<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های جاروبرقی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@cleaner</link>
        <description>یه سری داستان هایی داخل ذهنم دارم مینویسم تا یکی نظر بده .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-30 20:14:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4573512/avatar/nsjgpN.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>جاروبرقی</title>
            <link>https://virgool.io/@cleaner</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بدترین نوع مرگ ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@cleaner/%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B9-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%DB%B2-jkbksc4oaajo</link>
                <description>### فصل دوم: فراموشی؛ تنها پناهگاهجدا از رنجِ دانستنِ زمانِ مرگ، مسئلهٔ «عدالتِ زیستن» نیز مطرح است. پرودیکوس می‌گفت اندیشیدن به مرگ بیهوده است، چون «وقتی ما هستیم، مرگ نیست و وقتی مرگ هست، ما نیستیم.» اما او فراموش کرد که رنجِ ما نه در خودِ مرگ، که در «انتظارِ مرگ» است.آیا زندگی جدیدی پس از این وجود دارد؟ حتی اگر باشد، کسی که «نامردیِ» این زندگی را چشیده، چگونه می‌تواند به وفاداریِ زندگیِ بعدی اعتماد کند؟ انسانی که تمام توانش را برای جزئیاتِ این زندگی گذاشته و مرگ، بی‌خبر او را از میوه‌های تلاشش محروم کرده، چگونه دوباره می‌تواند دل به دریا بزند؟شاید تنها راهِ رستگاری، «فراموشی» باشد؛ اینکه پس از مرگ، مانند نوزادی متولد شویم که گذشته را به یاد نمی‌آورد. شاید این تنها راهِ بخششِ هستی به ما باشد.### پرسش‌هایی که بی‌پاسخ ماندندما زنده‌ها هنوز مرگ را نچشیده‌ایم، اما بارها آن را تماشا کرده‌ایم. و این تماشا، چند پرسشِ بی‌پاسخ را در ذهن باقی می‌گذارد:۱. لحظهٔ آگاهی: چه زمانی فرد می‌فهمد در حال مرگ است؟ آن کسی که در خیابان ناگهان بر زمین می‌افتد و با خودش می‌گوید «کمی دراز بکشم خوب می‌شوم»، آیا هرگز درک کرد که به اختیارِ خود دراز نکشیده بود؟۲. حسرتِ نزیستن: اگر زمانِ مرگمان را می‌دانستیم، آیا مسیرِ رسیدن به «هدف» را انتخاب می‌کردیم؟ یا در لحظاتِ آخر، به جای دکتر و مهندس شدن، به دنبالِ عشق و آرامشی می‌رفتیم که به بهانهٔ «موفقیت» از آن گذشتیم؟۳. تداومِ یاد: ما چقدر برای جهان مهم هستیم؟ بیست دقیقه بعد از آنکه در خیابان جان دهیم، اگر دلقکی در همان خیابان شروع به نمایش کند، مردم به او خواهند خندید و ما را فراموش خواهند کرد. مرگ، استادِ پاک کردنِ ردِ پاهاست.۴. انتخابِ اجباری: آیا هنگامِ آمدن به این دنیا از ما نظری پرسیدند؟ خیر. و این ستم تا لحظهٔ رفتن نیز ادامه دارد.ما در این دنیا مثل دو ماهی در تنگ هستیم؛ اگر یکی به تهِ آب برود، دیگری با تمامِ توان سعی می‌کند او را به سطحِ اکسیژن برساند. نه به خاطرِ خویشاوندی، که به خاطرِ وابستگیِ بی‌پایانی که داریم. حتی وقتی غریبه‌ای را می‌بینیم که در خیابان بر زمین افتاده، غمگین می‌شویم. این غم، نه از شناختِ او، که از شناختِ «مرگ» است؛ مرگی که می‌دانیم روزی به سراغِ ما نیز خواهد آمد.</description>
                <category>جاروبرقی</category>
                <author>جاروبرقی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 22:03:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلفلی</title>
                <link>https://virgool.io/@cleaner/%D9%81%D9%84%D9%81%D9%84%DB%8C-vb9hjlo2kefu</link>
                <description>جوانی لاغر و استخوانی به سرعت از تخته سنگی وسط روستا بالا رفت.شمشیر زنگ زده ای را از قلاف بیرون کشید ، فریاد زد :من ، فلفلی ، پهلوان این روستا را به مبارزه دعوت می کنم .مردم روستا از هر گوشه ای خندان سر بیرون آورده و دور تخته سنگ جمع شدن ، سه پیرمرد اطرف سنگ هم می خندیدن و میگفتن تو با پهلوان ما چیکار داری آخه جوان.مردی به پهنای یک گاو با سری تاس و رد زخمی روی سر از میان جمعیت بیرون امد گفت : کی جرئت کرده من ، پهلوان این روستا ، به مبارزه دعوت کنه .وقتی پهلوان روستا فلفلی را دید زد زیر خنده و گفت : اشتباهت برای بار اول قابل بخشش سریع برو پیش مامان و بابات بچه .فلفلی : من اشتباهی نکردم و نمی‌کنم ولی اگه تو ترسیدی می تونی بری .مرد جمعیت پخش و پلا کرد و فریاد زد : خودت خواستی پس سریع بیا برای مبارزه ولی من نمیزارم زنده از مبارزه بیرون بری .فلفلی : اگر شمشیر داری بیا مبارزه تا دستی که شمشیر باهاش به دست داری رو قطع کنم و شمشیرت بگیرم .مرد فریاد زد: من و شمشیرم کنار دریاچه روبه روی روستا منتظرتیم .ریش سفید ها تلاش میکردن جلوی فلفلی رو بگیرن و میگفتن تو درخود چی دیدی بدبخت اون شوخی نداره .فلفلی گفت : من می خوام به جنگ دیو آدم خوار برم اگه اینجا قرار باشه بمیرم اونجا هم میمیرم ،فرقی داره کجا بمیرم ؟ریش سفید های روستا با ترس فلفلی رو میدیدن و گفتن: چرا اخه.