<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های قلندر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@codeine</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:48:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>قلندر</title>
            <link>https://virgool.io/@codeine</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شاید گروه درمانی جواب میداد</title>
                <link>https://virgool.io/@codeine/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AF-ouba9xvgnyy2</link>
                <description>یک روز دو چشمم خیس،یه روز دلم چون گیس،آشفته و ریساریساز آن روزهایی که نه با زنگ موبایلْ، که با درد معدهْ، میراث سیگارهای بی‌امان شب قبلْ، بیدار می‌شوی. از همان روزهایی که نه باید خانه بمانیْ، نه باید بروی سرکار. می‌دانی از چه روزهایی حرف میزنم، نه کلاج یاری می‌کند، نه بلوتوث ضبط. همه‌ی راننده‌ها هم عجله دارن که بپیچند جلویتْ، عین همیشه. عجب روز تخمیی، عجب هفته تخمیی، عجب فصل تخمیی، عجب عمر تباهیْ!از همان روزهای عجیبی که سر تقاطع صالح حسینی و میربلوکی، یهو سروکله کافکا پیدا می‌شود! هیچ‌چیز سورئالی نیست، واقعا خودش است. با همان صورت بهت‌زده و چشمانی تهیْ، که گودی زیرش انتها نداشت، زل زده بود در چشمانت. عکسش که با کیفیتی افراط‌گونه، روی یک پلاستیک آشغال چاپ شده بود، آویزان از ته یک نیسانی که از قضا آبی هم نبود. دلت به هم می‌پیچد؛ و نمی‌فهمی که از ناشتایی است یا بی‌سلیقگی طراح کیسه زباله! جبراً سیگاری آتش می‌زنی و بی‌هوا به کیفی که نامحترمانه روی صندلی کناری پرتش کرده بودی نگاه می‌کنی. هنوز داخل کیف بود. یک باری سرسری توی یکی از همان جلسات مجازی بی‌سروته خوانده بودیش. درست بعد از اینکه هر کار دیگری را که می‌شد کردی، ولی باز هم جلسه‌ی کوفتی تمام نشده بود. از زیر دُرست خواندنش در می‌رفتی، هرچند که ملتفت بودی که مهلتت رو به انتها است و هنوز بهانه‌ی دندان‌گیری هم دست و پا نکرده بودی. یکسری بهانه‌ی کَشکی بود، ولی قطعاً ترسِ از پاره شدنِ کاغذشْ که همچون پوست بچه آسیب‌پذیر بود هیچکس را قانع نمی‌کرد. نفس کشیدنْ برایت سخت می‌شود، شقیقه‌هایت تند تند می‌زند. سیگار را با دست چپ پرتاب می‌کنی و با دست دیگر، کولر ماشین را می‌زنی. از خود بی خود شده بودی!تو، به مثابه‌ی فاحشه‌ای بازنشسته، با آرایشی سَرسَری، ولی دست رو شسته، خمیازه‌کشان پشت فرمان ...سرمایه‌ت، مُشتی خاطراتِ اغراق شده از دوران جوانی‌ت که در این روزهای گرم ترشیده و دیگر مشتری ندارد.اما، هر فاحشه‌ای در میان‌سالی هم یقین دارد که می‌تواند به اندازه جوانی اغواگر باشد. خاطرات رنگ و لعاب می‌گیرد. انگشتانت را با وسواس زیاد لاک سیاه میزنی. رژ لب قرمز تند!خاطره خود کلانتر جان استبر سرت بشکند هوار شودیادم می‌آید آن روزی که مثل امروز بود، همان لحظه‌ای که از ماشین همان راننده‌ی کم حرفِ خطی‌های رسالت-پاسدارن پیاده شدم. همان روزی که تا صبح خواب به چشمانم نیامد. اول میدان رسالت، از همان دکه‌ی پر رونق، مثل همیشه یک کنت 4 خریدم.ببین احاطه کرده است عدد، فکر خلق راهمه چیز همچون گردباد، نه فقط در ذهنم، که در کل وجودم می‌چرخید و روحم مطابق قانون تلخِ گریز از مرکز، از جسم نزارم جدا شده بود. وسط این همه حال بد، نمی‌دانم چرا ناراحتِ کتابِ عزیزم بودم. خود کتاب سر جمع قیمتی نداشت، ولی دوستش داشتم. حالا دست رقیب بود!