<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیرحسین بهروزه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@cinephile</link>
        <description>یک عدد عشق داستان و داستان‌گویی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 07:59:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/169221/avatar/XuhK7r.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیرحسین بهروزه</title>
            <link>https://virgool.io/@cinephile</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقد و تحلیل قسمت ۵ سریال لوکی</title>
                <link>https://virgool.io/filmic/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B5-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C-pkrwotfmeknc</link>
                <description>سریال لوکی (Loki) با اپیزود پنجمش «سفر به درون رمز و راز»، ثابت می‌کند که کیفیت بالای قسمت‌های قبلی تصادفی نبوده و سازندگانش می‌دانند که چطور همزمان داستانی جذاب و سرگرم‌کننده و در عین حال، پرمحتوا و هدفمند را به مخاطب عرضه کنند.اپیزود قبل با چند تعلیق بزرگ به پایان رسید: ساختگی بودن ماهیت نگهبانان زمان فاش شد، لوکی توسط مامور روانا هرس شد و سیلوی با شکست دادن روانا از او سراغ فرد مجهولی که پشت ساخت نگهبانان زمان و سازمان محافظت از زمان یا TVA است را گرفت. حالا اپیزود پنجم دقیقا از پایان قسمت قبل ادامه‌ی ماجرا را سر می‌گیرد.این اپیزود از همان اولین نما، متفاوت بودنش با اپیزودهای قبلی را به رخ می‌کشد. حرکت دوربین کیت هرون، کارگردان سریال حکم آنچه گذشتی سریع بر نقطه‌ی اوج قسمت قبل را دارد. دوربین از فضای داخل سازمان محافظت از زمان یا TVA شروع می‌‌کند، از در آسانسور طلایی رنگ منتهی به محل استقرار نگهبانان زمان رد می‌شود و سر قطع شده‌ی نگهبان زمان تقلبی که با مه در بر گفته شده را پشت سر می‌گذارد تا در نهایت به ویرانه‌ای ترسناک که هیولایی از جنس طوفان در آن پرسه می‌زند، می‌رسد. حرکت پیوسته‌ و تدریجی دوربین از داخل TVA تا خلایی در انتهای زمان (Void)، تعلیق و انتظار را در ذهن بیننده می‌کارد؛ تعلیقی که به‌خصوص با توجه به وقایع دیوانه‌وار و هیجان‌انگیزی که در ادامه‌ی این اپیزود انتظارمان را می‌کشند، کاملا قابل توجیه است و بیننده را به طور ناخودآگاه برای پرت شدن داخل زنجیره‌ای از حوادث پرهیجان آماده می‌کند. چرخش عجیب دوربین و معکوس شدن آن از طرفی جلوی یکنواخت شدن حرکت دوربین را می‌‌گیرد و به تصویر حالتی رمز‌آلود و آبستن از تعلیق می‌بخشد؛ و از طرف دیگر نمادی از وضعیت درهم‌ریخته و آشوبناک TVA است و به بیننده یادآور می‌شود که این اپیزود قرار است ادامه‌ی داستان را از آن پایان‌بندی پرحادثه و پرسرصدای اپیزود قبل، دنبال کند. از کار آهنگ‌ساز سریال خانم ناتالی هولت هم غافل نشویم که با نواختن قطعه‌ای تنش‌زا در پس‌زمینه، کاملا هم‌جهت با کارکرد تصویر عمل می‌کند.به این ترتیب، «سفر به درون رمز و راز» شروع می‌شود. معرفی می‌کنم: لوکی کلاسیک (Classic Loki)، لوکی بچه (Kid Loki) و لوکی لاف‌زن (Boastful Loki)؛ البته به همراه یک تمساح در دستان لوکی بچه که به گفته‌ی این سه، او هم یک لوکی است! به علاوه، پدیده‌ای تاریک و ترسناک از جنس دود غلیظ تیره که غرشی سهمگین سر می‌دهد، در اطراف لوکی‌ها پرسه می‌زند. به این شکل، ما معنای حرفی که لوکی در صحنه‌ی پس از تیتراژ قسمت قبل و بلافاصله پس از بیدار شدن در ناکجا‌آباد شنید را متوجه می‌شویم: «هنوز نمردی، به‌شرطی که دنبال ما بیای!» از قرار معلوم، ماجراهای این سه لوکی (به‌خصوص لوکی کلاسیک و لوکی بچه) به علاوه‌ی یک صحنه‌ی زیبا و دوست‌داشتنی از سیلوی و لوکی، مهمترین شگفتی‌های این اپیزود از آب درمی‌آیند. ابتدا با شخصیت‌پردازی لوکی کلاسیک شروع می‌کنیم.به‌نظر می‌رسد که نقشی که لوکی‌ها در این دنیا باید ایفا کنند، انزوا و تنهایی است. این را از حرف‌های لوکی کلاسیک می‌فهمیم؛ زمانی که او برای لوکی از سرگذشتش صحبت می‌کند. او تعریف می‌کند که بعد از مدت زمانی خیلی طولانی که پس از فرار از چنگ تانوس به انزوا در یک سیاره‌ی دورافتاده گذراند، دلش برای برادرش و بقیه تنگ شد و خواست که از آن سیاره بیرون بیاید. اما به محض اینکه این اتفاق افتاد، ماموران TVA از راه رسیدند و او را دستگیر کردند؛ چرا که به قول خودش: «چون ما، دوستان من، فقط قراره یک نقش رو بازی کنیم: خدای طردشدگان.»ما این موضوع را قبلا در قسمت چهار هم هنگام نزدیک شدن لوکی و سیلوی به یکدیگر دیده‌ایم؛ هر بار که یک لوکی برای دست برداشتن از اشتباهات گذشته‌اش یا برقراری ارتباط با دیگری تلاش می‌کند، TVA سروکله‌اش پیدا می‌شود تا اجازه ندهد لوکی از مسیر از پیش تعیین شده برایش خارج شود. این را لوکی بچه هم بعد از فرار از جنگ لوکی‌ها با یکدیگر بر سر قدرت، با ناراحتی بیان می‌کند: «هر موقع یکی از ما جرئت می‌کنه که برای اصلاح خودش تلاش کنه، به اینجا فرستاده می‌شه تا بمیره.» به‌نظر می‌رسد تا زمانی که TVA یا بهتر بگوییم، فردی که پشت آن است پابرجاست، لوکی‌های داستان ما نمی‌توانند از سرنوشت تلخ خود فرار کنند.به گفته‌ی شورانر سریال مایکل والدرون، ایده‌ی پیشینه‌ی لوکی کلاسیک از یک «چه می‌شد اگر؟» شکل گرفت: «چه می‌شد اگر لوکی واقعا از وقایع انتقام‌جویان: جنگ بی‌نهایت جان سالم به‌در می‌برد؟ اگر این اتفاق می‌افتاد، لوکی چگونه پیر می‌شد؟ او چگونه باید عمر خود را می‌گذراند به شکلی که TVA هیچ‌گاه نتواند او را پیدا کند؟» اما شخصیت‌پردازی لوکی کلاسیک چگونه به لوکی اصلی ارتباط پیدا می‌کند؟ والدرون به این نکته اشاره می‌کند که سرگذشت لوکی کلاسیک به لوکی یادآوری می‌کند که او هم می‌تواند خود را تغییر دهد و با دیگران رابطه برقرار کند. همچنین، برای فهم بهتر این قضیه باید به یک نقل قول کلیدی از لوکی در اپیزود اول سریال برگردیم.لوکی در قسمت اول سریال یک جمله‌ی مهم دارد که معرف شخصیت و طرز فکر او تا قبل شروع جریانات سریال است: «من لوکی از آزگارد هستم؛ کسی که هدفی شکوهمند بر دوش او گذاشته شده است.» کلید واژه در اینجا، «هدف شکوهمند» است، عبارتی که عنوان قسمت آغازین سریال هم بود. هدف شکوهمند، نامی است که لوکی‌ روی جاه‌طلبی و قدرت‌طلبی فراوانش می‌گذارد؛ چیزی که از المان‌های معرف شخصیت او در طول فیلم‌های متعدد دنیای سینمایی مارول بود. حالا اپیزود پنج سریال بار دیگر و اینبار به شکلی متفاوت، به این مفهوم باز می‌گردد. لوکی لاف‌زن با لحنی طعنه‌آمیز از لوکی می‌پرسد که آیا علت اینکه می‌خواهد به TVA بازگردد، این است که هدف شکوهمندش را در آنجا جا گذاشته است؟ سپس جلوتر و در صحنه‌ای که لوکی کلاسیک به همراه لوکی بچه و خود لوکی از مخمصه‌ی دعوای لوکی‌ها فرار می‌کنند، لوکی کلاسیک در این‌باره حرف‌های مهمی می‌زند: «لعنتی! حیوان‌ها! حیوان‌ها! ما دروغ‌ میگیم و کلک می‌زنیم؛ گلوی هر کسی که بهمون اعتماد میکنه رو می‌بریم؛ اونم به خاطر چی؟ به‌ خاطر قدرت شکوهمند! به‌خاطر هدف شکوهمند!» سپس لحن صدای او از لحنی خشمگین، به حالتی غمگین و ناامید تغییر وضعیت می‌دهد: «ما نمی‌تونیم تغییر کنیم. ما درست‌نشدنی هستیم؛ همه‌ی نسخه‌های ما برای همیشه.» این صحبت‌های فردی است که زمانی خواست از چیزی که یک عمر بوده، یعنی کسی که فقط به قدرت و منفعت شخصی خود فکر می‌کند و از هر حقه و فریب و کلکی برای رسیدن به آن استفاده می‌کند، فاصله بگیرد و تغییر کند. اما دست تقدیر این اجازه را به او نداد؛ و حالا او بار دیگر با نقطه‌ی ضعف اساسی همتایانش به عریان‌ترین شکل ممکن برخورد می‌کند و ناتوان از ایجاد تغییر، از این وضعیت حالش به‌هم می‌خورد. حالا به لوکی اصلی بازگردیم. مشاهده‌ی گیر افتادن لوکی در بین نسخه‌‌های دیگر خود و فراری شدن او از دست آن‌ها صحنه‌های بامزه و در عین حال بامعنایی را رقم می‌زند. لوکی که پس از یک سخنرانی پرشور برای سه لوکی دیگر و در پاسخ دریافت خنده و استهزا از جانب آن‌ها، از این سه ناامید شده، به سمت نردبان خروج از پناهگاه زیرزمینی می‌رود در حالی‌که زیر لب آن‌ها را هیولا خطاب می‌کند. سپس با باز کردن در، با دسته‌ای دیگر از لوکی‌ها مواجه می‌شود و در این لحظه وضعیت خود را این‌گونه توصیف می‌کند: « این یه کابوسه.» کمی جلوتر، دوباره به پناهگاه زیرزمینی و پی‌گرفتن ادامه‌ی خط داستانی لوکی‌ها بر می‌گردیم. حالا بیایید به نحوه‌ی رفتار و زبان بدن لوکی در این صحنه دقت کنیم. در حالی‌که لوکی‌ها با هم سر قدرت جر و بحث می‌کنند و یکی یکی خیانتشان به یکدیگر افشا می‌شود، لوکی ما که یک گوشه ایستاده، با  نگاهی سرزنش‌گر به ماجرا نگاه می‌کند؛ انگار که از طرز رفتار باقی لوکی‌ها به کلی ناامید شده است. او اکنون موقعیتی بسیار ممتاز و ویژه دارد؛ اینکه بتواند از بیرون، ناظر نحوه‌ی رفتار نسخه‌های دیگری از خودش باشد. او هم مثل ما به مضحکی و پوچی قدرت‌طلبی و خودخواهی و وفادار نبودن همتایانش پی برده است؛ به بی‌ارزشی سبک زندگی‌ای که تا قبل از این در تمام عمرش داشته است.نکته‌ی قابل توجه دیگر، یکسان بودن بازیگر نقش لوکی اصلی و رهبر لوکی‌های مزاحم است. سایر لوکی‌ها همگی چهره‌های متفاوتی از لوکی اصلی این داستان دارند، اما رهبر لوکی‌های مهاجم که در بین طرفداران سریال به لوکی پرزیدنت معروف شده عینا نسخه‌‌ی دیگری از لوکی اصلی با بازی تام هیدلستون است. لوکی «پرزیدنت» از نظر شخصیتی، همان لوکی قدیمی‌ای است که ما تا قبل از این سریال میشناختیم؛ همان لوکی قدرت‌طلب و مغرور و خودخواه یا به عبارت دیگر، «خدای شیطنت». از نظر چهره و ظاهر هم که عینا لوکی خودمان است. انگار به این شکل سازندگان می‌خواهند به ما (و شاید به خود لوکی) نسخه‌ای از گذشته‌ی او را یادآوری کنند؛ کسی که او قبلا بوده و البته به‌تدریج از آن فاصله گرفته و اکنون از مشاهده‌ی رفتار این نسخه‌ی قدیمی ناامید به‌نظر می‌رسد.در صحنه‌ای طنز و به‌یاد ماندنی، لوکی از سه لوکی دیگر می‌پرسد که چرا از یک بچه فرمان می‌برند. لوکی کلاسیک به تندی پاسخ می‌دهد که اینجا قلمرو حکم‌رانی اوست و تو هم باید حواست جمع باشد که به او احترام بگذاری! لوکی با لحنی تمسخرآمیز از لوکی بچه می‌پرسد که اگر اینطور است، چه واقعه‌ای موجب شد تا TVA او را به اینجا بفرستد؟ جواب لوکی بچه شوکه‌کننده است: «من ثور رو کشتم!» و موسیقی ناتالی هولت که در این لحظه پخش می‌شود و بهت و حیرت ما را به زبان نت‌ها در گوش‌هایمان طنین‌انداز می‌کند. نکته‌ای که در این صحنه مد نظر است، مقایسه‌ی واقعه‌ی نکسوسِ (واقعه‌ای که منجر به دستگیری متغیرها توسط TVA می‌شود) لوکی بچه با لوکی کلاسیک است. لوکی بچه به دلیل کشتن برادرش (چیزی که حداقل تلاش برای آن از خصایص شخصیتی همه‌ی لوکی‌ها به‌نظر می‌رسد) و از آن طرف لوکی کلاسیک به دلیل اینکه دلش برای برادرش تنگ شده بوده است، توسط ماموران سازمان نظارت بر زمان دستگیر می‌شوند. این تضاد شدید بین واقعه‌ی نکسوس دو لوکی بسیار معنادار است؛ انگار که می‌توانیم کل قوس شخصیتی لوکی اصلی را در آن ببینیم: لوکی از نقطه‌ای که با برادر و خانواده‌اش نمی‌تواند کنار بیاید و آن‌ها را رقبا و دشمنان خود می‌بیند، شروع می‌کند و در نهایت در سن بالا به این نقطه می‌رسد که از اصرار بر تنها بودن و آزار دیگران و خیانت و دشمنی با آن‌ها فاصله گرفته و دلش برایشان تنگ شده است و به دنبال برقراری ارتباط با آن‌ها و بیرون آمدن از تنهایی است. نویسندگان سریال در طول این پنج اپیزود دقیقا همین قوس شخصیتی را برای لوکی به خوبی ترسیم و اجرا کرده‌اند؛ تغییری که ابتدا از آشنایی لوکی با موبیوس جرقه‌ زده شد و سپس از طریق سیلوی، به تکامل رسید.از منظر شخصیت‌پردازی، نکته‌ی مهم دیگر این اپیزود فاش شدن انگیزه‌ی واقعی مامور روانا بود. ما از صحبت‌های او با سیلوی متوجه می‌شویم که او هم ظاهرا از تقلبی بودن نگهبانان زمان خبر نداشته و در تمام این مدت مثل بقیه در بی‌خبری به‌سر می‌برده است. با این‌حال، او همچنان تلاش می‌کند مانع سیلوی شود و جلوی او را بگیرد؛ حرکتی که این سوال مهم را مطرح می‌کند که اگر او هم مثل باقی کاراکترها از پشت پرده خبر نداشته و مثل آن‌ها قربانی یک دروغ و دسیسه‌ی بزرگ بوده است، پس چرا همچنان در برابر فاش شدن حقیقت برای دیگران و نابودی TVA مقاومت می‌کند؟پاسخ این سوال در صحنه‌ای که روانا با مامور C-15 صحبت می‌کند، روشن می‌شود. روانا به سراغ C-15 می‌رود که پس از آزاد کردن و کمک به لوکی‌ها در اپیزود قبل اکنون دستگیر شده و در اتاق عجیبی با نور قرمز رنگ زندانی است. روانا C-15 را متهم به خیانت و عدم وفاداری می‌کند؛ اما C-15 پاسخ می‌دهد که مرتکب هیچ خیانتی نشده است؛ چرا که همان‌طور که خود روانا هم شاهد بود، نگهبانان زمان صرفا یکسری آدمک روباتیک از آب درآمدند. روانا پاسخ می‌دهد که این موضوع هیچ تغییری در مسئله ایجاد نمی‌کند و C-15 با ناباوری می‌گوید که این همه‌چیز را عوض می‌کند و مردم باید حقیقت را بدانند. جواب روانا اما قابل‌توجه است: «TVA نباید فروبپاشه و تا زمانی که ما بفهمیم که قضیه از چه قراره (چه‌کسی در اصل پشت این ماجراست)، هدف ما باید همین باشه.» به عبارت دیگر، با اینک اکنون روانا از فریب خوردن خود و همکارانش در تمام این سال‌ها آگاه شده است، اما هنوز نمی‌تواند یا نمی‌خواهد از سازمانی که سال‌ها به آن اعتقاد داشت دست بکشد. او کنجکاو است که از هویت واقعی فرد یا افراد پشت پرده مطلع شود، همان‌طور که در ادامه می‌بینیم که از خانم راهنمای کارتونی می‌خواهد که فایل‌های مربوط به تاسیس TVA را برایش از آرشیو بیرون بیاورد؛ اما فعلا قصد ندارد که زیر همه‌ چیز بزند و با دست خود سازمانی که یک عمر به آن اعتقاد داشت را ویران کند؛ بلکه می‌خواهد همچنان TVA را پایدار نگه دارد و فعلا منتظر بماند تا ببیند چه می‌شود. شاید با خود اینطور فکر می‌کند که در نهایت ممکن است مشخص شود که فردی که نگهبانان زمان را ساخته، دلیل قانع‌کننده‌ای برای این کارش داشته باشد و در نهایت در صحیح بودن هدف TVA تغییری ایجاد نشود! اما وضعیت سیلوی و لوکی با روانا کاملا متفاوت است؛ به قول مامور C-15: «تو صرفا می‌خوای که فرد پشت پرده رو پیدا کنی؛ اما اون (سیلوی) نیاز داره که اینکارو بکنه.»در همین رابطه نکته‌ی جالب تفاوت نحوه‌ی واکنش نشان دادن موبیوس و روانا به فاش شدن حقیقت است. موبیوس اکنون که متوجه شده که یک عمر به او دروغ گفته شده و یک عمر به اشتباه مردم را دستگیر و هرس کرده است، برخلاف روانا می‌خواهد همه‌ی همکارانش را از حقیقت مطلع کند و در پاسخ به سوال لوکی بچه می‌گوید که می‌خواهد TVA را با خاک یکسان کند (جالب است که دقیقا همین عبارت را لوکی در اپیزود اول و پس از اولین دستگیری‌اش توسط TVA، خطاب به موبیوس به زبان می‌آورد). اما لوکی کلاسیک از این موضوع اظهار تعجب می‌کند. پس از اینکه موبیوس می‌گوید که بعد از بازگشت به TVA، قصد دارد مردم را از حقیقت آگاه کند، لوکی کلاسیک می‌پرسد: «یعنی به این راحتی به چیزی که تمام عمرت رو وقفش کردی، پشت می‌کنی؟» و موبیوس هم به آرامی پاسخ می‌دهد: «خب، هیچ‌وقت برای تغییر دیر نیست.» پاسخ موبیوس غیر از ارتباطی که به شخصیت‌پردازی خودش دارد، به پردازش شخصیت لوکی کلاسیک هم اشاره می‌کند. این پاسخ لوکی کلاسیک را به فکر فرو می‌برد؛ گویا که موبیوس ناخواسته به ضعف اصلی لوکی کلاسیک اشاره کرده است. از چه نظر؟ در اوایل این اپیزود، پس از نجات یافتن لوکی توسط سه لوکی دیگر، او از آن‌ها می‌پرسد چرا اینقدر نسخه‌های متعدد از لوکی در این محل وجود دارد؟ لوکی کلاسیک پاسخ می‌دهد: «چون لوکی‌ها جون سالم بدر می‌برند. این کار ماست.» بعد لوکی از آن‌ها می‌پرسد که نقشه‌شان چیست و آن‌ها می‌گویند زنده ماندن. اما لوکی با این جواب راضی نمی‌شود و اصرار دارد که باید حتما یک کاری باشد که آن‌ها بتوانند انجام دهند. لوکی کلاسیک با قاطعیت پاسخ می‌دهد: «فقط یک کار برای انجام دادن هست: زنده ماندن؛ تنها مسئله‌ای که مطرحه؛ تنها مسئله‌ای که همیشه مطرح بوده.» لوکی کلاسیک و باقی لوکی‌های تبعید شده به Void، تنها چیزی که می‌شناسند، بقا است و بس. البته که بقا به هر شکلی خصیصه‌ی بارز لوکی‌هاست و محدود به زندگی در این آخرالزمان نمی‌شود؛ چیزی که در اپیزود قبل هم لوکی در پاسخ به سوال سیلوی که آیا شکست خوردن چیزی است که یک لوکی را لوکی می‌کند، به آن اشاره کرد؛ اما در انتهای این اپیزود دست کشیدن از این تلاش برای بقا چیزی است که قوس شخصیتی لوکی کلاسیک را شکل می‌دهد. او پس از تماشای به مشکل خوردن سیلوی و لوکی در مواجهه با Alioth (هیولای طوفانی)، حاضر می‌شود یک‌بار برای همیشه دست از فرار بردارد و به خاطر «دیگران»، خود را فدا کند. به این ترتیب آخرین جمله‌ی او قبل از در بر گفته شدن توسط طوفان سیاه، تکرار عبارت «هدف شکوهمند» است؛ عبارتی که حالا به طرز کنایه‌آمیزی معنایی کاملا وارونه از چیزی که همیشه لوکی‌ها از بیان آن مد نظر داشتند را می‌رساند.سریال لوکی در این پنج قسمت نشان داده که تنهایی و انزوا، از مضامین اساسی آن است؛ چیزهایی که از ویژگی‌های برجسته‌ی کاراکتر اصلی آن هستند. سریال همان‌طور که سازنده‌اش بیان کرده است، درباره‌ی عشق به خود، بخشیدن خود و پذیرفتن خود است؛ مسائلی که خیلی‌ها در دنیای واقعی با آن روزانه دست و پنجه نرم می‌کنند. ما می‌بینیم که اپیزود به اپیزود و به تدریج، لوکی با جنبه‌های درونی از خودش که هیچگاه به آن‌ها عمیقا فکر نکرده بوده یا از تامل راجع آن‌ها فراری بوده است، مواجه شده و ناچار می‌شود که صفات شخصیتی منفی خود را بپذیرد و دست از متهم کردن دیگران بابت تنهایی و طرد شدنش بردارد؛ مثال بارز آن گیر افتادنش در یک حلقه‌ی زمانی تکرارشونده‌ با لیدی سیف در اپیزود چهارم. حالا و در اپیزود پنجم، سریال به یک مسئله‌ی مهم دیگر که با انزوا و تنهایی و طردشدن از جامعه مرتبط است، یعنی «دست کم گرفتن خود» اشاره می‌کند. این چیزی است که لوکی در پاسخ به اظهار تعجب سیلوی از میزان قدرتمند بودن لوکی کلاسیک، به آن می‌رسد: «فکر کنم ما از اون چیزی که تصور می‌کنیم، قوی‌تر هستیم.» اینجا ما با روان‌شناسی لوکی سروکار داریم؛ کاراکتری تنها و مطرود از همگان که خودش را هم دست کم می‌گیرد و این دیالوگ لوکی درسی است برای افراد منزوی و بی‌اعتماد به نفس در دنیای واقعی و سخنی است روحیه‌بخش برای آن‌ها.البته که هیچ‌کدام از این معانی و پیام‌هایی که بیان شد، بدون تیم بازیگری درجه یک این سریال نمی‌توانستند به بیننده منتقل شوند. بهترین مثال آن هم اجرایی است که تام هیدلستون و سوفیا دی مارتینو در صحنه‌ی گفتگوی لوکی و سیلوی از خود به نمایش می‌گذارند. کاری که این دو در این صحنه با چهره‌هایشان انجام می‌دهند، فوق‌العاده است؛ از هزار دیالوگ تاثیرگذاری‌ بیشتری دارد. کارگردان هنگام صحبت‌کردن هر کدام به جای استفاده از نماهای تک نفره (Single Shot)، هر دو را در قاب قرار داده است تا بیننده واکنش یکی به جمله‌ی دیگری را بتواند مشاهده کند؛ تصمیمی که به لطف بازی درجه یک دی مارتینو و هیدلستون کاملا نتیجه داده است. این دو با زبان چهره، ناتوانی  لوکی و سیلوی در ابراز احساساتی که نسبت به یکدیگر دارند را به زیبایی به بیننده منتقل می‌کنند.در همین رابطه، بازیگر سیلوی در مصاحبه با سایت مارول، لوکی و سیلوی را به «دو نوجوان که تا به‌حال چنین احساساتی را تجربه نکرده‌اند» تشبیه می‌کند. دی مارتینو می‌گوید: «من در نقش سیلوی می‌دانستم که او هیچ‌وقت با کسی تا به‌حال چنین احساساتی را تجربه نکرده است. او خودش را در وضعیت بسیار آسیب‌پذیری حس می‌کند؛ بنابراین من می‌خواستم که پذیرفتن این رابطه برای او آسان به‌نظر نرسد. این دو نمی‌دانند چطور راجع این قضیه با هم حرف بزنند؛ نمی‌دانند وقتی با هم هستند چطور باید رفتار کنند. این موقعیت برایشان زیادی سخت و دشوار است.»او از طرز فکر سیلوی راجع به این موضوع صحبت می‌کند: «سیلوی هنوز نسبت به این موضوع که اعتراف کند که کسی را به این شکل دوست دارد یا نسبت به کسی چنین احساساتی دارد، شدیدا احساس معذب بودن و آسیب‌پذیری می‌کند. این چیزی است که او تاکنون تجربه نکرده است؛ هیچ‌گاه برایش فرصتش پیش نیامده است؛ هیچ‌گاه کسی را ملاقات نکرده که از او خوشش بیاید چه برسد به اینکه به کسی اهمیت دهد. سیلوی به دور خود یک دیوار ساخته است و حاضر نمی‌شود به خاطر هر کسی آن دیوار را تخریب کند؛ حتی اگر خودش هم بخواهد، خلاص شدن از آن دیوار دشوار است.»قابل‌توجه است که با اینکه در این صحنه این دو سعی می‌کنند راجع احساساتشان نسبت به یکدیگر با هم صحبت کنند، اما چندان در این زمینه پیش نمی‌روند. «می‌دانید، یکسری آدم‌ها هستند که بغل کردن دیگران برایشان کار خیلی سختی است. من تصور می‌کنم برای لوکی و سیلوی هم قضیه به همین شکل باشد؛ کسانی که بیشتر از هر کس دیگری به بغل کردن نیاز دارند اما نمی‌دانند چطوری باید این کار را بکنند. من دوست دارم هر دویشان را بغل کنم و بهشان بگویم: اشکالی نداره بچه‌ها، هیچ اشکالی نداره. بیاید با هم همدیگه رو بغل کنیم.»این اپیزود از نظر فیلم‌برداری هم تا حدی متفاوت از قسمت‌های قبلی عمل می‌کند. از همان قسمت اول سریال، ما شاهد الگوی فیلم‌برداری خاصی در آن بودیم: کارگردان عموما با زاویه دوربین پایین (Low Angle) و نماهای لانگ‌شات و مدیوم شات صحنه را فیلم‌برداری می‌کند. دوربین فاصله‌اش را با کاراکترها حفظ می‌کرد و در طول سه قسمت ابتدایی سریال، بسیار به ندرت دوربینِ هرون نمایی کلوزآپ از شخصیت‌ها را تحویل ما می‌داد. اما در اپیزود چهار و به‌خصوص اپیزود پنج، چند نمای کلوزآپ از کاراکترهایمان دیدیم؛ نماهایی که به علت خودداری کردن کارگردان از استفاده از نماهای نزدیک از شخصیت‌ها در بخش عمده‌ای از سریال، بلافاصله توجه بیننده را به خود جلب می‌کنند و به دلیل تازگی و جدید بودن، اثر بیشتری بر مخاطب می‌گذارند. برای مثال یک نمای نزدیک از چهره‌ی سیلوی و روانا در اوایل این اپیزود شاهد هستیم؛ زمانی که روانا در تلاش است تا اعتماد سیلوی را به خود جلب کند. در انتهای اپیزود هم زمانی که سه لوکی و سیلوی و موبیوس در کنار هم ایستاده‌اند و از یکدیگر خداحافظی می‌کنند، چندین بار نماهایی نزدیک از چهره‌ی تک تک کاراکترها را می‌بینیم تا به این ترتیب در صحنه‌ای که کاراکترهایمان برای خداحافظی دور هم جمع شده‌اند، به خوبی در فضای ذهنی هر کدام قرار بگیریم.از منظر میزانسن، این نکته جلب توجه می‌کند که این قسمت در صحنه‌هایی که در Void رخ می‌دهند رنگ‌مایه‌ی سرد دارد؛ رنگ‌های خاکستری و بی‌رمقی که حال و هوایی سرد و بی‌روح را به تصویر می‌بخشند و حس حضور در آخرالزمانی ویران با حضور هیولایی شکست‌ناپذیر را به بیننده القا می‌کنند. از آن طرف موسیقی ناتالی هولت هم که تقریبا در هر صحنه‌ای که پخش می‌شود، بیننده را مسحور خود کرده و مثل یک سیم حامل جریان الکتریکی پرقدرت، ذهن بیننده را به حال و هوای آن صحنه پیوند می‌زند.اما در بررسی جنبه‌های مختلفی که این اپیزود را به عقیده نگارنده به برترین اپیزود سریال تبدیل می‌کنند، علاوه بر کارگردانی و بازیگری و موسیقی نباید از کیفیت بالای فیلمنامه‌ی تام کافمن غافل شد. ایده‌هایی مثل وجود چهار نسخه‌ی رنگ و وارنگ از لوکی (که یکیشان هم یک تمساح است!) و تلاش آن‌ها و لوکی برای بقا در دنیایی آخرالزمانی و جنگ لوکی‌ها با یکدیگر بر سر قدرت، روی کاغذ ایده‌هایی بسیار جذابی هستند. اما فیلمنامه‌ی کافمن در دام جذابیت ظاهری یکسری ایده‌ نمی‌افتد؛ بلکه پا را کمی فراتر گذاشته و این ایده‌ها را با شخصیت‌پردازی کاراکترها درهم تنیده می‌کند تا اپیزودی را خلق کند که غیر از لحظات هیجان‌انگیز و بامزه و غافلگیرکننده و جلوه‌های ویژه و بصری جذاب، حرف و معنایی هم برای گفتن داشته باشد تا به این شکل به چیزی فراتر از اکثریت آثار ابرقهرمانی و مارولی تبدیل شود. برای مثال ببینید که چگونه تیم نویسندگان سریال، لوکی کلاسیک را طوری به تصویر می‌کشند که همزمان آینه‌‌ی گذشته و آینده‌ی لوکی باشد و بازی درخشان ریچارد گرنت هم روی فیلمنامه سوار می‌شود تا از یک شخصیتی که فقط در یک اپیزود حضور یافت، کاراکتری به‌یاد ماندنی در ذهن طرفداران بسازد. از آن طرف کافمن با یک صحنه‌ی ساده‌ی گفتگوی دو نفره بین لوکی و سیلوی، همزمان هم دل طرفداران را می‌رباید و هم نحوه‌ی احساس این دو نسبت به یکدیگر با توجه به پیشینه‌ای که داشته‌اند را به روشنی به تصویر می‌کشد؛ امری که باز هم به لطف قدرت نقش‌آفرینی بازیگران این سریال به ثمر می‌نشیند.لوکی در این پنج اپیزودش تاکنون خود را یک سر و گردن بالاتر از آثار مشابه نشان داده است و محصولی از آب درآمده که انتظار هفتگی برای انتشار قسمت جدید آن به کاری سخت تبدیل شده است. اما اکنون فقط یک قسمت تا انتهای فصل اول لوکی باقی مانده و در این فاصله کاری جز صبر و انتظار و البته امیدواری از دست ما ساخته نیست؛ امیدواری برای اینکه سریال در اپیزود پایانی‌اش نلغزد و همین مسیری که تاکنون آمده را تا انتها حفظ کند. بیایید امیدوار باشیم که آخرین قسمت این فصل خوب از آب در بیاید؛ چرا که این سریال لیاقتش را دارد؛ لیاقتش را دارد که با یک اپیزود نهاییِ با کیفیت مثل اپیزودهای قبل، خود را برای همیشه در ذهن مخاطبان ماندگار کند.منبع صحبت‌های سازندگان: Marvel.comپی‌نوشت: راستی به نظر‌تان جواب سوالی که روانا در اوایل این قسمت از سیلوی می‌پرسد چیست؟ «دستتاتو ببر بالا و تسلیم شو و من هم صرفا توی یک لوپ زمانی می‌زارمت؛ یه چیزی که چندان بد نباشه. می‌تونی بقیه عمرت رو توی یه خاطره‌ی خوب سپری کنی. هیچ خاطره‌ی خوبی داری؟»«راستش، فقط یکی.»سیلوی که نگفت آن «یک» خاطره‌ی خوبش چه بوده است؛ اما فکر کنم حدس زدن جواب درست برای ما چندان سخت نباشد!</description>
