<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@dadmag</link>
        <description>نخستین گام، آگاهیست.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:20:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/8786/avatar/avjJnR.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</title>
            <link>https://virgool.io/@dadmag</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سیاه‌وارگی ادبی علیه امپریالیسم</title>
                <link>https://virgool.io/@dadmag/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%88%D8%A7%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-jadxan19r4by</link>
                <description>اندیشمندان سیاهی که به مبارزه با سیاست تجانس فرهنگی امپراتوری فرانسه برخاستندپویا تقی ‌بکلو، کارشناسی، زبان و ادبیات انگلیسی، دانشگاه تهرانبعد از تقلای قدرت‌های اروپای برای تصاحب هر چه بیشتر خاک آفریقا در اواخر قرن نوزدهم و سرکوب مقاومت‌ اولیه بومیان، مسئله‌ی جدیدی در صحنه‌ی سیاسی کشورهایی چون فرانسه مطرح شده بود؛ مسئله‌ی ماهیت شهروندی بومیان که غالباً سیاهپوست و غیرمسیحی بودند. جواب نظام سیاسی مبهم بود؛ طبق قانون شهروندی وقت فرانسه، امتیازات و وظایف شهروندی ساکنان مستعمرات فرانسه، فارغ از نژاد، مذهب و جغرافیا، تنها مشروط به پذیرش «فرهنگ فرانسوی» بود؛ این ابهام، برای فرمانداران مستعمراتی و سیاست‌مداران فرانسوی فرصتی بود تا به میل خود، پوشیده یا آشکارا سیاست‌های تبعیض‌آمیزی در مناطق تحت سیطره خود اعمال کنند. جوانان تحصیل‌کرده بومی در چنین بستری بود که جنبشی فکری‌ادبی و اعتراضی شکل دادند.در آن سوی اقیانوس اطلس، شاعرانی هم ظهور پیدا کرده بودند که حساسیت به نابرابری و تبعیض علیه سیاهپوستان ایالات متحده، درون‌مایه اصلی کارشان شده بود. شاعران عصر رنسانس مثل هارلم(1)، لنگستون هیوز(2) و کلود مککِی(3) منبع الهام جوانانِ سیاه پاریسی شدند که در سال 1931، نشریه بازبینی دنیای سیاه(4) را کلید زدند که جامعه هدف آن، اندیشمندان اهل کاراییب و آفریقا بود. سه شاعر سیاه‌‌پوست جوان از دل این جامعه‌ی در حال رشد اندیشمندان پاریسی شکوفا شدند. اِمه سزر(5) در سال ۱۹۳۲ میلادی در کنار تحصیلات عالی ادبی، نشریه‌ای را به نام «دانشجوی سیاه»(6) منتشر کرد و در آن برای نخستین بار نویسندگان سیاه‌پوست می‌توانستند شیوه‌های نگارش ادبیات سنتی را مورد نقد و بررسی قرار دهند.سزر در شعر حماسی خودش «دفتر بازگشت به زادبوم»(7)، اولین کسی بود که از عبارت سیاه‌وارگی(نگریتود(8)) استفاده کرد و اعلان داشت: « سیاه‌وارگی من سنگی نیست که بر هیاهوی روز پرتاب می‌شود» بلکه سیاه‌وارگی‌اش « بر جسم داغِ خاک ریشه دوانده است».[1]سزر به همراه لئوپولد سدار سنگور(8) و لیون داما(9)، سه ستون اصلی جنبش نگریتود را تشکیل دادند که محصول مشترکشان، نشریه‌ی دانشجوی سیاه بود که در آن آثار و ایده‌های انقلابی خود را نشر می‌دادند.آنها به همراه سایر همراهان خود سعی کردند تا فرهنگ از دسته رفتهٔ سیاهان آفریقایی پیش از استعمار را بازیابی کنند و آن را در مقابل فرهنگ اروپایی بگذارند تا در نهایت علیه استعمار و نژادپرستی بایستند. شعر سرودند، داستان نوشتند و محافلی را برگزار کردند و اینگونه مبارزه را ادامه دادند تا به جهانیان بقبولانند که سیاهان نژاد پست‌تر از اروپاییان نیستند. ادعای دیگر آنها این بود که آفریقایی‌ها نسبت به اروپائی‌ها از «احساسات» بیشتر و منطق و عقل‌گرایی کمتری برخوردارند. درنهایت باید گفت که هدف آنها از این دوگانه‌گرایی ایجاد تقرب و وحدت درمیان تمام سیاهان جهان بود.[2]اظهار غرور سیاه اعضای نگریتود، همواره همراه اعتراض به سیاست همگون‌سازی فرهنگی فرانسه هم بود. آن‌ها بر این باور بودند که اگر چه در ظاهر و تئوری، این سیاست بر همسان‌بینی و برابربینی تمام انسان‌ها مدعی است، ولی در باطن، برتری ذاتی فرهنگ اروپایی را پیش‌فرض می‌گیرد. آن‌ها همچنین از مرگ هم‌میهنان‌شان در جنگ‌های امپراتوری‌های اروپایی، که نامربوط به آفریقایی‌ها بودند، آشفته بودند. این دیدگاه‌ها در نهایت به ایده‌های اصلی جنبش نگریتود، جان دمیدند: گرمای عرفانی آفریقا که از نزدیکی همیشگیِ فرهنگ آن به طبیعت و نیاکان خود تغذیه می‌شود، باید در برابر فرهنگ بی‌روح و مادی‌گرای اروپایی قرار داده شود.اندیشه‌ی جنبش از عقاید مارکسیستی و هایدگری و موسیقی جاز هم تاثیر پذیرفته بود؛ از تبلیغ برای آفریقایی سوسیالیستی از طرف سنگور گرفته تا تلاش برای کشف «در‌جهان‌بودگی» انسان سیاه و کاوش تجربه‌ و هویت خاص او. هرچند در ابتدا، نثر آثار جنبش با الهام از شاعران هارلم، سویه‌ای رئالیستی داشت، با برقراری ارتباط بیشتر با جنبش‌های روشنفکری وقت فرانسه، به فراواقع‌گرای(سورئالیسم) گرایید. این اتصال با بقیه جریان روشنفکری فرانسه، موجب شناخته‌شدگی بیشتر جنبش شد تا جایی که موجب واکنش و توجه اندیشمندان مشهور زمان، مانند آندره برتون(10) و ژان‌پل سارتر(11) گردید، که در مقاله‌ای به نام «ارفئوس سیاه»(12) به بررسی نظری جنبش پرداخت.جنبش سیاه‌وارگی تاثیر عمیقی بر هنر و ادبیات و اندیشه سیاسی ناحیه کاراییب و آفریقا داشت؛ از نویسندگانی مانند رنه منیل(13)، بیراگو دیوپ(14) و فردیناند اویونو(15) گرفته که رویکرد مارکسیستی و سورئالیستی جنبش را جذب کردند، تا بازتاب جنبش در تحلیل‌های پسااستعماری فرانتس فانون(16) و وله شویینکا(17) که نگاهی انتقادی نیز به رادیکالیسم نظری و انفعال سیاسی‌اجتماعی گروه پیدا کردند. سرنوشت شاعران اصلی جنبش هرچند، همسوتر با تفکر فانون سیاسی‌تر شد: سنگور اولین رئیس جمهور سنگال شد و امه سزر در نهایت به زادگاهش، مارتینیک بازگشت و شهردار فور‌دو‌فرانس(18) شد. در سال ۱۹۴۷کتاب شعر دفتر بازگشت او به زادگاه که ابتدا در سال ۱۹۳۹ پس از رد توسط یک ناشر فرانسوی، منتشر شده بود بار دیگر منتشر شد. این کتاب آمیخته‌ای از شعر و نثر برای بیان افکارش در مورد هویت فرهنگی سیاهان آفریقایی در یک محیط استعماری بود. برتون مقدمه‌ای تحسین‌آمیز برای این مجلد که در سال ۱۹۴۷ چاپ شد نوشت و گفت «این شعر چیزی کمتر از بزرگترین بنای تغزلی در زمان ما نیست».پاورقی‌ها:(1) Harlem Renaissance(2) Langston Hughes(3) Claude McKay(4) Revue du Monde Noir(5) Aimé Césaire(6) L’Etudiante Noire(7) Cahier d’un retour au pays natal(8) Léopold Sédar Senghor(9) Léon Damas(10) André Breton(11) Jean‌Paul Sartre(12) Orphée Noir(13) René Ménil(14) Birago Diop(15) Ferdinand Oyono(16) Franz Fanon(17) Wole Soyinka(18) Fort‌de‌Franceمراجع:[1] Cahier d’un retour au pays natal, Aimé Césaire[2] بازتاب و نقد جنبش نگریتود در رقص جنگل‌ها اثر وله شویینکا، محمد مرندی و محسن حنیف پژوهش ادبیات معاصر جهان دوره پانزدهم زمستان 1389 شماره 60کلبدواژگان: ادبیات آفریقا، امپریالیسم، ادبیات ضداستعمار، ادبیات سیاه‌پوستان، ادبیات کاراییب، استعمار، امپریالیسمبرای ورود به کانال پیام‌‎رسان تلگرام ماه‎‌نامه دانشجویی «داد» کلیک کنید.</description>
                <category>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</category>
                <author>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jul 2022 20:16:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهش و تداوم نابرابری</title>
                <link>https://virgool.io/@dadmag/%D8%AC%D9%87%D8%B4-%D9%88-%D8%AA%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%85-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C-o4enesumkvc0</link>
                <description>بررسی روند جهانی نابرابری درآمد از 1820 تا 2020مرتضی عبدی، کارشناسی، مهندسی مکانیک، دانشگاه صنعتی شریفبر کسی پوشیده نیست که سطح نابرابری درآمد در جهان همواره بسیار بالا بوده‌ که این امر به‌نوعی بیانگر وجود یک ساختار اقتصادی سلسله‌مراتبی در سطح جهان می‌باشد. در این نوشتار، که خلاصه‌ای از مقاله‌ی‌ [1] توماس پیکتی است، ابتدا به بررسی روند نابرابری درآمد برای سه گروه درآمدی 10‌ درصد بالای جامعه، 40 درصد میانی و 50 درصد پایینی جامعه می‌پردازیم و پس از آن با بررسی ضریب‌جینی از زاویه‌ی‌ دیگری این موضوع را مورد پردازش قرار می‌دهیم. درنهایت نیز به شناسایی ریشه‌های این نابرابری و دلایل سیاسی اجتماعی تداوم این نابرابری در درآمدها خواهیم پرداخت.آمارهای روند توزیع درآمددر طی 200 سال گذشته، 10 درصدِ پردرآمد جامعه همواره حدود 50 تا 60 درصد از کل درآمد جهان را در اختیار داشته‌اند؛ این در حالی‌ست که سهمِ 50 درصدِ پایینیِ جامعه از این مقدار بین 5 تا 10 درصد در حال نوسان بوده که این مقدار به‌طور تقریبی با سهم 0.1 درصدِ برترِ جامعه از لحاظ درآمدی برابر می‌باشد. برای درک بهتر این اعداد، خوب است به این مورد اشاره کنیم که چنین آماری مشابه وضعیت فعلی کشورهای آفریقای جنوبی، برزیل، مکزیک و امارات متحده عربی است. به‌منظورِ بررسی روند زمانی این نابرابری، کافی‌ست به شکل 1 نگاه بیندازیم. نخستین نتیجه‌ی‌ مهمی که از این نمودار استنباط می‌شود این است که این شکافِ گسترده‌ی‌ درآمدی تنها مختص به زمان حال نیست و در 200 سال گذشته همواره در جوامع بشری وجود داشته‌است. همان‌طور که ملاحظه می‌شود، از سال 1820 تا 1910 شاهد افزایش بی‌وقفه‌ی‌ نرخ نابرابری هستیم؛ در این بازه‌ی‌ زمانی، سهمِ درآمدیِ 10 درصدِ بالایِ جامعه از 50 درصد به 60 درصد افزایش و برای 50 درصدِ پایینِ جامعه از 14 درصد به 7 درصد کاهش یافته‌است. در ادامه، حتی این میزان کمتر هم شد و در سال 1980 به 5 درصد رسید که پایین‌ترین میزان مشاهده‌شده در 200 سال اخیر بوده‌است. از سال 1980 تا 2020 نیز سهمِ درآمدیِ 50 درصدِ پایینِ جامعه روندِ افزایشیِ کمی را تجربه کرد و مجدداً به 7 درصد رسید؛ بنابراین، به‌طور تقریبی می‌توان گفت که 50 درصدِ پایینِ جامعه از لحاظ درآمد امروزه همان سهمی از درآمد کل را دارند که در سال 1910 داشتند. در مجموع، نمی‌توان گفت که از سال 1820 تا 2020 یک روند مشخص برای تغییر سهمِ هرکدام از این دسته‌ها وجود داشته و در بازه‌های زمانی متعدد، و باتوجه به شرایط سیاسی و اتخاذ سیاست‌های اقتصادی متفاوتِ کشورها، شاهد تغییراتی در این توزیع درآمدی بوده‌ایم؛ هرچند، با اندکی اغماض، می‌توان نتیجه گرفت که سهمِ 40 درصدِ میانی جامعه از درآمد کلْ روندی افزایشی را درپیش گرفته‌است.در طی 200 سال گذشته، 10 درصدِ پردرآمد جامعه همواره حدود 50 تا 60 درصد از  کل درآمد جهان را در اختیار داشته‌اند؛ این در حالی‌ست که سهمِ 50 درصدِ  پایینیِ جامعه از این مقدار بین 5 تا 10 درصد در حال نوسان بوده که این  مقدار به‌طور تقریبی با سهم 0.1 درصدِ برترِ جامعه از لحاظ درآمدی برابر  می‌باشد.همچنین، با درنظر گرفتنِ شاخص‌هایی مانند ضریب‌جینی (1) هم به نتایج مشابهی خواهیم رسید. ضریب‌جینی یک عدد بین 0 تا 1 است که بیانگر نابرابریِ توزیع درآمد می‌باشد؛ در این مقیاس، عددِ 0 نمایانگر برابری مطلق و عددِ 1 بیانگر نابرابری مطلق است. نمودار مربوط به ضریب‌جینی در شکل 2 آمده‌است. باتوجه به این نمودار، می‌توان گفت که به‌طور تقریبی در سال 1820 ضریب‌جینیِ جهانی برابر با 0.6 بوده که این میزان در سال 1910 به 0.72 رسید؛ از سال 1910 تا 2000 این ضریب روند مشخصی نداشته اما در سال 2000 مجدداً به 0.72 رسید که بالاترین میزان در 200 سال گذشته بوده‌است. هرچند، از سال 2000 تا کنون ضریب‌جینی روندِ کاهشیِ خوبی را تجربه کرده و اکنون درحالِ متعادل‌تر شدن است. البته لازم به ذکر است که بیشترین کاهش سطح نابرابری درآمد مربوط به زمان پس از بحران مالی 2008 می‌باشد.هنگام بررسی نابرابری درآمد خوب است که این بررسی را در دو حالتِ «بین‌کشوری» (2) و «درون‌کشوری» (3) انجام دهیم. نمودار مربوط به این دو نابرابری در شکل 3 آمده‌است. در این نمودار، نسبت میانگین درآمد 10‌ درصدِ بالایِ جامعه به میانگین درآمد 50 درصدِ پایینِ جامعه برحسبِ سال رسم شده‌است.منظور از بررسی نابرابری درآمدیِ بین‌کشوری این است که فرض می‌کنیم تمام ساکنین یک کشور درآمد یکسانی دارند و این مقدار با میانگین درآمد آن کشور برابر است. سپس، میزان نابرابری درآمدی میان کشورهای مختلف را با هم مقایسه می‌کنیم. با مقایسه‌ی‌ آمار مربوط به نابرابری درآمدیِ بین‌کشوری، به این نتیجه می‌رسیم که از سال 1820 تا 1980 این نابرابری دائماً درحال افزایش بوده‌است؛ این افزایش بین سال‌های 1820 تا 1950 بسیار شدیدتر شد که مهم‌ترین دلیل آن استعمار بی‌سابقه در این دوران بوده‌است. البته لازم به ذکر است که این نابرابری از سال 1980 تا 2020 روندی نزولی را تجربه کرده‌است.نمودار روند تغییرات سهمِ 10 درصدِ پردرآمد، 40 درصدِ میانی و 50 درصدِ کم‌درآمد جهان از درآمد کلی جهان از سال 1820 تا 2020حال، به بررسی نابرابری درآمدی درون‌کشوری می‌پردازیم. برای محاسبه‌ی‌ نابرابری درآمدیِ درو‌ن‌کشوری، فرض می‌کنیم که تمام کشورها میانگین درآمد یکسانی دارند که این میانگین با میانگین درآمد جهانی برابر است. با مشاهده‌ی‌ نمودارمربوطه در‌می‌یابیم که نابرابری درآمدی درون‌کشوری از سال 1820 تا 1910 درحال افزایش بوده، و سپس از سال 1910 تا 1980 روندی نزولی را طی کرده و مجدداً از سال 1980 تا 2020 افزایشی شده‌است.ریشه‌یابیاکنون نوبت به بحث و تحلیل این داده‌ها می‌رسد. یکی از سؤالاتی که با بررسی این داده‌ها پیش می‌آید این است که دلیل افزایش شدید نابرابری درآمدی بین سال‌های 1820 تا 1910 چه بوده‌است؟ همچنین، این سوال مطرح می‌شود که به چه دلیل این نابرابری از سال 1910 تا 2020 تداوم داشته و روند کاهشی مشخصی را تجربه نکرده‌است؟ مهم‌ترین برداشت این است که عوامل سیاسی و نهادی (4) و تقابل ایدئولوژیک بین قدرت‌های دولتی و طبقات اجتماعی نقش عمده‌ای در تحولات گذشته ایفا کرده‌اند و این احتمال وجود دارد که در آینده نیز شاهد اتفاقات مشابهی باشیم.