فلفلی کمی مکث کرد و با صدای لرزان گفت : بعد سواد یاد گرفتن بعد کلی نامه نوشتن بعد کلی کار در مزرعه به جای گاو بودن بعد کلی کار کردن بعد کلی پول جمع کردن و بعد کلی بیدار ماندن تمام شب زیر پنجره بعد کلی کتک خوردن از مردم ده بالاخره راضی شد به حرفام گوش کنه برای همین گلی بهم گفت به دشت کنار ده برم و منتظرش باشم .ریش سفید ها : بعدش چی شد ؟فلفلی : بعدش ، بعدش وقتی تو دشت منتظرش بودم همین که پا گذاشت به دشت در تله دیو آدم خوار زندانی شد منم سریع شمشیر کهنه خودم از گنجه بیرون آوردم و برای آزادیش به جنگ دیو آدم خوار دارم میرم ، ولی نیاز به شمشیر بهتر دارم .جوانی لاغر و با موهای بلند با خنده از دور گفت : رفتی کنار قفسش بپرسی اصلا می خواستت یا نه ؟فلفلی :نه نپرسیدم خود گلی بهم گفت که من می خواد منم وقت تلف نکردم و سریع راه افتادم .ریش سفید ها : تو چطور فکر کردی می تونی دیو شکست بدی همینجا کشته میشی.فلفلی : پهلوان شما می خواد من برای غرورش بکشه ولی من برای آزادی گلی و حتی تمامی زندانی های دیو هدف من بالاتره ،حالا راه باز کنید برام .فلفلی به سمت دریاچه رفت و رو به روی پهلوان روستا ایستاد .پهلوان دستی به سرش کشید و گفت : تو اول حمله کن ببینم.فلفلی با شمشیر زنگ زده به پهلوان حمله برد .پهلوان خشکش زده بود و فقط دفاع میکرد و به نفس نفس افتاده بود و عقب ، عقب میرفت .صدای نفس نفس زدن مرد و خوردن شمشیر در کل روستای کناره دریاچه پیچیده بود .فلفلی ضربه ای به دست پهلوان زد که دست و شمشیر با هم به داخل دریاچه افتاد .پهلوان :تو چی کار کردی ؟ چجوری ؟فلفلی : من پاداشم گرفتم می تونی بری دیگهپهلوان با یک دست به فلفلی حمله ور شد و شروع کرد به کتک زدنش .پهلوان : تاوان کارت میدی می ندازمت در دریاچه .کنار دریاچه گلاویز شده بودن که فلفلی شمشیر داخل شکم پهلوان فرو کرد و جسد به داخل دریاچه انداخت . دریاچه خیلی زود شروع به سرخ شدن کرد . فلفلی سریع خودش به داخل دریاچه انداخت و شمشیر پهلوان از دریاچه بیرون آورد.مردم روستا با ترس از هر گوشه به دریاچه نگاه میکردن و ریش سفید ها به هم میگفتن حالا آب چیکار کنیم .فلفلی با شمشیر جدیدش از روستا خارج شد راه خود ادامه داد .در راه متوجه پرواز پرنده ای غول پیکر شبیه کرکس شد که به جهت مخالفش می رفت ولی ترسی به خود راه نداد و راهش را ادامه داد.در راه به خود گفت : حالا که پهلوانی رو که اندازه گاو نر بود از پا درآوردم دیگر جوان بی عرضه و پست روستا نیستم بلکه پهلوانم پهلوان تمامی روستا ها .با فکر پهلوان بودنش خوش بود که متوجه شخصی شد که در تله دیوی گیر افتاده .فلفلی به سمت تله رفت . مردی به همراه یک لاشه سلاخی شده و جسد گوسفندی با دهنی باز و چشمی از حدقه بیرون زده در قفس بودن .فلفلی گفت : تو که هستی ؟ چرا در تله دیوی ؟زندانی گفت : من چوپانی بودم که دنبال این دوتا گوسفند اومدم تا انهارا به گله بازگردانم ولی هر سه در تله افتادیم . ۲ روز در این تله هستم از شدت گرسنگی یکی از گوسفندان سلاخی کردم دیگری هم با دیدن صحنه سلاخی به این شکل در آمد. حالا من موندم و فقط آذوقه ۱ ماهم.آخر مگه من چه گناهی داشتم که باید خوراک این دیو پست فطرت باشم ایشالله عمرش تموم بشه زودتر .فلفلی گفت :هی چوپان نگران نباش من به همراه شمشیرم به جنگ دیو میریم تو را آزاد خواهم کرد فقط الان به فکر کارایی باش که بعد آزادی می خوای انجام بدی .چوپان: خدا کند که بتوانی و سالم بمانی همین که از این قفس آزاد بشم میرم کل گله رو پیدا میکنم و میفروشم بعد زن میگیرم تا آخر عمر در خانه می‌مانم پام هم دیگه بیرون نمیزارم.راستی اسم شما چیست ؟فلفلی : پهلوان فلفلی هستم .در همین حین متوجه بازگشت پرنده غول پیکر شد و به راه خودش ادامه داد.شب شده بود هوا تاریک مهی روی زمین پهن شده بود و فلفلی مشغول تمیز کردن شمشی جدیدش بود . فلفلی عکس خودش روی شمشیر میدید و اخم میکرد .ناگهان متوجه صدای عجیبی می‌شود که میمرسد کجا داری میری برای بار سوم در مسیر خودم دیدمت.فلفلی شمشیر رو به جلو میگره و داد میزنه : هرکی هستی بیا بیرون پهلوان فلفلی دستور میده بهت .کرکس غول پیکر با کلاهی به سر از لای مه جلو میاد : کجا داری میری ۲ روزه دارم میبینمت وقتی از ده راه افتادی ؟فلفلی : به برج غول برای نجات گلی و کشتن دیو آدمخوار .کرکس شروع به خنده کرد و گفت : اون بدبخت که سه تا آفتاب دیگه طلوع کن خودش میمیره تو نمی خواد زحمت بکشی .فلفلی : چرا ۳ آفتاب دیگه میمیره؟کرکس :تو مگه نمیدونی هر دیوی پایان عمری داره که اگه کسی نکشتش با اون پایان عمر میمیره . به جای کشتن اون بدبخت برو دنبال کلید تله ها بگرد چون وقتی بمیره گلیت هم می پوسه تا آخر عمر .کرکس خنده کنان کلاهش برای فلفلی از سر بلند کرد و پرواز کرد رفت .صدای خنده کرکس هنوز در مه میومد و فلفلی با سرعت به راهش ادامه می‌داد اینبار برای نپوسیدن گلی در تله .....................................کرکس نزدیک صبح به برج دیو رسید . دیو را دید که با طنابی به گردن می خواد خودش دار بزنه .کرکس : داری چیکار میکنی تو باید از این دو روز باقی مونده نهایت لذت ببریدیو : فکر اینکه دو روز دیگه تموم میشه شده کابوسم حاضرم الان تموم بشه تا از این کابوس هم آزاد بشم .