<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های comet0408</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@comet0408shadow</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:51:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3707752/avatar/suGV2B.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>comet0408</title>
            <link>https://virgool.io/@comet0408shadow</link>
        </image>

                    <item>
                <title>i don&#039;t care to dance</title>
                <link>https://virgool.io/@comet0408shadow/i-dont-care-to-dance-exlwt7mvc6sc</link>
                <description>[Verse 1]Well I don’t care to danceYou know this, I have told you I don’t danceBut the music, and your beauty well they move me so I take you by the handsBut you will have to leadخب من اهمیتی به رقص نمیدمتو اینو می‌دونی، به تو گفتم نمی‌رقصماما موسیقی، و زیبایی تو من رو به حرکت درمیاره پس دستات رو می‌گیرماما تو باید هدایتمون کنی ( تو باید رقص رو هدایت کنی )[Verse 2]And so we start to moveThe Tonic that is mixed up with the GinWarm within and working on my limbs and as the room begins to spinI’m happy to be near youپس شروع به حرکت می‌کنیمنوشیدنی تونیکی که با جین ( یک نوشیدنی الکلی ) میکس شدهدر حالی که اتاق شروع به چرخیدن کرده درونم گرم شده و روی اندامم کار می‌کنهاز اینکه نزدیک توام خوشحالم( راوی به شخصی که باهاش می‌رقصه نزدیک شده و از اونجا که آب شنگولیم خورده تاثیرش رو درون خودش حس می‌کنه، حالا از درون گرم شده، بهتر می‌تونه حرکت کنه و مهربون تر هم شده. )[Chorus]And you laugh as I stare down at my feetHoly Mother of the humble and the weakYou gently lift my chin so I can look into your eyesAnd you rebuke the bullshit and the lies, all those people who told me how to be a manWell I don’t want to follow them any longerSo twirl me around the floorو در حالی که من به پایین و پاهام خیره شدم تو می‌خندیمادر مقدس حقیران و ضعفابه آرومی چونم رو بالا میاری تا به چشمات نگاه کنمو تو مزخرفات و دروغ های تمام کسانی که به من می‌گفتن چطور باید مرد باشم رو سرزنش می‌کنیبسیار خب دیگه نمی‌خوام اونا رو دنبال کنم ( نمی‌خوام بهشون گوش بدم )پس من رو دور اتاق بچرخون( راوی توی حال خودش نیست و از قرار گرفتن توی همچین موقعیتی هیجان داره، خودش رو تسلیم معشوق کرده و دیگه حرف دیگران براش مهم نیست. حتی معشوق خودش رو به شکلی که از مریم مقدس نام برده میشه مورد خطاب قرار میده. )[Verse 3]I begin to hopeThe tea lights left to gutter and to smokeWe’re sweating and we’re laughing, and the band is only playing songs we knowAnd I think you really know meآرزو می‌کنمشمع ها از خودشون قطره ( موم ) و دود به جا میزارنما عرق می‌کنیم و می‌خندیم، و باند فقط آهنگ هایی رو پخش می‌کنه که ما می‌شناسیمو من فکر می‌کنم تو واقعا می‌شناسیم( فضای عاشقانه ای که شکل گرفته شده رو به زیبایی توصیف می‌کنه همه چیز به شکلی پیش میره که برای راوی رویا گونه هست. )[Verse 4]And suddenly it’s goneThe worry that has weighed upon my heartThe fear that I’m undeserving of the dance that I’ve been yearning to take part inThe blessed invitationو ناگهان محو میشهنگرانی که روی قلبم سنگینی می‌کردترس از اینکه من سزاوار رقصی که آرزوی شرکت در آن را داشتم نیستمدعوتِ مبارک( اما ناگهان ترس به سراغ راوی میاد و حس می‌کنه شاید لیاقت حضور در این موقعیت رو نداره. )[Chorus]And you laugh as I stare down at my feetHoly mother of the humble and the weakYou gently lift my chin so I can look into your eyesAnd you rebuke the bullshit and the lies, all those people who told me how to be a manWell I don’t want to follow them any longerSo twirl me around the floorو در حالی که من به پایین و پاهام خیره شدم تو می‌خندیمادر مقدس حقیران و ضعفابه آرومی چونم رو بالا میاری تا به چشمات نگاه کنمو تو مزخرفات و دروغ های تمام کسانی که به من می‌گفتن چطور باید مرد باشم رو سرزنش می‌کنیبسیار خب دیگه نمی‌خوام اونا رو دنبال کنمپس من رو دور اتاق بچرخون( اینجا متوجه می‌شیم وقتی راوی سرش پایین رفته و به پاهاش خیره شده در واقع چه چیزی ذهنش رو مشغول کرده. شرایط براش انقدر زیبا و دلخواه هست که حس می‌کنه نباید اینجا باشه. )</description>
                <category>comet0408</category>
                <author>comet0408</author>
                <pubDate>Mon, 24 Feb 2025 17:28:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مزخرفات</title>
                <link>https://virgool.io/@comet0408shadow/%D9%85%D8%B2%D8%AE%D8%B1%D9%81%D8%A7%D8%AA-t7ie8eqqxfxi</link>
                <description>مزخرفات/متاسفم ،اون آدمی که میشناختین،در کمال صداقت ضعیف بود.تمایل به قایم شدن و مدتی خواب زمستونی بود. اما مجبورش کردن میکاسای خودش رو ترک کنه.و من قرار بود چه کاری انجام بدم ؟ بین چیزی که انتظار میره و چیزی که میخوام ؟پس باید نقشه هایی که برام کشیده بودنو دور میزدم، نشون میدادم دارم توی اون مسیر حرکت میکنم اما با زیرپا گذاشتن قوانین.به جای میدان و دوربرگردون های پیچیده و تقاطع های مزخرف راه خودم رو می سازم.مسئله اینه که توی همچین راهی ستاره ی دنباله دارم توان نداره ، اون هنوز ضعیفه حتی ضعیف تر چون توی چشم به هم زدن خونه اش رو ترک کرده و شب بعد توی کهکشان نااشنا خودشو پیدا کرده .نمیتونستم به اون فشار بیارم و ازش بخوام به شکستگی هاش این بار رو به دوش بکشه.پس نسخه ای ساختم که کسی درش دست نداشته باشه . یک واحد مستقل . اول فکر میکردم که قراره ازش کم استفاده بشه . اما اون شبیه به یک پوسته روی جسمم رو گرفت و حالا نقش اصلی رو به عهده داره .اون یک شخصیت کامل نیست . بلکه یک شخصیت شکست خورده است .  اما هنوز می تونه حرکت کنه.نمی تونم بهتون بگم که یک سرباز در صفحه شطرنجه ، در صفحه ی شطرنج که من محکوم با بازی هستم .این شخصیت مثل یک روح در جسم سرباز های صفحه پخش میشه تا یکی از اونها بالاخره به انتها برسه و وزیر رو انتخاب کنه .  شاه ؟ ستاره دنباله دارمه،اون من قدیم، من فقط میخوام اون فضای رشد و ارامش داشته باشه، حتی اگر شبیه به این باشه که من دارم اون رو مثل یک کودک بزرگ میکنم ، میخوام اون کسی که باشه که بعد ها افسار رو به دست میگیره . تبدیلش کنم به شخصیتی که جدا از گذشته و اینده در حال زندگی کنه کسی که عشق رو انتخاب کنه و در تصمیم هاش ردی از تروما نباشه ، محکم و سرسخت باشه اما این سرسخت بودن رو از زخمی شدن های متعدد به دست نیاره بلکه بهش اموخته بشه  چون نمیخوام روحش رو الوده کنم، مخصوصا الوده به خودم. پس اگه کسی سراغش رو گرفت، میگم که اون خوابیده جایی زیر پوسته ی شخصیتی که ایجاد کردم تا از اون محافظت کنه .می دونم، زیادی دیوانه بار به نظر می اد .اما اگر این یک ایده باشه چطور؟یک ساختار تربیتی اونم شبیه به روند تربیت ژاپنی ها؟تازگیا به من روانی گفته میشه. و فکر میکنم دلیلش رو بدونم. من فقط معیار هایی که جامعه برای استاندارد بودن تعیین کرده رو رد کردم . جامعه به ما میگه که تا وقتی کودک دستش رو لا به لای در نزاره و زخمی نشه یاد نمیگیره که این  کار خطرناکه ، در صورتی که در ژاپن والدین عروسک ها رو لای در قرار میدن و خرد شدشو به کودک نشون میدن و بچه ها دیگه اینکار رو نمیکنن . حالا سوال پیش میاد کدوم درسته ؟ در جامعه ای که الان درش به سر میبرم من روانی نامیده میشم چون فقط نمیخوام  ستاره کسی باشه که هر بار زخمی میشه و مجبوره باز بلند شه . ترجیح میدم تا پرورش دادن اون به اشخاص مختلف تقسیم بشم و وقتی که اماده بودم دنیا رو دوباره به اون نشون بدم تجربیاتم رو در اختیار اون بگذارم .من گرداننده بازی ام .بازی کننده، هر چیزی،قطره ی خون به زمین می چکد.خاک او را با ولع می نوشد .سیاهیِ فراخوانده شده ،به جسدم هجوم می اورد .به قصد آنکه جسمم را خاکستری ترک کند.اما..عاشق سفیدیبی فروغ می گردد؟پرده ای سیاه پوست این جسد را می پوشاند .به عشق تماشای آن سوسو های روشن .</description>
