن تو ویرجینیا زندگی کنه با شکست کامل روبرو شد. منطقه‌ای که این انتخاب کرده بودند هم از لحاظ کشاورزی خوب نبود، هم آب و هواش بد بود و هم تو دهن مردم بومی آمریکا بود. خلاصه که هرچی می‌رفت آدم اونجا، زنده بر نمی‌گشت. یا از گرسنگی می‌مرد یا از بلایای طبیعی یا از درگیری با بومیا.گذشت و گذشت تا اوایل قرن 17، شاه جیمز اول پادشاه انگلیس، تصمیم گرفت که یک قرارگاه جدیدی واسه ویرجینیا انتخاب کنه که اون دردسرهای قدیم و نداشته‌باشه. این شد که اینا رفتن یه شهری توی ویرجینیا پیدا کردن و اسمشم از روی اسم پادشاه که جیمز بود گذاشتن جیمزتاون.جیمز تاون اولین قرارگاه بریتانیا توی آمریکا بود که آدما تونستن بیان و توش زندگی کنن و جاگیر بشن. اما اوضاع جیمزتاون همچینم مساعد نبود. خیلی از مهاجرای نسل اول که اومده بودن جیمزتاون، از قحطی و هوای به شدت سرد و بیماری‌های مختلف مردن. اوضاع انقدر خراب بود که آدما افتاده بودن به خوردن همدیگه.کم کم انگلیسی‌ها داشتند به این نتیجه می‌رسیدند که باید قبول کنن که دیر اومدن و اسپانیا زمین خوبارو گرفته. البته که دروغم نبود. اسپانیا کلی زمین بارور با هوای گرم و خوب و مناسب کشاورزی داشت. عملا تا اون موقع برنده‌ی این رقابت داخل آمریکا، اسپانیا بود. جیمزتاون داشت تبدیل می‌شد به یکی از بزرگترین شکست‌های بریتانیا و مردمش فقط یه قدم تا منقرض شدن فاصله داشتن.تا اینکه سال 1312، یکی از اشراف‌زاده‌های انگلیسی به اسم جان رالف همه چیز عوض کرد. رالف می‌دونست که تنباکو توی اروپا داره بیشتر و بیشتر مصرف میشه. تو این زمان قرن 17 دیگه مصرف تنباکو از حالت درمانی خارج شده بود و کم‌کم اعتیاد به تنباکو داشت توی اروپا فراگیر می‌شد. اما همونطور که گفتیم کل بازار تنباکو دست اسپانیایی‌ها بود.توی جیمزتاونم زمین‌های تنباکو بودا. مردم بومی قبلا تنباکو کاشته‌بودن. گفتیم دیگه همشون سرخ‌پوست بودند. این سنت مصرف تنباکو از آزتک‌ها به همۀ بومی رسیده‌بود. منتهی تنباکویی که توی جیمزتاون رشد می‌کرد به دهن اروپایی‌ها شیرین نمیومد. دوستش نداشتن. تنباکوی مرغوبی که اروپایی‌ها دوسش داشتن، دست اسپانیایی‌ها بود و همونطور که گفتیم حاضر بودن سرشون بره ولی دونه‌ها از اسپانیا خارج نشن.این آقای رالف که می‌دونست تنباکو خیلی بیزنس پولسازیه، تصمیم گرفت ریسکش به جون بخره و هر جور که شده تنباکوی اسپانیایی که همون نیکوتیاناباکو بود، بیاره و تو جیمزتاون بکاره. این شد که بعد از کلی آرسن لوپن بازی، تونست دونه‌های تنباکو از اسپانیا قاچاقی بیاره و تو جیمزتاون بکاره.آوردن تنباکو جیمز تاون همانا و بارون پول همان.جیمزتاون در عرض چند سال شد اصلی‌ترین تولیدکننده‌ی تنباکو. پولی بود که در میومد هرروز. کم کم شهر داشت توسعه پیدا می‌کرد. مشکلات داشت حل می‌شد. مهاجرای بیشتر میومدن جاگیر می‌شدن. تنباکو جیمزتاون نجات داده بود و یه جورایی پای بریتانیا رو تو آمریکا بند کرده بود.کم کم که بیزینس تنباکو بزرگ و بزرگتر شد، زمین‌های بیشتری واسه‌ی کاشتن تنباکو لازم شد. تو این زمان بریتانیا کلا یه جیمز تاون داره و کل آمریکای شمالی به جز مکزیک دست اسپانیاست، مال مردم بومیه. انگلیسی‌هام که زمین احتیاج داشتند واسه کاشتن تنباکو، مدام با مردم بومی آمریکا که همون سرخ‌پوست‌ها باشن، درگیر بودن. صبح تا شب داشتن سرخ‌پوست‌هارو می‌کشتن و زمیناشون می‌گرفتن. اون منطقه و مناطق اطرافش، تحت کنترل یک قبیله‌ای بود به اسم پوهاتان.دختر رییس این قبیله‌ی پوهاتان، از همون اول رابط بین مردم بومی و بریتانیایی‌ها بود. نقش مترجم داشت. حالا اسم این دختر چی بود؟ پوکوهانتس. اگه قسمت قبلی چیزکست که تاریخ انیمیشن بود و شنیده باشید، کم و بیش می‌دونی چه بلایی قراره سر این دختر بیچاره بیاد. اگرم که نشنیدین، وایسین جزئیات بیشتر تعریف کنم واستون.وسط درگیری‌های بین انگلیس و مردم بومی، قرار شد پوکوهانتس 16 ساله که زبان انگلیسی رو می‌فهمید، با چند تا نماینده از یه قبیله‌ی رقیب که با انگلیسی‌ها کار داشتن بیاد جیمزتاون. کل قضیه‌ یه تله بود. ظاهرا آدمای اون قبیله با انگلیسی‌ها ساخت و پاخت کرده بودند که پوکوهانتس رو تحویلشون بدن.پوکوهانتس هم کت بسته تحویل انگلیسی‌ها داده شده و گذاشتن تو کشتی و دزدیدنش. ایدشون اول این بود که دختر رییس قبیله گروگان بگیرند تا اونا مجبور بشن راه بیان باهاشون و زمینه رو تحویل اینا بدن تا تنباکوشونو بکارن. اما بعد از اینکه پوکوهانتس رو دزدیدن قضیه فرق کرد.اون آقای جان رالف یادتونه دیگه؟ همونی که تنباکو رو آورد جیمز تاون و کل این قضیه رو راه انداخت. این از پوکوهانتس خوشش اومد. برگشت به مقامات انگلیسی گفت که آقا من با این دختر ازدواج می‌کنم. این وسط یه وصلتی صورت گرفته دیگه. اختلاف کنار میره.این شد که زورکی با پوکوهانتس ازدواج کرد و با خودش دختر رو برد لندن. اونجا هم زورکی مسیحیش کردن و یه عمر به عنوان یک آدم وحشی نامتمدنی که با ازدواج با یک بریتانیایی تونسته به دروازه‌های تمدن برسه نمایش می‌دادن و آخرشم فرسنگ‌ها دورتر از سرزمینش وسط افسردگی و تحقیر مرد.واقعا رو می‌خواد که همچین کاری کرده باشی، بعد بیای از روش انیمیشن لیلی و مجنون طوری بسازی. آقای والت‌دیزنی اصلا کسی یادش نبود این قضیه رو. دیگه شما همش نمی‌زدی. بگذریم.این ازدواج زورکی بین پوکوهانتس و جان رالف، باعث شد که یک توافقی بین مردم بومی و انگلیسی‌ها برقرار بشه و زمین‌های تنباکوی بیشتری برسه به انگلیس.تنباکوی جیمزتاون کاری کرده بود که بریتانیا بتونه تو آمریکا بمونه و به فکر ساختن کلونی‌های دیگه هم بیفته. کم کم با پولی که از تنباکو و باقی محصولا مثل شکر و پنبه به دست میومد؛ چندتا کلونی دیگه هم به وجود اومدن و بریتانیا شروع کرد به گسترش قلمروش توی آمریکای‌شمالی.به قرن 18 که رسیدیم، بریتانیای پایگاه درست حسابی تو آمریکای شمالی داشت و 13 کلنی معروف بریتانیا ساخته شده بودند. همین 13 کلونی هم بودن که وسطای قرن 18 شورش کردند و درخواست استقلال دادند و بعدا تبدیل شدن به کشور تازه تاسیس ایالات متحده‌ی آمریکا.یعنی اگر تنباکو نبود، بریتانیا نه میتونست تو آمریکا بمونه و نه می‌تونست قلمروش گسترش بده و در نتیجه کشور ایالات متحده آمریکا اصلا به وجود نمیومد. همون نسل اول ماجرای جیمزتاون از گرسنگی می‌مردن و بریتانیا پشیمون دمش رو کولش می‌ذاشت و برمی‌گشت مملکت خودش و احتمال خیلی زیاد آمریکایی به وجود نمیومد.البته که این رشد بازار تنباکو به جز پول و سیاست، یه چیز دیگم لازم داشت، برده. کار تولید تنباکو کار خیلی خیلی سخت و طاقت‌فرساییه. قدرت بدنی می‌خواد. مراقبت می‌خواد. کلی نیروی انسانی لازم داره. نیروی انگلیسی هم که اگه می‌خواست تو زمین‌ها کار کنه باید حقوق می‌گرفت. غذا می‌خورد. جا و سرپناه درست حسابی می‌داشت. اینطوری کلی از سود تنباکو زده میشد.پس راه‌حل چی بود؟ آوردن برده از آفریقا. از همون قرن 17، انگلیسی‌ها شروع کردن به آوردن برده‌های سیاه‌پوست، تا توی زمینای تنباکو کارکنن. خدا می‌دونه که چقدر آدم فقط تو همین انتقال برده‌ها کشته شدن. بعدشم که می‌رسیدن آمریکا صبح تا شب ازشون کار می‌کشیدند تا از شدت کار بمیرن. بعدشم گروه بعدی میومد جاشون می‌گرفت.صنعت تنباکوی بریتانیا که دیگه تو اواسط قرن 18 کل بازار تنباکو دستش بود، روی جنازه‌ی همین برده‌ها بنا شده بود. کمپانی‌های بریتانیایی و بعدا آمریکایی، یک امپراطوری عجیب و غریب ساخته بودند از تنباکو. حتی تنباکو انقدر ارزش پیدا کرده بود که تو کلونی‌های بریتانیایی از تنباکو به عنوان پول استفاده می‌شد. ثروت آدما رو حتی بر اساس مقدار تنباکویی که داشتن حساب می‌کردن.قرن 19 که شروع شد، دیگه تنباکو توی همه‌ی دنیا داشت مصرف می‌شد و روز به روزم به مصرف‌کننده‌هاش اضافه می‌شد. توی آمریکا جویدنش پرطرفدارترین روش بوده و توی اروپا هم کشیدنش با پیپ طرفدار داشت.انواع و اقسام پیپا با طرح‌ها و نقش‌های مختلف وجود داشت و آدمای پولدار پیپ‌های خاص داشتن. توی آسیا قلیون خیلی طرفدار داشت که جلوتر می‌رسیم بهش. از اون طرف سیگار برگ، به خاطر زحمتی که تولید کردنش داشت، محصول گرونی به حساب میومد و آدمای خیلی خاصی می‌تونستن تهیه کننش. اما هنوز اصلی‌ترین وسیله‌ی دود کردن تنباکو، اختراع نشده. چی داریم میگیم؟ سیگار.تو قرن 19 انقلاب صنعتی کم‌کم داشت میوه می‌داد و کارخانه‌های مختلف داشتند تاسیس می‌شدن. وسطای قرن 19 بود که یه سری از زنان کارگر کارخانه‌های تولید سیگار برگ، اومدن تفاله‌های توتون کارخونه رو لای کاغذ پیچیدن و سیگار و اختراع کردن. اما از اونجایی که دستگاهی برای پیچیدن سیگار وجود نداشت، قیمتش خیلی بالا بوده و محصول لوکس به حساب میومد.تا این که اواخر قرن 19 یک مخترع آمریکایی به اسم بنزاک، دستگاه پیچیدن سیگار اختراع کرد و سیگار و تبدیل به یک محصول کارخونه‌ای کرد. همین قضیه باعث شد که تولید سیگار خیلی ساده‌تر بشه و قیمتشم کمتر بشه.چند سالی بیشتر طول نکشید که سیگار بازار از سیگار برگ گرفت. سیگار برگ اون برگش که سیگار توش پیچیده می‌شد، یک برگ خاصیه که توی کوبا معمولا کاشته میشه. بعد وارد کردن و تولید این برگه هم خب خیلی سخت‌تر از کاغذه. واسه همین قیمت سیگار خیلی از سیگار برگ کمتر بود و تولیدش خیلی بیشتر. این آسون بودن تولید و به صرفه بودن هزینه، باعث شد که کم‌کم سیگار بیاد جای باقی وسایل مصرف تنباکو رو هم بگیره و بشه متد اصلی مصرف تنباکو. هم تولیدش ساده بود. هم هزینش کم بود. هم مصرفش ساده بود. دیگه چی می‌خواستن؟تو همین آخر قرن 19 که دستگاه تولید سیگار تو غرب دنیا اختراع شد. یه اتفاق مهمم تو شرق دنیا افتاد. چه اتفاقی؟ جنبش تحریم تنباکو ایران.از همون اواسط قرن 17 که انگلیس شروع کرد بازار تنباکوی خودش تو آمریکا راه انداختن، پای تنباکو به خاورمیانه هم رسید. تو اون زمان امپراطوری عثمانی انقدر قلمروش بزرگ شده بود که یه جورایی واسطه‌ی بین اروپا و آسیا بود. هر چیزی که می‌خواست از اروپا برسه به آسیا، از طریق عثمانی می‌رسید. تنباکو هم یه همچین راهی رو طی کرد.توی دوره‌ی صفویه تنباکو از طریق عثمانی رسید به ایران و مصرفشم به همون روش رایج توی دنیا، یعنی با چپق و پیپ بود. این وضعیت همینجوری ادامه پیدا کرد تا زمان شاه عباس صفوی. از این دوره بود که یک وسیله‌ی جدیدی برای دود کردن تنباکو اومد دست ایرانیا. قلیون. سر اینکه کی اختراعش کرده دعوا زیاده. ما هم فرصت این و نداریم که بخوایم این وسط تک تک فکت بیاریم و داوری کنیم.ایرانیا و هندیا و عثمانی‌ها، هر سه شون مدعی اختراع قلیونن که این وسط از همه بیشتر تعریف میشه؟ این که یک ابوالفتح گیلانی نامی بوده که توی هنر توی دربار اکبرشاه گورکانی مشغول بوده. این اکبر شاه مریض میشه. بعد دکتر چپق کشیدن ممنوع می‌کنه واسش. این آقای ابوالفتح گیلانی میاد خوش خدمتی که به شاه قلیون می‌سازه. ایده‌اش این بوده که دود از رو آب رد میشه آبم که پاکه دیگه سالم میشه دود تنباکو. شاه هم که دنبال بهانه بوده، کلی تعریف تمجید می‌کنه از این اختراع و بعدشم قلیون رواج پیدا می‌کنه. البته بازم میگم هیچ سندیتی نداره این ادعا.خلاصه که این قلیون هرجوری که اختراع شد تو دوران شاه عباس محبوب شد تو ایران. کم کم آداب و رسومی پیدا کرد و در طول 200 سال آینده که انواع و اقسام حکومت‌ها اومدن و رفتن، قلیون بین ایرانیا موند و تو عادات مردم جا خوش‌کرد.زمان ناصرالدین شاه که شد یعنی اواخر قرن 19 میلادی 130،40 سال پیش، قلیون دیگه جزئی از زندگی مردم بود. حداقل یک چهارم مردم ایران قلیون می‌کشیدند. فقیر و غنی هم نداشت اونی که پولدار بود، قلیونش خاص تر بود. جواهرنشان بود. نقش و نگار داشت. اونی که فقیر بود قلیون ساده و معمولی بود. احترام به مهمون، با قلیونی که واسش میاوردن سنجیده می‌شد. اگه قلیون درست حسابی بوده و با مخلفات و تشریفات آورده می‌شد؛ یعنی مهمون عزیز بود. اگه نه، کم تشریفات و بی‌آلایش و کم‌جون بود قلیون مهمون؛ یعنی صابخونه با مهمون همچین حال نمی‌کرد.از یه طرف دیگه اهمیت تنباکو توی ایران فقط به خاطر مصرف کننده‌ها نبود. حدود 200 هزار نفر از جمعیت 7 میلیونی ایران، تو صنعت تنباکو مشغول به کار بودن. کشاورز بودن. بازاری بودن. فروشنده بودن. انباردار بودن. دلال بودن. صنعت تنباکو به زندگی مردم ایران گره خورده بود.تو همین زمان ناصرالدین شاه تصمیم می‌گیره برای بار چندم، تیپیکال ترین کاری که در زندگیش کرده رو انجام بده. چه کاری؟ سفر فرهنگ. پا میشه خدم و حشم و وزیر و وکیل و جمع می‌کنه که پاشن باهم دیگه برن فرنگ. دم رفتن بودند که امین السلطان وزیراعظم گفت اعلیحضرتا پول نداریم. ناصرالدین شاه هم که دیگه تب فرنگ افتاده بود به جونش پول نداری خزانه خالی و این حرفا حالیش نبود. گفت آقا من می‌خوام برم فرنگ. جور کنید یه جوری پولشو. نون شب مردم نیست که مهم نباشه. سفر فرنگ منه‌ها. امین سلطان هم گفت شما غصه نخور جورش می‌کنیم.همین وقت بود که وزیر مختار انگلیسه گفت آقا من یه رفیق دارم اسمش تالبوته. امین السلطان هم می‌شناستش. بچه با عشقیه. می‌خوای شما امتیاز توتون و تنباکوی کل کشور و انحصاری بدین بهش. اینم خرج سفرتون جور می‌کنه. شاه گفت حله آقا حله. اصلا بقیش نمی‌خوام بشنوم. دربست و تنباکوی کل ایران مال این رفیق شما. فقط زود برسونه پول سفرو که دلمون آب شد.این شد که امتیاز انحصاری توتون و تنباکوی ایران رسید به تالبوت و کمپانی رژیم. وقتی می‌گم امتیاز انحصاری، یعنی رسما کل صنعت تنباکوی ایران، به شکل یک مونوپولی داده می‌شد به کمپانی رژیم. از کاشت و برداشت و تولید بگیر تا فروش و صادرات و هر چیزی که فکرش و بکنید.یعنی نه تنها کنترل عادت یک چهارم جمعیت کل کشور افتاد دست یک کمپانی خارجی؛ بلکه 200 هزار نفری که تو صنعت تنباکو کار می‌کردن قرار بود به خاک سیاه بشینن. در ازاش چی گیر ایران میومد؟ کمپانی رژیم منت به سر ما گذاشته بود سالی 15 هزار پوند و یک چهارم سود می‌داد به شخص ناصرالدین‌شاه. یعنی ته قضیه هم پول تو جیب ملتی که از کار بیکار شده بودند نمی‌رفت.این شد که کل قرارداد از اول قرار بود به خاک سیاه بشونه مردمو. اما اولین اعتراض به این قرارداد از طرف مردم ایران نبود. امپراتوری روسیه بود که اولین اعتراض کرد. چرا؟ می‌گفت این قراردادی که ایران داره با انگلیس می‌بنده خلاف قرارداد ترکمان‌چای که ایران با روسیه بسته. تنباکوی ایران سهم ماست، نه انگلیس.ولی خب ناصرالدین شاه توجه خاصی نکرده و یکم بعدشم تالبوت اومد ایران تا مقدمات تاسیس کمپانی رو فراهم کنه. اعتراضات داخلی از جایی شروع شد که روزنامه اختر که توی استانبول منتشر می‌شد، قضیه رو رسانه‌ای کرد و با تالبوت یه مصاحبه کرد.تو مصاحبه خیلی حاضرجواب و با یه رندی خاصی یه خط بطلان کشید روی همه‌ی توجیه‌هایی که تالبوت میاورد و عملا نشون داد که هیچ جای این قرارداد به نفع ایران نیست. بعد از این مقاله‌ی اختر، کم‌کم موج اعتراضات شروع شد.اولین گروهی که به این قرارداد اعتراض کردن بازاریا بوده‌اند. بازاریایی که یه شبه اختیار یه محصول مهم ازشون گرفته شده بود و حالا که فقط یک خریدار و یک فروشنده وجود داشت که رژیم باشه. باید به قیمتی که اون تعیین می‌کرد خرید و فروش انجام می‌‌شد. عملا رژیم تنباکو رو ارزون از کشاورزان می‌خرید و گرون به تجار می‌فروخت. این اعتراض‌ها، اولش با تلگراف و شب‌نامه و اعلامیه و اینا شروع شد و کم کم دیگه شروع کردن به شورش کردن و شلوغ کردن و اعتراض فیزیکی.اعتراضات توی شیراز خیلی زیاد بود. چون شیراز محل اصلی کشت تنباکوی ایران بوده و کشاورزان و بازاریایی که کارشون تنباکو بود، اکثرا توی شیراز بودن. همین موقع‌ها بازاریا رفتن سراغ روحانیون و ازشون خواستن که همراهی کنن تو این اعتراضا.البته که روحانیون شیراز مشکلشون بیشتر با یه بعد دیگه‌ی قضیه بود و خیلی با بحث اقتصادیش کاری نداشتن. حرفشون این بود که یک کمپانی فرنگی اگر قرار باشه بیاد تو ایران تاسیس بشه کلی فرنگی باهاش میان و مملکت پر از فرنگی میشه و اینا جوونا رو به فساد می‌کشن و از این داستان‌ها.ولی خب در هر صورت روحانیون با تجار همراه شدن و ضد این قضیه ضد این قرارداد اعتراض کردن. درگیری بین دولت و معترضین شدت گرفت و بعد از یه مدت بگیر و ببند شروع شد. تو همین بگیر و ببندا، یه روحانی شیرازی به اسم سید علی اکبر می‌گیرن و به خارج ایران تبعید می‌کنن. اینم تو خاک عثمانی که تبعیدگاهش بوده سید جمال‌الدین اسدآبادی می‌بینه. اگه نمی‌شناسیش خیلی خلاصه بگم که یک نظریه‌پرداز بنیادگرای اسلامی بوده.بعد از اینکه سید علی اکبر قضایا رو توضیح می‌ده واسش، ازش خواهش می‌کنه که از اونجایی که سید جمال الدین یه اعتبار و اسم و رسمی داشت یه نامه بنویسه به میرزای شیرازی و ازش بخواد که با این جنبش همراه بشه وگرنه فرنگیا میان به فساد می‌کشونن کشورو.میرزای شیرازی مجتهد شیعه بود. اون موقع توی سامرای عراق بود. خلاصه که سید جمال الدین اسدآبادی میاد به میرزای شیرازی نامه می‌نویسه و قضیه رو توضیح میده و همین نامه باعث میشه که میرزای شیرازی یه تلگراف بزنه و شاه و رژیم قرارداد تنباکو رو محکوم کنه. ناصرالدین شاه در جواب می‌گه که آقا شما مجتهدی، تاج سری ولی مملکت داری و تجارت بلد نیستی دخالت نکن. خودمون بهتر می‌دونیم.تو همین زمان شهرهای تهران و تبریز و شیراز شلوغ پلوغ شده‌بود. بازاری روحانی و مردم عادی همه با هم ریخته بودند بیرون. توی تبریز آشوب شده بود. اکثر تاجرایی که تجارت تنباکو می‌کردن اهل آذربایجان بودن و تو تبریز غوغا به پا کرده بودن. تجار قدرت و پول و اعتبار سنتی داشتن و روحانیون اعتبار مذهبی.این شد که مردم از هر قشری که بودن چه مذهبی چه سنتی چه ملی‌گرا تو این جریان اعتراضات شرکت کردن. بعد از یه مدت اعتراض و شورش و بگیر و ببند میرزای شیرازی که یکم پیش از گفتیم، فتوای حرام بودن تنباکو رو داد و دیگه این میخ آخر بود به تابوت کمپانی رژیم. این دیگه بیانیه و موعظه و اینا نبود. دستور مستقیم بود. این شد که مردم شروع کردن به شکستن قلیون و آتیش زدن کیلو کیلو تنباکو.در جدی بودن این قضیه همین قدر بگم که زنای حرمسرای شاه قلیان‌هاشونو شکستن و نوکرهای ناصرالدین شاه هم دیگه واسش قلیان حاضر نکردن.این شد که ناصرالدین شاه هم کوتاه اومد و قرارداد رژیم لغو شد.این اتفاق شاید در جای خودش یک اتفاق معمولی و حالا یکم مهم باشه. ولی یه جنبه‌ی دیگه هم داشت. این اولین بار بود که مردمی که شاه به نظرشون عقل کل بوده و نماینده‌ی خدا و صاحب جان و مال‌شون بود، داشتند بر علیه شاه اقدام می‌کردند.جنبش تنباکو اون ابهت شاه قاجار و ریخت واسه مردم. اولین بار بود که مردم دیدن میشه که درخواست خودشون تحمیل کنند به شاه و همین جنبش تنباکو بود که بعدا منجر شد به انقلاب مشروطه و دونه دونه‌ی اتفاقات بعدش شکل داد. یه جورایی تمام اتفاقات سیاسی بعد از اون، از همین تنباکو شروع شد. البته که ماجرای جنبش تنباکو خیلی طولانی‌تر از اینی که گفتیم. کلی جزئیات جالب داره.بیایم بیرون از ایران. بریم سراغ امپراطوری دخانیات و تبلیغات قرن 20. به قرن 20 که رسیدیم رگبار اتفاقات مختلف شروع شد. تنباکو یه جورایی تو همه‌ی این اتفاقا یه نقشی داشت. تو قرن 20 دیگه قدرت کمپانی‌های دخانیات انقدر زیاد شده بود که می‌تونستن هر چیزی رو کنترل کنن.یکی از مهم‌ترین کارهایی که کردن، این بود که تو جنگ جهانی اول یه سری از کمپانی‌های دخانیات آمریکایی اومدن اسپانسر ارتش آمریکا شدند و مجانی سیگار می‌فرستادن واسه ارتش. یعنی جز وسایلی که بین سربازان پخش می‌شد سیگارم گنجوندن. دل بخواهیم نبود. می‌خواستی نمی‌خواستی بهت میدادن سیگارو.همین قضیه باعث شد خیلی از سربازایی که تا قبل از جنگ اصلا سیگار نکشید بودن تو عمرشون، سیگاری بشن و بعد از اینکه از جنگ اومدن بشن مشتری اون کمپانیا. سرانگشتی حساب کنیم سیگار از نیروی دشمن بیشتر سرباز آمریکایی کشت. اما تا به این موقع هنوز کسی به ضرر داشتن تنباکو معتقد نبود. می‌گفتن حال میده دیگه. می‌کشیم. چه ضرری داره؟ اصلا به ضررش فکر نمی‌کردن. یه سری دانشمند تو قرن‌های قبلی گفته بودن ضرر داره ها. منتهی کسی توجه نکرده بود.اولین دولتی که ضرر داشتن تنباکو رو جدی گرفته و قوانین سفت و سخت گذشت واسه‌ی مبارزه با دخانیات می‌دونید کجابود؟ آلمان نازی. هیتلر یه کار درست و کل زندگیش کرده باشه همین بوده. اوایل دهۀ 30 میلادی، حزب نازی یک بودجه‌ی خیلی زیادی داد به سازمان‌های درمانی که تحقیق کنند رو تنباکو.همین دکترای آلمانی هم بودند که تونستن واسه اولین بار تنباکو به سرطان ریه مرتبط کنند و اعلام کنن که تنباکو ضرر داره. این شد که حزب نازی اومد یه سری قوانین سفت و سخت گذاشت و سیگار کشیدن و توی مکان‌های عمومی ممنوع کرد و یک بودجه‌ای گذاشت برای آموزش سلامت و بهداشت و اینا توی مدارس. یعنی اگه هیتلر همین موقع می‌رفت زیر ماشین می‌مرد تو تاریخ ازش به نیکی یاد می‌شد. این برنامه‌های ضد تنباکوی آلمان تا آخر جنگ جهانی دوم ادامه داشت و بعد از سقوط هیتلر جمع شد.تو دهۀ 50 میلادی آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها هم تو تحقیقشون به همون نتایجی رسیدند که آلمانی‌ها رسیده‌بودن. این شد که کمپین‌های سلامتی و مبارزه با دخانیات راه افتاد و امپراطوری شرکت‌های دخانیات، بالاخره دشمن پیدا کرد.دهۀ 50 و 60 میلادی به درگیری بین شرکت‌های دخانیات و کمپین‌های ضد تنباکو معروفه. تو همین دوران هم هست که یه سری از هوشمندانه‌ترین کمپین‌های تبلیغاتی برای نجات این شرکت‌های دخانیات درست میشن.ماجرای این کمپین‌های تبلیغاتی دخانیات البته از قبل از این جریان شروع میشه. از اولش بذارین بگم واستون. یه شخصی بود به اسم ادوارد برنیس. این آدم وقتی که جنگ جهانی اول شروع شد رفت داوطلب شد که با ارتش آمریکا اعزام بشه جنگ. منتهی چون کف پاش صاف بود، نذاشتن بره جنگ.این شد که اومد به کشورش خدمت بکنه تو جنگ، رفت توی کمیته‌ی اطلاعات مردمی. کار این کمیته پروپاگاندا بود. انواع و اقسام کمپین راه می‌انداختند تا مردم ترغیب کنند که از جنگ حمایت کنن و داوطلب ارتش بشن. این آقای برنیس تو این سازمان خیلی خیلی خوب عمل کرد. اصلا یه استعداد ذاتی داشت واسه پروپاگاندا ساختن. موفق‌ترین کمپین‌های پروپاگاندای جنگ جهانی اول این طراحی کرده بود. انقدری کارش خوب بود که آخرای جنگ وقتی کنفرانس صلح پاریس داشت برگزارمی‌شد، ویلسون رییس جمهور آمریکا این رو با خودش برد.بعد از جنگ این آقای ادوارد برنیس با خودش گفت که اگه پروپاگاندا وسط جنگ جواب میده. چرا تو صلح جواب نده؟ این شد که کارش شد ساختن کمپین‌های پروپاگاندای تبلیغاتی. چیزی که بعدا اسمش شد کمپین‌های روابط عمومی.یکی از مهم‌ترین کمپین‌هایی که این آدم طراحی کرد همین تخم مرغ و بیکن به عنوان صبحونه بود. مردم آمریکا به شکل سنتی تخم مرغ و بیکن نمی‌خوردن صبونه که. یه شرکت تولید بیکن اومد پیش برن گفت آقا یه کاری کن فروش بکنم بره بالا. اینم یه کمپین عظیم راه انداخت و جوری به مردم آمریکا القا کرد که تخم مرغ و بیکن صبحانه‌ای درسته که مردم خودشون نفهمیدن کی این صبحونه شد صبحونه عادیشون؟ الان نزدیک 100 سال که تصور همه‌ی آمریکایی‌ها از صبونه تخم مرغ و بیکنه. فکر می‌کنن که خودشون به این نتیجه رسیدن و یک سنتی که بوده دیگه. واقعا نابغه‌ی کنترل ذهن بود این بشر.سال 1929 رییس کمپانی امریکن توباکو، اومد پیش ادوارد برنز و بهش گفت که آقا ما می‌خوایم یک گروه جدیدی از مشتری‌ها رو درگیر محصولمون که تنباکو باشه بکنیم. کیا منظورش بود؟ زنان. تا اون موقع سیگار کشیدن زنان یک تابو به حساب میومد تو جامعه. سیگار کشیدن یک حرکت مردونه بود و زنی که سیگار می‌کشید به یک دید بدی بهش نگاه می‌شد.اگر ادوارد برنیز می‌تونست که زنان رو هم قانع کنه که سیگار بکشن؛ مشتریای صنعت تنباکوی آمریکا کاملا دو برابر می‌شدن. این شد که ادوارد برنیز شروع کرد کار کردن روی ایده‌ی این کمپین.توی بررسی‌هایی که کرد، فهمید توی تصور مردم و رسانه، تصویر سیگار کشیدن با قدرت مردونه گره خورده و مردی که سیگار می‌کشه مرد قویه. همزمان با این قضیه، توی آمریکا داشت جنبش‌های فمینیستی و حقوق زنان راه می‌افتاد.این شد که برنیز اومد از آب گل‌آلود ماهی گرفت و یه کمپینی راه انداخت که ظاهرا کارش در راستای حمایت از زنان بود. می‌گفتش که زنان باید بتونن آزاد باشند. آزادانه سیگار بکشند. سیگار کشیدن به زنان قدرت و آزادی میده و این حرفا. ولی خب معلومه هدفش چی بود دیگه؟ جنبش فمینیستی اون دوره هم با این کمپین همراه شد و سیگار کشیدن زنان یک شبه شد یه حرکت واسه‌ی اعتراض به حقوق نابرابر و نشونه‌ی قدرت زنان.این شد که یک تصوری ایجاد شد که اگر می‌خوای یه زن قدرتمند باشی باید سیگار بکشی و واقعنم کار کرد این کمپین. اما بازنده‌ی واقعی این کمپین خود زنان بودند که حالا سیگاری شده بودن و برنده‌ی واقعیم کمپانی‌های سیگار بودن که فروششان 2 برابر شده بود. ادوارد برنز کاری کرد که سیگار بشه نماد آزادی. بشه نماد شورش و مثل همون کمپین بیکنش، جوری این کارو کرده بود که کسی اصلا نفهمیده بود این تصور بهش القا شده. همه فکر می‌کردن ایده‌ی خودشون بوده. خودجوش شکل گرفته این قضیه.این انقلابی که ادوارد برنیس توی دنیای تبلیغات و دنیای دخانیات درست‌کرد، مدلی بود که تا مدت‌ها دنبال شد. در طول جنگ جهانی دوم که گفتیم هیتلر ممنوع کرده بود دخانیاتو، شرکت‌های دخانیات به توصیه‌ی برنیس، از این فرصت استفاده کردن و گفتن که آره هیتلر ضد دخانیاته چون ضد آمریکاییه. پس شما اگه یه آمریکایی واقعی هستی، باید سیگار بکشی. هرکسی هم که ضد سیگاره دشمن آمریکاست. خیلی مسخره‌س این حرف الان دیگه. ولی خب اون زمان آدمایی مثل برنیس بلد بودن چجوری این تو ذهن مردم جا بدن.بعد از جنگ جهانی، دنیای تبلیغات دخانیات به اوج خودش رسید. سریال مد من اگه دیده باشید، تقریبا می‌دونید دارم راجب چی حرف می‌زنم. تو این دوره یه سری کمپین‌های مهم راه افتاد. یکی از مهم‌ترین اش این بود که توی تبلیغات و پسترا و هر جا که می‌دیدی، دکترا یا داشتن سیگار می‌کشیدن یا توصیه‌ی سیگار می‌کردن. یه سری بازیگر لباس دکتر می‌پوشیدن و از سیگار کشیدن شون تعریف می‌کردن.حتی کمپانی کمل پا رو از این هم فراتر گذاشت. به خیلی از دکترای آمریکایی، یک بسته سیگار کمل مجانی داد و ازشون خواست که یک پرسشنامه‌ای پرکنن. بعد از این قضیه نتیجه‌گیری کرد که دکترا کمل رو بیشتر از باقی سیگارها می‌کشن. شعار کمپین شون اصلا همین بود. بعد دقت کردید که، میگه از باقی سیگارها بیشتر میکشن کملو. یعنی اولا دکترا سیگار می‌کشن همشون. دوما بین سیگارهایی که می‌کشن کمل از همه محبوب‌تره. ایده‌ی این قضیه هم باز زیر سر همون برنیز بود.برنیس یه استراتژی اصلی طراحی کرده بود که سال‌های سال همه ازش استفاده می‌کردن. هنوزم ازش استفاده میشه. چی بود استراتژی؟ الگوسازی. یعنی شما یه الگو برای مردمی که مشتری یه محصولن بساز. بعد محصول و بده دستش. دکترا الگوی سلامت دیگه. وقتی الگوی سلامت سیگار بکشه و سیگار چیز بدی نیست.بعد از این قضیه‌ی دکترا، نوبت به بازیگرا رسید. کلی از شرکت‌های دخانیات میومدن اسپانسر فیلما می‌شدن که بازیگرا توی فیلم سیگار اونا رو بکشن. مسلما یادتونه که هانفیبوگارد توی فیلماش سیگار از دهنش نمیفتاد. هیچوقت. حالا هانفیبوگارد که تو فیلم نقش قهرمان داره یا حتی ضد قهرمان داره و همه بهش به عنوان یک الگو نگاه می‌کنن، وقتی سیگار می‌کشه، پس آدمایی که می‌خوان مثل اون قهرمان بشن باید سیگار بکشن. خیلی شاید بچه‌گانه باشه‌ها. ولی واقعا ذهن انسان همینقدر راحت گول می‌خوره. به خاطر همین فیلما و بازیگرا بود که اصلا این تصویر کول بودن سیگار کشیدن جاافتاد.حالا بین همه‌ی شرکت‌های دخانیات، شرکتی که از همه هوشمندانه‌تر عمل کرد مارلبرو بود. مارلبرو با همون استراتژیو الگوسازی اومد جلو. ولی جای اینکه سیگارش و بده دست بازیگرا قهرمانای فیلم، خودش یه قهرمان ساخت. یه شخصیتی خلق کرد به اسم مارلبرومن.مارلبرو ترکیب هر چیزی بود که از نظر مرد معمولی آمریکایی کول بود. یه مرد بدست، کابوی، قوی، گولاخی که همه‌ی کارای به اصطلاح مردونه رو انجام میده و مرده. یه تاکسیک مسکونی خاصی داره. این کاراکتر چیزی بود که خیلی از مردان آمریکایی به عنوان الگو می‌دیدش و همین باعث شد مالبرو از همه‌ی رقیبش جلو بزنه.تا اون موقع باقی تبلیغات خیلی خیلی تبلیغ بود. اینطوری بود که بر اساس فلان تحقیقات، محصول ما خیلی خوبه. خیلی عالیه. بیان محصول ما رو بخرین. یا آقای فلانی شما چرا داری از این محصول استفاده می‌کنی؟ آقای فلانی هم می‌گفت خیلی محصول خوبیه. من خیلی راضیم ازش. بعد شما باید قانع می‌شدی که اون محصول محصول خوبیه.منتهی مارلبرو کاری کرد که مخاطب خودش بخواد بره محصولشو بخره. حتی یه کلمه هم تو تبلیغاتش نمی‌گفت بیان این بخرین یا این خوبه. یه چیزی استفاده کرد که امروز بهش میگن لایف استایل ادورتایزینگ. تبلیغات سبک زندگی.این استراتژی اینطوریه که توی تبلیغات میان یک محصولی رو به یک عده‌ای از آدما یا یک سبک زندگی، مربوط نشون میدن. بعد شما اگه اون سبک زندگی به نظرت باحال بیاد می‌خوای مثل اونا بشی، پس میری سمت اون محصول. مثلا نوشابه همیشه با خوشحالی و دوستی همراهه. یا تبلیغات ماشین با یه سری خانواده‌ی خوشبخت و خوشحال و اینا. یا مثلا تبلیغ دوربین با گردش و سفر و تجربه‌های باحال و اینا. اینطوری مخاطب تصورش این میشه که این محصول بگیرم می‌تونم اون طوری زندگی کنم. مارلبرو خیلی زودتر از باقی برندا رفت سراغ این استراتژی.سال 1954، اولین تبلیغ مارلبرومن پخش‌شد. یه ویدیوی کوتاه بود که توش یه کابوی خیلی سفت و سخت و چغربدبدنی، یه سری کارای اصطلاحا مردونه می‌کنه. اسب‌سواری می‌کنه. به اسبا می‌رسه. تیپیکال یه کابوی خفن که هر کار بخواد می‌کنه و قویه و به حرف هیچ‌کس گوش نمی‌کنه و این حرفا. بعد در حین کارایی که می‌کنه هم سیگار مارلبورو می‌کشه. آخرشم یه تصویری از سیگار مارلبرو میاد. انقدر این تبلیغ تاثیرگذار بود که در عرض چند وقت مارلبرویی که اصلا حساب نمیومد بین برندهای سیگار، با اختلاف از باقی رقباش زد جلو و شد برند شماره یک سیگار. در تمام دنیا و هنوزم همین رتبه رو حفظ کرده.خیلیا اون سال‌ها اصلا واسه اینکه مثل مارلبرو کول بشن سیگاری شدن. طرف حکم متیو مکانی، کلین مورفی اون موقع رو داشته عملا. یه چیز خنده داریم که این وسط هست اینه که چهار تا از بازیگرایی که نقش مارلبرومن می‌کردن از مشکلات ریه مردن.بگذریم ده، 50 و 60 میلادی، تحت تاثیر همین تبلیغات، مصرف سیگار خیلی خیلی بالا بود. توی آمریکا که وحشتناک بود. سر کار، تو اتوبوس، تو خیابون، تو رستوران، تو تخت خواب، همه در حال سیگار کشیدن بودن.کمپین‌های ضد دخانیات که اوایل ده، 50 راه افتاد، کم‌کم واسه شرکت‌های دخانیات دردسرساز شدن. یه فکر جدی باید می‌شد. چون روز به روز آدمایی که به خاطر تاثیرات بد سیگار می‌خواستن ترک کنن داشت زیاد می‌شد.همین موقع‌ها شرکت‌های دخانیات شروع کردن یک استراتژی عجیب و به شدت موثر دیگر عملی کردن. یه سری موسسه‌ی خیلی بزرگ تحقیقاتی تو حوزه‌ی سلامت تاسیس کردند و پول دادن بهشون که روی تنباکو تحقیق کنن. عملا کلی دکتر دانشمند و جمع کردن بهشون پول دادن که ضد اون مقاله‌هایی که می‌گفت سیگار باعث سرطان میشه مقاله بنویسن و ردشون کنن. انقدر پول ریختن تو این سازمان‌ها که مقاله‌های پزشکی که می‌گفت سیگار خوبه از اونایی که می‌گفت سیگار ضرر داره بیشتر شد. بعد اینا دیگه بازیگر و اینا نبودن دانشمند بودن. دکتر بودن. اعتبار داشتن بین مردم خیر سرشون. این فاز اول بود.فاز دوم این بود که یه سری آدم کاریزماتیک به عنوان نماینده‌ی شرکت‌های دخانیات بیان تو رسانه‌ها ظاهر بشن و با دانشمندان و دکترای ضد سیگار مناظره کنن. مهم نبود نتیجه‌ی مناظره چی بشه. اصلا مهم نبود که در پایان نتیجه بگیرن که سیگار ضرر داره یا نه؟ مهم این بود که مردم دوست داشتن که به حرف اون آدم کاریزماتیکی که قشنگ حرف می‌زد و خوش تیپ بود و روشون تاثیر می‌ذاشت گوش کنن. نه اون دانشمند حوصله سربری که فقط یه سری فکت علمی می‌داد که سیگار ضرر داره و این حرفا. باز دوباره یه کاراکتر کول بود که داشت از دنیای سیگار دفاع می‌کرد.فاز سوم تولید یه سری سیگار بود که فیلتر دارن و سبک‌ترن و سالم‌ترن و این داستانا. خب مسلما کشیدن سیگار سبک‌تر از ترک کردن سیگار آپشن بهتری بود.پ واسه اونایی که نگران سلامتیشون بودن. این استراتژی 3 فاز به شدت جواب‌داد. با وجود این همه تبلیغات منفی علیه سیگار، بازم کمپانی‌های سیگار سود می‌کردن و دردسر نمی‌کشیدن.اما تو ده، 70 این بساطا کلا جمع شد. دولت آمریکا اومد تبلیغ سیگار اول تو تلویزیون و بعدشم تو کل رسانه‌ها ممنوع کرد. این دیگه رسما دردسر بود. مجراهای تبلیغاتی کمپانی‌ها بسته شده بود و آخرین میخ به تابوت کمپین‌های تبلیغاتی دخانیات زده شد.البته که حدود نیم قرن تبلیغات کار خودش کرده بود. اون تصور تو ذهن مردم به وجود اومده بود. اما یه چیزی که خیلیا نمی‌دونن اینه که تو همون ده، 70 میلادی یه سیگاری تولید شد که واقعا سیف بود و واقعا ریسک سرطان ریه را نداشت. اما کاملا شکست خورد.ماجرا این بود که اوایل ده، 50 که کمپین‌های مبارزه با دخانیات را افتاد. کمپانی الن اند ام، اومد یک دانشمندی استخدام کرد که بیاد روی یک سیگار غیر سرطان‌زا کار کنه. این بنده خدا هم 25 سال عمرش گذاشت پای اختراع این سیگاره.وسطای دهۀ 70 بود که سیگار حاضر شد. یه ترکیباتی از پالادیوم داشت که باعث می‌شد بقیۀ ضررها رو تا حدودی داشته باشه. منتهی دیگه سرطان‌زا نباشه. همه چیز واسه انقلاب و دنیای دخانیات و نجات جان میلیون‌ها نفر حاضر بود که تیم حقوقی و تبلیغاتی الن اند ام، همه چی ریختن بهم.حرفشون این بود که اگه الان توی اوج جو منفی که علیه سیگار وجود داره، ال اند ام بیاد بگه که آقا ما یه سیگاری ساختیم که سرطان‌زا نیست. رسما داریم می‌گیم که تا الان یه سیگار می‌ساختیم که سرطان‌زا بوده. یعنی تا الان داشتیم سم می‌دادیم بهتون. از اینجا به بعد دیگه سم نمی‌دیم بهتون. این قضیه اعتبار کل محصولاتمون می‌ریزه بهم.همزمان با این مخالفت شدید تبلیغات چیا، باقی شرکت‌های سیگارم اومدن ال اند ام رو تهدید کردن که اگه این سیگارو تولید کنه به خاک سیاه می‌شوننش. این تهدیدها اینقدر جدی شد که ال اند ام اومد تمام مدارک و اثراتی که از تحقیقاتشون بود سر به نیست کرد و رسما انگار نه خانی اومده و نه خانی رفته.بعد از اینکه اون محققی که پشت اختراع این سیگار بود مرد. دیگه رسما دسترسی به اطلاعات پشت این سیگار غیرممکن شد. کسی نمی‌دونه واقعا این سیگار جواب می‌داد یا نه. ولی یه لحظه فکر کنید واقعا جواب می‌داد. واقعا جون چند صد میلیون نفر نجات داده می‌شد؟به لطف تبلیغات منفی و قوانین سفت و سختی که بعد از دهۀ 70 گذاشته شد، آمار سیگاری و مصرف‌کننده‌های تنباکو تقریبا یک چهارم شد تا دهۀ 90. اما از اواخر دهۀ 90 که اینترنت اومد، دوباره بازار تبلیغات تنباکو داغ شده و باز شد همون آش و همون کاسه. چون دیگه محدودیتی تو اینترنت وجود نداشت. هر جوری که می‌خواستن هر جایی که می‌خواستن می‌تونستن تبلیغ بدن.سالیانه 8 میلیون نفر حدودا از مصرف تنباکو می‌میرند. حالا به انواع مختلف سیگار پیپ و قلیون و چیزهای مختلف. یعنی عملا صنعت تنباکو از صنعت اسلحه سازی بیشتر آدم می‌کشه. چنگیزخان با اون همه اهن و تلپش کلا 40 میلیون نفر کشت. 40 میلیون کشته فقط کشته‌های 5 سال اخیر تنباکوه. دروغ چرا لذت داره. کیه که منکرش بشه؟ منتهی خب هر لذتی یه قیمتی هم داره دیگه.اگه که فکر می‌کنید که سرطان گرفتن خودتون و خانوادتون‌ و هزارتا درد و مرض دیگه ارزشش و داره برید بکشید. ولی دیگه فکت علمی تحویل بقیه ندید. این یه مورد رو مخ منه. نمی‌دونم قلیون ضرر سیگار نداره و ویو ضرر نداره و تفریحی ضرر نداره و تنباکوی سالم داریم و این چیزا رو نگید. غیر از چیزایی که میگیی هر کار می‌کنید به خودتون مربوطه. به ما چه؟ هرکی تو گور خودش می‌ذارن.خلاصش تو این اپیزود و مخصوصا این بخش آخر، حرفمون این بود که بدونید کی و کجا طعمه‌ی تبلیغات می‌شید. بقیه قسمت‌های پادکست چیزکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%DB%8C%DA%A9---%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%AF-%7C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%AA%D9%88%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%86%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D9%88-id3627404-id476163325?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%B3%DB%8C%20%D9%88%20%DB%8C%DA%A9%20-%20%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C%20%D8%AF%D9%88%D8%AF%20%7C%20%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%20%D8%AA%D9%88%D8%AA%D9%88%D9%86%20%D9%88%20%D8%AA%D9%86%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D9%88-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست چیزکست</category>
                <author>پادکست چیزکست</author>
                <pubDate>Sat, 24 Sep 2022 17:47:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ۳۰ چیزکست- تاریخ انیمیشن</title>
                <link>https://virgool.io/chizcast/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86-hamvvr66iqr7</link>
                <description>والت بال دیزنی از نظر خیلیا پدر انیمیشن و خالق شخصیت میکی‌ماوس به حساب میاد؛ ولی کسی نمی‌دونه که والت دیزنی، نه تنها میکی‌ماوس رو خودش خلق نکرده بود؛ بلکه تقریبا تمام داستان‌های پرنسس‌های دیزنی رو هم از یک سری قصۀ وحشتناک و بعضا واقعی برداشته‌بود.سلام به قسمت 30 چیزکست خوش اومدین. تو این پادکست من ارشیا عطاری، برای شما از تاریخ چیزها میگم. چیزایی که زمانی استفاده نمی‌کردیم. امروز استفاده می‌کنیم و شاید در آینده هم ازشون استفاده بکنیم.تو این قسمت می‌خوایم تاریخ انیمیشنو تعریف کنیم. ما نسلی هستیم که با انیمیشن بزرگ شدیم و بچگیمون با کارتون‌های مختلف گذشته. تک تک لحظات بچگیمون یا داشتیم خدا خدا می‌کردیم که شیپورچی به نقشش نرسه یا اینکه سوباسا شوتوی که زده گل بشه. هممون ته دلمون طرفدار یکی از دو تا کاراکتر اصلی انیمیشن بودیم. یا تام یا جری یا گرگ یا میگ میگ یا سیلوستر یا توییتی، دلمون می‌خواست. باگزبانی حال اون شکارچی رو بگیره بعد با دفی تاک بشینن آب‌میوه و با نی جوری بکشن بالا که صدای ته لیوان و همه بشنون.ساعت‌ها پای پلنگ صورتی نشستیم. کلی از اون بلاهایی که سرش میومد خندیدیم. وقتیم با زرنگی موفق می‌شد دلمون خنک شده. خیلیامون صدای زمینۀ کودکیمون جمله‌ی سرپرست گویندگان مهرداد رییسی و تقدیم به بچه‌های خوب ایرانه. دنیای انیمیشن و کارتون انقدر قشنگ و جذابه که میشه سال‌ها و قرن‌ها پاش نشست و خسته نشد.همونطور که من یک ثانیه توی تولید این اپیزود احساس خستگی نکردم. تو این قسمت می‌خوایم بریم سراغ اینکه چی شد این دنیای جادویی به وجود اومده و چجوری شکل گرفت؟ داستان به وجود اومدن شخصیت‌های مهم دنیای دیزنی و لویی تونز رو تعریف کنیم و ببینیم چطور شد که یه سری داستان وحشتناک و خشن، تبدیل شدن به داستان‌های لطیف پرنسس‌های دیزنی.خلاصه که تو این قسمت کلی ماجرا از دنیای انیمیشن داریم و قرار کل تاریخ انیمیشن با همدیگه مرور کنیم. من ارشیا عطاری هستم. تدوین این قسمت رو طنین خاکسار انجام داده و موسیقی تیتراژ هم کار مودی موسویه.داستان انیمیشن از خیلی خیلی سال قبل شروع میشه. اوایل قرن 17 میلادی، یعنی حدود 400 سال پیش. اون زمان یه دستگاهی اختراع میشه به اسم فانوس جادویی. یه دستگاهی بود که یه سری تصویرو می‌تونست مثل پروژکتور پخش کنه رودیوار؛ ولی این تصاویر روی یک نواری بودن.هر کدومشون هم مثل اون یکی بود فقط یک فرق خیلی کوچیکی داشت؛ مثلا توی این که دست طرف پایین بود و یک دستش بالا بود. کسی که پشت دستگاه بود این نوارو عقب جلو می‌برد. بعد این سریع عوض شدن عکس‌ها، باعث می‌شد که یک فرم متحرکی بگیره این تصاویر. این دستگاه و این سیستم شاید بشه گفت اولین دستگاه انیمیشن سازی بشر بوده.اتفاق بعدی توی قرن 18 افتاد. تو قرن 18، زویتروپ یا زنده‌گرد درست شد. این دستگاه یه چیز چرخ تور بود که توش یک نواری از تصاویر مختلف می‌ذاشتن و بعد دیسکش می‌چرخوندن و اینطوری تصاویر خیلی سریع عوض می‌شد و انیمیشن درست می‌شد. مثلا تصویر یک اسب در حال حرکت لحظه به لحظه روی نوار کنار هم نقاشی می‌شد. بعد می‌چرخوندن اینطوری به نظر میومد که اسبه واقعا داره حرکت می‌کنه؛ اما هنوز خبری از انیمیشن به فرمی که ما امروز می‌شناسیم نیست.به قرن 20 که رسیدیم ماجرا تازه شروع شد. اوایل قرن 20 که دیگه دوربین اختراع شده بود، یه سریا شروع کردن ساختن اولین انیمیشن‌های سینمایی. اینطوری بود که اینا میومدن یه نقاشی می‌کشیدن، بعد ازش عکس می‌گرفتن، بعد یکم تغییر می‌دادن و دوباره عکس می‌گرفتن. بعد از اینکه از تمام این تغییرات عکس می‌گرفتن، عکسا رو می‌ذاشتن پشت هم و اینطوری انیمیشن ساخته میشد.مثلا یه مردی رو می‌کشیدن، بعد براش کلاه می‌ذاشتن، بعد فرم دهنشو عوض می‌کردن، بعد فرم پاهاش رو عوض می‌کردن و جوری می‌کشیدن که انگار داره راه می‌ره. هر حرکت پاشو می‌کشیدن. بعد عکس‌های این نقاشی‌ها رو می‌ذاشتن کنار همدیگه و می‌شد یک ویدیوی چنددقیقه‌ای.این اولین جرقه‌های انیمیشن‌های کارتونی بود. همه چیز خیلی خیلی لاک‌پشتی داشت حرکت می‌کرد و دنیای انیمیشن هنوز هویت نداشت تا اینکه رسیدیم به‌ سال 1914، یعنی 108 سال پیش. تو این سال اولین انیمیشن کاراکتر دار درست شد.یه انیمیشنی بود به اسم گرتی دایناسوره که این یک تصویر نقاشی شدۀ یک دایناسوری بود که حرکت می‌کرد و کارهای مختلف می‌کرد و سازنده‌اش که نقاشی کرده بود از پشت صحنه بهش دستورهای مختلف می‌داد که مثلا بیا اینجا. برو اونجا پاتو بلند کن. این کارو نکن و اون کارو بکن. من این و چیزمیزام.این اولین بار بود که یک شخصیت کارتونی شکل می‌گرفت که رفتار مشخص داشت. شخصیت مشخص داشت. ویژگی‌های مخصوص خودش داشت. هویت داشت به طور کلی. البته تصویرتون خیلی مدرن نباشه‌ها. داریم دربارۀ سال 1914 حرف می‌زنیم. دنیای سینمایی این زمان هنوز یه سری فیلم صامته که دیالوگ‌ها رو به شکل نوشته روش می‌نویسن.این گرتی دایناسوره هم همینطوری بود. یعنی یه نقاشی غیر رنگی بود، روی یک صفحۀ سفید، بعد هر حرفی که قرار بود گفته بشه به شکل نوشته روی صفحه ظاهر می‌شد. یعنی مثلا این داشت گشت و گذار می‌کرد. اون سازندش می‌خواست به این بگه که بشین. برای این کار یه تصویر سیاه نشون داده می‌شد که وسطش نوشته بود بشین. بعد تصویر برمی‌گشت روی کارتون ما و دایناسور می‌شست. همچین سیستمی داشت خلاصه.گرتی یه کاراکتر بامزه بود که دل خیلیا رو برده بود و کلیم طرفدار پیدا کرده بود. همون سال، جنگ جهانی اول شروع شد. توی همین بحبوحۀ جنگ جهانی اول یه سرباز آمریکایی تصمیم گرفت که دنیای انیمیشن و عوض کنه. چی بود اسم این سربازه؟ والتر الایس دیزنی.والت دیزنی سال 1901 تو شیکاگو به دنیا اومد. مادرش معلم بود و باباش یه کشاورزی بود که دوست داشت بیزنس من بشه؛ ولی هر کاری که می‌کرد شکست می‌خورد. باباش انقدر آدم عصبی و مریضی بود که دو تا از برادرای والت تو بچگی فرار کرده بودند از خونه تا خودشونو نجات بدن از دست بابائه.والت که 8 سالش شد؛ باباش یه شرکت روزنامه رو خرید و والتو مجبور می‌کرد که واسش کار کنه و هیچ دستمزدی هم بهش نمی‌داد. واسه همین والت دیزنی 9 ساله جای بازی و ورجه‌ورجه مجبور بود در طول روز هم واسه باباش کار روزنامه رسانی بکنه، هم کلی کار دیگه از جارو زدن زمین بگیر تا نسخه‌پیچی داروخونه رو انجام بده.از همون سن بچگی، با دیزنی عاشق نقاشی بود. حتی وقتی خواهر کوچکش یه مریضی سختی گرفته بود، والت واسه این که حالش بهتر کنه واسش یه فیلیپ بوک درست‌کرد. فیلیپ بوک یک دفترچه‌ای که هر صفحه‌اش یک نقاشی با جزییات مختلف داره و صفحه‌ها را که پشت هم سریع ورق می‌زنی شبیه انیمیشن میشه. یه جورایی این اولین تجربه‌ی انیمیشن سازی والت دیزنی بود. والت انقدر عاشق نقاشی بود که توی مدرسه به هیچ درسی توجه نمی‌کرد و فقط در حال نقاشی کردن بود. البته به جز زمان‌هایی که سر کلاس چرت می‌زد.کم کم با سینما که تازه اون روزا اول راهش بود آشنا شد و قایمکی بدون اینکه باباش بفهمه، می‌رفت سینما و فیلم می‌دید. 10 سالش که بود برادر بزرگترش روی هم از دست باباش فرار کرد و والت شد تک پسر خونه. حالا با اون برادر بزرگترش جلوتر کار داریم. بابا هر چی کار و مسوئیت بود انداخت گردن والت. باید تاوان نبودن برادراشو می‌داد و جور اونا رو هم می‌کشید. حالا سختی کار به کنار، بابا هر فرصتی گیر می‌آورد با یه چکش چوبی چیزی می‌افتاد به جون این والت بخت‌برگشته.یه روز وقتی والت داشت واسه باباش روزنامه جابه‌جا می‌کرد، روی یک پل یه میخ گنده رفت تو پاش و خیلی بدجور زخمی شد. این اتفاق باعث شد که مجبور بشه 14 روز کامل استراحت کنه تا بتونه روی پاش بایسته و برگرده سرکارش. تو این 14 روز که والت کار نمی‌کرد، شروع کرد فکر کردن دربارۀ آیندش. درباره‌ی کارهایی که می‌خواد در آینده بکنه. با خودش گفت من بمیرم نمی‌خوام این کارایی که بابا مجبور می‌کنه رو انجام بدم. دکتر و وکیل و مهندس و این حرفا که نمیشم. اصلا آدمش نیستم. من تو کل دنیا فقط به یه چیز علاقه دارم اونم نقاشی و کارتونه. پس من میخوام یه کارتونیست بشم.کارتون البته اون چیزی که الان ما می‌شناسیمش نیستا؛ اون زمان کارتون به نقاشی‌های کاریکاتورطوری و اجتماعی که فرم کمیک داشتن گفته می‌شد. یه جورایی نقاشی‌های داستان‌دار. انیمیشن هنوز وجود نداشت. داریم درباره‌ی 1912 حرف می‌زنیم. این شد که با والت دیزنی تکلیفشو خودش با زندگیش روشن کرده و تصمیم گرفت که کارتونیست بشه و کارتون بکشه.البته قطعا همین که تصمیم گرفت کافی نبود. کلی چالش عجیب و غریب روبه‌روش بود. یهو نمی‌تونست از دست باباش خلاص شه. پول چندانی هم توی کار کارتون نبود. حالش که بهتر شد، دوباره رفت سر کارهای مختلف و همچنان باباش داشت ازش بیگاری می‌کشید. ولی در کنار این‌ها شروع کرد شرکت کردن توی کلاس‌های نقاشی و چیز یاد گرفتن.سال 1917، یعنی وسط جنگ جهانی اول، والت‌دیزنی خواست که به عنوان داوطلب اعزام بشه و بره جنگ؛ ولی به خاطر سن کمش دولت بهش اجازه نداد به عنوان سرباز بره. اینم که هیچ جوره نمی‌خواست برگرده، مدارک شناسایی و جعل کرده و سنش که 16 سال بود، بیشتر نشون داد. اینطوری شد که تونست بره توی صلیب سرخ و رانندۀ آمبولانس بشه.والت دیزنی 16 ساله رو فرستادن فرانسه و تا آخر جنگ جهانی اول توی فرانسه موند. اون وسط هم یه آنفولانزای اسپانیایی هم گرفت و با هر بدبختی بود زنده موند. جنگ که تموم شد والت دیزی برگشت آمریکا و دیگه تصمیمشو گرفته بود. برگشت به باباش گفت که می‌خواد کار هنری بکنه و دیگه نمی‌خواد واسه باباش کار کنه. بابا هم کلی توپید بهش که بچه این چیزا نون و آب نمیشه و هیچی نمیشی تو آخرش و بیا پیش من کار کن و در کنارش نقاشی بکشه و از این حرفا.ولی دیگه این تو بمیری از اون تو بمیریا نبود. والت دیزنی عزمش رو جزم کرده بود که یک کارتونیست موفق بشه. بعد از کلی بالا و پایین رفتن و جون کندن واسه کار پیدا کردن، بالاخره به کمک داداش روی، تونست توی استودیوی تبلیغاتی که کار کارتون می‌کرد استخدام بشه. تو این استودیو والت دیزنی با یه شخصی آشنا شد به اسم آب آیورس.آیورس بعد از یه مدت رفیق صمیمی والت دیزنی شده و این دو تا با همدیگه تصمیم گرفتن که بیزینس خودشون رو راه بندازن. والت دیزنی خلاق بود و آیورس هم نقاشی خیلی ماهری بود. شرکتی که این دو تا راه انداختن به ماه نکشیده ورشکست شد و جفتشون مجبور شدن که برن واسه یه شرکت کارتونی دیگه کار کنن.این زمان، یعنی سال 1920، حدود 6 سال از اون انیمیشن گرتی دایناسوره گذشته بود و کاراکترهای مختلفی درست شده بودن. شرکت‌های مختلفی بودند که ویدیوهای کوتاه انیمیشنی درست می‌کردند که اکثرشون فرم تبلیغاتی داشت و بعضیاشونم واسه‌ی سرگرمی بود. ولی هنوز انیمیشن به شکل یک مدیوم جدی و درست حسابی وجود نداشت. والت دیزنی کم‌کم کار کردن با دوربین رو یاد گرفت و شروع کرد روی مهارت‌ش کارکردن.بعد از یه مدت، دیگه از کار کردن واسۀ باقی شرکت‌ها خسته شده بود و می‌خواست جای انیمیشن ساختن از روی متن نویسنده‌های شرکت‌ها، خودش انیمیشن خودشو بسازه. این شد که یه دوربین از شرکتی که توش کار می‌کرد قرض گرفت و شروع کرد توی گاراژ خونش روی انیمیشن خودش کار کردن.بعد از یه مدت سعی و خطا، بالاخره کارتون‌هایی که ساخت به نظر خودش راضی کننده اومد. این شد که طرحش و رفت به مدیر نیومن پیر که یکی از تئاترها و سینماهای بزرگ آمریکا بود نشون داد و اونم قبول کرد که کارتون‌های بازدیدی رو نمایش بده. این شد که والت دیزنی از کارش استعفا داد و شرکت انیمیشن خودش به اسم لف اوم گرم ((lagh om gram رو تاسیس کرد.واسه اینکه لف اوم گرم موفق بشه، والت دیزی باید یه سری ایدۀ جدیدو عملی می‌کرد که باقی استودیوهای انیمیشن انجامش نداده باشن. حالا چی بود این ایده‌ی جدید؟ ساختن انیمیشن بر اساس داستان‌های قدیمی. داستان‌هایی مثل سیندرلا و شنل قرمزی و آلیس در سرزمین عجایب و اینا. تو فارسی فکر کنم بهشون میگیم داستان‌های پریان یا قصه‌های پریان. که این ترجمۀ همون فریتیل انگلیسیه. این جلوتر حالا باهاش مفصل کار داریم.خلاصه که والت دیزی تصمیم گرفت با لف اوم گرم بیاد بر اساس این داستانا انیمیشن بسازه. والت دیزی تونست با این ایده سرمایه‌گذار جور کنه و اون رفیقش آب آیورکس رو به همراه چهار تا انیماتور دیگه استخدام کنه تا این انیمیشن رو بسازن. قرار بود 6 تا انیمیشن سیاه و سفید کوتاه ساخته بشه و یه شرکت معروف به اسم پیکتورال کلاب ((pictoral club بخرتشون.سال 1922، وقتی آخرین انیمیشن از اون 6 تا هم حاضر شد و والت دیزنی و باقی انیماتور حاضر بودند تا یه پول قلمبه گیرشون بیاد،، یه فاجعه اتفاق افتاد. پیکتورال کلاب، ورشکست شد.پیکتورال کلاب که ورشکست شد یه قرون به لف اوم گرم نرسید. رسما تمام تلاش و سرمایۀ لف اوم گرم که مال والت دیزنی بود، خاکستر شد و والت دیزنی تا خرخره رفت تو بدهی. حتی اونقدر پول نداشت که بره تنها کفشش که توی کفاشی بود و از کفاشی بگیره.این شد که بی‌خیال انیماتور شدن شد و دوربینش فروخت و با 40 دلاری که ته جیبش مونده بود، رفت هالیوود که کارگردان بشه. ولی تو هالیوود هم هیچ‌کس بهش کار نداد. از اون طرف این مدت که مشغول اون 6 تا فیلم بود و بعدشم که بیکار شده بود، یه سری کمپانی انیمیشن تو نیویورک قدعلم کرده بودن و واسه خودشون کسی شده بودن. در نتیجه والت دیزنی اصلا خودش در حدی نمی‌دید که بخواد دوباره به سراغ انیمیشن. می‌گفت ما دیر اومدیم. همۀ انیمیشنارو ساختن. رسما تو دور باطل افتاده بود.بعد از یه مدت دوباره به فکر افتاد که بره سراغ امضای کارش، یعنی انیمیشن‌های قصه‌های پریان. گاراژ عموشو تبدیل به استودیو کرد و با برادر بزرگترش روی شریک شد. اسمشم گذاشتن استودیوی کارتون برادران دیزنی.بعد شروع کرد با شرکت‌های بزرگ فیلم مذاکره کردن واسهۀ عملی کردن ایده‌ش. در نهایت یه تهیه‌کنندۀ نیویورکی، به اسم مارگرت وینکلر باهاش قرار داد بست تا یک انیمیشنی بر اساس داستان آلیس در سرزمین عجایب بسازه.البته این انیمیشن ترکیب فیلم و انیمیشن بود و خود والت دیزنی هم توش بازی می‌کرد. این فیلم که ساخته شد کلی سر و صدا کرد و بعدشم دیزنی یه قرارداد بست برای اینکه این تبدیل به یه سریالی بکنه که توش آلیس توی دنیای انیمیشنی یک ماجراجویی‌هایی رو تجربه می‌کنه.کم کم راه واسۀ موفقیت والت دیزنی داشت باز می‌شد. یه کم بعد از جریان این فیلم، شرکت یونیورسال پیکچرز از شوهر مارگارت وینکلر همون تهیه‌کنندۀ فیلم آلیس، خواست که یه انیماتور پیدا کنن که بیاد یه کاراکتر جدید خلق کنه و انیمیشنش بسازه.مارگارت هم به شوهرش اصرار کرد که با استودیوی دیزنی قرارداد ببندند واسه اینکار. دیزنی هم قبول کرد و اینطوری شد که مجموعۀ انیمیشنی آزوالد خرگوش خوش‌شانس، توی اواخر دهۀ 20 میلادی ساخته شد. این انیمیشن بر اساس فیلم‌های چارلی چاپلین ساخته شده بود و دیالوگ و این داستانا نداشت. فقط یه سری تصویر سیاه و سفید و موزیک بود و یک سری اتفاقات و لحظاتی که ساخته می‌شد و خنده‌دار بود.ولی از اونجایی که خرگوش شخصیت داشت و ویژگی‌های رفتاری مشخص داشت، یک نوآوری بزرگی به حساب میومد. آزوالد خیلی گل کرد و کلی پول ساخت واسه شهر خانم وینکلر. ولی پولی که به والت دیزنی می‌داد هر روز کمتر و کمتر می‌شد و آخرش دیگه حتی کفاف هزینۀ تولید و هم نمی‌داد.والت دیزنی تصمیم گرفت که همکاریش با یونیورسال پیکچرز قطع کنه و خودش ماجراهای آزوالد رو بسازه. ولی وقتی خواست قرارداد فسخ کنه متوجه شد که یونیورسال پیکچرز حق اختصاصی کاراکتر آزوالد رو واسه خودش برداشته و واسه همین والت دیزنی نمی‌تونه خودش از کاراکتری که ساخته جای دیگه استفاده کنه.این شد که با قلبی آکنده از اندوه، از یونیورسال پیکچرز اومد بیرونو عطای آزوالد رو به لقاش بخشید و تصمیم گرفت از اول شروع کنه. شروع کرد با رفیقش همون آب آیورکس، روی یک شخصیت جدید کارکردن. انواع و اقسام حیوونا موجودات تست کردن تا در نهایت رسیدن به یک طرح جالب.آب آیورکس یک نقاشی کاریکاتورطوری از یک موش کشیده بود که یه شکم گرد داشت و یه شلوار دو دکمه پاش بود. بعد از یکم کار کردن روی هویت این طرح جدید، والت دیزنی بهش شخصیت داد و اسم این موش با نمک، به پیشنهاد همسر والت دیزنی، شد میکی‌ماوس.میکی ماوس یه ایده‌ای طلایی بود. والت و آب روی اولین انیمیشن میکی‌ماوس کار کردند و سال 1928، اولین انیمیشن میکی‌ماوس، به اسم استیم ولک بلی حاضرشد. از اونجایی که هیچ شرکت پخش‌کننده‌ای حاضر نشد این فیلمو پخش کنه، والت دیزنی به پیشنهاد یکی از دوستاش تصمیم گرفت که این فیلم رو توی تائتر برادوی به نمایش بذاره تا بعد از اینکه ازش استقبال شد، خود پخش کننده‌ها بیان سراغش.این شد که استیم ولک بلی نوامبر 1918 توی برادوی نمایش داده شد و خیلی زود کلی طرفدار پیدا کرد. مهم‌ترین ویژگی این فیلم، این بود که اولین انیمیشن تاریخ بود که صدای هماهنگ داشت. یعنی فقط موزیک پخش نمی‌شد توش. صدای سوت کشتی، صدای پرنده، صدای آواز خوندن و خنده و همه‌ی این صداها توش وجود داشت و هماهنگ با تصویر بودن.افکت‌های صوتی مثل صدای زمین خوردن و صدای آب و از این چیزا داشت. خیلی واسه زمان خودش مدرن بود. این شد که به چند هفته نکشیده کلی شرکت پخش فیلم صف کشیدن که حق پخش این فیلمو بخرن. منتهی مشکلی که همشون داشتن، این بود که می‌خواستند حق استفاده از میکی‌ماوس رو از دیزنی بگیرن. دیزنی هم که نمی‌خواست همون بلایی که سر آزوالد اومده سر میکی ماوس بیاد؛ این پیشنهاد شرکت‌ها رو قبول نمی‌کرد.والت دیزنی صدای این کارتون میکی‌ماوس رو با یه دستگاهی به اسم سینه‌فون ضبط‌کرده‌بود و ساخته‌بود. پت پاورز صاحب کمپانی که این دستگاه سینفونو می‌ساخت، یکی از موسس‌های یونیورسال پیکچرز هم بود. این اومد به والت دیزنی پیشنهاد داد که حق استفاده از میکی‌ماوس واسه خود دیزنی بمونه. به شرطی که والد همچنان از سیستم صوتی اینا استفاده کنه.همه چی خوب و خوش و زیبا بود دیگه. مشکل اینجاست که یکم زیادی زیبابود. میکی موس کلی طرفدار پیدا کرده بود. از اون طرف مینی‌ماوس که ورژن دختر میکی‌موس بود و تو همون فیلم اولم بود، جز اصلی فیلم‌های اولی شده بود و کلی از تماشاگران دلبری کرده بود.در نتیجه استودیوی دیزنی، کلی انیمیشن میکی‌ماوس ساخته بود و کلی محبوبیت به دست آورده بود این کاراکتر. ولی پاورز هرچی پول از میکی موس درآورده بود کشید بالا و یه قرون به دیزنی نرسید. عملا چند صد هزار دلار به والت دیزنی بدهکار بود. والت دیزنی هم که دید طرف خیلی پارتیش کلفته تو هالیوود، تصمیم گرفت شکایت نکنه ازش و فقط قراردادشو فسخ کنه.پت پاورزم که کلی قاط زده بود از این قضیه، به والت دیزنی گفت من داغ این میکی‌ماوس رو دلت می‌ذارم. بعدشم به همۀ شرکت‌های بزرگ گفت هر کسی با والت دیزنی کار کنه من روزگارشو سیاه می‌کنم. این شد که عملا والت دیزنی بایکوت شد و بعد از یه مدت انقدرم بهش فشار اومد که یه حملۀ عصبی سنگین بهش دست داد و زمین‌گیرشد.