                <category>امیرحسین بهروزه</category>
                <author>امیرحسین بهروزه</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jul 2021 14:14:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لوکی، تنهایی و عشق؛ نگاهی به جدیدترین اپیزود سریال لوکی</title>
                <link>https://virgool.io/filmic/%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C-zrxcgiqck8ew</link>
                <description>سریال لوکی (Loki) در تازه‌ترین اپیزود خود، جوانه‌زدن عشق در دل «خدای شیطنت» را به نمایش می‌گذارد؛ عشقی عجیب و غریب که به گفته‌ی سازنده‌ی سریال، هسته‌ی مرکزی داستان را تشکیل می‌دهد.                       هشدار! ادامه‌ی این نوشته حاوی اسپویل چهارمین قسمت از سریال لوکی است.چه چیزی دلگرم‌کننده‌تر از یک داستان عاشقانه، و چه چیزی دیوانه‌وارتر از عاشق نسخه‌ای از خودمان شدن؟!     روز چهارشنبه هفته‌ی گذشته اپیزود چهارم سریال لوکی با عنوان واقعه‌ی نکسوس (Nexus Event) از شبکه‌ی دیزنی پلاس پخش شد و بینندگان را با موضوعی که قابل پیشبینی ولی در عین حال بعد کمی تامل عجیب و حیرت‌انگیز به‌نظر می‌رسید، شگفت‌زده کرد؛ لوکی عاشق نسخه‌‌ای مونث از خودش شده است!در اپیزود قبلی سریال دیدیم که لوکی و همتای مونثش (سیلوی)، همراه یکدیگر سرگردان در سیاره‌ Lamentis به دنبال راه خروجی از این دنیای در شرف نابودی هستند. همراهی این دو که در ابتدا از سر اجبار آغاز شده بود، به تدریج موجب شکل‌گیری همکاری متقابل و نقشه کشیدن‌‌های دونفره و نزدیک شدنشان به یکدیگر شد. با این‌حال در انتهای این قسمت ما شاهد از بین رفتن آخرین امید آن‌ها برای بیرون آمدن از لامنتیس بودیم.در اپیزود چهارم، این‌بار به انتظار نشستن برای مرگ قریب‌الوقوع بود که دو خدای شیطنت را به یکدیگر نزدیک‌تر از قبل کرد. آن‌ها با ناامیدی و درماندگی روی یک تخته‌سنگ در کنار هم نشسته‌اند در حالی‌که به نمای حیرت‌انگیز پیش رویشان خیره شده‌اند: قطعه سنگ‌های آسمانی شناور در فضا که یکی یکی شروع به نزدیک شدن به لامنتیس و برخورد به سطح آن می‌کنند. در این حین، سیلوی شروع به تعریف سرگذشتش می‌کند؛ از این می‌گوید که جهان به سمت آشوب تمایل دارد حرکت کند و تولد او به عنوان الهه‌ی شیطنت، مظهری از همین تمایل بوده است. او توضیح می‌دهد که وقتی حضور او باعث شد انحراف از خط زمانی مقدس به حد آستانه برسد، ماموران سازمان نظارت بر زمان یا TVA از راه رسیدند و او را که در آن زمان کودکی بیش نبود از خانه و مردمش جدا کردند و با خود برای محاکمه بردند. سیلوی موفق می‌شود فرار کند اما به هر کجا که پا می‌گذارد، «واقعه‌ی نکسوس» رخ می‌دهد (ایجاد شاخه‌ی زمانی جدید و مجزا از خط زمانی مقدس)؛ چرا که به قول خودش: «قرار نیست که من وجود داشته باشم.» بعد مدتی بالاخره او متوجه می‌شود که برای جلوگیری از ایجاد خط زمانی جدید و در امان ماندن از شناسایی شدن توسط TVA، باید در کجا پنهان شود و از آن موقع تاکنون او تمام عمر خود را به این شکل گذرانده است؛ پرسه زدن در آخرالزمان هزاران دنیا.در آخرین لحظات انتظار برای نابودی، سیلوی از لوکی می‌پرسد که آیا به نظرش چیزی که یک لوکی را «لوکی» می‌کند، شکست خوردن است؟ موضوعی که برای بیننده‌ی آشنا با دنیای سینمایی مارول کاملا شناخته شده است؛ لوکی به عنوان یک ویلن و کسی که جلوی ابرقهرمانان محبوب می‌ایستد، در فیلم‌های مختلف محکوم به شکست خوردن بوده است و ما بارها و بارها در طول آثار مختلف مارول شاهد این موضوع هستیم. اما پاسخ لوکی به سوال سیلوی متفاوت است: «ما شاید شکست بخوریم، گاهی اوقات به طرز دردناکی، اما ما نمی‌میریم؛ ما جون سالم به‌در می‌بریم. خود تو این کار رو کردی. تو فقط یه بچه بودی، اما فقط یک قدم مونده بود تا سازمانی که ادعاش میشه نظم زمان در کیهان رو کنترل می‌کنه رو ساقط کنی و همه‌ی این کارها رو هم به تنهایی انجام دادی. اونا تو مشتت بودند؛ تو فوق‌العاده‌ای!»به این ترتیب در این لحظات ما شاهد شکل‌گیری رابطه‌ای احساسی بین این دو هستیم؛ چیزی که در پایان این قسمت می‌رفت که با ابراز احساسات لوکی به سیلوی به مرحله‌ی بعد برود که با به اصطلاح «هرس شدن» لوکی، ناتمام باقی ماند. حال جالب است بدانید که مایکل والدرون، شورانر سریال، در مصاحبه با سایت رسمی مارول بیان می‌کند که سریال لوکی از ابتدا به عنوان داستانی عاشقانه نوشته شده است: «این یکی از پایه‌های اساسی ایده‌ی پیشنهادی من برای ساخت سریال بود؛ اینکه یک داستان عاشقانه در میان باشد.» اما او اشاره می‌کند که در این زمینه بین نویسندگان شک و تردید وجود داشت: «ما سر این قضیه خیلی فکر کردیم که آیا واقعا ما می‌خواهیم این آدم عاشق نسخه‌ی دیگری از خودش شود؟ این زیادی دیوانه‌وار نیست؟ اما در سریالی که به‌نظر من درنهایت درباره‌ی درون‌مایه‌های دوست داشتن خود، عشق به خود و بخشیدن خود است، این درست به‌نظر می‌رسید که اولین داستان عاشقانه لوکی به این شکل رخ بدهد.»نکته‌ جالب اینکه بعد از تعطیل شدن فیلمبرداری در سال گذشته به خاطر همه‌گیری ویروس کرونا، این رابطه برای سازندگان حتی پررنگ‌تر از قبل شد. کیت هرون، کارگردان اپیزود چهارم می‌گوید: «زمانی که ما در استودیو در حال تدوین سریال بودیم، همه اینطور شده بودند که اوه! این رابطه خیلی جذاب به‌نظر می‌رسد، بیایید بیشتر به آن بپردازیم! بعدا که به ادامه‌ی فیلمبرداری برگشتیم، فیلمنامه‌‌ را طوری تغییر دادیم تا بر این رابطه بیشتر از قبل تاکید شود.»بیایید ببینیم که علاقه‌ی لوکی به نسخه‌ی دیگری از خودش،‌ چه معنایی برای این کاراکتر می‌تواند داشته باشد؟ پس از اینکه سیلوی دستش را روی دست لوکی می‌گذارد و اولین لحظه‌ی صمیمیت و نزدیکی بین این دو رسما شکل می‌گیرد، شاخه‌ای نیزه مانند از خط زمانی مقدس جوانه می‌زند؛ چیزی که کارکنان TVA را حیرت‌زده می‌کند چرا که اولین بار است که آن‌ها با چنین خط تیز و پرشیبی در نمودار خط زمانی مواجه می‌شوند. همین پدیده موجب می‌شود که لوکی و همتایش چند لحظه قبل از نابودی توسط ماموران TVA نجات پیدا کنند. در آن صحنه این دو لوکی با ابراز علاقه به یکدیگر، لحظه‌ای را خلق می‌کنند که هرگز قرار نبوده اتفاق بیفتد؛ رخدادی آشوبناک و عجیب که در حالت عادی نباید به وقوع بپیوندد؛ رویدادی که به این ترتیب باعث وحشت TVA می‌شود و همان‌طور که موبیوس در ادامه و هنگام بازجویی از لوکی می‌گوید، مظهر «آشوب خالص» است. موبیوس در حین بازجویی متوجه می‌شود که لوکی به سیلوی علاقه‌مند شده است. سپس با حالتی ناباورانه و با پوزخند می‌گوید: «دو متغیر (Variant) که ماهیت یکسانی دارند، مخصوصا منظورم تویی، این رابطه‌ی ناهنجار و مریض رو شکل دادند. این آشوب خالصه! این می‌تونه واقعیت رو درهم بشکنه؛ واقعیت من رو که همین الان داره نابود می‌کنه! عجب خودشیفته‌ی بزرگی هستی؛ تو عاشق خودت شدی!» از یک طرف، اینکه لوکی عاشق نسخه‌ی مونث خودش شود، همان‌طور که موبیوس اشاره کرد خیلی خودشیفته‌مابانه به‌نظر می‌رسد؛ اما از طرف دیگر، لوکی به نوعی خدای «تنهایی» است؛ نیازش به جلب توجه و تایید، او را به سمت انجام کارهایی سوق می‌دهد که به طرز کنایه‌آمیزی منجر به دور شدن دیگران از او می‌شود. ما در طول این سریال می‌بینیم که چگونه لوکی به اجبار با چیزی که تمام عمرش از آن فرار کرده است، روبرو می‌شود: این واقعیت که او نمی‌خواهد تنها باشد؛ اما به دلیل شخصیت خاص و گذشته‌ای که داشته است، همیشه احساس نیاز به درک شدن توسط بقیه را با طرد کردن آن‌ها پاسخ داده است. با درنظر گرفتن این موضوع، به‌نظر می‌رسد که پیدا کردن نسخه‌ی دیگری از خودش، کسی که ذهن و شخصیت و سرگذشتی بسیار مشابه او داشته است و در نتیجه هر دوی آن‌ها می‌توانند درک مناسب و متقابلی از یکدیگر داشته باشند، باید مایه‌ی خوشحالی ما به عنوان بیننده برای لوکی باشد، نه دست‌مایه‌ای برای مسخره کردن او.بیاید بیشتر روی این قضیه فکر کنیم: اگر نسخه‌ی دیگری از ما، مایی که هیچگاه احساساتمان توسط دیگران درک نشده است، آن بیرون وجود داشته باشد و ما او را بیابیم؛ کسی که به دلیل یکسان بودن ذهن و شخصیت و کودکیش با ما، از همان چیزهایی که ما رنج می‌بریم، رنج بکشد و ما درد و رنج‌های درونی و کمبودهایمان را عینا در آن فرد ببینیم؛ در این‌صورت، مگر می‌شود عاشقش نشویم؟منبع صحبت‌های سازندگان: Marvel</description>
                <category>امیرحسین بهروزه</category>
                <author>امیرحسین بهروزه</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jul 2021 22:11:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برترین فیلم‌های تاریخ سینما از نگاه استیون اسپیلبرگ</title>
                <link>https://virgool.io/filmic/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D9%84%D8%A8%D8%B1%DA%AF-k0zypfb3uhiv</link>
                <description>اگر از استیون اسپیلبرگ، کارگردان بزرگ سینما بپرسیم چه فیلم‌هایی از نظر او برترین آثار تاریخ سینما هستند، چه پاسخی خواهد داد؟ در این مطلب بهترین‌های هنر هفتم را از دید این فیلم‌ساز برجسته برای شما فهرست کرده‌ام.استیون اسپیلبرگ بدون شک از تاثیرگذارترین کارگردان‌های معاصر هالیوود است. فیلم‌سازی که آثارش دامنه‌ی وسیعی از ژانرها و سبک‌های مختلف را در بر می‌گیرند و تقریبا در هر حیطه‌‌ای که وارد شده، ردپایی ماندگار از خود بر جای گذاشته است؛ برای مثال فیلم «آرواره‌‌ها»ی او بنیان‌گذار فیلم‌های بلاک‌باستر در هالیوود و کلاس درسی برای سازندگان آثار هیجانی محسوب می‌شود، «برخورد نزدیک از نوع سوم» که در تاریخ فیلم‌های علمی ‌تخیلی همیشه جزو برترین‌ها به‌حساب آمده است، «ای‌ تی» که هیچگاه از ذهن کودکان این کره‌ی خاکی بیرون نمی‌رود و  «ایندیانا جونز» و «پارک ژوراسیک» و «نجات سرباز رایان» هم هر کدام به تنهایی تعریف‌گر ژانرهای (به ترتیب) ماجراجویی، علمی‌ تخیلی و جنگ شدند؛ تا جایی‌که سینماگران تا به امروز به الهام‌گرفتن و تقلید و کپی‌کاری‌های موفق و ناموفق از آن‌ها می‌پردازند و صد البته اثری بسیار تکان‌دهنده و دردناک به نام «فهرست شیندلر» که از ذهن هر کسی که به تماشای آن نشسته است، بیرون نخواهد رفت.با این اوصاف، بدون شک دانستن فیلم‌های مورد علاقه‌ی این فیلم‌ساز برجسته برای هر سینمادوستی باید جذاب باشد. در پایین ۲۰ فیلم برتر تاریخ از دید استیون اسپیلبرگ بدون رعایت ترتیب خاصی فهرست شده است؛ لیستی که آثاری از بزرگانی چون جان فورد، دیوید لین، آلفرد هیچکاک، استنلی کوبریک و فرانسیس فورد کوپولا و صد البته کارگردانان معاصر از جمله جیمز گان و کریستوفر نولان را در بر می‌گیرد.فیلم It&#039;s a Wonderful Lifeفیلم It&#x27;s a Wonderful Life محصول ۱۹۶۴فیلم Fantasia محصول ۱۹۴۰فیلم Gaurdians of the Galaxy محصول۲۰۱۴فیلم Seven Samurai محصول ۱۹۵۴فیلم War of the Worldsفیلم War of the Worlds محصول ۱۹۵۳فیلم The Godfather محصول ۱۹۷۲فیلم Untouchable محصول ۲۰۱۱فیلم Tootsie محصول ۱۹۸۲فیلم Psycho فیلم Psycho محصول ۱۹۶۰فیلم The Searchers محصول ۱۹۵۶فیلم The 400 Blows محصول ۱۹۵۹فیلم Day for Night محصول ۱۹۷۳فیلم The Best Years of Our Livesفیلم The Best Years of Our Lives محصول ۱۹۴۶فیلم The Dark Knight محصول ۲۰۰۸فیلم Citizen Kane محصول ۱۹۴۱فیلم Captains Courageous محصول ۱۹۳۷فیلم ۲۰۰۱: ادیسه‌ای فضاییفیلم ۲۰۰۱: ادیسه‌ای فضایی محصول ۱۹۶۸فیلم Dumbo محصول ۱۹۴۱فیلم A Guy Named Joe محصول ۱۹۴۳فیلم Lawrence of Arabia محصول ۱۹۶۲فیلم Lawrence of Arabiaمنبع: Faroutmagazine</description>
                <category>امیرحسین بهروزه</category>
                <author>امیرحسین بهروزه</author>
                <pubDate>Sat, 17 Apr 2021 15:01:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لیست فیلم‌های مورد علاقه‌ مارتین اسکورسیزی</title>
                <link>https://virgool.io/filmic/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%B2%DB%8C-vfioz8czv6ga</link>
                <description>مارتین اسکورسیزی به‌تازگی لیست فیلم‌های مورد علاقه‌اش را به‌روزرسانی کرده است؛ فهرستی که از اثری متعلق به سال ۱۹۳۴ تا فیلمی از سال ۲۰۲۰ را در برمی‌گیرد. با این مطلب همراه باشید!مارتین اسکورسیزی بدون تردید از بزرگ‌ترین کارگردان‌های تاریخ سینما است؛ فیلم‌سازی که در سال ۲۰۱۹ با ساخت فیلم درخشانی به نام «مرد ایرلندی» (The Irishman) در سن ۷۷ سالگی ثابت کرد که همچنان دود از کنده بلند می‌شود! اسکورسیزی علاوه بر کارگردانی بزرگ، فیلم‌بینی قهار است که مدام فیلم‌های روز را دنبال می‌کند و بر فیلم‌های قدیمی سینما هم احاطه زیادی دارد. او همچنین وقت بسیاری را از طریق بنیاد سینمایی خود (The Film Foundation) برای حفظ و مرمت فیلم‌های کهنه و پرداختن به تاریخ سینما از طریق ساخت مستندهای سینمایی صرف می‌کند. بنابراین تعجبی ندارد که او مدام به صحبت راجع فیلم‌های مورد علاقه‌اش بپردازد و به این شکل علاقه‌مندان سینما را از سلیقه‌ی سینمایی خود بهره‌مند کند.در ادامه لیستی از ۴۰ فیلم مورد علاقه‌ی این کارگردان را مرور خواهیم کرد. این فهرست اولین بار در سال ۲۰۱۹ منتشر شد و اکنون با فیلم‌های جدید مورد پسند اسکورسیزی به‌روز‌رسانی شده است. همچنین در نظر داشته باشید که فیلم‌ها بدون ترتیب خاصی فهرست شده‌اند.فیلم Midsommarفیلم Midsommar محصول ۲۰۱۹فیلم Yeelen محصول ۱۹۸۷فیلم Archipelago محصول ۲۰۱۰فیلم Shooting Stars محصول ۱۹۲۷فیلم Pieces of a Woman محصول ۲۰۲۰فیلم Pieces of a Womanفیلم هشت و نیم محصول ۱۹۶۳فیلم Ashes and Diamonds محصول ۱۹۵۸فیلم The Changeling محصول ۱۹۸۰فیلم The Chess Players محصول ۱۹۷۷فیلم ۲۰۰۱: یک ادیسه‌ فضایی محصول ۱۹۶۸فیلم ۲۰۰۱: یک ادیسه فضاییفیلم The Life and Death of Colonel Blimp محصول ۱۹۴۳فیلم Dead of Night محصول ۱۹۴۵فیلم The Entity محصول ۱۹۸۲فیلم The Exorcist محصول ۱۹۷۳فیلم Citizen Kane محصول ۱۹۴۱فیلم Citizen Kaneفیلم The Haunting محصول ۱۹۶۳فیلم The Innocents محصول ۱۹۶۱فیلم Johnny Guitar محصول ۱۹۵۴فیلم Vertigo محصول ۱۹۵۸فیلم Contempt محصول ۱۹۶۳فیلم Contemptفیلم L’Atalante محصول ۱۹۳۴فیلم L’Avventura محصول ۱۹۶۰فیلم The Leopard محصول ۱۹۶۳فیلم Moonrise محصول ۱۹۴۸فیلم The Shining محصول ۱۹۸۰فیلم The Shiningفیلم Night of the Demon محصول ۱۹۵۷فیلم One Eyed Jacks محصول ۱۹۶۱فیلم Paisan محصول ۱۹۶۴فیلم Rebel Without a Cause محصول ۱۹۵۵فیلم BlacKkKlansman محصول ۲۰۱۸فیلم BlacKkKlansmanفیلم The Red Shoes محصول ۱۹۴۸فیلم The River محصول ۱۹۵۱فیلم Salvatore Giuliano محصول ۱۹۶۲فیلم The Searchers محصول ۱۹۵۶فیلم Psycho محصول ۱۹۶۰فیلم Psychoفیلم Touki Bouki محصول ۱۹۷۳فیلم Ugetsu محصول ۱۹۵۳فیلم The Uninvited محصول ۱۹۴۴فیلم Woman Is the Future of Man محصول ۲۰۰۳فیلم Isle of the Dead محصول ۱۹۴۵فیلم Isle of the Deadمنبع: Indiewire</description>
                <category>امیرحسین بهروزه</category>
                <author>امیرحسین بهروزه</author>
                <pubDate>Sun, 28 Mar 2021 20:32:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمپین احیای دنیای سینمایی زک اسنایدر از مرز ۱.۵ میلیون توییت عبور کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@cinephile/%DA%A9%D9%85%D9%BE%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AD%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%B2-%DB%B1%DB%B5-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C%D8%AA-%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-ljd8uoj81sso</link>
                <description>طرفداران زک اسنایدر با به راه انداختن کمپینی خواستار ساخت فیلم‌های بیشتری از دنیای سینمایی DC توسط این کارگردان هستند؛ کمپینی که تا این لحظه در توییتر موفق به کسب بیش از یک و نیم میلیون توییت شده است.  روز ۱۸ مارس یعنی ۹ روز قبل نسخه‌ی اسنایدرکات جاستیس لیگ (Zach Snyder&#x27;s Justice League) روی شبکه‌ی HBO Max منتشر شد. حالا و با انتشار این فیلم، به‌نظر می‌رسد که اشتیاق طرفداران زک اسنایدر برای تماشای فیلم‌های بیشتری از دنیای DC به کارگردانی او، تمامی ندارد. به تازگی کمپین جدیدی از سوی طرفداران فیلم‌های این کارگردان به راه افتاده که خواستار احیای دنیای داستانی مدنظر اسنایدر برای جهان سینمایی دی ‌سی و ساخت دنباله‌ی جاستیس لیگ زک اسنایدر است. این کمپین اکنون از مرز ۱.۵ میلیون توییت در توییتر عبور کرده تا به این ترتیب به یکی از بزرگ‌ترین ترندهای سینمایی سال‌های اخیر تبدیل شود. خود نسخه‌ی اسنایدرکات جاستیس لیگ هم به لطف توییت‌ها و درخواست‌های پرشمار طرفداران در طول سه سال پس از اکران نسخه‌ی سینمایی این فیلم در سال ۲۰۱۷ به واقعیت پیوست. در نهایت استودیو برادران وارنر با انبوه درخواست‌های هواداران اسنایدر موافقت کرد تا نسخه‌ی چهار ساعته‌‌ی این فیلم که برخلاف نسخه‌ی ۲۰۱۷ به طور تمام و کمال توسط شخص زک اسنایدر کارگردانی و تدوین شده است، منتشر شود. در چند روزی که از انتشار این نسخه می‌گذرد، هواداران از آن بسیار استقبال کرده‌اند و حتی منتقدان هم در مقایسه با آثار قبلی اسنایدر، نمره‌های نسبتا قابل قبولی به آن دادند؛ تا جایی که این فیلم با کسب امتیاز ۷۳٪ میزان رضایت منتقدان از سایت راتن تومیتوز در کنار فیلم Dawn of the Dead اسنایدر در بالاترین رتبه بین فیلم‌های این کارگردان قرار می‌گیرد و با میزان رضایت ۹۵٪ بینندگان در راتن تومیتوز و نمره‌ی ۸.۳ از ۱۰ از سایت Imdb، بهترین فیلم او از نگاه تماشاگران تا به‌ امروز به شمار می‌رود. ۴ سال قبل و در طی مراحل ساخت لیگ عدالت، زک اسنایدر با استودیو برادران وارنر به اختلاف‌ نظر‌های متعددی برخورد؛ استودیو مدام در پروسه‌ی فیلم‌برداری و نحوه‌ی کارگردانی اسنایدر دخالت می‌کرد و اجازه نمی‌داد که ساخت فیلم به دلخواه کارگردانش پیش برود. در همین حین دختر بیست ساله‌ی اسنایدر، آتمن (Autumn) دست به خودکشی زد و خانواده‌اش را در غم و شوکی تکان‌دهنده فرو برد. در این شرایط زک اسنایدر دیگر توانایی کار کردن روی فیلم را در خود ندید و از ادامه‌ی ساخت فیلم انصراف داد. استودیو وارنر برادرز هم از این فرصت نهایت استفاده را کرد و با استخدام جاس ویدون، کارگردان فیلم‌های Avengers و Avengers: Age of Ultron تا جایی که توانست در فیلم اسنایدر دخل و تصرف کرد. نتیجه آنکه نسخه‌ی نهایی که سال ۲۰۱۷ در سینماها اکران شد با اینکه در تیتراژ پایانی نام زک اسنادیر را به عنوان کارگردان بر خود داشت، اما تا حد زیادی با نسخه‌ی کارگردانی شده توسط او تفاوت پیدا کرده بود؛ برای مثال نه‌تنها برخی از صحنه‌ها کاملا تغییر کردند، بلکه بسیاری صحنه‌های جدید توسط ویدون و عوامل وارنر برادرز به فیلم اضافه شدند تا نسخه‌ی نهایی مطابق خواست و سلیقه‌ی این استودیو از آب دربیاید.پس از اکران آن فیلم، کمپین #Releasesnydercut (نسخه‌ی اسنایدرکات را منتشر کنید!) توسط طرفداران زک اسنایدر به‌راه افتاد و در نهایت موفق شد این فرصت را به او بدهد تا بتواند نسخه‌ی مدنظر خود از فیلمش را در قالب یک اثر ۴ ساعته با عنوان Zach Snyder&#x27;s Justice League منتشر کند؛ فیلمی که در تیتراژ پایانی‌ خود به آتمن، دختر از دست رفته‌ی زک اسنایدر تقدیم می‌شود. با گذشت چند روز از انتشار این فیلم، اکنون کمپین جدید #Restorethesnyderverse (دنیای سینمایی اسنایدر را احیا کنید!) که شروع آن با پنجمین سالگرد اکران فیلم Batman V Superman مصادف شده است، به راه افتاده و به دنبال این است که وارنر برادرز به اسنایدر اجازه‌ی ساخت دنباله‌های جاستیس لیگ و فیلم‌های دیگر از دنیای دی‌ سی با نظارت و هدایت این کارگردان را بدهد. در همین راستا، آن سارنوف مدیر اجرایی استودیو برادران وارنر به‌تازگی اعلام کرد که جاستیس لیگِ زک اسنایدر آخرین فیلم این کارگردان در دنیای سینمایی DC خواهد بود و او دیگر نقشی در آینده‌ی این مجموعه نخواهد داشت؛ چیزی که مطمئنا باعث ناامیدی طرفداران اسنایدر شده و البته آن‌ها را به راه اندازی مجدد کمپینی با هدف بازگرداندن این کارگردان به سکان هدایت آینده‌ی فیلم‌های DC ترغیب کرده است.حال باید منتظر ماند و دید که آیا مثل قبل هواداران زک اسنایدر موفق می‌شوند که وارنر برادرز را به پذیرفتن درخواست‌های خود متقاعد کنند؟</description>
                <category>امیرحسین بهروزه</category>
                <author>امیرحسین بهروزه</author>
                <pubDate>Sat, 27 Mar 2021 18:52:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی بازی The Last of Us Part 2</title>
                <link>https://virgool.io/@cinephile/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-the-last-of-us-part-2-mog3r7tv8ts3</link>