                <category>comet0408</category>
                <author>comet0408</author>
                <pubDate>Mon, 24 Feb 2025 12:19:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>01:00A</title>
                <link>https://virgool.io/Russia0408/0100a-ykb68kzffjis</link>
                <description>Сколько раз можно повторятьچند بار میتونم تکرار کنم؟Что, ты не моя, что, ты не мояکه تو مال من نیستی، که تو مال من نیستیТак много боли испытала, роднаяتو خیلی زجر کشیدی عز یزمКаждая улыбка отражалась в твоих слезахهر لبخندت توی اشکات منعکس میشهНо ты мне теперь не чужаяولی تو دیگه برای من یه غر یبه نیستیСколько раз можно повторятьچند بار میتونم تکرار کنم؟Что, ты не моя, что, ты не мояکه تو مال من نیستی، که تو مال من نیستیТак много боли испытала, роднаяتو خیلی زجر کشیدی عز یزمКаждая улыбка отражалась в твоих слезахهر لبخندت توی اشکات منعکس میشهНо ты мне теперь не чужаяولی تو دیگه برای من یه غر یبه نیستیСнова этим утром яامروز دوبارهРазбужу тебя так нежноخیلی با ملایمت بیدارت میکنمМилая моя, ненагляднаяعز یزم، کسی که نمیتونم از نگاه بهش دست بردارم تو ییРядом с тобой сам не свойکنار تو، من مال خودم نیستمХладнокровная, мучаешь играяتو خونسردی، با بازیات شکنجم میدیМилая моя, ненагляднаяعز یزم، کسی که نمیتونم از نگاه بهش دست بردارم توییРядом с тобой сам не свойکنار تو، من مال خودم نیستمТвои поцелуиبوسه هاتВернуться вновь ко мнеدوباره مال من میشهВернуться вновь ко мнеدوباره مال من میشهМечты лишь твоиفقط رو یاتهЖивут они во мнеکه درون من زندستЖивут они во мнеدرون من زندستСколько раз можно повторятьچند بار میتونم تکرار کنم؟Что, ты не моя, что, ты не мояکه تو مال من نیستی، که تو مال من نیستیТак много боли испытала, роднаяتو خیلی زجر کشیدی عز یزمКаждая улыбка отражалась в твоих слезахهر لبخندت توی اشکات منعکس میشهНо ты мне теперь не чужаяولی تو دیگه برای من یه غر یبه نیستیСколько раз можно повторятьچند بار میتونم تکرار کنم؟Что, ты не моя, что, ты не мояکه تو مال من نیستی، که تو مال من نیستیТак много боли испытала, роднаяتو خیلی زجر کشیدی عز یزمКаждая улыбка отражалась в твоих слезахهر لبخندت توی اشکات منعکس میشهНо ты мне теперь не чужаяولی تو دیگه برای من یه غر یبه نیستیСколько раз можно повторятьچند بار میتونم تکرار کنم؟Что, ты не моя, что, ты не мояکه تو مال من نیستی، که تو مال من نیستیТак много боли испытала, роднаяتو خیلی زجر کشیدی عز یزمКаждая улыбка отражалась в твоих слезахهر لبخندت توی اشکات منعکس میشهНо ты мне теперь не чужаяولی تو دیگه برای من یه غر یبه نیستی</description>
                <category>comet0408</category>
                <author>comet0408</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jan 2025 10:05:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>STAY ALIVE</title>
                <link>https://virgool.io/STAY-ALIVE-2025/stay-alive-jip2uqqlgunk</link>
                <description>Mmm, please stay alive, yeah  ، لطفا زنده بمون어디서부터 잘못됐나?از کجا اشتباهام شروع شد؟전혀 기억이 나질 않아اصلا یادم نمیاد작은 방안에 나의 몸을 숨긴 채 속삭이네خودم رو توی اتاق کوچیکی پنهون کردم و زمزمه میکنم어둠이 유일한 내 벗 (내 벗)تاریکی تنها دوست منه (تنها دوستم)구원을 바라는 내 손چشمم به اینه که نجاتی برسه내가 이상한 걸까? 피로 물든 방من اونیم که عجیبه؟ این اتاق چه خون آلوده누구든 제발 날 구해줘یه نفر کمکم کنهHide in the moonlightتوی نور ماه قایم میشم그래, 기적 따윈 없어, 내 바람들은 그저آره،چیزی به اسم معجزه وجود ندارهHide in the moonlightتوی نور ماه قایم میشم그리 거창한 게 전혀 아닌데, 그게 어렵네امیدهای پوچ من اونقدرها هم بزرگ و باشکوه نیستن اما دست نیافتنی ان잠들지 못하는 새벽 끝엔انتهای این سپیده دمی که خواب به چشمام نیومده눈뜬 채 악몽을 헤맨듯해با چشم های باز توی این کابوس سرگردونم기적 따윈 없어 라고 말한 난데من همونم که میگفتم معجزه ای وجود نداره기적처럼 와준 그 한마디ولی این جمله مثل یه معجزه به دلم افتاد넌 나의 운명سرنوشت من تویی이따위 말로 설명할 순 없어نمیتونم با کلمات توضیحش بدم이 지친 나를 구한 구원معجزه ای که منو از خستگی نجات داد이 말이 설명하기가 쉬울까?بنظرت توضیح دادنش آسونه؟나를 살린 그 한마디کلمه ای که نجاتم داد많은 밤이 지나도 너의 곁에 나 있을게حتی اگه شبای زیادی بگذرن من کنارت میمونمOh, yeah (그 한마디)آره (اون یه جمله)나의 발에 피 나도 너의 곁에 나 있음에حتی اگه پاهام خونریزی کنن، بازم کنارت میمونمPlease, you stay alive (oh-whoa)لطفاً تو یکی زنده بمونPlease, you stay alive (oh-whoa)لطفاً تو یکی زنده بمون(Please, you stay alive)(لطفا ، تو یکی زنده بمون)그림잔 커져가지만سایه ها دارن بزرگتر میشن괜찮아 너란 큰 빛 덕분이니اما اشکالی نداره، چون یه نور بزرگتری هست و اون تویی내 삶의 이윤 네가 전부이니تو تموم زندگیمی넌 언제든 그저 그렇게 웃어줘لطفا همیشه همینطوری لبخند بزن나와 너무나 닮은 너تو که خیلی شبیه من هستی너와 너무나 닮은 나و من که خیلی شبیه تو ام가끔씩 이유 없이 겁나, 이 감정은 뭘까?گاهی وقتا بی دلیل می ترسم ، این دیگه چه حسیه ؟끝이 날지 모르지만شاید تموم نشه اما끝나지 않는 이 악몽 끝에آخر این کابوس بی پایان너라는 존잰 날 일으켜 매일هر روز صبح، دلیل بیدار شدنم تویی기적처럼 와준, 기적과도 닮은مثل یه معجزه اومدی، دقیقا شبیه یه معجزه بود기적과도 같은 그 한마디مثل یه معجزه اون جمله رو میگم넌 나의 운명سرنوشت من تویی이따위 말로 설명할 순 없어نمیتونم با کلمات توضیحش بدم이 지친 나를 구한 구원معجزه ای که منو از خستگی نجات داد이 말이 설명하기가 쉬울까?بنظرت توضیح دادنش آسونه؟나를 살린 그 한마디کلمه ای که نجاتم داد많은 밤이 지나도 너의 곁에 나 있을게حتی اگه شبای زیادی بگذرن من کنارت میمونمOh, yeah (그 한마디)آره (اون یه جمله)나의 발에 피 나도 너의 곁에 나 있음에حتی اگه پاهام خونریزی کنن، بازم کنارت میمونمPlease, you stay aliveلطفا ، تو یکی زنده بمون 넌 나의 구원تو معجزه ی من هستی이따위 말로 설명할 순 없어نمیتونم با کلمات توضیحش بدمPlease, you stay alive (oh-whoa)لطفاً تو یکی زنده بمونPlease, you stay aliveلطفا ، تو یکی زنده بمون</description>
                <category>comet0408</category>
                <author>comet0408</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2025 23:58:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>STAY ALIVE</title>