کرکس : حداقل با آخرین کسی که به مبارزه دعوتت کرده بجنگ و بعد خودت بکش تا نگن از ترس اون این کار کردی .بعد داستان فلفلی و گلی رو براش تعریف کرد .غول که غرق ماتم بود گفت : ای بابا این آخر عمری هم باز دوباره یه آدم جوگیر خودش بزرگ دیده و راهی این برج شده . حالا درسی به این آدم میدم که درس عبرتی بشه برای آدما تا بدونن باید از قولی که اخرای عمرش بیشتر بترسن .بعد کرکس و غول باهم از برج بیرون اومدن ..................فلفلی صبح که شد مشغول خوردن تکه نونی شد که با خود اورده بود و برای دیو بلند رجز می خواند که صدایی شنید که میگفت : چه کسی می خواد دیو شکست بده ؟کدوم دیوانه ای این کار می خواد بکنه ؟فلفلی دنبال صدا رو گرفت و به تله دیگری رسید که در آن پیر مردی با یک چشم کور ، دستی قطع شده و پاهایی چلاق بود که کلی نان و سکه اطرافش در قفس ریخته بودن .فلفلی :پیرمرد دیگه نیاز نیست بترسی پهلوان فلفلیقرار دیو بکشه و تمامی زندانی ها رو آزاد کنه .پیرمرد : ای لعنت بر آن پهلوانی که گفتی که می خواد از این بهشت من نجات بده . من می خوام تا آخر عمر در این قفس باشم و در همین قفس گدایی کنم چون توجه و بخشش مردم در این بهشت خیلی بیشتر تا بیرون اینجا .فلفلی : پیرمرد چند وقت در اینجا بودی که عقلت از دست دادی من باید سریع برم وقت بحث با تو را ندارم.پیرمرد تنها دستش از قفس بیرون آورد و لباس فلفلی رو گرفت . گفت : باید اول من بکشی بعد اون دیو من نمی‌ذارم کسی آیت قفس ازم بگیره .فلفلی وقتی دید نمی تونه از دست پیرمرد خلاص بشه با شمشیرش ضربه ای زد به دست پیرمرد و گفت : حتما تو را هم از تله نجات می دهم و هم از دیوانگی .سپس فلفلی نانی از قفس پیرمرد برداشت و به راهش ادامه داد پیرمرد هم شروع به گریه و زاری کرد .شب هنگام بود فلفلی در جنگلی پر پیچ و خم برای مقابله با ترس خودش را در فکر و خیال غرق کرد .به خود می گفت وقتی من دیو بکشم دیگه گلی نمی تونه نه بگه دیگه مردم روستا باهام کاری ندارن . تمامی اشتباهات جبران میشه . من میشم پهلوان فلفلی نجات دهنده تمامی عقل ها .در همین فکر ها بود و از جنگل ترسناک رد شد ولی اصلا حواسش نبود که بالای سرش کرکس کلاه به سر نظاره گر خودش و افکار بلندش هست .صبح که شد آخرین تکه نانش هم خورد و به راه خود ادامه داد تپه بلندی دید که برای رسیدن به برج باید ازش بالا می‌رفت. هنگام عبور از تپه به تله ای دیگری برخورد که مردی بسیار لاغر طوری که دندان هایش از روی گونه هایش معلوم بود در آن زندانی شده بود.مرد همین که فلفلی رو دید بهش داد زد : آهای قهرمان بزرگ من نجات بده تا پاداشی بهت بدم که در کل عمرت ندیده باشی.فلفلی : تو که هستی ؟ چرا اینجا افتادی؟ تو الان در تله دیو آدم خواری ولی نگران نباش قهرمانی که صدا زدی داره میره برای کشتن دیو و آزادی اسیر ها .مرد لاغر : من پادشاه تمامی شهر ها هستم . خدمتگزاران من با حیله اون وزیر نامردم من را در این تله انداختن تا یه پست فطرت دیگه رو حاکم کنن. من الان یک ماه اینجا گیر افتادم دستانم شده آذوقه من .اگر من نجات بدی شغلی بهت میدم که تا عمر داری نانت در روغن باشه.فلفلی :چه شغلی ؟حاکم : تو را جلاد خودم میکنم و سر هرکسی را که بزنی داراییش به تو میدم . مطمئن باش همین که حکومت پس بگیرم تعداد کسایی که باید سر بزنی از تعداد افراد کل شهر هم بیشتره .فلفلی به شدت خوشحال شد و گفت : تنها مزد لایق یه قهرمان همینکه گفتی مطمئن باش تو را هم نجات میدهم ای حاکم . سپس به حاکم تعظیم کرد و رفت .در راه در این فکر بود که دیگه لایق تر از اون برای گلی وجود نداره .وقتی به بالای تپه رسید برج بلند دیو و که در تاریکی شب فرو رفته بود می تونست ببیند.توجهش به قفسی افتاد که صدایی نمی‌آمد ازش به سمتش رفت و گفت : من ،قهرمان فلفلی، به جنگ دیو میروم برای نجات اسیر ها . ای مرد تو داستانت را بگو تا شاید تو را هم نجات دهم .ولی صدایی نیومد برای همین جلوی مرد که به میله ها تکه داده بود رفت و سر شکافته شده و صورت غرق به خون که چسبیده به میله ها بود نگاه کرد . بعد متوجه مورچه های بسیار اطراف قفس شد که تعدادی دور تکه ای که از سر مرد بیرون افتاده بود جمع شده بودن و بخشی دیگر مشغول را رفتن روی لکه خون و بخشی به سوی مرد میرفتن .فلفلی : تو را مورچه ها نجات دادند .فلفلی همین که خواست از تپه پایین بیاد کرکس با سرعت پایین آمد و کلاهش را برای فلفلی برداشت و گفت :ای پهلوان نجات دهنده عقل ها ای قهرمان ای فلفلی تنها لایق گلی حواست به زمان هست . آفتاب که بالا بیاد دیو میترکه و کل برج فرو میریزه .فلفلی : اصلا حواسم به زمانی که گفتی نبود چیکار کنم ؟کرکس : من شما را تا انجا میبرم و میذارمتون روی پنجره طبقه دوم جایی که دیو هستش .فلفلی قبول کرد و کرکس او را با پنجه گرفت و به پنجره برج برد.وقتی کرکس فلفلی پایین گذاشت خودش رفت و روی پنجره ایستاد .فلفلی همین که دیو دید ترسید ولی وقتی طناب دور گردن دیو دید ، پرسید : آهای بدبختی که طناب دار انداختی به گردنت از ترس من ، اگر کلید تمامی قفس ها رو بدی کاری باهات ندارم .