ابتدا باید بر این نکته تایید کنیم که کشورهایِ دارای میانگینِ درآمد کمترْ عموماً ساعت‌های کاری طولانی‌تری دارند و در واقع، در این کشورها، هم ساعتِ کار و هم ساعتِ اضافه‌کاری بیش از سایر کشورهاست؛ بنابراین، نابرابریِ جهانی در درآمد ساعتی، حتی از نابرابریِ جهانیِ درآمدی (که پیش‌تر در مورد آن بحث شد) نیز شدیدتر است. از دیدگاه اقتصاد نئوکلاسیک (5)، واضح‌ترین دلیلِ نابرابریِ عظیم و ممتد در درآمد ساعتی (بهره‌وری) نابرابری در میزان حضور سرمایه است؛ به این معنی که اگر ضعیف‌ترین گروه‌های اقتصادی در سطح جهانیْ مقدارِ مناسبی از سرمایه (6) را در اختیار می‌داشتند، در آن صورت نابرابریِ درآمدِ جهانی نیز به‌شدت کاهش می‌یافت. این حرف تا حدودی می‌تواند درست باشد. اگر بازتوزیع (7) ثروت مناسبی از ثروتنمدترین گروه‌های اقتصادی به فقیرترین گروه‌های اقتصادی صورت می‌گرفت، که موجب سرمایه‌گذاری منابع فیزیکی و انسانی درکشورهای فقیرتر می‌شد، قطعاً نابرابری جهانی کاهش عظیمی را تجربه می‌کرد. دلایل سیاسی اقتصادی واضحی وجود دارد که نشان می‌دهد انجام‌پذیری بازتوزیعِ سرمایه به‌شکلِ یک انتقالِ ثروتِ ساده غیرممکن است، مگرآنکه گروه‌های ثروتمند به‌واسطه‌ی‌ انقلاب، اصلاحاتِ ارضی و یا وجود یک سیستمِ مالیاتیِ تصاعدی مجبور به انجام این ‌کار شوند؛ درغیراین‌صورت،این گروه‌ها تمایلی به واگذاری دارایی‌های خود ندارند. گروه‌های ثروتمند اقتصادی تمایل به وام دادن یا قرض ‌دادنِ دارایی‌های خود دارند تا بالاترین میزان بازدهی را از سرمایه‌ی‌ خود کسب کنند. این اقدام نتایجی را درپی خواهد داشت. نخستین مسئله این است که وام‌گیرندگان همان فقیرترین گروه‌های اقتصادی‌اند که باید بازپرداختِ کلانی درقبال این وام‌ها بدهند که خود نشان‌دهنده‌ی‌ استقلالِ اقتصادیِ کم این افراد است، و درنتیجه، میل آن‌ها برای تولید و بهره‌وری کاهش می‌یابد. مسئله‌ی‌ بعدی این است که چون وام‌دهندگان از اتفاقاتی نظیر سلب‌مالکیت و مصادره‌ی‌ اموال خود می‌ترسند (که در واقعیت این اتفاقات رخ داده‌است)، ترجیح می‌دهند به جای ارتباط مستقیم با مردمِ فقیرِ جامعه، روابط خود با آن‌ها را از طریق استعمار و یا تسلط نظامی تنظیم کنند تا با این شیوه‌ی‌ سازماندهیْ کنترلِ اتفاقات را در دست داشته باشند.دلایل سیاسی اقتصادی واضحی وجود دارد که نشان می‌دهد انجام‌پذیری بازتوزیعِ  سرمایه به‌شکلِ یک انتقالِ ثروتِ ساده غیرممکن است، مگرآنکه گروه‌های  ثروتمند به‌واسطه‌ی‌ انقلاب، اصلاحاتِ ارضی و یا وجود یک سیستمِ مالیاتیِ  تصاعدی مجبور به انجام این ‌کار شوند؛ درغیراین‌صورت،این گروه‌ها تمایلی به  واگذاری دارایی‌های خود ندارند.مطالعاتی که دراین‌باره انجام شده نقش اساسی سلطه‌ی‌ نظامی و استعماری را در افزایش نابرابری در قرن نوزدهم تایید می‌کند. بکرت، در سال 2014، و در کتاب امپراطوری پنبه [2]، اهمیت اساسی تجارت برده‌ها و تولید پنبه را در تصرفِ کنترلِ جهانیِ صنعتِ نساجی توسط بریتانیایی‌ها و دیگر اروپایی‌ها نشان داده‌است. درواقع، نیمی از حجم تجارت برده در تاریخ جهان تنها در سال‌های 1780 تا 1860 رخ داد که این امر بیانگر این است که رشد گسترده‌ی‌ برده‌داری و کاشت پنبه نقشی اساسی در صنعتِ نساجی بریتانیا داشته‌است. زاد و ولدِ طبیعی بردگان نیز نقش مهمی در این اتفاقات داشته‌است. برای مثال، در ایالات متحده، در بین سال‌های 1800 تا 1860، تعداد بردگان 4 برابر شد و در همین زمان تولید پنبه به 10 برابر مقدار قبلی خود رسید؛ ازهمین‌رو، در آستانه‌ی‌ جنگ داخلی آمریکا، 75 درصدِ پنبه‌ی‌ وارداتیِ کارخانه‌هایِ نساجیِ اروپا از جنوب ایالات متحده تأمین می‌شد.در سال‌های 1820 تا 1910، و درحالی‌که نابرابریِ درآمدیِ بین‌کشوری به‌سرعت رو به افزاش بود، نابرابری درآمدی درون‌کشوری نیز همزمان روندی تصاعدی با شیب ملایم را طی می‌کرد؛ هرچند، انتظار می‌رفت با بروزِ جنگ جهانی اول نابرابری درآمدی درون‌کشوری با سرعت بالایی کاهش یابد، اما همچنان این شاخص از سال 1910 تا 1920 بالا مانده‌بود که دلایل احتمالی آن عوامل ایدئولوژیک و نهادی بودند. برای مثال، در کشور سوئد، سیستم الکترالی، که بین سال‌های 1865 تا 1910 اجرا می‌شد، نمونه‌ی‌ بارزِ ایدئولوژی مالکیت بود. در این سیستم، تنها 20 درصدِ برترِ مردان، از لحاظ میزانِ مالکیت، حق رأی داشتند و حتی در میان این جمعیت نیز امتیازی به‌عنوان «فیرْکَر» (8) به هر شخص تعلق می‌گرفت که این امتیاز تابعی از میزانِ دارایی هر شخص، درآمدش و میزانِ مالیاتِ پرداختی او بود. درنهایت، هر رأی‌دهنده، باتوجه به امتیاز اختصاص‌داده‌شده، بین 1 تا 100 حق رأی داشت. درعرض چند دهه، این سیستم کاملاً تغییر کرد: حق رأی همگانی شد؛ سوسیال دموکرات‌ها در سال 1932 قدرت را به‌دست گرفتند و سیاستهای کلی کشور و ظرفیت‌های آن را بر مبنای برابری اجتماعی اقتصادی قرار دادند. به‌طور کلی، کاهشِ بزرگ در نابرابری‌های درآمدی درون‌کشوری، که بین سال های 1910 تا 1980 رخ داد، پیامد سازماندهیِ سیاسی (9) در مقیاس بزرگ و تغییراتِ نهادی بود. در مدت زمان حدود 30 سال (1914 1945)، توازنِ قدرتْ میانِ سرمایه و کار به‌طرز چشم‌گیری متحول شد که مهم‌ترین دلایل آن سازماندهی کارگری، تأثیرِ ترکیبی جنگ‌هایِ جهانیِ اول و دوم، رُکودِ بزرگ و تعدادی از رویدادهای انقلابی (از جمله انقلاب بلشویکی) بودند.نمودار روند تغییرات نابرابری درآمدیِ بین‌کشوری و درون‌کشوری از سال 1820 تا 2020. در این نمودار، شاخصِ درنظرگرفته‌شده برای نابرابری، نسبتِ میانگینِ درآمدِ 10 درصدِ بالای جامعه به میانگینِ درآمدِ 50 درصدِ پایین جامعه است.نمونه‌های برابری‌طلبی در جامعه‌ی‌ امروزی و همبستگی سیاسی مردم در برابرِ سیاست‌های اقتصادی و اجتماعی قابل مشاهده است. همچنین، چالش‌های تازه‌ای ازجمله حوادث آب‌وهوایی، مشکلات ناشی از تغییرات اقلیمی، رقابت میانِ چین و آمریکا و اروپا، و فشارهای مهاجرتی ممکن است منجر به تغییرات سیاسی، ایدئولوژیکی و نهادیِ جدی شود. آنچه واضح است این است که کاهش میزان نابرابری بین‌کشوری و درون‌کشوری نیاز به یک بازتوزیع عظیم دارد. برای مثال، می‌توان به تخصیصِ بخشی از مالیات بر درآمدِ جهانی (که توسط شرکت‌های چندملیتی و یا میلیاردرها پرداخت خواهد ‌شد) به کشورها، براساسِ میزانِ جمعیتِ آن‌ها، فکر کرد. این امر در مناطقی مانند آفریقای سیاه (10) یا جنوب آسیا به‌طور اساسی ظرفیت دولت‌ها را برای تامین مالی و سرمایه‌گذاری در زیرساخت‌ها، تجهیزات و سرمایه‌ی‌ انسانی تغییر می‌دهد. درمجموع، شواهد تاریخی نشان می‌دهد که سطوح شدید نابرابری جهانی می‌تواند بسیار مداوم و پایدار باشد.پاورقی‌ها:(1): gini coefficient(2): between-country(3): within-country(4): institutional(5): neoclassical economics(6): در اینجا، منظور از سرمایه سرمایه‌ی‌ فیزیکی (ابزارآلات، ماشین و ...) و سرمایه‌ی‌ انسانی ( تحصیلات، مهارت و ...) می‌باشد.(7): redistribution(8): fyrkar(9): political mobilization(10): Sub-Saharan Africaمراجع:[1]: Global Income Inequality, 1820-2020, Lucas Chancel, Thomas Piketty, 2021[2]: Empire of Cotton. A Global History, S. Beckert, Knopf 2014کلیدواژگان: توماس پیکتی، نابرابری، درآمد ، مالیات بر درآمد، استعماربرای ورود به کانال پیام‌‎رسان تلگرام ماه‎‌نامه دانشجویی «داد» کلیک کنید.</description>
                <category>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</category>
                <author>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jul 2022 19:32:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیره‌بختی و نابرابری</title>
                <link>https://virgool.io/@dadmag/%D8%AA%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C-t72b5nevgcdl</link>
                <description>بررسی پیامدهای نابرابری در جامعهسجاد بهرامی پاکرو، کارشناسی، مهندسی دریا، دانشگاه صنعتی شریفیکی از عوامل تیره‌بختی انسان نابرابری است. نابرابری می‌تواند باعث فقر، تبهکاری، درگیری در مشاغل پست، استثمار، فقدان ارزش نفس و فشار روانی شود. نابرابری در قدرت و مهار نشدن آن باعث بوجود آمدن نهادهایی می‌شود که به منافع بی‌قدرتان هیچ توجهی نمی‌کنند. این نهادها اراده‌ی خود را به خاطر منافعشان، به قشر فرو دست تحمیل می‌کنند. همچنین این نهادهایی که در اثر نابرابری بوجود آمده‌اند، نابرابری را در جامعه تثبیت می‌کنند. براثر نابرابری نهادهایی که پدید می‌آیند معمولا بیشتر در خدمت قدرتمندانی هستند که آن‌ها را بوجود آورده‌اند، همچنان بر آن‌ها کنترل دارند و آن‌ها را اداره می‌کنند. کمتر نهادی در جامعه به این منظور به‌وجود آمده است که مسائل تیره‌بختی بشری را حل کند، مگر زمانی که تیره‌بختی بر زندگی کسانی که قدرتمندند تاثیر بگذارد. نمونه‌ی این مسئله را ما در آبان ماه سال 1398 می‌توانیم ببینیم؛ قدرتمندانی که بدون توجه به منافع حیاتی کوتاه مدت افراد فرو دست، تصمیم گرفتند بنزین را گران کنند چون جیبشان خالی بود و رگبار خون بستند چون حیاتشان در خطر بود. در این مقاله سعی شده پیامدهای نابرابری در جامعه بررسی شود و برای این منظور به سراغ کتاب «ده پرسش از دیدگاه جامعه‌شناسی» جوئل شارون ترجمه‌ی منوچهر صبوری رفته شده که به زبانی شیوا و سلیس در پرسش هشتم خود به دلایل تیره‌بختی انسان‌ها پرداخته که یکی از این دلایل «نابرابری» است. مقاله‌ی پیش رو اقتباسی از بخش یاد شده‌ی کتاب است.کمتر نهادی در جامعه به این منظور به‌وجود آمده است که مسائل تیره‌بختی بشری را حل کند، مگر زمانی که تیره‌بختی بر زندگی کسانی که قدرتمندند تاثیر بگذارد.در ابتدا تیره‌بختی را معنا کنیم. تیره‌بختی به چه معناست؟ جای شگفتی است که تعریف تیره‌بختی دشوار است. «بدبختی» و «رنج» به آن نزدیک هستند، اما بدبختی شدت کمتری دارد، و هر دو واژه بر حالتی موقتی‌تر دلالت می‌کنند. هر کسی گاهی احساس بدبختی می‌کند؛ هر کسی گاهی رنج می‌برد. شاید تیره‌بختی را بهتر بتوان به معنای حالتی از رنج و بدبختی پیوسته و طولانی درک کرد. یکی از عامل‌های تیره‌بختی جوامع انسانی نابرابری است. رقابت و مبارزه برای موفقیت همواره دو روی دارد، یک رو آن کسی که برنده می‌شود و در موقعیت بالا‌دستی قرار می‌گیرد و روی دیگر آن فردی که بازنده می‌شود و سرانجام وابسته، بی‌قدرت، یا استثمار می‌شوند. نابرابری همچنین ممکن است به کسانی که موفق شوند قربانیان بیشتری را استثمار و نابود کنند کمک کند تا موقعیتی مطمئن‌تر در جامعه بدست آورند. برای جامعه‌ای که بر اصل نابرابری بناگردیده است توجیهات بسیار وجود دارد. ما اغلب این را ( که در وعده‌ی پاداش‌های مادی بیان می‌شود) از رهبران سیاسی، رسانه‌های همگانی، استادان دانشگاه و خانواده می‌شنویم: «سخت کار کنید، شما هم می‌توانید بر بقیه پیشی بگیرید. شما هم می‌توانید موفقیت مادی داشته باشید. «رقابت بهترین استعدادهای انسان را ظاهر می‌سازد و بدون آن ما در مقام فرد یا جامعه موفق نخواهیم شد.» «وعده‌ی پاداش‌های کلان به کسانی که سخت کار می‌کنند و هوشمندانه رفتار می‌کنند برای بنای جامعه‌ی خوب اهمیت اساسی دارد.» «برای تشویق افراد به استفاده از فرصت‌ها و برای وارد کردن آن‌ها به پذیرفتن مشاغل دشوار و دارای مسئولیت، باید آن‌ها را به گرفتن پاداش‌های کلان امیدوار سازیم.» «مردم اخلاقاً حق دارند که هرچه می‌سازند را نگه‌دارند.» عملاً در هر جامعه‌ای که در آن نابرابری وجود دارد، فلسفه‌ای هم وجود دارد که می‌کوشد آن را توجیه کند.بنابه تعریف، نابرابری به این معناست که در روابط اجتماعی، از گروه‌های دوتایی تا جوامع، برخی افراد در موقعیتی مساعدتر از دیگران هستند. در جایی که نابرابری وجود دارد برخی در پله‌های بالای نردبان اجتماعی خواهند بود و برخی در پایین. همه نمی‌توانند به بالا صعود کنند. یکی از دلایل اصلی وجود میلیونرها بیش از هر چیزی این است که بعضی افراد می‌توانند دیگران را وادار کنند با نرخی بسیار کمتر از آنچه آن‌ها (میلیونرها) دریافت می‌کنند برای آن‌ها کار کنند. برخی اندکی کمتر دریافت می‌کنند (طبقه‌ی متوسط بالا)؛ بیشتر افراد کاملا کمتر دریافت می‌کنند (طبقه‌ی کارگر)؛ و بسیاری تقریباً هیچ چیزی دریافت نمی‌کنند (فقرا).هنگامی که نابرابری را با طبقه‌ی اجتماعی ارتباط می‌دهیم، به دو نکته باید توجه کنیم. نخست، در جامعه‌ی طبقاتی، براساس اینکه فرد چه منابع اقتصادی‌ای را انباشت می‌کند در موقعیتی ممتاز یا محروم قرار دارد. و دوم، فرد معمولاً امتیازات یا محرومیت‌ها را از طریق فرصت‌های آموزش، ارتباطات اجتماعی، یا وراثت مستقیم به فرزندان خود انتقال می‌دهد. در نتیجه با گذشت زمان نابرابری‌های زیادی در توزیع منابع در جامعه و میان جوامع جهان پدید می‌آید و دائمی می‌شوند. نابرابری اجتماعی به هفت طریق که در این مقاله به ‌آن اشاره خواهیم کرد با تیره‌بختی پیوند دارد: نابرابری اجتماعی موجب فقر می‌شود، به تبهکاری کمک می‌کند، بعضی‌ها را مجبوری می‌کند مشاغل بسیار بدی را انجام دهند، استثمارِ برخی را به وسیله‌‌ی برخی دیگر تسهیل می‌کند، باعث کاهش عزت نفس و از دست دادن امید می‌شود، به افزایش فشار روانی در سراسر جامعه کمک می‌کند و نهادهایی را به وجود می‌آورد که باعث ایجاد و حفظ تیره‌روزی می‌شوند.پیامدهای نابرابری: فقرفقر در ارتباط با انواع محرومیت‌هایی است که عمیقاً بر چگونگی گذران زندگی افراد تأثیر می‌گذارد: برای مثال، حمایت قانونی ناکافی، نداشتن کار مولد، بیکاری، نداشتن سلامتی جسمانی و روانی، فشار روانی، از هم گسیختگی خانواده، نداشتن فرصت‌های آموزشی و اعتیاد به مواد و الکل. نگریستن به فقرا از موقعیت‌های فرادستی و شکایت از اینکه «تقصیر خود آنهاست»، «ما باید از خودمان مراقبت کنیم» در دسترس‌ترین و آسان‌ترین جواب است. اینگونه نگرش‌ها به دائمی کردن نابرابری و توزیع نابرابر منابع کمک می‌کنند و توزیع مجدد منابع به صورت رویارویی عمده‌ای در می‌آید که اکثر افراد انگیزه‌ی پذیرش آن را ندارند. فقر بخشی از یک جامعه‌ی نابرابر است. فقر ناشی از نظامی است که برخی افراد به زیان دیگری پیروز می‌شوند، افرادی که در فرصت‌های نابرابر متولد می‌شوند و فرصت‌ها بر ضد آن‌ها تعیین و تثبیت گردیده‌اند، نظام اجتماعی که دگرگونی به سود بعضی است و دیگران را کنار می‌گذارد. این نظام ساختار یافته است و صرفاً نتیجه‌ی تلاش شخصی نیست.نگریستن به فقرا از موقعیت‌های فرادستی و شکایت از اینکه «تقصیر خود آنهاست»، «ما باید از خودمان مراقبت کنیم» در دسترس‌ترین و آسان‌ترین جواب است.پیامدهای نابرابری: تبهکاریدر جامعه‌ای که نابرابری زیاد است، افراد اجتماعی می‌شوند تا درباره‌ی خود و دیگران براساس موفقیت مادی قضاوت کنند. موفقیت مادی ارزشی است که بسیاری از مردم در آن اشتراک دارند. جامعه‌ی نابرابر به کسانی که به بالای نردبان اجتماعی صعود می‌کنند شأن و عظمت می‌بخشد ولی آن را از کسانی که در پایین نردبان اجتماعی باقی می‌مانند دریغ می‌کند.