<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های cyfco</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@cyfcoir</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:27:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/9864/avatar/B1DCsK.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>cyfco</title>
            <link>https://virgool.io/@cyfcoir</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تجربیات کوچینگی، حد انتظار و تمایل</title>
                <link>https://virgool.io/@cyfcoir/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AD%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%AA%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%84-axlv20pssgsv</link>
                <description>نقش کوچینگ در کشف تفاوت بین حد انتظار و تمایلکوچینگ گفتگویی قدرتمند و عمیق است که می‌تواند تأثیری ماندگار در ذهنیت و اقدام‌ها و نتایج ایجاد کند. همه ما حتی اگر وارد فضای کوچینگ حرفه‌ای نشده باشیم، چنین لحظات و گفتگوهایی را تجربه کرده‌ایم. لحظاتی که با انسانی که با او ارتباطی عمیق و معنادار داریم، مشغول مکالمه شده‌ایم و پرسش‌هایی عمیق از ما پرسیده شده و به آگاهی خاصی دست یافته‌ایم که ذهنیتی را در ما تغییر داده است. گاهی وقتی پرسشی جدید از خودمان می‌پرسیم نیز، ذهن ما پاسخی جدید و متفاوت تولید می‌کند و ما دنیای خودمان را به شکلی متفاوت می‌بینیم و به شکلی متفاوت عمل می‌کنیم.یکی از رویکردهای کوچ (رهیار) برای اطمینان از ایجاد ارتباط عمیق و کارآمد، برگزاری جلسات صفر است که به طرفین رابطه اجازه ارزیابی می‌دهد. از منظر اصول اخلاقی، کوچ و مراجع نیاز دارند افق کارآمدی در برقراری ارتباط کوچینگی ببینند.یکی از چالش‌هایی که با آن روبرو می‌شوم، جلسات صفر و کوچینگ سازمانی است که بیشتر غالب جلسه آشنایی را دارد. مراجع عموماً مدیری باسابقه و یا دارای فرصت ارتقا است و ذهنیتی مشاوره‌گونه از جلسات کوچینگ دارد یا این فرض را از او می‌شنوم که کوچ، دارای دانش و تجربه عظیمی است و می‌تواند ایراد کار مدیر را به او گوشزد کند و راهنمایی لازم را به او عرضه کند. اگر پیگیر این نوشتارها و مقالات سایت کیفکو بوده باشید، می‌دانید که نقش کوچ بر اساس تعریف و رویکردی که در دنیا استاندارد شده و کوچ‌های موسسه کیفکو، بر مبنای آن عمل می‌کنند، این نیست که ایراد شما را بگیرد و به شما توصیه کند. در واقع هیچ‌کس و حتی کوچ نمی‌تواند مراجع را مجبور به تغییر کند. (بیشتر بخوانید: آیا کوچ می‌تواند مراجع را مجبور به تغییر کند؟)انسان‌ها دارای صلاحیت، کاردانی و خودمختاری هستند و تغییر کردنشان امری خارج از قدرت و کنترل و اختیار دیگری است؛ مگر در شرایط فشار و تهدید بیرونی که خارج از این نوشتار است.برای عبور از این چالش، خصوصاً در جلسات آشنایی یا جلسه صفر، بر اساس آنچه می‌شنوم و البته شهودی که در درون درک می‌کنم، بازخوردهای صریحی ارائه می‌کنم و گاه حتی مکالمه کوتاه کوچینگی را اجرا می‌کنم. تجربه اول شخصمان از یک فرایند عموماً به درک ما کمک بیشتری می‌کند.مراجع احتمالی من، مدیری ارشد، دارای تجربه کاری در حوزه آموزش بود و حدود بیست‌وپنج سال سابقه کاری داشت و در سازمانی بزرگ مشغول به کار بود. او طبق بازخوردی که از مافوق خود گرفته بود تمایل داشت در حوزه مدیریت استرس، مدیریت تعارض و قانع کردن طرف مقابل، کار کند.شنیدن یک کوچ، به‌واسطه تمرین و البته نیتی که کوچ دارد، عمیق و مؤثر است یا دست‌کم کوچ در این جهت تمرین و تلاش می‌کند. از او خواستم درباره هر یک از این سرفصل‌ها اندکی توضیح دهد و آنچه شنیدم این بود:&quot;تفویض اختیار می‌کنم، اما دل کوچک هستم... می‌خواهم مطمئن باشم که کار درست انجام شده، چون کار من، ویترین کار در سازمان است... استرس به من آسیب می‌زند: می‌خواهم آدم خونسردتری شوم... تعارض: تنش کم شود و به نفع سازمان هم باشد... بالاسری می‌خواهد کار به نحو احسن انجام شود و به محدودیت‌ها اشراف ندارد... کار باید درست انجام شود... روی من برای انجام کار فشار هست... مسئله اینجاست که بدون امکانات از من انتظار می‌رود... مدیر انتظار دارد حرفی که میزند، آنی انجام شود... من اهل دوز و کلک و چاپلوسی نیستم... می‌خواهم حقایق را بگویم و طرف مقابل هم قبول کند... &quot;اگر مدیری میانی و ارشد باشید و علی‌الخصوص اگر در سازمان‌های بزرگ و شبه‌دولتی کار کرده باشید یا مشغول به کار باشید، چنین شرایطی احتمالاً برای شما قابل‌درک است. خصوصاً اگر بر مبنای ارزش‌هایی اقدام کنید که از منظر شما در سازمان خیلی جاری نیست و آن‌ها را به برخی اقدام‌های خاص مربوط بدانید. (چالش زندگی با ارزش‌های فردی) مراجع احتمالی من درباره کوچینگ پرسید و این مسئله که چگونه کوچینگ بدون ارائه راه‌حل و توصیه می‌تواند به این شرایط کمک کند. پس تصمیم گرفتیم که فرایند را به شکل لیزر کوچینگ با هم تجربه کنیم.اگر به خلاصه‌ای که من از حرف‌های مراجع ثبت کرده‌ام دقت کنید، متوجه خواهید شد که در ذهنیت او، امکانی برای خروج از شرایط وجود ندارد: ازیک‌طرف انتظار مدیر، ازیک‌طرف تمایل او برای ارائه کاری کامل، ازیک‌طرف محدودیت و نبود منابع و ازیک‌طرف ارزش‌های او که مانع به‌اصطلاح برخورد چاپلوسانه او می‌شد؛ شرایط را محدود و بسته نشان می‌داد. این شرایط برای همه ما فارغ از سن و شغلمان اتفاق می‌افتد.در کوچینگ، ارزش‌های مراجع معیار اصلی است و آن‌ها را کوچ نمی‌کنیم، گرچه که رفتارها و اقدام‌هایی که به آن ارزش‌ها نسبت می‌دهیم، ضرورتاً در راستای ارزش نیستند. پس بلافاصله به سراغ پیش‌فرض‌های مراجع احتمالی رفتم. حرف‌های او را به‌صورت خلاصه جمع‌بندی کردم و از دید او جمع‌بندی کاملی بود و این مسئله را که چون او حقایق را می‌گوید پس مدیرش هم باید حرف او را قبول کند به چالش کشیدم. مکالمه کوچینگی ما کوتاه و به‌شدت متمرکز پیش رفت.مراجع فرضی داشت که اگر مدیر حرف او را قبول نکند، او هم انگیزه کار کردن خود را از دست خواهد داد و از او پرسیدم آیا این‌گونه است؟ اگر کسی نبود و هیچ انتظاری هم از تو نبود، آیا کار را رها می‌کردی یا به هر کیفیتی راضی می‌شدی؟ او به فکر فرو رفت و متوجه شد که این تمایل اوست که کارها را با کیفیتی بالا اجرا کند. این تعامل به این نقطه رسید که مراجع به درک عمیقی رسید که او تمایل خودش را به انتظارش از مدیر و سیستم دوخته است؛ در واقعیت او می‌توانست حد انتظار خود را از پذیرش مدیر پایین بیاورد و درعین‌حال تمایل خودش را زندگی کند.نکته جذاب برای مراجع این بود که به درک هیجانی درونی خود دست یافت که کاهش حد انتظارش از مدیر، به عملکرد او در جلسات و رویکردش برای قانع سازی، کمک می‌کند. گفتگوی کوچینگی هر دوی ما را سر ذوق آورده بود، زیرا در عین کوتاه بودن، عمیق، آگاهی‌بخش و منجر به اقدام و امکانی جدید شده بود.مسئله‌ی جذابی که در این گفتگو باز شد، مسئله‌ای انسانی است. همه ما پیش‌فرض‌ها و پارادایم‌هایی داریم که رفتار و واکنش‌های ما را تحت کنترل خود دارند و ضرورتاً نتایج مطلوبی برای زندگی ما تولید نمی‌کنند. مثلاً جایی که ما از جامعه انتظار زیادی داریم و به خودمان این دروغ را می‌گوییم که اگر من از جامعه این انتظار را نداشته باشم، خودم هم شبیه آن‌ها خواهم شد، یعنی تمایل و انتخاب خودم را به شکل انتظارم از دیگران ربط می‌دهم. حد انتظار من، تأثیر مستقیمی بر هیجاناتم دارند اما ارتباط مستقیمی با تمایل من برای چگونه زیستن ندارند. خلق این ارتباط، منجر به انواع هیجانات منفی، واکنش‌های تند و عموماً ناکارآمد و تلخی ذهن و زندگی ما می‌شود.حتی گاهی مسئله حد انتظار بالای ما هم نیست، مسئله ربط آن شکل از انتظار به تمایل‌های مطلوب ماست که سبب گیر افتادن ما در بن‌بست‌های ذهنی می‌شود؛ که البته چون برای ذهن ما واقعی جلوه می‌کند، ما آن را واقعیت می‌پنداریم.ازآنجاکه ما انسان‌ها در دیدن نقاط ضعف و کور دیگران استاد هستیم، شما را دعوت می‌کنم که به زندگی نزدیکان خود نگاهی بیندازید و این الگوی حد انتظار و ارتباط دادنش با تمایل را بیابید. این‌گونه در دیدن آن ماهرتر خواهید بود. سپس به زندگی خود برگردید و خواهید دید که ذهن شما چه دلایل و دروغ‌هایی برای شما می‌بافد که بگوید شرایط شما با دیگری فرق دارد و این مسئله پیچیدگی خاصی دارد که فرد دیگری در دنیا آن را تجربه نکرده است.بیایید با خودمان روراست باشیم. از دید دیگران، این مسئله خاص ما، همان‌گونه دیده می‌شود که شما به مسئله خاص آن‌ها نگاه می‌کنید. آیا تمایل دارید در یک بن‌بست زجرآور بمانید؟ اگر پاسخ شما یک نه قطعی است، نگاهی به تمایل خود بیندازید و حد انتظار خود را کاهش دهید.سپس اقدام کنید. امکان‌های جدید وجود دارد که شما آن‌ها را نمی‌بینید یا به‌گونه‌ای خودساخته نمی‌خواهید آن‌ها را انتخاب کنید. آیا محدودیتی که به خودتان داده‌اید، شما را به تمایلتان رسانده است؟ اگر پاسخ باز هم یک نه قطعی است، پس روش ذهنی و عملی شما، آن‌چنان کارآمد یا از منظری حتی اخلاقی نیست.اگر همچنان گمان می‌کنید، این مسئله یک بن‌بست واقعی است، که ممکن است باشد، یک منظر بی قضاوت را وارد کنید: کوچ بگیرید و خود را به چالش بکشید تا بتوانید وارد زندگی مطلوب‌تری بشوید.افشین محمد – کوچ زندگی و کوچ مدیران اجرایی</description>
                <category>cyfco</category>
                <author>cyfco</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jul 2021 22:52:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربیات کوچینگی، زندگی با یک شبح</title>
                <link>https://virgool.io/@cyfcoir/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A8%D8%AD-lnalb7mryfcx</link>
                <description>باز شدن گره‌های ذهنی به کمک کوچینگتوانمندی و پیچیدگی روان و ذهن انسان، بر همه ما عیان است، نه‌تنها از این منظر که تحقیقات و مطالعات این حقیقت را نشان می‌دهد بلکه از این دیدگاه که خود ما دارای یکی از این ذهن‌ها هستیم. این تجربه‌ای شخصی و درونی است که توسط دیگری قابل درک مستقیم نیست. ما گاه متوجه بازی‌ها و توهم‌های ذهن خودمان می‌شویم و از توان عظیمش برای تولید تصورات، توهمات، هیجانات، خلاقیت‌ها و ... متعجب می‌شویم. زمانی که در جوانی طنز می‌نوشتم، گاه از خواندن دست‌نوشته خودم متعجب می‌شدم. به نظر خیلی جذاب‌تر و هوشمندانه‌تر از ذهنی که می‌شناختم به نظر می‌رسید!این ذهن می‌تواند در ناخودآگاه ما، اثرات فراوانی بگذارد که ما گاه نتایج آن را می‌بینیم و درک می‌کنیم و جلسات کوچینگ در حقیقت، ورود به بخشی از این دنیا برای درک شکل کارکرد آن و اعمال تغییرات موردنظر مراجع است. در طول زندگی ما با یادگیری از خود و یادگیری از تجربه‌مان دست به تغییرات و ایجاد تحول می‌زنیم و فرایند کوچینگ به دلیل ماهیت بازتابی و بی قضاوت خود، می‌تواند این کار را تسهیل و یا تسریع کند.مریم را از نوشتارهای &quot;رهایی از اجبار، دسترسی به خود واقعی&quot;، &quot;می‌دانم‌های دردسرساز&quot;، &quot;موهبت زبان محبت‌آمیز&quot;، &quot;نیت تا تأثیر، یک دنیا فاصله&quot;، &quot;راضی نگه‌داشتن خود یا دیگران&quot; و  &quot;ضدارزش‌های ناشی از ارزش‌ها&quot; می‌شناسیم. او مراجعی آگاه و مشتاق است که تمایل دارد در مسیر جدیدی که خلق کرده، با تداوم و آگاهی حرکت کند. جلسات با او عمیق و عموماً چالشی است.او در زمان برگزاری جلسات، حدود دو سالی می‌شد که از همسرش، هوشنگ، جدا شده بود و کم‌وبیش مسائل مربوط به دوران ازدواجش و تفکرات و نگاهی که به ازدواج، طلاق و هوشنگ داشت، وارد جلسات می‌شد. این بار مریم جلسه را این‌طور آغاز کرد:&quot;هوشنگ به من می‌گفت تو اگر سر کار نری، هیچ کاری نمی‌کنی! البته توی خونه من تمام کارها رو می‌کردم اما بعضی روزها هم هیچ کاری نمی‌کردم. تا شرایط بحرانی می‌شد و تو یه ساعت همه چیز رو جمع می‌کردم. حالا الان که سر کار نمی‌رم، دچار اضطراب شدم، خونه خیلی شلوغه، یعنی در واقع حرف هوشنگ درست بوده، انگار اون من رو خوب می‌شناخته&quot;مریم ادامه داد: &quot;در حال حاضر هیچ کاری نمی‌کنم... قبلاً آدم کاملی بودم... خانه‌ام کاملاً تمیز و مرتب بود... آیا من در مسیر تحقق حرف‌های هوشنگ حرکت می‌کنم؟ جالبه که از شرایط موجود اصلاً ناراحت نمی‌شوم... فاجعه است... اونی که هوشنگ گفت منم؟ چرا هوشنگ تو مخ منه؟ توصیف‌های هوشنگ برای من مهمه انگار... احساس می‌کنم نباید این‌طوری باشه... از شرایط ناراحت نیستم... هوشنگ می‌گفت تو فقط بلدی کار کنی...&quot;همان‌طور که می‌دانید، جلسه کوچینگ بر مبنای خروجی و دستاورد موردنظر مراجع پیش می‌رود و یکی از تفاوت‌های عمده رویکرد کوچینگی با سایر رویکردها دقیقاً این توافقی است که حتماً در جلسه صورت می‌گیرد که قرار است مراجع به کجا و به چه چیزی برسد؟باید اعتراف کنم که در این جلسه برای مشخص شدن تمایل مریم، چالش بزرگی وجود داشت. او دقیقاً نمی‌دانست چه می‌خواهد، از شرایط موجود راضی نبود اما گویی راضی بود و تلاش زیادی کرد که نشان دهد شرایط خانه چقدر از لحاظ نظم و ترتیب، وخیم است.جلسه با بازخورد و پرسش‌های من پیش می‌رفت، گرچه کمی تحت تأثیر مشخص نبودن خروجی جلسه و تمایل مریم بودم.مریم گفت که خودمختاری و آزادی شرایط را دوست دارد اما آزادی، ترس ایجاد می‌کند. گویی انتظار داشت یکی باید به او بگوید این آشغال‌ها رو جمع کن! او ابراز کرد که تصویری مرتب از زندگی در ذهنم دارم که همه‌چیز سر جای خودش قرار دارد و بعد به شکلی متناقض ابراز کرد که &quot;احساس نیاز می‌کنم یکی باید باشد که به من بگوید چه بکنم و چه نکنم و بعد سکوت کرد و گفت: &quot;می‌خوام از زیر بار مسئولیت فرار کنم...&quot;وقتی طی جلسه به او بازخورد دادم که تعبیر می‌کند شرایط موجود بد است، مریم گفت: &quot;دیگه باید بتونم خودم رو جمع کنم. البته یاغی‌گری در وجود من هست. انگار نمی‌تونم نظمی رو ادامه بدم. هر روز انجام دادن به شکلی تکراری برای من سخت است.&quot;پرسیدم: سخت یعنی چی؟مریم ادامه داد: &quot;اگر بخوام هر روز روتین رو انجام بدم: خفه می‌شم. یک نارضایتی و رضایتی به طور هم‌زمان در من وجود دارد.&quot;از مریم اجازه گرفتم و بازخورد دادم که انگار در بحران استفاده از خودمختاری تمایل داری به استادی برسی و هنوز نمی‌دانی می‌خواهی با آن چه کنی. همچنین گفتم که به نظرم می‌رسد علیرغم جدایی، هنوز هوشنگ را دوست داری. این بازخورد، مسیر و شکل جلسه را به شکلی غیرقابل‌انتظار تغییر داد.مریم به فکر فرو رفت. ابراز کرد که نمی‌داند با این اندازه از خودمختاری باید چه کار کند و گفت: &quot;تمام هویت شناخته‌شده من در زندگی با هوشنگ بوده، حالا که زن او نیستم، کی‌ام؟ الان این مسئله برای من دلپذیره و هم ترسناک... باید بلند بشم و خودم را جمع کنم... انگار همه‌چیز را به خاطر هوشنگ می‌کردم... انگار بیش از این از خودم انتظار دارم... چرا دارم همه‌اش به هوشنگ فکر می‌کنم؟&quot;گفتم سؤال خوبی است، چرا داری به او فکر می‌کنی؟مریم سکوت ممتدی کرد. پرسیدم تصویر تو از سال بعد این موقع چیست؟ گفت ماشین بهتری دارم، ارتباطات جدیدتری ساخته‌ام، شبکه‌سازی که برای من و بقیه داره خوب کار می‌کنه... وابستگی و نیازمندی مالی ندارم...گفتم حالا می‌توانی بگویی تمایل تو چیست؟مریم گفت: &quot;دیسیپلین نیاز دارم... این‌جوری نباید باشه... در صلح هم همان توانمندی بحران را داشته باشم... در آرامش شلخته باشم نه در عذاب... از این‌که هوشنگ رو هنوز دوست دارم عصبانی هستم... انگار من هنوز مستعمره او هستم... انگار از زندان آزاد شدم اما از مایندست زندانی بودن آزاد نشدم. من دیگه نباید هوشنگ رو دوستش داشته باشم... روان ما بهانه چیزی را می‌گیرد که نیست... چرا می‌خوام این‌قدر بهش فکر نکنم؟ انگار تنها انتخاب زندگی من، مردی بود که باید تا آخر عمر باهاش زندگی می‌کردم... نیاز به کسی ندارم... انگار واقعیتی را در ظاهر پذیرفته‌ام اما در درون در کتمانش هستم...&quot;من گفتم: تو را این‌طور می‌شنوم: آیا با آن تکه‌ای که هستی، در صلحی؟ آره تقریباً... در صلح کاملی؟ نه دقیقاً... تو واقعاً کدامی؟ هوشنگ همچنان با تو در آن خانه هست؟مریم گفت: بله، هست...و انگار باری از روی جلسه برداشته شد. مریم همچنان با همسری که از او جدا شده بود زندگی می‌کرد. به او بازخورد دادم: چنین چیزی درک کردم که دلیل اینکه چرا این مدلی زندگی کنی را می‌دانی، دلیل اینکه چرا این مدلی زندگی نکنی را نمی‌دانی!مریم گفت من یک عمر با یک عده آدم زندگی کرده‌ام که هرگز راضی نشده‌اند...پرسیدم حالا چه می‌خواهی؟مریم گفت: &quot;خودم را روی خودم نیندازم و دهن خودم را سرویس نکنم... لازم نیست کسی باشه... خواسته من، این نیست اما اقدام من برعکسه...پرسیدم: خواسته تو چیه؟مریم: از این بند رها بشم.پرسیدم: چی بشی؟مریم: کسی که از خودش راضیه... واقعاً راضیه...پرسیدم: کسی که راضیه چطوری زندگی می‌کنه؟مریم: او کاری که نیازه را انجام می‌ده... اونجایی که به نیاز خودم برمی‌گرده من آماده‌ام...از مریم خواستم به من بگوید چه دریافت‌هایی از جلسه داشته و او جمع‌بندی جالبی کرد.گفت: &quot;هر چیزی را در این دنیا بخواهی سفت ادعا کنی، تودهنی می‌خوری تا بشینی سر جات... فقط باید بگی غلط کردم...روی ادعایم هوشیار باشم... اونجا که ادعا می‌کنم شکست حتمی است، البته زمانش نامشخصه... ادعایی که شکست خورده... اما من آن را به شکست خودم تعبیر می‌کنم... ادعا همواره برای من شکست داشته است... ادعا جایگاه برابری را دست‌کاری می‌کند... اون چیزی که ما رو به هدفمون می‌رسونه، تواضعی است که برای کسبش داریم نه اون انرژی‌ای که برای اثباتش می‌گذاریم... فهمیدم که من هنوز هوشنگ رو دوست دارم... درک کردم تمرکزم بیشتر بر این است که چه نباشد اما پاسخی به سؤالی که چه باشد، نمی‌دهم! باید ببینم اون دیسیپلینی که می‌خوام چیه؟ نمی‌دانم باید با آزادی چه کنم... در بحران فرصت فکر کردن و تحلیل کردن احساسات رو از خودم می‌گیرم، شروع می‌کنم به اقدام کردن و اقدام از من وقت و انرژی می‌گیره... زمانی اون اهمیت پیدا می‌کنه که وقت و انرژی من آزاده... انگار وقتی بحران نیست، هوشنگ برای من مهم می‌شه... شاید در حال اجتناب هستم... انگار اون چیزی که می‌خوام رو نمی‌دونم چیه... می‌خوام نباشه اما هست...&quot;مریم به این درک رسید که نمی‌تواند با چیزی هم در صلح باشد و هم در صلح نباشد. او در واقع هنوز در حال زندگی با همسری است که ندارد! انگار با شبح یا تصویری که از آن مرد دارد، در حال زندگی است و درک کرد که این دوست داشتن هوشنگ و زندگی با یک شبح، در خدمت او نیست.آیا شما هم در حال زندگی با تصویر ذهنی خودتان از کسی هستید؟در زندگی عاطفی خود، با شریک‌تان گفتگوهای ذهنی زیادی دارید که بیانش نمی‌کنید؟از شما درخواست می‌کنم، از زندگی با اشباح دست بردارید و آنچه نیاز است را ابراز کنید و یک تعامل واقعی را تجربه کنید.افشین محمد – کوچ زندگی و کوچ مدیران اجرایی</description>