                <link>https://virgool.io/STAY-ALIVE-2025/stay-alive-rbqffwfhbex9</link>
                <description>امروز، جمعه بیست و یکم دی ماه،حق با اون بود،من تا کی میخوام گوگل ترنسلیت اونا باشم.خستم.خیلی خیلی خستم. متنفرم از خودم،از کارایی که کردم،از آدمایی که بودم.از این چهاردیواری غم زده،از این آدما،از چیزایی که نباید روم تاثیر بزارن اما من نمیتونم جلوی هیچ کدومو بگیرم.علاقم به ادما خیلی وقته از دست رفته با اینکه خودمم ادمم. من فکر میکردم قویم . فکر میکردم اوووو پسررر تا اینجا  هر چی اتفاق افتاده پشت سر گذاشتی و بلند شدی حقیقت اینه که من قوی نیستم حتی نمیدونم به چی میگیم قوی. من فقط مثل یه مرده متحرک هر بار بلند شدم .فقط از روی عادت .و حس میکنم این مرده متحرک یا جاودانه است یا قراره به زودی کتاب زندگیش بسته بشه.. که مورد دوم چرته عملا. چرا؟ در حال حاضر عامل خارجی وجود نداره که بخواد کتابو ببنده.من؟خب من نویسندم حالا مطمئن نیستم این داستان ارزش ادامه دادن داره یا باید نیمه کاره ولش کنم و بندازمش زیر تخت . نمیدونم باید به فرار از قاتل اینه ادامه بدم یا بزارم بهم برسه. فقط می دونم خیلی نزدیکه.هنوز احساس بقا میکنم اما گاهی به خاطر خستگی از دوییدن دست میکشم و گاهی به خاطر ترس سریعتر فرار میکنم . هنوز یه جمله توی مغزم تکرار  میشه  STAY ALIVE پس مورد اول کلا به فنا میره البته تا بعدیه فروپاشی .ما همه یه کتاب داریم . جلد شده و اسم ما روش نوشته شده. فکر می کردم صفحات کاملا سفید و دست نخورده ان . تا وقتی که رسیدم به سر فصل ها . حقیقت اینه که سر فصل های زندگی ما نوشته شده . داخل یه مقدمه کوتاه درسی که باید یاد بگیریم شکست ها و پیروزی هامون و نوشته شده حالا اسمش رو خدا کائنات سرنوشت ...هرر چیزی بزاریم کسی که فصل به فصل مینویسه ماییم . اما من ...حس میکنم نوشته های من خط خطی های زشتن و من دارم گند میزنممتنفرم از احساسای منفی از تاثیرات منفی از گذشته منفی از تمام افکارات منفی،قبلا اینطوری میشدم و میگفتم اوکی گوشی خواب هم صحبت فیلم اهنگ کتاب سریال ...اما الان ..از خوابیدن متنفرم از ادما متنفرم و کارایی که قبلا میکردم الان جذابیتی ندارن فقط اینکه نمیتونم لذت ببرم رو میکوبونن تو پیشونیمهمسنام برام رقت انگیزن حتی اگه خودمم هم سنشون باشم. وقتی میبینمشون و اون احساسای منفی که که میتونم حسشون کنم چیزایی که توی روی هم میگن و در تضادن با حرفای پشت سر هم. اتفاقای خوشگلو سریع با ولم کن بابا و حوصلشو ندارم رد میکنن و سختی ها رو با هزارتا فحش سخت تر میکنن همه چیز رو اشغال میبینن.از یه جایی به بعد باادمایی هم صحبت میشم که دست کم بیست سال از خودم بزرگ تر باشن اینطوری حس میکنم چیزی مشترک بین من و اون شخص هست. چیزی مشترک که میتونه ماهیت زندگی و جست و جو درباره اون در من رو توجیح کنه . چیزی که توی مدرسه توی جمع هم سنام نمیبینمش .اخرین باری که با یه همچین ادمی هم صحبت شدم حدود سی یا چهل  سال قیافتا ازم بزرگ تر بود .بهش گفتم فکر نمیکنی زندگی تباهه؟ هنوز به اخر جملم نرسیده بودم که گفت خیلی خیلی .کلماتش بوی درد میدادن و لحنش طعم تلخی .بهم گفت من اینجام اما بیشتر ادم هایی که زندگی با بودنشون قشنگ میشد الان زیر خاکن و من الان اینجام . گاهی گریه میکرد چون تنها بود .و بهم گفت اول درسه کاره سختیه و بعد نوبت زندگی میشه اون وقتم به خاطر اینکه این همه سال تکه ای از خودتو توی هر سختی جا گذاشتی توی این سن بالا دیگه یادت میره زندگی کردن چطوریه و وقتی یاد میگیری عشق بورزی و لذت ببری سایه سیاه پیری و مرگ میاد بالای سرت و بهت میفهمونه که وقتت داره تموم میشه و تو هراسون میفتی دنبال اینکه کارایی که توی نصف عمرت انجام ندادی و لحظه های زیبایی که قدرشون رو ندونستی دوباره تجربه کنی و اینبار یادت باشه با تمام وجود لحظه های خوب عمرتو زندگی کنی .به هر حال هم صحبتی با این ادم برام جالب بود .بعضی از کارا رو هنوز انجام میدم نه برای اینکه انگیزه ای براشون دارم صرفا جهت اینکه بهم احساس رهایی میدن احساس رها شدنانگار وقتی انجامشون میدم اون نوای اروم داخل گوشم زمزمه میکنه : اشکال نداره اگه گاهی اوقات احساس ضعف کنی، چرت و پرتایی مثل زامبی بودن رو بنداز اونور تو ادم قوی هستی خیلی قوی .و من برای شنیدن این صدا مدام به فکر انجام کاراییم که منو رهایی بدن.هنوز رانندگی نیمه شب، اهنگای پلی لیست روسی ، نوشتن خاطرات ، خوابیدن زیر نور ماه و ستاره ها ، احساس گرمای خورشید و حرف زدن باهاش بهم احساس رهایی میدن .کارای دیگه هم هستن اما شدت آشنا بودن یا چطور میتونم توضیحش بدم احساس میکنم با اینجور چیزا بیشتر اشنا و زندم .اما هنوز حس میکنم جای قلبم یه حفره تو خالیه. یه مدت نیمه قلبمو گم کرده بودم اما الان حس میکنم تمام قلبم نیست و من از اینکه دیگه حسش نمیکنم گرماشو محبتشو عشقشو الان کاملا سردمه و درد ماجرا اینجاست که کسی این موضوع رو نمیفهمه یا اگرم میفهمه نمی خواد درک کنهالبته هنوز یکی درک میکنه که مثل یک روح ظاهر میشه یا یه رایحه . نیمه های شب وقتی همه جا در سکوت فرو رفته و صدای تپش قلب و نبض زدن  سرم صدای بلند افکاراتم رو نمیتونن داخل خودشون خفه کنن اون میاد بغلم میکنه و در گرماش غرق میشم. با این  گرما قلب یخ زده ام برای لحظه ای احساسی آشنا پمپاژ میکنه و وقتی که میره..من می مونم و یه حس تهی بودم در حفره ای درون قفسه سینه.حس غریب بودن ، عجیبه انسان درون خودش هم احساس غربت میکنه .بیشتر از این نمیتونم تایپ کنم.</description>
                <category>comet0408</category>
                <author>comet0408</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2025 23:09:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این چند روز؟</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-ks5zpzkfw9mo</link>
                <description>نباید بهت باخت میدادم . بعد از مدت های طولانی اولین بار بود که ..شکسته بودنمو بهت بروز دادم.حس کردم میتونم مثل /میم/ رفتار کنم . درسته اون هشت سال بزرگ تره اما احساس کردم میتونم مثل اون باشم و تو نگرانم شی. می دونی همیشه بهم میگی که از اون بهترم..اما من حسش نمیکنم . شاید حسادتم مثل بچه های کوچولو به نظر برسه اما حسیه که در من وجود داره .بعد از نمره هجده زیست سال هفتم و حرفایی که بهم زدی یاد گرفتم بروز ندم. بروز ندادم.امتحانایی بودن که..نخونده بودم، کم خونده بودم ، سخت بودن، سرشون مریض بودم و هزار تا بهانه دیگه اما در اکثرشون من هیچی بهت نگفتم کتابامو برداشتم و شده با نور حموم شده با چراغ قوه هر جور شده خوندم و نمره کمتر از  بیست و نوزده و نیم ، نوزده نیوردم. فکر نمیکردم نمره کمی باشه تا وقت یکه چشماتو دیدم. درس یک،دو،سه،چهار رو کامل خوندم فقط سر سه صفحه اخر درس پنج خوابم برده بود و یک ساعت به امتحان بیدار شدم..بهت باخت دادم،بهت بهانه دادم کاری که قسم خوردم انجام ندم..و الان نگاه کن حتی سوالایی که بلد بودمو هم نتونستم  جواب بدم..در بهترین حالت میشم نوزده .. و اونوقت تو از صبح تو نگاهت یه چیزی میبینم که ازش خوشم نمیاد. میگن چشما دروغ نمیگن. توم سعی نمیکنی قایمش کنی..من خیلی دوست داشتم ..الانم  دوست دارم ..اما چرا همش این حسو میدی که من بچه ی ناامیدیتم.