دیو خندید و گفت : این طناب برای تو انداختم تا مبارزه عادلانه بشه اون کرکس که اوردن تو را به اینجا کل چیزا رو برای من تعریف کرد حتی گفته که وقتی گلی جواب رد بهت داد با چوب افتادی دنبالش و اون برای فرار از تو به دام من افتاد تو هم نه برای نجات اون بلکه برای فرار از مردم ده فرار کردی .فلفلی : تو حق نداری با من اینجوری صحبت کنی مهم آلن که ما می‌خواهیم گلی را نجات بدهیم بعد تو هم حساب این کرکس کلاه به سر می‌رسیم.دیو اشاره ای به کرکس که با لذت به دیو و فلفلی نگاه میکرد داد و کرکس پر زد رفت پایین.دیو : تو ضعیف و ترسویی شک نکن ، ولی برای عادلانه شدن بازی بهت میگم کلید تمامی قفس ها کجاست . کلید اونا پرهای کرکس برای همین کرکس فرستادم طبقه پایین تا ادامه این طنابی که گردن من را به خودش وصل کنه . تو اگه من کشتی برو طبقه پایین پرهای کرکس بگیر و هر که را خواستی آزاد کن . البته حواست به زمان هست که آفتاب بیاد بالا همه چی تمومه.فلفلی : کاری میکنیم که پشیمان شوی از حرفایی که به من زدی هدف من قهرمانانس و هدف تو خوردن آدم ، من برترم .فلفلی با شمشیر دور پاهای دیو می‌چرخید ضربه میزد .دیو : بذار کمکت کنم (شروع کرد به پاره کردن پیراهنش و فلفلی را روی سینش گذاشت ) تو فقط لازم اون شمشیر کوچک فرو کنی تو سینه من تا سه شماره باهات کاری ندارم اگه نتونستی همونجا لهت میکنم.فلفلی شمشیر بلند کرد و فریادی زد و محکم داخل سینه دیو فرو برد .دیو با خنده تماشاگر این صحنه بود و وقتی خون از زخم فواره زد فلفلی رو به پایین انداخت گفت : تو فقط ۱۰۰۰ شماره فقط هزار شماره از زندگی من گرفتی ولی ......دیو به زمین افتاد در خون خود در حال غرق شدن شد.فلفلی با عجله از پله ها رفت پایین و در این فکر بود که دیگه الان اگه کسی لایق نباشه اون گلی برای فلفلی .وقتی به طبقه اول رسید کرکس دید که لبه پنجره نشسته و می خنده.کرکس : دیو گفته بود نجاتت بدم و با خودم ببرمت تا خودت برای همه داستانت تعریف کنی ولی زمان زیادی نمونده برای همین خودم تمامی اسرا رو آزاد میکنم داستانت تعریف میکنم . کرکس برای آخرین بار کلاهش برداشت رفت .همین که از لبه پنجره پرید فلفلی متوجه جسد دار زده گلی شد که به اندازه نصف انسان از لبه پنجره به بالا رفت بود ، به وسیله طنابی که دور گردن گلی بود و سر دیگرش گردن دیو.فلفلی با اندوه گلی و با ترس نور آفتاب میدید و با حسرت صدای باز شدن قفس ها .پایان</description>
                <category>جاروبرقی</category>
                <author>جاروبرقی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 13:19:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title># بدترین نوع مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@cleaner/%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B9-%D9%85%D8%B1%DA%AF-e2vttyf2ffc7</link>
                <description>به نظر شما بدترین نوع مرگ چیست؟بیشتر مردم، وقتی این پرسش را می‌شنوند، به شیوه‌های مرگ می‌اندیشند: دردناک‌ترین، طولانی‌ترین، ناگهانی‌ترین.اما بدترین نوع مرگ نه به چگونگی آن مربوط است و نه به زمان وقوعش؛بلکه به حضوری وابسته است که پیش از وقوع، در ذهن ما پیدا می‌کند.گاهی مرگ هنوز نیامده، اما در ذهن جا خوش کرده است؛در کوچه‌های خیال قدم می‌زند،به در خانه‌ها سر می‌کشد،و نام‌ها را زیر لب زمزمه می‌کند.مرگ اگر بیاید، رنج جسم را در زمانی کوتاه پایان می‌دهد؛اما اندیشیدن به آن می‌تواند سال‌ها روح انسان را در محاصره نگه دارد.من مواجههٔ انسان با مرگ را در سه صورت می‌بینم:---## ۱. مرگِ اندیشیدهنخستین صورت، مرگی است که تنها در ذهن رخ می‌دهد.انسان، بی‌هیچ تهدیدی، ناگهان به مرگ می‌اندیشد:به زمانش، به چگونگی‌اش، به آن «نبودنِ مطلق».در این مرحله هنوز می‌توان خود را فریب داد.مرگ را برای «دیگری» دانست؛برای همسایه،برای رهگذر تصادفی،نه برای خود.می‌توان زندگی را فیلمی تصور کرد که ما قهرمان آنیم؛یا صفحهٔ شطرنجی که در آن شاهیم مهره‌ای که بازی بی‌او معنایی ندارد.در این سطح، هنوز امکان انکار هست.اندیشهٔ مرگ می‌آید، اما می‌توان آن را عقب راند؛با ایمان، با فلسفه، با سرگرمی، حتی با بی‌تفاوتی.این ساده‌ترین مواجهه با مرگ است،زیرا هنوز «فاصله» باقی است.---## ۲. مرگِ نزدیکدر صورت دوم، مرگ دیگر مفهوم نیست؛در اطراف ما نفس می‌کشد.زندگی در منطقه‌ای جنگی را تصور کن:هر روز آژیر،هر شب انفجار،هر صبح فهرستی تازه از نام‌ها.اینجا مرگ دیگر انتزاعی نیست؛واقعیتی است همسایه.انسان در این وضعیت دیگر مرگ را صرفاً برای «دیگری» نمی‌داند؛ بله برای دیگری می‌خواهد تا جان فدای او شود .همچنان در ژرفای وجودش امیدوار است که اگر قرار است بیاید،به سراغ او نیاید.ما از بلایی می‌گریزیم که نمی‌دانیم کجا فرود خواهد آمد؛و گاه درست به همان‌جا پناه می‌بریم که مرگ، قدم بعدی‌اش را برخواهد داشت.در اینجا یک توهم آرام‌بخش باقی می‌ماند:اینکه زندگی ما بیهوده پایان نخواهد یافت.اما تاریخ نشان داده است که مرگ، تابعِ شایستگی یا آمادگی نیست.نوزادی می‌تواند پیش از آنکه جهان را بشناسد، از آن حذف شود.مرگ عدالت‌محور نیست.