                <category>cyfco</category>
                <author>cyfco</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jun 2021 17:05:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربیات کوچینگی، ضدارزش‌های ناشی از ارزش‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@cyfcoir/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%B6%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D9%87%D8%A7-mnfzxniz3gku</link>
                <description>تجربیات کوچینگی، ضدارزش‌های ناشی از ارزش‌هادرباره ارزش‌های فردی و اثری که بر ذهنیت، تفکر و نوع رفتارهای ما دارند، کتاب‌ها و مقالات زیادی نوشته شده است. ارزش‌ها می‌توانند محرک‌های قدرتمندی برای ما انسان‌ها باشند و حتی در طول تاریخ، ارزش‌های فردی و جمعی نتایج بزرگی خلق کرده‌اند که همه ما از منافع آن بهره می‌بریم و گاه از تبعات آن ضربه می‌خوریم و ضربه می‌زنیم. اگر بخواهیم نیم‌نگاهی به تاریخ داشته باشیم، همین ارزش‌های زیبا و فریبنده، اثرات جانبی ترسناک و مهلکی را برجا گذاشته‌اند. هیچ حرکت اصلاحی اجتماعی یا انقلابی با ارزش توسعه بی‌عدالتی، افزایش ظلم و دورویی، تکثیر فقر و ... شکل نگرفته است، عموماً انقلاب‌ها و حرکت‌های اجتماعی برای عدالت، صداقت، هم‌بستگی و ارزش‌هایی از این دست شکل می‌گیرند اما ضرورتاً به دستاوردهای مطلوب خود نمی‌رسند. در منظر فردی نیز این مساله جاری و ساری است. ارزش‌های فردی ما عموماً ذهنیتی سازنده و مثبت و خیرخواهانه را القا می‌کنند، دست کم از منظر ما این چنین به نظر می‌رسد.چالش از جایی آغاز می‌شود که تفسیر و تعبیر ما از خود ارزش، می‌تواند خروجی‌های مختلفی تولید کند و بر مبنای تعبیری که صورت می‌دهیم، اقدام‌هایی که به آن ارزش نسبت می‌دهیم و انجام ندادن آن اقدام‌ها به آن شکل را خلاف ارزش‌های فردی خودمان قلمداد می‌کنیم. به صورتی طبیعی، نتایج مطلوب و نامطلوب این فرایند را هم برای خودمان تفسیر و توجیه می‌کنیم.در نوشتار &quot;چالش زندگی با ارزش‌های فردی&quot; مورد رکسانا تشریح شده بود و این بار در جلسات مریم که او را از نوشتارهای &quot;رهایی از اجبار، دسترسی به خود واقعی&quot; و &quot;می‌دانم‌های دردسرساز&quot; و &quot;موهبت زبان محبت‌آمیز&quot; و &quot;نیت تا تاثیر، یک دنیا فاصله&quot; و &quot;راضی نگه داشتن خود یا دیگران&quot; می‌شناسید، این مساله به شکلی دیگر مطرح شد.مریم، طی تصمیمی که چند ماه اخیر گرفته بود، از یک تجربه کاری موفق با بیش از دو دهه سابقه بیرون آمد. او کارمندی معمولی نیست و نبوده است، از آن دسته نیروهایی است که حضور پررنگ و قابل توجهی در سازمان دارد، به طور مستقیم با مدیر عامل و مشتریان متعدد داخلی و خارجی کار می‌کند و فردی مشتاق و مسئولیت‌پذیر است. طی این چند ماه مدیر عامل تلاش زیادی برای حفظ او حتی به شکل پاره‌وقت کرده بود که مورد پذیرش مریم قرار نگرفت، چرا؟ چون او به ارزشی به نام صداقت پایبند بود و تعبیر او از صداقت، حضور صد در صد بود. او گفت: منی که اینجا نیستم، چرا باید اینجا باشم؟ دوره مجبور بودن را طی کرده‌ام...این تعبیر از صداقت، خروج از یک محیط کار را به شکلی که مریم انجام داد، ارزشمند جلوه می‌داد. باید اعتراف کنم به عنوان یک کارآفرین و مدیر عامل که بیش از دو دهه با افراد مختلف کار کرده، در این زمینه بی‌قضاوت نبودم. شرایط یک مدیر که تمایل ندارد یک نیروی مسوولیت‌پذیر را از دست بدهد، درک می‌کردم و حتی طی فرایند کوچینگ یکی دو سوال جهت‌دار هم پرسیده بودم و آگاه بودم که در خدمت مراجع باشم. در واقع اگر مریم از من مشورت می‌خواست، حتماً به او پیشنهاد می‌دادم همکاری پاره‌وقت خود را ادامه دهد اما طی چند ماه فرایند کوچینگ، نقش خودم را آگاهانه ادامه دادم و مریم هم تصمیم خودش را گرفت و عملی کرد.یکی از نقش‌های موثر کوچ (رهیار)، دیدن الگوهایی است که به شکلی تکراری از مراجع می‌بیند و به مریم بازخورد دادم که در طی زندگی مشترکش هم همین الگو را با همین تعبیر، اجرا کرده است؛ صد در صد حضور داشته و وقتی دیگر نتوانسته و تمایل نداشته ادامه دهد، دگمه پرتاب و خروج را فشار داده است. این بازخورد به شدت موثر، دقیق و بی‌قضاوت بود. حس و شهودم را ابراز کردم که در طی این فرایند تصمیم‌گیری، گویی دسترسی دیگران را به خودش می‌بندد، یعنی خود را در شرایطی ایزوله از لحاظ ذهنی قرار می‌دهد و تا انتهای فرایند دیگر به هیچ پیام یا نشانه یا درخواستی توجه نمی‌کند. مریم به فکر فرو رفت. مثال‌های متعدد دیگری هم به یادش آمد و الگو را به شکلی دردناک تجربه کرد. ناگهان امری ارزشمند به روشی دفاعی برای فرار تبدیل شد.مریم خود را درون مثلثی یافت که سه راس آنها شامل: دگمه پرتاب و خروج، ناامید کردن دیگران و بستن دسترسی‌ها بود. او متوجه شد که بیشتر عمرش را در شرایط این چنین تحمل کرده است و وقتی دیگر تحملش طاق شده، این مکانیزم دفاعی را فعال کرده است. او گفت تحمل کردن با صبر کردن متفاوت است، تحمل کردن آخرش رنج است اما صبر سازنده است.پرسیدم تمایل دارد چگونه باشد؟ گفت تمایل من است که دسترسی‌ها را قطع نکنم و انسان‌ها را ناامید نکنم و به نقطه پرتاب و خروج نرسم.او بازتعریفی از صداقت ابراز کرد: موثرترین برای طرفین، صداقت داشتن به معنی &quot;هر آن چه هست را گفتن&quot; نیست و من وقتی خرجش می‌کنم که نیازی به آن نیست. مریم ابراز کرد که تمایل دارد به آن چه دارد تحمل می‌کند و از آن چیزی که در حال اجتناب از آن است، هوشیار باشد. او درک کرد که انجام دادن افراطی کارها یعنی می‌خواهم: حس نکنم و درک نکنم... ضمن این که این شکل از تولید بحران، الگوی آشنای دیگری در مریم بود که پیش‌تر آن را دیده بودیم. وقتی او در بحران، راحت و کارآمد است، گویی تبدیل کردن شرایط معمول به شرایط بحرانی را در دستور کار مغزش دارد، که ضرورتاً همیشه کارآمد نبوده است.او پرسش‌هایی از خود پرسید که نیاز داشت به آنها بیندیشد:می‌خواهم از رفتار صادقانه چه نتیجه‌ای بگیرم؟انتظارم چیست؟به عنوان ابزار می‌بینمش یا ارزش؟مریم ادامه داد: حضور صادقانه همواره اثرگذار است. آستانه دگمه خروج و رها کردن را زدن از تحمل کردن می‌آید. تحمل کردن فشاری تولید می‌کند که نمی‌خواهم دسترسی جدید قبول کنم یا اجازه دهم ایجاد شود. در عمل رفتار خودخواهانه خودم را (خارج شدن از شرکت یا طلاق) با یک روکش از ارزش توجیه کرده‌ام! نیاز دارم با خودم شفاف شوم. چه می‌خواهم و چرا آن را می‌خواهم؟ چه چیز را نمی‌خواهم و چرا؟ چه چیزی در خدمت من است؟ دارم کاری ارزشمند انجام می‌دهم که نتایج ضدارزش دارد. خودم آن کسی که هستم را ببینم و اجازه دهم که دیگران هم آن را ببینند.این جلسه نیز مانند جلسات پیشین، برای من و مریم یادگیری‌های زیادی داشت. مواجه شدن با نتایج ضدارزش اقدام‌هایی که به واسطه ارزش‌های فردی‌مان انجام می‌دهیم، خیلی خوشایند و دلچسب نیست. البته این مواجه شدن، منفعت‌های بزرگی برای ما دارد که در انتهای عبور از درد و رنج فرایند، دست‌یافتنی می‌شود.شما را دعوت می‌کنم که به پرسش‌هایی که مریم از خودش پرسید، بیندیشید و با خودتان شفاف شوید.افشین محمد – کوچ زندگی و کوچ مدیران اجرایی</description>
                <category>cyfco</category>
                <author>cyfco</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jun 2021 16:32:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربیات کوچینگی، راضی نگه داشتن خود یا دیگران؟</title>
                <link>https://virgool.io/@cyfcoir/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-qmjej1u3lhlj</link>
                <description>راضی نگه داشتن خود یا دیگران؟اگر در حوزه رفتار انسانی دقت کرده باشید، مطالب زیادی در باب نگاه و شکل‌گیری رفتار و انگیزه‌های بشر یاد می‌گیرید. کافی است به خودتان و ذهنیت و رفتارتان توجه کنید. منشا آن رفتارها، احساسات، باورها و واکنش‌های ما هستند که گاه نتایجی مطلوب و گاه نتایجی نامطلوب خلق می‌کنند. دقت به همسران، والدین، همکاران و فرزندان نیز از منظر کنجکاوی، به شما داده‌های جالب و زیادی می‌دهد. شما را تشویق می‌کنم که به این آزمایشگاه بزرگ و واقعی، نگاهی متفاوت بیندازید و خود را آماده یادگیری کنید.مسیر جلسات مریم، مثال خوبی برای این کنجکاوی و یادگیری است و از او در نوشتار، &quot;رهایی از اجبار، دسترسی به خود واقعی&quot; و &quot;می‌دانم‌های دردسرساز&quot; و &quot;موهبت زبان محبت‌آمیز&quot; و &quot;نیت تا تاثیر، یک دنیا فاصله&quot; صحبت کرده بودیم. شاید مطالعه مجدد این مسیر برای شما جالب و آموزنده باشد، زیرا نحوه کارکرد جلسات کوچینگ را با توالی متناسب و جزییات بیشتری عرضه می‌کند.برای مریم، مادر بودن و همسر بودن اهمیت بالایی دارد و گرچه چند سالی است که از همسرش جدا شده است اما همچنان در جلسات هیجانات و مسایل زیادی در این باب سر باز می‌کند و در این جلسه او حس می‌کرد در حالی که زنده است، دستش از زندگی فرزندانش کوتاه است، گویی در این دنیا نیست! در روش کار کردن من، بروز و تخلیه این هیجانات و احساسات و فکرها، فرصتی بزرگ برای سبک شدن و در عین حال باز شدن باورهای عمیق، نوع نگاه و ذهنیت است که منفعتی چندجانبه برای مراجع دارد. این روش از منظر حفظ ساختار جلسات، نیاز به دقت بالایی دارد تا جلسه را کارآمد و در راستای خروجی مطلوب و اعلام شده مراجع نیز نگاه دارد.مریم در ابتدای جلسه درباره تصمیمات حرفه‌ای جدیدش نیز صحبت کرد و تغییراتی که مد نظرش بود را تشریح کرد، گرچه مساله‌ای نه چندان جدید باز شد. به عنوان انسانی هیجانی، ذوق شدید او برای برخی مسایل، مثلاً دیدن یک گل زیبا یا خواندن یک جمله عمیق، برای دیگران قابل درک نیست و در ارتباطات انسانی و بین‌فردی، او گاهی درک نمی‌شود یا انسانی مبالغه‌گر شناخته می‌شود. در کنار این مساله، موضوع دیگری مطرح شد. شرایط نسبتاً جدید مریم و تصمیم‌گیری در آن برای خودش غریبه است. او در حال حاضر به عنوان یک انسان مستقل و تنها، در حال تصمیم‌گیری برای خودش است و این شرایط برای او که سال‌ها تمایل داشته دیگران (همسرش، مادرش، رییسش) برای او تصمیم بگیرند، غریب می‌نماید.البته اشتباه نکنید، مریم مدیریت بحران فوق‌العاده‌ای دارد و در واقع بسیاری از تصمیم‌ها را در زندگی به تنهایی گرفته و عملی کرده، نکته پیوسته بین این دو مساله در عمقی بیشتر، نوع نگاه یک انسان به دیگران است. این باور مریم که ارزشمندی انسان این است که دیگران را در امنیت و بی‌دغدغه‌گی نگه دارد و آنها راضی باشند.او در عادت ندیدن خود و عقب‌تر دیدن خود از آن چه که هست، سال‌ها تجربه دارد که تاثیر مثبتی بر زندگی و ذهنیت او نگذاشته است پس با اجازه به او بازخورد دادم.او در مسیری که گمان می‌کند، قدم برنداشته، قدم‌های زیادی برداشته است. این مساله و اقدام‌های دیگر او و سایر تجربیات زندگی‌اش را به آگاهی‌اش آوردم و او منقلب شد و ابراز کرد: &quot;من اینم که هستم اما محدود به اینی که هستم، نیستم! گرچه هر چه می‌خواهیم و می‌خوانیم و درباره‌اش حرف می‌زنیم اگر به رفتار تبدیل نشود، تلف کردن زمان و انرژی است.&quot;مریم موقعیت‌های کاری جدید و متنوعی دارد و در انتخاب کردن چندان راحت عمل نمی‌کند و ملاحظه ناراحت کردن دیگران را دارد. گاهی هم انتخابی می‌کند که زمان زیادی می‌گیرد اما منفعت متناسبی برای او خلق نمی‌کند. درباره انتخاب، ما به سوال مفیدی رسیدیم که &quot;آیا این انتخاب نیاز الان من است؟&quot;درباره مساله راضی نگه داشتن دیگران، یک از باورهای اصلی مریم این بود که انسان‌ها ناامید نشوند و او از این منظر، تلاش زیادی برای حفظ موقعیتی می‌کرد که من آن را تلاش برای کنترل امر کنترل‌ناپذیر می‌نامم. در واقعیت ما نمی‌توانیم دیگری را ناامید کنیم، گرچه که در واقعیت دیگران ممکن است از تصمیم یا باور یا رفتار ما حس ناامیدی داشته باشند.مریم به خاطراتش برگشت و گفت که همسر سابقش و پسرش هم درباره این که مسایل زیادی را در ذهنش نگه می‌داشته، با او صحبت کرده‌اند و متوجه شد انرژی زیادی صرف ارتباط غیرمستقیم و اصطلاحاً کادوپیچ شده با دیگران می‌کند. به همین دلیل بار ذهنش به شدت بالا بوده و کلی حرف و حاشیه و فکر را با خود حمل می‌کرده است.مریم یادی از گذشته کرد و گفت: &quot;اگر پدرم از من راضی بود، دوستم داشت... اگر مادرم از من راضی بود، مادرم می‌شد... الان چرا می‌خواهم مردم را راضی نگه دارم؟ راضی بودن از خودم و عملکردم به من آرامش می‌دهد، جایی که دیگر نمی‌توانم نارضایتی را تحمل کنم، می‌توانم به خودم اولویت دهم...&quot;در ادامه مکالمه نقطه قوت بزرگ مریم، مدیریت بحران و آسوده بودن در بحران هم خودش را نشان داد، زیرا با ارتباط خارج از تمامیت و غیرشفاف، روابط در نقطه‌ای به بحران می‌رسند و مریم در آن جایگاه به راحتی تصمیم می‌گیرد و مدیریت می‌کند و در واقع نقش قهرمانی فروتن را بازی می‌کند که شرایط را به مطلوبیت برگردانده و ارزش خودش را نشان داده است. نگاه عمیق‌تری که با بازخورد من باز شد، این بود که تحمل کردن شرایط نامطلوب و نبود ارتباط صریح و شفاف، در نهایت به ناامیدی بیشتر دیگران منجر شده و مریم به یاد جملات همسرش افتاد که در دوران فرایند جدایی به او گفته بود: تو مرا گول زدی، اگر آن چه الان ابراز می‌کنی و می‌گویی را در زمان خودش گفته بودی، یا تا الان پذیرفته بودم یا خیلی زودتر جدا می‌شدیم.&quot; (بیشتر بخوانید:مهارت خود ابرازی یا جرات ورزی)مریم گفت: &quot;حس بدی دارم، چیزی که دوست ندارم انجامش دهم را انجام داده‌ام: ناامید کردن دیگران، آیا تمایل دارم این آدم را راضی نگه دارم؟ اگر از من راضی نباشه چی می‌شه؟ اگر راضی نباشه و ناامید نشه، خیلی بهتره... تلاش برای راضی کردن مادر، مرا ناامید کرده است چون بهایی دارد که انتخاب من نیست... آیا می‌خواهم کاری را برای کسی انجام دهم؟ خودم را مجبور نکنم...&quot;بازگشت به موضوعاتی که ظاهراً سرفصل مشترکی دارند، در جلسات کوچینگ می‌تواند امری کارآمد باشد زیرا عمق مساله نشان می‌دهد و معنای آن را بیش از پیش آشکار می‌کند. مریم به آگاهی عمیق و تکان‌دهنده‌ای دست یافت که خیلی راضی یعنی خیلی ناامیدی زیرا وقتی تحمل من تمام شود، طرف مقابل ناگهان از دنیایی ساختگی به دنیای واقعی که برایش آماده نیست پرتاب می‌شود، یعنی من در واقع با راضی نگه داشتن دیگران، نقش بزرگ‌تری در امکان ناامید کردن آنها دارم تا توجه بیشتر به خودم و اولویت‌های خودم و ابراز صریح و به موقع آنها. در حقیقت ناگهان آن چه مثبت قلمداد می‌شد، منفی شد و آن چه منفی قلمداد می‌شد، مثبت گردید.او با دو سوال کاربردی از جلسه رفت که شاید برای شما هم مفید باشد:رفتار من چه پیامی می‌دهد؟اولویت من چیست؟افشین محمد –  کوچ زندگی، کوچ مدیران اجرایی</description>
