<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شهید جلال افشار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@chsrsp7</link>
        <description>درباره شهید جلال افشار</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:11:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2935968/avatar/KbpGlV.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شهید جلال افشار</title>
            <link>https://virgool.io/@chsrsp7</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خاطره شهید جلال افشار از سفر قم</title>
                <link>https://virgool.io/@chsrsp7/memories-of-martyr-jalal-afshar-from-her-trip-to-qom-kjnbwjrcokx9</link>
                <description>شبی با اتوبوس از اصفهان به قم می رفتم ، صندلی ام نزدیک راننده بود. تازه خواب به چشمانم آمده بود که صدای نوار مبتذل به گوشم رسید. تحمل شنیدن صدا برایم دشوار بود. نگاه به عقب اتوبوس انداختم بیشتر مسافرین خوابیده بودند. نتوانستم چیزی نگویم مودبانه به راننده تذکر دادم و خواستم نوار را خاموش کند یا صدایش را کمتر کند راننده با تمسخر گفت اگر ناراحتی پیاده شو. به فکر فرو رفتم. تصمیم گیری برایم مشکل بود یا باید صدای نوار را تحمل می کردم یا اینکه پیاده می شدم; آن هم در دل شب با آن هوای سرد. دلم میخواست به صورتی وجدان خفته راننده را بیدار کنم لحظه ای تامل کردم و گفتم اگر صدای نوار را کم نکنی پیاده میشوم او بی درنگ پا روی پدال ترمز گذاشت و کنار جاده ایستاد. در را باز کرد و گفت بفرما. توکل بر خدا کردم و پیاده شدم. آن شب حالت معنوی عجیبی در وجودم حس می کردم کنار جاده تک و تنها ایستاده بودم که اتوبوسی برایم نگه داشت. سوار شدم و راننده با گرمی و صفا  از من پذیرایی کرد. گویی خدا عنایتی عظیم نصیبم کرده بود آن شب با توکل بر او هجرت از محیط ظلمانی به عالمی روحانی را به وضوح مشاهده کردم آن حادثه بشارتی از سوی خدا بودشهید جلال افشار</description>
                <category>شهید جلال افشار</category>
                <author>شهید جلال افشار</author>
                <pubDate>Fri, 12 Dec 2025 20:28:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغاز - بخش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@chsrsp7/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-akssfydbjcvq</link>
                <description>از همان ایام کودکی دست غیبی جلال را به سوی تعالی و کمال راهنمایی می کرد . به هیئت خردسالان بنی فاطمه ، در محله دردشت اصفهان که از سالها پیش تشکیل شده بود پیوست و همبازی هایش را نیز با خود برد. وقتی هشت نه ساله بود او را روی صندلی می نشاندند و قرآن و احادیثی را که حفظ کرده بود با لحن و صوت زیبایی قرائت می کرد.در جلسات قرآن حضور فعال داشت چندی نگذشت که پنجاه شصت سوره از قرآن را حفظ کرد . یکبار در جلسه هیات که به مناسبت شام غریبان گرفته شده بود مقاله زیبا و پرشوری تحت عنوان &quot;چرا امام حسین قیام کرد؟&quot; را که به کمک برادرش تهیه کرده بود خواند مقاله جذاب و زیبایی بود که همه را تحت تاثیر قرار داد. هنوز هم که هنوز هست بعضی از دوستان قدیمی جلال از آن جلسه می گویند و لحن زیبای او و چهره متعجب و خیره حضار. خواندنش که به پایان رسید فریاد احسنت و مرحبا از هر طرف بلند شد. آن شب جایزه نفیسی به پسرک سخنران دادند. جلال همه را مجبور کرد که او را باور کنند.