<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های جستجوگر گمشده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@crazyworkingwoman</link>
        <description>یه دختر شاغل به دنبال پیداکردن گمشده اش. گمشده ای که حتی نمیدونم از جنس چی هست</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 12:32:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/179107/avatar/TPIsJk.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>جستجوگر گمشده</title>
            <link>https://virgool.io/@crazyworkingwoman</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مهاجرت... تنها راه خوشبختی؟</title>
                <link>https://virgool.io/applymag/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-ztdsftnrbfjz</link>
                <description>ایشالله مهاجرتتون...اولین جمله ای که توی مهمونی خانوادگی دیشب که رفته بودم، برای تشکر از شام شنیدم. اونم توی یه خانواده معمولی که شاید هیچکس برنامه ای برای مهاجرت نداشته باشه. اینجا بود که دیگه واقعا به فکر فرو رفتم. از کی اوضاع اینطوری شد؟دیگه انگار مهم نیست تو چه جایگاهی رو تونستی توی جامعه کسب کنی. مهم نیست چقدر خانواده شاد و موفقی داری. مهم نیست چقدر پولداری چقدر برای بقیه مفیدی و چقدر هرچیزی. اگه تا الان مهاجرت نکردی یا قصدش رو نداری تو یه بازنده ای. یه بازنده ی نادون که خودش نمیتونه تشخیص بده چی باعث رضایتش میشه. فقط کافیه پوزخند مردم رو ببینی وقتی بهشون میگم من اصلا علاقه ای به مهاجرت ندارم. احتمالا سه مدل فکر توی ذهنشونه... گربه دستش به گوش نمیرسه یا این چقدر احمق الکی خوشه یا چقدر ارزشیه!!!اما حقیقتا من چیز دیگه ای تو ذهنمه. من ازینکه جامعه و ترند جامعه روی خودم و اهدافم اثر بذاره متنفرم . همیشه دوست داشتم بشینم توی اعماق وجودم ببینم چی برای خودم مهمه. چی باعث میشه من واقعا خوشحال باشم و مهاجرت از کشور هیچوقت جزئی از اون نبوده! به همین سادگی. به تازگی دارم به صورت فیزیکی مستقل میشم و این چیزیه که از خیلی وقت پیش براش برنامه ریزی کردم. قراره به یه شهر دیگه برم و همین تغییر توی زندگیم میتونه منو به چیزایی که میخوام برسونه به خاطر همین به هیچ وجه آدمایی که مهاجرت میکنن رو قضاوت نمیکنم چون میدونم اونا هم یک سری ارزش و آرزو دارن و حق دارن توی این زندگی محدودی که دارن اونا رو پوشش بدن.با اینحال مخالف این موضوعم که مهاجرت تنها راه خوشبختیه. آدمای زیادی رو میشناسم که به راحتی میتونستن برن و همین الان هم به محض اینکه خودشون بخوان گزینه های زیادی دارن. ولی اون آدما چیزای مهمتری توی زندگی داشتن . شاید یه چیز خیلی ساده مثل اینکه میخوام کنار خانواده ام باشم . یه بار این بحثو توی یه جمع داشتیم و یه نفر گفت اونی که به خاطر خانواده اش از خوشبختی خودش میگذره احمقه. ولی واقعا ما کی هستیم که ملاک خوشبخی یه نفر دیگه رو مشخص کنیم؟ چرا باید از اونور بوم بیفتیم و خوشبختی رو فقط رفاه و آزادی و آرامش کشورهای اروپایی (که اصلا هم منکرش نیستم) بدونیم؟ از کی به این نتیجه رسیدیم که ارزش های بقیه پوچ و توخالیه و فقط اون چیزی که الان رسانه ها و بعضی از مردم توی سرمون فرو میکنن راه درست زندگیه؟یا شاید باورتون نشه ولی انسان هایی وجود دارن که میگن من میخوام بمونم و به مردم کشورم خدمت کنم! این دیگه اوج حماقته نه؟ فدا کردن خوشبختی برای مردمی که حتی اونارو نمیشناسی.