خودم فهمیدم که کافی نیستم. اونی که میشینی باهاش درس میخونی قهر میکنه میری دنبالش کمکش میکنی میشینی دعا میخونی نمره کامل بگیره..اون همونی نیست که وقتی سر امتحانش بود سه ساعت کامل ازش شکایت کردی و گفتی که اذیتت میکنه با درسش؟ یا همونی نیست که میگی از من بچه تره؟اونوقت چرا اون برات عزیزتره. من کاری ندارم . نمیخوام رابطه شما دو تا رو بهم بزنم . برای همین اینجا می نویسم به جای اینکه بیام تو روتون بگم و بدتر کنم اوضاع رو . اون هر جا قهر میکنه دنبالش میری و میشینی باهاش درس میخونی ارومش میکنی بهش میگی اشکال نداره ..ولی من .. وقتی حالم بد بود ومطمئنم صدای زجه هامم شنیدی اما نیومدی دنبالم ..یا حتی چیزی نگفتی..تنها چیزی که گفتی این بود که : اشکال نداره ولییییییییی....میدونم با توجه به سنش درساش براش سخته منم با توجه به سنم درسام برام سخته اما جوری که شما واکنش میدید من فقط حس اینو میگیرم که ....بیخیالش.الان ازت نمیخوام من رو اولویت بزاری ، من وقتی به پیش بینی شخصیتی و عواطف شما کمی مهارت پیدا کردم خواسته هامو مطرح نکردم . برای اون چیزی که شما باهاش مخالف بودید نجنگیدم چون میدونستم اخرش مقصر من نشون داده میشم و اونی که مطابق با استاندارد شما و جامعه ی در فکر شما نیست من میشم و انگشت اتهام به سمت من گرفته میشه پس فقط کتابمو برداشتم اومدم یه طبقه ی جداجایی که سرماش مثل منه ..اومدم و اروم درسمو خوندم . کارامو انجام دادم و ادم بی صدایی شدم ..و با چیزایی مثل کوه کتابا، جدولا،نکته ها، این همه هارد و فلش، سیمایی که اگه حواست نباشه ممکنه بهشون گیر کنی و بخوری زمین، ستاره های بافتنی ،گلدونای کنار میز که افتاب بهشون میخوره ، جلد قهوه فوری و قمقمه اب جوش ،پلاستیک برگه باطله ها، موج رادیو که بعضی وقتا میشه ازش داستان شاهنامه کشید بیرون، نوار کاست اهنگای قدیم خودمو  داخل دو متر مربع سرگرم کردم هر چند براتون کافی نبود .خودم؟ ترک برداشتم . شکستم توی تاریکیم اما یه نوری داره اون دور دورا بهم چشمک میزنه کارنامه ها میاد و من بازم میشکنم .از اخرین امتحان تا پایش شش هشت روز وقت دارم الانم منم و سرعت دو سه برابر این فیلما ، درسنامه ها جزوه ها نکته ها تستا..هر وقت بهتون میگم خستم میخندنین ..شما کین من کیماها یادم اومد..من همونیم که تلاش میکنم زنده بمونه.i will try to stay aliveاین جمله اینروزا وصف حالمونه نسخه اصلیش اینه: در اغوشم بگیر و نجاتم بده قاتلی به دنبال من است هر از گاهی در اینه میبینمش.اما این یکم با ماها جور در نمیاد میدونید اغوش ها زیادی برای ما دورن اونقدر دور که مطمئنم برای رسیدن بهشون  باید از دست قاتل  خیلی خوب فرار کنیم.همه چیز امر بقاست اینطور نیست؟.فرار رو شروع کنیم؟ </description>
                <category>comet0408</category>
                <author>comet0408</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jan 2025 17:37:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>UNKNOWN</title>
                <link>https://virgool.io/STAY-ALIVE-2025/unknown-bnrf2iujeefy</link>
                <description>if you see this..i&#x60;m not okey-i&#x60;m not okey for few days-and i can&#x60;t answer yet.  I just..i just got a little lost..and broken.i will be better.I’m floating off your perfume من از عطر تو شناورم:)It&#x27;s somewhere lost forever moreMy demons come for meWhen they hear my voice ooh youLa da da da da ooohAvoid some day smoke with you the other dayWe can love (love) ohI really wanna talk to youI really wanna talk to youAvoid some daySmoke with you the other day we can love ohI really wanna talk to youI really wanna talk to youHow can I talk to youI caught your eye across the roomDo we even need the truth for nowHow can I talk to youOur loving we should resume i fall in loveYour perfume-translate it-</description>
                <category>comet0408</category>
                <author>comet0408</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jan 2025 20:38:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&lt;3</title>
                <link>https://virgool.io/STAY-ALIVE-2025/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-siotk7ltkx2q</link>
                <description> اسمانم بس ابریستدر هوس دیدن ستاره هایمگویی سهم من نیستقلم خشک استمن خیرهخیره به هرانچه خاک خورده استاتاق در تاریکی ،من هم .گویی نور سیاه است.کلمات تکراریقلم خستهورق غرق است+اسمانم کو؟ نمیبینمش.-ابریست..اشک جاریست+ستاره ام کو؟-جایی در این گیتیستستاره ی دیگر گریست.من زمستانم تو تابستانان سوی هستی بهار وو سوای ما پاییزست.</description>
                <category>comet0408</category>
                <author>comet0408</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jan 2025 22:15:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>why?</title>
                <link>https://virgool.io/2025-0408/why-m1jofqhcl9ec</link>
                <description> چند ساعت پیش توی همون نسخه ی مزخرف خودم مونده بودم و به این فکر میکردم که :وای دنیا چقدر با من ظالمه.!برا یا اون نسخه مزخرف خیلی راحته که بشینه بازم به گذشته فکر کنه و از خودش و  این و اون شکایت کنه و  خودشو قانع کنه که هیچی تقصیرش نبوده.(من رو به خودم ): ببینم داری میبینی دیگه با توئه. من تا الان خیلی چیزا رو نمیدونستم. با اینکه میتونستم ببینم خودمو میزدم به کوری. فکر میکردم سرنوشته. سرنوشت..کلیشست. البته وجود داره . اینکه بعضی اتفاقا میوفتن رو نمیتونم جلوشون رو بگیرم ولی بیا صادق باش &quot;شخصیت های من&quot; منم نویسندم. یعنی ما هممون با هم نویسنده ایم . ظبق کتاب تحلیل رفتار متقابل ما در مواجه با اتفاقات سه رفتار داریم. کودک . بالغ . والد .گاهی برمیگردیم به دوران کودکی گاهی خودمون به عنوان یک شخص بالغ و چیزی که الان هستیم عمل میکنیم و گاهی رفتار والدینمون رو الگو قرار میدیم و مثل اون عمل میکنیم .خودِ من ، از اون بچگیم گرفته تا تک تک سالای زندگیم تا اینجایی که هستم همه ما نویسنده ایم .مشکل من اینه که این همه شخصیت نمیتونن با هم هم کنار بیان . بعضس وقتا با هم میجنگن و یه اختلال شخصیتی از وسط این دعوا میپره بیرون .چیزی که دارم روش کار میکنم اینه که به همه ی ابعاد شخصیتم فضا بدم و کاری کنم که من تبدیل به یه من واحد بشه ولی متاسفانه محیط غالبه و گاهی اوقات نمیتونم اون شخصیتای* که میخوامم بهشون فضا بدم . این امر سرکوبه که حالا یا بیشتر از طرف خانوادست یا غیره.اما خب اگه چیزی رو بکوبونم تو سرش و بگم حق نداری خودتو نشون بدی بعدا بدتر میزنش تو سر خودم . حالا حالا یه فکریم بری اونا میکنیم .خلاصه اینه که نمیتونم بزارم اینجوری پیش بره . اگه بزارم همینجوری پیش بره اوضاع فقط بدتر میشه و بعدا پشیمونی که میاد سراغم قابل مقایسه با سختی هایی که میکشم چیزی نیست .سال جدید اومده هر چند تقویم ما نیست اما به نظرم بهانه خوبیه برای شروع .برای این بخش حسابم سعی میکنم هر روز پستی بزارم حالا یه از کتابایی که میخونم یا چیزایی که دارم داخل دبیرستان تجربه میکنم ممکنه از دفاع شخصیم بزارم چون تازگیا داره زیادی نیاز میشه و برای اون بخش دیگه، نه اون اهنگ روسی، اون یکی، بیشتر از خاطرات و شعرام میزارم .باید به فکر یه کلاس برای نویسندگیم باشه . اونجوری که معلم ادبیات امروز باهام رفتار کرد از نظرم فرد قابل احترامی نیست. فقط خفت میکنه .امیدوارم شروع خوبی باشه . هممون راه سختی در پیش داریم برای یه مسیر سخت خودمون رو باید اماده کنیم و مسلما نمیتونیم با نسخه ستاره ای خودمون به کسایی که میخوایم برسیم و از این کوهستان و زمستونای سرد به راحتی بیرون بیایم . امیدوارم تمرینا و برنامه هایی که رو خودم اعمال میکنم بتونن منو به &quot;کسایی&quot; که میخوام، به دانشی که میخوام برسونن.</description>