شروع به کار کرد. زندگی خرج داشت چشم امید همه به او بود. خرجی خانواده را از راه نصب پرده کرکره و اجرای تزئینات تامین می کرد. پس از مدتی که به مبارزه با رژیم روی آورد، قسمتی از درآمد ناچیزش را نیز برای مبارزه با رژیم طاغوت اختصاص می داد.همه رفتار اخلاق جلال به مانند پدر بود علی رغم مشکلات عظیم مادی که داشت. قلبش همواره در میدان مبارزه با رژیم ستم شاهی می تپید. در کار به کمترین درآمد قانع بود تنها خدا ، اسلام و دین را در نظر می گرفت و بس.رژیم ظلم بر سرمان بود و فساد و تباهی تمام اندام جامعه را پر کرده بود. تعفن بود و زور و بی دینی . شهید جلال افشار برای اینکه از خودسازی و تهذیب نفس غافل نباشد در خانه ای قدیمی در خیابان ابن سینا زندگی می کرد . منزل متعلق به یکی از دوستان نزدیکش بود. اتاق را با مختصر امکاناتی همانند یک پتو یک زیر انداز کوچک ، ظرف آب و تعدادی کتاب آماده کرده بود. ساعتهایی که غایب بود می دانستیم که به غار حرایش پناه برده است. به دور از هیاهوی دنیا مشغول مطالعه و دعا و مناجات می شد. او به درستی دریافته بود که در مسیر دشوار آینده دلی پاک و قلبی مصفا می طلبد که جز با خلوت انس با معبود ممکن نیست. جلال اقتدا به مردی کرده بود که آمدنش طاق کسری را فروریخت . فقر و محرومیت های مادی بسیاری در زندگی داشت ولی فعالیت مستمرش را با موسسات خیریه اصفهان آغاز کرد. بارها دیدمش که سوار بر موتور گازی قبض های حقوقی یتیمان قسمتی از شهر اصفهان را که مسولیتش بر عهده او بود توزیع می کرد. دارایی او از مال دنیا همان موتور گازی بود که به قیمت سیصد چهارصد تومان خریده بود و همیشه خدا با دستهای روغنی در حال تعمیرش بود.به همراه چند نفر از دوستانش به خانواده های کم درآمدی که در اطراف اصفهان زندگی می کردند سر میزد و برای آنان کمک های نقدی و جنسی که تهیه کرده بودند می برد فعالیتی که برای رضای خدا آغاز کرده بودند و او هم یار و یاورشان بود. شهید جلال افشار می گفت: &quot;خدا نگذاشت بی آبرو شویم. نامید می شدیم و فکر می کردیم همه راهها به رویمان بسته است.که به یکباره از جایی کمک می رسید آن وقت می فهمیدیم که تنها نیستیم یکی هست که زیر نظرمان دارد و به کمکمان می آید. &quot;در روز هایی که بردن نام امام در خفا هم با ترس و اضطراب همراه بود، نام این پیر و مرشد ورد زبانش بود . هیچ وقت از یادم نمی رود کتاب ولایت فقیه امام از نجف اشرف رسیده بود در آن روز ها جلال در پوست خود نمی گجید از کتاب به مانند دری گرانبها نگهداری می کرد. آن را روی قلب خود می گذاشت و به اینجا و آنجا می رفت. تلاش بسیاری می کرد تا چند نسخه دیگر از کتاب تکثیر شد. پس از آن بود که خیالش راحت شد.همزمان با فعالیت های انقلابی ، به همراه یکی از دوستانش خادم مسجد جارچی در بازار اصفهان شدند. از این عمل او همه تعجب کردند.چرا اینکار را کرد؟ ولی آنانی که به تلاش برای خودسازی انقلابی و فعالیت های مستمرش آشنا بودند میدانستند که به چه منظور دست به این حرکت زد. در آنجا هم به تهذیب نفس می پرداخت و هم اینکه بسیاری از فعالیت های انقلابی ، سازماندهی و جلسات متعدد تشکیل می شد.