بعد از این قضیه یه مدت رفت فرانسه تا از هیاهو دور باشه و ببینه که چه خاکی می‌تونه به سرش بریزه؟ تو این مدت استودیوی دیزنی به کمک کلمبیا پیکچرز، کارتوناشون تولید و منتشر می‌کرد و کاراکتر گوفی تو همین دوران طراحی شد. بعد از اینکه والت برگشت با یه ایدۀ جدید اومد. کارتون رنگی. برادرش روی که شریکشان بود توی شرکت دیزنی، اصلا با این فکر موافق نبود. می‌گفت هزینۀ کارتون رنگی خیلی خیلی بالاست و ما از پسش بر نمیایم. منتهی والت می‌گفت این ایده انقدر قویه که به چشم بهم زدنی هزینه‌هاش یر‌به‌یرمیشه.بعد از یه مدت کشمکش، بالاخره قرار شد محصول بعدی والت دیزنی نه تنها رنگی باشه بلکه یک کارتون بلند صدادار با دیالوگ و افکت‌های صوتی باشه. تک تک این مولفه‌ها تو اون زمان نوآوری به حساب میومدن. مدت زمان زیاد، دیالوگ، افکت‌های صوتی، تصویررنگی، همه چیز قرار بود یه اثر افسانه‌ای رو بسازه. والت دیزنی هم برای این اثر مهم، رفت سراغ فرمولی که همیشه جواب داده بود. قصه‌های پریان. حالا چه قصه‌ای؟ سفیدبرفی و هفت کوتوله.سفیدبرفی و هفت کوتوله دیزنی که تقریبا همۀ ما کارتونش رو دیدیم، سال 1937 منتشر شد. یعنی نزدیک 90 سال پیش. این فیلم اولین کارتون بلند رنگی تاریخ بود. 83 دقیقه زمانش بود. تو اون زمان همۀ کارتون‌ها کوتاه در حد ماکسیمم 5 و 6 دقیقه بودن.مثل همین کارتون‌هایی که توی برنامه کودک و پخش می‌کنن. سفیدبرفی شروع کنندۀ چندتا جریان بزرگ بود. کارتون رنگی، کارتون پردیالوگ، کارتون بلند، همۀ اینا از سفید برفی دیزنی شروع شد. منتهی سفید برفی یک جریان خیلی مهم‌تر و شروع کرد که اون زمان کسی حواسش بهش نبود.اون زمان دنیای دیزنی در اصل دو سه تا شخصیت اصلی میکی ماوس و دانلد داک و کوفی می‌چرخید. اما امروز وقتی حرف کارتون دیزنی میشه، شما اول از همه یاد چی میفتید؟ اکثر آدمای امروز وقتی اسم کارتون دیزنی رو می‌شنون یاد داستانای پرنسس‌هایی مثل سفید برفی و زیبای خفته و راپونزل و اینا میوفتن.هویت کارتون دیزنی، الان حول همچین کاراکترهایی می‌چرخه. کاراکترهایی که بر اساس قصه‌های پریان ساخته شدن و معمولا دربارۀ اون دنیای پرنسسین. سفیدبرفی دیزنی شروع کنندۀ این جریان بود. حالا نه که کل کارتونی دیزنی همین باشنا. هزار تا موضوع دیگه داره مسلما. منتهی کلیشۀ اصلی کارتوناش همینه. همونطور که گفتیم این قصه‌ها از داستان‌های پریان گرفته شده بودند. منتهی تو خیلیاشون داستان کارتون با داستان اصلی خیلی فرق داره. در واقع به دلیل محتوای خشن و نامناسب برای بچه‌ها، والت دیزنی توی این داستانا یه تغییراتی داده.اینجا من می‌خوام به بعضی از این داستان‌ها و داستان‌های واقعیشون اشاره کنم و بگم اصلشون چی بوده؟ یه چیزی که باید در نظر بگیرید، اینه که همونطور که الان گفتم، این داستان‌ها برای بچه‌ها اصلا مناسب نبودن و واسۀ همین دیزنی عوضشون کرده. پس اگر بچه‌ای اطرافتونه. حدودا 4 دقیقه از هدفون استفاده کنید و اگر خودتون زیر 18 سالید بعداز این با شماییم و 4 دقیقه بزنید جلو و ادامۀ داستان رو از اونجا گوش کنید.بریم سراغ ماجرای ترسناک پرنسس‌های دیزنی. با همین سفید برفی شروع می‌کنیم. توی کارتون سفید برفی، بعد از اینکه شاهزاده میاد سفید برفی رو می‌بوسه و نجاتش میده، یه رعد و برقی می‌خوره به صخره‌ای که نامادری سفید برفی روش بود و نامادری پرت میشه از صخره پایین و کارش تموم میشه. همینطوریش دردناک و ترسناکه این صحنه.حالا شما ببین اصلش چی بوده؟ توی داستان اصلی نامادری نمی‌میره اینطوری. زنده می‌مونه و توی عروسی این دو تا هم شرکت می‌کنه. بعد مجبورش می‌کنن که یه جفت کفش آهنی داغ که از داغی قرمز شده بودن و بپوشه و انقدر برقص تا بمیره. این از سفیدبرفی.بریم سراغ سیندرلا. طبق اون داستانی که تو فیلمای دیزی نشون داده شده و برای ما تعریف کردن، سیندرلا آخر داستان کفشی که جا گذاشته بود اندازش میشه و با شاهزاده ازدواج می‌کنن و به خوبی و خوشی زندگی می‌کنن و خواهر ناتنیای سیندرلا هم فقط از حسودی می‌ترکن. ولی توی داستان اصلی سیندرلا که جز قصه‌های برادران گریمه، خواهر ناتنی سیندرلا واسه اینکه کفش اندازشون بشه خیلی خشن برخورد می‌کنن با خودشون.یکیشون انگشتای پاشو اره می‌کنه و اون یکی پاشنۀ پاشو کاملا می‌بره، تا پاش جا بشه تو کفش. بعد ماجرا اینجا تموم نمیشه. تو عروسی سیندرلا و شاهزاده، یه سری کبوتر از بهشت میان بالا سر همه پرواز می‌کنن. بعد از اینکه کبوترها دو سه دور زدن، میان چشمای خواهر ناتنی رو با نوکش سوراخ می‌کنن و بعد از حدقه درشون میارن. بعد شما تصور کن من این قصه رو با همین جزییات تو 8 سالگی تو کتاب برادران گریم خوندم. رسما دراماتایز شدم. اینم از سیندرلا.بریم سراغ پرنسس بعدی. کاراکتر مورد علاقۀ ادیتور چیزکست، زیبای خفته. توی داستان اصلی زیبای خفته، پرنسی که میاد زیبای خفته رو می‌بوسه، در اصل یک شاهیه که زن و بچه هم داره. بعدشم نمیاد زیبای خفته رو ببوسه؛ بلکه وقتی میاد می‌بینه که دختر خوابه، بهش تجاوز می‌کنه. زیبای خفته هم چند ماه بعد با دو تا بچه از خواب بیدار میشه و پا میشه میره کاخ شاهه که بهش نشون بده چه دسته گلی به آب داده.بعد زن اون پادشاهه، ملکۀ کشور قاطی می‌کنه به پادشاه می‌گه که باید این دو تا بچه رو بخوری. بعد پادشاه قاطی می‌کنه ملکه رو می‌ندازه تو آتش و با زیبایی خفته ازدواج می‌کنه. واقعا لوچه داستانش.قصۀ بعدی مال راپونزله. طبق داستان اصلی، راپونزل موهاشو از بالای برج واسۀ پسر می‌انداخته پایین و پسر اینطوری می‌رفته بالا و می‌دیدش. انقدر پسر میاد بالا و می‌بیندو می‌بیند و می‌بیند که راپونزل باردار میشه. بعد که دیگه علائم بارداری رو نشون میده و پیرزن جادوگر می‌فهمه قضیه رو، راپونزل رو تو صحرا ول می‌کنه. بعدش که پسر میاد بالا از برج و می‌بینه جا تره بچه نیست خودشو از بالای برج می‌ندازه پایین و میفته توی یه دسته خار و چشماش از کاسه درمیاد.قصۀ بعدی مال پوکوهانتسه. پوگوهانتس داستان یک دختر سرخپوستیه که عاشق یه پسر استعمارگر بریتانیایی میشه و بعد عشق اینا باعث صلح بین سرخ‌پوست‌ها و انگلیسی‌ها میشه. خیلی رویایی دیگه نه؟ خب نه. داستان اصلی که یک داستان واقعی هم هست، این طوریه که بعد از اینکه پسر انگلیسی برمی‌گرده انگلیس، دستور میده پوکوهانتس رو به زور بیارن انگلیس و به زور مسیحی کنن و به زور به عقد یه مرد انگلیسی در بیارنش.بعدشم تا چند سال دست بسته می‌بردنش تو لندن می‌چرخوننش به عنوان یک سرخ‌پوست متمدن شده به مردم نشونش می‌دادن. یعنی عملا داستان حول این می‌چرخه که سرخپوست‌ها وحشی و نامتمدن بودن. پوکوهانتس واقعیم اواخر قرن 17 به یه دلایل نامعلومی می‌میره. اینایی که گفتم چند تا از موارد این مدلی بود. تعدادشون بیشتر از این طبعا و ما دیگه بیشتر اینجا کشش نمیدیم. میریم سراغ داستان اصلی. از اینجا به بعد دیگه مشکلی نداره. بچه‌ها هم می‌تونن گوش بدن.والت دیزنی با سفید برفی دنیای انیمیشن دیزنی و زیر و رو کرد. از اینجا به بعد داستان فرق کرده بود. انیمیشن فرم جدید به خودش گرفته بود و می‌شد دیگه در حد یه فیلم بلند انیمیشن داستانی ساخت. دیزنی دوران جدید شروع کرده بود. حالا کاری نداریم که فیلم‌های دیزنی پر از پیام‌های نژادپرستانه بوده و آدم خوباش کلا سفیدپوست بودن و هرچی وحشی بود سرخ‌پوست و رنگین پوست بود و شاهزاده‌ها همینطوری ندیده نشناخته یه دختری که بی‌هوش و بدون رضایت خودش می‌بوسیدند که زندش کنند و از این حرفا.تو همین دهۀ 30، والت‌دیزنی رقیب بزرگ پیداکرد. کمپانی‌ای که من به شخصه کارتوناشو خیلی بیشتر از کارتون‌های دیزنی دوست‌دارم. چیو داریم میگیم؟ لونی تیونز.یادتونه گفتم با دیزنی اوایل دهۀ 20 لف اوم گرم رو تاسیس کرد و شیش تا انیمیشن بر اساس قصه‌های پریان ساختن و بعدش پولش نرسید و ورشکست شدن. اگه یادتون باشه گفتم که زمان تاسیس لف اوم گرم، دیزنی تونست آیورس و چندتا انیماتور دیگه رو استخدام کنه.این چند نفر، هستۀ اصلی انیماتورهای لف اوم گرم بودن. هیو هارمن، رودولف آیزینگ، مکس مکسول و فریز فریلینگ. در اصل اول برادر بزرگتر هارمن با دیزنی و آیورس کار می‌کرد. بعد تصمیم گرفته بود که خودش بره طراح کمیک بشه و برادر کوچکترش هیو هارمن رو به جای خودش گذاشته‌بود.هیو هارمن 3 تا از رفیقاش آورده بود و اینطوری شده بود که اینا توی لف اوم گرم مشغول شده بودند. واقعنم زحمت می‌کشیدن. درسته دیزنی رهبری می‌کرد ولی عرق اصلی رو اینا و آیورس می‌ریختن. بعد که لف اوم گرم ورشکست شده و دیزنی رفت هالیوود و تونست برای آلیس در سرزمین عجایب قرارداد ببنده؛ سریع زنگ زد به تیمش که این چند نفر بودن و بهشون گفت که بیان هالیوود تا دوباره سر پروژه‌ی آلیس با همدیگه کار کنن.گفتیم دیگه آلیس اولیه فیلم بود، بعد که گل کرد تبدیل به سریال شد. دیزنی به این 4 نفر گفت که بیان دوباره تیمشون بسازن. هارمن که بقیه‌ی اونا رو آورده بود و یه جورایی رهبری این تیم بود خیلی مایل نبود می‌خواست خودش یه سری انیمیشن بر اساس داستان‌های هزار و یک شب و مخصوصا علاالدین بسازه.منتهی دیزنی بهش گفتش که چون وقتی که اینا توی لف اوم گرم داشتن اون 6 تا انیمیشن می‌ساختن، بخش اعظم کار انیمیشن آلیس رو هارمن انجام داده بود، توی این پروژه هم هارمن و شریک خودش می‌کنه و اونم به اندازۀ دیزنی سهم خواهد داشت از این پروژه.هرمن بنده خدا هم زودباور، اعتماد کرد به دیزنی و اومد تو پروژه. محض اطلاعتون بعدا یه قرون از این پروژۀ آلیس به هارمن نرسید و دیزنی همشو کشید بالا. منتهی هارمن اون زمان اعتماد کرده بود به دیزنی دیگه. هارمن که اومد تو پروژۀ آلیس، بقیه هم دنبالش اومدن.دیزنی علاوه بر این چند نفر، یک انیماتور حرفه‌ای به اسم همیلتون رو هم استخدام کرد. این پنج نفر با دیزنی موندن توی همۀ این پروژه‌ها از آلیس گرفته تا آزوالد با دیزنی کارکردن. بعد از اینکه دیزنی سر آزوالد با یونیورسال پیکچرز به مشکل خورده و جدا شده از پروژه‌ی آزوالد، این 5 نفر سر پروژه‌ی آزوالد موندن و ادامه دادنش.دلیل اصلی اینکه اینا با دیزنی نرفتن هم این بود که دیزنی سر قولش به هرمن نمونده بود و هارمن عملا جای این که با دیزنی کار کنه داشت واسۀ دیزنی کار می‌کرد. این شد که اینا تو یونیورسال موندن و آزوالدو ادامه دادن.منتهی یونیورسال پیکچرز مدام چوب لای چرخشان می‌ذاشت و اذیتشون می‌کرد. آخرشم پروژۀ آزوالد منتقل کردن به دپارتمان دیگه و این 5 نفر عملا اخراج شدن از یونیورسال. این شد که با خودشون گفتن از این توفیق اجباری استفاده کنن و استودیوی انیمیشن خودشونو بزنن. تا دیگه مجبور نباشم واسه آدمایی مثل دیزنی و رییس یونیورسال پیکچرز کار کنن. کاراشونو اجراکنن.این شد که یه جایی رو اجاره کردن و با رهبری هارمن، مشغول کار شدن. اسم این استودیو شد هارمنایزینگ. ترکیب اسم هارمن و آیزینگ، تهیه کننده‌های اصلی و رهبران این تیم. هارمن تصمیم گرفت اولین پروژه شون، یک انیمیشن دیالوگ دار باشه. شخصیت اصلی این انیمیشن هم یک بچه‌ای بود به اسم باسکو.طرح اصلی باسکو رو هارمن، توی روزایی که با دیزنی کار می‌کرد کشیده بود و نگه داشته بود واسۀ یک موقعیت مناسب. اینا روی شخصیت باسکو مفصل کار کردن و در نهایت سال 1929، اولین قسمت انیمیشن باسکو به اسم باسکو بچۀ سخنگو منتشرشد.این انیمیشن یه جورایی معرفی باسکو بود و ترکیب فیلم و انیمیشن بود. اینطوری بود که آیزینگ پشت میز طراحی نشسته بود و باسکورو می‌کشید، بعد باسکو جون می‌گرفت و شروع می‌کرد حرف زدن و از خودش گفتن و رقصیدن و آواز خوندن.آخرشم انقدر آیزینگو کلافه می‌کرد که آیزینگ دوباره می‌کشیدش توی شیشه‌ی خودنویسش و خالیش می‌کرد تو شیشۀ جوهر. صدای باسکو رو هم مکسول، که یکی از اعضای همین تیم بود درمی‌آورد. چیزی که باسکو رو از انیمیشن‌های دهۀ 20 دیزنی جدا می‌کرد، این بود که انیمیشن‌های والت دیزنی، اون زمان صرفا با موزیک و افکت‌های صوتی جلو می‌رفتن و دیالوگ خاصی نداشتند.منتهی باسکو برعکس. موزیک چندانی نداشت و خیلی جدی و زیاد دیالوگ داشت. حتی جز اولین فیلم‌هایی بود که توش دیوار چهارم شکسته می‌شد. یعنی کاراکتر از داستان خارج می‌شد برمی‌گشت و دوربین نگاه می‌کرد و با شما بیننده حرف می‌زد. اما این ویژگی‌ها یکم برای زمان خودشون زود بودن. تقریبا تا اواخر دهۀ 30، هیچ کمپانی حاضر نشد پخش باسکو رو به عهده بگیره. چون می‌گفتن این چرا موزیک نداره؟ چرا حرف نمی‌‌زنه؟ شما دیزنی رو ببین. همش موزیکای شاد، موزیکای زیبا، حرف که به درد نمی‌خوره.بعد بعداز کلی به در بسته خوردن و جواب رد شنیدن، بالاخره با یک واسطه و کلی درگیری، کمپانی برادران وارنر از ایدۀ باسکو خوششون اومد و با این تیم قرارداد بستن. از اونجایی که برادران وارنر کمپانی پخش موسیقی هم بود، قرار شد که این تیم یک انیمیشن موزیکال از باسکو بسازند که توش موزیک‌های مختلفی که تولید برادران وارنر بود پخش بشه و یه جورایی تبلیغ موزیکا و تکنولوژی این کمپانی باشه.نتیجۀ کار این شد یک مجموعه‌ی موزیکالی که کاراکتر اصلیش باسکو و یک باسکوی مونث به اسم هانی بودن. یه چیزی مثل میکی و مینی‌ماوس دیزنی.همین زمان دیزنی یک انیمیشن موزیکال موفق ساخته بود به اسم سیلی سیمفونی. یعنی سمفونی احمقانه. اینا هم با الهام گرفتن از همین اسم، اسم این مجموعه رو گذاشتن آواهای خل و چل یا همون لونی تیونز. لونی تونز نیستا. لونی تیونزه. خیلیا این اشتباه می‌گیرند فکر می‌کنن که این تون از کارتون گرفته شده. منتهی تون نیست. تیونه و معنی آوا میده. لونی تیونز.سریال لونی تیونز، تازه شروع شده بود و کلی داشت گل می‌کرد. باسکو و هانی کم‌کم داشتند به پای میکی و مینی دیزنی می‌رسیدن. کم کم کاراکترهای دیگه هم اضافه شدن به این مجموعه که خب عمر زیادی هم نداشتند.مثلا یه کاراکتری بود به اسم فاکسی، که یک روباه بود که قیافش کپی میکی‌ماوس بود، فقط گوشاش تیز بود که خب بعد از یه مدت دیزنی بهشون گفت که جمعش کنن وگرنه شکایت می‌کنن ازشون. یا یه کاراکتر به اسم گوفی داشتن که اینا کنار گذاشتن ولی دیزنی از اونور دزدیده شد این گوفی که الان می‌شناسیم.از همون اولاش این باسکو یه مشکلاتی داشت. اولا که مدل طراحیش شبیه یه بچۀ آفریقایی بوده و گویندشم که همون مکسول باشه، با لهجۀ آفریقایی حرف می‌زد و کلا یک پیام نژادپرستانۀ خاصی داشت. عملا همه می‌دونستن باسکو یه بچۀ سیاه‌پوسته. منتهی کسی رسما اعلام نمی‌کرد. حالا لهجش بعد از یه مدت عوض کردن. منتهی ظاهرش و رفتارش مشخص بود بر چه اساسی ساخته شده. مدام از کلیشه‌های نژادی استفاده می‌شد توی رفتاراش و همین یکم وجهۀ بدی داشت. البته توی دهۀ 30 وجهه‌ی بدی نداشت. الان داریم می‌گیم این حرفا رو. اون موقع همه نژادپرست بودن.اوضاع واسۀ استودیوی هارمنایزینگ کم‌کم خراب‌شد. اینا می‌خواستن مثل دیزنی کارتون رنگی تولید کنن. منتهی کمپانی برادران وارنر بهشون بودجه نمی‌داد. انقدر این کشمکش بین هارمنایزینگ و وارنر برادرز ادامه پیدا کرد تا بالاخره اینا همکارشون با وارنربرادرز قطع کردند و رفتن.از اونجایی که کاراکتر باسکو هم مال اینا بود، وارنربرادرز نمی‌تونست ازش استفاده کنه و اینا باسکو رو با خودشون بردن. بعد یه مدت هم با کمپانی مترو گلدن مایر همون که اول فیلماشون اون شیره غرش می‌کنه، قرارداد بستن و مسیرشون کلا از برادران وارنر جدا شد. که حالا جلوتر به این قضیه مفصل می‌رسیم.از اون طرف تهیه‌کنندۀ اینا توی وارنربرادرز دستش مونده بود تو حنا. این آقا که اسمش لئون لزینگر بود، تهیه کننده‌ی همه‌ی کارای قبلی هارمنایزینگ بود و واسطۀ استودیوی هارمنایزینگ و وانربرادرز. اینا که رفتن، این تصمیم گرفت خودش بخش انیمیشن وارنربرادرز رو دستش بگیره و یه استودیوی کوچیک توی کمپانی وارنر راه‌انداخت. اسمشم بر اساس اولین سری انیمیشنی که با هارمنایزینگ ساخته بود، گذاشت لونیتیونز. اینجا بود که تازه این لونیتیونزی که ما می‌شناسیم متولد شد.کم کم با هر بدبختی و بی‌پولی که بود، انیماتورهای مختلف استخدام شدن و کاراکترهایی مثل پی دی و دفی داک رو درست کردن؛ اما لونیتیونز هنوز آسش رو رو نکرده‌بود. سال 1944، یک کاراکتر خرگوش شیطون و زبل و بامزه توی کارتون‌های لونیتونز معرفی شد. چی بود اسمش؟باگزبانی.دهۀ 40 میلادی دوران طلایی انیمیشن بود. دیزی داشت از یه طرف با کارتون‌های کوتاهش که میکی و کوفی و داندلداک توش بودن می‌ترکند و از طرف دیگه با کارتون‌های بلندش که بر اساس قصه‌های کلاسیک بودن مثل پینوکیو، بمبی و دامبو اینا. جایزه‌های سینمایی رو دروکرد.از اون طرف لونیتیونز کلی کاراکتر محبوب مثل فیداک و باگزبانی و رودانر و میگ میگ وتوییتی و اینارو داشت. حالا این دو تا یه طرف، یه غول دیگه‌ام ظهور کرده بود. یادتونه گفتم هارمنایزینگ از وارنزبرادرز جدا شد و هارمن و آیزینگ رفتن با مترو گلدن مایر شروع کردن کارکردن؟ مترو گلدن مایر اینا رو گذاشت رییس بخش انیمیشنشون و تحت رهبری اینا، دوتا انیماتور خلاق تونستن یه کارتون خیلی جالب تولید کنند و درگیری همیشگی موش و گربه رو به تصویر بکشن.بله تام و جری هم تو همین دهۀ 40، زیر نظر هارمن و آیزینگ درست‌شد. دنیای کارتون و انیمیشن جون گرفته بود و جای خودش و توی قلب بچه‌ها باز کرده بود. این وضعیت همینطوری پیش رفت و دنیای انیمیشن دست هالیوود بود تا این که اوایل دهۀ 60 میلادی یک رقیب جدید توی دنیای انیمیشن سر درآورد. رقیبی که از شرق اومده بود و از یه دنیای دیگه داستان می‌گفت. چی داریم میگیم؟انیمه در اصل انیمیشن‌های ژاپنی بودند که براساس کمیک و داستان‌های فانتزی و محلی و قدیمی ژاپن ساخته می‌شدن. از سال‌ها قبل ژاپن داشت توی صنعت انیمیشن کار می‌کرد. منتهی نتونسته بود موفقیت جهانی خاصی به دست بیاره. تا این که توی دهۀ 60 میلادی یک انیمۀ ژاپنی درست شد به اسم استروبوی که ماجراهای یک پسر قهرمان نیمه ربات بود.مدل انیمیشن‌های ژاپنی کلا با انیمیشن‌های آمریکایی فرق داشت. منتهی عنصر مدرن بودن و تکنولوژی هم توشون بود. واسه همین انیمه آستروبوی که کیفیت ساخت خوبی هم داشت، تونست علاوه بر ژاپن به کشورهای غربی هم برسه و محبوب بشه. منتهی قدرت کمپانی‌های انیمه به اندازۀ کمپانی‌های هالیوودی نبود. هر از چندگاهی یه انیمیشن محبوبی درست می‌کردند که بیشتر توی همون دنیای شرق دیده می‌شد.تو دهۀ 80 میلادی، که میشد دهۀ 60 شمسی یکی از مشتری‌های اصلی انیمه‌های ژاپنی، ایران بود. تا قبل از انقلاب کارتون‌هایی که تلویزیون ایران نشون می‌داد؛ معمولا محصولات دیزنی و لونیتیونز بودند. منتهی بعد از انقلاب و مخصوصا سال‌های دهۀ 60 که جو آمریکا ستیزی و اینا خیلی بالا بود، توی ایران کارتون‌های آمریکایی جمع شدند و 90 درصد کارتون‌های تلویزیون ایران، شد انیمه‌های ژاپنی. فوتبالیست‌ها، میتوکومون، بچه‌های آلپ، آنشرلی، پسر شجاع، خانواده‌ی دکتر ارنست، مهاجران اینا همشون انیمه‌های ژاپنی بودن.انیمه تا اواسط دهۀ 2000 میلادی نتونسته بود جدی وارد دنیای غرب بشه و فقط بازار شرق دستش بود.از سال 2000 به بعد، انیمه‌های سریالی مثل ناروتو و پوکمون و فیلم‌های انیمیشنی بلند میازاکی مثل شهر اشباح و قلعه متحرک هاول و اینا، تونستم توی دنیای غرب محبوب بشن و طرفدارای مخصوص خودشون پیدا کنن. منتهی همه‌ی این جریان‌هایی که تا الان گفتیم، مال انیمیشن دو بعدی بود. انیمیشن سه بعدی از کجا شروع شد؟ عرض می‌کنم خدمتتون.استیو جابز که یکی از موسس‌های کمپانی اپل بود. سال 1985 از اپل اخراج شد. جابز که بیکار شده بود و چیزی که از اول واسش زحمت کشیده بود و هم ازش گرفته بودن، دنبال یه بیزنس تازه بود.حدود 1 سال بعد از اخراج شدنش از اپل، شنید که جورج لوکاس کارگردان فیلم استاروارز، گرا فیکس گروپ رو گذاشته واسه فروش. گرا فیکس گروپ یک بخشی از دپارتمان کامپیوتری فیلم استاروارز بود که از تکنولوژی برای جلوه‌های ویژه سینمایی استفاده می‌کردن.حالا که پروژه‌های استاروارز تموم شده بود؛ جرج لوکاس استفاده‌ای ازش نداشت و واسه همین گذاشته بودش واسه فروش. استیو جابز هم اومد و گرا فیکس گروپ رو به قیمت 10 میلیون دلار از جرج لوکاس خرید.هدف استیو جابز این بود که گرافیکس گروپ رو تبدیل کنه به یک کمپانی‌ای که دستگاه‌های کامپیوتری مجهز بسازه واسۀ ساختن جلوه‌های ویژه و کارهای گرافیکی و اینا. این شد که این کمپانی را خرید و اسمش هم عوض کرد و گذاشت پیکسار.از روز اول جابز برنامۀ پیکسار متمرکز کرد روی ساختن یک کامپیوتر خیلی پیشرفته که بتونه تصاویر سه بعدی درست حسابی بسازه. سال 1986 و هنوز هیچ انیمیشن کامپیوتری هم وجود نداره. همه‌ی استودیوها از دیزنی و لونیتیونز گرفته تا استودیوهای تبلیغاتی با نقاشی‌های دستی کار می‌کنند و علاقه‌ای به استفاده از کامپیوتر به جای طراحی انسانی ندارن.برای ساختن انیمیشن‌های سه بعدی‌ام از استاپ موشن‌های خمیری استفاده می‌کنن. این شد که استیو جابز نیومده این کامپیوتر به کمپانی‌های انیمیشن بفروشه. هدفش گذاشت روی عکس برداری پزشکی و هواشناسی و مدلسازی‌های سه بعدی ژئوفیزیکی و اینا.منتهی این دستگاه پیکسار اصلا نتونست فروش کنه و پیکسار توی یه قدمی ورشکستگی بود. این وسط یکی از بنیانگذاران اصلی پیکسار خودش قبلا یکی دوتا انیمیشن سه بعدی ساخته بود که تونسته بود جایزه هم ببره واسشون.استیو جابزم دید که این آدما اعضای تیمش چه کارایی بلدن، به ذهنش رسید که جای اینکه برن التماس استودیوهای انیمیشن بکنن که تکنولوژی سه‌بعدی پیکسارو بخرن، خودشون با تکنولوژی خودشون انیمیشن سه بعدی بسازن و استودیوی انیمیشن خودشون باشن. این شد که شروع کرد تیزرهای تبلیغاتی انیمیشنی ساختن، منتهی خیلی نتیجه بخش نبود.بعد از یه مدت بخش سخت‌افزاری شون رو به یک شرکت دیگه فروختن تا هزینه‌هاشون پوشش بدن. و بعدشم استیو جابز شروع کرد به مذاکره با دیزنی. به دیزنی گفت شما تهیه کنندگی و سرمایه‌گذاری اولین انیمیشن سه بعدی پیکسارو به عهده بگیرین. اگه جواب داد که چه بهتر. بهتون ثابت میشه که انیمیشن سه بعدی جواب میده و می‌تونی تو کارای خودتونم ازش استفاده کنید.اگرم جواب نداد اسم پیکسار وسط دیگه. آبروی ما میره. ما شکست می‌خوریم. شما فقط سرمایه‌گذارین. محصول استودیوی دیزنی که نیستش این. دیزنی هم قانع میشه و با کلی شرط و شروط سرمایه رو فراهم می‌کنه واسه اینا.این میشه که استیو جابز و تیمش توی پیکسار شروع می‌کنن کار شبانه‌روزی واسه اینکه این شرط سنگین رو برنده بشن. وضعیتشون انقدر حساس بود که یا این فیلمی که می‌ساختند خیلی موفق می‌شد تو یه شکست خیلی خیلی خیلی سنگین براشون می‌شد که دیگه نمی‌تونستن از جاشون پاشن.نتیجۀ این قضیه، شد انیمیشن توی استوری یا همون داستان اسباب‌بازی که اولین انیمیشن بلند سه بعدی تاریخ بود و خب همونطور که می‌دونیم به شدت ترکوند. بعد از این قضیه پیکسار تونست کلی پول به جیب بزنه و توی دنیای انیمیشن و مخصوصا انیمیشن سه بعدی اسم در کنه. منتهی از اونجایی که حق امتیاز توی استوری مال دیزنی بود، پیکسار کلی پول از دست داده و کلی از درآمد فیلم رفت تو جیب دیزنی.این شد که استیو جابز رفت و با دیزنی مذاکره کرد که یک قرارداد برای فیلم‌های نمو و شگفت‌انگیزان و کارخونۀ هیولاها ببندن. که توش هزینه‌ها و درآمد بین پیکسارو دیزنی نصف بشه. بعد از اینکه این فیلما هم ترکوندن، جابز با یک قرارداد بهتر رفت سراغ دیزنی که توش بیشتر سود به پیکسار می‌رسید.منتهی مدیر اون زمان دیزی دیگه این و قبول نکرد و سال 2005، جابز اعلام کرد که پیکسار و دیزنی از همدیگه جدا شدن. منتهی 1 سال بعدش وقتی مدیر بعدی دیزنی روی کار اومد، تصمیم گرفت جای این که با بهترین استودیوی انیمیشن سه بعدی همکاری کنه، اون استودیو رو کلا بخره. این شد که بعد از کلی چک و چونه، بالاخره سال 2006 استیو جابز پیکسار با جاش به قیمت 4/7 میلیارد دلار به دیزنی فروخت.از سال 2006 به بعد، دیزنی و پیکسار تولید کنندۀ اصلی اکثر انیمیشن‌های هالیوود به حساب میان. از سال‌های بعد از 2010، با وجود شبکه‌های پخشی مثل نتفلیکس، کم‌کم انیمیشن‌های بزرگسالان تعدادشون بیشتر شد.انیمیشن‌های بزرگسالان که برای بچه‌ها ساخته نمی‌شدن و مخاطبشون بزرگسالان بودن. از همون اول در دست تولید بودن. در اصل خیلی از انیمیشن‌های اولیه مثل باگزبانی و تولیدهای اولیۀ دیزنی، اصلا مخاطبشون بچه‌ها نبودن. خیلی چیزا از مسائل سیاسی و جنگ و صحنه‌های خشن و مصرف الکل و مواد مخدر و مسائل جنسی و اینا توشون نشون داده می‌شد.از دهۀ 1930، یه سری قانون تصویب شد توی آمریکا، که اینا رو یه مقدار سانسورکنن و یواش یواش با توجه به این محدودیت‌ها کمپانی‌های انیمیشن کل تمرکزشون رو روی بچه‌ها گذاشتن. تا اینکه سال 1989، کارتون سیمپسون‌ها درست شد و دوباره بازار انیمیشن کمدی بزرگسالان داغ شد.اواخر دهۀ 90 میلادی، دو تا از شاهکارهای دنیای انیمیشن یعنی فمیلی گای و ستپارک شروع شدن و دنیایی رو توی انیمیشن معرفی کردند که توش می‌شد به هر کس دلت می‌خواد هرچی دلت می‌خواد بگی.تری پارکر یکی از سازنده‌های ستپارک، میگه ما انقدر با هم شوخی کردیم و هر چی از دهنمون در میومد به همه گفتیم که دیگه کسی نمی‌تونه بیاد بگه فلان اپیزود ساتپارک واسه تخریب من بوده. چون عملا ما به همه توهین کردیم. ما حتی به خودمونم رحم نکردیم.از بعد از اینکه نتفلیکس اومد شوهایی مثل ریکن مورتی و برجک هرسمن ساخته شدند و عملا شوهای انیمیشنی بزرگسالان که تا قبل از اون همه جلوشون گارد داشتن نرمال شدن. از همین جا هم اعلام می‌کنم آقا ریکن مورتی مناسب بچه‌ها نیست. انیمیشن بزرگسالانه. اولا که وقتی نمی‌تونید دیالوگاش رو عینا ترجمه کنید و مجبورید داستان کلا عوض کنید، لازم نکرده دوبله کنید.دوما وقتی دوبله می‌کنید دیگه به عنوان کارتون بچه‌ها تبلیغش نکنید جان هر کی دوست دارید. دنیای انیمیشن دنیاییه که آدما می‌تونن به عمق خیالشون هر چقدر که می‌خوان هر چی که می‌خوان خلق کنن. هیچ محدودیتی توش وجود نداره. همه می‌تونن هر چی می‌خوان توش داشته باشن. توی دنیای انیمیشن فرانسوی‌ها می‌تونن کارتون وسترن بسازن و بشه لوک خوش‌شانس. یا یه تیم چکسلواکی یه شاهکار به اسم پت و مت بسازن که بدون یه جمله حرف، میلیاردها آدم و ساعت‌ها سرگرم کنن.آدما توی انیمیشن می‌تونن همه چی ببینن. می‌تونن حیوونای سخنگو ببینن. می‌تونن دنیا رو توی صلح ببینن. می‌تونن دنیای بی گرسنگی ببینن. می‌تونن یه دنیای قشنگ ببینن. انیمیشن دنیای ما رو خیلی قشنگ‌تر از اون چیزی که هست نشون میده و همین باعث شده که مایی که بچگیمون باهاش گذشته، توی سن بزرگسالی هم بدمون نیاد بشینیم پاشو ساعت‌ها توی دنیاش غرق شیم.انیمیشن یه دنیاییه که فقط 100 ساله وجود داره ولی هر چی که بخوایم با هر کیفیتی که بخوایم تو هر زمانی که بخوایم میتونه توش واقعی بشه.بقیه قسمت‌های پادکست چیزکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/سی---دنیای-خیال-|-تاریخ-انیمیشن-id3627404-id472387845?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%B3%DB%8C%20-%20%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%20%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%20%7C%20%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%20%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست چیزکست</category>
                <author>پادکست چیزکست</author>
                <pubDate>Sun, 18 Sep 2022 15:31:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ۲۹ چیزکست- تاریخ رادیو</title>
                <link>https://virgool.io/chizcast/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%88-jtqyvhc0wzfu</link>
                <description>توی یکی از شب‌های پاییزی سال 1938، مردم آمریکا توی خونشون کنار رادیو هاشون نشسته بودن و داشتن رادیو گوش می‌دادن. مجری رادیو اول وضعیت هوا رو اعلام کرد و بعدش گفت الان میریم به هتل پارک پلازای نیویورک، تا اجرای زیبای ریمون ریکن رو بشنویم و بعد صدا عوض شد و موسیقی زندۀ جز شروع شد. چند ثانیه از موزیک نگذشته بود که گوینده‌ی رادیو خیلی سراسیمه و با استرس شروع کرد به گفتن این که یک خبر فوری به دستمون رسیده و یک سری انفجار گاز روی سطح مریخ دیده شده و شرایط یکم غیرعادیه.دوباره موسیقی زنده شروع شد. مردم هاج و واج مونده بودن که چه اتفاقی داره میفته. 30 ثانیه بعد، دوباره موزیک قطع شد و مجری با یک صدای لرزون و وحشت زده‌ای اعلام کرد که یک شهاب سنگ چند ثانیه پیش تو یک منطقه مسکونی به شدت با زمین برخورد کرده و همین الان تیم گزارشگر اعزام شدند؛ تا ببینند چه خبره.بعد صدای گزارشگر‌ها و مردم شنیده شده و گزارشگر گفتش که یک فضای عجیبی دور شهاب سنگ روگرفته. تو اون همهمه، صدای پروفسور نجوم شناسی که همراه تیم گزارش رادیو بود میاد که داشت با خودش زمزمه می‌کرد این دیگه چه بلاییه! همین زمان که پروفسوره داره سنگ رو بررسی می‌کنه؛ یهو صدای شکستن سنگ میاد و از فریادهایی که مردم اطراف می‌زنن؛ معلوم میشه که یک موجود ترسناک از توی سنگ بیرون اومده.صدای جیغ و داد مردم با صدای انفجار و نفس نفس زدن گزارشگری که داره میدوه قاطی میشه و هر لحظه زیاد و زیادتر میشه و یهو سکوت محض حاکم میشه. مردم پای رادیوهاشون میخکوب شده بودن و نمی‌دونستن چیکار کنن. بعد از چند ثانیه، حداقل یک نفر از هر خانواده داشت، یک جملۀ مشترک رو تکرار می‌کرد. مریخی‌ها حمله کردن.سلام. به قسمت 29 چیز‌کست خوش اومدید. تواین پادکست، ارشیا عطاری، برای شما، ازتاریخ چیزها میگم. چیزایی که زمانی استفاده نمی‌کردیم. امروز استفاده می‌کنیم و شاید در آینده هم ازشون استفاده بکنیم.توی این قسمت قرار بریم سراغ تاریخ رادیو. رادیویی که امروز داره گوشۀ خونۀ هممون خاک می‌خوره؛ ولی یه زمانی واسه خودش بروبیایی داشته. جدای از کاربرد خودش، رادیو شروع کنندۀ جریان رسانه بود. شروع مطلع شدن مردم از اخبار لحظه‌ای، شروع انتشار جمعی محتوا و شکل گیری فرهنگ رسانه‌ای. رادیو یکی از مشهورترین پل‌های بین انسان دیروز و امروزه.از لحظه‌ای که رادیو وارد زندگی انسان‌ها شد؛ نوع سرگرمی انسان تغییر کرد. نوع برخوردش با اخبار تغییرکرد. حتی نوع روتین روزمرۀ آدما هم تغییر کرد؛ در نتیجه رادیو هم خودش وسیلۀ مهمیه و هم تاریخش و نقشی که توی تاریخ داشته. نه تنها تاریخش مهمه؛ بلکه پر از تراژدی و کلاهبرداری و گیس و گیس‌کشیه.تو این قسمت می‌خوایم تمام این ماجراها رو براتون تعریف کنیم. از این بگیم که چه کسایی تو این راه شکست خوردن، کیا کشته شدن یا بدبخت شدن و کیا بلیطشون برد. رادیو یکی از اختراعاتیه که هر کسی یه طرفش گرفته و هر کدومشون هم ادعا می‌کنند که خودشون ساختنش.تو این قسمت می‌خوایم بریم از اول اول، بررسی کنیم ماجراها رو، تا ببینیم کی چیکار کرده و چی شد که رادیو شد اینی که هست. من ارشیا عطاری هستم. تدوین این قسمت رو طنین خاکسا انجام داده و موسیقی تیتراژ هم کار مودی موسویه.بشر همیشه دنبال ارتباط گرفتن با بقیه بوده. انسان کلا یک موجود اجتماعیه. بعد از اینکه زبان اختراع شده و آدما شروع کردن با آدم‌های اطرافشون حرف‌زدن. کم کم بشر به این فکر افتاد که بتونه با کسی که ازش فاصله داره هم ارتباط بگیره. بتونه خبری رو بهش برسونه؛ حرفی رو بهش بزنه یا اینکه از یک خطری مطلعش کنه.این شد، که کم‌کم روش‌های مختلف از علامت دادن با دود گرفته، تا نامه نوشتن ابداع شد. تا چندین و چند قرن، روش اصلی ارتباط بشر با آدمایی که ازش دور بودن نامه بود.این وضعیت همینجوری ادامه پیدا کرد تا اینکه رسیدیم به قرن 19. توی قرن 19، یک اتفاق خیلی خیلی مهمی افتاد و سیستم ارتباطی بشر رو زیر و رو کرد. چی‌شد؟ تلگراف اختراع شد. حالا چطوری بود این سیستم تلگراف؟ یک دستگاهی بود که به یک شبکه‌ای از سیم وصل بود و می‌شد باهاش پیام‌ها رو به شکل نقطه و خط منتقل کرد؛ یعنی با زبان مورس کار می‌کرد تلگراف.اینطوری بود که من می‌شستم پشت دستگاه ومی‌خواستم که یک پیام بفرستم واسۀ آقای ایکس که، توی یه جای دیگه‌ای کلا زندگی می‌کنه. مثلا می‌خواستم بنویسم کمک. کمک یا همون اس‌اواس به مورس میشه: سه تا نقطه سه تا خط سه تا نقطه.من می‌شستم پشت دستگاه، این کد رو با اون هندل دستگاه، با اون کلید دستگاه، می‌زدم. کلید اینطوری بود که می‌زدی روش و حالت نقطه و خط پیدا می‌کرد. تق‌تق صدا می‌داد؛ یعنی مثلا برای اس‌او‌اس که گفتیم؛ اینطوری بود سه تا نقطه، سه تاخط، دوباره سه تا نقطه. بعد این دستگاه این کدی که باهاش زدم رو می‌گرفت. با سیم انتقالش می‌داد به مقصد، بعد طرف توی دستگاه تلگرافش می‌دید که هندل این دستگاه داره جوری حرکت می‌کنه که این کد رو می‌زنه. بعد که یادداشت می‌کرد، به حرف تبدیلش می‌کرد و می‌فهمید که من به کمک احتیاج دارم.این شد که تلگراف شد یه راه حل خیلی خیلی سریع و کارآمد، واسه اینکه آدما با هم ارتباط برقرار کنن. از مثال‌مونم معلومه دیگه. برخلاف نامه که مدت‌ها طول می‌کشید برسه. از تلگراف می‌شد توی موقعیت‌های اضطراری هم استفاده کرد و توی فاصله‌های خیلی زیاد هم ازش استفاده کرد.یه کم که گذشت؛ تلفن هم توی همون، قرن 19 اختراع شد که خب می‌شد باهاش حرف زد و پیام رو حتی واضح‌تر نشون داد. منتهی تا تلفن از آب و گل در بیاد؛ این تلگراف بود که به داد مردم می‌رسید. اما هم تلفن و هم تلگراف، دوتا ایراد بزرگ داشتند هنوز.اولا فقط واسۀ ارتباط یک به یک ساخته شده بودند و فوقش می‌شد باهاش یه خبری رو به یک نفری رسوند. نه می‌شد باهاشون کسیو سرگرم کرد و نه می‌شد چیزی رو دسته‌جمعی اعلام کرد. هیچ ربط خاصی به رسانه نداشتن هنوز.از اون طرفم هر دوی این‌ها به سیم وابسته بودن. اگر قرار بود که بخوان یک سیستم ارتباط جمعی درست کنن؛ باید از همه‌ی گوینده‌ها، به همه‌ی خونه‌ها سیم می‌کشیدن و با یه حساب سرانگشتی قابل فهمه که هزینه‌ی اون همه سیم مسی، خیلی زیاد می‌شد؛ در نتیجه تا وقتی که یک سیستم بی‌سیم برای ارتباط وجود نداشت؛ قرار نبود یه وسیله‌ی ارتباط جمعی درست بشه.از همون اواخر قرن 19، کم‌کم یک زمزمه‌هایی از مخابرۀ بیسیم شروع شد. همه چی از جایی شروع شد که مکسول، که یک فیزیکدان معروف و معتبری بود، اومد یک پیش بینی مهمی کرد. مکسول طرف‌های سال 1860، وجود امواج الکترومغناطیسی رو پیش‌بینی کرد. یعنی در حالت تئوری، این رو مطرح کرد و یه سری فرمول ارائه داد براش.یکم بعدش یک، فیزیکدان آلمانی به اسم هرتز، اومد و روی این امواج الکترومغناطیسی، کارکرد. نتیجۀ تحقیقات هرتز، اختراع آنتن بود. آنتن وسیله‌ای که جریان الکتریکی رو میگیره و امواج الکترومغناطیسی میده. یا برعکس، امواج رو می‌گیره، جریان‌های الکتریکی میده.این شد که اصلا اسم این آقای هرتز رو گذاشتن روی این امواج؛ و هنوزم که هنوزه بزرگی امواج الکترومغناطیسی رو با واحد هرتز اندازه می‌گیرن. البته خود هرتز اونقدری عمر نکرد که ببینه با این کشفش چیکار میشه کرد و چقدر مهمه. بنده خدا فقط فکر می‌کرد تونسته یک آزمایشی طراحی کنه که ایدۀ مکسول رو اثبات کنه.حالا چی هستن این امواج الکترومغناطیسی؟ همین نوری که می‌بینیم؛ یک بخشیش موج الکترومغناطیسیه. دیگه چیا موج الکترومغناطیسین؟ امواج ماکروویو، اشعه‌ی ایکس، فرابنفش، فروسرخ، گاما. این‌ها همشون جزو امواج الکترومغناطیسی حساب میشن. بین این امواج، اونی که ما باهاش کار داریم امواج رادیوییه.امواج رادیویی، طولانی‌ترین امواج الکترومغناطیسین و کمترین انرژی رو هم دارن. اسمشونم از ریدییشن یا همون ارتعاش میاد. برخلاف چیزی که خیلیا فکر می‌کنن؛ امواج رادیویی نوعی از امواج صوتی نیستند. جزو امواج الکترومغناطیسی، که همون امواج نوری باشن حساب میشن. موج الکترومغناطیسیه یعنی رادیو. هرتز هم در اصل تونسته بود؛ این امواج رادیویی رو توی آزمایشگاه تولید و ایده‌ی مکسول رو اثبات کنه. یکم بعد از اینکه هرتز مرد؛ آوازۀ نظریه‌اش و اختراعش یعنی آنتن، کم کم توی دنیا پخش شد.حالا یکی از آدمایی که توجهش به ایده‌های هرتز جمع شد؛ یه بچه پولدار ایتالیایی بود که هیچ تحصیلات آکادمیکی نداشت، ولی دنیای ارتباطات رو زیر و رو کرد. تلگراف رو به یک سطح جدید رسوند. اولین آجر اختراع رادیو رو گذاشت. جایزۀ نوبل برد و سر راهش نیکولا تسلا رو هم به خاک سیاه نشوند. گولیل مو مارکونی، یک نازپرورده به تمام معنا بود.باباش از اشراف‌زاده‌های ایتالیا بود و مادرش هم، وارث یک امپراطوری ویسکی ایرلندی بود. از همون بچگیش هم لوس و ننر بار اومد. ایتالیا یک کشور کاتولیک بود. اکثریت جمعیتش مسیحی کاتولیک بودند و مادر مارکونی که پروتستان بود، اعتقاد داشت که، سیستم آموزشی کاتولیک مشکل داره و در نتیجه بچه رو نفرستادن مدرسه. واسش معلم خصوصی گرفتن. بعد مادره به معلما گفته بود؛ هر درسی رو که شاه پسرش دوست نداره، درس ندن بهش که، خسته نشه یه وقت. این شد که کلا مارکونی، نه ریاضی یاد گرفت، نه فیزیک.بزرگتر که شد نظریه‌ی هرتز به گوشش خورد و به نظرش خیلی جالب اومد. بعد از یه کم بالا و پایین کردن و بررسی کردن، تصمیم گرفت از این امواج الکترومغناطیسی، برای انتقال تلگراف بدون سیم استفاده کنه. ذهن کنجکاوی داشت. تجربی هم خیلی چیزا رو تونسته بود یاد بگیره دیگه، ولی خب علم زیادی نداشت. این شد که فکر و ذکر مارکونی شد، تلگراف بی‌سیم.واسه اینکه همچین چیزی بسازه دو تا چیز مهمی احتیاج داشت. فرستنده و گیرنده. فرستندۀ رادیویی که امواج رادیویی درست کنه و ارسال کنه تا باهاش بشه کد مورس تلگراف رو ارسال کرد و گیرنده‌ای که این امواج رادیویی رو بگیره و به شکل کد مورس نشون بده.حالا چطوری ساخته اینا رو؟ سواد درست حسابی که نداشت. همه چیز، با سعی و خطا ساخته شد. مارکونی انقدر پول داشت که صبح تا شب بیکار باشه و وقت داشته باشه هزار جور حالت مختلف رو تست کنه. از حق نگذریم پشتکارش هم خوب بود. این شد که هم گیرنده و هم فرستنده رو با سعی و خطا ساخت. البته که طرح اولیۀ جفتش رو دزدیده‌بود.اول از ماجرای گیرندش شروع کنیم. هرتز یک همکاری داشت، به اسم لاج. این آقای لاج، خیلی از مرگ هرتز متاثر شده بود. توی مراسم تجلیلی که برای هرتز گرفته بودن؛ این تصمیم گرفت بیاد یک سخنرانی سوزناکی بکنه. بعد برای اینکه به همه نشون بده هرتز دقیقا چه اختراع مهمی کرده، یک سیستمی طراحی کرد که باهاش بشه امواج رادیویی رو به حاضرین نشون داد.حالا یه بخشی از این دستگاهی که این آقا ساخت، کار یک گیرنده رادیویی رو می‌کرد. مارکونی هم که قضیۀ این دستگاه رو شنیده بود، اون گیرنده رو گیر آورده و انقدر روش کار کرد و سعی و خطا کرد، تا تونست یه گیرندۀ قابل قبول واسه پروژه‌ی خودش بسازه. این از گیرندش.فرستندش رو چجوری ساخت؟ آنتنی که هرتز ساخته بود، خودش یه فرستنده بود. منتهی برای هدفی که مارکونی داشت، یک فرستندۀ خیلی قوی لازم بود که امواج رادیویی خیلی قوی بسازه که بتونن یک فاصله‌ی خیلی طولانی رو طی کنن و پیام رو منتقل کنن. برای ساختن فرستنده ام دیواری کوتاه‌تر از نیکولا تسلا پیدانکرد.تسلا چند سال قبل از این قضایا توی نمایشگاه جهانی پاریس، درباره‌ی امواج رادیویی که سوغاتی هرتز بود شنید و توی سرش یه لامپ روشن شد. اومد فرستنده‌ی هرتز رو برداشت. برق باتریش رو با برق متناوب عوض کرد و یه تغییرات اساسی توش داد و نتیجۀ کار شد یک فرستنده‌ای که می‌تونست جریان متناوب خیلی خیلی شدیدی رو منتقل کنه. تسلا همین اختراعش رو ثبت کرد و کلی خواب دیده بود واسش.البته تسلا هدفش این نبود که بخواد با امواج رادیویی پیام جابه‌جا کنه. رویای تسلا این بود که بتونه روشنایی بیسیم به وجود بیاره و اتمسفر رو با الکتریسیته پرکنه. این اختراعش که به اسم سیم‌پیچ تسلا معروف شد، قرار بود یک برج بزرگ فرستنده باشه که بدون سیم برق منتقل کنه.همون زمان جی پی مورگان که یک بانکدار و سرمایه‌گذار خیلی خیلی بزرگ بود، اومد 150 هزار دلار داد به تسلا که ایده‌اش رو عملی کنه. حالا همزمان با همین اتفاقا، مارکونی هم داشت روی فرستنده‌اش کارمی‌کرد.نتیجۀ کار مارکونی بعد از روزها سعی و خطا، شد یه سری برج‌های فرستندۀ امواج رادیویی که خیلی خیلی شبیه برج‌های سیم‌پیچ تسلا بود. واقعا نمی‌دونیم ایدۀ تسلا را دزدیده بود یا نه. منتهی به طور قطع، میشه گفتش که بعد از تسلا ساخته‌بود اینارو. اصن واسه همینم نتونست ثبت کنه اختراع این فرستنده رو. چون می‌گفتن تسلا عین همین رو قبلا ثبت کرده. ولی مارکونی خیلی توجه خاصی به این موضوع نکرده و با پول ددی شروع کرد ساختن فرستنده‌های خیلی خیلی عظیم. یک ایستگاه فرستنده توی آمریکا ساخت و یکی توی انگلیس. بعد از اینکه تمام شد کار ساخت این فرستنده‌ها، همه چیز برای تلگراف بی‌سیم حاضر بود و قرار شد اولین پیام مخابره بشه.یه کم بعد مارکونی ادعا کرد که پیام اس او اس که فرستنده‌اش توی انگلیس مخابره کرده بود رو وقتی 2200 مایل باهاش فاصله داشته دریافت کرده. چرا میگیم ادعاکرد؟ چون یکم بعدش معلوم شد خالی بسته. این واسه اینکه کم نیاره؛ اومد گیرندش و گذاشت توی یه کشتی، بعدشم کشتی پر از مسافر کرد تا همه شاهدباشن.بعد شروع کرد از فرستنده دور و دورتر شدن. نتیجه این شد که تونست توی فاصلۀ 2000 مایلی از فرستنده، پیام رودریافت کنه. توی شب البته. تو روز بیشتر از 700 مایل نمی‌رسید پیام. حالا واسه اینکه دلیل این تفاوت روز و شب بدونیم، یکم باید بیایم عقب‌تر.از همون اول که مارکونی شروع کرد روی این سیستم کار کردن، یک سوال بی جواب توی کارش بود. امواج رادیویی خطی حرکت می‌کنن. زمینم گرده. بعد اگه یه موج رادیویی خطی، از یک ایستگاه فرستاده بشه از یه جایی به بعد، این دیگه قابل دسترسی نیست؛ چون زمین گرد دیگه. موج مستقیم که حرکت کنه، از اتمسفر میره بیرون.تصور کنید یک کره داشته‌باشید؛ بعد بالاش، یه خط کشی رو بذارید. با مثلا زاویۀ 40 درجه، تا یه جایی این با سطح کره برخورد می‌کنه. از یه جایی به بعد دیگه از کره خارج میشه؛ دیگه اونی که توی نیمکرۀ پایینی که برخوردی نداره با اون نمی‌تونه اون امواج بگیره.حالا تو مقیاس خیلی بزرگتر، این رو برای زمین تصور کنید. توی زمین دیگه لازم نیست طرف توی نیم‌کر پایینی باشه. یه ذره از اون لوکیشنی که فرستنده وجود داره پایین‌تر باشه، این امواج بهش نمی‌رسه دیگه. مارکونی جوابی برای این مشکل نداشت.منتهی با خودش می‌گفت که من نمیدونم این چطور میشه؛ ولی مشکل ساز نخواهد شد. گردی زمین تاثیری نخواهد گذاشت رو این قضیه. ما این کار رو انجام میدیم ببینیم چطوری نتیجه میده دیگه. نشدم نشد دیگه. حالا دو سه میلیون دلار پول خرج کردیم دیگه. جالبی قضیه هم همین جاست که با وجودی که دلیلش رو نمی‌دونست، درست گفته بود. تاثیر خاصی گردی زمین نمی‌گذاشت تو این قضیه.چرا حالا؟ چند وقت بعدش یک فیزیکدانی اومد این قضیه رو کامل توضیح داد و معما رو حل‌کرد. داستان از این قراره که درسته که امواج رادیویی خطی حرکت می‌کنن. منتهی توی اتمسفر زمین یک چیزی وجود داره که این امواج رو منعکس می‌کنه. انگار موج‌ها تا یه جایی میرن، بعد می‌خورن به آینه، مسیرشون کج میشه و به باقی سطح زمین میرسن.در نتیجه امواج رادیویی می‌تونن به جاهایی که نسبت به فرستنده توی سطح دیگه‌ای از زمین قرار دارند هم برسن. بعد توی روز این موادی که توی اتمسفر باعث انعکاس امواج میشن، غلظتشان کم میشه و واسه همین درست حسابی منعکس نمی‌کنند امواج رو و اینجوری میشه که فقط این امواج تا جایی که خطین میرسن و اگر جلوتر بریم، از مسیر امواج پایین‌تر میایم و نمی‌رسه.اون فاصلۀ 700 مایلی که اینا توی روز تونسته بودن بشنون، ماکسیمم فاصله‌ای بود که می‌شد از فرستنده داشت و دریافت کرد اون امواج رو. بیشتر از اون اگر میرفتن، وارد یک فضای دیگه‌ای از کرۀ زمین می‌شدن که اون امواج دیگه بهشون نمی‌رسید. بگذریم.خلاصش این که مارکونی تونست برای اولین بار با امواج رادیویی، کد مورس رو منتقل کنه و تلگراف بی‌سیم بزنه. این وسط تسلا در جریان این قضایا بودا. طفلک خیلیم اوکی بود با این قضیه. حتی با وجود اینکه مارکونی رسما داشت نزدیک 20 تا از اختراعات تسلا رو استفاده می‌کرد، تسلا شکایت نکرد ازش؛ اما همین مارکونی به خاک سیاه نشوندش.قضیه اینطوری بود که همون اول که مارکونی اومد ثبت کنه فرستنده‌اش رو، بهش گفتن تسلا قبلا این رو ثبت کرده. اینم رفت پیش وکلاش، گفت آقا من می‌خوام این اختراع و ثبت کنم. گفتن خب تسلا قبلا ثبت کرده دیگه. شما نمی‌تونید ثبت کنی که گل پسر. مارکونی گفت نه مثل این که متوجه نشدین، می‌خوام. یه حرفو دوبار نمیگم. دلم می‌خواد. این شد که وکلای مارکونی که باباجونش پولشون می‌داد، شروع کردن از همون اول کار کردن روی اینکه حق این اختراع را از چنگ تسلا دربیارن و خب تو پرونده‌ای که یه طرف دعوا چندتا وکیل خبره و چند میلیون دلار پول باشه و اون طرف دعوا یه مخترع مهاجر بی‌پول، معلومه کی می‌بره دیگه.سال 1904، دفتر مرکزی ثبت اختراع، حق ثبت سیم ‌پیچ تسلا را از چنگش درآورد و داد به مارکونی که رسما طرح رو دزدیده‌بود؛ یعنی عملا تسلایی که صاحب طرح بود از مارکونی شکایت نکرد. بعد مارکونی اومد از تسلا شکایت‌کرد و آخرش هم تسلا محکوم شد دیگه.این قضیه باعث شد که تسلا دیگه حق استفاده از اختراع خودش رو همون سیم‌پیچ تسلا رو نداشته باشه و جی پی مورگانی که روی این اختراع سرمایه‌گذاری کرده بود، پولاشو بکشه بیرون. این شد که چند وقت بعدش برج تسلا رو خراب کردن و نیکولا تسلا بعد از اینکه رویاش با خاک یکسان شد، روز به روز بیشتر شکست خورد و در نهایت هم توی فقر مطلق مرد. بدبخت بود این تسلاها. از اونور از ادیسون بکش. از اینور از مارکونی بکش. بگذریم.مارکونی برای اولین بار تونسته بود بدون استفاده از سیم، تلگراف بزنه و به عبارت دیگه برای اولین بار توی تاریخ، بشر داشت بدون استفاده از سیم، ارتباط برقرار می‌کرد و این تازه شروع ماجرا بود. مارکونی تونسته بود با امواج رادیویی تلگراف بزنه. این اتفاق خیلی خیلی مهم بود.حالا درسته همش با سعی و خطا انجام داد؛ ولی دیگه اینجوریم برداشت نشه که هیچی حالیش نبود. قطعا یه چیزی توی مخش بوده که تونسته همچین چیزی رو راه بندازه دیگه وگرنه من و شما رو صد روزم با یه قطعه بذارن توی اتاق، شاید هیچی نتونیم ازش در بیاریم؛ ولی خب اکثر موفقیتش رو مدیون کار بقیه و پولش بود.همین تلگراف بی‌سیم هم باعث شد که مارکونی بتونه نوبل فیزیک سال 1909 رو برنده بشه. البته خیلیا معتقدن همین نوبل فیزیک رو هم با پول برد. و به چشم بهم زدنی، کلی از کشتی‌ها رو با تلگراف بیسیمش، مجهز کرد. اسم این تلگراف‌های بیسیم اصلا شد، مارکونی‌گرام. ترکیب مارکونی و تلگرام که همون تلگراف باشه.جالبه اینم بدونید که چند سال بعدش، وقتی که رادیو داشت رادیو می‌شد، شخص مارکونی کلا زده بود تو یه خط دیگه. برگشته بود ایتالیا و عضو حزب فاشیست شده بود و رفیق شیش موسولینی بود. حتی میشه گفت موفقیت حزب فاشیست تا حدی به پولایی که مارکونی واردش کرده بود، وابسته بود. یه جور درستکاری تو وجود این نبودها.خلاصه که مارکونی کلا راهش از این جریان توسعۀ رادیو جدا شد بعدا. منتهی اون شرکت مارکونی، کارش رو داشت ادامه می‌داد که جلوتر بهش می‌رسیم. ماجرای مفصل داره.بعد از اینکه مارکونی تونست، تلگراف بی‌سیم راه بندازه، نوبت قدم بعدی بود. درسته مارکونی یک حرکت بزرگ زده بود؛ ولی همچنان خبری از انتقال صدا نبود. ایدۀ انتقال صدا با امواج رادیویی، توی ذهن یک مخترع دیگه جرقه‌ زد. آقای (رجینالد فسدن).فسدن فراز و نشیب زیاد داشت و همه جور کاری در زمینه‌ی علم انجام داده بود. مخصوصا توی زمینۀ برق خیلی کار کرده بود. حتی یه مدتم واسۀ ادیسون کار می‌کرد. حالا خدا می‌دونه ادیسون چه اختراعی را از این دزدیده.فسدن بعد از کلی فراز و نشیب توی کارش؛ وقتی که ماجرای مارکونی به گوشش خورد، ایدۀ انتقال صدا با امواج رادیویی به ذهنش رسید. این شد که همۀ هم وغمش گذاشت پای اینکه یک سیستمی بسازه که باهاش بشه یه میکروفون رو به یک فرستندۀ رادیویی وصل کرد و صدا فرستاد.الان خیلی ساده داریم میگیم میکروفون وصل کنه و این‌ها. اون موقع اصلا همچین میکروفونی وجود نداشت. سیستم انتقال صوتی به اون صورت وجود نداشت. کل سیستم رو فسدن باید خودش از اول از صفر طراحی می‌کرد. در نهایت هم بعد از کلی جون کندن به نتیجه رسید. سیستمش رو طراحی کرد و بعدشم برج فرستنده‌اش رو ساخت و واسه‌ی تست اولیش از کلی روزنامه‌نگار و خبرنگار و دانشمند دعوت کرد که بیان شاهدباشن.روز 10 دسامبر سال 1906، افرادی که کنار فسدن بودن، شاهد تاریخ بودن. برای اولین بار صدا داشت بدون سیم و با امواج رادیویی منتقل می‌شد. فسدن و افرادی که اونجا بودن پشت میکروفن حرف زدن، آواز خوندن و صداشون 10 مایل اونورتر، پخش می‌شد. حتی این وسط یه شیطنتی هم کردن. کشتی‌ها دیگه اون موقع همشون با سیستم مارکونی مجهز شده بودن. می‌تونستن با امواج رادیویی کد مورس بگیرن دیگه. اینا رفتن رو موج اونا. واسشون صدا فرستادن و آدمای توی کشتی هم که اصلا توقع صدا شنیدن نداشتن، کلی تعجب کردن.خلاصه اینطوری شد که اولین بار صدا تونست منتقل بشه با رادیو؛ ولی هدف فسدن هم ساختن یک ابزار ارتباط جمعی نبود. قصدش این بود که بیاد یک تلفن بی‌سیم بسازه که آدما بتونن باهاش از راه دور، بدون استفاده از سیم، حرف بزنن باهم. باز این ارتباط تک‌به‌تکه.واسه این که ببینیم چی شد که این سیستم ارتباط تک به تک، تبدیل به ارتباط جمعی شد و از امواج رادیویی واسۀ برنامه‌سازی و سرگرم کردن مردم استفاده شد، لازمه که با یه دزد دیگه آشنا بشیم. (لی د فارست) یک فیزیکدان آمریکایی بود که از بچگی، امر بهش مشتبه شده بود که نابغه‌ست.خاطراتش رو که می‌خونی، هرجا گیرش اومده، نوشته که آه چه درد بزرگیه این نبوغی که من دارم. اصلا جهان برای نبوغ من حاضر نیست. می‌رفت می‌گشت اختراعای مختلف رو پیدا می‌کرد. جای دوتا سیم رو توشون عوض می‌کرد و بعدش انقدر توی بوق و کرنا می‌کرد داستان رو که همه باور می‌کردن که این اختراع بزرگی کرده و ایدۀ خودش بوده از اول. خدا نکنه که یکی برمی‌گشت بهش می‌گفت که این طرحت شبیه اختراع فلانیه. انقدر کولی بازی درمیاورد و جرواجر می‌کرد‌ طرف رو که یارو خودش بی‌خیال می‌شد.در تکمیل شخصیتش همین و بگم که وقتی دیگه پاش لب گور بوده و 70، 80 سال سنش بود، زنش مجبور کرد که یه کتاب بنویسه به اسم (من با نابغۀ بزرگ ازدواج کردم). تو کتابه هم کلا مجیز این رو بگه و از نبوغش تعریف کنه. مایکل اسکاتی بود واسه خودش.این آقای د فارست، 24 چهار سالش بود که یک مقاله‌ای دربارۀ اون سیم‌پیچ تسلا خوند و خیلی از طرح قضیه خوشش اومد. کلیم جون کند که با تسلا کار کنه؛ ولی تسلا قبول نکرده بود که اگر قبول می‌کرد احتمالا اینم یه چیز دیگه ازش می‌کند و یک تراژدی دیگه درست می‌شد.بعد از اینکه تسلا استخدامش نکرد، اومد پیش مارکونی، که دیگه اسم و رسمی برای خودش به هم زده بود، کار کنه که مارکونی هم قبولش نکرد. این شد که اومد با یکی شریک شد و یک شرکت تلگراف بی‌سیم، برای خودش را انداخت.البته کل هدف شریکش این بود که از جوی که دربارۀ تلگراف بی‌سیم درست شده، استفاده کنه که سهام شرکت و بالاتر از قیمت واقعی به خلق الله بفروشه. د فارست هم با این شرکت می‌خواست پز نابغه بودنش بده. رقیب اصلی شرکتشون هم، مارکونی بود دیگه.اینا گفتن چی کار کنیم از مارکونی جلو بیفتیم؟ دیدم مارکونی گیرنده‌هاش خیلی ضعیفن. یادمونه دیگه. مارکونی هم رفته بود یه گیرنده‌ی دیگه رو برداشته بود، تف‌مال کرده بود، گیرندۀ خودش ساخته بود دیگه. خیلی کیفیت پایینی داشت گیرنده‌های مارکونی. یه بار کار می‌کرد، 10 بار کار نمی‌کرد. خیلی به درد نمی‌خورد؛ ولی خب چون اولین بود و بعدشم تنها گیرندۀ بازار بود، مارکونی مشتری بیشتری داشت.اینا اومدن گفتن که چیکار کنیم، چیکار نکنیم. د فارست رفت سراغ فسدن. همونی که گفتیم اولین بار صدا رو فرستاد با رادیو. اون موقع هنوز فسدن، کار صدا نکرده بود. اونم توی کار تلگراف بی‌سیم بود. یه طرح خیلی خوبم داشت فسدن که قشنگ راه حل این مشکل گیرنده‌ها بود. یه دستگاهی بود که موج‌های رادیویی رو خیلی عالی تشخیص می‌داد و می‌تونست کیفیت گیرنده رو خیلی خیلی بهتر کنه.اینا رفتن پیش فسدن که باهاش صحبت کنن که همکاری کنن باهاش. بعد از چند جلسه هم که این دستگاه فسدن رو دیدن و بررسی کردن. د فارست گفت حالا ببینیم چی میشه. شاید با شما همکاری کردیم. به ماه نکشیده، شرکت د فارست یک دستگاه ساخت که مو نمی‌زد با دستگاه فسدن. بعدشم فارست گفت نه که من نابغم. اینم اختراع منه. من نفر اولی بودم که این رو ساختم و خب مسلمه که فسدن هم شکایت کرد دیگه.اینا درگیر شکایت و دادگاه بودند که به گوش د فارست رسید که صدا رو هم میشه با این امواج رادیویی منتقل کرد. این میشه که یهو توی سرش یه فکری جرقه می‌زنه. برعکس فسدن و بقیه که می‌خواستند از رادیو فقط به عنوان تلفن بی‌سیم استفاده کنن، د فارست ایده‌اش این بود که ما می‌تونیم از این سیستم واسۀ انتقال اخبار و پخش کردن موزیک برای همۀ مردم استفاده کنیم.ایدۀ استفاده از این سیستم به عنوان یک رسانۀ جمعی، اینجا بود که به وجود اومد؛ اما این وسط د‌فارست، سر اون قضیۀ قبلی با فسدن مثل کارد و پنیر بودن دیگه. فسدن که نمی‌ذاشت اینا از 100 کیلومتری آزمایشگاهش رد بشن.در نتیجه دفاست نمی‌تونست بیاد طرف فسدن رو بدزده و بگه اختراع خودم بود. این شد که رفت سراغ یه دستگاه دیگه؛ به اسم (قوس پولسن) که اختراع یک دانشمندی به اسم پولسن بود. منتهی شریکش مخالف بود با این ایده که اینا از سیستم رادیو به عنوان رسانه استفاده کنن.می‌گفت الان پول تو همین تلگراف بی‌سیمه. نقد و ول نکنیم نسیه رو بچسبیم. دفارست که داشت زور می‌زد شریکش قانع کنه. نتیجۀ شکایت فسدن هم اومد و شد قوزبالاقوز. گفتیم دیگه فسدن شکایت کرده بود ازشون واسۀ دزدیدن اون طرح اولیش. دادگاه هم کلا دفارست رو مجرم شناخت.این شد که دفارست فرار کرد، رفت کانادا. شریکشم شرکت رو بالا کشید کلا. بعد از یه مدت دفارست، یک شرکت دیگه‌ای راه انداخت و شروع کرد با اون قوس پولسن رادیوش رو ساختن. البته که می‌گفت این اختراع خودمه و صفر تا صدش من درست کردم. اسم دستگاه قوس پلسنه‌ها. مخترعش معلوم پولسن بوده؛ ولی خب دفارست انقدری بچه پررو بود که بگه اختراع خودشه.سال 1907 بود که تونست با این سیستم صدا بفرسته و از اون به بعد همش ادعا می‌کرد که اون اولین نفری بوده که صدا فرستاده با امواج رادیویی. در صورتی که می‌دونیم دیگه، فسدن اصلا قبل از این فرستاده‌بود.تو همون سال‌های 1907 تا 1910، د فارست هر موقعیتی که گیر می‌آورد، صدا مخابره می‌کرد. حتی سال 1910، برای اولین بار رفت تو یه سالن اپرا و صدای اپرا رو با دستگاهش فرستاد. البته جز چند نفر که خودشونم این کاره بودن، کسی گیرنده رادیویی نداشت که بخواد بشنوه چیزی که این فرستاده رو؛ ولی خب اینا اولین تلاش‌های بشر، برای ساختن یک رسانۀ جمعی حساب می‌شد دیگه.حالا این وسط که دفارست داشت با این دستگاهه ورمی‌رفت، اوضاع شرکتش ریخت بهم. اون دوره، یعنی اوایل قرن 20، این تلگراف بی‌سیم خیلی رو بورس بود. واسه همین یه حباب اقتصادی دورش درست شده بود و کلی شرکت درست شده بودند که مثل شرکت قبلی دفارست، از این جو استفاده می‌کردند تا سهامشون رو خیلی گرونتر از قیمت واقعی بفروشن. مدیر این شرکت جدیدۀ دفارست هم داشت همین کار رو می‌کرد. سهام شرکت رو چند برابر قیمت می‌فروخت.سال 1912، این حباب اقتصادی تلگراف بی‌سیم، ترکید و خیلی از شرکت‌هایی که این کار رو می‌کردن، جلوشون گرفته‌شد. شرکت دفارست هم همین بلا سرش اومد و درش رو تخته کردن.بعد از این هم دفارست، از صرافت رادیو افتاد و یه مدت شروع کرد کارهای دیگه کردن. حالا این وسط، که خود دفارست از دنیای رادیو جدا شد و عملا نقشی توی انقلاب اصلی رادیو نداشت. یکی از اون اختراعاتش، توی گیومه، همه چیز رو عوض کرد. این یکی رو از کی دزدیده بود؟ عرض می‌کنم خدمتتون.همون زمان که دفارست شرکت اولش رو داشت و فسدن ازش شکایت کرده بود، این و باید دنبال یه چیزی بگرده که اگر بشه جایگزین اون دستگاه فسدن کنند که دردسر نداشته‌باشه. همین موقع توجهش به یه چیزی جلب شد به اسم (لامپ فلمینگ)، این لامپ فلمینگ، اختراع یک دانشمندی به اسم فلمینگ بود که می‌شد جای اون دستگاه فسدن استفاده بشه تو گیرنده.دفارست هم که هنوز درگیر مسئلۀ فسدن بود. دید اگه قرار باشه بیان مستقیم لامپ فلمینگ برداره بگه خودش اختراع کرده، دردسرساز میشه. این شد که اومد هفت هشت ده تا تیکه فلز رو همینطوری رندم اضافه کرد توی لامپ فلمینگ. گفت خیله خب دیگه، این دیگه اون لامپ فلمینگ نیست. یه چیز جدیده. من اختراعش کردم.