                <category>comet0408</category>
                <author>comet0408</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2025 22:50:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>DISCIPLINE?</title>
                <link>https://virgool.io/2025-0408/discipline-kc8eysdcqwf8</link>
                <description>دیسیپلین چیست؟به زبان ساده دیسیپلین یعنی انجام کاری که دوسش ندارید به نحوی که دوسش دارید.بعضی از ما انگیزه داریم . انگیزه چیز خوبیه ولی ایرادی که داره اینه که خیلی گاه و بی گاه میاد. مثلا برای من ممکنه ساعت چهار صبح یا وقتی که باشه که مردم عادی خوابن و من تازه به این فکر میکنم که چقدر الان دلم میخواد فیزیک بخونم.مشکلی که انگیزه برای من داره اینه که تکرار نمیشه و دوام نداره.حالا با چیزی به اسم دیسیپلین اشنا شدم که به زبان فارسی خودمون به معنی / انضباط/ هست.بعضی ها میگن دیسیپلین وقتی ظاهر میشه که خوابید و الارم شما داره خودشو میکشه اون صدایی که بهتون  میگه بیدار شم یا بیشتر بخوابم همون دیسیپلینه که با بیدار شدن یه مرحله دیسیپلین خودتونو افزایش میدید.یا وقتی از کنار غول کتابایی که باید بخونید رد میشید، اتاقی که باید مرتب کنید و هزار مثال دیگه که ما اونو با تنبلی و راحت طلبی می شناسیم . و دیسیپلین از نظر همچین ادمایی راه خیلی سخت تریه و این درسته چرا که ما سعی میکنیم از اون زندگی که از شاخه ای به شاخه ی دیگه میپریم و نظم نداریم کم کم خودمون رو فاصله بدیم و به یه ادم پایبند به برنامه تبدیل بشیم.وقتی که اهمیت ندید خسته اید و هر طور شده کاری که در ابتدای روز مشخص کردید رو انجام بدید و بعد به استراحت برید. </description>
                <category>comet0408</category>
                <author>comet0408</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2025 22:24:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>December 31</title>
                <link>https://virgool.io/@comet0408shadow/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-racenuviacmp</link>
                <description> 1 امروز اولین روز سال جدیده.جمله امروز: اون دیشب گریه نکرد اما فردا وقتی خودکارش رنگ نداد، وقتی معلم بهش گفت برو بابا، وقتی سردش بود، گریه کرد.البته گریه کردن به دورانی که توش هستیم بر نمیده عر زدن مثال بهتریه.بعضی وقتا اتفاقات و مسائلی که پیش میان روی قلبت سنگینی میکنن و بعد از یه مدت با کوچیک ترین محرکی تو رو ناراحت میکنن و به عر زدن میندازنت.انگار کوه اتشفشانی، حس میکنی به ته رسیدی و دیگه توان نداری . انگار دیگه هیچ چیزی برات نمونده.مثلاامسال قرار بود سال خوبی باشه...از این بگذریم.جمله رو مخ امروز:  &quot;باید&quot; قوی باشی و سعی کن بیشتر قوی باشی و به -هیچ کس- وابسته نشی- باید رو خودت کار کنی.شخص مادر داری باهام چیکار میکنی ؟ تا الان قوی نبودم؟تلاش نکردم باشم؟ میخوام بهم استراحت بدی؟یکم؟میگن رفتار و افکار ادما در کوچک ترین حرفاشون پیدا میشه.طرز فکرتو فهمیدم) حالا میفهمم چرا هیچ وقت حس کافی بودن نمیکنم) حالا میفهمم چرا سعی میکنم وابسته نشم و بیشتر دارم توی پیله ی خودم فرو میرم)چون داخل سیستم شما..داده ای به اسم زندگی کردن وجود نداره . چون هر بار ادمی جز شما رو برای دوست داشتن های کوچیک یا بزرگ پیداکردم انقدر بهم فشاراوردید که با خودم بگم ببین لیاقت این یکیم نداشتی ولش کن تا بیشتر از این بهش اسیب نزدی یا نزدن.شما فقط یه جسم هستین که تلاش میکنین همه چیز رو  برای خودتون و برای دیگران تبدیل به زهر مار کنین  .خوشحالی ها رو سرسری رد میکنین حس میکنین خوشحال بودن مقدمه چینی میخواد تا یه عکس ازش گرفته بشه و بگید ما خوشحالم بودیم.... و اونوقت لحظه های بدو با تمام وجود زندگی میکنید و تا ابد روی دوش خودتون حمل میکنید . و از اشتباه های کوچیک تا بزرگ  رو توی مغز سر میکوبید.تا میام نفس بکشم میگی مگه درس نداری ؟؟این حرفه ؟ نه منطقی باش. این حرفه؟هدفت چیه ؟ هیولا ؟ تبریک میگم بهش رسیدی. حالا من همون چیزیم که میخوای.ولی یه چیزی در موردت فهمیدم . تا اخر عمر یادم می مونه .همیشه تا یه جایی باهام راه میای . همیشه تا یه جایی پشتمی . اون عشقی که بهم میدی مشروطه ، با شرط بهم میدیش .خودت میگی که نه نمرت برام مهم نیست اما ببین زمونه چطور داره میگذره یه نگاه بهم بنداز . دیدی. برعکسه!و بعد که مطمئن شدی شرابی که بهم  دادی ( اون عشق نامشروطی که بهم دادی) حسابی مستم و کرده و حالا به اندازه کافی بدنم گرم شده جوری وسط دریاچه ی یخ زده ی بایکال پرتم میکنی که مطمئن شی بدنم تا ابد سرد می مونه . و اون روی بی رحمی که بهم نشون میدی باعث میشه بازم بی پناه به نظر برسم ستاره ببافم ستاره ببافم  و برای شب جوری بالشت بافتیمو بغل بگیرم که مطمئن شم یکم دمای بدنم بالا بره.31دارم باهات روانشناسی نوین رو میخونم . می دونم استرس  امتحانو داری میدونم میری بهترین نمره رو میگیری و میدونم توی پست قبلی گفتم که نمیخوام اجازه بدم روم تاثیر بزاری.. نمیدونم چطوریه که میخوام از همتون فاصله بگیرم..اما نمیتونم هیچ کدومتون رو با حال بد ببینم و از طرفی چون ادم مهم زندگیم رو رها کردم حس میکنم لیاقت توی جمع بودنو ندارم . من لیاقت خیلی از ادمای خاص رو نداشتم و  ندارم .توی پارادوکسا گیر کردم و هر چی تلاش میکنم از این باتلاق لعنتی بیرون بیام دوباره داخلش میوفتم.نمیدونم چطوری بود که تا دو ساعت پیش باهام مشکل داشتی و الان از اینکه نشستم کنارت و دارم درس تو رو برات توضیح میدم ازم تشکر میکنی .دنیا خیلی جای عجیبیه..فردا هر چند تقویم ما نباشه اما به هر حال فردا یه سال جدیده. امیدوارم شروع خوبی داشته باشه.برای همه.--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- 📷 انگار کوه اتشفشانی، حس میکنی به ته رسیدی و دیگه توان نداری . انگار دیگه هیچ چیزی برات نمونده.مثلاامسال قرار بود سال خوبی باشه...از این بگذریم.جمله رو مخ امروز:  &quot;باید&quot; قوی باشی و سعی کن بیشتر قوی باشی و به -هیچ کس- وابسته نشی- باید رو خودت کار کنی. خوشحالی ها رو سرسری رد میکنین حس میکنین خوشحال بودن مقدمه چینی میخواد تا یه عکس ازش گرفته بشه و بگید ما خوشحالم بودیم.... و اونوقت لحظه های بدو با تمام وجود زندگی میکنید و تا ابد روی دوش خودتون حمل میکنید . و از اشتباه های کوچیک تا بزرگ  رو توی مغز سر میکوبید.تا میام نفس بکشم میگی مگه درس نداری ؟؟این حرفه ؟ نه منطقی باش. این حرفه؟هدفت چیه ؟ هیولا ؟ تبریک میگم بهش رسیدی. حالا من همون چیزیم که میخوای.ولی یه چیزی در موردت فهمیدم . تا اخر عمر یادم می مونه .همیشه تا یه جایی باهام راه میای . همیشه تا یه جایی پشتمی . اون عشقی که بهم میدی مشروطه ، با شرط بهم میدیش .خودت میگی که نه نمرت برام مهم نیست اما ببین زمونه چطور داره میگذره یه نگاه بهم بنداز . دیدی. برعکسه! ناه به نظر برسم ستاره ببافم ستاره ببافم  و برای شب جوری بالشت بافتیمو بغل بگیرم که مطمئن شم یکم دمای بدنم بالا بره. </description>