جلال مقید به نماز اول وقت و نماز جماعت بود و هیچگاه نمازش به تاخیر نمی افتاد.در مورد ادای خمس نیز حساس بود . با اینکه از مال دنیا چیزی نداشت، در پایان هر سال خمس خود را می پرداخت حتی اگر یک ریال می شد و چه خوشحال می شد پس از دادن دین خود انگار کوهی از مسوولیت روی دوشش بوده و او توانسته با تلاش و کوشش از گرده خود بردارد.جلال مرد بی همتای زندگی همه ما بودانقلاب اسلامیمان در حال اوج گیری و گسترش بود. به همین لحاظ فعالیت انقلابی گروه های مبارز مسلمان نیز گسترش می یافت. سیلی بنیان کن به راه افتاده بود که می فت تا کاخ ظلم و جور دو هزار و پانصد ساله را در هم کوبد.جلال نیز یکپارچه آتش و خروش بود میرفت و می آمد و می غرید و فریاد می کشید . حتی یک لحظه آرام و خموش نبود .تصویر سازی از چهره شهید جلال افشاردر یکی از آن روزها به همراه تعدادی از دوستانش از جمله حجازی تصمیم گرفتند با برخی از روحانی نمایان و آخوندهای سر سپرده درباری مبارزه کنند.قرارشان بر این بود که پس از شناسایی آنان به ترتیبی خلع لباسشان کنند.جلال می گفت &quot;اینها حرمت لباس پیامبر را از بین می برند&quot;در ابتدای کار شخصی که به &quot;رئیس الواعظین&quot; مشهور بود شناسایی شد.با دو دستگاه موتو گازی تعقیبش کردند تا اینکه در کوچه ای باریک با هم روبرو شدند از موتورهایشان پیاده می شوند و آن آخوند درباری تا نگاه های خمشگین آنان را می بیند پی به ماجرا می برد با اینکه هیکل درشت و ورزیده ای داشته ، مرتب فریاد می کشد&quot;به دادم برسید آهای مردم کمکم کنید&quot;کارشان با موفقیت به پایان می رسد . پس از بازگشت جلال نکته ای را بازگو کرد که همه مان پی به نکته بینی و تیز هوشی اش بردیم او گفت:&quot;اگر این آدم بنده خدا و مسلمان نبود چرا وقتی احساس خطر کرد خدا را صدا نزد و از او کمک نخواست&quot;او حتی در آن لحظه هم نکته سنج بود و ملاکش برای ارزیابی افراد یاد خدا بود نه چیز دیگری</description>
                <category>شهید جلال افشار</category>
                <author>شهید جلال افشار</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jun 2025 17:21:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغاز - بخش اول</title>
                <link>https://virgool.io/@chsrsp7/intro1-imktgemcwrbq</link>
                <description>جلال دومین فرزند خانواده بود. خورشید بی امان بر زمین می تابید که به دنیا آمد. پدر جلال مغازه دار بود. مرد ساده دلی که بیش از هر چیز به آخرتش بها می داد و می خواست که فرزندانش نیز اینگونه باشند. نمی گذاشت حتی یک نخود مال حرام وارد زندگی اش شود. همه می گفت: &quot;دنیا ارزشش را ندارد که برای بدست آوردنش آخرت مان را فدا کنیم. آخرش همه مان را در یک وجب جا می گذارند. آنجاست که باید جواب یک ارزن مال حرام را هم بدهیم&quot;شهید جلال افشارجلال پا به دبستان گذاشت اما زندگی سخت تر شد. سالهای بدی بود. پدر ، همه مان را با قوت بخور و نمیر سر پا نگه می داشت اما مال حرام ، اصلا و ابدا. جلال به سن ورود به دبیرستان رسیده بود که پدر مرد. از آن پس ، برادر بزرگ و او بار مسئولیت اداره یک خانواده هشت نفری را بر عهده گرفتند. برادر بزرگ دانشجو بود. همه می دانستیم که درس خواندن و اداره زندگی یک خانواده پر جمعیت با هم سازگار نیست. پیش از همه، جلال این را دریافت. پس از آن بود شانه زیر خیمه طوفان زده خانواده داد و همه سختی ها را به جان خرید. توکل به خدا ، همت والا و روی گشاده اش زنگار نومیدی را از دلهامان زدود. جلال ، به دلهای خسته مان جلا داد.