«یا وفا، یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب، بود آیا که فلک، زین دو سه کاری بکند». شعرها هجوم می‌آورند و من قدرتی ندارم تا جلویشان را بگیرم. موبایلم را در می‎آورم تا یکی از آنها را برایش بفرستم. مثل شعری که قبل از قرار اول فرستادم. فکر می‌کنم عجب دُن ژوانی بودم. تا سیگار را آتش بزنم، تصمیمم عوض می‌شود. در راه به گرمای دستش در همان قرار فکر می‌کنم. دستم در تمام مسیر خیس بود. انگار می‌کنم که دست او عرق کرده بود. آخر دست من که هیچ وقت عرق نمی‌کرد، جز وقتی که انگشتانم لایِ انگشتانش، همچون ماری چنبره می‌زد. سیگار بعدی را آتش می‌زنم. از دور سَردرِ دانشگاه نمایان است. ناخودآگاه می‌روم آن دست خیابان، که خلوت‌تر است و احتمال دیدن آشنا کمتر. تصمیم می‌گیرم یک سلام بی‌مقدمه و بی‌دلیل برایش بفرستم. اگر جواب نداد که هیچ، اگر جواب بد داد می‌گویم اشتباه شد، میخواستم برای فرشید بفرستم. ولی خوب جواب می‌دهد، می‌دانم.عشق همیشه در مراجعه استخوب جواب داد. کیفور می‌شوم و به جای آزمایشگاه مستقیم مسیر تریا را پیش می‌گیرم. تا گَعده همیشگی بچه‌ها را در پارک شهید آسا می‌بینم، یواشکی راهم را کج می‌کنم. وقت نشخوارهای سیاسی نیست. در راه، جواب‎ها یواش یواش بد می‌شود. عین همیشه. همان جاها وسط چمن‌های خیس می‌شینم و بازی تکراری دست و فندک از نو آغاز می‌شود. سیگاری آتش می‌زنم!باز شروع می‌کنم به مرور. تک تک لحظه‌ها، تک تک لبخندها، دنبال سرنخ، غوطه می‌زنم در خاطرات. خودم قاضی، متهم و وکیل می‌شوم. هیئت منصفه ولی خود اوست. حکم مثل همیشه هست: بر شاه خوبرویان، واجب وفا نباشد.یکهو موبایلم زنگ می‌زند.- کجایی؟ دکتر شریفی دنبالت هست.- مگه ساعت چند شده؟! باشه دست به سرش کن من یک نخ سیگار بکشم می‌آم.با خودم فکر می‌کنم، امروز هم مثل دیروز است، مثل دو روز پیش، مثل هر روز. یاد سرهنگ آئورلیانو بوئندیا می‌افتم.«خسته و کوفته از بی‌خوابی، به کارگاهِ آئورلیانو رفت و از او پرسید:- امروز چه روزی است؟ آئورلیانو جواب داد:- سه شنبه.خوزه آرکادیو بوئندیا گفت:- من هم همین فکر را می‌کردم، ولی یک مرتبه متوجه شدم که امروز هم مثل دیروز، دوشنبه است. آسمان را ببین، دیوارها را ببین، گل‌های بِگُونیا را ببین، امروز هم دوشنبه است!آئورلیانو با آشنایی به خل وضعی، پدرش اهمیتی به گفته‌ی او نداد. فردای آن روز، چهارشنبه، خوزه آرکادیو بوئندیا وارد کارگاه شد و گفت:- وحشتناک است! می‌بینی هوا چطور است؟ ببین خورشید چه حرارتی دارد؟ درست مثل دیروز و پریروز، امروز هم دوشنبه است!»لاک‌ها را با دندانت می‌جوی. خاطراتت مشتی مَلال است که مثلِ افیون، هر از گاهی باید تزریق‌شان کنی. شریعتی این موقع صبح هنوز خیلی شلوغ نیست. با خودت فکر می‌کنی که رابطه تو با این خیابانِ لعنتی چیست، که وجب به وجب آن یک چیز لعنتی را به یادت می‌آورد. پشتِ یک راننده‌ی ناشیْ می‌افتی که سر صُبحی تصمیم گرفته به همه راه بدهد! پشتش، مجبوری تصویر کوه‌های شمیران را ببینی. با خودت فکر می‌کنی که جهان چگونه کرده است راست! مدتی بود که هوا آنقدرها تمیز نبود که بتوانی کوها را دقیق ببینی. این کوه‎های لعنتی، یک مشتْ خاطراتِ لعنتی را به یادت می‌آورد؛ و آن لعنتی‌ها هم به همین ترتیب یه مشت خاطرات لعنتی دیگر. به قول عباس معروفی «چرا یاد من به وسعت همه‌ی تاریخ است؛ و چرا آدم‌ها همه در یاد من زندگی می‌کنند و من در یاد هیچکس نیستم».داخل ظفر، پلی‌لیست نامجو تقریبا تمام می‌شود و تو فکر می‌کنی که حالا می‌دانی چه باید بنویسی پس دیگر می‌توانی نامه‌ی داخل کیفت را بخوانی. همان نامه‌ای که دوستت نوشت و تو لعنت می‌کنی روزگاری را که چرا دوستی‌تان را مدتی قبل مقرر نکرد، همان روزگار رونق خاطرات؛ که کاش او هم مثل یک مجسمه‌ساز، اثری شاید درخشان به یادگار می‌ساخت. اما خب امروز، جواب نامه‌ش همین شعرها، همین خاطرات تو هست که روحت را زخم کرده. جواب نامه‌ش همین قطره خونی است که از سرانگشتانت، با مرور خاطراتت می‌چکد و ردش کلمه می‌شود. خاطراتی که برای تو مخدر است و برای دیگران مشتی ملال! ^ برای سینا عزیز که نوشت؛ ردی که اثرش تا مرگم جاودانه است</description>
