<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های CodeWizard</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@codewizaed</link>
        <description>&quot;برنامه‌نویس علاقه‌مند به کتابخوانی و شکوفایی در دنیای کدنویسی.&quot;</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:45:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1380644/avatar/LP9wpn.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>CodeWizard</title>
            <link>https://virgool.io/@codewizaed</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بیا برگردیم به کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@codewizaed/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-b3nlwxlcdjma</link>
                <description>این هفته از روزی که شروع شد قصد ناسازگاری با من داشت؛ قصد داشت انتقام بگیره اما برای کدوم کار نمی دونم. ولی میدونم که حتما یکی از اون کارهایی که که مغزم بهم گفت نکن ولی کردم بود.جز فشار های کاری و زندگی آدم ها هم اذیت میکنن و بعضی اوقات واقعا از هرچی ایرانیه بدم میاد.از صبح که بیدار شدم با اینکه قهوه خوردم و یکخورده توی دفترم نوشتم ولی بی حوصلگی تموم وجودم رو گرفته بود. انیمه دیدم، بعدش اومدم توی ویرگول دیدم یکی از دوستان چند تا نظر قشنگ به نوشته هام داده و واقعا ازش ممنونم. انرژی بقیه روزم رو بهم هدیه داد.نشستم ساعت ها  به دسکتاپ لپ تاپم زل زدم و خاطرات توی مغزم مرور می شد.عصبی و کلافه شده بودم واقعا نمی دونستم دارم چیکار میکنم، کوله ام رو برداشتم که برم بیرون، کتاب، آب و سیگارم رو برداشتم رفتم  سمت پارک توی راه از یک مغازه ساقه طلایی هم خریدم .نمی دونستم کجا بشینم و یکجا که بچه های کوچیک داشتن فوتبال بازی می کردن رو انتخاب کردم. سیگارم رو روشن کردم، خاطرات بچگی همش اومد جلوی چشم هام فوتبال بازی کردن با دوست ها دوچرخه سواری و دعوا های کودکی.دلم برای اون روز ها تنگ شده بود، دلم میخواست برگردم به همون موقع، زندگی آروم بود هدفی نداشتم و میتونستم با خیال راحت خوش بگذرونم اما حالا چیخیلی ها دلمون میخواد به بچگی برگردیم و حداقل اندازه نوک سوزن فشار از رومون کمتر بشه.کتابم رو در آورم و شروع کردم به خوندن یک سیگار هم روشن کردم. وقتی کتاب می خونم تموم اتصال هام به این دنیا قطع میشه و به یک دنیای دیگه میرم متوجه گذر زمان نمیشم، مشکلاتم راه ورود به مغزم رو نمی تونه پیدا کنه و آروم تر هستم.کتابی که می خوندم کار عمیق بود که بعدا سعی میکنم در یک نوشته در موردش توضیح بدم.</description>
                <category>CodeWizard</category>
                <author>CodeWizard</author>
                <pubDate>Wed, 16 Aug 2023 12:29:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی خروج از حلقه بی‌نهایت</title>
                <link>https://virgool.io/@codewizaed/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%AC-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D9%84%D9%82%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-wy4htlkcbpqf</link>