طبقه تا اندازه‌ی زیادی مرتبه‌ای موروثی است. افراد در جامعه می‌آموزند که معنای موفقیت چیست و این انتخاب برای افرادی که در طبقه‌ی فرودست روشن‌تر می‌شود؛ یا موقعیت فروتر خود را بپذیرند یا بکوشند تا موقعیت فروتر خود را تغییر دهند و اگر می‌کوشند موقعیت خود را تغییر دهند، انتخاب دیگری وجود دارد. در نظامی که به سود دیگران است سخت بسیار تلاش کنید، و یا برای موفقیت از نظام مشروع و قانونی خارج شوید؛ قدرت گرفتن این فکر همانا سرآغاز سرپیجی و تبهکاری است که هر چه قدر نابرابری شدیدتر شود فرد برای بقا یا تغییر موقعیت خود بیشتر وسوسه می‌شود که راه دوم را انتخاب کند.‌ بسیاری از افراد فقیر موقعیتشان را می‌پذیرند و صرفاً برای بقا مبارزه می‌کنند. بسیاری فوق‌العاده سخت تلاش می‌کنند تا در نظام قانونی و مشروع موفق شوند. اما دیگران دلیلی نمی‌بینند که از قوانینی پیروی کنند که به نظر می‌رسد در این نظم رقابت‌آمیز به زیان آن‌ها عمل می‌کند، قوانینی که توسط کسانی به وجود آمده است که از آن نظام بیش از همه سود می‌برند. دزدی، تن‌فروشی، فروختن مواد مخدر غیرقانونی و جرائم خشن و تبهکاری به صورت انتخاب‌های جالبی در می‌آیند. بعضی از طریق تبهکاری بر فقر غلبه می‌کنند؛ اکثریت عظیم نمی‌کنند. کسانی که چنین فقیر باقی می‌مانند و به گونه‌ای فزاینده قربانی نظام‌های رفاهی، قضایی، پزشکی، و زندان می‌شوند که می‌کوشند بر زندگی آن‌ها نظارت کنند تا مطمئن شوند که آن‌ها تهدیدی برای بقیه افراد جامعه نیستند. با گذشت زمان تیره‌بختی آن‌ها شدیدتر می‌شود.تبهکاری و قانون‌شکنی تنها مختص طبقه‌ی فرودست جامعه نیست بلکه تبهکاری و جرایم در تمامی سطوح آن به دلیل نابرابری گسترده و اشتیاق افراد برای بهبود مرتبه و موقعیت خود وجود دارد. این امر از آن رو وجود دارد که ثروتمندان می‌کوشند ثروتمند بمانند یا ثروتمندتر شوند. اما باز مجددا یک تبهکار ثروتمند با یک مجرم فرو دست در یک کاسه‌ی ترازو قرار نمی‌گیرند زیرا نظام قضایی برخورد خشن‌تری با فقرا می‌کند. ثروتمندان بیشتر می‌توانند از طریق پرداخت جریمه، استخدام وکلایی که حق‌الزحمه کلانی دریافت می‌کنند و متقاعد ساختن دادگاه‌ها به این که آن‌ها خطری برای جامعه نیستند، از زندانی شدن بگریزند.اما دیگران دلیلی نمی‌بینند که از قوانینی پیروی کنند که به نظر می‌رسد در این نظم رقابت‌آمیز به زیان آن‌ها عمل می‌کند، قوانینی که توسط کسانی به وجود آمده است که از آن نظام بیش از همه سود می‌برند.پیامدهای نابرابری: مشاغل بدنابرابری کار خسته کننده، با دستمزد کم، خطرناک و بدون ایمنی برای بسیار ایجاد می‌کند. کاری که بسیاری افراد انجام می‌دهند پاداش‌های مادی اندکی ارائه می‌کند؛ و آن‌ها را در نوعی زندگی که تنها به زنده ماندن محدود می‌شود گرفتار می‌کند. تیره‌روزی تا اندازه‌ای، از آن‌رو وجود دارد که کار پست وجود دارد؛ کسانی که در این مورد حق انتخاب ندارند باید یا آن را بپذیرند یا بمیرند. مشاغل پست، مشاغل نامطمئن نیز هستند. کسانی که در پایین نردبان اجتماعیِ اشتغال قرار دارند مشاغل غیر ماهرانه دارند: یعنی مشاغلی که بیشتر احتمال دارد با ماشین، با کار در جوامع دیگر، یا صرفاً با کاگران دیگری که مایل هستند با دستمزد کمتری کار کنند جانشین شوند. در دوره‌های بحران، نخست مشاغل آن‌ها از دست می‌رود و آن‌ها کسانی هستند که بیش از همه ممکن است دچار بیکاری دراز مدت شوند.کار بخش مهمی از زندگی یک انسان است. باید توجه کرد که کار پست کمک شایانی به زندگی پست می‌کند و در کنار فقر و تبهکاری، نتیجه‌ی جامعه‌ای نابرابر است. بهره‌ کشی و استثمار محصول دیگر آن است.نابرابری کار خسته کننده، با دستمزد کم، خطرناک و بدون ایمنی برای بسیار ایجاد می‌کند.ده پرسش از دیدگاه جامعه‌شناسی، جوئل شارون، ترجمه‌ی منوچهر صبوری، نشر نیپیامدهای نابرابری: استثمارمارکس بر آن بود که نابرابری به شیوه‌ی دیگری هم تیره‌بختی ایجاد می‌کند: و آن اینکه همیشه می‌تواند به قدرت تبدیل شود. هرجایی که نابرابری باشد، فارغ از نوع نابرابری مانند نابرابری براساس جنسیت، نژاد، منابع اقتصادی و طبقه‌ی اجتماعی، قدرت نابرابر تقریبا اجتناب ناپذیر است. در جایی که قدرت نابرابر است، بهره‌کشی (استفاده‌ی سودجویانه از دیگران) آسان می‌شود، زیرا کسانی که دارای قدرت هستند در موقعیتی قرار دارند که چیزهایی را از کسانی که از آن بیمناک یا وابسته به آنان هستند بخواهند. مارکس بر بهره کشی اقتصادی تاکید می‌ورزد؛ با وجود این جامعه‌شناسان در تحلیلشان از نابرابری و قدرت از مارکس فراتر رفته‌اند. کار یگانه اساس قدرت، وابستگی و استثمار نیست. استثمار بی‌قدرتان تقریباً وضعیت هرجامعه‌ای را مشخص می‌کند. همچنین لازم به ذکر است تقریباً هر جامعه‌ای دارای نظام نابرابری برپایه‌ی جنسیت نیز بوده است. جایی که نابرابری جنسی زیاد است، بهره‌کشی جنسی عادی و مشروع تلقی می‌شود، نابودسازی کودکان به دلیل دختر بودن، رسمی پذیرفته شده است، عمل وحشیانه و بی‌رحمانه‌ی ختنه زنان الزامی شده است و آزار فیزیکی زنان به وسیله‌ی شوهران به صورت حقی شناخته شده در آمده است. نابرابری جنسی راه مشارکت برابر زنان در حوزه‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را مسدود می‌سازد؛ و فرصت‌های آموزشی و حقوق قانونی‌ای را که مردان از آن‌ها بهره‌مندند از آنان دریغ می‌کند. مردان به زیان کسانی که قدرت کمتری دارند، امتیازاتی کسب می‌کنند.هرجایی که نابرابری باشد، فارغ از نوع نابرابری مانند نابرابری براساس جنسیت، نژاد، منابع اقتصادی و طبقه‌ی اجتماعی، قدرت نابرابر تقریبا اجتناب ناپذیر است.پیامدهای نابرابری: فقدان ارزش نفسهمچنان که افراد استثمار می‌شوند، در مشاغل پست کار می‌کنند، در فقر و بینوایی به زحمت به بقای خود ادامه می‌دهند و به تبهکاری دست می‌زنند و یا قربانی تبهکاری می‌شوند نگرش‌های آن‌ها درباره‌ی خودشان شکل می‌گیرد. افراد در موقعیت‌های پایین تأثیر می‌پذیرند و احترام به نفس آن‌ها آسیب می‌بیند. کسانی که به دیده‌ی تحقیر نگریسته می‌شوند به دشواری می‌توانند از خود انگاره‌های ضعیف بگریزند. کسانی که در نظر دیگران احترامی ندارند به دشواری می‌توانند در خود احترامی ببینند. خودانگاره‌های منفی باورها به تیره‌بختی کسانی که در گروه‌های مسلط هستند نیز کمک می‌کند زیرا بسیاری آنچه را که درباره‌ی خودشان به آن‌ها آموخته شده باور می‌کنند. تیره‌بختی تا اندازه‌ای، به این دلیل وجود دارد که افراد خود را خوار می‌شمارند تا اندازه‌ی زیادی آن‌ها به این دلیل خود را خوار می‌شمارند که دیگران آن‌ها را کم‌ارزش می‌دانند و نیز به این دلیل که آن‌ها می‌بینند که کسانی که شبیه آن‌ها هستند نیز همان‌گونه توصیف می‌شوند.تیره‌روزی‌های بزرگ از فقدان ارزش نفسی ناشی می‌شوند: همچون بیماری روانی، اعتیاد و خودکشی. در هر یک از این مسائل این فقرا هستند که بیشترین زیان را متحمل می‌شوند اما همه‌ی کسانی که فکر می‌کنند نمی‌توانند انتظاراتشان را برآورده سازند آسیب‌پذیرند.پیامدهای نابرابری: فشار روانیجامعه‌ای که در آن رقابت، موفقیت مادی و اسراف بسیار مهم است، فشار روانی زیادی در تمام جمعیت ایجاد می‌کند. ما مجبور هستیم درگیر مسابقه‌ای تکراری و کسالت آور شویم. هرکس که بیشترین امتیاز را بدست آورد، برنده می‌شود. کسانی که عقب می‌مانند سزاوار تیره‌روزی‌ای که نصیبشان می‌شود، هستند. فرهنگ نابرابری همه را وا می‌دارد که بهتر از بقیه باشند. در این بازی برخی بیم دارند که تمامی دارایی‌هایشان را از دست بدهند و برخی امیدوارند که چیزی بیش از دیگران بدست آورند و وضعیت روحی خود را بهبود ببخشند. کسانی که در این بازی می‌بازند، هم بیم آن‌ها به تحقق می‌پیوندد و هم امیدشان از بین می‌رود و این نابودی تیره‌بختی را به ارمغان می‌آورد. مبارزه برای عقب نماندن یا بیشتر پیشرفت کردن وسوسه‌ی ارتکاب جرم و تبهکاری را با خود می‌آورد. این مسئله به نوبه‌ی خود می‌تواند هم تیره بختی بیشتر برای کسانی که مرتکب جرم و تبهکاری می‌شوند و هم برای قربانیان به همراه آورد.در جامعه‌ای که صورت‌های مختلف و در برخی موارد بسیار تند نابرابری ترویج می‌شوند، گرچه به همراه خود سخت کوشی را دارد اما بهای آن برای بسیاری از مردم زندگی سرشار از فشار روانی است.پیامدهای نابرابری: نهادهایی که تیره‌بختی را ایجاد و حفظ می‌کنندنهادها _ شیوه‌ی گردش کارها در جامعه_ در طول زمان که جامعه توسعه می‌یابد ایجاد می‌شوند؛ آن‌ها از طریق رقابت افرادی که نهادها را در خدمت خود می‌خواهند ایجاد می‌شوند. نابرابری قدرت در این رقابت نقش خود را بازی می‌کند، بنابراین قدمتمندترها هستند که در ماهیت و چگونگی کارکرد نهادها نفوذ بیشتری دارند. البته، نهادهایی که پدید می‌آیند معمولا بیشتر در خدمت قدرتمندانی هستند که آن‌ها را بوجود آورده‌اند، همچنان بر آن‌ها کنترل دارند و آن‌ها را اداره می‌کنند. کمتر نهادی در جامعه به این منظور به‌وجود آمده است که مسائل تیره‌بختی بشری را حل کند، مگر زمانی که تیره‌بختی بر زندگی کسانی که قدرتمندند تاثیر بگذارد.مراجع:ده پرسش از دیدگاه جامعه‌شناسی، جوئل شارون، ترجمه‌ی منوچهر صبوری، نشر نیبرای ورود به کانال پیام‌‎رسان تلگرام ماه‎‌نامه دانشجویی «داد» کلیک کنید.</description>
                <category>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</category>
                <author>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jul 2022 18:57:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما چه چیزی برای تجربه عدالت بدهکار بودیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@dadmag/%D9%85%D8%A7-%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-iillug5c7rqs</link>
                <description>روایتهای متفاوتی از عدالت و گریزی به مسئله آبان 98فریبرز نعمتی، دانشجوی دکتری، نانوفناوری، دانشگاه صنعتی شریفسوال اصلی این است که عدالت بیشتر یک واقعیت است یا یک حقیقت! هیچ یک از منادیان عدالت نتوانسته‌اند محکم بایستند و بگویند که ما عدالت را برقرار کرده‌ایم. گستاخ‌ترین منادیان، بیشتر ترجیح دادند که بگویند در حال برقرار کردن عدالت هستیم؛ تا اینکه بگویند عدالت را برقرار کرده‌ایم. از ابتدای تاریخی که ضرورت وجود عدالت فهم شده است، هر اندازه بیشتر برای عدالت پرس‌وجو میکنیم کمتر آن را می‌یابیم. گویا رابطه‌ای معکوس بین عدالت و جستجوی آن برقرار است. حتی اگر کسانی برای یافتن عدالت بیشتر پیله کنند، خطر اینکه گرفتار بی‌عدالتی شوند بیشتر می‌شود. در طول تاریخ جبهه‌ی آزادی‌خواهان و عدالت‌طلبان هر یک به نحوی و روشی، دریافت خود را از عدالت بیان کرده‌اند. برای مثال اندیشمندان گوناگون چپ که نماینده‌های اصلی گفتمان‌های عدالت محور بوده‌اند نه از قلم و عمر بلکه از جان گذشتند تا ذره‌ای برای عدالت جای باز کنند؛ اما تلاش‌هایشان لزوما به اندازه‌ی قوه تشخیص خارق‌العاده‌شان دقیق نبود. محصول کارشان در نظرچیزی نشد جز بهشت اجباری که انتهای جهنم بود یا درعمل جاده صاف‌کن‌هایی برای دیکتاتوری‌هایی تلختر شدند؛ در صورت موفقیت هم نگهبان‌هایی ساختند برای محافظت ازعدالت که عملکرد آن‌ها داستان نگهبانان شیر ناصرالدین شاه بود(1). رجوع به داستان‌های اساطیری و انواع داستان‌های آفرینش در کتابهای آسمانی نشان می‌دهد عدالت یک موضوع غیرقابل کتمان در طول تاریخ بشر بوده است. داستانی پس‌ زمینه‌ای‌ است که در ذهن همه‌ی افراد بشر پنهان است. به قول ماکیاولی نزاع‌ها تمامی ندارند چون عده‌ای چیزهای جدید می‌خواهند و عده‌ای چیزهایی دارند که نمی‌خواهند به دیگران بدهند[1] و محصول این تعارض منافع، جنگ و در پی آن نیاز شدید به برافراشتن پرچم عدالت است. پرچم عدالت هم برافراشته نمیشود مگر اینکه یک نیروی غالب بر زیاده خواهی ندارها غالب شود و بر حسادت داراها افسار زند یا بالعکس. کارنامه عدالت نشان می‌دهد در تاریخ با هیچ ترازویی این کفه‌ها توزین نشده است و اگر بر فرض محال برابر شود قادر نیست این برابری را در تعادلی پایدار محافظت نماید زیرا به ناچارحکومت‌ها بدون بحران‌ها قادر به زیست نیستند. تجربه انسان ایرانی زیستن دائمی «در لحظه حساس کنونی» بوده است، سرمایه‌داری و لیبرالیسم هم همیشه در لحظه حساس کنونی زیسته‌اند زیرا باید برای مازاد تولید سرمایه‌داری چاره‌ای می‌اندیشیدند. حکومت‌های چپ هم همواره در لحظه حساس کنونی می‌زیسته‌اند زیرا برای کمبود تولید و عدم کارآمدی می‌بایست چاره‌ای می‌اندیشیدند. اینجاست که میتوان دریافت چرا شاقول ترازوی عدالت هیچگاه نمیتواند آرام و قرار گیرد. درواقع اساسا تلاطم‌های دائمی حاکمیت‌ها اجازه سکونی نخواهند داد تا عدالتی را بتوان در آن‌ها متصور شد. آیا بهتر نبود اصل داستان از همان ابتدا زیر سوال میرفت؟ از زمانی که افلاطون و ارسطو ذهن بشر را به گروگان گرفتند. آن‌ها بودند که گفتند در باب عدالت می‌توان فلسفید و آن را تبیین کرد. چه شرایطی پیش می‌آمد اگر عدالت را به حال خود رها می‌کردند تا یک فهم شهودی در ذهن ما باشد و متوجه نباشیم دقیقا چیست تا اینکه آن را بفهمیم. البته در اینکه به طورکامل آن را فهمیده باشیم هم محل مناقشات بسیار است. هرچه برای فهم عدالت تلاش بیشتری می‌شود، پیچیدگی و ارتباط‌های در هم تنیده‌ی آن با اخلاق و انصاف بیش از پیش آشکار می‌گردد.گستاخ‌ترین منادیان، بیشتر ترجیح دادند که بگویند در حال برقرار کردن عدالت هستیم؛ تا اینکه بگویند عدالت را برقرار کرده‌ایم.عدالت در برخی موقعیت‌ها ابزار مشروعیت یا حتی حقانیت نظام‌های سیاسی شده است و گاه حتی به عنوان تنها ابزار سنجش آن شناخته می‌شود. آگوستین قدیس گفته بود: «آیا دولت بدون عدالت، چیزی جز گروهی بزرگ از راهزنان است؟»[2]. عدالت درعالی‌ترین سطوح اقتدار نیز می‌تواند به عنوان یک رکن اساسی، نقش خود را داشته باشد.عدالت زمانی متولد می‌شود که قرار است به بیش از یک فرد پرداخته شود و حتی به گروهها، طبقات و اجتماعات نیز تسری یابد. هرگاه که کار افزودن مضاف‌الیه به کلمه‌ی عدالت شروع شود مشخص است کار بیخ پیدا کرده و عدالت دارای شاخ و برگهای بسیاری شده است! مثل عدالت اجتماعی، عدالت اقتصادی، عدالت قضایی، عدالت اسلامی... اینها و ترکیبهای مشابه مضاف و مضاف‌الیه‌های بسیاری هستند که دائم در کارخانه ذهن بشری به شکلی سفارشی و غیرسفارشی تولید می‌شوند. عدالت اجتماعی بحثی در باب رفاه است در حالی که عدالت قضایی تلاشی برای بازگرداندن افراد به وضعیت پیش از ورود ضرر است. متفکران و فیلسوفان غربی در باب عدالت از سه ایده اصلی الهام میگیرند: حداکثر رساندن رفاه، احترام به آزادی و ترویج فضیلت.