<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بین خیابون ها و فکرها</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@cityandhoughts</link>
        <description>اینجا جاییه برای نوشتن چیزهایی که تو روزمره می‌گذره؛از صبح‌های خوب و ساده گرفته تا فکرها، درگیری‌ها و لحظه‌هایی که شاید خیلی مهم به نظر نرسن.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:13:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4851708/avatar/nvDqnw.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بین خیابون ها و فکرها</title>
            <link>https://virgool.io/@cityandhoughts</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روز 5ام 22 اردیبشهت 1405</title>
                <link>https://virgool.io/@cityandhoughts/%D8%B1%D9%88%D8%B2-5%D8%A7%D9%85-22-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D8%B4%D9%87%D8%AA-1405-hzgpeztmgvf6</link>
                <description>چند روز گذشته واقعاً سرم شلوغ بود.جمعه با آرسن رفتیم استخر، اما بعدش سرما خورد و دو روز کامل درگیر حالش بودیم. بعد هم بیماری به مامانش منتقل شد و الان اون هم درگیره.از طرفی دادگاهی در جلفا داشتم؛ پرونده‌ای که ریشه‌اش برمی‌گرده به زمانی که همراه سجاد، برادرم، به ارمنستان رفته بودیم و همون سفر باعث باز شدن این پرونده شد.فعلاً قرار شد ادامه رسیدگی و پیگیری پرونده به جلسه بعدی موکول بشه.شنبه هم بیشتر وقتم در دفتر گذشت و جای خاصی نرفتم.یکشنبه که به جلفا رفتم، واقعاً از منظره‌های طبیعی لذت بردم. همه‌جا سرسبز بود، گل‌های لاله فضا را زیباتر کرده بودند و طراوت هوا حس فوق‌العاده‌ای داشت.دیروز، دوشنبه، هم زودتر به خانه برگشتم و کمی استراحت کردم.دیشب هم برای آرسن کلی شعر از عطار و مولانا خواندم که خیلی از آن‌ها خوشش آمده بود و با ذوق گوش می‌داد.</description>
                <category>بین خیابون ها و فکرها</category>
                <author>بین خیابون ها و فکرها</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 14:07:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز چهارم ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵</title>
                <link>https://virgool.io/@cityandhoughts/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%DB%B1%DB%B3-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B5-wvyp4tws0tbl</link>
                <description>این روزها بیشتر از هر چیز، بلاتکلیفی آدم را خسته می‌کند.نه فقط گرانی، نه فقط سختی کار؛ بلکه این حس که هرچه تلاش می‌کنی، زمین زیر پایت ثابت نیست.وقتی کار محدود می‌شود، فروش افت می‌کند و آینده مبهم است، نگرانی طبیعی است. اما واقعیت این است که زندگی با نگرانی جلو نمی‌رود؛ با تصمیم، صبوری و ادامه دادن پیش می‌رود.شرایط آسان نیست و کسی هم نباید وانمود کند که هست. اما در میان تمام این فشارها، تنها چیزی که نباید از دست بدهیم، توان ادامه دادن و قدرت انتخاب مسیرمان است.</description>
                <category>بین خیابون ها و فکرها</category>
                <author>بین خیابون ها و فکرها</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 17:31:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلبل‌زبونی آرسن و بازار بی‌جون</title>
                <link>https://virgool.io/@cityandhoughts/%D8%A8%D9%84%D8%A8%D9%84-%D8%B2%D8%A8%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%B3%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D9%86-kgisubbyoiga</link>