توی این یه مورد منم خودم هم همیشه تعجب میکنم ولی نه از حماقتشون. به خاطر روح بزرگی که دارن. الان ما توی وضعی هستیم که خیلی از محرومین جامعه نمیتونن از پس زندگی معمولیشون بر بیان. این قشر عظیم هم طبیعتا امکان مهاجرت ندارن تا از این مشکلات خلاص بشن و هستند آدمای نخبه ای که میمونن تا زندگی رو حتی ذره ای هم شده برای اونا راحت تر کنن. نه آدمای مذهبی هستن نه میخوان برای آخرتشون توشه جمع کنن! فقط روحشون وقتی ارضا میشه که بدونن یه نفر به خاطر اونا آسوه تر شده و من هم شخصا اونا رو درک نمیکنم ولی فقط پذیرفتم که هر کسی یه راه برای خوشبختی داره و لازم نیست اینقدر همدیگه رو به خاطر مهاجرت نکردن (!) مسخره کنیم</description>
                <category>جستجوگر گمشده</category>
                <author>جستجوگر گمشده</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jul 2022 16:04:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی &quot;خرید&quot; حال یه دختر رو خراب میکنه...</title>
                <link>https://virgool.io/@crazyworkingwoman/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D9%88-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%87-cfkdabgbcagv</link>
                <description>امروز از اون روزاییه که یه سکانس فیلم باعث شد غرق تفکر بشم. توی اون سکانس چند نفر دور هم نشسته بودند و یکی از بقیه پرسید: &quot;به نظرتون اینکه آدم استایل و تیپش رو یه روز عوض کنه و کاملا متفاوت از ظاهر قبلیش ظاهر بشه، باعث نمیشه آدم ناشی و عجیب غریب به نظر بیاد؟&quot; و اکثر آدمهای اون جمع باهاش موافقت کردند.این صحنه باعث شد به خودم فکر کنم. راستش من اخیرا یه مدل لباس خریدم که هیچوقت تا الان مثل اونا رو نپوشیدم. چند روزیه توی کمدم دارن خاک میخوردن و من هنوز جرئت پوشیدنشون رو پیدا نکردم. نمیدونستم چرا اینقدر تعلل میکنم ولی الان فهمیدم که دلیلش فقط ترسه. ناخودآگاه میترسم از اینکه با پوشیدنشون عجیب و غیر طبیعی به نظر بیام و همکارام فکر کنند به خاطر جلب توجه اونا رو پوشیدم یا اینکه چون استایل جدیدیه، بهم نیاد و بقیه فکر کنند چقدر بد سلیقه ام. تموم اینا در حالیه که وقتی خودم رو توی آینه میبینم، به نظر خودم خیلی هم خوبن! پس این حس لعنتی ترسی از تغییر که من کل زندگیم در حال مبارزه با اونم کی قراره دست از سرم برداره؟ کی قراره با اینکه من همیشه فکر میکنم نظر بقیه برام مهم نیست و دارم طبق قوانین خودم توی زندگیم عمل میکنم، واقعا مثل فکرم رفتار کنم و از توهم یه آدم آزاد بودن بیرون بیام؟ البته بودن وقتایی که خارج از چارچوب عادی زندگیم یه کاری کردم و تقریبا در دویست درصد موارد به طرز وحشتناکی پشیمون شدم. همیشه وقتی گاردم رو یه کم پایین آوردم به بدترین شکل ممکن ضربه خوردم. به خاطر همین &quot;تغییر&quot; برام تبدیل به یه تروما شده و این تروما جلوی رسیدن من به زندگی رویاییم رو میگیره...زندگی رویایی من خیلی با الانم فرق داره. تنها راه رسیدن بهش اینه که خیلی چیزا رو توی زندگیم عوض کنم ولی الان کل انرژیم داره صرف این میشه که آیا بالاخره فردا اون لباس رو بپوشم یا نه! این افکار باعث شدن از خودم ناامید بشم و بفهمم اون آدم خفنی که همیشه فکرشو میکردم نیستم. خب... خیلی لحظه ی سختی بود. امیدوارم که اون رو تجربه نکنید .من الان قطعا اون &quot;آدم بزرگ&quot;ی نیستم که توی 12 سالگیم توقع داشتم بشم.با اینحال حتی بعد از کشف چندین باره ی این حقیقت در مورد شخصیتم، سعی میکنم ناامید نشم و تلاش کنم برای رسیدن به اون روزی که تک تک جنبه های زندگیم، بشن همونی که الانم دارم تو ذهنم تصورشون میکنم. خلاصه اگه آدمی هستین که به راحتی و بدون خودخوری میتونید از حالتی به حالت دیگر تغییر کنید، به شما به خاطر خیلی خیلی خاص و خفن بودنتون تبریک میگم!</description>
