<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های لاشف ساخی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@cobalt</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 13:42:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/218237/avatar/VBqVRO.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>لاشف ساخی</title>
            <link>https://virgool.io/@cobalt</link>
        </image>

                    <item>
                <title>باز ی باز بان</title>
                <link>https://virgool.io/@cobalt/%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D9%86-j5eqqyp6mzhm</link>
                <description>چند شب پیش برای کاری زنگ زده بودم خدمت یکی از دوستان خوشبویی که خیلی به سلامتی خودش اهمیت میدهد. ساعت تماسم را طوری تنظیم کرده بودم که مزاحم نرمشهای بعد از شام ایشان نباشم. البته معمولاً ایشان هنگام گفتگوی تلفنی هم بیکار نمی‌نشیند و دست کم روی صندلی حرکات اسکوات (یا به قول بعضی از همنوعان: قرفصاء) انجام میدهد. یا گاهی همینطور که دارد تلفن حرف میزند روی زمین دراز میشود و با پاهایش سینی چای، ظرف میوه و آجیل یا چیزی شبیه این را بلند میکند و روی دیوار بالا و پایین میبرد و اگر وسیلۀ مورد نظر خیلی گِرد باشد حتی ممکن است همانجا کنار دیوار با آن تکچرخ بزند.القصه، ایشان گوشی را برداشتند و بعد از چاق سلامتی گفتند که خودشان فردا از محل کار با من تماس میگیرند و بهترست از این پس گفتگوهای کاریمان را از «بعد از «شام» در خانه» به «قبل از «ناهار» در اداره» تغییر دهیم. ایشان توضیح دادند که اخیراً برنامۀ بعد از شام ایشان هم فشرده شده زیرا که به یادگیری زبان فرانسه روی آورده‌اند. این دوست گرامی پس از آنکه گازی به خیار زدند (صدای گاز زدن خیار از پشت تلفن تابلو نیست؟) تأکید کردند که یادگیری زبانی جدید خطر زوال عقل را در آینده کاهش میدهد و چه و چه و چه فایده اگر هوای عضلات بدن را داشته باشد اما از سلامتی عقل و حافظه غافل شود که فردا این همه هالتر و پرس سینه قرار است به چه کار بیاید وقتی حافظه‌اش یاری نکند که سر پیری، خانمهای جوان را از هم - و البته از همسرش - تشخیص دهد.خب صد آف فرین به این دوست عزیز. یادگیری زبان جدید قطعاً برای آدمیزاد فواید زیادی دارد. بررسیهای علمی هم نشان میدهد که وقتی زبان جدیدی می‌آموزیم، گویی مغز خود را وامیداریم که در میان کلاف سردرگم رشته‌های عصبی، جاده‌های خاطره‌انگیز تازه‌ای بیافریند. اینچنین است که نه تنها تنوع‌طلبی ذهن خود را به شیوه‌ای آبرومند ارضا میکنیم بلکه با بهره‌گیری کارآمد از امکانات سخت‌افزاری خود، روند استهلاک ذهن را کند میسازیم. اما مشکل اینجاست که یادگیری زبانی غیر از زبان مادری بصورتی که این چنین اثرات پایداری روی مغز آدمیزاد داشته باشد پدیده‌ای است کمیاب و نیازمند موقعیت خاص.یادگیری یک زبان خارجی بعنوان زبان دوم از یادگیری زبان اول یا زبان مادری بسیار متفاوت است. زبان اول با تولد کودک و بعنوان بخشی از رشد ذهنی و بیولوژیکی او بصورت طبیعی بروز پیدا میکند. نخستین مهارتهای ارتباطی کودک مانند حرکات چشم و جهت‌یابی بر اساس اشارۀ دیگران و دنبال کردن نگاه آنها، یا در دست گرفتن اشیا و اولین بازیهای خلاقانه با اطرافیان، همگی بطور مستقیم در شکلگیری زبان اول مؤثرند. بر خلاف این، زبان دوم بصورت طبیعی و خودبخود آموخته نمیشود و نیاز به تلاش و آموختن آگاهانه دارد. یادگیری زبان دوم برخاسته از انتخابهای شخصی است و عموماً تحت تأثیر ارزشهای فرهنگی خواهد بود.در شیوه‌های رایج آموزش زبان دوم، زبان‌آموز غالباً مجبور است زبان را همانگونه یاد بگیرد که مثلاً در مدرسه یا دانشگاه تاریخ، ادبیات یا علوم پایه را می‌آموزد. یعنی زبان مورد نظر بعنوان مجموعه‌ای مدون از واژه‌ها و قواعد دستوری (بهمراه تمرینهای خواندن، نوشتن و مکالمه) تدریس میشود. اما در مورد زبان مادری، کودک بدون نیاز به آموزشهای مدون، تقریباً تمام تواناییهای زبانی را تا حدود شش سالگی بدست می‌آورد. البته آدمیزاد تا آخر عمر میتواند کلمات و اصطلاحات جدید بیاموزد اما اینکه چگونه باید این کلمات را به کار گیرد و آنها را با کلمات دیگر ترکیب و تلفظ نماید نیاز به نوعی توانایی ناخودآگاه و پیچیده دارد که در همان چند سال ابتدایی زندگی بدست می‌آید. اینطور نیست که کودک با حفظ کردن کلمات و اصطلاحات و کارهایی از این دست زبان مادری را بیاموزد بلکه مغز او به شیوه‌ای بسیار پیچیده زبان مادری را از محیط پیرامون خود کشف میکند. از آنجا که این اتفاق بخشی از طبیعت کودک است، کسی نمیداند که کودک دقیقاً چگونه زبان می‌آموزد، اگرچه حوزۀ علمی اکتساب زبان اول دستاوردهای قابل ملاحظه‌ای در این زمینه داشته است که بدلیل فنی بودن مباحث به همین موارد کلی بسنده میکنم.توجه داشته باشیم در جوامعی که دارای تاریخ و فرهنگ مکتوب هستند (از جمله جامعۀ ما)، باید فرق گذاشت میان زبان محاوره از یکسو و زبان ادبی یا رسمی از سوی دیگر. آنچه که کودک بصورت طبیعی می‌آموزد زبان محاوره است که در بستر روابط طبیعی آدمها شکل میگیرد. آنچه که زبان رسمی و ادبی به شمار می‌آید و معمولاً در مدرسه آموخته میشود، فرایندی فرهنگی و وابسته به خط و کتاب و اینهاست. وقتی در جامعه‌ای تفاوت میان زبان محاوره و زبان رسمی نسبتاً زیاد باشد، زبان رسمی به لحاظ شیوۀ یادگیری معمولاً نوعی زبان دوم به شمار می‌آید. برای نمونه در زبانهای فارسی، فرانسوی و فنلاندی، گونه‌های محاوره‌ای و رسمی بسیار از هم متفاوت هستند.اگر برگردیم به تأثیر یادگیری زبان دوم بر عملکرد مغز و حافظه، برخی پژوهشها نشان میدهد که هر قدر شیوۀ یادگیری زبان خارجی به نحوۀ یادگیری زبان کودک نزدیکتر باشد، موفقیت بیشتر است. اما مشکلات زیادی در این مسیر وجود دارد. از لحاظ طبیعی، آشکارست که ما هیچ وقت نمیتوانیم زبانی خارجی را دقیقاً با همان کیفیت بیاموزیم که گویشوران بومی آن را بعنوان زبان مادری آموخته‌اند. مهمترین دلیل آن برمیگردد به ویژگیهای بیولوژیکی و فیزیولوژیکی که راه فراری از آن نیست. کودک درست زمانی زبان مادری را می‌آموزد که مغز او در حال بزرگ شدن است. در این هنگام میزان اتصالات عصبی درون مغز – که رابطۀ مستقیمی با آموختن دارد - آنچنان زیاد است که هیچگاه و در هیچ مرحله‌ای از سنین بالاتر قابل بازیابی نیست.