                <description>دیشب داداش‌هام مهمون خونه‌مون بودن.خونه حسابی گرم و شلوغ شده بود و خانمم مثل همیشه عالی از همه پذیرایی کرد.آرسن هم که گل مجلس بود 😄بلبل‌زبونی می‌کرد و مدام به داداشم ابراهیم می‌گفت:«عمو ابراهیم، پرواز کنیم!»حق هم داشت. عید که خونه‌شون رفته بودیم، ابراهیم بغلش کرده بود و باهاش بازی «پرواز» می‌کرد. همون تو ذهنش مونده بود و حالا ول‌کن نبود.صبح با هم اومدیم سمت محل کارم،ولی بازار امروز واقعاً کسل‌کننده بود… از اون روزهایی که انگار همه‌چیز روی دور کند می‌چرخه. فقط چند تا پیگیری برای کرایه ماشین انجام دادم و خبر خاصی نبود.راستی دیشب قرار بود با ناصر بریم کوه،ولی کنسل کردم و گفتم بذار برای امروز.الان که دارم بهش فکر می‌کنم، راستش خیلی حسش نیست…از اون بی‌حوصلگی‌هایی که آدم فقط می‌خواد استراحت کنه.ولی تجربه بهم ثابت کرده اگه برم، حالم بهتر میشه.برای همین احتمالاً یه تکونی به خودم بدم و برم، حتی اگه شروعش با بی‌میلی باشه.</description>
                <category>بین خیابون ها و فکرها</category>
                <author>بین خیابون ها و فکرها</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 16:20:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز سوم دهم اردیبهشت ۱۴۰۵</title>
                <link>https://virgool.io/@cityandhoughts/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B5-oppyeuwpccvc</link>
                <description>پنج‌شنبه، دهم اردیبهشت ۱۴۰۵امروز از آن روزهایی بود که هم کارهای ضروری انجام شد، هم فرصت خوبی برای ساختن خاطره‌های کوچک اما ماندگار پیش آمد.صبح را با آرسن شروع کردیم. برای بررسی و تعمیر ترمز عقب ماشین رفتیم، چون هنوز معاینه فنی خودرو انجام نشده بود و لازم بود این مشکل برطرف شود. خوشبختانه با تعمیرکار هماهنگ کردیم و از او برای فردا قول گرفتیم تا کار را کامل انجام دهد.بعد از انجام این کار، تصمیم گرفتیم کمی وقت را با هم بگذرانیم. پدر و پسری راهی میدان انقلاب شدیم. قدم زدن در فضای پرجنب‌وجوش و دوست‌داشتنی آنجا، همیشه حال‌وهوای خاص خودش را دارد. میان کتاب‌فروشی‌ها گشتیم و چند کتاب خوب برای آرسن خریدیم؛ انتخاب کتاب برای او، یکی از لذت‌بخش‌ترین بخش‌های روز بود.در کنار آن، یک سررسید هم برای دفتر تهیه کردم؛ چیزی که هم کاربردی است و هم همیشه حس خوبی از نظم و برنامه‌ریزی به همراه دارد.در مجموع، امروز روزی بود که میان مسئولیت‌های روزمره و لحظه‌های صمیمی خانوادگی، تعادل زیبایی برقرار شد؛ روزی ساده، اما پر از حس خوب.</description>
                <category>بین خیابون ها و فکرها</category>
                <author>بین خیابون ها و فکرها</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 18:10:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نهم اردیبهشت 1405 روزم به دوم رسید</title>
                <link>https://virgool.io/@cityandhoughts/%D9%86%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-1405-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-ie69qh4sivg4</link>
                <description>امروز با نوای آرام باران آغاز شد؛ بارانی که از شب گذشته بی‌وقفه می‌بارید و صبح را با طراوت و آرامشی دلنشین همراه کرده بود. بیدار شدن در کنار همسر و پسرم، در آن هوای بارانی، حس شیرینی به آغاز روز بخشید. سه‌نفری صبحانه‌ای گرم و صمیمی خوردیم و چای نبات، لذت آن لحظه‌ها را کامل‌تر کرد.بعد از صبحانه، همراه پسرم بیرون رفتیم. ابتدا بنزین زدیم و سپس برای انجام معاینه فنی خودرو اقدام کردیم. در میان کارها، تماس‌های مکرر همسرم نشان از محبت و دل‌نگرانی همیشگی‌اش داشت؛ توجهی که همیشه دلگرم‌کننده است. پس از آن، پسرم را به خانه رساندم و راهی محل کار شدم.مسیر امروز، با ترافیک سنگین اتوبان رسالت همراه بود و همین باعث شد از مسیر شهید کرد و سپس شهید صیاد عبور کنم. گذر از این بزرگراه، ذهنم را به سال ۱۳۷۸ و خاطره‌ای دور اما ماندگار برد؛ یادآوری‌ای کوتاه از گذشته‌ای که هنوز در گوشه ذهنم زنده است.