                <category>جستجوگر گمشده</category>
                <author>جستجوگر گمشده</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2020 00:30:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنجارشکنی که عاشق پدر و مادرش نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@crazyworkingwoman/%D9%87%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%B4-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-eireq9k1v1bg</link>
                <description>وقتی تو سایتها و شبکه های اجتماعی فرنگی ها این جمله رو سرچ میکنید، نتایجی بسیار متفاوت از چیزی که در سایتهای ایرانی میبیند عایدتون میشه&quot;I don&#x27;t like my father/mother&quot;البته این با ملاحظه ترین جمله ای بود که میتونستم درباره ی اصل موضوع بنویسم. چون به هر حال اینجا هم یک سایت ایرانیه و فرهنگ ما هم متفاوت با اکثر دنیا. بگذریم...جمله رو جستجو کردیم و وارد یکی از سایتهایی که گوگل بهمون پیشنهاد کرده میشیم. معمولا سایتی مثل reddit هست و یک نفر اومده داستان زندگیش رو تعریف کرده و اینکه چطور یکی از والدینش زندگی رو به کام اون و یا حتی سایر افراد خانواده زهر کرده و با یه حس عذاب وجدان این سوال رو از بقیه میپرسه که آیا من حق دارم از والدینم متنفر باشم؟پاسخ هایی که نویسنده گرفته معمولا از جنس همدردی و به رسمیت شناختن احساس اون فرد هست. مثلا اینکه&quot; ما هم همچین تجربه ای داشتیم و تو کاملا حق داری همچین احساسی داشته باشی&quot; و یا &quot;با اینکه من خانواده ی شادی داشتم اما اگه خودم رو جای تو بذارم میتونم بفهمم چرا همچین احساسی داری&quot;. در نهایت ممکنه هیچ راه حلی هم ارائه نشه ولی قطعا نویسنده حس میکنه توی این دنیا تنها نیست و احساساتش درک میشه.حالا اگه تو سایتهای ایرانی امثال این عبارت رو جستجو کنیم به چی میرسیم؟ یک سری سایتها و فروم ها و شبکه اجتماعی که همه مشغول سرزنش فرزند گناهکار و نصیحت کردنش هستند. جمله هایی مثل &quot; تو باید قدر پدر و مادری که اینقدر برای تو سختی کشیدن رو بدونی&quot;، &quot;خیلی ناشکری... خیلیا آروزشونه یه پدر داشتن که هر روز داشت با کمربند سیاهشون میکرد ولی سایه اش بالا سرشون بود یا مادری داشتند که با زبونش هر روز همه رو عذاب میداد ولی حداقل وجدوش توی خونه برکت بود&quot; و ...در نهایت هم آن فرزند ناسپاس با احساس گناهی بدتر از قبل و حس تنهایی و طرد شدن از جامعه سعی میکنه احساسات خودش رو نادیده بگیره و با با سرپوش گذاشتن روی اونها به یک آدم عقده ای تر از قبل تبدیل بشه. این آدم یاد میگیره در مواجهه با خطاها و یا افکار متفاوت بقیه، سریعا جبهه بگیره و فقط از دیدگاه یه آدم منتقد و خشک به قضیه نگاه کنه.به نظر من اصلی ترین مشکل فرهنگ ما که باید اصلاح بشه همینجاس. ما مردمی خونگرم، مهربون و با احساسیم و اکثرا هم وقتی میبینم مشکلی برای یکی از هموطنهامون پیش اومده پیش قدم میشیم تا مشکلش رفع بشه و زندگیش به روال عادی برگرده. این رو از تموم بلاهای زمینی و آسمانی و ... که خداروشکر برای ملت ما کم هم رخ نمیده و واکنش خوب سایر مردم  برای کمک هر چه بیشتر به بقیه، میتونیم بفهمیم. اما این حس رو فقط برای مشکلات فیزیکی و مادی داریم. انقدر توی زندگیمون احساساتمون رو سرکوب کردیم و سرکوب کردند که یادمون رفته آدمها فقط جسمشون نیستند. روحی هم دارند که باید بهش توجه بشه تا یه جامعه بتونه واقعا رشد کنه. البته این واقعا تقصیر خودمون نیست. این ریشه در فرهنگی داره که من خودم شخصا نمیدونم به چه روشی میشه درستش کرد.