                <category>comet0408</category>
                <author>comet0408</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2025 21:52:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>December 31   06:00</title>
                <link>https://virgool.io/alfastar/december-31-0600-na0zbtwphjhc</link>
                <description> خانم میم عزیز ، حتما باید .. گریه میکردم که بفهمی دارم درس میخونم؟ و خودمو میکشم تا بیشترم بخونم اینجا دیگه مشکل از من نیست. مشکل تویی که درست نمیتونی معنی کلماتو بفهمی و بر اساس اون حرف بزنی.وقتی درسی رو بلدم و تا حالا نمره پایینی ازش نگرفتم خودم میدونم کی بخونم و کی بخوابم.و اونوقت تو ..روان منو سر چیزای کوچیک به بازی گرفتی.مرز بین عشق و نفرت؟ بله عزیزم زیادی باریکه.و دست من نیست که تو با این رفتارات کدوم طرف این مرز میری خانم میم.فکر کنم متوجه شدی که من دیگه مثل قبل بخشنده نیستم.وقتی اینجوری انرژیمو میگیری. و باعث میشی به جای سرعتی خوندن امتحان فردا و رفتن سراغ تستاش بیام بشیم پای این وبسایت و بنویسم تا یکم خالی شم...معلومه که قرار نیست تاثیری از این به بعد روم بزاری .کتاب ادم های سمی که گرفتی رو کاش با دقت تر بخونی اونوقت شاید به این باور برسی که خودت هم سمی هستی. منم هستم . کیه که نباشه. ولی مسِئله من اینه هیچ وقت نمیخوای قبول کنی اشتباه کردی یا بهش فکر نمیکنی مگر اینکه زیادی دیر شده باشه هر چند داری بهتر میشی میبینم که داری بهتر میشی متواضع میشی و شنونده تر میشی.متاسفم ولی تا این تغییر در تو به تکامل برسه من یاد گرفتم که بهت اجازه تاثیر گذاشتن روی خودمو ندم . nothing new.?/-nothing new.nothing new.nothing new.nothing new.nothing new.nothing new.nothing new.nothing new.nothing new.nothing new.nothing new.nothing new.nothing new.nothing new.nothing new.nothing new.</description>
                <category>comet0408</category>
                <author>comet0408</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2024 18:20:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>December 28</title>
                <link>https://virgool.io/alfastar/december-28-j8bmw8ktc6on</link>
                <description>باران از دیشب شروع شده.از وقتی نامه قبلیم رو نوشتم داره میباره. جالبه نه؟بیشتر غمگین کنندست.پلی لیستم چند باریه که پخش شده. اون حس سردرگمی دوباره برگشته . باران می بارد .در گوشه ای از پنچره به اغوش خودم می روم همان من، که  زندگی را در عشق یافت.دلتنگش هستم . دلتنگ خنده  ، مو، شعر ها و عاشقی هایش ،....انگار آن من را هیچ گاه نمی توانم به دست اورم . برایم دست نیافتنی است. من است اما دیگر در خودم احساسش نمی کنم . حق هم دارم. او فهمید که زندگی در عشق ورزیدن است اما بیا درکش کنیم..او انقدر از مردمان سیه بازی دید و انقدر شکست و خرده شیشه شد که با سایه ها همسو شد , و تبدیل به من گشت.هنوز هم گهگاهی با دیدن خورشید ، ماه ، ستارگان، باران ، شعر ها و موسیقی ها و با دیدن عشاق - آن من- به سطح می آید و برای معشوقش اشک می ریزد .و اما هر بار سوسوی سخن سایه در گوشش می پیچد. آنگونه که به آن، من، می گوید: اشک بریز تا ان هنگام که اشک هایت سرد شوند و در قهوه ای سیاهی نمای چشمانت زمستان را ببینم .سایه به دیدنم آمد .  اکنون می دانم که در من سه هست. ستیز جدیدی در راه است از سوی دوستان دیرینه ام و نمیتوانم اینبار بشکنم . آن من تابستانه ، از دست آنها رنج ها کشیده است . به خاطر او هم که شده نمیتوانم شکسته شوم.من با من قهر است . آشتی هم نمیکند . چرا که او را در خود خرد کردم .خوشحالم به سمت مرداب نیلوفر امده است.جالب است نه؟ احساس خویش را به گردن من گذشته ام می اندازم .صادقانه بگویم ، حسادت در من است که او به سراغ مرداب نیلوفر رفته با تابستان ملاقات می کند اما من اینجا در یخبندان به دست  سایه ها در زمستان اسیرم .ای کاش، ای کاش ها را کاشته ام اما در این سرما سبز نمی کنند..دو مروارید را چون رز و نیلوفر تراشیده ام و به شمشیر اویخته ام. از این درد ها خسته ام . اما اگر خواستار خسوف هستم سرزمین ها است که باید فتح کنم . شاید .. بتوانم روزی تابستان شوم . نفس کشیدن را به یاد بیاورم و در سرزمین هایی که فتح کرده ام دشت رز و مرداب نیلوفر را در کنار هم بیابم و به تماشای خسوفی که حاصل تلاش هایم است بنشینم.</description>
                <category>comet0408</category>
                <author>comet0408</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2024 19:58:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شمع عشق</title>
                <link>https://virgool.io/alfastar/%D8%B4%D9%85%D8%B9-%D8%B9%D8%B4%D9%82-vicihl7xfjns</link>
                <description>عشق شعله شمعی می ماند. تاریکی اطراف را روشن می کند و در بین سیاهی های مطلق، روزنه ای است از جنس نور.شمع به عشق شعله سر تعظیم فرود آورده و سجده می کند . خبر ندارد که خود ذوب می گردد و به نیستی می رود .عاقبت شمع از   دست رفته و شعله از اشک برای  شمع خاموش می گردد و چیزی جز تاریکی همیشگی و جای سوختگی نمی ماند.تاریکی که از همان ابتدا آنجا بود .تو ای معشوق، ای آنکه در آغوشت محبوس بودم که ای کاش این حکم حبس من ابدی می ماند. ولیکن اکنون در مکانی هزاران مرداب نیلوفر و دشت رز های سرخ  از تو دور ترم.اگر من شعله ای بودم، هراسان از سوختن دست تو که روزی بوسه هایم به استقبالشان می رفت، با این فاصله شعله را خاموش کردم...اما گویی در درگه عشق به عشق معشوق سوختن را دست چین نمی توان کرد .اکنون هر دو سوخته ایم . خاکستر شدیم . به سوی آسمان راهی شدیم. اما مگر نگفتیم یکدیگر را که عشقمان چون آتشی گر بسوزاند ما را از خاکستر قلب هایمان دو ققنوس برمی خیزند؟ستین من، که باری است بی تو ستون سلسله ی احساساتم فرو ریخته و از من جز گستره ی ویرانه ها چیزی نمانده است، بگذار خاکستر احساسات &quot;ما&quot;  به سوی اسمان ره گیرند. همسو شوند . بر ساحل مرداب نیلوفر بر لب هم بوسه زندد و در دشت رزهای سرخ با هم برقصند .اما من و تو خارج از دژ هایی که به دور خاطره و خیال کشیده ایم. روزی باید رها کنی دلبندم. از دروازه ها بگذری و قدمی به دنیای بیرون بنهی. هزاران مقصد هستند چشم انتظار ما تا فتحشان کنیم. شعله ی عشقت به من روزی خاکستر می شود همانگونه که من تو را رنجاندم و رنجاندمت تا که ارزو کردی ای کاش عاشق نمی گشتی. می دانم. گرده ای از این خاکستر روی لباست نشسته است نمی بینی؟ هر مسیر و هر سویی از این هستی که باشی.. خواه ناخواه گرده ی خاکستر احساساتمان به هم روی لباست می نشیند .گاه به قلبت نفوذ می کند و اشک از چشمانت جاری میکند . گاه خاطره اش لبخندی بر لبت می اورد . گاهی از من به نشاط یاد میکنی گاه از خشم . همین است عشق است احساسی سراسر پارادوکس .چه میتوان کرد؟ اگر سوختن و ساختن نباشد که نامش عشق نیست .ابدیت ها شش ماه  می شوند .و روح ها رشد میکنند.من و تو روزی کهنه سربازانی میشویم. لشکری از گذشته پشت سرمان است .این لشکر را به کدام سو می بری؟ هر چه در گذشته کشیده ای را به کدام سو می کشانی؟ به گذشته باز مگرد . من دشتی بودم در سرزمین هایی که در همان گذشته ها فتحش کردی .افسوس افسوس که همه از حال می گویند اما زندگی، مگر تو اجازه ماندن در لحظه را به ما میدهی که همه از در لحظه زیستن سخن می گویند . ما را به زنجیری کشیده اید . کشان کشان به سوی کلیشه ای به نام آینده .عذر مرا بپذیر ای که ذکر نامت بر لب است. عذرم را بپذیر که آنقدر عظمت و قدرت ندارم که زمان را در دست بگیرم و متوقفش کنم تا بتوانیم برای &quot;حال&quot; که آرزویش را داشتیم لحظه ای در آغوش هم بنشینیم.کنون اما شوالیه هستیم از همان ابتدا من بر زره تو خورشید و تو بر زره من ماه حک کرده ای.پیشگو نیستم اما امیدوارم اگر مسیر ستارگان را راهی شویم &quot; خسوف &quot; رخ خواهد داد.</description>