در محل کار، روز پرمشغله‌ای داشتم. پیگیری امور کامیون در مرز، انجام خریدهای زاهدان و تماس‌های متعدد با مغازه، بخش مهمی از برنامه امروز را تشکیل داد. در کنار این‌ها، افزایش چشمگیر قیمت دلار بار دیگر ذهنم را درگیر آینده کرد. همین موضوع باعث شد بیش از پیش به مهاجرت و گسترش فعالیت‌های شرکت در لندن فکر کنم. تماسی هم با مجتبی گرفتم، هرچند موفق به صحبت نشدیم، اما تصمیمم برای بررسی جدی‌تر این مسیر، امروز محکم‌تر از گذشته شد.اکنون، در آستانه غروب، راهی پاساژ نور می‌شوم تا سری به مغازه بزنم. روزی که با آرامش باران آغاز شد، با مسئولیت‌های کاری، دغدغه‌های اقتصادی و اندیشه درباره آینده ادامه یافت. زندگی همین است؛ آمیزه‌ای از لحظه‌های ساده و شیرین خانوادگی، تلاش‌های روزمره و تصمیم‌هایی که می‌توانند مسیر فردا را تغییر دهند.</description>
                <category>بین خیابون ها و فکرها</category>
                <author>بین خیابون ها و فکرها</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 15:30:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین 08/02/1405</title>
                <link>https://virgool.io/@cityandhoughts/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-08021405-gffdfpszvxre</link>
                <description>مطلب رو می نویسمامروز با یک صبح خیلی خوب شروع شد. صبحانه‌ای که عشقم برام درست کرده بود واقعاً حال و هوای روزم رو عوض کرد. از همون اول حس کردم امروز می‌تونه روز آروم‌تری باشه. با دل خوش از خونه زدم بیرون و رفتم سراغ کارهای شرکت.اولش کارم به پیگیری امور اداری و مراجعه به سازمان امور مالیاتی کشور افتاد. کار اداری همیشه یه جور خاصی ذهن آدم رو درگیر می‌کنه، ولی سعی کردم با همون حال خوب صبح جلو برم.بعدش یه مدت ذهنم رفت سمت خیابون‌های اطراف مطهری. بعضی خیابون‌ها انگار فقط مسیر نیستن، یه جور حس و خاطره دارن. هم شلوغی شهر توشونه، هم یه سکوت عجیب بین رفت‌وآمد آدما.یه موضوع دیگه هم ذهنم رو درگیر کرده بود. نزدیک دفتر، یه حرفی که یه خانم به شوخی به مادرم زده بود، تو ذهنم مونده بود و یه کم ناراحتم کرده بود. شاید از بیرون ساده به نظر بیاد، ولی برای من اون لحظه خوشایند نبود.بعدش با همسرم تماس گرفتم و با لحن تندتری بهش گفتم که بهتره در صحبت کردن با دیگران دقت بیشتری داشته باشه. می‌دونم شاید اون لحظه کنترل احساسم کامل دستم نبود، ولی اون حس ناراحتی باعث شد واکنشم تندتر بشه.در ادامه روز، با آقای رحمتی هم جلسه داشتم. برای شراکت اومده بود و درباره همکاری و کارهای مشترک صحبت کردیم. این جور جلسه‌ها همیشه یه جور ترکیب امید و احتیاط دارن؛ هم آدم به آینده فکر می‌کنه، هم حساب و کتابش رو می‌کنه.از اونجا به بعد دوباره برگشتم تو فضای کار. درگیر پیگیری‌های شرکت بودم و هم‌زمان مدام وضعیت بارم رو هم چک می‌کردم. محموله‌ام از مرز مرز ایران و پاکستان در حال حرکت بود و هی نگاه می‌کردم ببینم نوبتش چندم شده و کی وارد کشور می‌شه. این انتظار یه جور استرس هم همراه خودش داره.حدود ساعت ۲ همسرم تماس گرفت. با هم حرف زدیم و بعدش هم با پسرم، آرسن، صحبت کردم. رفته بودن کلاس مادر و کودک و از حال و هوای اونجا برام تعریف کردن. همین تماس کوتاه یه حس خوب و آرامش وسط شلوغی روز بهم داد.کل روز بین کار، فکر، تماس و پیگیری گذشت. از صبح خوب شروع شد، ولی وسط روز پر از درگیری ذهنی و فکرهای مختلف شد. با این حال، تهش یه چیز برام روشن‌تر شد؛ اینکه چقدر حال آدم می‌تونه بین اتفاق‌های کوچیک بالا و پایین بشه، و چقدر مهمه آدم حواسش به واکنش‌ها و احساساتش باشه.</description>
                <category>بین خیابون ها و فکرها</category>
                <author>بین خیابون ها و فکرها</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 17:34:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>