                <description>جسارت، پختگی و شعور؛ این‌ها کلمه‌هایی هستند که با آن‌ها به بهترین شکل ساخته‌ی جدید استودیو ناتی داگ یعنی بازی The Last of Us Part 2 را می‌توان توصیف کرد.توجه: در این بررسی چیزی از داستان بازی اسپویل نمی‌شود.بازی The Last of Us Part II محصول بسیار عجیبی است؛ از یک‌سو به عنوان دنباله‌ی یکی از تحسین‌شده‌ترین بازی‌های تاریخ، در ظاهر به طرز ترسناکی با سلف خود تفاوت دارد و از طرف دیگر وقتی خوب به مفاهیم و مضامینی که قلب تپنده‌ی آن را شکل می‌دهند نگاه ‌کنیم، همان لست آو آس همیشگی را پیدا می‌کنیم.ویژگی بارز اثر مورد بحث، این است که داستان بسیار جسورانه و حساب‌شده‌ای دارد. سازندگان بازی به خوبی می‌دانستند چه می‌خواهند بگویند؛ آن‌ها صرفا به قصد ساخت دنباله‌ای بر یک بازی فوق‌العاده محبوب به سراغ ساخت آن نرفتند. این بازی ثابت می‌کند که یکی از بزرگ‌ترین نگرانی‌های طرفداران قسمت اول نابه‌جا بوده است: این دنباله داستانی مهم و ارزشمند برای روایت کردن در اختیار دارد که در عین وفاداری به مضامین قسمت اول، آن‌‌ها را چندین برابر عمیق‌تر کرده و گسترش می‌دهد به نحوی که مخاطب بعد از تجربه‌ی این بازی، با فهم و درکی بسیار گسترده‌تر از قبل به مجموعه‌ی The Last of Us نگاه خواهد کرد.اجزای مختلف بازی مثل گیم‌پلی، موسیقی، نورپردازی و گرافیک خیره‌کننده‌ی آن دست به دست هم می‌دهند تا بهترین تجربه‌ی ممکن از این داستان و روایت قدرتمند را تحویل مخاطب دهند؛ از گرافیک فوق‌العاده طبیعی و چشم‌نواز آن که مخاطب را در لحظاتی که تعدادشان اصلا هم کم نیست مات و مبهوت خود می‌کند و او را تا ساعت‌ها مشغول عکس‌برداری از لحظه‌لحظه‌ی بازی خواهد کرد، گرفته تا موسیقی تاثیرگذار و سوزناک گوستاوو سانتائولایا که در هماهنگی کامل با روایت، به زبان نت‌های موسیقی با گیمر حرف می‌زند و با ظرافت و زیبایی حجم عظیمی از احساسات را به بیننده منتقل می‌کند.تک‌تک لحظات این بازی پر شده از جزئیات حساب‌شده است؛ از یادداشت‌هایی که در گوشه و کنار این دنیای آخرالزمانی پیدا می‌کنیم تا دیالوگ‌های رد و بدل شده بین کاراکترها و کات‌سین‌هایی که بیشتر از همیشه مثل یک فیلم سینمایی کارگردانی شده‌اند و بخش مهمی از تاثیرگذاری روایت بر دوش آن‌هاست. با همه‌ی این تعاریف، این بازی شاید یک ایراد بزرگ داشته باشد؛ The Last of Us Part II از مخاطب درخواست‌ بزرگ و سنگینی دارد: درخواستی برای بزرگ شدن، بالغ شدن و دیدن دنیا به شیوه‌ای که اصلا به آن عادت نداریم.لست آو آس پارت ۲ اثری منحصر به فرد است؛ داستانش آن‌قدر پیام و حرف برای گفتن دارد که مطمئن باشید ساعت‌ها بحث و گفتگو و هزاران کلمه نوشته نمی‌تواند حق مطلب را در مورد آن به درستی ادا کند؛ و از طرف دیگر روایت به ظاهر ساده‌ و سرراستی دارد، روایتی که از همان ابتدا میخش را محکم در ذهن بیننده می‌کوبد و موفق می‌شود بلافاصله درصد بالایی از مخاطبان را (با هر پیشینه و طرز فکری) با خود همراه کند.از همان اولین لحظاتی که به درون بازی قدم می‌گذاریم، سازنده به خوبی جو و حال‌هوایی که قرار است در حدود ۳۰ ساعت آینده تجربه کنیم را به زیبایی به ما تفهیم می‌کند. بازی به آرامی شروع می‌شود و دست گیمر را گرفته و به تدریج او را با خود همراه می‌کند. نقطه‌ی قوت این آغاز این است که در عین اینکه در لحظاتی کاملا یادآور قسمت نخست است، متفاوت بودن این قسمت را هم بلافاصله به مخاطب متذکر می‌شود؛ به شکلی که بعد از فقط نیم ساعت، بازیکن فضای حاکم بر بازی را در می‌یابد و با مقایسه‌ کردن آن با قسمت اول در ذهن خود، برای رویارویی با ادامه‌ی داستان آماده می‌شود.لست آو آس پارت ۲ بدون تعارف اثر تلخ و ناراحت‌کننده‌ای است. بازی صحنه‌هایی بسیار تکان‌دهنده و تاریک را در خود جای داده که از مخاطب صبر و تحمل بالایی را می‌طلبند. این اما به این معنا نیست که بازی خالی از لحظات روشن و امیدبخش است. در عین حال، بازی برای کسانی که کمتر به داستان و روایت اهمیت می‌دهند هم چیزهای زیادی در چنته دارد؛ از گیم‌پلی بهبود یافته در مقایسه با قسمت نخست و اسلحه‌ها و ابزارآلات بسیار متنوع گرفته تا دشمنانی بسیار مرگبارتر از بازی اول. زامبی‌ها (Infected) با طراحی چهره و بدن و رفتار بعضا غیرقابل پیشبینی خود به خوبی موفق می‌شوند ترس و وحشت برآمده از زندگی در این جهان جهنمی را به گیمر منتقل کنند و در لحظاتی از بازی چنان امان بازیکن را می‌برند که دسته‌ را زمین بگذارد، برود و بعد از چند دقیقه وقفه بازگردد و بازی را ادامه دهد!پیشرفت گیم‌پلی بازی اما هیچ‌کجا بیشتر از انسان‌هایی که بر سر راه الی قرار می‌گیرند به چشم نمی‌آید: هوش مصنوعی دشمنان در قسمت دوم به قدری افزایش پیدا کرده که محصول سال ۲۰۱۳ Naughty Dog در مقابل آن ضعیف و خنده‌دار جلوه می‌کند. دشمنان الی در بازی دیگر کسانی نیستند که صرفا با دور زدن و خراب شدن از پشت بر سرشان بتوانید از عهده‌ی آن‌ها بربیایید؛ آن‌ها محیط را با دقت بسیار بیشتری بررسی می‌کنند، بخش بزرگ‌تری از محیط را برای یافتن شما زیرپا می‌گذارند، از سلاح‌های متنوع و متعددی برای کشتن شما استفاده می‌کنند و اگر متوجه حضورتان شوند، هوشمندانه پشت موانع مخفی می‌شوند و به ناگاه از پشت شما را غافلگیر می‌کنند.امکانات تسلیحاتی که بازی در اختیار گیمر می‌گذارد شگفت‌انگیز است. شما در طول بازی می‌توانید با جمع‌آوری قطعات مختلف در طول مسیر، سلاح‌ خود را به انواع و اقسام روش‌ها ارتقا دهید؛ قدرت نشانه‌گیری آن را بهبود ببخشید، لرزش و تکان اسلحه هنگام قرارگیری در دستانتان را کاهش دهید، قدرت گلوله‌ها را افزایش دهید،‌ سرعت خشاب‌گذاری را بیشتر کنید و حتی یک چوب یا میله‌ی ساده‌ی فلزی را به گرزی مرگبار در دستان خود تبدیل کنید.به این ترتیب بازی راه‌های مختلفی برای گذر کردن از دشمنان جلوی پای شما می‌گذارد. می‌توانید بدون سروصدا و مخفیانه از کنار آن‌ها عبور کنید و با خفه کردن آن‌ها را از سر راه بردارید؛ کاری که در بسیاری از موارد با توجه به جای‌گیری خاص و تعداد زیاد افراد دشمن، زمان‌بر است و صبر و حوصله‌ی زیادی می‌خواهد. از آن طرف می‌توانید خودتان را در معرض دید قرار دهید و به درگیری مستقیم روی بیاورید، امری که با توجه به هوش مصنوعی بالای افراد دشمن حتی روی درجه سختی متوسط بارها و بارها شما را به کشتن خواهد داد تا به مرور زمان و به تدریج بتوانید مهارت لازم برای از پای درآوردن همزمان چندین و چند نفر (و در مواردی ده‌ها نفر) را فرابگیرید. بازی راه‌های متعددی برای کشتن و گذر کردن از افراد دشمن جلوی پای شما قرار می‌دهد و قوه‌ی خلاقیت و ابتکار شما را تا حد زیادی به کار می‌گیرد؛ امری که در قسمت نخست لست آو آس به میزان بسیار کمتری وجود داشت.در این بازی به خلاف اکثر بازی‌های اکشن دیگر، دشمنان پس از زخمی شدن و بر زمین افتادن شما را راحت نخواهند گذاشت: فریاد بلند و دلخراش آن‌ها در گوش شما می‌ماند و آزارتان خواهد داد. در بازی گروه‌های مختلفی از انسان‌ها بر سر راه الی در سفر خشن و پر از خون و خون‌ریزی او قرار می‌گیرند که عقاید و شخصیت‌ و رفتارهای متفاوتی از خود به نمایش می‌گذارند. آن‌ها در لابه‌لای گفت‌وگوهایشان از دوستان و خانواده‌شان صحبت می‌کنند و در حال جان دادن، نام عزیزانشان را فریاد می‌زنند؛ تا به طرز دردناکی یادآوری کنند که آن‌ها هم انسانی هستند مثل شما؛ نه صرفا یک آدمک کامپیوتری که در یک بازی ویدیویی مشغول کشتن و سلاخی‌شان هستید.وجود این موارد واقع‌گرایانه در یک بازی ویدیویی به خودی خود جذاب است، اما با توجه به داستان و تم لست آو آس ۲ در این بازی بیشتر از هر محصول دیگری اهمیت پیدا می‌کند. The Last of Us Part II درباره‌ی نفرت است؛ درباره‌ی خشم و عصبانیت ویرانگری که سراسر وجود انسان را پر می‌کند و او را به سمت وحشتناک‌ترین جنایات سوق می‌دهد. در عین‌حال بازی درباره‌ی عواقب این خشونت و کینه‌ورزی است، به همین علت هوشمندانه تمهیداتی در دل گیم‌پلی و دیالوگ‌ها و کات‌سین‌های بازی گنجانده شده تا بلایی که گیمر در قالب الی بر سر دشمنان او می‌آورد را به تکان‌دهنده‌ترین شکل ممکن جلوی چشمانش بیاورند: انسان‌هایی که ما می‌کشیم چند لحظه قبل از آوار شدن ما بر سر آن‌ها، مشغول صحبت کردن از ترس‌ها و نگرانی‌هایشان راجع آینده هستند و از فرزندانشان که چشم انتظار بازگشت والدین‌ خود هستند می‌گویند؛ والدینی که اکنون جسد سلاخی‌شده‌شان جلوی پای ما بی‌حرکت افتاده‌اند.حقیقتا بدون لو دادن داستان نمی‌توان حق مطلب را درباره‌ی داستان این بازی ادا کرد؛ بنابراین فقط می‌توان این را گفت که The Last of Us Part II بازی‌ای درباره‌ی انسانیت است؛ بازی‌ای که برای تک تک انسان‌های موجود در جهان خود ارزش و اهمیت قائل می‌شود و مخاطب را هم وادار به اهمیت دادن به زندگی انسان‌ها می‌کند. این اثر در لحظات مختلف خود اشک شما را در می‌آورد، وجودتان را مملو از غم و اندوه و خشم می‌کند، از عواقب تصمیماتی که گرفته‌اید بهت‌زده‌تان می‌کند و در عین حال موفق می‌شود در مواقعی عمیقا شما را با مشاهده چیزی که بر صفحه‌ی نمایشگر می‌بینید، شاد و خوشحال کند؛ تا برای لحظاتی هم که شده زندگی در این آخرالزمان درد و رنج را فراموش کنید. همین تلاطم شگفت‌انگیز احساسات و عواطف و هیجانات خالص انسانی است که از این اثر محصولی فراموش‌نشدنی در قلب و ذهن مخاطب می‌سازد.این بازی در طول داستانش بارها و بارها بیننده را غافل‌گیر می‌کند؛ نه صرفا با توئیست‌ها و رخ دادن اتفاقات غیرمنتظره بلکه با تغییر دیدگاه و طرز دید مخاطب نسبت به کاراکترها و نسبت به تصمیماتی که او همین چند ساعت قبل گرفته بوده است. شخصیت‌های زیادی در این بازی وجود دارند که در زمان‌های مختلف به مخاطب معرفی می‌شوند و هر کدام داستان مستقل خود را جلو می‌برند. زیبایی بازی اما وقتی آشکار می‌شود که ما ماجراهای همه‌ی این کاراکترها را کنار یکدیگر می‌گذاریم و به تصویری واحد می‌رسیم؛ مفهومی نهفته در بطن داستان بازی که حکایت از هدفمندی و حساب‌شدگی فوق‌العاده‌ی داستان آن است.هیچ‌کدام از عاشقان قسمت نخست نباید حداقل یک‌بار تجربه‌ی قسمت دوم را از دست بدهند؛ اما همان‌طور که نیل دراکمن، کارگردان و یکی از دو نویسنده‌ی بازی، قبل از انتشار آن بیان کرده بود، این اثر به مذاق همه‌ی طرفداران بازی The Last of Us خوش نخواهد آمد. داستان بازی آنقدر جسورانه است و بازی به قدری بی‌مهابا به روایت آن می‌پردازد که مطمئنا بسیاری از مخاطبان نمی‌توانند آن را تحمل کرده و با آن کنار بیایند. با این‌حال برای کسانی که آغوش خود را برای پذیرفتن قصه‌ای پخته و بالغ و چالش‌برانگیز باز می‌کنند، این محصول تاثیری فراموش‌نشدنی و ماندگار بر جای خواهد گذاشت.نقاط قوت: +موسیقی متن تاثیرگذار+گیم‌پلی درگیرکننده و جذاب+طراحی مرحله‌ی خلاقانه و متنوع+هوش مصنوعی بسیار بالای دشمنان+گرافیک فوق‌العاده‌ طبیعی و واقع‌گرایانه+اثبات ضروری بودن خود به عنوان یک دنباله+شیوه‌ی روایت داستانیِ منحصر‌به‌فرد و کم‌نظیر+داستان بسیار حساب‌شده، تکان‌دهنده و چالش برانگیز+درهم‌تنیدگی و هماهنگی بالای تک‌تک اجزای بازی با یکدیگرنقاط ضعف: -ارتباط نگرفتن مخاطب با برخی قسمت‌های داستاننمره: ۹.۵</description>
                <category>امیرحسین بهروزه</category>
                <author>امیرحسین بهروزه</author>
                <pubDate>Sun, 07 Mar 2021 19:38:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازیگران جول و الی در سریال تلویزیونی The Last of Us مشخص شدند</title>
                <link>https://virgool.io/@cinephile/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%88%D9%84-%D9%88-%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-the-last-of-us-%D9%85%D8%B4%D8%AE%D8%B5-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%AF-v6le9actxs4w</link>
                <description>پدرو پاسکال و بلا رمزی، بازیگران سریال بازی تاج و تخت برای ایفای نقش جول و الی در سریال The Last of Us انتخاب شدند.پدرو پاسکال برای نقش جول میلرپس از مدت‌ها انتظار، بالاخره بازیگران اصلی سریال The Last of Us مشخص شدند: پدرو پاسکال، بازیگر نقش اوبرین مارتل در سریال بازی تاج و تخت، ایفای نقش کاراکتر جول میلر از مجموعه‌ بازی‌های The Last of Us را برعهده گرفته است. از آن سمت و برای کاراکتر الی، بازیگر دیگری از همین سریال بازی تاج و تخت در نظر گفته شده است: بلا رمزی، بازیگر ۱۷ ساله‌ی نقش لیانا مورمونت، فرمانروای کم سن و سال جزیره‌ی خرس (Bear Island)، نقش الی را بازی خواهد کرد. در زمان پخش سریال بازی تاج و تخت، بازی دوست‌داشتنی و جذاب بلا رمزی در نقش کاراکتر لیانا مورمونت توانست توجه عده زیادی از طرفداران را به خود جلب کند.پدرو پاسکال با بازی قدرتمندش در سریال Game of Thrones شناخته شد و از سال گذشته در نقش دین جاریس در مجموعه تلویزیونی The Mandalorian از دنیای جنگ ستارگان ظاهر شده است؛ سریالی که او در آن نقشی نسبتا مشابه با شخصیت جول میلر در The Last of Us را بازی می‌کند: ایفای نقش پدری برای یک کودک غریبه و مراقبت از او در برابر خطراتی که تهدیدش می‌کنند. حالا این بازیگر پس از سریال بازی تاج و تخت برای بار دیگر با شبکه‌ی HBO همکاری خواهد کرد تا مجموعه‌ی بسیار محبوب و تحسین‌شده‌ی The Last of Us را به مدیوم تلویزیون بیاورد. او ظاهرا  برای بازی در این سریال، چندین پیشنهاد از سوی شبکه‌‌های بزرگ را رد کرده است.سریال The Last of Us ماه نوامبر سال گذشته رسما برای ساخت فصل ابتدایی خود از سوی HBO چراغ سبز گرفت. نیل دراکمن، خالق مجموعه The Last of Us به عنوان نویسنده و تهیه‌کننده‌ی اجرایی در کنار کریگ مازن، شورانر سریال حضور خواهد داشت. مازن سابقه‌ی نوشتن و ساخت سریال چرنوبیل (Chernobyl) را در کارنامه دارد. همچنین آهنگساز مجموعه بازی‌های The Last of Us یعنی گوستاوو سانتائولایا، برنده‌ی دو جایزه‌ اسکار، برای ساخت موسیقی متن این سریال بازخواهد گشت. بنابراین تا اینجای کار و با این تیم، می‌توان تا حد زیادی به کیفیت بالا و موفقیت این سریال امیدوار بود. بلا رمزی برای نقش الیکریگ مازن قبلا اعلام کرده بود که این سریال به منبع اقتباس خود وفادار خواهد ماند و داستان آن همان داستان بازی The Last of Us خواهد بود. این اما به معنای یکسان بودن صد درصدی داستان نیست و به گفته‌ی مازن، با نظارت شخص نیل دراکمن تغییرات هدفمندی در جهت بهبودی داستان و افزایش جذابیت آن برای ارائه در قالب یک مجموعه‌ تلویزیونی انجام خواهد شد.همچنین اخیرا اعلام شد که کارگردانی اولین قسمت سریال را کارگردان روسیِ برنده‌ی جایزه کن، کانتمیر بالاگوف برعهده گرفته است که با فیلم بسیار تحسین شده‌ی Beanpole شناخته می‌شود. این سریال در همکاری با Sony Pictures Television قرار است ساخته شود و ایوان ولز، رئیس استودیو ناتی داگ هم یکی از تهیه‌‌کنندگان آن خواهد بود.بازی The Last of Us پس از عرضه در سال ۲۰۱۳ میلادی، با استقبال بی‌سابقه‌ای از سوی گیمرها و منتقدان مواجه شد و بیش از ۲۰۰ جایزه‌ی معتبر حوزه‌ی ویدیوگیم را برای استودیو ناتی داگ به ارمغان آورد. دنباله‌ی آن یعنی The Last of Us Part 2 نیز در سال گذشته‌ی میلادی منتشر شد و مثل The Last of Us در کسب تحسین منتقدان و جوایز متعدد خوش درخشید؛ به طوری که با دریافت بیش از ۲۵۰ جایزه‌ رسما عنوان پرافتخارترین بازی تاریخ ویدیوگیم را بدست آورد.نظر شما در رابطه با بازیگران انتخاب شده برای کاراکترهای الی و جول چیست؟ آیا با این انتخاب موافق هستید یا گزینه‌های بهتری را مدنظر دارید؟ نظرتان را حتما با من به اشتراک بگذارید.منبع: Deadline</description>
                <category>امیرحسین بهروزه</category>
                <author>امیرحسین بهروزه</author>
                <pubDate>Thu, 11 Feb 2021 15:55:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین سکانس سریال دارک چگونه معنای پشت داستان را آشکار می‌کند؟</title>
                <link>https://virgool.io/filmic/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-ux2zm0vrymmt</link>
                <description>اگر شما هم از کسانی هستید که پس از تماشای سریال Dark در یافتن معنا و مفهوم آخرین سکانس آن دچار مشکل شدید و با پخش تیتراژ پایانی با سردرگمی به صفحه‌ی تاریک نمایشگر خیره ماندید، این نوشته را از دست ندهید!هشدار لو رفتن داستان! اگر هنوز سریال Dark را تا به انتها ندیده‌اید، ادامه‌ی این نوشته را نخوانید! در این مطلب داستان سریال تا آخرین قسمت اسپویل می‌شود.سریال آلمانی دارک (Dark) محصول شبکه‌ی نتفلیکس (Netflix) به بی‌شمار رمز و راز و داستان فوق‌العاده پیچیده‌ و سردرگم‌کننده‌اش معروف است؛ پیچیدگی‌هایی که برق از سر بیننده می‌پرانند و او را مجبور به بارها و بارها فکر کردن بر روی داستان آن می‌کنند؛ موضوعی که در نوشته‌های فراوانی تا به حال به آن پرداخته شده است. این مقاله اما به مسئله‌ای متفاوت از معماها و پیچیدگی‌های این سریال قرار است بپردازد؛ به اینکه سکانس پایانی سریال چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ این سکانس برخلاف پایان‌بندی بسیاری از سریال‌های دیگر، پایانی سرراست و واضح نبود و ابهام و اسرار زیادی دربر داشت. با این‌حال با کنار هم قرار دادن صحبت‌هایی که کاراکترها در آخرین دقایق سریال بر زبان آوردند، می‌توان مضمونی فلسفی که از ابتدا تا انتها بر داستان سریال سایه انداخته را کشف کرد؛ به عبارت دیگر، هدف این نوشته آشکار کردن طرز فکر و جهان‌بینی‌ای است که سازندگان مجموعه از ساخت آن در ذهن داشتند. در ادامه این پیام و تم فلسفی را پله پله با یکدیگر از دل آخرین دقایق سریال استخراج می‌کنیم و به انگیزه‌ی سازندگان از قرار دادن آن در سریال اشاره خواهیم کرد.سکانس پایانی Dark در نگاه اول ممکن است صحنه‌ای ساده و فاقد نکته‌‌‌ای مهم به نظر برسد. با این‌حال با تامل بیشتر روی دیالوگ‌هایی که بین کاراکترهای حاضر در صحنه (هانا، توربن وولر، رگینا، کاترینا، پیتر دوپلر و بنی) رد و بدل می‌شود، نکات قابل‌توجهی از فلسفه و جهان‌بینی پشت داستان برایمان آشکار می‌شود؛ نکاتی که برای کامل شدن درک ما از سریال بسیار حائز اهمیت هستند. در این نوشته مشخصا روی دیالوگ‌هایی که توسط هانا و کاترینا بیان می‌شود تمرکز می‌کنیم؛ چرا که گشودن قفل معنای پشت این سکانس در لابه‌لای صحبت‌های ردوبدل شده بین این‌دو شخصیت نهفته است.این صحنه‌ی میهمانی برای بیننده غریب است؛ چرا که پس از نابودی دو دنیا و کاراکترهایی که سه فصل به تماشای زندگی و ماجراهایشان نشسته بودیم، ناگهان به دنیای سوم یعنی دنیای اصلی (Origin) پرتاب می‌شویم (دنیایی که جهان‌های آدام و ایوا از آن منشا گرفتند) که به جز کاراکتر هگه تانهاوس و پسر و نوه و عروسش، هیچ‌کس دیگری را تا به حال از این دنیای غریبه ندیده‌ایم و نمی‌دانیم چه کسانی در آن زندگی می‌کنند و آیا اصلا از هیچ‌کدام از کاراکترهای آشنا خبری هست؟ در ابتدا صاحب‌خانه یعنی رگینا را می‌بینیم و سپس شخصیت‌ها یکی‌یکی سروکله‌شان پیدا می‌شود: هانا روی صندلی می‌نشیند، کاترینا و پیتر و بنی در کنار هم ایستاده‌اند و در نهایت آقای وولر در کنار هانا قرار می‌گیرد. ظاهرا این مهمانی 6 نفره به افتخار رگینا (احتمالا به خاطر موفقیت و دستاوردی از جانب او) برپا شده است. تا اینجا از دو شخصیت اصلی سریال یعنی یوناس (Jonas) و مارتا (Martha) هیچ خبری نیست. اگرچه ما به عنوان بیننده هر شش نفر از این جمع را می‌شناسیم، اما فقط هانا، کاترینا، رگینا و پیتر کاراکترهایی هستند که در دو دنیای قبلی با آنها زیاد سروکار داشتیم؛ وولر و بنی (که احتمالا برادر هستند) شخصیت‌هایی فرعی و بی‌ارتباط به کاراکترهای اصلی بودند که حضورشان در این جمع عجیب به‌نظر می‌رسد. اما به‌سرعت علت عدم حضور بقیه‌‌ی شخصیت‌ها مشخص می‌شود: با نابودی یوناس و مارتا (آدام و ایوا)، شجره‌‌ی خانوادگی که از نسل آنها شکل گرفته بود هم دیگر وجود ندارد و بنابراین هیچ‌کدام از شخصیت‌هایی که از نسل آن‌‌دو بوده‌اند (ترونته، اولریک، مدس، مگنوس و میکل) و همچنین کاراکترهایی که بر اثر سفر در زمان شکل گرفتند (سیلیا، اگنس و هانو، الیزابت و شارلوته و فرانسیسکا) در دنیای سوم حضور ندارند.در این دنیای بیگانه هانا، کاترینا، رگینا، پیتر، وولر و بنی ظاهرا جمع دوستانه‌ای را در خانه‌ی رگینا شکل داده‌اند. در ادامه، وسط صحبت‌های وولر رعدوبرق می‌شود و برق می‌رود و تاریکی خانه را فرا می‌گیرد. در این لحظه ما هانا را می‌بینیم که به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده است. سپس مشخص می‌شود که چه چیزی توجهش را جلب کرده بوده: ژاکتی زرد رنگ؛ لباسی که برای بیننده مشخصا یادآور یوناس است. کاترینا و سپس وولر از هانا می‌پرسند که آیا حالش خوب بوده و همه‌چیز اوکی است؟ هانا در پاسخ جملاتی تامل‌برانگیز را بر زبان می‌آورد: «نمی‌دونم، مطمئن نیستم. فکر کنم الان دژاوو (Deja vu) یا یه همچین چیزی رو تجربه کردم» و بعد با کمی مکث ادامه می‌دهد: «اینی که می‌خوام بگم شاید کاملا مضحک به نظر برسه، اما این لحظه دقیقا همون چیزیه که من دیشب خوابش رو دیدم. برق قطع و وصل می‌شد، یه صدای بنگ بلند اومد، و بعدش ناگهان همه چیز تاریک شد؛ انگار یه جورایی دنیا به آخر رسیده بود.» در اینجا کاترینا می‌پرسد: «گفتی دنیا به آخر رسید؟» و هانا ادامه می‌دهد: «آره، نمی‌دونم. همه چیز کاملا تاریک شده بود و دیگه از نور خبری نشد؛ و من این احساس عجیب رو داشتم که این اتفاق خوبی بود که همه چیز تموم شد؛ انگار که از همه چیز یهو آزاد و رها شده باشی. نه میل و خواسته‌ای، نه اجباری. فقط تاریکی بی‌منتها. نه دیروزی، نه امروزی، نه فردایی. هیچ چیزی.» بعد از این صحبت‌های عجیب و غریب، بنی با یک شوخی جو سنگین و جدی حاکم بر فضا را می‌شکند و هانا پاسخ می‌دهد که شاید دیدن این خواب فقط به خاطر به هم ریختن تعادل هورمون‌هایش بوده باشد. سپس رگینا سوال بسیار آشنایی را می‌پرسد، سوالی که قبلا در زمانی دیگر، در دنیایی دیگر و از زبان شخصیت دیگری آن را شنیده بودیم: «اگه دنیا قرار باشه همین امروز به پایان برسه و شما یه آرزو داشته باشید که بخواید برآورده بشه، اون چه آرزویه؟». در پاسخ، جوابی آشنا از کاترینا می‌شنویم: «دنیایی بدون ویندن!» و بقیه هم یک‌صدا می‌گویند: «به امید دنیایی بدون ویندن!».برق‌ها می‌آیند و این‌بار نوبت پیتر است که جمله‌‌‌‌ای آشنا را بر زبان آورد: «مثل اینکه ویندن نمی‌خواد به این سادگیا ناپدید شه!» در پاسخ، وولر دست روی شکم هانا می‌گذارد که از فرزندشان آبستن است و می‌گوید: «چه بهتر!». سپس کاترینا از هانا می‌پرسد: «اسمی براش انتخاب کردی؟». ابتدا هانا می‌گوید: «نمی‌دونم»، و بعد مکث می‌کند و به سمتِ کت زرد رنگ خیره می‌شود و بعد از چند لحظه، آخرین جمله‌ی‌ سریال را بر زبان می‌آورد: «فکر کنم یوناس اسم قشنگی باشه!».حالا روی دو قسمت از این مکالمه‌‌ها متمرکز می‌شویم. قسمت اول جایی است که هانا خوابی که در شب قبل دیده بوده را تعریف می‌کند. اولین چیزی که بعد از شنیدن صحبت‌های هانا به ذهن می‌رسد این است که این حرف‌ها راجع به غرق شدن در تاریکی ابدی و نابودی همه چیز، به وضوح یادآور مرگ است. از طرفی ما دقایقی قبل نابودی یوناس، مارتا، آدام، ایوا و هر کسی که از نسل این دو نفر پدید آمده بود را شاهد بودیم؛ پس صحبت‌های هانا واضحا می‌تواند به مرگ افرادی که در دو دنیای قبلی وجود داشتند و در این دنیا دیگر حضور ندارند، اشاره داشته باشد. اینکه هانا مرگ و نابودی را اینقدر آرام‌بخش توصیف می‌کند، بیننده را تسکین می‌دهد که سرنوشت یوناس و مارتا و بقیه‌ کاراکترهایی که می‌شناختیم یا دوستشان داشتیم چندان هم بد نشده است. با اینکه مرگ و نابودی آن‌ها ناراحت‌کننده است؛ اما جوری که هانا مرگ را توصیف می‌کند حقیقتا تسکین‌دهنده و آرامش‌بخش است؛ به شکلی که به شخصه در آن لحظات مرگ را دوست‌داشتنی یافتم!