                <category>قلندر</category>
                <author>قلندر</author>
                <pubDate>Mon, 15 Sep 2025 09:38:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی اصلن بازی نیست...</title>
                <link>https://virgool.io/@codeine/%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-t1eyugtvwoyv</link>
                <description>تام به خودش گفت که دنیا آنقدرها هم پوچ و تو خالی نیست. او بی آنکه بداند یکی از قوانین مهم فعالیت بشری را کشف کرده بود -- به این معنا، که هر وقت بخواهیم دل مردی یا پسربچه‌ای برای چیزی غنج بزند، فقط کافیست دسترسی به آن را برایش دشوار کنیم. اگر تام هم مانندِ نویسنده ی این کتاب، یک فیلسوف بزرگ و خردمند بود، اینک دریافته بود که کار یعنی آنچه شخص مجبور به انجام دادن آن است، و بازی یعنی آنچه شخص مجبور به انجام دادن آن نیست. و این نکته به او کمک می‌کرد بفهمد که چرا ساختن گل‌های مصنوعی و گرداندن یک چرخِ پایی کار محسوب میشود، اما انداختن میله های بولینگ با توپ یا صعود کردند از قله مون بِلا صرفا تفریح است. در انگلستان، هستند آقایان محترم ثروتمندی که تابستان ها دلیجان های چهار اسبه ی مسافری را روزی سی چهل کیلومتر می‌رانند، زیرا امتیازات طبقاتی، ثروت هنگفتی نصیب آنها کرده است. ولی اگر قرار بود در برابر چنین خدمتی به ایشان دستمزد بدهند، آن عمل در نظرشان به کار مبدل میشد و در این صورت آنها از این کار استعفا می‌کردند.^ ماجراهای تام سایر؛ مارک توین؛ ترجمه احمد کسایی پور</description>
                <category>قلندر</category>
                <author>قلندر</author>
                <pubDate>Tue, 26 Aug 2025 00:16:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق به همه کس</title>
                <link>https://virgool.io/@codeine/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%B3-gmwmb89klgw7</link>
                <description>حرفهایی هم هست که ظاهرا آراسته و شاید بشر دوستانه جلوه می کند؛ یکی از آنها عشق است که من هم به آن ایمان دارم. بعضی این «حرف» را رنگ ملیحانه ای می زنند: عشق به همه کس!عشق به همه کس داشتن، که بسیاری برایش به ریا گریبان می چاکند، به نظر من معمولا یک دروغ شاخدار است، یک فریب است، یعنی عشق به هیچ کس نداشتن. سیاستمدارها باید چنین حرفی بزنند و احمق ها باور کنند.به اعماق که بنگریم، محبت یک انسان آنقدر زیاد نیست که برای یک انسان، یا یک نیمه خُردک موجود دیگر هم حتی، بدرستی و تمامت کافی باشد. همه ی این قصه هایی که ناتمام مانده اند، نقضشان از اینجا آب می خورد. تا چه رسد به اینکه یک نفر همه را دوست داشته باشد. راستی که چه قلب دریا مانند و بی در و پیکری می خواهد این پیغمبر بازی! مگر اینکه قصد فریب و «سیاستی» در کار باشد، و الا عشق به همه کس داشتن یعنی عشق به هیچ کس نداشتن و سرانجام هیچ کس را هم نداشتن. یعنی کشک...^ مقدمه ی چاپ اول مجموعه ی زمستان؛ اخوان ثالث (م. امید)</description>
                <category>قلندر</category>
                <author>قلندر</author>
                <pubDate>Tue, 19 Aug 2025 14:10:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناتــــــــ...رازی</title>
                <link>https://virgool.io/@codeine/%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C-t8akuorzlxce</link>