حالا همین اضافه کردن این چند تا مورد توی این لامپ، خودش یک دستگاه جدید به وجود آورد و باعث شد چیزی به اسم (لامپ خلأ ترایود) به وجود بیاد که تا چندین و چند سال شد، پایه و اساس رادیوها و حتی تلویزیون. اما اون زمان دفارست خودش نفهمیده بود چی ساخته. این و درست کرد و بعدشم نتونست ازش استفاده کنه و ولش کرد.یکم بعد یه دانشجوی جوان به اسم (هاوارد آرمسترانگ) شروع کرد روی این چیزی که دفارست ساخته بود، کار کردن و بعد از اینکه یک سری تغییرات مهم و حساب‌شده توش داد، تونست یک (لامپ خلأ) بسازه که شد هستۀ مرکزی رادیو.این (لامپ خلأ ترایود) که آرمسترانگ ساخت، باعث می‌شد سیگنال ها به شدت تقویت بشن و گیرنده بتونه درست صدا رو به گوش کسی که پشتش نشسته برسونه. در نتیجه با گیرنده‌ای که این لامپ خلا توشه، می‌شد صدایی که با امواج رادیویی فرستاده شده رو شنید.آرمسترانگ یه چیز انقلابی درست کرده بود و اساس کار یه رادیویی درست حسابی درست شده بود. ولی تبدیل کردن این اختراع به یک محصول تجاری، کار آرمسترانگ نبود.اینجای داستان باید با یک شخصیتی آشنا بشیم که خودش هیچ درکی از مهندسی و فیزیک و سیستم رادیو نداشت. منتهی یه بیزنس من درست حسابی بود. این آدم کسی بود که رادیو رو از آزمایشگاه این محقق و اون محقق درآورد و گذاشت توی خونه‌های مردم. (آقای دیوید سارناف).دیوید سارناف، یک مهاجر روس بود که وقتی بچه بود با خانواده‌اش مهاجرت کردند نیویورک و از سن 9 سالگی مجبور شده بود کار کنه تا شکم خونوادش و سیر کنه. همه جور کاری هم کرده‌بود. یه روز رفته بود تو یک دفتر روزنامه استخدام بشه. منتهی اشتباهی رفت توی واحد بغلی که یک مرکز تلگراف بود. اینجا بود که برای اولین بار تلگراف دید و به نظرش چیز جذابی اومد.این شد که پولاشو جمع کرده و یه دونه کلید تلگراف گرفت تا باهاش تمرین کنه و تلگراف زدن یاد بگیره. بعد از اینکه خودش به شکل خودآموز تلگراف زدن یاد گرفت، رفت توی یه شعبۀ آمریکایی شرکت مارکونی، استخدام شد. چهارده پونزده سالش بود کلا. کارش این بود که وقتی اپراتور تلگراف مریض می‌شد یا نمیومد این، جاش تلگراف بزنه.یکی از اون روزایی که سارناف 15 ساله توی دفتر تلگراف بود، خود مارکونی اومد تا سرکشی کنه به اون شعبه. سارنافم که زبون داشت اندازۀ اتوبان تهران کرج، جوری جلوی مارکونی خودش و نشون داد که همون روز مارکونی یه شغل جدید بهش داد. سارناف شد پیام‌رسان شخصی مارکونی.این آقای مارکونی به یک نفر احتیاج داشت تا نامه‌هاشو و کادوهاشو، برای انواع و اقسام خانومای محترم نیویورک، بفرسته. سارناف هم این وظیفۀ خطیرو به عهده گرفت. بعد از یه مدت که این کار انجام داد و نور چشمی مارکونی شد. مارکونی شخصا دستور داد که سارناف دیگه اپراتور یدک نباشه. به عنوان اپراتور رسمی استخدام بشه و این شد که سارناف شد اپراتور تلگراف توی شرکت آمریکایی مارکونی که آمریکن مارکونی بهش میگن.بعد از چند سال هم توی سال 1912، سارناف شد مدیر شعبه. آدم خیلی باجربزه‌ای بود. البته یه کمم چاخان خالی بندی تو کارش بودا. مثلا وقتی تایتانیک غرق شد، سارناف ادعا کرده بود که او اولین کسی بود که توی آمریکا خبرش شنیده و مخابره کرده. در صورتی که اصلا همچین اتفاقی نیفتاده بود.سال 1913، سارناف میشه معاون مدیرعامل آمریکن مارکونی. تو همین موقع سارناف با آرمسترانگ آشنا میشه. آرمسترانگ بهش میگه با لامپ خلایی که اختراع کرده، میشه سیگنال هارو تا 5 هزار برابر بیشتر از باقی دستگاه‌های رادیویی تقویت کرد و اگر باقی قطعات هم باشن، میشه صدا رو با کیفیت خیلی خیلی خوب منتقل کرد.سارناف هم که طرح آرمسترانگ رو می‌بینه، خیلی خیلی خوشش میاد از این ایده. دعوتش می‌کنه تا با هم برن جای یکی از برج‌های مارکونی و تست کنند دستگاه آرمسترانگ رو. آرمسترانگ هم قبول می‌کنه و دوتایی میرن اونجا و نزدیک 13 ساعت، هر سیگنالی از هر جا میومد و با دستگاه آرمسترانگ گرفتند تأتیرش رو دیدن.یعنی از اونور اقیانوس اطلس، تا اینور اقیانوس آرام که می‌شدن شرق و غرب آمریکا، هر سیگنالی اومده بود؛ این دستگاه گرفت. انقدر قدرتش زیاد بود. سارنافم که دید چقدر این دستگاه چیز خفنی، اومد به مدیر عاملش گفت قضیه رو؛ ولی مدیرعامل آمریکن مارکونی با وجود اینکه خیلی از طرح خوشش اومده بود؛ قبول نکرد حقش رو بخرن از آرمسترانگ.حالا چرا؟ چون لید فورس دوباره شروع کرده بود کلی بازی که آقا این اختراع منه، منم که اینو ساختم. منم که نابغه‍ام. یادتونه دیگه دفارست گرفته بود طرح یکی دیگه رو سمبل کرده بود. یه چیزکی ساخته بود که همینطوریم به درد کسی نمی‌خورد طرحش.آرمسترانگ هم اومده بود طرح اینو برداشته بود عملا کوبیده بود از اول ساخته بود؛ یعنی اگه از دفارست می‌پرسیدی این اختراع آرمسترانگ چطوری کار می‌کنه؛ نمی‌تونست جواب بده. منتهی می‌گفت مخترعش منم. واسه همینم آرمسترانگ از همون اول با دفارست، سر حق اختراع درگیر بود.شرکت آمریک مارکونی هم به خاطر این باگ حقوقی، نخرید این طرحو. یکی دو سال بعد از این جریان، سارناف میاد و یه ایده‌ای برای رییسش تعریف می‌کنه. میگه ما باید بیایم رادیو رو تبدیل بکنیم به یک وسیلۀ خونگی.یعنی بیایم یه دستگاه ساده و جمع و جور بسازیم که بشه توی همۀ خونه‌ها گذاشتش و باهاش به صداهایی که از فرستنده‌ها فرستاده میشه گوش داد. بشه اخبار پخش کرد. بشه موزیک پخش کرد. بشه چیزای سرگرم کننده پخش کرد. تصور کنید آدما تو یه سالن دور هم جمع بشن و یه دستگاهی توی اون سالن باشه که باهاش بشه موسیقی‌ای که داره توی سالن کنسرت پخش میشه رو گوش داد.این ایدۀ سارناف، هسته‌ی اصلی رسانه جمعی بود دیگه. هیچکس تا اون موقع ایده‌ای از همچین دستگاهی نداشت. بعضی از مردم که یکم کنجکاو بودن و یه نیمچه علمی داشتن یک گیرنده‌های دست‌سازی داشتن که باهاش می‌تونستن صداهایی که مخابره می‌شد و بشنون. منتهی شبکۀ رادیویی و برنامۀ رادیویی وجود نداشت و ایدۀ اصلی سارنف یعنی یک دستگاهی که قابل استفاده توی خونه‌ها باشه هم وجود نداشت.در نتیجه ساختن یه همچین دستگاه گیرنده‌ای یه ایدۀ طلایی بود. منتهی با وجود اینکه رییس ساناف از ایده استقبال کرد، مقامای بالاتر شرکت آمریکن مارکونی قبول نکردن این طرحو.این وضعیت همینطوری جلو رفت و تغییری به وجود نیامد تا اینکه جنگ جهانی اول شروع شد. توی جنگ اول تقریبا همۀ قدرت‌هایی که درگیر بودن از امواج رادیویی واسه انتقال پیام استفاده کردن. از تلگراف بی‌سیم بگیر تا استفاده از بیسیم‌های اولیه برای ارتباط صوتی.آرمسترانگ هم داوطلب شد که بره جنگ. توی جنگ آرمسترانگ و فرستادن پاریس تا روی سیستم‌های رادیویی ارتش، کار کنه. یه سری پیشرفت‌های خیلی مهمم کرد و دستگاه رادیوش رو بیشتر توسعه داد. در طول جنگ جهانی اول، دولت آمریکا اومد تمام شرکت‌های رادیویی را مصادره کرد تا از امکاناتشون توی جنگ استفاده کنه.همینطور که جریان جنگ جلو می‌رفت، نیروی دریایی آمریکا شروع کرد تک تک شرکت‌های رادیویی خریدن و هدفشم این بود که بعد از جنگ یه مونوپولی درست کنه و رادیو رو کلا بگیره دست خودش.منتهی بعد از جنگ، کنگره‌ی آمریکا اجازه نداد نیروی دریایی این کار و بکنه و اینطوری شد که مجبور شدن شرکت‌ها رو به صاحباشون برگردونن. منتهی این وسط نیروی دریایی آمریکا، از همه بیشتر نگران شرکت آمریکن مارکونی بود.آمریکن مارکونی شعبه آمریکایی شرکت مارکونی بود که کلی سرمایه‌گذار خارجی داشت. بعد از جنگ جهانی اول هم چشم آمریکا ترسیده بود از قدرت‌های خارجی، مخصوصا که بریتانیا هم از اونور داشت زیرساخت‌های رادیوشو تقویت می‌کرد و آمریکایی‌ها می‌خواستند دست پیش رو بگیرن.این شد که نیروی دریایی آمریکا همه‌ی هم و غمش گذاشت پای اینکه قدرت رو از آمریکن مارکونی بگیرن و کل صنعت رادیوی آمریکا بره زیر دست یک شرکت تماما آمریکایی.حواسمون هست دیگه تو این دوره رادیو رسانه نیست. وسیلۀ پیام رسانیه. استفاده‌اش هم اکثرا نظامیه. در نتیجه نگرانی نیروی دریایی آمریکا، همچنین بی‌دلیل هم نبود. این شد که قرار شد هر طور شده، اینا بیان آمریکن مارکونی رو بزنن. اون زمان آمریکن مارکونی از یک ژنراتور خاصی استفاده می‌کرد که فقط شرکت جنرال الکتریک تولیدش می‌کرد.دو تا از افسرای ارشد نیروی دریایی رفتن با مدیرعامل ژنرال الکتریک حرف زدن و گفتن که آمریکن مارکونی رو تحریم کنه و بهشون ژنراتور نفروشه؛ ولی اینطوری جنرال الکتریک از اون ور خیلی ضرر می‌کرد؛ چون مشتری اصلی این ژنراتورها، آمریکن مارکونی بود.این شد که آخرش قرار شد جای تحریم کردن آمریکن مارکونی، جنرال الکتریک بیاد کل شرکت آمریکن مارکونی رو بخره و تبدیلش کنه به یک شرکت تماما آمریکایی.اینطوری شد که سال 1919، جنرال الکتریک اومد آمریکن مارکونی رو خرید و اسمش و گذاشت سازمان رادیویی آمریکا یا به طور خلاصه، (آرسی‌ای). قرار شد تمام کارکنان (آرسی‌ای) آمریکایی باشن و سهامداران هم اکثرا آمریکایی باشن.بعد از اینکه (ر سی ای) تاسیس شد. اینا اومدن هرچی پتنت مربوط به رادیو بود و خریدن. یه چیزی حول و حوش دو هزارتا پتنت خریدن. پتنت همون حق اختراعه. یعنی عملا کاری کردن که هر کسی بخواد هر کاری مربوط به رادیو باشه انجام بده؛ باید از زیر دست اینا رد بشه.حالا همین زمان که (آرسی‌ای) با این تشریفات تاسیس شد. سارناف هم که توی آمریکن مارکونی، معاون مدیرعامل بود، اومد توی آرسی‌ای، همون پستش رو ادامه داد. حالا که آرسی‌ای هرچی پتنت مربوط به رادیو بود رو خریده بود. سارناف می‌تونست اون ایده‌اش رو عملی کنه و رادیوی خونگی بسازه.تو همین، بین سال 1920، یک ایستگاه رادیویی به اسم (کی دی کی ای) توی ایالت پنسیلوانیای آمریکا، نتیجه‌ی انتخابات رو به شکل خبر، انتشار عمومی کرد. یعنی جای اینکه مثل سیستم‌های رادیویی دیگه، از اینجا به اونجا یه صوت رو مستقیم بفرسته، یک خبر رو به شکل صوتی ارسال کرد تا هر کس گیرنده‌ای دارخ، بگیرتش. یعنی اولین پخش عمومی رادیو. البته که کسی هنوز تو خونش گیرندۀ رادیویی نداشت. فقط اون تعداد خیلی کمی که گیرنده‌های دست‌ساز داشتن یا کارشون با رادیو بود، شنیدن این خبر رو.سال 1922، یعنی 2 سال بعد از این قضیه، (سازمان خبرپراکنی بریتانیا) یا همون (بی بی سی)، به عنوان اولین شبکۀ رادیویی تاریخ تاسیس شد. از سمت فرستنده‌ها تقریبا همه چیز حاضر بود و فقط لازم بود یه گیرندۀ خونگی درست بشه تا همۀ مردم بتونن رادیو گوش کنن.این مرحله هم سال 1923، بالاخره اتفاق افتاد. سارناف بعد از کلی دم این و اون دیدن، بالاخره آرسی‌ای رو راضی کرد که رادیوی خونگی بسازن و آرمسترانگ و هم استخدام کردند که بسازتش. این شد که اولین ست رادیوی خونگی، به اسم رادیو (ای آر 812) ساخته شد و به بازار اومد.این دستگاه یه جعبۀ بزرگ و شیک بود که یه شیپوری ازش بیرون اومده بود که حکم بلندگوش رو داشت. طراحی ساده و جمع و جورش هم باعث شد کم‌کم پاش به همه‌ی خونه‌های آمریکایی باز بشه. دوران حکمرانی رادیو تازه شروع شده.دهۀ 20 میلادی شروع انفجار رادیو بود. اولش به عنوان یه معجزه اومد؛ ولی هنوز به آخر دهه نرسیده بود، همۀ آمریکایی‌ها هرجور شده تهیه کرده بودنش و تو خونشون داشتنش. به چشم بهم زدنی اصلی‌ترین منبع اخبار شد رادیو.مردم دیگه لازم نبود وایسن تا خبر بعد از چند روز تو روزنامه چاپ شه تا بتونن بخوننش. می‌تونستن در لحظه بفهمن توی دنیا چه خبره و این یک انقلاب بزرگ بود. وقتی مخاطب رادیو انقدر زیاد شد، برنامه‌های رادیو هم کم‌کم فرم‌های مختلف پیدا کردن.تو دهۀ 20 میلادی که به تاریخ ما میشه سال‌های 1300، برنامه‌های رادیو چندتا گروه کلی بوده‌اند یا اخبار و هواشناسی بود یا موسیقی اپرا یا گزارش ورزشی که اکثرا بیسبال و بوکس بود یا اینکه ماجراها و داستان‌های نمایشی.این حجم از استقبال از رادیو هم جا رو برای یک صنعت عظیم دیگه، بازکرد. چه صنعتی؟ تبلیغات. برنامه سازای رادیویی زود فهمیدن که واسۀ زنده نگه داشتن شبکه‌هاشون به پول احتیاج دارن و این پول هم از تبلیغات درمیاد. این شد که درآمد شوهای رادیویی زیاد و زیادتر شد و صنعت تبلیغات هم موازی با رادیو پیشرفت‌ کرد.از لحاظ فرهنگی هم خیلی مهم بود اومدن رادیو. شما تصور کنید برای اولین بار، مردم یه کشور داشتند همزمان با هم یه موزیک و می‌شنیدن. با هم یه خبر می‌شنیدن و همه با هم به یک برنامۀ کمدی می‌خندیدند. خیلی باحاله ها! دولت‌ها اولش خیلی کاری به کار برنامه‌های رادیو نداشتن.منتهی از اواخر دهۀ 20 که دیگه رادیو خیلی محبوب شد، قوانین و مقررات مشخص شد واسۀ محتوای رادیو و دیگه هر کس هر چی دلش می‌خواست نمی‌تونست بگه.البته که مخالفم کم نداشت رادیو. یه سریا می‌گفتن به درد نخوره، اسباب‌بازیه، زود فراموش میشه. یه سریا همکه از بقیه رادیکال‌تر بودن می‌گفتن این رادیو مردم و تنبل می‌کنه. مردم دنبال خبر نمی‌دون. راحت بهشون می‌رسه در نتیجه تلاش نمی‌کنن برای خبر. ارزش خبر رو نمی‌فهمن. با تمام این اوصاف، رادیو توی دهۀ 20، توی کشورهای غربی ترکوند و آغاز برنامه‌هاش تازه شروع شده بود.یکی دیگه از کارای خیلی مهمی که رادیو کرد، رشد دادن موسیقی جز بود. موزیک جز که از اواخر قرن 19 شروع شده بود و نوپا به حساب میومد، به لطف رادیو بود که تونست به گوش همۀ مردم برسه و طرفدار جمع کنه.توی سال‌های دهۀ 20 و 30، رادیو یا موزیک کلاسیک پخش می‌کرد یا موزیک جز و نوجوونا و جوونا اکثرا طرفدار موزیک جز بودن؛ چون یه چیز جدیدی بود. این قدرت رادیو توی گسترش و توسعۀ موسیقی تا همین قرن اخیر ادامه داشته و کم نشده ازش که حالا بهش می‌رسیم جلوتر.به دهۀ 30 که رسیدیم یه مشکل بزرگ به وجود اومد. بحران بزرگ اقتصادی دهۀ 30، اکثر کشورهای غربی و مخصوصا آمریکا را فلج کرده بود و زندگی خیلیا، زیر و رو شده بود. داریم در مورد دورۀ رکود بزرگ، حرف می‌زنیم. ( د گریت دیپرشن).تو این دوران رادیو یکی از معدود چیزهایی بود که رونق بیشتری گرفت چون که آدما انقدر حالشون بد بود و دلخوشی می‌خواستن که از همیشه بیشتر به یه چیزی مثل رادیو که تنها سرگرمی‌شون بود، احتیاج داشتن. جدای از اون، خیلیا بیکار شده بودند؛ در نتیجه زمان بیشتری رو توی خونه می‌گذروندن و باز دوباره مصرف رادیو می‌رفت بالاتر.دهۀ 30، شروع یک جریان جالب توی برنامه‌های رادیویی هم بود. توی این دوره، معمولا مخاطبان رادیو توی ساعت‌های روز، زنان خانه‌دار بودند. برنامه‌ی مورد علاقه‌ی این قشر چی بود؟ قصه‌های رمانتیک و جم تی‌وی طور.این شد که توی ساعات روز، معمولا برنامۀ رادیو، سریال‌های داستانی اینطوری بود. بعد تبلیغاتی که بین برنامه‌ها پخش می‌شن هم اکثرا با توجه به اون برنامه و مخاطباش انتخاب می‌شن دیگه. از اونجایی که مخاطب این برنامه‌ها، اکثرا زنان خانه‌دار بودن، بیشتر تبلیغات بین این برنامه‌ها، تبلیغ مواد شوینده و صابون و این چیزا بود که مشتریش همین زنان خانه‌دار بودن.واسه همین بعد از یه مدت، اصلا به این سریالای رمانتیک آبکی می‌گفتن سوپاپرا. یعنی اپرای صابونی. این اسم سوپاپرا هنوزم که هنوزه واسۀ سریال‌های رادیویی و تلویزیونی این مدلی استفاده میشه. همۀ این سریالای جم تی وی و فارسی وان و اینا، سوپاپرا حساب می‌شدن.نقش رادیو و اعتبارش، انقدر توی دهۀ 30 زیاد شده بود که خیلی از مردم هرچی رادیو می‌گفت و گوش می‌دادن و باور می‌کردن. یعنی عملا رادیو پتانسیل این داشت که تبدیل بشه به ابزار پروپاگاندای بعضی از حکومتا؛ مثلا حزب نازی آلمان، رسما فکر مردم رو با رادیو کنترل می‌کرد. یه مثال خیلی جالب از همین باور شدید مردم به رادیو رو بذارین بگم براتون.معروف‌ترین مثال تاثیر زیاد رادیو روی مردم، قائلۀ 1938 بود. سال 1938، (اورسن ولز) که ماشالله از هر انگشتش یه هنری می‌بارید یه برنامۀ رادیویی قرار بود اجرا کنه. موضوع برنامه‌ چی بود حالا؟ یک اقتباس رادیویی، از یک رمان علمی تخیلی که موضوعش حملۀ مریخی‌ها به زمین بود. بعد نمایشنامه خودش به شکل یک برنامۀ رادیویی بود. انگار که مثلا گزارشگر رادیو داره ماجرا رو تعریف می‌کنه. قشنگ اعلام وضعیت هوا داشت. موسیقی داشت. بعد وسطش یهو قطع می‌شد و خیلی واقعی میگفتن که آره خبر فوری رسیده و مریخی‌ها اومدن و قصه علی هذا.حالا این وسط، یک اتفاق خیلی عجیب افتاد. همون ساعت، روی یه موج دیگه یه برنامۀ خیلی خیلی پر طرفدار داشت پخش می‌شد. همۀ مردم داشتن اون رو گوش می‌دادن. پنج دقیقه که از اون برنامه گذشت، یه موزیک خیلی بدی شروع شد پخش‌شدن و همین باعث شد که خیلیا پیچ رادیو رو بچرخونن و بر روی موج بعدی که همین نمایشنامۀ مریخ یا داشت اجرا می‌شد.واسه همین هیچکس اون توضیحات اول نمایشنامه رو نشنیده که توش می‌گفتن این نمایشه. همه فکر می‌کردن واقعیه. انقدر واقعی درستش کرده بودن که اصلا قابل شک نبود. عین یه برنامۀ رادیویی بود. این شد که خیلیا فکر کردن همه چیز داره همون لحظه اتفاق میفته. حالا شما تصور کن نشستی تو خونه‌ات در آرامش داری رادیو گوش میدی، یهو می‌شنوی که موزیک و قطع می‌کنن و به عنوان خبر فوری می‌گن که آره مریخی‌ها اومدن دارن ساختمون نیوجرسی منفجر می‌کنند و خیلی هارم کشتن. کلی هم صدای جیغ و داد و فریاد و زجه می‌شنویم.کلا مملکت ریخت بهم. خیلی‌ها از خونشون ریختن بیرون. خیلیا شات‌گانشون رو برداشتن رفتن زیرزمین. راه‌ها بسته شد. کلی تصادف شد. خر تو خری شد خلاصه. این قضیه کاملا نشون میده که چقدر رادیو اعتبار داشته پیش مردم.آخر دهۀ 30، جنگ جهانی دوم راه افتاد و این جنگ اولین جنگی بود که مردم می‌تونستن اخبارش رو بشنون و زنده و قدم به قدم، دنبالش کنن. تو همین دهۀ 30، یه اتفاق خیلی مهم دیگه هم افتاد. چه اتفاقی؟ (رادیوی اف ام) به وجود اومد. رادیویی که باعث شد سارناف و آرمسترانگ، با هم دشمن خونی بشن و در نهایت، سارناف، آرمسترانگ رو نابود کنه. تا اواسط دهۀ 30، همۀ رادیوها با (سیستم ای ام) کار می‌کردن. ای ام صداش بدک نبود. منتهی مشکلاتش خیلی زیاد بود.اولا ضعیف بود و توی شهرهای بزرگی که ساختمان‌های بلند داشتن؛ نمی‌تونست درست حسابی پخش بشه. دوما خیلی نسبت به جریان‌های الکتریکی اطراف، حساس بوده و مدام روش نویز می‌افتاد و رسما فقط خش‌خش می‌شنیدی بعضی‌وقتا. آرمسترانگ که مهندس اصلی بود توی آر سی ای، نشست و چند سال وقت گذاشت تا بتونه یک سیستم کارآمد بسازه که بدبختی‌ها و مشکلات ای ام رو نداشته باشه و بعد از چند سال بالاخره یک سیستمی طراحی کرد که با اف ام کار می‌کرد و عین آینه بود صداش.اوایل دهۀ 30 میلادی، سارناف از 1930، شد مدیرعامل کل آر سی ای. در نتیجه وقتی آرمسترانگ سیستم اف‌ام درست حسابی ساخته بود، از همه بیشتر باید سارناف خوشحال می‌شد دیگه، ولی اینطوری نشد. مشکل سارناف چی بود؟ سارناف امپراطوری آر سی ای را بر اساس ای ام، ساخته بود و فقط از آرمسترانگ می‌خواست که همین سیستم رو بهبود بده. نه اینکه بیاد یه سیستم جدید بسازه. اگه قرار بود اف ام بیاد جایگزین ای ام بشه؛ آرسی‌ای باید کل خط تولیدش و زیر و رو می‌کرد و اینطوری ممکن بود که سارناف ضرر کنه.در نتیجه جوهر خودکار طرح اف‌ام خشک نشده، سارناف، آرمسترانگ رو با تیپا انداخت بیرون. بعدشم به همۀ مهندسان و محققان زیردستش دستور داد که بر علیه اف‌ام مقاله بنویسند و خودشم استفاده از اف ام توی آرسی‌ای ممنوع کرد.آرمسترانگ هم که از اون ور دید شرایط اینطوریه، هرچی دار و ندار داشت جمع کرد و سهام آرسی‌ای فروخت و با این پولا، یه شرکت اف ام زد واسه خودش. 5 سال بعد سارناف فهمید که چه اشتباهی کرده اف ام رو رد کرده. این شد که رفت پیش آرمسترانگ. بهش گفت که بیا با همدیگه همکاری کنیم و حتی حاضر بود یک قرارداد اختصاصی غیرقابل فسخ یک میلیون دلاری بنویسه با آرمسترانگ، که آرمسترانگ بیاد سیستمش توی آرسی‌ای پیاده کنه. یک میلیون دلار اون موقع رو داریم می‌گیما. برای اینکه درک کنید این و میگم که یک پزشک متخصص، ماهی 300 دلار درمی‌آورد. وسط اون دوران بحران اقتصادی.اما آرمسترانگ دو سه تا فحش به سارناف داد و رد کرد پیشنهادشو. سارناف هم که دید اینطوریه خودشو واسۀ جنگ حاضر کرده و عزمش رو جزم کرد که داغ اف‌ام رو به دل آرمسترانگ بذاره. هر چی باشه سارناف دیگه رییس آرسی‌ای شده بود.کم کسی نبود این شد که از نفوذش استفاده کرد و کاری کرد که وزارت ارتباطات آمریکا، تمام فرکانس‌های اف ام آمریکا رو عوض کنه و در نتیجه تمامی رادیوهایی که آرمسترانگ می‌ساخت، دیگه دو هزار نمی‌ارزیدن و اینطوری شرکت آرمسترانگ نابود شد. بعدشم سارناف شروع کرد استفاده بدون اجازه از اف ام، توی آرسی ای. یکم بعد، باقی شرکت‌های رادیویی که دیدن آرسی‌ای داره بدون اجازه از اف‌ام استفاده می‌کنه، گفتن حتما اوکی دیگه. شروع کردن اونا هم همون کارو کردن.سال 1948، آرمسترانگ شکایت‌کرد. سارناف به وکلا گفت تا جایی که می‌تونن کش بدن پرونده رو. آرمسترانگ بدبخت و انقدر پیچوندن و پیچوندن و پیچوندن که خودشم رسما ناامید شده بود از بردن چیزی که حقش بود.سال 1952، زمانی که رادیو به اوج خودش رسیده بود و ستاره‌هایی مثل الویس پریسلی باهاش به پادشاهی رسیده بودن، آرمسترانگ که سازندش بود. هر چی داشت نداشت و خرج وکیل کرده بود و دیگه هیچ پولی واسش نمونده بود و مجبور شد برای هزینه‌های دادگاه وام بگیره.1 سال بعد، بعد از نزدیک 20 سال، دادگاه رای نهایی رو داد. آرمسترانگ بازنده شده بود. بعد از یه مدت همسرشم به خاطر وضع بد مالی و بدرفتاری آرمسترانگ، ولش کرد. روز 31 ژانویۀ 1954، بعد از مدت‌ها زجر و شکست و فشار دقیقا 40 سال بعد از اون روزی که با سارناف 13 ساعت نشستن و سیگنال با اختراعش چک کردن، آرمسترانگ یه نامۀ عذرخواهی به همسرش نوشت. کولر خونش رو از پنجره‌ی خونه‌ش جدا کرد و از طبقۀ سیزدهم خودش و پرت کرد پایین و در جا کشته شد.اواخر دهۀ 40، ترانزیستور اختراع شد و اواسط دهۀ 50، اولین رادیوی تمام ترانزیستوری تاریخ، اختراع شد و از اینجای داستان به بعد دیگه همه چی سرازیری بود. دنیای رادیو از لحاظ تکنولوژی روز به روز پیشرفت می‌کرد و بهتر و بهتر می‌شد. درسته که تلویزیون کم‌کم داشت جای رادیو رو توی پخش برنامه‌های سرگرمی و اخبار می‌گرفت؛ ولی رادیو همچنان، اصلی‌ترین مدیوم پخش موسیقی بود.موزیک‌های روز دنیا، از رادیو پخش می‌شد و هر موزیسینی که می‌ترکوند از رادیو پا می‌گرفت. تا قبل از شکل‌گیری اینترنت هم این سلطۀ رادیو توی دنیای موسیقی حفظ شده بود؛ ولی از وقتی اینترنت جون گرفت، دیگه کم‌کم رادیو محو و محوتر شد و استفاده از رادیو محدود شد و وقتی که تو ماشین موزیک نداری و مجبور رادیو گوش کنی.از سال دو 2004 که شرکت اپل رسما وجود چیزی به اسم پادکست و اعلام کرد. کم‌کم اکثر اون چیزی که تا قبل از اون توی رادیو شنیده می‌شد منتقل شد به پادکست‌ها و مخاطبا هم به سمت پادکست اومدن. البته نه که برنامه‌های رادیویی از بین برن یا دیگه وجود نداشته باشن. منتهی حیات رادیو توی دنیای اینترنتی امروز با پادکست ادامه پیدا کرد. تا چند سال خیلیا حتی به پادکست می‌گفتن (رادیوی اینترنتی). شاید بعضیا هنوزم همین بگن به پادکست.انگار رادیو باید برای بقا، خودش رو با شرایط اینترنت وفق می‌داد و یه جوری تو یه قالب جدید به حیاتش ادامه می‌داد. ما همگی وام‌دار رادیو به حساب میاییم. شاید رادیو امروز نقش زیادی توی زندگی ما نداشته باشه؛ ولی این واقعیت رو نمی‌شه انکار کرد که همه چیز از رادیو شروع شد. رسانه‌ی تبلیغات، پاپ کالچر، هر چیزی که به مالتی مدیا مربوط بشه، شروعش با رادیو بوده و رادیو بوده که دنیای پر از رسانه‌ی امروزی رو ساخته.بقیه قسمت‌های پادکست چیزکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/بیست-و-نه---جعبه‌ي-سخنگو-|-تاریخ-رادیو-id3627404-id467957161?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%20%D9%88%20%D9%86%D9%87%20-%20%D8%AC%D8%B9%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D9%8A%20%D8%B3%D8%AE%D9%86%DA%AF%D9%88%20%7C%20%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%20%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%88-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست چیزکست</category>
                <author>پادکست چیزکست</author>
                <pubDate>Tue, 23 Aug 2022 15:35:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ۲۸ چیزکست- تاریخ کاغذ</title>
                <link>https://virgool.io/chizcast/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0-xztzswfxgum9</link>
                <description>تاریخ کاغذ رو که بررسی می‌کنیم، یه چیز عجیب و شاید ترسناکی که به چشممون می‌خوره اینه که دو نفر با فاصله‌ی چندین قرن از همدیگه که یکیشون به نوعی مخترع کاغذ بود و یکی دیگه‌شون هم باعث و بانی توسعه و جهانی شدن کاغذ بود، هیچ کدومشون عاقبت به خیر نشدن. یکیشون مجبور به خودکشی شد و اون یکی کل خاندانش قتل عام شدن. سلام. به قسمت بیست و هشتم چیزکست خوش اومدین. تو این پادکست من، عرشیا عطاری برای شما از تاریخ چیزها میگم چیزایی که زمانی استفاده نمی‌کردیم، امروز استفاده می‌کنیم و شاید در آینده هم ازشون استفاده بکنیم.تو این قسمت می‌خوایم تاریخ کاغذ رو تعریف کنیم. کاغذ یکی از چیزهاییه که ما انقدر توی دست و بالمون داریمش اصلا به ارزشش توجه نمی‌کنیم. اصلا به فکرمون نمی‌رسه که یک زمانی بوده که کاغذی وجود نداشته. یه زمانی بوده که همین کاغذی که الان انقدر کالای رایج و اساسی حساب میشه جز کالاهای لوکس بوده و اصلا به این راحتی‌ها هم گیر نمی‌اومده. بعد این هم در نظر داشته باشین که کاغذ فقط خودش نیستش که مهمه. کاغذ اگه نبود کتابی وجود نداشت، روزنامه‌ای وجود نداشت، یعنی عملا علم بشر شاید اصلا و ابدا به اینجایی که الان هست نمی‌رسید. از هر جنبه‌ای که حساب بکنید فرقی نمی‌کنه. علمی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی. کاغذ یک محصول حیاتیه. پس همچنین محصول حیاتی که زندگی بشر رو انقدر تغییر داده، هم تاریخش مهمه و هم تاثیری که روی تاریخ بشر گذاشته.تو این قسمت می‌خوایم از دوران قبل از کاغذ شروع کنیم. قدم به قدم بیایم جلو تا ببینیم که اصلا چی شد که کاغذ درست شد و چی شد که تبدیل شد به این چیزی که الان هست. من عرشیا عطاری هستم، تدوین این قسمت رو طنین خاکسار انجام داده و موسیقی تیتراژ هم کار مودی موسویه. بریم سراغ ایستگاه اول تاریخ کاغذ. تمدن‌های جادویی دوران باستان و گل سرسبد شون مصرباستان. نوشتن یکی از مولفه‌های اصلی و مهم زندگی بشر حساب میشه. از همون دوران غارنشینی انسان‌ها روی دیوار غارها نقاشی‌های مختلفی می‌کشیدن و اینطوری یک اثری از خودشون و شرایط اطرافشون باقی میذاشتن. گذشت و گذشت تا اینکه کم‌کم انسان یکجانشین شده و اولین تمدن‌ها و دولت شهرها به وجود اومدن.یکی از این تمدن‌های اولیه هم تمدن سومر بود. توی همین تمدن سومر هم بود که نیاز به نوشتن به چشم اومد. ماجرا از این قرار بود که سومری‌ها یک سری معبد داشتن که این‌ها جدا از کاربرد مذهبی، نقش انبار داشتن. یعنی این‌ها میومدن زمانی که فراوانی بوده و محصولات زیاد بودن گندم و غلات و باقی مواد خوراکی رو توی این معبدها انبار می‌کردند تا زمانی که قحطی میاد بتونن از اون‌ها استفاده کنن و شکم‌شون رو سیر کنن. همین انبار کردن محصولات مختلف توی معبدها هم باعث شد که کم‌کم احتیاج به یک سیستمی به وجود بیاد که نوع و تعداد چیزهایی که توی انبار گذاشتن رو باهاش ثبت کنن. یکی دو تا کیسه اگه بود می‌تونستن تو ذهنشون نگه دارن ولی وقتی میشد سیصد چهارصد تا کیسه از کلی محصول مختلف، دیگه حفظ کردن کار خیلی راحتی نبود. واسه همین سومری‌ها برای اولین بار اومدن و نوشتن رو ابداع کردن.سیستم‌شون هم اینطوری بود که یک عکسی از اون محصول می‌کشیدن مثلا اگه گندم بود، شکل گندم رو می‌کشیدن. بعد مثلا اگر پنج تا کیسه گندم داشتن، جلوش پنج تا خط می‌کشیدن. اینطوری شد که برای اولین بار نوشتن اختراع شد. حالا سومری روی چی می‌نوشتن این‌هارو؟ کاغذ که نداشتن. روی لوح‌های گلی می‌نوشتن. یعنی یه لوح گلی حاضر می‌کردن، بعد تا وقتی که نرم و خمیری بود و هنوز سفت نشده بود روش با یه چوبی چیزی می‌نوشتن. بعد که خشک می‌شد این نوشته‌ها هم می‌موندن. این سیستم درسته که خلاقانه بود ولی واقعا دردسر داشت دیگه. اولا لوح گلی حاضر کردنش دردسر داشت، دوم اینکه سنگین بود. جابجا کردنش یک مکافاتی بود. یعنی مثلا ده صفحه رو اگه می‌خواستی بری یه جایی، باید ده تا لوح گلی سنگین رو با خودت میبردی اینور اونور. بعدش هم سرعت نوشتن روی لوح گلی هم خیلی راضی کننده نبود.خلاصه که همچین گزینه‌ی مناسبی به حساب نمیومد ولی خب کاریش نمیشد کرد تنها آپشن موجود بود. داریم راجع‌به چندین هزار سال قبل از میلاد صحبت می‌کنیم دیگه. بعد حالا این مردم با این شرایط سختی لوح‌های گلی پرو پرو کتاب حماسی هم می‌نوشتن. حماسه گیلگمش که اولین مجموعه‌ی حماسی تاریخ حساب میشه روی همین لوح‌های گلی نوشته شده بوده. منظور اینه که درسته سخت بود نوشتن روی این لوح‌ها ولی بودن کسانی که یه استفاده‌هایی می‌بردن ازشون. کم کم یه آلترناتیوهای دیگه‌ای هم به وجود اومدن. مثلا روی سنگ یا استخوان حیوون‌ها حکاکی می‌کردن و یه چیزهایی می‌نوشتن. تا این که توی تمدن مصر باستان، یعنی حدودا سه چهار هزار سال قبل از میلاد، یک اتفاق بسیار بسیار مهم افتاد.توی مصر اون دوران یک گیاهی وجود داشت به اسم سیپروس‌پاپیروس. یه گیاه مقدسی بودیم به دوتا دلیل. اولا شاخه‌هاش استوانه نبودن. حالت منشور مثلثی بودن و مثلث هم توی مصر باستان جزو نمادهای مهم بود. هم نماد جاودانگی بود و هم نماد باروری بود. دلیل دومی هم که این گیاه سیپروس‌پاپیروس رو مقدس می‌کرد شکل تاج این گیاه بود که شاخه شاخه‌ها جوری ازش بیرون زده بودن که شبیه طلوع خورشید بود و خورشید هم یک چیز مقدسی بود توی مصر باستان دیگه. اون خدای بزرگی که داشتن، این نمادش خورشید بود. در نتیجه این گیاه کلا یه گیاه مهمی حساب می‌شد توی مصر باستان. از طرف‌های سال چهار هزار قبل از میلاد مصری‌ها شروع کردن با شاخه‌های این سیپروس‌پاپیروس چیزهای مختلفی ساختن.سبد و صندل و طناب و چیزهای این مدلی. حالا یکی از محصولات خیلی مهم این گیاه پاپیروس بود. پاپیروس رو شاید بشه اولین کاغذ تاریخ به حساب آورد. البته که ساختارش با کاغذ فرق می‌کرد. اصلا یه سیستم دیگه‌ای بود ولی از لحاظ ظاهر و کاربرد تقریبا مثل کاغذ بود. پاپیروس یه سری ورقه‌هایی بودند که یک ساختاری شبیه به کاغذ داشتند و می‌شد روشون نوشت. حالا چطوری درست می‌کردن این پاپیروس رو؟ این‌ها میومدن شاخه‌های اون گیاه سیپروس پاپیروس رو می‌بریدند و به شکل عمودی اون پوسته‌ی اطراف شاخه رو می‌تراشیدن تا به مغزش برسن. بعد این شاخه‌ی بدون پوست رو می‌کوبیدن که آبش کامل بره و بعدش هم با وردنه قشنگ له و پهنش می‌کردن.اینطوری می‌شد که آب از روی شاخه کاملا خارج می‌شد و یک نوار پهن کاغذی شکل درست می‌شد. بعد این‌ها این نوارها رو مینداختن توی آب میذاشتن چند روز بمونه، قشنگ خیس خوردن نوارها نرم شدن و یک حالت نیمه خمیری پیدا کردن این‌ها رو درمیاوردن و پهنشون می‌کردن. یه نوار افقی، یک نوار عمودی، یه نوار افقی، یه نوار عمودی. اینطوری انگار این‌ها بافته می‌شدن تو همدیگه و چون خیس و خمیری بودن می‌چسبیدند هم و بعد هم که خشک می‌شدن عملا یه تیکه کاغذ یک دست داشتیم. این پاپیروس که گفتیم توی مصر باستان خیلی ترکوند. ازش کلی استفاده می‌شد و روش کلی چیزهای مختلفی می‌نوشتن. اما چند تا مشکل خیلی خیلی بزرگ داشت.پاپیروس اولا هزینه‌ش زیاد بود، ثانیا وقتی خشک می‌شد خیلی خیلی شکننده و ترد می‌شد. اصلا نمیشد تاش کرد. می‌شکست. دلیل سوم که مهمترین دلیلی هم بود که پاپیروس خیلی نتونست جای خودش رو باز کنه بیرون از مصر، این بود که فقط می‌شد توی جاهای خشک مثل خود مصر ازش استفاده کرد. به محض اینکه هوا یکم رطوبت پیدا می‌کرد این پاپیروس وا می‌رفت و هیچی ازش باقی نمی‌موند. واسه همین پاپیروس مصری همچین نتونست جایی به جز خود مصر پاش رو باز کنه و محصول اصلی بشه. رسید به جاهای دیگه. ازش استفاده می‌شد ولی اونقدر محصول مهمی نشد و کاربرد نداشت. توی خود مصر و حالا باقی جاهای دنیا خیلی‌ها به جای پاپیروس ترجیح می‌دادند که از پوست حیوانات استفاده کنن.پوست حیوون‌هایی که شکار می‌کردن می‌کندن و روش می‌نوشتن. حالا نامه می‌خواستم بنویسن، حساب کتاب می‌خواستن بکنن، کتاب می‌خواستن بنویسن، هرچی میخواستن روی پوست می‌نوشتن. این وضعیت پاپیروس کم‌جون و پوست حیوون‌ها ادامه پیدا کرد تا این که توی قرن دوم بعد از میلاد توی چین یه خبرهایی شد. قرن دوم میلادی توی چین امپراتوری هان سر کار بود. تو اون دوران چین واسه خودش بروبیایی داشت. یک کشور بسیار مهمی حساب میشد. تو چین سلسله‌ی هان معمولا نوشته‌ها روی چوب‌های بامبو که با نخ به هم وصل شده بودن نوشته می‌شدن. تو فیلم‌ها احتمالا دیدین از این چوب‌ها. پارچه و ابریشم و این‌ها هم روشون نوشته می‌شد. منتها خب خیلی گرون بودن خیلی عملی نبود استفاده‌شون.تو همین زمان یک مرد چینی زندگی می‌کرده به اسم سایلون یا تسایلون. حالا ما سایلون میگیم بهش. سایلون یکی از خواجه‌های حرم‌سرای امپراتور هان شرقی بود. طبق روایتی که توی چین رایجه، سایلون یه روز داشته توی طبیعت واسه خودش گشت و گذار می‌کرده که چشمش به یه پدیده‌ی جالب میفته. می‌بینه زنبورها میان از شاخه‌های بامبو یه ریش ریش‌هایی میبرن سمت لونه‌شون. بعد با این رشته‌های بامبو و بزاقش دور این حجره‌های لونه‌شون رو تور می‌سازن. این رو که می‌بینه یهو لامپ تو سرش روشن میشه و بدو بدو میاد چندتا شاخه‌ی بامبو رو قطع می‌کنه. بعد میاد از این شاخه‌های بامبو رشته رشته الیاف بامبو رو جدا می‌کنه و با الیاف کنف و پوست درخت و یه سری ترکیبات دیگه میندازتشون توی آب در حال جوش شروع می‌کنه هم زدنشون. بعد از یه مدت که این الیاف اون حالت خمیری پیدا کردن و چسبیدن به هم دیگه، آب‌جوش رو خالی می‌کنه روی یه تیکه پارچه که مثل صافی عمل کنه و آب ازش رد بشه.این میشه که خمیر الیاف می‌مونه فقط بعد این خمیر رو هم صاف می‌کنه و میندازه جلو آفتاب که خشک بشه. و اولین کاغذ تاریخ رسما اختراع میشه. البته که مسلما انقدر یهویی همه چیز اتفاق نیوفتاده. هی سعی و خطا کرده و تهش نتیجه شده این پروسه‌ای که براتون گفتم. سایلون خوشحال و خندون از این اختراعی که کرده بود، میره پیش امپراتور و قضیه رو توضیح میده و اختراعش رو نشون میده. امپراتور هم میاد یه پاداش تپل بهش میده و دستور میده که فن کاغذسازی رو به بقیه هم یاد بده تا خط تولیدش رو راه بندازن. یه ارج و قرب عجیبی پیدا می‌کنه این سایلون. یه شهری حتی بهش هدیه میده امپراتور.حتی بعدا که امپراتورهای بعدی میان رو کار، سایلون همچنان قدرتی رو که به واسطه‌ی همین اختراع کاغذ به دست آورده بود حفظ می‌کنه. البته که دزدی مزدی و فساد هم کم نداشته. تا اینکه بالاخره یه سری‌ها پته‌ش رو پیش امپراتور می‌ریزن رو آب و رسوا میشه و حکم اعدام می‌گیره. این هم واسه اینکه روش نمی‌شده امپراتور اعدامش کنه، واسه فرار از این رسوایی خودش سم می‌خوره و خودکشی می‌کنه. یاد اون آدم‌های جومونگ افتادم. هر اشتباهی می‌کردن شمشیر می‌دادن دست رییسشون میگفتن من رو بکش. خلاصه سرنوشت سایلون رو که بذاریم کنار، خود کاغذ کم کم توی چین یک محصول مهمی شد و کیفیتش بهتر و بهتر شد. یه سری مواد اولیه‌ی جدید اضافه شدن مثل لباس‌های کهنه و پنبه و این‌ها. روششون یکم مکانیزه شده بود. یه سری صافی‌های مخصوص داشتن. وسیله‌ی مخصوص پرس کردن خمیر کاغذ داشتن و خلاصه یه دم و دستگاهی داشتن واسه درست کردن کاغذ.اما این کاغذی که داریم صحبتش رو می‌کنیم همچنان به این راحتی‌ها درست نمیشد. هم مواد اولیه‌ش محدود بود. هم این که چون با نیروی انسانی داشت درست می‌شد، سرعت و کیفیت تولیدش خیلی پایین بود. درست کردن یه کاغذ کوچیک در حد کاغذ آچار امروزی کلی زحمت می‌برد. در نتیجه کاغذ توی چین اون زمان محصول خیلی رایجی نبود. فقط واسه‌ی خانواده‌های ثروتمند و خانواده‌های سلطنتی و این‌ها بود. البته این هم در نظر بگیریم فقط همین خانواده‌های ثروتمند بودند که سواد داشتن و کاغذ به دردشون می‌خورد. این کاغذی که داریم حرف می‌زنیم تا چند قرن فقط توی چین بوده و پاش به باقی جاها باز نشده بود. باقی جاهای دنیا از پوست استفاده می‌کردن واسه نوشتن.این وضعیت ادامه پیدا کرد تا اینکه رسیدیم به قرن هفتم میلادی. یعنی رسما پنج قرن چینی‌ها کاغذ رو تو خاک خودشون نگه داشتن و حتی صادرش هم نکردن. طرف های قرن هفتم، چینی‌ها شروع کردن صادر کردن کاغذ به کشورهایی مثل ژاپن و کشورهای خاورمیانه. منتها دستور تولید کاغذ رو به هیچ کشوری نداده بودن و نمی‌خواستن بدن. می‌خواستن این بازار انحصاری باشه فقط دست خودشون باشه. در نتیجه مثل جونشون از این روش تولید کاغذ محافظت می‌کردن تا نکنه دست باقی ملت‌ها به برسه. اما همه‌ی این مخفی کاری با قدرت گرفتن مسلمون‌ها توی خاورمیانه عمرشون به سر اومد. قبل از اینکه بریم سراغ بقیه‌ی داستان لطفا یک ثانیه وقت بذارید و از هر جایی که چیزکست رو می‌شنوید سابسکرایب کنید تا مشترک چیزکست بشید.شنیدن چیزکه رایگان بوده، رایگان باقی می‌مونه. اما اگر دوست داشته باشید می‌تونید توی سایت حامی باش از ما حمایت مالی کنید و خستگی حدود پنجاه ساعت تولید رو از تنمون به در کنید. این حمایت‌ها کاملا اختیاریه. هیچ اجباری، هیچ دینی، هیچ وظیفه‌ای روی دوش کسی نیست. اگر دوست داشته باشید، کاملا اختیاری، می‌تونید هر چقدر که دلتون خواست از پول یه قهوه گرفته تا پول یه فرش رو از ما حمایت مالی بکنید. قرن هفتم دو تا اتفاق مهم توی آسیا افتاد. توی شرق آسیا که همین چین باشه، سلسله‌ی تانگ روی کار اومدن و قدرت‌های اطرافشون رو مثل گک دورک‌های شرقی و غربی رو مثل دومینو ور انداختن و قلمروشون رو گسترش دادن به سمت غرب و تا مرکز آسیا اومدن جلو. از اونور تو غرب آسیا حکومت‌های اسلامی درست شدن و قدرت‌های اطرافشون مثل امپراطوری ساسانی و یک بخشی از امپراتوری بیزانس یا همون رم شرقی رو مال خودشون کردن به سمت شرق گسترش دادن و این‌ها هم تا مرکز آسیا اومدن جلو.یعنی امپراتوری تانگ از شرق آسیا تا مرکز دستش بود و حکمای مسلمون یعنی خلفای اموی هم از غرب آسیا تا مرکز دستشون بود و این دو تا قلمرو وسط آسیا به هم می‌رسیدن و بینشون یه ذره فاصله بود در نتیجه هم سلسله‌ی تانگ و هم امویان خطر طرف مقابل رو حس می‌کردن یه درگیری‌هایی بینشون شده بود که توی اکثرشون امویان شکست خورده بودن. اواسط قرن هشتم توی قلمروی اسلام عباسیان بر علیه امویان کودتا می‌کنن و خلفای عباسی میشن حاکم جهان اسلام. این خلفای عباسی عزمشون رو جزم می‌کنن که حال این سلسله‌ی تانگ رو بگیرن و بهشون بفهمونن رییس کیه. این میشه که توی سال 751 میلادی سپاه عباسی با سپاه تانگ توی دره‌ی تراز درگیر میشن و سپاه تانگ رو شکست میدن.این درگیری که به اسم نبرد تراز یا تلاز هم معروف شد. باعث شد جلوی پیشروی سلسله‌ی تانگ به سمت غرب گرفته بشه و عباسیان هم کنترل راه ابریشم رو بگیرن دستشون و خلاصه نون‌شون بره تو روغن. اما یکی از نتایج خیلی خیلی مهم این جنگ که کمتر بهش توجه میشه اسیر شدن یک سری کاغذساز چینی به دست عباسیان بود. همین اسرای چینی هم بودند که به مسلمون‌ها و مردم خاورمیانه روش تولید کاغذ رو یاد دادن و باعث شدن اون دستور تولیدی که سال‌های سال توی چین مخفی مونده بود برسه دست مردم خاورمیانه. رسیدن دستور تولید کاغذ به خاورمیانه همانا و توسعه‌ی صنعت کاغذسازی توی دنیای اسلام همان.اولین کارگاه‌های کاغذسازی توی سمرقند تاسیس شدن و چند سالی هم بیشتر طول نکشید که کاغذ سمرقند واسه خودش اسم و رسمی در کرد. یکم بعدش هم توی خراسان کاغذسازی رونق گرفته و کاغذ سمرقند و خراسان کاغذ مرغوب حساب می‌شدن. حواسمون هست دیگه، سمرقند و خراسان و کلا ایران و کشورهای اطراف همشون زیر پرچم خلافت عباسی‌ان. استفاده از کاغذ توی دنیای اسلام از اواسط قرن هشتم خیلی بیشتر شد. دلیلش هم این بود که توی بغداد که پایتخت عباسیان بود، پوست کمیاب شده بود. واسه همین هم وزیر برمکی خلیفه دستور داده بود که میزان تولید کاغذ بره بالا تا کاغذ رو بیان کامل جایگزین پوست بکنن.یه پرانتز باز کنم اینجا این کلمه‌ی برمکی رو توضیح بدم. برمکیان یک خاندان ایرانی بودند که توی حکومت عباسیان قدرتشون خیلی زیاد بود. تو قرن هشتم میلادی خلافت عباسی حاکم کل حکومت اسلام بود و ایران هم طبعا جز همین قلمرو حساب می‌شد. برمکیان به دستگاه حکومت عباسی نفوذ کرده بودند و یک بروبیایی راه انداخته بودن واسه خودشون. این وزیر برمکی هم که گفتیم دستور داد تولید کاغذ زیاد بشه تا جایگزین پوست بکننش، یحیی برمکی بود. یحیی برمکی وزیر اعظم دربار هارون الرشید بود. هارون الرشید که معرف حضورتون هست. یکی از مهمترین خلفای عباسی بود که دوران رو اصلا به اسم عصر طلایی عباسیان می‌شناسن. قدرت یحیی برمکی توی دستگاه هارون انقدر زیاد شده بود که عملا خلیفه داشت تبدیل می‌شد به یک مقام تشریفاتی.یه جورهایی مملکت رو یحیی و دار و دسته‌اش میگردوندن. واسه همین هم بود که دستور تاسیس کارگاه‌ها و کارخانه‌های کاغذسازی رو یحیی برمکی داد نه خود خلیفه. عاقبت این خاندان برمکی هم اینطور شد که بعد از یه مدتی هارون و الرشید کم‌کم متوجه شد که قدرتش هی داره کم و کمتر میشه و عملا برمکی قبضه کردن قدرت رو. واسه همین هم زد کاسه کوزه‌شون رو ریخت به هم و همه‌شون رو قتل عام کرد. برگردیم سر داستان خودمون. بعد از سمرقند و خراسان و بغداد، کم‌کم کاغذ پاش به باقی مناطق مهم قلمروی اسلام رسید و حتی مناطقی که از مرکز کاملا دور بودن و حتی توی یک قاره‌ی دیگه‌ای بودن.مناطقی مثل مصر و مراکش که توی آفریقا، این‌ها هم کاغذ و کاغذسازی داشتن. طبق سیاستی که دربار عباسی پیش گرفته بود کاغذ باید جا می‌افتاد و می‌شد محصول اصلی برای نوشتن. با این زمینه و این مقدماتی که فراهم شد، به قرن ده و یازده که رسیدیم، کاغذ یکی از محصولات اصلی مناطق مسلمان شده بود. انواع و اقسام کاغذها با فرمول و تکنیک‌های مختلفی درست می‌شدن. مثلا کاغذ سمرقند با کاغذ بغداد فرق داشت. البته حواسمون باشه دیگه کاغذ همچنان داره با الیاف کنف و پنبه و کتان و لباس کهنه و این‌ها درست میشه. خبری از چوب نیست توی تولیدش. تو دنیای اسلام انقدر کاغذ جا افتاده بود که مثلا تو بازار بغداد یه خیابونی بوده به اسم سوق الورقین، اگه اشتباه نکنم، که توش کلا فقط مغازه‌های کاغذ فروشی و کتاب‌فروشی بوده.حتی تو این دوران توی بعضی از مناطق استفاده‌ی کاغذ بیشتر از نوشتن بود و مثلا واسه‌ی بسته‌بندی محصولات ازش استفاده می‌کردن. مثلا ناصرخسرو توی سفرنامه‌ش میگه تو مصر دیده که فروشنده‌های سبزیجات و ادویه‌جات و این‌ها محصولاتشون رو وقتی می‌فروختن توی کاغذ بسته بندی می‌کردن می‌دادن به مشتری. حالا توی همین قرن یازده که کاغذ اینطوری توی قلمروی خلافت عباسی رایجه و استفاده میشه، اون ور دنیا توی اروپا هنوز دارن از پوست استفاده می‌کنن و کاغذ نرسیده بهشون. حالا چی شد که کاغذ رسید اروپا؟ عرض می‌کنم خدمتتون.قبل از اینکه عباسیان قدرت رو دستشون بگیرن، توی دوران امویان که قبل از عباسیان بودن. حکمای اموی تا شمال آفریقا که می‌شد، مصر و مراکش رو می‌گیرن دستشون و قلمروشون رو تا اونجا ادامه میدن. حالا شمال آفریقایی که داریم میگیم میشه جنوب اروپا. یعنی مراکش که شمال آفریقاست، بالاش آبه، تنگه جبل‌الطارقه. بالای این تنگه میشه جنوب اروپا که اسپانیا و پرتغال و این‌ها توش‌ان. تو همون دوران امویان، وقتی که این‌ها میان شمال آفریقا رو میگیرن یه سردار اموی به اسم طارق بن زیاد میاد با ارتشش از این تنگه جبل الطارق میگذره و می‌گیره اسپانیا رو. این تنگه جبل الطارق اصلا از همین اسم طارق بن زیاد برداشته‌شده. حالا قبل از اینکه این‌ها بیان اسپانیا رو بگیرن، اسپانیا دست کی بود؟ ویزیگوت‌ها.ویزیگوت‌ها یک سری اقوام ژرمن بودند که از زمان امپراطوری رم باستان توی مناطقی که دست رم بود وارد شده بودند و با دولت مرکزی رم همه‌ش توی جنگ و صلح بودن. بعد از یک دوره‌ی طولانی درگیری با رومیان، این ویزیگوت‌ها اومدن تو یک جایی به اسم شبه جزیره‌ی ایبری ساکن شدن که این شبه‌جزیره ایبری میشه اسپانیا و پرتقال امروزی. تو این شبه جزیره ایبری اوضاع بر وفق مراد این‌ها بود. آب و هوا خوب بود، منابع زیاد بودن، بساط می گذاریشون به پا بود، تا اینکه همونطور که گفتیم سپاه امویان اومدن و یک بخشی از این منطقه رو، همون اسپانیا رو، گرفتن دستشون. این شد که این منطقه‌ی اسپانیا افتاد دست مسلمون‌ها شد جز قلمرو امویان.از اون موقع اسم این منطقه‌ی مسلمان نشین اسپانیا و یکم پرتغال شد آندلس. یکم بعدش که عباسیان کودتا کردند و حکومت رو از امویان گرفتن، شروع کردن کشتن تمام شاهزاده‌ها و سران اموی. اما یکی از این شاهزاده‌های اموی تونست قسر در بره و فرار کنه از دست عباسیان. این آقا که اسمش عبدالرحمن اول بود، تونست به هر جون کندی بود خودش رو برسونه به آندلس قصه‌ی ما. اینجا یه سری از آدم‌هایی که به خاندانش وفادار بودن رو جمع کنه و یک ارتشی بسازه. بعدش هم با همین ارتش اومد و حاکم آندلس رو کله پا کرد و حکومت خودش رو راه انداخت تو آندلس. حکومتی که چندین سال بعد توی قرن دهم انقدر قدرت گرفت که رسما اسم خلافت روی خودش گذاشت و اولین حکومت مستقل اسلامی شد.تا قبل از اون دنیای اسلام به شکل سیاسی صرفا یه حکومت داشت و یه خلیفه. اون زمان حکومت مال عباسیان بود. ولی نوادگان اون عبدالرحمان یکم اومدن برای اولین بار توی آندلس، یعنی همین اسپانیای امروز، یه خلافت مستقل راه انداختن و موازی با عباسیان شدن یک حکومت اسلامی. این‌ها تا قرن یازده سر کار بودن تو آندلس و آندلس رو به عنوان یک قلمروی مسلمون می‌چرخوندن. حالا توی همین قرن یازده که اسپانیا یک منطقه‌ی مسلمونه پای کاغذ هم بهش باز میشه. طبیعیه دیگه مراکش و مصر از طریق جبل‌الطارق وصل میشن به اسپانیا، اسپانیا هم که خودش مسلمونه و در نتیجه تجارت و مبادله فرهنگی بین مسلمون‌های مراکش و اسپانیا زیاد بوده.این میشه که کاغذ پاش به اسپانیای مسلمان یا همون آندلس باز میشه و کارگاه‌های کاغذسازی تاسیس میشه تو اسپانیا. اینطوری میشه که پای کاغذ به اروپا باز میشه منتها نه اروپای مسیحی. اروپای مسیحی یعنی جاهایی مثل فرانسه و ایتالیا از طریق اسپانیا با کاغذ آشنا میشن و از اسپانیا کاغذ می‌خرن. منتها همچین استقبال زیادی نمی‌کنند از کاغذ. به چند تا دلیل. اولا کاغذ کمیاب و گرون بود. آندلسی‌ها قشنگ می‌کردن تو پاچه‌شون. دوما با کاغذ مشکل عقیدتی داشتن. یادمون نره قرن یازدهمیم. وسط قرون وسطا کلیسا روی همه چیز سلطه‌ی عجیب غریبی داره. پاپ گفته بود این کاغذها چون ساخته‌ی دست مسلمون‌هاست و اون‌ها ازشون استفاده می‌کنن، شیطانی‌ان و به هیچ وجه نباید ازشون استفاده کرد.حالا این وسط مهمترین کتاب اروپای قرون وسطی چی بود؟ انجیل دیگه. پس انجیل رو با چی می‌نوشتن؟ انجیل تا قبل از اون زمان رو پوست نوشته میشد. پاپ که اجازه نداده بود تا متن کتاب مقدس روی کاغذهای به‌اصطلاح شیطانی نوشته بشه، در نتیجه تا چند قرن همچنان این انجیل و حالا باقی کتاب‌هایی که توی اروپای مسیحی وجود داشت روی پوست نوشته می‌شدن. گذشت و گذشت تا اینکه طرف‌های قرن سیزدهم یواش یواش این گارد کلیسا از روی کاغذ برداشته شد و مجاز شد توی مناطق مسیحی. این شد که اول توی ایتالیا و فرانسه و بعد هم تو قرن پونزده توی انگلیس و سوییس و جاهای دیگه‌ی اروپا کارخانه‌های کاغذسازی تاسیس شدن و کاغذسازی توی اروپای مسیحی رونق گرفت. اما و اما این کاغذ سازی که داریم می‌گیم هنوز کلی باگ داره.اولا هنوز توی کاغذها از کنف و کتان و لباس کهنه و این‌ها استفاده میشه به عنوان الیاف، دوما تولید کاغذ یه کار خیلی خیلی زمان‌بر و کم‌بازدهه. تولید کاغذ چطوریه تو این زمان؟ این‌ها میومدن تو یک ظرف بزرگ آب گرم الیاف رو می‌ریختن بعد میومدن یه سری مواد مختلف اضافه می‌کردند که حالا به فرمول کاغذه بستگی داشت. بعد یه قالب‌های مستطیل شکلی رو میاوردن و این‌ها رو هی می‌کردن تو آب و درمیاوردن. اینطوری تمام اون الیاف خمیری خیس خورده جمع می‌شد توی قالب. قالب یه حالت صاف‌طور داشت. کف‌ش توری بود و آب ازش رد میشد. بعد این‌ها این قالب رو میذاشتن یه گوشه تا آبش بره و خشک بشه و تازه یه کاغذ اندازه‌ی کاغذ چهار امروزی درست بشه.این همه کار فقط واسه‌ی یک ورقه کاغذ بود در نتیجه کاغذ هم گرون بود هم کمیاب. درسته نسبت به باقی رقباش مثل پوست و پاپیروس برتری داشت و ارزون‌تر بود ولی همچنان نیاز بازار رو تامین نمی‌کرد. مشکل اولیه یعنی استفاده از لباس کنه‌های کنفی و کتونی به عنوان مواد اولیه تو قرن هفده تبدیل شد به یک بحران مهم. چون میگفتن این حجم از لباس کهنه‌هایی که توی کارخونه‌ها نگه داشته میشه باعث به وجود اومدن طاعون میشه و یه مرگ سیاه دیگه رو میاره واسمون. در نتیجه از قرن هفده آدم‌ها به تکاپو افتاده بودن که یک جایگزینی پیدا بکنن برای این مواد اولیه‌ی کاغذ. وارد قرن هیجده که شدیم، مشکل کمبود کاغذ و گرون بودنش شد بلای جون.تو قرن هیجده دیگه دنیا داشت یواش یواش مدرن می‌شد. کلی روزنامه و کتاب لازم بود که تولید بشن. خیلی از رمان‌های مهم ادبیات کلاسیک غرب، خیلی از کتاب‌های فلسفی، این‌ها همه توی قرن هیجده نوشته شده بودن و برای چاپ شون خب کاغذ لازم بود. در نتیجه وقتی تقاضا اینقدر بالا بود قیمت بالای کاغذ تولید یواش و عرضه‌ی کم رسما دردسر بود. تا که اواخر قرن هیجده یه لامپ تو سر یه مخترع فرانسوی روشن‌شد. آخرهای قرن هیجده که جیمز وات ماشین بخار رو اختراع کرده بود و کم‌کم دوره‌ی انقلاب صنعتی که توی اپیزود لوکوموتیو ازش گفتیم داشت شروع میشد، توی پاریس یه اتفاق مهمی افتاد. یه مخترع به اسم لویی نیکولاس رابرت به ذهنش رسید که یک دستگاهی اختراع کنه که با نیروی بخار کار کنه و بتونه به جای درست کردن دونه دونه‌ی کاغذها یک رول کاغذ بزرگ و پیوسته تولید کنه که بعدا به اندازه‌های دلخواه ازش برش بزنن.میاد و دستگاش رو طراحی می‌کنه و ثبت می‌کنه اختراعش رو. منتهی به خاطر درگیری‌های انقلاب فرانسه موقعیتش پیش نمیاد که بتونه دستگاه رو بسازه. شریک تجاری این آقا تصمیم می‌گیره که مهاجرت کنه به انگلیس و این دستگاه رو اونجا بسازه. این میشه که اواخر قرن هیجده این آقا میره لندن و بعد از چند سال کار کردن و دم این و اون دیدن، سال 1805 یعنی اوایل قرن نوزدهم اولین دستگاه مکانیزه تولید رول کاغذ درست میشه.از اونجایی که سرمایه‌گذار اصلی این پروژه یک آقایی بود به اسم هنری فورد رینر، اسم این دستگاه هم شد ماشین فورد رینر. به کمک ماشین فورد رینر بود که می‌شد کاغذ رو در ابعاد خیلی خیلی زیاد در یک رولی که چندین و چند دور کاغذ دور پیچیده شده تولید کرد و جواب نیاز بازار رو داد. یعنی عملا دستگاه فورد رینر که بر اساس نیروی بخار کار می‌کرد و یکی از نتایج انقلاب صنعتی بود، دنیای کاغذسازی رو زیر و رو کرد و تولید انبوه و صنعتی کاغذ رو ممکن کرد.اما آخرین مرحله‌ی تکامل کاغذ هنوز مونده. تقاضا برای کاغذ کم‌کم انقدر زیاد شد که دیگه نمی‌شد با مواد اولیه‌ی کنف و کتونی که از لباس کهنه‌ها بدست میومد جواب بازار رو داد. در نتیجه لازم بود که این مواد اولیه که نزدیک دو هزار سال بود که استفاده می‌شدن جایگزین بشن. سال 1844 یعنی تقریبا چهل سال بعد از اختراع دستگاه فورد رینر، دو تا دانشمند که یکیشون کانادایی بوده و یکیشون آلمانی همزمان با هم یه ایده به ذهنشون رسید.استفاده از خرده چوب به عنوان منبع الیاف. این دو نفر هر کدومشون جدا جدا پروسه‌ی کار رو طراحی کردن. طرح ساخت دستگاه‌های لازم رو هم دادن منتها همون اول هیچکس به هیچ کدومشون توجهی نکرد. کاناداییه که اسمش چارلز فنتری بود هر کار کرد کسی پیدا نشد که از طرحش استفاده کنه واسه تولید کاغذ. این هم هیچ وقت دنبال ثبت اختراعش نرفت. آلمانیه که اسمش کلر بود اما دنبال ثبت اختراعش رفت. اختراعش رو هم ثبت کرد منتها به هر دری زد کسی بهش توجه نکرد.آخرش هم طرحش رو به قیمت هشتاد پوند اومد فروخت به یه تاجری که با هم شریک بشن. اون هم بعد از یه مدت کلر رو گذاشت کنار و تجارت کاغذ چوبی رو خودش برد جلو. کم کم یه سری از روزنامه‌ها شروع کردن از این کاغذهای چوبی استفاده کردن و خیلی خیلی یواش چوب جایگزین لباس کهنه شد توی کارخونه‌های کاغذ. از اینجا تاریخ به بعد صنعت کاغذ فرم اصلی خودش رو پیدا کرده و با پیشرفت تکنولوژی روز به روز بیشتر توسعه پیدا کرد. پول کاغذی که کمتر استفاده می‌شد و فقط بعضی از کشورها داشتنش توی همه‌ی کشورها جایگزین سکه شد. کتاب‌ها زیاد شدن، روزنامه‌ها زیاد شدن، علم و تحصیل گسترش پیدا کرد و کاغذ شد اینی که الان هست.سال 1997 یعنی همین بیست و چند سال پیش، اولین ای ریدر تاریخ اختراع شد. ای ریدر همین تبلت‌هاست که باهاش کتاب می‌خونن. بعد از اینکه تکنولوژی موبایل و تبلت پیشرفت کرد و آی‌پد و کیندل و امثالهم درست شدن، خیلی از آدم‌ها مخصوصا توی جوامع پیشرفته دیگه کتاب‌هاشون رو از روی این دستگاه‌ها می‌خونن و اخبار و به جای اینکه از روزنامه‌ها بخونن از وبسایت‌ها می‌خونن. یا مثلا کسی دیگه از پول کاغذی استفاده نمی‌کنه. همه چی یا با کارته یا پرداخت آنلاین. در نتیجه خیلی‌ها میگن که نقش کاغذ در حال افوله و ممکنه پایان قرن بیست و یک پایان دوران کاغذ هم باشه. اما همچنان این ایده هم وجود داره که کاغذ ساده‌ترین راه برای انتقال پیامه.شما برای نوشتن روی کاغذ یا خواندن از روی کاغذ تقریبا هیچی لازم نداری. کاغذ شارژش تموم نمیشه. کاغذ ویروس نمی‌گیره. کاغذ هک نمیشه. در نتیجه جایگزین کردن یه چیزی که انقدر ساختار ساده و کارآمدی داره طبعا کار راحتی نیست. البته که همچین بد هم نیست جایگزین شدنش. یکم این آخر اپیزود گرتا تونبرگ بازی دربیارم. برای تولید هر تن کاغذ یه چیزی حدود بیست و چهار تا درخت باید قطع بشن و کلی آب و انرژی باید مصرف بشه. در نتیجه اگه قرار باشه با پیشرفت تکنولوژی استفاده از کاغذ کمتر بشه، حداقل میشه تا حدودی این مقدار ضرری که به محیط زیست میزنه رو جبران کرد. حتی اگر قرار باشه که چیزی جایگزین کاغذ نشه و همچنان از کاغذ استفاده بشه، چه بهتر که جای این که بیایم از اول کاغذ تولید کنیم کاغذهای دور ریخته شده رو بازیافت کنیم تا حداقل ضرر اقلیمی که ایجاد میکنه کمتر بشه.کاغذ زندگی ما رو زیر و رو کرده و یکی از مهمترین اجزای زندگی ماست. علم ما بدون کاغذ شاید اصلا به این‌جا نمی‌رسید. تکنولوژی اصلا شکل نمی‌گرفت. اما چیزی نمیشه اگر برای نجات سیاره یکم مسئولانه تر از کاغذ استفاده کنیم. بقیه قسمت‌های پادکست چیزکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA---%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%7C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0-id3627404-id456898746?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%20%D9%88%20%D9%87%D8%B4%D8%AA%20-%20%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%B1%20%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1%20%7C%20%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%20%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست چیزکست</category>
                <author>پادکست چیزکست</author>
                <pubDate>Wed, 17 Aug 2022 20:08:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ۲۷ چیزکست- تاریخ تست بارداری</title>
                <link>https://virgool.io/chizcast/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DA%86%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%DA%86%DA%A9-itz3hiqvdxyb</link>
                <description>دفعه‌ی بعد که فکر کردید شغلتون خیلی طاقت فرساست و دیگه نمی‌تونید تحملش کنید، به این موضوع فکر بکنید که توی قرون وسطی شغل یه سری آدم‌ها این بود که بشینن ادرار مردم رو نگاه کنن و بو کنن و اینطوری انواع و اقسام مرض‌های روحی روانی مردم رو لیست کنن واسشون. به عبارت دیگه اون چیزی که بعضی‌ها در خشت خام می‌بینن، این‌ها تو ادرار ملت می‌دیدن. 