منطقی که ما برای زندگی می‌سازیم،الزاماً منطق او نیست.---## ۳. مرگِ قطعیو سرانجام، سخت‌ترین صورت:زمانی که انسان می‌داند مرگ او را یافته است.نه در خیال،نه در احتمال،بلکه در قطعیت.محکومی را تصور کن که از پله‌های چوبهٔ دار بالا می‌رود.هر پله، فاصله‌ای کمتر با جهان.او می‌داند فردا صبح مردم بیدار خواهند شد،نان خواهند خرید،خواهند خندید،و جهان بی‌وقفه پیش خواهد رفت.اما او در آستانهٔ حذف شدن از این جریان ایستاده است.با این حال، امید هنوز رهایش نمی‌کند.شاید با ایمان نبوده باشد ولی به صوراسرافیل امید داره به شفای مسیح امید داره .شاید فرمانی در آخرین لحظه برسد.شاید طناب پاره شود.شاید هنوز اتفاقی بیفتد.حتی وقتی طناب بر گردنش قرار می‌گیرد،با خود می‌گوید:«هنوز نیفتاده‌ام.»این «هنوز»،آخرین سنگر امید است.امیدی نه برای نجات،بلکه برای تأخیر.در این لحظه، انسان هم‌زمان دو حقیقت را درمی‌یابد:بی‌اهمیت بودن خویش برای جهان،و اهمیتِ بی‌حدِ جهان برای خویش.و شاید بدترین نوع مرگ،نه آویزان شدن بین آسمان و زمینبلکه لحظه‌ای باشد که انسان پیش از مردن بفهمد:جهان،بی‌هیچ خللی،ادامه خواهد یافت .شاید ایکاروس مرگ به عنوان رهایی از اندیشه مرگ پیدا کرد که بین دریا و خورشید پرواز نکرد.به قول سارتر : مرگ من یعنی ادامه زندگیم ولی این بار بدون من .</description>
                <category>جاروبرقی</category>
                <author>جاروبرقی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 13:15:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جواد و کریم</title>
                <link>https://virgool.io/@cleaner/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85-esjqbpaffifq</link>
                <description>-همین آقایی که به طرفداریش بلند شدید ، من از بچگی میشناختمش ، توی یه محله بودیم ، توی یه کوچه بودیم ، توی یه ساختمون بودیم ، فقط ما طبقه اول اونا طبقه دوم بودن. یک سال این آقا از من بزرگتر بود ولی پامون باهم به مدرسه گذاشتیم من یه سال زودتر رفتم مدرسه ._ دارید درباره کریم حرف می‌زنید یا خودتون ؟_ دارم زندگی خودم میگم ولی نمی تونم از کسی که مثل زالو تو مرداب ، مثل بختک تو خواب باهام بوده چیزی نگم ._هرجور راحتید ادامه بدید ._داشتم میگفتم اونا طبقه دوم بودن ما طبقه اول هر بار که از پنجره بیرون نگاه میکردم فقط سطل آشغال شهرداری با موش های کنارش و یه تنه درخت میدیدم . همین هیچ چیز دیگه ای نبود هر بار خونه رو از دور میدیدم ، کریم میدیدم که با همون هیکیل بزرگش پشت پنجره نشسته . میخنده و با لذت بیرون میبینه اون برگ درخت میدید من تنه درخت اون پرنده ها رو میدید من موش های سطل آشغال اون آسمون میدید من آسفالت کوچه .می‌بینید، می‌فهمید من از همون وقتی که نشستن یاد گرفت حسرت این آدم می‌خوردم وقتی بزرگتر شدیم کریم می رفت تو کوچه بازی میکرد به من اجازه نمیدادن برم میگفتن کوچه جای بچه با ادب نیست .از پشت همون پنجره وقتی کریم و دوستاش میدیدم ،فرار میکردم تو اتاقم ولی صدای خنده هاشون ولم نمیکرد . من بعضی وقت ها از ته دل می‌خندیدم،. هر وقت که کریم قبول نمیکرد بیاد خونه به زور میاوردنش بعدش هم تو حمام کتک حسابی میزدنش جوری که گریه میکرد و فریاد میزد من هربار که میفهمیدم فقط میرفتم حمام و صدا کریم گوش میکردم و من از ته دل خوشحال میشدم و میخندیدم .توی اون محل همه من میشناختن به من از همون اول میگفتن آقا جواد به اون میگفتن سگ توله .صدایی از عقب - آهای درست حرف بزن .-شما ادامه بدید ._داشتم میگفتم هرکی پدر یا مادرم میدید میگفت آقا جواد آینده روشنی داره این از چشماش میشه فهمید .ولی تنها کسایی که از کریم تعریف میکردن علی و قاسم بودن که باهاش توی کوچه بازی میکردن از همون ۵ سالگی دلم فقط یه دوست میخواست ولی من تو اون خونه کسی رو نداشتم تنها کسی که باهاش بازی می‌کردم دیوار اتاقم بود باهاش توپ بازی می‌کردم، حرف میزدم از ته دل دوستش داشتم بعد اون تلوزیون نقره ای بود وقتی که با دیوار دعوام میشد پیش اون میرفتم .شاید آقا جواد بودم برای بزرگتر ها ، ولی هیچکدوم حاضر نبود دقیقه ای با یه بچه وقت بگذرونه .به هیچکس نمی تونستم بگم تنها هم بازی و هم صحبتم تو اون سن دیوار تلوزیون بود . کی من درک میکرد اگه این موضوع میگفتم همون آقا جواد بودن هم از دست میدادم .سکوت کل اتاق گرفته بود ._ادامه بدید لطفا ._یک سال مونده بود به شروع مدرسه رفتن مشترک من و کریم ، که یکی از دوستای قاسم از اون کوچه اسباب کشی کرد.نبودید ببینید کریم چیکار ها که نمیکرد ، وسط کوچه خودش میزد و گریه میکرد قاسم هم گریه میکرد منم با لذت کنار پدر و مادرم تو کوچه تماشا میکردم فقط وقتی خاور اسباب کشی راه افتاد کریم شروع کرد دنبال ماشین دویدن و داد زدن موهای فرفری بلندی که داشت پشت سرش پرواز میکرد . بعد برگشت روی آسفالت کوچه نشست گریه کرد. همه بزرگتر ها رفتن دلداریش بدن حتی پدر و مادرم .