                <description>چشمام رو باز کردم تا یک روز دیگه رو شروع کنم،امروزم مثل روزهای قبل غم صورت نشسته بغلم کرد.توی تخت یخورده نشستم به اتفاقات دیشب فکر کردم. هنوز آماده برای شروع کردن یک روز دیگه نبودم ولی چاره دیگه ای نداشتم، برنامه های روزم رو نگاه کردم.نوشتن کد تسک های جدیدکتاب خوندنیادگیری زبانرفتن به باشگاهو کارهای بداهه ای که توی طول روز انجام میدم. بلند شدم و صورتم رو شستم طبق معمول میلم به صبحونه خوردن نمی ره.آب رو میزارم جوش بیاد و گوشیم رو بر میدارم و یکسر به شبکه های اجتماعی می زنم و طبق معمول اخبار بد از این کشور روزم رو تلخ تر می کنه. داشتم همچنان اسکرول میکردم که صدای کتری حواسم رو پرت کرد، موکاپات رو از آب جوش پر کردم و توی فیلتر قهوه ریختم.یک آهنگ پلی کردم و یک تیتاپ برداشتم که طعم تلخ قهوه ام رو ملایم تر کنه، این صبحونه خوردن منه.قهوه و تیتاپم رو سرپا روی کابینت می خورم. هنوز آماده انجام کارهام نیستم یخورده روی مبل میشینم که قهوه انرژی نچندان زیادی به این بدن بی جون من بده.به دیشب فکر میکنم اینکه چه صحبت های کردیم. یادم رفت با لی لی حرف زدم، خانواده اش یک حقیقت راجبش فهمیدن و اون سعی در کنترل اوضاع داشت. البته اوضاعی که به معنای واقعی نمیشد کنترلش کرد و بنظر من قبول کردن حقیقت خیلی راحتتر بود تا بخواد دروغ های مختلف مثل یک شعبده های یک شعبده باز رو کنه.قرص هام رو میخورم. برای ادامه حیات که نه ولی برای آسون کردن حیات بهشون نیاز دارم.از پنجره اتاق بیرون رو نگاه میکنم، تنها چیزی که تا چشم میبینه ساختمون هست. آپارتمان های که توشون کلی خانواده مختلف با روحیات مختلف زندگی میکنن. و چقدر زندگی توی تهران سرد و بی روح شده.می شینم پست میزنم و لپ تاپ رو باز میکنم و یکخورده آموزش میبینم شروع میکنم به کد زدن، کد های رنگارنگ که دوست داشتم از رنگ هاشون به زندگیم تزریق کنم. شرط و حلقه های مختلفی مینویسم،یک ساعتی رفته، یک خورده استراحت میکنم و به این فکر میکنم که چقدر از ما زندگی مون داخل یک حلقه بی نهایت گیر کرده، حلقه ای که هر روز دستور های که توشه رو انجام میده و روز بعد از اول.سعی میکنم دوباره تمرکز کنم، این مغز هم از دغدغه های این جوان خسته شده .نزدیک دو ساعت دیگه کار میکنم، کد هارو روی سایت اعمال کردم .میرم سراغ خوردن نهار، اشتهای من برعکس مسئولین این ممکلت شده، اونها بعد هر تصمیم و دیدارشون آرزو ها و هدف های این مردم رو میخورن ولی اشتهای من چی؟بعد نهار یک خورده دراز میکشم و به چیز های مختلف فکر میکنم مثل پول، مهاجرت، چطوری دوست پیدا کنممغزم رشته افکارم رو پاره می کنه و میگه : تو توی بدست آوردن همشون ضعیفی و باز اینو برام یاآوری میکنه.بلند میشم و سیگار و فندکم رو بر میدارم و میرم به بالکن، نیاز به نیکوتین پیدا کرده بودم. طبق عادت موقع سیگار کشیدن رو پردازی میکنم به اینکه آدم شادی ام، دوست های جدید پیدا کردم و توی یک شرکت خوب مشغول به کار هستم، سیگارم تموم میشه و تهران بی شخصیت جلوی چشمم ظاهر میشه، میرم سراغ ادامه کارهام.کتاب روی از بغل تخت بر میدارم و شروع میکنم به خوندن، رها میشم و میرم توی دنیای کتاب چه دنیای خوبی همه چی طبق قانون پیش میره،آدم ها سر هم داد نمیزنن، زن ها تحقیر نمیشن، مرد ها آرامش روان دارن ولی همه این ها توی کتاب هاست ما توی دنیای زندگی میکنیم که نژادپرست داریم، به تیپ و شخصیت همدیگه توهین میکنیم و زن ستیز هستیم و مرد ها روانی بهم ریخته و پر از دغدغه دارن، جهان ما سیاه شده.&quot;وای بر دنیایی که آنچه را که در آن روشنایی تصور می‌کنیم، تاریکی نامیده و آنچه را که در آن تاریکی فکر می‌کنیم، روشنایی! و وای بر دنیایی که عدالت را نیکویی می‌نامد و بدی را ظلم! و وای بر دنیایی که اصلاح‌طلبانه به همه چیز می‌خندد و با بی‌تفاوتی نیمه خود را می‌نوازد! و وای بر دنیایی که به یک آخرت برای تسکین انسان‌ها اعتقاد دارد و این جهان را جایگزین عدالت می‌کند - همچنین در آن عمل می‌کند، و برای تنگدستی خود، تنگ‌دستی را تسلیت می‌گوید!