همچنین اگر بخواهیم محیط و روش یادگیری زبان خارجی را بر اساس یادگیری زبان اول شبیه‌سازی کنیم، سختیهای بسیاری پیش رو خواهیم داشت. گفتگو و ارتباط پیوسته و پویا با مردمی که زبان آنها را بعنوان زبان خارجی می‌آموزیم، امکانی نیست که همیشه و برای همه کس وجود داشته باشد. مثلاً در مورد دوست ورزشکار خوشبوی ما، سیاحت و زیارت و تفریح و زندگی با همنوعان فرانسوی کجا، تک و تنها نشستن کنج اتاق و کلمه و جمله حفظ کردن کجا، آن هم لابد روبروی تلویزیونی که خندوانه پخش میکند. البته دوست من ممکن است بگوید که پدر جان دیگر زیاد تند نرو (که قطعاً میگوید). چون در هر حال او فقط نمی‌نشیند کلمه و جمله حفظ کند بلکه فیلمهای فرانسوی هم می‌بیند یا اپلیکیشنهایی دارد که امکان شرکت در مکالمه و تصحیح جملات را فراهم میکنند. بله در این شکی نیست اما در هر حال اصل قضیه به قوت خود باقی است چرا که این امکانات بسیار محدود هستند و فقط بخش ناچیزی از ارتباط طبیعی را در بر میگیرند. مهارتهای زبانی در بستر زندگی روزمره شکل میگیرند و تداوم پیدا میکنند. این مهارتها هم شکل‌دهنده به و هم اثرپذیر از انگیزه‌ها و احساسات و تمام موضوعات غیرقابل پیش‌بینی‌ای هستند که در روابط طبیعی میان آدمها بوجود می‌آید.موضوع دیگر انگیزۀ اولیۀ یادگیری است. گرچه کودک انگیزه‌ای آگاهانه برای یادگیری زبان ندارد، مسالۀ زبان‌آموزی برای او حیاتی است. در دو سال نخست زندگی، بدن در معرض فعل و انفعلات پیچیده‌ای قرار میگیرد گویی که کودک نواری از خاطرۀ میلیونها سال رشد و تغییر، روی دور تند است. دانشمندان و پژوهشگران با بررسی این تغییرات و مقایسه آن با سایر پستانداران و همچنین فسیلهای موجود، این ایده را مطرح کرده‌اند که اهمیت زبان در تاریخ طبیعی آدمیزاد قابل مقایسه با موضوعاتی حیاتی مانند اکسیژن و غذاست. برای نمونه، در مسیر پیدایش انسان امروزی، بخش قابل توجهی از دقت مغزی و ماهیچه‌ای لازم برای کنترل بلعیدن و تنفس وقفِ مهارت زبانی شده است. برای اینکه حنجره و زبان و دهان بتوانند طیف وسیعی از صداهای قابل تشخیص از هم را تولید کنند، نیاز به جابجایی محل ابتدایی حنجره بوده است. این تغییر جایگاه ارزان بدست نیامد و به احتمال زیاد آدمیزاد در این مسیر جدال بسیار سختی با طبیعت داشته است. حرف زدن شانس خفه شدن را بالا میبرد و آدمهای بسیاری خفه شدند تا حرف زدن از آسانترین و بدیهی‌ترین کارهای آدم امروزی باشد. اصولاً شبیه‌سازی این وضعیت برای یادگیری زبان خارجی غیرممکن است.انسانها با انگیزه‌های بسیار متفاوت از نظر قوت و کیفیت، زبان خارجی می‌آموزند اما کسانی که سرنوشت آنها بگونه‌ای رقم بخورد که یادگیری زبان دوم برایشان مسالۀ مرگ و زندگی باشد طبیعتاً تعدادشان چندان زیاد نیست. نکتۀ مهم دیگر در کنار انگیزه، اثر مهم ویژگیهای فردی در یادگیری زبان است. بعضی افراد دغدغه‌های درونی عمیقی برای برقراری ارتباط با جامعۀ زبانی خارجی دارند. آنها معمولاً به شیوه‌های خلاقانه و خاص خود زبان می‌آموزند و چندان پیرو روشهای متعارف آموزش زبان نیستند. این افراد بطور طبیعی مهارتهای زبانی ویژه دارند که تا حدی آنها را در زبان‌آموزی شبیه کودک میسازد. برای این افراد، که درصد ناچیزی از زبان‌آموزان را تشکیل میدهند، یادگیری زبان بیشتر برآمده از انگیزه‌ای ذاتی است تا ابزاری. برگرداندنِ آنیِ فکر و احساس به جملات زبان خارجی کار سختی است. فکر کردن و احساس نمودن به زبانی غیر از زبان مادری تجربۀ نادری است. دنیا پر است از آدمهایی که به زبانهای خارجی صحبت میکنند. با این حال اکثر کسانی که مثل بلبل خارجی حرف میزنند در واقع بیشتر میتوانند ساختار جملات زبان مادری خود را به زبان دیگر بیان کنند. بسیار دشوار است که ذهنمان را طوری تربیت کنیم که به دور از دخالت زبان مادری، جملات زبان خارجی را بسازد.این همه منفی‌بافی که من در مورد زبان‌آموزی انجام دادم تنها در پاسخ به دوست ما بود و ادعای ساده‌انگارانۀ تأثیر یادگیری زبان فرانسه بر زوال عقل. در این میان، چیزی از ارزش تلاش ایشان برای یادگیری کاسته نمیشود. آموختن زبان خارجی، حتی بصورت دست و پا شکسته،‌ بسیار خوب است و نه تنها فواید فردی دارد بلکه میتواند پیامدهای اجتماعی مهمی داشته باشد. مثلاً هر کسی با تاریخ ایران آشنا باشد، به سادگی میداند که چطور هر خارجی فرصت‌طلبی که گذرش به این مملکت افتاد، با تکیه بر خوش‌باوری اکثریت مردم و از راه زد و بند با عده‌ای آدم حریص که آشنایی مختصر با زبان خارجی داشتند، از موقعیتها و منابع این سرزمین برای افزایش پول و زور خود و همدستانش استفاده برد. البته نمیتوان دانستن زبان خارجی در زمانهای گذشته را به سادگی با زمان کنونی مقایسه نمود. امروزه زبان خارجی به نسبت در دسترس‌تر است و از اینرو بشدت با نیازها و تمایلات روزمره و شخصی آمیخته شده. در نتیجه، نقش کهن آن در ارتباط فرهنگی و اجتماعی با جهان خارج تا حدی گم و گور است. با اینحال همچنان به قوت خود باقیست. خبر خوب دیگر برای دوست من اینست که اگر قرار باشد از زبان در راستای سلامت مغز سودی به ایشان برسد، احتمالاً این سود بطور خودبخود و فارغ از یادگیری زبان خارجی از قبل به ایشان رسیده است. زندگی در جامعه‌ای مانند ایران که لایه‌های پیچیدۀ فرهنگی و زبانی دارد، آنچنان فرد را درگیر استفاده مداوم از گونه‌های مختلف زبانی میسازد که در این بین دیگر مجالی برای عرض اندام فرانسوی و اینها نمی‌ماند. ما شاید خود چندان متوجه نباشیم اما گونه‌های زبانی متفاوتی که روزانه استفاده میکنیم، مثلا در خانواده، جمع دوستان و محیطهای اداری، آنچنان از لحاظ شکل زبانی با هم فرق دارند که مهارتهای زبانی خاصی را میطلبد. ما در کوتاهترین زمان میتوانیم از یک گونه به گونه‌ای دیگر زبان خود را تغییر دهیم و این تغییر آنی گونه‌های زبانی – که هر کدام با انگیزه‌ها و احساسات متفاوتی گره خورده‌اند – تمرین مداومی برای مغز است. این البته فقط قسمت کوچکی از هیاهوی زبانی در ایران است. بخش زیادی از مردم این سرزمین دوزبانه هستند یعنی دست کم دو زبان را در سنین ابتدایی زندگی بطور طبیعی یاد گرفتند. دوزبانگی به خودی خود نیاز به استفادۀ کارامدتر از امکانات ذهنی دارد.این همه را گفتم تا به این نکتۀ آخر برسم. آن هم این که جدای تمام این داستانها در مورد زبان مادری و پدری و داخلی و خارجی و اینها، یک سری تمرینها و بازیهای زبانی هست که همیشه میتوان انجام داد و به هیچ خواندن و حفظ کردن و کلاس و دوست خارجی و اینها هم احتیاجی ندارد. این بازیها انواع و اقسام مختلف دارند اما ویژگی عمومی آنها اینست که هر کدام به گونه ای زبان آموزی کودک را شبیه‌سازی میکنند. در قسمت بعد این نوشته، یکی از ساده‌ترین این بازیها را با دوست ورزشکار خوشبوی خودم در میان میگذارم.</description>
                <category>لاشف ساخی</category>
                <author>لاشف ساخی</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jul 2021 06:38:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوسفند را چطور بکُشیم؟ سنجاب را چطور بشماریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@cobalt/%DA%AF%D9%88%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%DA%A9%D9%8F%D8%B4%DB%8C%D9%85-%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-aujoxsup1uov</link>