از همان سالها بود که قدر جلال را بیشتر دانستیم. به راستی که حق مادر فرزندی را خوب و نیکو ادا کرد مادر همیشه می گوید از مهربانی ، رفتار خوب ، گذشت و فداکاریش خاطرات زیادی دارم:&quot;جلال شیرینی زندگی ما بود . هرگز به من بی احترامی نکرد و همیشه شرمنده اخلاصش هستم . در همان دوران ، چیزی از من خواست که از نظر مالی توان اجابتش را نداشتم . دو مساله روح مادری مرا آزرد: یکی اینکه قدرت اجابت خواسته اش را نداشتم و دیگر نگاه اشک آلودش که قلبم را به درد آورد . چاره ای نداشتم جز اینکه منتظرش بمانم. آن لحظات سخت فقط برای یک مادر قابل درک است. چند ساعت بعد ، صدای زنگ در خانه آمد. برخاستم و سراسیمه شتافتم . در را که باز کردم جلال را دیدم که توی درگاهی ایستاده . لحظه ای هیچ نگفت کنار کشیدم تا بیایید تو آمد و کاری کرد که چهارستون بدنم لرزید. خم شد و قبل از اینکه بتوانم عکس العملی نشان دهم دستم را بوسید . الان هم که بیاد آن لحظه می افتم ، قلبم می خواهد از کار بیفتد. حوله بزرگ سفیدی را که خریده بود ، داد به دستم در آن لحظه تنها کاری که توانستم بکنم این بود که در آغوشش بکشم و ببوسمش از آن روز آینه دل او را آنقدر سفید و نورانی یافتم که هنوز هم همه آن صفا و خلوص و پاکی را با تمام وجود حس می کنم . جلال با آن حال عجیب و روحانی اش گفت مادر ، از دست من ناراحت هستی ؟ چکار کنم تا راضی شوی و مرا ببخشی ؟ هرگز لرزش کلامش را از یاد نمی برم&quot;</description>
                <category>شهید جلال افشار</category>
                <author>شهید جلال افشار</author>
                <pubDate>Wed, 02 Apr 2025 23:25:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره مادر شهید جلال افشار</title>
                <link>https://virgool.io/@chsrsp7/memory-mother-of-martyr-jalal-afshar-nthwswnykyf8</link>
                <description>از همان سالها بود که قدر جلال را بیشتر دانستیم . به راستی که حق مادر و فرزندی را خوب و نیکو ادا کرد. مادر همیشه می گوید از مهربانی ، رفتار خوب، گذشت و فداکاریش خاطرات زیادی دارم:&quot;جلال شیرینی زندگی ما بود. هرگز به من بی احترامی نکرد و همیشه شرمنده اخلاصش هستم. در همان دوران، چیزی از من خواست که از نظر مالی توان اجابتش را نداشتم. دو مساله روح مادری مرا آزرد: یکی اینکه قدرت اجابت خواسته اش را نداشتم و دیگر نگاه اشک آلودش که قلبم را به درد آورد. چاره ای نداشتم جز اینکه منتظرش بمانم. آن لحظات سخت فقط برای یک مادر قابل درک است. چند ساعت بعد، صدای زنگ در خانه آمد. برخاستم و سرآسیمه شتافتم. در را که باز کردم، جلال را دیدم که توی درگاهی ایستاده. لحظه ای هیچ نگفت. کنار کشیدم تا بیاید تو. آمد و کاری کرد که چهار ستون بدنم لرزید. خم شد و قبل از اینکه بتوانم عکس العملی نشان دهم ، دستم را گرفت و بوسید. الان هم که بیاد آن لحظه می افتم قلبم می خواهد از کار بیفتد. حوله بزرگ سفیدی را که خریده بود، داد به دستم.