                <description>«می دانی در ساراگوس چه می کنند؟ مردم را روی جاده می خوابانند و از روی آنها با اتومبیل بارکش رد می شوند، یک نفر مراکشی فراری برای ما نقل کرد. می گویند برای صرفه جویی در مهمات است.گفتم: «ولی صرفه جویی بنزین نیست.»^ داستان کوتاه دیوار؛ اثر ژان پل سارتر؛ ترجمه صادق هدایت</description>
                <category>قلندر</category>
                <author>قلندر</author>
                <pubDate>Mon, 18 Aug 2025 14:39:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دهشت</title>
                <link>https://virgool.io/@codeine/%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA-x6obcavot6pr</link>
                <description>این سرهنگ هم عجب جانوری بود! دیگر پاک مطمئن بودم که هیچ تصوری از مرگ ندارد! در عین حال متوجه شدم که یقیناً در ارتش ما آدم شجاع از قماش او فراوان است، و مطمئنا همین قدر هم توی ارتش روبرویی ما. کسی چه میداند چند نفر. یک، دو، شاید روی هم چند میلیون نفر. از این لحظه ترسم به دهشت تبدیل شد. با یک عده موجود اینطوری، این حماقت جهنمی تا آخر دنیا هم می‌توانست ادامه پیدا کنید... به چه مناسبت دست از جنگ بکشند؟ تا آن وقت هرگز باطن آدم ها و اشیاء را تا این اندازه کینه توز ندیده بودم.... همه مان در مقابل دهشت باکره ایم، درست مثل کسی که در مقابل لذت باکره است. چطور می‌توانستم وقت بیرون آمدن از میدان کلیدی از وجود همچون دهشتی خبردار بشم؟ چه کسی می‌توانست قبل از درگیری رو در رو با جنگ، درون روح کثیف و قهرمانانه و مهمل آدم ها را ببیند. من در این هجوم دسته جمعی به طرف قتل عام و به طرف آتش گیر افتاده بودم...در یک چشم بهم زدن، به معنی جنگ پی بردم. بکارتم را برداشته بودند. برای دیدن این جنگ کثافت، باید تقریبا تنهایی، روبرو و چشم در چشمش ایستاد.^ سفر به انتهای شب؛ اثر لویی فردینان سلین؛ ترجمه فرهاد غبرایی</description>
                <category>قلندر</category>
                <author>قلندر</author>
                <pubDate>Sat, 16 Aug 2025 00:05:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رسوب؛</title>
                <link>https://virgool.io/@codeine/%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%A8-io3njavdlhsm</link>
                <description>دئیردر (déirdre) هم مُسن است. هنوز در چشمهایش پرتویی از بدبختی دارد که جزئیاتش را فراموش کرده ولی سنگینی بارش را حفظ کرده است.^ میرا (mortelle)؛ اثر کریستوفر فرانک؛ ترجمه لیلی گلستان</description>
                <category>قلندر</category>
                <author>قلندر</author>
                <pubDate>Tue, 12 Aug 2025 23:50:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغاز</title>
                <link>https://virgool.io/@codeine/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-gjtq0tccxprn</link>
                <description>خشم امروز من، همان غم دیروزم است؛پیشتر انگشتان مضطربم با دکمه های کیبورد، نشخوار ذهنی م را به صفحه مانیتور منتقل می‌کرد. کیبورد کیسه بکس بود و از نوک انگشتانم خون جاری میشد؛ گاهی هم مایعی لزج، ناشی از ارضا آنی.حالا اما دهان گشادم عابر و سواره، دوست و دشمن، زن و مرد را به باد فحش میگیرد. لازم است کمی ساکت باشم. لازم است مدیریت خشمم رو به انگشتانم بسپارم تا به دهانم.لازم است خشم امروزم، غم فردایم باشد.</description>
                <category>قلندر</category>
                <author>قلندر</author>
                <pubDate>Mon, 11 Aug 2025 22:33:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>