&quot;فریدریش نیچهتوجه داشته باشید که متون نیچه پیچیده و پر از لایه‌های معنایی هستند و تفسیر کامل آنها نیازمندحال خوندن زبان ندارم نمیدونم با اینکه دوست دارم مهاجرت کنم ولی چرا زبان خوندن برام سخته. دراز میکشم شاید انگیزه زبان خوندن بیاد و بلند شم شروع کنم، نفهمیدم چطوری ولی خوابم برد یک ساعت و خورده ای خوابیدم.بلند میشم و میرم سمت آشپزخونه و قهوه دوم رو برای امروز آماده میکنم .از یخچال یک موز برمیدارم میخورم، لباس ورزشی هام رو میزارم توی کوله و بطری آب هم برمیدارم و آماده رفتن میشم.از در باشگاه که میرم تو سیل جمعیت میزنه تو ذوقم ، توقع این همه آدم رو نداشتم.برای منی که اظطراب اجتماعی دارم بودن در جمعیت خیلی سخته، استرس راه ورود به بدنم رو پیدا میکنه .سعی میکنم با ورزش کردن استرس ام رو پنهان کنم ولی متاسفانه دو چیز راه ورود به بدنم رو خیلی خوب بلدن 1-استرس 2- درد این دوتا بدون در زدن وارد میشن و این انسان ضعیف رو اذیت میکنن.حسابی عرق کردم، توی راه برگشت به خونه ماشین ها اجازه نمی دن از خیابون رد بشم وسط خیابون که هستم یک موتوری با سرعت قصد زیر کردن من رو داره و مغزم در یک حرکت غیر ارادی جا خالی میده، موتوری بهم فحش داد و رفت :)اعصابم از فرهنگ این مردم بهم ریخت و کلی چرا توی مغزم شکل گرفت .رسیدم به خونه و رفتم یک دوش گرفتم . هنوز انگیزه برای زبان خوندن توم بوجود نیومده بود پس رفتم یخورده بازی کردم بعد اون رفتم چرخی توی یوتوب زدم.صدام کردن برای شام و رفتم.بعد شام اومدم پیش رفیق هرشبم &quot;ویرگول&quot; نوشته های بقیه رو خوندم. یکی از تجربه خودکشی گفته و زندگی قبل و بعدش.و کلی نوشته مختلف ، بعد از اینکه کلی از نوشته های شما رو خوندم تصمیم گرفتم که منم بنویسم و الان بیش از یک ماه هست که مینویسم. از درد های که دارم، تجربه های عاطفیم و چیزای دیگه باعث میشه سبک بشم.لپ تاپ رو خاموش میکنم و به تخت میرم و سعی میکنم بخوابم.خواب میبینم که منم توی یک حلقه بی نهایت گیر افتادم و هرچی تلاش میکنم نمی تونم بیرون بیام و منتظر یک دست از درون خودم هستم که کمکم کنه.این متن یک روز از زندگی من بود البته یک درصد خیلی کمی بهش شاخه و برگ دادم و در اصل همینه :)</description>
                <category>CodeWizard</category>
                <author>CodeWizard</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jul 2023 12:24:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو چطوری حالت رو خوب میکنی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@codewizaed/%D8%AA%D9%88-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C-vwe1d6ci2nkk</link>
                <description>دیشب کلا 4 ساعت خوابیدم. الان انرژی لازم برای گذروندن یک روز دیگه رو دارم البته به کمک قهوهشب های که بیدار می مونم برام دردناکه چون توی اون دفتر مشکی راجب چیز های می نویسم که نمیتونم به کسی بگم حتی اینجا که به صورت نانشناس فعالیت دارم.توی دفترم اون یکی شخصیتم که یک فرد جداست معمولا گفتگو میکنه، راجب مشکلاتم خیلی خوب میدونه و دغدغه های که باهاشون روز رو شب میکنم.