درمیان تمام مدل‌های ادراکی که ذهن‌های متنوع بشری از عدالت داشته‌اند، مدل‌های نسبتا جدیدتری از عدالت نیز وجود دارند که واجد جذابیت‌های خاص خود هستند؛ مانند مدل معروف به «مدل جماعت‌گرایان» به پیشتازی استاد فلسفه‌ی سیاسی دانشگاه هاروارد «مایکل سندل». رویکرد جماعت‌گرایان نه بسان خلق‌گرایان چپ، شهادت در راه عدالت است و نه بسان گرایش‌های راست‌تر لیبرالیسم، به طبل بی‌خیالی کوبیدن و سلاخی کردن عدالت در راستای آزادی. مایکل سندل عدالت را بیش از یک هدف، یک وسیله می‌پندارد و با تمسک به عدالت خود را دار نمی‌زند. عدالت برای او یک پرسش است: «کار درست برای انجام دادن چیست؟» ، کتابی نیز با همین عنوان دارد. او با گرایش جدی به فلاسفه‌ی یونان باستان و به ویژه ارسطو، در این کتاب ابتدا روایت‌های خود را از فرقه‌های متفاوت لیبرالیسم بیان می‌کند سپس به واکاوی موقعیت‌های چالش برانگیزی می‌پردازد که این فرقه‌ها با آن‌ها برخورد می‌کنند. او در بحث خود به شش گروه فکری عمده می‌پردازد که نحله‌هایی از اندیشه‌‌ی سیاسی راست محسوب می‌شوند و عبارتند از: فایده‌گرایی، نئوفایده‌گرایی، لیبرتارینیسم، عدالتگراهای راولزی، کانتی‌ها، کلاسیک‌های افلاطونی-ارسطویی و جماعت‌گرایی.درواقع اساسا تلاطم‌های دائمی حاکمیت‌ها اجازه سکونی نخواهند داد تا عدالتی را بتوان در آن‌ها متصور شد.فایده‌گراییمهمترین متفکر و بنیان‌گذار این مکتب جرمی بنتام می‌باشد. در این گرایش سیاسی اصل اولیه و اساسی به حداکثر رساندن احساس شادی و مطلوبیت برای اکثریت جامعه برمبنای رفتارهای شهروندان می‌باشد. به صورت طبیعی عدالت نیز تحت الشعاع همین حداکثر مطلوبیت تعریف می‌شود. فایده‌گراها بر این عقیده هستند که عدالت زمانی برقرار می‌شود که رفاه حداکثری در جامعه وجود داشته باشد. بیشترین خوشبختی برای بیشترین تعداد افراد مطلوبیت محض است.نئوفایده‌گراییجان استوارت میل متفکر شاخص این مکتب است. او می‌گفت: «دولت به منظور محفاظت یک شخص از خودش نمی‌تواند با اعمال اعتقادات اکثریت درباره‌ی این که بهترین روش زندگی چیست مزاحم آزادی فردی شود». در اصل تفکرات میل، مرزی بود میان فایده‌گرایی و لیبرتارینیسم. او در یک گام بلند اصل را بر خلاف مکتب فایده‌گرایی که بر مطلوبیت کوتاه مدت گذاشته بود، بر مطلوبیت بلند مدت گذاشت. برای مثال از دیدگاه جامعه‌ای فایده‌گرا قدرت یافتن دین رسمی حداکثر مطلوبیت و شادمانی را به همراه دارد اما از دید استوارت میل شادی و مطلوبیت واقعی و بلند مدت برای اکثریت به همراه اقلیت، تحت آزادی مذهبی تمام عیار، حاصل می‌شود.لیبرتارینیسماین دسته عدالت را نه در رفاه عمومی بلکه تقدس مالکیت خصوصی و تسری مالکیت خصوصی حتی بر روان و بدن شخص ادامه می‌دهند. اینان براین باورند که عدالت واقعی در احترام به آزادی و حقوق فردی نمود می‌یابد. لیبرتارین‌ها می‌گویند: «عدالت یعنی احترام و تایید انتخاب‌های داوطلبانه افراد بالغ و راضی»[3] و مکانیزم بازار تنها جایی است که میتواند عدالت را به مفهوم واقعی و غیر‌دستکاری شده برپا نماید. نقد لیبرتارین‌ها به عدالت فایده‌گرایانه دارای دو استدلال بنیادین است. اول اینکه اگر ما درپی بیشینه کردن مطلوبیت برای اکثریت جامعه باشیم ممکن است در تعیین نرخ مالیات‌ها به دام رادیکالیسم بیفتیم. به این معنی که طرفدار افزایش نرخ مالیات بر ثروتمندان شویم و با تاراج ثروت امثال بیل گیتس و تبدیل سرمایه انباشته به محل پرداخت مستمری به فقرا، کمر به قتل اشتغال و کارآفرینی ببندیم و در پایان ماجرا هم ثروت بیل گیتس دود شده و به هوا رفته است وهم برای فقرا چیزی نمانده است. دوم اینکه بدون کسب رضایت، مالکان را به بهانه بازتوزیع ثروت با سوء استفاده از قدرت دولت، مجبور به دادن اموالشان به فقرا کنند. کار خیر اجباری که هیچ ارزش معنوی ندارد و دولت را هم تبدیل به رابین هود می‌کند. عدالت لیبرتارینیستی بر مبنای گفتن نه به سه چیز بنا شده است: اول) نه به پدرسالاری (چون باعث رشد قیم مآبی می‌شود) دوم) نه به قانون‌گذاری اخلاقی (چون اخلاق به شدت قابلیت مصادره به مطلوب شدن از سوی قدرت حاکم را دارد) سوم) نه به توزیع درآمد و ثروت (چون مالیات شکلی از اجبار و دزدی است). از نظر لیبرتارین‌ها شاید بتوان به عدالت رسید اما نمی‌توان آن را پایدار نگهداشت. نوزیک به عنوان یک لیبرتارین تمام عیار و همفکران او بر این عقیده هستند که برای برقراری عدالت باید دو کار اساسی انجام گیرد. ابتدا باید حمامی از خون راه بیفتد و داشته‌ها و دارایی‌های همه‌ی افراد جامعه از آنها ستانده شود تا در یک بازتوزیع عادلانه در اختیار نهاد توزیع کننده (یعنی دولت رابین هودی) قرارگیرد. در مرحله دوم باید تمام استعدادها و توانمندی‌های افراد سرکوب و نابود شود تا با تکیه برآنها قادرنباشند دوباره توزیع عادلانه ثروت را برهم زنند. محصول هر دو مرحله در عمل دست زدن به غیراخلاقی‌ترین کارهای ممکن است که میتواند ریشه‌ی حقانیت هر عدالتی را در دم بخشکاند؛ قتل و دزدی!آگوستین قدیس گفته بود: «آیا دولت بدون عدالت، چیزی جز گروهی بزرگ از راهزنان است؟»عدالتگرایی مساوات‌طلبانهاین دسته از لیبرال‌ها که متاثر از جان راولز می‌باشند بر این عقیده‌اند که منطق بازارهای بی‌قید‌و‌بند نه عادلانه است و نه آزاد. به نظر آن‌ها بازار زمانی می‌تواند عدالت را برپا دارد که نامساعدت‌های اجتماعی و اقتصادی از آن حذف شده باشد. عدالت در نظر راولزی‌ها، دادن آن چیزی به افراد است که از نظر اخلاقی شایسته آن هستند. راولز برای آنکه عدالتی را که مطلوب می‌داند به خوبی تشریح نماید به ما پیشنهاد یک آزمایش ذهنی را می‌دهد و نام آن را «حجاب جهل» می‌گذارد. او می‌گوید: فرض کنید شما در شکم مادرتان هستید و قرار است با عقل کنونی‌تان به دور مداری در اطراف سیاره‌ی زمین بگردید و در نقطه‌ای از کره‌ی زمین به شکل شانسی فرود بیایید؛ اما در باب اینکه دین شما در آن دنیای جدید چه خواهد بود، هیچ نمی‌دانید؟ آیا شما بیل گیتس یا یک گورخواب در بهشت زهرای تهران باشید، مشخص نیست؟ آیا شما در جغرافیای زندگیتان ترس از خشکسالی را تجربه خواهید کرد یا نه؟ یک سیاه‌پوست اقلیت در آمریکای شمالی یا یک سفید پوست اقلیت در آفریقای جنوبی خواهید بود؟ رفتار پلیس در مکانی که شما زندگی خواهید کرد چگونه خواهد بود یا بیمارستان محله شما چه خدماتی با چه کیفیتی ارائه خواهد داد؟ اگر قرار باشد آرزو کنید چه مکانی را آرزو می‌کنید؟ تا جایی که در راستای آن آرزو کمترین ناملایمت‌ها گریبان شما را بگیرد. یک شهروند عادی که جای خود را دارد احتمالا حتی هیچ قمارباز عاقلی هم تمام زندگی خود را سر این بازی شرط نخواهد بست؛ زیرا که ممکن است اگر ایران را انتخاب کند فرزند یک گورخواب باشد یا یک آقازاده‌ی وابسته به گروه‌های قدرت! حتما قمارباز خواهد گفت: من وارد این بازی نمی‌شوم چون قوانین آن از ریسک عاقلانه و قاعده‌مندی پیروی نمی‌کند. اگر اختیار را به شهروند عادی یا قمارباز عاقل بدهیم او می‌داند کجاهای جامعه را باید درست کند تا این بازی انتخاب، کمی معقول‌تر و عادلانه‌تر باشد. او نظام درمانی در کره‌ی زمین را به سمت خدمات رایگان خواهد برد، آموزش را برای همه قابل دسترس خواهد کرد. فساد را از دستگاه پلیس و قضا خواهد زدود و در نهایت شاید برای قیمت مسکن هم فکری بکند تا اینگونه بازی فرود در کره‌ی زمین، بازی عقلایی و قابل توجیهی باشد. شاید امروز این مکان فرود مطلوب، نروژ، فنلاند یا دانمارک باشد[4].متفکران و فیلسوفان غربی در باب عدالت از سه ایده‌ی اصلی الهام می‌گیرند: حداکثر رساندن رفاه، احترام به آزادی و ترویج فضیلت.عدالت وظیفه‌گرا یا تکلیف‌مدار کانتیکانت و مکتب ایده‌آلیسم آلمانی استعداد این را دارند که از هر کلمه و مفهومی پیچیده‌ترین نظم‌ها و قالب‌ها را پدید آورند. کانت با کمک گرفتن از عقل محض به منظور نقد عدالت، عدالت را از مفاهیم قابل درک و لمس به سرزمین اندیشه‌ورزی محض تبعید می‌کند. عدالت از دیدگاه کانت بر سه پایه‌ی اصلی قرار می‌گیرد. اول) اخلاق (یعنی تکلیف در برابر میل)، ما نباید بر مبنای میل به سمت امر عادلانه حرکت کنیم بلکه بایست آن را یک تکلیف بدانیم. دوم) آزادی (یعنی خودآیینی در برابر دگرآیینی)، ما باید بر مبنای اراده‌ی خود برای برقراری عدالت قیام کنیم. سوم) عقل (یعنی اوامر مطلق در برابر مشروط ) ما نباید عدالت را برای به دست آوردن یک فایده یا پاداش شخصی، برپا داریم. پس از مطرح کردن این مقدمات، کانت به دو اصل اساسی می‌رسد؛ اول اینکه قانون باید بدون استثنا به گونه‌ای وضع شود که گویا برای تمام تاریخ وضع می‌شود. اگر شرایط زندگی و طبقاتی‌مان تغییر کرد آیا حاضریم دوباره تحت حاکمیت همین قانون زندگی کنیم؟ اصل دوم، وسیله قرار ندادن انسان‌ها میباشد. یعنی انسان‌ها وسیله‌ای برای برقرار کردن عدالت نیستند بلکه هدف آن هستند.کلاسیک‌ها افلاطون و ارسطواولین فیلسوف عدالت افلاطون بوده است. به نظر او در یک جامعه عادل هر فرد و طبقه‌ای به کار و وظیفه‌ی مخصوص به خود و متناسب با استعداد خود می‌پردازد. دومین فیلسوف برجسته عدالت ارسطو بود که از دیدگاه او عدالت والاترین فضیلت بوده است و فضیلت کامل است. این فیلسوفان به منظور تصحیح مسیر عدالت، انصاف را نیز وارد این بازی پیچیده می‌نمایند. انصاف چیزی است که به عدالت دقت می‌بخشد و آن را از یک پدیده‌ی خشک و عبوس به موجودی دوست داشتنی تبدیل می‌کند.جماعت‌گرایی(2)از معروفترین جماعت‌گرایان میتوان به چارلز تیلور، السدیر مک انتایر، مایکل والرز و مایکل سندل اشاره کرد. اصطلاح جماعت‌گرایی اولین بار توسط امیل دورکیم استفاده شد. نسل جدید جماعت‌گرایان منتقد تقدم فرد بر جامعه هستند اما نه اندازه‌ای که وارد حوزه اندیشه چپ شوند. نکته‌ی برجسته‌ای که در اندیشه‌ی جماعت‌گرایان وجود دارد این است که در یک جامعه‌ی مطلوب باید آموزه‌های جامع اخلاقی وجود داشته باشد. دولت نباید در جامعه بی‌طرف افراطی باشد. گرایش به مرزهای اخلاقی در بازار، از جمله اهداف نسبتا مشترک آن‌ها است[5]. در اینجا عدالت نه بر مبنای عقل بلکه با تکیه بر فرهنگ و سنت جمع‌های موجود در جوامع مختلف شکل می‌گیرد.مایکل سندل استاد فلسفه سیاسی دانشگاه هارواردآبان 98 و مسئله عدالتپس از بیان همه‌ی این بحث‌ها به این نتیجه می‌رسیم که عدالت برای ما مفهومی پیچیده است. زیرا حقیقت ماجرا اینجاست که ما بر خلاف ادعاهایمان، کار نظری جدی در باب عدالت نداشته‌ایم. در فقه می‌گوییم: «عادل کسی است که گناه کبیر نکند و بر صغیر اصرار نداشته باشد». دکتر کاتوزیان به عنوان جدی‌ترین شخصیت آکادمیک که وارد وادی فلسفه حقوق شده، تالیفی سه جلدی در باب فلسفه حقوق دارد که از دیدگاه متخصصین امربر خلاف سایر آثار استاد، چنگی به دل نمی زند. آبان 98 رویارویی حاکمیت با نسلی بود که «قرارداد اجتماعی 57» را به شکل صریح امضا نکرده است و به سبب زندگی در واحد سیاسی مشخص، تنها امضایی ضمنی بر آن دارند. اگر به تعبیر جان راولز «حجاب جهل» بر چشمان آنها می‌کشیدیم شاید بسیاری از آنها ایران را برای زندگی انتخاب نمی‌کردند چون عدالتی از جنس دیگری می‌خواستند. همانطور که امروز آمارهای غیر رسمی نشان می‌دهد چیزی در حدود ده درصد ایرانی‌ها خارج از کشور زندگی می‌کنند(3). محصول عدالت ما کار را به جایی رسانده که وقتی نماینده‌ی طالبان در مورد آویزان شدن مردم افغانستان از چرخ‌های هواپیمای آمریکایی مورد انتقاد قرار می‌گیرد، می‌گوید: «در هر جای دنیا اگر آمریکایی‌ها هواپیما بیاورند مردم از آن آویزان خواهند شد». زمانی که مجری برنامه میگوید: «در ایران این اتفاق نمیافتد» او در پاسخ و با رعایت عرف سیاست بدون نام بردن از ایران تاکید میکند: «در همه جای دنیا!»[6].دعوای جهانی عدالت به کنار، ما هم این وسط مدعی بودیم و ادعای آرمان‌شهری به اسم عدالت عدل علی داشتیم، حتی آن را جزئی از اصول پنجگانه مذهب می‌دانستیم اما حاصل برداشت ما در عمل، هیچ نسبتی با آن شکل آرمانی نداشت. شصت درصد جمعیت زیر خط فقر (4) و حدود هشت میلیون خارج نشین از برج‌های منهتن گرفته تا جنگلهای اروپای شرقی. در مورد مسئله‌ی عدالت هیچ یک از مدل‌های جهانی یا بومی را نتوانستیم به شکلی صحیح برقرار نماییم. به جای شادی حداکثری، غم حداکثری (از دیدگاه فایده‌گرایی)، به جای احترام به آزادی فردی، حذف فردیت و شخصیت (از دیدگاه لیبرتارینیسم)، به جای مساوات، نفرت از آقازادگی (از دیدگاه عدالت‌گراهای راولزی)، به جای فضیلت، سقوط ارزشهای اخلاقی (از دیدگاه فیلسوفان کلاسیک) و به جای فرهنگ و سنت، برداشت‌هایی سلیقه‌ای از نوع خاصی از خوانش و روایت (از دیدگاه جماعتگرایی) را به مردم اعطا نموده‌ایم. در یک مدل پیشرو باید بتوانیم درباره‌ی همه‌ی سناریوها و روش‌های ممکن گفتگو کنیم. آیا ما در ایران می‌توانیم به فهمی مشترک از عدالت برسیم؟پاورقیها:(1) روایت است که ناصرالدین شاه نگهبانی را برای شیر خود می‌گمارد و پس از مدتی مشاهده می‌کند که شیر روز به روز لاغرتر می‌شود. پس از تحقیق و مراقبت متوجه می‌شود نگهبان از جیره‌ی شیر می‌دزدیده است. چاره‌ی کار را در افزایش نگهبان‌ها می‌بیند اما پس ازمدتی با ادامه‌ی دزدی از جیره، شیر لاغرتر میشود. در نهایت تصمیم می‌گیرد یکی از درباریان را برای نظارت بر نگهبانان بگمارد. شیر بیچاره به حالت مرگ می‌افتد و ناصرالدینشاه متوجه می‌شود درباریان از همه بیشتر آلوده فساد و دزدی هستند و نهایت تصمیم می‌گیرد که به وضع سابق برگردد و به میزان دزدی که یک نگهبان تنها انجام می‌داد بسنده نماید.(2) Communitarianism(3) در سال 1393 بی بی سی فارسی به نقل از جواد قوام شهیدی دبیر شورای عالی ایرانیان خارج از کشور این جمعیت را در حدود 7 درصد اعلام میکند. اما گزارش‌های غیررسمی و سخت‌تر شدن شرایط زندگی در ایران باعث شده در برخی موارد تخمین این جمعیت تا 10 درصد نیز برآورد شود.(4) احمد توکلی در مصاحبه با «آفتاب نیوز» گفت: تعداد کسانی که زیر خط فقر فرضی زندگی میکنند 60 درصد جمعیت کشور است و ... زمانی که ما به 60 میلیون یارانه می دهیم یعنی 72 درصد جمعیت ایران را مستحق دریافت اعانه اعلام میکنیم. (کد خبر 703537)مراجع:[1] کتاب گفتارها، نیکولا ماکیاولی، نشر خوارزمی[2] کتاب مفهوم قانون، محمد راسخ، نشر نی[3] کتاب عدالت، کار درست برای انجام دادن چیست؟، مایکل سندل، نشر آشیان[4] جان رالز و یک بازی ذهنی برای جلب توجه به مسئله نابرابری و عدالت اجتماعی، ایمان فانی، کانال تلگرامی مدرسه زندگی فارسی[5] جان راولز، از نگاه مایکل سندل، یوسف شاقول-اکرم نوریزاده، نشر دانشگاه مفید قم[6] برنامه جهان آرا، شبکه افقکلید واژگان: عدالت، انصاف، لیبرالیسم، مایکل سندل، آبان 98برای ورود به کانال پیام‌‎رسان تلگرام ماه‎‌نامه دانشجویی «داد» کلیک کنید.</description>