پسلام به قسمت بیست و هفتم چیزکست خوش‌اومدین. تو این پادکست من، عرشیا عطاری، برای شما از تاریخ چیزها میگم. چیزهایی که زمانی استفاده نمی‌کردیم، امروز استفاده می‌کنیم و شاید در آینده هم ازشون استفاده بکنیم. این اپیزود چیزکست اصلا برای بچه‌ها مناسب نیست در نتیجه اگر بچه‌ای اطرافتونه لطفا از هدفون استفاده کنید. تو این قسمت قراره تاریخ تست بارداری یا همون بیبی چک رو تعریف کنیم.این قسمت چیزکست در یلدای 1400 منتشر میشه. راستش نمی‌دونم یلدا رو تبریک میگن یا نه ولی اگر که باید تبریک بگم، یلداتون مبارک. حالا ممکنه سوال براتون به وجود بیاد که اصلا بیبی‌چک چه ربطی به شب یلدا داره؟ سوال خیلی خوبیه. منتها دلیلش رو نمیگم بهتون. یه کم فکر کنید خودتون بهش می‌رسید. بیبی چک به عنوان یک وسیله‌ی خونگی شاید اختراع جدیدی باشه. منتها از اونجایی که بارداری از اول اول کار با بشر همراه بوده، تاریخ تست بارداری هم به قدیمی‌ترین زمان‌های زندگی بشر برمی‌گرده و یک سفر چندین و چند هزار ساله رو طی کرده تا این که شده این بیبی‌چک امروزی. از دوران باستان بگیر تا قرون وسطی و رنسانس و دوران مدرن، توی همه‌شون کلی ماجراهای جالب و البته عجیب درباره‌ی تست‌های بارداری وجود داره که می‌خوایم تو این اپیزود بریم سراغشون. اما اول بیایم بگیم که اصلا بیبی‌چک امروزی چیه و چطوری کار می‌کنه.بیبی چک یک وسیله است برای تست بارداری خونگی. یعنی هر کس بدون هیچ آموزش خاصی می‌تونه ازش استفاده کنه. انواع و اقسام مختلفی داره، طرح‌های مختلفی داره. منتهی همه‌شون براساس یک سیستم که همون تست ادرار باشه کار می‌کنن. حالا چطوری که این از روی ادرار بارداری تشخیص میدن؟ توی بدن ما یک سری هورمون وجود داره. هر هورمون کارش اینه که یک سیگنال بفرسته به اعضای بدن و بهشون بگه که یه کاری انجام بدن. مثلا هورمون آدرنالین که زمان هیجان تو بدن ترشح میشه، کارش اینه که به قلب بگه تند تند بزنه، فشار خون رو ببره بالا، مردمک چشم رو گشاد کنه و کلا اون حس هیجان زدگی رو به آدم منتقل کنه. حالا توی اولین مراحل بارداری هم یک هورمونی تو بدن ترشح میشه به اسم اچ‌سی‌جی.کار این هورمون اچ‌سی‌جی اینه که بیاد به رحم بگه که سیکل قاعدگی یا همون پریود رو متوقف کنه و برای بارداری حاضر بشه. توی مراحل بعدی بارداری هم کار اچ‌سی‌جی این میشه که توی ساخته شدن بند ناف کمک کنه. حالا هر هورمونی وقتی که وظیفه‌ش رو تو بدن انجام میده و سیگنالش میده با ادرار خارج میشه از بدن. واسه همین توی ادرار زنی که بارداره از همون ابتدایی‌ترین مراحل بارداری اچ‌سی‌جی وجود داره. در نتیجه اگر توی ادرار یک نفر اچ‌سی‌جی باشه، به احتمال نود و نه درصد بارداره. کار بیبی‌چک اینه که بیاد وجود اچ‌سی‌جی توی ادرار رو تشخیص بده. اینجوریه که ادرار روی اون بخش مشخص شده از بیبی‌چک ریخته میشه، بعد این بخشی که روش ادرار رو می‌ریزن جزئی از یک نواریه که جنسش از فیبره. مثل دستمال کاغذی می‌مونه. واسه همین ادرار که روش ریخته میشه توش پخش میشه و در طول بیبی‌چک در راستای این میله‌ای که دستگاه بیبی‌چک ماست شروع می‌کنه حرکت‌کردن.تو مسیر یه سری آنتی‌بادی‌هایی گذاشتن که اینا به اچ‌سی‌جی می‌چسبن و باهاش حرکت می‌کنن. همین آنتی‌بادی‌ها یه سری مولکول رنگی رنگی هم بهشون وصله. یکم که جلوتر میره یه ردیف آنتی‌بادی دیگه که ثابت‌ان توی مسیرش‌ان که این‌ها هم می‌چسبند به یه سمت دیگه‌ی اچ‌سی‌جی‌ها و نمیذارن که این اچ‌سی‌جی‌هایی که به آنتی‌بادی‌ها چسبیدن با جریان مایع جلوبرن. این میشه که اون اچ‌سی‌جی هایی که به آنتی‌بادی‌هایی وصل بودن که ملکول رنگی داشتن، گیر می‌کنن تو یه ردیف و همشون یه جا جمع میشن اینطوری یک خط رنگی درست می‌شه روی اون نوار بعد ادرار همچنان مسیرش رو ادامه میده و جلوتر یک ردیف آنتی‌بادی دیگه هست که اینا دیگه کارشون چسبیدن به اچ‌سی‌جی نیست فقط به آنتی بادی‌های دیگه می‌چسبن. این میشه که آنتی بادی‌های رنگی میان می‌چسبن. به این آنتی بادی‌های ثابت و خط دوم روی نوار بیبی‌چک درست میشه.وقتی یکی تستش مثبت باشه این دو تا خط همزمان روی نوار ظاهر میشن اما اگر شخص باردار نباشه، فقط خط دوم درست میشه. چون که اچ‌سی‌جی نداره توی ادرارش دیگه آنتی‌بادی‌های خط اولیه به اچ سی جی می‌چسبیدن خط اولی رو می‌ساختن. در نتیجه اگر فقط یه دونه خط ظاهر بشه، تست منفیه و شخص باردار نیست. این شد مکانیزم بیبی چک امروزی. حالا که فهمیدیم بیبی‌چک چیه و چطوری کار می‌کنه دیگه وقتشه بریم به یک دوران خیلی خیلی خیلی دور و قصه‌ی بی‌بی چک رو شروع بکنیم. من عرشیا عطاری هستم. تدوین این قسمت رو طنین خاکسار انجام داده و موسیقی تیتراژ هم کار مودی موسویه.بارداری همیشه برای بشر مهم بوده. از دید تکاملی اگه بخواییم به قضیه نگاه کنیم، انسان و باقی موجودات همیشه برای بقا دارند تلاش می‌کنن. ما اگر گرسنه‌مون میشه واسه این که به غذا برای بقا احتیاج داریم یا اگر درد رو حس می‌کنیم، برای اینه که برای بقا باید متوجه ضرری که بهمون داره وارد میشه باشیم. یکی از اصل‌های مهم با همین تولید مثله. در نتیجه از همون اول مسئله‌ی تولید مثل و باروری برای انسان مهم بوده. از اونجایی هم که کسایی که بچه به دنیا می‌آوردند زنان بودن، کل مسئولیت تولید مثل روی دوش زنان بود و اگر یک زوجی بچه‌دار نمی‌شد، به شکل دیفالت همه فکر میکردن که مشکل از زن بوده. به خاطر همین توی خیلی از جوامع ابتدایی از همون اول‌ها این باور درست شده بود که ارزش زنان رو بر اساس میزان باروری‌شون می‌سنجیدن.زنی که بارور بوده و بچه‌های زیادی تونسته بود به دنیا بیاره ارج و قرب زیادی داشت و زنی که به هر دلیلی نابارور بود یا حتی بچه‌هاش کم بودن، بهش به عنوان یک موجود ناقص نگاه می‌شد. کم کم که انسان یکجانشین شد و تمدن‌های اولیه درست شدن و باورهای ما برای اولیه به وجود اومدن هم یکی از مهمترین الهه‌هایی که آدما بهشون باور داشتن، الهه باروری بود. تو همه‌ی تمدن‌ها هم بی برو برگرد الهه باروری پیدا می‌شد. یونانی آفرودیت داشتن. مصری‌ها ایسیس داشتن. نورسی‌ها فریا داشتن. ایرانی‌ها آناهیتا داشتن. معبد این الهه ها هم همیشه پر بود از زنانی که می‌خواستند بارور بشن یا بیشتر بچه به دنیا بیارن. به طور کلی باور این بود که زنی که باروره مورد لطف الهی باروری قرار گرفته و زنی که بارور نیست مورد خشم الهه‌ی باروریه.اینطوری بود که زنان برای باردار شدن همش دخیل می‌بستن به معبد الهی باروری‌شون. حالا توی همچین جوامعی که انقدر به باروری و باردار شدن اهمیت میدن، کم‌کم مردم به فکر افتادن که یه جوری متوجه بشن که یه زنی باردار هست یا نه. بارداری خودش علائم مختلفی داره دیگه. از قطع شدن قاعدگی بگیر، تا حالت تهوع و ویار و کلی چیزهای دیگه. منتها همونطور که انسان امروز نمی‌تونه بشینه دست رو دست بذاره تا علائم از راه برسن، انسان اون زمان هم می‌خواد زود متوجه بشه که باردار هست یا نه.این میشه که کم‌کم روش‌های مختلفی واسه‌ی فهمیدن بارداری درست میشه توی جوامع مختلف. قدیمی‌ترین روشی که سندش پیدا شده مال مصر باستانه. یعنی حدودا دو سه هزار سال قبل از میلاد. مصری‌ها همونطور که گفتیم خیلی برای بارداری اهمیت قائل می‌شدن یه الهه‌ی باروری هم داشتن به اسم ایسیس که تو معبدش جای سوزن انداختن نبود. واسه همین از همون موقع‌ها به فکر تست کردن بارداری افتاده‌بودن.رایج‌ترین روشی که مصری‌ها استفاده می‌کردن این بود که یه کیسه گندم و یه کیسه جو میاوردن بعد به اون زنی که قرار بود تست بده می‌گفتند که روشون ادرار کنه. بعد از دو سه روز میومدن سر می‌زدند به کیسه‌ها. اگه گندم رشد کرده بود می‌گفتن بچه دختره، اگه جو رشد کرده بود می‌گفتن بچه پسره. اگر هم هیچی رشد نکرده بود میگفتن طرف باردار نیست. جالبی قضیه اینجاست که حدودا شصت سال پیش یه سری محقق روی این تست کارکردن، دیدن که اون بخش تعیین جنسیتش مزخرفه منتها در هفتاد درصد موارد بارداری رو درست تشخیص میده. حالا چطوری؟ به احتمال خیلی زیاد استروژنی که توی ادرار زن باردار وجود داره باعث میشه که گیاه سریع رشد کنه و این تست بتونه باردار بودن یا نبودن رو پیش‌بینی کنه.یه روش دیگه‌ای که توی مصر باستان استفاده می‌کردن این بود که میومدن شیر زنی که تازه زایمان کرده بود و با پوره‌ی طالبی قاطی می‌کردن و می‌دادن به زنی که می‌خواد تست بده بخوره. بعد اگر طرف استفراغ می‌کرد، باردار بود. این یکی رو دیگه درستش کسی اثبات نکرده خداروشکر. یکم بعد که تمدن یونان باستان به وجود اومد اون‌ها هم شروع کردن واسه خودشون یه سری تست بارداری ساختن. نسخه‌ی اصلی این تست‌های یونانیان رو بقراط پیچیده‌بود. بقراط پزشک معروف یونان باستان بود که بعیده اسمش رو تا حالا نشنیده باشید. اون سوگند بقراطی هم که پزشکان می‌خورن از همین بقراط اومده. بقراط دو تا تست اصلی واسه‌ی بارداری تجویز می‌کرد. یکیش این بود که زنی که مشکوک به بارداریه شب قبل خواب عسل بخوره و اگه دل درد گرفت یعنی بارداره.اما تست دوم که رسما یه سطح جدیدی از پزشکی رو آنلاک کرده بود، این بود که زن مشکوک به بارداری شب قبل از خواب یه دونه پیاز رو داخل ناحیه‌ی تناسلیش بذاره و بخوابه. اگه صبح دهنش بوی پیاز می‌داد، یعنی باردار نیست. ایده هم این بود که اگر زن باردار باشه بچه مانع این میشه که بوی پیاز بیاد بالا. منتهی اگه باردار نباشه اون وسط کلا خالیه دیگه بوی پیاز مستقیم میاد تو دهن. مشخصه که هیچ ایده‌ی خاصی هم از آناتومی بدن انسان نداشته بقراط. این روش‌های عجیب غریب باستانی یه دو سه هزار سال به قوت خودشون باقی موندن و کم و بیش استفاده می‌شدند بین مردم. تا اینکه طرف‌های قرن پنجم میلادی رسیدیم به یک دوره‌ی جدید و خیلی خیلی تاریک. قرون وسطی.از اواسط قرن پنجم میلادی که امپراتوری روم غربی سقوط کرد، یک دوره‌ای توی اروپا شروع شد که حدود نه قرن ادامه داشت و یکی از عجیب‌ترین دوره‌های تاریخ حساب میشه. این دوره رو بهش میگن قرون وسطی. دورانی که کلیسای کاتولیک توی اروپا قدرت رو دستش گرفته بود و انقدر همه‌چیز سیاه و وحشتناک بود که بهش عصر تاریکی هم میگن. یا شروع کرد یک سری قوانین عجیب و رادیکال ساختن و هر کسی که یکم می‌خواست علمی حرف بزنه توی دادگاه‌های تفتیش عقاید به مرگ و شکنجه محکوم می‌شد. علم و تحقیق حکم گناه کبیره رو داشته و خرافات یکه‌تازی می‌کرد. رمال و جن‌گیر حرفش از دکتر دانشمند خیلی بیشتر خریدار داشت. در نتیجه نه پزشک درست حسابی پیدا می‌شد، نه وضع بهداشت تعریفی داشت، نه غذا درست حسابی گیر میومد، نه زندگی رنگ و بویی داشت.مردم توی بدترین شرایط ممکن زندگی می‌کردن و یه سایه‌ی مرگ روی کل اروپا افتاده بود. توی همچین وضعیتی قطعا نمیشه تصور کرد که تست‌های بارداری خیلی علمی باشن. کلا باردار شدن توی همچین دنیایی یکی از سخت‌ترین کارهای ممکن بود. با توجه به اون وضعیت وحشتناک بهداشت، زایمان کردن خطرناک‌ترین کار ممکن اون دوران حساب می‌شد. از هر سه تا زنی که می‌مردن یکیشون به خاطر زایمان می‌مرد. همه چیز دست به دست هم می‌داد تا کسی که زایمان می‌کنه رو از پا دربیاره. از عفونت شدید بگیر تا روش‌های غیر علمی و عجیب غریبی که برای زایمان استفاده می‌کردند. اما همه‌ی مرگ‌ها به خاطر خود زایمان نبود. خیلی‌ها هستن تو همون دوران بارداری می‌مردن. حالا چرا؟ چون هیچ مراقبت خاصی از زن باردار نمیشد.کلیسا طبعا اجازه نمی‌داد زنان طبابت کنند. در نتیجه کسایی که اصطلاحا پزشک بودند و در واقع هیچی بارشون نبود، مرد بودن. کلیسا هم که نمی‌ذاشت پزشک مرد بیمار زن رو ویزیت کنه در نتیجه هیچ کنترل پزشکی روی زنان باردار نمی‌شد. زمان زایمان فقط قابله‌ها و صغری کبری‌های فامیل اجازه داشتند که توی اتاق زایمان باشن و حالا بچه رو به دنیا بیارن. حالا این وسط اون مردای پزشکی که توی کل زندگیشون زایمان از نزدیک ندیده بودن واسه زن‌های باردار کل جامعه نسخه می‌پیچیدند و دستور می‌دادند که چیکار کنن چیکار نکنن. البته این توصیه‌های پزشکی که می‌کردن واسه این نبود که خدایی نکرده مادر سالم بمونه یا بچه سالم بمونه. توصیه‌های پزشکیشون صرفا به این هدف بود که بچه پسر بشه. یعنی مثلا می‌گفتن که فلان چیز بخورید یا فلان کار رو بکنید که پسر به دنیا بیارید.بعد خب توی همچین وضعیتی هر اتفاقی برای بچه می‌افتاد یا بچه اگر دختر میشد، این‌ها مادر رو مقصر می‌دونستن دیگه. توی جامعه‌ی اون دوران که کلیسا کلا رابطه‌ی زناشویی رو گناه می‌دونست و می‌گفت فقط باید با هدف تولید بچه باشه، همچین توقع درک متقابل نمیشه داشت. حالا که یه تصویری از وضعیت اون دوران پیدا کردیم، بریم سراغ تست‌های بارداریشون. تو این دوران در کنار اون دلاک‌هایی که خیر سرشون بهشون می‌گفتن دکتر یه آدم‌هایی بودن که بهشون می‌گفتن متخصص ادرار. این‌ها کارشون این بود که ادرار مردم بریزند توی شیشه و نگاهش کن، بوش کنن و حتی در بعضی موارد مزه‌اش کنن و بر اساس این مشاهدات هوشمندانه‌شون نسخه بپیچن واسه مردم. هیچ زمینه‌ی پزشکی خاصی هم نداشتن. تست‌های بارداری اون دوران رو این آدم‌ها ساخته بودن. همه‌شون هم روی ادرار انجام می‌شد.اصلی‌ترین تست همون بررسی ظاهری ادرار بود. یعنی اینا با نگاه کردن به ادرار زنان و حالا بررسی رنگش، تشخیص می‌دادن که طرف بارداره یا نه. روش دیگه این بود که یه میخ مینداختن توش بعد اگر میخ زنگ میزد یعنی طرف باردار بود. یه روش دیگه‌ای هم بود که این‌ها میومدن ادرار اون شخص رو با شراب قاطی می‌کردن و بر اساس واکنشی که این‌ها با همدیگه می‌دادن تشخیص می‌دادن که طرف باردار بود یا نبود. این مورد آخر البته از لحاظ علمی می‌تونه یه توجیه‌هایی داشته باشه به خاطر حالا اون ری‌اکشنی که اچ‌سی‌جی با الکل میده. منتها این آدم‌ها ادم‌هایی نبودن که بخوان با چشم غیر مسلح تشخیص بدن که این ری‌اکشنی که با الکل داده شده چه معنایی داره و چطوری باشه طرف بارداره و چطوری باشه طرف باردار نیست و این حرف‌ها، تحلیل علمی خاصی نمی‌تونستن ارائه بدن.خلاصه که توی اون دوران این متخصصان ادرار خیلی رو بورس بودن و حکم وی‌سی‌آر رو داشتن. این وضعیت اسفناک ادامه پیدا کرد تا اینکه از قرن چهاردهم به بعد، کم‌کم دوره‌ی رنسانس شروع شد و بساط حکومت کلیسا رو جمع کرد. بعد از رنسانس یک دوره‌ی مهم توی قرن هیجدهم شروع شد که بهش می‌گفتن عصر روشنگری. جزئیاتش رو توی اپیزود سیزده که درباره‌ی تاریخ قهوه بود کامل تعریف کردیم. خلاصه این قضیه این بود که یک سری دانشمند و فیلسوف دور هم جمع شدند و کلا دیدگاه علمی و فلسفی بشر رو از این رو به اون رو کردن و کاری کردن که علم و فلسفه و دیدگاه فلسفی بیفته توی مسیر درستش. گل سرسبد این عصر روشن‌گری هم آدم‌هایی مثل نیوتن و کانت و ژانژاک و از این قبیل آدم‌ها بودن.تقریبا میشه گفت علمی که ما امروز داریم تا حد خیلی خیلی زیادی توی همین عصر روشنگری پاگرفته. در نتیجه این عصر روشنگری باعث شد که زمینه واسه‌ی پیشرفت علم و تحقیقات پزشکی توی قرن بعد آماده بشه. تو این دوران البته کشف خاصی درباره‌ی تشخیص بارداری نکرد کسی اما دیگه اون روش‌های قرون وسطایی کنار گذاشته شده بودند و صرفا به تغییرات فیزیکی بدن زنان توجه می‌شد و با توجه به تغییرات فیزیکی بارداری رو تشخیص می‌دادن. یه جورهایی انگار دکمه ریست رو زده بودن که بشینن از اول علمی بررسی کنند قضیه رو. این وضعیت ادامه پیدا کرد تا اینکه اواخر قرن نوزده یه اتفاق خیلی مهم افتاد.تو دهه‌ی 1890 دانشمندان مختلف همگی به این نتیجه رسیده بودند که یک سری از تغییرات بدن به خاطر بعضی از مواد شیمیاییه که تو بدن وجود دارن. یه دانشمند انگلیسی هم به اسم ارنست استارلینگ اومد تخصصی روی این قضیه کار کرد و اسم این مواد شیمیایی رو هم گذاشت هورمون. این شد که هورمون‌ها کشف شدند و تحقیقات پزشکی هم روشون متمرکزشد. وارد قرن بیستم که شدیم، تحقیقات پزشکی روی هورمون‌ها خیلی زیاد شد و خیلی از هورمون‌های مختلف بدن مثل آدرنالین یا پروژسترون کشف شدن. اواخر دهه‌ی 1920 بود که دانشمندان این هورمون اچ‌سی‌جی رو کشف کردن و به عنوان هورمونی که فقط در زنان باردار وجود داره معرفیش کردن. اینطوری شد که طراحی تست بارداری روی اچ‌سی‌جی متمرکز شد و هدف شد اینکه یک تستی بسازند که وجود اچ‌سی‌جی رو در بدن زن تشخیص بده.شاید الان بگید خب از اینجا به بعدش معلومه دیگه. بیبی چک رو ساختن تا اچ‌سی‌جی رو تشخیص بده و قصه‌ی ما به سررسید. اما باید بگم که تازه رسیدیم به بخش عجیب غریب داستان. قبل از اینکه بریم سراغ بقیه‌ی داستان، لطفا یک ثانیه وقت بذارید و از هر جایی که چیزکست رو می‌شنوید سابسکرایب کنید تا مشترک چیزکست بشید. شنیدن چیزکست همیشه رایگان بوده، رایگان هم باقی می‌مونه اما اگر دوست داشته باشید می‌تونید توی سایت حامی باش از ما حمایت مالی کنید و خستگی حدود پنجاه ساعت تولید رو از تنمون به در کنید. این حمایت‌ها کاملا اختیاریه. هیچ اجباری، هیچ دینی، هیچ وظیفه‌ای روی دوش کسی نیست. اگر دوست داشته باشید کاملا اختیاری می‌تونید هر چقدر که دلتون خواست از پول یه قهوه گرفته تا پول یه فرش رو از ما حمایت مالی بکنید.اواخر دهه‌ی بیست میلادی، دو تا دانشمند آلمانی به اسم اشتاین و زاندک شروع کردن کار کردن روی اچ‌سی‌جی. بعد از بررسی‌های مختلف متوجه شدن که هورمون اچ‌سی‌جی یک تغییراتی توی بدن موش‌ها به وجود میاره. در واقع کشف کردند که اچ‌سی‌جی باعث میشه موش ماده حتی اگر به سن بلوغ نرسیده باشه هم نشانه‌های بلوغ و تمایل به جفت‌گیری نشون بده. یکم بعد فهمیدند که خرگوش‌ها هم همین واکنش رو نشون میدن. این شد که در نهایت سال 1928 این‌ها یه تستی رو طراحی کردن که باهاش بشه وجود اچ‌سی‌جی توی ادرار رو تشخیص داد. چی بود حالا این تسته؟ این‌ها میومدن ادرار زنی که می‌خواد تست بده رو به یک خرگوش نابالغ تزریق میکردن، بعد اون خرگوش بدبخت بیچاره با وجود نابالغ بودنش فهم می‌شد. یعنی بلوغ جنسی پیدا می‌کرد و تمایل به جفت گیری نشون می‌داد و این‌ها نتیجه می‌گرفت گفتن که طرف بارداره.الان شاید این تست خیلی عجیب غریب به نظر بیاد ولی عملا اولین تست بارداری که به شکل علمی و توی محیط آزمایشگاهی و بر اساس اچ‌سی‌جی طراحی شده. دهه‌ی سی این تست که بهش می‌گفتن تست ایزی توی کل اروپا و آمریکا انجام می‌شد و معمولا اینطوری بود که ادرار رو به خرگوش‌ها تزریق می‌کردن بعد اگر فهم می‌شد نتیجه‌ی تست مثبت بود و اگر هیچی نمی‌شد هم نتیجه‌ی تست منفی بود. اگر تست مثبت در میومد اون خرگوش بدبختی که دیگه نه استفاده‌ی علمی داشت و نه میتونست به عنوان خرگوش به زندگیش ادامه بده رو می‌کشتن. اینطوری شد که عملا یک اصطلاحی جا افتاد که وقتی می‌خواستن بگن یه خانمی بارداره میگفتن طرف خرگوش رو کشته.همین الان هم بعضی از آدمای مسن توی کشورهای انگلیسی زبان برای بارداری از همین اصطلاح فلانی خرگوش رو کشته استفاده می‌کنن. البته شاید خودشون هم دلیل استفاده‌ش رو ندونن چون رایج بوده توی زبونشون دارن میگن ولی همچنان رایجه. یکم بعد، یک دانشمند دیگه‌ای هم کشف کرد که این هورمون اچ‌سی‌جی باعث میشه که یه گونه‌ی خاصی از قورباغه شروع کنه تخم‌گذاری کردن. این شد که قورباغه‌ها هم اضافه شدن به این تست. اما این تست ایزی خیلی خیلی مشکل داشت. خیلی دقیق نبود و در اکثر مواقع اشتباه درمیومد. غیرانسانی بود. کلی خرگوش و قورباغه باید کشته می‌شدند به خاطرش. خیلی عملی نبود، باید محیط آزمایشگاهی پیشرفته و کلی خرگوش می‌داشتی و در نتیجه همه‌ی مردم نمی‌تونستند ازش استفاده کنن و جدای از این‌ها، هزینه‌اش خیلی خیلی زیاد میشد. اما خب چاره‌ی دیگه‌ای هم نبود.تنها تست موجود همین بود و اون معدود افرادی که اونقدری پول داشتن امکانات داشتن که بخوان پیش‌بینی کنند بارداریشون رو می‌تونستن بیان و از این تست استفاده بکنن. یه اتفاق خیلی مهمی که از همین دهه‌ی سی شروع میشه و تا دهه‌ی چهل هم ادامه پیدا می‌کنه، یک کمپینی بود که هدفش این بود که بحث سلامت زنان رو جا بندازه و علمی بکنه این قضیه رو. البته که فقط توی آمریکا و اروپای غربی بود این کمپین. کلی کتاب و برنامه‌های مختلف درست شدن که توشون میومدن به زنان آموزش می‌دادند که برای مشکلات زنانه و مربوط به بارداری پیش دکتر متخصص برن و تحت درمان و کنترل علمی باشن. تا اون موقع با وجود اینکه علم پزشکی خیلی در زمینه‌ی بیماری‌های زنان پیشرفت کرده بود، اما همچنان مردم عادی جامعه دنبال حرف‌های پیر زن‌های فامیل و قابله‌های تجربی می‌رفتند و توی خونه زایمان می‌کردن.این کمپین که راه افتاد باعث شد که مسئله‌ی سلامت زنان به چشم بیاد و جامعه‌ی زنان آمریکا و اروپا تا حدودی آموزش دیده بشن. درباره‌ی سلامتشون حالا که جامعه‌ی زنان یعنی مشتری‌های اصلی تست بارداری تا حدودی نسبت به مسئله‌ی بارداری دید علمی پیدا کرده بودن، توقع داشتند که یک تست بارداری درست حسابی استفاده کنند که هم نتیجه‌ش درست در بیاد و هم علمی باشه. گذشت و گذشت تا این که توی دهه‌ی شصت میلادی یک تست جدیدی اومد که این تست‌های حیوان محور کلا کنار زد. این تست اولین تستی بود که اساس کارش با آنتی‌بادی بود.تو این تست جدید ادرار رو با آنتی بادی‌هایی که اچ‌سی‌جی رو جذب می‌کردن می‌ریختن توی لوله آزمایش و می‌ذاشتن تا یه مدت چندین روزه‌ای بمونه. بعد از چند روز خب اون آنتی بادی‌ها به اچ‌سی‌دی‌ها می‌چسبیدن و توی اون نمونه‌ی ادرار یک لخته‌هایی از آنتی بادی درست میشد که با میکروسکوپ می‌شد تشخیصشون داد. این تست البته خیلی خیلی درصد خطاش بالا بود. خیلی وقت‌ها مواد دیگه با اچ‌سی‌جی اشتباه گرفته می‌شدند و نتیجه اشتباها مثبت درمیومد. منتها حداقل از کشتن خرگوش‌ها بهتر بود. با این تست جدید حالا می‌شد بدون محدودیت‌هایی که تست خرگوش درست می‌کرد نتیجه رو به دست آورد. این دقت پایین تست برای مایی که الان تست‌های نود و نه درصد دقیق داریم به چشم میاد. آدم‌های اون دوران چون دقیق‌تر از اون رو ندیده بودن دقت پایین تست خیلی به چشمشون نمیومد. چیزی که این تست رو برای آدم‌های اون دوران مشکل ساز می‌کرد، چیز دیگه‌ای بود.اولین مشکلی که توی دهه‌ی شصت میلادی به چشم می‌اومد این بود که این تست حتما باید توسط دکتر و توی آزمایشگاه مجهز انجام می‌شد. در نتیجه اولا هزینه و دردسر زیاد بود، دوما عملا دکتر که شخص سوم ماجراست در جریان بارداری شخص قرار می‌گرفت و این قضیه برای خیلی از زنان ناخوشایند بود. راحت نبودند از این موضوع. این دوتا مشکل سر جاشون بودن ولی یک مشکل سومی هم بود که کم‌کم توجه‌ها بهش جلب شد. زمان. انجام دادن همچین تستی حداقل سه چهار هفته طول می‌کشید. یعنی از زمانی که شما تست می‌دادی باید نزدیک یک ماه با استرس منتظر می‌شد تا تکلیف روشن بشه.این مشکلات و مخصوصا مشکل زمان توی دهه‌ی هفتاد خیلی به چشم اومدن. چرا؟ اولا جنبش‌های زنان توی دهه‌ی هفتاد خیلی فعال شدن شروع کردن کمپین راه انداختن و کتاب چاپ کرد و تظاهرات و این‌ها برای اینکه به زنان درباره‌ی حقوقشون و سلامتشون اطلاعات بدن. یه چیزی تو مایه‌های اون کمپین‌های دهه‌ی سی و چهل منتها خیلی خیلی گسترده‌تر و موثرتر. این شد که بحث سلامت زنان خیلی تو چشم بود و تست‌های بارداری هم باید بهتر می‌شدن و برای اون مشکلات اولیه یعنی سختی و هزینه و حریم خصوصی یه فکری باید میشد. اما مشکل طول کشیدن تست به دو تا دلیل مهم دیگه بود که به چشم میومد اول اینکه آموزش‌ها و مراقبت‌های قبل از زایمان که والدین باید حواسشون بهش می‌بود توی این دوره خیلی مهم شده بودن.دیگه مثل قدیم‌ها نبود که بارداری رو جدی نگیره کسی. باید هم پدر و هم مادر دوره‌های آموزشی می‌رفتن و مراقبت‌های مختلف یاد می‌گرفتن. اون یکی دلیل این بود که سقط جنین اوایل دهه‌ی هفتاد قانونی شد توی آمریکا. در نتیجه یه نفر که تست می‌داد و نزدیک یک ماه طول می‌کشید تا نتیجه‌ی تستش بیاد، اگر تستش مثبت می‌بود عملا یک ماه دیر خبردار شده بود و توی این یک ماه می‌تونست اگر قصد بچه‌دار شدن داره مراقبت‌های قبل از زایمان رو شروع کنه و اگر هم قصد بچه‌دار شدن نداره زودتر به فکر سقط جنین بیفته. این یک ماه فاصله خیلی می‌تونست خطرناک باشه واسه همه. این شد که توی دهه‌ی هفتاد میلادی عملا همه این نیاز رو داشتن که یه تستی درست بشه که سریع باشه، دقیق باشه، آسون باشه و حواسش به حریم خصوصی فرد هم باشه.البته کسی توقعی نداشت که همچین تستی درست بشه ولی نیاز به شدیدا حس می‌شد. بیشتر حکم یک کاشکی رو داشت واسه همه. تا اینکه کم‌کم وقت تغییر رسید. سال 1972 دو تا دکتر که توی مرکز ملی سلامت آمریکا کار می‌کردند یک متد جدیدی برای تست درست‌کردن. این یکی متر دو تا ویژگی مهم داشت. اولا حساسیتش بالا بود و از دو سه هفتگی بارداری به بعد می‌تونست تشخیص بده بارداری رو. دوما سرعتش بالا بود و توی چند ساعت می‌تونست جواب بده. حالا چطوری کار می‌کرد این تست جدیده؟ اینطوری بود که توی لوله‌ی آزمایش نمونه ادرار رو می‌ریختن بعد آنتی بادی‌هایی که اچ‌سی‌جی جذب می‌کردند رو بهش اضافه می‌کردن. بعد تو مرحله‌ی بعد سلول‌های خونی گوسفند که با اچ‌سی‌جی ترکیب شده بودند رو به این ترتیب اضافه می‌کردن اگر شخص باردار نبود، اون آنتی‌بادی‌ها این سلول‌های خونی اچ‌سی‌جی دار رو جذب می‌کردند درواقع اچ‌سی‌جی جذب می‌کردن و لخته‌ی خون درست میشد توی لوله‌ی آزمایش چون همشون یه جا جمع می‌شدن دیگه.منتها اگر باردار بود طرف آنتی‌بادی‌ها اچ‌سی‌جی ادرارش رو جذب کرده بودن و دیگه اچ‌سی‌جی اون سلول‌های خونی رو جذب نمی‌کردن. واسه همین لخته‌ی خون درست نمی‌شد و رنگ ادرار هیچ تغییری نمی‌کرد. پس به شکل خلاصه اگر تست منفی بود، توی ادرار قرمزی دیده می‌شد. منتها اگر تست مثبت بود، رنگ ادرار هیچ تغییری نمی‌کرد. این دوتا دکتری که این تست رو ساخته بودند البته اول خواستن پتنت‌ش رو به اسم خودشون ثبت کنن و یه پول قلمبه ای از هر کسی که خواست این تست استفاده کنه بگیرن. منتها از اونجایی که اینا واسه‌ی سازمان ملی سلامت آمریکا کار می‌کردن، وکلای این سازمان گفتن که این تحقیقات با پول مالیات مردم درست شده در نتیجه کسی حق نداره که بیاد این‌ها رو به اسم خودش بزنه و بازارشون رو انحصاری کنه.این شد که این سازمان اومد این تست و نتیجه‌ی تحقیقات این دو نفر رو به شکل عمومی منتشر کرد و شرکت‌های مختلف شروع کردن نمونه‌های مختلفی از این تست رو ساختند. البته که این تست هم فقط به دکترا داده می‌شد و همه باید توی مطب دکتر تست می‌دادن اون مشکل حریم خصوصی و سخت بودن دردسراش سر جاش بود، منتهی مشکل زمان و دقت تا حدودی حل شده بود. از همون سال این کیت تست بارداری شد متد اصلی تست بارداری. اما نکته‌ی جالب قضیه اینجاست که تست بارداری خونگی از چندین سال قبل از اینکه این تست بیاد جا بیفته اختراع شده بود منتها نتونسته بود وارد بازار بشه. حالا چرا؟ عرض میکنم خدمتتون.لازمه اینجای کار برگردیم به دهه‌ی شصت. سال‌های آخر دهه‌ی شصت یک طراح آمریکایی به اسم مارگارت کرین استخدام میشه توی یک شرکت داروسازی که براشون محصولات آرایشی طراحی کنه. یک روزی که برده بودنش لابراتوآر رو نشون بدن چشمش میخوره به یه سری لوله آزمایش و می‌پرسه که چی‌ان این‌ها؟ بهش میگن که این‌ها تست‌های بارداریه. بعد هم براش توضیح می‌دادن که کسی که می‌خواد تست بده باید بره پیش دکتر و اگر دکتر شرایطش رو شرایط اضطراری ببینه براش تست بارداری تجویز می‌کنه و نمونه ادرارش رو می‌فرستن به لابراتوار تا بعد از یک بررسی چند هفته‌ای جواب بگیره. یادمونه دیگه الان تو دهه‌ی شصت‌ایم. تست سریعه که خون گوسفندهاش هنوز نیومده.این خانم کرین هم به عنوان یک زن خودش جای کسایی که تست می‌دادن میذاره و با خودش میگه که این تشخیص بارداری واقعا نباید انقدر پردردسر باشه و یک ایده‌ای توی ذهنش شکل می‌گیره که جدای از بحث و سرعت و دقت هر زن خودش اولین کسی باشه که از بارداری خود با خبر بشه. این میشه که شروع می‌کنه روی یک کیت تست خونگی کارکردن. طرح ابتداییش که حاضر میشه می‌برتش به مدیرش که توی اون شرکت داروسازی بود نشون میده و منتظر می‌شه تا به خاطر ایده‌ی طلاییش ازش تقدیر و تشکر کند منتها رییسش و باقی آدم‌های مهم اون شرکت اصلا از طرحش استقبال نکردن. گفتن به هیچ دردی نمی‌خوره. هر چی که خانم کرین گفت که آقا این طرح مثل بمب صدا میکنه، همه به همچین چیزی احتیاج دارن، اصلا انگار نه انگار.آخر بعد از کلی اصرار و دوندگی سال 1969 شرکته با اکراه قبول کرد که صرفا اختراع این کیت تست رو به اسم خانم کرین ثبت بکنه. منتها تولیدش نکنه البته یکم بعدش انقدری خانم کرین اصرار کرد و اصرار کرد تصمیم گرفتند که به عنوان تست توی کانادا وارد بازار کنن ولی به جای خاصی نرسید این طرح. چون شرکت انقدر دست دست می‌کرد اصلا پروژه جلو نرفت. دلیل اصلیش جدای از بحث مخالفتشون با یه همچین چیز جدیدی، این بود که اینا می‌گفتن الان مشتری اصلی ما دکترها ان. اگر قرار باشه که هر کسی توی خونه‌ی خودش تست بده این دکترا ناراضی میشن و ما کلا بازار دکترها رو از دست میدیم و ما نمی‌خوایم همچین اتفاقی بیفته. این شد که این طرح خانم کرین عملا معلق بود.بعدا که اون تست سریع و دقیقی که با خون گوسفند بود اختراع شد، یک سری شرکت دیگه به شکل همزمان به فکر افتادن که تست خونگی بسازن و این شرکتی که طرح مارگارت کرین رو رد کرده بود هم به تکاپو افتاد. منتها یه کم دیر عقلشون سر جاش اومده بود و از قافله عقب‌افتادن اولین شرکتی که تونست بره تاییدیه‌ی اف دی ای رو بگیره واسه‌ی بازار آمریکا یک شرکت دیگه بود این شرکت اسم محصولش گذاشت ای‌پی‌تی. مخفف ایرلی پرگننتی تست. تست بارداری زودهنگام این شرکت بعد از اینکه تاییدیه رو گرفت شروع کرد مقدمات عرضه‌ی محصولش حاضر کردن و بالاخره سال 1977 اولین کیت تست بارداری خونگی رو وارد بازار کرد.یکم بعد هم اون شرکت مارگارت کریکیت خودش داد که اسمش رو گذاشته بود پردیکتر یعنی پیش‌بینی‌کننده. یکی دوتا شرکت دیگه هم همزمان تاییدیه‌ی محصولشون رو گرفتن و شروع کردن وارد شدن به بازار اما یک مشکلی که همه‌ی این شرکت‌ها داشتن این بود که نمی‌دونستن چطورهمچین محصولی رو واسه‌ی مردم عام تبلیغ کنن. اچ‌سی‌جی یه چیز ناشناسی بود واسه‌ی مردم ادرار هم چیزی نبود که خیلی جذاب باشه برای عنصر تبلیغاتی یک محصول. این شد که شرکت‌ها کلا تصمیم گرفتند به جای تمرکز روی مکانیزمش و اجزای سازنده‌ش، تمرکز تبلیغاتشون رو بزارن روی سرعتش میزان دقیق بودنش و قابل استفاده بودن و حفظ حریم خصوصی و این حرف‌ها. کاملا هم موفق بود این استراتژی.به چند ماه نکشید که همه‌ی مجلات زنان شروع کردند به توصیه کردن این کیت‌های تست بارداری خونگی. ایدیولوژی اصلی هم در واقع همون ایده‌ای بود که اول توی ذهن مارگارت کرین به وجود اومده بود. یه تستی که سریعه. یک تستی که زود می‌تونی ازش نتیجه بگیریم در نتیجه می‌تونید زودتر به فکر مراقبت‌های بارداری باشید و جدای از این هر زن خودش اولین کسیه که درباره‌ی بارداری خودش خبردار میشه در نتیجه خودش میتونه تصمیم بگیره برای بدن خودش، برای تصمیمات پزشکی خودش و با همین ایدیولوژی فعالان زنان و مجله‌های زنان و برنامه‌های زنان شروع کردن به تبلیغ و معرفی کردن این تست‌های بارداری.دهه‌ی هفتاد تمام نشده، تست بارداری خونگی توی آمریکا و یک سری از کشورهای اروپایی کل بازار رو دستش گرفت و دیگه کسی مجبور نبود واسه تست بارداری بره پیش دکتر. اون تست‌هایی که به دکتر داده می‌شدند کلا از بازار جمع شدن. حالا همه‌ی زنان می‌تونستن توی خونه‌ی خودشون، توی حریم خصوصی خودشون و توی یکی دو ساعت نتیجه‌ی تست بارداریشون رو متوجه بشن. حالا توی این کیت‌های تست چی‌ها بود؟ یه لوله آزمایش پلاستیکی، یک ظرف خون گوسفند اچ سی جی دار، قطره چکان و آب مقطر. البته این هم بد نیست بگم که مارگارت کرین که کل ایده‌ی محصول مال اون بود مخترع، اولیه‌ش انو بود و حتی این ایدیولوژی پشت محصول که توی تبلیغات ازش استفاده کردن مال اون بود، یک قرون از تمام این قضایا بهش نرسید. شرکت هیچوقت سهمش رو نداد. حتی اسمش رو هم هیچ جا به عنوان مخترع تست بارداری نگفتن.تا سال 2012 حتی کسی نمی‌شناخت ایشون‌ رو. یه روز صبح که داشته روزنامه می‌خونده می‌بینه که یه مقاله‌ای تو نیویورک تایمز نوشتند که توش تاریخ تست بارداری رو گفتن از کسانی که تو این راه زحمت کشیدن تشکر کردن منتها هیچ اسمی از اون توش نوشته نشده. این میشه که شروع می‌کنه زنگ زدن اینور اونور و اعتراض می‌کنه به این قضیه و بعد از پیگیری‌های لازم و استعلام گرفتن و تحقیق کردن، سال 2012 یعنی حدودا پنجاه سال دیرتر، اسم مارگارت کرین به عنوان مخترع تست بارداری خونگی ثبت میشه و ازش قدردانی میشه. برگردیم سر داستان خودمون. این تست لوله آزمایشی توی آمریکا و اروپا ترکوند و کم‌کم پاش به باقی کشورها هم بازشد. تو دهه‌ی هفتاد و هشتاد فقط توی آمریکا سالی بیست میلیون نسخه از فروخته می‌شد. این شد که توی دهه‌ی هشتاد دیگه کاملا یک محصول نرمال شده بود.همه میتونستن ازش استفاده کنن و باعث شده بود خیلی از مشکلات بارداری با مراقبت به موقع ازشون جلوگیری بشه. اما آخرین مرحله‌ی تکاملش هنوز مونده‌بود. سال 1988 آخرین تحول بزرگ توی تاریخ تست بارداری به وجود اومد. از اول دهه‌ی هشتاد تحقیقات مختلف روی این تست‌ها شروع شده بود تا کاری کنن که هم سرعت تست زیاد بشه هم دقتش هم استفاده‌ش راحت‌تر بشه و هم هزینه‌ی تولید کم بشه. نتیجه‌ی این تحقیقات این شد که این تست میله‌ای امروزی درست شد که مکانیزمشان رو هم اول اپیزود توضیح دادیم دیگه. مسیر تست‌های بارداری سرازیری شده بود. دقت نزدیک نود و نه درصد. سرعت حدود ده دقیقه هزینه‌ی پایین و استفاده‌ی خیلی خیلی راحت که هر کس با هر میزان سوادی می‌تونست ازش استفاده کنه. از اون موقع به بعد این تستای میله‌ای اکثر بازار رو دستشون گرفتن و شکل‌های مختلفی هم ازشون درست شد.این شکل یک خط و خطی که اولین قسمت مکانیزمش رو گفتیم رایج‌ترین و ساده‌ترین‌شونه. ولی خب از سال 2003 به بعد مدل‌های دیجیتالی هم اومدن به بازار که اینا یه مانیتور کوچولو داشتن روشون که وقتی تست مثبت بود عکس لبخند میاورد و یه شکم بالا اومده میاورد یا یه سری شکل‌های دیگه. این مدل‌های مانیتور دار البته بعد از یه مدتی به دردسر خوردن. طراح یکی از همین شرکت‌ها که مدل‌های دیجیتالی می‌ساخت، تو یک مصاحبه‌ای می‌گفت که ما مثلا میومدیم عکس شکلک خنده میذاشتیم نتیجه‌ی مثبت، بعد کلی از اینور اونور شکایت می‌شنیدیم که آقا برای خیلی‌ها شاید بارداری چیز خنده‌آور و خوشایندی نیست. مثبت شدن تست برای اون شخص شاید اتفاق مثبتی نیست.این شد که این تست‌های مانیتوری کم‌کم شکلک‌ها رو تقریبا حذف کردن و الان صرفا می‌نویسن مثبت یا منفی. هنوز هم شرکت‌های مختلف هر سال دارن مدل‌های بهینه‌تر و دقیق‌تر تست بارداری رو تولید می‌کنن و مسیر پیشرفت این تست‌ها متوقف نشده. البته یادمون باشه که تست‌های خونگی اولین مرحله‌ی تشخیص بارداری‌ان و برای نتیجه‌ی دقیق و قطعی بهتره که به دکتر مراجعه بشه و آزمایش خون داده بشه تا اچ‌سی‌جی خون رو اندازه بگیرن و به شکل دقیق مقدار اچ‌سی‌جی مشخص بشه تا جواب قطعی بشه. امروز دیگه زنان توی اکثر کشورها برخلاف زنان دوره‌های گذشته می‌تونن با یه پول نسبتا کم این تست‌ها رو تهیه کنن و به راحتی متوجه باردار بودن یا نبودنشون بشن. بعضی وقت‌ها یه چیزی انقدر توی زندگیمون بدیهیه که متوجه اهمیت وجودش نمیشیم. این تست‌های بارداری امروزی هم تمام این پستی بلندی‌های تاریخ پشت سر گذاشتن تا به دست ما رسیدن و البته هنوز هم مسیرشون تموم نشده.توی اپیزود تاریخ گوگل اگر یادتون باشه ماجرای اون دختر رو تعریف کردیم که گوگل بهش محصولات بارداری رو بچه‌داری پیشنهاد می‌داد و بابا شاکی می‌شه شکایت میکنه به گوگل که دختر من سنش کمه و اصلا واسه چی همچین چیزهایی بهش نشون میدید و بعدا معلوم میشه که دختر واقعا باردار بوده. نه بابا خبر داشته نه خودش ولی گوگل از این قضیه خبر داشته. آینده‌ی تست بارداری هم شاید همین شکلی باشه. دیگه حتی هیچ احتیاجی به تست فیزیکی نباشه. سیستم‌هایی که بر اساس هوش مصنوعی کار می‌کنن و روزانه تعقیبمون می‌کنند بر اساس اطلاعاتی که از آدم‌ها دارن نتیجه‌گیری کنن و با آدم‌ها خبر بدن که باردارن. یه جورهایی یکی از دلایلی که تست بارداری خونگی به خاطرش درست شد، یعنی حریم خصوصی، اون موقع دیگه کاملا از بین میره و معلوم نیست که قبل از اینکه خودش بفهمه، کدوم سیستم و کدوم شرکت از بارداریش خبر داره.بقیه قسمت‌های پادکست چیزکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/بیست-و-هفت---بیبی-چک-|-تاریخ-تست-بارداری-id3627404-id452399430?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%20%D9%88%20%D9%87%D9%81%D8%AA%20-%20%D8%A8%DB%8C%D8%A8%DB%8C%20%DA%86%DA%A9%20%7C%20%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%20%D8%AA%D8%B3%D8%AA%20%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست چیزکست</category>
                <author>پادکست چیزکست</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jul 2022 17:22:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ۲۶ چیزکست- تاریخ قطار</title>
                <link>https://virgool.io/chizcast/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-trcgwuhslfix</link>
                <description>لوکوموتیو یا قطار یک وسیله‌ایه که برای همه آشناست. همه می‌شناسن‌اش. کارکردش خب مشخصه دیگه. برای این که یک شخصی یا یک چیزی از نقطه‌ی آ با سرعت قابل قبولی بره به نقطه‌ی ب. منتها قطار جدا از وظیفه‌ی اصلی خودش یک نقش خیلی خیلی مهمی در طول تاریخ داشته و اون هم این بوده که باعث اختراع زمان به شکل امروزی شد. سلام. به قسمت بیست و ششم چیزکست خوش اومدین. تو این پادکست، من، عرشیا عطاری، برای شما از تاریخ چیزها میگم. چیزهایی که زمانی استفاده نمی‌کردیم، امروز استفاده می‌کنیم و شاید در آینده هم ازشون استفاده بکنیم.تو این قسمت می‌خوایم درباره‌ی تاریخ قطار حرف بزنیم. قطار یکی از مهم‌ترین اختراعات کل تاریخ بشره. زندگی بشر رو اصلا زیر و رو کرده. اهمیت قطار نه فقط توی جابه‌جایی آدم‌ها، بلکه توی تاثیریه که توی تاریخ گذاشته از ریزترین چیزهای زندگی امروزی تا بزرگترین‌شون، یه جوری به قطار وابسته بوده اختراع‌شون. شما الان دارید این پادکست رو به وسیله‌ی اینترنت گوش میدید. اینترنتی که اگه قطار نبود شاید اصلا وجود نداشت. اگه قطار نبود صنعتی وجود نداشت. اگه قطار نبود آمریکایی به وجود نمیومد. هالیوودی وجود نداشت. حتی اگه قطار نبود شاید اصلا شوروی وجود نداشت. جنگ سرد به وجود نمیومد. همه‌ی این‌ها به کنار، اگه قطار نبود اصلا شهریور بیستی وجود نداشت که توش متفقین بیان ایران رو اشغال کنن و رضا شاه رو تبعید کنن. تاریخ جهان، تاریخ ایران، همه‌ی این اتفاقات و کلی اتفاق دیگه به وجود قطار وابسته‌اند و ماجرای همه‌شون رو قراره توی این قسمت تعریف بکنیم.قراره بیایم از اولین حمل و نقل ریلی شروع بکنیم. داستان اختراع قطار رو بگیم تا برسیم به اینکه قطار چجوری دنیای امروز ما رو ساخت. قبل از شروع اپیزود یک تشکر ویژه‌ای می‌کنیم از همه‌ی اون شنونده‌های عزیزانی که توی سایت حامی باش از ما حمایت مالی کردن و همه‌ی اون عزیزانی که ما رو به بقیه‌ی دوستانشون هم معرفی کردن. تولید کردن پادکست یه کار سخت و هزینه‌بره و شما با حمایت هاتون با معرفی چیز کست به دوستانتون خستگی این کار رو از تن ما بیرون می‌کنید. از همگی شما ممنونیم. دم همگی‌تون گرم. من، عرشیا عطاری هستم. تدوین این قسمت رو طنین خاکسار انجام داده و موسیقی تیتراژ هم کار مودی موسویه. بریم دیگه سراغ تاریخ قطار که کلی ماجرای عجیب و غریب داره.وقتی می‌خوایم درباره‌ی تاریخ قطار و راه آهن و این‌ها حرف بزنیم، اولین چیزی که به ذهنمون میاد انقلاب صنعتی و قرن هیجده و نوزدهه. درسته استفاده‌ی رسمی از قطار از همون دوران شروع شد. داستان‌های عجیب و غریب کم نداره که خب می‌رسیم بهشون منتها نقطه‌ی شروع قصه‌ی قطار خیلی قدیمی‌تر از این حرف‌هاست. چقدر قدیمی‌تر؟ حداقل دو هزار سال. داستان ما از حدود ششصد سال قبل از میلاد شروع میشه. این زمان، چرخ اختراع شده، اسب وسیله‌ی اصلی حمل و نقل و اگر قرار باشه که باری رو حمل بکنن، توی گاری میذارن‌اش و گاری رو به اسب می‌بندن.تو این دوران بین مردم تمدن بابل یونان و ایران، بعضی از مردم برای اولین بار فهمیدن که اگه چرخ رو روی یک مسیر مشخص شده‌ای حرکت بدن، هم کنترلش راحت‌تر میشه و هم اینکه انرژی کمتری می‌خواد و به اسب کمتر فشار میاد. این شد که این مردم اومدن زمین رو کندن و یک شیارهایی درست کردن که این اندازه چرخ بودن و چرخ می‌رفت توشون و توی اون حرکت می‌کرد. از نقطه‌ی شروع تا مقصد، این شکلی خطی می‌کندن و مسیر گاری و اسب اینجوری از قبل مشخص می‌شد. هم کشاندن‌اش راحت‌تر می‌شد و هم کنترل‌اش. اینطوری شد که اولین راه‌های ریلی تاریخ درست شدن. فقط مختص اسب و گاری نبود. وقتی مثلا می‌خواستن کشتی‌های بزرگی که توی خشکی ساخته بودن بکشن سمت دریا از این شیارها درست می‌کردند و زیر کشتی یه سری تخته میذاشتن. این تخته‌ها بره توی شیارها و کشوندن‌شون راحت بشه.این سیستم توی تمدن یونان خیلی جدی به کار گرفته می‌شد. اصلا یکی از دلایل اینکه یونانی‌ها تونستن معابدشون رو بسازن همین سیستم بود. چون که حمل و نقل و خیلی ساده‌تر می‌کرد و از اون طرف برای رفت و آمد به این معابد مقدس و بندرهای تجاری و این‌ها هم راه‌های شیاری مخصوص ساخته بودن. مثلا مسیر آتن به الوزیوس، یا الیس به المپ رو کامل دو شیار کنده بودن و مسیر ریلی درست کرده بودن واسه گاری‌ها. یونانی‌ها اومدن این سیستم رو دادن به رمی‌ها و توی امپراتوری رم باستان این سیستم جاافتاد کم کم. داشت می‌رفت که چهار تا نوآوری تو این روش به وجود بیاد که امپراتوری رم سقوط کرد و این روش کلا حمل و نقل ریلی لابه‌لای کشتار و هرج و مرج و خونریزی‌های بعد از سقوط رم گم‌شد.قرن‌ها گذشت. جنگ‌ها شد و حکومت‌ها اومدن و کلیسا قدرت گرفت و عصر تاریکی قرون وسطی و هزارتا اتفاق دیگه ردشدن ولی هیچکس یادش نیفتاد که اون روش باستانی رو برگردونه. تا اینکه رسیدیم به قرن شونزدهم تو قرن شونزده که اوضاع داشت تغییر می‌کرد و رنسانس شروع شده بود، ارتباط تجاری بین شهرهای مختلف اروپا هم زیاد شده بود. روش اصلی فرستادن کالای تجاری هم خب توی خشکی اسب و گاری بود، توی آب هم کشتی مردم اون دوران واسه این که بتونن محصولات مختلف رو بین شهرهایی که به آب دسترسی ندارند جابه‌جا کنن، خب خیلی سختی می‌کشیدن. هم اسب‌ها خسته می‌شدن، هم کنترل اسبی که داره اون همه بار رو می‌کشه خب طبعا سخت بود.مشکل‌ها آشنان دیگه این شد که یاد اون روش باستانی جابجایی افتادن و رفتن سراغ‌اش تا یکم بهترش کنن و ازش استفاده کنن. چیکار کردن؟ اومدن جای اون شیارهای روی زمین ریل‌های چوبی ساختن و بعد یه سری واگن چوبی هم درست کردن که روی چرخ‌هاش به اندازه‌ی این ریل‌ها خالی بود و جا می‌افتاد توی ریل‌ها چرخ‌ها. این شد که حمل و نقل ریلی امروزی شکل اولیه‌ی خودش رو گرفت. ریل‌های چوبی جایگزین شیارها شدن. این‌ها میومدن بار رو می‌ریختن توی اون واگن‌ها، بعد میذاشتن روی ریل به هم وصل‌شون می‌کردن و واگن جلوییه هم به اسب می‌بستن. اسبه حرکت می‌کرد و این واگن‌ها روی ریل حرکت می‌کردن. این واگن‌ها دوتا کاربرد اصلی داشت.یکی جابجایی بار بین شهرها و یکی دیگه جابه‌جایی مواد معدنی و از همه مهمتر، زغال‌سنگ از معدن به سمت شهر. توی بریتانی‌ا برای معدن‌های مختلف راه‌های ریلی درست کرده بودن که کارگرها، سنگ‌ها و مواد معدنی و زغال سنگ و این‌ها رو بتونن باهاشون بفرستن بیرون معدن. تنها کاری که لازم بود بکنن این بود که بارها رو بریزن توی واگن و هول‌اش بدن تا بیرون معدن. کم کم این چوب رو هم گذاشتن کنار از ریل‌های آهنی استفاده کردن. آهن یک ویژگی مثبتی که داشت این بود که خب مقاوم‌تر بود و از طرف دیگه اصطکاک کمتری ایجاد می‌کرد نسبت به چوب. این سیستم داشت واسه خودش کار می‌کرد.این رو بذاریم اینجا، بریم اواسط قرن هیجده توی اسکاتلند. یه دانشمند اسکاتلندی به اسم جیمز وات که خب بعیده تا حالا لامپ خریده باشید و اسمش رو نشنیده باشید. این اومد و یه چیزی اختراع کرد به اسم ماشین بخار. البته ماشین بخار اختراع وات نبود. از قرن قبلش اختراع شده بود، منتها بازدهش خیلی پایین بود و آدم‌های مختلف این نسخه‌های بهتر شده می‌ساختن ازش ولی خب تا اون موقع نتیجه‌ی خاصی نداده بود. جیمز وات اومد و یک ماشین بخاری ساخت که واقعا به درد می‌خورد و جواب میداد. حالا کارش چی بود این ماشین بخار؟ ماشین بخار میومد از نیروی بخار آب توی فشار بالا استفاده می‌کرد، یه سری چرخ‌دنده رو به حرکت در میاورد.سیستم اینطوری بود که شما میومدی مخزن آب رو پر میکردی، بعد توی یه جای اجاق طوری زیر مخزن زغال سنگ می‌ریختی، آتیش راه مینداختی، و این زغال سنگ و آب رو داغ می‌کردن و بخار آب طی یک فرایندی با فشار بالا حرکت می‌کرد و میومد می‌رسید به یه سری پیستون و چرخ دنده و کاری می‌کرد که اون‌ها حرکت بکنن. کارکردش شاید الان به ذهن ما ساده بیاد دیگه. شاید اصلا شما با خودتون فکر کنید که چیز خاصی نبوده که. چرا داریم میگیم مهم بود این ماشین بخار؟ چون داریم درباره‌ی قرن هیجده صحبت می‌کنیم. تا همین چند وقت قبل قرن‌ها بوده که بشر یه جوری زندگی کرده، با کشاورزی و شکار و بعضا تجارت کلاسیک روزگارش رو گذرونده، غذاش روی هیزم پخته، آب رو از رودخانه گرفته، بعد یکم قبل از اختراع ماشین بخار، همه چیز شروع کرده عوض شدن.چی شده؟ یه سری دستگاه مثل دستگاهای ریسندگی و تولید پارچه و اینا درست شده و اینطوری دیگه کارهایی مثل پارچه بافی و نخ ریسی و اینا دستی انجام نمیشن. اما این دستگاه‌ها همشون احتیاج به یک سیستمی داشتن که به حرکت درشون بیاره. بعضی‌هاشون با نیروی دست انسان کار می‌کردن. اکثرشون اما روی نیروی آب حساب می‌کردن. نیروی بخار آب نه ها. نیروی خود آب. جریان آب. واسه همین اولین کارخونه‌هایی که تاسیس شدن حتما باید نزدیک یک رودخونه‌ای جایی می‌بودند که این جریان آب توربین‌ها رو به حرکت بندازه تا دستگاه‌ها کارکنن. ولی خب این سیستم ناقص بود دیگه. هم کار خیلی کند جلو می‌رفت و از اون طرف هم اگه چند تا رودخونه وجود داشت که بشه کنارشون کارخونه تاسیس کرد؟ این بود که همه میدونستن یه جای کار می‌لنگه و یک چیزی باید باشه که انرژی لازم برای حرکت دادن دستگاه‌ها رو راحت‌تر تامین کنه.حالا تو همین دوران ماشین بخار اختراع میشه. این میشه که عملا در و تخته باهم جور در میان و ماشین بخار میشه سیستم تامین انرژی حرکتی برای دستگاه‌های کارخونه‌ها که اون زمان اکثرا کارشون نساجی بود. کاری که ماشین بخار کرد این بود که اومد جایگزین نیروی انسانی و طبیعی کاری کرد که بشه دستگاه‌ها رو به شکل پربازده راه انداخت. کارخونه‌های زیاد تاسیس کرد، کارهای مختلف و مکانیزه کرد این شد که روند صنعتی شدن اروپا که یه کم قبل‌اش شروع شده بود شیب تندی گرفت و چیزی که به عنوان انقلاب صنعتی می‌شناسیم رسما شروع شد.ماشین بخاری که جیمز وات ساخته بود، دنیای صنعت رو زیر و رو کرد. ولی فقط به درد کارخونه‌ها و حفاری معادن و این‌ها می‌خورد. از یه زاویه‌ی دیگه اگه بهش نگاه کنیم ماشین بخار جیمز وات یک دستگاه ایستا بود. یعنی یک جای معینی داشت سر جای خودش کار می‌کرد و خب انرژی می‌داد به دستگاه‌های دیگه. توی یک سیستم پویا مثل لوکوموتیو نمی‌تونست استفاده بشه. تا آخر قرن هیجده هم هیچکس نیومد از ماشین بخار توی اختراع جدید خودش استفاده بکنه. نه که نتونن یا مثلا عقلشون نرسه. جیمز وات نمی‌ذاشت. وات اومده بود پتنت ماشین بخار رو، حق مالکیت مادی و فکری و معنوی ماشین بخار رو به اسم خودش ثبت کرده بود و نمی‌ذاشت کس دیگه‌ای ازش توی اختراعش استفاده کنه. ماشین بخار توی دستگاه‌های مختلف صنعتی و کارخانه‌های مختلف استفاده می‌شد ولی همه‌شون همون ماشین بخاری بودش که با ساخته بود و پولش هم مسلما تو جیب جیمز وات می‌رفت.اوایل قرن نوزده که رسیدیم، تاریخ اون پتنت جیمز وات تموم شد و استفاده از ماشین بخار توی طرح‌های بقیه آزاد شد. یه مخترع خوش‌ذوقی هم که این فرصت رو دید و سریع ازش استفاده کرد، یک شخصی بود به اسم ریچارد ترویتیک. این آقای ترویتیک یک مخترع بریتانیایی بود، طرح‌های مختلفی هم داشت، اسم و رسمی داشت به عنوان یک مخترع خلاصه. اوایل قرن نوزده صاحب یک کارخونه‌ی آهن‌آلات میاد ترویتیک رو استخدام می‌کنه و بهش میگه که یه دستگاهی بساز که من باهاش بتونم محصولات کارخونه‌ام رو بفرستم یک کانال آبی چند مایل اونورتر. ترویتیک هم میاد میشینه روی این دستگاه کار می‌کنه و ایده‌ی اصلی‌اش این بوده که بر اساس ماشین بخار بسازتش. بعد از کلی سعی و خطا بالاخره اون دستگاهی که می‌خواست رو طراحی می‌کنه و می‌سازه.چه شکلی بود این دستگاه؟ یه اجاق طوری داشته که توش زغال سنگ می‌ریختند و با سوزاندن زغال سنگ‌ها یک گرمای خیلی زیادی به دست میومد. بعد این گرما با لوله می‌رسید به یک تانکر آب که کنار این اجاقه بود. تانکره آبش بخار می‌شد. بخار پرفشار می‌رفت سمت یک پیستون و پیستونه رو به حرکت در می‌آورد. این پیستون به یک چرخ دنده‌ای عظیمی وصل بود و اون هم به دوتا چرخ‌دنده‌ دیگه وصل بود که به چرخ‌های دستگاه وصل بودن. این چرخ دنده بزرگه که می‌چرخید، اون‌ها هم میچرخیدن و چرخ‌های دستگاه می‌چرخوندن و اینطوری دستگاه حرکت می‌کرد. یه دودکش بزرگ داشت که دود زغال‌سنگ‌ها ازش بیرون می‌رفت. ظاهر و باطن همین بود.این آقای ترویتیک اول می‌خواست که این دستگاه رو روی یک جاده‌ی معمولی استفاده کنه. ولی اون مسیری که کارخونه داره ازش خواسته بود واسه‌اش دستگاه طراحی کنه خیلی جاده‌ی افتضاحی داشته و واسه همین ترویتیک تصمیم می‌گیره که از اون ریل‌های آهنی که گفتیم واگنر روش با اسب جابه‌جا می‌کردند استفاده کنه. این میشه که ماشین بخار و ریل و چرخ با هم آشنا میشن و اولین لوکوموتیو تاریخ اختراع میشه. اولین لوکوموتیو که اختراع شد، باقی مخترعان هم توجهشون بهش جلب شد و شروع کردن روش کار کردن و بهتر کردنش. تو همون اواسط قرن نوزده یک مخترعی به اسم استیونسون، میاد اولین کارخونه‌ی لوکوموتیو تاریخ رو تاسیس می‌کنه. پسر این آدم هم توی همون کارخونه یک لوکوموتیوی اختراع می‌کنه که نسخه‌ی شسته رفته‌ی اون اولیه به حساب میومد. از چرخ دنده و اینا خبری نبود توش. نیروی بخار می‌رسید به یک سری پیستون که به شکل اریب به چرخ‌ها و وصل بودن و اینا جلو عقب می‌شدن و اینطوری چرخ‌ها حرکت می‌کردن.جدا از طراحی بهتر و تغییرات کلی، این لکوموتیو که اسمش راکت بود، سرعتش قابل مقایسه با رقباش نبود. رازش هم این بود که این‌ها اومده بودن از چندتا لوله‌ی مختلف موازی با منبع آب برای رسوندن گرما به آب استفاده کرده بودن و واسه همین قدرت بخار خیلی خیلی بیشتر شده بود. اون لوکوموتیو اولیه سرعتش حدودا پنج کیلومتر بر ساعت بود. این راکت سرعتش تا پنجاه کیلومتر بر ساعت می‌رفت. خیلی بود واسه اون زمان. داریم در مورد زمانی حرف می‌زنیم که با اسب اینور اونور می‌رفتن. اصلا ماشینی که پنجاه کیلومتر بر ساعت بره به چشم هم ندیده‌بودن. همین زمان‌ها یک مسابقه‌ای بین لوکوموتیوها برگزار میشه که راکت هم توش شرکت می‌کنه. حدودا ده تا مخترع با لوکوموتیوهای مختلفشون شرکت می‌کنن و همه‌شون به جز راکت وسط راه کم میارن و راکت برنده میشه.حالا اون استیونسون که مخترع و صاحب راکت بود چی گیرش میاد از این برنده شدن؟ پونصد پوند پول نقد و یک قرارداد برای طراحی قطاری که توی راه‌آهن لیورپول به منچستر استفاده بشه. این راه آهن سال 1830 تاسیس شد و اولین راه آهن بین شهری بود که صرفا قرار بود لوکوموتیو توش حرکت کنه. اون لوکوموتیوی که استیونسون برای این راه طراحی کرد، اسکلت اولیه‌ی لوکوموتیو امروزی بود. از راکت خیلی بهتر بود این طرح جدید. اون پیستون‌ها که به چرخ چسبیده بودن و عقب جلو می‌رفتن دیگه اریب نبودن، افقی بودن. یه شاسی طور براش طراحی کرده بود. همه چی دیگه به مخزن آب وصل نبود. بعدش هم اون سیلندرهایی که نیرو رو می‌رسوندن به پیستون‌ها دیگه بیرون قطار نبودن. داخل شاسی کار گذاشته شده بودن. اینطوری از سرما و خطراتی که بیرون قطار وجود داشته در امان بودن و در نتیجه بهتر کار می‌کردن.مجموع همه‌ی این‌ها باعث شد که هم سرعت این لوکوموتیو در مقایسه با نسخه‌های دیگه و حتی خود راکت خیلی زیادتر بشه و هم حرکت‌اش یک حرکت نرم و استانداردی بشه. توی بلند مدت کم نیاره. با تولید شدن این قطار جدید لوکوموتیو و راه‌آهن دیگه به یک وسیله‌ی جدی برای حمل و نقل تبدیل‌شدن. سال به سال ایده‌های جدید میومد و بر اساس همون طرح استیونسون قطارهای جدید با سرعت‌های بیشتر تولید می‌شدن اما همه‌ی این قطارها فقط برای جابجایی بار ازشون استفاده می‌شد. تا اینکه بالاخره تو همون انگلیس، شرکت‌های قطار و راه‌آهن به ذهنشون رسیده که آقا ما اصلا حواسمون از یه مارکت خیلی خیلی بزرگ دیگه پرته. قطارهای ما یک گزینه‌ی بهتر از اسب برای جابه‌جایی بار ان.