در آن لحظه تنها کاری که توانستم بکنم. این بود که در آغوشش بکشم و ببوسمش. از آن روز آینه دل او را انقدر سفید و نورانی یافتم که هنوز هم همه آن صفا و خلوص و پاکی را با تمام وجود احساس می کنم. جلال با آن حال عجیب و روحانی اش گفت مادر، از دست من ناراحت هستی؟ چکار کنم تا راضی شوی و مرا ببخشی؟ هرگز لرزش کلامش را از یاد نمی برم.&quot;شهید جلال افشارلازم به ذکر است مادر شهید افشار بعد از مدت‌ها تحمل بیماری در تاریخ 1394/12/25در ۸۷ سالگی دار فانی را وداع گفت قبر این مادر شهید در باغ رضوان قطعه ۲۲ ایثارگان می باشد.</description>
                <category>شهید جلال افشار</category>
                <author>شهید جلال افشار</author>
                <pubDate>Sat, 25 Nov 2023 10:45:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به پدر شهید</title>
                <link>https://virgool.io/@chsrsp7/a-letter-to-father-cmen29prb6nq</link>
                <description>نامه ای به شهید جلال افشارپدر جان، هنگامیکه ندای حسین را لبیک گفتی و خود را در عرصه بسته این خاک نمی خواستی و آن زمان که فرشتگان بال در بال یکدیگر با سبدهای گل به استقبالت آمدند و به خوان گسترده الهی دعوت کردند، تنها یک بهار از زندگی ام گذشته بود. لکن مادرم از جانفشانی ها و از رشادتها و صبر و استقامت و از ایمان والایت برایم گفته است. پدر جان! قطعه زیر را به روح بلند و والایت تقدیم می کنم:پدرجان، ای که در قامت سبز بهاران نشان از تجلی حق داشتی و در تیرگیها  و روشنایی هدایت و در خلوت ، همنشین تو عشق و اشک و نماز و عبودیت به درگاه معبود بود. اکنون که خاک را رها کرده و به افلاکیان پیوستی و خدایت تو را در جنت ماوا داد، بدان که در این دنیای زبون مادی آنگونه که در وصایای خود برایم نوشتی ، همواره رهرو راه و حافظ خونت خواهم بود با برپاداشتن نماز ، تلاوت قرآن و حفظ حجابتنها یادگارت ، دخترت فائزه</description>
                <category>شهید جلال افشار</category>
                <author>شهید جلال افشار</author>
                <pubDate>Sat, 18 Nov 2023 10:45:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوجوانی شهید جلال افشار</title>
                <link>https://virgool.io/@chsrsp7/adolescence-of-martyr-jalal-afshar-yxx82yrxbuuf</link>
                <description>شهید جلال افشارشهید جلال افشار در تابستان 1335 در خانواده ای مذهبی در اصفهان به دنیا آمد.پسری با اخلاقیات عالی که دوران دبستان را به خوبی به پایان رساند و در همان سن حدود ده سوره را حفظ نمود. پدرش مغازه‌داری مؤمن و ساده بود و جلال دومین فرزند خانواده تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را طی کرده بود که پدرش فوت کرد و تأمین مخارج خانه به عهده جلال و برادر بزرگش افتاد . ولی چون دانشجوی دانشگاه تهران بود، زحمت جلال دوچندان می‌شد. از طریق نصب پرده و کرکره هزینه زندگی را تامین می کرد و با توجه به وضع معیشتی خود به خانواده های بی بضاعت اصفهان نیز سر می زد و به آنها کمک می نمود. جلال با بچه‌های هیئت خردسالان بنی فاطمه محله دردشت اصفهان ارتباط تنگاتنگ داشت و هشت ‌یا 9 ‌ساله که شد با تلاوت و حفظ قرآن، همسالان و بزرگ‌ترها را به وجد می‌آورد بیشتر اوقات فراغت خود را با حفظ قرآن سپری می‌کرد.