به هر حال روی سخن من به اون افرادیه که از والدینشون متنفر هستند. حتی با اینکه خودشون بچه دارند و صاحب یه زندگی مستقل هستند هنوز هم نمیتونند از اثرات بدی که حضور والدینشون توی زندگیشون میذاره فرار کنند. یه پسر یا دختر بالغ با مثلا 30 سال سن هستند ولی والدینشون به هزار روش و تهدید و زور و کلک نمیذارن مستقل بشن. کسی رو دوست دارند ولی بی دلیل با ازدواجشون مخالفت میکنند . نوجوون هایی که والدینشون هیچ تلاشی برای درک تغییرات و افکارشون نمیکنن و هزاران مثال دیگه از آدمهایی که زندگیشون داره به دست آدمهایی که باید عزیزترینهای زندگیشون باشند، نابود میشه...شماها تنها نیستید و کاملا حق دارید از پدر و مادرتون متنفر باشین. میلیون ها نفر تو سراسر دنیا دارن با این احساس دست و پنجه نرم میکنند و کاملا حقیقی و معتبر هست. هیچ نصیحتی براتون ندارم که چجوری ازین شرایط نجات پیدا کنید ولی امیدتون رو از دست ندید. هیچکس نمیدونه در آینده چه اتفاقاتی قراره بیفته.</description>
                <category>جستجوگر گمشده</category>
                <author>جستجوگر گمشده</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2020 16:33:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفتار نیک، گفتار نیک... &quot;پندار نیک&quot;؟؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@crazyworkingwoman/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DB%8C%DA%A9-fsqa3sbfxkya</link>
                <description>این سوالیه که خیلی وقته ذهنمو درگیر کرده. آیا ما کنترل احساستمون رو هم در دست داریم یا فقط میتونیم اعمالمون رو کنترل کنیم؟ آیا ما در مقابل احساساتی که داریم هم مسئولیم؟بذارید با مثال افکارم رو توضیح بدم. فرض کنید شما و دوستتون باهم یه زندگی نرمال رو به پایین داشتین و همیشه صادقانه برای خودتون و دوستتون آرزوی موفقیت میکردین و تلاش میکردین زندگیتون رو ارتقا بدین. حالا ورق برگشته و زندگی دوستتون بعد از کلی سختی رو به بهبوده.مثلا یه کار خوب یا یه رابطه ی خوب، تصمیمات خوب برای زندگیش و یا هدفمند شدن... همه ی اون چیزایی که شما هم رویاش رو دارین. چون عاشق دوستتون هستین اول از پیشرفتش خوشحال میشین ولی یه کم که میگذره یه سری احساسات دیگه هم کم کم خودش رو نشون میده. &quot;چرا این اتفاقات برای من نباید بیفته؟ ما که جفتمون کلی زحمت کشیدیم چرا انگار فقط دوستم داره نتیجه ی تلاشاش رو میبینه؟&quot;  و حتی بدتر از اون گاهی امیدوار باشی روند پیشرفتش متوقف بشه و بیشتر از این از شما فاصله نگیره...ولی این احساسات عمیق نیستن. ممکنه فقط در حد چند ثانیه به ذهن شما خطور کنه. با توجه به اینکه هیچ عملی به قصد ضربه زدن به دوستتون انجام ندادین و فقط یک سری فکر زودگذر بوده، آیا شما مسئول این احساس حسادت هستین؟ آیا شما انسانی خطاکار و حسود و مزخرف می باشید؟نمونه های اینجور احساسات زیاد هست ولی به نظر من اصلی ترینش همون حسیه که موقع پیشرفت نزدیکانمون سراغمون میاد و خیلی پیچیده تر از این حرفاست که بشه راحت قضاوتش کرد. من خودم فکر میکنم مثل وقتی که تو ذهنمون یکیو به فجیع ترین شکل ممکن به قتل میرسونیم و تکه تکه میکنیم، (نگید که فقط من از اینجور افکار دارم که دیگه واقعا فکر میکنم یه چیزیم هست!!!) ولی وقتی در واقعیت خون از دماغ طرف میاد وحشت زده میشیم، این احساسات هم صرفا به خاطر خاکستری بودن ذات انسان و تلاش قسمت سیاه روحمون برای تسلط به ما وجود میاد.به نظر من همین که وقتی اینجور افکار سراغمون بیاد، سرمون رو تکون بدیم تا دیگه بهش فکر نکنیم و سعی کنیم از صمیم قلبمون خواستار موفقیت های بیشتر برای دوستمون بشیم، انسانیت خودمون رو ثابت کردیم. هرچی باشه با این روش تونستیم به گرگ درون خودمون غلبه کنیم هرچند این واقعیت انکار نمیشه که ما یک گرگ درون داریم. با تمام این تفاسیر باز هم برام جای سؤاله... آیا آدمهایی وجود دارن که این احساسات حتی به ذهنشون هم خطور نکنه؟</description>