                <description>دو قلاده پلنگ ایرانی در جنگلهای امامزاده عبدالله آمل مشاهده شدند. هفده رأس گوسفند در بخش مهربان شهرستان سراب بعلت خوردن علوفۀ مسموم تلف شدند.اینکه آدمیزاد گاو و گوسفند و مرغ و خروس و ماهی و فیل و سگ و گربه و پلنگ و میمون و عنتر و خز و سنجاب را با واژه‌هایی مانندِ سَر، رأس، قطعه، پاره، بِطانه، قلاده و زنجیر بشمارد چندان شگفت‌انگیز نیست. لابد «نشماری میشمارنت، نکشی میکشنت، نخوری میخورنت». بحثی نداریم که چرا واحدهای شمارش جانوران همگی برچسبهای خوراک و پوشاک و اسارت و بارکشی است که آدمها به آنها زده‌اند. اینجا صحبت از دو چیز است.یکی اینکه نویسندگان و روزنامه‌نگارانی که فراوان از این واژه‌ها استفاده مینمایند، تا چه اندازه از اصل و نسب این قراردادهای شمارشی آگاهند؟ مثلاً آن روزنامه‌نگار خیرخواه و حیوان‌دوستی که با شادمانی از رهاسازیِ سی و پنج بطانه سنجاب در جنگلهای بلوط خبر میدهد، حواسش هست که «بطانه» چیست و از کجا می‌آید؟ اگر کسی به ایشان خرده بگیرد که این سرخطِ خبری با روحیۀ آزادی‌خواهی و حیوان‌دوستی ناسازگار است شاید اغراق باشد. اما به هر حال وقتی سنجابها را با واحد بطانه - که به معنی آستر جامه است - میشماریم گویی از پیش می‌انگاریم که سنجاب فقط موضوع و ماده‌ای برای پوشیدن است. بطانه از ریشۀ بطن مشتق میشود (شکم، درون و میانۀ چیزی) و اتفاقاً آن خمیری هم که پیش از رنگ زدن به در و دیوار میکشیم همین بطانه است که فقط کمی خودمانی‌تَرَش کرده‌ایم که شده بتونه.برچسب پوشاک برای سنجاب به گذشته‌ها برمیگردد وقتی که تجارتِ پوستِ سنجاب (و جانوران مشابه) رواجِ بسیار داشته است. پیوند سنجاب و پوست و پوستین و اینها آنچنان بوده که اگر واژۀ سنجاب را در فرهنگ آنندراج جستجو کنیم، همان ابتدا به جمله‌ای مانند این برمیخوریم: «جانوریست بزرگتر از موش و کوچکتر از گربه، مویش در نهایت نرمی و نزاکت و از پوست آن پوستین گرانبها سازند.» گذشته از این، بسیاری اوقات هم که شاعران و نویسندگانِ سترگ از سنجاب نام برده‌اند مرادشان خود حیوان نبوده بلکه به چیزهایی اشاره داشتند که از پوست حیوان درست میکردند و میپوشیدند یا به آن لم میدادند. چنانکه آقای سعدی میفرماید: «سنجاب در بر میکنم یک لحظه بی اندام او» یا به قول آقای حافظ: «خفته بر سنجابِ شاهی نازنینی را چه غم.»دوم اینکه چرا فکر میکنیم وقتی در روزنامه و مجله و اینجور جاها مینویسیم حتماً باید از این واژه‌ها و واحدهای شمارشی استفاده کنیم؟ آیا اگر استفاده نکنیم غلط میشود؟ تا جایی که به زبان فارسی مربوطست هیچ نیازی وجود ندارد که هر بار خواستیم حیوانها را بشماریم حتماً باید قلاده و زنجیر و بطانه و رأس و اینها را بیاوریم وسط. همچنانکه جناب فردوسی میشمارد: «خریدی همی مرد بازارگان، ده آهو و گوری بها چارگان.»افزون بر این، باید یادآور شد که استفاده از واژه‌های شمارشیِ ساده مانند تا، دانه، شمار و عدد نیز ناسازگاری با زبان رسمی ندارد. بعضیها فکر میکنند چون بچه‌های کوچه و خیابان مینی‌بوسهای قرمز یا سنگهای هفت سنگ را با «تا» میشمارند، پس «تا» را دیگر نمیتوان در متون رسمی نوشت و باید جای آنرا به چیزی قلمبه ‌سلمبه داد. اتفاقاً «تا» (که از همان «تک» می‌آید) واژه‌ای کهن است و عمرش از بسیاری از کلماتی که این روزها مینویسیم و میخوانیم، بسیار درازتر است. شمارِش با «تا» در نظم و نثرِ قدیم به فراوانی یافت میشود مانند این مصراع از خاقانی: «وان هشت تا بربط نگر جان را بهشت هشت در.»کوتاه سخن، زبان روزنامه‌نگاری ما پر است از واژه‌های شمارشی مانند آنچه برای شمردن حیوانها مثال زده شد. اگرچه این واژه‌ها از نظر تاریخی-ادبی دارای ارزش هستند، نباید تصور کنیم که اینها بخشی از قواعد دستور زبان به حساب می‌آیند. بیشترِ این قراردادهای شمارشی در سده‌های اخیر بوجود آمده‌اند یعنی آنچنان هم که به نظر بعضیها میرسد عمرِ درازی ندارند. اغلبِ آنها از سوی منشیان و حسابدارانِ دیوانی وضع شده که بواسطۀ شغلشان باید در کار حساب و کتاب بسیار دقیق میبودند که - در کنار سایر خدماتشان به خلق خدا - مبادا خدای ناکرده ذره‌ای از مال و اموالِ بالادستیها نزد پایین‌دستیها جا بماند (و برعکس؟).</description>
                <category>لاشف ساخی</category>
                <author>لاشف ساخی</author>
                <pubDate>Sun, 09 May 2021 14:36:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک بیگانه در زبان ما</title>
                <link>https://virgool.io/MaxRGroup/%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-hnkgjruwctcd</link>
                <description>(1) او یک نویسنده است. شما یک روشنفکر هستید. این یک پاپوش است. کودک شما شبیه یک آووکادو است.جمله‌های بالا در یک واژه مشترک هستند که پیدا کردنش آسان است. اگر این واژه را از جمله‌ها برداریم خواهیم داشت:(2) او نویسنده است. شما روشنفکر هستید. این پاپوش است. کودک شما شبیه آووکادو است.پس همۀ این جمله‌ها را به سادگی میتوان بدون «یک» نوشت. آیا به نظر شما وجود «یک» تفاوتی در معنای جمله دارد؟ گذشته از محترم بودنِ نظرِ شما، واقعیت اینست که جمله‌های (1) پدیده‌ای نسبتاً نو در فارسی هستند. بکار بردن واژۀ «یک» در چنین جمله‌هایی بدنبال ترجمۀ لفظی و ناشیانه از زبانهای اروپایی در یکی دو قرن اخیر وارد فارسی نوشتاری شده و اکنون هم آنچنان رواج پیدا کرده که دیگر بخشی از زبان روزنامه‌نگاری و ادبیات داستانی به شمار می‌آید.واژۀ «یک» دو کاربرد دستوری متفاوت دارد. نخست اینکه برای شمردن بکار میرود: «- او چند سیب دارد؟ - او یک سیب دارد.» در زبان محاوره، «یکِ» شمارش معمولاً همراه واژۀ رابط است مانند دانه: «یک دانه سیب دارد» یا «یه دونه سیب داره» و یا بصورت واژۀ «یکی» می‌آید بویژه اگر اسمی که شمرده میشود در جمله نباشد: «- بابای آرمیتا چندتا پاساژ داره؟ - فعلاً یکی.» آشکار است که در جمله‌های (1) واژۀ «یک» برای شمردن نیست. مگر اینکه منظور این باشد که او یک نویسنده است و مثلاً شصت و چهار نویسنده نیست یا کودک شما شبیه فقط یک آووکادو است و خدا را صدهزار مرتبه شکر که شبیه دو آووکادو نیست.دوم اینکه واژۀ «یک» بعنوان نشانۀ نکره بکار میرود. یعنی «یک» همراهِ چیزی میشود تا نامعین بودن آنرا بیان کند و نه تعداد آنرا: «یک شب رفته بودیم باغ آقای قاجار که بصیر برایمان شعر بخواند.» این «یک» مشابه یای نکره در زبان ادبی است: «شبی یاد دارم که چشمم نخفت.» گوینده در هیچکدام از این دو مثال نمیخواهد شب را بشمارد که مثلاً فقط یک شب رفته بودیم باغ و نه دو یا سه شب. بلکه با آمدن «یک»، شنونده میفهمد شبی که جای دقیقش در تقویم اهمیتی ندارد زمان وقوع داستانیست که در ادامه میشنود. مقایسه کنید با حالتی که مثلاً بجای «یک شب» گفته بودیم «همان شب رفته بودیم باغ» یا «شب گذشته رفته بودیم باغ» یا حتی «شب را رفته بودیم باغ» که «شب» در این جمله‌ها به گونه‌ای برای شنونده معین است. واژه‌هایی مانند «همان» و «را» معمولاً نشانۀ معین بودن اسم هستند.