<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Common Deviloper</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@common.deviloper</link>
        <description>داستان یک برنامه نویس عادی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 03:50:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/104849/avatar/ePj7ZV.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Common Deviloper</title>
            <link>https://virgool.io/@common.deviloper</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چگونه تندخوانی یاد گرفتم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@common.deviloper/how-i-read-fast-w9p0m2h6lw0o</link>
                <description>خاطره کودکییادم میاد خیلی وقتا پیش وقتی که بچه بودم، مثلا ۸ ۹ سالم بود و تازه خوندن رو یاد گرفته بودم یه روز نشسته بودم خونه و یکی از دوستای برادرم (که ۴ سال از من بزرگتر بود) هم خونمون بود، بعد یهو توی تلویزیون یه مطلب تقریبا طولانی ای که اسکرول می شد نمایش داده شد و من داشتم اروم اروم می خوندم و  دیدم که اون دوست داداشم که بلند بلند زمزمه می کرد خط پنجمه مثلا و من خط اولم هنوز! گفتم ایول این چه تند می خونه واقعا و خیلی زشته که من اینطوریم (بعدنا فک کردم که احتمال زیاد اون از وسط شروع کرده و واقعا سرعتش این نبوده) بعد خیلی خیلی زور زدم که سعی کنم تند تند مثل اون بخونم و تقریبا موفق شدم و خیلی مطالب رو تند می خوندم و خوشحال بودم که من دیگه مثل بقیه کند ذهن تر نیستم.این گذشت و چند سال بعد که رفتم سربازی فهمیدم که انگار یکمی با سرعت زیاد تر از معمول می تونم کتاب رو بخونم و بفهمم، اینو وقتی فهمیدم که تقریبا توی یه روز یه کتاب ۷۰۰ ۸۰۰ صفحه ای رو نصفشو می خوندم و توی دو ماه آموزشی که مسئول کتابخونه آسایشگاه شدم چند ده جلد کتاب رو خوندم.یا وقتی همسرم با هم یه مطلبی رو می خونیم (مثلا تو اینستاگرام) میگفتم بزن بعدی یهو با تعجب نگاه می کرد و می گفت: خوندی همشو؟؟!!همچنین همه کتاب هایی که دستم میاد رو طی یک یا حداکثر دو روز می خونم.من فک می کردم همه اینطورین و باید خودمو به اون سرعت خوندن برسونم در حالی که واقعا همه اونطوری نمی خوندن و البته امروز این مهارت خیلی به کارم میاد و تو زمانم صرفه جویی میشه.چطوری؟ماجرا خیلی سادس، خودتون رو تو عمل انجام شده قرار بدین، تایم ست کنین و سعی کنین یک صفحه رو مثلا تو کمتر از 1 دیقه بخونین، انقد اینکارو بکنین تا واقعا بتونین! هرچی عددش کوچیکتر باشه میزان جسارت شما بیشتره، نظرتون در مورد 30 ثانیه چیه؟ ?نتیجه گیریسعی کنیم همیشه استانداردهای کاریمون رو تو بالاترین سطح ممکن برسونیم و به خودمون اعتماد کنیم، خیلی کارا از بدن خودمون و مغزمون برمیاد که تا تو شرایطش نیفتیم نمی تونیم بفهمیم که واقعا اون توانایی رو می تونیم داشته باشیم و اینکه هممون توانایی هایی داریم که به طور معمول ازش بی خبریم، خوبه که بهشون فک کنیم و بفهممیمشون و از خودمون قدردانی کنیم.شما چطور؟ چه توانایی ای دارین که فک می کنین معمولیه ولی معمولی نیست و شما توی اون خوب هستین؟در موردش بنویسین.</description>
                <category>Common Deviloper</category>
                <author>Common Deviloper</author>
                <pubDate>Wed, 18 Dec 2019 12:44:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه برنامه نویسی اندروید یاد گرفتم؟</title>
                <link>https://virgool.io/coderlife/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-b4pdjpbiyl70</link>