                <category>جستجوگر گمشده</category>
                <author>جستجوگر گمشده</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2020 23:15:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا از فوبیای صحبت کردن رنج میبرید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@crazyworkingwoman/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%85%DB%8C%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AF-awjvbrkb9bnx</link>
                <description>من توی زندگیم به یه مدل آدم بیشتر از هر کس دیگه ای غبطه خوردم. اونایی که به راحتی میتونن حرفشون رو بزنن. آدمای بی پروایی که چندین و چند روز رو به فکر کردن بیش از اندازه برای یه جمله ای که میخوان بگن صرف نمیکنن. یادمه یه زمانی تصمیم گرفته بودم استعفا بدم. شب قبلش تا ساعت 5 صبح داشتم به جمله هایی که میخواستم بگم و پاسخ های احتمالی مدیرم فکر میکردم. معمولا توی اون زمان از شب آدما از همیشه شجاعترن. از اینکه بالاخره میخواستم حرفم رو بزنم چنان حس قدرت و اعتماد به نفسی داشتم که میتونستم توی اون ساعت از جام بلند بشم و سی بار دور کهکشهان راه شیری بدوم. به سختی تا هشت صبح خوابیدم و موقع عمل رسید. اول صبح تصمیم گرفتم عصر این خبر رو به مدیری که هم بسیار دوستش داشتم و هم بسیار ازش میترسیدم بدم. با اینکه از کارم متنفر بودم ولی به خاطر عذاب وجدان و علاقه به مدیرم و عدم اعتماد به نفس و هزارتا دلیل دیگه نمیتونستم به راحتی استعفا بدم.ساعت داشت آروم آروم میگذشت و هرچی به عصر نزدیکتر می شدم احساس میکردم لحظه به لحظه داره از علائم حیاتیم کم میشه و این رو کاملا جدی میگم!! تپش لب شدید، سردرد، تهوع و ... . نزدیکای عصر کم مونده بود وسط پذیرایی خونه غش کنم که دیگه خانواده ام به دادم رسیدن و اون لحظه بود که برای حفظ جونم هم که شده تصمیم گرفتم حرفی نزنم. و من که الان اینجا در خدمت شمام هنوز هم موفق به انجام این امر خطیر نشده ام و موکولش کردم به موقعی که از جونم سیر شده باشم.الان ممکنه خیلیا پیش خودشون فکر کنن که آخه مگه استعفا دادن هم ترس داره! ولی بحث سر این موضوع نیست. هربار که حس میکنم حرفی که میخوام بزنم یا کاری که میخوام بکنم قراره باعث بحث و جدل بشه یا باعث بشه شخص مقابل از من ناامید بشه یا کلا هر تاثیر منفی به وجود بیاره، محاله اون رو انجام بدم. مگر وقتی که دیگه جونم به لبم برسه که دیگه اونم به سختی رخ میده. خیلی به سختی... ولی با اینحال من عاشق این لحظه ی جون به لب رسیدنم. اون لحظه هایی از زندگیم که عقل و احساسم کامل از میدون به در میشن و فقط یک چیز وارد میشه. خودخواهی محض...با اینحال دوست دارم به اون آدمی تبدیل بشم که قبل از رسیدن به این مرحله بتونه با بهره گیری از منطق و احساسش حرفش رو مثل یک انسان سالم و متمدن بزنه. جالبه که دارم میفهمم گمشده های زندگیم چه چیزهای زیادی میتونن باشن</description>
                <category>جستجوگر گمشده</category>
                <author>جستجوگر گمشده</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2020 00:08:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقی یا تحت تاثیر هورمون؟</title>