در بسیاری مواقع در زبان فارسی، اسمهای نامعین نیازی به «یک» یا هیچ نشان دیگری ندارند و میتوانند به تنهایی بکار بروند. مثلاً «کتاب» در جملۀ «دارم کتاب میخوانم» نامعین است: فرض کنید این جمله را عباس در پاسخ به کوکب خانم گفته است پس از اینکه کوکب خانم از پشت دیوار فریاد زده که عباس بیا از این نان و پنیر و تخم مرغ بخور. در اینجا عباس فقط اشاره دارد که مشغول کتاب خواندن است (یعنی کار دارد / مزاحمش نشوید / شما بفرمایید بخورید) و احتمالاً اینکه عباس دقیقاً چه کتابی میخواند اهمیتی در ماجرای ایشان با کوکب خانم ندارد. در این ماجرا نیازی نبوده که عباس کلمه‎‌ها را جوری بچیند که «کتاب» برای کوکب خانم معین باشد. مثلاً بگوید: «دارم همان کتاب را میخوانم که نویسندۀ دِهِ بالا نوشته.»در جمله‌های (1) اسمهای همراهِ «یک» همگی نامعین هستند. مراد از «نویسنده»، «روشنفکر»، «پاپوش» و «آووکادو» تنها بیان جنس و دستۀ اینهاست و نیازی به ردیابی نوع معین و خاصی از اینها برای شنونده/خواننده وجود ندارد. اما مشکل این جمله‌ها اینست که نشان نکرۀ «یک» به ضرب و زور کارنابلدی مترجم در آنها تپانده شده است. ساخت این جمله‌ها نیازی به نشانۀ نکره مانند «یک» ندارد و اسم به تنهایی مفهوم نامعین/جنس را بیان میکند.همۀ زبانها نمیتوانند مانند فارسی اسم نکره را بدون نشان نکره بکار ببرند. در زبان انگلیسی اسمهای قابل شمارش در موقعیتهای مشابه همیشه نیاز به نشان نکره (a/an) یا علامت جمع دارند. معادل انگلیسی «او نویسنده است» میشود s/he is a writer. اگر انگلیسیها هم میتوانستند جمله‌ای مانند «او نویسنده است» را با سه کلمه بگویند، خب میگفتند. اما مجبورند بگویند s/he is a writer و جور درنمی‌آید که بگویند s/he is writer. همانطور که اگر نهاد جمله جمع باشد باید گزاره را هم جمع بیاورند مانند we are writers، ضرورتی که در فارسی وجود ندارد. خوشبختانه هنوز به آن درجه از نوآوری در ترجمه نرسیدیم که این جمله‌ها را هم بنویسیم «ما نویسنده‌ها هستیم» (مثلاً در پاسخ به «کار شما جوانان چیست؟»).نتیجۀ بحث ما حرفی بدیهی است: کار ترجمه اندکی پیچیده‌تر است از اینکه هر کجا a/an دیدیم بیدرنگ آنرا «یک» ترجمه کنیم. واژه‌های دستوری مانند همین نشان نکرۀ «یک» ویژگیهای اجزای اصلی جمله مانند فاعل، مفعول و فعل و نوع رابطۀ میان آنها را بیان میکنند. هر زبانی قاعده‌ای خاص برای بیان این مفاهیم و روابط دارد و اینطور نیست که همیشه با ترجمۀ لفظ به لفظ بتوان اینها را از زبانی به زبان دیگر برگرداند. مثلاً «را» مفعول را از فاعل متمایز میکند. چه بگوییم «تام جری را دید» یا «جری را تام دید»، کسی که دیده تام است و کسی که دیده شده جری. برخلاف فارسی، زبانی مانند انگلیسی واژه‌ای برای تمایز فاعل از مفعول ندارد و این رابطه را با ترتیب کلمه‌ها مشخص میکند. به همین دلیل اگر در Tom saw Jerry جای تام و جری را عوض کنید و بگویید Jerry saw Tom داستانی که چه کسی چه کسی را دید هم عوض میشود. اگر مترجمی اصرار داشته باشد حتماً برای واژۀ «را» معادلی بصورت واژۀ مستقل در انگلیسی پیدا کند، جالب است ببینیم پایان کار چه کشفی میکند. کمترین انتظار از مترجم اینست که آشنا به ویژگیهای دستوری زبانهای مبدأ و مقصد باشد وگرنه هر آدم آهنی میتواند دانه دانه برای هر واژه معادلی بنویسد.در گفتگوی زیر که از سریالی تلویزیونی گرفته شده، معلم زبان انگلیسی حق مطلب را ادا میفرماید وقتی که جملۀ I want a husband را به زبان مادری ترجمه میکند: «من یه شوهر میخوام.» یعنی دو تا نمیخواهد؟ البته «یک» وقتی عدد باشد آهنگ جمله کمی متفاوت میشود. همچنانکه در اینجا آقای مهندس صدای ما سعی کرده با تغییر آهنگ جملۀ معلم، تفاوت «یکِ» شمارش با «یکِ» نکره را آشکار سازد.https://drive.google.com/file/d/1U_8KUgPQoDSNE_LhT6TGaNbN5P3S6Lf4/view?usp=preview همانطور که پیشتر گفته شد، کاربرد این یکِ بیگانه آنقدر رواج پیدا کرده که دیگر موضوعی فراتر از ترجمه است. درست داستانی شبیه این در مورد زبان باسکی (زبان مردم باسک در شمال اسپانیا و جنوب فرانسه) وجود دارد. واژۀ bat در زبان باسکی به معنای عدد یک است که به مرور زمان و تحت تأثیر حرف تعریف زبانهای اسپانیایی و فرانسوی، بعنوان نشان نکره، کاربرد غیرشمارشی نیز یافته است. بله درست میفرمایید. زبانها همیشه در حال تغییرند. چه با خلاقیت چه با سهل‌انگاری.</description>
                <category>لاشف ساخی</category>
                <author>لاشف ساخی</author>
                <pubDate>Wed, 14 Apr 2021 21:10:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطراتِ مؤدبانۀ سنگفرشِ مدارسِ دخترانه</title>
                <link>https://virgool.io/@cobalt/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%90-%D9%85%D8%A4%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%80-%D8%B3%D9%86%DA%AF%D9%81%D8%B1%D8%B4%D9%90-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D9%90-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-zcryxqzuxtec</link>
                <description>«کجا موندی اِستَن؟ بیا دیگه.»- میتونین بگین توی نقل قول بالا کلمۀ «دیگه» چه معنایی میده؟- برای تأکیده دیگه.- یعنی الانم تأکید کردین؟- چی؟!چند روز پیش تولدِ آقای آردی بود. من و تعدادی از دوستانِ صامت برای ایشان جشن کوچکی گرفتیم. سعی کردیم در حد توان همۀ خوراکیهای مورد علاقۀ آقای آردی را فراهم کنیم. از همان اِستیکهای آبداری که با قارچ پوشیده شده (البته با پوزش از جناب شیر)، بیسکویتهای داغی که کرۀ آب‌شده از آنها میچکد، کیکهای هفت طبقۀ شکلاتیِ شناور در خامه و مهمتر از همه بفرمایید سر جای خود بنشینید که سوپِ لاکپشتِ مخصوص آماده است. با توجه به اینکه آقای لولِل برای تجارتِ بُز و موز به سفرِ دریایی رفته بودند از حضور ایشان در مراسم محروم بودیم اما برای اینکه جای خالی ایشان کمتر حس شود از زبل خان که سرپرستیِ امورِ کوچک را در محلۀ ما عهده‌دار است خواستیم که خوردنیهای مخصوصِ آقای لولِل را روی میزِ کوچکِ کنجِ اتاق بچیند: اسپاگتی با پودرِ پنیر، کوفته قلقلی و قهوه که - هماهنگ با برنامۀ غذاییِ بدون گوشت و گلوتنِ ایشان - به ترتیب از نخ، صابونِ رنده‌شده، اَبرِ حمام و توتونِ پیپ تهیه شده بودند. حرفهای خودمانی به کنار، بعد از شام آقای آردی خاطره‌ای یادآور شد که مربوط به سالهای پیش بود وقتی ایشان و آقای لولِل با لطفِ فراوان به من اجازه داده بودند تا از بعضی کارهایشان در کارهایم استفاده کنم. حالا من شاید بتوانم بخشی از این خاطره را با شما در میان بگذارم.