                <description>اواخر بهار سال ۹۲ بود که تصمیم گرفتم به دلایلی خودم برنامه نویسی اندروید رو یاد بگیرم. تا قبل اون با اینکه رشتم کامپیوتر بود پایه هام خیلی توی برنامه نویسی قوی نبود و البته بیشتر در زمینه دولوپ بازی مهارت داشتم.Let the Games begin — Bane, The Dark Night 2008قصه از کجا شروع شد؟خوب یادمه که فک کردم چطوری یاد بگیرم تا اینکه یه ایده ای به ذهنم رسید. با کارآفرینی دانشگاه روابط خوبی داشتم و یبار یکی از مسئولینش گفت فلانی نمیخوای توی تابستون دوره ای ارائه بدی؟ منم گفتم چرا نمی خوام، دوره تدریس 3D Max (یه نرم افزار طراحی سه بعدی) و تدریس اندروید رو ارائه می دم!گفت خب پس سرفصل ها و بقیه مشخصات رو ارائه بده تا توی سایت بذاریم، منم گفتم باشه! یه لحظه به خودم اومدم فهمیدم چه غلطی کردم به خودم گفتم که بابا من اصن برنامه نویسی اندروید بلد نیستم که!! گفتم طوری نیست یاد می گیرم تا قبلش. خلاصه رفتم یه سری سایتارو گشتم، اونموقع یه سایتی بود به اسم کمالان (که البته متاسفانه این روزا حال خوشی نداره) رفتم از اون جا و چنتا سایت دیگه سرفصل هارو درووردم و دادم به کارآفرینی و اونام گذاشتن رو سایت دانشگاه.اولین جلسه کلاسیادمه بعدش گفتم بابا یه اندرویده دیگه یاد میگیرم، خلاصه انقد پشت گوش انداختم تا رسید به شب اولین جلسه اندروید، که پس از مالیدن دستام بهم گفتم بریم ببینیم اندروید چطوریه. یه سری فیلم اموزشی رو شروع کردم دیدن و تا مقدمات راه اندازی محیط برنامه نویسی و اینا بود و درست کردن یه پروژه Hello World.گفتم ایول این از جلسه اول. خلاصه فردا رفتیم و با اعتماد به نفس کامل شروع کردم تدریس و اون بخش هایی رو که یاد گرفته بودم رو یاد دادم! =)) خلاصه اون جلسه به خوبی و خوشی تموم شد و گفتم جلسه بعد بخش های اولیه رو توضیح میدیم.جلسه دوم کلاس - وقوع تراژدیعصر روز قبل جلسه دوم من داشتم توی سایت اینترنت دانشگاه با لپتاپم کار می کردم (در حقیقت ول می چرخیدم برا خودم) که یهو یادم افتاد باید برم یه جایی (یادم نیست الان). خلاصه رفتمو وقتی برگشتم دیدم بععلهه سایت دانشگاه بستس و همه رفتن و لپتاپم موند اونتو!! گفتم یا خدا من فردا ۸ صبح کلاس اندروید دارم و همه مطالب اموزشیم اونتوعه. به معنای واقعی به چُخ رفته بودم...برگشتم خوابگاه و تقریبا هیچ سیستمی دم دستم نبود که بتونم باهاش مطالب فردارو اماده کنم، یادمه با بدبختی فیلم هارو پیدا کردم و با اینترنت داغون خوابگاه که ۱۲ به بعد قط می شد دانلود کردم ریختم تو گوشیم و سعی کردم اونتو آموزش هارو ببینم. ولی واقعا تا تست نمی کردم نمی فهمیدم چیکار دارم می کنم (بازم تاکید می کنم که دو روز بود می دونستم یه اپ اندروید چطوری متولد میشه). با همون وضعی که هیچی بلد نبودم صبح زود زدم بیرون به سمت سایت دانشگاه. با سرعت رفتم پای سیستمم و شروع کردم تند تند دیدن، یادمه تا ۸:۱۵ ۸:۲۰ دیقه یه چیزایی بلغور کردم و سریع رفتم کلاس و با کلی عذرخواهی بابت تاخیر و با اعتماد به نفس جلسه دوم رو شروع کردیم، بازم خداروشکر هیشکی نفهمید که من بلد نبودم. خلاصه با سلام و صلوات هم این جلسه گذشت، دیگه تهش گفتم یه بار جستی ملخک دو بار جستی ملخک دیگه سوم تو دستی ملخک.دیگه بعد از اون نشستم خوندن و آماده تر رفتم سر کلاسا و بچه ها هم راضی بودن از کلاس و بعد از چند جلسه بهشون گفتم بچه ها منم با شما دارم یاد می گیرم و قبلش هیچی بلد نبودن که دیگه همه خندیدن.نتیجه گیریاینطوری بود که من تو ۲ ماه اندروید رو یاد گرفتم و یاد دادم و یادمه اولین اپی رو هم که تو کافه بازار گذاشتم دو ماه بعد از اولین جلسه کلاسم بود.خلاصه اینکه: &quot;اگه می خواین چیزی رو بدست بیارین و واسه انجامش منتظر مقدمات هستین، بیخیال مقدمات بشین و خودتونو بندازین تو دلش&quot; و تو عمل انجام شده قرار بگیرین، اینطوری به خودتون اعتماد می کنین و سعی می کنین از مخمصه خلاص بشین.شما هم از تجربه مشابهتون زیر پست بنویسید و اگر خوشتون اومد اون رو لایک کنین و با دوستاتون به اشتراک بذارین.</description>
                <category>Common Deviloper</category>
                <author>Common Deviloper</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2019 21:32:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>