اما این صحبت‌های هانا وجه دیگری هم دارد که با دقت در دیالوگ‌های بعدی مشخص‌ می‌شود. کاترینا آرزوی دنیایی بدون ویندن را می‌کند و بقیه هم به تایید لیوان‌ها را بالا می‌برند. عجیب نیست؟ هم در دنیای قبلی که پر از درد و رنج و بدبختی بود کاراکترهایمان خواستار دنیایی بدون ویندنِ نفرین شده بودند (در آنجا این اولریک بود که این آرزو را کرد)، و هم در این دنیا که ظاهرا قرار بود خبری از آن‌همه رنج و درد نباشد. با اینکه ما می‌دانیم که آن چرخه‌های تکرارشونده‌ی سفر در زمان که بی‌نهایت درد و عذاب را برای ساکنان این شهر به ارمغان می‌آوردند در این دنیا وجود ندارند؛ اما ظاهرا همچنان کاراکترهایمان از این شهر و این زندگی ناراضی هستند؛ انگار اوضاع چندان تغییری نکرده است؛ گویا همچنان این شهر، شاید صرفا به نوعی متفاوت از قبل، نفرین‌زده است. در آخرین لحظات سریال، هانا می‌گوید که می‌خواهد اسم پسر در شکمش را یوناس بگذارد. اندکی مکث می‌شود و سپس در آخرین لحظه سایه‌ی‌ لبخندی کمرنگ روی لبان هانا نقش می‌بندد و ما به تاریکی و تیتراژ پایانی کات می‌خوریم.یوناس. شنیدن این نام بیننده را هیجان‌زده و خوشحال می‌کند و بلافاصله ذهن را به این سمت هل می‌دهد که پس احتمالا یوناس در این دنیا هم وجود خواهد داشت. اگرچه که اینجا پدر جنینی که در شکم هانا است، نه میکائیل بلکه وولر است و بنابراین طبیعتا نمی‌توان انتظار تولد یوناس خودمان را داشت؛ و به‌علاوه، ترکیب ژنتیکی در هنگام شکل‌گیری تخمک و اسپرم با هر بار تقسیم سلول‌های سازنده‌ی‌ اسپرم و تخمک بُر می‌خورد و آرایش تازه‌ای شکل می‌گیرد و بنابراین حتی اگر پدر و مادر هر دو یکسان باشند باز هم ترکیب ژنتیکی پسری که در شکم هانا است با ژنوم یوناس تفاوت‌های جدی خواهد داشت. خلاصه از نظر علمی غیر‌ممکن است این جنین به همان یوناسی که می‌شناسیم تبدیل شود؛ اما باز هم سازندگان با قرار دادن این صحبت‌ها در آخرین لحظات داستان به ما چشمک می‌زنند که خدا را چه دیدی! شاید در این دنیا هم یوناس بار دیگر متولد شود و برای همیشه از بین نرفته باشد. با این‌‌حال این جمله‌ی‌ هانا را می‌شود به شیوه‌ای نه خوشحال کننده بلکه نگران‌کننده تعبیر کرد؛ اگر دوباره یوناس در این دنیا هم حضور پیدا کند، آیا این به معنای راه افتادن مجدد آن سیکل زمانی بی‌انتها و تکرارشونده‌ نیست؟ ما در همین قسمتِ آخر سریال متوجه شدیم که علت راه افتادن و ادامه یافتن ابدی آن چرخه‌ها، خود یوناس/آدام و مارتا/ایوا بوده‌اند؛ همه‌ی‌ این بدبختی‌ها از این دو نفر نشات گرفته است. به قول یوناس: «ما (یوناس و مارتا) گاف ماتریکس هستیم!» و اصلا از اول نباید وجود می‌داشتیم.پس منطقی است که از این جمله‌ی‌ هانا ترسید و وحشت کرد؛ که ترسید که بعد از فداکاری یوناس و مارتا و نابودی‌شان به همراه دو دنیا، باز در این دنیای سوم هم سروکله‌شان پیدا شود و آن چرخه‌های زمانی نکبتی هم دوباره راه بیفتند. انگار سریال می‌خواهد به ما بگوید که چندان هم امیدوار نباشیم؛ امیدوار نباشیم که آن دو دنیای لعنتی از بین رفته‌اند و درد و رنج و بدبختی به پایان رسیده است. حتی اگر بخواهیم منطقی باشیم و طبق توضیحی که بالاتر داده شد بپذیریم که امکان ندارد از نظر علمی همان یوناسی که می‌شناسیم در این دنیا متولد شود و صرفا قرار است اسم او یوناس باشد و بس؛ باز هم جایی برای ترسیدن باقی می‌ماند. می‌توان گفت که این موضوع که هانا همچنان در این دنیا هم قرار است نام پسرش را یوناس بگذارد، نشان می‌دهد که این شخصیت‌ها در هر دنیایی که باشند به یک شکل رفتار خواهند کرد و مسیری یکسان را همیشه خواهند پیمود. با این تفسیر ترس از به دنیا آمدن یوناس پابرجا می‌ماند.حالا اگر این جمله‌ی هانا را به این شکل‌ نگران‌کننده و ترسناک که بیان شد در کنار صحبت‌های قبلی او و کاترینا قرار بدهیم، هدف نویسنده از این دیالوگ‌ها را متوجه خواهیم شد: کاترینا همچنان از شهر محل زندگی‌اش ناراضی است؛ یوناس ممکن است دوباره به‌دنیا بیاید و چرخه‌های زمانی را راه بیندازد؛ هانا به ظرافت و به شکل نامحسوسی آرزوی مرگ می‌کند و می‌گوید که نیستی و تاریکی ابدی چندان هم بد نیست؛  چرا که مرگ به معنای راحت شدن از دست خواسته‌ها، آمال و امیال قلبی، جبر روزگار، دیروز، امروز و فردا است. آدم از شر همه‌ی‌ این نیروها و فشارها که هر روز او را به سمتی هل می‌دهند و هر روز درد و رنج جدیدی را بر انسان وارد می‌کنند، راحت می‌شود؛ دیگر هیچ چیزی وجود ندارد؛ هیچ دنیایی و به تبع آن، هیچ رنجی هم وجود ندارد. به این ترتیب قضیه دارد کم‌کم روشن می‌شود: دنیاهای نکبت‌بار یوناس و مارتا از بین رفته‌اند، اما همچنان از آن بهشت موعودی (Das Paradies) که کاراکترهای دنیاهای قبلی از شدت بدبختی و درماندگی آرزویش را می‌کردند، خبری نیست؛ این‌طور نیست که حالا دنیا از درد و رنج خالی شده باشد.حالا مشخص می‌شود که سریال از این‌همه داستان‌گویی، حرفی برای گفتن دارد. ما در طول این سه فصل از چرخه‌های زمانی و سفرهای بی‌انتهای شخصیت‌ها در زمان می‌نالیدیم که منجر به حجم عظیمی از رنج و عذاب و جنایت شدند؛ که باعث شدند که فردی با سنگ بارها و بارها به سر کودکی بکوبد و صورتش را غرق خون و چشم و گوشش را له کند؛ که موجب شدند سه کودک ناپدید شوند و پدر و مادرهایشان را با درد و رنجی وحشتناک برای همیشه تنها بگذارند؛ باعث شدند این کودکان مثل موش آزمایشگاهی تحت آزمایش قرار گیرند و در نهایت هم صورتشان به طرز دلخراشی بسوزد و از بین بروند؛ که میکل در دل جنگل ناپدید شود و سر از گذشته در آورد، یک عمر در دوری از پدر و مادرش زندگی کند، پدرش در جستجوی او به گذشته برود و در بیمارستان روانی گیر بیفتد و دهه‌ها در آنجا به دور از دسترس و حتی اطلاع خانواده‌اش زندانی باشد؛ پدری که برای 33 سال فکر می‌کند فرزندش مرده است، اما بعد متوجه می‌شود که پسرش جایی در آن بیرون از او و مادرش جدا افتاده و با فردی غریبه دارد زندگی می‌کند و با این‌حال، کاری از دستش بر نمی‌آید؛ یا مادری که به دنبال پسر و شوهر گمشده‌اش به گذشته می‌رود و در نهایت توسط مادر خودش جمجمه‌اش خرد می‌شود و جسدش به دریاچه می‌افتد. یوناسی که خودکشی پدرش را می بیند و در نهایت یا کشته می‌شود یا بدتر، به معنای واقعی کلمه سرتاسر بدنش جزغاله می‌شود و به هیولایی تبدیل می‌شود که عشق دیرینه‌اش را جلوی خودِ نوجوانش می‌کشد یا او را به صندلی می‌بندد و در دل نیروهای ناشناخته به استقبال مرگ می‌فرستد؛ یوناسی که دستور دزدیدن و انجام آزمایشات مرگبار روی کودکان را صادر می‌کند و مادر خود را با دستان خودش خفه می‌کند.الیزابتی که فکر می‌کند مادر و خواهرش مرده‌اند؛ تا مرز مورد تجاوز قرار گرفتن پیش می‌رود و پدرش جلوی چشمش با خنجری در گلو کشته می‌شود؛ سال‌ها بعد کودکِ نوزادش از داخل گهواره دزدیده می‌شود و او یک عمر به انتظارِ بازگشت کسانی که دوست‌شان داشته است از مرگ و خلاصی از این‌همه بدبختی و ظهور بهشت موعود می‌نشیند. نوحی که به امید بازگشت نوزاد دزدیده شده‌اش، عذاب وجدان آن‌همه جنایت را بر خود هموار می‌کند. ایگونی که توسط دختر خودش کشته می‌شود، رگینایی که به دستور مادر خودش خفه می‌شود، نیروگاه هسته‌ای که توسط ایوا دچار سانحه می‌شود و شهری که به همراه مردمانش نابود می‌شود و آخرالزمانی که در دنیا راه می‌افتد.به همه‌ی‌ اینها فکر کنید؛ حالا از شما می‌پرسم: کدام یک از وقایع بالا بوده که در واقعیت و در تاریخ عین آن یا حداقل چیزی مشابه آن تا به حال اتفاق نیفتاده باشد؟ هزاران کودکی که از اول تاریخ تاکنون در همین دنیای واقعی ما دزدیده شده‌اند، شکنجه شده‌اند، مورد تجاوز قرار گرفته‌اند یا به شکل فجیعی کشته شده‌اند؛ پدر و مادرهایی که دست به قتل فرزندانشان زد‌ند و فرزندانی که والدین خود را از بین بردند. عذاب و درد و رنجی که ما آدم‌ها در واقعیت بر سر هم آورده‌ایم و می‌آوریم حقیقتا تکان‌دهنده است؛ از هر تخیلی وحشتناک‌تر است.سریال به این ترتیب با آخرین دقایقش می‌گوید که این دنیای نکبت‌باری که در طول این سه فصل دیدید، استعاره از همین دنیای واقعی است؛ جنایتی نیست که در این سریال رخ داده باشد و نمونه و نظیری در واقعیت نداشته باشد. اتفاقا این جنایات و بدبختی‌ها اصلا کمیاب و نادر نیستند و با مطالعه‌ی تاریخ و حتی اتفاقاتی که در همین لحظه و در زمان حال در نقاط مختلف دنیا رخ می‌دهند، می‌بینیم که اینجور وقایع بسیار فراوان هم هستند. اصلا همین که ما با شخصیت‌های سریال همدردی می‌کنیم یعنی درد و رنجشان را می‌فهمیم؛ یعنی عذاب و بدبختی‌هایشان ملموس و قابل درک است. چون می‌دانیم که این درد و رنج‌ها ریشه در دنیای واقعی دارند. ما در واقعیت با مشابه دردهایی که این شخصیت‌های خیالی تجربه کرده‌اند روبرو شده‌ایم؛ یا خودمان رنجی مشابه را از سر گذرانده‌ایم یا می‌دانیم که دیگرانی هستند که این عذاب‌ها را تجربه کرده‌اند.هدف سریال از نشان دادن این بازی‌های زمانی و این‌همه بلا سر شخصیت‌ها آوار کردن صرفا سرگرمی من و شمای بیننده نیست. دنیای دردناک یوناس و مارتا همین دنیای واقعی ماست. شاید سفر در زمان و چرخه‌های زمانی ابدی در دنیای واقعی وجود نداشته باشند، اما همان درد و رنج‌ها عینا در دنیای ما وجود دارند؛ همان آدم‌ها با تمایلات و خواسته‌ها و ترس‌های مشابه در دنیای واقعی وجود دارند؛ کسانی که خواسته‌هایشان جنایات مشابه را در واقعیت رقم می‌زنند. شخصیت‌های سریال و انگیزه‌ها و تصمیماتی که می‌گیرند برای ما بسیار قابل درک هستند و چه بسا ما هم اگر خودمان را در موقعیت آن‌ها تصور کنیم، همان جنایات آن‌ها را از سر جبر روزگار تکرار کنیم. در داستان دیدیم که دنیاهای آدام و ایوا اصلا از ابتدا نباید وجود می‌داشتند؛ دنیای اصلی دنیای دیگری بوده است که با از بین رفتنش این دو دنیای مسموم از دل آن شکل گرفتند. در انتهای سریال، شاید چرخه‌های زمانی و دنیاهای سرطانی آدام و ایوا دیگر وجود نداشته باشند؛ اما کاراکترها همچنان آرزوی نیستی ویندن و مرگ و نابودی خود را دارند. دنیای سریال شاید خیالی باشد (مثل دنیاهای ایوا و آدام)، اما دنیای واقعی هم فرق چندانی با خیالات و داستان‌ها ندارد (مثل دنیای سوم یا Origin). چرخه‌های ظلم و ستم و درد و بدبختی در واقعیت هزاران بار تکرار شده‌اند و می‌شوند. در نتیجه عجیب نیست که هانا همچنان در این دنیای سوم صحبت از خلاص شدن از این دنیا و آرامش ناشی از مرگ و نیستی و رفتن از دنیا را می‌کند. عجیب نیست که سریال به ما هشدار می‌دهد که بدبختی هنوز تمام نشده؛ که با آمدن یوناس ممکن است دوباره شاهد همان مصائب قبل باشیم؛ که این موضوع که هانا در اینجا هم می‌خواهد نام فرزندش را یوناس بگذارد یعنی این دنیا چندان تفاوتی با دنیاهای قبلی ندارد. عجیب نیست که کاترینا حتی در این دنیا هم آرزوی جهانی بدون ویندن را می‌کند؛ ویندن نفرین‌شده و نکبت‌بار که محمل همه‌ این بلایا و بدبختی‌هایی بود که سر شخصیت‌ها خراب شد. می‌دانیم که در دید بزرگ‌تر، دنیای واقعی هم دست‌کمی از ویندن ندارد. چقدر در همین دنیای خودمان مردمان بوده‌اند و در همین لحظه هستند که آرزو می‌کنند در شهر یا کشور دیگری به‌دنیا می‌آمدند، با این امید و آرزو که شاید در این‌صورت از این‌همه بدبختی و عذاب راحت می‌شدند؛ و چقدر انسان‌ها بوده‌اند و هستند که آرزو می‌کنند که کاش اصلا به دنیا نمی‌آمدند، کاش اصلا در این دنیا زندگی نمی‌کردند و کاش اصلا دنیایی وجود نمی‌داشت.پس به عنوان جمع‌بندی و نتیجه‌گیری، شاید باید جمله‌‌ی کاترینا را کمی اصلاح کنیم؛ شاید به جای آرزوی نیستیِ ویندن، باید بگوییم: «به امید نیستیِ دنیا! به امید نیستی و مرگ!»پی‌نوشت: و البته که می‌دانیم که «دنیا نمی‌خواد به این سادگی ناپدید شه!».</description>
                <category>امیرحسین بهروزه</category>
                <author>امیرحسین بهروزه</author>
                <pubDate>Tue, 02 Feb 2021 11:22:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیل دراکمن چگونه داستان بازی The Last of Us را خلق کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@cinephile/%D9%86%DB%8C%D9%84-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%85%D9%86-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-the-last-of-us-%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%84%D9%82-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-dteckkwofdgq</link>
                <description> طرفداران هر اثری همیشه کنجکاو بوده‌اند بدانند که سازندگانِ اثر محبوبشان چگونه توانستند آن را بیافرینند؛ به‌خصوص وقتی آن اثر محصولی باشد که ذهن و قلب میلیون‌ها نفر را به تسخیر خود درآورده است. بنابراین در اینجا سوال این است: نیل دراکمن چگونه و با طی کردن چه پروسه‌ای موفق شد داستان بازی The Last of Us را خلق کند؟نیل دراکمن به جرئت از برجسته‌ترین بازی‌سازان دوران ماست. فردی که در درجه‌ اول یک داستان‌گو و نویسنده و بعد یک بازی‌ساز محسوب می‌شود و اگر اکنون در صنعت گیم مشغول به فعالیت نبود، چه بسا رمان و کمیک می‌نوشت یا به نوشتن در مدیوم سینما می‌پرداخت. کسی که در بازی‌هایش همیشه داستان‌گویی و شخصیت‌پردازی نقش بسیار پررنگی داشته‌اند تا جایی که آثار او را صرفا ابزاری برای سرگرم شدن و تفریح نمی‌توان دانست؛ بلکه آن‌ها با بار دراماتیک بالای خود فکر و ذهن مخاطب را به خود مشغول می‌کنند و برای همیشه در ذهنش ثبت می‌شوند.اکثر ما دراکمن را با مجموعه‌ بازی‌های The Last of Us می‌شناسیم؛ شاخص‌ترین آثار پرونده‌ کاری او تا به اینجا. آثاری که مطمئنا هر گیمری بر اهمیت و میزان تاثیرگذاری آن‌ها بر صنعت بازی‌های ویدیویی آگاه است. سر درآوردن از منابع الهام دراکمن و پروسه ساخت داستان این بازی چیزی است که ذهن نگارنده را مدت‌ها به خود مشغول کرده بود و در همین راستا در این نوشته قرار است سری به ذهن خلاق نیل دراکمن بزنیم تا ببینیم: ایده‌ و داستان لست آو آس چگونه در ذهن او شکل گرفت؟ او برای ساخت این بازی از چه چیزهایی الهام گرفت؟ دقیقا چه پروسه‌ای پشت شکل‌گیری داستان خارق‌العاده این بازی وجود داشت؟ همچنین خواهیم دید که خالق بازی The Last of Us از چه ترفندها و مهارت‌هایی برای بالا بردن کیفیت داستانش استفاده کرد و از زبان او طرز تهیه یک داستان خوب را می‌شنویم.هشدار! در ادامه‌ی نوشته داستان بازی The Last of Us به طور کامل اسپویل می‌شود. بنابراین اگر هنوز تا انتها به تجربه این بازی نپرداخته‌اید، از خواندن ادامه‌ی متن خودداری کنید.سرآغازبرای فهم فرایند ساخت بازی اول از همه لازم است اندکی با سرگذشت خالقش آشنا شویم. نیل دراکمن ۵ دسامبر ۱۹۷۸ در شهری واقع در کرانه‌ باختری اسرائیل به دنیا آمد. همان طور که از محل تولدش انتظار می‌رود، او در دوران کودکی‌اش شاهد وقایع خشونت‌آمیز متعددی بود. از همان سنین بسیار پایین خشونت تیتر روزنامه‌ها، موضوع صحبت خانواده و از ساکنان همیشگی ذهن نیل بود. او راه فرار از این اخبار و پرت کردن حواسش را در کمیک‌بوک‌ها، بازی‌های ویدیویی و فیلم‌های سینمایی‌ که برادر بزرگ‌ترش، امانوئل به او نشان می‌داد پیدا کرد. همین‌ها و به‌ خصوص بازی‌های ویدیویی به او کمک کردند تا زبان انگلیسی را بیاموزد و همچنین او را به داستان‌گویی و نوشتن علاقه‌مند کردند، تا جایی که او در همان سنین کودکی چند داستان کمیک برای خودش ‌نوشت.در سال ۱۹۸۹ نیلِ ده‌ساله و خانواده‌اش به ایالات متحده مهاجرت کردند. کشوری که او بلافاصله عاشقش شد: «من کشش و علاقه‌ خاصی به ایالات متحده دارم که برای یک مهاجر منحصر به‌ فرد به‌نظر می‌رسد! به یاد دارم دو سه روز بعد از رسیدن‌مان، از خیابان‌های منهتن عبور می‌کردیم و من این‌شکلی بودم که وای خدای من! من توی یکی از اون فیلما دارم قدم می‌زنم! برای من، بخش بزرگی از The Last of Us دارای جو و حال‌ و هوایی آمریکایی است که یک جورایی حکم نامه‌ عاشقانه‌ من به این مناظر را دارد.»او در دانشگاه فلوریدا در رشته‌ جرم‌شناسی به تحصیل پرداخت، با این هدف که در زمینه‌ کار ماموران FBI تجربه و اطلاعات کسب کند تا به هنگام نوشتن رمان‌هایش از این اطلاعات استفاده کند. در ادامه او در زمینه‌های مختلفی در حوزه‌ بازی‌سازی سرک کشید و دوره‌های آموزشی متعددی را گذراند؛ به کلاس آموزش برنامه‌ریزی رفت، دوره‌ علوم کامپیوتر را طی کرد، دوره‌ تکنولوژی سرگرمی را از سر گذراند و سر کلاس آموزش طراحی بازی (Game Designing) نشست.سال ۲۰۰۴ بود که او با هزینه‌ یکی از اساتیدش توانست در GDC یا Game Developers Conference حضور پیدا کند و به نظاره‌ ارائه‌ جیسون رابین، یکی از موسسان استودیو Naughty Dog بنشیند. نیلِ ۲۶ ساله به سراغ رابین رفت و او هم بیزینس کارتش را به نیل داد. در ادامه نیل بالاخره بعد از چندین تماس و گذراندن مصاحبه موفق شد به عنوان کارآموز توسط ناتی ‌داگ پذیرفته شود. سپس به کار کردن بر روی طراحی گیم‌پلی Jak 3 مشغول شد و به این ترتیب به عنوان یک برنامه‌ریز گیم‌پلی (Gameplay Programmer) رسما حرفه‌ بازی‌سازی او در ناتی ‌داگ آغاز شد.با نشان دادن استعداد از خود، کم کم در این استودیو رشد کرد و وظایف بیشتر و بزرگ‌تری به او سپرده شد: به عنوان طراح بازی و نویسنده با ایمی هنیگ (خالق سری آنچارتد) برای ساخت قسمت اول این سری همکاری کرد. در ادامه برای ساخت قسمت دوم آن به عنوان یکی از طراحان بازی اصلی فعالیت کرد و بیشتر از قبل در نوشتن داستان بازی نقش ایفا کرد. در همین برهه اتفاق جالبی در ناتی داگ افتاد: بعد از آماده شدن قسمت دوم Uncharted در سال ۲۰۰۹، اعضای ناتی‌ داگ برای اولین بار در تاریخ این استودیو به دو تیم تقسیم شدند؛ یکی به سرپرستی ایمی هنیگ بر روی قسمت سوم آنچارتد کار می‌کردند و گروه دوم به سرپرستی بروس استریلی (از طراحان و کارگردانان آنچارتد) و نیل دراکمن بر روی پروژه‌‌ دیگری که در ابتدا ریبوت مجموعه Jak and Daxter در نظر گرفته می‌شد.بروس استریلی و نیل دراکمناما بعد از مدتی استریلی و دراکمن متوجه شدند که ایده‌هایی که آن‌ها برای پروژه جدیدشان در ذهن دارند با مجموعه‌ جک و دکستر سازگاری ندارد. سوال اینجا بود که آیا آن‌ها واقعا دارند قسمت جدید جک و دکستر را می‌سازند یا مسیر جدید و متفاوتی را در پیش گرفته‌اند که صرفا به خاطر استفاده از شهرت و اعتبار جک و دکستر قرار است آن را ریبوت جک و دکستر نام‌گذاری کنند؟ پاسخ، دومی بود. بنابراین آن‌ها تصمیم گرفتند که کلا جک و دکستر را کنار بگذارند و از صفر دنیا و داستان کاملا جدیدی را برای بازی‌شان خلق کنند؛ اما سوال جدیدی که دراکمن و استریلی حالا با آن مواجه شده بودند این بود: حالا چه بسازیم؟شکل‌گیری تدریجی یک دنیاایده‌ کاملا اولیه و خامی که در ذهن دراکمن شکل گرفت و سال‌ها زمان برد تا بالاخره فرصت پیدا کند به دنیای واقعی راه پیدا کند و در نهایت به چیزی تبدیل شود که امروز آن را به نام The Last of Us می‌شناسیم، از ترکیب آثاری مثل بازی ایکو (Ico)، کمیک Sin City اثر فرانک میلر (که بعدها به فیلم هم تبدیل شد) و فیلم Night of the living dead (شب مردگان زنده) اثر جورج رومرو شکل گرفت.آن ایده به این شکل بود: پلیسی میانسال که در محاصره‌ زامبی‌ها دست دخترکی را گرفته است و در این آخرالزمان از او در برابر زامبی‌ها محافظت می‌کند.اما این مرد بیماری‌ قلبی دارد که هرازگاهی گریبانش را می‌گیرد. هر بار که او به این خاطر زمین‌گیر می‌شود، کنترل بازی از او به دختر تغییر پیدا می‌کند و حالا بازیکن در نقش دختر به مراقبت و رسیدگی به پیرمرد می‌پردازد.داستان با محوریت سعی و تلاش مرد برای حفظ و مراقبت از دختر و رساندن او به محلی امن پیش می‌رود تا اینکه مرد توسط زامبی‌ها گاز گرفته می‌شود و دختر مجبور می‌شود به او شلیک کند.این حفاظت و مراقبت متقابل و دوطرفه‌ یک مرد بزرگسال و یک دختربچه از یکدیگر و تغییر زاویه دید از یکی به دیگری به تناسب موقعیت و داستان، چیزی بود که بیش از همه دراکمن را مجذوب این ایده کرده بود. سال ۲۰۰۴ بود که این ایده در ذهن دراکمن چرخ می‌خورد. در آن‌ زمان او در شهر پیتسبورگ زندگی می‌کرد و از قضا جورج رومرو، کارگردان Night of the Living Dead و پدر فیلم‌های ژانر زامبی هم ساکن همان شهر بود. رومرو دوست یکی از اساتید دراکمن بود و به این طریق او فرصت پیدا کرد تا ساخت فیلمی بر اساس ایده‌اش را با رومرو در میان بگذارد. پاسخ این کارگردان شهیر اما، منفی بود.این ایده در ذهن دراکمن ماند و او در سال‌های بعد مدام به دنبال راهی برای به اجرا در آوردن آن بود. به قول خودش عطش شدیدش به نویسندگی و داستان‌سازی او را به نوشتن و تبدیل ایده‌هایش به داستان سوق می‌داد. هنگامی که در ناتی‌‌ داگ مشغول به کار شده بود، این ایده‌ اولیه را با یکسری تغییرات به صورت کمیک‌بوک به یک ناشر کتاب‌های کمیک پیشنهاد داد؛ به نویسندگی و طراحی خودش.اینبار مرد نه یک پلیس، بلکه یک سابقا مجرم است که در گیرودار آخرالزمان دخترش را از دست داده است و با مراقبت یک دختر غریبه قصد دارد گذشته‌اش را جبران کند؛ چرا که از خیلی جهات گذشته‌‌‌اش باعث مرگ دخترش شده بود. داستان پیش می‌رود و این دو به دنبال پیدا کردن مکانی امن هستند که در این میان گذشته‌ مجرمانه‌ مرد گریبانش را می‌گیرد: یک همکار قدیمی که به دنبال انتقام از او بوده است پیدایش می‌کند و شروع به شکنجه کردن او می‌کند.در اینجا زاویه دید از مرد به دختر عوض می‌شود و حالا ما در نقش دخترک می‌خواهیم که او را نجات بدهیم و در نهایت دشمن قدیمی و شکنجه‌گر را می‌کشیم و مرد را نجات می‌دهیم. او این ایده و داستان را که تا ۶ جلد کمیک هم آماده شده بود به ناشری پیشنهاد داد و پاسخی به این مضمون دریافت کرد: «ازش خوشم اومد ولی نه اونقدری که شیفته‌اش بشم و بخوام چاپش کنم!» پس مثل قبل ایده به کناری رانده شد و دراکمن به پروژه‌های دیگرش ادامه داد. در حالی که نیل و بروس استریلی روی Uncharted 2 کار می‌کردند (اولی در نقش نویسنده و طراح و دومی به عنوان کارگردان)، به هنگام صرف شام با یکدیگر به ایده‌پردازی و بارش فکری راجع داستان بازی‌ها می‌پرداختند. در این میان یک ایده بود که توجه هر دو را به خود جلب کرده بود: ایده‌ وجود کاراکتری در بازی با عنوان دختر لال (Mute Girl). حالا چرا دختری لال؟ چون به این صورت ارتباط ما در بازی با او فقط در قالب مکانیک‌های گیم‌پلی باشد و نه به کمک حرف زدن و دیالوگ؛ مثلا او صبح ما را از خواب بیدار می‌کند در حالی‌که بقیه هنوز خواب‌اند. ما به دنبالش می‌رویم، در حالی‌که از دوردست صدای شلیک می‌آید و او ما را به کوچه‌ای می‌برد و از راه‌‌پله‌ اضطراری بالا می‌رود و در نهایت ما به دنبال او به پشت‌ بام ساختمانی بلند می‌رسیم و به این طریق او منظره‌ گسترده‌ شهرش، جایی که «خانه» می‌نامدش را با ما به اشتراک می‌گذارد. آن‌ها قصد داشتند از «دختر لال» در آنچارتد ۲ استفاده کنند که به دلایلی با داستان جور در نیامد و کنار گذاشته شد.