خب همین اسب آدم‌ها رو جابه‌جا می‌کنه دیگه. بیایم یه سری قطار بسازیم که باهاش مسافر جابه‌جا کنیم و آدم‌ها رو سریع اینور اونور ببریم. این میشه که کم‌کم قطارهای مسافربری هم اضافه میشن به این قطارها. به لطف همین قطارهای باری و مسافربری هم بود که انقلاب صنعتی تونست سرعت بگیره و خیلی از موفقیت‌هاش رو به دست بیاره. اصلا تاسیس شرکت‌های راه‌آهن خودش یک نمونه‌ی کامل از شکل‌گیری کسب و کارهای صنعتیه. شرکت‌های راه‌آهن کارگر داشتن، سرکارگر داشتن، مدیر داشتن، صاحب داشتن. سیستم انقلاب صنعتی هم اصلا یک بخشی‌اش همین بود. قبل از انقلاب صنعتی یک سری‌ها مالک بودن و یک سری رعیت. اما بعد از انقلاب صنعتی کم‌کم یک قشری به وجود اومد به اسم طبقه‌متوسط. این‌ها نه مالک بودن و نه کارگر. بینشون بودن.سرکارگر و سرپرست و مدیر و مهندس و کلا هر کارمندی، جزو این دسته حساب می‌شد و یکی از اولین کسب و کارهایی که به شکل جدی این الگو رو پیاده کرد همین شرکت‌های راه‌آهن بودن. این نظم شرکت‌های قطار و سیستم اداری و دفتر دستک‌شون و مدل صنعت‌شون، یک چیز دیگه‌ای رو هم برای اولین بار تو چشم آورد. زمان. تا قبل از انقلاب صنعتی و تاسیس راه‌آهن زمان یک مسئله‌ی کیفی بود. آدم‌ها خیلی با این کاری نداشتند که الان ساعت چنده. ارتباطشون با زمان صرفا در این حد بود که الان مثلا صبحه یا ظهره یا شبه. خیلی براشون فرقی نمی‌کرد این که الان دقیقا چه زمانیه. اما از وقتی قطار وارد زندگی آدم‌ها شد، زمان اهمیت پیدا کرد. قطار جدولی زمانی داشتند و با توجه به ساعت میومدن. واسه همین مردم باید حواسشون به ساعت می‌بود و سر ساعت میومدن تو ایستگاه. به عبارت دیگه مردم باید زندگیشون رو بر اساس ساعت تنظیم می‌کردن. این شد که قطار و راه‌آهن عملا باعث شدند که زمان از یک مفهوم کیفی به یک مفهوم کمی تبدیل بشه.خیلی دور نشیم از داستان. داستان ما همچنان توی انگلیس داره می‌گذره. از همون زمان کم کم توجه باقی ملت‌ها هم به قطار و راه‌آهن جلب شد و قطار پاش به باقی کشورها هم رسید. یکی از این کشورها هم یک کشوری بود که تازه از زیر استعمار انگلیس در اومده بود و یک استقلالی به دست آورده بود و کم‌کم داشت سری تو سرها در می‌آورد. کجا رو داریم میگیم؟ ایالات متحده‌ی آمریکا.قاره‌ی آمریکا از وقتی که کریستف کلمب کشف‌اش کرده بود و به امپراتور اسپانیا گفته بود که بیان چترشون رو توش باز کنن، مقصد مهاجرت اروپایی‌ها بود. اسپانیایی‌ها اومده بودن جنوبش رو گرفته بودن، مکزیک و کلمبیا و آرژانتین و این‌ها رو، پرتغالی‌ها اومده بودن برزیل رو گرفته بودن، انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها هم شمال آمریکا رو گرفته بودند. با انگلیسی‌ها کار داریم الان. انگلیسی‌ها شمال شرقی دستشون بود. جاهایی مثل نیویورک و پنسیلوانیا و واشنگتن دیسی امروزی. کلا سیزده تا ایالت می‌شدن اینا که اون موقع بهشون می‌گفتن سیزده کلنی.از اونجا که آمریکا مستعمره بریتانیا بود، این‌ها یه سری مامور و حاکم گذاشته بودن که توی این حکومت کنند از طرف انگلیس و هر کدوم از این حکم‌ها صاحب اختیار یکی از این کولونی‌ها بود. بعد از اینکه یک صد سالی گذشت و مردم این مناطق دیگه خودشون بریتانیایی نمی‌دونستن و عرق داشتن به اون منطقه‌ای که توش زندگی می‌کردن، یه سری از نظامیان و سیاسیون این مناطق شروع کردن شورش کردن و می‌گفتن که ما باید مستقل بشیم از بریتانیا. ما نمی‌خوایم به بریتانیا مالیات بدیم و زیر سلطه بریتانیا باشیم. بعد از یه مقدار درگیری و جنگ و بکش بکش، آخرش یازده تا از اون سیزده تا ایالت توی اواخر قرن هیجده مستقل شدن و کشوری رو تحت عنوان ایالات متحده‌ی آمریکا به وجود آوردن.این کشوری که داریم میگیم کلا یازده تا ایالت داره و منطقه‌ش رو نقشه فقط یه گوشه‌ی شرقی آمریکای امروزی رو شامل میشه. واسه اینکه متوجه فرقش بشید، این رو میگم که آمریکا الان پنجاه تا ایالت داره. یعنی آمریکایی که تازه متولد شده بود شاید حدود یک پنجم آمریکای امروزی رو شامل می‌شده. از لحاظ وسعت البته خیلی خیلی کمتر از اینه. خلاصه که این یازده تا ایالت اومدن شدن کشور مستقل. بعد از این جریان‌ها آمریکا شروع کرد پیشروی کردن به سمت غرب و ایالت‌های بیشتری رو از دست بریتانیا درآورد و جز خودش کرد. اوایل قرن نوزده وقتی که جفرسون رییس جمهور آمریکا بود، منطقه‌ی لوییزیانا که حدود پونزده تا از ایالات امروزی آمریکا توش بود رو از فرانسه به قیمت پونزده میلیون دلار خرید و قلمرو آمریکا عملا دوبرابرشد.الان تازه قلمرو آمریکا تقریبا به نصف اندازه‌ی امروزش رسیده. اما همچنان غرب آمریکا یعنی ایالت‌هایی مثل تگزاس و کالیفرنیا، که امروز اینقدر مهم‌ان، جز آمریکا نشدن. این‌ها جز مکزیک بودن. بعد از جنگ آمریکا و مکزیک این ایالت‌ها هم به قلمرو آمریکا اضافه شدن و آمریکا روی نقشه تبدیل شد به چیزی که الان هست. البته به جز یه سری ایالت‌های کوچیکی مثل آلاسکا و هاوایی و این‌ها که اینا خب بعدا اضافه شدن خیلی توی داستان ما تاثیری ندارن. آمریکا روی نقشه ی قلمرو خیلی بزرگ داشت ولی در عمل ساکنین‌اش توی همون ایالت‌های شرقی داشتن زندگی می‌کردن. پایتختش تو شرق بود، مراکز تجاری مهم توی شرق بودن، همه‌ی اتفاقای مهم داشت توی شرق می‌افتاد. غرب آمریکا، یعنی ایالت‌هایی مثل کالیفرنیا و تگزاس و آریزونا، این‌ها اون زمان عملا بی‌استفاده مونده بودن. حالا دلیل این قضیه چی بود؟ عدم وجود راه ارتباطی. آمریکایی‌ها مثل بقیه‌ی مردم جهان قرن‌ها بود که داشتن با همون روش‌های سنتی جابه‌جا می‌شدند دیگه.وسیله نقلیه شون یا اسب بود یا کشتی. اسب که نمی‌کشید اون همه راه از شرق آمریکا بره به غرب‌اش. کشتی هم راه چندانی نداشت به غرب چون بندر درست حسابی نداشت که غرب همش خشک و خالی بود. بیابون بود. توی شرق مثلا همین نیویورک و نیوجرسی و این‌ها چون به دریا وصل بودن مرکز تجاری شده بودن و رونق پیدا کرده بودن. ولی خب این امکانات توی غرب نبود دیگه. غرب آمریکا یک منطقه‌ی دورافتاده‌ای بود که عملا کسی کاری به کارش نداشت. یه بیابون خیلی بزرگ پر از کاکتوس و گون. تو همین سال‌های هزار و هشتصد و سی، هزار و هشتصد و چهل، ثروتمندهای شرق آمریکا متوجه میشن که توی ایالت‌هایی مثل جورجیا که اینم توی شرق بود، کلی زمین هست که اینا برای کاشتن پنبه خیلی مناسب‌ان. اما یه مشکلی وجود داشت. این زمین‌ها مال سرخ‌پوست‌ها بود. سرخپوست‌هایی که از همون موقعی که بریتانیا و باقی کشورها وارد آمریکا شده بودن، یه روز خوش تو زندگیشون نداشتن. یا داشتن کشته می‌شدن، یا داشتن می‌جنگیدن.این میشه که ثروتمندها و سیاستمدارها اون زمان آمریکا که می‌بینن این زمین‌ها ارزش دارن، سرخ‌پوست‌ها رو به زور از زمین‌هاشون اخراج می‌کنند و مجبورشون می‌کنن که به زور کوچ کنن به غرب آمریکا. یعنی همون زمین‌های بکری که هیچکس کاری به کارشون نداشت. یه تراژدی عجیب غریبیه این ماجرای کوچ اجباری. اینجا جاش نیست باز کنم خیلی ولی در همین حد بگم که حداقل سه هزارتا سرخپوست کشته شدن توی جریان این قضیه. حالا چه حین مقاومت، چه به خاطر شرایط سخت کوچ کردن و سختی راه و این چیزها. سرخ‌پوست‌ها که کوچ داده شده بودند غرب آمریکا با خودشون گفتن که دیگه اینجا که بیابون به دردشون میخوره. خدا بخواد کاری به کارمون ندارن. میذارن زندگی‌مون رو بکنیم دیگه. ولی خب این آرامش زیاد دوم نیاورد.از یکم بعد از این جریان، یه سری از مردم شرقی که می‌خواستن زمین‌های بی‌صاحب رو تصاحب کنن و توش کشاورزی کنن. شروع کردن اومدن به سمت غرب و بعد از درگیری با سرخ‌پوست‌ها تو این زمین‌ها ساکن شدن. از یه طرف دیگه هم مهاجرهای چینی و مکزیکی همه‌شون اومده بودن توی غرب و غرب آمریکا یک جمعیت ریزی علاوه بر سرخ‌پوست‌ها پیدا کرده بود. اما همچنان کسی همچین توجهی بهش نداشت.تا اینکه سال 1848، یه بنده خدایی که توی کالیفرنیا داشت ساخت و ساز می‌کرد که با شرکاش کشاورزی کنن، وسط کارهای حفاری یه تیکه طلا پیدا کرد و یک بعد این قضیه دهن به دهن چرخیده و به چشم بهم زدنی همه فهمیدن که توی کالیفرنیا طلا وجود داره. این شد که یک جمعیت عجیب و غریبی دیوانه‌وار مهاجرت کردند غرب آمریکا که طلا پیداکنن. این اتفاق اصلا اسمش شد تب طلای کالیفرنیا. این دوتا موردی که گفتیم، یعنی وجود زمین‌های بکر و بی صاحب و پیدا شدن طلا توی غرب آمریکا باعث شد یک جمعیت زیادی بخوان از شرق مهاجرت کنند به غرب و شروع کنن ساختن شهرها و مزارع و این چیزها. اما از اونجایی که فاصله‌ی غرب به شرق آمریکا خیلی خیلی زیاده، این کار خیلی هم عملی نبود.اگه یه نفر می‌خواست از نیویورک که تو شرق آمریکا بود بیاد کالیفرنیا که توی غرب بود باید حدود پنج هزار کیلومتر مسافت رو طی می‌کرد. حالا اصلا فرض کنیم که قبول می‌کرد این مسیر رو بره. با چی بره؟ با اسب که چندین و چند ماه طول می‌کشید. راه دریایی که از وسط آمریکا نمی‌رفت که بخواد با کشتی بره. پیاده هم که قطعا نمی‌شد پنج هزار کیلومتر رو رفت. واسه همین این قضیه‌ی مهاجرت مردم به غرب مشکلاتش خیلی زیاد بود. هر کسی نمیتونست از پسش بربیاد. سفر به غرب برای پیدا کردن طلا یک سفر تقریبا بی بازگشتی بود. آدم‌ها اگه می‌رفتن معلوم نبود که کی برگردن، یا اصلا برگردن، توی راه نمیرن، به مقصد برسن. خیلی ریسک داشت این قضیه. این مشکلات همون موقع توجه یک تاجری رو جلب کرد. این هم یکم مشکل و بررسی کرد و دید بهترین راه اینه که از شرق آمریکا به غرب آمریکا یک خط راه‌آهن بکشن.تو این زمان قطار و راه‌آهن یه بیست سالی هست وارد آمریکا شده، منتها فقط توی شرق آمریکا و توی همون شهرهای متمدن و پر زرق و برقش وجود داره فقط. اولین بار اصلا یک تاجری توی پنسیلوانیا میاد قطار از انگلیس وارد آمریکا می‌کنه که بتونه باهاش زغال‌سنگ‌های معدنش رو ببره توی نیویورک بفروشه. رشد و توسعه‌ی راه‌آهن و قطارهای باربری و مسافربری هم تو همون شرق آمریکا اتفاق افتاده بود. البته تک و توک بودن دیگه. تکنولوژی راه‌آهن و قطار کلا چیز جدیدی بود. توی آمریکا هم کم‌کم شروع شده بود به زیادشدن. حالا تو همین دهه‌ی هزار و هشتصد و پنجاه، که مردم از شرق می‌خوان برن غرب و این ماجراهایی که گفتیم به وجود اومده. شرق پر از خط‌های راه‌آهنه، منتها غرب رسما برهوته.اون تاجری که گفتیم به ذهنش رسید بیاد از شرق به غرب آهن بکشه، میاد طرح‌اش رو میده به کنگره‌ی آمریکا. کنگره هم شروع میکنه بررسی کردنش. منتها تصویب ساختن این راه آهنه خیلی طول میکشه و خیلی لفتش میدن. انقدر لفتش میدن که میخوره به یه بحران بزرگ کشوری. چه بحرانی؟ جنگ داخلی آمریکا. توی سال 1861جنگ داخلی آمریکا به شکل رسمی شروع میشه. ماجرای شروع شدن این جنگ رو مفصل توی قسمت دهم که تاریخ مرغ‌سوخاری بود، توضیح دادم خیلی واردش نمیشم. در این حد بگیم که ایالت‌های شمالی آمریکا که مدرن شده بودن و صنعت داشتن، کارخونه داشتن، دیگه احتیاجی به کشاورزی نداشتن، منتها ایالت‌های جنوبی همچنان کشاورز بودن. زمین دارهای ایالت‌های جنوبی هم به شدت وابسته به برده‌های سیاه‌پوست بودن و قرن‌ها بود که برده‌ها داشتن بی جیره و مواجب تحت یک شرایط وحشتناکی توی زمین‌های این‌ها کار می‌کردن.سال 1861 روی آمریکا انتخابات برگزار میشه و آبراهام لینکلن رییس جمهور آمریکا میشه. لینکلن حالا یه آدمی که با برده‌داری مخالفه و باقی ایالت‌های شمالی هم از این ایده‌اش حمایت می‌کنن. منتها ایالت‌های جنوبی که می‌بینن با اومدن لینکولن ممکن برده‌داری غیرقانونی اعلام بشه، بر علیه دولت لینکلن و ایالت‌های شمالی شورش می‌کنن و میگن آقا ما اصلا می‌خوام جدا شیم از آمریکا و کشور خودمون رو بسازیم. این میشه که جنگ داخلی مریکا تا بین ایالت‌های شمالی و جنوبی تو سال 1861 شروع میشه. تو جریان این جنگ قطار و راه‌آهن خیلی اهمیت پیدا می‌کنن و تازه ارزششون درک میشه. مثلا تو یکی از این درگیری‌ها به اسم نبرد. چیکاموگا نیروهای جنوبی برنده میشن و شمالی‌ها به شدت تلفات میدن.توی همچین شرایطی آبراهام لینکلن لیدر شمالی‌ها، به کمک راه‌آهن حدود بیست هزار تا نیروی تازه‌نفس رو فقط توی یازده روز از واشنگتن می‌فرسته جورجیا که نیروهای شمالی تقویت بشن. این انتقال یازده روزه شاید به چشم ما عجیب نیاد ولی عملا سریعترین انتقال نیروی نظامی توی کل قرن نوزده به حساب میاد. همین انتقال و امثالش هم باعث میشه که نیروهای شمالی بتونن دوباره جون بگیرن و با جنوبی بجنگن و نتیجه رو به نفع خودشون برگردونن. تقریبا همزمان با این ماجرا لینکلن که متوجه اهمیت راه‌آهن شده بود از بین بردن راه‌آهن‌های دشمن رو به استراتژی‌اش اضافه می‌کنه و همین قضایا هم باعث میشه که در پایان شمالی یا برنده‌ی جنگ بشن و قانون برده‌داری لغو بشه.جنگ داخلی آمریکا سال هزار و هشتصد و شصت و پنج تموم میشه. قطار و راه‌آهن که توی جنگ داخلی خوب خودشون رو نشون داده بودن، چشم دولت مردان رو گرفتن و پروژه‌ی احداث راه‌آهن بیشتر از قبل اهمیت پیدا کرد. تو همین دوران یه مخترعی به اسم پولمن زندگی می‌کرده که این آقا کارش طراحی و ساخت قطار بوده. این یه بار تو نیویورک سوار یه قطاری میشه و خیلی تجربه‌ی بدی میشه براش. این نشستن طولانی مدت اذیتش کرده بوده. حواسمون هست دیگه، قطارها تو این زمان فقط میشه توشون نشست. آدم‌ها روبروی هم می‌نشستند تا به مقصد برسن. بعد از این تجربه‌ی بدی که این آقای پولمن داشته، به ذهنش می‌رسه که بیاد یه قطاری بسازه که اتاق اتاق باشه و آدم‌ها بتونن در طی سفر روی تخت دراز بکشن و بخوابن و مثل یک هتل سیاری باشه. یعنی مثل همین قطارهای بین شهری امروزی.این ایده برای اولین بار به ذهن این آقای پولمن رسیده‌بود. این هم میاد طراحی می‌کنه و می‌سازه همچین قطاری رو. منتها از اونجایی که قیمتش گرون در میومده، شرکت‌های مسافربری ترجیح نمی‌دادند که قطارهای پولمن رو اجاره کنن. واسه همین ایده‌ی پولمن و قطارش داشتن یه گوشه خاک می‌خوردن. یکم بعد از تمام شدن جنگ داخلی آمریکا، آبراهام لینکلن ترور میشه. ترور شدن لینکلن برای مردم آمریکا و مخصوصا مردم ایالت‌های شمالی خیلی ناراحت کننده بود.مردم همه تحت تاثیر قرار گرفته بودند و ناراحت بودن از این بابت. قرار شد تابوت لینکلن رو توی یک واگن قطاری بذارن و طی یک مراسمی با تشریفات توی ایالت‌های شمالی بگردونن‌اش و بعد ببرنش زادگاهش که اونجا دفن بشه. حالا جالبی قضیه چیه؟ اینکه قطاری که این مراسم باهاش انجام شد رو پولمن ساخته بود و تمام روزنامه‌هایی که عکس مراسم تشییع جنازه لینکلن رو چاپ کردن، عملا عکس قطار پول من رو هم چاپ کردن و یک تبلیغ عظیمی شد برای قطارهای پولمن.بعد پول من اومد یه زرنگی دیگه‌ای هم کرد یکی از این قطارهای تخت دارش رو در اختیار همسر داغدار آبراهام لینکلن گذاشت که تو این مراسم راحت باشه و بتونه راحت همراهی کنه تابوت شوهرش رو. این قضیه هم توی روزنامه‌های اون زمان منعکس شد و اسم پول من سر زبون‌ها انداخت. دو سال بعد از این قضایا هم پول من اومد و یک کمپانی قطار و راه‌آهن به اسم پولمن راه انداخت و همین کمپانی هم بود که قطار تخت دار رو جا انداخت و فرمت امروزی قطار مسافربری رو شکل داد. بعد از جنگ و ترور لینکلن، مسئله‌ی راه‌آهن دیگه خیلی مهم شده بود. جدا از خط های مختلفی که قبل از جنگ و توی دوران جنگ توی شرق آمریکا تاسیس شده بودن و استفاده می‌شدن حالا موضوع ساختن راه آهن به سمت غرب که گفتیم قبل از جنگ مطرح شده بود هم داشت جدی پیگیری می‌شد.ساخت این راه آهن شرق به غرب که اسمش شده بود راه آهن بین قاره‌ای، از اواسط جنگ داخلی شروع شده بود. منتها بعد از تمام شدن جنگ خیلی جدی‌تر پیش گرفتن و سرعت گرفت ساخت و سازش. تا اینکه بالاخره توی سال هزار و هشتصد و شصت و نه، ساختن این راه آهن شرق به غرب تموم شد و اولین راه‌آهن بین قاره‌ای تاسیس شد. تاسیس این راه‌آهن یکی از مهم‌ترین اتفاقات کل تاریخ آمریکا و شاید تاریخ دنیا باشه. چرا؟ چون به کمک این خط راه‌آهن آدم‌ها می‌تونستن از شرق آمریکا که شهرهای بزرگ و متمدن توش به وجود اومده بود، خودشون رو برسونن به غرب آمریکا و زمین‌های غرب رو صاحب بشن و غرب رو بسازن.غربی که تمدن خاصی نداشت، سرخ‌پوست‌ها توش بودن، بیابون بود، بکر بود، کسی کاری به کارش نداشت و قانون خاصی توش وجود نداشت. غربی که امنیت هرکس توش به عهده‌ی خودش بود و کلانتر توش کارش فقط مست کردن و چرت زدن روی صندلی کج‌بود. جایی که به واسطه‌ی تاسیس این خط آهن داشت جمعیت‌اش زیاد می‌شد و اسمش شده بود غرب وحشی.غرب وحشی در اصل مناطق غربی آمریکا بودند که توشون سرخ‌پوست‌ها با باقی آمریکایی‌ها زندگی می‌کردند و یک سیستم بی‌قانونی داشت. البته نه اگه هر کی هر کی باشه. بی‌قانون منظورم اینه که مردم خودشون باید قانون رو اجرا می‌کردن. یک سیستم جنگل طوری داشت. همونطور که گفتیم، این مناطق تا قبل از جنگ داخلی پر از سرخ‌پوست و چینی و مکزیکی بود. یه سری از آمریکایی‌ها هم اومده بودن توش به امید طلا پیدا کردن و صاحب شدن زمین‌ها ساکن شده بودن.دولت مرکزی خیلی از این مناطق دور بود واسه همین خیلی کاری به کارش نداشت. فقط هر از چندگاهی آدم می‌فرستاد که سرخ‌پوست‌ها رو بکشن. مردم اینجا خودشون قانون می‌ساختن، خودشون اجراش می‌کردن و خودشون سعی می‌کردن که از خودشون مراقبت کنن. از وقتی که اون راه آهن شرق به غرب تاسیس شد، آدم‌های بیشتری تونستن بیان غرب و از طرفی هم محصولات مختلف و مواد معدنی و چوب و مصالح ساختمانی و همه‌ی این چیزها رو می‌شد وارد غرب کرد.این شد که بعد از جنگ داخلی آمریکا این مناطق کم‌کم یک سری ساخت و ساز توشون انجام شده و یک فرمت نیمه متمدنی گرفتن. آدم‌های آمریکایی توی اینجا چند دسته بودن. یا کارگر راه آهن و معدن بودن، یا زمین‌دار و کشاورز بودن، یا دزد و راهزن. این وسط یه سری‌ها هم بودن به اسم کابوی یا گاوچران، که اینا کارشون محافظت از زمین‌ها و گاوهای زمین‌دارها بود. گفتیم دیگه پلیس و این‌ها نداشتن و اجرای قانون به عهده‌ی خود مردم بود عملا. این کابوی‌ها در واقعیت با اون چیزی که توی هالیوود می‌بینیم معمولا فرق داشتن. کارشون صرفا مواظبت از گاوها و زمین‌های زمین دارها بود. توی این غرب وحشی همه اسلحه داشتند و با اسلحه اینور اونور می‌رفتن چون خب هر کس مسئول امنیت خودش بود. هم حیوان وحشی زیاد بود تو این مناطق، هم آدم وحشی.این وسط یه سری دزد و تبهکار هم بودن که کارشون یا بانک زدن بود، یا حمله به قطارها. دولت مرکزی هم معمولا خیلی کاری به کار این‌ها نداشت این‌ها رو واگذار می‌کرد به بخش خصوصی. بخش خصوصی کیا بودن؟ جایزه بگیرها. یه سری آدم که کارشون گرفتن یا کشتن مجرم‌هایی بود که واسشون جایزه تعیین کرده بودن. از وقتی خط راه آهن راه افتاد و جمعیت کم‌کم زیاد شد، یک مکان‌هایی هم تاسیس شدند به اسم سالون. سالون‌ها در اصل بارهایی بودند که مردم و اکثرا مردها می‌رفتن توش مشروب میخوردن و قمار می‌کردن و دور هم بودن خلاصه. بعضی‌هاشون یه سری اتاق هم واسه‌ی کرایه داشتن. سرخ‌پوست‌ها هم خب تو این مناطق ساکن بودن دیگه .هر از چندگاهی مامورای دولتی میومدن و به خدمتشون می‌رسیدن. در کل زندگی توی این منطقه در جریان بود ولی تا حد خیلی زیادی ادامه‌ی زندگی هر کس به خودش و میزان پر بودن اسلحه‌اش بستگی داشت.از تاسیس اولین راه آهن شرق به غرب آمریکا به بعد، جمعیت این منطقه شروع کرد بیشتر و بیشتر شدن. یواش یواش تعداد خط‌های راه‌آهن توی غرب آمریکا بیشتر شدن و غرب کم کم داشت ساخته می‌شد. این مناطق غربی هم خب هم زمین توشون زیاد بود، هم طلا توشون زیاد بود. جا واسه پیشرفت زیاد داشتن. واسه همین از وقتی راه آهن راه افتاد کم‌کم توجه ثروتمندان بهشون جلب شد. دهه‌ی 1870 که شروع شد، یک جنون عجیبی راه افتاد واسه‌ی ساختن و تاسیس راه‌آهن. شرق آمریکا که تا اون موقع پر از خط های راه آهن شده‌بود. غرب هم داشت کم‌کم از لحاظ تعداد راه‌آهن به شرق می‌رسید. دیگه هر جا رو که نگاه میکردی یه خط آهن می‌دیدی. عملا شرکت‌های بزرگ و ثروتمندهای آمریکا دیده بودن راه‌آهن چیز به درد بخور و جوابیه، گفته بودن بذار ما هم یه پولی بریزیم توش. انقدر سرمایه‌گذاری توی راه آهن زیاد شده بود که دیگه اصلا کسی فکر نمی‌کرد که این همه راه آهن رو می‌خوان چیکار. فقط می‌ساختن. از هر توانی که داشتن استفاده می‌کردن.توی غرب وحشی تقریبا همه یه جوری به راه‌آهن مرتبط شده بودن. یا کارگر راه‌آهن بودن، یا کارمند راه‌آهن بودن، یا راهزنانی بودند که به قطارها حمله می‌کردن. اگه هیچ کدوم از این‌ها هم نبودن، یه کاری می‌کردن که میفتادن زندان، بعد به عنوان زندانی باید کار اجباری می‌کردن که‌ اون هم ساختن راه‌آهن بود. خلاصه که دنیای غرب وحشی داشت از راه آهن و قطار می‌ترکید. انقدر سرمایه‌گذاری اضافی توی راه‌آهن زیاد و زیادتر شد که اون بلایی که سر همه‌ی این حباب‌های اقتصادی میاد، سر آمریکا اومد. سال 1873، یک رکود اقتصادی بزرگ جهانی اتفاق افتاد که همه‌ی کشورهای اروپایی و آمریکا رو شدیدا بدبخت کرد و یکی از کسب و کارهایی که خیلی به خاک سیاه نشست‌ان، همین شرکت‌های راه‌آهن بودن.این‌ها همینجوری با اون همه سرمایه‌گذاری افراطی وسط حباب اقتصادی بودن. رکود جهانی هم از اونور اومد کلا زد کاسه کوزه‌شون رو ریخت بهم. راه‌آهن تا گردن رفتن تو قرض و بدهی. این شرایط یک فرصت استثنایی درست‌کرد تا غول‌های بازارهای مالی مثل جی‌پی مورگان و جاندی راکفلر بیان و این کمپانی‌ها رو به قیمت خیلی پایین بخرن و صنعت راه آهن آمریکا رو ببرن زیر سلطه‌ی خودشون. راکفلر رو که بعید نشناسید، جی‌پی ‌مورگان یک سرمایه‌گذار دیگه‌ی آمریکایی بود که انقدر پول داشت که تقریبا آمریکا رو اون رفقاش می‌چرخوندن. کلا شیش هفتا آدم به شدت ثروتمند توی اون دوران وجود داشتن که توی همه‌ی صنایع یک دستی داشتن و همه چیز زیر دستشون بود. جی‌پی‌ مورگان و راکفلر دوتاشون بودن.این‌ها اومدن شرکت‌های راه‌آهن آمریکا رو خریدن و یک مونوپولی اقتصادی درست کردن. دیگه شرکت راه‌آهن خصوصی معنی خاصی نداشت. همه چی مال این‌ها بود .مونوپولی اقتصادی هم قبلا درباره‌اش گفتیم دیگه. منظور اینه که یک نفر یا یک شرکتی بیاد کل چیزهایی که مربوط به یک صنعت میشه رو بخره و عملا باعث بشه که دیگه رقابتی وجود نداشته باشه. کل بازار مال خودش باشه. این‌ها اومدن راه‌آهن رو مونوپولی کردن. از این دوره به بعد تقریبا کل سیستم راه‌آهن آمریکا توسط هفت تا گروه اصلی کنترل می‌شد. مونوپولی خیلی وحشتناک بود. خیلی هم مشکلات بزرگی ساخته بود. خیلی‌ها رو بیکار کرده بود، بدبخت کرده بود، فقیر کرده بود، کشته بود. اما با تمام این اوصاف باعث شده بود سیستم راه آهن گسترش پیدا کنه و درست اداره بشه.با پول زیادی که تو این صنعت تزریق می‌شد، راه‌آهن آمریکا شکل خیلی درستی به خودش گرفت و همین هم باعث شد که غرب آمریکا بتونه خودش رو به شرق برسونه. اجناس و نیروی کار و مواد معدنی و هر چی فکر بکنی دیگه راحت به غرب می‌رسید و پای سرمایه‌گذاری بزرگ و سیستم‌های اقتصادی هم داشت به غرب باز می‌شد. تحت تاثیر این قضایا و کلی فاکتور دیگه، یواش یواش اون سیستم غرب وحشی کنار زده شد و غرب آمریکا هم به پای شرق رسید. حالا یکی از چیزهایی که توی اواخر قرن نوزده به واسطه‌ی همین راه‌آهن تونست درست بشه و کاری کنه که غرب آمریکا و مخصوصا کالیفرنیا این همه ثروتمند بشه چی بود؟ هالیوود.هالیوود جاییه که الان پایتخت صنعت سرگرمی جهان به حساب میاد. این منطقه نزدیک لس آنجلس توی کالیفرنیاست و تقریبا هر چیزی که توی یک قرن گذشته از دنیای فیلم و سریال موسیقی دیدیم و شنیدیم، از هالیوود اومده. حالا این هالیوود چرا تو اواخر قرن نوزده تو کالیفرنیا به وجود اومده؟ کالیفرنیا مگه تو غرب وحشی نبود؟ فیلمسازهای آمریکایی مگه مرض داشتن شرق آمریکا به اون زرق و برق رو ول کنن پاشن بیان تو غرب وحشی ساکن بشن؟ دلیلش می‌دونین چی بود؟ نسل اول فیلمسازهای هالیوود در اصل داشتن از دست یه نفر فرار می‌کردند. می‌خواستن برن یه جا که دست اون طرف بهشون نرسه و نتونه بلایی سرشون بیاره. حالا از دست کی داشتن فرار می‌کردن؟ آقای توماس آلوا ادیسون. یه جای سالم تو تاریخ نذاشته این بنده‌خدا.ادیسون آدم عجیبی بود. خودش درسته که باهوش بود، خلاق بود ولی خب الان می‌دونیم که کلی از اختراعاتی که به اسم خودش زده در اصل اختراعی بقیه بودن. این با پول و رابطه اعتبارشون رو به اسم خودش زده. کلا این آقای ادیسون عاشق پتنت بود. پتنت همون حق مالکیت معنویه. یعنی هر چی که می‌ساخت یا با پول می‌خرید رو پتنت‌اش رو به اسم خودش می‌زد و هر کسی که می‌خواست ازش استفاده کنه، باید یه پولی به آقا میداد. این میشد که عملا هر اختراعی که از زیر دست ادیسون بیرون میومد، واسه پیشرفت بشر نبود. واسه پول کشیدن از بشربود. یکی از این اختراع هم دوربین فیلمبرداری بود. این رو در اصل یکی از کارکنان ادیسون اختراع می‌کنه و ادیسون هم طبق معمول میزنه به اسم خودش.فیلمسازهای آمریکایی هم می‌دونستن اگه قرار باشه این‌ها بیان فیلم بسازن ادیسون میاد سر وقتشون که یه پولی ازشون بگیره و به خاک سیاه بشونتشون. این شد که تصمیم گرفتن برن به یه جایی که ادیسون دستش بهشون نرسه. گفتن کجا بریم، کجا نریم، تصمیم گرفتن بیان کالیفرنیایی که غربی‌ترین ایالت آمریکاست که دیگه تا حد ممکن دور باشن از ادیسون. این شد که این‌ها اومدن کالیفرنیا و شروع کردن ساختن زیرساخت‌های صنعت فیلمسازی آمریکا و کم‌کم که وارد قرن بیستم شدیم، هالیوود اولین فیلمش رو تولید کرد و رسما وارد بازی شد. این ورود فیلم‌سازها به کالیفرنیا و ساختن هالیوود هم جدا از اینکه تقصیر ادیسون بود، به واسطه‌ی صنعت راه آهن بود که اتفاق افتاد. اومدن شون به کالیفرنیا که با قطار بود اون هیچی، اصل قضیه این بود که کالیفرنیا یه رونق ریزی داشت، یک بستری داشت که توش بشه هالیوود رو ساخت و این رو هم مدیون صنعت راه آهن و قطار بود که رونق آورده بود به غرب آمریکا.گذشت و گذشت تا اینکه رسیدیم به جنگ جهانی اول. یعنی سال 1914. توی جنگ جهانی اول قطار خیلی نقش مهمی داشت. راه‌آهن تبدیل شده بود به یکی از فاکتورهای خیلی خیلی خیلی مهم جنگ. از جابجایی سرباز، تا مهمات و وسایل مختلف، همه‌اش با قطار انجام می‌شد. ابرقدرت‌های مثل انگلیس و روسیه خیلی روی سیستم راه‌آهن و قطار حساب کردن و استراتژی جنگی‌شون رو سر اون می‌چیدن. آمریکا که هنوز قدرتش اندازه‌ی اون‌ها نشده بود، صرفا با قطار شبیه این قدرت‌های بزرگ کمک می‌کرد.قطار دیگه رسما یه وسیله‌ی نقلیه مهم شده بود و چه توی جنگ و چه توی شرق همه ازش استفاده می‌کردن. آخرای جنگ جهانی اول یک اتفاق خیلی مهم افتاد که دنیای بعد از جنگ رو به طور کلی عوض کرد. اتفاقی که اگر نمی‌افتاد، شاید سرنوشت تمام جهان عوض میشد، تکنولوژی انقدر پیشرفت نمی‌کرد، انقلاب‌های دهه‌ی شصت و هفتاد اتفاق نمی‌افتاد و شاید بشر اصلا به ماه نمی‌رفت. حالا اگه قطار نبود همین اتفاق به این مهمی هم شاید اصلا نمی‌افتاد. چه اتفاقی رو داریم میگیم؟ انقلاب اکتبر روسیه.وقتی که جنگ جهانی اول شروع شد، روسیه که یک امپراتوری بود و تزار نیکلای رومانف اداره‌اش می‌کرد، با انگلیس و فرانسه متحد شد و وارد جنگ شد. اوضاع روسیه همینطوری هم افتضاح بود. وضعیت اقتصادی بد، سیستم دیکتاتوری تزار، اوضاع اجتماعی بد، هرچی بدبختی فکر کنید سر مردم روسیه هوار شده بود. حالا تو این هیری ویری، با نصف اروپا هم در افتاده بودن. باید با شکم گرسنه می‌رفتن جنگ. جنگ جهانی و درگیری با آلمان پدر روسیه رو درآورده‌بود. مجموع این نارضایتی‌ها منجر به این شد که چند تا اعتراض بزرگ شکل بگیره و یه انقلاب ابتدایی توی فوریه‌ی سال 1917 اتفاق بیفته که به این می‌گفتند انقلاب فوریه.اینطوری شد که تزار نیکلای رومانف برکنارشد. کنترل کشور افتاد دست یک دولت موقت از لیبرال‌های روسیه. این وسط کمونیست‌های روسیه که تقسیم می‌شدند به دو بخش منشویک، یعنی اقلیت و بلشویک یعنی اکثریت، یه بخش‌هایی از کار رو گرفتن دستشون و شوراهای جدا جدا تشکیل دادن. بیشتر قدرت توی این شوراها البته دست منشویک‌ها بود. دست اقلیت بود. این قدرت دوگانه‌ی دولت موقت از یک طرف، و شوراهای کمونیست از یه طرف دیگه، شرایط روسیه رو خیلی عجیب غریب کرده بود.بلشویک‌ها هم این وسط تقریبا سرشون بی‌کلاه مونده بود. دیگه. منشویک‌ها از یه طرف قدرت دستشون گرفته بودند، دولت موقت از یه طرف دیگه. رهبر بلشویک‌ها، ولادیمیر لنین این زمان توی سوییس بود. خبر این انقلاب‌ها که بهش میرسه می‌بینه سر این‌ها بی‌کلاه مونده. بلشویک‌ها هم هیچ کاری نتونستن از پیش ببرن. یه جوری این باید خودش رو برسونه روسیه. اما از اونجایی که روسیه وسط این درگیری‌های داخلی داشت با آلمان هم می‌جنگید، راه‌ها همه بسته بودن این نمی‌تونست خودش رو برسونه روسیه.این میشه که شروع می‌کنه مذاکره کردن با آلمان‌ها که یه طوری بفرستن‌اش روسیه. آلمان دیدن که لنین کلا آدم دردسرسازیه، پاش برسه روسیه هم شر به پا می‌کنه، دولت موقت رو میندازه تو هچل، این میشه که قبول می‌کنن که لنین و همسرش باقی بلشویک‌هایی که همراهش بودن رو برسونن روسیه که خب دولت موقت بیوفته تو دردسر و این‌ها تو جنگ دست پیش رو بگیرن. حالا لنین رو با چی فرستادن روسیه؟ قطار. قرار شد که این‌ها رو بذارن تو یه قطار مهر و موم شده و بفرستن‌شون سن‌پترزبورگ که دیگه اسمش شده بود پتروگراد. اینطوری میشه که لنین می‌تونه خودش رو در زمان مناسب برسونه پایتخت روسیه. در اصل تا قبل از رسیدن لنین به پتروگراد اصلا کسی فکر نمی‌کرد روسیه قراره یک کشور کمونیستی شورایی بشه. انقلابی که مردم کرده بودن یه انقلاب واسه سیر کردن شکمشون بود. نون نداشتن که انقلاب کردن. کشاورز و عمله و بنا کمونیست نبودن، گشنه بودن فقط.دولت موقتی که اومده بود روی کار، برنامه‌اش این بود که یک سیستم جمهوری راه بندازه. ایده‌ی نظام کمونیستی بین شوراها فقط مطرح بود. هدف انقلاب مردم روسیه کمونیستی نبود اصلا. اما همه‌ی این قضایا با ورود لنین به پتروگراد تغییر کرد. لنین با قطار خودش رو رسوند پتروگراد، شروع کرد محکوم کردن دولت موقت و منشویک‌ها. بعدش هم بلشویک‌ها رو بر علیه دولت موقت شوروند. این شد که بلشویک‌ها به رهبری لنین با دولت موقت و منشویک‌ها درگیر شدن. روز به روز هم تعداد بلشویک‌ها بیشتر میشد. حالا چرا؟ چون لنین اومد به مردم قول سه تا چیز داد. صلح، زمین و نان. مردم گرسنه و خسته از جنگ هم که دیده بودند دولت موقت نتونسته کاری کنه براشون، شیفته‌ی حرفای لنین شدن و بدون اینکه بدونن، مارکس کیه کومون چیه، شدن بلشویک.از نوامبر 1917 بلشویک‌ها شروع کردن اشغال کردن ساختمان‌های دولتی و قبضه کردن قدرت. مجموعه اتفاقاتی که به اسم انقلاب اکتبر معروف شدند. خیلی من البته خلاصه گفتم ماجرا رو. کلی درگیری مختلف و این‌ها هم این وسط بوده که من رد شدم ازشون. بعد از این قضایا روسیه وارد جنگ داخلی شد. در نهایت بعد از چند سال جنایت و بکش بکش، بلشویک‌ها به زور اسلحه باقی مخالف‌ها رو سر جاشون نشوندن و روسیه تبدیل شد به اتحاد جماهیر شوروی که رهبرش لنین بود. اینجوری شد که لنینی که تونسته بود به کمک قطار خودش رو سر بزنگاه برسونه پتروگراد، انقلابی که از سر گرسنگی بود رو تبدیل کرد به انقلاب کمونیستی و روسیه رو تبدیل کرد به شوروی، قطب اصلی نظام کمونیستی قرن بیستم.شوروی ای که توی سال‌های بعد استالین توش روی کار اومد و جنایت‌هایی مثل هولودومو رو رقم زد. شوروی که اگر نبود، شاید آلمان تو جنگ جهانی دوم شکست نمی‌خورد. همون شوروی که با آمریکا جنگ سرد رو شروع کرد، که باعث شد جنگ ویتنام راه بیفته، تحقیقات فضایی جدی گرفته بشن، بشر به ماه بره، حتی اینترنت اختراع بشه. همه‌ی این‌ها اگه شوروی به وجود نمیومد، شاید اتفاق نمی‌افتادن. به عبارت دیگه اگه قطار وجود نداشت و لنین نمی‌تونست خودش رو به موقع برسونه پتروگراد، شاید هیچکدوم از این اتفاقات نمی‌افتادن. اینه که میگیم قطار زندگی بشر رو از هزار جنبه‌ی مختلف تغییر داده. بعد از جنگ جهانی اول، دیگه قطار کاملا یک وسیله‌ی نقلیه‌ی عادی و استاندارد شده بود. راه آهن هم تبدیل شده بود به یکی از امکانات بدیهی خیلی از کشورها.یه کم بعد از این جریانات، توی ایران هم ایده‌ی راه‌آهن سراسری مطرح شد. از اینجا به بعد من تاریخ شمسی میگم. از وقتی که برای اولین بار راه آهن به ایران رسید، تا وقتی که راه‌آهن سراسری ایران تاسیس شد، نزدیک یک قرن طول کشید. راه‌آهن و قطار در اصل اواسط دوره‌ی قاجاریه یعنی سال 1227 رسید به ایران. ماجرا مال زمانیه که ناصرالدین شاه تازه شاه شده بود و امیرکبیر شده بود صدراعظم.این موقع حدود بیست سال که استیونسون اون قطار معروفش رو تولید کرده و کم‌کم کشورهای مختلف دارن قطار دار میشن. ایده‌ی راه‌آهن ایران از وقتی امیرکبیر صدراعظم شد مطرح شد. امیرکبیر که شنیده بود تو دنیا چه خبره و راه‌آهن چجوری داره وارد کشورهای مختلف میشه، به تکاپو افتاده بود که راه‌آهن رو بیاره ایران ولی تا دلتون بخواد مانع سر راهش بود. اولا که تاسیس راه‌آهن پول زیاد می‌خواست، که دولت ایران به واسطه‌ی ولخرجی‌های درباریان نداشت، دوما اینکه دولت‌های روسیه و انگلیس سنگ‌اندازی می‌کردن.روس‌‌ها که تو شمال بودن می‌ترسیدن انگلیسی ها از جنوب با قطار بیان شمال به مرز روسیه برسونن خودشون رو. انگلیسی‌ها هم میترسیدن روس‌ها از شمال بیان خلیج فارس و از اونجا به هند که مستعمره انگلیس بود برسن. خلاصه که به خاطر رقابت این دو تا ابرقدرت راه‌آهن سراسری تاسیس نشد تو ایران. فقط تونستن یه خط راه‌آهن خیلی کوچیک از رشت به بندر انزلی و پیر بازار تاسیس کنن و یه قطار هم بذارن توش. کل این مسیر شاید ده کیلومتر نمی‌شد.در نتیجه این خط آهن یه مسیر خیلی کوتاهی بود. استفاده‌ی خاصی نداشت. بود واسه خودش. تا آخر سلطنت ناصرالدین شاه یعنی حدود پنجاه سال، همچنان تنها خط آهن همون رشت به پیربازار و چند تا راه‌آهن خصوصی دیگه بودن و خبری از راه‌آهن سراسری نشد تو این مملکت. نه که نخوان، نمی‌شد. روسیه و انگلیس هر کدوم می‌خواستن راه‌آهن ایران طبق منافع خودشون تاسیس بشه و از اونجا که این‌ها با هم تو رقابت بودن این قضیه‌ی راه‌آهن هرچی جلو می‌رفت بیشتر گره می‌خورد.کل اون دورانی که راه‌آهن به کشورهای مختلف دنیا رسید و توی جنگ داخلی آمریکا نقش داشت و این همه ماجرا درست کرد، ایران همچنان راه آهن نداشت و مردم واسه‌ی رفتن از این شهر به اون شهر با اسب و قاطر باید می‌رفتن. البته یه اشاره‌ای کردیم دیگه راه آهن‌های کوچولو کوچولو تاسیس شده بودن تو ایران. مثلا اواخر دوران ناصرالدین شاه از تهران به شاه‌عبدالعظیم یک خط آهن کشیده بودند. خیلی‌ها از تهران می‌خواستن برن شاه‌عبدالعظیم واسه زیارت ولی خب با اسب و قاطر یه روز کامل تقریبا طول می‌کشید. این شد که یک شرکت بلژیکی اومد یه خط راه آهن از تهران کشید به شاه‌عبدالعظیم. مردم اون زمان که تا حالا قطار ندیده بودند، تا مدت‌ها میومدن با کنجکاوی و ذوق و ایستگاه‌های قطار جمع می‌شدند ولی جرات نمی‌کردن سوار قطار بشن. می‌ترسیدن از قطار.تا اینکه یه روز خود ناصرالدین شاه اومد و سوار قطار شد و از تهران رفت شاه‌عبدالعظیم. اینطوری شد که ترس مردم از قطار، که بهش می‌گفتن ماشین دودی، ریخت. از اون به بعد یه سری از مردم برای اینکه برن شابدالعظیم سوار این ماشین دودی می‌شدن. این اصطلاح تعارف شاه‌عبدالعظیمی هم از همین دوران با میشه. ماجراش این بوده که مردمی که از تهران می‌خواستند با قطار بیان شابدالعظیم، باید بلیط دو طرفه می‌گرفتند. یعنی رفت و برگشت با هم می‌گرفتن. بعد خب وقتی این‌ها می‌رفتن زیارت می‌کردند و کارشون تموم میشد، چون بلیط داشتن مجبور بودن برگردن دیگه. مردم محلی شاه‌عبدالعظیم خب می‌دونستن اینا بلیط دارن نمی‌تونن بمونن ولی خب اصرار اصرار تعارف پشت تعارف که آقا تو رو خدا شب بمونید و پیش ما باشید و از این حرف‌ها. این شد که این اصطلاح تعارف عبدالعظیمی باب شد و واسه‌ی کسایی که تعارف به یک چیزی می‌کنن که امکانش نیست به کار میره.این ماشین دودی تهران به شاه‌عبدالعظیم البته دشمن هم کم نداشت. اون زمان یه شغلی بود به اسم چارواداری. چاروادارا کسانی بودن که به مردمی که مسافر بودن اسب و قاطر کرایه می‌دادن و اصل کار این‌ها هم همین مسیر تهران تا شاه‌عبدالعظیم بود. این ماشین دودی هم که اومده بود خب کار و کاسبی این‌ها رو کساد کرده بود دیگه. این‌ها صبح تا شب در حال اعتراض کردن بودن و به هر بهانه‌ای می‌خواستن یه انگی به این ماشین دودی ببندن. این که این ماشین جادو جنبله و توطئه‌ی اجنبی‌هاست، هرکی سوارش بشه زیارتش قبول نیست و از این حرف‌ها. از یه طرف دیگه هم یه سری‌ها می‌گفتن که این سوت ماشین دودی مرده‌ها رو از قبر میکشه بیرون و از اینجور خرافات. خیلی از مردم ایران که توی اون دوران غرق بودن توی این خرافات، این حرف‌ها رو باور کرده بودن و خیلی‌هاشون ترجیح می‌دادند که جای سفر راحت با قطار سوار اسب و قاطر بشن و پدرشون تو راه در بیاد تا یه وقت خدای نکرده سوار اختراع کفار نشن.این قضایا و ماجراهای دیگه باعث شدن که این ماشین دودی خیلی هم با استقبال روبرو نشه. غیر از این دو تا مورد، یعنی رشت به پیربازار و ماشین دودی چندتا خط آهن دیگه‌ هم توی جنوب و شمال تاسیس شده بود. منتها اون‌ها هم اولا ربطی به دولت مرکزی نداشتن و شرکت‌های خصوصی انگلیسی و روس واسه‌ی استفاده‌ی خودشون ساخته بودنشون، دوما که خیلی کوتاه بودن. اصلا استفاده‌ی عمومی و سراسری نمی‌شد کرد ازشون. کل این راه‌آهن‌های کوچولو کوچولویی که گفتیم رو هم شاید مثلا دویست کیلومتر می‌شد طولشون. به درد کسی جز خود روس‌ها و انگلیس‌ها نمی‌خوردن در کل. بحث راه‌آهن سراسری توی زمان مظفرالدین شاه هم باز مطرح شده بود. یه نماینده‌ی خارجی حتی به امین السلطان صدراعظم مظفرالدین‌شاه میگه که آقا الان همه جای دنیا دیگه راه آهن دارن، قطار دارن، همین عثمانی بیخ گوشتون بیخ تا بیخ‌اش رو راه آهن کشیده. شما فازتون چیه هنوز با اسب و قاطر اینور اونور میرین؟امین السلطان می‌دونین چی گفت؟ من عین حرف‌های خودش رو میگما. گفتش که: «مردم ایران چندان اهل مسافرت نیستند. اگر هم راه آهن احداث کنیم چاروادارها ما بیکار شده و علیه ما شورش می‌کنند. غیر از این هم سفر با قاطر باعث طولانی شدن سفرها می‌شود چون اگر مردم زود به مقصد برسند، باقی اوقاتشان را چه خواهند کرد؟ از طرفی اگر این خط کشیده شود، مردم ایران مرده‌هایشان را به کربلا خواهند فرستاد و در این صورت دولت عراق جلوی کار را می‌گیرد. چون خواهند گفت خاک ما پر از مردگان ایرانی می‌شود. برای همین ما نمی‌توانیم از راه‌آهن استفاده کنیم.»خلاصه که به لطف همچین دولت مردهایی بحث تاسیس راه‌آهن سراسری برای مردم ایران کلا تا چندین و چند سال جدی گرفته نشد. گذشت و گذشت تا کودتای سوم اسفند. سوم اسفند 1299 شمسی، حدود سه سال بعد از تمام شدن جنگ جهانی اول، رضاخان فرماندهی قوای قزاق و سید ضیا طباطبایی، مدیر روزنامه‌ی رعد، یک کودتای نظامی انجام دادند و در نتیجه‌اش سید ضیا نخست وزیر احمد شاه شد و رضاخان شد وزیرجنگ.سید ضیا البته خیلی دوام نیاورد و قوام‌السلطنه جاش رو توی صندلی صدارت گرفت. ولی رضاخان توی پست وزیر جنگ موند تا سال 1302 هم وزیر جنگ بود و به اوضاع نظامی می‌رسید. سال 1302 هم بعد از اینکه هی هر نخست‌وزیری میومد چایی مراسم‌اش سرد نشده عوض می‌شد، احمدشاه رضاخان رو نخست وزیر کرد و خودش هم کوله بارش رو بست و رفت فرانسه. از سال 1302 تا 1304، رضاخان نخست وزیر بود و اواخر دوران نخست‌وزیری‌اش بود که توجهش به راه‌آهن جلب شد.بعد از تجربه‌ی جنگ جهانی اول و ماجرای کودتای اسفند، اهمیت راه‌آهن برای رضاخان و آدم‌های اطرافش مثل تیمورتاش و داور خیلی بالا رفته بود. اواخر دوران نخست وزیری رضاخان، یعنی سال 1304، اولین قدم‌های جدی برای راه‌آهن سراسری ایران برداشته‌شد. توی این دوران ایده‌ی راه‌آهن سراسری مطرح شد. دولت ایران دو تا شرکت آمریکایی رو دعوت کرد که باهاشون مذاکره کنه برای ساختن راه‌آهن. ولی دولت بریتانیا گفتش که امتیاز تاسیس راه‌آهن ایران دست کمپانی انگلیسی پی‌آراسه و ایران نمی‌تونه به جای دیگه قرارداد ببنده. انحصاری راه‌آهن ایران دست پی‌آراس انگلیسیه.بعد از یک بررسی ولی معلوم شد که اصلا همچین چیزی نیست و ایران هم می‌تونه با هر جایی که خواست قرارداد ببنده. نقطه‌ی شروع راه‌آهن سراسری ایران اینجا بود. تیمورتاش که وزیر فواید عامه دولت رضاخان بود. یکی از کسانی بود که روی این بحث راه‌آهن خیلی تمرکز داشت و با نظارت رضاخان روی این موضوع کار می‌کرد. اواخر دوران نخست وزیری رضاخان هم بود که تیمورتاش اومد لایحه‌ی تاسیس راه‌آهن سراسری ایران رو تدوین کرد و فرستاد مجلس. اما این لایحه اون موقع بررسی نشد چون که یه کم بعد از این جریان مجلس موسسان اومد انقراض قاجاریه رو اعلام کرد و رضاخان تاج‌گذاری کرد و شد رضاشاه. این پروسه‌ی انتقال قدرت باعث شد که بررسی لایحه‌ی راه‌آهن به تعویق بیفته.بعد از اینکه رضا شاه قدرت کامل دست گرفته و تکلیف نخست‌وزیر و کابینه و مجلس و این‌ها مشخص شد، دوباره توجه شاه و دولت به راه‌آهن جلب شد. اما انجام یه پروژه‌ای به بزرگی راه آهن سراسری پول خیلی زیادی می‌خواست. رضاشاه هم نمی‌خواست که مثل شاه قاجار بیاد از دولت‌های خارجی وام بگیره، این شد که اومدن روی قند و شکر و چای یک مالیات خیلی جزئی در حد دو سه ریال بستن و از همین مالیات‌ها هزینه‌ی تاسیس راه‌آهن سراسری از داخل ایران تامین شد. این شد که لایحه‌ی راه‌آهن که تیمورتاش تدوین کرده بود، توی مجلس بررسی شد و چهار اسفند 1305 تصویب‌شد. قرار شد که مسیر راه آهن از جنوب به شمال ایران باشه. یعنی در اصل یه راه‌آهن تو شمال داشته باشیم، یه راه‌آهن توی جنوب داشته‌باشیم، و این‌ها توی یک ایستگاه به همدیگه متصل بشن.چند تا ویژگی داشتیم مسیر. اولا اصلا بیایم بگیم چرا شمالی جنوبی شد، شرقی غربی نشد؟ این مسیر از قبل از جنگ جهانی اول یک سری‌ها ایده‌ی این رو داده بودن که ما بیایم از بغداد که غرب ایران بود، به هند که شرق ایران بود،. یه خط آهنی بکشیم. هند که میگیم البته پاکستان امروزی منظورمونه که اون زمان جزئی از هند بود. هند هم یادمون باشه دیگه مستعمره‌ی انگلیسه. انگلیس هم شدیدا مخالف بود با این خط راه‌آهن. چون بغداد مال عثمانی بود، عثمانی هم هم‌پیمان آلمان بود توی جنگ جهانی اول و انگلیس که داشت حاضر می‌شد بره به آلمان بجنگه، نمی‌خواست از عثمانی راه مستقیم باشه به هندی که تحت سلطه بود. بعد از جنگ اول این مخالفت انگلیس با تاسیس راه آهن شرق به غرب ایران همچنان باقی مونده بود.یادمون هم هست دیگه. انگلیس با راه آهن جنوب به شمال ایران مخالف بود به خاطر بحث درگیری‌اش با روسیه. ولی زمان رضا شاه که این لایه داشت تصویب می‌شد انگلیس مشکلی با راه‌آهن جنوب به شمال نداشت چون روسیه‌ای وجود نداشت. شوروی تازه تاسیس شده بود و استالین هم توی شوروی انقدر درگیر مسائل داخلی بود که با انگلیس خیلی کاری نداشت. انگلیس هم اصلا اون رو تهدید حسابش نمی‌کرد. واسه همین انگلیس اصلا نگران این نبود که راه آهن جنوب به شمال بخواد دردسری براش درست کنه. این شد که کلا سنگ اندازی خاصی نکرد. ولی یه چیز دیگه که انگلیس حواسش بهش نبود، این بود که این راه‌آهن منافع‌اش رو توی جنوب ایران به خطر مینداخت.ماجرا این بود که از وقتی که توی جنوب ایران نفت پیدا شده بود، انگلیس براش کلی برنامه چیده‌بود. می‌خواست جنوب ایران مثل باقی کشورهای حاشیه‌ی خلیج فارس شیخ‌نشین بشه و اینطوری نفت‌ش مستقیم بره توی جیب انگلیس. ولی همین که راه‌آهن سراسری ایران از جنوب ایران می‌گذشت، عملا شهرها و بندرهای جنوب ایران جزئی از ایران به حساب میومدن و تمامیت ارضی ایران به شکل غیر مستقیم حفظ می‌شد. این آخر کار چقدر دایی جان ناپلیونی شد. خلاصه که با همه این اوصاف لایحه‌ی تاسیس راه‌آهن سراسری ایران سال هزار و سیصد و پنج تصویب‌شد و این پروژه‌ی بزرگ استارت خورد. از سال 1305 تا 1317 طول کشید این پروژه‌. راه آهن شمال راه‌آهن جنوب البته زودتر از سال هیفده تموم شد کارشون منتها سال 1317 خط آهن شمال جنوب به هم وصل شدن و راه‌آهن سراسری سال 1317 بود که کامل افتتاح شد.یه نکته‌ی جالبی هم که این وسط وجود داره اینه که تیمورتاشی که لایحه‌ی تاسیس راه‌آهن سراسری رو تدوین کرد و تحویل مجلس داد، سال 1311 مورد غضب رضاشاه قرار گرفت و سال دوازده هم توی زندان قصر با آمپول هوا کشته شد و اصلا افتتاح راه‌آهن سراسری ایران رو عمرش قد نداد که ببینه. بعد از افتتاح راه آهن سراسری، کم‌کم فرایند بومی‌سازی شرکت راه‌آهن شروع شد و یه تعدادی دانشجو برای یاد گرفتن علوم راه‌آهن یعنی راهسازی و لوکوموتیورانی و تعمیرات فرستاده شدن آلمان. جعفر شریف‌امامی که بعدها زمان محمدرضا شاه نخست وزیر شد، اون هم جزو همین دانشجوهایی بود که فرستاده شدن آلمان تا فن راه‌آهن رو یاد بگیرن. بعدش هم اصلا برگشت و کارمند راه‌آهن بود تا مدت‌ها. بعد اصلا ورودش به سیاست توی کابینه‌ی رزم‌آرا توی پست وزارت راه بود و دیگه بعدش هم که می‌دونیم چه اتفاقاتی افتاد.خلاصه بعد از اینکه این دانشجوها برگشتن، کم‌کم نیروهای داخلی اداره راه‌آهن ایران رو دستشون گرفتن و لوکوموتیوها ایرانی شدن. تا اینکه جنگ جهانی دوم شروع شد و راه آهن سراسری شد بلای جون ایران. سال 1320 انگلیس و آمریکا که می‌خواستند به شوروی که متحدشون بود مهمات و آذوقه بفرستند، دیدن ایران بهترین گزینه‌است و این‌ها می‌تونن به کمک راه‌آهن سراسری ایران، از جنوب ایران که خودشون بودن، به شوروی که شمال ایران بود محموله‌ی سلاح و آذوقه بفرستن. این شد که به بهونه‌ی اینکه توی ایران کارشناس‌های آلمانی وجود دارن و ایران دستش با آلمان تو یه کاسه‌ست، از شمال و جنوب به ایران حمله شد و چیزی طول نکشید که انگلیس جنوب رو گرفت و شوروی شمال رو.بعد از اشغال انگلیس از راه‌آهن سراسری برای رساندن مهمات به شوروی که داشت به آلمان می‌جنگید استفاده کرد و همین قضیه تا حد زیادی کمک کرد که شوروی بتونه نتیجه‌ی جنگ رو به نفع خودش برگردونه و آلمان عقب بزنه و هیتلر رو کم‌کم شکست بخوره. واسه همین اصلا تو یه سری از مطبوعات و کتاب‌های انگلیسی و آمریکایی به ایران می‌گفتن راه نجات. ولی این نجاتی که ازش حرف می‌زدند به قیمت جان کلی از مردم ایران و اشغال کشور تمام شده بود. بعد از تمام شدن جنگ جهانی و خروج نیروهای متفقین از ایران، راه آهن ایران دوباره به کار افتاد و توسعه پیدا کرد. اما این قطارهایی که از این به بعد استفاده شدن دیگه با نیروی بخار کار نمی‌کردن. از یکم قبل از جنگ جهانی دوم کشورهای پیشرفته شروع کرده بودم به جایگزین کردن قطارهای بخار با قطارهای دیزلی و برقی. سوخت دیزل کم‌کم جایگزین بخار شد و شد سوخت اصلی قطار.توی دنیا. قطار از بعد از جنگ جهانی دوم همچنان وسیله‌ی نقلیه‌ی مهمی بود ولی اهمیتش مثل دوران قبل نبود. چرا؟ چون هم هواپیما اختراع شده بود هم اتومبیل. تو کشورای پیشرفته آدم‌ها دیگه برای سفر مجبور نبودند از قطار استفاده کنن و قطار دیگه اون فرشته‌ی نجاتی که قبلا بود، نبود. تو دهه‌ی پنجاه میلادی، آیزن هاور رییس جمهور آمریکا، اومد یه طرحی رو اجرا کرد که این‌ها بیان بین ایالت‌های مختلف اتوبان‌های استاندارد بسازن و جاده‌های مناسب برای رفت و آمد اتومبیل بسازن. اینطوری شد که دیگه آدم راحت می‌تونستن با ماشین خودشون از یه شهر برن یه شهر دیگه و مجبور هم نبودن قطار سوار شن. این سیستم یواش یواش به کشورهای دیگه هم رسید و این شد که محبوبیت قطار توی کشورهایی مثل آمریکا و کشورهای اروپایی کم شده و جایگزین‌های دیگه‌ای پیدا کرد.کم‌کم قطارهای درون شهری که همون مترو باشه، محبوبیتشون از قطارهای بین شهری بیشتر شده و مردم دنیای مدرن خودشون رو با اون‌ها به صنعت قطار و راه‌آهن وصل‌کردن. امروزه با وجود این کاهش محبوبیت قطار همچنان یکی از مهم‌ترین وسایل نقلیه به حساب میاد. شاید مثل قدیم تاریخ‌ساز نباشه ولی هنوز هم داره استفاده میشه و روز به روز پیشرفته‌تر میشه. ولی اگر همین الان دیگه هیچکس از قطار استفاده نکنه، قطار همچنان روی زندگی ما تاثیرگذار باقی می‌مونه. چون یه جورهایی هر چیز مدرنی که داریم رو به واسطه‌ی وجود قطار داریم.بقیه قسمت‌های پادکست چیزکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/بیست-و-شش---لوکوموتیو-|-تاریخ-قطار-id3627404-id448506042?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%20%D9%88%20%D8%B4%D8%B4%20-%20%D9%84%D9%88%DA%A9%D9%88%D9%85%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%88%20%7C%20%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%20%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست چیزکست</category>
                <author>پادکست چیزکست</author>
                <pubDate>Sat, 02 Jul 2022 15:16:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ۲۵ چیزکست- تاریخ زیپ</title>
                <link>https://virgool.io/chizcast/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%B2%DB%8C%D9%BE-k5pwk8lbrxyr</link>