                <category>cyfco</category>
                <author>cyfco</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jun 2021 14:00:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربیات کوچینگی، کلمه الهام‌بخش</title>
                <link>https://virgool.io/@cyfcoir/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-up8uld3re1sk</link>
                <description>دستاورد جلسات کوچینگجلسات کوچینگ مانند سفری به شدت کوتاه و به غایت طولانی است. از منظر زمانی، با توجه به دوره قراردادی کوچ و مراجع، این مسیر عموماً کوتاه‌مدت حساب می‌شود ولی در عمق ذهن مراجع، این سفر به مثابه طی کردن راهی طولانی و پر فراز و نشیب است. رابطه عمیق و همدلانه و مبتنی بر اعتماد، اثری خارق‌العاده بر سیر جلسات دارد و تکرار این تجربه با مراجعان مختلف، می‌تواند یکی از لذت‌های کار کوچینگ باشد.حسام را به خاطر دارید؟ (تجربیات کوچینگی، به کدام مقصد حرکت می‌کنی؟ به مسیرت آگاه هستی؟) او نمونه جذابی از فردی یادگیرنده و موید تحقیقاتی است که نشان می‌دهد مدیران مسن‌تر، با گشودگی و آمادگی تغییر بیشتری به نسبت مدیران جوان‌تر وارد جلسات کوچینگ می‌شوند.تجربه کار کردن با حسام و سایر مدیران سازمان او، باوری را در من به چالش کشید. پیش‌تر باور من این بود که فاصله جلسات کوچینگ برای اثربخشی بالا نباید بیش از دو هفته باشد و طی کار کردن با حسام و همکارانش متوجه شدم که ضرورتاً این باور کارآمد نیست و نتایج جالب و قابل اتکایی طی جلسات با فاصله زمانی یک ماه نیز حاصل می‌شود (بیشتر بخوانید: مشاوره، کوچینگ و منتورینگ برای حمایت از مراجع چه هدفی را دنبال می‌کنند؟).آخرین جلسه سال با حسام، جلسه جمع‌بندی دستاوردها و بازبینی مسیر بود. او که کاملاً آماده آمده بود، شروع به بیان کرد:حسام گفت که سال پیش در همین موقع، احساس خستگی می‌کرده است و مسیر برایش ابری، تار و با رعد و برق بوده است و طی فرایند کوچینگ یاد گرفته که این مساله لزوماً امری ناپسند نیست. الان امید و شور و انرژی بیشتری دارد و از تغییراتی که طی این چند ماه ایجاد کرده است، رضایت بالایی دارد.او سال‌ها بر اساس آمادگی تدافعی اقدام کرده است و در آن بسیار خبره و ماهر شده و گرچه دستاوردهای زیادی هم از این طریق به دست آورده اما متوجه شده که لزوماً همیشه در آمادگی تدافعی بودن خوب نیست و مهارت خود در آمادگی تهاجمی را افزایش داده است. او در جلسات سازمانی، مقتدارنه‌تر صحبت می‌کند و با تمام آن چه به او گفته می‌شود موافقت نمی‌کند. دلسوزی برای دیگران خوب است اما نه به قیمت از دست دادن اقتدار در چشم آنها، پس به اندازه یا به شیوه‌ای کارآمد به دیگران شامل بالادست، پایین‌دست و هم‌رده خدمت می‌کند.او به عنوان فردی دلسوز که در اکثر مشکلات و سختی‌های اطرافیان نقشی پررنگ داشت به این درک دسترسی یافته بود که مشکلات دیگران لزوماً مال من نیست، اول از همه مال خودشان است و اگر به صورت مستقیم درخواستی از من شد، من می‌توانم قبول کنم یا نکنم.در یک موقعیت مشابه که جدیداً پیش آمده بود، حسام بازخوردی از یکی از دوستانش گرفته بود که منتقدانه به نظر می‌رسید و او را متهم می‌کرد که قبلاً فرد دیگری بوده و برای حل مشکل دیگران همیشه آماده بوده و حضور داشته، اما حسام ابراز خوشنودی کرد که این گلایه نشان می‌دهد که من تغییر کرده‌ام و از این بابت خوشحالم. او حریم خود را بیشتر حفظ و حراست می‌کرد و متوجه شده بود که زیادی در دسترس بودن لزوماً کارآمد و خوب نیست.به عنوان فردی دلسوز که جلب رضایت دیگران برایش مهم بوده، به تحولی درونی دست یافته که ناراحتی دیگران لزوماً چیز بدی نیست، به بیانی دیگر ناراحتی دیگران دیگر چراغ راه اقدام‌های او نیست و این امر نوعِ راهبری و تعاملات او را به شکلی مطلوب تحت تاثیر قرار داده است (بیشتر بخوانید: دست از راضی نگه داشتن مردم بردارید).درباره ارتباطات خانوادگی و تعامل با فرزند هم به نقطه‌ای رسیده که قرار نیست به آنها راه حل بدهد و اعلام کند که چه چیز درست و چه چیز غلط است.او به دلیل این تغییرات، راحت‌تر و با صراحت کلام بیشتری صحبت می‌کند و نظرات خودش که بر مبنای تجربیات سی سال کار به دست آمده را ابراز می‌کند و بر روی آنها می‌ایستد، در عین حال گشوده و آماده پذیرش شرایطی است که تاثیر بر آن از قدرتش خارج است. موهبت خروج از تله راضی نگه داشتن دیگران برای او هر بار شفاف‌تر و لذت‌بخش‌تر می‌شود. همچنین صبورانه‌تر گوش می‌کند و در عین حال محافظه‌کاری کمتری دارد.حسام به دلیل خروج از آمادگی تدافعی کمتر به شکست فکر می‌کند و شکست را به عنوان بخشی از فرایند یادگیری پذیرفته است و می‌پذیرد.از او درباره افق سال آینده پرسیدم و او گفت که می‌خواهم کسب و کاری را در کنار کار فعلی شروع کنم و با توجه به بالا رفتن مهارتی که در تیم‌سازی داشتم و به واسطه تغییراتم تقویت هم شده، برای هر دو کار، انگیزه و زمان دارم.ما کمی درباره تنبلی هم صحبت کردیم و به این مساله اشراف یافتیم که وقتی افق دید روشن است و انگیزه برای رسیدن به آن وجود دارد، تنبلی خود به خود کنار می‌رود، در واقع تنبلی نشانه‌ای از نبود افق روشن است، نه امری ذاتی که ما آن را به خود نسبت می‌دهیم.در انتهای جلسه، حسام از دستیابی به لغطی جادویی صحبت کرد که آن را از او زیاد شنیدم: لزوماً.او گفت این کلمه برای من به شدت الهام‌بخش بوده است و با استفاده از آن، فضای امکان را باز می‌کنم و موقعیت را به شکلی متفاوت می‌بینم و می‌توانم به شکلی متفاوت عمل کنم.نداشتن چیزی، لزوماً یک نقص نیست، صرفاً هست. &quot;لزوماً&quot; پیش‌فرض‌های ذهن را به چالش می‌کشد و مانند کوچ همراه او عمل می‌کند. وقتی کسی از او دلخور می‌شود، حسام از خودش می‌پرسد این مساله لزوماً ناکارآمد است؟ این کلمه الهام‌بخش، مکالمه ذهنی او را در فاز آگاهی و خودآگاه حفظ می‌کند.به نسبت چند ماه همکاری، دستاوردهای حسام، فراتر از تصور من بود و این مساله می‌تواند یادگیری زیادی برای من و شما داشته باشد.البته یک کوچ هیچ وقت نمی‌داند که در حال همکاری برای کاشتن یک دانه است یا در حال همکاری برای برداشت محصول است و این بار گویی من و حسام به وقت چیدن محصول به هم رسیده بودیم.آیا شما هم کلمه یا جمله الهام‌بخشی دارید که شما را از الگوهای تکراری و قدیمی وارد خودآگاهی کند؟اگر نه، تمایل دارید داشته باشید؟افشین محمد-کوچ زندگی، کوچ مدیران اجرایی</description>
                <category>cyfco</category>
                <author>cyfco</author>
                <pubDate>Tue, 18 May 2021 11:49:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربیات کوچینگی، نیت تا تأثیر، یک دنیا فاصله</title>
                <link>https://virgool.io/@cyfcoir/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%A7-%D8%AA%D8%A3%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-r9dsuklm6rqw</link>
                <description>فاصله نیت تا تأثیردنیای درون ذهن ما، دنیای پر پیچ‌وخم و دارای هزارتویی گاه دست‌نیافتنی است که به فراخور حال و شرایط، هیجان یا احساس یا فکری تولید می‌کند که می‌تواند منشأ اقدام ما شود و عموماً ما در آگاهی بالایی نسبت به آن قرار نداریم. بیشتر مواقع ما محصول و معلول آن را زودتر از علت می‌بینیم و درک می‌کنیم و برای یافتن شکل کارکرد ذهن، چه بسا نیاز به کار ذهنی مضاعفی باشد که در جلسات کوچینگ بروز و ظهور می‌یابد.تصویری که از هزارتوی ذهن ما بیرون می‌آید، توسط خودش صحه‌گذاری شده و آن را حقیقت و واقعیت می‌پندارد و به شکلی جذاب، شواهد تأییدکننده را به دید و توجه ما می‌آورد و این‌گونه تصویر اولیه را تثبیت می‌کند. در کنار سایر کارکردهای مغز، این کار، می‌تواند سبب حس قربانی بودن در ما شده و شاید از دیگران خشمگین شویم. شاید هم برای اقدامی کارآمد، ترس بر ما غلبه کند و متوقف شویم.در این نوشتارها، درباره مریم چند باری صحبت کردیم، مراجعی خودآگاه و آماده برای تغییر که تمایل بالایی برای ورود به خودکارآمدی بالاتری دارد. از او در نوشتار، &quot;رهایی از اجبار، دسترسی به خود واقعی&quot; و &quot;می‌دانم‌های دردسرساز&quot; و &quot;موهبت زبان محبت‌آمیز&quot; صحبت کرده بودیم.او این بار به دنبال حس تعلق بود. تعلق داشتن به کسی یا یه گروهی یا به جایی یا به چیزی! او می‌گفت باید اول متعلق به کسی باشم. شکل رابطه ما با مراقبان اولیه‌مان تأثیر عمیقی بر جای می‌گذارد و در این میان طبق مشاهدات من عموماً نقش مادر، بسیار پررنگ است. مریم، این حس تعلق را از مادر و پدرش نگرفته بود و برای تجربه این حس، خیلی زود ازدواج کرده بود.تعبیری که او از حس تعلق داشت این بود که کسی به من بگوید چه کار کنم! که با سایر باورهای محدودکننده او هم‌سویی داشت. با مهارت او در تصمیم‌گیری و اقدام در دل بحران‌ها هم همسو بود زیرا از ابتدا در میانه بحرانی زیسته بود که بر سر نخواستن او دعوا بود. شرایط تلخ و دردناکی که وقتی نوجوانی بی‌پناه هستیم، فشارش بر ما چندین برابر می‌شود. این شرایط اثرش را بر آن هزارتوی دست‌نیافتنی می‌گذارد و منشأ هیجانات و افکاری فعلی می‌شود. هیجاناتی که به موقعیت امروز مریم نمی‌خورند اما درعین‌حال او آن‌ها را تجربه می‌کند.مریم موفق شده بود در تعریف حس تعلق، تغییری ایجاد کند و گفت الان مال خودم هستم، احساس آرامش می‌کنم و حس می‌کنم نشسته‌ام سر جای خودم، گرچه او همچنان می‌خواست عمیق‌تر درباره تعلق بفهمد. او دوباره پرسید من مال کی‌ام؟و در ادامه توضیح داد که چقدر برای خانواده شوهرش خوب و ازخودگذشته بوده است. چقدر به شوهر سابقش کمک‌های مالی کرده و او را بالا برده است. نگذاشته هیچ‌وقت درخواست را به زبان بیاورد و آن را انجام داده است. چقدر همه‌جا برای اطرافیان در تلاش برای ایجاد حس امنیت بوده است، حسی که کمتر خودش تجربه کرده و گویی می‌خواسته دیگران، همسرش، خانواده همسرش، همکارانش و دوستانش آن را تجربه نکنند.در میانه این تعریف‌ها، او ابراز کرد آدم‌ها نباید تنبیه شوند و آدم‌ها نباید مورد سرزنش قرار بگیرند و این باور او را به توجهی زیاد و ممتد به حال و نیاز دیگران می‌کشانده که مبادا کسی ناامن و مطرود واقع شود و مریم در حال تلاش برای جلوگیری از چنین شرایطی برای افراد دیگر بوده است. سال‌های سال در این کار مهارتی عمیق پیدا کرده بود.او در این میان به یاد پس‌زده شدن‌ها افتاد. تذکرهایی که او را سردرگم می‌کرد و گفت چرا دیگران نباید این همه خوبی و محبت را ببینند؟ مگر می‌توان این خوبی و این مریمی که خوبی می‌کند را نخواست؟به‌عنوان یک کوچ، شناخت من از مریم طی جلسات عمیق‌تر و عمیق‌تر می‌شود و از او اجازه خواستم که منظری از احساس خودم را باز کنم. چیزی که علاوه بر مشاهدات جلسه، از شهود و درک من برمی‌آمد. به او گفتم که تو می‌توانی یک فرد را خیلی خوب بزرگ و بی‌نقص جلوه بدهی و طبیعتاً وقتی او در این شرایط است، لذت می‌برد و کیف می‌کند. حال اگر خواسته یا ناخواسته او را از مرتبه رفیعی که خودت به او داده‌ای به زیر بیندازی، چه احساسی خواهد داشت؟گفتم هر بار که از جلسات ما به شکلی هیجان‌زده تعریف می‌کنی، این حس در من ایجاد می‌شود که اگر جلسه بعد باب میلت پیش نرود، چه خواهد شد. گرچه به‌عنوان کوچ در برخورد با این شرایط مهارت دارم اما حسی که درونم می‌بینم شاید پیامی برای تو دارد.ما کمی درباره انسان‌ها و شکل‌گیری احساسات در آن‌ها و پیامی که رفتارها دارد صحبت کردیم و این منظر روشنی‌بخش باز شد که انسان‌ها بخش خوب و مهربان و همراه مریم را طرد نکرده‌اند، بلکه بخشی که او تا اکنون نمی‌دید یا نمی‌خواست ببیند را طرد کرده‌اند. بخشی که خیلی از دیگران توقع دارد، بخشی که ناخواسته به دیگران و نیازهایشان بی‌توجهی می‌کند و ... .مریم به این درک رسید که مهارت بالا بردن کسی، عالی است اما ترسی که خلق می‌کند این است که یک سقوط نزدیک است. او در واقع برای نشان دادن من باارزش، پیام‌هایی مخابره کرده که تو بی‌عرضه هستی! این پیام، برای یک انسان دیگر خوشایند نیست! مریم گفت من گمان می‌کردم چون نیت من کمک و خیر است، او نباید ناراحت و خشمگین شود و در واقع سال‌ها علت واکنش‌های اطرافیان را درک نمی‌کرد زیرا آن هزارتوی پر پیچ‌وخم، به او می‌گفت که آن‌ها خوبی و ارزشمندی او را نمی‌بینند و درک نمی‌کنند و طرد می‌کنند.او که می‌خواست همه در حضورش احساس امنیت کنند، متوجه شد که حس ناامنی و بی‌کفایتی را در برخی موارد منتقل کرده است و این منظر برای او گشایش زیادی داشت. یک گره عمیق و قدیمی گشوده شد و منظری جدید باز شد. مسئله تعلق به شکل پیشین دغدغه او نبود و متوجه شد که فاصله زیادی بین نیت او و تأثیری که بر بقیه داشته، وجود دارد.او گفت برای من مهم است که بدانم تبعات رفتار من بر دیگران چیست، چون اگر آن را درک نکنم، این مسئله تکرار خواهد شد. اقدامی که او برداشت این بود که برای این مسئله بازخورد بگیرد و انعکاس رفتار خودش را به جای رفتار دیگران نگذارد. به‌این‌ترتیب می‌تواند با گشودگی بیشتری به واقعیت اکنون و اینجا متصل شده و کارآمدتر تصمیم بگیرد و اقدام کند. این مسئله از دید مریم بر حس تعلق واقعی نیز اثر خواهد داشت.آیا شما هم رفتار خود را بر اساس نیت خودتان ارزیابی می‌کنید؟فاصله بین نیت و تأثیر رفتار شما بر دیگران چقدر است؟افشین محمد – کوچ زندگی، کوچ مدیران اجرایی</description>
                <category>cyfco</category>
                <author>cyfco</author>
                <pubDate>Tue, 04 May 2021 07:41:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربیات کوچینگی، موهبت زبان محبت‌آمیز</title>
                <link>https://virgool.io/@cyfcoir/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A8%D8%AA-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%D8%A2%D9%85%DB%8C%D8%B2-g9qvnq5zipax</link>
                <description>گفتگوی درونی با خودگرچه ممکن است عجیب‌وغریب به نظر برسد اما ما انسان‌ها عموماً در اکثر مواقع در حال حرف زدن با خود هستیم. وقتی می‌خواهیم فکر کنیم، برای خودمان استدلال می‌کنیم و خودمان به خودمان گوش می‌دهیم. زمانی که درگیر هیجان یا احساسی می‌شویم، خوشحالی، عصبانیت، گله‌مندی، نفرت و خشم و سایر احساسات خود را با کلام به خودمان ابراز می‌کنیم.این صداها و واگویه‌های ذهنی، نمادی از یک توانمندی منحصربه‌فرد در انسان است که تا جایی که می‌دانیم، موجود دیگری دارای چنین انتزاع ذهنی توانمندی نیست؛ مانند هر توانمندی و نقطه قوت دیگری، این قدرت برتری بخش، ضررها و آفت‌های خودش را دارد و چنانچه آگاهانه از آن استفاده نکنیم یا مهار آن از دست ما خارج شود می‌تواند به بیماری‌های ذهنی و روانی و حتی خودکشی و افسردگی منجر شود.نکته جالبی که در جلسات متعدد و در زندگی زیسته خودم دیده‌ام، شکل تأثیرپذیری ما از این واگویه‌ها و صحبت کردن با خود است. گویی ذهن ما این صداها را مانند صدایی از منبع بیرونی می‌شنود و نسبت به آن واکنش نشان می‌دهد. انسان‌های زیادی را در جلسات کوچینگ مشاهده کرده‌ام که با خود به زبانی تلخ و تندوتیز صحبت می‌کنند و به‌اصطلاح به دنبال بهانه‌ای هستند که با تحقیر به خود نگاه کنند و بگویند: خاک‌برسرت!تأثیر این نوع کلام بر ذهن و زندگی و احساس ما، عموماً به‌شدت مخرب است. گاه حتی از تنبیه یا تخریب بیرونی، منکوب‌کننده‌تر است. گویی در این موارد، ما این خودتحقیری را به‌شدت جدی‌تر می‌انگاریم و در موارد زیادی دیده‌ام که مراجع حتی تشویق و تأیید را نادیده و ناشنیده می‌گیرد زیرا آن را قابل‌پذیرش نمی‌داند. (بیشتر بخوانید: پیشنهادهایی برای کلام مناسب در دوران بحران)مریم را به خاطر دارید؟ در نوشتار، &quot;رهایی از اجبار، دسترسی به خود واقعی&quot; و &quot;می‌دانم‌های دردسرساز&quot; درباره او صحبت کرده بودیم. او به این ادراک رسیده بود که اجتناب چگونه عمل می‌کند و چه اثری بر زندگی او گذاشته است. مریم در جلسات بارها تعریف کرد که بیشتر مواقع در عمرش، اگر از او تعریف و تمجیدی صورت گرفته، بلافاصله حرف مخاطب را قطع کرده است. به نظرش یا او را مسخره می‌کرده‌اند یا درباره فرد دیگری صحبت می‌شده است. این تصویر دردناک، تنها برای مریم نیست. چه بسیار انسان‌هایی که نمی‌توانند خود را لایق تعریفی بدانند که برای اقدامی که به‌خوبی انجام داده‌اند، نصیبشان می‌شود.از منظرهای مختلفی، مریم، انسانی موفق و قابل‌توجه حساب می‌شد ولی آنچه خودش می‌دید، چنین تصویری نبود. جلسات ما به‌خوبی پیش می‌رفت ولی در این جلسه خاص، مریم با بی‌قراری زیادی وارد جلسه شد. او نمی‌فهمید چرا هنوز خودش را دوست ندارد و جلسه حول این مسئله به پیش رفت.از او پرسیدم: خودت را دوست داری؟مریم گفت: من نمی‌فهمم، مگه آدم باید خودش را دوست داشته باشه؟ آدم باید بقیه رو دوست داشته باشه. اگر ارزشمند باشی، بقیه دوستت خواهد داشت. من دلیل کافی برای دوست داشتن خودم و مهربانی با خودم ندارم. انگار خودم را آدم حساب نمی‌کنم، آخه چرا آدم باید خودش رو دوست داشته باشه؟ خودشیفتگیه!از او پرسیدم می‌خواهد به چه چیزی برسد؟مریم گفت: لحن محبت‌آمیز با خودم، بتونم به خودم محبت کنم، می‌خواهم در انتهای جلسه فهم و دسترسی جدیدی داشته باشم.بی‌صبری و بی‌قراری او را، در وجودم حس می‌کردم و پرسیدم آیا عصبانی هستی؟ و او ابراز کرد که عصبانی است و نیاز دارد که بی‌نیاز باشد! به یاد جمله ویکتور فرانکل در کتاب انسان در پی معنا افتادم که نوشته بود میل شدید، سبب دور شدن خواسته می‌شود و این حس به من القا می‌شد که مریم میل شدیدی به دوست داشته شدن دارد، آن هم دوست داشته شدنی که خود را لایق آن نمی‌داند و در ذهن خود دلیلی برای آن نمی‌بیند.این ادراک را با مریم به اشتراک گذاشتم و به او بازخورد دادم که چند باری ابراز کرده که برای دوست داشته شدن باید دلیلی وجود داشته باشد. او همچنان با هیجان از شرایط می‌گفت، این‌که حس می‌کند به دلیل میل به کنترل برای ایجاد حس امنیت، حس می‌کند، چوبی بالای سرش است و همواره نگران است که همه‌چیز سر جای خودش نیست.مریم معلم سخت‌گیر و بداخلاقی درون خود دارد که همواره از او ناراضی است. تمرین‌های او نیز با خودش به نظر کارآمد نمی‌رسید و عنوان می‌کرد که من تلاش می‌کنم به خودم محبت کنم و با خودم مهربان باشم اما آن‌جوری که با بقیه پذیرا و مهربان هستم، پیش نمی‌رود.پرسیدم اگر خودت را دوست داشته باشی، چگونه آدمی خواهی بود؟ او بی‌درنگ تکرار کرد: خودشیفته! در واقع در ذهن او و بر مبنای تجربیات زیسته او، خوددوستی و مهربانی با خود با تصویری نامطلوب و آزاردهنده تعریف و تبیین می‌شد.با به چالش کشیدن این تصویر و پذیرا بودن مریم، امکان جدیدی باز شد. آیا می‌توانیم خودمان را دوست بداریم و با خود مهربان باشیم و خودشیفته نباشیم؟اگر پاسخ به این سؤال آری باشد، پس راهی می‌توان یافت و جلسه ما به این سمت پیش می‌رفت. مسئله دیگری که واکاوی کردیم در شکل محبت به خود بود. در جلسه به تصویری سوزناک رسیدیم که گویی مریمی پشت در است که هر از چندی، در را برایش باز می‌کنند و به او اجازه تنفسی کوتاه می‌دهند. گویی او مسبب همه این طعنه‌ها و تلخی‌ها و خرابکاری‌هاست. از مریم پرسیدم اگر همه دستاوردها و زحمت‌ها و موفقیت‌ها مال آن مریم پشت در باشد چه؟و سکوت بر جلسه حاکم شد. مریم به فکر فرورفت و آرام‌تر بود. از او پرسیدم محبت کردن به این مریم چگونه است؟ گفت نمی‌دانم... مریم از این مدل حرف زدن خوشش نمی‌آید و من بلد نیستم به او محبت کنم و دوستش داشته باشم.آگاهی بزرگی که ایجاد شد این بود که مریم نیاز دارد ادبیات رفتاری و کلامی با خودش را توسعه دهد. سبک او برای محبت کردن به خود و حرف زدن با خود، متفاوت است و او نیاز دارد که دراین‌باره با خودش خلوت کند، این انتظار و میل شدید که باید به خودش محبت کند را با عمل به میل و تمرین آن جایگزین کند.او موهبت این زبان محبت‌آمیز را در برخورد با فرزندان، همکاران و دوستان خودش به‌خوبی می‌شناخت و در این جلسه، خودش را از ماندن پشت در این فضای گرم، جدی، خلاقانه و رو به رشد به درون دعوت کرد. او با آرامش و راهی برای درک خود و پذیرشی بیشتر برای محبت به خود، جلسه را ترک کرد.شما با چه لحنی با خود حرف می‌زنید؟آیا موهبت کلام محبت‌آمیز را بر دیگران و خودتان دیده‌اید؟تمایل دارید از آن به شکلی کارآمد و خاص برای خود بهره ببرید؟افشین محمد – کوچ زندگی-کوچ مدیران اجرایی</description>
                <category>cyfco</category>
                <author>cyfco</author>
                <pubDate>Wed, 21 Apr 2021 08:47:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربیات کوچینگی، اجتناب و محدودیت‌های خودساخته</title>
                <link>https://virgool.io/@cyfcoir/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D9%85%D8%AD%D8%AF%D9%88%D8%AF%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-dqaccijcd3dy</link>
                <description>اجتنابتصور کنید در وسط اتاقی که هستید، یک استوانه فرضی وجود داشته باشد که نباید از آن عبور کنید. توجه خود را برای مدتی، مثلاً چند ساعت بر این موضوع حفظ کنید. متوجه خواهید شد که کارایی شما را کم کرده و تمرکز شما و بخشی از انرژی شما را می‌بلعد. حال تصور کنید به جای یک استوانه، چند استوانه وجود دارد که در صورت عبور از آنها، یا به سیاه‌چاله‌ای در اعماق زمین سقوط می‌کنید یا شوک بزرگی به شما وارد می‌شود، در چنین شرایطی، وضعیت ساده پرسه زدن درون یک اتاق، به چه وضعیتی تبدیل می‌شود؟ وضعیتی هولناک، با ترس‌های بزرگ و نگرانی که تقریباً تمام توجه و تمرکز شما را از آن خود می‌کند و ذهن شما ناخواسته در موقعیتی پراسترس و اضطراب‌آلود قرار می‌گیرد. اگر این استوانه‌های مرگ‌بار به شکلی با هم مماس شوند که شما نتوانید از بین آنها عبور کنید و مثلاً جلوی در ورودی قرار بگیرند، شما در اتاقی که هستید، محبوس خواهید شد و علاوه بر وحشت، متوقف هم خواهید ماند، به نوعی در موقعیت یا وضعیتی گیر می‌کنید.البته لازم نیست بترسید، در حال حاضر و در واقعیت، موقعیتی چنین ترسناک که زمین دهان باز کند و شما را به قعر خود ببلعد، وجود فیزیکی ندارد و شما می‌توانید بی‌واهمه در اتاق یا فضای خانه، شرکت و محیط بیرون حرکت کنید. تصور این حس که می‌توان آزادانه و بدون نگرانی و دلهره، قدم زد و حرکت کرد، حس رهایی و آزادی را ایجاد می‌کند و سبب مسرت ما می‌شود و البته این آزادی عمل، امکان‌های بزرگی هم برای ما ایجاد می‌کند.ما انسان‌ها در طی زندگی خود براساس تجربه یاد می‌گیریم و این یادگیری و ضبط آن در حافظه، ما را به موجوداتی که اکنون هستیم بدل کرده است. بسیاری از تجربیات زیسته ما، تجربیاتی دردناک، غم‌بار و گاه ترسناک بوده‌اند و به شکلی عمیق، درون ناخودآگاه ما ضبط شده‌اند که به آنها دسترسی آگاهانه نداریم و تصویری که در بالا با هم تصور کردیم، مصداقی از این تجربیات و درس‌هاست که ما به شکلی خودآگاه یا ناخودآگاه در حال اجتناب و فرار از آنها هستیم.البته اجتناب یا فرار، امری بد یا ناپسند نیست. اگر ببری گرسنه به سمت ما بیاید یا فردی دیوانه با چاقو در تعقیب ما باشد یا وقتی زلزله شروع شده و ما در فضایی سربسته هستیم، فرار و سریع فرار کردن، جان ما را نجات می‌دهد اما اگر تصور کنیم زلزله آمده و در حالی که بقیه افراد شرکت با آرامش در حال کار باشند، ما هراسان و فریادزنان در حال فرار باشیم، شرایط متفاوت خواهد بود؛ پس در این مقاله، نیتی برای زدن برچسب به اجتناب و فرار نیست، تنها می‌خواهیم به آن آگاه شویم و کمی بر آن تمرکز کنیم.در جلسات کوچینگ، درک و دیدن الگوی اجتناب، سرنخ‌های بزرگی از باورهای عمیق، ترس‌ها و محدودیت‌های ذهنی مراجع آشکار می‌کند. این آشکار شدن و تابیده شدن نور بر اجتناب، باور پشت آن و منافع و مضرات آن برای فرد، این فرصت طلایی را ایجاد می‌کند که او تغییری متناسب با خواسته خود ایجاد کند، چه بسا رنج و اضطراب و تلخی کمتری تجربه کند و در واقع یاد بگیرد که دارد از استوانه‌ای فرضی که گویی او را به کام مرگ یا بی‌ارزشی یا بی‌کفایتی می‌کشاند، فرار می‌کند؛ حال آن که چنین استوانه‌ای وجود خارجی ندارد. گاه چنان اجتناب حالتی افراطی به خود می‌گیرد که گویی از ترس افتادن از لبه پشت بام، به عقب رفته و در نهایت از سمت دیگری سقوط می‌کنیم.به عنوان مثال به مورد دختری بیست و چهار ساله نگاه کنیم که طی جلسات، بر شکل ارتباط او با دیگران متوجه شدیم، خصوصاً زمانی که مدیر مستقیم او ترفیع گرفت و او به شدت از رفتن این مدیر منقلب شد. پیش‌تر در جلسات این مساله آشکار شده بود که در ذهن او، دیگران بزرگ‌تر از آن چه هستند، به نظر می‌رسند و اینجا علاوه بر تکرار این الگو، حمایت و پشتیبانی این مدیر نیز بر بار عاطفی موضوع افزوده بود، با تمام این تفاسیر، بروز این همه هیجان، نکته‌ای نبود که به آن توجه نکرد. مکالمات ما وارد عمق بیشتری شد و باورهایی که دیدیم این بودند:روابط را با محبت کردن می‌توان نگه داشت.تنها من هستم که می‌توانم کمک کنم و اگر این نباشم، چیزی از ارزش من کم شده است.آن آدم‌ها ارزش‌شان از من بیشتر است.در این لحظه من سوالی پرسیدم که ارزش یک انسان را چه چیز تعریف می‌کند؟ او گفت: برخوردش با آدم‌های دیگر و این که چه جور برخورد می‌کند.و حقیقت آشکار شد که این فرد در حال اجتناب از بی‌ارزشی است و اگر آدم دیگری نباشد که او بتواند به شکلی در ارتباط با او باشد، ارزش خودش را از دست می‌دهد، پس در ظاهر انسانی بسیار با محبت است که بی‌دریغ محبت می‌کند و در باطن در حال اجتناب از این است که رابطه‌ای تمام شود چون برای او معنای بزرگی دارد.مراجع دیگری داشتم که در زمان‌های بحران، عملکرد فوق‌العاده خوبی داشت، خوب تصمیم می‌گرفت و راحت بود و همچنین از وقت تلف کردن بیزار بود و الگوی تکراری او این بود که به تمام تعهدات، کلاس‌ها، مطالعات و ... متناسب یا نامتناسب و مطلوب و نامطلوب پاسخ مثبت می‌داد تا از اتلاف وقت و نبودن در بحران، اجتناب کند! پشت این شکل از اجتناب، نبود آینده‌ای ممکن و مطلوب بود که به شکلی فضای ذهن را برای تکرار گذشته با خلق بحران‌های خودساخته، آماده می‌کرد (پیشنهادهایی برای کلام مناسب در دوران بحران).عموماً اجتناب از استوانه‌های مرگ‌بار خیالی، نشانه در صلح نبودن با چیزی یا مفهومی است که به شدت برای ما آزاردهنده است و مواجه شدن با آن را با روشی، به تعویق می‌اندازیم یا آن را نادیده می‌گیریم. این اجتناب، به خودی خود، بد یا ناکارآمد نیست، زمانی که به شکل عادت درآمده و ما را از خواسته‌های درونی‌مان دور کرده و هیجانات منفی را به شکلی غیر قابل مهار، تولید می‌کند، نیاز است به آن توجه کنیم و به هر شکل ممکن، یعنی استخدام یک کوچ یا تمرکز و توجه شخصی، باورهای پشت آن را درک کرده و اقدامی متفاوت برای رسیدن به آینده مطلوب خود انجام دهید.از چه شرایط و یا افرادی اجتناب می‌کنید؟از چه آسیب یا حسی در حال اجتناب هستید؟این کار چه محاسن و معایب پیدا و پنهانی برای شما داشته است؟افشین محمد- کوچ زندگی، کوچ مدیران اجرایی</description>
                <category>cyfco</category>
                <author>cyfco</author>
                <pubDate>Tue, 06 Apr 2021 05:36:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربیات کوچینگی، چه کسی بودن یا چه کسی نبودن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@cyfcoir/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-ij8psfgm1osi</link>
                <description>خود بودن یا خود نبودن؟پدیده‌های بیرونی به خودی خود، بد یا خوب نیستند و ما با تعابیر ذهنی و معنا دادن به آنها، تفسیر می‌کنیم که چه چیزی خوب یا چه چیزی بد است و براساس این تفسیر، احساس و عملکردمان شکل می‌گیرد یا تغییر می‌کند. ما انسان‌ها در خردسالی، به این شکل تربیت می‌شویم که رفتارهای مورد پسند پدر یا مادر و خانواده مورد تشویق و تایید قرار می‌گیرد و سایر رفتارها با توبیخ، بی‌توجهی و روش‌های دیگر منع می‌شود. کودکان کنجکاوانه و بدون تفسیر دنیا را درک می‌کنند و کم کم تفسیرهای خوب و بد را از خانواده و جامعه فرامی‌گیرند.این فراگیری و یادگیری بسیار کمک‌کننده است و ما را به عضوی از گروه‌های انسانی تبدیل می‌کند، خواه این گروه کوچک، خانواده ما باشد، خواه گروه بزرگ‌تری مانند هم‌زبانان یا طایفه‌ای خاص باشد. مطابق با تئوری خودتعیین‌گری (SDT) یکی از سه نیاز بنیادین روانشناختی ما، حس مرتبط بودن است و بدون آن از لحاظ روانشناختی، ما دچار افول یا آسیب خواهیم شد و انواع ناسالم از وابستگی یا دلبستگی را تجربه خواهیم کرد. طرد شدن توسط گروه یا فردی که در ذهن ما حائز اهمیت است و خصوصاً والدین می‌تواند هراس و استرس زیاد و منکوب‌کننده‌ای را در ما ایجاد کند، به همین سبب، ما به جای طرد نشدن، ترجیح می‌دهیم به گونه‌ای رفتار کنیم که مورد پسند باشیم و طرد نشویم.رویه ناکارآمد این شکل تربیت این است که ما دنیا را به شکلی سیاه و سفید می‌بینیم و درک می‌کنیم و این مرزبندی را درباره انسان‌ها و البته خودمان هم قائل هستیم. یعنی ما یاد می‌گیریم که دختر یا پسر بدی نباشیم و تلاش کنیم که &quot;خوب&quot; باشیم.این &quot;خوب بودن&quot; به اشکال مختلف و متنوع در جلسات کوچینگ دیده می‌شود، چه دختری شانزده ساله در جلسه باشد چه مادری چهل و هفت ساله و چه مردی میانسال و باتجربه. ترس از نه گفتن، تلاش برای راضی نگه داشتن همه، بی‌عملی افراطی از ترس نگرفتن تایید، ناکافی بودن، خودسرزنشگری و انواع مختلف سایه‌ها و عناوین و اعوجاجات نام‌گذاری شده و نشده، از محصولات این &quot;خوب بودن&quot; است که عموماً ناکارآمد و مانع بروز جنبه‌های وجود مراجع می‌شود.پیامی که به ما در زمانی بچه‌گی داده شده، این است که برای &quot;خوب بودن&quot; باید کسی باشیم که در واقع نیستیم، پس ما سال‌ها تمرین کرده‌ایم که خودمان نباشیم و در &quot;خود نبودن&quot; ماهر شده‌ایم و هرچه در آن ماهرتر می‌شویم، از نیازهای بنیادین روان‌شناختی خود دورتر می‌شویم و شاید این مهارت، یکی از معدود مهارت‌هایی باشد که استادی در آن، حال ما و زندگی‌مان را بدتر کرده و روح‌مان را افسرده و عصیان‌گر می‌کند.نیاز مهم دیگر ما در تئوری خودتعیین‌گری، داشتن خودمختاری و آزادی انتخاب است که با مهارت &quot;خود نبودن&quot; و بروز و تثبیت حس اجبار، به شدت سرکوب می‌شود و به اشکال مختلف خود را نشان می‌دهد. گاه در جلسات دیده‌ شده که مراجع کاملاً قفل کرده است، حتی کارهای معمول و عادی روزانه هم با سختی و مقاومت پیش می‌رود و آگاهی کشف شده از این است که گویی والد غالب و منتقد درونی، هر بار با دادن یک مرخصی یا آزادی موقت، کودک درون را رام کرده و دوباره و دوباره به راه خود در &quot;خود نبودن&quot; ادامه داده و بالاخره در زمانی یا شرایطی، وجه انگیزه‌مند و خلاق و شادمان وجود، برای متوقف کردن این بازی تکراری، دگمه توقف کامل را زده است.همانند زنی که می‌خواهد باب میل همسرش باشد و برای این موضوع، چنان خودش نبوده، که برای خود بودن راهی جز خروج از زندگی نمی‌یابد و پس از طلاق تلخ‌کامانه درک می‌کند که همچنان در حال زندگی با همان فرد است! پس مساله بیرون ذهن او نبوده، بلکه درون ذهنش بوده است.پس ما یاد گرفته‌ایم که خودمان نباشیم، گویی راه اصلی خوب بودن و مورد تایید دیگران بودن و طرد نشدن، همین است. یکی از عمیق‌ترین باورهایی که در جلسات کوچینگ به چالش کشیده می‌شود، این باور و بروزهای مختلف این باور است و حس خوشایند این جلسات از منظری به دلیل دسترسی به خود واقعی، امکان خود بودن و خوب بودن و در نتیجه حس خودمختاری سرخوشانه است که ما را به دو نیاز بنیادین روان‌شناختی دیگر (مرتبط بودن و شایستگی) رهنمون می‌شود.وجه دردناک دیگر در رسیدن به مهارت &quot;خود نبودن&quot;، استفاده از شکلی از کلام است که ما را به ورطه تلخ تکرار گذشته می‌کشاند، زیرا مبتنی بر نبودن است که به معنای چیزی نبودن به ذهن متبادر می‌شود و از آنجا که ذهن نمی‌تواند در خلا بماند و در خلا نمی‌تواند عمل کند و نمی‌خواهد چیزی باشد پس تنها انتخابش بودنی آشنا و تکراری است. پس &quot;خود نبودن&quot; یعنی بودن فردی که دیروز بوده‌ایم و در واقع همان بچه‌ای که سال‌ها پیش بوده‌ایم. گرچه ما در همین وضعیت هم رشد می‌کنیم و چه بسا در حوزه‌هایی به موفقیت‌های بزرگ هم برسیم اما آن بخشی که اجازه خود بودن ندارد، اگر آگاهانه به آن نگاه نکنیم، با ما تا انتهای عمر می‌آید.ما کمتر یاد گرفته‌ایم درباره کسی که می‌خواهیم باشیم و کسی که هستیم، حرف بزنیم و خودمختارانه در مهارت &quot;خود بودن&quot; قدم برداریم و بیشتر یاد گرفته‌ایم خودمان نباشیم. در کودکی به شکلی، در نوجوانی به شکلی دیگر، در بزرگسالی و در محل کار به شکلی دیگر و در رابطه عاطفی‌مان به شکلی دیگر...این چرخه سنگین ما را منکوب خود کرده و وقتی اندکی از مهارت &quot;خود بودن&quot; و استفاده از کلام مبتنی بر آینده را یاد می‌گیریم، تحولی در نوع بودن و سرزندگی و شادمانی ما ایجاد می‌شود که از آن متعجب شده و به وجد می‌آییم. گاه از حس رهایی به گریه می‌افتیم و امکان‌ها و انواع بودن، انواع خود بودن‌های خوب و موثری را می‌بینیم که بدون نگاه موشکافانه و نقادانه و سرزنشگرانه درون وجودمان، بیرون می‌آید، زندگی می‌کند و زنده بودن را تجربه می‌کند.آیا شما هم در مسیر استادی در مهارت خود نبودن قرار دارید؟حس اجبار و خفه‌گی دارید؟تمایل دارید خود خودتان باشید؟ همان‌گونه که هست؟افشین محمد- کوچ زندگی، کوچ مدیران اجرایی</description>
                <category>cyfco</category>
                <author>cyfco</author>