اگه این داستان به نظرتون تلخ اومده باید بگم یه هفته مانده بود به باز شدن مدرسه پدرم تصمیم گرفت تلوزیون نقره ای رو بفروشه و تلوزیون کوچک تری بگیره وقتی وانتی رسید به خونه منم مثل کریم خودم میزدم و گریه میکردم . خواهش میکردم تلوزیون نبرن ولی هیچکس گوش نمی‌داد حرفم هم نمیتونستم بگم که چجوری به اون تلوزیون نقره ای وابسته هستم چون فکر میکردن دیوانه شدم .پدرم و راننده وانت اومدن تلوزیون سوار وانت کردن منم به تقلید کریم دنبال وانت دویدم ولی وقتی برگشتم فقط پدرم اونجا بود با ابرو های گره کرده گفت : مگه نمیدونی تنهایی نباید تو خیابان بری ؟بعد اینکه رفتم خونه یه کتک حسابی خوردم .دیگه مجبور بودم با دیوار اتاق زیاد بحث نکنم چون دیگه فقط اون برام مونده بود .دیگه نمی تونستم با چشم بسته ، با کنترل کانال بزنم تا حرف واقعی تلوزیون بشنوم.قرار بود تلوزیون کوچکتر بیارن ولی نیاوردن . پدرم وقتی دید تلوزیون نیست که جلوش بشینم و برنامه ببینم تصمیم گرفت یک سال زود تر من به مدرسه بفرسته .اولین روز مدرسه برام جهنم بود چون میدونستم با کریم هم کلاسم ولی وقتی وارد حیات مدرسه شدم و قاسم دیدم،همون رفیق کریم که اسباب کشی کرد ، اوضاع برام بدتر شد کریم،قاسم و علی همیشه در حیات و کلاس باهم بودن تو حیات برای فرار از خنده هاشون به دستشویی پناه می‌بردم ولی در کلاس راه فراری نداشتم .برای اینکه تو راه رفت و برگشت به این سه نفر نخورم از راه میانبر خاکی که بین ۲ تا آپارتمان بود در کوچه کنار مدرسه بود میرفتم . اینجوری زودتر هم می‌رسیدم و بیشتر درس میخوندم.تو اون مدرسه شاگرد نمونه بودم هر سال معلم ها ازم تعریف میکردن میگفتن حتما دکتر یا مهندس میشم ولی از کریم بد میگفتن تو مدرسه هم بهش سگ توله میگفتن.صدای عقب _ باز گفت ، سگ توله خودتی ._آروم باشید. آقا شما هم دیگه این لفظ نگید خانوم حساسه ._چشم .۳ سال اول مدرسه کریم میرفت کوچه بازی ولی درس نمیخوند شب ها هم کتک می‌خورد تو مدرسه هم جریمه میشد برای ننوشتن تکلیفش . ولی من همین که از مدرسه میومدم روبه روی دیوار اتاق شروع به تکلیف نوشتن میکردم عصر هم درس میخوندم و این شب بود که تفریح من شروع می‌شد پشت در حمام میشستم ناله و گریه کریم و فریاد های پدرش گوش میدادم . بعد مدتی پدر کریم ماشین سنگینی گرفت و راننده جاده ها شد اغلب اوقات خانه نبود دیگه، تفریح شب هم تموم شد.کریم در نبود پدرش خیلی لات شده بود اگه اشتباه نکنم برای سال چهارم دبستان بود که شروع کرد به کتک کاری همیشه قاسم و علی هم پشتش بودن اوایل خوراکی بچه ها را می‌گرفت هرکس هم نمی‌داد کتک می‌خورد در راه برگشت . بعد تر هم تکالیفش میداد به باقی بچه ها که بنویسن .با من اوایل هیچکدوم از این کارا رو نمیکرد چون تو راه برگشت من اصلا نمی‌دید سمتم نمیومد .یک بار سر صف قبل تعطیل کردن بچه ها به ده تا از بچه های نمونه لیوان سفالی دادن .من هم جزو اونا بودم سریع لیوان در کیفم گذاشتم و از مدرسه بیرون رفتم . وقتی به جاده خاکی بین دو آپارتمان رسیدم ، کریم دیدم که می‌خندید با همون مو های فرفری که داشت سنگی هم در دست داشت .با دستی که سنگ داشت رو به من اشاره رفت و گفت : برای همینه که هیچوقت در راه برگشت ندیدمت راه مخفی پیدا کردی؟این اولین بار بود که مخاطب کریم قرار گرفته بودم .بدون توجه به اون خواستم مسیر ادامه بدم ولی یقه لباسم گرفت و گفت : تا الان هیچ خوراکی بهم ندادی تکالیفم هم که ننوشتی باید از این به بعد جبران کنی خرخون کلاس . ولی به خاطر همسایه بودن بهت یه فرصت میدم . تو همین زمین خاکی اگه تونستی پشت من به خاک بمالونی کاری ندارم دیگه باهات ولی اگه نتونستی تکالیف باید بنویسی.بعد سنگ پرت کرد سمتم و شروع کرد چرخیدن دورم . من خشکم زده بود حرکت نمیکردم فقط با ترس کریم میدیدم . کریم که دید کاری نمی کنم نزدیک امد ،دستش پشت کمرم قلاب کرد بعد من از زمین بلند کرد . هرچی میگفتم باش مینویسم ولم کن گوش نمی‌داد آخر سر ، من به زمین پرت کرد. بالا سرم ایستاده بود و گفت :وای به حالت اگه تکالیف امروز من ننویسی. دیگه راه مخفیت هم پیدا کردم .بعد با خنده دفترش رو زمین پرت کرد و رفت . منم بلند شدم و تیکه های لیوان سفالی از کیفم به زمین ریختم . وقتی به خونه رسیدم مشغول تکلیف نوشتن شدم با گریه . ششم دبستان که رسیدیم کریم از نظر درسی پسرفت شدیدی کرده بود جوری که دائم مادرش در مدرسه بود . هر وقت کریم می آمد مدرسه الکی از سمتشان رد میشدم سلامی میکردم معلم هم که من میدید به مادر کریم میگفت : به کریم بگید از آقا جواد یاد بگیره هم ادب و هم درس خواندن . آقا جواد بر عکس پسر شما آدم موفقی قراره بشه .کریم اون سال با زور دمپایی مادرش قبول شد ولی با معدلی پایین .من میتونستم به مدارس استعداد درخشان برم ولی خواستم باز با کریم در یک مدرسه باشم .در دبیرستان جدید هیچکس همکلاسی ثابتی نداشت دائم کلاسا تغییر میکرد برای همین کریم نمی تونست به کسی تکالیفش بده ولی من همیشه کنار اون جاده خاکی منتظر کریم میشستم که دفتر و کتابش بده تا تکالیفش بنویسم ، کریم هر بار علاوه بر دادن کتاب و دفتر یه پس گردنی هم میزد ولی چیزی نمیگفتم.هدفم از این کار کمک نبود ، فقط احساس می‌کردم که باعث بیسواد تر شدن کریم میشم . اون موقع همه بهم میگفتن موفقیت در سواد .