                <category>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</category>
                <author>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jul 2022 18:44:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عدالتخواهی توخالی</title>
                <link>https://virgool.io/@dadmag/%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-prkuwpmzpngd</link>
                <description>نه به تقلیل مفهوم عدالت!مجتبی نظری امنیه، کارشناسی ارشد، علوم اقصادی، دانشگاه صنعتی شریفمفهوم عدالت بازیچه‌ی گفتمان جریان‌های مختلف سیاسی دهه‌های اخیر بوده است. به اسم عدالت رانت‌ها داده شده، ساختارهای موازی ریزودرشت ساخته شده و در نهایت به اسم عدالت، آزادی‌خواهی سرکوب شده. اما آیا می‌توان خود را هوادار عدالت معرفی کرد اما نسبت به نقض اساسی آزادی‌ها و حقوق افراد بی‌تفاوت بود؟نوعی جریان مصنوعی و شاید پرورش‌یافته‌ توسط قدرت و جریان مالی فرادستان در دهه‌ی اخیر ظهور کرده که خود را دغدغه‌مند و دلسوز فرودستان جامعه، به‌ویژه قشر کم‌درآمد جامعه نشان می‌دهد. ممکن است گاهی یک فسادَکی افشا کند (لابد در راستای رقابت‌های درون‌سیستمی!)، از عملکرد مسئولی انتقاد کند و در نهایت از وضعیت بد اقتصادی گله کند. اما شما هیچ‌وقت و هیچ‌جا واکنش آن را موقع نقض حقوق اولیه‌ی انسان‌ها نمی‌بینید، بالاتررفتن‌ سطح انتقاد و اعتراضشان را نمی‌بینید، آن‌ها آمده‌اند که بگویند چند فساد کوچک فردی علت است.یا دسته‌ی دیگری از «آن‌ها» از این هم زرنگ‌ترند. می‌خواهند بگویند اصلاً چه کار به فرادستان سیاسی داریم! یک‌سری طبقه متوسط مبتذل بدکردار دارند حق محرومان را می‌خورند. اصلاً چه کسی گفته که مشکل از زمین بازی در کشور ما -و در نتیجه فرادستان سیاسی ما- است؟ نه خیر! مشکل «همه جا یکی‌ست» و آن هم فلان-ایزم است؛ حالا کار نداریم که تاریخچه‌ی بی‌عدالتی و استبداد فعلی بیش از صرفا دو دهه‌ی اخیر است. فقط پیش از آن موقع، فرادستان هنوز دانشمندان علوم انسانی مورد پسند خود را تربیت نکرده بودند که ببینند روشنفکر آمریکایی از چه می‌نالد که آن‌ها هم «ترجمان» آن شوند و همزمان که می‌گویند آمریکا چه بد است، نشان دهند اینجا هم تهش مقصر عین آنجاست، با ما کاری نداشته باشید: ساخت دشمن فرضی، این بار کادوپیچ‌شده با ژست تحلیل عمیق و زیربنایی.پله‌ی اول عدالتآزادی نیاز لاکچری و مختص افراد پردرآمد نیست! نخستین نیاز انسان است؛ انسانی افتاده در دام فقر که از تأمین حداقل‌های زندگی هم ناتوان است، در واقع آزادی‌اش برای چگونه‌زیستن از او سلب شده؛ او صرفاً نسبت به بقیه‌ی جامعه بداقبال بوده؛ نه فرصت برابری با دیگران برای پیشرفت داشته، نه اصلا بستری بوده که او را در مسیر خاصی تشویق و آماده کند و نه حتی زمین بازی همواری برای کسب درآمد داشته است؛ بازتوزیعی هم در نهایت در کار نبوده چون دولت درگیر ایدئولوژی خودش است، نه بهبود رفاه کم‌درآمدها.روزگاری در مناطقی از دنیا، کشاورزانِ زمین‌های کشاورزی به همراه خود زمین به فروش می‌رفته‌اند. کشاورز انتخابی نداشته که کجا زندگی کند، چه شغلی پیشه کند، چطور زندگی کند، چقدر تلاش کند و چقدر از زمان خود را به استراحت و تفریح بگذارد، چقدر بخورد و چقدر پس‌انداز کند. حال اگر فرض کنیم صاحب زمین غذای زیادی هم به کشاورز می‌داده و سرپناه خوبی هم به وی داده بوده، با این حال نه می‌شود او را صاحب آزادی دانست و نه رفاه. آمارتیاسن در کتاب «توسعه یعنی آزادی» توضیح می‌دهد که وقتی از بهبود زندگی انسان‌ها یا همان توسعه حرف می‌زنیم، عملاً باید از افزایش آزادی‌هایشان سخن گوییم. افزایش درآمد مردم یک کشور و کاهش فقر یک بُعد افزایش آزادی‌های انسان‌هاست.آمارتیاسن در کتاب «توسعه یعنی آزادی» توضیح می‌دهد که وقتی از بهبود زندگی انسان‌ها یا همان توسعه حرف می‌زنیم، عملاً باید از افزایش آزادی‌هایشان سخن گوییم. افزایش درآمد مردم یک کشور و کاهش فقر یک بُعد افزایش آزادی‌های انسان‌هاست.رالز در نظریه‌ی عدالت خود نشان می‌دهد اولین لازمه‌ی یک ساختار عادلانه، تضمین برابر حقوق و آزادی‌های اساسی انسان‌هاست. پس از آن است که برابری منصفانه‌ی فرصت‌های اقتصادی مطرح می‌شود و در نهایت اصلی که بیان می‌کند افزایش درآمد کل جامعه باید از طریقی باشد که درآمد محروم‌ترین آحاد اقتصادی را نیز افزایش دهد. آزادی‌های اساسی شامل مواردی مثل آزادی سیاسی (شامل حق مشارکت سیاسی)، آزادی بیان، آزادی جماعت‌ها، آزادی اندیشه و آزادی از دستگیری و توقیف خودسرانه است.برای لحظه‌ای فرض کنیم که امکان دارد شهر آرمانی «عدالتخواهانِ» معیشت‌خواهِ مهربان با سیستم برقرار شود؛ خبری از فساد و خانه‌های گران‌قیمت مسئولان و پاساژ‌های رنگارنگِ ساخته‌شده‌ی نهادهای «بسیار» فرادست نباشد. اصلاً در اتفاق محیرالعقولی سیاست‌های مدنظر آن‌ها به بهبود زندگی افراد کم‌درآمد منجر شود. اما همچنان هر کس، از کارگری که به دستمزدش معترض است، تا جوان بیکاری که از وضعش ناراضی است، از کسی که در توییتر با ترس‌ولرز می‌نویسد تا کسی که موفق شده با تمام موانع بنگاه اقتصادی کوچکش را بزرگ‌تر کند، این‌ها همه هر لحظه این احتمال برایشان وجود داشته باشد که گرفتار و «در بند» گردند؛ ممکن است حتی حق حیاتشان در صورت حضور در خیابان سلب شود. ممکن است پاسخ کلامِ صرف، برخوردهای شدید باشد. در این جهان خیالی آیا «عدالت» پابرجاست؟فرض کنید به شما امکان داده می‌شود که میان زندگی در یکی از این دو جامعه انتخاب کنید، با این نکته که شما نمی‌دانید بر حسب شانس در کجای آن جامعه قرار خواهید گرفت و شروع به زندگی خواهید کرد؛ از جامعه‌ی اول فقط همین را می‌دانیم که اگر در خانواده‌ای با مذهب خاصی به دنیا آمده باشید، امکان محرومیت از تحصیل دارید؛ اگر جایی زندگی می‌کنید که تحت تأثیر سیاست‌های فرادستان دچار بی‌آبی شده است، اعتراض و تجمع برایتان سنگین تمام خواهد شد؛ اگر دگراندیش باشید، سرنوشت فجیعی دارید، آزادی مشارکت سیاسی را به کل باید فراموش کنید، همواره نااطمینانی دربندشدن بدون حکم، یا با حکمی که نه از قضاوت مستقل بلکه از دهان فرادستان بیرون می‌آید وجود دارد -چه فقیر باشید چه ثروتمند، مهم این است که نباید رو در روی مسلطان قرار بگیرید. از جامعه‌ی دوم می‌دانیم که فقر زیاد است و اوضاع اقتصاد نابه‌سامان. از کدام جامعه بیشتر باید ترسید؟ کدام جامعه لااقل چشم‌انداز بهبود دارد؟ در اوج فقر و ناکارآمدی‌های اقتصادی اگر بشود با زبان تند روزنامه‌نگاری، یا زبان محکم و علمی اهالی آکادمی انتقاد کرد، اگر بشود بسیج عمومی ترتیب داد برای فشار اجتماعی در راستای سیاست‌هایی که بهبود را به ارمغان می‌آورند، اگر آزادی سیاسی باشد که به کمک آن به تدریج قانون‌ و مجریانش را از طریق راهکارهای دموکراتیک تغییر داد؛ اگر بیم دربندشدن و آسیب فیزیک و روحی دیدن آن موجود نباشد، ریسک سلب حق حیات به خاطر مخالفت با فرادستان صفر باشد، آنگاه امید زنده است. چون ما اول باید بتوانیم نفس بکشیم تا قادر به بهبود معیشت‌مان باشیم. آزادی با تعریفی گسترده، همه‌ی آنچه است که می‌خواهیم، اما با مراتبی؛ اول آزادی‌های اساسی‌مان قطعی شود تا آنگاه امکان این که آزادی تمام افراد جامعه‌مان برای تأمین رفاه خود تضمین شود، به وجود آید.رالز در نظریه‌ی عدالت خود نشان می‌دهد اولین لازمه‌ی یک ساختار عادلانه، تضمین برابر حقوق و آزادی‌های اساسی انسان‌هاست.مخلص کلامهدف این نوشتار این بود که بگوید تقلیل مفهوم عدالت اولاً به ویژگی‌های غیرساختاری و فردی و دوماً به صرف وضع معیشتی و نابرابری درآمدی نادرست است و چنین گفتمان تقلیل‌گری در خدمت فرادستان سیاسی قرار می‌گیرد تا اعتراض‌ها به بی‌عدالتی کاری به سلب آزادی‌ها و حقوق اساسی که ابزار آن‌ها برای حفظ جایگاهشان است، نداشته باشد. اما نکته‌ای که وجود دارد این است که سلب حقوق اولیه، از حق اعتراض و آزادی بیان تا حق مشارکت سیاسی، خود قطعاً عامل پررنگی برای رخ‌دادن فسادهای سیستمی، ناکارآمدی در سیاست‌های اقتصادی، ایجاد نابرابری فرصت به سود حامیان، بی‌تفاوتی در مقابل خواست‌های جامعه، توزیع رانت و مداخله‌گری در تمام شئون اجتماعی و اقتصادی زندگی انسان‌ها می‌شود. بنابراین آزادی و حقوق اولیه، حلقه‌ی اول یک ساختار عادلانه است، هم به لحاظ اهمیت و اولویت ساختاری، و هم به لحاظ بسترسازبودن برای سایر ابعاد عدالت و رفاه. این که آبان ۹۸ به بحث عدالت کاملاً مرتبط می‌شود، فقط برای این نیست که بسیاری از قربانیان آن به شکلی ناعادلانه وضعیت اقتصادی دشواری داشتند، بلکه به این خاطر است که بدیهی‌ترین حقوقشان نادیده گرفته شد.برای ورود به کانال پیام‌‎رسان تلگرام ماه‎‌نامه دانشجویی «داد» کلیک کنید.</description>
                <category>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</category>
                <author>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jul 2022 18:29:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبه‌علم علیه واکسیناسیون</title>
                <link>https://virgool.io/@dadmag/%D8%B4%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D9%88%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86-d9vxl8b4bf8a</link>
                <description>تصویری از یک ماکت در دست گروه‌های ضد‌واکسن در تجمعات تهران، کانال تلگرامی متخصصین بهداشت ایرانترویجِ گسترده‌ی ادعاها و گفتارهای پوچ علیه واکسیناسیون پایه علمی ندارند و به ضرر بشریت است.محمدمهدی ابراهیمی، کارشناسی؛ ایمنی، سلامت، محیط زیست (HSE) ؛جامع علمی کاربردی یزدعلم در زبان فارسی و عربی در معانیِ وسیعی به‌کار می‌رود که شامل معرفت، اطلاعات و معلومات است. منظور از علم Science است یعنی علومِ تجربی که علوم تجربی نیز بر پایه‌ی آزمایش و تجربه است و با سایر معارف فرق دارد. دانشورزی یا Science یکی از معارف بشری است من‌جمله فلسفه، هنر، ادبیات، موسیقی‌ و... ولی این‌ها با علم به معنای Scienceفرق می‌کنند.[۱]علم در جهت رفاه حال انسان است و تلاش می‌کند تا سطح زندگی افراد جامعه را به‌سمت زندگانیِ والا و سالم سوق دهد، درحالی‌که شبه‌علم ترویج خرافات و ایده‌های پوچ است و حتی برای بشریت ضرر دارد.به‌نظرِ کارل پوپر، فیلسوف علم قرن بیستم، ویژگی اصلی نظریات علمی ابطال‌پذیر بودن آن‌هاست.[۲] ابطال‌پذیریِ نظریه به معنی باطل یا غلط بودن آن نیست، بلکه به این معناست که بر اساس چنین نظریه‌ای می‌توان پیش‌بینی‌ها را مشخص‌ کرد و سپس آن پیش‌بینی‌ها را به محک تجربه زد. اگر پیش‌بینی‌ها غلط از آب درآمدند، نظریه‌‌ی ابطال نقض می‌شود؛ پس نظریه‌ی ابطال‌پذیر نظریه‌ای است که اگر نادرست بود، نادرستی‌اش را می‌توان معلوم کرد. چنین نظریه‌ای با همه تجربه‌های ممکن سازگاری ندارد، وحال‌آن‌که، به‌نظر پوپر، بعضی از نظریه‌های به‌ظاهر علمی با هر تجربه‌ای سازگارند و به همین دلیل به‌هیچ‌وجه شایسته نیست این نوع نظریات را متعلق به حوزه‌ی علم دانست. باری، آن‌ها علم نیستند، بلکه شبه‌علم‌اند.دکتر وحید احمدی، مشاور وزیر علوم و ریئس مرکز تحقیقات سیاست علمی کشور، در نشست برخطِ «نقش جامعه‌ی علمی در تمایز علم از شبه‌‌علم»، که سه‌شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹9 برگزار ‌شد، با بیان این‌که با رواج شبه‌علم در جامعه یکی از رسالت‌های عالمان و سیاست‌گذاران علمْ ارائه‌ی راهکارهایی به‌منظور تمایز علم از شبه‌علم است گفت: شبه‌علم برای توصیف چیزی به‌کار می‌رود که علمی به نظر می‌رسد ولی هیچ‌کدام از معیارهای علمی را ندارد. شبه‌علم دو نوع کاربرد دارد. اول، استفاده نامناسب و اشتباه از نظریه‌های علمی توسط غیرمتخصصان برای باورپذیر کردن خرافات و دوم، ترکیب کردن مطالب علمی با افسانه و ارائه‌ی آن به مخاطبِ ناآگاه برای دستیابی به اهداف خاص مالی و سیاسی. برخلاف علم، ادعاها و ایده‌های مطرح‌شده در شبه‌علم قابل آزمایش و ابطال‌پذیر نیستند. [۳]شبه‌علم برای توصیف چیزی به‌کار می‌رود که علمی به نظر می‌رسد ولی هیچ‌کدام از معیارهای علمی را ندارد.به علت عدم آگاهی افراد جامعه از علم برپایه استدلال و منطق، شبه‌علم ترویج می‌یابد و طرفداران زیادی هم دارد. همان‌طوری‌که ویروس کرونا نیز شبه‌علم را شعله‌ورتر کرده‌است.به علت عدم آگاهی افراد جامعه از علم برپایه استدلال و منطق، شبه‌علم ترویج می‌یابد و طرفداران زیادی هم دارد. همان‌طوری‌که ویروس کرونا نیز شبه‌علم را شعله‌ورتر کرده‌است.صحبت‌های بدون منطق و استدلال و اثبات‌ناپذیر راجع‌به درمان و مدیریت همه‌گیری از سوی افرادی که صلاحیت علمی و آموزشی آن‌ها ثابت نشده‌است، مصداق بارز شبه‌علم در دوران کروناست.آمارها در ایران نشان می‌دهد یک‌چهارم جمعیت کشور در مقابل تزریق واکسنِ کوویدِ ۱۹ مقاومت می‌کنند. باید به این افراد گفت که با کمی مطالعه‌ی تاریخِ بیماری‌های همه‌گیر قدرت واکسیناسیون را درمی یابیم. باید دانست که کرونا اولین ویروسی نیست که واکسن با آن مقابله می‌کند، بلکه بیش از یک قرن است کشورهای مختلف جهان، واکسن‌های مختلفی را علیه بیماری‌های عفونی تزریق می‌کنند و همین کار باعث شده بیماری‌های مختلف ویروسی ازجمله آبله (ویروس واریسلا زوستر) و فلج اطفال (ویروس پولیو) تحت‌کنترل قرار گیرند و با واکسیناسیونِ عمومیِ کلِ جامعه در بدو تولد، شیوع گسترده‌ی این ویروس‌ها را امروزه شاهد نیستیم. اگر امروزه هم موارد ابتلا گزارش می‌شود، انگشت‌شمار است و فوراً مجدانه مقابله می‌شود. واکسن‌های کرونا هم دقیقاً همین کار را می‌کنند و باعث فروکشِ مرگ‌ومیرهای روزانه‌ی ناشی از این بیماری می‌شود.تنها در کشور ما نیست که شایعاتی درباره‌ی واکسن‌های کرونا پخش می‌شود، بلکه در تمام نقاط دنیا این شایعات زیاد است و برخی از مردم نیز این شایعات را می‌پذیرند و درنهایت با پرداخت هزینه سنگین، با مرگ یکی از اطرافیان یا خودشان به این اشتباه پی می‌برند. این افراد وقتی به بیماری مبتلا می‌شوند، دیگر واکسیناسیون بر روند بیماری آن‌ها تأثیری ندارد، اما در صورت بهبود کامل می‌توانند بعداً واکسن بزنند و از منافع آن برای سال‌های بعد بهره‌مند شوند.[۴]طبقِ گفته‌ی سازمانِ جهانیِ بهداشت، واکسن بهترین روش برای مدیریت همه‌گیری کرونا است؛ درواقع، واکسن سببِ فعال‌سازیِ سیستمِ ایمنی می‌شود تا در صورت ورود مهاجم، بتواند آن را شناسایی و برای مبارزه پادتن تولید کند. سازمانِ جهانیِ بهداشت تخمین می‌زند که جهتِ مهار شیوع ویروس، ۶۵ تا ۷۰ درصد جمعیت بایستی به آن مصون شده‌باشند؛ که یعنی واکسیناسیون باید تشویق شود. همواره پیشگیری بهتر و کم‌هزینه‌تر از درمان بوده‌است؛ لذا توصیه می‌شود افرادی که در تزریق واکسن شک دارند، فوراً واکسن خود را دریافت کنند. درست است که واکسنْ ایمنیِ صددرصدی ایجاد نمی‌کند اما درصدِ بسیار کمی ممکن است بعد از واکسن ‌زدن به کرونا مبتلا شوند که این ابتلا نیز خفیف خواهد بود و واکسن از بستری و فوت بر اثر این ویروس پیشگیری می‌کند. در جدال علم و شبه‌علم قطعاً برنده‌ی اصلی علم است و جامعه‌ای در مسیر سلامتی و تندرستی قرار ‌دارد که علم سرلوحه‌ی آن است.مراجع:[۱] دکتر محمدرضا توکلی . گروه تلگرامی، Modern Cogitation .شبه‌علم در پزشکی[۲] سمیر، اکاشا (2002) . فلسفه علم . ( ترجمه‌ی هومن پناهنده ) . تهران : انتشارات فرهنگ معاصر.[۳] ایسنا . وقتی طرفداران شبه‌علم خود را قربانی می‌دانند!/ بودجه‌هایی که برای شبه‌علم هدر شد . ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹[۴] ایسنا . باورهای نادرست و حقایقی درباره‌ی واکسن کرونا . محمدمهدی زمانی، متخصص بیهوشی . ۲۰ شهریور ۱۴۰۰برای ورود به کانال پیام‌‎رسان تلگرام ماه‎‌نامه دانشجویی «داد» کلیک کنید.</description>