                <pubDate>Tue, 09 Mar 2021 17:16:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربیات کوچینگی، می‌دانم‌های دردساز</title>
                <link>https://virgool.io/@cyfcoir/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D8%B2-rakdzbcwc8ok</link>
                <description>رهایی از می‌دانم‌هاجلسات کوچینگ مانند هر فعالیت و کار دیگری، فراز و فرود دارد. با بعضی مراجعین عالی پیش می‌رود و با بعضی مراجعین خوب پیش می‌رود. یکی از مهارت‌های حیاتی کوچ (رهیار)، انطباق خود با مدل یادگیری و شکل کارکرد مراجع است، زیرا ذهن ما به شکلی منحصربه‌فرد کار می‌کند. به همین جهت دقت به لغات، تکرار آن‌ها و البته معنای آن‌ها برای مراجع، امری کلیدی است.مریم را (در نوشتار، رهایی از اجبار، دسترسی به خود واقعی) به خاطر دارید؟ او مطالعات زیاد و توجه و تمرکز بالایی  بر شناخت خود و عبور از موانع زندگی داشت، به همین سبب تغییرات زیادی هم در زندگی خود داده بود و بسیاری از آن‌ها، در واقع تحولی بزرگ بودند که او را به زندگی مطلوبش نزدیک‌تر کرده بودند. این توانمندی بزرگ در ما انسان‌ها وجود دارد ولی به معنای این نیست که همیشه در زمانی متناسب موفق به درک تغییر ضروری و اعمال آن می‌شویم.بینش لازم برای ورود به فضای مبهم تحول، به دلیل مقاومت‌های پنهان ذهن و نقاط کورمان، سال‌ها زمان می‌برد و یکی از منفعت‌ها و مزیت‌های قابل‌توجه جلسات کوچینگ، آشکارسازی نسبتاً سریع و صریح این نقاط کور است.مریم در جلسات پیش متوجه شده بود که همدلی مناسبی با خودش ندارد و تمایل داشت بر روی آن کار کند، گرچه عنوان کرد که احساس دلتنگی دارد، همکار مستقیم او به کرونا مبتلا شده بود و نمی‌توانست مدتی فرزندانش را ببیند ولی دلتنگی او خصوصیت دیگری هم داشت، به قول مریم نه می‌رفت پایین و نه می‌آمد بالا، گویی وسط مسیر گیر کرده باشد. موضوع سومی هم که مطرح کرد این بود که کارها را تا آخرین لحظه انجام نمی‌داد، حتی وقتی وقت زیادی برای انجام دادنش داشت.هر جلسه دارای توافقی شفاهی است که کوچ و مراجع را بر موضوعی خاص متمرکز می‌کند، گرچه بنا به تجربه، این موضوع خواسته یا ناخواسته، به موضوعات دیگر مربوط و مرتبط است و به همین سبب در یک جلسه کوچینگ، موضوع اصلی می‌تواند آشکار شود. در واقع موضوعی که ناخودآگاه نمی‌خواهد دیده شود یا گاه مراجع آگاهانه نمی‌خواهد آن را ببیند یا اهمیت آن را تأیید کند.از مریم پرسیدم معنای همدلی برای تو چیه؟گفت: &quot;معنی آن برای من این است که تنبیهی در کار نیست، سرزنش در کار نیست. جالبه که با همه دارم، خصوصاً با بچه‌ها اما با خودم کم دارم. وقتی یه اشتباهی می‌کنم به خودم یه اشکال نداره می‌گم که انگار یه کنایه است به خودم. کارها که عقب می‌افته، اضطراب می‌گیرم اما انجامش هم نمی‌دم، دوست دارم بارم سبک باشه، انگار مسافرم و هر وقت دلم می‌خواد برم...&quot;من به مریم بازخورد دادم که انجام ندادن کارها به او اضطراب می‌دهد اما درعین‌حال سبب نشده در فرصتی که دارد انجامشان دهد و برای من شبیه به آن دلتنگی است که نه می‌رود پایین و نه بالا می‌آید.مریم بازخورد را پذیرفت و با اشاره به دوران نوجوانی و کل زندگی‌اش گفت: &quot;نه کسی من رو می‌خواست، نه کسی من رو نمی‌خواست! همین الان مادرم ناگهان تماس می‌گیره و کلی محبت می‌کنه و ناگهان تصمیم می‌گیره یه مدت مادر من نباشه! من بلاتکلیفم، همه‌چیز را هم‌زمان می‌خوام، هر زمان زندگی من از چیز ارزشمندی خالی شده به خودم گفتم بعداً درباره‌اش گریه می‌کنم.&quot;پرسیدم: دقیقاً چه می‌خواهی؟مریم ادامه داد: امنیت می‌خوام. اجازه نمی‌دم به خودم که غر بزنم. من نمی‌دانم بعد از بحران چه کنم، در بحران، عملکرد بالایی دارم اما انگار در ثبات حس بی‌قراری می‌کنم. وقتی همه‌چیز خوبه اضطراب می‌گیرم. در خود بحران اضطراب ندارم و عالی هستم.من بازخورد دادم که گویی دوباره الگوی تکراری را می‌شنوم، ثبات اضطراب‌آور است و به تعویق افتادن هم همین‌طور اما بحران نه! به نظر بحران مطلوب‌ترین حالت هیجانی است.مریم هم در ادامه گفت: هر کاری می‌کنم به خودم بدهکارم، این بدهی تموم نمی‌شه، همیشه از خودم طلبکارم، چطور می‌تونم این‌قدر دشمن خودم نباشم؟ می‌خواهم انتقام همه دنیا رو از خودم بگیرم. مودی هستم، عین کاری که مامانم و بقیه با من می‌کردند، دارم با خودم می‌کنم، تکرار الگویی که ازش بیزارم... می‌خوام به سمت خودم بدون طلبکاری قدم بردارم.توافق کردیم که بر روی این موضوع تمرکز کنیم و من خواستم علت اهمیت این خواسته را بدانم اما مسائل به شکلی متفاوت باز شد.مریم گفت: &quot;دلم می‌خواد از اول شروع کنم. من کلی دفتر دارم که تا یه جایی توش نوشتم و وقتی به خط‌خوردگی رسیده، اون دفتر رو گذاشتم کنار و یکی دیگه برداشتم. رفتاری که همسر سابقم با من می‌کرد. من هنوز دارم همون کار رو تکرار می‌کنم... عادلانه نبود که برای امنیت و نبودن در جایی که نمی‌خواستم باشم، ازدواج کنم. سال‌ها خودم نبودم، می‌خواستم کسی باشم که اون می‌خواد... حالا می‌خوام جبران کنم، گذشته رو جبران کنم.&quot;در میان کلمات مریم تعداد زیادی می‌دانم، شنیده می‌شد. من می‌دانم که این کار باید این‌طور انجام بشه، ریشه اون مسئله رو می‌دونم و ....، توجه مریم رو به این تکرار جلب کردم و این نکته که وقتی می‌دانی انگار آن چیزی که می‌دانی امری ساده است، که البته انجامش نمی‌دهی و او به کشف عمیق‌تری رسید.مریم: آره! همینه. تنها چیزی که بلدم بگم اینه: خاک تو سرت مریم! وقتی می‌گم می‌دونم یعنی انگار ساده است. وقتی تنش نیست، انگار باید باشه که کاری انجام بدم. در قفس بودن رو بلدم. بلد بودم در آن شرایط پر از بحران نوجوانی و بعد آن زندگی کنم و انتظار داشتم که کافی نباشم چون همیشه این پیام به من داده می‌شد. اما الان که تو قفس نیستم اما دوباره برمی‌گردم. همه‌چیز باید بلافاصله درست شده باشه، همه‌اش دارم خودم رو سرزنش می‌کنم.من تصویری دیدم و ابراز کردم: فرض کن یه آدم بلند قد، سال‌ها در یک قفس کوتاه و کوچک زندانی شده، حالا از قفس آزاد شده... تو انتظاری داری اون ستون فقرات خمیده، بلافاصله برگرده به حالت عادی خودش؟مریم سکوت کرد و سپس تأیید کرد که این انتظار را از خودش دارد و ادامه داد: چرا فکر می‌کنم دلم نباید تنگ بشه؟ من اون زندگی رو بلد بودم؟ اونجا حس امنیت داشتم. مطلوبم نبود اما چیزهای زیادی برای من داشت. الان هم خیلی زیر ذره‌بین خودم هستم، چون رها کردن به من حس عدم امنیت می‌ده.پرسیدم تمایل تو در برخورد با خودت چیه؟گفت شفقت با خود...پرسیدم یعنی چی:مریم سه پایه برای شفقت با خود تعریف کرد: فرصت دادن به خود، همدل بودن با خود و انتظار متناسب و متعادل از خود...او حس رهایی و سبکی داشت و من اجازه گرفتم که بازخورد جدیدی بدهم. گفتم تو تمایل به رفتن داری اما کجا؟ از خیلی از موقعیت‌های محدودکننده و ناخوشایند خارج شدی، دیگر قفسی نیست، اما من نشنیدم که آینده‌ای که می‌خواهی به سمتش بروی کجاست و گویی ذهن تو چون آن را نمی‌بیند یا ندارد، به قفس امن گذشته برمی‌گردد.و مریم در سکوتی عمیق فرو رفت و پس از چند لحظه گفت: بله، همین طوره... من نمی‌دونم می‌خوام کجا برم و جالبه که از ابراز نمی‌دونم هراسی ندارم. نمی‌دونم چطور می‌خوام به سمت خودم هم قدم بردارم.مریم از دست می‌دانم‌های محدودکننده و خفت‌آور رها شده بود و به نمی‌دانم‌های رهایی‌بخش دسترسی پیدا کرد. این جلسه، یکی از جلسات عالی کوچینگی من بود و بخش بزرگی از آن مدیون آماده بودن مراجع برای این تحول بود. نکته جالب این‌که جلسه بعد از اتمام آن تمام نشد! مریم تقریباً شب را نخوابید. آنچه پیش‌تر دراین‌باره خوانده و شنیده بود، دوباره به روز شد، او برایم نوشت که دلتنگی‌هایش سه بخش هستند و به‌وضوح آن‌ها را دید و درک کرد که چرا آن وسط گیر افتاده‌اند، او به من پیام داد که حدود هفده صفحه در حالت نیمه هوشیاری نوشته است (بیشتر بخوانید: چگونه با نوشتن حال خود را تغییر دهیم؟) و برای من نوشت که من زندگیمو واقعاً زیستم، وقتی تلف نکردم، نمی‌خوام برگردم از اول... هیچی کم نیست، همه چی سر جاشه و من باید ببینم الان چه چیزی باید تغییر کنه، من مسافرم!آیا شما هم در تکرار الگوهای گذشته گیر افتاده‌اید؟آیا از خودتان انتظار زیادی دارید؟چه چیزی در این نوشتار برای شما پررنگ و کمک‌کننده است؟افشین محمد، کوچ زندگی، کوچ مدیران اجرایی</description>
                <category>cyfco</category>
                <author>cyfco</author>
                <pubDate>Tue, 16 Feb 2021 16:47:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربیات کوچینگی، به کدام مقصد حرکت می‌کنی؟ به مسیرت آگاه هستی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@cyfcoir/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D8%AA-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-zlukw4le3gsu</link>
                <description>منظر و دیدگاه ذهنی ما، دنیای بیرونی را به شکلی به ما نشان می‌دهد که آن را به همان شکل باور می‌کنیم. ذهن ما این گونه کار می‌کند و تمام نتایج زندگی ما به همین شکل خلق و ایجاد شده است. ما نمی‌توانیم طبیعت را تغییر دهیم و درک این محدودیت، رمز موفقیت ذهن‌های بزرگ است زیرا نحوه کار با طبیعت و مهم‌تر از همه، خودشان را یاد می‌گیرند.حسام (نام مستعار) مدیری ارشد، خوش‌مشرب و با تجربه‌ای نزدیک به سی سال مدیریت بود. او به خوبی ارتباط می‌گرفت، علاقه زیادی به یادگیری داشت، او خود را جنگاور نمی‌دانست و متوجه شدیم از فرار کردن، منفعت ذهنی و واقعی هم برده است. قدرت نه گفتن بالایی نداشت و این مساله در ارتباط با مدیران بالادست و سایر تعاملات به حسام ضربه می‌زد و در جلسه اول با درک این مساله، اقدامی برای خودش تعریف کرد (تقویت مهارت خودابرازی).حسام در جلسه دوم با انرژی بالایی حاضر شد و سرعت یادگیری و اقدامش برای من تحسین‌برانگیز بود. به من گفت وظیفه اول من در قبال خودم و زندگی خودم است، پس اولویتی دارم که براساس آن راحت‌تر نه می‌گویم. او سوال قشنگی از خودش پرسید: وقتی من بار را برمی‌دارم، چرا بار خودم را بر شانه خودم نگذارم؟ او ابراز کرد که رویاهاش زنگار گرفته و وقتی طی جلسه این زنگار زدوده شد، او تصویر را شفاف‌تر دید: رویایی در کار و رویایی در زندگی شخصی.او تصمیم گرفت از اطرافیانش بازخورد بگیرد و بار دیگری را بر شانه خودش نگذارد، باری که حتی کسی از او درخواست نکرده که بردارد!تعهد مراجعان به انجام اقدام‌ها نشانی از تمایل آنها برای تغییر و کوچ‌پذیری بالایشان دارد. در جلسه بعدی، حسام با دیدگاه وسیع‌تری از خودش از منظر دیگران وارد جلسه شد: دیگران او را فردی قابل اعتماد، رازدار، مهربان، شوخ و بذله‌گو، بدون کینه و یک هم‌بازی خوب می‌دانستند که دارای این نقاط ضعف هم هست: در مقولات مهم چندان جدی نیست، بدقول است، بی‌موقع قاطی می‌کند، بی‌خیالی می‌کند و تنبل است.او همچنین فهرستی 36 تایی از آرزوهایش نوشته بود که حدود بیست درصد آنها برآورده شده بودند. او دریافت و دید بازتری برای حرکت، اقدام و به جلو رفتن داشت و ابراز کرد که از آمادگی تدافعی وارد آمادگی تهاجمی می‌شود. حسام دیگر نمی‌خواست آچار فرانسه باشد و تمایل داشت نقش پررنگ‌تری در کل زندگی خود داشته باشد.آگاهی، ذهن ما را از اجبار رها می‌کند و به ما فرصت انتخابی می‌دهد که با آن در صلح باشیم. این مسیر، کارآمدی ما را بالا برده و هیجانات منفی و استرس را در زندگی ما کاهش می‌دهد.جلسه بعد، جلسه‌ای سرشار از بینش و دیدگاه‌های جالب بود، حسام به خودش گفت &quot;هیچ کس هیچ چیز از تو نمی‌خواد، عادی باش...&quot; برای حسام رسیدن به مقصدی که برایش معنا و مفهوم داشته باشد مهم بود و دوباره به خودش یادآوری کرد که اگر مقصدت تهران باشه و پیاده در مسیر قزوین به تهران باشی، بالاخره می‌رسی اما اگر سوار مازراتی تو مسیر رشت باشی، هر چقدر سریع‌تر هم بروی، دور می‌شی و نمی‌رسی...&quot;او برای خود فهرست مهارت‌هایی که برای رشد در کار و زندگی دارد را تعیین کرد و برای مهم‌ترین آنها اقدام‌هایی تعریف کرد. شکل راهبری و تیم‌سازی او نیاز به تغییراتی داشتند. او می‌گفت من زیادی خاکی هستم و این زیادی خاکی بودن، برای من کارامد نبوده است، تمایل دارم در آن تجدید نظر کنم.او در جلسه بعدی خوشحال بود و می‌گفت شیوه مدیریتم را تغییر داده‌ام و اقتدارم را بیشتر زندگی می‌کنم، اقتدار شخصیتی در زمینه شغلی و زندگی، حسام بر کار و حرفی که از دید خودش درست بود، می‌ایستاد، وسط کار رهایش نمی‌کرد.او لذتی آگاهانه از زندگی و مسوولیت داشتن را تجربه می‌کرد و وقتی درک می‌کرد مسیری اشتباه است، دیگر ادامه نمی‌داد. برای خودش سه‌گانه‌ای از اقتدار، مهربانی و لطافت تعریف کرده بود که راهبری نوینش را هدایت می‌کرد.جلسات کوچینگ سبب تقویت تفکر در مراجع می‌شوند و به همین سبب بخش مهمی از جلسه، در زمان بین جلسات و با اقدام و یا تفکر جدید مراجع اتفاق می‌افتد. آگاهی سبب حرکت و انگیزه می‌شود و ما را از تنبلی خارج می‌کند، سختی کشیدن وقتی معنایی را دنبال می‌کنیم، موجه و مطلوب جلوه می‌کند.در جلسه بعدی، حسام گفت می‌خواهم بیشتر کار کنم، تنبلی نداشته باشم. او با مکالمه مستقیم و راحت ظرفیت‌های جدید در اقدام‌های مطلوب برای خودش باز کرده بود و گفت &quot;آگاهی باعث می‌شود هدفمند کار کنی، قبلاً آگاهی نداشتم و دل‌مشغولی زیادی داشتم، تمایل دارم کارهایی که نکردم را انجام دهم&quot; و فهرستی برای خودش تهیه کرد.از تغییر سبک راهبری خود و اقتدارش راضی بود متوجه شده بود که هدفمندتر از گذشته زندگی می‌کند. او اجباری را تجربه نمی‌کرد و از مسیر نیز لذت می‌برد. اعتقاد حسام این است که  &quot;آگاهی در کنارش لذت هم هست، و وقتی آگاهم، در مسیری که می‌خواستم پیش برود، پیش می‌رود.&quot; برای کارهایش از خودش می‌پرسد: چرا می‌خوام انجام بدم؟ اگر انجام ندهم چی می‌شه؟حسام می‌داند که تمایل دارد بهتر شود و از دید حسام جدید، کمک گرفتن خودش هنر است، هنری که در کنار تقویت نه گفتن، تصمیمات آگاهانه و اقدام با تداوم در مسیر مهارت‌های جدید، حسام را از اجبار و تنبلی رها کرده و او را مشغول کارهایی کرده که مطلوب و برای او کارآمد است.پیاده رفتن به سمت مسیر مطلوب، بهتر از حرکت سریع در مسیر نامطلوب است، آیا شما به خودتان و مسیرتان آگاه هستید؟افشین محمد – کوچ زندگی، کوچ مدیران اجرایی</description>
                <category>cyfco</category>
                <author>cyfco</author>
                <pubDate>Tue, 02 Feb 2021 12:39:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربیات کوچینگی، رهایی از اجبار، دسترسی به خود واقعی</title>
                <link>https://virgool.io/@cyfcoir/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-feb9rocjfok3</link>