سالها پیش از سوی شرکتی استخدام شده بودم تا با مردم مصاحبه کنم. نه از این مصاحبه‌ها که در مورد مسائلِ مهم و ضروریِ زندگیست که همه‌جا می‌بینید و می‌شنوید. ما در مورد هیچ چیزِ بدردبخوری مصاحبه نمیکردیم و قرار نبود گره‌ای از مشکلات مردم باز کنیم. البته سعی داشتیم وقت مردم را تلف نکنیم ولی ضمانتی هم نبود که نکنیم. برای اینکه آگاه شوید ما چه اندازه بدردنخور بودیم مثالی میزنم. یکروزِ بهاریِ پُرزِتَرانه در دبیرستانی دخترانه در قلبِ طهران قرارِ مصاحبه داشتیم. مدرسه‌ای که بنابر آمار و روایات، هوشِ دانش‌آموزانش از نظرِ تیزی با سرنیزه‌های نگهبانِ روی دیوارش برابری داشت. زنگ تفریح بود و من در کلاسِ خالی روی صندلیِ چوبیِ تکنفره منتظر نشسته بودم که دفترِ دبیرستان دانش‌آموزی برای مصاحبه بفرستد. چقدر زنگ تفریح طولانی بود. خیلی منتظر نشستم تا اینکه معاونِ مدیر آمد و گفت بیشتر صبر کنم چون خانمِ مدیر ضمنِ رساندنِ سلام تأکید کرده بودند که حتماً باهوشترین دانش‌آموز برای مصاحبه بیاید و این باهوشترین دانش‌آموز هم فعلاً با امتحان دیگری مشغول است.امتحان دیگر؟ ولی ما که نمیخواستیم امتحان بگیریم و بخاطر همین استفاده از کلمۀ «دیگر» از سوی خانم معاون چندان لازم نبود. از طرفی اصلاً هم لازم نبود دانش‌آموز باهوش باشد دیگر چه رسد به باهوشترین. اتفاقاً هر چه معمولی‌تر بهتر. البته اینها را دیگر به خانم معاون نگفتم چون قبلاً چندباری به مسئولانِ مدرسه گفته بودم و ظاهراً برایشان اهمیتی نداشت. دیگر حالا چرا ما از میان این همه مدرسۀ معمولی برای مصاحبه سر از مدرسۀ تیزهوشان درآوردیم خودش داستانی دارد که ربطی به خاطرۀ ما ندارد دیگر. در هر حال دلیلش هر چه بود، تیزیِ هوشِ بچه‌های آن نبود... دیگر...باری، انتظار به سر آمد و دانش‌آموزِ نمونه وارد شد. چقدر شبیهِ آن دخترِ روزگارِ کودکی بود که صحنۀ آخرِ سرودِ «همشاگردی سلام» ناگهان از پشتِ درخت سبز میشد و چشمانِ همشاگردیش را میگرفت. البته ایشان از جلوی من وارد شد و چشمانم را هم نگرفت. رفت و چند قدم دورتر نشست. من همانطور که نشسته بودم صندلیم را آرام آرام به سمت چپ گرداندم تا رودرروی ایشان قرار بگیرم. ناگهان همه چیز رنگِ دیگری شد. دو پنجرۀ بسته در برابر خودم دیدم که با رنگِ عجیبی مات شده بودند. فکر میکنم سبزِ سیر بود که انگار هول‌هولکی با جارو کشیده بودند روی شیشه‌ها. حالا چه اصراری بود که جلوی آفتاب را بگیرند، آن هم اینطور وحشیانه. البته جمله‌ام فقط ظاهرش شبیهِ جملاتِ پرسشی بود و در واقع پرسشی در کار نبود. به هرحال من هم در همان کوچه‌خیابانها بزرگ شده بودم و این چیزها برایم تازگی نداشت. تنها از این جهت جالب بود که هر کس که گمان برده بود دزدیدنِ آفتاب از بچه‌ها به همان آسانیِ قاپ زدنِ آب‌نبات از دستِ آنهاست، از پسِ این زورآزماییِ بیجا با طبیعت، لابد اجر و ثوابی عظیم از آنِ خود کرده بود که اینچنین باغی پُرزِرنگ کنجِ این ساختمانِ آجریِ بدرنگ ساخته بود. به قولِ آقای تاریخ، رنگهای کدر را به پنجره‌ها میکشید اما با هزاران چشمکِ آفتاب از لابلای پیچ و تابِ کدورتها چه خواهید کرد. خب آف فَرین. به هر رو آن جارو ناخواسته جذابیتی به پنجره‌ها داده بود مانند نازکی و نرمیِ لحظه‌ای که بچه‌ها برای اولین بار قلم‌موی خیس را روی قرصِ آبرنگ میکشند.البته اینها که گفتم خیلی هم مهم نبود چون نگاهم را که بلندتر کردم دیدم گوشۀ بالای پنجره اندازۀ توپِ پلاستیکی خالی است انگار که جای لولۀ بخاری باشد و از همانجا آفتابِ بهاری بطور فله‌ای داخل کلاس میریخت. میریخت و راهرویی از نور بود که از بالای سر من و دانش‌آموزِ نمونه میگذشت. میگذشت و من محوِ تماشای آن بودم. چقدر شکوهمند بود. صحنه‌ای ارزشمند بود؛ دست کم برای چسباندن روی جلدِ کتابِ آزمایشگاهِ فیزیک و تسهیلِ تشریحِ پدیدۀ پراکندگی نور برای دانش‌آموزانِ سربه‌هوا. کیکِ خیس با سسِ فراوان. از شما چه پنهان برای من که بعد از فروشِ بستنی‌یخی در گرمای قیرآب‌کنِ ورزشگاهِ امجدیه، بااهمیت‌ترین شغلی که در زندگی داشتم شاگردیِ آپاراتچی در سینمای روبازِ آقای حسام بود، رقصِ آرامِ گَرد و غبارِ درون آن راهروی آفتابی حسِ تماشای جعفر و گلنار را در سینما مایاک میداد و اگر هم نمیداد دست کم به خنکیِ زل زدن به شیشۀ بخارگرفتۀ نوشابۀ سیاه بود و تماشای حبابهای سرگردان در کافه مصطفی پایان. نگاهی به دختر انداختم. لابلای آن همه نور و رنگ بسختی میتوانستم صورتش را در جای ثابتی تجسم کنم. انگار من سوارِ تاب بودم و او در برابرم مجسمه‌ای تار بود میان فواره‌ای از رنگین کمان با جرقه‌هایی که هر از گاهی در برابرمان نمایان میشدند و بعضیشان برای لحظه‌ای کوتاه به شکل پروانه درمی‌آمدند. البته بیشتر از اینکه شبیهِ پروانه باشند مثل قالبِ شیرینی نخودچی بودند اما من اگر همان اول از شیرینی نخودچی مینوشتم و اسمی از پروانه نمیبردم احتمالاً تصورش برای خواننده خیلی دورتر از تجربه‌اش برای نویسنده میشد. تازه ممکن بود فکرِ خواننده به بیراهه برود که لابد نویسنده در آن لحظه هوسِ شیرینی نخودچی داشته که غلط است چون نویسنده همیشه هوس شیرینی نخودچی داشته.کمی که گذشت و چشمانم با انوار و الوان («چرا فارسی حرف نمیزنه؟») خو گرفت تازه متوجه شدم صندلیهای ما دو نفر از آن چیزی که اول به چشمم آمده بود خیلی به هم نزدیکتر هستند. دستانمان راحت و آسان بهم میرسید اگر فقط من کمی خودم را به جلو خم میکردم بدون اینکه نیاز باشد او هم کمی خودش را به جلو خم کند. این را خیلی زود فهمیدم چون پیش از هر چیز یک جلسه قورباغۀ کاغذی («از همینا که بزنی تو سرشون میپرن») از خریطۀ خود درآوردم و به رسم یادبود (یا نبود) به ایشان تقدیم کردم. دقت فرمایید واحد شمارش این نوع قورباغه «جلسه» است. این قورباغه درواقع نشانِ شرکت ما به حساب می‌آمد. من در دفتر کارم یک کِشو (چیزی که کشیده میشود اما گاهی ممکن است کِش هم بیاید) پر از این قورباغه‌ها داشتم و یکروز آقای رئیس بطور اتفاقی آنها را دید و خوشش آمد و گفت چرا اصلاً از اینها بعنوانِ نمادِ شرکت استفاده نکنیم.دوستی با این قورباغه‌ها را هم مدیونِ آقای آردی بودم و این داستان برمیگشت به زمانی که من مبصرِ کلاسِ ایشان در مدرسۀ اَکابِر بودم. ایشان معلمِ سُحاب (شاملِ حساب و کتاب) بود و هر جلسه باید از سه نفر درس میپرسید و در انتخابِ این سه نفر هم بسیار وسواس داشت. به دفترِ حضور و غیاب عقیده‌ای نداشت. میگفت مردم را در ترتیبهای دیکته‌شده صدا زدن و بازخواست نمودن به کارِ همان ثبت احوال و دهداری و شهرداری و مالیات و عمونشاط (با هنرمندیِ مرحوم لایق) می‌آید که آدمها برایشان موضوعاتی مربوط به آمار و ارقامند. اینجا از این خبرها نیست. شاگردها را به ترتیبِ الفبا صدا زدن و درس پرسیدن کارِ من نیست. نه از اول، نه از آخر و نه حتی از وسط؛ دست کم تا زمانی که برای حروف الفبایی هم مثل عناصر شیمیایی یک مندلیف پیدا شود که بیاید و توضیح دهد که چرا الفبا باید به این ترتیبی که هستند باشند. خب آف فَرین.