                <category>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</category>
                <author>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</author>
                <pubDate>Fri, 22 Apr 2022 23:21:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاعر کودتا</title>
                <link>https://virgool.io/@dadmag/%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7-j9z1bwlss8ph</link>
                <description>بررسی تاثیرپذیری اشعار مهدی اخوان ثالث از کودتای بیست و هشت مردادبردیا نبوی، کارشناسی مهندسی مکانیک، دانشگاه صنعتی شریفیکی از بزرگترین وقایعی که در تاریخ معاصر ایران رخ داده، کودتای بیست و هشت مرداد می‌باشد که تاثیر شگرفی بر شرایط سیاسی و اقتصادی جامعه داشته‌است. ولی این تنها، یک بعد تاثیرگرفته از این واقعه است. مشهودترین اشاره به این رویداد تاریخی را می‌توان در ادبیات و فرهنگ و هنر به دقت دنبال و مشاهده کرد. مشاهیر بسیاری در حیطه‌ی ادبیات، از این واقعه شروع به کار کردند و چه بسا دگرگون گشتند، که می‌توان به مهدی اخوان ثالث، سیاوش کثیرایی، احمد شاملو، نصرت رحمانی و آغازگر این نهضت نظمی، نیما یوشیج نام برد. با توجه به گستردگی اشعار هر یک از افراد مذکور، به بررسی و تحلیل دیدگاه یکی از پر‌آوازه‌ترین شعرای معاصر، مهدی اخوان ثالث ملقب به م. امید، درباره‌ی این رویداد می‌پردازیم.دوران پیش از کودتااخوان تا پیش از وقوع کودتا قصیده‌سرا و غزل‌سرا بوده‌است. او دارای آثار متعددی در موضوع معاشقه می‌باشد ولی آن چیزی که در این‌ جا بسیار مهم است، نماد امیدواریش در اوج ناامیدی است. چیزی که او را بسیار پرآوازه کرده و با این عنصر شناخته می‌شود. در دفتری از اخوان آمده است: «در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر/ با همه‌ی تلخی و شیرینی خود می‌گذرد.» همان‌طور که واضح است شاهد شعری کلاسیک هستیم که دیدگاه جوشش و امید از ناامیدی در آن به چشم می‌خورد. بررسی و پرداختن به این مثال از این جهت مهم است که شاهد تفاوتی آشکار در اشعار وی پس از کودتا هستیم. این به گونه‌ایست که ابیات کم‌تری در این قالب‌ها، در قیاس با اشعار آزاد موجود است. در نتیجه او را به شکل کامل می‌توان شاعر کودتا نامید و عمده‌ی فعالیتش را به پس از این واقعه نسبت داد.دوران پساکودتااخوان‌ ثالث بعد از کودتا تحت تاثیر آرای نیما اولین شعر نویش، خانه‌ام آتش گرفته است را می‌گوید. نیما یوشیج که در جبهه‌‌ی مقاومت قرار دارد، پس از رخداد بیست و هشت مرداد سکوت نمی‌کند و در شعر «دل فولادم» در برابر شکست ایستاده و با واکنش اخلال‌گر خویش خواهان ممانعت از نوستالژی(1) شدن شکست است. ولی بر خلاف وی، اخوان و بسیاری دیگر از شعرا صرفا بازسازی واقعیت را انجام می‌دهند. هر چند که ارتباط این دو فرد خالی از تاثیر نیست چرا که او در شعر «زمستان است»، فضای سرد و نمادین حاکم را، از نیما بهره گرفته‌است. در این موضع که اخوان به بازگویی حقیقت پرداخته‌است، می‌توان به قصه‌ی شهر سنگستان اشاره کرد، که موضوع اصلی آن، شکست دکتر مصدق و خروج نفت از کشور است. او در این دفتر تحت عنوان بیت مقابل آورده‌است: «و بردن‌ها بردن‌ها بردن‌ها/ و کشتی‌ها کشتی‌ها کشتی‌ها».[1]اخوان و بسیاری دیگر از شعرای دیگر صرفا بازسازی واقعیت را انجام می‌دهنداخوان تا پايان عمر خلاق شاعرى خود، در نگاه تراژيک(2) خود ماند اما اغلب شعرهاى سه مجموعه‌ی زمستان، آخر شاهنامه و از اين اوستاى او كه از ماندگارترين شعرهاى زبان فارسى می‌باشند، فاجعه‌ای را روایت می‌کند که در آن به تراژدی تاریخی و فلسفی کودتا پرداخته‌است.[2] او در پرده‌ای از شعر زمستان فضای میهن خود را تحت لفظ «سلامت را پاسخ نمی‌گویند» شکست‌خورده بیان می‌کند:«سرها در گريبان است.كسى سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران رانگه جز پيش پا را ديد، نتواندكه ره تاريك و لغزان است.وگر دست محبت سوى كس بازىبه اكراه آورد دست از بغل بيرونكه سرما سخت سوزان است .نفس، كز گرمگاه سينه مى‌آيد برون، ابرى شود تاريکچو ديوار ايستد در پيش چشمانت»فاجعه‌ای را روایت می‌کند که در آن به تراژدی تاریخی و فلسفی کودتا پرداخته‌استنکته‌ی مهم شعر فارغ از پژمردگی، غم و عدم امید به کار بردن نماد در آن است. این در اصل خاستگاهی از اشعار نیما یوشیج دارد که به دلیل تنگاتنگی ارتباط اخوان با نیما شاهد استفاده از نماد در اشعار او هستیم. از سایر نمونه‌های اشعار اخوان که از نماد در آن بسیار استفاده شده، شعر شب است.او در «از این اوستا» نیز آورده‌است که:«غم دل با تو گویم، غار!«بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟»صدای نالنده پاسخ داد:«آری نیست.»مهدی اخوان ثالث شاعر معاصرنکته‌ی بارز دیگر، تغییر دیدگاه او نسبت به زندگی است که از آن دنیای در ناامیدی بسیار امید است به اندوه مطلق رسیده و همواره از ناتوانی در اصلاح و نبود کورسوی روشنایی به پیشرفت اشاره می‌کند.آخرین نکته‌ای که می‌بایست به آن توجه کرد این است که فرم اشعاراخوان تغییری نکرده و تنها تفاوت ابیات، فارغ از دیدگاه و احساس، لحن و بیان است که تغییر قالب شعری و وقایع رخ‌داده در آن زمان در آن موثر بوده. در موضوع تغییر بیان، نیما را می‌توان سردمدار این حوزه دانست. همچنین این مورد در آثار سایر شاعرانی مانند شاملو نیز می‌توان دید.بر این اساس تفاوت‌هایی که در اخوان قبل و بعد از کودتای روز بیست و هشت مرداد شاهد هستیم در دسته‌های: گذار از شکاف امید در سیاهی به ظلمات غالب، الهام از نیما در نمادگذاری، تغییر لحن و تغییر قالب شعری از قصیده و غزل به شعر آزاد جمع‌بندی می‌شود.پاورقی‌ها:Nostalgia(1)Tragic(2)مراجع:[1]: درگاه اینترنتی هنرآنلاین، تاثیر کودتای بیست و هشت مرداد بر اشعار معاصر ایران: خانه‌ام آتش گرفت، 27 مرداد 1396[2]: اخوان: نماد امید در نمود یاس سیاسی (بررسی نمادگرایی در اشعار اجتماعی ـ سیاسی اخوان ثالث)، دکتر مجتبی عطارزاده، خرداد 1397برای ورود به کانال پیام‌‎رسان تلگرام ماه‎‌نامه دانشجویی «داد» کلیک کنید.</description>
                <category>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</category>
                <author>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</author>
                <pubDate>Thu, 24 Feb 2022 22:57:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشت پیشانی پالتیکس</title>
                <link>https://virgool.io/@dadmag/%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D9%84%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D8%B3-nqz7n5u66dwf</link>
                <description>تصویری از زنداییان اردوگاه مرگ آشوویتسنگاهی از دریچه‌ی روان‌شناسی بر سیاست‌ و اهل آنمائده دهقانی، کارشناسی، روان­شناسی، الزهراچرا حادثه‌ی یازده سپتامبر اتفاق افتاد؟ چرا سال 2013 در مصر کودتا شد؟ چرا هیتلر تصمیم به نسل‌کشی یهودیان گرفت؟ چرا با وجود تلفات و خسارات بسیار، جنگ های چندین ساله رخ داده‌اند؟ بسیاری از این چرایی‌های سیاست با بررسی از منظر علم روان‌شناسی سیاسی امکان‌پذیر است. روان‌شناسی سیاسی حوزه‌ای جدید و میان‌رشته‌ای برای بررسی و تحلیل رفتارهای سیاسی، شخصیت‌های سیاسی، گروه‌ها و رهبران است. امروزه بسیاری از دانشمندان این حوزه انتخابات، انقلاب‌ها، شورش­ها و کودتا­ها را تحلیل کرده و رفتار و فرایند­های روانی انسان را در تعاملات سیاسی بررسی می‌کنند. «گراهام ولاس» از سردمداران این علم بود. او با انتشار کتاب «سیاست و سرشت انسان»، بینش علمی روانشناسی سیاسی مدرن را مطرح کرد.«الفرد آدلر» از روان‌شناسانی است که به منشأ فردی رفتار­های اجتماعی انسان می‌پردازد. او بر این باور است که نقص جسمانی، گرایش به خودکامگی را در فرد ایجاد می‌کند، همانند هیتلر، موسولینی و فرانکو که کوتاه‌قد بودند. آدلر اعتقاد داشت زمانی که یک کودک متولد می‌شود، با مقایسه‌ی خود با اطرافیان و عدم توانایی در برطرف‌سازی نیازهای خود، به نوعی احساس حقارت دچار می‌شود و برای جبران این احساس حقارت‌، تلاش برای برتری می‌کند. و اگر شخصی نتواند بر این احساس حقارت غلبه کند، این حس به عقده‌ی حقارت تبدیل می‌شود؛ برای مثال رفتارهای آغامحمدخان قاجار نشأت‌گرفته از عقده‌ی حقارت وی و برتری‌طلبی اوست. اخته‌بودن وی سبب ایجاد حس حقارت و بسیاری از مشکلات اجتماعی پدیدار در وی شد؛ به این ترتیب این نقص زیستی برای او دردسر و مصیبت‌های زیادی را ایجاد کرد. با وجود اینکه این موضوعْ امری فردی‌ است، پیامدها و بازتاب‌های سیاسی بسیاری به جا گذاشت، به طوری که می‌توان اقدامات خشونت‌آمیز آغامحمدخان را بر مبنای مفهوم عقده‌ی حقارت معنا کرد. اگر کسی تلاش افراطی برای جبران احساس حقارت بکند دچار عقده‌ی برتری می‌شود، که در این حالت گرایش به تکبر و سلطه‌جویی در فرد هویدا می‌گردد.«کارن هونای» نیز از نظریه‌پردازان شخصیت بود که سه الگوی رفتاری برای دفاع علیه اضطراب مطرح کرد: حرکت به سوی مردم (تیپ شخصیتی مهرطلب)، حرکت علیه مردم (تیپ پرخاشگر) و دوری از مردم (تیپ انزواطلب). او رفتارهای پرخاشگرانه را در سیاست‌های داخلی و خارجی مبتنی بر یادگیری می‌داند، و نه بر غریزه، و بدین جهت باور داشت که طبع انسان قابل تغییر است.در تبیین رفتارها در عرصه‌ی سیاست، می‌توان از نظریه‌ی میدانی «کورت لوین» بهره گرفت. او به تعامل میان محیط و شخص اشاره می‌کند و می‌گوید هم عوامل درونی و روان‌شناختی و هم عوامل بیرونی و اجتماعیْ یک رفتار را ایجاد می‌کنند. روان‌شناسی سیاسی علل وقوع رفتار را نشأت‌گرفته از عوامل درونی (صفات و خصوصیات فردی) و عوامل بیرونی (اثرات محیطی، شرایط اجتماعی و اوضاع سیاسی) می‌داند.هیجان‌هامفهوم روان‌شناسی سیاسی با شرح نقش هیجان‌ها کامل می‌شود. هر یک از پدیده‌های سیاسی با هیجان‌ها و احساساتی مانند انتقام، انزجار، خشم، گناه، غم یا عصبانیت همراه است. به سختی می‌توان هیجان‌های خود را بعد از شنیدن وقایع اردوگاه آشویتس کنترل کرد. هیجان‌ها امری مفید و کارآمد برای بقای گونه‌ها هستند و الزاماً مضر نیستند. احساسات منفی اطلاع‌دهنده هستند؛ برای مثال غمگینی نشانه‌ی فقدان است، و خشم از یک عملکرد نامناسب و سزاوارِ سرزنش خبر می‌دهد. خشم معمولاً با پرخاشگری، جاروجنجال، دعوا و ناسزا همراه است. این هیجان در اغلب رفتار‌های سیاسی دیده می‌شود. موقعیت‌های تهدیدکننده و آسیب‌زا باعث ایجاد هیجانی به نام ترس می‌شود. ترس به دفاع انگیزه می‌دهد. زمانی که ما می‌ترسیم سیستم عصبی سمپاتیک ما فعال می‌شود و نشانه‌هایی مانند افزایش ضربان قلب و تعریق بروز پیدا می‌کنند. هیجان دیگری که در هنگام احساس تهدید بروز پیدا می‌کند اضطراب است. ترس در پاسخ به یک عامل تهدیدکننده‌ی بیرونی است، ولی اضطراب پاسخ به یک عامل مبهم، ناشناخته و گاه درونی است.اجزای نگرش سیاسیتعریف نگرش در کتاب روان‌شناسی اجتماعی «رابرت بارون» بدین شکل بیان شده است: «ارزشیابی‌هایی از وجوه مختلف جهان که اغلب نیرومند و غیر دوسوگرانه‌اند.» ارزیابی نگرش‌ها و پیش‌بینی نحوه‌ی تغییر و تحول آن‌ها امری مهم برای اهل سیاست است. آن‌ها می‌توانند برای اقدامات خود برنامه‌ریزی کنند.یک نگرش از مؤلفه‌های شناختی، عاطفی و رفتاری تشکیل می‌شود. مؤلفه‌ی شناختی به باورها، عقاید و اطلاعات کسب‌شده وابسته است. یادآوری مطالب مربوط به این حوزه وابسته به قابل‌درک‌بودن موضوع کلی است. مؤلفه‌ی بعدی مؤلفه‌ی عاطفی است. این مؤلفه مربوط به احساسات برانگیخته‌شده در فرد است که ممکن است مثبت (مانند محبت) و یا منفی (مانند ترس یا نفرت) باشد. زمانی که فردی درصدد تغییر نگرش‌های یک گروه بر می‌آید از این بُعد بسیار استفاده می‌کند؛ برای مثال برای همراه‌کردن دیگران با خود، حس نوع‌دوستی با هموطنان را برانگیخته می‌کند. مؤلفه‌ی رفتاری به آمادگی فرد برای انجام عملی اشاره می‌کند که بُعد عاطفی به آن عمل جهت می‌دهد. یک رفتار با عواطف مثبت، به سمت ستایش و پاداش‌دادن می‌رود، و یک رفتار با عواطف منفی به نابودی و آزار و بدگویی بیشتر شباهت دارد.بررسی فرایند­های روانی در یک رویداد سیاسی حایز اهمیت است. فقط دانستن آمار کشته­های یک جنگ، تعداد آرای یک کاندید و یا ساختمان­های ویران­شده در یک شورش کمکی به ما نمی‌کند. باید هیجان­ها و عواطف پشت هر یک از این اتفاقات را بشناسیم تا بتوانیم به درک درستی از یک رویداد سیاسی برسیم.مراجع[۱]: المالکی, س. ع. روان شناسی سیاسی. دانشگاه پیام نور.[۲]: برزگر, ا. (زمستان 1387) نظریه آدلر و روان شناسی سیاسی آقا محمد خان قاجار. پژوهشنامه علوم سیاسی 7-50.[۳]: زاده, ر. ح.  انگیزش و هیجان. ارسباران.[۴]: مطلبی, د. ک. (زمستان 1390) روانشناسی سیاسی و ورود به عرصه نظریه پردازی در علم سیاست. فصلنامه مطالعات سیاسی 93-126.برای ورود به کانال پیام‌‎رسان تلگرام ماه‎‌نامه دانشجویی «داد» کلیک کنید.</description>