یکی از نقاط عطف و الهام‌بخش آن‌ها در ساخت داستان جدید وقتی بود که دراکمن و استریلی یک‌ مستند حیات وحش از BBC را دیدند: گونه‌ای قارچِ انگلی به نام کوردیسپس (Cordyceps) در حیات وحش وجود دارد که هاگ‌هایش در داخل بدن حشراتی مثل مورچه‌ها رشد می‌کنند. این قارچ از درون بافت‌ها و امعا و احشای حشره‌ نگون‌بخت را می‌خورد و از آن تغذیه می‌کند و کم کم رشد می‌کند تا جایی که شاخه‌هایش از سطح بدن موجود به بیرون جوانه می‌زنند. به این طریق جاندار دچار مرگی تدریجی از درون می‌شود!کوردیسپس سیستم عصبی مرکزی و مغز مورچه را کنترل می‌کند. مورچه‌ای که به آن آلوده شده، از لانه‌اش بیرون می‌آید و به مکان‌های مرطوبی که مناسب رشد این قارچ هستند هدایت می‌شود. قارچ مورچه را مجبور می‌کند که به روی شاخه‌‌ای که در فاصله‌ چند سانتی‌متری از سطح زمین آویزان است برود، آرواره‌های نوک تیزش را در برگ قفل کند و همان‌جا در انتظار مرگ تدریجی‌اش بماند و در این حین قارچ از درون رشد می‌کند.خیلی وحشتناک است نه؟ اینکه بفهمیم که داستان‌های ترسناکِ خیالی که ما همیشه در کتاب‌ها خوانده‌ایم و در فیلم‌ها و بازی‌ها دیده‌ایم، به نوعی واقعی هستند و در همین دنیای خودمان ریشه دارند. دراکمن و استریلی این مستند را تماشا کردند و فکر می‌کنم بدون توضیح بیشتر مشخص باشد که کدام بخش از داستان بازی از این مستند الهام گرفته شده است.دراکمن و استریلی با یکدیگر راجع این ایده‌ها (مرد و دخترک در آخرالزمان زامبی‌ها، دختر لال و قارچ کوردیسپس) صحبت و بحث می‌کردند. جمع این ایده‌های پراکنده در کنار هم آن‌ها را هیجان‌زده کرده بود و بنابراین تصمیم گرفتند که پروژه‌ بعدی را بر این اساس بنا کنند. در ابتدا این پروژه Mankind (بشریت) خوانده می‌شد: قارچ کوردیسپس جهش پیدا کرده است و حالا می‌تواند انسان‌ها را هم آلوده کند. مبتلایان تبدیل به موجوداتی هیولا/زامبی‌مانند می‌شوند یا توسط قارچ کشته می‌شوند. حالا به ترکیب این ایده‌ها، یک ایده جدید اضافه شد: این بیماری فقط زنان را آلوده می‌کند و در نتیجه تنها زنان به هیولا و زامبی تبدیل می‌شوند!مراحل تبدیل یک زن به یک زامبیدر این بین فقط یک دختر پیدا می‌شود که به آن آلوده نمی‌شود و در مقابل این بیماری مصون است. ما در بازی باید از او مراقبت ‌کنیم و او را به آزمایشگاهی که در آن مشغول پیدا کردن درمان این بیماری هستند ‌برسانیم. اما به یک دلیل واضح این ایده کنار گذاشته ‌شد: چون تبعیض‌آمیز بود. نیل دراکمن شرح می‌دهد که پس از مطرح کردن این ایده، کارکنان خانم ناتی‌‌ داگ به سراغ او می‌آمدند و از این داستان ابراز نارضایتی می‌کردند. آن‌ها به او می‌گفتند که این ایده را دوست ندارند و با اینکه درک می‌کنند قصد و نیتِ تبعیض‌آمیزی پشت آن نبوده و به اقتضای داستان این ایده مطرح شده و در نهایت هم این داستان درباره‌ عشق به یک «دختر» است، اما به هر حال نتیجه نهایی این است: در بازی زن‌ها به هیولا تبدیل می‌شوند و ما باید با شلیک به صورتشان آن‌ها را بکشیم!او این روحیه‌‌‌‌‌ اعضای ناتی ‌داگ را تحسین می‌کند که اگر هر عضوی از تیم از روند ساخت بازی یا داستان آن یا گیم‌پلی و خلاصه هر چیزی ناراضی باشد، می‌آید و به راحتی آن را مطرح می‌کند. با این که دراکمن به این ایده وابستگی زیادی پیدا کرده بود، اما در نهایت به این نتیجه می‌رسد که این فکر خوبی نیست و باید کنار گذاشته شود.برای ماه‌ها بروس استریلی و نیل دراکمن در اتاقی می‌ماندند و فکر می‌کردند و داستان را توسعه می‌دادند. تصویر بالا تخته‌‌ آن‌ها را نشان می‌دهد که روی آن قطعات مختلف داستانی را کنار هم می‌چیدند. این همان نسخه اولیه از داستان است که دراکمن و استریلی با روسای ناتی‌ داگ در میان گذاشتند و البته این نسخه با چیزی که ما در نهایت در بازی دیدیم بسیار تفاوت دارد.طرح اولیه داستانطرحی هنری از بازی: آشوب در شهرنسخه اولیه به این شکل بود: کوردیسپس به انسان‌ها سرایت کرده و مردمِ آلوده شده شروع به تبدیل‌شدن می‌کنند. آدم‌ها به یکدیگر حمله می‌برند و آشوب و هرج‌ومرج حاکم می‌شود. در این میان ما در شهری کوچک به ملاقات قهرمان داستان می‌رویم: جول. تنها چیزی که در این نقطه برای جول مهم است، برداشتن دخترش و نجات او از این مهلکه است؛ چراکه او برای این مرد از هر چیزی بیشتر اهمیت دارد.جول دخترش را در بغل گرفته و به همراه بردارش تامی در حال فرار از مهلکه است. او به دنبال جایی امن می‌گردد. از آن طرف ارتش برای کنترل اوضاع وارد عمل شده است. آن‌ها به آلوده‌ها و افراد مشکوک شلیک می‌کنند و در این بلبشو دختر جول تیر می‌خورد و کشته می‌شود.کات به بیست سال بعد.حالا ما می‌بینیم که این بیست سال چه بر سر این مرد آورده است: او از پدری دلسوز به کسی تبدیل شده که مدت‌هاست از خط قرمزهای اخلاقی عبور کرده است و برای بقا و زنده‌ماندن دست به هر کاری می‌زند. جول در منطقه‌ قرنطینه در شهر بوستون زندگی می‌کند که باقیمانده‌ حکومت و ارتش بر آن کنترل دارند و قانون نظامی حکم‌فرما است. رفت‌وآمد فقط در ساعات خاصی از روز مجاز است و ایستگاه‌های بازرسی‌ وجود دارد که افراد را اسکن می‌کنند و هر کس آلوده باشد، درجا کشته می‌شود. جول اما تنها نیست و با زنی به نام تس (Tess) زندگی می‌کند؛ دوست و همکار جول. تس رهبر گروه خلافکاری است که جول عضو آن است و شخصیتی است که اگر بی‌رحم‌تر از جول نباشد، بهتر از او نیست.سپس ما با دکتری به نام مارلین مواجه می‌شویم که ارتش در تعقیبش است و به سراغ این‌دو می‌آید تا او را به بیرون منطقه قرنطینه قاچاق کنند. او اما تنها نیست و دختری به نام الی همراه اوست.جول با دیدن او به یاد دخترکش می‌افتد و به این نتیجه می‌رسد که تمایلی به انجام این کار ندارد. اما تس به او یادآوری می‌کند که این بچه فقط حکم یک کالای قاچاق را دارد که آن‌ها باید به بیرون از شهر منتقل کنند و بس. جول و تس به همراه مارلین و دخترک به یک ایست بازرسی به‌خصوص می‌روند که برادر تس در آن کار می‌کند. او مخفیانه در را به روی آن‌‌ها باز می‌کند و آن‌ها را از دروازه عبور می‌دهد. اما در همین حین کاروانی از سربازان ارتشی از بیرون به سمت دروازه می‌آید. آن‌ها به این گروه چهار نفره که مخفیانه می‌خواهند از شهر خارج شوند مشکوک می‌شوند، آن‌ها را به صف می‌کنند و به اسکن آن‌ها می‌پردازند. به الی که می‌رسند، جواب تست او مثبت می‌شود: این دختر آلوده است! سربازان او را به گوشه‌ای می‌کشانند تا گلوله‌ای در مغزش خالی کنند. جول با دیدن این موقعیت به یاد دخترش و مرگ او می‌افتد و می‌بیند که نمی‌تواند به آن‌ها اجازه بدهد این دختربچه را بکشند؛ تفنگ را از دست یکی از سربازها می‌قاپد، به سمت آن‌ها شلیک می‌کند و درگیری و تیراندازی آغاز می‌شود. در نهایت گردوغبارِ نبرد فرو می‌نشیند و ما می‌بینیم که برادر تس در حین تیراندازی‌ها کشته شده و بی‌جان بر زمین افتاده است. تس جول را در مرگ برادرش مقصر می‌بیند. راه آن‌ها از هم جدا می‌شود و جول به همراه مارلین و الی به بیرون از شهر فرار می‌کند. این سه نفر در مسیر به مناطق بیرونی شهر برمی‌خورند که خالی از سکنه است و سال‌هاست محل پرسه زدن آلوده‌ها (ترجمه‌ای برای کلمه Infected) شده است. ما در اینجا می‌بینیم که سال‌ها گذر زمان چه بلایی بر سر آلوده‌ها آورده است. جول و الی و دکتر به هر سختی که شده در نهایت موفق می‌شوند از مخمصه فرار کنند اما قبل از فرار، دکتر گاز گرفته می‌شود. مارلین قبل از مرگش به جول اطلاع می‌دهد که الی آلوده نیست، بلکه در مقابل بیماری ایمن است و مصونیت دارد. او می‌گوید که در آن سمت کشور گروهی در تلاش هستند که درمانی برای این قارچ مرگبار پیدا کنند و از جول می‌خواهد که این دختر را به دست آن‌ها برساند. جول او را با یک تفنگ رها می‌کند تا قبل از تبدیل شدن خود را خلاص کند و سپس با الی همراه می‌شود تا قدم در این ماموریت بگذارد. ما با این دو همراه می‌شویم و چالش‌ها و موانعی که سر راه آن‌ها قرار می‌گیرد را پشت سر می‌گذاریم. می‌بینیم که طبیعت به شهرها و ساختمان‌ها نفوذ کرده است. مناظر زیبا را شاهد خواهیم بود و و حیوانات وحشیِ رها شده در دامان طبیعتی که قلمروی خود را از دست انسان‌ها در حال بازپس‌گیری است، می‌بینیم. ایده‌ پشت این ماموریت و سفر طولانی در عرض کشور این بود که این دو کاراکتر با بودن در کنار هم و گذراندن ماه‌ها زمان در کنار یکدیگر، بیشتر و بیشتر بر همدیگر اثر می‌گذارند و یکدیگر را تغییر می‌دهند. با بودن در کنار الی، انسانیت از دست رفته‌ جول دوباره پس از بیست سال سر برمی‌آورد و از آن سمت، الی در کنار جول روش‌های غلبه بر سختی‌ها و چالش‌های بقا و مهارت‌های زنده‌ماندن در این دنیای آخرالزمانی و مرگبار را از جول فرا می‌گیرد؛ مثلا درب و داغان کردن صورت آدم‌ها با میله‌ فلزی یا شلیک گلوله و بیرون پاشیدن مغز انسان‌ها!در نهایت هدف این بود تا همه‌ این ماجراها در آخر به این لحظه‌ اوج داستانی منتهی شود: تس به دنبال این است که انتقام برادرش را از جول بگیرد؛ چراکه او را مقصر و مسبب مرگ برادرش می‌بیند. او از راه می‌رسد و جول را گیر می‌اندازد. جول در آن موقعیت به حدی زخمی می‌شود که الی نقش مراقب را برعهده می‌گیرد (هم در داستان و هم در گیم‌پلی) و نقش‌‌های این دو با یکدیگر جابه‌جا می‌شود. این قسمت از نظر داستانی بسیار مهم بود چون باید موفق می‌شد که مخاطب را در این موقعیت قرار دهد که بفهمد چه حسی دارد وقتی یک دختر ۱۴ ساله باشی که می‌خواهد به تنهایی از یک مرد زخمی و ناتوان مراقبت کند. در ادامه داستان موقعیتی پیش می‌آید که این‌بار الی گیر می‌افتد و به نظر می‌رسد که کارش تمام است که جول به زندگی برمی‌گردد و به نجات الی می شتابد و با یکدیگر بر آدم‌خوارها غلبه می‌کنند. در نهایت این دو موفق می‌شوند به آزمایشگاه مذکور در غرب کشور برسند. دکتر الی را بیهوش می‌کند تا آزمایشات و تست‌های لازم را بتواند روی او انجام دهد. دکتر نتایج را می‌بیند و نزد جول می‌رود و این جمله را می‌گوید: «قضیه پیچیده است.» و ما به سیاهی کات می‌خوریم.الی به‌هوش می‌آید و خود را خوابیده بر صندلی عقب ماشین می‌یابد. او در این لحظه طبیعتا گیج می‌شود و نمی‌فهمد که چه اتفاقی افتاده است و از جول ماجرا را جویا می‌شود. جول پاسخ می‌دهد که درمانی وجود ندارد و ما دیر رسیدیم؛ آنتی‌بادی‌هایی که در بدن تو بوده از بین‌ رفته‌اند و کاری از دست دکترها برنمی‌آمد به همین خاطر آزمایشگاه را ترک کردیم. الی اما به سادگی این توضیح را نمی‌پذیرد و با جول وارد مشاجره و دعوا می‌شود چون به صحت صحبت‌های جول شک کرده است. در همین حین تس برای بار دوم و این‌بار به همراه گنگ قدیمی‌ خود سروکله‌اش پیدا می‌شود و ماشین جول را متوقف می‌کند و او و الی را به همراه خود به یک خانه‌‌ می‌برند. جول در جستجوی راهی برای فرار در آن خانه، یک مجرای تهویه‌ هوا پیدا می‌کند که فقط جثه کوچک‌ الی در آن جای می‌گیرد. از الی می‌خواهد که از این راه از خانه فرار کند و مخفیانه سوار ماشین دارودسته‌ تس شود و به سمت شهری در غرب کشور که شنیده بودند انسان‌ها در آن مثل قدیم زندگی متمدنانه را آغاز کرده‌اند، بگریزد. جول وعده می‌دهد که حواس افراد تس را برای فرار الی پرت می‌کند و سپس خودش هم به دنبال الی از آن خانه فرار خواهد کرد. الی در ابتدا نمی‌پذیرد و مقاومت می‌کند اما در نهایت با اکراه قبول می‌کند و از آن‌جا می‌گریزد. جول هم سپس با افراد تس وارد درگیری می‌شود اما موفق به گریختن از چنگ آن‌ها نمی‌شود. آن‌ها جول را گیر انداخته‌اند و ما می‌بینیم که حالا تس از رابطه‌ صمیمی و قدیمی با جول به جایی رسیده که حاضر است او را شکنجه کند و حتی قصد دارد به تلافی کشته شدن برادرش به خاطر جول، الی را جلوی چشمان جول به قتل برساند. جول اما به تس می‌گوید که تس هر کاری کند او جای الی را لو نخواهد داد. جول می‌گوید که قبلا روحش را به خاطر نجات این دختر فروخته است و بنابراین تس هر کاری هم کند جول لب باز نخواهد کرد. بعد از بیان این موضوع که جول قبلا روحش را به خاطر الی فروخته است، صفحه دوباره تاریک می‌شود و سپس ما به گذشته و به آزمایشگاه برمی‌گردیم و ادامه‌ صحبت‌های دکتر را می‌شنویم: کوردیسپس در بدن الی جهش پیدا کرده است و به همین خاطر قابلیت رشد و آلوده کردن مغز الی را از دست داده است. اگر دکتر موفق شود آن را از بدن الی خارج کند، می‌تواند از روی آن واکسن بسازد؛ اما مسئله این است که قارچ با بافت ارگان‌های داخلی بدن الی درهم تنیده شده و در نتیجه خارج کردن آن منجر به مرگ الی خواهد شد.جول می‌گوید که پس نمی‌توانند این عمل را روی الی انجام دهند و باید فرد دیگری را برای این کار پیدا کنند. دکتر اما پاسخ می‌دهد که او از جول اجازه نگرفته است، بلکه صرفا خواسته با اطلاع دادن به جول وظیفه اخلاقی خود را به انجام رسانده باشد. در ادامه و قبل از اینکه دکتر بتواند کمک بخواهد، جول او را می‌کشد و الی را برمی‌دارد و از آزمایشگاه بیرون می‌زند.مسئله این است که جولی که قریب به یک سال با این بچه زندگی کرده است، نمی‌تواند او را رها کند. این دختر جول را هم به صورت فیزیکی و در مواقع خطر و هم مهم‌تر از آن از نظر روحی و روانی نجات داده است؛ جول نمی‌تواند او را از دست بدهد و هر کسی که جان دخترک را تهدید کند را بدون تردید از سر راه خواهد برداشت. تس متوجه می‌شود که جول تحت هیچ شرایطی جای الی را لو نخواهد داد. تفنگ خود را بر می‌دارد، به سمت سر جول نشانه می‌گیرد، صدای شلیک گلوله در فضا طنین می‌اندازد و صفحه تاریک می‌شود.الی را می‌بینیم که سوار بر خودرو در جاده در حال حرکت است. او پس از مدتی کنار می‌زند و خودرو را متوقف می‌کند تا ببیند خبری از جول می‌شود یا نه. الی می‌فهمد که جول به او وعده‌ دروغ داده است و نخواهد توانست از دست تس بگریزد؛ در نتیجه فرمان را می‌چرخاند و به سمت جول باز می‌گردد و برای بار دوم بازیکن کنترل الی را به دست می‌گیرد. الی به محل حبس جول برمی‌گردد و از پله‌های خانه‌ بالا می‌رود. همزمان جول در طبقه‌ بالا در حال شکنجه شدن است. ما به عنوان بازیکن و در نقش الی صدای صحبت‌های جول و تس را برای بار دوم می‌شنویم و متوجه می‌شویم که به عقب بازگشته‌ایم. الی در را باز می‌کند و وارد اتاق می‌شود و به سمت تس شلیک می‌کند: صدای شلیکی که قبل از تاریک شدن صفحه شنیدیم، صدای گلوله‌ الی بوده است.جول و الی از آنجا فرار می‌کنند و سوار بر خودرو به سمت غرب می‌روند و در نهایت به سان‌فرانسیسکو، همان شهری که درباره‌اش شنیده بودند می‌رسند: از دور نور چراغ‌های شهر را می‌بینند و ما می‌فهمیم که انسان‌ها در اینجا جامعه‌‌ای شبه متمدنانه شکل داده‌اند. جول به الی لبخند می‌زند؛ او در این لحظه می‌تواند امیدوارانه آینده‌ای امن را در کنار الی در این دنیای جهنمی و حتی بدون وجود درمانی برای بشریت، تصور کند و به این ترتیب داستان به پایان می‌رسد. این داستان اولیه‌ای بود که دراکمن و استریلی با روسای ناتی ‌داگ در میان گذاشتند؛ اما این داستان هنوز تا ایده‌آل‌ها فاصله داشت.چرا این طرح شکست خورد؟به گفته‌ دراکمن، دلایل زیادی موجب کنار گذاشته شدن این نسخه شدند. یکی از بزرگ‌ترین آن‌ها به شخصیت‌پردازی و به خصوص مسئله‌ «انگیزه» کاراکتر جول بر می‌گشت. در این نسخه از داستان دیدیم که جول از مرد سرسختی که مهارت‌ها و راه و رسم بقا در این دنیا را یاد گرفته و به هر قیمتی که شده توانسته است ۲۰ سال خود را زنده نگه دارد، تقریبا بلافاصله و خیلی ناگهانی به یک پدر جان‌فشان برای یک دختر غریبه تبدیل می‌شود. او به محض اینکه الی را می‌بیند، به یاد دخترش می‌افتد و حاضر می‌شود به قیمت هر ریسک ممکن از او محافظت کند و بیست سال زندگی خودخواهانه و محتاطانه را در یک لحظه به دور بیندازد و حتی دوست قدیمی‌اش را در این راه رها کند. بازخوردهای کسانی که دراکمن و استریلی این داستان را با آن‌ها در میان می‌گذاشتند در موارد زیادی شامل این عبارت بود: «جول خیلی سریع تغییر می‌کند.»ایراد برجسته‌ دیگر این طرح داستانی اولیه که شاید حتی از مسئله‌ «انگیزه‌ جول» هم بزرگ‌تر به نظر می‌رسید، انگیزه و نیروی محرکه‌ شخصیت تس بود. تس صرفا به خاطر اینکه برادرش به صورت ناخواسته و تصادفی در تیراندازی که توسط جول برای نجات الی به راه افتاده بود کشته شده است، دیوانه‌وار ماه‌ها به همراه گنگش به دنبال جول راه می‌افتد و نصف کشور را زیر پا می‌گذارد تا انتقام برادرش را از رفیق دیرینه‌اش بگیرد و نه یکبار بلکه دوبار جول را گیر می‌اندازد و حتی شکنجه‌اش می‌کند! مشخص است که انگیزه‌‌ تس برای این رفتارها طبیعی و به اندازه‌ کافی قوی به نظر نمی‌رسد و و رفتارش باور پذیر و واقعی طراحی نشده است که نقطه‌ ضعف مهمی برای داستان به شمار می‌آمد. انگار که او صرفا به عروسک خیمه‌شب‌ بازی در دستان نویسنده تبدیل شده بود تا به هر زوری که شده نقش آنتاگونیست مقابل جول را بازی کند؛ عروسکی که  نخ‌های گرداننده‌اش و دست عروسک گردانش ناشیانه برای مخاطب پیدا و آشکار بود.دراکمن اما به این ایده‌های داستانی وابسته شده بود و نمی‌توانست به سادگی آن‌ها را دور بیندازد. چیزی که برای دراکمن خیلی جذاب و جالب به نظر می‌رسید، پایان‌بندی داستان بود که در آن بازیکن برای بار دوم باید در نقش الی بازی کند و به نجات جول برود و در آخرین لحظه این مرد را نجات بدهد. این پایان‌بندی به وقایع داستانی قبل از خود وابسته بود که در صورت کنار گذاشته شدن آن‌ها، طبیعتا باید داستان به شکل دیگری به پایان می‌رسید؛ چیزی که پذیرش آن برای دراکمن سخت بود تا حدی که تا مدت‌ها او و تیم سازنده مدام به اشکال مختلف سعی کردند داستان را طوری بچینند که هم مشکلات ذکر شده رفع شود و هم در نهایت به همان شکل اولیه داستان به اتمام برسد.در انتها اما تیم دراکمن از آن پایان‌بندی گذشتند و با تغییر دادن نقشی که کاراکتر تس در داستان ایفا می‌کرد دو مشکل عمده‌ را از سر راه برداشتند: در نسخه‌ جدید تس مثل گذشته یک بقایافته‌ سرسخت است، با این تفاوت نسبت به قبل که این‌بار به صورت ناخود‌آگاه و حتی شاید بیشتر از جول به دنبال رستگاری و نجات از این زندگی غیراخلاقی و زشت می‌گردد. او وقتی متوجه می‌شود که الی ایمن است و مصونیت دارد، آن را به عنوان راه‌حل رستگار شدن خود می‌بیند و مشتاقانه ماموریت رساندن الی به محل مورد نیاز را پی می‌گیرد. تس در این مسیر و در همان اوایل داستان توسط آلوده‌ها گاز گرفته می‌شود (در نسخه قبل این اتفاق برای دکتر مارلین می‌افتاد). به این طریق با یک تیر دو نشان زده شد: هم خود کاراکتر تس و انگیزه‌هایش دیگر مثل نسخه‌ قبلی مصنوعی و باورناپذیر نبود و این کاراکتر بعد از ایفای نقش خود به شکلی طبیعی از داستان خارج می‌شد، به جای اینکه در قالب یک آنتاگونیست توخالی تا آخر بازی به دنبال جول راه بیفتد؛ و هم انگیزه‌ اولیه کافی برای قبول کردن مسئولیت مراقبت از الی به جول داده شد. در این حالت جول به خاطر احساس تعهد نسبت به تس و جلوگیری از بی‌ارزش شدن فداکاری و مرگ تس، می‌پذیرد که الی را به مقصد برساند و این موضوع برای مخاطب قابل باور است؛ چرا که مخاطب دیده است که جول و تس با یکدیگر زندگی می‌کردند و رابطه‌ نزدیک و صمیمانه‌ای با یکدیگر داشتند.به این شکل حالا سازندگان مدت زمان کافی و زیادی در اختیار دارند تا به تدریج در این مسیر جول را بیشتر و بیشتر به الی نزدیک و وابسته کنند. ما به عنوان بازیکن و در نقش جول، در طول بازی با الی همراه می‌شویم و نقش مراقبت و محافظت از این بچه را برعهده می‌گیریم و می‌بینیم که الی چه شخصیت دوست‌داشتنی و جذابی است و بنابراین می‌خواهیم که او را حفظ کنیم و با او رابطه برقرار کنیم. در نتیجه، علاقه‌مند شدن تدریجی کاراکتر جول به این دختربچه‌ شیرین و کله‌شق هم برایمان کاملا طبیعی و باورپذیر و حتی ناگزیر به نظر می رسد.با تغییر دادن اساسی شخصیت تس و بخش‌های مهمی از داستان، سوالی که پیش آمد این بود که حالا پایان‌بندی داستان به چه شکل باشد؟ حالا که دیگر تسِ آنتاگونیست و خط داستانی انتقام او از جول را نداریم، نقطه‌ اوج داستان باید به آزمایشگاه تغییر پیدا می‌کرد؛ چرا که این نقطه به نوعی حکم اوج قوس شخصیتی جول را دارد. در این زمان بود که یکی از برنامه‌ریز‌های (Programmer) استودیو پیشنهاد بازگرداندن شخصیت مارلین را مطرح کرد؛ به عنوان کسی که ماموریت انتقال الی را به جول محول می‌کند و در این نسخه‌ زنده می‌ماند و خودش را جداگانه به آزمایشگاه می‌رساند. حضور مارلین به این شکل در داستان فرصت پرداختن به سمت مخالف تصمیم جول مبنی بر ترجیح یک دختربچه به کل بشریت را به سازندگان داد؛ ما شاهد هستیم که مارلین فردی است که مثل جول به الی اهمیت می‌دهد اما تصمیم مخالف جول را می‌گیرد و حاضر است جان این بچه را در راه نجات باقی انسان‌ها فدا کند. در نهایت جول الی را از بیمارستان نجات می‌دهد و مارلین سر راهش قرار می‌گیرد و به خاطر اینکه مبادا در آینده مارلین به دنبال الی بیاید، جول او را می‌کشد. بعد از به‌هوش آمدن الی، جول به او دروغ می‌گوید و الی هم حرفش را می‌پذیرد و مثل نسخه‌ قبل این‌دو در نهایت شهری که انسان‌ها زندگی متمدنانه را در آن دوباره آغاز کرده‌اند پیدا می‌کنند. داستان در حالی به پایان می‌رسد که ما این دو را می‌بینیم که در حال حرکت به سمت شهر هستند و دوربین از آن‌‌ها دور و دورتر می‌شود؛ پایانی امیدبخش که وعده می‌دهد که بالاخره کاراکترهای محبوبمان امنیت و آرامش را پیدا کرده‌اند.هنوز یک جای کار می‌لنگداین نسخه‌ اخیر بسیار به داستان نهایی شبیه است، اما هنوز به اعتقاد دراکمن یک چیزی در این داستان درست به نظر نمی‌رسید و مشکل داشت. اما چه چیزی؟ نیل دراکمن در مصاحبه‌ها و سخنرانی‌های مختلف بارها از کتاب «داستان» رابرت مک‌کی (که توسط محمد گذرآبادی به زبان فارسی ترجمه شده و نشر «هرمس» آن را به چاپ رسانده است) به عنوان یکی از منابع مهمی که داستان‌نویسی را به او آموخت، نام برده است؛ از جمله راجع به داستان The Last of Us نکته‌ مهمی که رابرت مک‌کی در این کتاب برای داستان‌نویسی ذکر می‌کند را یادآور می‌شود: اینکه قوس شخصیتی کاراکترها باید در داستان به انتها برسد و کامل شود. اگر این اتفاق نیفتد داستان کامل و رضایت‌بخش نخواهد بود. در همین رابطه دراکمن مفهوم «صادقانه نوشتن» را بیان می‌کند؛ نویسنده باید «صادقانه» بنویسد، مفهومی که باز هم از کتاب رابرت مک‌کی بیرون آمده است. اما صادقانه نوشتن به چه معناست؟نیل دراکمن به این شکل به سوال پاسخ می‌دهد: شاید به این معنا باشد که اگر منِ نویسنده ایده‌ای به ذهنم رسید که خیلی با آن ارتباط گرفتم و برایم جذاب و ملموس بود، مهم نیست که چند بار شکست بخورم، هیچگاه نباید از آن ناامید شوم؛ چراکه ایده‌ مذکور به هر دلیلی حرف دل منِ نویسنده را می‌زند و حاوی چیزی یا مفهومی است که می‌خواهم با بقیه‌ انسان‌ها در قالب داستان به اشتراک بگذارم. بنابراین باید آنقدر به تلاش در راه اجرای آن ایده ادامه دهم تا بالاخره موفق شوم؛ مثل کاری که دراکمن سال‌ها به دنبال انجام آن بود.شاید هم معنای صادقانه نوشتن این باشد که آن ایده‌ خیلی قوی‌تر خواهد شد اگر که اجازه بدهیم که افراد دیگر هم در توسعه و پرداخت آن شرکت کنند؛ چیزی که باز شخص نیل دراکمن آن را با تیم بااستعداد ناتی ‌داگ تجربه کرد. او از کنترل سفت و سخت روی ایده‌هایش دست کشید، اجازه داد دیگران هم او را در ساخت این داستان همراهی کنند و نظرات آن‌ها را شنید و درنظر گرفت. دراکمن می‌گوید که اگر ما موفق شویم تیمی از آدم‌هایی که به آن‌ها می‌توانیم اعتماد کنیم و در عین حال داستان و ایده‌ ما را به خوبی می‌فهمند، پیدا کنیم، آن‌ها اشتباهات ما را به ما گوشزد خواهند کرد و آن ایده‌ اولیه ما را به اثری بسیار بهتر و پخته‌تر تبدیل خواهند کرد.