                <description>درون جلسات کوچینگ، موضوع اولیه مراجعین، به شکلی طبیعی تغییر می‌کند. اگر صورت‌مسئله دقیق را می‌دانستیم، برای پیدا کردن راه‌حل، تلاش مؤثرتری می‌کردیم و احتمالاً کمتر اذیت می‌شدیم. اما ناخودآگاهمان خیلی ظریف و هنرمندانه، مسئله اصلی را از دید ما مخفی می‌کند و آن را به تحت عنوان‌ها و موضوع‌های دیگری به ما نشان می‌دهد.یکی از مراجعینم، مریم (نام مستعار)، زنی مستقل، توانمند، ورزشکار، مدیر ارشد در یک شرکت و مادر دو فرزند بزرگسال بود. او دارای پیشینه‌ی خانوادگی پر فراز و نشیبی بود. باتجربه بود و در اکثر جوامعی که در آن وارد می‌شد، مورد اعتماد و وثوق قرار می‌گرفت و خروجی و دستاوردهای قابل قبولی داشت.او سال‌ها بر روی خودشناسی کار کرده بود. این مسئله می‌تواند در کنار محاسنی که دارد، چالشی برای یک جلسه کوچینگ باشد، زیرا وقتی مراجع، مسائل یا مواردی را سال‌ها دیده و واکاوی کرده، ممکن است نقطه نفوذی که بتواند به کمک آن بر الگویی چیره شود یا بر مانعی فائق آید را نبیند. نقش کوچ (رهیار) در این میان حائز اهمیت بیشتری است.مریم جلسه را با موضوع اعتماد به خود آغاز کرد و گفت جاهایی ترجیح می‌دهد به خودش اعتماد نداشته باشد زیرا این اعتماد نداشتن، فضایی برای سرزنش دیگری باز می‌کند. متوجه شدیم در شرایطی که می‌خواهد به خودش اعتماد کند، اضطراب زیادی را تجربه می‌کند که طبیعتاً ناخوشایند است و تمایل داشت بفهمد پشت این مسئله چه چیزی نهفته است و بر تاریکی درون ناخودآگاه خود نوری بتاباند و به صلح با خودش برسد.او به گونه‌ای بزرگ شده بود که برای اثبات کفایت، هوش و ارزشمندی خود به اطرافیانش باید می‌جنگید و ازآنجاکه می‌ترسید با آنچه هست فاصله داشته باشد، در عین تلاش برای اثبات خود، تلاش می‌کرد خوب هم نباشد! مریم در اولویت زندگی خود نبود.ذهن انسان بازی‌های فراوانی دارد و چنان واقعیت خیالی را بر ما مستولی می‌کند که ارتباط ما با واقعیت بیرونی قطع می‌شود. مریم به دلیل وحشتی که از بیهودگی داشت، در این چرخه اثبات خود و باور نکردن خود و تلاش برای نشان دادن خوب نبودن خود، سال‌ها گیر کرده بود. البته این چرخه دارای بخش‌های کارآمدی هم هست که ذهن برای حفظ ما در آن، نتایج و دستاوردها را به این واقعیت خیالی نسبت می‌دهد و ما را در گمراهی نگاه می‌دارد. وقتی به تعریف تجربه‌ای رسیدیم که برای یکی از امتحاناتش، ذهنش اجازه دسترسی به دانش او را نمی‌داد، شرایط تغییر کرد، جلسه به نقطه اوجش نزدیک شد. او گفت وقتی توانست به دانش درونی خودش دسترسی پیدا کند، در امتحان موفق شد و این تجربه را به صورت‌مسئله جلسه ارتباط دادیم:مریم: اگر همینی که هستم رو بهش دسترسی پیدا کنم، دیگر مجبور نیستم...کوچ: تو تمام دستاوردهای &quot;منِ واقعی&quot; را زدی به نام &quot;منِ کنترل‌گر&quot; خودت، اگر همه کارها مال خود واقعی‌ات باشه چی؟مریم: (غرق در افکار خود) آره، همینه! آره... هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم اون خود واقعی من این‌قدر قشنگ باشه... (و به گریه افتاد) اون قدر قشنگ که دلم می‌خواست نادیده بگیرمش، می‌گفتم این نمی‌تونه مال من باشه، نمی‌تونم به این قشنگی باشم...کوچ: چی داری می‌بری از این جلسه؟مریم: یک تصویر خیلی قشنگ که هیچ‌وقت این‌جوری ندیده بودمش (همچنان گریه می‌کرد). همیشه چشمم را بهش بسته بودم و می‌گفتم نمی‌تونه این اندازه قشنگی مال من باشه، ولی قشنگه. مرسی که کمکم کردی ببینمش. الان فکر می‌کنم که به‌اندازه‌ای زیبا بود که نمی‌تونستم قبولش کنم. اشتیاق، شور و تعهد به دیگران شاید همه‌اش نبود؛ از بس زیبا بود، از بس دلپذیر بود، نمی‌تونستم قبولش کنم. چون تعریف دیگری داشتم، چون می‌دیدم اما می‌گفتم این نمی‌تونه من باشه! به نظرم جای خوبی هستیم.کوچ: می‌خوای جلسه رو همین‌طور تمام کنیم؟مریم: نه، چیزی رو دیدم که باید می‌دیدمش، چیزی رو دیدم که روم رو ازش برمی‌گردوندم. من شوکه نشدم اما روبرو شدم باهاش...کوچ: عالی، الان به صلح با خودت نزدیک شدی؟مریم: به نظرم اولین قدم رو برداشتم و توانایی نگاه کردن رو بهش پیدا کردم. الان احساس می‌کنم چیزی که از هر سمتی می‌آمد و من سعی می‌کردم نبینمش. الان می‌تونم نگاهش کنم، ببینمش... و این خوبه، جای خوبیه... اون استقرار از اینجا میاد که ما چشم تو چشم هم باشیم، یعنی یکی باشیم، اون چیزی که واقعاً هستم با اون چیزی که هستم.من نمی‌تونم اون چیزی باشم که نیستم! و اگر چیزی نیستم، من نیست. می‌خوام این رو ببینم. جلسه امروز ما عین یه قیف گنده بود کلی داده می‌اومد اما یه خروجی کوچک داشت... واقعیت اینه که چیزی که نمی‌دونستم چیه یا فکر می‌کردم چیز دیگه‌ایه رو دیدم... این‌که می‌خوام ایستایی لازم رو پیدا کنم که خودم رو ببینم. شلنگ‌تخته زدن من مال این بود که انرژی من صرف این می‌شد که نبینمش!این جلسه، دستاورد بزرگی برای مریم داشت که محصول روراستی او با خودش و البته سال‌ها کار بر روی توسعه فردی‌اش بود که در اون لحظه او را به نقطه‌ای که تمایل داشت، رساند. رهایی از حس اجبارِ کسی دیگر بودن، باهوش بودن، خوب بودن، بیهوده نبودن، او را رها نمی‌کرد و حس اجبار، او را از واقعیت بیرونی دور می‌کرد.واقعیت این است که ما هر آنچه هستیم، هستیم و این بودن، بهترین شکل بودن است زیرا زیباترین و کارآمدترین نوع بودن ما در زندگی است.آیا شما هم خود واقعی‌تان هستید؟افشین محمد –کوچ زندگی،کوچ مدیران اجرایی</description>
                <category>cyfco</category>
                <author>cyfco</author>
                <pubDate>Tue, 19 Jan 2021 18:35:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربیات کوچینگی، کتاب قوانین و حس اجبار</title>
                <link>https://virgool.io/@cyfcoir/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%AD%D8%B3-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1-dk9wnnagkkfr</link>
                <description>قوانیندنیای ما انسان‌ها تفاوت‌های بزرگ و متمایزی با هم دارد. اگر شما درگیر مکالمه‌ای حتی سطحی و گذرا با انسانی دیگر شوید، به سرعت متوجه افتراق دیدگاه‌ها، خواسته‌ها و تمایلات یکدیگر خواهید شد. ما دارای ژنتیک، تربیت و تجربیات زندگی متفاوتی هستیم که در ذهن ما تصویری از خودمان و دنیای اطراف‌مان ایجاد کرده است و براساس همین ذهنیت ساخته شده فکر، احساس و عمل می‌کنیم.نکته جذاب یک گفتگوی عمیق کوچینگی با یک انسان دیگر، تجربه حس اعتماد و صمیمیت متقابل و درک متفاوت دنیای انسانی دیگر است که قطعاً شما هم در چنین تجربه‌ای با من شریک و سهیم هستید؛ زمان‌هایی که با دوستی فکور، درگیر مکالمه‌ای مبتنی بر مکاشفه شده‌اید یا شاید وقتی با رفیقی شفیق درد دل می‌کنید یا در محل کار، همکاری همدل دارید که شما را درک می‌کند و دنیای شما را می‌فهمد. از این منظر، ما انسان‌ها، خیلی متفاوت به نظر نمی‌رسیم و گاه مشابهت‌های بسیاری با هم داریم که در منظر اولیه درک نمی‌شود یا به عنوان پیش‌فرض وارد می‌شود. داشتن این نوع ارتباط با انسانی دیگر، تجربه شیرینی است و گاهی هم دوام زیادی ندارد اما به هر حال ما هر دو منظر را دیده و تجربه کرده‌ایم: یعنی منظر دنیای متفاوت انسان‌ها و منظر دنیای مشابه انسان‌ها.مراجع من زنی خودساخته، تحصیل‌کرده، مصمم، هدفمند و مادر دو فرزند موفق است. او کار و کارمندان خودش را دارد و زندگی زناشویی مطلوبی دارد. از منظر بیرونی می‌توان گفت خیلی کامل است. به نسبت استانداردهای کاری من، ارتباط کوچینگی ما با هم طولانی مدت محسوب می‌شود و آناهیتا (اسم مستعار) گرچه به شدت دنبال گرفتن توصیه، دستور و اجباری بیرونی از سمت من است، کاملاً روند جلسات را می‌شناسد. او می‌داند که کوچ (ره‌یار) راه حلی ارائه نمی‌دهد و باور دارد که بهترین راه حل ممکن برای هر مساله یا چالشی، راهکاری درونی است.در طی جلسات تکرار این تمایل که من به عنوان کوچ، به آناهیتا مشق بدهم یا بابت تعهداتی که انجام نداده، تنبیه‌اش کنم و مسایلی از این دست، به کانون توجه ما تبدیل شد. آناهیتا انسان ناآگاهی نیست، دوره‌های متعددی رفته و با روانکاو و روانشناس و مشاور کار کرده و کتاب‌های زیادی خوانده و به همین سبب به بخشی از مسایل ذهنی خودش آگاهی بالایی دارد. برای من این درس بزرگی است که آگاهی زیاد از نوع کارکرد ذهن، برچسب‌های شخصی، سایه‌ها و ... می‌تواند بینش‌آفرین باشد اما ضرورتاً شادی‌آفرین و کارآمد نیست؛ یا دست کم به اندازه مطلوب کارآمدی خلق نمی‌کند. آناهیتا ابراز می‌کرد که بدون اجبار، کاری را انجام نمی‌دهد و گرچه به شکلی متناقض توان کار و رابطه گرفتن بدون اجبار را داشت اما زندگی او انشقاقی ذهنی-کارکردی داشت.ما متوجه الگویی شدیم که آن را کتاب قانون نام‌گذاری کردیم. این کتاب قوانین مشخص، صریح و بسیار موکدی درباره زندگی داشت. این کتاب درباره تربیت فرزند، نوع کار کردن، تعامل با همسر، اهداف زندگی و خیلی امور دیگر، دستورالعمل و باید و نبایدهای فراوانی داشت که آناهیتا به آن پایبند بود و در این اجبار قوانینی غیر قابل تغییر زندگی می‌کرد که البته نتایج آن از خیلی از منظرها، درخشان هم بود. اما این کتاب قانون در سفر، وجود خارجی نداشت، گویی سفر دنیای دیگری بود، مانند مرخصی یک زندانی از زندان، بدون محدودیت و رها. این تعارض و فاصله قوانین سفر و زندگی، الگویی تکراری بود که البته آناهیتا و شاید ناخودآگاهش برای تامین انرژی‌های مورد نیاز خود از آن استفاده می‌کردند.حس اجبار، حسی ناخوشایند و خلاف یکی از نیازهای بنیادین روان‌شناختی ما انسان‌هاست و این تضاد بین یک زندگی کامل اما با اجبار و یک زندگی آزاد و رها اما ناپسند و تلف شده (از دید کتاب قانون)، آناهیتا را سردرگم کرده بود. رعایت برخی قوانین، خصوصاً وقتی به عنوان انسانی هوشمند می‌دانید که ناکارآمد و به‌درد‌نخور شده‌اند، هر روز سخت‌تر می‌شود و تداوم شرایط را سخت می‌کنند. خصوصاً اگر درباره تربیت فرزند درگیر این دوگانگی یا چندگانگی ذهنی باشید، فرزند شما گیج می‌شود و نمی‌داند باید با شما چه رفتاری را در پیش بگیرد و در نهایت وارد فازی خواهد شد که برای حفظ و تامین نیازهای بنیادین روان‌شناختی خود، رفتارها و رویکردهایی را در پیش بگیرد، که ضرورتاً هم سازنده نیست.یکی از اجبارهای سنگین و خدشه‌ناپذیر این کتاب، ارزشمندی تلاش مداوم بود. در ظاهر امری مطلوب که حقیقتاً دستاوردهای زندگی آناهیتا را خلق کرده بود اما وجه تاریک و مزاحمی هم داشت که وقتی زندگی بر روی روال می‌افتاد، ناگهان با یک تصمیم عجیب و از منظری بی‌مورد، شرایط را به هم می‌ریخت و به واسطه آن تصمیم، آناهیتا مجبور می‌شد بیش از توان ذهنی و فیزیکی دلخواهش کار کند و همین مساله همه زندگی و لذت و رضایتمندی از آن را به شدت متاثر می‌کرد و بر روابط او با کارمندان و همسر و فرزندانش تاثیر منفی می‌گذاشت. جلسات متعددی بر این فرایند متمرکز شدیم و تا جایی پیش رفتیم که آناهیتا درک کرد او عاشق چالش است ولی ظاهراً شکل چالش توسط کتاب قانون تعیین می‌شود و به همین دلیل علیرغم منفعت‌های بزرگ این اجبار، گویی گذشته‌ای در حال تکرار است که دیگر متناسب با سن و توان و خواسته آناهیتا نیست.با واکاوی این بخش، آناهیتا متوجه شد نیاز به عادت‌های جدید و البته قوانین جدید و متناسب با آینده‌ای متفاوت دارد؛ گرچه به دلیل وجود الگوهای بسیار محکم و قدیمی، این فرایند به آرامی در حال پیشروی است و ما هنوز هم در حال کار بر روی این قوانین و حس اجبار ناخوشایند آنها هستیم.همه ما کتاب قانون خودمان را داریم که احتمالاً از کودکی شروع به پر کردنش کرده‌ایم و سال‌هاست به قوانینی پایبندیم که نه تنها منفعتی برای ما ندارد بلکه چالش‌ها و آسیب‌های زیاد هم به ما می‌زند.آیا این کتاب و قوانین آن را می‌شناسید؟خبر دارید که شما بزرگ شده‌اید و توان و امکان بازنویسی قوانین یا حذف‌شان را دارید؟اولین قانونی که بخواهید به هر شکلی تغییرش دهید، کدام است؟چه چیزی را جایگزین آن می‌کنید؟افشین محمد،کوچ زندگی،کوچ مدیران اجرایی</description>
                <category>cyfco</category>
                <author>cyfco</author>
                <pubDate>Wed, 30 Dec 2020 11:57:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربیات کوچینگی، حد ارضا ذهنی و ظرفیت تلاش بشری</title>
                <link>https://virgool.io/@cyfcoir/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AD%D8%AF-%D8%A7%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%B8%D8%B1%D9%81%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D8%B4%D8%B1%DB%8C-zuqsw3gukfhf</link>
                <description>ظرفیت تلاش بشریتحقیقات زیادی در باب ظرفیت‌های ذهنی ما انسان‌ها صورت گرفته و کتاب‌ها و مقالات متعددی نوشته شده است. یکی از داستان‌های معروف در این زمینه ادعایی مبتنی بر علم بود که امکان ندارد یک دونده سرعت بتواند صد متر را زیر ده ثانیه (یا همین حدود) بدود و پس از اولین نفری که موفق به این کار شد، تعداد زیادی این مرز را جابجا کردند. مثال دیگر اکبر نقدی، دونده اولترا ماراتن ایرانی است که چالشی برای مداومت برای خودش تعریف کرد و در صد روز متوالی، هر روز یک ماراتن دوید. شاید شما هم در زندگی خودتان چنین شرایطی را تجربه کرده باشید، امری که برای شما محال بوده یا آن را غیر قابل تصور می‌پنداشتید، با موفقیت پشت سر گذاشته‌اید یا انجام داده‌اید و متوجه شده‌اید که شاید سال‌ها درگیر یک مانع یا محدودیت ذهنی یا ترس یا تصور بوده‌اید. وقتی به خودمان می‌گوییم این کار قابل انجام نیست یا من نمی‌توانم، ظرفیت ذهنی خودمان را می‌بندیم و بدن، یا همان ظرفیت فیزیکی هم دستور را دریافت می‌کند و محدودیت را می‌پذیرد.حال سوال این است که تفاوت من با فردی مثل اکبر نقدی در چیست؟ شاید جواب بدهید که اکبر تلاش و تمرین بیشتری از من داشته است اما آیا من هم می‌توانم یا تمایل دارم به اندازه متناسب تلاش کنم؟ این مساله تنها درباره شکل تصمیم‌گیری و انگیزه نیست، ما به دنبال امری ریشه‌ای‌تر و البته در حیطه قدرت خودمان هستیم. این جواب کلیشه‌ای که اگر تو هم بخواهی، می‌توانی، گرچه می‌تواند درست باشد اما دست کم خیلی کارآمد نیست و بیشتر اوقات وقتی تلاش‌های اولیه ما به شکست‌های دردناکی منجر می‌شود، سبب یاس و خشم ما می‌شود.مراجع من دارای کسب و کارهای مختلف بود و وقتی با هم وارد جلسات شدیم، حس می‌کرد که کنترل زندگی از دستش خارج شده و آسیب‌های زیادی به دلیل انتخاب‌های چند سال اخیرش دیده بود. این آسیب‌ها شامل کسب و کار و زندگی زناشویی و ارتباط با فرزندان و تعامل با شرکا و همکاران کاری می‌شد. ما جلسات متعددی روی موضوع‌های مختلف کار کردیم اما در یک جلسه خاص، اتفاق جالبی افتاد که من آن پدیده را حد ارضای ذهنی نامیدم. مراجع من مهارت‌های متعددی در حد استادی داشت که شاید ارتباط خاصی هم به هم نداشتند ولی همه آنها را در نقطه‌ای رها می‌کرد که به دید خودش منطقی نمی‌نمود. او حتی توضیحی برای تصمیم‌های خاصش در بزنگاه‌های زندگی نداشت. گویی عامدانه در شرایطی خاص ناگهان فرمانی در ذهنش صادر می‌شد و او حتی با علم به آسیب‌زننده بودن آن، اقدام می‌کرد.آن چیزی که در آن جلسه، با بازخورد من به عنوان کوچ باز شد، این بود که مراجع به دنبال کسب عنوان ستاره شدن، بود. بنابراین وقتی پیامی از محلی قابل وثوق به او می‌رسید که تو آخرشی! او به صورت اتوماتیک، رها می‌کرد و به کار یا سرگرمی یا شرایط جدیدی خودش را مشغول می‌کرد. حد ارضا ذهنی دقیقاً مانند حد ارضا فیزیکی عمل می‌کند، وقتی شما به حداکثر رضایت رسیده‌اید، توان و انرژی و تمایلی برای ادامه دادن و تلاش بیشتر وجود ندارد. در واقع تلاش بیشتری وجود ندارد! درست مانند رسیدن به قله یک کوه؛ بالاتر رفتن از قله معنایی ندارد.آن چیزی که برای مراجع باز شد این بود که او برای رسیدن به عنوان مطولبش تلاش می‌کرد نه برای داشتن کسب و کاری پایدار، نه برای داشتن مهارتی برای زندگی و ... . البته عدم رضایت روحی و سردرگمی، نشان‌دهنده این است که چیزی برای مراجع کار نمی‌کند و حد ارضا ذهنی او با موقعیت و نتایج مطلوب و خواسته‌های او تناسب ندارد.اگر به مثال اکبر نقدی برگردیم، تصویر شفاف‌تر می‌شود. اکبر حد ارضا ذهنی خود را بر صد ماراتن پشت سر هم تنظیم کرده و البته تمرین و پیشنه و تمایلات او بر این حد ارضا سوار شده و احتمالاً چالشی تعریف کرده که فراتر از توان ذهنی و فیزیکی فعلی‌اش باشد، چون دلیلی برای تکرار چالشی که انجام شده، وجود ندارد.فرضاً اگر من بخواهم دویدن را آغاز کنم، حد ارضا ذهنی من اگر در حد چند صد متر دویدن باشد و این حد را در نقطه فعلی‌اش نگه دارم، من هر روز سرمست پیروی خواهم شد اما چیزی به توان من اضافه نخواهد شد. اگر حد ارضا ذهنی خودم را بسیار فراتر از توان و تمرین فیزیکی خودم تنظیم کنم، احتمالاً یا شروع نخواهم کرد یا ناامید و دلسرد خواهم شد. درست مانند این که بخواهم در چالش اول مانند اکبر نقدی صد روز ماراتن بدوم. حد ارضا ذهنی باید متناسب با توان و تمایل من و البته اندکی فراتر از حداکثر ظرفیت ذهنی‌ام تنظیم شود. اگر ظرفیت فیزیکی من کمتر باشد یا زودتر تمام شود، پس من آگاه می‌شوم که حدی جدید باید تعیین گردد.درست مانند یکی دیگر از مراجعانم که ظرفیت کاری خود را در روز 100 واحد فرض می‌کرد و هر روز 40 واحد کار انجام می‌داد و به دلیل نرسیدن به حد ارضا ذهنی، خودش را تنبیه می‌کرد و از دست خودش شاکی بود. او زمانی که حد ارضا ذهنی خود را بر روی حفظ ثبات وضعیت موجود گذاشت، این امکان را برای خودش باز کرد که هر هفته به ظرفیت کاری خودش اندکی بیفزاید.نکته جذاب در باب حد ارضا ذهنی این است که قابل تشخیص است و شما می‌توانید آن را با کاهش افت انرژی و عدم تمایل به تداوم پیدا کنید و نکته جذاب دیگر درباره این حد این است که قابلیت تنظیم آن در اختیار شماست. شما می‌توانید با تنظیم و اعمال تغییرات بر تنظیم آن، همواره چالش‌ها را برای خودتان در محدوده اثربخشی و کارآمدی و رضایتمندی حفظ کنید.مثلاً وقتی من دویدن را آغاز کردم، حد ارضا من این بود که هر هفته سه بار بدوم. در ابتدا میزان دویدن مهم نبود، مهم ایجاد این عادت بود، بعد از مدتی حد ارضا این بود که هر بار بیش از چهار کیلومتر بدوم. در حال حاضر حد ارضا این است که اندکی سریع‌تر بدوم. این گونه طی چند ماه، عادت و کارآمدی و چالش ذهنی و فیزیکی و نتایج مداومت را مشاهده می‌کنم.حد ارضا ذهنی شما چگونه کار می‌کند؟کجا نیاز دارید آن را تغییر دهید؟این تغییر چگونه می‌تواند تمایل شما را به دستاورد تبدیل کند؟افشین محمد،کوچ زندگی،کوچ مدیران اجرایی</description>
                <category>cyfco</category>
                <author>cyfco</author>
                <pubDate>Tue, 22 Dec 2020 12:30:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربیات کوچینگی، سردرگمی و جوان موفق</title>