                <link>https://virgool.io/@crazyworkingwoman/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%AD%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D9%87%D9%88%D8%B1%D9%85%D9%88%D9%86-kfztkprzufl6</link>
                <description>هر کسی ایده ای درباره ی عشق داره. ایده ای که توی ناخودآگاهش هست و میتونه کل زندگی رمانتیک اون رو در آینده رقم بزنه. يکي از جذاب ترين شعرهايي که تو دوران کودکي بهش برخوردم اين شعر بودکوچ کردم که دلم را به کسی نسپارمحس خوبیست که من اینهمه بی آزارم عشق احساس قشنگیست ولی من شخصادیدگاهی متفاوت به دو عاشق دارم خوش ندارم به کسی قولی وقلبی بدهم که به یک حادثه روزی دل ازاو بردارم این دلیلی ست که در این سفر تنهایی از مسیری که به عشقی برسد بیزارم در زمانیکه به آخر برسد شک وفریببذر یک عاطفه  در خاک تنم می کارمو از همون زمان که اين شعر رو توي دفترچه ام نوشتم تا به الان، نظرم راجع به عشق هيچوقت عوض نشده. آخه مگه میشه پشت سر هم پارتنر عوض کرد و اسم همشون رو عشق گذاشت؟ بعضیا چطور میتونن احساسات یه آدم رو به دست بگیرند و بهشون قول عشق ابدی بدند ولی با کوچکترین حادثه ای همه چیز رو تموم کنن؟همه فکر میکنند آدمایی که وارد رابطه نمیشن یا آدمهای پرتوقعی هستند و یا اینکه از خیانت طرف مقابل میترسند. اما اینطور نیست. بعضیا از خودشون مطمئن نیستند. از اینکه بتونند قدر واژه ی مقدس عشق رو بدونند. و اونقدر هم وجدان دارند که با وجود این خودآگاهی، احساسات دیگران رو به بازی نگیرند. شاید اینجور آدما یک روز کسی رو ببینند که حداقل در همون زمان بتونند بدون تردید به خودشون بگن &quot;این همون کسیه که میتونم یک عمر کنار خوشی ها و ناخوش هاش بمونم&quot;. به راستی که رسیدن دوتا آدم از این جنس به هم، چه پیمان محکمی میتونه باشه...</description>
                <category>جستجوگر گمشده</category>
                <author>جستجوگر گمشده</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2020 22:48:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین باری که بهت خیانت شد رو به یاد بیار...</title>
                <link>https://virgool.io/@crazyworkingwoman/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%AA-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%B4%D8%AF-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%B1-qqgnfxaoj1qh</link>
                <description>عصبانیت، نفرت، بی اعتمادی، پوزخند... این ها کلمات هستند که وقتی بهت خیانت شد بیشترین معنی رو توی زندگیت داشتند. خیانت انواع مختلفی داره. خیانت شریک عاطفی، خیانت خانواده، خیانت دوست و ...درد هیچ خیانتی کمتر از بقیه نیست. هیچ لحظه ای توی زندگی بدتر از وقتی نیست که میفهمی کسی که به اندازه ی چشمات بهش اعتماد داشتی، کسی که محرم رازت و غمخوار دردت بود، تو تموم این مدت با لبخند مهربانی بر لب، داشته مشخصات کمرت رو بررسی میکرده که بفهمه خنجر رو کجا بزنه دردش بیشتره.معمولا یکی از عمیق تریت حس ها توی این موقعیت نفرته. اما نه از شخص خائن. بلکه از شخص شخیص خودت. با تموم وجود از خودت متنفر شدی به خاطر تموم ساده لوحی ها و اعتمادهات. از این که چه نشونه های واضحی وجود داشتند و تو صرفا به خاطر اعتماد به نفس کاذبت فکر میکردی طرفت رو خوب میشناسی و خطری متوجهت نیست. روزی هزار بار پوزخند میزدی و قلبت شعله ور میشد وقتی اون لحظه ی یقین رو به یاد میاوردی.