با همه‌ این حرف‌ها، ما هنوز به این سوال که «صادقانه نوشتن به چه معنا است؟» دقیقا پاسخ نداده‌ایم. دراکمن برای فهمیدن اینکه منظور از «صادقانه نوشتن» چیست، ما را به این نقل قول از کتاب «داستان» رابرت مک‌کی ارجاع می‌دهد: «به باور من، ما (نویسندگان) مسئولیتی در قبال حل معضلات اجتماعی یا زنده کردن آتش ایمان بشریت، روحیه بخشیدن به جامعه یا حتی بیان مکنونات قلبی خود نداریم. ما تنها یک وظیفه داریم: بیان حقیقت. لذا نقطه اوج داستان خود را بررسی کنید و ایده ناظرِ خود را از آن استخراج نمایید. اما قبل از آنکه قدم دیگری بردارید از خود بپرسید: آیا این حقیقت است؟ آیا من به معنای داستان خود باور دارم؟ اگر پاسخ منفی است آن را دور بریزید و دوباره شروع کنید. اما اگر مثبت است هر کاری که ممکن است انجام دهید تا داستان خود را به مرحله‌ی اجرا در‌آورید.»اینکه در پایان داستان الی دروغ جول را بپذیرد و این دو به همراه هم به خوبی و خوشی به سمت شهر حرکت کنند، «صادقانه» نبود؛ چون شخصیت‌پردازی و قوس شخصیتی الی را ناقص باقی می‌گذاشت. اگر واقع‌بینانه بخواهیم به شخصیت الی نگاه کنیم، می‌بینیم که او نباید به سادگی دروغ جول را بپذیرد. او نمی‌تواند بعد از اینکه جول امکان کشف درمانی برای بشریت را از او گرفت با جول کنار بیاید؛ او نمی‌تواند بعد از قریب به یکسال زیر پا گذشتن صدها کیلومتر و غلبه بر انواع و اقسام سختی‌ها و چالش‌ها به هدف ساخت دارو از بدنش، به همین راحتی یک «باشه» بگوید و دنبال جول راه بیفتد. بعد از این دروغ رابطه الی و جول و طرز دید الی به جول برای همیشه عوض خواهد شد و این چیزی بود که باید در بازی نشان داده می‌شد؛ به همین خاطر آن قطعه دیالوگ پایانی بین جول و الی که در نسخه نهایی بازی شاهدش هستیم، به داستان اضافه شد. با این اوصاف حالا پایانی که در نسخه‌ نهایی بازی دیدیم را درنظر بگیرید. الی و جول در حال رفتن به سمت شهر جکسون هستند که الی جول را متوقف می‌کند و این جملات را خطاب به او بر زبان می‌آورد: «توی بوستون، اون موقع که من گاز گرفته شدم، تنها نبودم. بهترین دوستم هم اونجا بود و اون هم گاز گرفته شد. نمی‌دونستیم چکار باید بکنیم و به همین خاطر اون گفت: «می‌دونی، بیا تا آخرش صبر کنیم؛ بیا خیلی شاعرانه با همدیگه عقلمون رو از دست بدیم.» من هنوزم منتظرم که کی نوبت خودم میشه. اسم دوستم رایلی بود و اون اولین کسی بود که مرد؛ و بعدش تس بود و بعدشم سم.»در اینجا جول می‌گوید: «هیچکدوم از اینا تقصیر تو نیست.» و الی پاسخ می‌دهد: «نه تو متوجه نمی‌شی.» و جول به این شکل ادامه می‌دهد: «من مدت زمان طولانی برای زنده موندن دست‌وپنجه نرم کردم و هر اتفاقی هم که بیفته، آدم آخرش دوباره یه چیزی رو پیدا می‌کنه که به خاطرش بجنگه و زنده بمونه. آره می‌دونم که این چیزی نیست که الان بخوای بشنوی اما-» الی در این لحظه حرف جول را قطع می‌کند و از او می‌خواهد قسم بخورد که راستش را گفته است: «قسم بخور؛ قسم بخور که همه‌ اون چیزایی که راجع فایرفلای‌ها گفتی حقیقت داره.»اندکی مکث و سپس: «قسم می‌خورم.» و الی که پس از چند لحظه می‌گوید: «باشه.»دراکمن می‌گوید که تفسیر اکثر مردم از این سکانس این است: الی شک کرده است که جول به او واقعیت را نمی گوید، اما حاضر است با این دروغ کنار بیاید و آن را بپذیرد تا بتواند در کنار جول در آرامش زندگی کند. اما این تفسیری نیست که خود نیل دراکمن از این سکانس در ذهن دارد؛ چراکه از نظر او این تفسیر قوس شخصیتی الی را ناتمام باقی می‌گذارد. اما به چه دلیل او اینگونه فکر می‌کند؟قوس شخصیتی جول و الیدراکمن در حین ساخت بازی پدر شد؛ پدر یک دختر. یکی از آن لحظات الهام‌بخش در پروسه‌ شکل دادن به داستان بازی زمانی بود که او و تیمش توانستند قوس شخصیتی جول را به شکل کامل متوجه شوند. قوس شخصیتی جول درباره‌ عشق «بی‌منطق» یک والد نسبت به کودکش است؛ اینکه والدین همه کار می‌کنند تا درد و رنج بچه‌شان را کم کنند و به معنای واقعی کلمه «هر کاری» خواهند کرد تا کودکشان را از مرگ حفظ کنند.نیل دراکمن و دخترشجول در طول داستان به خاطر الی یکی یکی قربانی می دهد. ابتدا مجبور می‌شود تِس را قربانی کند. با ادامه‌ مسیر امنیت و جان خودش را به خاطر الی به خطر می‌اندازد. سپس حاضر می‌شود بعد 20 سال، دوباره فردی را عمیقا دوست بدارد و به او اهمیت بدهد و به این ترتیب خود را در معرض سوگ و رنج بی‌پایانی که به دنبال از دست دادن آن فرد به دنبال می‌آید، قرار دهد. تنها بودن و دل به کسی نبستن درسی بود که جول بعد از دست دادن دخترش سارا گرفت و آن‌قدر آن درد برایش سنگین بود که تصمیم گرفت دیگر هیچوقت به کسی زیاد نزدیک نشود و وابستگی عاطفی پیدا نکند. اما به خاطر الی همه دیوارها و موانعی که قلبش را در آن‌ها محصور و مصون کرده بود، ویران می‌کند و خود را دوباره در معرض آسیب عاطفی و روحی و روانی قرار می‌دهد؛ چرا که به قول دراکمن «ارزشش را دارد»، ارزشش را دارد که امنیت روانی خودت را به خطر بیندازی و در عوض آن عشق پاک و بی‌منتها را به کودکت داشته باشی؛ حتی با وجود اینکه می‌دانی ممکن است در آینده اتفاق وحشتناکی برای او بیفتد و تو از این بابت بسیار درد بکشی.پس جول با ماندن در کنار الی تا رسیدن به مقصد، در نهایت خودش را هم در این راه قربانی می‌کند. حالا مرحله بعدی چیست؟ فدا کردن کل بشریت! به نظر می‌رسد فداکاری از این بزرگ‌تر نمی‌تواند وجود داشته باشد. دیگر چیزی نمانده که جول آن را به خاطر الی فدا نکرده باشد.اما نه؛ اشتباه است. بعد از این مرحله، جول حاضر می‌شود تنها چیزی که در این دنیا برایش باقی مانده، و اتفاقا انگیزه‌ او از همه‌ این فداکاری‌هاست؛ یعنی «رابطه‌اش با الی» را هم قربانی کند. این دیگر نهایت فداکاری ممکن است. او به الی دروغ می‌گوید، با وجود اینکه می‌داند الی احتمالا این دروغ بزرگ را به سادگی باور نخواهد کرد و بنابراین اعتماد این بچه به او از بین خواهد رفت، و با وجودی که می‌داند که بالاخره یک روزی احتمالا این راز فاش خواهد شد و از آن روز ممکن است دیگر الی و جولی وجود نداشته باشد؛ باز هم با این وجود حاضر می‌شود برای حفظ جان الی و جلوگیری از بازگشت او به بیمارستان در آن لحظه به او دروغ بگوید.اینجاست که قوس شخصیتی جول کامل می‌شود و به انتها می‌رسد. جول به این ترتیب در طول داستان از فردی که در ابتدا به هیچکس وابستگی نداشت و به محض احساس اینکه اهمیت دادن به دیگری دارد به قیمت به خطر انداختن منافع و جان خودش تمام می‌شود پا پس می‌کشید، در نهایت به جایی می‌رسد که با ارزش‌ترین داشته‌اش و کل دنیا را برای الی، این کودک ۱۴ ساله‌اش فدا می‌کند.دراکمن می‌گوید که با بزرگ شدن دخترش، او فرصت پیدا کرده است که دنیا را از دید کودکش ببیند: «با دیدن او من به یاد خودم می‌افتم و اینکه منابع الهام و تاثیرگذار برای من در راه بازی‌ساز و نویسنده شدن چه بوده است؛ اینکه چه چیزهایی من را به خودشان جذب کردند، و این سوال برایم پیش می‌آید که حالا دخترم از چه چیزهایی خوشش خواهد آمد و چه چیزهایی او را به خود جذب خواهند کرد. به عنوان یک بازی‌ساز، من نگاه می‌کنم که ما بازی‌سازان چه می‌سازیم و چه بازی‌ها و کاراکترهایی الگوی دختر من خواهند بود؛ و راستش را بخواهید چیزی که دارم می‌بینم را اصلا دوست ندارم.»او توضیح می‌دهد که منظورش دقیقا چه چیزی است: کاراکترهای مونث بازی‌ها. او از این انتقاد می‌کند که در بسیاری از موارد، شخصیت‌های مونث در بازی‌ها صرفا به یک شی و ابژه جنسی تقلیل داده شده‌اند؛ صرفا برای این ساخته شده‌اند تا جذابیت جنسی برای تماشاگر ایجاد کنند در حالی‌که شخصیت‌های زن می‌توانند خیلی بیشتر از یک کالای جنسی باشند و به جای اینکه همیشه به صورت شخصیت‌های کم‌عمق و مصنوعی در سایه کاراکترهای مردِ پخته و به درستی پرداخته شده قرار بگیرند، می‌توانند خودشان شخصیت مستقل خود را داشته باشند. این وضعیت الگویی است که نه فقط در ویدیو گیم بلکه در کل صنعت سرگرمی دیده می‌شود. دراکمن این صحبت‌ را در سال ۲۰۱۳ به زبان آورده و اگرچه می‌توان گفت از آن زمان تاکنون وضع صنعت سرگرمی از این نظر بسیار بهتر شده است؛ اما باید اعتراف کرد که همچنان صحبت‌های دراکمن تا حدی صادق است.بدیهی است که دختران جامعه هم از این داستان‌ها و کاراکترها (چه در قالب بازی باشند و چه فیلم و سریال و غیره) الگوبرداری می‌کنند و یاد می‌گیرند که خودشان را به این شکل ببینند و از آن سمت پسران و مردان هم به تبعیت از این آثار، جنس مخالف را در ذهن خود محدود به همین قالب‌های جنسیتی خواهند دید. دراکمن در طول ساخت The Last of Us این هدف را در ذهن داشت که یکی از بهترین پروتاگونیست‌های مونثِ «جنسی‌سازی نشده» در صنعت ویدیو گیم را خلق کند و این فرصت را در این بازی می‌دید تا با آن به این شکل صنعت بازی‌سازی را تغییر دهد؛ امری که به نظر می‌رسد او با خلق کاراکتر «الی» به آن دست یافته باشد.با این صحبت‌ها، حالا می توانیم ببینیم قوس شخصیتی الی به چه صورت است. الی از ابتدای داستان به دنبال شخصیت‌هایی است که حکم والد را برای او دارند. تصور می‌کند به کسانی بزرگ‌تر و قوی‌تر از خود نیازمند است تا در این دنیا بتواند زنده بماند. در ابتدای داستان مارلین این نقش را برای او ایفا می‌کند و در ادامه جول. الی به جول نگاه می‌کند و از او الگو می‌گیرد و دوست دارد احترام و اعتماد او را کسب کند. این درون‌مایه‌ای است که در طول بازی تکرار می‌شود و سازندگان مدام بر آن تاکید می‌کنند؛ ازجمله زمانی که الی به سم می‌گوید که بزرگ‌ترین ترسش در این دنیا، تنها شدن است.داستان جلو می‌رود و ما می‌بینیم که الی می‌تواند از پس خودش بربیاید و قابلیت‌های خود را نشان می‌دهد. حتی بعضی مواقع در مقابل جول می‌ایستد و جول را مجبور می‌کند که او را جدی بگیرد و به او احترام بگذارد. ما در نقش الی در بازی از جول زخمی و بی‌هوش مراقبت می‌کنیم و می‌بینیم که این بچه به تنهایی می‌تواند در این آخرالزمان وحشت خودش و یک مرد بی‌هوش را زنده نگه دارد. در همین نقطه است که الی با ترسناک‌ترینِ انسان‌ها یعنی آدمخواران روبرو می‌شود؛ با کاراکتری که مرتکب جنایات وحشتناک می‌شود آن هم نه برای بقا بلکه صرفا برای لذت بردن. ما در این قسمت اولین و آخرین باس فایت (Boss Fight) بازی را داریم. کل قطعه «زمستان» بازی و به‌خصوص سکانس فرار و مبارزه الی با کاراکتر دیوید در رستوران به شکلی طراحی شده است که بازیکن مدام تصور می‌کند که در آخرین لحظه جول وارد رستوران می‌شود و الی را از چنگ این هیولا نجات می‌دهد؛ اما در نهایت این خود الی است که موفق می‌شود دیوید را از پای در بیاورد و خود را نجات دهد.در ادامه بازی سازندگان عواقب آن صحنه را نشان می‌دهند. درست است که دراکمن قصد دارد یک کاراکتر قوی بسازد، اما این به این معنا نیست که این کاراکتر فرابشری است. او هم لحظات ضعف خود را دارد و به عنوان یک انسان کاملا آسیب‌پذیر است. جول در این قسمت (قطعه «بهار» و آخرین قطعه بازی) مدام تلاش می‌کند الی که تحت تاثیر ماجرای دیوید دیگر مثل قبل نیست و ساکت و به فکر فرو رفته است را از لاک خود بیرون بیاورد. او برای سرحال کردن الی سفره دلش را برای او باز می‌کند؛ کاری که از زمان مرگ دخترش تاکنون برای هیچکس به این شکل انجام نداده بود. او شروع می‌کند به گفتن از خودش و علایقش برای الی. اما در ادامه می‌بینیم که باز هم این خود الی است که با پیدا کردن زرافه‌ها حال خود را خوب می‌کند و خود را سر حال می‌آورد.حالا دوباره به پایان‌بندی و گفتگوی جول و الی برگردیم. معنای «باشه» که الی در آخرین لحظه بازی به جول می‌گوید چیست؟ به باور دراکمن برخلاف تفسیر بسیاری از افراد، این یک «باشه» از سر پذیرش کامل و بی‌چون و چرا نیست؛ اتفاقا کاملا برعکس است. الی در این لحظه برای اولین بار به خودش می‌آید و می‌فهمد که نمی‌تواند به جول تکیه کند و وابسته به او باشد. با اینکه الی جول را به خاطر همه کارهایی که به خاطرش کرده بسیار دوست دارد، اما به نوعی در این لحظه از او متنفر هم است؛ چون جول امکان نجات بشریت توسط الی را از او سلب کرده است. الی متوجه می‌شود باید اعتماد و تکیه مطلق به جول را کنار بگذارد و خودش برای خودش تصمیم بگیرد و در این راه اشتباه کند و رشد کند. به این شکل قوس شخصیتی الی به انتهای خط رسیده است: چیزی که او در ابتدای داستان بیشتر از هر چیزی می‌خواست یک والد و یک پدر و یک تکیه‌گاه قابل اطمینان بود؛ اما در انتهای داستان متوجه می‌شود برای اینکه بتواند روی پای خودش بایستد و برای زندگی‌اش تصمیم بگیرد، باید جول را رها کند.برای دراکمن قوس شخصیتی الی و جول در کنار یکدیگر حقیقت و هسته مرکزی داستان The Last of Us را شکل می‌دهند؛ اینکه ما به عنوان والدین همه‌ی فداکاری‌هایی که می‌کنیم باید در این مسیر باشد که فرزندانمان یاد بگیرند و رشد کنند و بتوانند مستقلانه تصمیمات خودشان را بگیرند. حداقل این چیزی است که نیل دراکمن برای دخترش می‌خواهد؛ با اینکه او به عنوان پدر همیشه پشت و پناه و مراقبش خواهد بود اما می‌داند که کودکش در نهایت بزرگ خواهد شد و به فرد مستقلی تبدیل خواهد شد. دراکمن این امر را وظیفه پدری خودش می‌بیند که به عنوان یک بازی‌ساز، الگوهای بهتری برای دخترش خلق کند.در این مقاله دیدیم که منابع الهام خالق The Last of Us برای ساخت داستان آن چه بود، داستان این بازی از طرح اولیه تا نسخه نهایی چه تغییراتی را طی کرد و معنای مدنظر سازنده بازی از داستان آن چه بود. در انتها و به عنوان جمع‌بندی همه حرف‌هایی که درباره شیوه داستان‌سازی گفتیم، نیل دراکمن این توصیه را برای نویسندگان و بازی‌سازان دارد: «اگر بگویم که صادق بودن و صادقانه نوشتن بلیط موفقیت است، قضیه را بیش از حد ساده‌سازی کرده‌ام چون واقعیت خیلی پیچیده‌تر از این حرف‌ها است. اگر بخواهیم یک بازی موفق بسازیم نیاز به مولفه‌های زیادی مثل گیم‌پلی، طراحی، صدا و موسیقی، بازاریابی، زمان‌بندی مناسب و البته مقدار زیادی شانس هست. اما اگر شما به هر نحوی بتوانید همه این موارد را به‌دست آورید و آن‌ها را در کنار یک هسته داستانی که «صادقانه» است و حقیقت را می‌گوید قرار بدهید، آن‌وقت می‌توانید اثری تاثیرگذار و برجسته را به دنیا ارائه بدهید.»این‌گونه بود که بازی The Last of Us به یکی از تاثیرگذارترین بازی‌های تاریخ تبدیل شد. این بازی دنیای بازی‌های ویدیویی را بسیار بیشتر از گذشته به مدیومی داستان‌محور مثل سینما شبیه کرد و راه را برای بازی‌سازانی که مثل دراکمن به دنبال ساخت آثاری با تمرکز زیاد روی داستان و شخصیت‌پردازی و تولید محصولاتی واقع‌گرایانه و تامل‌برانگیز بودند، هموار کرد و به الگو و سرمشقی برای آن‌ها تبدیل شد. به این ترتیب حالا با اطمینان می‌توان گفت که نیل دراکمن به هدفی که در ذهنش بود رسید و برای همیشه صنعت ویدیو گیم را تغییر داد.منابع: IGDA Toronto 2013 KeynoteGP Magazine </description>
                <category>امیرحسین بهروزه</category>
                <author>امیرحسین بهروزه</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jan 2021 16:28:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین فیلم‌ها، سریال‌ها و بازی‌‌های سال 2020 به انتخاب کاربران سایت Metacritic معرفی شدند</title>
                <link>https://virgool.io/filmic/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%AA%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%AF-bb3icqtl9ge3</link>
                <description>فیلم Tenet، سریال The Queen&#x27;s Gambit و بازی The Last of Us Part II به عنوان برترین آثار سال ۲۰۲۰ میلادی از سوی کاربران سایت متاکریتیک انتخاب شدند.با به پایان رسیدن سال ۲۰۲۰، سایت متاکریتیک به رسم هر ساله‌ خود نتایج نظرسنجی بهترین بازی‌ها، فیلم‌ها و سریال‌های سال به انتخاب و رای کاربران خود را منتشر کرده است. این نظرسنجی به این شکل انجام شده است که از کاربران سایت خواسته شده ۵ عنوان برتر خود از سال ۲۰۲۰ را در سه مدیوم سینما، تلویزیون و ویدیو گیم رتبه‌بندی کنند. به رتبه‌ اول ۵ امتیاز، رتبه‌ دوم ۴ امتیاز و به همین شکل تا رتبه‌ آخر که به آن ۱ امتیاز تعلق گرفته و در نهایت با جمع امتیازاتی که هر اثر از سوی بیش از ۲۸۰۰ کاربر دریافت کرده است، لیست برترین آثار سال ۲۰۲۰ معرفی شده است.در بخش فیلم‌های سینمایی، تازه‌ترین ساخته‌ کریستوفر نولان یعنی تنت (Tenet) با کسب ۱۱۱۳ امتیاز در جایگاه اول بهترین فیلم سال قرار گرفته است و بعد از آن و با فاصله‌ نسبتا زیادی، محصول جدید استودیو پیکسار یعنی Soul با ۶۳۶ امتیاز در رتبه‌ دوم جای گرفته است. در ادامه و با کسب ۵۸۰ امتیاز، فیلم I&#x27;m Thinking of Ending Things از چارلی کافمن رتبه‌ سوم را به خود اختصاص داده است؛ تازه‌ترین اثر این فیلمنامه‌نویس برجسته‌ هالیوود که امسال و بعد از وقفه‌ای ۵ ساله در کارنامه‌ کاری‌‌اش، فیلم جدید خود را با نویسندگی و کارگردانی خودش از نتفلیکس منتشر کرد.از آن طرف و در تلویزیون، سریال گامبی وزیر (The Queen&#x27;s Gambit) با ۱۰۸۵ امتیاز بهترین سریال سال انتخاب شده است؛ درام شطرنج‌محور نتفلیکس که در مرکز توجه مخاطبان و منتقدان قرار گرفت و سروصدای زیادی به پا کرد. منتقدان بازی آنیا تیلور جوی و نویسندگی، کارگردانی، طراحی صحنه و طراحی لباس این سریال را بسیار ستودند. بعد از آن، سریال «بهتره با ساول تماس بگیری» (Better Call Saul)، اسپین‌آف سریال «برکینگ بد» (Breaking Bad) با فاصله‌ بسیار اندک و با ۱۰۷۹ امتیاز در جایگاه دوم برترین‌های تلویزیون قرار گرفته است. فصل پنجم این سریال اوایل سال گذشته پخش شد و موفق شد امتیازات بالایی را از سوی منتقدان و طرفداران دریافت کند. بعد از آن هم سریال مندلورین (The Mandalorian) از دیزنی پلاس با ۹۳۲ امتیاز جایگاه سوم را به خود اختصاص داده است؛ سریالی که فصل دوم آن مثل فصل اولش علاقه‌مندان دنیای جنگ ستارگان (Star Wars) را شیفته‌ خود کرد. در صنعت بازی‌های ویدیویی، بازی The Last of Us Part 2 با کسب ۱۰۱۹۴ امتیاز و با فاصله‌ای بسیار زیاد از سایر رقبا به عنوان بهترین بازی سال ۲۰۲۰ انتخاب شده است. دنباله‌ اثر اکشن، ماجراجویی و آخرالزمانیِ تاریخ‌ساز ناتی‌داگ یعنی The Last of Us، پس از هفت سال انتظار بالاخره در ژوئن سال گذشته‌ میلادی عرضه شد و موجی از تحسین و تمجید را از سوی منتقدان دریافت کرد (با امتیاز ۹۳ در متاکریتیک)؛ با این‌حال واکنش طرفداران ضدونقیض بود و عده‌ای آن را بسیار دوست داشتند و از آن طرف برخی اصلا از آن خوششان نیامد. در هر صورت اما می‌توان گفت که محصول جدید استودیو ناتی‌داگ با کسب بیش از ۲۵۰ جایزه تاکنون (از جمله‌ جایزه بهترین بازی سال در مراسم Game Awards)، از رکوردداران تاریخ بازی‌های ویدیویی محسوب می‌شود.در ادامه‌ لیست، بازی سامورایی‌‌محور Ghost of Tsushima با امتیاز ۲۰۷۹ به عنوان دومین بازی برتر سال انتخاب شده است و در رتبه‌ سوم هم جدیدترین محصول استودیو CD Projekt Red یعنی سایبرپانک ۲۰۷۷ با کسب امتیاز ۱۶۹۱  قرار گرفته است. Cyberpunk 2077 در چند هفته‌ای که از عرضه‌اش می‌گذرد به خاطر ضعف و مشکلاتی که در اجرا روی کنسول‌های نسل هشتم یعنی PS4 و Xbox One داشت، بسیار خبرساز شد؛ مشکلاتی که عواقبشان تا آنجا پیش رفت که حتی اخیرا صحبت از شکایت سهام‌داران و شرکت‌های حقوقی از این استودیو مطرح شد و همچنین خبر رسید که سهام شرکت مادر استودیوی سازنده بازی، یعنی CD Projekt تا ۳۰ درصد افت پیدا کرده و بیش از یک میلیارد دلار به مدیران این شرکت ضرر رسانده است. با همه‌ این اوصاف این بازی موفق شد روی نسخه‌ PC خود که در مقایسه با نسخه‌های کنسولی عملکرد بهتری از خود نشان داده است، نمره‌ بسیار خوب ۸۶ را از همین سایت متاکریتیک دریافت کند. در ادامه شما می‌توانید لیست ۵ فیلم، سریال و بازی ویدیویی برتر سال ۲۰۲۰ به انتخاب کاربران متاکریتیک را مشاهده نمایید.بهترین فیلم‌ها:نام اثر و امتیاز آنTenet:                1113                                           Soul:                   636                              I&#x27;m Thinking of Ending Things:                     580               Mank:                501                                              Palm Springs:                     441                            بهترین سریال‌ها:نام اثر و امتیاز آنThe Queen&#x27;s Gambit:                 1085Better Call Saul:                          1079                   The Mandalorian:                        932                        The Boys:                                      575                                         BoJack Horseman:                       423             بهترین بازی‌ها:نام اثر و امتیاز آن1. The Last of Us Part II:               101942. Ghost of Tsushima:                     20793. Cyberpunk 2077:                16914. Hades:                                       15105. Doom Eternal:               1062منبع: Metacritic</description>
                <category>امیرحسین بهروزه</category>
                <author>امیرحسین بهروزه</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jan 2021 21:48:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>10 سریالی که در سال 2020 رکورددار دانلود غیر قانونی شدند</title>
                <link>https://virgool.io/@cinephile/10-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-2020-%D8%B1%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%AF-xpqa9nkfivky</link>
                <description>امسال و در غیاب سریال بازی تاج و تخت (Game of Thrones)، سریال مندلورین (The Mandalorian) توانسته است رتبه‌ی اول بیشترین میزان دانلود غیر مجاز را به دست بیاورد.برای سال‌ها فهرست سریال‌های با بالاترین آمار دانلود غیر قانونی تحت سلطه‌ی بلامنازع سریال Game of Thrones بود؛ تا جایی که به طور مثال فصل هفتم آن آمار خیره‌کننده‌ی بیش از یک میلیارد دانلود و استریم غیر قانونی را به دست آورد. با به پایان رسیدن این سریال در سال ۲۰۱۹، جالب است که ببینیم امسال چه سریال‌هایی توانسته‌اند جای خالی آن را پر کنند. طبق لیستی که تورنت‌فریک بر حسب میزان دانلود غیر مجاز از بستر تورنت و از طریق برنامه‌ی BitTorrent منتشر کرد، در سال ۲۰۲۰ سریال مندلورین از شبکه‌ی دیزنی پلاس نسبت به سال گذشته دو پله ارتقا پیدا کرده و در صدر لیست بیشترین دانلود غیر قانونی قرار گرفته است؛ سریالی که امسال پخش فصل دوم آن بر محبوبیتش در بین طرفداران جنگ ستارگان (Star Wars) بیش از پیش افزود. بعد از وسترن فضایی دیزنی، The Boys در رتبه‌ی دوم قرار دارد که در سال ۲۰۲۰ فصل دوم آن از Amazon Prime پخش شد و مثل فصل نخست خود طرفداران ژانر ابرقهرمانی را شیفته و مجذوب داستان‌گویی نو و ضدکلیشه‌ی خود کرد. از آن سمت Westworld از شبکه‌ی HBO با فصل سوم خود توانسته است جایگاه سوم لیست را به خود اختصاص دهد. با این اوصاف این نکته قابل توجه است که سه رتبه‌ی اول لیست از سه شبکه‌ی مختلف هستند و با توجه به محبوبیت بالای هر سه سریال، قابل درک است که همه‌ی افراد توان خرید قانونی حق اشتراک سه شبکه‌ی مجزا برای دیدن سریال‌‌های مورد علاقه‌شان را نداشته باشند و برخی به دانلود غیر قانونی آن‌ها رو بیاورند. در رتبه‌ی چهارم، سریال درام و تاریخی وایکینگ‌ها (Vikings) با فصل ششم و پایانی خود قرار دارد و جدیدترین سریال از مجموعه‌ی Star Trek یعنی Star Trek: Picard در جایگاه پنجم جای گرفته است. همچنین در ادامه‌ی لیست اسامی سریال‌های محبوب دیگری مثل Rick and Morty و The Walking Dead به چشم می‌خورد. از بین این ده سریال، دو سریال Star Trek: Picard با هنرنمایی پاتریک استوارت و سریال The Outsider (در رتبه‌ی هشتم) تازه‌وارد هستند و امسال پخش آن‌ها آغاز شده است. سریال The Outsider مینی سریالی در ژانر درام، جنایی و ترسناک است که در ده قسمت توسط HBO با اقتباس از کتابی به همین نام از استیون کینگ ساخته شده است.در ادامه شما می‌توانید لیست کامل سریال‌های با بیش‌ترین میزان دانلود غیر قانونی در سال ۲۰۲۰ را مشاهده نمایید:The MandalorianThe BoysWestworldVikingsStar Trek: PicardRick and MortyThe Walking DeadThe OutsiderArrowThe Flashمنبع: Gamesradar</description>