                <link>https://virgool.io/@cyfcoir/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%85%DB%8C-%D9%88-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82-pgxii1vmhipg</link>
                <description> سردرگمی و جوان موفقسردرگمی احساس یا شرایطی است که گاه به آن دچار می‌شویم و می‌توان گفت حالت خوشایندی نیست. حس نامطلوبی گریبان ما را می‌گیرد که راه کدام است و بیراهه کدام؟ من چه کسی هستم یا چه کاری باید انجام دهم؟ موقعیت فعلی چگونه پیش آمده است؟ چرا مانند قبل عمل نمی‌کنم یا احساساتم مانند چند سال پیش نیست؟شرایط معمولاً با ترس بدتر هم می‌شود، ترس از این که شاید تا مدت‌ها در این حال بمانم و زندگی من با سردرگمی‌هایی که دارم به هدر رود. اگر شما انسانی موفقیت‌طلب باشید، دوباره حس ناکامی بیشتری خواهید داشت و این چرخه معیوب، با سرعت و شدت به ضرر شما و به نفع سردرگمی خواهید چرخید.مراجع من جوانی موفق محسوب می‌شود، دست کم با استانداردهای فرهنگی ما شاید خیلی موفق باشد. پسری درس‌خوان و حرف‌گوش‌کن و بی حاشیه که تلاش خودمختارانه او سبب شده به مدال المپیاد برسد و این موفقیت بزرگ ناگهان شرایط را به ضرر او تغییر داده است. رسیدن به اهداف بزرگ در زندگی به خودی خود انرژی عظیمی را تخلیه می‌کنند و گاه ما را به پوچی موقتی می‌اندازند و همراه شدن این شرایط با فشار ذهنی یک انتخاب خودمختارانه تشدید می‌شود.بیایید کمی مساله را بشکافیم؛ اگر شما در کنکور رتبه‌ای بیاورید، علاوه بر انتخاب شما، انتخاب بقیه هم بر رشته‌ای که قبول می‌شود، اثر می‌گذارد و این حس منکوب‌کننده انتخاب یک رشته نامربوط را کم می‌کند اما وقتی بتوانید هر انتخابی که می‌خواهید، انجام دهید، این فشار شدت غیرقابل وصفی می‌یابد. تلخی ماجرا این است که ما عموماً حسرت بودن در چنین لحظه‌ای را داریم و برای آنهایی که خوش‌شانس باشند و چنین لحظه‌ای را تجربه کنند، اوضاع خیلی لذت‌بخش نیست.ورود به چنین انتخابی، با چنین شرایطی به شکلی ناخودآگاه انتظاری فراتر از حد را ایجاد می‌کند که حالا همه چیز عالی است، پس حال من هم باید عالی باشد. انتظار دیگران هم به این انتظار شخصی دامن می‌زند و اگر حال شما عالی نباشد، دیگران هم سردرگم می‌شوند و باز شما زیر سوال می‌روید. شاید به نظر قدردان نرسید یا درک نشوید. به هر حال گیجی مضاعفی را تجربه خواهید کرد.البته از دید من هنوز به نکته مهم دیگری اشاره نشده است: تاثیر سن. تئوری‌هایی وجود دارد که نشان‌دهنده فعال شدن احساسات و شرایطی در سنین خاص است که قصد ندارم به آن بپردازم، بیشتر تمایل دارم شما را به خاطرات خودتان ببرم. آیا نوجوانی خود را به یاد دارید؟ و سپس جوانی را؟ اگر میانسال باشید، شرایط سی سالگی و چهل سالگی را به خاطر بیاورید. چطور میزان و شکل هیجانات و افکار شما در طی این دهه‌ها تغییر کرده و شما را به چالش‌های عجیب و متفاوت کشانده است؟ علایق و سلیقه شما چه تغییراتی کرده؟ خواسته‌هایتان چطور؟و تغییر مهم دیگر در هنگام ورود به دانشگاه افزایش قابل توجه سطح خودمختاری و آزادی شما در زندگی است؛ گویی وارد مرحله جدیدی از بازی زندگی شده‌اید که بخش‌های جدید و متفاوتی از بازی وارد دسترس شده‌اند و در عین هیجان‌انگیز و مطلوب بودن، شما را گیج و سردرگم کرده‌اند. شاید دقیقاً این محدوده را نشناسید یا به دنیای قبلی عادت کرده باشید. شاید از خودتان انتظار داشته باشید که به شکلی متفاوت و ماهرانه رفتار کنید و با سرعت بیشتری به اهداف زندگی خود دست پیدا کنید. البته اگر بدانید چه می‌خواهید!مراجع من دو سوال کلیدی و جالب از خودش پرسید: حتی نمی‌دونم چه مسیری می‌خوام؟ و چطوری برم توی اون مسیر؟اگر دقت کنید، این سوال‌ها عمق این سردرگمی و گیجی را نشان می‌دهد که چگونه وارد مسیری شوم که نمی‌دانم آن مسیر چیست و کدام است؟ نکته دیگری که این دو سوال نشان می‌دهند این است که گویی مسیری وجود دارد که احتمالاً مطلوب است یا شاید از طرف جامعه انتظار می‌رود که شما آن را انتخاب کنید. گرچه شاید ورود به آن و تجربه آن، به اندازه انتظار برای خودتان دلنشین نبوده و این مساله، تصویر رویایی موفقیت و ورود به دانشگاه را تبدیل به کابوسی بی‌پایان کرده است.بیشتر جلسه را من ساکت بودم و با دقت گوش می‌کردم، به یاد دوران جوانی و موفقیت و دانشجویی خودم هم افتادم. جلوی من جوانی نشسته بود که در واقع در حال مکالمه با خودش بود و نمی‌توانست با خودش به جایی برسد یا به شکلی از چنبره سردرگمی گیج‌کننده خود خارج شود.متوجه شدم که فشار زیادی را تحمل می‌کند و انتظار زیادی از خودش دارد و از دست خودش هم به شدت شاکی است. در کلامش هیچ همدلی و شفقتی نسبت به خود دیده نمی‌شد، پس به او بازخورد دادم که به چه دلیل این همه انتظار ایجاد شده است؟ و آیا این همه انتظار و زور زدن‌های پرفشار او را به چیزی که تمایل داشته رسانده یا خیر؟همدلی و شفقت با خود، درمان موثر و به شدت کارآمدی است، می‌تواند ما را به خود واقعی و شرایط واقعی‌مان وصل کند. حد انتظار ما را تعدیل کند و این درک را در ما افزایش دهد که برای یادگیری شرایط جدید، روش جدید نیاز داریم که از مسیر سردرگمی و گیجی و انتظار و توقع و فشار رد نمی‌شود؛ خصوصا حالا که وارد مرحله جدید و توانمندی جدیدی شده‌ایم.همدلی مهارتی رهایی‌بخش و کمک‌کننده است، تصویر ناکارآمدی ما را شفاف و در عین حال قابل پذیرش می‌کند و این اتفاق در جلسه من افتاد. جوان موفق، در انتهای جلسه، آرام‌تر و در عین حال آگاه‌تر بود. بینش جدیدی نسبت به خود داشت و این بینش، می‌تواند امکان و راه جدیدی را نشان دهد.آیا شما هم درگیر سردرگمی و توقع از خود هستید؟آیا در شرایطی که ترسیده و کلافه هستید، خود را تنبیه می‌کنید و به خود سخت می‌گیرید؟اگر فرد دیگری در این شرایط بود، می‌توانستید با او همدلی کنید؟با خودتان چطور؟افشین محمد،کوچ زندگی،کوچ مدیران اجرایی</description>
                <category>cyfco</category>
                <author>cyfco</author>
                <pubDate>Tue, 15 Dec 2020 10:39:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربیات کوچینگی، چالش زندگی با ارزش‌های فردی</title>
                <link>https://virgool.io/@cyfcoir/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-j3q96ejyfltv</link>
                <description>چالش زندگی با ارزش‌های فردیهمه ما مجموعه‌ای از ارزش‌های فردی داریم که به گونه‌ای درون ما شکل گرفته‌اند و ما به آنها تعلق داریم و در زندگی و خصوصاً بزنگاه‌های تصمیم‌گیری و انتخاب براساس آنها عمل می‌کنیم. اگر بخواهیم به ریشه شکل‌گیری این ارزش‌ها نگاه کنیم، سخن به درازا می‌کشد گرچه نکته ظریفی اینجا هست که آیا این ارزش‌ها واقعاً ارزش‌های ما هستند یا نه! ذهن برای پایبندی به ارزشی که برای خودش نیست، چالش مضاعف و گاه خسته‌کننده و ناکارآمدی را در پیش رو دارد.حال با این فرض بزرگ و قابل تامل پیش خواهیم رفت که ارزشی که مراجع در جلسه کوچینگ مطرح می‌کند، ارزشی درونی و شخصی است که مراجع به آن آگاه و به آن پایبند است و آن ارزش را انتخاب کرده است. از همین جا چالش بزرگ بعدی شروع می‌شود و آن تعبیر و تفسیرهایی از کارها و اقدام‌هایی است که ذهن به یک ارزش نسبت می‌دهد و این گونه به تله می‌افتد.مراجع من زنی مقتدر، کاردان و قابل اتکا به نام رکسانا (نام مستعار) است که درون سازمان، کار او را قبول دارند اما در زمینه ارتباط با مدیر بالادست و نیروهای زیردست و هم‌رده‌ها درگیر تعاملات ناکارآمد و چالشی است. رکسانا از این که سازمان قدرت و تسلط کاری او را نمی‌بیند شاکی است و بازخورد سازمان و مدیر مستقیم خود را قبول ندارد.ریشه این تعارض در ارزش‌های رکسانا بود. رکسانا در میانه جلسات ارزش‌های خود را این گونه بیان کرد:ارزش بزرگ من: جسور بودن، ترسو نبودن، در مقابل ظلم ایستادن، وارد بازی نشدن و شفاف بودن است.ما در کوچینگ ارزش را کوچ نمی‌کنیم، گرچه ارزش‌های ما در طی فرایند کوچینگ یا در طول زمان تغییر می‌کنند و اصیل‌تر و خالص‌تر خواهند شد و گاه تغییرات شگرفی هم می‌کنند. خاطرم می‌آید در اولین جلسات کوچینگ خودم، استقلال را جز پنج ارزش اول خودم ثبت کرده بودم و چند سال بعد که باز هم درون جلسات کوچینگ بر روی ارزش‌های خودم کار می‌کردم، متوجه شدم ارزش استقلال تقریباً وجود پررنگی ندارد و وابستگی متقابل ارزش چشمگیرتری شده است.کوچ کردن ارزش‌ها در نگاه اول مقاومت بزرگی در ذهن ایجاد می‌کند زیرا مستقیم با هویت تعریف شده ذهن درهم‌تنیده است و ذهن در برابر آن می‌ایستد.من رکسانا را بابت اقدام‌هایی که بابت ارزش‌هایش می‌کرد به چالش کشیدم. از او پرسیدم آیا نوع رفتار او سبب شده دیگران قدر او را بیشتر بدانند؟ یا بفهمند که کارایی او چقدر بالاست؟ یا چقدر خالصانه در حال کار کردن است؟این سوال‌ها دریچه جدیدی از وجود رکسانا را برایش باز کرد، او متوجه شد که اقدام‌هایی که به واسطه ارزش‌هایش انجام می‌دهد، به تقویت و رشد آن ارزش‌ها در سازمان، در پرسنل زیردستش، در محیط کاری‌اش نشده است. دیدن این مساله گرچه خوشایند نبود و حتی می‌توان گفت که دردناک بود اما به رکسانا کمک کرد که بتواند منظری از اقدام‌های متفاوت را باز کند و درک کند.تا پیش از این، رکسانا اقدام‌های خود را به ارزش‌هایش نسبت می‌داد و دیگران را متهم به نادانی و دورویی می‌کرد و این مساله هم به روابط او و هم به خودش آسیب می‌زد و انرژی و امید او را می‌کشت. با روشن شدن این منظر رکسانا به نقطه جذابی رسید، و گفت:شفافیت و صداقت به معنای ابراز و بیان همه چیز به همه کس نیست، حتی به معنای جسارت هم نیست.تا پیش از این نقطه، او ابراز هر مساله‌ای به هر کس به هر نحوی را صداقت و جسارت می‌دانست و آن را به ارزش اصلی خود ربط می‌داد اما اکنون این اقدام، ارتباط خود با ارزش را از دست داد، چون کمکی به رشد ارزش او نکرده بود و در شکل دادن به محیطی ارزش‌مدار (یعنی صادقانه و شفاف) ناکارآمد بود. رکسانا می‌توانست اقدامی متفاوت و در عین حال منطبق و هم‌سو با ارزش‌هایش بردارد.شما چه اقدامی را ارزش‌مدار تعبیر و تفسیر می‌کنید؟آیا این اقدام کارآمد و مفید بوده است؟مانع شما برای عبور از این اقدام و برداشتن اقدامی هم‌سوتر با ارزش‌تان چیست؟افشین محمد،کوچ زندگی،کوچ مدیران اجرایی</description>
                <category>cyfco</category>
                <author>cyfco</author>
                <pubDate>Tue, 01 Dec 2020 15:10:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربیات کوچینگی، از زندگی خودت چه می‌خواهی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@cyfcoir/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-ao9qmgkxhuei</link>
                <description>از زندگی خودت چه می‌خواهی؟شاید یکی از چالش‌های تکراری در جلسات کوچینگ حس نارضایتی از زندگی است. همه ما در زندگی نارضایتی‌هایی داریم و این مساله امری طبیعی است. دقیقاً در همین نقطه یک تله وجود دارد که ما را گرفتار می‌کند و چه بسا در بسیاری از موارد هم کمک‌کننده نباشد.این تله، طبیعی فرض کردن نارضایتی از زندگی به شکلی است که فقط در پی گذارن زندگی باشیم، یعنی شکلی از انکار یا نادیده گرفتن مساله‌ای که ما را ناخرسند می‌کند یا سبب آزار ما می‌شود. شاید همه ما در این تله گرفتار شده باشیم و پس از ماه‌ها یا سال‌ها، به ناگاه متوجه شویم که این آرام کردن مقطعی خود، برای ما عادتی عمیق شده است. گویی دیگر خودمان را نمی‌شناسیم و نمی‌دانیم چه کسی هستیم.هانیه (نام مستعار)، دختری مقتدر، کاربلد و مستقل از خانواده و دارای اضافه وزن بود که علاوه بر پروژه‌هایی که در دست داشت، در شرکتی بزرگ در رده‌های میانی در حال کار بود. هانیه موضوعات متنوعی را به جلسات خودش آورد، او فردی مشتاق به یادگیری و آماده تغییر بود که پیش‌تر نیز تلاش زیادی برای افزایش حس رضایت خودش از زندگی کرده بود.او دستاوردها و پیشرفت‌های مادی و البته روحی زیاد هم کرده بود و این مساله گاه ذهن من را به عنوان کوچ، درگیر می‌کرد؛ درک نمی‌کردم که فردی موفق و مستقل به چه دلیل به جلسه با من نیاز دارد و وقتی در ایجاد تغییرات موفق بوده و به عنوان یک زن جوان به شکلی مستقل از خانواده زندگی می‌کند، چه مساله‌ای وجود دارد که او نمی‌تواند آن را ببیند و حل کند!آگاهی و درسی که برای چندمین بار در جلسات با هانیه برای من تکرار شد این بود که توانمندی ما سبب دیدن همه نقاط کورمان نمی‌شود و همواره در زندگی ترس‌هایی وجود دارند که بدون یک یار بی‌قضاوت، ترجیح می‌دهیم که آنها را نادیده بگیریم یا چه بسا خودمان را از آنها کوچک‌تر و ناتوان‌تر می‌پنداریم.دستاورد بزرگ اولیه برای هانیه، دیدن ترس‌هایش بود. او می‌ترسید اشتباه کند، می‌ترسید به عقب برگردد، مجبور شود به خانه پدرش برود و دوباره از آنجا شروع کند. جالب این بود که شرایط بیرونی و کاری او پیامی کاملاً خلاف این مساله را مخابره می‌کرد و هانیه به این مساله دانا بود اما این دانستن به آگاهی عمیقی که اطمینان خاطر ایجاد کند، تبدیل نشده بود.ما درباره ارتباط او با مدیرش، ارتباط او با دوستان و معلم معنوی‌اش و ارتباط او با خانواده و خصوصاً پدرش صحبت کردیم. اما یک مساله در جلسات او به وفور تکرار شد. او در جلسه اول گفت می‌خواهم بفهمم آن چه واقعاً می‌خواهم چیست ولی بیشتر درک کردیم که او می‌داند چه چیزهایی نمی‌خواهد اما نمی‌داند چه می‌خواهد!مسیری که با معلم معنوی‌اش رفته بود، آگاهی‌بخش و مفید بود اما طی جلسات متوجه شد که وقت بسیاری برای آن مسیر و موسسه می‌گذارد اما دیگر عایدی و منفعت بزرگی برای او ندارد؛ گرچه برای یک فرد تاییدطلب، خروج از یک گروه، ترس بزرگی ایجاد می‌کرد اما در طی چند ماهی که با هم کار می‌کردیم، هانیه از آن جمع خارج شد. شاید او نمی‌دانست چه می‌خواهد اما در طی جلسات آن چیزهایی که نمی‌خواست برایش شفاف و شفاف‌تر می‌شد و با اقدامی که برای خودش تعریف می‌کرد، فضایی خالی در زندگی خودش ایجاد می‌کرد.گرچه کوچینگ بیشتر متمرکز بر آینده است اما روش هانیه برای خالی کردن زندگی از آن چیزهایی که نمی‌خواهد، برای او کارکرد خوب و یاددهنده‌ای داشت. او قدم به قدم به پاک کردن فضاهای اشغال شده زندگی‌اش پرداخت و به همین شکل آن چیزهایی که می‌خواست برایش شفاف‌تر شدند.در بخشی از جلسات از او پرسیدم اگر می‌توانست با هانیه 24 ساله صحبت کند، به او چه می‌گفت:به او می‌گفتم نترس هانیه! فکر نکن همه از تو بهترند... برو تو دل ترس‌ها و آن چه می‌خواهی...هانیه ادامه داد: &quot;مساله توانمندی من نیست، مساله ترس من است! عبور از ترس‌هایم را نیاز دارم... ترس من را قفل می‌کند، ترس از نرسیدن سبب می‌شود برنامه نگذارم، دلم نمی‌خواهد شکستی باشد، خصوصاً در رابطه... شکست یعنی ناتوانی... اما در واقع شکست یعنی تجربه...&quot;اتفاق جانبی جالبی که در طی جلسات افتاد، لاغر شدن هانیه بود. البته درباره آن صحبت کردیم و چند باور جالب برای چاق بودن به آگاهی او آمدند اما بدون رژیم گرفتن و تکرار تلاش‌های نافرجام پیشین، به دلیل خالی شدن زندگی از ناخواسته‌ها، توانست عادت‌های جدیدی برای خودش بسازد، او از ترس از آینده وارد فضای زندگی در حال شد و این مساله به معنای پذیرش خودش بود؛ هانیه آن چنان که هست، دیگر وقت گذاشتن برای خود و توجه به خواسته‌های خود، امری ناپسند و پلید و مغرورانه نبود. لاغر شدن او برایش بسیار جالب و البته تشویق‌کننده بود.زندگی، نمی‌تواند خلا و خالی بودن را تحمل کند و وقتی ما وحشت‌زده هستیم، آن را بر مبنای ترس و وحشت‌مان پر می‌کنیم، هانیه با اتکا به قدرتی که داشت و به آن دست یافت، آن چیزهایی که نمی‌خواست را متوقف کرد و به قول خودش متوجه شد که درگیر ترس‌های الکی است نه تهدیدهای واقعی.شما چه ترس‌های غیرواقعی‌ای دارید؟آیا می‌دانید از زندگی چه می‌خواهید؟آیا می‌دانید چه چیزهایی را در زندگی خودتان نمی‌خواهید؟افشین محمد،کوچ زندگی،کوچ مدیران اجرایی</description>
                <category>cyfco</category>
                <author>cyfco</author>
                <pubDate>Tue, 20 Oct 2020 11:11:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربیات کوچینگی، بار سنگین هستی!</title>
                <link>https://virgool.io/@cyfcoir/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-ow4kucwwumk7</link>