شهید جلال افشار در جمع دوستان خود | محافل انس با قرآن. مدرسه حقانی شهر قم در سال‌های 53 تا 55 به مدیریت شهید آیت‌الله قدوسی (ره) اداره می‌شد و پایگاهی خوب برای تحصیل جوانان مکتبی بود که جلال هم در کنار تحصیل طلبگی در این مدرسه، با صدای زیبایش به قرائت و ضبط سرودهای انقلابی و اعلامیه‌های حضرت امام (ره) می‌پرداخت و چندین سفر نیز برای ساماندهی راهپیمایی‌ها به شهرستان‌های کشور داشت و در این مسیر مبارزه چند بار نیز توسط ساواک دستگیر و پس از بازداشت‌های چندروزه آزاد شد. شهید افشار در مدرسه حقانی با بزرگانی چون آیـت ا...بهاءالدینی ارتباطی نزدیک داشت شهید جلال افشار علی‌رغم محرومیت خودش در زندگی همکاری‌اش را با مؤسسات خیریه‌ اصفهان آغاز کرد وهم به‌عنوان خادم در مسجد جارچی در بازار اصفهان به فعالیت پرداخت.طلبه های مدرسه حقانی شهر قم در کنار آیت الله بها الدینیهمچنین با پیروزی و شکوفایی انقلاب جزء عناصر اولیه‌ کمیته‌ دفاع شهری حرکت‌های مردمی اصفهان را سازمان‌دهی کرد و قبل از آن نیز در جریان تحصن تاریخی مردم در منزل آیت‌الله خادمی در مورد اعتصاب غذای زندانیان سیاسی نقش بسزایی ایفا کرده بود.در ساماندهی راهپیمایی‌های سال 57 شهید افشار نقش کلیدی در اصفهان ایفا می‌کرد و در بسیاری از این گردهمایی‌ها به سخنرانی می‌پرداخت، با پیروزی انقلاب از عناصر اولیه کمیته دفاع شهری اصفهان بود و سپس به‌عنوان مربی عقیدتی در پادگان‌های آموزشی خدمت کرد، با تشکیل سپاه شهید افشار با علاقه بسیار به پایه‌ریزی دروس عقیدتی برای آموزش به رزمندگان پرداخت و همواره به‌عنوان یک معلم اخلاق مهذب در بین رزمندگان شهره بود.شهید جلال افشار در کنار دوستان خود در سپاه پاسدارانکلام نافذ شهید افشار تأثیرگذار و نوای دل‌نشین دعای روح نوازش نردبان ایمان بود و زهد بی‌ریای او زبانزد یاران و بیان شیرین ورسایش انیس و همدم بسیجیان آموزشی پادگان الغدیر بود که با آغاز جنگ تحمیلی، ‌مردم به‌ویژه جوانان را به حضور در جبهه‌های نبرد و دفاع از میهن اسلامی تشویق و ترغیب می‌کرد و تبلیغ او عامل مؤثری در جذب و اعزام نیروها از اصفهان به جبهه بود. زمانی که نامی از شهدای روحانی اصفهان در 8 سال دفاع مقدس برده می‌شود، نام جلال در کنار نام شهید میثمی و شهید ردانی‌پور در ابتدای فهرست دلاوری‌هاست.</description>
                <category>شهید جلال افشار</category>
                <author>شهید جلال افشار</author>
                <pubDate>Sat, 28 Oct 2023 19:59:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقدمه</title>
                <link>https://virgool.io/@chsrsp7/introduction-mmtt7ikzhjnh</link>
                <description>وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ(ای پیامبر!) هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند! بلکه آنان زنده‌اند، و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند.در این صفحه (پروفایل) از سبک و سیره زندگی شهید جلال افشار خواهیم نوشت.</description>
                <category>شهید جلال افشار</category>
                <author>شهید جلال افشار</author>
                <pubDate>Sat, 28 Oct 2023 17:10:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>