یکی از این دغدغه ها استفاده کمتر از محتوای شبکه های مجازی هست و بقولی ترک اعتیاد از اینترنتتوی مسیر خیلی تلاش کردم. هر دفعه که شکست می خوردم نا امید می شدم و می گفتم که من از پسش بر نمیام ولی دوباره به مرز فروپاشی روانی می رسیدم و توی دفتر مشکی شروع می کردم به نوشتن اینقدر می نوشتم که دستم خسته بشه یا خوابم ببره.راجب دوپامین خوندم و اینکه چطوری روی زندگی مون تاثیر می زاره حتی بعضی اوقات تموم شبکه های اجتماعیم رو برای 3 الی 10 روز پاک می کردم و زندگی خیلی خوب پیش می رفت ولی این روند ادامه نداشت.این دفعه بجای دفتر مشکی و شخصیت پنهانم میخوام برای شما بنویسم میخوام بجای اون شخصیت به شما قول بدم که سعی میکنم این عادت رو ترک کنم و سعی میکنم توی این روند شکست نخورم.امروز 31 تیر هست و این روند رو شروع می کنم .از چیز های که توی دفتر مشکی می نویسم اینجا چیزی ننوشتم ولی این قولی که بهتون دادم تموم تلاشم بر اینه که شکست نخورم توش</description>
                <category>CodeWizard</category>
                <author>CodeWizard</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jul 2023 11:08:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی یا احساسات پوچ</title>
                <link>https://virgool.io/@codewizaed/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D9%88%DA%86-r8pchfg7iujk</link>
                <description>دیدی که بعضی وقت ها چقدر حس خوب از یک آدم میگیری و دوست داری آینده ات رو باهاش بسازی، خیال پردازی میکنی و با فکر به خیالاتی که فقط تو ذهنت ساخته شده لبخندی روی لبت میاد و قلبت خوشحال میشه که رابطه ای با یکی قراره برقرار بشه.با دختری توی دانشگاه آشنا شدم این آدم برام بسیار جذاب و کیوت بود بلاخره یک سیم ارتباطی باهامون برقرار شد و این سیم محکم تر شد باهم صحبت می کردیم کار هر روزمون بود و هردو از همدیگه خوشمون میومد و حالا باهم آینده رو تصور میکردیم بعد سه ماه یکسری مشکلات بینمون پیش اومد که بحث های الکی بود که احساس میکنم همش تقصیر من بود شایدم قوانین رابطه رو درست بلد نبودم من زیادی منطقی بازی در آوردم و بدترین کاری که میتونی با دختری که دوستش داری بکنی اینه که باهاش منطقی صحبت کنی این یکی از اشتباهات بزرگه که کسی به من نگفته بود.من احساس ترس وی این رابطه داشتم بخاطر مشکل مالی نتونم براش کادوی مناسب بخرم و بتونم خنده رو لبش بیارم و مشکلاتی که داشتم با ذهنم باعث شد که این رابطه تموم بشهیک دفعه بعد اینکه رابطه مون تموم شده بود دیدمش و خیلی ناراحت شدم که نتونستم باهاش صحبت کنم اون هم یکسری مشکلات داشت که بنظرم بهترین کاری که جفت مون می تونستیم بکنیم اینه که با صحبت مشکلات رو حل کنیم و نزاریم این رابطه تموم بشهولی من نمیتونم خاطره هایی که با آدم های که دوست دارم فراموش کنم .کافه پرهنر برام یادآور خاطره روز فردای ولنتاین و اولین دیت مون بود و اون روز یک بارون خیلی قشنگ میزد کلی با هم خندیدیم و رابطه ای خوبی داشتیم ولی بین خودمون بمونه نمیدونم چرا استرس گرفته بودم شاید بخاطر اینکه قبلش هم دیگه رو پیدا نمیکردیم و آنتن گوشیش رفته بود یا شایدم بخاطر دیت اولمون بود اونروز 5 ساعت تو کافه پرهنر نشسته بودیم و راجب همه چیز صحبت کردیم روز خیلی قشنگی بود برامولی اون الان رفته و منم دلتنگم نمیدونم که شاید دوباره بهش پیام بدم و رابطه ی جدیدی رو شروع کنیم یا شایدم نه این احساسات رو توی این مغز که داره با مرور خاطرات منو کم کم نابود میکنه نگه دارم و ببینم که چی میشهکسی رو که دوست دارید رو از دست ندید :) اگه نظری دارید برام بنویسید خوشحالم میکنید </description>