                <description>سلام. به قسمت بیست و پنجم چیزکست خوش اومدین. تو این پادکست من، ارشیا عطاری برای شما از طریق چیزها میگم. چیزهایی که زمانی استفاده نمی‌کردیم، امروز استفاده می‌کنیم و شاید در آینده هم ازشون استفاده بکنیم. همین الان دور و برتون رو نگاه کنید. امکانش خیلی کمه که چشمتون به یه چیز زیپ‌دار نخوره. لباس، کفش، کیف، چمدون، حتی کیسه خواب، چادر مسافرتی، همه‌ی این‌ها توشون زیپ داره. زندگی ما یه جورایی اصلا به زیپ وصله. توی هر لحظه از زندگیمون داریم از زیپ استفاده می‌کنیم. بدون زیپ وسایلمون از تو کیفمون می‌ریزن، لباس‌هامون رو نمی‌تونیم ببندیم که گرم شیم، کیسه‌خواب و چادر مسافرتی بی‌استفاده میشن، خلاصه کلا از زندگی میفتیم. در نتیجه زیپ یه کالای اساسیه که توی همه‌ی زندگیمون ازش استفاده می‌کنیم ولی همین کالا که انقدر اساسی و مهمه تا همین صد سال پیش وجود نداشته.تو این قسمت می‌خوایم بریم سراغ تاریخ زیپ، ببینیم تا قبل از صد سال پیش چه خبر بود، چی شد که زیپ اختراع شد و چی شد که زیپ تبدیل به یک کالای به این مهمی شد.تقریبا از شروع زمانی که بشر لباس پوشیدن یاد گرفت لباس‌ها باید یه جوری بسته می‌شدن. بالاخره هدف لباس در درجه‌ی اول گرم نگه داشتن و پوشاندن بدن بود دیگه. بعد لباس‌های بشر هم اون اوایل چی بود؟ پوست و پشم حیوون‌ها. اینا رو آدم‌ها مینداختن رو خودشون یا دور خودشون می‌پیچیدن. سیستم خاصی هم برای بستنشون نداشتن. گذشت و گذشت تا رسیدیم به عصر میان‌سنگی. چه زمانیه این؟ بین بیست هزار تا هشت هزار سال قبل از میلاد یعنی قبل از انقلاب کشاورزی و شکل‌گیری تمدن و این‌چیزا. توی اون دوران بشر برای اولین بار سوزن ساخت البته سوزن امروزی نه دیگه. با استخوان و سنگ و اینا یه چیزی شبیه سوزن ساخته بودن. این سوزن رو که ساختن فهمیدن که میشه پوست رو به هم دوخت و اینطوری وصلشون کرد. این شد که کم‌کم وصل کردن پارچه‌ها به همدیگه و خیاطی خیلی ابتدایی شروع شد.بعد یکم گذشت رسیدیم به طرف‌های دو هزار سال قبل از میلاد، تو این زمان یک تمدن مهمی وجود داشت به اسم تمدن دره‌ی سند اینا جزو اون تمدن‌های اصلی و اولیه‌ای بودند که کلی چیز میز اضافه کردن به زندگی بشر. یکی از همین چیزها دکمه بود. این مردم دره‌ی سند برای اولین بار، اومدن با صدف دکمه درست کردن و به لباس‌هاشون دکمه وصل کردن تا بتونن لباس‌هاشون رو ببندن و یک خدمت بزرگی هم به بشر کرده باشن. دکمه که درست شد، بشر فکر کرد دیگه آخرت خیاطیه. چی می‌خواست بیشتر از این؟ لباس‌ها از دو طرف بسته می‌شدند و سفت می‌موندن دیگه. حالا درسته دکمه خیلی نمیتونست لباس رو سفت نگه داره و از بین درزهاش سرما نفوذ می‌کرد ولی خب شما تصور کن فقط دکمه رو دیدی، هیچ تصوری از یه روش دیگه‌ای هم نداری. خب همین دکمه برات میشه کاملترین ابزار دیگه. و همین چسبیدن بشر به محدوده‌ی امن، باعث شد از همون دوران تمدن دره‌ی سند تا چند هزار سال بعد، هیچ وسیله‌ی جدیدی واسه‌ی به هم چفت کردن لباس‌ها اختراع نشه.بعد میگن تاریخ به چه درد میخوره. خب همه‌ی این‌ها درس زندگیه دیگه. نچسبید به محدوده‌ی امن برین جلو. البته نه که این‌ها هم همه این چند هزار سال رو با همون سیستم ادامه داده باشن. دکمه‌ها هی بهتر و بهتر شدن، آپدیت جدید دادن بیرون، یه چیزایی مثل این طناب‌هایی که دور ردا میپیچیدن و سفت میکردن و این‌ها هم ساختن ولی خب نوآوری خاصی به حساب نمی‌شدن دیگه. این وضعیت ادامه پیدا کرد تا اینکه رسیدیم به قرن نوزده بعد از میلاد. یعنی از دو هزار سال قبل از میلاد تا همین دویست سال پیش، بشر فقط با دکمه لباسش رو می‌بسته. حالا تو قرن نوزده چی شد که همه چیز عوض شد؟ عرض می‌کنم خدمتتون.قرن نوزده دنیای عجیبی داشت. از اواسط قرن قبلش، یعنی قرن هیجده، دنیا یه تکون گنده خورده‌بود. چی بود این تکون گنده؟ انقلاب صنعتی. این انقلاب صنعتی از انگلستان شروع شده بود در اصل. انگلستان قرن هیجده خب اوضاعش خیلی خوب بود دیگه. چندین قرن این‌ها تجارت دریایی کرده بودن، تاجرهای قهار بودن، نیروی دریایی درست و حسابی داشتن، کلی به اینور اونور حمله کرده بودن، مستعمره گرفته‌بودن. تو قسمت چایی گفتیم دیگه صنعت چای کلا دست انگلستان و اون کمپانی هند شرقی بود. نتیجه‌ی این‌ها شده بود این که انگلیس هم پول داشت، هم نیروی کار داشت، هم سیستم مدیریتی درست حسابی داشت. بالاخره ثروت کیفیت هم میاره دیگه. این شد که یه سری تحولات توی انگلیس شروع شد و کم‌کم ماشین‌های مختلف درست شدن و جای نیروی کار انسانی با ماشین عوض شد؛ البته خب تو بعضی صنایع دیگه.کم‌کم یک دنیای صنعتی شروع کرد به شکل‌گرفتن. ماشین بخار درست شد، کارخانه‌های مختلف تاسیس شدن، دنیا کم‌کم افتاد روی یه دور سریع. حالا این وسط یه آدام اسمیت هم اومده ایده‌ی نظام سرمایه‌داری رو مطرح کرده، اون نظام ارباب رعیتی هم کم کم داره رو به افول میره. راجع‌به اسمیت و نظام سرمایه‌داری و اینا تو اپیزودهای قبل زیاد گفتیم دیگه اینجا واردش نمیشم. مجموع این اتفاق‌ها باعث این شد که ما وقتی رسیدیم به قرن نوزده، استارت یک روند صنعتی شدن خورده باشه و مردم تازه با مفهوم چرخ گرداننده‌ی صنعت، یعنی سرمایه آشنا شده باشن. همون اوایل قرن نوزده لوکوموتیو اختراع شد و همین اختراع به ظاهر عادی باعث شد یه فصل جدیدی توی تاریخ صنعت دنیا باز بشه. لوکوموتیو که اومد، سیستم راه‌آهن که اومد، این‌ها باعث شدن حمل و نقل سریع و مکانیزه بشه. خیلی فاکتور مهمیه این حمل و نقل. حالا می‌شد این ور اروپا زغال سنگ استخراج کرد فرستاد اونور اروپا. می‌شد مواد معدنی رو سریع به کارخونه‌ها رسوند و سرعت تولید رو چند برابر کرد.لوکوموتیو زیر و رو کرد دنیای صنعت رو. تجارت بین‌المللی کم‌کم یه فرم جدیدی به خودش گرفته بود و این وسط چی بود که جریان داشت؟ پول. پول زیاد. این دوره دوره‌ی انفجار سرمایه بود. حالا توی این دورانی که ماشین آلات اختراع شدن، حمل و نقل ساده شده و میشه از تولید کردن چیزهای مختلف کلی پول ساخت چه اتفاقی میوفته؟ نوآوری و خلاقیت یهو سر به فلک میذاره. از یه طرف زندگی بشر راحت‌تر شده، ماشین‌ها دارن براش کار می‌کنن، وقت بیشتری داره واسه فکرکردن، از یه طرف سرمایه‌ای که توی دنیای صنعت جریان داره شده یه انگیزه برای اینکه آدم‌ها چیزهای جدید بسازند. وارد دنیای صنعت بشن. اون سیستمهای مکانیزه و علم مکانیک هم زمینه رو حاضر کردن. پس چی میشه؟ دنیا یهو پر میشه از اختراعات جورواجور. دیگه هر کسی یه کم فکرش رو به کار مینداخت یه چیز جدید اختراع می‌کرد. کلی از لوازم و وسایل مختلفی که زندگی مدرن ما رو شکل دادن توی همین دوران اختراع شدن. انگار تمام اون وسایلی که در طول قرن‌های قبلش باید به تدریج اختراع می‌شدن منتها زندگی بشر انقدر ناپایدار بود فرصت اختراعشان نبود داشتن یهو با هم به وجود میومدن.حالا یکی از مهمترین صنایعی که تحت تاثیر این مکانیزه شدن بوده و جزو اولین صنایعی بود که ماشین توش جایگزین انسان شد، صنعت نساجی بود. تولید نخ و پارچه قبلا توسط زنان خانه‌دار توی روستاها به شکل یک فعالیت انفرادی انجام می‌شد. دستی انجام می‌شد منتها حالا که دستگاهای ریسندگی و بافندگی درست شده بودند صنعت نساجی هم کلا زیر و رو شده بود. تو همین قرن نوزده یک مخترعی میاد به اسم الیاس هاو یک دستگاهی درست می‌کنه که دنیای نساجی و پوشاک رو کلا عوض می‌کنه. چی اختراع می‌کنه؟ چرخ‌خیاطی. این آقا که میاد چرخ خیاطی رو اختراع می‌کنه، دنیای دوخت و دوز یک سرعت بسیار عجیب غریبی میگیره، یه پیشرفت عجیبی توی صنعت پوشاک اتفاق میفته. یه محصول انقلابی مهم بود دیگه این چرخ‌خیاطی.لباسی که تو حالت عادی باید چند هفته واسه دوختن‌اش وقت صرف می‌شد، حالا می‌شد چند روزه یا حتی چند ساعته حاضر بشه. این شد که تولید انبوه لباس به وجود اومد، کارخانه‌های پوشاک، برندهای پوشاک درست شدند و عملا تعداد لباس‌هایی که بشر می‌خرید از چند قرن قبلیش خیلی خیلی بیشتر شد البته که در مقایسه با امروز هیچه ولی خب در مقایسه با قرون قبلیش داریم میگیم. این آقای الیاس هاو هم که مخترع چرخ خیاطی بود طبعا با این اوصاف نونش تو روغن بود. کلی پولدار شد، اعتباری به دست آورد و خب اسمش هم مسلما توی تاریخ موندگار شد اما کمتر کسی این رو میدونه که الیاس‌هاو که چرخ خیاطی رو اختراع کرد، در اصل اول زیپ رو هم اختراع کرده بود. هاو آدم خلاقی بود اختراع‌های ریز و درشت زیاد داشت ولی خب هیچ کدوم به جایی نرسیده بودن.یکی از ایده‌هایی که داشت هم یه چیزی شبیه زیپ بود. در اصل یه سری قلاب بود که این‌ها از دو طرف لباس می‌گرفتند بعد در راستای لبه‌های لباس حرکت می‌کردن یه حالت اسلایدطوری داشتن. سرش هم مثل یه زیپ یه جا دست داشت. جادسته رو که می‌کشیدی این قلاب‌ها از همدیگه دور می‌شدند، با فاصله از همدیگه وایمیستادن، این دو طرف لباس رو نگه می‌داشتن. وقتی که می‌بستی جمع میشدن می‌رفتن کنار همدیگه. منتها همون زمانی که ایده‌ی زیپ رسید به ذهن الیاس هاو، طرح چرخ خیاطی‌اش ترکوند و انقدر پول و اعتبار واسش آورد که دیگه زیپ رو کاملا فراموش کرد. به کسی هم دربارش چیزی نگفت اصلا تا همین چند سال پیش هم کسی خبر نداشت که ایده‌ی اولیه‌ی زیپ رو الیاس‌هاو داشته.این ایده‌ها به گوش کسی نمی‌رسه و اوضاع به همین منوال یه چهل سالی میگذره. اواخر قرن نوزده که رسیدیم یه مخترع دیگه تو سرش لامپ روشن شد. یه شخصی بود به اسم ویتکام جادسون. ما این رو از این به بعد جادسون میگیم بهش. این آقای جادسون یک مکانیکی بود که تخصصش سیستم‌های قطار و حمل و نقل ریلی و ماشینهای درون‌شهری و این چیزا بود. در حد تکنولوژی اون موقع دیگه. شیش هفت‌ تا اختراع هم داشت تو این صنعت. موتور قطار اختراع کرده، بود موتور ماشین شهری اختراع کرده بود، سیستم مکانیکی چرخ قطار رو بهبود داده بود، منتها نتیجه‌ی خاصی از این‌ها نگرفته بود. کسی به طرح‌هاش توجهی نکرده بود. یک مخترع شکست خورده بود درواقع. یه روز از همون روزهای اواخر قرن نوزده، این آقای جادسون واسه خودش نشسته بود داشت رو سر خودش می‌زد و غصه می‌خورد که چرا اختراع‌هاش به نتیجه‌ای نمیرسن، بعد تو همین حین یهو چشمش می‌خوره به یکی از دوستانش که داشت کلی جون میکند که بند پوتینش رو ببنده.این هم یهو تو سرش این فکر جرقه میزنه که یه سیستمی بسازه که کفش، بدون احتیاج به بند بسته بشه. یکم که بیشتر فکر کرد دید خودش وقتی جوون بود و توی ارتش بود همیشه با این پوتین‌هاش و باز و بسته کردن بندهاشون مشکل داشت. بستن بند پوتین واسه یه سرباز هم وقت گیر بود، هم در آوردن و پوشیدن پوتین رو سخت می‌کرد. تو شرایط جنگی تو هی باید سریع پوتینت رو بپوشی، سریع پوینت رو دربیاری، دردسر داره دیگه. جادسون با خودش گفت اگه من یه سیستمی بسازم که پوتین بدون احتیاج به بند راحت باز و بسته بشه و وقتی هم که بسته می‌شه محکم باشه، باز نشه، امن باشه، اون وقت ارتش یه مشتری خیلی بزرگ این محصول میشه. چون اونطوری سربازها می‌تونن راحت پوتین‌هاشون رو دربیارن و بپوشن و دردسر نمی‌کشند وسط جنگ.خلاصه که وقتی جادسون توجهش به خلا همچین محصولی تو بازار جلب شد نشست که روش کار کنه. بعد از اینکه یکم روی این ایده کار کرد به یک طرح اولیه‌ای هم رسید. طرح جانسن دو تا ردیف از چنگک‌های پشت سر هم بود که یکی در میون بینشون حفره وجود داشت و هر چنگکی می‌رفت توی حفره‌ای روبرویش و اینطوری این‌ها تو همدیگه قفل می‌شدن. یه جا دست هم داشت این رو حرکت می‌دادی در طول این چنگک‌ها، این‌ها می‌رفتن تو همدیگه یا اینکه از روی همدیگه در میومدن. در اصل جد همین زیپ‌های امروزی بود دیگه. منتها خب اولا وسیله کاملا فلزی بود، دوما به تر تمیز زیپ‌های امروزی نبود. چنگک ها توی همدیگه گیر می‌کردن، باز نمی‌شدن یا برعکسش یهو باز می‌شدن ناخواسته و خب دوختن این وسیله‌ی فلزی به کفش‌ها هم یه دردسر دیگه‌ای بود دیگه. اولین طرح مسلما همیشه بهترین طرح نیستش دیگه. بعد از این جادسون یکم بهتر کرد طرحش رو. یه طراحی جدیدی کرد که خب تولیدش ساده‌تر بود منتها همچنان برای استفاده روزمره زیادی پیچیده‌ بود.جادسن این طرحش رو یه دستی به سر و روش کشید واسه نمایشگاه جهانی شیکاگو حاضرش کرد. اگه یادتون باشه گفتم تو این دوره اختراع کردن و مخترع شدن و اینا مد شده بود. هر کس یکم خلاقیت داشت یه چیزی اختراع می‌کرد. این اختراع‌ها اولین ایستگاه‌شون برای رسمی شدن و به یه جایی رسیدن، همین نمایشگاه‌ها بود. هر سال تو یه شهری یه نمایشگاه جهانی برگزار می‌شد و هر کسی که هر اختراعی کرده بود میاورد اونجا طرحش رو ارائه می‌داد. به بقیه معرفیش می‌کرد. اینجوری هم طرحش به بقیه شناسونده می‌شد هم اینکه ممکن بود براش سرمایه‌گذار پیدا بشه. در اصل این اختراع‌های عجیب و غریب اولین جایی که رسمی ارائه می‌شد همین نمایشگاه‌ها بود. جادسون هم هرجوری بود خودش به این نمایشگاه رسوند و طرح زیپ رو به اسم قفل قلاب‌دار ثبت کرد، و توی این نمایشگاه معرفی کرد. همین زمان‌ها بود که یک مردی وارد قصه شد، که شاید تاثیر گذارترین آدم توی تاریخ زیپ باشه. کلنل لوئیس واکر.کلنل واکر یک تاجر باسابقه و معتبر بود. یه مرد جا افتاده و قد بلند و شیک و پیک که دنیای تجارت قرن نوزدهم رو خوب می‌شناخت. حقوقدان بود، با سیستم‌های اداری و حقوقی و تجاری آمریکا آشنا بود، بعد جدای همه‌ی این‌ها داماد خانواده‌ی دلاماتر بود. دلاماترها یک خانواده‌ای بودند که صدقه سر کشف نفت تو آمریکا به یه نون و نوایی رسیده بودن شده بودند جزو خانواده‌های پولدار و معتبر. این آقای واکر هم از اونجایی که داماد این خانواده بود، حقوقدان هم بود، توی تجارت‌های مختلف این خانواده دست داشت. کارهای حقوقی و قراردادها و این چیزا رو انجام میداد. از تجارت نفت و املاک و این چیزها بگیر، تا بانک‌های خصوصی و حمایت‌های مالی سیاسیون و از این دست چیزها.خلاصه که این آقای واکر خرش خیلی می‌رفت. کم کسی نبود. تو همون اواخر قرن نوزده، این آقای کلنل واکر یه سفری میره داکوتای شمالی که کارهای املاک همسرش رو رتق و فتق کنه. کارش که تموم میشه یادش می‌افته یه دوست قدیمی‌اش که اون هم حقوقدان بوده همون دور و بر ها زندگی می‌کنه. بد نیست بره یه سری بهش بزنه. دوست کلنل واکر یک حقوقدانی بود که تخصصش پتنت و ثبت اختراع و این چیزها بود. همون روزی که کلنل واکر میاد خونه‌اش هم اون آقای جادسون که اون زمان درگیر صنعت راه آهن و حمل و نقل و این چیزها بود، خونه‌ی این آدم بود. قبلا از طریق همین آدم اختراع‌اش رو ثبت کرده بود جادسون.خلاصه به شکل اتفاقی جادسون و کلنل واکر با همدیگه آشنا میشن و یه سلام علیکی پیدا می‌کنن. سال هزار و هشتصد و نود و سه که جادسون طرح زیپ‌اش رو می‌بره تو اون نمایشگاه ارائه می‌کنه این کلنل باکر رو دوباره می‌بینه تو نمایشگاه و بعد از سلام و احوالپرسی طرحش رو بهش نشون میده. واکر هم کلی از این طرح خوشش میاد و برمیگرده به جادسون میگه که آقا این اختراع شما این طرح شما خیلی پتانسیل داره. شما یه کاری کن. یه کفشی که با این اختراع تو باز و بسته بشه بساز بده به من. بعد که این کفشه حاضر میشه، واکر هر جا که می‌رفته این رو می‌پوشیده و سیستمش رو به بقیه نشون میداده و بهشون معرفی می‌کرده. بعد از اینکه دید استقبال مردم ازش خوبه، آدم‌هایی که می‌بیننش به نظرشون جالبه سیستمش، پاشد اومد سراغ جادسون و گفت آقا بیا باهمدیگه شریک شیم. تو روی محصول کار کن، من کسب و کار رو می‌گردونم. اگه دقت کرده باشین هم اکثر کسب و کارهای بزرگ یه دوقطبی اینطوری داشتن دیگه. یه کسی بخش فنی رو دستش می‌گیره، یه کسی هم بخش تجاری رو.این دو تا هم با همدیگه میان شرکت یونیورسال فسنر کمپانی رو سال هزار و هشتصد و نود و چهار، توی شیکاگو تاسیس می‌کنن. همون زمان دو سه تا سرمایه‌گذار تپل هم پیدا می‌کنن و شروع می‌کنن به کارکردن ولی تا حدود ده سال، هیچ پیشرفت خاصی حاصل نمیشه. طرح جدید و به دردبخوری نمی‌تونن بسازن. ماشین‌هایی که برای ساختن طرح‌های جادسون لازم بود خیلی پیچیده بودن. خود طرح جادسون پیچیده بود، کر کثیف بود هنوز. یادمونه دیگه یه سری چنگک بودن که این‌ها میرفتن تو همدیگه گیر می‌کردن. بعد از اون طرف بازار هدف خاصی پیدا نشده بود واسش، کسی نمی‌خرید این محصول رو. مردم هنوز نمی‌دونستن این واسه چی استفاده میشه. کسی هنوز ایده‌ای از لباسای زیپ دار و اینا نداشت که. اوضاع خلاصه اصلا خوب نبود. در طی این ده سال اون چندتا سرمایه‌گذار اولیه هم بیخیال شدن و پولشون رو از کمپانی خارج کردن.کلنل واکر هم سهم اونا رو خرید و عملا شد صاحب اصلی این کمپانی. البته جادسون هم بیکار ننشسته بود بنده خدا. کلی طرح و ایده داشت ولی خب طرح‌هاش به اندازه کافی خوب نبودن. تنها ایده‌ی خوبی که جادسون تو این دوره داد، این بود که به جای اینکه اینا بیان این چنگک‌های فلزی رو بدوزن به کفش و پارچه‌های لباس‌ها، از اول یه تیکه پارچه باشه که این چنگکها توی فرمت زیپ روش دوخته شده باشن، بعد این پارچه رو بدوزن به هر چی می‌خوان. زیپ‌های امروز الان هم همینطوری‌ان دیگه. یه تیکه پارچه‌ست، روش زیپ نصب شده، حالا شما هر جا که خواستین اون رو می‌دوزید ولی خب با این اوصاف سیستم خود زیپ پیشرفت خاصی نکرده بود. لازم بود یه تغییر اساسی توش داده بشه. یه فکر تازه توی این محصول تزریق بشه. همین زمان‌ها بود که به توصیه‌ی یکی از همکارای جادسون، یکی از طراحان و مکانیک‌های این کمپانی، یک مهندس خوش‌فکر و خلاقی به اسم آقای سامبک اومد اضافه شد به این تیم.سامبک یک مهندس سوئدی تبار بود، رفته بود آلمان مهندسی برق خونده بود، بعدش هم اومده بود آمریکا تو یک نیروگاه برقی استخدام شده بود. اوایل قرن بیستم، سال هزار و نهصد و پنج بود که اولین بار اون همکار آقای جادسون که اسم خودش هم آرونسون بود، اومد از طرف کمپانی به نمایندگی از این کمپانی، به این آقای سامبک کارداد. سامبک اول قبول نکرد اون زمان. بار دوم که این نماینده‌ی کمپانی آقای آرونسون رفته بود سراغ سامبک، سامبک با مدیرش دعواش شده بود پتانسیل لازم برای استعفا و کار تو یه جدید رو داشت ولی خب اون موقع این آدم داشت تو یه شرکت مولتی میلیون دلاری با ثباتی کار می‌کرد. خیلی منطقی نبود استعفا بده بیاد بره توی کمپانی در حال ورشکستگی، که خودشونم هنوز نمیدونن محصولشون به چه دردی میخوره. این بود که دو دل بود خیلی.آرونسون هم بهش گفت آقا شما حالا یه توک پا پاشو بیا کمپانی رو ببین، بعد اصلا میریم منزل ما یه چایی می‌خوریم، حرف می‌زنیم، سبک سنگین کن ببین چطوره. می‌خوای بیای توی تیم ما یا نه. سامبک هم گفت باشه آقا ضرر نداره میام ببینم چطوره. خلاصه که سامبک میاد و کمپانی رو می‌بینه و بعدش هم این آقای آرونسون دعوتش می‌کنه خونه‌اش که بشینن سبک سنگین کنن. اونجا آرونسون برمی‌گرده میگه که: «آقا تو باهوشی، خلاقی، آدمی هستی که ما می‌خوایم اصلا. الان هم که با مدیرت دعوات شده، اینا قدرت رو نمیدونن تو تا کی می‌خوای صبح تا شب واسه اینا جون بکنی؟ پاشو بیا تو کمپانی ما، آقای خودت باش. اسمت رو با محصول ما تو تاریخ جاودانه کن. من میگم شما همونی که ما می‌خوایم ولی باز حالا تصمیم با خودته. حالا یه کم فکر کن ببین چی میشه دیگه. الوایره دخترم، چایی میاری واسه آقای سامبک؟»این آقای سامبک هم که توی شک و دودلی مونده بود و داشت با خود کلنجار می‌رفت، یهو چشمش به در افتاد و تا این الوایره خانوم رو دید برگشت گفت: «آقا من استعفا میدم از کارم. اصلا از همین فردا میام تو کمپانی شما. الوارهجان شما پستی ندارین توی شرکت؟» آرونسون هم که این وضعیت رو دید یه پوزخندی زد و گفت که: «شما حالا از دوشنبه بیا سر کار، آخر هفته هم با خانواده تشریف بیارید صحبت کنیم ببینیم چی میشه.» این شد که آقای سام‌بک از کارش استعفا داد و با الوایرا زادواج کرد و شد مهندس ارشد کمپانی اما سالهای اول کار سامبک توی این کمپانی اوضاع خیلی فرقی نکرد. یه طرح جدیدی داد به کمپانی، کمپانی هم تولیدش کرد منتها خیلی چیز به دردبخوری نبود، فروش خاصی هم نکرد.کمپانی داشت روز به روز به ورشکستگی نزدیک‌تر می‌شد. آقای جادسونی که طراح اولیه هم بود، سال هزار و نهصد و نه فوت کرد و کلا اصلا موفقیت زیپ رو به چشم ندید. سال هزار و نهصد و یازده، اوضاع این کمپانی انقدر افتضاح شده بود، که به جز صاحبان کمپانی فقط سامبک یک کارمند دیگه توش کار می‌کردن و همین دو نفر هم اصلا حقوق نمی‌گرفتن. سامبک واسه‌ی باقی شرکت‌ها و مخترع‌ها کارهای تعمیراتی و اینا انجام می‌داد تا اموراتش بگذره. همون سال یک اتفاق خیلی تراژیک برای سامبک افتاد. اتفاقی که شاید اگر نمی‌افتاد، زیپ امروزی اختراع نمی‌شد و شاید هیچ وقت زیپ به جایی نمی‌رسید. چی بود این اتفاق تراژیک؟ الوایرا، همسر آقای سام‌بک، دختر آقای آرونسون، که آقای سام‌بک عاشقانه دوسش داشت و اصلا به خاطر اون قبول کرده بود که بیاد روی زیپ کار کنه، حین زایمان فوت‌کرد.این اتفاق سامبک رو بدجوری ریخت به هم. زیر و رو شده بود اصلا. به خاطر این شوک شدید و غم زیادی که به خاطر از دست دادن همسرش داشت، اومد خودش رو توی کار غرق کرد. صبح تا شب توی دفتر کارش بود و همونجا هم می‌خوابید. واسه اینکه حواس خودش رو از فاجعه‌ای که براش اتفاق افتاده بود پرت کنه، همه‌ی هوش و حواسش رو داد به کار روی زیپ. از اون طرف کلنل واکر هم تشخیص داد که وضعیت کمپانی دیگه خیلی فرسایشی شده یه استارت کاملا جدید لازمه. کمپانی احتیاج داشت به یه اسم جدید، یک جای جدید، سرمایه‌گذارهای جدید و در کل یک هویت جدید. این میشه که اسم این کمپانی اول میشه هوکلس فسنر کمپانی، و بعدش هم با اسم تجاری تالون ثبت میشه. توی همین روزهایی که کلنل واکر کمپانی رو داشت بازسازی می‌کرد و سانبک مثل ماشین داشت کار می‌کرد بالاخره اتفاق مهمی که باید می‌افتاد، افتاد.بعد از کلی سعی و خطا و طرح‌های مختلف، بالاخره سال هزار و نهصد و چهارده سامبک یک زیپ جدید طراحی کرد که همه چیز رو تغییر داد. یه زیپ که جای چنگک و حفره، دندونه‌های یک شکل داشت که از دو طرف توی همدیگه چفت می‌شدن و فشار دندون‌های چفت‌ شده‌ی بالایی و پایینشون، نمیذاشت از هم جدا بشن. این طرح که هم راحت قابل استفاده بود و هم قابل اعتماد بود و خود به خود باز و بسته نمیشد، همین زیپی بود که ما امروز ازش استفاده می‌کنیم. علاوه بر این سانبک فرایند تولید و ماشین‌های لازم برای تولید این زیپه رو هم طراحی کرده بود و کاری کرده بود که تولیدش راحت و با کمترین مقدار دور ریز باشه. حالا که دیگه محصول بی‌نقص و عالی بود، کمپانی باید به دو تا سوال مهم مرحله‌ی بعد جواب می‌داد. چطور و به کی بفروشیمش؟کلنل واکر دو تا پسرهاش رو فرستاد نیویورک که برای محصول جدیدشون مشتری پیدا کنن. نیویورک اون دوران پایتخت فشن و صنعت پوشاک آمریکا بود هنوز هم البته هست، پسرهای کلنل واکر هم میرن نیویورک که زیپ رو به برندهای بزرگ لباس بفروشن ولی هیچکس به این زیپی که این‌ها آورده بودن با خودشون روی خوشی نشون نداد. روزی شاید ده تا بیست تا جلسه می‌رفتن این دو تا برادر ولی دریغ از یه جواب مثبت. تو همین بحبوحه‌ای که این‌ها تو فروش محصولشون مونده بودن، جنگ جهانی اول شروع شد. ماجرای شروع شدن جنگ جهانی اول رو اگه یادتون باشه، توی بخش اول تاریخ سلاح شیمیایی گفتیم.تو جریان این جنگ یک کارمند ارتش آمریکا متوجه میشه که سربازها توی جنگ جای امنی ندارن که بخوان پولاشون رو نگهدارن. توی جیب و کیف و اینا اگه می‌ذاشتن ممکن بود که بیفته. این میشه که عملا جنگ جهانی اول باعث شده بود که یک نیازی به وجود بیاد برای یک محصولی که سربازها بتونن پولاشون و وسایل ارزشمندشون و اینا رو بذارن توش و با خودشون حمل کنن. این میشه که یک کمپانی میاد یه محصولی درست می‌کنه به اسم مانی بلت. این یه چیزی شبیه این کیف کمرهای امروزی بوده و برای باز و بسته کردنش هم از زیپ‌هایی که از کمپانی تالون خریده بودن استفاده می‌کردن. اینطوری سربازها می‌تونستن پولشون رو بذارن تو این کیف‌ها و زیپ‌هاش رو ببندن و هیچ اتفاقی برای پول‌ها نیفته.این میشه که برای اولین بار، زیپ به شکل گسترده و عملی استفاده میشه. جنگ اول که تموم میشه مانی‌بلت دیگه تولید نمیشه و در نتیجه کمپانی تالون دوباره میره توی ضرر. بعد از یه مدت کمپانی یه مشتری جدیدی پیدا می‌کنه. یک شرکتی بود که کیسه‌ی توتون و تنباکو تولید می‌کرد. این دوران یعنی دهه‌ی بیست میلادی، توتون و تنباکو یک محصول خیلی مهمی به حساب میومدن. هم توی پیپ سیگارهای دست‌پیچ و اینا استفاده می‌شدن، هم جویدن تنباکو خیلی مد بوده این دوران. در نتیجه مردم یه کیفی، کیسه‌ای چیزی لازم داشتن که این تنباکوهاشون رو بریزن توش ولی خب کیف‌ها و کیسه‌های عادی درست چفت نمی‌شدن. تنباکو هم چیزی نبود که بشه توی کیسه ریخت و ولش کرد دیگه باید در کیسه محکم چفت میشد. این میشه که یه شرکتی میاد با کمپانی تالون قرارداد می‌بنده و کیف‌های تنباکوی زیپ‌دار تولید می‌کنه.همین اضافه کردن زیپ به این کیف‌ها باعث میشه اون شرکت کل بازار رو بگیره دستش و همه‌ی رقباش رو بزنه کنار. چون دیگه چفت و بست دارتر از اون نمی‌تونستن بسازن. نون کمپانی تالون هم رفته بود تو روغن البته هنوز پای زیپ به دنیای پوشاک نرسیده ها. فعلا فقط کیف‌ساز ها ارزش زیپ رو فهمیدن. گذشت و گذشت تا سال هزار و نهصد و بیست و یک، کمپانی گودریچ یک پوتین‌هایی درست کرد که این‌ها با زیپ بسته می‌شدن. این اولین استفاده‌ی رسمی از زیپ توی دنیای پوشاک بود. اسم زیپ هم از صدقه سری همین پوتین‌ها به وجود اومد اصلا. تیم بازاریابی این پوتین‌ها می‌خواستن یه اسمی بهش بدن که هم بهش بیاد، هم توی دهن خوب بچرخه و تو ذهن بمونه. این شد که تصمیم گرفتن اسم این پوتین‌هوا ر بذارن زیپر بوت.این کلمه‌ی زیپر رو هم از صدایی که زیپ موقه‌ی باز و بسته شدن میده برداشته بودن. دیدین دیگه؟ صدای باز و بسته کردن زیپ مثل اینه که یکی داره میگه زیپ زیپ. اینا هم اسم این پوین‌هارو گذاشته بودن زیپر بوت. یعنی پوتینی که صدای زیپ میده. تا قبل از این زیپ اسم‌های مختلفی داشت که خب اصلا به گوش خوب نمیومدن و واسه همین بود که موندگار نشدن. خلاصه که این شد که اسم این وسیله شد زیپر، که البته ما توی فارسی بهش میگیم زیپ. در طی دهه‌ی بیست و سی میلادی کمپانی تالون عجیب غریب می‌تازوند. محصولاتی که زیپ توشون به کار رفته بود کم‌کم زیاد و زیادتر شدن، طراح‌های لباس فرانسوی و ایتالیایی کم‌کم زیپ رو به طرح‌های لباسشون اضافه کردن و اواخر دهه‌ی سی بود که برند لیوایز زیپ رو به شلوار جین هاشون اضافه کردن. تا قبل از اون شلوار جین با سه چهارتا دکمه بسته می‌شد.تالون دیگه نونش تو روغن بود. سفارش پشت سفارش می‌گرفت و روز به روز بیشتر نیرو استخدام می‌کرد. از یه طرف دیگه با اختراع و توسعه‌ی پلاستیک زیپ‌های پلاستیکی درست شده بودند که هم ارزانتر از زیپ‌های فلزی در میومدن، هم مشکل زنگ زدن و خوردگی و اینا نداشتن. حالا چرا میگیم این رشد زیپ و سود بالای کمپانی تالون توی د هه سی عجیب بود؟ بالاخره خب یه کمپانی اومده و یه محصول انقلابی درست کرده و سود کرده دیگه. چی‌اش عجیبه؟ عجیبی قضیه اینجاست که دهه‌ی سی میلادی دوران سیاه اقتصاد جهانه. یک رکود بزرگ اقتصادی تو دهه‌ی سی اتفاق میفته که اصلا به رکود بزرگ معروفه. تو قسمت همبرگر و تیشرت یه اشاره‌هایی به این رکود بزرگ کردیم. اوضاع اقتصادی جهان افتضاح میشه. کشورهای بزرگ اقتصادهاشون زمین می‌خوره، قحطی میاد، بیکاری زیاد میشه، اوضاع کلا بهم می‌ریزه.تو همچین دورانی که همه بدبخت بیچاره شده بودن، کمپانی تالون داشت دوران طلایی خودش رو می‌گذروند. اینه که عجیبه. اما خب این دوران طلایی متاسفانه خیلی دووم نیاورد. اواخر دهه‌ی سی میلادی، جنگ جهانی دوم شروع شد و همین قضیه باعث شد که اوضاع برای کمپانی تالون خراب بشه. اولا کلی از مردهای آمریکایی مجبور شده بودند برن جنگ و واسه همین نیروی کار خیلی کم شده بود، بعدش هم بعد از یه مدت دولت آمریکا یه دستوری داد که هر کارخونه‌ای که محصول غیر حیاتی تولید می‌کنه، باید فعالیتش رو فعلا متوقف کنه و از امکانات و دستگاه‌هاش برای ساختن تجهیزات جنگی استفاده کنه. این میشه که کارخونه‌های تالون همشون تغییر کاربری میدن و جای زیپ شروع می‌کنن خشاب اسلحه تولید کردن.سالهای جنگ هر جور که بود تموم شدن و سال هزار و نهصد و چهل و پنج، وقتی که جنگ جهانی دوم کامل تموم شد، همه توی کمپانی تالون آماده بودن که برگردن سر کار اصلیشون. اما انگار خوشی به کمپانی تالون نیومده بود. تالون بعد از جنگ جهانی دوم دیگه نتونست به موفقیت سابق خودش برسه. یه دلیلش این متوقف شدن تولید زیپ درست توی دوران رشد بود، و یه دلیل مهم دیگه به وجود اومدن رقبای بین‌المللی. حمل و نقل هوایی توی سال‌های بعد از جنگ جهانی دوم خیلی توسعه پیدا کرد و همین مسئله باعث شد که کلی از محصولاتی که توی کشورهای پولدار و توسعه یافته مصرف می‌شدند، با هزینه‌ی کمتر توی کشورهای کمتر توسعه یافته تولید بشن. یکی از این محصولات هم زیپ بود.چند سال قبل از شروع جنگ جهانی دوم یک شرکت ژاپنی به اسم وایکیکی شروع کرده بود تولید کردن زیپ البته به شکل دست‌ساز و خیلی محدود. همین زمانی که تالون درگیر ساختن خشاب اسلحه بود و به خاطر جنگ نمی‌تونست تو کار زیپ پیشرفت کنه وایکیکی توی ژاپن داشت بزرگ و بزرگتر می‌شد. بعد از جنگ جهانی دوم وایکیکی که دیگه واسه خودش کارخونه داشت و خط تولیدی داشت و روزانه کلی زیپ تولید می‌کرد، شد رقیب اصلی تالون. بعد خب وایکیکی که تو ژاپن داشت تولید می‌کرد هم هزینه‌ی نیروی کارش کمتر بود، هم هزینه‌ی جا و دستگاه و انرژی و همه چیزش. در نتیجه تالون از قبل از شروع رقابت بازنده بود. این شد که بعد از جنگ جهانی دوم تالونی که نزدیک چهل سال کلی آدم توش جون کنده بودند تا زیپ رو اختراع کنند، عملا از بازی کنار گذاشته شد و با وایکیکی شد پادشاه دنیای زیپ.این کمپانی وایکیکی توی زمان خیلی خیلی درستی بازار زیپ رو دستش گرفته بود. چه زمانی؟ زمانی که فرهنگ عامه‌ی آمریکایی از این رو به اون رو شد. دهه‌ی پنجاه میلادی، دوران کاپشن چرم و راکنرول و مارلون براندو. توی دهه‌ی پنجاه میلادی، به لطف فیلم‌هایی مثل وحشی، که مارلون براندو هم نقش اولش بود، یا فیلم شورش بی‌دلیل جیمزدین، یه سبک جدیدی از زندگی و فشن به وجود اومده بود. یه خرده فرهنگی به وجود اومده بود که توش آدمای یاغی و حرف گوش نکنی که می‌پریدند رو موتور و می‌زدن به جاده قهرمان بودن. کاپشن‌های چرم و شلوار جین و موزیک راک اند رول، عشق جوونای آمریکایی اون دوران بود. حالا لباس‌هایی که این تیپ آدم‌ها می‌پوشیدن و تو این دوران مد شده بود، یعنی کاپشن چرم و شلوار جین، هر دوشون زیپ دارن و با زیپ باز و بسته میشن. توی اون فیلم وحشی که گفتم اگه دیده باشید می‌دونید چی میگم. مارلون براندو یک کاپشن چرمی تنشه، این روش پر از زیپه یعنی زیپ‌ها جدا از اینکه نقش بستن کاپشن رو داشته باشن، واسه قشنگی رو کاپشنه کار شدن.در نتیجه زیپ یهو وارد دنیای مد آمریکا شد و یک شبه ره صد ساله رو رفت. کم کم زیپ از دنیای لباس‌های غیررسمی یا همون کژوال، پاش به لباس‌های رسمی هم باز شد و شلوارهای پارچه‌ای هم زیپ دار شدن. توی دهه‌ی شصت میلادی دیگه نمیشد یه لباس رو پیدا کنی که زیپ نداشته ‌باشه. کم کم کیف‌ها و چمدون‌ها هم که تا قبل از اون با قفل و کلید بسته می‌شدند توشون زیپ استفاده شد و زیپ تبدیل شد به یکی از اصلی‌ترین کالاهای مورد استفاده بشر. اما حیف که نه جادسون نه سامبک و نه کلنل واکر، نه تنها عمرشون قد نداد که این روزها رو ببینن، بلکه اون کمپانی که براشون همه زحمت کشیده بودن تو این روزها نقشی نداشت.وایکیکی دنیای تولید زیپ رو کامل گرفت دستش و روز به روز بزرگ و بزرگتر شد حتی لباس فضانوردانی که برای اولین بار رفتن ماه هم از زیپ‌های وایکیکی استفاده شده بود. در حال حاضر وایکیکی چیزی حدود نود درصد زیپ‌های کل دنیا رو درست می‌کنه. نود درصد زیپ‌های کل دنیا. فقط توی یه کارخونه شون روزانه هفت میلیون زیپ تولید میشه. بعد الان وایکیکی نه تنها بازار زیپ تو دستشه، بلکه بازار دستگاه‌های ساخت زیپ هم دست خودشه و خودش تولیدشون می‌کنه. یعنی حتی اگر لباسی که الان شما پوشیدین زیپ‌اش مال وایکیکی نباشه، حتما با ماشین‌هایی که وایکیکی تولید کرده ساخته شده. زیپ الان انقدر توی زندگی ما مهم و حیاتیه که نمی‌تونیم نبودش رو تصور کنیم. همون زیپی که تا صد سال پیش وجود نداشت و هر کس می‌دیدش اصلا نمیدونست به چه دردی می‌خوره. شاید یکی از همین روزها هم یه محصول خیلی ساده درست بشه که جای زیپ رو بگیره و ما ازش استقبال نکنیم ولی آدم‌های صد سال دیگه نتونن بدون اون زندگی کنن.بقیه قسمت‌های پادکست چیزکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC---%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D9%87%D8%A7-%7C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%B2%DB%8C%D9%BE-id3627404-id437893071?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%20%D9%88%20%D9%BE%D9%86%D8%AC%20-%20%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%DB%8C%20%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%20%7C%20%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%20%D8%B2%DB%8C%D9%BE-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست چیزکست</category>
                <author>پادکست چیزکست</author>
                <pubDate>Fri, 18 Mar 2022 00:51:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ۲۴ چیزکست- تاریخ گوگل</title>
                <link>https://virgool.io/chizcast/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%DA%AF%D9%88%DA%AF%D9%84-xtji1cllcx1h</link>
                <description>تا حالا به این موضوع فکر کردید که کی گوگل رو درست کرده؟ مثلا همه‌ی ما میدونیم که استیو جابز پشت اپل بوده یا مثلا زاکربرگ پشت فیسبوک بوده یا جفریز آمازون رو ساخته ولی هیچکس نمیدونه که این گوگلی که به این بزرگی و مهمیه رو کی ساخته. سلام به قسمت بیست و چهارم چیزکست خوش اومدید. تو این پادکست من، ارشیا عطاری برای شما از تاریخ چیزها میگم. چیزهایی که زمانی استفاده نمی‌کردیم. امروز استفاده می‌کنیم و شاید در آینده هم ازشون استفاده بکنیم.تو این قسمت قراره تاریخ گوگل رو تعریف بکنیم. تو قسمت قبلی، تاریخ اینترنت رو تعریف کردیم. از شروعش تو جنگ سرد گفتیم. از دلایل اختراعش گفتیم. جادی از ماجراهای توسعه‌ی اینترنت و به وجود اومدن وب و اینا گفت؛ بعد رسیدیم به جریان جنگ‌های مرورگر و محکومیت بیل گیتس توی اواخر دهه‌ی نود و در پایان هم، ماجرای حباب دات کام رو گفتیم. تو این قسمت می‌خوایم ماجرای اختراع چیزی رو بگیم که تا حد خیلی زیادی اینترنت امروز رو شکل داده و شاید اگر نبود، اینترنت اینقدر بزرگ نمی‌شد. https://virgool.io/chizcast/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-aeup2f9pycnm گوگل استفاده از اینترنت رو خیلی خیلی ساده‌تر کرد. کاری کرد که شما مستقیم هر سوالی داشته باشی ازش بپرسی و با یک کلیک جوابت رو بگیری. از فاصله‌‌ی تهران تا رشت بگیر، تا تولید ناخالص داخلی بورگینافاسو. الان خیلی از ما وقتی که یه جاییمون درد می‌کنه به جای اینکه پاشیم همون موقع بریم دکتر، میریم توی گوگل سرچ می‌کنیم ببینیم که اصلا چمونه و چی باید بخوریم و چی کار باید بکنیم. گوگل الان شده اون معلمی که همه چیز میدونه و اون راننده‌ای که همه‌ی مسیرا رو بلده. یه سری از اطلاعاتی که ما زورکی توی دوران مدرسه حفظ می‌کردیم، مثل ارتفاع فلان قله و شغل اکثر مردم ترکمنستان و این چیزا رو اگه یه روزی هم لازم باشه، با یه سرچ گوگل به دست میاد. هیچ احتیاجی به حفظ کردنشون یا بالا و پایین کردن کلی کتاب نیست.یه چیز جالبی که من خودم چند وقت پیش به چشمم خورد، یک صحنه‌ای از سریال فرندز بود. اون قسمتی که مارک و راس، دو تا از کاراکترهای سریال، اینا مجبور میشن با همدیگه تنها تو خونه باشن و هیچ حرفی برای زدن ندارن. بعد واسشون سوال می‌شه که فرق بین آبجو و لاگر چیه. بعد تو یه سری کتاب می‌گردن کلی بالا پایین می‌کنن تا بالاخره می‌فهمن که اینا اصلا با همدیگه فرق خاصی ندارن. گوگل اگه بود اون زمان، این پروسه شاید دو ثانیه هم طول نمی‌کشید دیگه. دوتا کلیک می‌کردند جوابشون رو می‌گرفتن. گوگل واقعا اختراع مهمیه. زندگی مدرن ما خیلی خیلی بهش وابسته است. تو این قسمت می‌خوایم ببینیم که اصلا چی شد که سرچ کردن شد بخشی از اینترنت؟ گوگل چه جوری درست شد؟ و چجوری به وضع امروزیش دراومد؟ من عرشیا عطاری هستم، نویسنده و راوی چیزکست. تدوین این قسمت رو طنین خاکسا انجام داده و موسیقی تیتراژ هم کار مودی موسویه. بریم سراغ داستان گوگل.دهه‌ی نود میلادی، اینترنت یک چیز خیلی محبوبی بود. در نتیجه‌ی اون جنگ بین مرورگرها، مایکروسافت تقریبا برنده شده بود و با اینترنت‌اکسپلورر یک کاری کرده بود که دسترسی به اینترنت برای همه بسیار ساده بشه اما همچنان استفاده از اینترنت دردسر زیاد داشت. اگه شما مثلا می‌خواستی بری تو یک وب سایتی، باید آدرس اون وبسایت رو دقیقا می‌دونستی. مثلا اگه من می‌خواستم برم راجب بتمن مطلب بخونم، باید دقیقا می‌دونستم که چه وب سایتی درباره‌ی بتمن مطلب می‌نویسه. هیچ سایت و سیستمی برای سرچ وجود نداشت در نتیجه اینترنت با وجود اینکه خیلی محصول تازه و باحالی بود، هنوز انقدر کاربردی نشده‌ بود. تو همین دوران بود که توی دانشگاه استنفورد یه اتفاق خیلی مهمی افتاد. استنفورد اصلا جزو دانشگاه‌هایی بود که خودش توی توسعه‌ی اینترنت نقش داشت. سرورانش اصلا بخشی از اینترنت بعد از آرپانت بودن. تو قسمت قبل اینارو بهش اشاره کردیم.در نتیجه تو استنفورد دسترسی به اینترنت برای دانشجوها وجود داشت. مخصوصا دانشجوهایی که رشتشون یه جوری به اینترنت مرتبط بود. مهندسی کامپیوتر و برق و فیزیک و از این دست رشته‌ها. تو سال هزار و نهصد و نود و چهار، بین این دانشجوهایی که به اینترنت دسترسی داشتن دو تا دانشجو بودن به اسم‌های جرینگ و دیوید فایلو.ا این خب طبعا چون تو استنفورد درس می‌خوندن به شدت باهوش بودن به شدت درس‌خون بودن؛ خوره کامپیوتر بودن. دنیاشون کلا توی اعداد و ارقام و مدارهای الکتریکی می‌گذشت. همین زمان، استادی که سوپروایزر اینا بود، یه فرصت مطالعاتی یک‌ساله میگیره و میره از دانشگاه. در نتیجه اینا یه یک سالی وقت داشتند که بیکار بچرخن. منتها خب آدم نرد رو وسط لاس وگاس هم بذاری بازم نرده. در نتیجه بیشتر وقت این دوتا به تفریحات علمی‌طور می‌گذشت.یه چیزی از همون دهه‌ی نود راه افتاده بود تو آمریکا به اسم بسکتبال فانتزی. این یه بازی فانتزی طور بود که شما میومدی می‌شدی مدیر یک تیم بسکتبال خیالی، بعد تیم‌ات رو با بازیکنان‌های واقعی بسکتبال می‌چیدی، و میرفتی با بقیه‌ی تیم‌ها که بقیه بازیکنان ساخته بودن مسابقه می‌دادی. بعد بر اساس نتایج آماری واقعی اون بازیکن‌ها و تیم‌های واقعیشون، تیم شما یا می‌برد یا می‌باخت. این دو تا هم مریض این بازی بودند. صبح تا شب با باقی دانشجوهای استنفورد و دانشگاه‌های دیگه می‌نشستن بازی می‌کردن. یه شب که نشسته بودن داشتن بازی می‌کردن به ذهنشون رسید که خب، ما که به وب دسترسی داریم. خیلی راحت‌تر و سریع‌تر از باقی رقبا می‌تونیم اخبار لیگ و آمار بازیکن و اینا رو دربیاریم. بقیه صبح فردا میرن تو روزنامه می‌خونن اینا رو. ما میتونیم خیلی زودتر و در لحظه اطلاعات داشته باشیم. ازشون جلو بیفتیم اینجوری.این شد که این شروع کردن بالا و پایین کردن وب واسه پیدا کردن اطلاعات لیگ بسکتبال. اما تو دنیایی که نه سرچی وجود داره نه گوگلی هست نه حتی یه لیستی هست که بهت بگه آقا این سایتها به دردت می‌خوره، اگه از قبل ندونی باید چه سایتی بری هیچ کاری نمی‌تونی بکنی. در نتیجه بعد از چند ساعت بالا و پایین کردن وب، این دو تا از کله‌هاشون داشت دود بلند می‌شد. هیچ نتیجه‌ای هم. نگرفته بودن. همین زمان بود که اینا به ذهنشون میرسه بیان یه دایرکتوری درست کنن، یه لیستی درست کنن، از وب‌سایت‌های مفید توی زمینه‌های مختلف. مثلا اخبار، ورزش، اقتصاد، سرگرمی. بعد به ذهنشون میاد که این رو کامل کنن. زیادش کنن و در اختیار بقیه هم بذارنش.نتیجه‌اش شد یک وبسایتی، که توش یه لیستی از کتگوری های مختلف داشت که روشون کلیک می‌کردی لیست سایت‌های مختلف مربوط به اون کتگوری رو واست میاورد. مثلا اینا که می‌خواستن درباره‌ی بسکتبال بدونن، میرفتن تو اون سایته، توی لیست روی کتگوری ورزش کلیک می‌کردند، بعد یه صفحه‌ای باز می‌شد که توش سیصد چهارصدتا سایت ورزشی لیست شده بود. اینا می‌رفتن توش و اونی که می‌خواستن باز می‌کردن. انگار یکی از قبل اومده باشه دسترسی به سایت‌های مختلف رو ساده‌تر کرده باشه. دیگه لازم نبود شما از قبل آدرس اون سایت رو می‌دونستی. فقط کافی بود که وارد صفحه‌ی اون موضوعی که دنبالشی بشی. البته که خب این لیست‌ها خیلی ناقص بود دیگه. دو نفر آدم چند ساعت وقت گذاشته بودن، سایت‌های مختلف رو پیدا کرده بودن، دستی وارد لیست کرده بودنشون.اما همین سایت ساده چیزی بود که دنیای اینترنت سال نود و چهار کم داشت. تو کمتر از بیست و چهار ساعت، چندین میلیون نفر اومدن و از این سایت استفاده کردن. کلی ازش استقبال شد. اسم این وبسایت اول راهنمای استفاده‌ی شبکه‌ی جهانی وب، توسط جری و دیوید بود. مسلما وقتی که این همه از وبسایت استقبال شد، این دو تا به فکر افتادند که یک اسم باحال و ساده‌ای روش بذارن که خیلی هم جلب توجه کنه. چه اسمی گذاشتن روش؟ اسمی که اگر تا قبل از سال دو هزار و ده ایمیل ساختی به احتمال زیاد یک بخشی از آدرس ایمیلتونه، و اگر قبل از دهه‌ی هشتاد شمسی به دنیا اومدید، هزار بار توش عاشق و فارغ شدید. یاهو.‌ یاهو دنیای اینترنت هزار و نهصد و نود و چهار رو زیر و رو کرد. کار برای کاربر اینترنت راحت کرد. کاری کرد که بشه تو اینترنت راحت‌تر دنبال یه چیزی گشت. اما این یاهویی که داریم تعریف می‌کنیم، هنوز نه سرچ داره، نه ایمیل داره و نه چیز دیگه‌ای. کلا همون لیستیه که گفتیم. همین زمان بود که یانگ و فایلو، موسس‌های یاهو، به فکر افتادند که یک سرمایه‌گذار پیدا کنند برای این سایتشون. دنیای اینترنت تو دهه‌ی نود اینجوری بود دیگه. اول یه ایده‌ی خوب داشتی، بعد می‌رفتی سمت سرمایه‌گذار ها و اونا هم یه پولی می‌خوابوندن توی سایتت.اینا اومدن با کلی آدم حرف زدن. پرزنت کردن ولی در پایان هیچی به هیچی. یاهو واقعا شانس زیادی برای جذب سرمایه نداشت. چراش رو از زبون تنها کسی که بعد از کلی چک و چونه حاضر شد روشون سرمایه‌گذاری کنه میگم. طرف میگه من واقعا نمی‌دونستم واسه چی دارم به این‌ها پول میدم. این‌هرا من و دعوت کردن دفتر کارشون، دفتر که چه عرض کنم/ یه تریلری بود وسط استنفورد. تریلر به این اتاقک‌هایی که به ماشینا می‌بندند میگن. بعد میگه تو این تریلر یه شهر شامی بود. هوای گرم، محیط بسته، کلی جعبه‌ی پیتزا و سیم و کامپیوتر ولو بود اینورواونور. بعد که توی این قصر رویایی نشستیم که راجع به کار صحبت کنیم، این دو تا هیچ ایده‌ای نداشت که چجوری میشه پول درآورد از این سایته. فقط تنها کاری که اینا تونسته بودن بکنن این بود که کلی آدم بکشونن سمت سایتشون که اون سایتشون هم فقط یه لیستی از سایت‌های دیگه بود. نمیدونم چی شد که من با خودم گفتم جهنم و ضرر. من دو میلیون دلار میدم بهتون. خوب شد خیلی دوستمون خوشش نیومده بود.خلاصه که این بیزنس بی در و پیکر این دو نفر، حالا دیگه سرمایه داشت. شروع کردن به درست کردن وضعیت کار و بار سایتشون. اوایل سال نود و پنج، این‌ها یه ویژگی جدیدی اضافه کردن به سیستمشون. چی اضافه کردن؟ قابلیت جستجو. حالا می‌شد و یاهو سرچ کرد و اینطوری عملا اولین سیستم جستجو توی دنیای وب درست شده بود. موتور جستجو نه ها! سیستم جستجو. فرق دارند اینا. یاهو موتور جستجو نبود. این چیزی که اینا به یاهو اضافه کرده بودن نمی‌رفت تو اینترنت گشت بزنه نتایج رو بیاره. فقط می‌رفت تو لیست‌های یاهو می‌گشت.همون لیستهای دست‌ساز یاهو که کتگوری های مختلف داشت سایت‌ها توی کتگوری مختلف بودن دسته‌بندی شده بودند. این می‌رفت توی اونها دنبال نتیجه می‌گشت. یه سیستم جستجوی داخلی بود در اصل. موتور جستجو چیزیهر که پاشه بره کل وب و زیر و رو کنه، نتیجه رو از اونجا دراره. یاهو همچین چیزی نبود اونموقع. قبل از یاهو البته موتورهای جستجو اختراع شده بودن ها؛ ولی هم قابلیت‌هاشو محدود بود همین که به اندازه‌ی یاهو محبوب نشده‌بودن.ر یاهو که این سیستم سرچ و اضافه کرد محبوبیتش هم بیشتر شد ولی خب همچنان سیستمش خیلی محدود بود دیگه. یه سری لیست دست‌ساز بود که حالا می‌شد توشون سرچ هم کرد.اواسط همون سال نود و پنج یاهو یک رقیب جدید پیدا کرد که خب این مشکل یاهو رو هم نداشت. یه وبسایتی بود به اسم اکسایت. این اکسایت مثل یاهو بود. سرچ داشت، لیست داشت، منتها دیگه دست ساز نبود. سیستمش کلا نرم‌افزاری بود. می‌رفت کل وب رو به یه شکل سیستمی زیر و رو می‌کرد و میومد نتیجه رو تحویل می‌داد. یاهو که دید همچین رقیبی پیدا کرده، خطر رو احساس کرد. اون هم به تکاپو افتاد تا یک سیستم اتوماتیک جستجو بذاره واسه خودش. و اونم تا قبل از سال نود و پنج، سیستم سرج اتوماتیک خودش رو راه انداخت. حالا هم یاهو و هم اکسایت موتور جستجو داشتند و هر دوشون هم به شدت محبوب بودن.از اینجا به بعد میشه گفتش که موتور جستجو به شکل درست حسابی و شسته رفته، تازه رسید دست کاربرهای اینترنت اما همچنان پولی از این قضیه در نیومده بود. البته که هنوز کلا از اینترنت پولی درنیومده ‌بود. دغدغه‌ی اصلی و دعوای اصلی توی دنیای اینترنت اصلا همین بود. که اینترنت باید پول در بیاره یا نه؟ یه سری می‌گفتن نه اینترنت برای گسترش علمه. نباید تجاری شه. نباید پای پول باز شه بهش. یه سریام می‌گفتن آقا این محبوبیت و پتانسیلی که اینترنت داره خوراک پول درآوردنه چرا نباید تجاریش کنیم؟ اصلی‌ترین ایده و راهی که برای پول درآوردن از اینترنت مطرح بود هم تبلیغات بود. کلا شما هر وقت بتونی یه تعداد زیادی مخاطب رو یه جا جمع کنی این پتانسیل وجود داره که بتونیم بهشون تبلیغ نشون بدی دیگه.این سرمایه گذار یاهو هم حرفش همین بود. می‌گفت آقا ما این همه کاربر داریم. این همه آدم روزانه میان تو سایتمون. پس چه بهتر که ما بیایم از تبلیغات پول دربیاریم. بنرهای تبلیغاتی بذاریم تو صفحه‌ی سرچ یاهو. اما یانگ و فایلو، موسس‌های یاهو، اینا مخالف بودن. می‌گفتن آقا این جمعیت مخاطب رو که ما از سر راه نیاوردیم. اینا فازهای علمی و اخلاقی و اینا دارن. ما تبلیغ بهشون نشون بدیم ریسکش زیاده یهو ممکنه واکنش نشون بدن ول کنن برن. از دست بریم کاربرهامون رو. واقعا هم بعید نبود همچین اتفاقی بیفته.توی دنیای اینترنت اون زمان کم نبودن آدم‌هایی که اینجوری آش رو با جاش می‌خواستن. هم می‌خواستن از سایت‌ها استفاده کنن هم نه پول بدن نه تبلیغ ببینن. توی همچین وضعیتی، یاهو هم باید از یه جا پول در میاورد وگرنه زمین می‌خوردن. تنها راه معقولی هم که وجود داشت، تبلیغات بود. این شد که اینا با ترس و لرز اولین تبلیغ رو گرفتن و بنرش رو بالای صفحه اول یاهو گذاشتن. اما نه تنها مخاطبای یاهو ول نکردن برن، بلکه اون شرکتی که تبلیغ داده بود هم کلی سود کرد و کاربرهای یاهو چند برابر شدن.حالا دیگه یاهو یک سایت تجاری درست حسابی شده بود. بعد از این قضیه، کم‌کم اون تابوی تبلیغات تو اینترنت شکسته شد و باقی سایت‌ها هم تبلیغات گذاشتن و جریان پول راه افتاد تو دنیای اینترنت. شد سال هزار و نهصد و نود و شیش. دنیای سرچ توی این زمان دست یاهو و رقیبش اکسایت بود. اینا به شدت در حال رقابت بودند با همدیگه. سعی می‌کردن از همدیگه جلو بزنن. کمپین‌های تبلیغاتی عجیب و غریب و سرویس‌های عجیب غریب و. شرایط یه چیزی مثل همون دوران جنگ مرورگرها که توی قسمت قبل گفتیم بود.کم کم این دو تا شرکت شروع کردن پرتال راه انداختن. کلی سرویس دیگه جدا از سرویس سرچ دادن بیرون. سرویس ایمیل و مسنجر و چت روم و کلی سرویسهای دیگه. ایمیل یاهو و مسنجر یاهو و اینا همش توی این دوره‌ها بود که به وجود اومد. در اصل هدفشون هم رقابت با همدیگه بود، هم نگه داشتن مشتری تو سیستم خودشون. ایده این بود که کاربر هر چی از اینترنت بخواد اینا بهش بدن، که از سیستم اینا خارج نشه و تبلیغات رو بیشتر ببینه. سرچ می‌خواد بکنه، ایمیل میخواد چک کنه، چت میخواد بکنه، هر کاری می‌خواد بکنه از سیستم اینا استفاده کنه. منتها اینا انقدر درگیر رقابت با همدیگه و ساختن این سیستم‌های چند منظوره و اینا بودن که کلا یادشون رفته اصلا از اول واسه چی اومده بودن. از سرچ غافل شده بودن. دنیای اینترنت بزرگ شده بود، سایت‌ها زیاد شده بودن. منتها نه یاهو و نه اکسایت بهبودی توی سیستم سرچشون نداده بودن.وضعیت جوری شده بود که میخواستی یه چیزی رو سرچ کنی، بارها و بارها با کلمات مختلف باید امتحان می‌کردی و آخرشم به هیچی نمی‌رسیدی. تنها چیزایی که بالا میومد یا صفحات بی‌ربط به سرچ بود یا لینک‌های تبلیغاتی بی‌ربط. این وضعیت باعث شده بود کاربرا کم‌کم از دست این دو تا سایت کلافه بشن. همه منتظر یه موتور جست جو بودن که نتایج درست حسابی و باارزش بیاره بالا. نه که وقتی سرچ میکنی آلبرت انیشتین، انشای یه بچه‌ی ده ساله درباره‌ی انیشتین رو صفحه‌ی اول بیاره، بعد از اون طرف نظریه‌ی نسبیت انیشتین تو صفحه‌ی پنجاهم بیاره. همه دنبال یه سرویس سرچ درست حسابی بودند و هنوز خبری از سرویس درست و حسابی نبود. تا این که توی همون دانشگاه استنفورد، یه اتفاق مهم دیگه افتاد.قبل از اینکه بریم سراغ بقیه‌ی داستان، لطفا یک ثانیه وقت بذارید و از هر جایی که چیزکست رو می‌شنوید، سابسکرایب کنید تا مشترک چیزکست بشید. شنیدن چیزکست همیشه رایگان بوده و رایگان باقی می‌مونه اما اگر دوست داشته باشید، می‌تونید توی سایت حامی باش، از ما حمایت مالی کنید و خستگی حدود پنجاه ساعت تولید رو از تنمون به در کنید. این حمایت‌ها کاملا اختیاریه. هیچ اجباری، هیچ دینی، هیچ وظیفه‌ای روی دوش کسی نیست. اگر دوست داشته باشید، کاملا اختیاری، می‌تونید هر چقدر که دلتون خواست، از پول یه قهوه گرفته تا پول یه فرش رو از ما حمایت مالی بکنید.دو تا کاراکتر مهم داره این داستان که اینجا باید باهاشون آشنا بشیم. لری پیج و سرگیی برین. لری پیج اهل میشیگان بود. سرگی برین هم متولد روسیه بود منتها توی ایالت مریلن بزرگ شده بود. این دو تا نوزده بیست سالشون بود که میان دانشگاه استنفورد که دوره‌ی دکترای علوم کامپیوتر بگذرونن. دکترای پیوسته درواقع. توی تور معرفی دانشگاه، اینا با همدیگه آشنا میشن. رفیق میشن و قرار میشه که با همدیگه کار کنن. قرار میشه اینا تزشون رو روی موضوع سرچ در اینترنت بذارن و روی این موضوع کار بکنن. در جریان همین کار کردن روی سرچ هم بود که این دو نفر میان یک سیستم جدیدی از موتور جستجو رو طراحی می‌کنند که خیلی خیلی بهتر و دقیق‌تر از یاهو و اکسایت کارمی‌کرد. سیستمه چطوری بود؟این سیستم مثل باقی موتورهای جستجو کلمه‌ای که شما جستجو کردی رو می‌گرفت، بعد براساس اون یه سری سایت لیست می‌کرد براتون. منتها سایت‌هایی که لیست می‌کرد مثل یاهو و اکسایت بی‌ربط و همینجوری شلم‌شوربا نبودن. حساب کتاب داشت ترتیبشون. در واقع اینا یک منطقی رو دنبال کردن که می‌گفت مطالبی مفید و درست حسابیه، که مطالب دیگه بهش لینک داده باشن. ارجاع داده باشن بهش. این لینک دادنه اعتبار میده به اون مطلب. پس هرچی تعداد سایت‎هایی که به یک مطلب ارجاع داده باشن، لینک داده باشن بیشتر باشه، اون مطلب اعتبار بالاتری داره. هر مطلبی هم که اعتبار بالاتری داشته باشه، توی لیست بالاتر میاد. اینطوری مطالب بی‌اهمیت یا کم ارزش میرن پایین و مطالب درست حسابی و به درد بخور که ثابت شده به درد چند نفر دیگه هم خورده میاد بالا. از این جهت میگم ثابت شده به درد بقیه خورده که خب وقتی به درد بقیه خورده باشه بهش لینک میدن دیگه.این ایده‌ی لینک دادن از یک فرهنگ آکادمیکی که این دوتا داشتن میومد. جفت اینا خانوادشون آدمای آکادمیک بودن. محقق و استاد دانشگاه و اینا بودن، خودشون هم که دانشجوی دکتری بودن. بعد تو دنیای آکادمیک یک چیزی وجود داره به اسم سایتیشن. وقتی شما میای یه مقاله‌ی علمی می‌نویسی، نمیتونی از خودت هر جمله‌ای که خواستی بنویسی. هرچه که میگی باید منبع داشته باشه. بعد خب این منابع معمولا یا مقالات دیگه اند، یا کتاب‌های علمی دیگه‌اند. پس در اصل شما تو این مقاله داری به چندتا مقاله‌ دیگه ارجاع میدی. لینک میدی. اصطلاحا سایت می‌کنی. حالا هر چی تعداد سایت‌هایی که یک مقاله گرفته باشه بیشتر باشه، یعنی باقی مقاله‌ها بیشتر به عنوان منبع به استناد کردن. در نتیجه اون مقاله که بیشتر بهش استناد شده، اعتبار بیشتری می‌گیره. اینا هم بر اساس همین سیستم اومدن موتور جستجوشون رو ساختن.نتیجه محشر بود. همه‌ی مطالب درست حسابی و با ارزش توی سرچ بالا میومدن و کسی که استفاده می‌کرد از این سیستم راضی و خوشحال می‌بود. اسمی که پیج و برین انتخاب کردم واسه این سیستم‌شون چی بود؟ گوگل. گوگل در اصل شکل تغییر پیدا کرده عبارت گوگُل بود. گوگُل درواقع یک مفهوم ریاضیه که به عدد ده به توان صد میگن. اینا همون گوگُل رو یکم عوض کردن اسم محصولشون رو گذاشتن گوگل. گوگل که از لحاظ ساختاری حاضر شد، پیج و برین تصمیم گرفتند که بفروشنش. در اصل این دو تا می‌خواستن گوگل رو به یه شرکتی بفروشن، برگردن تو استنفورد بچسبن به تحقیقاتشون.الان با خودتون شاید فکر کنید که این دو تا چه احمق‌هایی بودن یا اون شرکتی که خریدتشون چه خوش شانسی بوده. منتها مسئله اینجاست که الان ما می‌دونیم گوگل چقدر خفن بوده. اون موقع همه‌ی این سرمایه‌گذاران اینطوری بودن که ای بابا هر کی از مادرش قهر می‌کنه پا میشه میاد موتور جستجو راه میندازه. اینم یه چیزی مثل یاهو و اکسایته حتما دیگه. واسه همین پیج و برین هر کاری کردن نتونستن بفروشن گوگل رو. حتی اینا رفتن پیش یه سرمایه‌گذار مهم تکنولوژی اون زمان ایده‌ی گوگل رو براش توضیح دادن، این یارو هم خوشش اومد از داستان. بعد این یارو خودش از سرمایه‌گذارهای اکسایت بود. اومد این دوتا رو وصل کرد به اکسایت که اکسایت بیاد بخره محصولشون رو. مدیرعامل اکسایت هم اومد باهاشون یه جلسه‌ای گذاشت این‌ها راجع‌به محصول صحبت کردن.توی اون زمان، گوگل چیزی نبود اصلا. کسی نمی‌شناختش. با ماکسیمم یه میلیون دلار می‌شد خریدش. منتها مدیرعامل اکسایت فکر می‌کرد خودش و سیستمش خیلی خفنن. این شد که گفت آقا ممنون. ما نمی‌خریمش خودمون از اینا داریم تو خونه. با خودش فکر می‌کرد که چرا بیایم یه میلیون دلار بدیم سرویسی رو بخریم که خودمون هم داریم انجامش میدیم؟ منتها واقعیت اینه که همون سرویسی که یه زمان اکسایت می‌تونست با یک میلیون دلار بخردش، الان ارزشش یک تریلیون دلاره. یک فاکینگ تریلیون دلار! خلاصه که اکسایت شاید بزرگترین حماقت قرن رو کرد که گوگل رو نخرید.بعد از اینکه اینا از پیدا کردن یکی که گوگل رو بخره ناامید شدن، با خودشون گفتن آقا جهنم خودمون میبریمش جلو. منتها یه سرمایه‌گذاری چیزی باید گیر بیاریم. همین موقع‌ها از طریق یکی از استادهاشون اینا معرفی شدن به یکی از صاحبان شرکت سان‌مایکروسیستم. این آقا غولی بود در دنیای تکنولوژی. هم خیلی خیلی پول داشت، هم اعتبار. این‌ها یه جلسه‌ی خیلی کوتاه توی خونه‌ی همون استاده با همدیگه می‌ذارن؛ این سرمایه گذاره هم میاد و گوگل رو یه تستی می‌کنه و چشماش چهارتا میشه از عملکردش. سریع دسته چکش رو درآورد و یه چک صدهزار دلاری نوشت و داد دست این دو تا.در این لحظه و در سال هزار و نهصد و نود و هشت بود که گوگل پاش به دنیای شرکت‌های تکنولوژی بازشد. سرمایه‌گذار اول که اومد، بعدی ها هم اومدن و روی هم رفته، حدود بیست و پنج میلیون دلار جمع شد برای گوگل. دو تا دانشجو که تا حالا تو عمرشون هیچ جا کار نکرده بودن و شپش تو جیبشون معلق می‌زد، حالا بیست و پنج میلیون دلار پول داشتند تا باهاش بزرگترین موتور جستجوی جهان رو بسازن. اما این وسط یه مشکل بزرگ وجود داشت. گوگل هیچ راه درآمدی نداشت. نه پیج و برین و نه سرمایه‌گذارها، نمی‌خواستن گوگل هم مثل یاهو و اکسایت بیاد بنر تبلیغاتی هوا کنه و بشه یه سایت پر تبلیغ دیگه. یعنی می‌دونستن باید از تبلیغات پول درارن ها، منتهی نمی‌خواستن مثل یاهو و اکسایت بنر تبلیغاتی اونطوری داشته باشن. باید یه فکر دیگه می‌کردن.از یه طرف گوگل که بزرگ شده بود و کاربرهاش زیاد شده بودن هزینه‌هاش خیلی زیاد شده بود. روزانه کلی کاربر داشت که باعث می‌شد سرورهای قوی لازم داشته باشه. یه سری کارمند استخدام کرده بودند که باید پول اونا رو می‌دادن. هزینه‌های جانبی مکان و قبض و هزار تا چیز دیگه هم بود. عملا اینا داشتن ماهی پونصد هزار دلار از دست می‌دادن. هر چه زودتر باید یه راهی واسه پول درآوردن پیدا می‌کردن وگرنه با کله می‌خوردن زمین و ورشکست می‌شدن. تو همین هول و ولا بودن که بالاخره این مشکل رو تونستن حل کنن. چطوری حل کردن؟ طبق رسم همیشگی دنیای سیلیکون ولی، یه ایده رو از یکی دیگه دزدیدن.یه شخصی بود به اسم بیل گراس. این آدم یه شرکتی داشت به اسم آیدیالب. اینا روی نوآوری و اینجور چیزا کار می‌کردن. این معمای تبلیغات در اینترنت بدون رفتن روی مخ کاربر رو این آقای بیل گراس بود که حل‌کرد. این آقای گراس، یک ایده‌ای داشت. می‌گفت وقتی یه نفر میاد یه چیزی رو سرچ می‌کنه، صرفا این رو نشون نمیده که دنبال چی می‌گرده بلکه نشون میده که دنبال چی می‌گرده که بخردش. یعنی مثلا اگه من سرچ می‌کنم میکروفن، یعنی من درباره‌ی میکروفون کنجکاوم. دنبال میکروفون‌ام. در نتیجه اگه ببینم یه سایتی داره میکروفون می‌فروشه ممکنه ازش بخرم یا اگه اسم فلان خواننده رو سرچ کنم، مثلا الویس پریسلی رو سرچ کنم، یعنی من طرفدار الویس‌ام. ممکنه بخوام آلبوم‌هاش رو بخرم.