یکی از لابلای نیمکتهای سه‌نفره دست بلند کرد و گفت معلمِ کلاسِ کناری چشمهایش را میبندد و انگشتش را الهبختکی روی اسمی میگذارد. آقای آردی با شنیدن این حرف ناراحت‌تر شد و گفت: ناامیدم کردی پسر جان، خداوند تو را نزند. این معلم مگر قرار است چه کسی را گول بزند؟ شما گویا متوجه نیستید که من چه میگویم. من از جبرِ روزگار و هندسۀ اختیار میگویم. در مورد اسم و رسم و ریختتان که کاری از دستم برنمی‌آید اما در برابر ترتیبهایی که این دفترها برای شما مشخص کرده‌اند محال است کوتاه بیایم. شما همه سرورانِ من هستید که پشتِ این نیمکتها نشسته‌اید و براستی که هر نیمکت نیمی از کت است و کت هم همان تخت است که پادشاهان روی آن لم میدادند. نیمی از کت وقتی از کف رفت که یکی از دیواره‌های تختِ پادشاهان را برداشتند تا افزون بر لمیدن بتوانید پاهایتان را هم فروآویزانید. پس شما بیشتر از پادشاهان خوش بحالتان است.ناگهان آقای آردی خاموش شد. گویا به سربالایی رسیده بود. چشمهایم را مالیدم تا بهتر ببینم. انگشتِ اشاره‌اش را طوری خم کرده بود که شبیهِ کلۀ اسبِ ارابه‌کشِ روی صندوق عقبِ پیکان شده بود و داشت آنرا از باختر تا خاورِ درۀ میان غبغب و چانه‌اش میراند. کارش که تمام شد ادامه داد: تازه فقط ترتیب نیست که پدر جان. خودِ شکلِ الفبا هم سراسر تبعیض است. مثلاً ببینید اینهایی که حرفِ سین در نامشان هست چه آسان به چشمِ معلمها می‌آیند. نمیدانم این چه سِرّی است که این دفتردارها و مُنشیها وقتی به حرفِ سین میرسند حسِ خطاطیشان گل میکند و آنچنان آنرا از این سَر تا آن سَر میکشند که انگار قرار است بعدازظهرِ سیزده‌بدر بهمراه خانواده روی آن سُر بخورند.بعضی از بچه‌ها با شنیدنِ این حرف سرشان را برگرداندند سمت آخر کلاس جایی که آقای حسام مینشست (یا قرار بود بنشیند). احتمالاً چون فکر میکردند که منظور آقای آردی از آنها که اسمشان سین دارد آقای حسام است. پیش از آن چندباری آقای حسام به معلمها اعتراض کرده بود که چرا تا دفتر را باز میکنند از بینِ اینهمه آدم اسمِ او را میخوانند. البته در آن لحظه آقای حسام در دسترس نبود که به ابراز علاقۀ همشاگردیها واکنشِ مناسب نشان دهد. ایشان معمولاً بجز چند دقیقۀ اولِ کلاس که هاژ و واژ («ما میگیم هاج و واج») تخته و معلم را نگاه میکرد بقیۀ وقت را در خدمت کلاس نبود و در عوض در همان زیرِ میز مشغولِ تعویضِ لباس و گرم کردنِ خود برای مسابقۀ والیبالِ بعدِ کلاس بود. در این بین گاهی هم زیر لب برای خود میخواند: «دیوارِ اتاق دودِ سیاه گرفته، آقا معلم قانقاریا گرفته، قار قار.» آقای حسام پاسورِ زبردستی بود گرچه بعدها مجبور شد والیبال را بخاطر آسیب‌دیدگیِ مچِ دست در پینگ پنگ کنار بگذارد و به کار در تماشاخانه و سینما روی آورد.باری، آقای آردی دست‌بردار نبود و همچنان داشت به سخنانش ادامه میداد: یا بعضیها انحنای حرفِ دال را آنقدر تیز میکنند که نگو. دفتر را که باز میکنی انگار یکهو یک چیزی رفته باشد داخل چشمت. چهارصد و چهل و چهار بار بهشان گفتم که این دندانِ کوسه نیست، درِ چادر است. نیازی به این همه تیزی ندارد.قضیۀ درِ چادر مربوطست به داستانِ پیدایشِ الفبا که آقای آردی جلسه‌های اولِ سال - که قرار نبود درس بپرسند - برای کلاس تعریف کردند. مثلاً گفتند نامِ «دال» برمیگردد به ریشه‌ای کهن در زبانهای سامی (زبانهایی مانند عربی، عبری و آرامی) به معنای «دَر» که برای نشان دادنش از علامتی شبیهِ مثلث استفاده میشده. خودِ آن علامت نیز احتمالاً از شکلی آمده بوده که بادیه‌نشینانِ باستانی برای نشان دادنِ درِ ورودیِ چادرهایشان میکشیدند. آقای آردی ضمناً تأکید کردند که چادرهای آن زمان بسیار مرغوبتر از چادرهای کنونی بودند چون از پشمِ بزِ سیاه ساخته میشدند (دقت فرمایید این بز با آن بز فرق دارد که آقای لولِل در پیِ تجارتِ آن میهمانیِ تولد را از دست دادند). خلاصه آن علامت در گذرِ هزاران سال و از پسِ سفرهای بسیار به شکلهای متنوعی تبدیل شد از جمله همین دال که ما در خط خود داریم. از خویشاوندانِ امروزیِ دال که آن درِ چادرِ باستانی در شکلِ آنها پیداتر است میتوان اشاره کرد به دِلتا در الفبای یونانی (∆) ، دِه در سیریلیک (Д)، دی در لاتین (D) و حتی عدد 4. حالا چرا چهار؟ عددِ حرفِ دال در حساب ابجد چهار است و همچنین دالِت (دال) چهارمین حرف در الفبای عبری است. شاید به همین دلیل هم بود که آقای آردی بجای ده، صد یا هزار بار، درست چهارصد و چهل و چهار بار به دفتردارها هشدار داده بودند که بی‌وجدان نباشند.حالا که این همه را گفتم پس این را هم بگویم که آقای آردی وقتی عصبانی بود معمولاً از بکار بردن واژۀ «الفبا» خودداری میکرد و بجای آن میگفت «گاوخانه» و در توجیهِ آن باز به ریشۀ سامیِ نامِ حروفِ الفبا استناد میکرد و میگفت که «الف» در اصل به معنای گاو است و «با» هم همان «بِت» یا «بِیت» به معنای خانه یا همان چادرِ باستانی است. شما اگر دوست ندارید (دارید؟) بجای الف و ب میتوانید بگویید آلفا و بِتا. در اصل قضیه فرقی ندارد و بعضی از شاگردان هم وقتی شنیدند آن بِتا که در تابعِ بِتا (انتگرالِ نوعِ اولِ اویلِر) وجود دارد با بِیت در «بیت‌ المال» سَر و سِرّی دارد ابراز احساسات کردند.خلاصه آقای آردی هم برای خودش ناقلایی بود چون با بکار بردنِ ترکیبِ من‌درآوردیِ «گاوخانه» در واقع با یک تیر دو نشان میزد. از طرفی به دانش بچه‌ها می‌افزود و سبب میشد احیاناً اگر در آینده از اینکه در گذشته زیاد درس خوانده‌اند احساسِ پشیمانی کردند بیدرنگ به یاد بیاورند که سرآغازِ خط و سواد و درس و مشق و اینها موجودی ستبر و تنومند چون گاو است تا از این راه روحیۀ خود را تقویت کنند. از طرفِ دیگر هم با بکار بردنِ آن کلمه در هنگامِ عصبانیت از فوایدِ بیولوژیکیِ فحاشی (البته با پوزش از جناب گاو) بهره میبرد و با ترشحِ آدرنالین خود را آرام میکرد. به هر حال به قولِ آقا مِجید، گاو و گوساله و خانۀ ایشان (بلنده؟ درازه؟ طویله؟) در دستۀ فحشهای آبرومند جای دارند که براحتی در محیطهای آموزشی قابل استفاده هستند. در نهایت، اگر میخواهید با آن گاوِ باستانی بیشتر آشنا شوید میتوانید اولین حرف الفبای لاتین را - همان که شبیهِ برجِ میدانِ آزادیست - وارونه بنویسید. آف فرین. آنها (اینها) شاخش هستند. این (آن) هم کله‌اش. خلاصه، چه الفبای عربی، چه یونانی و چه لاتین، اولین حرف همۀ اینها از همان کلۀ گاو می‌آید.