                <category>CodeWizard</category>
                <author>CodeWizard</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jul 2023 20:34:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودت برنامه نویس یاد بگیر!</title>
                <link>https://virgool.io/@codewizaed/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1-smgkcdps6u4i</link>
                <description>توی دنیای امروز، همه چیز میتونی توی اینترنت پیدا کنی هم محتوای خوب هم محتوای بد!توی شبکه های اجتماعی یکسری آدم شروع کردن پکیج فروختن و میخوان شمارو پولدار کنن یا میگن بیا از طریق  برنامه نویسی مهاجرت کن حقیقت رو نمیگن که اینکار نیاز به علاقه داره واگرنه نمیشه توش موفق شد .توی این پکیج ها بهتون محتوایی که رایگان عرضه شده رو بهتون میفروشن و حتی طرف تجربه کافی برای انتقال نداره و توی این شغل کار نکردهتوی این دنیا مخصوصا کشور ما همه به فکر پول در آوردن هست ولی اینکه چطوری پول در بیاری مهمه پول از راه   سالم باشه یا بقول مسلمان ها حلال باشه اعتقادات هر شخص خیلی باهم دیگه فرق داره ولی اگه از راه درست پول در بیاریم چه عیبی داره الان توی کشور ما خیلی ها به سختی پول در میارن و دنبال یک راهی هستن که درآمد بیشتری داشته باشن یکسری افراد سودجو میان و میگن توی میخوای به درامد 50 میلیون در ماه برسی یا می خوای درآمد دلاری داشته باشی و فرد هم مشتاق میشه غافل ار اینکه اون فرد خودش تجربه ی کافی نداره و مشکلات این مسیر رو نمیگهراه حل:انتخاب حوزه ای که میخوای توش کار کنی خیلی مهمه و روش خیلی وقت بزار میتونی برای شناخت هر حوزه توی یوتوب و گوگل سرچ کنی بعدش زبان برنامه نویسی های که مربوط به اون حوزه هست رو پیدا کن و ببین با سینتکس کدومش حال میکنی و امکانات بهتری بهت ارائه میدن برای مثال برای بک اند میتونی از زبان برنامه نویسی جاوا اسکریپت و فریمورک node.js استفاده کنیهر زبان برنامه نویسی یا فریمورک یک داکیومنت داره که بهترین مرجع یادگیری اون زبان هست مطالعه بخش بخش از اون خیلی کمک کننده استشما میتونی داخل یوتوب سرچ کنی و محتوی رایگان پیدا کنی که ببینی اصلا به این مسیر علاقه مند هستی یا نه با اون محتوای رایگان پیش بری و یاد بگیری .داخل سایت های مختلف  آموزش های رایگان یا با قیمت مناسب پیدا کنی که محتوای مناسب ارائه بده اگه زبان خوبی داشته باشید میتونید از آموزش های انگلیسی استفاده کنید که محتوایی در سطح جهانی دریافت میکنی .کتاب ها هم گزینه خوبی هستن ولی یادگیری برنامه نویسی باهاشون یخورده سخته و بستگی به کتاب و فرد داره.زبان های برنامه نویسی و فریمورک ها داخل تلگرام معمولا گروهی دارن که شما میتونید از افراد با تجربه گروه منبع برای آموزش بخواید و اون ها بهتون معرفی کنندر یادگیری هرچیز بستگی داره چقدر تلاش کنید و براش زمان بزارید هرچقدر زمان بیشتری بزارید موفق تر میشید و تجربه بیشتری بدست میارید.توی برنامه نویسی نیازی به خوب بودن در ریاضی ندارید ( توی فیلد های هوش مصنوعی و دیتاساینس نیاز دارید)زبان انگلیسی تون نباید عالی باشه ولی روی زبان باید وقت بزارید و برنامه نویسی و زبان به هم گره خوردن و خوب بودن زبان بهتون خیلی کمک میکنهدانشگاه بهتون برنامه نویسی یاد نمیده اما میتونه دیدگاه جدید و عمقی تر به مبحث هایی که بلد هستید بهتون بده پس اگه بری دانشگاه بهت کمک میکنه و نرفتنش چیزی ازت کم نمیکنه.