در نتیجه با این فرض، میشه با توجه به کلماتی که آدما سرچ می‌کنن، بهشون یه سری تبلیغ نشون داد. این آقای گراس تصمیم گرفت بیاد یه بیزنسی راه بندازه. به شرکت‌ها کلمات کلیدی بفروشه. مثلا کسی که سرچ می‌کنه تلویزیون، اینا تو نتایج سرچش، شرکت‌های تلویزیون فروش رو بیارن بالا. که اگه خواست ازشون تلویزیون بخره. بعد به ازای هر کلیک روی لینک سایت اون شرکت از شرکت‌ها یه پولی بگیرن. ایده خیلی جذاب بود. خیلی نو بود. منتها این آقای بیل گراس با هر کی که راجع‌بهش صحبت کرد اصلا گوش ندادن بهش. مسخرش کردن. گفتن جواب نمیده. اینم خودش اومد یه سایتی راه انداخت که به شکل تجاری این کار رو انجام می‌داد.مردم میومدن کلمات رو سرچ می‌کردن، سایته براشون شرکت‌هایی که محصولات مرتبط داشتن می‌آورد بالا. مثلا من می‌خواستم ماشین بخرم، می‌رفتم سرچ می‌کردم ماشین. بعد بنز از همه بیشتر پول داده بود به این سایته، در نتیجه اسم بنز توی لیست نتایج اول میومد بالا. یه چیزی مثل این مجلات تبلیغاتی که فقط توش تبلیغات مختلف بود. شما اگه مثلا یه سرویسی، یه چیزی میخواستی توی اون دنبالش می‌گشتی پیدا میکردی. یه چیزی مثل همون بود. این سایتی که این بنده خدا راه انداخت خوب گرفت، مشتری‌هاش کم‌کم زیاد شدن، اسمی در کرد واسه خودش. توی گوگل هم پیج و برین چشمشون رو گرفت این ایده.شروع کردن با بیل گراس جلسه گذاشتن که یه جوری این دوتا سرویس رو با همدیگه ادغام کنند و سایت بیل گراس که اسمش گوتو بود بیاد بشه جزو گوگل. چندین و چند جلسه‌ی مختلف گذاشتن، منتها آخرش هیچ قرار و مداری گذاشته نشد، و موسس‌های گوگل گفتن که علاقه‌ای به همکاری ندارن. چند هفته‌ای بیشتر نگذشته بود از این قضیه، که گوگل اومد یک سرویسی عرضه کرد به اسم ادد وردز و عملا اون ایده‌ی بیل گراس رو دزدید و توی اددوردز پیاده‌ کرد.گراس هم که دید گوگل ایده‌اش رو دزدیده از گوگل شکایت کرد. چندین جلسه دادگاه و برو بیا و اینا داشتند، تا در نهایت توافق کردند که یه پول خیلی درشتی به اضافه‌ی یه مقدار از سهام گوگل رو بدن به بیل گراس. اونم خیلی خوشحال و خندون قبول کرد. همون موقع هم بیل می‌دونست که قراره این ایده بزرگ بشه بترکونه منتها اصلا نمیدونست قراره انقدر بزرگ بشه.اددوردز گوگل رو نجات‌ داد. پول تزریق کرد توی سیستم‌اش و شاید بشه گفت کل سیستم تجاری اینترنت رو نجات داد. سیستمش اینطوری بود که اگه شما یه کلمه رو توی گوگل سرچ می‌کردی، دو سه تا لینک اول لینکهای تبلیغ شرکت‌هایی بود که به اون کلمه مربوط بود کارشون. این شرکت‌ها اونایی بودن که برای اون کلمه‌ی مورد نظر بیشتر از باقی شرکت پول داده بودن. واسه همین اومده بود بالا لینکشون.این سیستم هنوزم توی گوگل هست. خیلی گسترده و بزرگ شده. عملا یک حجم خیلی زیادی از درآمد گوگل رو همین ادد وردز تامین میکنه. این سیستم که راه افتاد همه راضی بودن. هم گوگل راضی بود که داره پول درشت درمیاره، هم شرکتها راضی بودن که دارن تبلیغاشون رو به آدمایی نشون میدن که دنبالشن، و هم کاربران راضی بودن که به جای تبلیغاتی بی‌ربط و رو مخ، چیزایی می‌بینن که شاید واقعا بخوان بخرنشون.اوضاع گوگل روز به روز بهتر و بهتر می‌شد. یاهو و باقی موتورهای جستجو هم همین سیستم فروش کلمات کلیدی رو که ادد وردز داشت پیاده می‌کرد، اومدن و پیاده کردن. عملا گوگل یک دنیای جدیدی توی تجارت و تبلیغات اینترنتی باز کرده بود. سال دو هزار و چهار گوگل سهامش رو توی بازار سهام عرضه کرد. یعنی مردم عادی می‌تونستن بیان و سهامش رو بخرن.روز خیلی مهمی بود اون روز. لری پیج و سرگی برین و کلی آدم مهم دیگه، اینا همه جمع شدن. کلی مراسم مختلف و تبلیغات و پخش زنده و اینا داشتن. بعدش هم با شمارش معکوس، سهام گوگل عرضه شد. از اون لحظه به بعد سهام گوگل روز به روز بیشتر رشد کرد. هر کس که اون روز اول سهام گوگل خریده باشه و هنوزم اونقدر خوش‌شانس باشه که داشته باشتش، الان پولش از پارو بالا میره. سه سال بعد از اون، یعنی سال دو هزار و هفت، گوگل ارزشش از شرکت‌های بزرگی مثل اینتل و آی بی ام و حتی مک‌دونالد هم بیشتر شد.از سال دو هزار و چهار به بعد گوگل کلی سرویس مختلف عرضه کرد. جیمیل، گوگل مپس، گوگل ارث، گوگل داکس، گوگل درایو، اومد یوتیوب رو خرید، سیستم عامل اندروید رو درست کرد؛ کم‌کم گوگل از اون سرویسی که هیچکس بهش اهمیت نداد تبدیل شد به شرکتی که دنیا رو گرفته بود و این قضیه یکم برای مردم نگران کننده بود. از همون زمان تا همین امروز، خیلی‌ها نگران اینن که گوگل با اطلاعاتی که ازشون داره چیکار می‌کنه؟ چقدر حریم خصوصیشون رعایت میشه؟ این اطلاعات به کیا داده میشه؟ مثلا فرض کنید یه نفر دچار بارداری ناخواسته شده. داره سرچ می‌کنه درباره‌ی سقط جنین بدونه. اون آدم شاید به هیچ‌کس درباره‌ی این بارداری ناخواسته نگه ولی گوگل می‌دونه اون آدمی که این سرچ کرده احتمالا همچین شرایطی داره و الان تبلیغاتی که گوگل نشون میده هم بر اساس همین سرچ‌هاییه که آدما می‌کنن. این دسترسی گوگل به سرچ‌های مردم چیز خطرناکیه واقعا.کلا این دنیای گوگل در حال حاضر یه ذره ترسناک شده. جوری شده که شما اگه به یه چیزی فکرهم بکنید، یهو میبینید که تبلیغ‌اش توی گوگل یا سایت‌هایی که بر اساس ادد وردز کار میکنن میاد براتون. یه ماجرای عجیبی بود که چند وقت پیش شنیدیم، این بود که یک دختر کم سن و سال نوجوونی بوده، که همش براش تبلیغات مربوط به بارداری و پوشک بچه و شیر خشک و این چیزا میومده. بعد دختره به باباش میگه. باباش هم شاکی، زنگ میزنه به پشتیبانی گوگل که آقا این چه تبلیغاتیه نشون میدی؟ دختر من اصلا سنی نداره. اصلا یعنی چی این چیزا؟ اونا هم کلی معذرت می‌خوان و قول میدن که دیگه تکرار نشه و این حرفا.میگذره میگذره، می‌فهمن که دختره واقعا باردار بوده. نه خودش خبر داشته، نه خانوادش. ولی گوگل خبر داشته. این نگرانی درباره‌ی حریم خصوصی و اینکه گوگل تا کجا داره ما افکارمون رو دنبال می‌کنه یکم جدیه. البته که از توش کلی تئوری توطئه و اینا هم در میادا، منتها تو اصل قضیه تفاوتی ایجاد نمی‌کنه. فقط هم گوگل نیست البته. فیسبوک و باقی شرکت‌ها اوضاعشون حتی بدتر هم هست. چند وقت پیشا اصلا یادمونه دیگه، همین زاکربرگ رو به خاطر ماجرای فیسبوک و حریم خصوصی و اینا کشونده بودن دادگاه.حالا جدای از این قضایای حریم خصوصی و اینا یه چیز جالبی که شاید درباره‌ی صاحبای گوگل یعنی لری پیج و سرگیی برین وجود داشته باشه اینه که اینا مثل موسس‌های شرکت‌های بزرگ، زیاد تو چشم نیستن. شاید تا قبل از شنیدن این اپیزود اسمشون هم نشنیده بودید. مثلا همه میدونن که مارک زاکربرگ موسس فیس‌بوکه یا بیل گیتس موسس مایکروسافته این صاحبان شرکت‌های بزرگ در دنیای امروز خودشونم سلبریتی شدن ولی این دو تا اون مسیر رو نرفتن اصلا. دلیل‌های مختلف هم داره این قضیه. اولا هر دوی اینا آدمای به شدت اهل علم و تکنولوژی و این حرفا ان. منتها از تجارت و روابط عمومی و این چیزا چیزی سر در نمیارن و اگه قرار باشه اینا توی یه کنفرانس خبری سخنرانی کنن، همه رسما خوابشون می‌بره. در مقابل مثلا استیو جابز و همه به سخنرانی‌های جالب‌اش واسه‌ی معرفی اون محصول‌ها می‌شناسن.این دوتا منتها چون ظاهر خیلی جذابی واسه‌ی عموم نداشتن از یه زمان به بعد ترجیح دادند که به عنوان ویترین گوگل جلو چشم نباشن. اومدن یه بیزنس منی به اسم اریک اشمیت استخدام کردن، که بیاد به مدیرعامل گوگل. بخش اجرایی و تجاری کار رو جلو ببره. خودشون هم از پشت صحنه همه چیز رو کنترل کنن. این شد که اریک اشمیت شد ویترین گوگل و همه جا اون بود که جلوی دوربین بود؛ اون بود که سخنرانی می‌کرد؛ اون بود که جلسات رو جلو می‌برد.این وضعیت ادامه پیدا کرد تا اینکه سال دوهزار و یازده، اریک اشمیت از گوگل رفت. این شد که خود اون لری پیج اومد دوباره شد مدیر عامل گوگل منتها یه مشکل پزشکی واسش به وجود اومد، تارهای صوتی‌اش ایراد پیدا کردن. کم کم صحبت کردن خیلی سخت شد براش در نتیجه نه میتونست توی جلسه‌ها صحبت کنه، نه توی کنفرانس‌های مختلف صحبت کنه، نه که کلا نتونه صحبت کنه ولی خب خیلی سخت بود براش دیگه. از یه طرف دیگه این لری پیج خیلیم وجودش به مذاق سهام‌داران خوش نمیومد. این یه ایده‌ای داشت که بیایم گوگل رو به شکل یک جزیره‌ی مستقل از همه چی اداره کنیم. مستقل از قوانین و سیستم‌های اداری و بدون اینکه اصلا سهامداران نقشی داشته باشن و این حرفا. قطعا خب سهامداران خوششون نمیومد از این قضیه.درگیری زیادی بینشون پیش اومد. بعد وسط این قضایا هم سرگی برین، اون یکی موسس گوگل یک رسوایی اخلاقی درست کرد بر این که با وجود این که متاهل بود، همسرش خودش آدم معروف مهمی بود، این اومده بود با یک خانمی که مدیر بازاریابی گوگل بود یک رابطه‌ی عاشقانه‌ای برقرار کرده بود. در نتیجه با این تصویری که سرگی برین از خودش ساخته بود نمی‌تونست به جای لری پیج بیاد بشه مدیر عامل گوگل. این شد که بعد از یه مدت توی سال دو هزار و پونزده، هر دوی اینا یعنی لری پیج و سرگی برین، اعلام کردن که میخوان از دنیای اجرایی گوگل فاصله بگیرن و بشن مدیرای هولدینگ آلفابت، که گوگل هم جزوشه. مدیر عامل جدید گوگل هم یک مهندس هندی تباری شد به اسم سوندار پیچای.بعد از چند سال هم توی سال دو هزار و نوزده، همین دو سال پیش، باز لری چیج و سرگی برین اومدن اعلام کردن که کلا از آلفابت هم جدا میشن، و این آقای سوندار پیچای شد مدیرعامل کل آلفابت. این شد که این دو تا موسس گوگل عملا هیچ وقت تو چشم نبودن چون جلوی دوربین و به عنوان سی ای او نقش خاصی ایفا نکرده بودن. در اصل اینا عشق تحقیق و اختراع کردن و توسعه‌ی محصول و این چیزا بودن. مدیریت یه بیزنس واسشون جذابیت نداشت. همون دوره‌ی کوتاه دو هزار و یازده تا دوهزار و چهارده پونزده که لری پیج مدیرعامل گوگل شد، مشخصه که سیاست گوگل اصلا رفت سمت تحقیق و توسعه. گوشی تولید کرد، روی تکنولوژی‌های پوشیدنی و ماشینهای خودران و اینا کارکرد، علمی شد دنیای گوگل. یک مرکز تحقیقاتی بزرگی شد گوگل. این دوتا کلا دنیاشون همچین چیزایی بود اهل بیزنس کردن نبودن.بگذریم. گوگل در حال حاضر یکی از پنج شرکت بزرگ دنیاست. نزدیک یک تریلیون دلار ارزش داره. بهترین سرچ انجین دنیاست. محبوب‌ترین براوزر دنیا یعنی گوگل کروم رو تولید می‌کنه. جیمیل رو داره، یوتیوب رو داره، کلی سرویس دیگه رو داره، ولی از همه‌ی اینا مهمتر همون موتور جستجوییه که گوگل به ما داده. شاید خیلیا بگن که اینترنت اومد کلی اطلاعات مختلف رو جمع کرد به ما انسان‌ها منتقل کرد. منتها واقعیت اینجاست که گوگل بود که اومد این اطلاعات رو جمع کرد و به ما داد. بدون گوگل گشتن توی وب معنای خاصی نداشت. شما یه وبسایتی که می‌خواستی بری توش رو می‌شناختی، یا هیچ راهی برای پیدا کردن چیزی که می‌خوای نداشتی. گوگل تا حد خیلی زیادی باعث شد که اینترنت اینطوری وارد زندگی مردم بشه و زندگی ما انقدر راحت بشه. در نتیجه فارغ از تمام مشکلاتی که درباره‌ی حریم خصوصی و تبلیغات و این چیزا وجود داره، باید این رو قبول کنیم که گوگل شاید بیشترین تاثیر رو توی گسترش اینترنت و شکل دادن زندگی امروز ما داشته.بقیه قسمت‌های پادکست چیزکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/بیست-و-چهار---مخزن-اسرار-|-تاریخ-گوگل-id3627404-id431647868?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%20%D9%88%20%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%20-%20%D9%85%D8%AE%D8%B2%D9%86%20%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1%20%7C%20%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%20%DA%AF%D9%88%DA%AF%D9%84-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست چیزکست</category>
                <author>پادکست چیزکست</author>
                <pubDate>Thu, 03 Mar 2022 02:02:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ۲۳ چیزکست- تاریخ اینترنت</title>
                <link>https://virgool.io/chizcast/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-aeup2f9pycnm</link>
                <description>یه شب توی سال 1993بیل گیتس با خانوادش و دوستاش سر میز شام نشسته بودن داشتن شام می‌خوردن و صحبت می‌کردن. موضوع بحث انتخابات آمریکا و رییس جمهور شدن بیل کلینتون بود. وسط همین بحث وقتی که همه داشتن نظرشونو می‌گفتن، گیتس 38 ساله در حالی که چنگالش می‌برد سمت دهنش یک پوزخندی زد و گفتش که این بحث‌ها مسخرس. منی که اینجا نشستم دارم با شماها شام می‌خورم قدرتم از رییس جمهور آمریکا بیشتر نباشه کمتر نیست. اینو که گفت ملیندا همسرش از زیر میز یه لگدی بهش زد به معنی اینکه زیپ دهنتو ببند تا دردسر نساختی واسمون. ولی تو اون لحظه شاید بیل گیتس راست می‌گفت. تو سال 93 امپراطوری بیل گیتس یک قدرت بی حد و مرزی داشت. اما شاید هیچ کس نمی‌دونست که یکم بعد، با یه انقلاب توی دنیای اینترنت، همه‌ی پایه‌های این امپراطوری می‌ریزه و بیل گیتس از تخت امپراطوریش پایین کشیده میشه.سلام به قسمت بیست و سوم چیزکست خوش اومدین. تو این پادکست من ارشیا عطری برای شما از تاریخ چیزها میگم. چیزایی که زمانی استفاده نمی‌کردیم، امروز استفاده می‌کنیم و شاید در آینده هم ازشون استفاده بکنیم.تو این قسمت می‌خوایم تاریخ اینترنت رو براتون تعریف کنیم. از بین تمام اختراعات مهم قرن بیستم اینترنت شاید مهمترینشون باشه. یه لحظه چشمتونو ببندید، دنیای بدون اینترنت رو تصور کنید. دنیایی که توش برای کوچکترین کار روزمره باید از این سر شهر بری اون سر شهر، واسه فهمیدن اینکه هوا چطوره باید روزنامه بخونی، تلویزیون تماشا کنید یا اصلا برای اینکه بفهمید کی اولین بار قهوه‌ای اسپرسو رو اختراع کرده، به جای اینکه برین قسمت چهارده چیزکستو بشنوید، مجبور بودید برید توی کتاب‌های مختلف و دایره المعارف‌های قطور ساعت‌ها بگردید و بچرخید تا در نهایت به یه اسم برسید. اینترنت زندگی امروز ما رو شکل داده؛ ما با اینترنت کار می‌کنیم، با اینترنت خبر می‌خونیم، با اینترنت خوشحال میشیم، ناراحت می‌شیم، حتی عاشق میشیم. واقعیت اینه که الان اینترنتو اگر از ما بگیرن شاید دو روز نتونیم دووم بیاریم، دیوونه میشیم. خیلی از ما اصلا شغلمون وابسته به اینترنته، بی اینترنت اصلا نمی‌دونیم چطوری باید شکممون سیر کنیم. بیشترین پولای جهان داره تو شرکت‌هایی می‌گرده که کارشون وابسته به اینترنته. مثل آمازون، مثل ای‌بی، کثل فیسبوک. اصلا همین آدم‌های معروفی که به واسطه‌ی معروفیتشون پولدار شدن همین اینفلوئنسرها، اینا با اینترنت معروف شدن.دنیای ما دیگه بخوایم نخوایم به اینترنت وصله و جدا کردن اینترنت از زندگیمون شاید اصلا غیر ممکن باشه. اما این دنیای تاریک قبل از اینترنت حتی یک قرن هم ازش نگذشته، حتی نیم قرن هم ازش نگذشته. درسته که تاریخ اینترنت از دهه‌ی پنجاه میلادی شروع میشه ولی واقعیت اینه که شاید حدود 20 سال باشه که اینترنت در دسترس عموم مردم قرار گرفته و شاید حتی اصلا ده سالم نباشه که اینترنت به شکل امروزی خود درآمده. زندگیمون رو این‌طوری درگیر کرده. چیزی که با این قدمت کم، زندگی این همه آدم تحت تاثیر قرار داده پس خیلی خیلی خیلی چیز مهمیه و تاریخشم حتما کلی ماجرای جالب و مهم داره. پس قراره تو این قسمت بریم سراغ این سوالا که اصلا کی اینترنتو ساخت؟ چی شد که اینترنت ساخته شد؟ و چی شد که اینترنت شد این که الان شد؟ از اونجایی که من خب دانش فنی لازم رو درباره‌ی این موضوع نداشتم تو این قسمت از جاد‌ی، جاد‌ی میرمیرانی، از پادکست رادیوگیگ و وبسایت کیبورد آزاد کمک گرفتم و جادی‌ام به ما لطف کرد کلی ماجرای جالب و جذاب برامون تعریف کرد که در ادامه‌ی اپیزود می‌شنوید. من ارشیا عطاری هستم، راوی و نویسنده‌ی چیزکست. تدوین صوتی این قسمت رو طنین خاکسار انجام داده و موسیقی تیتراژ هم کار مودی موسویه. بریم سراغ تاریخ اینترنت.ایمیل در دنیای امروز یک وسیله‌ی ارتباطی مهمی به حساب میاد. شما شاید هزار تا پیام توی هزارتا پلتفرم مختلف بفرستی، منتها اون پیام مهمارو، کاریا، به درد بخورارو اینا رو ایمیل می‌کنید. این پیام فرستادن از طریق دو تا کامپیوتر به هم دیگه همون چیزی که اصلا قبل از بحث اینترنت وجود داشته. منتها ایمیل به شکل امروزی که با این علامت @ همراه میشه، تقریبا موازی با جریان‌های شروع اینترنت اختراع شده. حالا داستانش و مسائل فنی و اینا رو جلوتر جادی توضیح میده منتها چیزی که مهمه اینه که در دنیای امروز، ایمیلی که شما می‌فرستی و دریافت می‌کنی در اکثر اوقات یک پیامیه که به کار شما مربوطه و برای شما یک اهمیت ویژه تری از پیام توی مثلا واتس‌اپ داره. در نتیجه اون توجهی که افراد به ایمیل نشون میدن، تعاملی که با ایمیل برقرار می‌کنن، این از یک جنس دیگه‌ایه. به همین دلیل هم توی دنیای امروز کسب و کارهای مختلف می‌تونن با یک پلن خوبی از این ویژگی ایمیل استفاده کنن و بازاریابی ایمیلی یا همون ایمیل مارکتینگ انجام بدن.همه چیز از پایان جنگ جهانی دوم شروع شد. برنده‌های جنگ دوم کیا بودن؟ بریتانیا، شوروی و آمریکا. جنگ جهانی دوم که تموم میشه این سه تا قدرت کلی از کشورهای بازنده و بی‌طرف رو تصرف می‌کنن. بازنده‌ی اصلی جنگ دوم کی بود؟ آلمانی که هیتلرش مرده بود و نه سر داشت، نه ته داشت، حالا باید میومد جواب این همه کشور مدعی و برنده تو جنگ رو هم می‌داد. کشورهای برنده که همون متفقین باشن از قبل از تمام شدن جنگ شروع کرده بودن با همدیگه جلسه گذاشتن و قرار مدار گذاشتن، که بعد از جنگ چه اتفاقاتی بیفته و دنیا رو چطوری بگردونن. جالبه که یکی از این جلسه‌ها هم توی تهران برگزار شد اصن. نزدیک دو سال قبل از تمام شدن رسمی جنگ جهانی دوم، رهبران اصلی متفقین یعنی چرچیل نخست‌وزیر بریتانیا، روزولت رییس جمهور آمریکا و استالین رهبر شوروی، اینا پا شدن اومدن تهران به شکل مخفی توی سفارت شوروی با هم قرار مداراشونو بذارن. ایران هم که خب تو اون دوره تصرف شده دیگه. شمالشو شوروی اشغال کرده جنوبش رو هم بریتانیا.خلاصه در نتیجه‌ی این کنفرانس‌ها و جلسات قبل از پایان جنگ و بعد از پایان جنگ قرار شد که کشورهای برنده بیان شروع کنن دنیا رو یک نظم جدیدی دادن. اما این آرامش بعد از تمام شدن جنگ جهانی دوم، یه جورایی آتش زیر خاکستر بود. تازه قرار بود یک فاجعه‌ی جدید و طولانی شروع بشه. داستانم از این قرار بود که آمریکا و شوروی صرفا به خاطر مقابله با هیتلر بود که با هم همکاری کرده بودن، صلح ریشه‌داری بین این دو تا کشور نبود، اصلا نمی‌تونست وجود داشته باشه. چرا؟ عرض می‌کنم خدمتتون. شوروی اصلا چی بود؟ اتحاد جماهیر شوروی یک کشوری بود که در نتیجه‌ی یک انقلاب کمونیستی توی امپراطوری روسیه به وجود اومده بود. سال 1917 یک انقلابی اتفاق میفته توی امپراطوری روسیه به اسم انقلاب اکتبر و سیستم قبلی حکومت روسیه که امپراطوری بود و تزاری و فصری و اربابی و رعیتی و اینا کلا برانداخته میشه. اسم این کشور از امپراطوری روسیه تبدیل میشه به اتحاد جماهیر شوروی. حالا اصلا انقلاب کمونیستی یعنی چی؟ کمونیست کیه؟ کمونیسم یک بخشی از یک تفکر اصلی به اسم مارکسیسمه. میگن ما دو تا گروه اصلی داریم توی هر جامعه‌ای؛ گروه اول بورژواها که پولدارا و سرمایه‌داران، گروه دوم پرولتاریا که قشر کارگرن. حرف اینه که باید حق کارگران رو از این پولدارا بگیریم، کلا همه با هم برابر باشن، یک جامعه‌ی بی طبقه‌ای داشته باشیم و از این حرفا. مالکیت خصوصی کلا معنی نداره توی نظام کمونیستی، همه چیز به شکل برابر برای همه‌ست. حالا اینایی که میگیم به گوش شاید خوش بیاد ولی خب فاجعه‌ها ساخت همین تفکر. فجایع انسانی و اقتصادی و سیاسی و هزارداستان دیگه خب معروف‌ترین مثال تاریخیشم همون دوران استالین توی شورویه که خب بیشتر از هیتلر آدم نکشته باشه کمتر نکشته.مشکلات اقتصادیشم خب کم نیست. از وضع ونزوئلا و کره شمالی پایانش رو میشه حدس زد. حالا این تفکر کمونیسم با چی دقیقا مبارزه می‌کنه؟ با نظام سرمایه‌داری. نظام سرمایه‌داری هم یک سیستمی که توش سرمایه حکومت می‌کنه. پول داشته باشی شاهی نداشته باشی بدبختی. باید جون بکنی پول دربیاری، پولت پول بسازه و بری جلو. حالا خود این نظام بدی زیاد داره از مازاد تولید و مصرف گرایی بگیر تا پولدارتر شدن پولدار و فقیرتر شدن فقرا و آسیب‌های محیط ‌زیستی و از این چیزا. بحث الان سر اینکه کدوم خوبه کدوم بده نیستا. من فقط خواستم یه ایده‌ای از هر دو طرف داشته باشید، خوب و بد پای مارکس و اسمیت. با این چیزایی که گفتم نتیجه می‌گیریم که کمونیست‌ها به خون کیا تشنه‌ان؟ سرمایه‌دارا. حالا تو زمان پایان جنگ جهانی دوم، شوروی مهمترین کشور نظام کمونیستی و آمریکا هم مهمترین کشور نظام سرمایه‌داری. پس استالین رهبر شوروی و روزولت رییس جمهور آمریکا وقتی که نشسته بودن جلوی همدیگه تا تکلیف نظم دنیای بعد از جنگو روشن کنن، هر کدوم تو ذهنشون نقشه‌ها داشتن. جنگ جهانی دوم که تموم شد اوضاع داشت برمی‌گشت به شرایط قبلی خودش. این وسط آلمانی که بازنده‌ی جنگ شده بود تقسیم شده بود بین شوروی و آمریکا. بخش شرقی شده بود مال شوروی، بخش غربی شده بود مال آمریکا. البته جز خاکشون نشده بود دیگه دولت دست نشانده داشتن توش.بعد از اون طرف شوروی اومده بود توی کشورهای اروپای شرقی مثل رومانی و چکسلواکی و مجارستان و اینا دولت دست‌نشانده گذاشته بود. نظام همشون کمونیستی کرده بود عملا اون کشورها رو کرده بود مال خودش. آمریکا هم خب از اونور متحدای خودش داشت دیگه، انگلیس بود، آلمان غربی بود، فرانسه بود، ایران بود، داریم راجع‌به دهه‌ی چهل پنجاه میلادی صحبت می‌کنیم. عملا بعد از جنگ جهانی دوم توی اواخر دهه چهل میلادی یک دو قطبی کمونیسم در برابر سرمایه‌داری داشت به وجود میومد. همه چیز نشون اینو می‌داد که دنیا داره دو تیکه میشه. سال 1947 ترومن رییس جمهور آمریکا یک دکترینی میده، یک ایدئولوژی، یک نظریه‌ای منتشر می‌کنه. توش میگه که آقا این کمونیست‌ها مایه دردسرن. خطر جدی فعلی دنیا همین کمونیستان، هر کشوری سیستم کمونیستی داره عملا دشمن ماست و ما و متحدامون جلوش وایمیسیم. این قضیه باعث میشه که اون دو قطبی شوروی آمریکا رسمی بشه و دورانی شروع بشه که بهش میگیم جنگ سرد.جنگ سرد قدرت‌نمایی آمریکا و شوروی بود. شوروی اون کشورهای اروپای شرقی گرفته بود دستش، متحد خودش کرده بود. آلمان شرقی هم که بود، یک اتحادی ساخته بود شوروی که بهش می‌گفتن بلوک شرق. آمریکا هم از اونور یه سری کشورهای متحدشو آورده بود، باهاشون یه پیمان نظامی بسته بود به اسم ناتو و اینجوری بلوک غربو ساخته بود. دعوا دعوای بلوک شرق و غرب بود. هر طرف می‌خواست جلوی اون یکی بیشتر قدرت نمایی کنه. فقط می‌خواستن توانایی نظامی و سیاسی و اقتصادیشون رو به رخ همدیگه بکشن، حیثیتی بود قضیه. واسه همینم بهش می‌گفتن جنگ سرد چون اصلا درگیری مستقیمی این دو تا کشور با هم دیگه نداشتن. درگیری‌هاشون تو کشورای دیگه می‌کردن، باقی ملت‌ها رو بدبخت می‌کردن. جنگ سرد همه جور قدرت‌نمایی توش داشت. از رو کردن بمب اتم و بمب هیدروژنی بگیر تا دخالت تو جنگ کره و درگیری‌های جنگ ویتنام و هزار تا داستان دیگه که به داستان ما مرتبط نمیشن. یکی از ماجراهایی که در خلال این جنگ سرد اتفاق افتاد، تحقیقات فضایی بود. سال 1957 اتحاد جماهیر شوروی میاد اولین ماهواره‌ی تاریخ رو می‌فرسته فضا. این ماهواره که اسمش اسپاتنیک بود احتمالا اسمش رو شنیدید، اولین ماموریت فضایی موفقیت‌آمیز تاریخ به حساب میومد. حالا شما تصور کن حال دولت آمریکا رو. موفقیت آمیز بودن این اسپاتنیک برای آمریکا یک تهدید بزرگی بود. واسه همین رییس جمهور اون زمان آمریکا، ژنرال آیزنهاور، یک تصمیم مهمی می‌گیره که شاید زندگی امروز همه‌ی ما وابسته به این تصمیم بود.آیزنهاور تصمیم می‌گیره یه بودجه‌ی خیلی هنگفتی بیاد اختصاص بده به فعالیت‌های علمی. حالا نه فقط بحث علوم فضایی، کلا پروژه‌های علمی. این میشه که دولت آمریکا میاد یک سازمانی تاسیس می‌کنه به اسم آژانس پروژه‌های تحقیقاتی پیشرفته، یا به شکل مخفف آرپا. آرپا کارش این بود که روی پروژه‌های بزرگ علمی کار کنه، آمریکا رو توی علم از تمام دنیا و علی‌الخصوص شوروی جلو بندازه. البته که بخش مهمی از هدفش نظامی بود ولی خب امروز می‌دونیم که آرپا سازمانی بود که مهمترین تکنولوژی‌های تاریخ رو که من و شما هم هر روز ازشون استفاده می‌کنیم درست کرده. توی همین زمان که داخل همین آرپای نوپا و پر از تنش نظامی و علمی، یک اتفاق مهم میافته. اتفاقی که شاید اولین جرقه‌ی شکل گرفتن اینترنت باشه. اتفاقی که خودش و ماجراهای بعدش رو جادی از پادکست رادیوگیک براتون تعریف می‌کنه. اولش قرار بود که ما این تیکه رو به شکل سوال جوابی جلو ببریم ولی خب جادی انقدر شیرین و روان توضیح داد ماجراهای مختلفو، دیگه من ترجیح دادم که حرفشو قطع نکنم، مستقیم ماجرا رو از زبون جادی بشنوید. بعد از توضیحات جادی البته من دوباره میام ادامه‌ی ماجرا رو براتون تعریف می‌کنم. پس بریم سراغ ماجرای روزهای اولیه اینترنت از زبون جادی:سلام من جادی‌ام، از پادکست رادیوگیک. معمولا من خیلی اهل رفتن تو این پادکست اون پادکست لایو گذاشتن و اینا نیستم چون به نظرم یه دوران بازار جمع کردن خاصیه که من خیلی قاطی‌شون دوس ندارم بشم. اما هم چیزکست خوبه، هم روزهای اولیه اینترنت حوزه‌ی مورد علاقه‌ی منه. این چند وقته خیلی در موردش خوندم در نتیجه احساس کردم که خوبه براشون حرف بزنم. خودمم ازش لذت می‌برم. آرپانت پدر جد اینترنت، پدر جد نه، پدربزرگ اصطلاحا به اندازه‌ی کافی دقیقیه، پدربزرگ اینترنت فعلی حساب میشه. ماجرا از کجا شروع شد اصلا؟ ما کامپیوترها رو خورد خورد اختراع کردیم تا مثلا 1950 اینجور چیزا. بعد نیاز به اینی که ارتباط کامپیوترها با هم بیشتر بشه یا حتی ارتباط انسان‌ها و کامپیوترها بیشتر بشه دیده شد. نکته‌ی خیلی جذابش اینه که اتفاقا از یک ژنرال جنگی نظامی این، ایده‌ها نیامد ولی این باز گذاشتن دست اومد. آیزنهاور تو آمریکا رییس جمهور میشه و ایده‌اش اینه که من یه ژنرال نظامیم، ما جنگ جهانی رو تموم کردیم یا توش پیروز شدیم، حالا داریم رقابت می‌کنیم با روسیه و خیلی جالبه این شعور که طرف به عنوان یه نظامی وقتی به قدرت اول کشورش رسیده بعد از یک پیروزی نظامی عظیم در جهان، به سمت اینه که ما باید علم رو پیش ببریم. جنگ الان ما موفقیت الان ما چیزی نیست که ژنرال‌های من بتونن انجامش بدن. موفقیت ما چیزی که علم پیش می‌برتش. در نتیجه شروع می‌کنه بودجه‌های علمی رو زیاد کردن. از جمله بودجه‌ای که می‌رسه به آرپا. آرپا موسسه‌ی تحقیقات نظامی پیشرفته آمریکا بوده و هست و هنوزم خیلی از تکنولوژی‌های ما از آرپا میاد بیرون.دستشونو باز می‌ذاره با پول. یه مدیری تو آرپا میاد و به این فکر می‌کنه که من الان تو دفترم سه تا کامپیوتر دارم اون موقع‌ها ترمینال به اینا می‌گفتن. یه ترکیبی از کیبورد و مانیتور که وصل بود به یه مینفریم‌ی یه جایی و شما می‌تونستید وصل بشین با اون کامپیوتر عظیم و از طریق این کار کنید. الان در واقع کامپیوتر ما کیبوردش و چیزش یه جاست همش. ولی اون موقع یه کامپیوتر مرکزی بزرگ بود، کیبورد و مانیتورهای راه دور به این وصل‌ می‌شد که الزاما مانتیور نبود. ممکنه حتی پرینتر باشه یعنی شما تایپ کنید خروجی تایپ شده ببینید. خلاصه این مدیر سه تا در واقع ترمینال داشت توی دفترش که هر کدوم به یه مینفریمی، یه جایی وصل بودن. با خودش فکر می‌کنه که این احمقانه‌ست. من چرا باید اگر با این کامپیوتر کار دارم بشینم پشت این کیبورد این مانیتورو نگاه کنم، اگه با اون کامپیوتر کار دارم بشینم پشت اون کیبورد اون مانیتورو نگاه کنم. همچنین یه شکل‌های بسیار مقدماتی از چت و اینجور چیزا هم بوده اونموقع و ایده‌اش این بوده که اینم خیلی مسخرس. که اگر من می‌خوام با یه آدمی حرف بزنم که تو این کامپیوتره باید بشینم پشت این یکی کیبورده که به این کامپیوتر وصله. اگه می‌خوام بشینم تو اون یکی که به اون مینفریم وصله، باید بشینم پشت اون. این ایده به نظرش مسخره میاد و درخواست میده که شروع کنن کار کردن روی اینی که این بتونه با یه کیبورد و مانیتور متصل بشه به همه‌ی اون‌ها.این آدمی بوده لیکیدر، یه همچین اسمی داشته، مدیرای آرپا. این آدمی بوده که خودش حوزه‌ی تخصصیش ارتباط انسان و ماشین بوده حالا تو لول 1960 بهش فکر کنید. در واقع ایده‌هاش این بوده که اگر ما بتونیم کاری بکنیم که ذهن انسان با ماشین به هم متصل بشن ماشین منظورم کامپیوتره، می‌تونه انقلاب عظیمی ایجاد کنه در سرعت فکر کردن ما، در شیوه‌ی تحلیل ما و غیره و غیره. بیسش این بوده و در واقع به ارتباط انسان و ماشین فکر می‌کرد خب اولین قدم چرتش اینه که سه نفر، ببخشید یه آدم مجبوره بشینه پشت سه تا ترمینال مختلف برای اینکه با سه تا کامپیوتر مختلف کار داره. این میره شروع می‌کنه یه پروژه کردن. اون موقع تو آرپا افرادی مثل باران بودن که ایده‌ی جدید باحالی داشتن. تا اون موقع ما شبکه‌های مخابراتی‌مون تلفن بود دیگه. اگه دیده باشید تو این فیلم قدیمیا یکی نشسته مثلا من جادیم می‌خوام با مسعود حرف بزنم، این وسط فرض کنین سارا نشسته و کابل‌ها به هم وصل می‌کنه. اون مرکز تلفن قدیمیا. یه جفت کابل از خونه‌ی من کشیدن به مرکز تلفن، از مرکز تلفن یه جفت کابل کشیدن به خونه‌ی هر کس دیگه‌ای. من زنگ میزنم به مرکز تلفن در واقع گیلین گیلین می‌کنه، میگم که می‌خوام با مسعود صحبت کنم. مسئول تلفن ورمیداره دوتا سیم رو می‌زنه توی سوراخ من و تو سرواخ اون، اون چهار تا در واقع چهارتارو بهم وصل می‌کنه خلاصه و اون مسیر خونه‌ی من تا تو خونه‌ی مسعود تکمیل میشه.ببینید ما یه خط شخصی داریم.دقیقا مثل اینکه اگه می‌خوام برای شما یه فایل بفرستم یه لوله بکشم تا خونه‌ی شما، متنم رو بنویسم اگه می‌خوام نامه بفرستم بندازنش توو اون لوله بیاد طرف بیفته تو خونه‌ی شما. این ایده‌ی مخابرات قدیمه، خطای تلفن ما هم حتی اینجوری کار می‌کردند تا چند سال قبل حتی. درواقع سوییچای مکانیکی داشتیم که اینا رو به هم وصل می‌کرد. اما ایده‌ی باران برای آرپانت ایده‌ی پکت سویچ بود. ما به جای اینکه لوله بکشیم از هر جا که با هر کی کار داره، یه سری پاکت درست می‌کنیم و روش می‌نویسیم این مال قراره برسه به فرزانه و روش یکی یه متنی می‌نویسه، توش یه متنی می‌نویسم روش ‌می‌نویسم این واسه فرزانه‌س و میندازمش تو صندوق پست. من از خونه خودم تا خونه‌ی فرزانه یه لوله درست نکردم. من می‌فرستمش به صندوق پست. یکی از صندوق پست برش میداره می‌بره اداره پست. اداره پست نگا می‌کنه باید کجا بره نگاه به منطقه‌ی پستی فلان. ببینید تیکه تیکه مسیر رو پیش میره و در واقع سوییچ میشه به اونجا نه اینکه یه لوله‌ی تخصصی از خونه‌ی من تا اون. آرپا رو بیس بر این می‌سازن. ایده‌ی اصلیشون این بوده که دانشمندان بتونن از کامپیوترهای مختلف استفاده کنن. تا اون موقع این شکلی بود که اگر من می‌خواستم با یک کامپیوتر خاص یک جایی کار کنم باید می‌رفتم پیش اون کامپیوتر خاص یا می‌رفتم پیش یه ترمینال که به اون کامپیوتر خاص وصله و باهاش کار می‌کردم. حتی این شکلی بود که اگه من می‌رفتم دانشگاه استنفورد یه برنامه می‌دیدم که خیلی باحاله و یکی نوشته و اینو می‌خواستم ببرم توی دانشگاه خودم خواجه نصیر استفاده کنم بازم من باید اون برنامه رو همون جا پرینت می‌گرفتم می‌بردم تو خواجه نصیر تو کامپیوتر خودم تایپش می‌کردم.نه به این مفهوم الان فلاپی‌دیسک بود، نه شبکه‌ای بود برای کپی کردن، این خیلی عجیبه. یا حتی می‌خواستم با یکی چت کنم، به یکی حالا به اون مفهوم خیلی کلاسیکش ایمیل بزنم باید چی کار می‌کردم؟ باید میومدم توی اون کامپیوتری که اون آدم اکانت داره لاگین می‌کردم با هم حرف می‌زدیم. باران این به نظرش عجیب میاد و پکت‌سوییچو میاره. از اونطرف اگه اشتباه نکنم اسمش لیکیدره، حالا خیلی هم مهم نیست یکی از روسای 1960 فلان بوده. اون میاد ایده‌اش این میشه که من کامپیوترهای مراکز مختلف رو اگه به هم وصل کنم چی؟ ترمینال خودم رو وصل کردم به این سه تا کامپیوتر خیلی باحال شد. یه سوییچینگ در نتیجه الان من هر کاری که می‌خوام بکنم تو برنامه میگم می‌خوام چیکار کنم وصل میشه به اون کامپیوتری که باهاش کار داره. چی میشه اگر من پنج تا کامپیوتر مختلف از مراکز دانشگاهی مختلف رو همه رو با این تکنیک به هم وصل کنم، عملا من به هر کدوم از این کامپیوترها که وصل باشم می‌تونم به اون یکی هم وصل بشم. برای این کلی کار می‌کنن. دیوایس‌هایی می‌سازن که پکت‌ها رو می‌فهمه که باید کجا بره ما امروز بهش میگیم روتر یا سوییچ. اون موقع‌ها بهش می‌گفتن آی‌ام‌اس فکرکنم، آره، اگه اشتباه نکنم. خیلی الان این کلمات مهم نیستن، همشون منقضی شدن. اگه هیستوری اینترنت رو دوست داشتین اولین مدخلتون می‌تونه کتاب ببخشید اولین مدخلتون می‌تونه ویکی‌پدیا باشه، تحت عنوان Histoty of Internet تو ویکی‌پدیا ببینین. شروع می‌کنن دانشگاه‌ها رو به هم وصل کردن. ایده‌شونم بامزه بوده. از جمله همون آقای باران و یه نفر دیگه ایدشون این بود که ما یک مسیر بین هر چیزی نکشیم، از هر چیزی چند تا مسیر باشه مثل خیابان‌بندی شهر.اگر من می‌خوام از خونه‌ی جادی برم خونه‌ی پروانه چیکار می‌کنم؟ از چندین خیابون مختلف می‌تونم برم اگه یکی از خیابونا بستست من از خیابون کناریش دور می‌زنم. در واقع اگه همه کامپیوترها و سوییچ هارو به همدیگه وصل کنیم توی شبکه‌ی بزرگ روی بسته‌ها یا روی پکت‌ها بنویسیم که این قراره برسه به جادی، به هر سوییچی که برسه از مسیری که بلده می‌فرسته سمت جادی. اگر یه سوییچ بسته بود خب از یه مسیر دیگه میره و این شکلی پکت‌ها می‌رسن به مقصدشون. این ایده‌ی آرپانت بود. یه افسانه‌ای هم هست که میگه آرپانت رو در واقع آرپا مرکز تحقیقات پیشرفته نظامی آمریکا درست کرد برای اینکه اگر یک روزی روسیه بهشون حمله اتمی کرد هر مرکزی که از بین رفت بقیه‌ی مراکز ارتباطشون با هم وصل بمونه. این یکی از نتایج پکت‌سوییچ بود ولی هدف اولیش نبود. هدف اولیه‌ش جوری که سازندگانش میگن بارها با بارها این بود که می‌خواستن مراکز علمی رو به هم وصل کنن و اجازه بدن که آدم‌ها از کامپیوترهای مختلف استفاده کنن. الان من چی داشتم؟ الان من یه جور سوییچ خاص دارم که فقط با آرپانت کار می‌کنه و فقط با اون شبکه‌ی خاص کار می‌کنه، در عین حال کامپیوترهایی دارم که تو مراکز مختلف بهم متصلن.قدم بعدی چیه؟ یکی باید بیاد یه برنامه بنویسه که به فایل از یه جایی کپی کرد تو اون یکی. این سریعا نوشتن، بهش میگن FTP. هنوزم که هنوزه استفاده میشه. 1960 آخرای 60 و اوایل 70 کل این ماجراها. یه سیستمی نوشتن که توش می‌تونه فایل از یک کامپیوتر کپی کنه تو یه کامپیوتر دیگه و چون این سوییچ‌ها وجود داشتن درواقع می‌تونست از هر کامپیوتر عضو آرپانت، در واقع هر کامپیوتری که از اون دوازده تا کامپیوتری که توی دانشگاه‌های آمریکا به هم وصل بودن حالا دقیقش یادم نیست، کپی کنه روی هر کامپیوتر دیگه‌ای چون میومد از تو مسیرهای آرپا می‌چرخید و می‌رفت کپی می‌شد. یه مفهوم خیلی اولیه‌ای از اینترنت ماست. اینو که درست کردن سریعا نیازهای دیگه شروع کرد رشد کردن. مثلا حالا می‌خواستن ایمیل بزنن. یکی اومد کشف کرد که خب یه کاری بکنیم. اسم یوزرو بذاریم بعد یه علامت @بذاریم و اسم کامپیوترو بذاریم پشتش، شماره‌ی کامپیوتر تو آرپانت و در نتیجه من میشه که جادی ات کامپیوتر دوم توی دانشگاه خواجه نصیر، اگه جزو آرپانت بود خواجه‌ نصیر. اینو واسه اون می‌فرسته. این مفاهیم کم کم داره درست میشه. اوایل ایمیل در واقع یه جور FTPبود. یه فایل ایمیلو کپی می‌کرد توی هوم من، من که لاگین می‌کردم نگاه می‌کردم عه یه فایل جدید هست و تو ایمیلام.می‌رفتم فایل رو می‌خوندم می‌دیدم چی نوشته و می‌تونستم یه فایل جدید درست کنم بهش جواب بدم. ریپلای و اتچمنت نداشت. من می‌رفتم یه فایل جدید درست می‌کردم توی هوم یارو براش می‌نوشتم که مرسی برام نوشتی. من جادی ام و ایمیلتو خوندم نظرم اینه مثلا. ببینید این شکل‌های جدیدی که کم‌کم چیزها دارن اختراع میشن. بعدش کم کم مفاهیم TCPIP میاد. در واقع می‌بینن که این آرپانت با کامپیوترهای خودش داره خوب حرف می‌زنه ولی نمی‌تونه با کامپیوترهای بقیه حرف بزنه. میان یه استانداردی می‌نویسن که هر کسی می‌خواد حرف بزنه با یه کامپیوتر دیگه از این استاندارد پیروی کنه. خوبیش چی میشه؟ حتی اگه من جزو آرپانت نیستم ولی از اون استاندارد پیروی می‌کنم می‌تونم سیممو وصل کنم به آرپانت و شروع کنیم با هم حرف زدن. این کشف TCPIP عه. TCP میشه در واقع اون مفهومی که پکت‌ها چجوری درست بشن و منتقل بشن، IP میشه اونی که به کجا منتقل بشن. در واقع هدر پکتا TCPعه، IPمیگه به هر کامپیوتری چجوری شماره بدیم، اگر یه دیتای می‌خواست منتقل بشه از چه مسیری باید منتقل بشه، اینا از هم جدا میشن. حالا اون دیوایسی که می‌خواد دیتا منتقل کنه دیگه براش مهم نیستش که این پکتی که داره میره آیا فایله، آیا ایمیله، آیا ویروسه، یا هر چیه. این میگه IP میگه من فقط تحویلش میدم تو مسیر. TCP میگه این پکت اینجوری وقتی رسید به اون کامپیوتر باید چجوری این رو بخونی.مشکل هنوز چیه؟ یه مشکل دیگه هنوز داریم. اونم اینه که من باید همه چی رو حفظ باشم. بدونم شماره‌ی کامپیوتر فلان در دانشگاه هاروارد چنده. باید بدونم که سروری که میخوام بهش وصل بشم IPش چیه. اینجاست که آدما میان DNS اختراع می‌کنن. DNS کاری که می‌کنه اینه که یه دفتر تلفن بسیار بزرگ که من بهش میگم جادی دات نت، IP جادی دات نت رو برمی‌گردونه. حتی یه جایی من دیگه لازم نیست بهش بگم جادی دات نت. تا قبل از این اینجوری بود دیگه من باید تو یه دفتری می‌نوشتم که جادی دات نت که جادی توش می‌نویسه، IPش هست 10.14.121.22 خب؟ این یه دفتری که من خودم دارم و توش یه لیست بلندی از همه‌ی کسایی که من باهاشون کار دارم هست عین دفتر تلفن. یه جایی هست که یکی گفت خب چرا این کار می‌کنیم؟ بیایم یه دفتر تلفن مرکزی درست کنیم هر وقت شما به کامپیوترتون گفتین وصل شو به جادی دات نت اتوماتیک بره دفتر تلفن رو نگاه کنه، IPش رو ورداره، جواب بده و کامپیوتر شما وصل بشه به اون IP. این بود مفهوم DNS.اینا شروع می‌کنن اینترنت به مفهومی که ما می‌دونیم شکل میدن. یه جایی یه کشمکش بزرگی به وجود میاد آرپانت میگه نه من فرمولی که درست کردم نتورک خودم رو می‌خوام، سازندگانش میگن نه حالا عوضت می‌کنیم به این، TCPIP رو کشف می‌کنن، یه جایی یه استاندارد ارگانیزیشن ایزوی میاد یه مدل دیگه میده ولی در نهایت TCPIP برنده میشه. تو اروپا و آمریکا پیاده سازی میشه. این شبکه‌ها شروع‌ می‌کنن بهم وصل شدن. از اونجا سیستم‌عامل یونیکس میاد، BSD میاد و یه برنامه‌ای نوشتن برای استفاده از TCPIP، درنتیجه هر کسی هر سیستم عامل جدید یونیکسی که نصب می‌کنه عملا با TCPIP کار می‌کنه. دیگه اونی که استاندارد گفته نه بیایم یه چیز دیگه بنویسیم فراموش میشه و اینکه همه استفاده می‌کنن میشه استاندارد. DNS هم که داریم در چه کامپیوترها می‌تونن راحت همدیگه رو پیدا کنن و حالا شما یه شبکه‌ی بزرگی دارین از کامپیوترهایی که به هم وصلن با استانداردهایی که با هم توافق کردن. شامل TCPIP، شامل اینکه کابلشون باید چجوری باشه، سوییچا باید چجوری جواب بده، اگر این پکتو فرستاد به مشکل برخورد باید چیکار کنه، این کامپیوترها می‌تونن با هم حرف بزنن. آدما می‌بینن این چقدر باحاله، من تو دانشگاهم که هستم می‌تونم وصل بشم. چرا من از خونه نمی‌تونم پس وصل بشم.یه سری شرکت میان یه سری مودم می‌ذارن. مودم‌های قدیمی تلفن و این اجازه رو به شما میدن که شما بتونین از خونتون زنگ بزنین به اون شرکت، اون شرکت ولی وصله به اینترنت. در نتیجه عملا من یه تلفن لوکال دارم که زنگ می‌زنم بهش با کامپیوتر و اون کامپیوتر منو وصل می‌کنه به اینترنت. در واقع چون اینترنت خودش وصله. در واقع این شاخه‌هایی که هی جدا و وصل میشن از اینترنت. انگار شما از طریق تلفنتون می‌تونین یه سیم خودتونو وصل کنید به اینترنت. نکته‌ی بامزه اینه که اولین مودمایی که اختراع میشن واقعا گوشی تلفن قدیمی بود می‌گرفتین بغل کلتون باهاش حرف می‌زدیم یه دهنی داشت با یه دونه گوشی، اونا رو واقعا می‌ذاشتن توی قاب پلاستیکی که کامپیوتر بتونه بشنوه که از تو تلفن چی میاد چی میره و اون صداها رو تبدیل به صفر و یک می‌کرد. این روزها خب که دیگه اصلا مودم به اون معنی نداریم تا پونزده سال قبل که مودم های اون شکلی داشتیم اتفاق این بود که دیگه مودم گوشی نداشت، مستقیم تو کامپیوتر بود و صفر و یک می‌داد به کامپیوتر. ISP‌ها در واقع این کارو می‌کنن. شرکت مخابراتی شما اگر از هر شرکتی که استفاده می‌کنین، اینترنت می‌گیرین، در واقع کاری که می‌کنه اینه که خودش به اینترنت وصله، حالا تو ایران به فیلترنت وصله، شما رو از طریق یک سیم، بی‌سیم، هر تکنولوژی مکانیکی یا فیزیکی دیگه‌ای وصل می‌کنه به اینترنت. این کاری که ISP انجام میده.چند تا اتفاق خیلی بزرگ هم اینجا افتاد. از جمله یکی از مهمترینشون کشف، ساخت وب بود. قبل از این چجوری بود؟ اینترنت یه سری کامپیوتری بودن که به هم وصلن. این که با چه پروتکلی چیکار کنیم وابسته به خودتون بود و برنامه‌ای که استفاده می‌کردین. کماکان حواستون باشه اگه شما رو گوشیتون مثل تلگرام دارین و تلگرام رام می‌کنید وصل میشه به سرورای تلگرام، پیامای یکی رو می‌گیره برای شما میاره. شما دارین از روی اینترنت تلگرام استفاده می‌کنین. اگر ایمیل دارین در واقع شما دارین با یه برنامه‌ای با پروتکل ایمیل SMTP، یه میل می‌فرستین برای یک میل سروری و اون دریافت می‌کنه می‌رسونه به گیرنده. ببینید با وب هیچ کاری نداریم. شما یه اینترنت شبکه‌های کامپیوتر متصل بهم اند که پروتکل‌های مختلف روش کار می‌کنن. اگر شما دارین پادکست گوش می‌کنید ممکنه برنامه‌ی پادکست گیرتون دارین، درخواست می‌ده به یه سرور پادکست می‌گیرین. اما وب خیلی اختراع بزرگی بود. همه‌ی اینا نیاز به برنامه‌هایی داشت که در حوالی 1980 برنامه‌های بسیار سختی بودند برای استفاده. برنرزلی از فکر کنم سوییسه، سرن سوییس. یه ایده‌ای میده تحت عنوان هایپرتکست، ابرمتن، متن‌هایی که توش لینک داره. میگه ما بیایم یه سری متن بنویسیم، یه جاهاییش رو لینک کنیم به جاهای دیگه‌ای از همین متن، یک سرور دیگه‌ای کلا یه جای دیگه و اینجور مفاهیم. وب رو پیشنهاد می‌کنن. یه صفحاتی که توش لینک وجود داره. حالا اول فقط متنیه، بعد عکسم میاد، بعد یک عالمه چیز دیگه میاد، ولی تو مرحله‌ی بیسیکش یک متنه که امکان لینک شدن به یه چیز دیگه رو داره و میگه که این یک پروتکل جدیده به اسم مثلا وب، استاندارد حالا HTTP. این رو برنزلی می‌ده توی سوئد ایدشو. یکیم براش براوزر می‌نویسه. میگه اوکی تو اینو درست کردی، اسده خیلی خوبیه. منم یه برنامه می‌نویسم که بتونیم به عنوان مرورگر استفاده کنیم. بعد چی میشه؟ شما مرورگرتون رو رام می‌کنین وصل میشین به یه سایتی.در واقع می‌بینیم چی میشه شما می‌زنین وصل شو به google.com از دی‌ان‌اس می‌پرسه که گوگل آی‌پیش چنده، از روی اینترنت TCPIP درخواست میده اینی که به سرور گوگل وصل شو و بگو صفحه اول به من بده. گوگل صفحه اولشو برای شما می‌فرسته. می‌تونین توش چیز تایپ کنین، می‌تونین یه جای کلیک کنین، دوباره به وسرور می‌فرسته، جواب میگیره اون سرور ممکنه شمارو بفرسته یه جای دیگه. وب خیلی مهم بود چون باعث شد که پیچیدگی استفاده از اینترنت کم بشه. قبل از اون خیلی از کاربردهایی که ما تو اینترنت داشتیم کاربردهای فقط تکسپیس بودن، فقط متنی بودن. شما باید وارد می‌شدیم یه برنامه‌ای رو رام می‌کردین. از اونایی که هکرا می‌کردن اون زمان‌ها و خطرناک بودن و جادوگران این کار می‌کردن ولی وب خیلی خیلی همگانیش کرد. برای اینکه ما صفحه رو باز می‌کردین، یه چیزی میومد، یه جاییش کلیک می‌کردین، می‌رفت یه جای دیگه یه چیزی رو می‌خوندین، یه چیزی رو سرچ می‌کردین خیلی انسانی‌تر و راحت‌تر شد استفاده از اینترنت. به این خاطر وب خیلی اتفاق بزرگی بود. خندون باشین، جادی بودم. یه جاهاییش ممکنه اگر شما کامپیوتری نبودین براتون مبهم بود. خواستم بگم تقصیر منه، تقصیر من نیست احتمالا یکی می‌تونست خیلی بهتر از من بگه، خیلی بدتر از من می‌گفتن. جادی بودم و مرسی از بچه‌های چیزکست.ممنون از جادی بابت توضیحاش. امیدوارم که همونطور که من کلی چیز یاد گرفتم برای شما هم جذاب بوده باشه. داستان رسید به کجا؟ اون‌جا که تو دهه‌ی هشتاد میلادی، تیم برنزلی میاد و وب رو، شبکه‌ی جهانی اینترنت رو، این wwwمعروف رو اختراع می‌کنه. وب که اختراع شد همونطوری که جادی گفت یک براوزر یا مرورگری لازم بود که بشه از وب استفاده کرد. مرورگر یا براوزر هم که دیگه می‌دونیم چیه هممون الان ازشون استفاده می‌کنیم. معروفتریناشم گوگل کروم و فایرفاکس و خدابیامرز اینترنت اکسپلوررن. این مرورگر چیکار می‌کنه؟ مرورگر یک نرم‌افزاری که میاد به وب وصل میشه و شما می‌تونی بری توش، هر سایتی که www داره رو باز کنی و ببینیش و استفاده کنی ازش. اون اول که برنرزلی وب رو اختراع کرد یک مرورگری هم براش درست شد ولی خب این مرورگر واسه‌ی استفاده‌ی عموم نبود مال ادمای این کاره و اهل فن بود که خب باهاش برن و توی وب بچرخن استفاده‌های علمی بکنن. من و شما نمی‌تونستیم بریم توش یه مشت نوشته می‌دیدیم فقط. این مشکل همینطور که به ذهن ما میاد به ذهن دو سه تا جوون خره‌ی کامپیوتر توی دهه‌ی نود هم اومد.اینا تصمیم گرفتن بیان یه مرورگری بسازن که کار باهاش راحت باشه، قابل استفاده باشه، کلیک کردنی باشه، توش صفحات بشه راحت باز کرد، عقب زد، جلو زد، همه‌ی این کارایی که الان با مرورگرامون می‌کنیم دیگه. تا قبل از اون واسه همه‌ی این کارا باید کد می‌نوشتی، دانش فنی می‌داشتی و اینا. اینا می‌خواستن یک مرورگر گرافیکی تر و تمیزی درست کنن، که همه‌ی مردم عادی بتونن باهاش راحت کار بکنن. این میشه که بعد از کلی کار و تلاش اولین مرورگر گرافیکی عمومی تاریخ رو درست می‌کنن. مرورگری که هر مرورگری بعدش اومد یه نسخه‌ی آپدیت شده از اون بود. یه جورایی نوه نتیجه‌ی اون بود. هنوزم که هنوزه فرمت مرورگرها همونی که اونا بناشو گذاشتن. اسم این مرورگر اون قدیمیای دنیای وب شاید یادشون باشه؛ موزیاک یا همون موزاییک خودمون. این جوونای مخترع موزیاک میان نرم‌افزارشان به شکل آزاد می‌ذارن روی اینترنت که همه بتونن بردارن و استفاده بکنن. اینطوری میشه که اولین مرورگر عمومی تاریخ به وجود میاد. مردم عادی مردمی که مثل من و شما هستن می‌تونن این مرورگر استفاده کنن، خیلی راحت برن توی اینترنت بگردن، به قول جادی یک فرمت انسانی پیدا می‌کنه استفاده از وب. موزیاک توی بازه‌ی زمانی نه ماهه حدود یک میلیون یوزر ثابت پیدا می‌کنه. عدد یک میلیون الان شاید خب خیلی بزرگ به نظر نیاد ولی داریم درباره‌ی سال 1993 حرف می‌زنیم. اینترنت اصلا چیزی نیست که آدما بدونن چیه، چه برسه به اینکه بخوان از پول دربیارن. اما یه نفر این وسط حواسش بود که میشه از این قضیه یه پول خیلی خیلی خوبی درآورد.یه آقایی بود به اسم جیم کلارک. این قبلا استاد دانشگاه استنفورد بود حوزه‌ی کاریش هم همین کامپیوتر و الکترونیک و اینا بود. بعد از دانشگاه میاد بیرون میره یه شرکتی میزنه سیلیکون گرافیکس و بلیطش می‌بره خلاصه. میلیونر میشه، کلا میفته تو خط بیزینس‌ و سرمایه‌گذاری. این آدم جز نسل اول دوم میلیونرای سیلیکون ولی به حساب میاد. سال 1993 جیم کلارک که سنین میانسالی می‌گذرونده دیگه مویی سفید کرده بود تو این راه، توجهش جلب میشه به این مرورگر موزه‌یاک. این میشه که با خودش میگه چیزی که تونسته توی نه ماه یک میلیون نفر به سمت خودش بکشونه، حتما میشه باهاش کلی کار پولساز کرد. البته هنوز ایده‌ای نداشت که چطوری میشه ازش پول در بیاره ولی خب می‌دونست پتانسیل خیلی زیادی وجود داره تو این کار. خلاصه که با جت شخصیش پا میشه میاد پیش این جوونای سازنده‌ی موزه‌یاک می‌شینه باهاشون جلسه می‌ذاره که با همدیگه یه کاری رو شروع کنن. جیم کلارک پول بذاره، اونا هم کار بکنن.بعد از کلی بالا و پایین کردن جیم کلارک یک چک درشت پنج میلیون دلاری واسشون می‌نویسه و اینجوری اولین سرمایه‌گذاری میلیونی خصوصی در تاریخ اینترنت انجام میده. اسم این شرکتی که جیم کلارک با این جوونا تاسیس میکنه میشه نتسکیپ. قرار میشه اینا بشینن تمام وقت کار کنن یک مرورگر بی‌نقص و تمیز جدیدی در بیارن و کاری که با موزه‌یاک شروع کرده بودن رو به شکل تروتمیز و اقتصادی و بیزینسی تموم کنن. همین زمان که جیم کلارک و تیمش داشتن اولین قدم‌ها رو برای تغییر دنیای اینترنت برمی‌داشتن، یه مرد پولدار دیگه که دنیای تکنولوژی رو جور دیگه‌ای متحول کرده بود، اصلا از این اختراع جدید خوشحال نبود. مردی که چند سال بود جز پولدارترین آدمای دنیا شده بود و دنیای کامپیوترو زیر و رو کرده بود، داشت نقشه می‌کشید تا در اولین فرصت نتسکیپو از بین ببره. فکر کنم می‌تونید حدس بزنید کی داریم میگیم، بله، بیل ‌گیتس.بیل گیتس چندین سال بود با مایکروسافتش ترکوند بود. بعید بود که شما کامپیوتری رو پیدا بکنی تو دنیا که ویندوز روش نصب نباشه، نرم‌افزارهای مایکروسافت رو استفاده نکنه. سال 1987 بیل گیتس جوانترین میلیاردر تمام دوران شده بود. بیل گیتسی که توی نوزده بیست سالگی هارواردو ول کرده بود اومده بود مایکروسافتو راه انداخته بود دیگه غول‌های بزرگ دنیای کامپیوتر مثل IBM و کنار زده بود و عملا یه مونوپلی اقتصادی درست کرده بود که هر چی از دنیای کامپیوتر می‌خواستی، باید می‌رفتی سراغ مایکروسافت. تو اوایل دهه‌ی نود مایکروسافت شده بود یه شرکتی که برخلاف باقی شرکت‌های اداری اتو کشیده، یه جایی بود که مهم نبود چی پوشیدی یا چه شکلی هستی یا اصلا به کجا وصلی، فقط کافی بود آدم باهوشی باشی، خلاق باشی تا بتونی واسه‌ی مایکروسافت کار کنی. بهشت همه‌ی خوره‌های کامپیوتربود. حالا سال 93 چند تا جوون اومده بودن و قرار بود بازار از دست بیل گیتس در بیارن. مثل کاری که خودش وقتی جوان بود با شرکت‌های بزرگ کرده بود. بیل گیتس توی دهه‌ی 90 قدرتش وحشتناک بود، توی همه‌ی قسمت‌های زندگی مردم یه نقشی داشت.بعد خودشم الان ببینید که پیر شده گوگولی‌مگولی شده، میره اینور اونور خیریه برگزار می‌کنه و اینا. توی دهه‌ی 90 بیل گیتس یه آدم به شدت مغرور، به شدت قدرت طلب و به شدت مزخرف بود. یه شب تو همون سال 93 بیل گیتس و زنش مهمونی داشتن سر شام اصلا بحث میره سمت انتخابات ریاست‌جمهوری، صحبت میره سمت بیل کلینتون رییس جمهور شدنش و برنده شدنش تو انتخابات، بیل گیتس برمی‌گرده میگه آقا این اینقدر جدیش نگیرین. من الان بیشتر از رییس جمهور آمریکا قدرت نداشته باشم کمتر ندارم. موفقیت مایکروسافت کاری کرده بود که بیل گیتس یه آدم به شدت مغرور بشه و در عین حال تشنه‌ی قدرت باشه، نخواد بذاره هیچ‌کس حتی نزدیک پرچمی که دستشه هم بشه.کسایی که توی اون دوران برای مایکروسافت کار کردن، میگن رسما تحت فشار روانی بودی وقتی باهاش حرف می‌زدی. نخبه‌های جهان جمع می‌کرد، استخدام می‌کرد، بعد یه حجم خیلی سنگین کار بهشون می‌داد، کاری می‌کرد چند برابر ظرفیتشون کار کنن تا بهترین نتیجه رو در بیارن، بعد وقتی نتیجه رو واسش می‌بردن بعد از نیم ساعت فحش دادن و تحقیر کردنشون از اتاق مینداختشون بیرون تا برن با بهترین کارشون برگردن. امکان نداشت بیل گیتس بهت بگه بری تو دفترش و تا یک هفته بعد حالت از تحقیرهایی که شدی بد نباشه.بیل گیتس حس می‌کرد که قادر مطلقه، دنیا رو زیر و رو کرده به هیچ کس نباید جواب پس بده. همه‌ی آدمای دیگه از نظر بیل گیتس یه مشت احمق بودن. حالا تصور کنید که همچین آدمی با همچین غروری، بیاد ببینه که یه عده جوون قراره یه انقلاب توی اینترنت راه بندازن و از دنیای کامپیوتر پول دربیارن، بدون اینکه جزیی از مایکروسافت باشن. نتیجه مشخص دیگه. البته نتسکیپیا هم کم مغرور نبودنا. مثلا قبل اینکه اصلا بیل گیتس بفهمه چیزی به عنوان نتسکیپ اومده یکی از مهندسان ارشد مایکروسافت شصتش خبردار میشه که یه شرکتی داره مرورگر می‌سازه و چنین و چنانه؛ میاد زنگ می‌زنه به نتسکیپ ببینه اصن اینا چقدر جدی‌ان. یکم اطلاعات بگیره که اگه راه داره مایکروسافت بیاد وارد همکاری بشه باهاشون و خطرشون دفع بشه. قبلا هم شرکت‌های کوچیک اینطوری به وجود اومده بودن، مایکروسافت یا اومده بود خریده بودشون یا ازشون اطلاعات گرفته بود زودتر ایده‌هاشونو به کار برده بود یا کارهای این‌ چنینی. اینم با همین هدف میاد و زنگ می‌زنه به اینا میگه من فلانیم از مایکروسافت زنگ می‌زنم. معمولا وقتی که زنگ می‌زدن می‌گفتن ما از مایکروسافتیم، این شرکت‌های کوچیک فکشون می‌افتاد. می‌گفتن که یا خدا مثلا مایکروسافت زنگ زده بهمون، چی بگیم چی نگیم. خلاصه کلی ذوق می‌کردن، کلی هیجان زده می‌شدن.نتسکیپیا ولی اصلا. گوشی برداشتن اون بنده خدا هم از اون ور خط گفت که من از مایکروسافت زنگ می‌زنم، اینام گفتن که خب خوش بحالت هوا خوبه تو مایکروسافت؟ این یارو هم که جا خورده بود میاد یکم اطلاعات بگیره که اونا همون موقع آب پاکیو می‌ریزن روی دستش میگن آقا ما نه علاقه‌ای داریم باهاتون شریک بشیم و نه بهتون چیزی بفروشیم، نه باهاتون ارتباط داشته باشیم، لطفا هم دیگه زنگ نزنید. بعدشم تق گوشیو گذاشتن. خلاصه که نتسکیپیا مایکروسافتو یه شرکتی می‌دیدن که دورش سر اومده، دهش گذشته، باید کنار گذاشته بشه. خلاصه که بعد از چندین ماه کار و تلاش، سال 1994 مرورگر جدید نتسکیپ به اسم Navigator منتشر شد. Navigatorاولین مرورگر تجاری درست حسابی شسته رفته بود. صفحه‌ها تمیز بود، همه چی سر جاش بود، استفادش راحت بود، سرعتش عالی بود. دانلود و آپلود درست حسابی می‌شد توش کرد. همه چیز نشون می‌داد که با یه محصول انقلابی طرفیم که قراره دنیای اینترنتو عوض کنه. ظرف سه ماه 90% از تمام کسایی که توی وب از اون اپلیکیشن مجانی موزه‌یاک استفاده می‌کردن، اومدن پول دادن شدن مشتری نتسکیپ. این عدد خیلی عجیبه، باز میگم داریم درباره‌ی سال 94 و اختراع یک سری جوون بیست ساله حرف می‌زنیم. نتسکیپ که می‌ترکونه بیل گیتس تازه متوجه خطر میشه. خطری که امپراطوری چند میلیارد دلاریشو تهدید می‌کرد و ممکن بود در آینده مایکروسافت کنار بزنه. مایکروسافتی که توی دنیای کامپیوتر همیشه جلو بود، توی دنیای وب عقب افتاده بود. دنیای جدید اینترنت شروع شده بود و مایکروسافت هیچ نقشی توش نداشت. بیل گیتس نشست پشت میزش برای تمام کارکنان یه پیام نوشت. وضعیت اضطراری؛ یک رقیب جدید در دنیای اینترنت سر درآورده. رقیبی که مایکروسافت باید ببرتش زیر ذره‌بین، محصول مشابهش رو بسازه و نابودش کنه.ماموریت کارکنان مایکروسافت از فردای روزی که بیل گیتس اعلام وضعیت اضطراری کرد شروع شد. همه‌ی نخبه‌های مایکروسافت جمع شدن تا این بحران درست کنن. از اون ور نتسکیپ شروع کرده بود اعتبار به دست آوردن و کم‌کم سیستم اداری و اقتصادی درست حسابی پیدا کرده بود. سال 95 نتسکیپ یک شرکت به شدت موفق بود که داشت دنیای اینترنتو متحول می‌کرد. غافل از اینکه مایکروسافت چند ماهیه که شبانه روز داره از مهندساش کار می‌کشه و تو بیشترین فشار ممکن ازشون میخواد بهترین نتیجه رو بسازن. همین زمان بود که نتسکیپ یه وکیل متخصص قوانین آنتی‌تراست رو استخدام می‌کنه. قوانین آنتی‌تراست یک سری قوانین توی آمریکا‌ان، اینا میان مانع این میشن که یه شرکتی بیاد کل بازار بگیره دستش، رقابتو از بین ببره و بازار یک محصول رو انحصاری بکنه. مثلا من اگر تولیدکننده‌ی شکلات باشم، بعد بیام کل مزارع گیاه کاکائو رو بگیرم دستم یا کاری کنم تمام تامین کننده‌های گیاه کاکائو رو به من بدن عملا کاری کردم که هیچ‌کس جز خودش نتونه شکلات درست کنه. در نتیجه مرتکب جرم می‌شم و این قوانین آنتی‌تراست باهام برخورد می‌کنه، برخورد خیلی خیلی شدیدی هم می‌کنه. حالا نتسکیپم از اینور به فکر افتاده بود که بیل گیتس داره بازار کامپیوتر انحصاری می‌کنه. اگه قرار باشه که مایکروسافت بیاد جلوی نتسکیپ سنگ بندازه، کاری بکنه که این حذف بشن و خودش فقط مرورگر تولید کنه، عملا داره بازار انحصاری درست می‌کنه، مونوپلی درست می‌کنه و در نتیجه اینا اومدن یک وکیل آنتی‌تراست رو استخدام کردن که بیاد جلوی این قضیه رو بگیره.این وکیل آقای گری ریبک، این مرد روزهای سخت بود. واقعا از این وکیلا بود که با زره و کلاه‌خود میره دادگاه رسما. قبل از این جریان با مایکروسافت درگیری زیاد داشت. گفتیم دیگه مایکروسافت کلا داشت سعی می‌کرد بازار کامپیوتر رو انحصاری بکنه. این آدمم سلبریتی دنیای آنتی‌تراست بود. منتها این آدم وقتی فهمید با چه پرونده‌ای طرفه گفت آقا کار راحتی نیست این بیل گیتسو من می‌شناسم شوخی نداره. بخواد چیزی رو نابود کنه با خاک یکسان می‌کنه. باید آماده باشید هر لحظه ممکنه مایکروسافت بیاد و نابودتون کنه. مایکروسافت همون رییس مافیایی که میره تمام مشتریای توی بیزینس کوچیک و تهدید می‌کنه که اگه بیان از تو خرید کنن، تمام خانوادشون می‌کشه. همتون باید کفش‌های آهنی بپوشین. تو همین زمان که نتسکیپ داشت حساب کار دستش میومد و مایکروسافت داشت شبانه‌روزی از مهندساش کار می‌کشید، یه ملاقات بین این دو تا شرکت انجام شد. قرار شد مایکروسافت نماینده‌هاش بفرسته تا با نتسکیپ حرف بزنن و تکلیف یک سره کنن. اینکه واقعا تو این جلسه‌ها چی گفتن و کسی نمی‌دونه. اما هر طرف داستان خودش میگه. مایکروسافتیا میگن که ما رفتیم خیلی مهربون گل گفتیم گل شنفتیم، خندیدیم رفیق شدیم با هم، بعدشم گفتیم که اگه دوست داشته باشین ما اصلا می‌تونیم با هم کار کنیم، اصلا چه اشکالی داره شما هم مثل داداش کوچیک ما. ما و شما نداره که.اما از اونور نتسکیپیا کلا یه چیز دیگه میگن. طبق چیزی که وکیل نتسکیپ میگه نماینده‌های مایکروسافت گفتن که آقا شما دوتا آپشن دارید، یا ما برنده می‌شیم تو این جریان و شما شاید اون دور و بر باشید یا ما برنده میشیم و شما اصلا وجود ندارید. یا اینکه یه میلیون دلار می‌گیرید همین الان کنار می‌کشید، نتسکیپ می‌دید به ما یا این پولو نمی‌گیریم نرم‌افزارتون کپی می‌کنیم، بهترش می‌کنیم شما هم هیچ کاری نمی‌تونید دربارش بکنید. اگه اینایی که وکیل نتسکیپ گفته درست باشه مایکروسافت عملا قانون آنتی‌تراست و شکسته بود و انگار اونقدری قدرت داشت که اصلا نگران نباشه. همین زمان این وکیل نتسکیپ شروع می‌کنه مکالمات این جلسه رو صورت جلسه می‌کنه که بر علیه مایکروسافت استفاده کنه و به خاطر شکستن قوانین آنتی‌تراست ازشون شکایت کنه. اما همین زمان که وکیل دنبال کارهای حقوقی بود، جیم کلارک که سرمایه‌گذار اصلی نتسکیپ بود تصمیم گرفت که سهام نتسکیپ رو توی وال‌استریت عرضه کنه. این اتفاق باعث شد که نتسکیپی که تا الان فقط اعتبار ساخته بود، یهو انقدر پول بسازه که باورش برای خود جیم کلارک هم سخت بود. در عرض چند روز بعد از عرضه سهام،، ارزش شرکت نتسکیپ رسید به دو میلیارد دلار. جیم کلارک که پنج میلیون دلار سرمایه‌گذاری کرده بود حالا نزدیک هفتصد میلیون دلار ارزش سهامش بود.نتسکیپ داشت همه چیز می‌گرفت. توی فقط چند ماه به شدت قدرتمند شده بودن. همه داشتن درباره‌ی موفقیت سریع نتسکیپ حرف می‌زدن. تو بین همین حرفا یه روزنامه‌نگاری که با مایکروسافت چپ بود، شروع می‌کنه کوبیدن مایکروسافت توی مجله‌ی معروف تکنولوژی. میاد می‌نویسه آقا اینا دورشون گذشته. ویندوز چهارتا درایو و فولدره، دوهزار نمی‌ارزه. الان دیگه دوران نتسکیپه، نتسکیپ مایکروسافت نسل جدیده. دنیا دنیای اینترنته، دنیا دنیایی که نتسکیپ اومده توش حکمرانی می‌کنه. این حرفا به بیل گیتس که خودش و خدای تکنولوژی می‌دونست خیلی سنگین اومد، قاط زد قشنگ. تصمیم گرفت هر جوری که شده نتسکیپو تیکه پاره کنه. اثری نمونه ازشون. این میشه که تمام نخبه‌ها رو جمع می‌کنه، شبانه روز ازشون کار می‌کشه تا با حداکثر توانشون بهترین مرورگر تاریخ بسازن و نتسکیپو از بین ببرن. جنگ مرورگرها شروع شده بود و مایکروسافت داشت ارتششو جمع می‌کرد.اما مایکروسافت اگه می‌خواست وارد این جنگ بشه اوضاع خیلی سخت می‌شد. میلیاردها دلار پول تو این شرکت وجود داشت، بهترین نخبه‌های کامپیوتر می‌تونست استخدام کنه، امکاناتش اصلا قابل مقایسه نبود با نتسکیپ. اگه مایکروسافت می‌خواست یه مرورگر بسازه نتسکیپ باید خیلی احساس خطر می‌کرد. اواخر سال 1995 بیل گیتس میاد یک کنفرانس بزرگ مطبوعاتی برگزار می‌کنه. تاریخش هم دقیقا یه جوری انداخته بودن که بیفته توی روز حمله‌ی پیر هاربر.حمله‌ی پیر هاربر به حمله‌ی ژاپن به منطقه‌ی پیر هاربر آمریکا توی جزیره هاوایی میگن که به خاطرش آمریکا اصلا وارد جنگ جهانی دوم شد. ایده‌ی گیتس و تیم مارکتینگش این بود که ما هم قرار مثل قضیه‌ی پیر هاربر با تمام قوا به نتسکیپ حمله کنیم و نابودشون کنیم. توی این کنفرانس، بیل گیتس اعلام کرد که مایکروسافت مرورگر اختصاصی خودش ساخته و قراره عرضش کنه. اسم این مرورگر مایکروسافت چی بود؟ اینترنت اکسپلورر.مایکروسافت از نه صبح تا سه صبح فرداش از مهندساش کار می‌کشید. هادی پرتوی لیدر این تیم توسعه اینترنت اکسپلورر میگه که ما هممون صبح تا شب با تمام قوا جون می‌کندیم تا نتیجه بگیریم. هیچ حقوق اضافه‌ای هم بهمون نمی‌دادن بابت این ساعت‌های اضافه‌ای که کار می‌کردیم، منتها ما فقط داشتیم شبانه‌روز کار می‌کردیم تا این جنگ نبازیم. از اون طرف تیم فروش مایکروسافت گرز و شمشیرشون برداشته بودن که نتسکیپ نابود کنن. تمام تلاششونو می‌کردن که به زور یه کاری کنن همه‌ی مشتریای مایکروسافت به جای نتسکیپ از اینترنت‌اکسپلورر استفاده کنن. حتی مشتریای اصلی نتسکیپ رو تهدید کرده بودن که اگه نتسکیپ نصب کنن مایکروسافت ویندوزشونو از کار می‌ندازه. مایکروسافت با تمام قوا داشت سعی می‌کرد نتسکیپو با خونریزی شدید کنار بزنه. هر دو تا تیم شبانه‌روز داشتن کار می‌کردن.اگه یه ساعت استراحت می‌کردن شاید تیم رقیب ازشون جلو می‌زد. جنگ بین این دو تا شرکت داشت خیلی حساس می‌شد. در حساس‌ترین موقعیت این رقابت عجیب‌غریب، مایکروسافت با یه حرکت همه چیزو عوض کرد. نتسکیپ یه شرکت نوپا بود که داشت سعی می‌کرد تو این رقابت سنگین با مایکروسافت دووم بیاره. واسه همین تک تک پولایی که درمیاوردن واسشون مهم بود. اما مایکروسافت که میلیارد میلیارد دلار پول داشت، پول درآوردن واسش مهم نبود، فقط می‌خواست این جنگو برنده بشه. واسه همین نسخه‌ی جدید اینترنت‌اکسپلورر مجانی عرضه کرد. تا این لحظه هر دوتای این نرم‌افزارها هم نتسکیپ نویگیتور و اینترنت اکسپلورر پولی بودن.حالا که مایکروسافت اینترنت اکسپلوررو مجانی کرده بود همه چیز عوض شده بود. بیل گیتس از خیر پول گذشته بود تا نتسکیپو زمین بزنه و خب وقتی اینطوری بازی می‌کنی معلومه که برنده میشی. کیه که محصول مجانی رو به محصول پولی مشابه ترجیح بده. اواخر سال 1997 این جنگ مرورگرها تقریبا تموم شده بود. مایکروسافت این جنگو برنده شده بود و نتسکیپ هم با یک قیمت کمتر از ارزش چند ماه قبلش به یه شرکت بزرگی فروخته ‌شد. البته که خب موسس‌های نتسکیپ هر کدومشون یه پول درست و حسابی از این معامله درآوردن. جیم کلارک که گفتیم 5 میلیون دلار روش سرمایه‌گذاری کرده بود وقتی کمپانی فروختن نزدیک دو میلیارد دلار پول بهش رسید. اما خب در هر صورت نتسکیپ توی یک رقابت ناسالم بازی رو به مایکروسافت باخته بود و شانس تبدیل شدن به افسانه‌ی اینترنت رو از دست داده بود اما همین زمان که بازی برای نتسکیپ تموم شده بود، جنگ بیل گیتس تازه شروع شده بود.دشمن جدید مایکروسافت نه نرم‌افزاری داشت که بیل گیتس بتونه کپی کنه، نه مشتری داشت که بیل گیتس بتونه بدزده. دشمن جدید بیل گیتس این جنگ دولت آمریکا بود. از نظر قانون آمریکا بیل گیتس یک تروریست تکنولوژی به حساب میومد. مایکروسافت با کنار زدن نتسکیپ عملا داشت قدرت انحصاری توی بازار کامپیوتر و اینترنت به دست می‌آورد و رسما داشت با قلدری رقابت و توی بازار از بین می‌برد. داشت مونوپولی درست می‌کرد، بازار انحصاری درست می‌کرد و این قضیه هم خب ضد قوانین آنتی‌تراست آمریکا بود. سال 1998 وزارت دادگستری آمریکا به کمک اون شکایتی که وکیل نتسکیپ کرده بود و مدارکی که به دست آورده بودن، بر علیه بیل گیتس پرونده درست کردن و کشوندنش دادگاه.دادگاه آمریکا بیل گیتس و مایکروسافت محکوم کرد که با ساختن مونوپولی اقتصادی دسترسی مشتریان به محصولات نتسکیپ رو قطع کرده و بازار انحصاری کرده. کاری کرده فقط خودش بتونه رشد کنه، جلوی رشد رقبا رو گرفته. حالا همون مردی که پنج سال پیش داشت می‌گفت از رییس جمهور آمریکا قدرتمندتره داشت توی دادگاه با تمام وجودش دست و پا می‌زد تا غرقش نکنن. بیل گیتس که به هیچ‌کس جواب پس نمی‌داد، هیچکس نمی‌تونست زیر سوال ببرتش، حالا باید جواب پس می‌داد و نمی‌تونست کسی که داره سوال می‌پرسه رو با تحقیر بیرون کنه. ویدیوهای این سوال جوابهای دادگاه رو اگه ببینید کاملا مشخصه بیل گیتس دست و پاشو گم کرده، عصبی شده، هول شده، مستاصل شده، اصن نمی‌دونه چی باید بگه، چیکار باید بکنه، عین یه بچه‌ی پنج شیش ساله که موقع دزدیدن شکلات مچش گرفتن و داره سعی می‌کنه خودشو از مخمصه خلاص کنه. همه چی هم از همون جلسه‌ی سال 95 که اینا توش نتسکیپو تهدید کرده بودن آب می‌خورد. یه دو سالی این جریان دادگاه طول‌کشید. سال 2000 رای دادگاه اعلام شد. بیل گیتس و مایکروسافت کاملا گناهکار شناخته شدن و دادگاه حکم داد که کمپانی مایکروسافت باید کلا منحل بشه. همین یه خبر یه شب سی میلیارد دلار از ارزش سهام مایکروسافت کم‌ کرد. کل زندگی بیل گیتس، کل اون امپراطوری که ساخته بود، کل قدرتی که داشت با یک چرخش خودکار قاضی داشت از بین می‌رفت. یکم بعد از این جریان تصمیم دادگاه عوض شد گفتن این حکم زیادی سنگینه. حکم نهایی دادگاه این بود که مایکروسافت به دو قسمت تقسیم بشه و بیل گیتس دیگه CEO یا همون مدیرعامل مایکروسافت نباشه.بیل گیتس هم از اون به بعد رفت یک بنیادی تاسیس کرد به اسم بنیاد گیتس که هم کار خیریه می‌کنن، هم کلی کارای دیگه می‌کنن، کلا اکثریت کارا و قدرتش برد زیرشاخه‌ی همین بنیاد گذاشت و این شد که بیل گیتس از صدر مایکروسافت کنار گذاشته شد و واسه‌ی همینم هست که الان میبینیم یه آدم گوگولی و مهربونی شده و پول به خیریه میده و سفرای عجیب و غریب میره به مناطق محروم و این‌چیزا. حالا همزمان با این اتفاقات همین زمانی که مایکروسافت دو تیکه شد یعنی سال 2000 یه اتفاق شومی هم افتاد. اتفاقی که یکی از بزرگترین شکست‌های اقتصادی و تکنولوژی تاریخ آمریکاست؛ ترکیدن حباب داتکام.تو دهه‌ی نود اینترنت خیلی چیز محبوبی بود. جدا از اینکه چه مرورگری استفاده می‌کردی، حالا که مردم می‌تونستن از اینترنت استفاده کنن یک موقعیت خیلی عالی به وجود اومده بود که کلی بیزنس ریز و درشت از زیر خاک سر دربیارن. محبوبیت بیزینس‌های اینترنتی انقدر زیاد بود که دیگه سرمایه‌داران نگاه نمی‌کردن اصلا پولی از بیزنس در میاد یا نه، فقط پول می‌دادن بهش. این وضعیت انقدر افراطی شد که دیگه فقط کافی بود یه ایده داشته باشی و وبسایت راه بندازی تا سرمایه‌گذارا بهت پول بدن. می‌خواد آبیاری گیاهان دریایی دات کام باشه یا یاسین به گوش خر خوندن داتکام. هر ایده‌ی کوچک و بزرگی که داشتی می‌تونستی بری یه مشت سرمایه‌گذار خر پول پیدا کنی تا بهت پول بدن.این وضعیت قاعدتا اولش خیلی باحاله کلی پول الکی این وسط جابه‌جا میشه ولی بعد از یه مدت که پول زیاد به بازاری که هیچ سودی نداشت تزریق ‌شد، این حباب اقتصادی دات‌کام ترکید و کلی بیزینس اینترنتی ورشکست شدن. چندین تریلیون دلار ضرر اقتصادی به وجود اومد سر همین ترکیدن حباب داتکام. بعد از این جریان حباب داتکام شرکت‌هایی که تونسته بودن دووم بیارن اونایی بودن که ایده‌ی درست حسابی داشتن و در نتیجه موفق شدن. مثلا یکی از همین شرکت‌هایی که از ترکیدن حباب دات کام جون سالم به در برد همین آمازون بود. آمازونی که الان موسسش می‌شناسیم، جف بیزوس، چند سالی هی پولدارترین مرد جهان میشه، بیل گیتس رو بیشتر حرص میده. بعد از این جریانا تجارت اینترنتی یه مدت خوابید و کم‌کم دوباره بیزینس‌های اینترنتی با یه سیستم درست حسابی البته شروع به کار کردن.کم کم تکنولوژی اینترنت پیشرفت کرد، اینترنت درست حسابی‌تر اومد، سرعت اینترنت بیشتر شد. ایده‌ی Wi fi که اواخر دهه‌ی نود مطرح شده بود، تو سال‌های 2000 به بعد پیشرفت کرد و اینترنت شد اینی که ما الان توی دستمون داریم. البته که نقش گوشی‌های هوشمند رو هم نباید توی رشد محبوبیت اینترنت دست کم بگیریم. از سال 2007 که کمپانی اپل اولین آیفون که اولین نسل گوشی هوشمند بود معرفی کرد، استفاده از اینترنت کم‌کم از پشت میز به توی دستمون، توی خصوصی‌ترین لحظه‌های زندگیمون رسید. الان دیگه هر کسی با گوشیش و با ساعتش و با هر وسیله‌ای که داره به اینترنت وصل میشه و هر لحظه می‌تونه از اینترنت استفاده بکنه. سال 2016 سازمان ملل دسترسی به اینترنتو یکی از حقوق اولیه انسانی در نظر گرفت و اینترنت رسما به عنوان یک عامل حیاتی برای زندگی انسان شناخته ‌شد. اما قبل از اینکه این پیشرفت‌ها به وجود بیاد و این تغییرات توی اینترنت اتفاق بیفته، یک مشکل اساسی باید رفع می‌شد. مشکلی که تا حل نشده بود اینترنت به حیاتی‌ترین بخش زندگی انسان تبدیل نشده بود.مشکل جست‌جو؛ تو اوایل سال‌های 2000 اینترنت جای جالبی بود، جدید بود، کلی چیزی که تا اون موقع نداشتی می‌تونستی توش پیدا بکنی، کلی اطلاعات به دست بیاری، کلی سرگرم بشی. منتها به شرطی که می‌دونستی می‌خوای چه سایتی بری. دقیقا باید آدرس اون سایت رو می‌دونستی. گشتن توی اینترنت یا جستجو کردن اسم چیزی و پرسیدن سوال و این چیزا توی اینترنت وجود نداشت. اینترنت و وب یک مجموعه‌ای از وبسایت‌ها بود که اگه آدرسشونو می‌دونستی، می‌تونستی بری و ازشون استفاده بکنی. قبل از اینکه اینترنت تبدیل به این افسانه‌ای که الان هست بشه این مشکل باید حل می‌شد. اگه گشتن توی وب راحت نمی‌شد، اینترنت این همه کاربرد نداشته و دنیای ما شاید اصلا جور دیگه‌ای شکل می‌گرفت. حالا این مشکل با چی حل شد؟ موتورهای جستجو که مهمترینشون گوگل بود. داستانی که توی قسمت بعدی چیزکست که درباره‌ی تاریخ گوگل کامل براتون تعریف می‌کنیم. https://virgool.io/chizcast/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%DA%AF%D9%88%DA%AF%D9%84-xtji1cllcx1h بقیه قسمت‌های پادکست چیزکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/(%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%B3%D9%87---%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%7C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-(%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%DB%8C-id3627404-id427105446?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=(%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%20%D9%88%20%D8%B3%D9%87%20-%20%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%20%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%20%7C%20%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%20%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA%20(%D8%A8%D8%A7%20%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1%20%D8%AC%D8%A7%D8%AF%DB%8C-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست چیزکست</category>
                <author>پادکست چیزکست</author>
                <pubDate>Sat, 12 Feb 2022 18:08:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ۲۲ چیزکست- تاریخ فرش</title>
                <link>https://virgool.io/chizcast/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%81%D8%B1%D8%B4-euq7aac0cwzc</link>
                <description>فرش ایرانی یک کالاییه که همه‌ی دنیا می‌شناسنش و نماینده‌ی فرهنگ ایرانه. اما یک چیزی که خیلیا بهش توجه نمی‌کنن نقش شاه عباس صفوی توی این جایگاه فرش ایرانیه. شاه عباس کسی بود که هم خیلیا به درستکاری و خدماتش شهادت می‌دن، هم به خشونت و وحشی‌گری و خونخواریش. حتی یک روایت‌هایی هست از اینکه شاه عباس یه سری آدم‌خوار داشته و اینا رو با خودش اینور اونور می‌بره که خدمت مخالفاش برسن. اما خب اینا یک روایت‌هایی که ضد و نقیض توشون زیاد هست، اغراق توشون زیاد هست، چیزی که اما درباره‌ی شاه عباس قطعیه و هر کسی که تاریخ خونده جدا از هر جهت گیری که داشته بهش اشاره کرده، نقش شاه عباس توی ساختن اصفهان و به تبع اون اوج گرفتن هنر در دوران صفویه است که نتیجه‌اش شد دورانی که بهش میگن رنسانس فرش ایران.سلام، به قسمت بیست و دوم چیزکست خوش اومدین. تو این پادکست من ارشیا عطاری برای شما از تاریخ چیزها میگم. چیزایی که زمانی استفاده نمی‌کردیم، امروز استفاده می‌کنیم و شاید در آینده هم ازشون استفاده بکنیم.تو این قسمت قراره تاریخ فرش رو براتون تعریف کنیم. فرش یک کالای مهم در دنیای امروزه که برای ما ایرانی‌ها جزیی از فرهنگ کشورمون به حساب میاد و خیلی از مردم دنیا هم ایران رو به فرشاش می‌شناسن. تو این قسمت تمرکز ما بیشتر روی تاریخ فرش ایرانیه، خیلی با نسخه‌های سایر ملل مثل عثمانی‌ها و هندی‌ها و اینا کاری نداریم. فرش ایرانی انواع مختلفی داره مثل فرش مشهد، فرش کاشان، فرش تبریز و غیرذلک که همونطور که می‌تونید حدس بزنید بر اساس منطقه‌ای که اینا توش بافته میشن، اسمشون گذاشته‌ میشه. این فرش‌ها با همدیگه فرق‌های زیادی دارن، از واضح‌ترین فرقشون که طرح و نقش و رنگ روشن باشه بگیر تا انواع گره و سیستم تار و پود و جنس و این حرفاشون. مثلا فرش مشهد روش گل‌های شاه عباسی با ساقه‌های ظریف داره و رنگش بیشتر قرمز و سبز و آبی و سرمه‌ای و کرمه. بقیه‌ی فرش‌ها هم ویژگی‌های خودشون دارن. یه سریاشون بته‌جقه دارن، یه سریاشون پرنده دارن، یه سریاشون عکس حیوان دارن، یه سریاشون عکس انسان دارن؛ ما تو این اپیزود خیلی به تفاوت‌های تکنیکی فرش‌ها اشاره نمی‌کنیم، تمرکزمون روی تاریخ فرشه. و در نتیجه یک کالای کلی به اسم فرش رو در نظر می‌گیریم فارغ از اینکه این فرش چه مدل فرشی و چه طرح و نقشی داره و سیر تحول این رو در طول تاریخ و به خصوص تاریخ ایران بررسی می‌کنیم. در نتیجه توی این قسمت می‌خوایم تاریخ فرش رو از اولین باری که پهن شد تا همین امروز براتون تعریف کنیم و ببینیم لابه‌لای تاریخ عجیب غریب مون فرش چه نقشی داشته. من عرشیا عطاری هستم، تدوین این قسمت رو طنین خاکسا انجام داده و موسیقی تیتراژ هم کار مهدی موسویه. دیگه کم‌کم چایی تازه دم حاضر کنید که می‌خوایم تو یه اپیزود کاملا ایرانی بریم سراغ تاریخ فرش.تاریخ فرش از سال‌های خیلی خیلی دور شروع میشه. خیلی اطلاعات ناقصی داریم از اینکه اصلا چی شد که اولین فرش بافته شد و بشر زیر پای خودش فرش انداخت. منتها چیزی که واضحه اینه که انسان در یک زمانی در حدود دو هزار سال پیش از میلاد، به این نتیجه میرسه که کف زمین سرد و سفتی که روش میشسته و میخوابیده رو با یه چیز نرم و گرمی بپوشونه. حالا اون اولش طبعا پوست حیوانات و پارچه‌های خیلی ابتدایی استفاده می‌کرده، بعدا کم‌کم ریسندگی و بافندگی یاد می‌گیره و نسل اول فرش‌ها و قالی‌ها رو تولید می‌کنه. قدیمی‌ترین فرشی که تا به امروز کشف شده و تکلیفش مشخص شده، یه فرشی به اسم پازیریک. که سال 1949 توی یک منطقه‌ای نزدیک سیبری پیدا شد و طبق حساب کتاب‌های باستان‌شناسا مال طرفای قرن پنج یا شیش قبل از میلاده. یعنی یا مال اقوام ماد و پارت و پارس و حالا هخامنشیان بوده یا مال آشوری‌ها. البته یه سری هم هستن که میگن ریشه‌ی این فرش پازیریک به ترک‌های آناتولی می‌رسه، اقوام ترک عشایری آناتولی. اما اینطور که به نظر میاد پازیریک مال اقوام ایرانی بوده و فرش یک کالای بسیار مهم در دوران ایران باستان بوده.البته فرش که میگیم منظورمون فرش ایرانی امروزی که توی ذهن شما تصویرش هست طبعا نیست. یک قالی کوچیکی بوده این پازیریک که یک سری نقش و نگارهای حیوانات مختلفی روش داشته، یک سری اشکال هندسی ساده‌ی مربع شکلی روش داشته و شباهتی به فرش ایرانی پر زرق و برق امروز طبعا نداشته ولی خب مشخصه که مال دوران باستان بوده. به دلیل ابعاد کوچیکشم اینجور که معلومه روی اسب می‌نداختن و روش می‌شستن. یعنی مال دورانی بوده که در واقع به جای زین، از فرش و قالی‌های کوچیک روی اسب‌ها استفاده می‌کردن. فرش در دوران گذشته کلا یک محصولی بوده که مردم محلی و عشایر و قبیله نشین‌ها و اینا می‌بافتنش و ازش استفاده می‌کردن. البته این وسط خب یک سری فرش‌های نفیس و درست و حسابی هم پاشون به کاخ‌ها و طبقه‌ی اشراف می‌رسیده. مثلا تو یه سری از روایات میگن که اسکندر مقدونی زمانی که حمله می‌کنه به ایران و حکومت و سلسله هخامنشیانو شکست می‌ده، میره سر وقت تابوت کوروش میبینه که تابوت کوروش کبیر با فرش پوشانده شده. خلاصه که شروع فرش‌بافی نقطه‌ی مشخصی نداره ولی اون چیزی که مشخص اینه ‌که فرش و فرش بافی از آسیا شروع شده و اول هم بین عشایر و قبیله‌های بیابانگرد بوده فقط.بعدشم خب با این اوصاف توی دوران امپراطوری هخامنشیان فرش کالای رایجی بوده. بعد از حمله‌ی اسکندر و انقراض هخامنشیان ایران چند تکه میشه و فرش و فرش بافی و اینام خبری ازش نبوده. تا اینکه بعد از درگیری‌های چندین ساله توی ایران و روی کار اومدن سلسله‌های مختلف، بالاخره توی دوران ساسانیان ایران دوباره یه ارج و قربی پیدا می‌کنه و یک امپراتوری دیگه توش دوباره شکل می‌گیره. امپراتوری ساسانی هم خب یک سیستم اشرافی و ارباب رعیتی جدی داشته دیگه، می‌دونیم یه طبقه‌ی اشرافی وجود داشتن، یه طبقه‌ی رعیتی وجود داشتن. بین همین طبقه اشراف و توی کاخ‌های امپراتوری ساسانی هم خب کلی فرش نفیس و ارزشمند وجود داشته. مثلا یه فرش معروفی بوده به اسم فرش بهارستان یا بهارخسرو. این فرش بر طبق روایاتی که میگن کف کاخ تیسفون که مال خسرو پرویز بوده رو می‌پوشونده و حاشیه هاشم طلا دوزی شده بوده و جواهرنشان بوده و از این حرفا. البته درباره‌ی فرش بهارستان اغراق زیاد کردن، اندازه‌های عجیب و غریب چند کیلومتری بهش نسبت دادن و از اونجایی که این فرش به دلایلی که حالا جلوتر میگم کاملا از بین رفته و ما هیچ بخشی از توی دستمون نداریم، نمی‌تونیم بگیم چی دربارش راست بوده و چی دروغ بوده. فقط یک روایاتی از اون به ما رسیده که طبق اون‌ها داریم این فرش رو توی ذهنمون تصویرسازی می‌کنیم.پس فرش یه کالای مهم و اشرافی بوده در دوران ساسانیان. بعد از جنگ قادسیه و حمله‌ی اعراب هم فرش بهارستان و باقی فرش‌های کاخ‌های ساسانی توسط اعراب تیکه تیکه میشن و جدا جدا فروخته میشن و در پایان هیچ اثری ازشون نمی‌مونه. به همین دلیله که ما تنها چیزهایی که از فرش بهارستان و باقی فرش‌های ساسانی می‌دونیم بر اساس روایاتی که به ما رسیده و نمونه‌ی فیزیکالی ازشون تو دستمون نیست. تو دوران اولیه‌ی حکومت اعراب فرش نقش خاصی نداشته. حاکمای اول عرب، علاقه‌ی خاصی به فرش نداشتن، خیلی تو فاز ساده زیستی و اینا بودن و فرش فقط یک کالا در حد صنایع دستی عشایر و مردم محلی بوده. این وضعیت منتها خیلی طول نمی‌کشه، یکم بعد از حمله اعراب به ایران، توی دنیای اسلام و اعراب خلفای اموی و بعد از اون هم خلفای عباسی میان رو کار. این دوتا سلسله که قدرت می‌گیرن داستان کلا عوض میشه. هم اموی‌ها و هم عباسی‌ها، تجمل‌گرا و لوکس باز بودن، دنبال چیزهای تجملاتی و لوکس بودن. در نتیجه فرش به عنوان یک کالای تجملاتی، دوباره پاش به کاخ حاکم و طبقه اعیان اشراف باز میشه.مثلا هارون الرشید که یک خلیفه‌ی عباسی بوده، واسه خودش بروبیایی داشته، اسمی در کرده بوده تو تاریخ، جزو اموالش فقط هزار تا فرش داراب داشته؛ حالا باقی فرشاش بماند. این هارون الرشید که میگیم هر کسی نیستا، کرور کرور ثروت داشته، دوران حکومتش دوران طلایی حکومت عباسیان از لحاظ سیاسی بوده، حالا کاری با مسائل مذهبی و اتفاقاتی که از لحاظ مذهبی تو دورانش افتاد نداریم. این آدم با این همه ثروت فرش جزو اصلی‌ترین اموالش بوده. در نتیجه فرش بین مردم شرق و به خصوص ایران، کالای ارزشمندی به حساب میومده. سندشم همین علاقه‌ی شخصی مثل هارون الرشید که یک آدم به شدت تجملگرا و به شدت لوکس بازی بوده، به فرشه. اما فرش ایران همچنان پاش به خارج از آسیا، باز نشده بود. استارت باز شدن پای فرش به کشورهای اروپایی، توی زمان سلجوقیان اتفاق افتاد، خیلی بدتر از این دوران هارون الرشید و خلفای عباسی. سلجوقیان یک قوم ترک بودن، منتهی به بخش‌های مهمی از ایران و آسیا حکومت می‌کردن.زبان رسمیشون فارسی بود اما خب ایرانی نمی‌شد حسابشون کرد. البته که خب تو اون دوره هیچ حکومتی نمی‌شد ایرانی مطلق حساب کرد. من اینجا یکم باز کنم این موضوع رو. ایران که میگیم تصورمون یک کشور یک پارچه و مستقلی نباید باشه. توی این دوران یعنی از قرن نهم میلادی تا قرن شونزدهم، یعنی یه چیزی حول و حوش هفت قرن، کلا کشور و حکومت یکپارچه‌ای ما نداشتیم تو ایران. یعنی مثلا عباسیان سر جاشون بودن. یه طرف طاهریان بودن بعد همزمان یه مناطق دیگه دست سامانیان بود. بعد از اون طرف صفاریان بودن. بعد حالا باز چند سال بعد غزنویان و سلجوقیان و آل بویه و اینا بودن. همه همزمان داشتن به چند تا منطقه‌ی مختلف حکومت می‌کردند و با همدیگه هم خب درگیر بودن؛ کشور شاید بشه گفت نداشتیم.حکومت‌های مستقل مرکزی داشتیم که اینا با همدیگه درگیر بودن. حالا این سلجوقیان هم یکی از این حکومت‌های مستقل بود. یک موسسی داشت طغرل بیگ، این واسه خودش یلی بود. اومده بود غزنویا رو شکست داده بود، کلی ضعیفشون کرده ‌بود. قدرت قوم سلجوق که یک قوم ترک بودن رو زیاد و زیادتر کرده بود و در نهایت یک حکومت خیلی قوی ساخته بود که عملا پرچم دنیای اسلام را از عباسیان گرفته بود و شده‌ بود نماینده‌ی حکومت اسلامی. سلجوقیان توی دوران امپراطوری شون، توی دوران حکومتشون، کارای مختلف زیادی انجام داده بودن، فرهنگی و هنری و سیاسی و اقتصادی و همه‌ی اینا. اما مهم‌ترین اتفاق دوران سلجوقیان جنگ‌های صلیبی بود.جانشین طغرل بیگ یک حاکمی بود به اسم آلپ ارسلان. این آقای آلپ ارسلان واسه‌ی گسترش قلمروش شروع کرده بود پیشروی کردن به سمت امپراتوری روم شرقی یا همون بیزانس. امپراتوری بیزانسم یک امپراتوری مسیحی بود، واسه خودش بروبیایی داشت، باقی مونده‌ی اون امپراطوری روم باستان بزرگ و افسانه‌ای بود، که بعد از اینکه امپراطوری روم به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم شده بود، بخش غربی سقوط کرده بود و امپراتوری بیزانس که بخش شرقی بود واسه خودش داشت می‌تازوند. آلپ ارسلان که شروع کرد پیشروی توی خاک بیزانس، درگیری بین دو تا امپراطوری جدی شد و یک جنگ خیلی مهم و بزرگ بینشون اتفاق افتاد. این جنگ توی منطقه‌ی ملازگرد اتفاق افتاد و اصلا اسمشم جنگ ملازگرد بود. جنگ ملازگرد شاید یکی از اتفاقات بسیار بسیار مهم تاریخ باشه. چرا؟چون ترک‌های سلجوقی مسلمون، توی این جنگ مسیحیای امپراطوری روم شرقی رو شکست دادن و در نتیجه، امپراتوری روم شرقی از مسیحیای اروپای غربی که اکثرشون می‌شدن امپراتوری روم مقدس کمک گرفت. توی اروپای غربی اون موقع حکومت‌های مختلفی وجود داشتن؛ حالا آلمان و فرانسه و انگلیس و اینا رو تو ذهنمون داشته باشیم، ایتالیا رو توی ذهنمون داشته باشیم. اینا خب اون موقع کشوری به اون شکل وجود نداشت توشون. بخش‌های مختلفی از این‌ها جز یک حکومتی بودن به اسم امپراتوری روم مقدس و در راس این امپراطوری روم مقدسم پاپ رهبر مسیحیان کاتولیک جهان وجود داشت. حالا امپراطوری روم شرقی اومده از اینا کمک گرفته، روم شرقی البته کاتولیک نیست، روم شرقی ارتدکسه، منتها تو این شرایط دیگه همون قضیه‌ست که دشمن دشمن من دوست منه. دو تا مذهب بزرگ مسیحیت، کاتولیک و ارتدوکس در این شرایط بر ضد مسلمانان با همدیگه متحد شدن و این قضیه باعث شد جنگ بین بیزانس و سلجوقیان تبدیل بشه به یک جنگ بین مسلمونا و مسیحیا و در نتیجه یکی از بزرگترین اتفاقات تاریخ، یعنی جنگ‌های صلیبی، شروع بشه. البته که این جنگ برای سربازان جنگ اعتقادی بود. واسه‌ی رهبرا و پادشاهای اروپای غربی صرفا یک وسیله‌ای بود برای گرفتن زمین بیشتر.این توضیحاتی که من دادم البته خیلی خیلی خلاصه بود درباره‌ی جنگ‌های صلیبی. کلی ماجرا و زمینه‌های مختلف و نتایج عجیب و غریبی داشته این جنگ‌ها که دیگه اینجا وقت نمیشه تعریفشون کنم. اگه این موضوع براتون جالبه می‌خواین درباره‌ی جنگ‌های صلیبی بیشتر بدونید، حتما سه‌گانه‌ی جنگ‌های صلیبی پادکست راوکست رو گوش بکنید، اونجا خیلی دقیق و مفصل این موضوع توضیح داده شده. خلاصه که جنگ‌های صلیبی بین ترکان سلجوقی و مسیحیای اروپا بود. تو این درگیری‌ها و بالا پایینای جنگ، یک اتفاق مهم حاشیه‌ای که افتاد این بود که شوالیه‌ها و سربازهای اروپایی، از سرزمین سلجوقیان با خودشون فرش بردن به اروپا. سلجوقیان گفتیم دیگه ترک بودن، به بخشی از ایران هم حکومت می‌کردن. فرش هم یه کالایی بود که هم قبایل ترک توش اسم و رسم داشتن هم ایرانی‌ها. اصلا یه نوع گره فرش به اسم گره ترکی داریم که این ریشش برمی‌گرده به همین سلجوقیان. جدای از این فرهنگ و هنر و این چیزا توی دوران سلجوقیان مساله‌ی خیلی مهمی بود؛ کلی آدمای درست حسابی و مشاهیری مثل فخر رازی و امام محمد غزالی و سهروردی و خاقانی و نظامی و خیام و سنایی و کلی آدم اهل هنر و فرهنگ توی این دوره روی کار بودن و تو این دوره زندگی می‌کردن. در نتیجه با این اهمیتی که به فرهنگ و هنر داده میشد توی دوره‌ی سلجوقی، وجود فرش توی قلمرو حکومت سلجوقیان چیز عجیب و غریبی نبود.جدای از اینم سلجوقیانی که خب قبل از تشکیل امپراتوری، به شکل عشایری زندگی می‌کردن، کلی فرش داشتن و فرشبافی هم جزو عادتاشون بود. این شد که سربازایی که از جنگ‌های صلیبی برگشتن اروپا، با خودشون از قلمرو امپراطوری سلجوقی، فرش آوردن. اروپایی‌ها تازه توی این دوران بود که چششون به فرش افتاد. البته فرش توی اروپای اون دوره، روی زمین انداخته نمی‌شد. اروپاییا معمولا یا فرشارو به دیوار می‌زدن یا روی میزا پهن می‌‌کردن. خلاصه اینطوری شد که فرش رسید به اروپا. ولی همچنان فرش یک کالای افسانه‌ای نبود، نماد هنر شرق و مخصوصا ایران نشده ‌بود. سلجوقیان کم‌کم دورشون به سر رسید و خوارزمشاهیان قدرت دستشون گرفتن. باز من میگم کلی حکومت مختلف داشتیم اطراف ایرانا، خوارزمشاهیانی که داریم میگیم قدرتمندترین شون بودن.همچنان دولت مرکزی و حکومت مرکزی و اینا نداریم، هر جای یه گوشه‌ای یک حکومتی را افتاده. خلاصه خوارزمشاهیان اومدن و قدرتی و حکومتی و بروبیایی و خلاصه شدن قدرت اصلی. باز تو دوران خوارزمشاهیان فرش یک کالای محلی و بعضا درباری بود. اما تمام این چیزایی که داریم از فرش ایرانی تو این زمان میگیم، چه توی دوران سلجوقی و چه توی دوران خوارزمشاهی، کلا از روی یک سری منابع مکتوبه. باز هم مثل دوران ساسانیان و فرش‌هایی مثل بهارستان، هیچ فرشی از اون دوران، از دوران سلجوقی و خوارزمشاهی به شکل رسمی سالم و سرحال نرسیده دست ما. چرا؟ چون اواخر حکومت خوارزمشاهیان یک اتفاق خیلی شوم توی تاریخ ایران و تاریخ جهان افتاد. چه اتفاقی؟ حمله‌ی مغول‌ها.تو اپیزود تاریخ همبرگر یکم درباره‌ی مغول‌ها گفتیم. مغولا یک قوم بیابانگرد عجیب و غریبی بودن. از لحاظ نژادی تاتار بودن. از سن سه چهار سالگی سوار اسب می‌شدن، تا آخر عمرشون رو اسب بودن. به شدت سوارکارای ماهری بودن و به شدت هم وحشی و بدوی بودن. شوخی نداشت با کسی، می‌کشتن تیکه پاره می‌کردن. خورد و خوراک شونم با توجه به معیارهای امروزی به آدمیزاد نمیومد. هر چیز چرنده و پرنده و خزنده و موجود در جهان می‌خوردن. از گوشت حیوونا و گیاه‌های مختلف بگیر تا دل روده‌ی اسب‌هاشون. این قوم عجیب و غریب وحشی، بالاخره یه تیموتی نامی توشون سر درآورد و بعد از اینکه بزرگای قبیله اسمشو گذاشتن چنگیزخان، کل مغول‌ها رو جمع کرد که برن دنیا رو به خاک و خون بکشن. همونطوری که می‌دونین یکی از جاهایی که مغولان حمله کردن بهش ایران دوره‌ی خوارزمشاهیان بود. روایت‌ها و داستان‌هایی که از حمله‌ی مغول به ایران وجود داره واقعا وحشتناکه، یعنی اصلا به ذهن آدم نمیاد که یک قومی چطوری می‌تونه انقدر بدوی و وحشی باشه. کلمه‌ی وحشی که به کار می‌برم واقعا هدفم این نیست که بخوام جبهه‌گیری کنم یا قضاوتی انجام بدم یا برچسبی بچسبونم، واقعا رفتاری که مغول‌ها توی حملاتشون حالا چه به ایران و چه به جاهای دیگه داشتن، وحشیانه و دور از تمدن بوده.حالا من خیلی اون سمتی نمیرم چون هم با موضوع اپیزود نامرتبطه، هم ممکنه که خب خیلیا رو ناراحت بکنه. هدفم از گفتن این جزییات این بود که تهش به این مساله برسم که وقتی مغول‌ها به ایران حمله کردن، در کنار تمام قتل و غارتاشون، هر چی فرش و قالی توی کاخ‌ها و خونه‌ها وجود داشت تیکه تیکه کردن و سوزوندن. در نتیجه نه فرشی از اون دوره به ما رسیده، نه توی دوران ابتدایی حکومت مغولان فرش و فرش بافی وجود داشته. زمان می‌گذره و می‌گذره تا اینکه می‌رسیم به دوران هولاکوخان یا هلاکوخان‌مغول. هولاکوخان نوه‌ی چنگیزخان بوده. این میاد فتوحات مغول‌ها رو ادامه میده، سلسله‌ی ایلخانان را تاسیس می‌کنه. توی دوران ایلخانان دوباره فرش و فرش بافی ارج و قرب پیدا می‌کنه. ایلخانان حاکمانی بودن که از اون ریشه‌های فرهنگی مغولی شون یه کم فاصله گرفته بودن و تحت تاثیر فرهنگ ایران قرار گرفته بودن تا حدودی. واسه همین به هنر و فرهنگ و این چیزا اهمیت می‌دادند و این شد که فرش دوباره رو دور افتاد. انواع و اقسام فرش‌های محلی با نقش و نگارهای مختلف توی این دوره بافته شدن و بین اشراف و مردم عادی فرش دوباره برگشت به حالت اولیه.ایلخانان بعد از یه مدتی ورافتادن و بعدشم یه مقدار درگیری‌های مختلف شد و سلسله‌های مختلف اومدن و بعد از همه‌ی این‌ها، تیمور لنگ اومد و سلسله‌ی تیموریان را افتاد. توی دوره‌ی تیموری هم فرش رشد قابل توجهی کرد، جوری که حتی خود تیمور لنگ گورکانی توی خاطراتش نوشته که بهش گفتن توی سبزوار حدود سیصد هزار تا کارگر قالیباف مشغول قالیبافی بودن. حالا درست بوده یا غلط بوده یا اغراق بوده اینا رو کاری نداریم، این مساله مهمه که قالی و قالی‌بافی در دوران تیموریان مساله‌ی مهمی بوده، وجود داشته و طبعا سبزوار هم جزو مناطق مهمی از لحاظ قالی و قالیبافی بوده. اوضاع فرش به عنوان یک کالای محلی و با استفاده‌ی شخصی توی دوران تیموریان خوب بود. تو نقاشی‌های مینیاتور این دوره فرش‌های مختلفی دیده میشه که از اینا میشه نتیجه گرفت فرش یک عنصر مهم توی کاخ‌های تیموری بوده. بعد همزمان با تیموریان یه حکومت‌های ترک مثل آق‌قویونلو و قراقویونلوها هم بودن که اینا هم از اونجایی که ترک بودن، فرش عضو جدا نشدنی زندگیشون بود. کلا قبایل ترک یکی از عنصرهای اصلی زندگیشون بود فرش.اما حالا همه‌ی اینایی که تعریف کردم، همه‌ی این مسائلی که گفتیم، سلسله‌هایی که گفتیم، شاید یک مقدمه‌ای بود که برسیم به این جای داستان. تمام اینایی که تا الان گفتیم بر اساس روایت‌های مختلف بوده و اطلاعات خیلی زیادی از سیستم فرش و فرش بافی تا قبل از قرن شانزده میلادی تو ایران نداریم. فرش تا پایان این دوره یک کالای محلی و معمولی بود که مردم محلی و اکثرا عشایر، به عنوان صنایع دستی می‌بافتنش و حالا یا خودشون استفاده می‌کردن یا به یه قیمت ناچیزی می‌فروختنش. یعنی به جز چند تا مورد استثنا، فرش یک کالای تجاری با ارزش نبود و نماد فرهنگ و هنر ایران به حساب نمیومد. اوج رشد هنر فرش‌بافی و به وجود اومدن فرش‌های نفیس و ارزشمندی که عملا آثار هنری به حساب میومدن، نقوش زیبا و محصور کننده‌ای داشتن، اینا هنوز اتفاق نیفتاده بوده. چه زمانی این اتفاق میفته؟ زمان امپراتوری صفویه و بالاخص زمان شاه عباس.قبل از اینکه بریم سراغ بقیه‌ی داستان لطفا یک ثانیه وقت بذارید و از هر جایی که چیزکست رو می‌شنوید سابسکرایب کنید تا مشترک چیزکست بشید. شنیدن چیزکست که همیشه رایگان بوده رایگان باقی می‌مونه. اما اگر دوست داشته باشید می‌تونید توی سایت حامی باش از ما حمایت مالی کنید و خستگی حدود پنجاه ساعت تولید رو از تنمون به در کنید. این حمایت‌ها کاملا اختیاریه، هیچ اجباری هیچ دینی هیچ وظیفه‌ای روی دوش کسی نیست، اگر دوست داشته باشید کاملا اختیاری می‌تونید هر چقدر که دلتون خواست از پول یه قهوه گرفته تا پول یه فرش رو از ما حمایت مالی بکنید.بریم سراغ صفویه و باقی داستان فرش؛ صفویه شاید یکی از مهمترین سلسله‌های تاریخ ایران و جهان باشه. اگه یادتون باشه گفتیم که بعد از فروپاشی امپراتوری ساسانی، ایران یه کشور یکپارچه نبود. هر گوشش یک حکومت مستقلی وجود داشت، اینا مدام در حال جنگیدن با همدیگه بودن. برای اولین بار بعد از امپراطوری ساسانی، شاه اسماعیل صفوی بود که میاد و تک تک این ایالت‌ها رو می‌گیره و حکومت‌های مستقل بر میندازه و یک ایران یکپارچه می‌سازه. بعد همین شاه اسماعیل که بنیانگذار سلسله صفویه بوده هم کسی بوده که شیعه‌ی دوازده امامی رو می‌کنه مذهب رسمی کشور. تا قبل از اون توی ایران تعداد زیادی سنی داشتیم، یک تعدادی شیعه داشتیم و یک تعداد خیلی دلیلی هم شیعه‌ی دوازده امامی. اینکه حالا شاه اسماعیل این کارا و اصلاحات چجوری انجام میده و خشونت داشته نداشته چی بوده اینا رو کاری نداریم. خلاصش این که شاه اسماعیل صفوی میاد یک ایران یکپارچه میسازه، از چپ و راست قدرتش زیاد می‌کنه و تبریزو پایتخت می‌کنه و خلاصه صفویه میشه یک امپراطوری یکپارچه‌ی ایرانی.حالا این شاه اسماعیل بعد از کلی بکش بکش و درگیری، مملکتو کلا تو دستش گرفته، قدرتش خیلی زیاد شده؛ شروع می‌کنه کم کم توجه کردن به عناصر فرهنگی و هنری. خودش اهل شعر بود، هنردوست بود، واسه همین بدش نمیومد یکم پایه‌های هنری رو هم تقویت کنه. این میشه که یه سری نقاش و تصویرگر ماهرو جمع می‌کنه، اینا رو از هرات که مرکز هنر بوده تو اون دوران برمی‌داره میاره تبریز که پایتختش بوده، اونجا کلی بهشون می‌رسه، می‌بردشون زیر نظر کمال‌الدین بهزاد که خودش استادی بوده در زمینه‌ی نقاشی، از اون طرفم کلی کارگاه‌های قالیبافی و اینا تاسیس می‌کنه، می‌رسه به وضعیت قالیبافا، خلاصه کم‌کم وضعیت هنر و فرهنگ رو سر و سامون میده. کم‌کم یک هویت فرهنگی هنری ایرانی رو شکل میده. اما خب عمرش اونقدری قد نمیده که ببینه نتیجه‌ی این کارا چی میشه. سی و هفت سالگی میمیره و بعد از اونم پسر شاه طهماسب میاد رو کار.شاه طهماسبم بیشتر از باباش عشق هنر بود. همین دوران شاه طهماسب هم هست که رسم هدیه دادن فرش ایرانی به عنوان یک هدیه ارزشمند و نفیس راه میفته. شاه طهماسب میاد کلی هزینه می‌کنه، کلی نیرو و امکانات میده به قالیبافا تا بتونن قالی‌های باارزش تولید کنن. باز من میگم کاری با سیاست داخلی و خارجی و خشونت شاه‌های صفوی نداریم، اونا اصلا بحثشون جداست، موضوع اپیزود ما هم نیست. در زمینه‌ی فرهنگ و هنر و بخصوص فرش و قالی این خدمات رو هم شاه اسماعیل و هم شاه طهماسب انجام دادن. همین دوران شاه طهماسب هم است که یک قالی بسیار بسیار معروف ایرانی به اسم قالی اردبیلی بافته میشه. قالی اردبیل یک جفت قالی به شدت زیبای ایرانیه که چون تاریخ و امضا داره، دیگه دقیق میدونیم که تو سال 918 هجری شمسی یعنی 1539 میلادی بافته ‌شده. قالی اردبیل یک جفت قالی بود که شاه طهماسب توی سیزدهمین سالگرد پادشاهیش دستور بافتش میده تا توی مقبره‌ی جد صفویه یعنی شیخ صفی‌الدین اردبیلی، پهن بشه. شیخ صفی‌الدین اصن بنیانگذار این طریقت صفوی قبل از بحث حکومت و این داستانا بوده. سیصد سال قبل از روی کار اومدن حکومت صفویه این آدم میاد خط فکری و فرقه‌ی صفویه رو راه می‌ندازه به نوعی جد دودمان صفوی حساب میومده.بعد خب همچین آدمی برای کسی مثل شاه تهماسب که یک شاه صفوی بود، یک کاراکتر مقدسی حساب می‌شد دیگه. واسه همین دستور دادن توی قالی اردبیل از هیچ تصویر انسان و حیوانی استفاده نشه و نقش‌های روش صرفا نقوش کلاسیک فرش ایرانی مثل شمسه و چراغ‌دان و اجزای ساده‌ی ریز باشه. بعدشم این جفت قالی رو توی مقبره‌ی شیخ صفی‌الدین که یک مکان مقدسی به حساب میومده پهن می‌کنن و همونجا میمونه تا قرن نوزدهم. تو قرن نوزدهم بعد از اینکه یک زلزله‌ای مقبره‌ی شیخ صفی خراب‌ کرد، این دوتا قالی رو واسه‌ی تامین خسارت‌ها میفروشن به کمپانی زیگلر انگلیس و الانم یکیشون تو موزه‌ی ویکتوریا آلبرت لندنه، اون یکی هم توی موزه‌ی هنر لس‌انجلس. گفتیم که یک جفت فرش بودن، هیچ تفاوتی با هم نداشتن، کپی همدیگه بودن و اصلا همین مورد توجه که توی اون دوران با اون سیستم‌های ابتدایی چقدر دقیق تونسته بودن دو تا فرش انقدر مثل همدیگه دربیارن. خلاصه دوره‌ی شاه طهماسب، شروع بافندگی سازمان یافته‌ی فرش ایرانی بود و از این زمان فرش ایرانی تبدیل به یک اثر هنری شد. بعد از شاه طهماسب، شاه عباس با کلی دردسر و بدبختی و جون کندن شاه میشه.وقتی که شاه عباس شاه میشه هم ایران و هم صفویه یک وضعیت به شدت آشفته‌ای داشتن. از چند طرف حملاتی شده بوده، کلی شهرهای مهم مثل مشهد و نجف و کربلا و حتی تبریز از خاک ایران جدا شده بودن. زمزمه‌های شورش نیروهای داخلی زیاد بوده، اوضاع کلا نابسامان بود. شاه عباس میاد ارتش جمع می‌کنه، برنامه‌ریزی می‌کنه، میره کلی می‌جنگه و دوباره پس می‌گیره اون سرزمین‌هایی که از دست رفته بودو. حالا ما داریم ساده تعریف می‌کنیم اینا رو ولی کلی فراز و نشیب و برنامه‌ریزی و زحمت کشیدن داشته ولی خب در پایان این مناطقو پس می‌گیره شاه‌ عباس. بعد میاد اوضاع سیاسی و حکومتی رو سر و سامون میده، اون شکوه و جلال دوران ابتدایی صفویه رو برمی‌گردونه دوباره. این کارا رو که می‌کنه میاد شروع می‌کنه اصفهانو ساختن. اصفهان خب پایتخت شاه عباس بود ولی اصفهان قبل از شاه عباس هیچ شباهتی به اصفهان دوران شاه عباس و بعد از شاه عباس نداشت. شاه عباس اومد اصفهان رو که یک شهر تقریبا کم اهمیت و فراموش شده‌ای بود از دوران سلجوقیان به بعد اصن کسی بهش توجه نکرده بودو گرفت و زیر و رو کرد؛ ساخت واقعا اصفهانو. شاه عباس خودش بچگیش رو توی هرات گذرونده بود، هرات هم گفتیم مرکز هنر اون دوران بود.در نتیجه شاه عباس به شدت به هنر علاقه داشت. واسه همین کلی میاد بناهای مهم و به شدت زیبا مثل میدان نقش جهان و چهل‌ستون چهارباغ و عالی قاپو و کلی جای دیگه رو میسازه تو اصفهان و دوران حکومت شاه عباس تبدیل میشه به اوج شکوه و جلال و زیبایی صفویه. از فضای شهری و بناها و مساجد بگیر تا نقاشی‌ها و پارچه‌ها و از همه مهم‌تر فرش. دوران شاه عباس رنسانس فرش ایرانی بود. توی زمانی که هنر و فرهنگ این همه بهش بها داده می‌شد، فرش ایرانی هم به اوج رشد و پیشرفت و زیبایی خودش رسید و شاهکارهایی توی این دوره خلق شدن که هنوز که هنوزه دهن آدم از زیباییشون باز می‌مونه. توی زمانی که هنر و فرهنگ این همه بهشون بها داده می‌شد، فرش ایرانی هم به اوج رشد و پیشرفت و زیبایی خودش رسید. شاهکارهایی توی این دوره خلق شدن که هنوز که هنوزه هم دهن آدم از زیباییشون بازمی‌مونه. نقش و نگارهای جدید و اصیلی مثل نقش‌های گلدانی و درختی و اسلیمی و ترنجی و جانمازی توی این دوران شاه عباس بود که توی فرش بوجود اومد و فرش ایرانی توی این زمان بود که تبدیل شد به یک اثر هنری به شدت ارزشمند.فقط همین تو اصفهان نبودا؛ کاشان، تبریز، مشهد، گیلان، کلی شهر دیگه هر کدوم با توجه به فرهنگ و هنر منطقشون فرش‌های نفیس و ارزشمندی داشتن. توسعه و رشد و پا گرفتن فرش ایرانی از همین دوران شاه عباس شروع شد. توی دوران شاه عباس بود که قالی بافی از بین مردم روستاها و عشایر اومد بین مردم شهرهای بزرگ، و کارگاه‌ها و کارخانه‌های بزرگ فرش، کنار کاخ‌های سلطنتی تاسیس شدن. شاید بشه گفت شاه عباس صفوی جدا از هر جنایتی که کرد، هر خشونتی که به خرج داد، هر قتل‌عامی که راه انداخت، هنر فرشبافی ایرانو به اوج خودش رسوند و باعث شد فرش ایرانی بشه اینی که الان شده. بعد حالا همینطوری که شاه عباس فرش رو به ارج و قرب رسوند، فرشم شاه عباسو کلی کمک کرد. شاه عباس برای ساختن اصفهان، برای اصلاحات نظامی، برای لشکرکشیاش، برای همه‌ی اینا پول لازم داشت. یکی از اصلی‌ترین کالاهایی که شاه عباس و کلا حکومت ایران باهاش تجارت می‌کرد و می‌دادش به اروپاییا تا ازشون طلا و نقره بگیره هم، همین فرش ایرانی بود که توی این دوره مهم شده بود.پس فرش هم از شاه عباس خدمت گرفت و هم به شاه عباس خدمت کرد. اینایی که می‌گم نه اینکه شاه عباس آدم خوبی بود یا مثلا منجی ایران بود و این چیزاها، شاه عباسم جنایت کم نکرد. یکی از مهمترینش همین قتل‌عام گرجیا بود یا حتی به خانواده‌ی خودش رحم نکرد. سر پدر خودش، بچه‌های خودش، کلی بلاهای وحشتناک آورد. منتهی در کنار همه‌ی اینا فرش ایرانی در دوره‌ی شاه عباس شد اینی که الان هست، اینو نمیشه انکارکرد. بعد از شاه عباس، شاه‌های صفوی اومدن و رفتن و فرش ایرانی جایگاهش همونی بود که بود. تا اینکه شورش افغان‌ها اتفاق افتاد و سلسله‌ی صفوی سقوط کرد.تو چند سالی که افغان‌ها روی کار بودن انقدر وضعیت نابسامان و پر هرج و مرج بود که صنعت فرش رشد چندانی نکرد. بعدش نادرشاه افشار اومد، افغان‌ها رو قتل عام کرد، سلسله‌ی افشاریه رو راه انداخت. تو دوران افشاریه انقدر کشور درگیر جنگ و لشکرکشی به اینور اونور و غنیمت گرفتن دریای نور و کوه نور و این حرفا بود که فرش بافی اونقدر بهش توجه نمی‌شد، اصلا کسی به فکر فرش و فرش بافی نبود. البته یه اتفاق مهمی توی این زمان این بود که نادرشاه مشهدو پایتخت خودش کرد و به همین دلیل شهر مشهد رونق زیادی پیدا کرد و به تبع اون فرشبافی توی خراسان و مشهد کلی رونق گرفت و همین مسئله باعث شد که ریشه‌های شکل‌گیری فرش مشهد، بوجود بیاد. بعد از افشاریه هم زندیه روی کار اومد که خب توی این زمان اوضاع فرش بافی توی شهرهای مهم ایران از نظر فرش، یعنی مشهد و اصفهان و کاشان و کرمان و آذربایجان یزد و اینا خوب بوده، اوکی بوده. کمابیش همونطوری بوده که در زمان‌های گذشته وجود داشته. بعد از زندیه، نوبت به قاجاریه رسید. روی کار اومدن سلسله‌ی قاجاریه، اتفاق مهم بعدی تاریخ فرشه. توی دوران قاجاریه و مخصوصا بعد از دوران فتحعلی شاه قاجار، پای اروپایی‌ها به ایران باز شد و توی دوران ناصرالدین شاه فرش یک کالای مهم صادراتی حساب می‌شد.ناصرالدین شاه جدا از همه‌ی دسته گلایی که به آب داد، پای مدرنیته و سرمایه‌گذاری خارجی به ایران باز کرده بود. تو این دوران به خاطر نتایج انقلاب صنعتی و اضافه شدن فروشگاه‌های بزرگ توی غرب و راحت‌تر شدن خرید محصولات برای غربیا، مصرف همچیز توی غرب و توی اروپا چند برابر شده بود و واسه همین هر چیزی باید بیشتر و بیشتر تولید می‌شد. فرش هم از این قاعده مستثنی نبود. بازار فرش به شدت عظیم بود و حکومت ایران توانایی ادارش نداشت. همین شد که یه سری شرکت خارجی مثل شرکت زیگلر یا برادران کاسلی اینا اومدن یک سرمایه‌گذاری خیلی سنگینی روی تولید فرش ایرانی کردن، داخل ایران. ظرفیت تولید توی این دوره طبعا چند برابر شد، تونست جوابگوی نیاز مشتری خارجی باشه، به صادرات برسه، منتها هزینه‌ی این بالا رفتن تولید رو ایران با نیروی انسانی داشت می‌داد. وضعیت جوری شده بود که از کارگرای ساده بگیر تا زنان باردار و بچه‌های کوچیک خردسال شب و روز پای دارقالی جو می‌کنن تا چندر غاز پول بهشون داده بشه و بتونن شکمشونو سیر کنن.کار به شدت سنگین، ساعات کاری طولانی، پول کم، شرایط سخت کار قالیبافی و کلی مشکل دیگه، باعث شده بودن کلی آدم طی همین فرایند زیاد شدن صادرات فرش از بین برن. نتیجه‌ی این وضعیت اسفناک اما این بود که قالی ایرانی توی بازارهای بین‌المللی پخش شد و به عنوان یک محصول مهم ایرانی شناخته شد. تو همین دوران بود که نقش‌هایی مثل بته‌جقه به فرش ایرانی اضافه شدن، تیپ فرش‌های قاجاری از بته‌جقه‌ها و نقش‌های اون چنینی کاملا مشخصه. وضعیت تولید فرش ایرانی به همون وضعی که گفتیم پیش رفت، تا اینکه حکومت قاجاریه رسما سال 1304 شمسی منقرض شد و حکومت پهلوی توی ایران تاسیس شد. توی دوران پهلوی که دیگه رسما وارد قرن بیستم شده بودیم، کم کم فرش بافی ایران فرم منظم و مدرن به خودش گرفت، از اون حالت سنتی و بی‌نظم خودش فاصله گرفت. قانون و مقررات برای حقوق کارگرای بافنده وضع شد، ممنوعیت به کار گرفتن بچه‌های زیر دوازده سال تصویب شد، شرکت فرش و موسسه‌ی قالی ایران و شرکت سهامی فرش ایران تاسیس شدن، موزه‌ی ملی فرش ایرانی تاسیس شد، بازار فرش ایرانی کم‌کم منظم و با قاعده و قانون شد، بهداشتی شد، اداری شد، خلاصه که سال به سال اوضاع کارخانه‌ها و کارگاه‌های فرش بهبود پیدا کرد.تو اوایل دهه‌ی پنجاه شمسی هم اولین کارخونه‌ی فرش ماشینی توی ایران تاسیس شد و اولین فرش‌های ماشینی که با الیاف مصنوعی بافته شده بودن، توی ایران تولید شدن و وارد بازار شدن. سال به سال اوضاع سیستم تولید فرش بهبود پیدا کرد و قوانین مختلف برای حمایت از قالیبافت وضع شد. بعد از انقلاب هم یه سری اتحادیه و سازمان برای حمایت از تولید کننده‌ها و تجار فرش تاسیس شد و یه سری فعالیت‌های علمی فرهنگی تو سطح آکادمیک درباره‌ی فرش انجام شد.مثلا مرکز تحقیقات فرش دستباف تاسیس شد یا رشته‌ی دانشگاهی فرش دستباف اضافه شد به دانشگاها. البته که با تمام این تفاسیر صنعت فرش ایران در حال حاضر مشکلاتش کم نیست. از نوسانات ارز بگیر تا کمبود ایده‌های نو و زیاد شدن فرش ماشینی و کپی شدن طرح‌ها و نقشه‌های فرش ایرانی. ولی با تمام این اوصاف، از اونجایی که فرش جزیی از فرهنگ و هنر ایران به حساب میاد، نقش فرش ایرانی به عنوان یک کالای مهم و ارزشمند توی بازار جهانی، غیرقابل انکاره.تاریخچه‌ی فرش اینجا به پایان می‌رسه، امیدواریم که در سال‌های آینده بشه شرایطی بوجود بیاد، با توجه به اتفاقاتی که میفته، با توجه به کارایی که از دست خودمون برمیاد. که اگر صد سال دیگه، دویست سال دیگه، یکی داشت یک پادکستی می‌ساخت، یک برنامه‌ای می‌ساخت، یه کتابی می‌نوشت، از دوران ما هم به عنوان یک دوران مهمی در زمینه‌ی فرش ایرانی اسم ببره و تحولات مهمی توش داشته باشیم، پیشرفت‌های خوبی توش داشته باشیم، و در زمینه‌ی فرش ازمون مثل دوران شاه عباس یاد بکنن نه مثل دوران اولیه‌ی مغول‌ها.بقیه قسمت‌های پادکست چیزکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D9%88---%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%7C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%81%D8%B1%D8%B4-id3627404-id423014769?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%20%D9%88%20%D8%AF%D9%88%20-%20%D8%A8%D9%87%20%D9%BE%D9%87%D9%86%D8%A7%DB%8C%20%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%20%7C%20%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%20%D9%81%D8%B1%D8%B4-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست چیزکست</category>
                <author>پادکست چیزکست</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jan 2022 21:59:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>