                <category>امیرحسین بهروزه</category>
                <author>امیرحسین بهروزه</author>
                <pubDate>Wed, 06 Jan 2021 11:24:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی بهترین کمیک‌‌‌های جنگ ستارگان در چند سال اخیر</title>
                <link>https://virgool.io/filmic/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%A8%D9%88%DA%A9%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B1-ktuu5lzpv3sb</link>
                <description>مجموعه فیلم‌های «جنگ ستارگان» (Star Wars) بدون شک از محبوب‌ترین فیلم‌های تاریخ هستند. آثاری که راوی حماسه‌ای فانتزی و علمی تخیلی در ابعاد کهکشانی بودند و با گذشت بیش از چهل سال نسل‌های متمادی را مجذوب خود کرده‌اند. بعد از انتشار سه‌گانه‌ی اورجینال در سال‌های ۱۹۷۷ تا ۱۹۸۳، موج عظیم و هر لحظه رو به رشد طرفداران این حماسه‌ی فضایی که از کودک تا بزرگسال را در بر می‌گرفت، باعث شد تا رمان‌ها، کمیک‌ها و انیمیشن‌های متعددی از این دنیا به مرور ساخته شوند؛ دنیایی با وسعت بی‌کران که همیشه می‌توان داستان‌های جدیدی برای روایت کردن و شخصیت‌های تازه‌ای برای پرداختن را در گوشه و کنار آن پیدا کرد. بعد از گذشت چهار دهه، هر روز خبر چاپ کمیک جدید یا ساخت انیمیشن یا فیلم و سریال تازه‌ای از جنگ ستارگان به گوش می‌رسد؛ مجموعه‌ای که این روزها با پخش سریال «مندلورین» به نوعی در حال بازگشت به دوران اوج خود است.کمیک‌بوک‌های بسیار زیاد و متنوعی تا به حال از جنگ ستارگان منتشر شده‌اند که در بین آن‌ها آثار باکیفیتی پیدا می‌شود. به همین بهانه در این مقاله بر اساس لیست منتشر شده توسط سایتِ کمیک‌بوکیِ CBR، به سراغ رتبه‌بندی و معرفی برترین کمیک‌‌‌های چند سال اخیر جنگ ستارگان رفته‌ام. ابتدا اشاره می‌‌کنم که این لیست، کمیک‌های برتر منتشر شده توسط شرکت مارول (Marvel) را معرفی می‌کند. تا قبل از سال ۲۰۱۵ انتشار کمیک‌های مرتبط با دنیای جنگ ستارگان توسط انتشارات Dark Horse انجام می‌شد؛ اما از آن سال به بعد کمیک‌های برند جنگ ستارگان توسط «مارول کامیکس» منتشر می‌شوند. من هم در این نوشته بهترین‌های مارول کامیکس در پنج سال گذشته را برای طرفداران جنگ ستارگان معرفی خواهم کرد.۱۴. ثراون (Thrawn)ادمیرال بزرگ ثراونثراون از بهترین شخصیت‌هایی است که هنوز فرصت حضور در فیلم‌ها را پیدا نکرده است. فردی از نژاد ناشناخته و مرموزِ Chiss که توانست از صفر به درجات بالای امپراطوری برسد و در این مسیر بر چالش‌های بزرگی در راه افزایش و حفظ قدرت خود غلبه پیدا کند. این کاراکتر توسط تیموتی زان خلق شد و در رمان وارث امپراطوری (Heir to the Empire) او در سال ۱۹۹۱ ظاهر شد. کمیک ۶ قسمتی ثراون (Thrawn) که بین سال‌های ۲۰۱۷ تا ۲۰۲۰ منتشر شده است، از این رمان اقتباس شده و به پیشینه و داستان این شخصیت می‌پردازد. این ادمیرال جاه‌طلب در انیمیشن‌ محبوب Star Wars: Rebels هم ظاهر شده است. کمیک «ثراون» داستان ظهور و قدرت گرفتن او را به نمایش می‌گذارد و مخاطب را با استراتژی‌های هوشمندانه و تکنیک‌های بی‌رحمانه‌ی این ادمیرال بزرگ امپراطوری آشنا می‌کند. این کمیک منحصر به فرد در قالب شخصیت ثراون ما را به قلب تشکیلات امپراطوری برده و مخاطب را با جزئیات زندگی افسران و سربازان امپراطوری و طرز کار این سیستم آشنا می‌کند؛ چیزی که در فیلم‌ها چندان به آن پرداخته نشده است.۱۳. هان سولو (Han Solo)هان سولو بدون شک از محبوب‌ترین شخصیت‌های جنگ ستارگان است. سال ۲۰۱۶ مارول کامیکس انتشار مجموعه‌ی کوتاهی را شروع کرد که به ماجراهای این کاراکتر در فاصله‌ی بین فیلم‌های «امیدی نو» (A New Hope) و «امپراطوری ضربه می‌زند» (The Empire Strikes Back) می‌پرداخت. در این کمیک هان سولو به ماموریتی انفرادی می‌رود که او را درگیر شرکت در مسابقه‌ی سرعت بین سفینه‌ها می‌کند؛ در این میان او باید بین مسئولیت‌هایش نسبت به اتحاد، و پیروز شدن در مسابقه و لقب بهترین خلبان را دریافت کردن، یکی را انتخاب کند. کمیک «هان سولو» داستانی مفرح است که به خوبی سیر تبدیل شدن این شخصیت به رهبری قابل‌ اتکا در داخل اتحاد شورشی‌ها را به نمایش می‌گذارد.۱۲. ظهور کایلو رن (The Rise of Kylo Ren)این مجموعه با اینکه از جدیدترین کمیک‌های جنگ ستارگان مارول کامیکس است، اما توانست به سرعت جایگاه محکمی برای خود دست‌ و پا کند. «ظهور کایلو رن» درگیری درونی و رو به افزایش بن سولو را نشان می‌دهد؛ سایه‌ی شوم میراث پدربزرگ بر شانه‌هایش سنگینی کرده و او با کشیده شدن به سمت تاریک نیرو دست و پنجه نرم می‌کند.کایلو رن، آنتاگونیست و ویلن فیلم‌های ۷ تا ۹، شخصیت پیچیده‌ای است که احساسات متضادش ذهن او را به صحنه‌ی جنگ و نبرد دائمی تبدیل کرده‌اند. این کمیک به این احساسات دو‌گانه‌‌‌ی او می‌پردازد و همچنین نبردهای لایت‌سیبری عالی را تقدیم خواننده می‌کند. همچنین «شوالیه‌های رن» بخش بزرگی از داستان را تشکیل می‌دهند و اگر نمایش بسیار کوتاه و نه چندان تاثیرگذار آن‌ها در فیلم‌های سه‌گانه‌ی نهایی شما را ناامید و در عین حال کنجکاو کرده است، در خواندن این مجموعه درنگ نکنید.۱۱.سی تری ‌پی ‌او (Star Wars Special: C-3PO)سی تری‌پی‌او در کنار R2-D2 تنها کاراکترهایی هستند که در هر ۹ فیلم اصلی جنگ ستارگان حضور داشته‌اند؛ بنابراین C-3PO یک جورهایی از آن شخصیت فرعی‌های اصلی جنگ ستارگان محسوب می‌شود! کمیک تک قسمتیِ «سی تری‌پی‌او» حقیقتا سورپرایز خوشایندی برای دنیای جنگ ستارگان در سال ۲۰۱۶ بود؛ کمیکی مستقل که یکی از احساسی‌ترین داستان‌های C-3PO، دروید دوست‌داشتنی‌ و کمی روی اعصاب را به نمایش در می‌آورد! کمیک داستان یکی از ماموریت‌های این روبات را بیان می‌کند که البته آن‌طور که باید پیش نمی‌رود. ماجرای منشا بازوی قرمز رنگ C-3PO که در فیلم «نیرو برمی‌خیزد» (The Force Awakens) او را با آن دیدیم، در این کمیک روایت می‌شود. این داستان در زمینه‌ی شخصیت‌پردازی خیلی چیزها به سی تری‌پی‌او اضافه می‌کند و به کاوش در طرز فکر درویدها می‌پردازد؛ موجوداتی که شدیدا در جهان جنگ ستارگان دست‌کم گرفته شده‌اند.۱۰.دارث ماول (Darth Maul)دارث ماول از بهترین‌ شرورهای (Villain) حماسه‌ی جنگ ستارگان به شمار می‌رود. مطمئنا شمشیر دو سر او و خارهای روی صورت سرخ رنگش را به خاطر دارید؛ ویژگی‌هایی که او را در ذهن هواداران ماندگار کردند. او با حضور در فیلم «تهدید شبح» (The Phantom Menace) به سرعت در بین شخصیت‌های مورد علاقه‌ی طرفداران جا گرفت. کمیک «دارث ماول» از نظر زمانی قبل از داستان این فیلم جریان دارد و ماجرای رفتن او به سمت تاریک نیرو را روایت می‌کند. جالب است که در این مسیر حتی شاهد کشیده شدن موقتی ماول به سمت روشن نیرو هستیم. او تحت آموزش دارث سیدیوس که البته در این زمان هنوز هویتش مخفی است و تحت عنوان سناتور پالپاتین شناخته می‌شود، قرار می‌گیرد. در ابتدا او اجازه‌ی نبرد با جدای‌ها را ندارد و بنابراین توسط استادش به تعقیب «لردهای مجرم» (افرادی که رهبر تشکیلات مجرمانه هستند مثل جابا هات) فرستاده می‌شود. این مجموعه موفق می‌شود به‌خوبی مخاطب را با این ویلن جذاب که به اندازه‌ی کافی در فیلم‌ها فرصت حضور پیدا نکرد، آشنا کند.۹. پسر داثومیر (Son of Dathomir)کمیک دیگری با محوریت دارث ماول. اگر انیمیشن The Clone Wars را دیده باشید، احتمالا این سوال بعد از آرک داستانی مندلور (Mandalore) برای شما پیش آمده است: چه بر سر دارث ماول آمد؟ در آنجا دیدیم که دارث سیدیوس به نبرد تن به تن با ماول پرداخت. این کمیک که شاید آن را از به نوعی بتوان بهتر از کمیک دارث ماول قبلی دانست، جزئیات نقشه‌ی سیدیوس را آشکار می‌کند و در آن شاهد حضور همه‌ی ویلن‌های سه‌گانه‌ی پیش‌درآمد (فیلم‌های اول تا سوم) و همچنین مادر تالزین (Mother Talzin) و دث واچ (Death Watch) از انیمیشن The Clone Wars هستیم. جالب است بدانید که «پسر داثومیر» با اقتباس از فیلمنامه‌‌‌ی قسمت‌های ناتمام فصل ششم این انیمیشن که هیچ‌گاه پخش نشدند، نوشته شده است. ۸. اوبی وان و آناکین (Obi-Wan And Anakin)«اوبی وان و آناکین»، کمیکی عالی است که به ماجراهای استاد و شاگردش در بازه‌ی زمانی سال‌‌های «جنگ‌های کلونی» (Clone Wars) می‌پردازد. این مجموعه که خط زمانی آن سه سال بعد از وقایع فیلم «تهدید شبح» واقع شده، رابطه‌ی اوبی وان و آناکین را در حالی‌که به مرور این رابطه‌ی استاد-شاگردی رشد می‌کند، به نمایش در می‌آورد.درست است که این‌دو در طی جنگ‌های کلون به شهرت افسانه‌ای خود رسیدند، اما قبل از آن چندین ماموریت مهم را به انجام رسانده بودند که در این مجموعه این ماموریت‌ها و چالش‌های متعددی را که پیش روی استاد و شاگردش قرار می‌گیرند، شاهد هستیم. علاوه بر این‌ها کمیک «اوبی وان و آناکین» از تعداد زیادی تصاویر زیبا تشکیل شده است و به این شکل به‌قشنگی ماجراهای دو تا از پرطرفدارترین شخصیت‌های دنیای جنگ ستارگان را روایت می‌کند.۷. پو دامرون (Poe Dameron)شخصیت پو دامرون در سه‌گانه‌ی پایانی (فیلم‌های ۷ تا ۹) معرفی شد. این کمیک مثل کمیک قبل توسط چارلز سول به نگارش درآمده است و ماجراهای خلبان مقاومت و اسکادرانش را روایت می‌کند. سول درباره‌ی این کمیک می‌گوید: «ناشیانه است اگر به داستان کسی که از کودکی غرق در قصه‌ها و افسانه‌های شورشی‌ها و جمهوری قدیم بوده، نپردازیم. اگر بهش فکر کنید، می‌بینید که پو هم مثل ما با شنیدن این داستان‌ها بزرگ شده است.» این مجموعه پو دامرون را درست قبل از وقایع «نیرو برمی‌خیزد» به نمایش در می‌آورد: همان‌طور که در این فیلم دیدیم، گروه «مقاومت» (Resistance) به دنبال سرنخ‌ و نشانه‌هایی از محل سکونت لوک اسکای‌واکر هستند و پو به انجام این ماموریت گماشته شده است. پو دامرون و درویدِ دوست‌داشتنی‌اش، BB-8، در تلاش برای پیدا کردن ردی از آخرین جدای هستند و در این مسیر سایر خلبانان X-wing مثل کاراکتر اسنپ وکسلی (Snap Wexley) به او می‌پیوندند. این کمیک به شخصیت‌هایی که فرصت حضور زیادی بر پرده‌ی نقره‌ای را پیدا نکردند، می‌پردازد و اوج مهارت و خبرگی خلبان برگزیده‌ی مقاومت را به نمایش می‌گذارد. ۶. کَنِن: آخرین پدوان (Kanan: The Last Padawan)برای طرفداران انیمیشن قدرندیده‌ی Star Wars: Rebels، خواندن این مجموعه کمیک ۱۲ قسمتی که داستان کنن جرس (Kanan Jarrus) را روایت می‌کند، ضروری است. این مجموعه، داستان این کاراکتر را در زمانی که دستور کد ۶۶ از سوی پالپاتین صادر شد (در انتهای فیلم انتقام سیث که با دستور پالپاتین و اعمال این کد، کلون‌ها بر ضد جمهوری و جدای‌ها عمل کردند) و قبل از آن که این شاگرد جدای نامش را از Caleb به Kanan تغییر دهد، دنبال می‌کند. ما در اینجا کَنِن را در کنار استادش Depa Bilaba می‌بینیم و اینکه چطور شاگرد و استاد از حمله‌ی گسترده‌ی کلون‌ها نجات پیدا می‌کنند و بعد از آن چگونه زندگی کنن در گریز از آن‌ها ادامه خواهد یافت.۵. جنگ ستارگان (Star Wars)این کمیک با نویسندگی جیسون اَرِن شروع شد و در ادامه توسط کیِرون گیلن (نویسنده‌ی کمیک رتبه‌ی اول این لیست) و نوسندگان دیگر ادامه پیدا کرد. اَرِن و گیلن با نوشتن این داستان به غنای حماسه‌ی جنگ ستارگان افزودند و داستان‌های پراهمیتی را به آن اضافه کردند. همان‌طور که از تصویر جلد این کمیک مشخص است، این مجموعه شخصیت‌های محبوبمان از فیلم‌ها یعنی لوک اسکای‌واکر، لیا اورگانا، هان سولو، چوباکا، C-3PO و R2-D2 را دور هم جمع کرده است. وقایع این کمیک عمدتا در فاصله‌ی بین فیلم چهارم (امیدی نو) و فیلم پنجم (امپراطوری ضربه می‌زند) رخ می‌دهد.قهرمانان ما در این داستان ماجراهای مهمی را پشت سر می‌گذارند؛ از جمله پی‌آمد‌های نابودی Jedha، مکانی مهم که در فیلم‌ها به نمایش در نیامد. این کمیک که هنوز در حال انتشار است، گزینه‌‌ای بسیار مناسب برای کسانی که عاشق شخصیت‌های اصلی سه‌گانه‌ی اورجینال (فیلم‌های ۴ تا ۶) هستند، به‌حساب می‌آید.۴.دارث ویدر: لرد تاریک سیث (Darth Vader: Dark Lord Of The Sith)کیست که دارث ویدر، لرد بزرگ تاریکی را نشناسد؟ داستان این مجموعه به نویسندگی چارلز سول، بلافاصله بعد از فیلم سوم «انتقام سیث» (Revenge of the Sith) در جریان است و صعود دارث ویدر از پله‌های قدرت را به نمایش می‌گذارد. خواندن این کمیک برای هر طرفدار جنگ ستارگان ضروری است، چرا که جزئیات مهمی که در فیلم‌ها به آن‌ها پرداخته نشد مثل منشا لایت‌سیبر قرمز و معروف دارث ویدر را آشکار می‌کند. نویسنده‌ی این کمیک راجع به آن می‌گوید: «داستان بلافاصله بعد از پایان انتقام سیث شروع می‌شود... در آنجا ما دارث ویدر را در حال فریاد زدن کلمه‌ی نه! دیدیم و حالا او را می‌بینیم که چگونه با وضع جدیدش سازگار می‌شود. می‌بینیم که چگونه او یاد می‌گیرد که بیشتر ماشین باشد تا انسان. در این داستان ما لحظات جذابی از آغاز تاریخ و اسطوره‌ی دارث ویدر را شاهد خواهیم بود.»در این کمیک ویدر گروه ویژه‌ی جستجوگران و قاتلان خود را تربیت و هدایت می‌کند تا آخرین جدای‌ها را در گوشه و کنار کهکشان پیدا کرده و از بین ببرند. در این مسیر او و مافِ بزرگ تارکین (همان فردی که بر ساخت ستاره‌ی مرگ نظارت می‌کرد و دستور نابودی سیاره‌ی Alderaan را داد) باید یاد بگیرند که به یکدیگر احترام بگذارند تا بتوانند در کنار هم قلمروی امپراطوری در کهکشان را گسترش دهند. کمیک پر از تصاویر زیباست و لحظات به یاد ماندنی زیادی را در حماسه‌ی جنگ ستارگان خلق می‌کند.۳. دکتر آفرا (Doctor Aphra)از بین تعداد زیاد شخصیت‌های اورجینالی که از دل کمیک‌های کهکشانی خیلی خیلی دور بیرون آمده‌اند، «دکتر آفرا» یکی از جذاب‌ترین و خاص‌ترین آن‌هاست و مجموعه کمیکی هم که با محوریت او منتشر شده، کاراکترهایی به یاد ماندنی و لحظاتی فراموش نشدنی را برای طرفداران به ارمغان آورد. شخصیت دکتر آفرا از ایندیانا جونز الهام گرفته شده، بنابراین تعجبی ندارد که این کمیک سرشار از ماجراجویی‌های مختلف باشد. در این داستان دکتر آفرا «باستان‌شناس یاغی»، با دو درویدش و یک «جایزه بگیر» (Bounty Hunter) از نژاد ووکی (همان نژاد چوباکا) در ماجراجویی‌ها همراه می‌شود. دو «دروید قاتل» (Murderbot) دکتر آفرا در داستان لحظات طنزی را رقم می‌زنند؛ اگرچه در زمان لازم هم به وظیفه‌ای که از اسمشان برمی‌آید به خوبی عمل می‌کنند. این کمیک هم مثل چند کمیک دیگر از این لیست از نظر زمانی بین فیلم چهارم و پنجم واقع شده است. این مجموعه به زیبایی حق چنین شخصیتی با این میزان پتانسیل داستان‌گویی را ادا می‌کند؛ اما مطمئنا دکتر آفرا سزاوار فیلم یا سریال تلویزیونی مختص خود است که امیدوارم به زودی این اتفاق بیفتد!۲. لندو (Lando)باز هم با کمیک درجه‌ یک دیگری از سوی مارول کامیکس و صد البته چارلز سول طرف هستیم؛ مجموعه‌ای که شاید بهترین داستان نوشته شده راجع لندو بعد از سه‌گانه‌ی اورجینال باشد. داستان حول لندو و دوست مورد اعتمادش لوبوت (Lobot) می‌گذرد؛ در حالی‌که لندو تصادفا سفینه‌ی خصوصی شخص امپراطور پالپاتین را می‌دزدد! این مجموعه، داستان و ماجراهای لندو را قبل از ماجراهای فیلم پنجم و قبل از آن که لندو اداره‌ی Cloud City را برعهده بگیرد، روایت می‌کند. همچنین کمیک پیشینه‌ی داستانی ناراحت‌کننده‌ی لوبوت را روایت می‌کند؛ چیزی که عمق زیادی به این شخصیت فرعی می‌دهد.۱ . دارث ویدر (Darth Vader)و سرانجام رتبه‌ی اول لیست. این دومین کمیک دارث ویدر در این فهرست است، اما این دو با یکدیگر تفاوت زیادی دارند. لرد تاریک سیث (Dark Lord of The Sith) به قلم چارلز سول، داستان اولین روزهای دارث ویدر و اوج‌گیری او را نشان می‌دهد؛ اما این یکی به نویسنگی کیرون گیلن که صرفا «دارث ویدر» نام‌گذاری شده، این لرد تاریک را در دوران اوج قدرتش به تصویر می‌کشد.این کمیک که از نظر زمانی، در فاصله‌‌ی بین «امیدی نو» و «امپراطوری ضربه می‌زند» واقع شده است، موفق می‌شود قدرت‌های ترسناک سمت تاریک نیرو را به معنای واقعی کلمه به نمایش بگذارد. همچنین شخصیت «دکتر آفرا» برای اولین بار در این کمیک حضور پیدا می‌کند و سپس کمیک مستقل خودش را که رتبه‌ی سوم این لیست را به خود اختصاص داده، به دست می‌آورد. در هر صورت طرفداران پرشمار دارث ویدر، این لرد بزرگ سیث، لحظه‌ای نباید در خواندن این کمیک تعلل کنند.نظر شما در رابطه‌ با این لیست چیست؟ اگر از طرفداران جنگ ستارگان هستید، این نوشته برای شما مفید بود؟ حتما نظرتان را برای من بنویسید.منبع: CBRWokkieepedia</description>
                <category>امیرحسین بهروزه</category>
                <author>امیرحسین بهروزه</author>
                <pubDate>Wed, 30 Dec 2020 12:41:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خالق سریال Better Call Saul بابت داستان فصل پایانی هیجان‌زده است؛ آغاز فیلم‌برداری فصل جدید از اوایل ۲۰۲۱</title>
                <link>https://virgool.io/@cinephile/%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%82-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-better-call-saul-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1-v7cnsnuzh7wk</link>
                <description>مدت زمان زیادی از پخش فصل پنجم سریال «بتر کال ساول»، اسپین‌آف سریال «برکینگ بد» می‌گذرد و به خاطر همه‌گیری ویروس کرونا هنوز فیلم‌برداری فصل جدید و نهایی این سریال شروع نشده است؛ با این‌حال سازنده‌ی Better Call Saul از نتیجه‌ی کار تیم نویسندگی تاکنون بسیار راضی به‌نظر می‌رسد.خالقان سریال، پیتر گولد (راست) و وینس گیلیگان (چپ) در کنار باب ادنکرکپیتر گولد، خالق و شورانر «بتر کال ساول» به تازگی مصاحبه‌ای ویدیویی با ددلاین انجام داد و در پاسخ به این سوالات که آیا سازندگان فیلم‌برداری فصل ششم را شروع کرده‌اند و در چه مرحله‌ای از ساخت فصل پایانی قرار دارند، بیان کرد که فیلم‌برداری در چند ماه آینده آغاز خواهد شد: «امید و خواسته‌ی ما این است که اوایل سال آینده (۲۰۲۱) فیلم‌برداری را شروع کنیم؛ اما اینکه که چه زمانی فصل شش پخش خواهد شد، به سرنوشت و AMC و سونی بستگی دارد.»فصل پنجم بتر کال ساول از فوریه تا آوریل امسال پخش شد و مثل فصل‌های گذشته تحسین منتقدان و طرفداران را برانگیخت. تیم نویسندگان این سریال ماه‌هاست که کار روی فصل ششم و پایانی این سریال را شروع کرده‌اند اما با این تفاوت نسبت به گذشته که به خاطر پاندمی کرونا، جلسات گروه نویسندگان از طریق برنامه زوم و ارتباط ویدیویی از راه دور در حال برگزاری است؛ چیزی که ظاهرا موجب دردسر و زحمتِ نویسندگان و طولانی شدن پروسه‌ی ساخت داستان و نوشتن فیلمنامه‌ها شده است: «ما هر روز در زوم با یکدیگر (نویسنده‌ها) در ارتباطیم. این فرایند نسبت به سال‌های قبل سخت‌تر شده و زمان بیشتری هم از ما گرفته است اما من واقعا چیزی که داریم می‌نویسیم را خیلی دوست دارم. اکنون در حال ساخت و آماده کردن داستان قسمت‌های آخر هستیم و در اواخر فصل به سر می‌بریم. باید بگویم خیلی برای مسیری که داستان فصل آخر در پیش گرفته است، هیجان‌زده هستم!»او همچنین در مصاحبه‌‌ی مفصلی که ماه سپتامبر امسال با TV.AVclub انجام داد، اینگونه درباره فصل ششم به صحبت پرداخت: «من قصد ندارم چیز زیادی راجع این فصل بگویم، اما این را می‌گویم که همان‌طور که ما در حال کار کردن روی فصل پایانی هستیم، من می‌بینم که این سریال بیشتر از آن‌چیزی که قبلا تصورش را می‌کردم با Breaking Bad ارتباط دارد. برای من به شخصه و فکر می‌کنم برای همه‌ی‌ ما، این خیلی مهم بود که بتر کال ساول مستقل از برکینگ بد باشد و روی پای خودش بایستد. با اینکه طبیعتا اگر برکینگ بد نبود این سریال هم وجود نمی‌داشت و هیچ‌کس سریالی راجع به یک وکیل مجرم که قبلا چیزی از او ندیده بودیم را تماشا نمی‌کرد. این واقعیت که این سریال یک اسپین‌آف است به ما از خیلی لحاظ آزادی عمل زیادی در خلاقیت به خرج دادن می‌داد اما فکر می‌کنم ما سعی داشتیم این دو سریال را تا جای ممکن از یکدیگر جدا نگه داریم؛ حداقل من در این جهت تلاش می‌کردم. حالا جلوتر که داریم می‌رویم، دارم متوجه می‌شوم که این سریال نگاه مردم به برکینگ بد را تغییر خواهد داد؛ حداقل دید من یکی به داستان برکینگ بد را تغییر داده است.»منبع:DeadlineTV.AVclub</description>
                <category>امیرحسین بهروزه</category>
                <author>امیرحسین بهروزه</author>
                <pubDate>Fri, 25 Dec 2020 18:42:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریخ اکران فیلم Furiosa، اسپین‌آفِ «مکس دیوانه: جاده خشم» مشخص شد؛ حضور آنیا تیلور-جوی در نقش فیوریوسا</title>
                <link>https://virgool.io/@cinephile/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-furiosa-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D9%86%D8%A2%D9%81%D9%90-%D9%85%DA%A9%D8%B3-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D8%B4%D9%85-%D9%85%D8%B4%D8%AE%D8%B5-%D8%B4%D8%AF-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D8%A2%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%DB%8C%D9%84%D9%88%D8%B1-%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%82%D8%B4-%D9%81%DB%8C%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B3%D8%A7-sunbchaybtre</link>