درست هم فکر کردم کریم نتونست اول دبیرستان پاس کنه برای همین یک سال دیگه خواند ولی باز من تکالیفش می‌نوشتم برای همین باز هم افتاد .برای همین تصمیم گرفت ترک تحصیل بکنه و این کار کرد.بعد ترک تحصیل رفت رفت پیش پدرش کار بکنه .اغلب اوقات مثل پدرش در جاده بود ولی هفته هایی که خانه بود . همش رفقای زمان مدرسه را زیر پنجره خانه ما جمع می‌کرد و از اتفاقات سفرش میگفت در اخر هم پولی که از کارش به داده بودن به بچه ها نشون میداد ._یعنی از شما هیچکس تعریف نمیکرد؟_چرا وقتی که تونستم برم رشته ریاضی و در یکی از مدارس استعداد درخشان تهران قبول شدن ،تمامی بزرگتر های محل، که موهای سفیدشان پیدا بود دائم از من تعریف میکردن . همش میگفتن آقا جواد آینده خوب و خوشی داره .من هم به این حرف ها گوش دادم و ۳ سال ساعت ۴ صبح وقتی که هنوز آفتابی نبود راه می افتادم به مدرسه برسم ساعت ۲ که تموم میشد تا ۶ در کتابخوانه مدرسه بودم . همیشه ساعت ۹ شب به خانه می‌رسیدم هر بار هم کریم در یه حال میدیدم یه بار با سیگار سر کوچه یه بار با رفقای مدرسه جلو در خانه یه بار تو پارک محل یه بار در حال ور رفتن با چاقوی جیبی کنار پله ها و ..... هر بار هم که من میدید با پوزخند میگفت : به به آقا مهندس_مگه شما نگفتید کریم با پدرش کار می‌کرد؟_بله ، ولی دو سال که به کنکورم مونده بود پدرش فوت کرد از اون موقع دیگه نمیدونم چیکار میکرد فقط شبا میدیدمش که ول بود با پیراهن مشکی .من هر شب فقط به این فکر می‌کردم که خنده های کریم تبدیل به پوزخند شد ولی کی ؟ کی خنده های من شروع میشه .سال کنکور کریم یه موتور خریده بود و دائم صداش در می آورد ولی سختی های من ادامه داشت باز باید روی صلیب می موندم من ۳ سال آفتاب در محله خودمون ندیدم تا کنکور دادم . نتیجه کنکور به حق بود مهندسی عمران تهران قبول شدم. کل بزرگتر ها ، که الان ریش سفید های محل بودن، کنار خانه ما جمع شده بودن آخه اولین نفر بودم که در اون محل به دانشگاه رفتم مادر ها خوشحال بودن چون حس میکردن که من ، نفرین محل شکسته بودم و راه برای بچه های محل باز کردم . هر بار در محل راه میرفتم پیرمرد ها بهم سلام میکردن و دست روی سینه می ذاشتن من هم نیم تعظیم میرفتم براشون پیر زن های محل هم من ، مهندس صدا میکردن اون روزا تو اون محل که را میرفتم نیشم تا بنا گوش باز بود . البته اینا برای ماه اول بود .باز سکوتی در اتاق شکل گرفت ._می خواد باز هم ادامه بدید یا تنفس بدم ؟_نه ، می خوام ادامه بدم . هیچوقت یادم نمیره ساعت ۷ از دانشگاه برگشته بودم باز نیشم تا بناگوش باز بود به سر کوچه که رسیدم متوجه کریم شدم که هر دستش انداخته بود دور گردن یک دخترجوان انگار مست بود بلند تر از همیشه می‌خندید دو تا دختر هم با پوزخند به من نگاه میکردن به من که رسید با همون حالت مستانه گفت:دخترا،ببینید آقا مهندس جواد ، همسایه ما از همون‌ بچگی اسکول بود . الانم به جای حرف زدن با شماها داره به پیرزن های کور نیم تعظیم میکنه .بعد هر سه تاشون زدن زیر خنده و رفتن . از اون موقع به بعد فهمیدم کل راه اشتباه بوده برای همین خواستم به کریم و جوان های محل نزدیک بشم ولی هر بار سمتشان میخواستم برم متوجه نگاه های پر نفرت دخترا و تمسخر دهن پسرا که میشد راه کج می‌کردم . تو دانشگاه هم هرکی سوالی داشت یا اینکه می خواست ادای روشن فکری در بیاره برای مدتی پیشم می آمد بعد می رفت تو دانشگاه فقط استادا به نظرم منطقی بودن دائم ازم تعریف می‌کردن و باعث تنفر بچه ها ازم شدن ولی همین استادا افتخار هم صحبتی خارج دانشگاه بهم نمیدادن . بچه می دونستن من .در محل دیگه بعد از ظهر ها از خانه بیرون نمی رفتم چون یک بار عصر که رفتم نان بگیرم پشت کریم بودم در صف . وقتی کریم نانش گرفت یک مشت از سنگ های داغ نان به زور داخل پیراهنم جا داد و شروع به خندیدن کردن همه‌. شاتر هم هی میگفت : آقا مهندس بچه ها روببخشید سنشون کمه .از اون به بعد فقط صبح ها بیرون میرفتم وقتی که پیرمرد و پیرزن ها برای خرید بیرون می امدن.دائم هم در صف نانوایی مادر بچه های دبیرستانی پیشم می آمدن تا مشاوره بگیرن .بعد چند سال که درسم تمومم شد من تنهای تنها شدم در کریم هم تنها شد در خانه .من بیکار بودم کریم هم معلوم نبود با موتور چیکار میکرد ولی بعد مدتی موتور تبدیل به ماشین مدل بالایی کرد . بعضیا میگفتن تو کار مواد بعضیا میگفت کیف قاپ ....صدای پشت _ چرا تهمت میزنی ؟_ ساکت .شما لطفا فقط ادامه بدید.من شروع کردم به کار در همون دانشگاه ، کریم هم معلوم نبود چیکار میکنه بعد مدتی اسمم در قرعه زیارت خانه خدا در امد ، رفتم مکه بعد که از سفر برگشتم دیدم اغلب ساکنین قدیم محل کنار خانه من جمع شدن و بنری برای بازگشتم زده بودن . سید ، قصاب محل ، هم گوسفندی بین پاهاش گذاشته همین که از ماشین پیاده شدم گلوی گوسفند بریدن و کوچه قرق خون شد بعد همرو دعوت کردم داخله خانه . دور تا دور دیوار های خانه پیرزن ها و پیرمرد ها هر کدام در یک سمت به تفکیک نشستن هر چند دقیقه یکی دیگه بهشون اضافه میشه .همش یکی از پیرمرد ها که تازه می اومد می‌پرسید مهندس به شیطان سنگ زدی ؟ چندتا زدی ؟ کاش یه دونه به نیت ماها میزدی . اونجا با چی نماز خواندی، سنگ ؟ من هم هربار جواب میدادم بعد از این یکی از پیرزن ها میگفت : مهندس آقا یکم آب زمزم نیاوردی ؟کنار کعبه زن ها چجور فقط با اون پارچه کنار میومدن؟هرکی تازه می‌رسید همینا رو می‌پرسید. همین هم که هوا یکم تاریک شد همه شروع به رفتن کردن . دم در ایستاده بودم هرکی که میرفت با خنده یا میگفت مهندس دیگه باید حاجی صدات کنیم یا میگفت برای ما هم دعا کن بریم . من هم برای دست دادن دستم برای همشون دراز بود ولی اینا از روی عصا دست نمی تونستن بلند کنن تا دست بدن و میرفتن .همین که رفتن خانه رو تاریک کردم و رفتم کنار دیوار اتاق دراز کشیدم .بعد مدتی اول چند بار صدای باز و بسته شدن در بعد چند بار صدای بالا رفتن از پله ها شنیدم . آماده خواب که میشدم صدای بلند اهنگ و آواز خوندن شنیدم ازپله ها بالا رفتم و دیدیم دم در خانه کریم پر کفش های براق و پاشنه بلند . باز سرخورده از پله ها پایین اومدم کنار پنجره نشستم درست مثل زمان بچگی .تا ساعت ۲ بیدار موندم که بیرون رفتن مهمان های کریم ببینم . وقتی ساعت ۲ شد خداحافظی کریم و مهمان هایش تا وسط کوچه ادامه داشت کریم وسط کوچه تک تک همه را بقل کرد و بعد باهاشون دست داد و خداحافظی کرد .بعد مدتی کریم از آن خانه رفت خبر هاش اومده بود که انگار زن گرفته و خانه ای در مناطق بالا داره .صدای عقب_ بترک از حسادت .کل محل چه پیر و چه جوان فقط از اون تعریف میکردن و میگفتن از بچگی کریم خان با عرضه بوده .یه شب که باد شدیدی می امد جلوی آینه ایستاده و به صورت افتاده و پر چروک خودم نگاه میکردم . صدای باد که می‌شنیدیم احساس می‌کردم باد داره کل اون محل میگرده که موفقیت های من ببره .بعد مدتی صدای کنده شدن بنر از روی دیوار خانه رو شنیدم رفتم سمت پنجره ، ولی متوجه ماشین کریم شدم که زنی داخلش نشسته بود همرا کریم که نمیدونم همین خانمی که عقب نشسته بود یا نه . همین که کریم از ماشین پیاده شد پشت پرده رفتم تا من نبینه .صدای زنگ در شنیدم . میدونستم کریم ،ولی باز کردم .کریم گفت :میخواد این خانه رو خراب کنه و برج بسازه پیشنهاد همکاری داد .همین که فهمیدم میخواد خانه رو خراب کنه گفتم نه نمی خواد لازم نکرده .کریم چشماش گرد شد ، یقه من گرفت گفت : نکنه باز میخوای تو اون زمین خاکی پشتت به زمین بکوبم .سریع فقط گفتم : آره اگه تونستی باز پشتم به زمین بکوبی انجا ، خانه مفت مال تو .کریم شروع به خندیدن کرد و گفت باش ولی اگه پشتت به خاک زدم، نمیخواد مفت بهم بدی به قیمت بفروش .فردا ساعت ۹ همون زمین خاکی منتظرتم .همین که رفت . رفتم کنار پنجره و صداش شنیدم که با خنده برای زن داشت تعریف می‌کرد حرفام.یک روز کامل کنار دیوار اتاق شروع کردم به گریه به دیوار میگفتم : تو تنها یادگار خوش منی. نمی خوام از دستت بدم ، نمی خوام باز تحقیر بشم ،میخوام باز بخندم، خنده من این کریم گرفته . وقتی این گفتم سریع به سمت آشپزخانه رفتم کاردی برداشتم . کتی پوشیدم و کارد داخل جیب کت گذاشتم بعد کنار دیوار نشستم منتظر ساعت ۹ فردا شدم تا ساعت ۹ خاطراتم مرور کردم هر چقدر می‌گذشت بیشتر در تصمیمم جدی میشدم .ساعت که ۹ شد از خانه زدم بیرون هوا ابری بود به در حالی که به سمت زمین خاکی که می رفتم بارون گرفت زمین گل شده بود بعد چند دیقه کریم با ماشین آمد نزدیک زمین با پوزخند پیاده شد و به من گفت : بیا به یاد بچگی کشتی بگیریم آقا جواد .زمین گل شده بود دور زمین میچرخیدیم جفتمون و چشم از هم برنمیداشتیم .اول کریم امد و دستش قلاب کرد دور کمرم من از زمین بلند کرد بعد گفت الان بزنمت زمین یا تسلیمی همسایه عزیز من از همون اول به......داشت حرف میز دستم تو کتم کردم کارد درآورد چند ضربه به کمرش زدماولین ضربه صداش قطع شددومی زانو هاش شل شداز سومی به بعد خنده روی لبش هی آب میرفت صورتش هی شل و آویزون میشد .بعد چند ضربه قرق خون افتاد روی گل و اب زمین .احساس می‌کردم حقم گرفتم ولی حقی بهم نداده بودن وقتی رسیدم خانه دیوار ها باعث ترسم میشد مخصوصا دیوار داخل اتاق .به قدری میترسیدم که با چکش حمله کردم به دیوار اتاق کل گچ‌های دیوار کندم . بعد ۳ روز هم از خانه زدم بیرون بعد ۲ روز خودم معرفی کردم ، الانم اینجام .آقای قاضی تو کل زندگیم آزاری به کسی نرساندم تمام تلاشم کردم خوب و موفق باشم فقط همین سگ توله رو کشتم .زن کریم از پشت: آقای قاضی باز توهین کرد .جواد برگشت سمت زن کریم داد زد : اره اون سگ توله بود من آقا ، اون خلاف کار بود ولی من آزارم به هیچکس نرسید هزار بار شب ها ، هر بار با یکی میرفت تو اتاق بالا . من چی هیچی حالا به جای اینکه از من یکی دفاع کنه همه دارن از اون دفاع میکنن ۱۰ نفر پشت این در با لباس سیاه نشستن غم کریم دارن و از من بدشون میاد ، پس من چی ؟جواد حمله‌ور شد به سمت زن کریم . شروع کرد با دو دستش که به هم بسته شده بود گلوی زن فشار دادن و داد میزد پس من چی ، من چی ،چی ؟پایان .</description>
                <category>جاروبرقی</category>
                <author>جاروبرقی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 13:09:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>