یه مدت طولانی رو درگیر حرص خوردن و ای کاش گفتن بودی. حتی ممکنه دچار افسردگی هم شده باشی. اگه خیلی بدشانس باشی باید هر روز و هر ساعت چشمت توی چشم اون شخص بیفته و اگه خیلی بدشانس تر باشی باید وانمود میکردی حالت خوبه و مشکلی با قضیه نداری چون ترس هایی بزرگ تر از نفرتت داشتی. کم کم سعی میکردی قضیه رو فراموش کنی. شروع میکردی به سرگرم کردن خودت ولی با مزخرف ترین روش های موجود.یا خودتو غرق کارت میکردی یا فیلم یا غذا. چون هنوزم به شدت حالت خراب بود، اصلا نمیتونستی به روش های مناسبت تری برای فراموشی فکر کنی تا اینکه...تا اینکه یه روز به خودت میای و میبینی ته چاه افتادی. میبینی اون شخص مذکور خیلی راحت به روال عادی زندگیش برگشته و حتی به خاطر خیانت به تو وضعش بهتر هم شده. ولی از تو فقط یه پوسته ی افسرده مونده که خیلی وقته فراموش کرده چجوری واقعا از زندگیش لذت ببره . این نقطه مهم ترین جای قضیه است. تو هیچوقت نمیتونی به فکر نجات خودت بیفتی مگر وقتی که تو پست ترین حالت ممکن باشی. اینجاست که باید خودت رو بکشی بالا. باید بفهمی هیچکس مهمتر از خودت نیست و نباید به خاطر یک سری انسان حقیر، پشت کنی به کسی که همیشه تو زندگی همراهت بوده. یعنی خودت...اینجای قضیه که شد آروم آروم زندگیت رو به دست گرفتی. شروع کردی به ورزش، به مطالعه، به گوش دادن پادکست هایی که حالت رو خوب کنه، به پیدا کردن یک هدف، به برنامه ریزی برای ادامه ی زندگی عزیزت و یه رو به خودت اومدی و دیدی که دیگه ات سینه ات سوزان نیست. تبریک میگم . تو تونستی تموم اون درد و رنج رو شکست بدی و بشی همون آدمی که بودی.حتی بهتر از ورژن قبلی خودت.اما...آیا واقعا اون آدم سابق شدی؟ آیا تونستی جواب لبخند کسی رو با یه لبخند حقیقی بدی؟ آیا تونستی باز سفره ی دلت رو پیش کسی باز کنی بدون اینکه مدام این فکر توی ذهنت باشه که این یکی چه نقشه ای توی سرش برای نابودیت داره؟نه... تا مدت های زیادی فوبیای اعتماد پیدا کردی. درسته که حالت خوب شده ولی هنوزم یاد اون لحظه که میفتی، میخوای به هر نحوی که شده جلوی تکرارش رو بگیری و چه راه حلی بهتر از اینکه دیگه هیچوقت به کسی اعتماد نکنی. به هر حال این هم یک فاز گذراست مثل قبلیا. ولی ممکنه از چند روز تا چند صد هزارسال طول بکشه.زندگی آدمیزاد بدون اعتماد کردن، رنگ و بوش رو از دست میده. ولی من فکر میکنم همون آدمیزاد باید اینجور شکست ها رو توی مسائل کوچیک (امیدوارم کوچیک) تجربه کنه تا حواسش رو جمع کنه و گرفتار رنج های صد هزارساله نشه...</description>
                <category>جستجوگر گمشده</category>
                <author>جستجوگر گمشده</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2020 23:51:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلبری به نام &quot;پول&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@crazyworkingwoman/%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D9%88%D9%84-ur8mwm5zffzs</link>
                <description>پول؟ من عاشق پولم. از بچگی همینطور بودم. حتی توی تولدم به جای کادو فقط دلم میخواست بهم پول بدن. بیشتر از اون عاشق پس انداز بودم. تا جایی که یادمه اون روزا وقتی 12 سالت میشد، میتونستی توی بانک برای خودت حساب پس انداز باز کنی و این دقیقا اولین کاری بود که با پول های تولد 12 سالگیم کردم. همین الان هم بیشتر از اینکه از اضافه شدن لباسهای جدید توی کمدم ذوق کنم، از بزرگتر شدن رقم حساب بانکیم لذت میبرم.