                <description>شرکت برادران وارنر تاریخ اکران فیلم Furiosa را اعلام کرده و ظاهرا طرفداران فیلم Mad Max: Fury Road باید سه سال دیگر تا بازگشت دوباره به بیابان‌ها و برهوت آخرالزمانی مجموعه‌ «مکس دیوانه» صبر کنند.«مکس دیوانه: جاده‌ خشم» با انتشار در سال ۲۰۱۵ موجی از تحسین و شگفتی را با خود از سوی منتقدان و مخاطبان به همراه آورد؛ اثری که چهارمین فیلم مجموعه‌ی «مکس دیوانه» محسوب می‌شد و سه دهه پس از آخرین فیلم آن سه‌گانه در سال ۱۹۸۵، اکران شد. حال شرکت وارنر برادرز رسما اعلام کرده که فیلم بعدی از این مجموعه با عنوان Furiosa با محوریت کاراکتر «فیوریوسا» در تاریخ ۲۳ ژوئن ۲۰۲۳ اکران خواهد شد. جورج میلر، خالق و کارگردان مجموعه‌ «مکس دیوانه» مثل قبل بر صندلی کارگردانی این فیلم خواهد نشست و به همراه نیکو لاتوریس فیلمنامه‌‌‌‌ی آن را خواهد نوشت. دلیل تاریخ اکران نه‌چندان نزدیک Furiosa این است که میلر هم‌اکنون مشغول فیلم‌برداری فیلم فانتزی عاشقانه‌ی اورجینال خود با عنوان Three Thousand Years of Longing (سه هزار سال آرزو) است که ادریس آلبا و تیلدا سوئینتن در آن نقش‌آفرینی خواهند کرد و قرار است ماه سپتامبر ۲۰۲۱ منتشر شود. فیلم Furiosa قرار است دوران جوانی کاراکتر فیوریوسا و پیشینه‌ی داستانی این شخصیت را به نمایش بگذارد و به نوعی می‌توان آن را پیش‌ درآمد «جاده‌ خشم» قلمداد کرد. در این فیلم خبری از شخصیت مد مکس با بازی تام هاردی نخواهد بود. قبلا جورج میلر اعلام کرده بود که قصد دارد فیلمی تحت عنوان Mad Max: The Wasteland با تمرکز روی کاراکتر مکس دیوانه بسازد که در آن شخصیت فیوریوسا حضور نخواهد داشت و فقط تام هاردی دوباره برای ایفای نقش مد مکس بازخواهد گشت. او فیلمنامه‌‌ی این فیلم را حتی قبل از اکران «جاده خشم» در سال ۲۰۱۵ آماده کرده بود اما به دلایلی ساخت این فیلم به تعویق افتاد و فعلا مدتی است که خبر جدیدی از آن به گوش نرسیده است.قبلا اعلام شده بود شارلیز ترون در Furiosa که حکم اسپین‌آفِ Mad Max: Fury Road را دارد حضور نخواهد داشت و آنیا تیلور جوی به جای او در نقش «ایمپریتر فیوریوسا» ظاهر خواهد شد. آنیا تیلور جوی بازیگر ۲۴ ساله‌ی آرژانتینی-آمریکایی امسال با مینی‌ سریال گامبی وزیر (The Queen&#x27;s Gambit) خوش درخشید و تحسین و توجه بسیاری را به خود جلب کرد. او اخیرا فیلم‌برداری فیلم The Northman به کارگردانی رابرت اگرز را به پایان رساند؛ فیلمی که دومین همکاری این دو پس از فیلم تحسین‌شده‌ی The Witch محسوب می‌شود. علاوه بر آنیا تیلور جوی، مشخص شده که کریس همسوُرث بازیگر نقش ثور در فیلم‌های مارول و یحیی عبدالمتین که امسال به خاطر ایفای نقش در مینی‌سریال Watchmen برنده‌ی جایزه‌ی امی شد، در این فیلم حضور پیدا خواهند کرد؛ اما اینکه نقش چه شخصیت‌هایی را قرار است بازی کنند، هنوز مشخص نشده است. تیلور جوی قبلا گفته بود که برای نقش فیوریوسا قصد دارد بازی متفاوت و جدیدی نسبت به شارلیز ترون ارائه کند؛ چرا که امکان ندارد بتوان هنرنمایی آن بازیگر در این نقش را تکرار یا تقلید کرد: «شارلیز طوری نقش فیوریوسا را بازی کرد که من عاشق این شخصیت شدم. کار او خیلی زیبا و فوق‌العاده بود و من حتی تصور اینکه بخواهم جای او قرار بگیرم را هم نمی‌توانم بکنم. باید کار متفاوتی انجام دهم چون تکرار کار او امکان ناپذیر است.»آنیا تیلور جویمنبع:Cinemabland: here and hereScreenrant</description>
                <category>امیرحسین بهروزه</category>
                <author>امیرحسین بهروزه</author>
                <pubDate>Thu, 24 Dec 2020 22:21:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سریال «کتاب بوبا فت»، اسپین‌آف سریال مندلورین ساخته خواهد شد؛ انتشار تصویر لوگو و تاریخ پخش</title>
                <link>https://virgool.io/@cinephile/%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%88%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D9%86%D8%A2%D9%81-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%84%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D9%84%D9%88%DA%AF%D9%88-%D9%88-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%BE%D8%AE%D8%B4-gnrmzqzs3n0p</link>
                <description>قسمت آخر فصل دوم سریال مندلورین که روز جمعه‌ی هفته‌ی گذشته پخش شد برای طرفداران شگفتی‌ها و غافلگیری‌های بزرگی داشت؛ از جمله اعلام ساخت سریالی با محوریت شخصیت بوبا فت.قسمت هشتم دومین فصل از The Mandalorian برای اولین بار حاوی صحنه‌های پس از تیتراژ بود: خورشید‌های دوقلوی تاتویین در آسمان این سیاره‌ی بیابانی بر صفحه‌ی تلویزیون نقش بستند و سپس قصر جابا هات به نمایش درآمد. فنک شند (Fennec Shand)، دستیار بوبا فت، با شلیک به نگهبانان وارد قصر شد و پشت سر او بوبا فت در لباس مندلورین خویش از پله‌ها پایین آمد. بوبا فت خدمتکار سابق جابا هات را که اکنون بر تخت ارباب قدیمی‌اش تکیه زده بود، کشت و به جای او بر تخت هات نشست و سپس جمله‌ای بر صفحه‌ی تاریک نمایشگر نقش بست که عنوان و تاریخ پخش اولین اسپین‌آف سریال مندلورین را اعلام کرد: «کتاب بوبا فت» (The Book of Boba Fett) که دسامبر سال ۲۰۲۱ از دیزنی پلاس پخش خواهد شد.حالا شرکت دیزنی تصویر لوگوی این سریال جدید را منتشر کرده است. همچنین اعلام شده که جان فاورو، خالق و سازنده‌ی «مندلورین» به همراه همکارش دیو فیلونی، از نویسندگان و کارگردانان این سریال و رابرت رودریگز، کارگردان هالیوودی که قسمت ششم از فصل دوم مندلورین را کارگردانی کرد، تهیه‌کننده‌های اجرایی این سریال خواهند بود. قسمت کارگردانی شده توسط رودریگز «تراژدی» (The Tragedy) نام داشت و ماجرای ربوده شدن «بیبی یودا» یا Grogu توسط ماف گیدیون را به نمایش گذاشت. در همین قسمت بود که بوبا فت رسما معرفی و وارد داستان مندلورین شد. جان فاورو امروز صبح در مصاحبه‌‌ای تلویزیونی در برنامه‌ی Good Morning America اعلام کرد که ابتدا «کتاب بوبا فت» تولید می‌شود و سپس ساخت فصل سوم مندلورین شروع خواهد شد. علاوه بر این سریال، دیزنی قبلا خبر ساخت ساخت چندین فیلم و سریال جدید از دنیای جنگ ستارگان را منتشر کرده بود؛ از جمله سریال Ahsoka، شخصیتی که در قسمت ۵ فصل ۲ مندلورین معرفی شد و نویسنده و کارگردان همین قسمت یعنی دیو فیلونی سازنده‌ی آن خواهد بود؛ فیلم سینمایی Rogue Squadron که پتی جنکینز، کارگردان فیلم‌های Wonder Woman و Wonder Woman 1984 آن را خواهد ساخت و البته سریال Obi-Wan Kenobi، که در آن ایوان مک‌گرگور برای ایفای نقش اوبی وان و هیدن کریستنسن (بازیگر آناکین اسکای‌واکر در فیلم‌های دوم و سوم جنگ ستارگان) برای ایفای نقش دارث ویدر بازخواهند گشت.منبع: Thegamer</description>
                <category>امیرحسین بهروزه</category>
                <author>امیرحسین بهروزه</author>
                <pubDate>Tue, 22 Dec 2020 00:13:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند شرکت‌ حقوقی امکان شکایت قضایی علیه استودیو سی‌دی پراجکت رد را بررسی می‌کنند</title>
                <link>https://virgool.io/@cinephile/%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%D9%87%D8%A7%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%82%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%AC%DA%A9%D8%AA-%D8%B1%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-zxzytk6jwgfo</link>
                <description>از بعد از عرضه‌ی سایبرپانک ۲۰۷۷، CD Projekt هر روز با مشکل جدیدی دست و پنجه نرم می‌کند. حال به نظر می‌رسد که برخی از سرمایه‌گذاران و چند شرکت‌ حقوقی در حال بررسی احتمال طرح شکایت علیه این شرکت لهستانی هستند.به دنبال مشکلات فراوان Cyberpunk 2077 روی کنسول‌های PS4 و Xbox One و درخواست‌های برخی از خریداران برای مرجوعی بازی، استودیو سی‌دی پراجکت رد در چند روز گذشته مجبور شد که پول خریداران ناراضی را از منابع مالی خود پس بدهد. در ادامه سونی این بازی را از روی فروشگاه رسمی پلی استیشن (PSN) حذف کرد تا فعلا امکان خرید نسخه‌ی دیجیتالی آن برای دارندگان کنسول‌های PS4 و PS5 وجود نداشته باشد. حال خبر رسیده که چندین شرکت حقوقی، از جمله برخی سرمایه‌گذاران CD Projekt (شرکت مادر استودیو سی‌دی پراجکت رد) در حال بررسی گزینه‌ی شکایت قضایی از این استودیو هستند. سرمایه‌گذاران احساس می‌کنند که سی‌دی پراجکت آن‌ها را گمراه کرده و قبل از عرضه اطلاعات کافی و مناسب راجع به وضعیت بازی در اختیار آن‌ها قرار نداده است. به نظر می‌رسد منظور از «گمراه کردن»، شفاف و روراست نبودن مدیران استودیو در رابطه‌ با وضعیت نامناسب‌ سایبرپانک ۲۰۷۷ روی کنسول‌های نسل هشتمی باشد. همچنین سی‌دی پراجکت رد تا قبل از عرضه‌‌ی رسمی بازی، نسخه‌ی پی اس فور و ایکس باکس وان سایبرپانک ۲۰۷۷ را برای نقد و بررسی در اختیار منتقدان قرار نداده بود. اگرچه این بازی در اجرا روی PC هم اشکالاتی داشته است، اما وضعیت آن در کامپیوترهای شخصی بسیار بهتر از کنسول‌های نسل قبلی به نظر می‌رسد. باگ‌ها، گیر کردن‌های متعدد، کند بودن و افت فریم‌های شدید و گرافیک پایین بازی روی پی اس فور و ایکس باکس وان صدای خریداران بسیاری را در این دو هفته‌ای که از عرضه‌ی این بازی می‌گذرد، درآورده است. سی‌دی پراجکت رد در پاسخ ضمن عذرخواهی از خریداران و پذیرفتن این موضوع که نسخه‌ی نسل هشتمی سایبرپانک ۲۰۷۷ قبل از آمادگی کامل عرضه شده و باید زمان بیشتری را روی آن صرف می‌کرده‌اند، قول عرضه‌ی آپدیت‌های متعدد در روز‌های آینده برای بهبود وضعیت این بازی را داده است.به دنبال موج واکنش‌های منفی از سوی طرفداران، سهام این بازی از هفته‌ی گذشته حدود ۳۰ درصد افت پیدا کرد؛ بنابراین نارضایتی سهام‌داران و به دنبال آن امکان بررسی گزینه‌ی شکایت از عملکرد CD Projekt چندان تعجبی ندارد. در همین راستا به تازگی خبر رسید که این افت ارزش سهام‌، بیش از یک میلیارد دلار به مدیران و موسسان این شرکت ضرر زده است.سایبرپانک ۲۰۷۷ روز ۱۰ دسامبر عرضه شد و در ابتدا نمره‌های بسیار خوبی را از رسانه‌های متعدد دریافت کرد؛ اما در ادامه مشخص شد که این نمره‌ها که حاصل بررسی بازی توسط منتقدان روی دستگاه‌های PC بوده‌اند، با امتیازات آن روی کنسول‌های نسل هشت بسیار تفاوت دارند. وضعیت کاملا نامناسب اجرای این بازی روی این کنسول‌ها باعث شد تا مثلا رسانه‌‌ی IGN نمره‌ی ۴ از ۱۰ (در مقابل نمره‌ی ۹ از ۱۰ برای نسخه‌ی PC) به آن بدهد و میانگین امتیازات PS4 و Xbox One این بازی روی سایت متاکریتیک به ۵۵ برسد (در مقابل امتیاز ۸۷ برای نسخه‌ی PC).حال باید منتظر ماند و دید که وضعیت برای این استودیوی لهستانی در روز‌های آينده چگونه پیش خواهد رفت و چه زمانی با بهبود وضعیت بازی،Cyberpunk 2077 به فروشگاه پلی استیشن بازخواهد گشت.نظر شما در این رابطه چیست؟منبع: Gamespot</description>
                <category>امیرحسین بهروزه</category>
                <author>امیرحسین بهروزه</author>
                <pubDate>Mon, 21 Dec 2020 19:32:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره‌ی سریال Stranger Things در فیلم جدید سازندگان Avengers: Endgame ایفای نقش می‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/@cinephile/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-stranger-things-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-avengers-endgame-%D8%A7%DB%8C%D9%81%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%B4-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-hxslf2fnjs2j</link>
                <description>میلی بابی براون، ستاره‌ی سریال Stranger Things و کارگردانان اونجرز: اینفینیتی‌ وار و اونجرز: اندگیم قرار است فیلمی علمی ‌تخیلی با اقتباس از رمان گرافیکی The Electric State را جلوی دوربین ببرند.میلی بابی براون در Stranger Thingsشرکت یونیورسال به تازگی امتیاز ساخت فیلمی بر اساس کتاب The Electric State را به دست آورده است؛ فیلمی که  آنتونی و جو روسو کارگردانی آن را برعهده خواهند داشت. میلی بابی براون، ستاره‌ی نوپای هالیوود که امسال فیلم انولا هولمز را در نتفلیکس داشته است، نقش شخصیت اصلی داستان را ایفا خواهد کرد.الکتریک استیت، رمانی مصور در ژانر علمی تخیلی به نویسندگی و تصویرگری سایمون استالنهاگ است و داستان دختر نوجوانی در آینده را روایت می‌کند که با روباتی عجیب و غریب اما دوست‌داشتنی آشنا می‌شود. در ادامه او متوجه می‌شود که این روبات از طرف برادر گمشده‌اش فرستاده شده است تا او را در سفر پیدا کردن برادرش همراهی کند. در طی مسیر ماجراهایی برای این‌دو رخ می‌دهد و آن‌ها متوجه وجود توطئه‌ای بزرگ می‌شوند‌.فیلمنامه‌ی این اثر را کریستوفر مارکوس و استیون مک‌فیلی، نویسندگان «کاپیتان آمریکا: سرباز زمستان»، «کاپیتان آمریکا: جنگ داخلی»، «اونجرز: اینفینیتی وار» و «اونجرز: اندگیم» نوشته‌اند. به این ترتیب این فیلم در کنار فیلم The Gray Man که سال ۲۰۲۱ پخش می‌شود، ششمین همکاری زوج مارکوس و مک‌فیلی با برادران روسو محسوب خواهد شد. در ابتدا قرار بود که اندی ماسکیِتو، سازنده‌ی فیلم‌های ترسناک It و It Chapter Two ساخت این اقتباس را بر عهده داشته باشد؛ اما با مشغول شدن ماسکیتو در پروژه‌ی فیلم فلش(The Flash) این کار به برادران روسو سپرده شده است. مارکوس و مک‌فیلی اظهار داشته‌اند که از دست دادن فرصت همکاری با ماسکیتو موجب افسوس آن‌ها بوده است اما از همکاری مجدد با برادران روسو هیجان‌زده هستند. مک‌فیلی گفته است: «اگر بتوانیم، همیشه جو و آنتونی را برای کارگردانی هرچه که می‌نویسیم انتخاب می‌کنیم و اکنون از اینکه زمان‌بندی مناسب برای کار کردن آن‌ها روی این پروژه پیش آمده، هیجان‌زده هستیم. نکته‌ی جالب این است که درون‌مایه‌های داستانی الکتریک استیت با علاقه‌ی روسوها به تکنولوژی هم‌خوانی دارد و بنابراین احساس می کنیم که آن‌ها گزینه‌ی مناسب برای هدایت این داستان هستند.»با توجه به اینکه اکنون روسوها روی ساخت فیلم The Gray Man کار می‌کنند و میلی بابی براون هم برای ایفای نقش به فصل چهارم Stranger Things بازگشته است، فعلا زمان شروع به ساخت این فیلم مشخص نیست؛ اگرچه گمانه‌زنی‌ها خبر از شروع تولید در اواخر سال آینده‌ی میلادی یا اوایل سال ۲۰۲۲ می‌دهند.منبع: Deadline</description>
                <category>امیرحسین بهروزه</category>
                <author>امیرحسین بهروزه</author>
                <pubDate>Sat, 19 Dec 2020 19:34:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تام کروز به خاطر عدم رعایت پروتکل‌های بهداشتی بر سر عوامل ماموریت غیرممکن ۷ فریاد می‌کشد</title>
                <link>https://virgool.io/@cinephile/%D8%AA%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%B9%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D8%B9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%AA%DA%A9%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%B5%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D8%B9%D9%88%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%85%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-%DB%B7-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D8%AF-ljwo9xwew35g</link>
                <description>ظاهرا تام کروز، هنرپیشه‌ی مشهور آمریکایی به خاطر جدی گرفته نشدن ملزومات بهداشتی مرتبط با ویروس کرونا، از دست عوامل ساخت ماموریت غیرممکن ۷ بسیار ناراضی است.نشریه‌ی سان(The Sun) اخیرا فایلی صوتی از تام کروز منتشر کرد که در آن او با خشم بر سر عوامل ماموریت غیرممکن ۷ فریاد می‌زند. دو ماه قبل بود که تولید این فیلم به دلیل مثبت شدن تست کرونای ۱۲ تن از عوامل یک هفته به تعویق افتاد و حال به نظر می‌رسد که صبر و تحمل این بازیگر که از تهیه‌کنندگان این پروژه نیز است، به پایان رسیده باشد.به گزارش این نشریه، تام کروز بعد از مشاهده‌ی ایستادن دو تن از عوامل در کنار یکدیگر در فاصله‌ی بسیار نزدیک، به آن‌ها هشدار داده است که اگر دوباره چنین چیزی از آن ها ببیند اخراج می شوند.در فایل صوتی که سان منتشر کرده، کروز با عصبانیت خواستار رعایت بالاترین درجه‌ی استاندارد می‌شود و از این می‌گوید که نمی‌خواهد هالیوود دوباره تعطیل شود. او در حین صحبت‌هایش چندین بار عوامل را به اخراج کردن تهدید می‌کند.آن‌طور که در فایل صوتی شنیده می‌شود تام کروز با لحنی خشمگینانه و با داد و فریاد بر سر کارکنان، خواستار رعایت کامل پروتکل‌های بهداشتی است و می‌گوید که اجازه نمی‌دهد که تولید این فیلم تعطیل شود. او از این می‌گوید که همه‌گیری ویروس کرونا و تعطیلی سینماها و پروژه‌های سینمایی ضربه‌ا‌ی جدی به افراد دخیل در ساخت فیلم‌ها وارد کرده است. کروز بیان می‌کند که دیگر هیچ معذرت‌خواهی از کارکنان نمی‌پذیرد و در ادامه می‌گوید آن‌ها می‌توانند عذرخواهی‌های خود را به کسانی که به خاطر تعطیل شدن این صنعت «خانه‌هایشان» را دارند از دست می‌دهند، تحویل دهند؛ به مردمی که با این وضع «نمی‌توانند غذا سر سفره‌های خود ببرند» یا «پول دانشگاه رفتن فرزندانشان» را پرداخت کنند.او در ادامه به چند نفر از افراد حاضر در صحنه اشاره می‌کند و خطاب به یکی از آن‌ها می‌گوید: «تو داری باعث می‌شوی که او(ظاهرا اشاره به فرد دیگری) شغلش را از دست بدهد.» کروز سپس هشدار می‌دهد که اگر هر یک از عوامل نتوانند «منطقی» عمل کنند او بدون تعلل آن‌ها را اخراج خواهد کرد.ماموریت غیرممکن ۷ مدتی در ایتالیا در حال فیلم‌برداری بود و اکنون دو هفته است که در بریتانیا مراحل فیلم‌برداری و تولید را پشت سر می‌گذارد. کریستوفر مک‌کواری به مانند دو فیلم قبلی این مجموعه، یعنی Mission: Impossible- Rogue Nation و Mission: Impossible- Fallout کارگردانی قسمت هفتم ماموریت غیرممکن را بر عهده دارد که قرار است ۱۹ نوامبر ۲۰۲۱ اکران شود.هیلی آتول، تام کروز و پام کلمنتیف سر صحنه‌ی ماموریت غیرممکن ۷ منبع:The SunVariety</description>
                <category>امیرحسین بهروزه</category>
                <author>امیرحسین بهروزه</author>
                <pubDate>Thu, 17 Dec 2020 23:17:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سریال Alien توسط خالق سریال Fargo ساخته خواهد شد</title>
                <link>https://virgool.io/@cinephile/%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-alien-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-fargo-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-cy1mlxy9uqgy</link>
                <description>شبکه‌ی FX اعلام کرده است که سریالی بر اساس مجموعه‌ی بیگانه (Alien) تولید خواهد کرد.در جریان انتشار پروژه‌های آینده‌ی دیزنی، جان لندگراف رئیس شبکه‌ی FX شایعه‌ی ساخت این سریال را که مدتی بود در لابه‌‌لای بازار شایعات پیچیده بود، تایید کرد. نوا هاولی، سازنده‌ی سریال‌های فارگو (Fargo) و لژیون (Legion) قرار است سکان هدایت این سریال را برعهده بگیرد. خبر خوب اینکه خود ریدلی اسکات، خالق مجموعه‌ی Alien هم در حال مذاکره است تا به عنوان تهیه‌کننده‌ی اجرایی به پروژه بپیوندد. این اولین فیلم از دنیای بیگانه خواهد بود که داستان آن روی زمین می‌گذرد و قرار است ترکیبی از وحشت فیلم اورجینال بیگانه (Alien 1979) با اکشن فیلم بیگانه‌‌های جیمز کامرون (Aliens 1986) باشد.ریدلی اسکات و نوآ هاولیمجموعه‌ی بیگانه تا امروز شامل ۶ فیلم می‌شود. ریدلی اسکات در سال ۱۹۷۹ اولین فیلم این مجموعه را ساخت؛ فیلمی که رفت تا در آینده به کلاسیک‌های ژانر وحشت و علمی‌ تخیلی تبدیل شود. بیگانه دومین فیلم اسکات بود و او در ادامه فیلم‌هایی چون بلیدرانر (۱۹۸۲)، گلادیاتور (۲۰۰۰) و قلمروی بهشت (۲۰۰۵) را ساخت تا در زمره‌ی بزرگ‌ترین کارگردانان هالیوود شناخته شود. فیلم دوم بیگانه را جیمز کامرون ۷ سال بعد در سال ۱۹۸۶ با حال و هوای اکشن به روی پرده برد. سومین فیلم از این مجموعه را دیوید فینچر در سال ۱۹۹۲ کارگردانی کرد و در نهایت فیلم چهارم تحت عنوان بیگانه: رستاخیز (Alien: Resurrection) را ژان پیر ژونه (کارگردان فیلم Amélie) ساخت. ۱۵ سال بعد دوباره خود ریدلی اسکات به دنیای بیگانه بازگشت: پرومتئوس (Prometheus) در سال ۲۰۱۲ اکران شد، فیلمی که حکم پیش‌درآمد بر وقایع داستانی قسمت اول این مجموعه را داشت. او سپس بیگانه: کاوننت( Alien:Covenant) را که ادامه‌‌ای بر پرومتئوس محسوب می‌شد در سال ۲۰۱۷ به روی پرده‌ی نقره‌ای آورد.حالا باید منتظر ماند و دید که خالق سریال تحسین شده‌ی فارگو می‌تواند طرفداران این مجموعه را با اثری قابل احترام و در خور راضی کند؟منبع خبر:Deadline</description>
                <category>امیرحسین بهروزه</category>
                <author>امیرحسین بهروزه</author>
                <pubDate>Tue, 15 Dec 2020 18:27:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازیگران «سوپرانوها» برای اجرای صحنه‌‌‌‌ای جدید دور هم جمع می‌شوند</title>
                <link>https://virgool.io/@cinephile/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%88%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D8%AC%D9%85%D8%B9-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-avjoftbzxlbq</link>
                <description>روز جمعه ۱۸ دسامبر بازیگران سریال معروف سوپرانوها(The Sopranos) به یکدیگر می‌پیوندند تا داستان کوتاهی به قلم دیوید چیس، خالق این سریال را به نمایش در بیاورند.سوپرانوها، سریالی درام و جنایی با محوریت تونی سوپرانو از سران مافیای نیوجرسی است که بین سال‌های ۱۹۹۹ تا ۲۰۰۷ از شبکه‌ی HBO پخش شد. سریالی که تلویزیون را برای همیشه تغییر داد و غلو نیست اگر بگوییم که تلویزیون بخش مهمی از وجهه و اعتبار امروزش را مدیون سوپرانوها است؛ اثری که اعتبار و ارزشی هم‌تراز سینما به تلویزیون بخشید و سریال‌های تلویزیونی را از داستان‌های کلیشه‌ای و سطحی و صرفا سرگرم کننده به آثاری لایق جدی گرفتن و قابل تامل تبدیل کرد. سریالی منحصر به فرد که تقریبا همیشه در بالای لیست برترین سریال‌های تاریخ از سوی منتقدان ظاهر می‌شود و اگر امروز این تعداد سریال‌ با کیفیت و ارزشمند را در مدیوم تلویزیون شاهد هستیم، باید سپاس‌گزار دیوید چیس خالق سوپرانوها و تیم سازندگان این سریال باشیم.حال به تازگی خبر رسیده که بازیگران این سریال مشهور قرار است برای جمع‌آوری کمک مالی برای خیریه‌ی Friends of Firefighters دوباره کنار هم جمع شوند. این خیریه بعد از حادثه‌ی یازده سپتامبر تاسیس شده بود تا به پشتیبانی از آتش‌نشانان دپارتمان آتش‌نشانی شهر نیویورک(FDNY) و خانواده‌هایشان بپردازد. در قالب رویدادی دو ساعته، دیوید چیس (خالق سریال)، ایدی فالکو(کارملا سوپرانو)، جیمی-لین سیگلر(مدو سوپرانو)، مایکل ایمپریولی(کریستوفر مولتیسانتی)، لورین براکو(دکتر ملفی)، استیو بوسمی(تونی بلاندتو)، رابرت آیلر(ای جی سوپرانو)، دِریا دی متئو(آدریانا لا سروا)، وینسنت پاستور(بیگ پوسی بانپنسرو)، استیو شیریپا(بابی باکالری)، ، استیون ون زنت(سیلویو دانته)، مورن ون زنت(گابریلا دانته)، تیم ون پتن(از کارگردانان سریال) و ترنس وینتر(از نویسندگان سریال) دور هم جمع خواهند شد تا در پنل پرسش و پاسخ شرکت کنند و متنی کوتاه و جدید از دنیای سوپرانوها که توسط دیوید چیس و ترنس وینتر نوشته شده را بخوانند. همچنین ۱۴ سال پس از اتمام این سریال، قرار است فیلم سینمایی The many Saints of Newark به کارگردانی الن تیلور و نویسندگی دیوید چیس و لارنس کانر ۱۲ مارس سال آینده‌ی میلادی در سینماها اکران و از شبکه استریم HBO Max پخش شود. در این اثر که حکم پیش‌درآمدی بر سریال را دارد، سال‌های نوجوانی تونی سوپرانو با بازیگری پسر جیمز گندولفینی فقید(تونی سوپرانو) را شاهد خواهیم بود.منبع خبر: Indiewire</description>
                <category>امیرحسین بهروزه</category>
                <author>امیرحسین بهروزه</author>
                <pubDate>Tue, 15 Dec 2020 16:06:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>