                <category>comet0408</category>
                <author>comet0408</author>
                <pubDate>Fri, 27 Dec 2024 15:41:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1403/8/29   09:10</title>
                <link>https://virgool.io/@comet0408shadow/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-swnkxmvofgwh</link>
                <description>کلاس اول، انشا، نور آفتاب با زاویه ی مستقیم به کاشی ردیف اخر ساختمان روبروی مدرسه می خوره و نور بازتاب شدش میوفته روی دفتری که خاطراتمو توش می نویسم. میز سوم از طرف پنجره ردیف اول . https://virgool.io/p/swnkxmvofgwh/%F0%9F%93%B7trigunstampede Chirigami no you ni chirabatta namida Shiruyochi no nai asu ni obiete wa Ikikaeri onaji hi wo noborikudari Shinsenna asa nara konakatta Ochitsuku riyuu nado Ochiyuku made no kiyasume de shika nai ndaro Mina ga shiru boku janai nda mou Moroi yoroi wo nugisutete  Ushinaitakunai Kore ijou no ai Ushinaitakunai Kore ijou no ai Kyou to asu no sakainara imada naku Nemurezu ni miru akumu wa owaranai Soredemo boku wa kibou wo wasurenai Soredemo akenu yoru nara koko ni nai    Soredemo boku wa kibou wo wasurenai Soredemo akenu yorunara koko ni nai Koko ni nai koko ni nai     از زمین و زمان داره اشک میبارهترسم از اینه فردا قراره چی بشهامروزمون هم مثل هر روز میگذرونیم برهفردایی هم در کار نیست همش همینهاون یه مدت هم همه چیز خوب و خوشهارامش قبل از طوفانه نه؟دیگه اون ادم قبلی نیستماین ماسک شیشه ای رو میزارم کنارنمیخوام از دستش بدمبیشتر از این نمیخوام این عشقو از دست بدمنمیخوام از دستش بدمبیشتر از این نمیخوام این عشقو از دست بدمهنوز معلوم نیست شبو روز کردیم یا نهخواب نیستم ولی این کابوس لعنتی تمومی ندارهایم داشتنو فراموش نکردمولی اگه تو این شب تاریک دنبال روز میگردیاینجا دنبالش نگرداینجا دنبالش نگردانجا دنبالش نگرد</description>
                <category>comet0408</category>
                <author>comet0408</author>
                <pubDate>Thu, 26 Dec 2024 22:03:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الهه یونانی</title>
                <link>https://virgool.io/STAY-ALIVE-2025/%D8%A7%D9%84%D9%87%D9%87-%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%86%DB%8C-dx6ew89h8tnd</link>
                <description>ای الهه . . .ای الهه یونانی من . . .به زمان وداع خورشید تو را در آن دشت لبریز از گل ملاقات کردم هنگامی که اخرین پرتو های خورشید در بین رگ های کوهستان گم می شوند اما در ان لحظه سوگند بر چشمان آسمانی ات که حتی خورشید و ماه هم در برابر چهره ات سر تعظیم بر زمین فرود آوردند .رنگ چشمانت را خاک زیر پایمان میپندارم خاکی که گل های بهشتی را از آن می رویانی پس ای الهه بگذار همانند همان گل ها از چشمانت زاده شوم آن گاه هیچ گاه دلتنگ چشمانت نمیشوم چشمانی که ترانه ی زندگی مرا دوباره از سر گرفتند . چشمانی که خیره شدن در آن همچون غرق شدن در دریای بی کران ایزدان است پس به عشق دریای چشمانت در آن خود را به موج مژه هایت می سپارم مرا در خود غرق کن الهه ی من !موه هایت که گویی ابریشم اسمان شب اند و ستاره ها برق رقصانی بر ان مرا ناخودآگاه به سوی اسمان به پرواز در می آورند کاش میتوانستم آن اسمان شب را در دستانم بگیرم اما افسوس که ابرها مجالی به این مجنون نمیدهند اما الهه ! سوگند که روزی به سویت به پرواز خواهم در امد حتی اگر دژی از ابر ها سیمای تو را از من بپوشانند</description>
                <category>comet0408</category>
                <author>comet0408</author>
                <pubDate>Wed, 25 Dec 2024 22:46:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Last Night,</title>
                <link>https://virgool.io/alfastar/last-night-lndewpjof76m</link>
                <description>در مورد دیشب شک داشتم، اما حس می کنم تصمیم درستی گرفتم.همه لحظه هاشو یادمه، اما همه چیز انگار زیر آب یا داخل مه برای سردرگم کننده است .هنوز یکم گیجم و باورم نمیشه دیشب خواب نبوده.. اما از بابت اون لحظه ها خوشحالم)از دیشب برام آرامش مونده، حس میکنم سبک تر شدم.هر چند لحظه ی بعدش با خلا دوباره مواجه شدم اما انگار روی کل روزم گرد شادی ریخته بودن.امیدوارم تاثیر این گرد حالا حالا از بین نره .فکر کنم الان میتونم یه نفس عمیق بکشم-</description>
                <category>comet0408</category>
                <author>comet0408</author>
                <pubDate>Wed, 25 Dec 2024 22:34:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>December 25، 06:00 AM</title>
                <link>https://virgool.io/alfastar/december-25-0600-am-czxjmuncabx0</link>
                <description>چیزی که خانم میم بهم یاد داد امروز این بود که تلنگر بزرگی بهم زدمتا حالا شده هر کاری میکنی میبینی که به نتیجه نمیرسه ، با وجود اینکه همه جوره براش تلاش کردی.برای ادمی مثل من این موضوع ریشه در اعتماد به نفسم داشت.وقتی به اعماق حرفاش فکر کردم متوجه شدم که توی همسن هام هستن ادمایی که توانایی کمتری از من دارن اما از من موفق تر هستن و نمره های بالاتری میارن وقتی به این افراد نگاه میکردم ار خودم ناامید میشدم اما ویژگی مشترک همه این افراد این بود که به خودشون باور داشتن و خودشونو جوری قبول داشتن که هر جا مینشستن مردم ازشون حساب ببرن و این افراد واقعا ابهت خاصی دارن!اکثرا یا خانواده هایی داشتن که اونا رو بالا میبردن یا ادمای مغروری بودن که حتی اگه در یک کار اشتباه کرده باشن زیر بارش اشتباهشون نمیرن و قبولش میکنن.اینجور ادما وقتی شکست میخورن میگن که خب شکست بخشی از راهه و برام تجربه شده  برعکس من!ادمایی مثل من اون شکست رو تا ابد با خودشون حمل میکنن و مدام خودشون رو سرزنش میکنن و بعد صد سال میفهمن که خب تجربه شده براشون و اشکال نداره!خواستم بگم ادمایی مثل ما که با خودشون رفیق نیستن و خودشونو دستی دستی خرده شیشه میکنن ومیشکنن از خودشون متنفرن و اعتماد به نفس کافی ندارن جایی قراره ضربه این طرز فکر رو بخورن و به فکر این بشن که چطور خودشونو دوست داشته باشن.توی هر کاری که دارید براش تلاش میکنید به خودتون باور داشته باشید، شما سخت تر از اینها رو پشت سر گذاشتید . به اصطلاح پوست کلفت باشید!با کار های روزمره و کوچیک شروع و تمرین کنید تا به یک عادت تبدیل بشه.و در ضمن خودتون رو با اعتماد به نفس کاذب گول نزنید.یادتون باشه برای اینکه موفق بشید در هرکاری که درش هستید، درس ،کنکور، دانشگاه ، مصاحبه . اینکه باور داشته باشید میتونید و با ایمان به خودتون برید سراغش موفق تر هستین-</description>