این (آن) چنین (چنان) شد که من هر جلسه باید قورباغه‌ای درست میکردم و آن را روی میز آقای آردی میگذاشتم و ایشان هم هنگامِ درس پرسیدن روی قورباغه میزد و قورباغه روی نیمکتِ هر کسی میپرید آنها باید درس جواب میدادند. با توجه به دستهای سنگین و تپلی آقای آردی و اینکه قورباغه‌های کاغذی بعد از هر بار ضربه خوردن دیگر تا مدتی یارای پریدن نداشتند، من این توفیق را یافتم که جلسه به جلسه قورباغه درست کنم. از اینرو درون قایقم کم کم مهدِ قورباغه پدیدار شد و چون هر قورباغه خاطره‌ای از یک روز و جلسۀ خاص بود، بزودی میانِ من و دوستانِ صامتم رسم بر این شد که قورباغه‌ها را با واحدِ «جلسه» بشماریم.درست است که ریختِ واژۀ جلسه چندان به قورباغه نمی‌آید اما این را بگویم که خودِ قورباغه‌ها از این انتخاب خشنود بودند زیرا وقتی برمیگشتند و چشمی (شاید هم زبانی) می‌انداختند به گاو و گوسفند و مرغ و خروس و ماهی و فیل و سگ و گربه و پلنگ و میمون و عنتر و خز و سنجاب، میدیدند که واحد شمارشِ این جانوران - مانندِ سَر، رأس، قطعه، پاره، بِطانه، قلاده و زنجیر - همگی برچسبهای خوراک و پوشاک و اسارت و بارکشی است که آدمها به آنها زده‌اند. اینها کجا و «جلسه» کجا که از نشست و گفتگو می‌آید و به هر حال با شنیدنش حسِ مهم بودن به آدم (قورباغه؟) دست میدهد.البته قورباغه‌ها از همۀ آدمهای جانوردوستی که برای آزادیِ جانوران از چنگِ شکارچیانِ جِرزَن تلاش میکنند سپاسگزاری کردند و در پیوست همۀ جانوران را به آرامش فراخوانده تأکید نمودند که نیازی نیست وقتی روزنامه‌ای خیرخواه و حیوان‌دوست با شادمانی از رهاسازیِ پنجاه و نُه بطانه سنجاب در جنگلهای بلوط خبر میدهد به ایشان خرده بگیریم که این سرخطِ خبری با روحیۀ آزادی‌خواهی و حیوان‌دوستی ناسازگار است زیرا مثلاً وقتی سنجابها را با واحد بطانه - که به معنی آستر جامه است - میشمارید گویی از پیش می‌انگارید که سنجاب فقط موضوعی پوشیدنی و ماده‌ای برای پوشاک است و یا چیزهایی از این دست. نه لازم نیست چون واقعاً منظوری ندارند.عنایت دارید که من وکیل وصیِ قورباغه و سنجاب و اینها نیستم و تنها دارم داستان را بازگو میکنم. چه اینکه ممکن است با خود بگویید که این افراد (کدام افراد؟) دلشان خوش است چون سنجاب خودش قورباغه را شکار میکند و میخورد که البته درست است اما یادتان باشد قورباغۀ کاغذی را که نمیخورد و حتی اگر هم بخورد باز داستان سر جای خودش است. وانگهی، واژۀ بطانه هم مانندِ خودِ سنجاب بامزه است و در اصل هم از ریشۀ بطن مشتق میشود که معروفِ حضور همه هست و اتفاقاً آن خمیری هم که پیش از رنگ زدن به در و دیوار میکشیم همین بطانه است که فقط کمی خودمانی‌تَرَش کرده‌ایم که شده بتونه. لابد این پیوندِ میانِ بتونه و سنجاب را هم خیلی از بچه‌های زمانِ ما میدانستند که وقتی اوستا رمضانِ نقاش برای رنگ کردن خانه‌شان می‌آمد یواشکی مُشتی از بتونه‌هایش کِش میرفتند و میدویدند گوشه‌ای تا با آن بازی کنند درست انگار که کفِ دستشان سنجابچه‌ای گرم و نرم نشسته است.همانا این را هم یادآوری کنم که گفتۀ قورباغه‌ها تنها پیرامونِ عدد و شمارش بود و آنها هرگز زبانشان را ورای آن دراز نکردند و از آنجا که براستی هر واژه‌ ظرفِ معناییست بی‌پایان، اگر بخواهیم خودِ واژۀ سنجاب را برداریم و کنجِ تاریخیِ آن را بکاویم (کنجکاوی؟) دیر یا زود می‌بینیم که تشخیصِ حیوان از جامه، بستر یا پوستینی که از پوست آن میساختند آسان نیست چرا که واژۀ سنجاب به همۀ این معانی بکار رفته است و بسیاری اوقات هم که شاعران و نویسندگانِ سترگ از سنجاب نام برده‌اند مرادشان پوشیدنی‌ها و لمیدنی‌ها بوده است چنانکه آقای سعدی میفرماید: «سنجاب در بر میکنم یک لحظه بی اندام او» یا به قول آقای حافظ: «خفته بر سنجابِ شاهی نازنینی را چه غم.»به هر روی، تجارت پوست سنجاب در آن دوران بسیار رواج داشته است و چند صد آف فرین به لغتنامۀ آنندراج که در توصیفِ سنجاب از همان ابتدا تکلیفِ خواننده را مشخص ساخته: «جانوریست بزرگتر از موش و کوچکتر از گربه، مویش در نهایت نرمی و نزاکت و از پوست آن پوستین گرانبها سازند» و زنده باد یادِ مردمانِ معصومی که هر کدام که پول و زورشان میرسیده آن پوستینهای گرانبها را به خود آویزان میکردند و پُزهای عام‌المنفعه به هم میدادند و به قولِ مجریِ برنامۀ کودک هیچ اشکالی هم ندارد و نوشِ جانشان که دارندگی است و برازندگی. ضمناً حیواناتی هم که موی بدنشان مانند سنجاب بانزاکت نیست چشمشان کور که شایستۀ پوستین شدن نیستند و به چشمانِ جنابِ پوستین‌پیرای نمی‌آیند چنانکه شاعر میفرماید: «به خارپشت نگه کن که از درشتی موی، به پوست او نکند طمع پوستین‌پیرای.»کیکِ خیس با سسِ فراوان. از شما چه پنهان من خودم فهرستی بلندبالا از نامها و واحدهای شمارشی داشتم پر از واژه‌های سنگین و ناآشنا (جسارت نباشد؛ ناآشنا برای آدمهای معمولی شبیهِ خودم) مانند زِق، صُرّه، طُغرا، قَفیز، قَرّابه و فَص و فِص و فُص و خیلیهای دیگر که برای شمردن و اندازه‌گیریِ انواع چیز(میز)ها بکار رفته‌اند؛ از سکه و طلا و جواهر و سنگها و پارچه‌های قیمتی بگیر تا انواع کاسه بشقاب و خوردنیها و نوشیدنهای آنچنانی («اُنچِنانی») و البته اقسامِ حیواناتِ بدردبخور که چند نمونه از آن پیشتر گفته شد. آن فهرست را هم با دقت گذاشته بودم زیرِ شیشۀ روی میزِ کارم، درست کنارِ عکسِ تولدِ آقا مَهدی، پسر کوچولوی همکارم، در کنارِ کیکِ خرگوشی («خرگوشِ راستکی نه که، از الکی»).این فهرست نه تنها از نظر ادبی و تاریخی برای من ارزش داشت، (بلکه) برای جدول حل کردن هم بسیار سودمند بود. از آنجا که هر کسی که گذرش به اتاق ما می‌افتاد ممکن بود آن فهرست را هم ببیند، وظیفۀ ما بود که شیوۀ پیشنهادیِ استفاده از آن واژگان را هم فراهم کنیم تا شاید خطراتِ احتمالیِ آن برای رهگذران کمتر شود. چون گاهی بعضی از همنوعانِ عزیز آنچنان با درشت‌خویی از یکدیگر ایراد میگیرند که آی بیسواد چرا نمیدانی مثلاً واحدِ شمارشِ خرمگس فلان است و بهمان و آنچنان بااطمینان از صحیح و غلط صحبت میکنند که انگار با جدول ضرب طرف هستند. به همین دلیل در حاشیۀ فهرست، چند بیتی از بزرگان نوشتیم که شاعر در آنها، آزاد و رها از این فهرستها، چیزها (از جمله حیوانها) را میشمارد مانند این سخن جناب فردوسی (پردیسی؟): «خریدی همی مرد بازارگان، ده آهو و گوری بها چارگان» تا یادآوری باشد که هیچ نیازی در تاریخ این زبان وجود نداشته که هر بار خواستیم مثلاً حیوانها را بشماریم حتماً باید قلاده و زنجیر و بطانه و رأس و اینها را بیاوریم وسط.