<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های CHOPOZ | چوپوز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@chopoz</link>
        <description>چوپوز یه اسم عام هست که مثل &quot;چیز&quot; به خیلی چیزا میشه اطلاق بشه ...
من اینجا میخوام اون چیزایی که بعضی وقتا رو کاغذ فکر می کنم رو به اشتراک بذارم.
اگه نظرتون رو برام به اشتراک بذارید خوشحالم می کنید ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:50:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4672738/avatar/cTVqPY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>CHOPOZ | چوپوز</title>
            <link>https://virgool.io/@chopoz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گیم اُوِر</title>
                <link>https://virgool.io/@chopoz/%DA%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D9%8F%D9%88%D9%90%D8%B1-acrb5feer5lu</link>
                <description>گاهی آدمیزاد برمی‌گردد و پشت سرش را نگاه می‌کند… ضعف‌ها را می‌بیند، قوت‌ها را هم، شکست‌ها را می‌بیند بُردها را هم، نرسیدن‌ها را می‌بیند رسیدن‌ها را هم، ناکامی‌ها را می‌بیند فرجام‌ها را هم، گریه‌ها را می‌بیند خنده‌ها را هم، در نهایت بدی‌ها را می‌بیند خوبی‌ها را هم…و طولانی‌ترین شب سال آن شبی‌ست که در ترازوی نگاه به پشت سر، کفه‌ی اولین‌ها سنگین‌تر باشد از آن یکی…وقتی ‌می‌بینی غصه‌هایت بیشتر از خوشی‌هایت بوده فقط باید آه بکشی…وقتی می‌بینی شکست‌هایت که با صدای ترک ترک شدن استخوان‌هایت همراه بوده، بیشتر از موفقیت‌هایت است، پاهایت گز گز می‌کند…وقتی می‌بینی دویدن‌هایت بیشتر از نرسیدن‌هایت است، بی‌رمق می‌شوی…و یلدا کم می‌آورد جلوی امشب…امشب که داشتم با خدا حرف می‌زدم یک لحظه به پشت سرم نگاه کردم. خیلی ترسناک بود. نگاهم را دزدیدم و با صدایی بلندتر گفتم: «تا جایی که نمی‌توانستم هم دویدم، کارهایی که نمی‌توانستم هم کردم، بارهای که زورم بهش نمی‌رسید هم برداشتم، پس کی می‌خواد بشه دیگه خدااااااااااااا»هیچ صدایی نمی‌اومد. داشت فقط نگاه می‌کرد. از اول همه چیز را دیده بود و فقط با تکون دادن سرش حرف‌هایم را تصدیق می‌کرد.حرف چندانی نداشتم، همین‌ها رو گفتم و مدتی در سکوت بهم نگاه کردیم. یک نگاه حجب و حیا داری که نه می‌توانی اعتراض کنی و نه ذوق.نه اعتراض کنی که چرا اینجوری شد، نه ذوق کنی مثل بنده‌های خوبش که هر چه تو بدهی برای من خیر و خوبی است.سکوتش از همه چیز آزاردهنده‌تر بود. چون او می‌دانست. همه چیز را از اول می‌دانست.پس از چند دقیقه دوباره زیر لب گفتم: «تو که خودت می‌دانی… از آن روز که خواستی همه چیز را سخت کنی، نیتت را فهمیدم و تصمیم گرفتم سختی‌های خودم، راحتی‌های اطرافیانم باشد. برادرم، مادرم، همسرم، فرزندم و حتی هر جنبنده‌ای که روی زمین تکان می‌خورد.و باز هم می‌دانی که این کار سخت‌ترین کار روی زمین است.وقتی من دستت را خواندم و این تصمیم را گرفتم، دیدی که از تک ثانیه‌های عمرم زدم برای رسیدن به هدفم. دیدی که بعضی شب‌ها نخوابیدم برای رسیدن به هدفم. دیدی که گرسنگی کشیدم، زجر کشیدم، فحش خوردم، طعنه شنیدم، گریه کردم، داد کشیدم، خلاصه همه کار کردم برای رسیدن به تنها هدفم.حالا در یکی از طولانی‌ترین شب‌های عمرم از تو فقط یک درخواست دارم. من دیگر توان دویدن ندارم، شاید توانش را داشته باشم ولی قطعا حوصله‌اش را نه. امید و آرزوی من راحت‌تر کردن زندگی آدم‌های دور و برم بود که نشد. خیلی جاها حتی راحت‌تر که نشد هیچ سخت‌تر هم شد.پس من به درد این کار نمی‌خورم و جور دیگری هم نمی‌توانم زنده باشم و زندگی کنم. پس بیا و مردانگی کن و تمامش کن، چون بازی از طرف من تمام شده است.»</description>
                <category>CHOPOZ | چوپوز</category>
                <author>CHOPOZ | چوپوز</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 00:44:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بَغَلی</title>
                <link>https://virgool.io/@chopoz/%D8%A8%D9%8E%D8%BA%D9%8E%D9%84%DB%8C-bcvgnxdkrnds</link>
                <description>می گفتند: «انقدر بغلش نکن؛ بچه بغلی می شود!»راست می گفتند، من بغلی شده ام. صبح‌ها بغل می خواهم و شب ها هم بغل. اصلا ما زنده ایم به بغل.بغل یکی از بهترین مسکّن های دنیاست. چه خوشحال باشیم و چه ناراحت، همدیگر را بغل می کنیم. فرقی نمی کند... بغل یکی از حیاتی ترین نیازهای بشر است.و من نیز یکی از بغلی ترین آدم های روی زمین...روزهایم کوتاه تر است وقتی تو را بغل می کنم و شبهایم بلندتر وقتی تو را در آغوش می گیرم.بغل تو مانند صدای جنگل است. صدای جیرجیرک ها، صدای پرندگان روی درخت ها، صدای خش خش برگ های پاییز و همه صداهای دیگری ذهن شلوغم را شات دان می کند.بگذار راحت تر توضیح بدهم. یک خیابان پر رفت و آمد را در ساعت ۱۲ ظهر تصور کن. صداهای ماشین ها، بوق، هیاهوی عابران، موتور سیکلت هایی با چند دیسیبل بالاتر از همه رد می شوند؛ حالا ساعت ۲ بامداد همان خیابان را هم تصور کن. وقتی تو را سفت در آغوش می گیرم همان سکوت را تجربه می کنم.راستی یادم رفت بگویم...بغل به معنای کنار هم بودن نیست بلکه سخت به آغوش کشیدن را می گویم بغل.هر شب تو را بغل می کنم و میخوابم چه روی تخت و چه در خیالم. صبح تو را بغل می کنم و شب دوباره تو را. پس چرا تکراری نمی شود این بغل؟! احساسات را با بغل می توان منتقل کرد، آرامش را هم. شادی را با بغل می توان منتقل کرد، غم را هم. لذت را با بغل می توان منتقل کرد، درد را هم.کلا چیز عجیبی است این بغل.و من در این واپسین ساعات بامداد هوای بغل تو را دارم. بدجوری هوایی شده ام. بغل لازمم.</description>
                <category>CHOPOZ | چوپوز</category>
                <author>CHOPOZ | چوپوز</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 18:31:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>