                <category>comet0408</category>
                <author>comet0408</author>
                <pubDate>Wed, 25 Dec 2024 06:23:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>December 24 ، 06:00 PM</title>
                <link>https://virgool.io/alfastar/december-24-0600-pm-qofouizfoph7</link>
                <description>متاسفانه حقیقت تلخه و باید صادق بود.چیزی که چند وقته دارم در موردش فکر می کنم و باهاش می جنگم اینه که ، بحث و دعوا هایی که پیش میاد درسته تا حدودی به من هم مربوط میشه اما ..برای ادم هایی که قصد تغییر ندارن..من نباید خودم رو نابود کنم.سه روز برای امتحات شیمی فورجه داشتم و وقت داشتم این شصت صفحه کوفتی رو تموم کنم بندازم کنار،ولی اونقدر اهمیت دادم و فکر کردم و خودم رو درگیر آدمایی کردم که قصد تغییر رفتار اسیب زننده خودشون رو ندارن و رحمشون به خودشونم نمیاد که الان چهارده ساعت به امتحان نوبت اول شیمی مونده و من فقط مفاهیم اولیه رو می دونم و میتونم سوالای متوسط حل کنم.چندین بار از اول سال این کتابو خوندم و چیزی نیست که سر امتحان فردا نتونم جواب بدم .. اما بحث اینه که میتونستم از این عملکرد بهتری داشته باشم.میتونم امتحان فردا رو بالای هجده بگیرم اما بعد با سیل انتقاد روبرو میشم و بازم بحث و نصیحت همیشگی به وجود میاد.+ چرا نمرت این شده ؟؟ مگه نخونده بودی.خب من اگه برگردم بگم ذهنم درگیر شمابوده و نگرانتون بودم و هر صفحه ای که می خونم تو ذهنم نمیره که برمی گردی میگی تو به ما چیکارداری...اونوقت توی موقعیت بعدی بهم میگید توم ادم این خونه ای .گیر کردم بین چیزایی که باید اهمیت بدم بهشون اما نمیدونم به کدوم اهمیت بدم چون تازه فهمیدم بابا منم ادمم اونقدری که ازم انتظار دارید همه کاره نیستم که هر چی بیاد جلوم راحت پشت سرش بزارمدرسته..بیشتر اتفاقایی که افتاده در ظاهر گفتم باشه تمومش میکنم* و تمومشم کردم و دیگه درموردش صحبت نکردم ..اما هیچ کدومتون فهمیدید دلیل اصلی اینکه این همه وزن کم کردنام چی بوده؟بین همتون گیر کردم .همتون رودوست دارم و به تک تکتون اهمیت میدم.. اما واقعا نمیدونم تا کی دووم میارم که تک تکتون رو بگیرم ..یا قراره یکی یکی رهاتون کنم..حس میکنم با رفتارای شما وخودم کم کم دارم از همتون سرد میشم حتی با خودمم غریبم . نمیتونم تشخیص بدم چی واقعی و چی غیر واقعیه؟حتی اینکه چه حسی دارم ؟ این از بحران سنم چیزی فراتره .مثل همه ی وقتایی که میگفتید اره از سنش بیشتر میفهمه اما نگفتید بیشتر از سنش درد کشیده..همه این حرفا رو زدم ..تا با خودم روراست باشمهر چی بیشتراهمیت بدم و درگیر شما سه نفربمونم.. عملکرد درسیم افت پیدا میکنه و با برخورد غیر منطقی شما بیشتر روبرو میشم.و این چیزی که الان گفتم نشون دهنده چیزی جز فشار روانی بیشتر نیست..متاسفم اما این روش من فقط برای اینه که نمره هام عالی باشن و شما خوشحال باشین و بتونین منو از اون چیزی که الان در قلبتون هست بیشتر دوست داشته باشین ..چون تو چشماتون میبینم که دارین از من به خاطر کارایی که کردم متنفر میشین و اغوش همتون نزدیکه که سرد شه ..یکم فشار چیزی نیست میتونم تحمل کنمشما لایق فرزند بهتر و دانش اموز بهتری هستین-</description>
                <category>comet0408</category>
                <author>comet0408</author>
                <pubDate>Tue, 24 Dec 2024 18:30:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Воздушный Сарафан  ،JONY</title>
                <link>https://virgool.io/Russia0408/%D0%B2%D0%BE%D0%B7%D0%B4%D1%83%D1%88%D0%BD%D1%8B%D0%B9-%D1%81%D0%B0%D1%80%D0%B0%D1%84%D0%B0%D0%BD-jony-k1sfkkz9njd1</link>
                <description> Танцуй Со Мной, Летай, Ай-Я-Я-Я-Яйبا من برقص، پرواز کن، آه-یا-یا-یا-ایВозьмём С Собой Лето Порхая-Я-Я-Яتابستون رو با خودمون باشیم، پرواز کنیم، ای-یا-یا-یاOh Без Тебя Ветром Сносит Весь Мой Вайбآه بی تو، باد تمام وجودم رو میبرهЗдесь Только Ты И Я, Делим Этот Райاینجا فقط تو و من هستیم، این بهشت رو با هم تقسیم میکنیمЗолотые Закаты По Телу Её Скользятغروب های طلایی روی بدنش میلغزهЯ И Не Заметил Как-То, Что Звёзды Встали В Рядمتوجه نشدم که ستاره ها کی و چطوری ردیف شدنЗагорелая Кожа, Воздушный Сарафанپوست برنزه، سارافون بادیНичего Мне Больше Не Нужно, Ты Меня Кусайتو منو ببوس، دیگه چیزی نمیخوامОбнимай, Раздевай И Лови Мой Вайбمنو در آغوش بگیر،  ..... وای منو بگیرМеня Не Отпускай, Прижимай, Okeyمنو رها نکن، محکم بگیر، باشهТанцуй Со Мной, Летай, Ай-Я-Я-Я-Яйبا من برقص، پرواز کن، آه-یا-یا-یا-ایВозьмём С Собой Лето Порхая-Я-Я-Яتابستون رو با خودمون باشیم، پرواز کنیم، ای-یا-یا-یاOh Без Тебя Ветром Сносит Весь Мой Вайбآه بی تو، باد تمام وجودم رو میبرهЗдесь Только Ты И Я, Делим Этот Райاینجا فقط تو و من هستیم، این بهشت رو با هم تقسیم میکنیمЗалип На То, Как Ты Идёшь Сюда (Туда-Сюда)به تو خیره شدم که اینجا داری راه میری (به این طرف و آن طرف)Мы В Танце Босиком И До Утраتا صبح با پای برهنه میرقصیمО, Моя Мамасита, Ты Что Хочешь Попросиآه ماماسیتای (عشق) من، هر چی دلت میخواد از من بخواهИ Я Дам, А На Твоих Губах Роса, Ты Меня Кусайو من میدم، و شبنم روی لبات هست، منو ببوسОбнимай, Раздевай И Лови Мой Вайбمنو در آغوش بگیر،  .... و وای منو بگیرМеня Не Отпускай, Прижимай, Okeyمنو رها نکن، محکم بگیر، باشهТанцуй Со Мной, Летай, Ай-Я-Я-Я-Яйبا من برقص، پرواز کن، آه-یا-یا-یا-ایВозьмём С Собой Лето Порхая-Я-Я-Яتابستون رو با خودمون باشیم، پرواز کنیم، ای-یا-یا-یاOh Без Тебя Ветром Сносит Весь Мой Вайбآه بی تو، باد تمام وجودم رو میبرهЗдесь Только Ты И Я, Делим Этот Райاینجا فقط تو و من هستیم، این بهشت رو با هم تقسیم میکنیمО, Моя Мамаситаآه ماماسیتای منЧто Хочешь Попроси Меняهر چی دلت میخواد از من بخواهО, Моя Мамаситаآه ماماسیتای منЧто Хочешь Попроси Меняهر چی دلت میخواد از من بخواهО, Моя Мамаситаآه ماماسیتای منЧто Хочешь Попроси Меняهر چی دلت میخواد از من بخواهО, Моя Мамаситаآه ماماسیتای منЧто Хочешь Попроси Меняهر چی دلت میخواد از من بخواهО, Моя Мамаситаآه ماماسیتای منЧто Хочешь Попроси Меняهر چی دلت میخواد از من بخواهО, Моя Мамаситаآه ماماسیتای منЧто Хочешь Попроси Меняهر چی دلت میخواد از من بخواه</description>
                <category>comet0408</category>
                <author>comet0408</author>
                <pubDate>Tue, 24 Dec 2024 13:00:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>