وسط راه ول نکنچه توی برنامه نویسی یا بقیه کارها اگه کاری رو شروع کردی به آخرش فکر کن و از مسیر پر از پیچ لذت ببرهر وقفه ای که توی آموزش دیدنت می افته مطالب قبلی یادت میره و از روند آموزش دیدنت عقب میمونی پس سعی کن ادامه بدیبزار با یک مثال منظورم رو بهتر برسونم تو میخوای یک مسافت طولانی رو رانندگی کنی و مقصدت مشخصه وقتی شروع به حرکت کنی توی راه خسته میشی یا حتی ممکنه ماشینت پنچر بشه یا خراب تو بلاخره مشکل رو رفع میکنی و ادامه میدی و وسط راه نمیگی چرا من اومدم و بیا برگردم با تمام خوبی ها و بدی های سفر بلاخره تو به مقصد میرسی پس توی برنامه نویسی هم اینکار رو بکن و جا نزن !سرچ کنیکی از مهارت هایی که هر برنامه نویس باید داشته باشه اینه که خوب سرچ کنه وقتی به باگ میخوری ارور رو سرچ کن گوگل دوست خوب توعه که میتونه کمکت کنه :)مهارت نرمدر آخر سعی کن روی مهارت های نرم هم تمرکز کنی و یادبگیری بعدا در موردشون می نویسم.از همین الان هم سرچ کردن رو تمرین کن و سرچ کن مهارت نرمصحبت آخربه فکر درآمد بالا حداقل تا 5 سال اول نباشبرنامه نویسی کار سختیه و نیاز به تمرکز و علاقه داره( کارهای سخت دیگه هم هست که شاید برنامه نویسی پیش اونا سخت نباشه )تمرین کن هر چقدر بیشتر بهتراگه دیدی واقعا نمیشه و علاقه نداری وسط راه بیخیال شو ( این حرفم برعکس مثال بالا هست ولی آدما تغییر و شاید اشتباه کرده باشن پس اگه اشتباه کردی ناراحت نشو و یک کار دیگه رو تست کن )فکر کنم بیشتر چیز های که میخواستم بگم رو گفتم و امیدوارم تصمیم های خوبی توی زندگی تون بگیرید و چیزی مانع رسیدن تون به خواسته هاتون نشهاگه کمکی از من بر میاد کامنت بزار :)من Code Wizard  هستم و اینجا راجب همه چی مینویسم و خوشحال میشم دوست های جدید پیدا کنم و صحبت کنیم</description>
                <category>CodeWizard</category>
                <author>CodeWizard</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jul 2023 13:47:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فشار زندگی روی کدنویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@codewizaed/%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D8%AF%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-bdwgqeddgwob</link>
                <description>تموم آدم های روی زمین دغدغه هایی دارن که باعث میشه برای لحظه ای هم که شده در طول روز اونارو به فکر فرو ببره .این دغدغه ها اگه قابل حل نباشه روی فرد فشار میاره که خب توی کشور ما هرکسی چند تا از این فشار ها داره که داره برای هرکدوم یک راه حل پیدا کنهیک آدم جوان فشار های زیادی رو تحمل میکنه مخصوصا اگه خانواده هم پشتیبان اون نباشن و مشکل مالی داشته باشه فشار درس، کار، پارتنر، پول، پول، پول اکثر فشار با پول حل میشن شاید بگی نه ولی منم دلیل های خودم رو دارم و تجربه بهم ثابت کردهبرنامه نویسی کاریه که نیاز به تمرکز داره این برای همه قابت شده استفکر کن تو با مشکلاتی که داری بخوای با تمرکز هفت ساعت با آرامش کد بزنی یکی از چیز های که تمرکزت رو بهم میریزه کند بودن اینترنت هستمشکلات با کارفرما هم هست در صورتی که بتونی پروژه بگیریمشکلات خانوادگی از اون چیز هاست که نمیشه پنهانش کرد تا ته عصب های مغزت درد رو احساس میکنی فکر راه حل براش میگردی ولی متاسفانه راه حلی نداره :)بهرحال نمیشه هیچ کاری نکرد باید کارت رو انجام بدیتجربه خودم برای این شرایط این هست که سعی میکنم