                <description>آیا شما هم مسوول کل دنیا هستید؟خاطره (نام مستعار) زنی با اعتماد به نفس و ورزشکار بود که در میانسالی خود قرار داشت. او به دنبال مسیر شغلی جدید وارد جلسات کوچینگ شد و گفت من نمی‌دانم که چه می‌خواهم!عموماً در جلسات به کرات دیده می‌شود که مراجعان می‌دانند چه را نمی‌خواهند اما به مرحله خواستن که می‌رسیم، یک جای کار می‌لنگد. خاطره در حوزه فروش سال‌ها تجربیات کاری کارشناسی و مدیریتی داشت و در واقع تمام اهداف اصلی زندکی خود را محقق کرده بود.همین امر سبب می‌شد که شرایط در ظاهر مطلوب کاری‌اش را دوست نداشته باشد و با توجه به منافع مالی مناسب و زمان کاری کم، جدا شدن از دنیای کارمندی برای او سخت جلوه می‌کرد. خاطره به خویش‌فرمایی و ورود به دنیای روان انسان علاقه زیادی داشت اما در عمل کاری هم برای این امر نمی‌کرد و در حقیقت انتظار داشت که کسی او را کشف کند.ما درباره تصویر آینده با هم صحبت کردیم و خاطره ابراز کرد که حس عدم اطمینان دارد، تمایل دارد در حوزه منابع انسانی مدیری موفق و خوب باشد یا شاید یک روانشناس سرشناس و به نام... در این لحظه حس عدم اعتماد به نفس و ترس او عریان شد و گفت من باید خودم را به دنیا ثابت کنم؛ من باید ثابت کنم که می‌توان یک زن موفق بود. باید برای آینده مطمئن باشم و مسیر باید شفاف باشد.به خاطره گفتم من بایدهای زیادی می‌شنوم، اجازه دارم بازخورد بدهم؟ خاطره گفت حتماً. گفتم حس می‌کنم تعارضی بین احساس و منطق در پشت کلامت شنیدم، گویی والدی سخت‌گیر به یک کودک امر و نهی می‌کند. خاطره بازخورد را پذیرفت.در جلسه بعدی خاطره گفت که برای خروج از کار کارمندی یک قدم برداشته و احساس سبکی می‌کند. مکالمه ما در باب ساخت برند شخصی و حس خاطره ادامه یافت و او گفت: می‌خواهم کاری را بکنم که دوستش دارم و در آن خوبم.پرسیدم: مانع تو برای این کار چیست؟گفت: نه شنیدن! نه شنیدن یعنی من فوق‌العاده نیستم و کم دارم و کم گذاشته‌ام. از بچه‌گی به من گفته‌اند اگر به اندازه کافی تلاش کنی، نه نخواهی شنید. من هیچ وقت مورد نقد مدیران بالادستی خود نبوده‌ام.این مکالمه آگاهی خاطره از شکل باورهایش را افزایش داد و در جلسه بعد، کاری شخصی برای خودش آغاز گرده بود و ما درباره راهبری جلسات صحبت کردیم.خاطره گفت به جای ماندن در دو سر طیف، قوی یا آسیب‌پذیر، می‌خواهم منعطف باشم، ارتباط راحتی برقرار کنم و با حس امنیت متقابل به نتیجه نزدیک شوم.در جلسات بعدی، موانع خاطره شفاف‌تر دیده شدند و او در حال فرار و اجتناب از نه شنیدن، تجربه شکست و نتایجی در افق بود. او متوجه شد که به دنبال آرامش است، یعنی زندگی با استرس کمتر و استفاده از احساساتش به جای منطق و در این جلسه بود که گفت مسوولیت، بار سنگینی است که بر دوش من گذاشته شده...جلسات خاطره عمیق و جذاب و چالشی پیش می‌رفت، در ادامه کارهایش شخصی‌اش یک بار گفت: احساس می‌کنم هیچ تغییری نکرده‌ام و این دردناک است، الگوهای قدیمی در من فرمانروایی می‌کنند، عجول و بی‌صبر هستم و زود عصبانی می‌شوم.خاطره متوجه شده بود که شتاب زندگی او بالاست و کم کم آن را به نقطه تعادل مورد نظرش نزدیک کرد. او به آنچه می‌خواست باشد، یعنی زنی متین با آرامش و راحت‌گیر که احساساتش را بیان می‌کند، نزدیک می‌شد.در جلسه بعدی خاطره متوجه شده بود که انرژی او در طی زمان کاهش می‌یابد و همچنین از دست خودش به دلیل این که همه مسوولیت‌ها را برمی‌داشت، ناراضی بود، او تمایل داشت به صلح با خودش برسد.تفسیر او از صلح با خود، مشکل نداشتن با خود بود و چالش او این بود که همچنان از گرفتن تصمیم اشتباه ترس داشت و به تصمیم‌های خودش در مسیر جدید شک می‌کرد.و دوباره الگوی قوانین سخت‌گیرانه آشکار شدند:خاطره نباید اشتباه کند.خاطره باید بتواند همه چیز را کنترل کند.خاطره نباید آدم‌ها را ناراحت کند.خاطره نباید ضعیف و وابسته باشد.خاطره باید همیشه انرژی بدهد.قوانین سخت‌گیرانه و اجبار، به ما فشاری ناکارآمد می‌آورند و آن چه آشکار شد این بود که سبک زندگی فعلی برای خاطره خوشحال‌کننده و معنادار نیست، در عوض وقتی او در مسافرت و با دوستانش در طبیعت است، گویی در لحظه و پذیراست و در صلح است و حتی وقتی اتفاقات خارج از برنامه می‌افتد، او بدون این اجبارها با رویکردی کارآمد وارد می‌شود.آنجا در طبیعت، اجباری نیست و مسابقه‌ای وجود ندارد و من مسوولیتی ندارم، گرچه مسوولانه عمل می‌کنم اما اینجا نقش مسوول کل دنیا که نباید هیچ خطایی بکند را بر دوش خودم گذاشته‌ام!جلسات خاطره او را به رهایی بزرگی رهنمون شد. او به نقطه‌ای رسید که از هر آن چه نبود و به آن تظاهر می‌کرد، آزاد شد و توانست صلح با خودش را تجربه کند.در طی جلسات آخر، مادرش دچار بیماری سختی شد و این تغییرات در او در برخورد با این مساله مشهود بود.آیا شما هم مسوول کل دنیا هستید؟برداشتن این بار سنگین، چه حسنی برای شما دارد؟افشین محمد،کوچ زندگی،کوچ مدیران اجرایی</description>
                <category>cyfco</category>
                <author>cyfco</author>
                <pubDate>Tue, 13 Oct 2020 11:38:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربیات کوچینگی، وقتی از کارت راضی نیستی!</title>
                <link>https://virgool.io/@cyfcoir/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-wfqor1wmmmnu</link>
                <description>رضایت شغلیهوشنگ (نام مستعار) یک مهندس باهوش و موفق و میانسال است. او مشتاق تغییر و به شدت از کارش ناراضی بود. او در یکی از مطرح‌ترین سازمان‌های دولتی، سمت مدیریت داشت اما موفقیت‌اش برایش دلچسب نبود و سبب رضایتمندی او نشده بود.در جلسه اول گفت من به استقلال عمل نیاز دارم و به کارآفرینی و استارت‌آپ زدن علاقمند هستم. یادگیری حال من را خوب می‌کند. در شرایط موجود گیر کرده‌ام! شجاعت رها کردن کارم را ندارم و شک و تردید زیادی دارم. نگران هستم که قضاوت بشوم. می‌دانم چه چیزهایی را دوست ندارم اما نمی‌دانم چه چیزهایی را دوست دارم. اگر وارد کار جدیدی بشوم و به جایی نرسد، چه خواهد شد؟از او پرسیدم بابت چه چیزهایی به خودت تبریک می‌گویی؟ گفت: بابت این که نتیجه‌گرا هستم، مدیر پروژه قوی و ارزیاب خوبی هستم، اهل سازماندهی و تئوریزه کردن هستم، می‌توانم راه حل تولید کنم، در استخدام نیروی انسانی مهارت دارم و به خوبی قرارداد می‌نویسم.در جلسه دوم هوشنگ ابراز کرد که فرایند یادگیری او را شاد می‌کند و در هنگام یادگیری از دنیا جدا می‌شود اما بدون انگیزه و بدون ارزش‌آفرینی، یادگیری تداوم ندارد. ما درباره تنوع کارهایی که هوشنگ دوست دارد و امکان خارج شدن از کارش و کارهای دیگر صحبت کردیم. ترس از نرسیدن به درآمد به صورت طبیعی در او وجود داشت و البته عدم رضایت از شرایط کارش همچنان آزاردهنده بود.هوشنگ متوجه شد فکر کردن بیش از حد و خودقضاوت‌گری تحقیرآمیز از دام‌های ذهنی او هستند و به دنبال کاری است که ماندگار باشد. از خودش پرسید از من چه اثری در این دنیا می‌ماند؟ و کم کم ما به رسالت زندگی او توجه کردیم. او می‌خواست آدمی تاثیرگذار باشد که کار ماندگاری بکند و نسبت به عملکردش حس افتخار داشته باشد.در جلسات بعدی تمرکز جلسه بر مسایل رفتاری بود که تاثیر مخربی داشتند، هوشنگ مشکل نه گفتن داشت، فکر می‌کرد اگر نه بگوید آدم بدی است. او با آشنایان رودربایستی داشت و به همه فامیل سرویس می‌داد. در انتهای جلسه به این نتیجه رسید که نه گفتن‌های بی‌ضرر را به عنوان تمرین شروع کند. ‌هوشنگ در جلسات به دنبال تغییرات رفتاری و رسیدن به رسالت زندگی و تغییر در زندگی‌اش بود، از او پرسیدم آیا تو ارزشمند هستی؟ گفت نه! گفتم آیا از شکست می‌ترسی؟ گفت: بله!این ترکیب برای عدم‌موفقیت و ناآرامی بسیار ترکیب مناسبی است. او تصمیم داشت بر روی اقدام‌های کوچک تمرکز کند و قضاوت تخریب‌گرانه خودش را کمتر کند. اما همچنان حس می‌کرد در این دنیا ماموریتی ندارد.وقتی در جلسه بعدی متوجه شد که مانند پدرش، که او را جدی نمی‌گرفت، او هم پسرش را جدی نمی‌گیرد، تحت تاثیر قرار گرفت. تمایل او ارتباط بهتر با پسرش و وقت گذاشتن برای او بود که در عمل اتفاق نمی‌افتاد.کم کم هوشنگ به ارزش‌های خود آگاه‌تر می‌شد و در یکی از جلسات به این مساله رسید که موفقیت در این است که ارزش‌های خودت را زندگی کنی و این آگاهی به او کمک کرد که از دام قضاوت‌های مخربش رهاتر شود، از خط‌کشی‌های سفت و سخت خارج شود و گفت فهمیده‌ام که هیچی نمی‌دانم!او تصمیم گرفت از تعصب و من می‌دانم، خارج شود. در جلسات بعد، هوشنگ آرام و آرام‌تر می‌شد و در عین حال اقدام‌های او بیشتر می‌شدند.طی جلسات هم ما در ارتباط بودیم و فهرست زیر را هوشنگ، به عنوان ارزش‌هایش برای من فرستاد:١- همواره با توجه به فانی بودن دنیا و پدیده مرگ، ارزش‌های خود را اولویت‌بندی می‌کنم.٢- با این باور که انسان در این دنیا همواره در حال حل مسائل است، تلاش می‌کنم که مسائل خودم را خود انتخاب کنم و تحت تاثیر یا فشار بیرونی، مسائل خود را تغییر ندهم.٣- فارغ از شیوه رفتار دیگران، همواره تلاش می‌کنم با صداقت و شفافیت رفتار کنم.۴- فارغ از شیوه رفتار دیگران، همواره با روی خندان و شوخ طبعی، با موضوعات و افراد برخورد می‌کنم.۵- من مسوولیت هر چیزی که در زندگی‌ام رخ می‌دهد را می پذیرم، فارغ از این که آن اتفاق تقصیر چه کسی بوده است.۶- من نادانی‌های خود را به رسمیت می‌شناسم و همواره در باورهای خویش تردید می‌کنم.٧- برای پیشرفت و بهبود مستمر خود، همواره به کشف ایرادها و اشتباهات خود می‌پردازم.او به این نتیجه رسید که اصالت به عمل‌گرا بودن است و هر نتیجه‌ای، هر چند کوچک، یک پله پیشرفت است. او مسوولیت‌های زندگی خودش را برداشته بود و در مسیر تغییرات به حرکت افتاده بود.ارتباط او با کارش، همسرش و فرزندش رو به بهبود بود و این مساله اشتیاق او برای تداوم را بیشتر و بیشتر می‌کرد.وقتی حدود یک سال بعد از جلسات پیگیر حال هوشنگ شدم گفت: خیلی چیزها در ذهنم مانده بود که برای من رویا شده بود و حاضر نبودم هزینه رسیدن به آنها را بدهم (تلاش، زمان و ...) و من انتظار داشتم بدون این هزینه‌ها به خواسته‌هایم برسم. این مساله من را به دور باطل می‌انداخت و بعد از جلسات، هر چیزی که به ذهنم می‌رسید را پیاده کردم. از فکر کردن و شاخ و برگ دادن پرهیز کردم. اتفاقات خیلی خوبی برایم افتاده، نمره IELTS خودم را گرفتم و در نوبت مهاجرت هستم. نگران نتیجه هم نیستم. بدون مراجعه به مشاوران و پرداخت هزینه اضافه هم این کار را کردم. با کارم حس بهتری دارم و در بستر ارزش‌هایم مشغول کار هستم. وارد کسب و کاری را که می‌خواستم شدم و با استفاده از مهارت خودیادگیری بالایی که داشتم، مطالب ضروری را یاد گرفتم. رابطه با فرزندم و همسرم هم بهتر و عمیق‌تر شده و وقت باکیفیت‌تری برای آنها می‌گذارم. هنوز برای بهبود جا هست و من در مسیر هستم.آیا شما هم در دور باطل فکری خود گیر افتاده‌اید؟چه چیزی عامل نارضایتی شماست؟افشین محمد،کوچ زندگی،کوچ مدیران اجرایی</description>
                <category>cyfco</category>
                <author>cyfco</author>
                <pubDate>Tue, 06 Oct 2020 11:57:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربیات کوچینگی، زنی که قدر خودش و مدیریتش را نمی‌دانست!</title>
                <link>https://virgool.io/@cyfcoir/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-%D9%88-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA-jjhxlkirtgaj</link>
                <description>ترس شما چیست و هزینه‌ای که بابت آن می‌دهید چه میزان است؟وقتی جلسه اول با این خانم باسابقه و صاحب کسب و کار جلسه داشتم، دنیای ذهنی بسیار شلوغی داشت. مسایل مختلفی او را آزار می‌داد و علی‌رغم موفقیتی که در کسب و کار و زندگی‌اش داشت، احساسات متناقضی را تجربه می‌کرد. ساناز (اسم مستعار) گفت: &quot;می‌خواهم روی برند خودم و روابط کاری و شخصی‌ام کار کنم. در فضای کاری با شرکای خودم، کارها بر دوش من بود اما آن طور که باید دیده نشدم. کسب و کار شخصی جدیدی راه‌اندازی کرده‌ام که نیاز دارم آن را توسعه دهم و سبک خودم را در آن پیدا کنم. با فرد جدیدی وارد شراکت شده‌ام اما سهم من از کارها زیاد و از سود نامشخص است...&quot;تعدد موضوعات برای یک مدیر، صاحب کسب و کار و خویش‌فرما مساله‌ای غیرطبیعی نیست اما تعداد مسایلی که در جلسه اول و دوم وارد فضای کوچینگ شد، زیاد بود و برخی نیز حس آزار‌دهنده بیشتری داشت. ساناز وارد ارتباط کاری جدیدی شده بود که موارد مشابهی با کسب و کار قبلی او در آن تکرار می‌شد.از ساناز پرسیدم: آیا تو آدم ارزشمندی هستی؟ با مکث گفت: هستم؛ اما خودم را باور ندارم...پرسیدم: باور داشتن یعنی چی؟گفت: جمله درستش اینه که انگار مثلاً در کار بخواهم تنها قدم بردارم. توانمندی من منشا موفقیت من شده نه زنانگی من.از او پرسیدم خودت را چگونه معرفی می‌کنی و می‌شناسی؟گفت: سانازم، کوچک‌تر از سنم هستم. چیزی که یاد می‌گیرم را عمل می‌کنم. توانمندی بارز من ایجاد و ساخت سریع ارتباط است. هماهنگی خوبی با محیط دارم، یادگیری مناسب و رهبری خوب نیز دارم. آدم‌ها به خاطر من کار می‌کنند، مدیر برنامه فوق‌العاده‌ای هستم. در بحران بهترین تصمیم‌ها را می‌گیرم. قابل اعتمادم و صادقم؛ جای ده نفر کار می‌کنم. مدیریت تعارض خوبی دارم.پرسیدم آیا خودت را استخدام می‌کنی؟گفت: نه، استخدامش نمی‌کنم! اما دوستش دارم.و یکی از ریشه‌های اصلی اتفاقات قبلی و فعلی آشکار شد. وقتی من خودم را به عنوان یک نیروی عالی استخدام نمی‌کنم، چرا توقع دارم بقیه رفتاری متفاوت با من داشته باشند؟ پس باج دادن و بیش از حد کار کردن و کمتر از حد خواستن، خیلی دور از ذهن نیست.این الگو در جلسات بعد و در سایر بخش‌های زندگی ساناز نیز دیده شد، وقتی مساله‌ای را درباره پسرش فهیمده بود، به شدت خودش را مورد مواخذه قرار می‌داد که مادر خوبی نیست! قرار شد ساناز به کل زندگی‌اش نگاه کند و ببیند کجاها در حال سرویس دادن است و کدام یک از این سرویس دادن‌ها زیادی و خارج از تمایل اوست.کسب و کار اصلی ساناز بدون او دچار چالش شده بود و فاقد مدیریت خوب و نظم مالی لازم بود، گرچه ساناز برای شرکای خود وقت می‌گذاشت اما شرایط مطلوب نبود و البته ساناز هم همچنان عدم باور عمیقی نسبت به خود داشت و برای دست گرفتن مجدد کسب و کار و البته گرفتن جایگاهی که برای آن ساخته شده بود، قدمی به جلو برنمی‌داشت.در جلسات بعدی تله‌های ساناز شناسایی شدند، او با سرعتی زیاد در رابطه کل خودش را می‌گذاشت، حتی پیش از آن که مطمئن شود در قالب و قرارداد یا توافق منصفانه و مطلوبی هست یا نه!او به شدت علاقه دارد دیگران به او نیاز داشته باشند و او یک نفر (حالا یک شریک کاری، یا یک شریک عاطفی) را جمع و جور کند و برای دیده شدن و مورد تایید بودن تمام این کارها را می‌کرد، حتی وقتی دیگران به وضوح به او اعتماد داشتند و او را قبول داشتند، گویی او این امر را نادیده می‌گرفت. باور عمیق او این بود: این که هستم، خوب نیست!این الگو باز هم در ارتباط با مادر ساناز هم دیده شد، گویی تمام زندگی حول راضی نگه داشتن او می‌چرخید و ساناز استقلال متناسب با سن خودش را هیچ گاه تجربه نکرده بود. ترس‌های دیگر او شامل قضاوت مردم می‌شد که او را مانند بقیه زن‌ها نبینند و او در واقع تمایل داشت ثابت کند که زن‌ها متفاوت هستند.ساناز عادت زیادی به نوشتن داشت و کم کم متوجه شد این مساله گرچه مفید بوده اما الان بیشتر شبیه راه فرار عمل می‌کند و او تمایل خود را برای انجام اقدام‌های متفاوت بیشتر حس می‌کرد. ما همچنان به ریشه عدم باور به خود رجوع می‌کردیم و به چند پادواقعیت عمیق هم رسیدیم:ساناز باید آدم خوبی باشد.زندگی ساناز باید کامل باشد.ساناز باید توانمند باشد.آدم‌ها باید به توافقات خودشان احترام بگذارند.ساناز باید نقش اول را داشته باشد.در بین جلسات ساناز در حال تمرین برای ساختن زندگی کاری و خانوادگی جدیدی بود و از جلسات برای تمرکز بر موانع ذهنی خود استفاده می‌کرد. تا این که بین رها کردن مردم (فرار) و تمام مدت در هم بودن (مهرطلبی)، به ارتباط گزینشی براساس احساس و منافع ساناز رسیدیم.یکی از اولین موفقیت‌های ساناز عدم توافق با تیم جدیدی بود که با آنها برای شروع همکاری مذاکره می‌کرد و او با آگاهی وارد الگوی قدیمی خود نشد، همین مساله تمرکز او برای خروج از روابط کاری نامطلوب خودش را افزایش داد. یک آگاهی بزرگ دیگر برای ساناز این بود که: زیاد ماندن در ریشه‌ها و علت‌ها، خودشناسی نیست، خودسردرگمی است...و با این آگاهی، او قدم‌های عملی خود را شفاف‌تر کرد، کم کم یاد گرفت برای خودش وقت بگذارد و مال خودش باشد. این منظر رهایی‌بخش او را به جراتی رساند که به طور شفاف مدیریت شرکت را درخواست کرد و آنها را به دست آورد، او از روابط کاری حاشیه‌ساز و ناکارآمد خارج شد و برای ساخت حوزه فعالیت جدیدش نیز وقت مناسبی آزاد کرد.شما به چه کسانی و به چه علت باج می‌دهید؟ترس شما چیست و هزینه‌ای که بابت آن می‌دهید چه میزان است؟افشین محمد،کوچ زندگی،کوچ مدیران اجرایی</description>
                <category>cyfco</category>
                <author>cyfco</author>
                <pubDate>Sat, 12 Sep 2020 12:28:28 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>