همچنین بریدۀ روزنامه‌ای قدیمی را کنار آن چسباندیم که از قولِ یکی از ادبا میگفت استفاده از واژه‌های شمارشیِ ساده مانند تا، دانه و عدد در بیشتر مواقع مناسب‌ترین انتخاب است (مگر اینکه ابهام ایجاد کند). من خودم هم پیش از آن فکر میکردم که مثلاً چون بچه‌های کوچه و خیابان مینی‌بوسهای قرمز یا سنگهای هفت سنگ را با «تا» میشمارند، پس «تا» را دیگر نمیتوان در متون رسمی نوشت و باید جای آنرا به چیزی قلمبه ‌سلمبه داد. بعدها فهمیدم «تا» (که از همان «تک» می‌آید) واژه‌ای کهن است و عمرش از بسیاری از کلماتی که روزانه (حتی شبانه) میخوانیم، بسیار درازتر است. شمارِش با «تا» در نظم و نثرِ قدیم هم به فراوانی یافت میشود مانند این مصراع از خاقانی: «وان هشت تا بربط نگر جان را بهشت هشت در» و در آخر، تاریخچۀ کوتاهی هم از بعضی از واژه‌های شمارشی ناآشنا در کنار فهرست نوشتیم. کوتاه سخن، بیشترِ این قراردادهای شمارشی در سده‌های اخیر بوجود آمده‌اند یعنی آنچنان هم که به نظر بعضیها میرسد عمرِ درازی ندارند. اغلبِ آنها از سوی منشیان و حسابدارانِ دیوانی وضع شده که بواسطۀ شغلشان باید در کار حساب و کتاب بسیار دقیق میبودند که - در کنار سایر خدماتشان به خلق خدا - مبادا خدای ناکرده ذره‌ای از مال و اموالِ بالادستیها نزد پایین‌دستیها جا بماند (و برعکس؟).«ای آقا! حالا بنویسند سه سنجاب یا سه تا سنجاب یا سه بطانه سنجاب یا سه فروند سنجاب یا هر چیز دیگر، چه فرقی به حال من و شما دارد. دلتان خوش است شما هم.» بله قهراً حق با این بینندۀ عزیز است. من هم همان ابتدا عرض کردم که وکیل وصیِ کسی یا چیزی نیستم. گفتم این توضیحات را روی میزم نوشته بودم شاید کمکِ کوچکی باشد تا آدمها از هیچ و پوچ برای خود بُل نگیرند که سر هیچ و پوچ به هم نامهربانی کنند. اگر هم نبود که نبود. شما ببخشید (با لحن مورچه). از اینها گذشته من کاره‌ای هم نیستم که یک چیزی بنویسم و زیرش امضا بزنم و بعد لوله کنم و بدهم که ببرند اجرایش کنند. چه مشقتی که هر بار باید اینها را یادآوری کرد. تازه همۀ اینها بخاطر این بود که میخواستم توضیح بدهم چرا قورباغه‌های کاغذی را با واحد جلسه میشماریم. البته دیگر فرصت نشد که توضیح بدهم چرا اصلاً قورباغه‌ها را باید بشماریم و چرا آنها عاقبت مجبور شدند از قایق به کشو اسباب‌کشی کنند. چرا اصلاً حرف به اینجاها کشید. پس مصاحبه‌ام با دانش آموز نمونه کجا رفت. «موهاتون چی شده؟ اِ پس دُمِتون کو؟» اگر انتظارِ دیگری داشتید ببخشید که وقتتان تلف شد. همان اول گفته بودم ضمانتی نیست که وقت مردم را تلف نکنیم. آقای آردی هم چند باری هشدار داده بودند که بهتر است من زیاد با خودم حرف نزنم و بجای آن مشقهایم را بنویسم. یکی از دوستانِ آقای آردی که نویسنده‌ای سرشناس در کوچۀ خودشان بود مطلبی در مورد الفبا و تاریخ شمارش و مالیات و اینها نوشته بود که آقای آردی بعنوان تکلیف به ما داده بودند که ترجمه کنیم که خلاصۀ آنرا هنوز دارم که برایتان بنویسم که شاید جبرانی باشد که.مالیات جمع میکنم و بهرِ پرنس جان میکنم. از شما میستـونم و شیکمِ پرنس جان میکنم.» این را جنابِ داروغۀ ناتینگهام («نَتینگَمو میگه») میخواندند وقتی در کوچه‌پس‌کوچه‌ها میرفتند و مثل آب خوردن مالیات جمع میکردند و حتی به گچِ پای آقای سگِ آهنگر و جشن تولد هفت سالگی اسکیپی خرگوشه هم چی؟ رحم نمیکردند. البته خیلی چیزهای دیگر هم از کارتون رابین‌هود ازبر شده بودیم (طبیعتاً بجز قسمتهای سانسوری) که خب کار مهمی هم نبود از بس که تلویزیون آنرا پخش کرده بود. اما شاید من کمی بهتر از بقیۀ کلاس آنرا بلد بودم آن هم بخاطر سیزده‌بدرها که نمیدانم چه اصراری بود همیشه رابین‌هود نشان بدهند. همکلاسیهایمان همگی سیزده‌بدر میرفتند به مناطق خوش آب و هوا که در سبزه‌ها هم سُر بخورند هم کاهو سکنجبین. فردایش هم می‌آمدند مدرسه و خاطراتشان را با دهانِ پُر(زِنخودچیِ مانده از آجیل عید) برای آدم تعریف میکردند. اما آقا اجازه ما مجبور بودیم در خانه بمانیم چون بابایمان رانندۀ رادیو تلویزیون بودند و همۀ سیزده‌بدرها باید سوار پاترول جنگی میرفتند از سطح شهر گزارشهای بدردبخور جمع میکردند درست همانطور که آقای داروغه سکه‌(ها) (را) جمع میکردند (شما میدانید چرا وقتی سکه را جمع میبندیم حتماً باید بعدش «را» بیاوریم ولی اگر جمع نبندیم بدونِ «را» هم میتوانیم سر کنیم؟). به هر حال چون صحبت از مالیات شد یاد این افتادم وگرنه آن نوشتۀ دوست آقای آردی این نبود بلکه این بود.حکومت، مالیات و خط پیوندی تنگاتنگ در تاریخ تمدن داشتند. آغازِ یکجانشینی و کشاورزی همراه بود با پیدایشِ گستره‌ای از مشکلاتِ جسمی و روانی که آدمها برای رویارویی با آن از مهارتِ جمعیِ مناسبی برخوردار نبودند. از یکسو قحطی، خشکسالی و بیماریهای همه‌گیر جان آدمها را تهدید میکرد و از سوی دیگر، آذوقه‌های نابرابر از محصولات کشاورزی سبب تشدیدِ بدگویی و بی‌اعتمادی میان آدمهایی بود که حالا دیگر وقت بیشتری برای دورهمی و حرف زدن داشتند. داستانی نو آغاز شد. قویترها مازادِ محصولاتِ کشاورزیِ ضعیفترها را تصاحب میکردند و این عادتِ گروهی به مرورِ زمان سنتِ جمع‌آوریِ مالیات را پایه نهاد که به نوبۀ خود سبب پیدایشِ طبقاتِ مختلف در جوامع و شکل‌گیریِ حکومتهای اولیه شد. از آنجا که قدرتِ حکومتها وابسته بود به میزانِ تسلطِ آنها بر محصولات کشاورزی، با گذشتِ زمان جنگ‌افروزی و برده‌گیری به هدفِ دسترسی به منابعِ بیشتر رواج پیدا کرد. در این مسیر، خط یکی از نخستین فناوریهایی بود که از سوی حکومتها بکار گرفته شد زیرا برای تسلط بر محصولات کشاورزی و گرفتن مالیات و همچنین برنامه‌ریزی برای جنگ و برده‌گیری، ثبت آمار و ارقام نقشی حیاتی داشت. نخستین نوشته‌های باستانی همه شبیه هم هستند. همه فهرست هستند: فهرستِ مال و اموال؛ از شمارِ غلات بعنوانِ مالیات گرفته تا شمارِ بردگان و اسیران جنگی. ارزشهای فرهنگی، هنری و ادبی که امروزه به خط نسبت میدهیم، در آن دوران وجود نداشت. خط تا قرنها پس از پیدایشش در بین‌النهرین، فقط برای باجگیری، حسابداری و قلمروگستری در خدمتِ زورمندان بود. بنا به قولی از نویسندۀ خیابانِ یکطرفه، هیچ نشانی از تمدن وجود ندارد که همزمان نشانی از وحشیگری نباشد. دستاوردهای پیچیده و زیبای بشر، ورای ظاهرشان، خاطره‌ای هستند از ظلم و ستم.«نه دیگه باباجون حالا دیگه اینطوریام نیس.» نه چیزی نیست. کسی با شما نیست. مامان دارند با باباجون صحبت میکنند. باباجون هر سال این موقع از آن سر دنیا زنگ میزنند و سفارش میکنند که مراقب شکوفه‌های گیلاسِ گوشۀ حیاط باشید تا خودم برگردم. برگردی؟ کِی؟ دیگه کِی؟ کِی دیگه؟ تازه اصرار دارند که سوسنهای هفت‌سین را حتماً از پیرمردِ ناخوش‌احوالی بخریم که دور میدان کاخ بساط میکند. به مامان سفارش میکنند که اگر آن طفلِ بازیگوش با زبانِ خوش پا نمیشود کلۀ سحر برود صفِ سنگک... ایشان خیال میکند اینجا هنوز بچه‌ها را از دندان مصنوعی میترسانند. ایشان خیال میکند هنوز ارباب کیخسرو کسبۀ محل را میخندانند. ایشان خیال میکند هنوز روشنفکران پسوندِ جمع و ضمایر متصل را میچسبانند. بالاخره (پایین‌گاوه) دیگه.</description>
                <category>لاشف ساخی</category>
                <author>لاشف ساخی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Mar 2021 07:37:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>