که برم پیاده روی، کتاب بخونم یا بنویسم و سیگار بکشم  فیلم دیدن هم از اون کارهاست که باعث میشه حواست از اون مشکل پرت بشه ورزش کردن رو یادم رفت بگم که قشنگ باعث میشه خالی بشیموقعی که آروم شدی و تمرکزت رو بدست آوردی میتونی کد بزنی هم کدهای با کیفیت تری داری هم باگ ندارناین نوشته نمیدونم برای چی نوشتم شاید خواستم یخورده فشار های زندگیم رو اینجا خالی کنم فشار های که دارن بیشتر میشن و منو تو خودشون غرق میکنن میدونم که توی این مشکل تنها نیستم و خیلی های دیگه هم مثل من این مشکلات رو دارید ولی بلاخره فشار های زندگی ما هم کمتر میشه کنار فشار ها کدتون رو بزنید و یک فاک گنده به این دنیا بدید اگه برنامه نویسی میکنید یا علاقه دارید یاد بگیرید برام کامنت بزارید که گپ بزنیماسمم CodeWizard هست و این متن دلی بود</description>
                <category>CodeWizard</category>
                <author>CodeWizard</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jul 2023 02:38:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلق آینده بهتر</title>
                <link>https://virgool.io/@codewizaed/%D8%AE%D9%84%D9%82-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-wnqjexvj2htg</link>
                <description>توی زندگی تصمیمات مختلفی میگیرم اینکه قراره برای آینده مون چیکار کنیم یا اینکه در گذشته چجور آدمی بودیم. تصمیم های ما تاثیر مستقیم برای آینده مون داره حتی کوچک ترین کارهامون هم روی اینده تاثیر داره اینکه چه کتابی میخونیم، چه مکان های میریم و با چه افرادی ارتباط میگیرم.این تصمیمات ریز میتونه باعث تصمیمات خلق شدن تصمیمات بزرگ هم توی زندگی ما بشه مثل ازدواج ، مهاجرت، تغییر شغل و حتی افسردگیخب من چندین سال قبل تصمیم گرفتم که برنامه نویسی رو به عنوان شغل خودم انتخاب کنم. با استفاده از برنامه نویسی خودمو از آدما دور کردم رفتم سمت دنیای تکنولوژی اینکه چه کارهای کردم و با چه افرادی صحبت کردم مربوط به همین تصمیم ها میشهچند سالی خیلی خوب داشتم پیش میرفتم آموزش میدیدم کد میزدم و آینده رو درخشان میدیدم ولی با تغییر سن و تفکراتم این کار برام کمرنگ شد . روز های سیاهاین روز ها برام عجیب و دردناکه رسیدم که آدمی که بقیه اونو به عنوان برنامه نویس خوب میشناختن و خانواده ام آینده درخشان برام تصور میکردن ولی مشکل اینجا بود که فقط اونها تصور میکردن و من هیچ کاری نمیکردم اینکه از صبح تا شب کاری نکنی عجیبهشاید یک بیماریه شایدم افسرده شده بودم ولی بهرحال مهم الانه وقتی که زندگی خاکستری استوقتی رنگ سفید و مشکلی رو باهم ترکیب کنی خاکستری خلق میشهالان توی خاکستری ام منظرم امتحان های دانشگاه تموم بشه و شروع کنم به کد زدن دوبارهاینکه چطوری خاکستری شدم رو بعدا میگم ولی توی این زمان که دوباره آموزش دیدن رو شروع کردم میخوام که تو سایت ها دنبال پروژه هم بگردم شاید این دوران خاکستری از من انسان بهتری ساخت تصمیم های که الان دارم میگیرم احساس میکنم که میتونه آینده بهتری خلق کنهشما چه تصمیم هایی برای خلق آینده بهتر گرفتید؟راستی من CODE WIZARD  هستم راجب خیلی چیز ها اینجا میخوام بنویسم و سعی در پیدا کردن دوست های جدید دارم</description>
                <category>CodeWizard</category>
                <author>CodeWizard</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jun 2023 23:18:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>