هیچوقت نتونستم آدمایی رو که تو اوج جوونی به جای اینکه برای پول دراوردن تلاش کنند، وقتشون رو تلف میکنند (که اساسا تیکه کلامشون اینه: ای بابا! دنیا دو روزه. از کجا معلوم همین فردا نمردم. بذار خوش بگذرونم) درک کنم. همین آدما اگه نمردن و رسیدن به جایی که زندگیشون به چند میلیون ناقابل بستگی داشت، کل زمین و زمان رو به ناسزا آغشته میکنن و از بدعهدی روزگار و اقبال سیاه می نالند. به خاطر همین تو زندگیم از هر فرصتی استفاده می‌کردم که پول دربیارم و پس‌انداز کنم و در حد نیاز معمولم خرج کنم. البته گاهی وقتا هم برای دل خودم یهو نصف پس‌انداز رو برای یه دلخوشی از نظر دیگران ابلهانه خرج می‌کنم که به نظر خودم کاملا حق دارم. ای بابا! دنیا دو روزه. از کجا معلوم همین فردا نمردم. بذار خوش بگذرونم...الان اما یه سری روابط پیچیده بین افکارم و معشوقه‌ی قدیمیم به وجود اومده . به نظرم آدم باید در حد یه زندگی معمولی از کاری که ازش لذت میبره پول دربیاره یا اینکه به حدی درآمد داشته باشه که اصلا نتونه خرجش کنه که خب در اینصورت نوع کارش چندان مهم نیست (میلیاردری که دیگه این لوس بازیا رو نداره بابا). خودم شخصا هر دو مدل زندگی رو ایده آل میدونم هرچند تا الان هیچکدومشون نصیبم نشده. در حال حاضر مشغول به کاری هستم که علاقه ای بهش ندارم و یه درآمد متوسط رو به پایین دارم و این رو یک فاجعه میدونم. فاجعه ای که هر چه زودتر باید با فعال شدن یکی از آپشن های بالا به پایان برسه. شاید اصلا گمشده ی من یکی از همین دوتا باشه...</description>
                <category>جستجوگر گمشده</category>
                <author>جستجوگر گمشده</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2020 16:15:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چندمین آغاز...</title>
                <link>https://virgool.io/@crazyworkingwoman/%DA%86%D9%86%D8%AF%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-a0ma56ypjhpl</link>
                <description>من یه دختر شاغل هستم با شوق نوشتن. چندسالی هست از صبح تا شب توی یه محیط پراسترس کار می کنم و یه اتفاق بد توی زندگیم باعث شد افسردگی بگیرم و یه روز به خودم بیام و ببینم چقدر توی تموم این سال ها به خودم بی توجه بودم. منظورم از توجه بیشتر شناختن خودم و پرورش روحم بود. این بود که شروع کردم به خود شناسی. یکی از اولین منابعی که بهش برخوردم پادکست خویشتن نو بود که باعث شد بفهمم افکار و واکنش هام ریشه در چه چیزهایی دارند. ولی هنوز کافی نبود. باید تغییر کرد. فقط تغییر میتونه آدم رو از افسردگی و فساد نجات بده. در راه شناخت خودم و علایقم رسیدم به نوشتن. نوشتن همیشه جزئی از زندگی روزمره ی من بود ولی هیچوقت به عنوان یه هنر بهش نگاه نکرده بودم. شروع کردم به نوشتن و الان چند ماهی هست برای خودم مینویسم. شخصا علاقه ی زیادی به نوشتن داستان کوتاه دارم و اون رو به عنوان نقطه ی آغاز انتخاب کردم . ولی دوست دارم سبک ها و ژانرهای مختلف نوشتن رو امتحان کنم تا ببینم بالاخره میتونم گمشده ام رو پیدا کنم یا نه.چون دوست داشتم یه کم از محدوده ی امن خودم خارج بشم و اجازه بدم نوشته هام قضاوت بشن،دنبال یه منبع خوب بودم که بالاخره ویرگول رو پیدا کردم. امیدوارم تو این مسیری که شروع کردم، بتونم خود واقعیم رو پیدا کنم. زمان برای من مهم نیست. اینکه بقیه صدها کیلومتر از من جلوترن مهم نیست. یعنی دروغ چرا مهمه... ولی سعی میکنم به این افکار غلبه کنم و فقط به دیروز خودم و پیشرفتی که داشتم نگاه کنم. من به اندازه ی یک عمر وقت دارم برای پیدا کردن گمشده ام ...</description>
                <category>جستجوگر گمشده</category>
                <author>جستجوگر گمشده</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2020 16:55:02 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>