                <category>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</category>
                <author>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</author>
                <pubDate>Wed, 15 Dec 2021 14:03:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصدق و منتقدان پارادوکسیکال</title>
                <link>https://virgool.io/@dadmag/%D9%85%D8%B5%D8%AF%D9%82-%D9%88-%D9%85%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%A9%D8%B3%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%84-uosguzwfllry</link>
                <description>مطالعه موردی تناقض‌های نهادینه‌شده در روشنفکری ایرانیفریبرز نعمتی، دانشجوی دکتری، نانوفناوری، صنعتی شریفمردمان ناآگاهند، ولی قدر حقیقت را میدانند و هنگامی که مردی شایان اعتماد حقیقت را بر آنان بازنماید تسلیم میشوند.سیسروناکنون در سال 1400 شمسی پس از شصتوهشت سال، موضوعی ناتمام درتاریخ ایران وجود دارد که هنوزهم آتش آن زیر خاکستری گرم، روشن است. موافقها و مخالفهای ثابت‌قدم دکتر مصدق هنوزهم پرشورهستند اما بازخوانی پرونده‌ی عملکرد دکتر مصدق و بررسی انتقادهایی که به او میشود برای منتقدین نتایج ناامیدکنندهای را رقم میزند. عیار انتقادات در برابر سنگ محک واقعیتهای تاریخی چنگی به دل نمیزند. انتقادها در نهایت خود گرفتار نوعی ایدئولوژی میگردند که با واقعیتهای تاریخی نامتجانساند. طیف متنوعی از منتقدان دکتر مصدق را میتوان شناسایی کرد و پای صحبتهایشان نشست اما نتیجهی کار چیزی جز یک تطهیر تاریخی برای یک خیانت (گروه مذهبی منتقدان)، یا پنهان‌کردن عقدهای خودبزرگبینانه (برای تودهایها) یا نوعی وندالیسم روشنفکرانه و مبتدی (طیف موسی غنینژاد و مریدان) و یا حتی نوعی بلاتکلیفی در نئوسلطنتطلبی (یعنی گرفتاری در تناقضهای بنیادین) است. هیچ انسان یا شخصیت تاریخی عاری از خطا و اشتباه نیست و ساختن بتهایی معصوم از شخصیتهای تاریخی محصولی جز ایمان به کیش شخصیت نخواهد داشت. دکتر مصدق نیز عاری از اشتباه و خطا نبود. به نظر میرسد کارزار مبارزاتی مصدق دارای چهار نقطه‌ی ضعف اساسی بود: اول) مبارزه او فاقد گامهایی مشخص بود. مصدق مستقیم سر اصل ماجرا رفته بود و این نشانگر راهبردی غلط برای راهبری یک جنبش بزرگ در برابر قدرتهای استعماری بود. دوم) حرکت او فاقد تشکیلات منسجم حزبی بود تا حدی که جبهه‌ی ملی هم در کوران نهضت شکل گرفته بود. سوم) گاهی اوقات رویکردهای سیاسی ایشان از اخلاقمداری افراط گرایانهای پیروی میکرد که در سرزمین سیاست محلی از اعراب نداشت. او درعملکردش به روایت هگل با برداشتی شرقی از تاریخ به‌مانند ققنوسی رفتار میکرد که هیزم تدفین خویش را فراهم مینمود و چهارم) نبرد در دو جبههی توامان مبارزه برای تحدید سلطنت و تهدید استعمار؛ در حالی که باید میان آنها یکی را برمیگزید.او (مصدق) درعملکردش به روایت هگل با برداشتی شرقی از تاریخ به‌مانند ققنوسی رفتار میکرد که هیزم تدفین خویش را فراهم مینمود.اما آگاهی به این نکات مهم چیزی ازپارادوکسهای نهفته در طیفهای متنوع منتقدین دکتر مصدق کم نمیکند. اشارهای فهرستوار به این تناقضهای تکرارشده در متون متفاوت منتقدان و حتی فضاهای مجازی که این روزها بخش مهمی از دیدگاههای اجتماعی-سیاسی جامعههای متفاوت را شکل میدهند، میتواند سرفصلهایی را برای بررسی این انتقادها رقم زند. مواردی از این انتقادات به سادگی با وقایعنگاری موشکافانه و در مواردی با تحلیلهای منطقی قابل پاسخ‌‌گویی است. یکی از مهمترین ضعفهایی که شاکله‌ی کلی این انتقادات را رقم میزند تحلیلهای با نگاه به گذشته پس از شصتوهشت سال میباشد. گونهی واژگونی از تحلیلی پسنگرانه که معمای حل شدهای را به قضاوت مینشیند. این تحلیلها از جنس مشاهدهی یک رویداد برمبنای سپری‌شدن سالهای بسیاری از آن واقعه‌ی تاریخی بنا میشوند و بازیگران یک واقعه‌ی تاریخی را در جایگاه متهم قرار داده و تمام اتهامهای به‌حق یا نابه‌حق را نثارش میکنند بدون اینکه لحظهای در باب جبر زمانی-جغرافیایی القاشده بر بازیگران تاریخی بیندیشند. دانای کل در این نوع تحلیلها مسیر مشخصی را ترسیم میکند که در تاریخ باید طی میشده و هیچ یک ازعواملِ پیشبینی‌نشده‌ی تاریخی نمیتوانسته است در این مسیر ایدهآل انحرافی ایجاد نماید. این دانایان کل با رویکرد ایدئولوژیک خود به تاریخ، نقشی پیامبرگونه را ایفا مینمایند. مثالهای بسیاری از این دست انتقادها نسبت به دکتر مصدق وجود دارد که بررسی برخی از آنها می‌‌تواند عمق تناقضهای درونی‌شده‌ی این دسته از نقادها را آشکار نماید. به همین منظور تلاش میشود ده مورد از این انتقادها با محک تاریخ و منطق ارزیابی شود.دکتر مصدق به قانون وفادار نبود!آغاز ماجرا با یکی از بیپایهترین انتقادها به یکی از اولین حقوقدانهای آکادمیک ایرانی شروع میشود. طیف منتقدین نئوسلطنتطلب این انتقاد را به دکتر مصدق در حالی وارد میکنند که نقض ماهوی قانون در امور مرتبط با حکمرانی را در موقعیتهای مشابه یا جدیتر، نمیبینند. ماجرا از آنجایی آغاز میشود که دکتر مصدق در یک بنبست سیاسی از طریق سازوکاری کاملا قانونی با استعفای نمایندگان جبهه‌ی ملی (که هم حزبیهای او بودند)، مجلس را از حد نصاب میاندازد. این کنش سیاسی وی را قادر میسازد اولین همهپرسی در تاریخ ایران را بابت موافقت یا مخالفت با این انحلال با رجوع به رای مردم برگزار نماید و از آن رفراندوم نیز نتیجه مطلوب خود را بگیرد. اما از دید منتقدینْ عملکرد محمدرضاشاه در تغییر نقش پادشاه مشروطه به پادشاه مقتدر و تبدیل‌شدن به فعال مایشاء درعرصه‌ی سیاسی کشور، عمل مهمی نیست، یا فرمایشی‌کردن انتخابات مجلس و فرستادن نمایندههای مطلوب حاکمیت و بلاموضوع‌کردن جایگاه نهاد قوه‌ی مقننه یا حتی محاکمه‌ی جرم سیاسی در دادگاه نظامی محلی از اعراب ندارد.ساختن تصویری منطقی و مبادی قانون از انگلستان!ستون اصلی انتقادهایی که طیف دکترغنینژاد مطرح مینمایند بر انگارهای خیالی بنا شده است؛ این انگاره چیزی نیست جز شعبدهبازی با ماشین زمان. این طیف انگلستان نحیف و پاستوریزهی امروز را به جای بریتانیای کبیری که آفتاب در مستعمراتش هیچگاه غروب نمیکرد جا میزند، در حالی که همین انگلستان پاستوریزه و نحیف بعد از چهل‌‌ودو سال هنوز هم با وجود بارها محکومیت در دادگاههای اروپایی، برای بازپرداخت پولی که سالهای طولانیست آن را صاحب شده (بابت قرارداد خرید تانکهای چیفتن) اقدامی نمینماید. غنینژاد میگوید: «می‌توانستیم به تدریج آن‌ها را وادار به عقب‌نشینی بکنیم، نه این که نفت را دولتی کنیم ... و باز همان‌ها را بیاوریم تا نفت را استخراج کنند». تصور کنید در سالهای نهضت نفت بریتانیای مغرور چرچیلی چه سطحی از منطق را با خود یدک میکشیده است. کشوری که با قراردادهای تحمیلی خود قبل از شروع مبارزات نهضت ملی‌شدن نفت تنها شانزده درصد از عایدی نفت را به دولت ایران پرداخت میکرد و این در وضعیتی بود که طرف ایرانی حق حسابرسی نسبت به درآمدهای عملیاتی و غیرعملیاتی شرکت «نفت ایران و انگلیس» که بعدها نام بریتیش پترولیوم را بر خود نهاد، نداشت. چرا باید با ارائه تصاویری غیرواقعی از یک قدرت جهانی دست به وندالیسمی روشنفکرانه زد و چهره‌ی قهرمانهای ملی دستاندرکار در مبارزهای حماسی-عقلانی را این چنین تخریب نمود و بر روی آن نام تابوشکنی نهاد؟ [1]پیرمرد، مالیخولیایی بود و الزامات جهان را نمیشناخت!بخش اصلی این انتقاد از سوی طیف نئوسلطنتطلب ایرانی در حالی مطرح میشود که با یک تناقض درونی همراه است. هنگامی که از منازعات رضاشاه یا محمدرضاشاه با قدرتهای جهانی صحبت مینمایند، آنها را قربانی غرب‌ستیزی میدانند در حالی که مصدق را پیرمردی مالیخولیایی خطاب میکنند که در راستای غربستیزی از الزامات روز جهان آگاهی نداشته است. جالب اینجاست که هر سه سیاستمدار و صاحب‌منصب ایرانی بر سر یک موضوع واحد زندگی سیاسی خود را میبازند اما منتقدین در تفسیر وقایع تاریخی دریافتهای متناقضی را دارند. آیا ما باید آنچنان به اسم شناختن الزامات جهان بیخاصیت بمانیم تا الزامسازان جهان یکی پس از دیگری الزامات جهان را تا نهایت تاریخ بر ما تحمیل نمایند؟مصدق گرایشها و تظاهرات مذهبی داشت و به روحانیت اتکا کرده بود!به غیر از طیف مذهبی منتقدان دکتر مصدق که او را به حق سکولاری تمام عیار میدانند، این انتقاد از سوی طیف‌‌های متفاوت منتقدین دکتر مصدق مطرح میشود. غنینژاد در مصاحبه‌ی معروف مهرنامه میگوید: «تز دکترای مصدق در مورد حقوق اسلامی و ایرانی بود و در مورد پدیدههای مدرن چیزی سررشته نداشت». [1] تصور میکنم که دکتر موسی غنینژاد فراموش کرده است که در بحثهای اقتصادی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، اقتصاد اسلامی را همان اقتصاد لیبرالی معرفی میکرد با اندک تفاوت جزئی، یا طیف نئوسلطنتطلب فراموش کرده که رضاشاه دسته‌‌های عزاداری برای امام حسین (ع) با خاک بر سر مالیدن راه میانداخته و نوحه ترکی « بیز گلمیشوخ ای شیعهلر» میخوانده یا «اگر در کربلا قزاق بودی؟» [2] یا فراموش کردهاند که محمدرضاشاه همیشه از ارادتش نسبت به امامان شیعه صحبت میکرده است و در خوابهای مکرر همصحبت شدن با این بزرگان را روایت مینموده و سفرهای مکرر به عتبات عالیات. این روزها بد نیست به تونلزمان شبکه منوتو هم نگاهی بیندازند و سفر حج محمدرضاشاه پهلوی را هم که با آب و تاب زایدالوصفی پخش میشود به نظاره بنشینند. تاریخ روایت دقیقی از میزان اتکای به روحانیت در آن سالها گزارش مینماید و به سپاسگزاریهایی که پس از کودتا ازطیف سیاسی روحانیت آن سالها شد. اما دکتر مصدق سکولاری که در عین مذهبی‌بودن وابستگی به نهاد مذهب نداشت شخصی متکی به نهاد روحانیت معرفی می‌‌شود.مصدق غایت پوپولیسم در ایران بود!اقتصاددانها همیشه از سیاستمداران گله دارند که درک درستی از اقتصاد ندارند. کار به جایی میکشد که توماس ساول میگوید: «درس اول اقتصاد کمیابی است، چیزی در جهان نمیتوان یافت که فراوان باشد و نیاز همگان را برآورده کند. درس اول سیاست، نادیده گرفتن درس اول اقتصاد است.» [3] مفهوم مخالف همین منطق توماس ساول نیز صحیح است، اقتصاددانها درک درستی از سیاست ندارند و گاه حتی برای توجیه نمودارهای اقتصادیشان مبانی سیاست را هم دستکاری میکنند، به قولی مفاهیم را با نمودارها تطبیق میدهند. اجماع نخبگان جامعه‌ی ایران در دهه‌ی سی شمسی به این نتیجه میرسد که ناسیونالیسم عقلایی ایرانی باید جلوی غارت منابع ملی و تحقیر شانزده درصدی (سهم ایران از نفت) بایستد. مبانی سیاست میگوید: پوپولیسم یعنی شوراندن احساسات تودهها علیه عقلانیت نخبگان؛ اما غنینژاد و شاگردان با واژگونی مفاهیم و با تعریف واژگون پوپولیسم یعنی قیام نخبگان علیه تودهها! نهضت ملی‌شدن صنعت نفت را که ریشه در یک عقلانیت منطقی وطندوستانه داشت به سادگی به یک جنبش پوپولیستی تقلیل میدهند. نخبگان سیاسی از قوام تا مصدق، از محمدرضاشاه تا حزب توده یا حتی نیروهای مذهبی در سالهای بحرانی نفت بر سر ضرورت مبارزه با این بیعدالتی اختلاف نظری نداشتهاند بلکه در بدترین حالت، بر سر نوع و میزان مبارزه بحث داشتهاند. این جنس دیدگاهها در میان برخی از منتقدین محصول چیزی جز واژگونی تعاریف اولیه نیست.اجماع نخبگان جامعه‌ی ایران در دهه‌ی سی شمسی به این نتیجه میرسد که ناسیونالیسم عقلایی ایرانی باید جلوی غارت منابع ملی و تحقیر شانزده درصدی (سهم ایران از نفت) بایستدمصدق و مشاورانش درک درستی از قضیه نفت نداشتند!منتقدان آمریکایی-بریتانیایی مصدق دراکثر پیامها و گزارشهایی که درفاز نهایی مبارزه با نهضت با هم رد و بدل می‌‌کنند مصدق را فریبکار، کلهشق، نادان، جادوگر، متمارض و کودن معرفی مینمایند. [4] کلکسیونی از صفاتی مشمئزکننده که ناشی از نگاه نخوتانگیز و نفرتانگیز آنها به یک سیاستمدار خبره‌ی شرقی است، در حالی که همین انسان کودن و ملیگرا این دو ابرقدرت را در زمین بازی خودشان و با منطق حقوقی، شکستهای مفتضحانهای میدهد. در دادگاه لاهه و شورای امنیت سازمان ملل، دولتهای غربی مقهور جنگ حقوقی جادوگر شرقی و یارانش میشوند. سوال بزرگ اینجاست که چگونه ظفرمندان سرزمین حقوق به عنوان کودنهایی بیاطلاع شناخته میشوند و شکست‌‌خوردگان به عنوان انسانهایی آگاه و مطلع از حقوق خویش و الزامات جهان؟ جایی که حتی انگلیسیها از مدیریت خودخواهانه‌ی اسکاتلندی شرکت نفت ایران و انگلیس در خلوت خویش گلهمند هستند چرا باید روشنفکر ایرانی خود را مقهور تمدن انگلیسی بداند؟سوال بزرگ اینجاست که چگونه ظفرمندان سرزمین حقوق به عنوان کودنهایی بیاطلاع شناخته میشوند و شکستخوردگان به عنوان انسانهایی آگاه و مطلع از حقوق خویش و الزامات جهان؟مصدق به دنبال جمهوری خواهی بود!این گزاره نیز یکی از پارادوکسهای بنیادی در میان منتقدان نئوسلطنتطلب دکتر مصدق است. در روایت این طیف از منتقدین، رضاشاه شخصی معرفی میشود که با صداقت کامل به مانند آتاتورک شیفتهی جمهوری است اما امثال مدرس به آرمان جمهوریخواهی او پشت پا میزنند و سردار سپه را در یک معذوریت اخلاقی مجبور به قبول سلطنت میکنند! یعنی جمهوریخواهی رضاشاه یک امتیاز مثبت در زندگی سیاسی ایشان میشود اما زمانی که نوبت به جمهوری‌‌خواهی دکتر مصدق میرسد این ایده به یکی از گناهآلودترین خواستهها و میلهای تاریخی تغییر مییابد که فکر به آن در خلوت نیز معصیتآلود و از گناههای کبیره بوده است. غافل از این نکته‌ی مهم که حتی با وجود گرایش دکترمصدق به نظام جمهوری، هنگامی که یاران جبههملی به او پیشنهاد تغییر نظام پادشاهی به ریاست جمهوری را میدهند به دوستان خود یادآور میشود که شما در برابر پادشاه مشروطه قسم وفاداری بجا آوردهاید و تمایل قلبی خود را قربانی تعهد قانونی خود میکند.ایرانیها فاقد دانش کافی برای راهاندازی صنایع نفت بودند!مدعیان این گزاره در حالی آن را بیان میکنند که خود دراشارات متنی دیگری به اعمال تحریم و تهدیدهای انگلستان بر خریداران نفت ایران، صحه میگذارند و خود را نقض میکنند. چرا باید برای صنعتی که گرداننده ندارد و به تبع آن محصولی را نمیتواند تولید کند، برای خرید محصولش تحریم وضع کرد و خریداران را تهدید به مجازات کرد؟ پس حتما ایرانیها توان استخراج نفت بدون حضور انگلیسیها را داشتهاند. از سوی دیگر فهم مدیریتی طرف ایرانی به اندازهای بوده است که به کارکنان انگلیسی پالایشگاه آبادان پیشنهاد استخدام دهد و علاوه بر آن در تلاش برای استخدام نیروهای متخصص از کشورهایی همچون آلمان و هلند برآید و انگلیسیها با کارشکنی و انواع ترفندها مانع از انجام آن شوند.مصدق یک ناسیونال سوسیالیست بود!جالبترین بخش ماجرا اینجاست که مصدق به مثابهی لیبرالترین دولتمرد ایران که وفاداری عمیقی به لیبرالیسم سیاسی در ایران دارد، در نزد این منتقدین با نماد ناسیونال سوسیالیسم هیتلری معادلسازی میشود [1] و دو دلیل برای سوسیالیست‌بودنش مطرح میگردد. اول) دادن امکان فعالیت قلمی وحزبی به بزرگترین حزب متشکل تاریخ سیاسی ایران یعنی حزب توده؛ دوم) تلاش برای ملی کردن صنعت نفت! در اینجا منتقدین واژه‌ی ملی‌کردن را معادل دولتی‌کردن و نه استعمارزدایی تلقی میکنند و بدینسان مصدق یک سوسیالیست معرفی میشود. در حالی که تناقض ماجرا اینجاست که مدعی لیبرالیسم (غنینژاد) مصدق را به محدودکردن اندیشهی سوسیالیستی توصیه میکند و از سوی دیگر مفهوم ملی‌شدن را که نقطه‌ی مقابل استعمار بود به دولتی‌شدن تعبیرمینماید.تسامح و تساهل سیاسی دکتر مصدق به قدری بود که توهینها، انتقادها و حتی کاریکاتورهایی که در راستای تخریب او در مطبوعات چاپ میشد کافی نبود و مطبوعات منتقد او حتی کاریکاتورهایی که به سفارش سازمانهای اطلاعاتی آمریکا وانگلیس در آن کشورها تصویرشده بود را نیز چاپ میکردند. [2] وفاداری به قانون اساسی مشروطه و قانون‌‌مداریاش از او لیبرالی برای تمام فصول میساخت. دکتر فریدون آدمیت در باب مصدق میگوید: «او نسبت به اصولی که اعلام میکرد: در دفاع از آزادی، دفاع از حقوق اساسی و دفاع از استقلال سیاسی و اقتصادی یک عمر وفادار ماند».مصدقالسلطنه! [5] منتقدین تودهای دکترمصدق برای اینکه او را وابسته به نظام فئودالی ایران نشان دهند کاشف دوباره‌ی این لقب در قالب یک فحش سیاسی شدند. تناقض ماجرا اینجاست که یکی از مهمترین کادرهای رهبری حزب توده مریم فیروز دختر فرمانفرمای بزرگ بود. فرمانفرما ابرزمیندار تاریخ ایران و شاید یکی از نمونههای کمنظیر در تاریخ جهان بوده است. یعنی گونهای تناقض نهادینه که بر مبنای یک ذهنیت نژادپرستانه بنا شده است و طنز تلخ ماجرا اینجاست که رهبری حزب در دستان یکی ازافراد برجسته‌ی ایل قاجار دیده نمیشود، اما نیمتبار قاجاری دکتر مصدق از طرف مادری نماد فئودالیته ایرانی تلقی میشود. در سالهای اخیر نئوسلطنتطلبی در ایران بدون اشاره به محل عاریتگیری این ناسزای سیاسی که برای ایشان قابل اعلام نیست، آن را درونی کرده و برای اشاره به تبار مادری دکترمصدق به کار میبرند و با لحنی تحقیرآمیز از این واژه استفاده مینمایند در حالی که استفاده‌کنندگان این لقب در جایگاهی دیگر لفظ سلطنه را در ترکیب قوامالسلطنه به عنوان مرد بینظیر دنیای سیاست با نثری آهنگین و تجلیلآمیز ادا مینمایند. این رویکرد نشان میدهد زمانی که معیارهایی ایدئولوژیک درمیان باشد چه اندازه یک واژه با یک جایگاه، یک مقام اعطا و یک مبنای سیاسی میتواند متفاوت تفسیر گردد. از سوی دیگر گرفتاری نئوسلطنتطلبان به همین جا ختم نمیشود. تناقض دیگر تبار قاجاری محمدرضاشاه پهلوی از طرف مادریست که آنها را دچار مشکل مینماید. البته میخ آخر را به این فحش سیاسیِ حساب‌نشده، نویسندگانی چون یرواند آبراهامیان و محمد امینی میکوبند و مدعی میشوند که رضاشاه مازندرانی سوادکوهی نیز پدرش از قبایل ترکمان بوده است! و یک فاجعه‌ی تمام‌عیار با طعم قهوه‌ی قجری برای نئوسلطنتطلب ایرانی رقم میخورد.سخن آخرتاریخ است که به شخصیتها تشخص اعطا میکند. اگردکتر مصدق در نهایت میتوانست در مسئله‌ی کنترل مدیریت انرژی جهان پیروز شود، احتمالا مسیر تاریخ و قضاوت منتقدین هم در مورد ایشان از جنسی دیگر میشد؛ به مانند آتاتورک که در جنگ رهاییبخش بر قدرتهای اروپایی پیروز شد. قضاوت تاریخ گاه به یک شب سرنوشتساز بند میشود، به مانند سرگذشت آغا محمدخان قاجار که شامگاهان درچادری به قتل میرسد و صبحگاهانی را که ممکن بود تاریخ را تغییر دهد نمیبیند. تاریخْ شکست‌خوردگان را بلندپروازانی یاغی و خودسر میداند و پیروزمندان را مردانی سرنوشتساز میپندارد. نتیجه این که به جای قضاوت بر زمان حال سیاستمدارن یا مقطع خاصی از زندگی‌‌شان بایست به کارنامه‌ی سیاستمداران اندیشید و با دقت وسواسگونهای به رهایی از دام انتقادهای متناقض و با استاندارد دوگانه پرداخت.تاریخْ شکست‌خوردگان را بلندپروازانی یاغی و خودسر میداند و پیروزمندان را مردانی سرنوشتساز می‌‌پندارد.پاورقیها:(1) Ciceroمراجع:[1] سایت تاریخ ایران، مجله مهرنامه، مصدق را پدر پوپولیسم نفتی میدانم[2] سوداگری با تاریخ، محمد امینی، ج یکم نشر شرکت کتاب[3] اقتصاد به زبان ساده، لس لیوینگستون، انتشارات دنیای اقتصاد[4] کودتا، یرواند آبراهامیان، انتشارات نشر نی[5] دکتر محمد مصدق: آسیبشناسی یک شکست، علی میرفطروس، نشر فرهنگ کانادا&lt;br/&gt;برای ورود به کانال پیام‌‎رسان تلگرام ماه‎‌نامه دانشجویی «داد» کلیک کنید.</description>
                <category>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</category>
                <author>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</author>
                <pubDate>Sun, 05 Dec 2021 08:41:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوزستان، آینده‌ی ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@dadmag/%D8%AE%D9%88%D8%B2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-ywpq2cwnmqy0</link>
                <description>چرا خوزستان دچار این بحران شد و چه‌ کارهایی برای رفع آن می‌توان انجام داد؟محمدجواد هاشمی، فارغ التحصیل کارشناسی مهندسی شیمی، دانشگاه صنعتی شریفدر روزهای گذشته، غم سهمگین خوزستان بر سینه‌یهمه ایرانیانی که عشق به وطن دارند نشسته است. غمی عظیم به خاطر سرزمینی که به واسطه‌ی وجود آب فراوان و جلگه‌های حاصلخیزش مهد تمدن‌های بزرگ در طی تاریخ بوده‌است؛ اما اکنون به خاطر ایدئولوژی‌زدگی مدیریت حاضر و عدم درک صحیح مدیرانش از مدیریت منابع آب و محیط‌‌زیست رو به نابودی می‌رود. غمی دردناک به خاطر صبورترین مردم دنیا که پس از گذشت چهار دهه از جنگ با صدام، هنوز آبادانی به خود ندیده‌اند اما دم نزده‌اند. با این وجود از صبر آن‌ها سوءاستفاده شد و کار به جایی رسید که حتی آب از مردم شریف خوزستان دریغ شد. غمی بزرگ به خاطر جوانانی که در راه آب و در «مظاهرات سلمیه» با برخورد شدیدی روبه‌رو شدند. (۱)در نوشته‌ی حاضر، ابتدا به علل خشکیدگی خوزستان پرداخته و سپس، راه‌حل‌های کوتاه مدت، میان‌مدت و بلندمدت برای حل مشکلات خوزستان ارائه خواهد شد. به امید اینکه مسئولان بتوانند دردی از درد‌های پاره‌ی تن ایران را درمان کنند.عدم توجه به اقلیم خشک ایران در سیاست‌های توسعه‌ای، عدم توسعه‌ی خوزستان و نرخ بالای بیکاری مردم بومی در استان، خشکاندن هورالعظیم و خشکسالی‌ها که از علل اصلی کاهش کیفیت هوا و افزایش ریزگردها بود و چندین عامل دیگر پیشبینی‌ها برای شعله‌ور شدن خشم عمومی در خوزستان را به حقیقت تبدیل کرد.مشکلات محیط زیستی، مشکلاتی نیستند که یک‌شبه به وجود بیایند و یک‌شبه هم بتوان آن‌ها را درمان کرد. برای بررسی دلایل وضعیت فعلی خوزستان باید نگاه خود را به گذشته و سیاست‌های توسعه‌ای و آبی جمهوری اسلامی از ابتدا معطوف کنیم. سیاست‌هایی مثل جهاد کشاورزی، انتقال آب بین‌حوزه‌ای، سدسازی‌های بی‌رویه و غیر اصولی و جانمایی‌های اشتباه صنایع پرمصرف آب. این‌ دلایل انسانی و خشکسالی‌های پی‌درپی را می‌توان عامل طبیعی وضعیت حاضر برشمرد.مشکلات محیط‌زیستی، مشکلاتی نیستند که یک‌شبه به وجود بیایند و یک‌شبه هم بتوان آن‌ها را درمان کرد. برای بررسی دلایل وضعیت فعلی خوزستان باید نگاه خود را به گذشته و سیاست‌های توسعه‌ای و آبی جمهوری اسلامی از ابتدا معطوف کنیم.جهاد کشاوریپس از انقلاب اسلامی و با ایجاد وزارت جهاد کشاورزی، بدون توجه به ساختارهای آبی و محیطی سرزمینی با اعطای مجوز برای احداث چاه‌های پرشمار، برداشت بی‌رویه از منابع آبی زیرزمینی و روزمینی و در راستای تحقق شعار خودکفایی تولید گندم و سایر محصولات کشاورزی در داخل هر ساله بر مساحت سطح زیر کشت محصول و میزان برداشت محصول افزوده شد.برای مثال طبق آمار سطح برداشت و میزان تولید 36 محصول کشاورزی کشوری از سال 1357 تا سال 1392، میزان تولیدات محصولات کشاورزی از 13 میلیون تن در سال 1357، به 68 میلیون تن در سال 1392 رسیده است. سطح کشت محصولات کشاورزی نیز از 9 میلیون هکتار در سال 1357 به حدود 13 میلیون هکتار در سال 1392 رسیده است. (2)انتقال آب بین حوزه‌ایطرح‌های انتقال آب از زمان دوران پهلوی همواره یکی از راه‌حل‌های ناپایدار برای رفع مشکلات کم‌آبی مناطق خشک بوده است. در سالیان اخیر، طرح‌های انتقال آب بهشت‌آباد برای انتقال آب کوهرنگ از استان چهارمحال و بختیاری به استان‌های یزد و اصفهان و کرمان، طرح انتقال آب ونک- رفسنجان برای انتقال آب رودخانه‌ی شمس‌آباد سمیرم به مزارع پسته‌ی کرمان، طرح‌های کوهرنگ 1 تا 3 برای انتقال آب کوهرنگ به زاینده‌رود و سد زاینده‌رود برای مصرف آب فلات مرکزی ایران احداث شدند.کم آبی پرآب ترین رودخانه ایران، کاروناولویت‌های سازمان‌های مربوطه برای حل مشکلات آبی هر کشور باید براساس اولویت‌های زیر باشد:1- مدیریت منابع آبی2- اصلاح ساختار مصرف آب در صنعت، کشاورزی و مصرف شهری3- تصفیه‌ی آب، پساب و استفاده دوباره از آن‌ها4- شیرین‌سازی و نمک‌زدایی آب دریا5- انتقال آب بین حوزه‌ای، فقط برای رفع مشکل شرب شهریاما متاسفانه در ایران، این اولویت‌ها به طور وارونه اجرا شده‌اند و اولین راهکار برای حل مشکلات کم‌آبی در مناطق خشک کشور، انتقال آب از سرچشمه‌های کارون و دز برای صنایع پرمصرف در مرکز و کشاورزی در مناطق خشک کشور بوده است.سدسازی‌های بی‌رویهبر روی رودخانه‌های سرازیر شده به خوزستان سدهای زیادی از دوران پهلوی اول تا زمان حاضر احداث شده است. سد شهید عباسپور (کارون 1)، سد کارون 3، سد کارون 4، سد گتوند و سد مسجد سلیمان بر روی رودخانه کارون، سد کرخه بر روی رودخانه کرخه، سد دز بر روی رودخانه دز و سد جره بر روی رودخانه زرد احداث شده است.دریاچه سد گتوند با گنجایش چهار میلیارد و پانصد میلیون متر مکعب، پس از دریاچه سد کرخه، بزرگترین دریاچه مصنوعی کشور به شمار می‌رود که اثرات زیانبار محیط زیستی آن بر هیچ‌کس پوشیده نیست. سد گتوند عامل اصلی خشکیدگی نخلستان‌های خوزستان و شوره‌زارشدن زمین‌های کشاورزی خوزستان است که با بی‌تدبیری مسئولان ساخته شده است. پاره‌ای از کارشناسان محیط زیست و نظام مهندسی اعتقاد دارند که نزدیکی معدن نمک به محل سد گتوند علیا، در پروژه‌ی مطالعاتی این سد در نظر گرفته نشده و وجود این معدن در فاصله ۵ کیلومتری سد باعث شده‌است که پس از آبگیری و تشکیل دریاچه‌ی پشت سد، این معدن عظیم نمک که ذخیره‌ی نمک آن تا صدها میلیون تن برآورد شده‌است به کلی به زیر آب دریاچه فرورفته و این امر شوری آب رودخانه کارون را افزایش دهد.جانمایی‌های اشتباه صنایع پر مصرف آباستقرار کارخانه‌ی به شدت آب‌بر و آلوده‌کننده‌ی ذوب‌آهن در غرب اصفهان زمانی امکان‌پذیر شد که دولت محمدرضا شاه طرح انتقال آب تونل شماره‌ی یک کوهرنگ از سرشاخه‌های کارون به زاینده‌رود را در دهه‌ی سی شمسی اجرایی کرده و تونل دوم را در دستور کار داشت. جانمایی کارخانه‌ی ذوب‌آهن مقدمه‌ی ظلمی بزرگ به دیار نصف‌جهان را فراهم کرد. چرا که به بهانه‌ی آن که این استان دیگر آب لازم را خواهد داشت، چراغ سبز به استقرار صنایع آب‌بر و توسعه‌ی فیزیکی اراضی کشاورزی داده شد. متاسفانه پس از خطای پهلوی دوم، جمهوری اسلامی هم آن خطا را دوقبضه ادامه و با استقرار آلاینده‌ی آب‌برِ خطرناک‌تری به نام فولاد مبارکه، نفس سرشاخه‌های رودهای منتهی به خوزستان را به شماره انداخت.جانمایی کارخانه‌ی ذوب آهن مقدمه‌ی ظلمی بزرگ به دیار نصف‌جهان را فراهم کرد. چرا که به بهانه‌ی آن که این استان دیگر آب لازم را خواهد داشت، چراغ سبز به استقرار صنایع آب‌بر و توسعه‌ی فیزیکی اراضی کشاورزی داده شدآیا راهی برای نجات خوزستان هست؟در کوتاه‌مدت نمی‌توان راه حلی برای برون رفت خورستان از بحران ایجادشده متصور بود، همانطور که پیشتر ذکر شد، سدسازی‌ها و طرح‌های انتقال آب از دوران حکومت پهلوی شروع شد و با قدرت‌گرفتن جمهوری اسلامی سرعت گرفت و دهه‌ها طول کشید تا وضعیت خوزستان به اینجا برسد. با این حال متخصان مدیریت منابع محیط زیستی راه‌حل‌هایی برای کاهش تنش‌های آبی در خوزستان در کوتاه مدت و حل مشکلات در بلند مدت ارائه کرده‌اند، این راه‌حل‌ها عبارتند از:در کوتاه مدت:1- آبرسانی اضطراری با تانکر به ویژه به جنوب و غرب استان2- ترمیم شبکه‌های آبرسانی موجود و راه اندازی تصفیه خانه‌های جدید برای نقاط بحرانی3- توقف طرح‌های انتقال آب در بالادست و اعتمادبخشی به شهروندان در این زمینه4- مهار اثر سد گتوند و دیگر آلایندگان آب‌های استاندر میان مدت:1- راه‌اندازی و توسعه‌ی سیستم‌های شیرین‌سازی دریا برای تامین آب شرب نیمه‌ی جنوبی استان2-  تقویت خطوط و تاسیسات انتقال نیرو و تضمین دسترسی پیوسته به برق برای همه‌ی شهروندان3-  مهار کانون‌های تولید ریزگرد با تامین حقابه دشت‌ها و تالاب‌هادر بلند مدت:1- توسعه‌ی صنایع و فرصت‌های شغلی جایگزین با هدف کاهش وابستگی به کشاورزی2- مهندسی معکوس سرزمین با هدف رفع اثر اقدامات نادرست دهه‌های گذشته3- تدوین برنامه‌ی جامع انطباق اقلیمی با هدف توانمندسازی جوامع بومی و افزایش تاب‌آوری چشم‌انداز در ابعاد زیست‌بومی، اقتصادی و اجتماعیدرنهایت باید گفت که مسئله‌ی اصلی خوزستان و در دیدگاه بزرگ‌تر، ایران، توسعه‌نیافتگی‌ است. سالیان سال مدیران و تصمیم‌گیران کشور توسعه را تعداد پالایشگاه‌ها و تناژ تولیدی فولاد و تعداد سدها دانسته‌اند و چشم خود را بر روی مفاهیم توسعه‌ی پایدار بسته‌اند. تا زمانی که توسعه‌ی کشور متناسب با اقلیم هر منطقه و توجه به ارائه‌ی خدمات به جای استفاده از منابع محیطی مانند خاک و آب و نفت نباشد، امید به بهبودی، امیدی واهی است.درنهایت باید گفت که مسئله‌ی اصلی خوزستان و در دیدگاه بزرگ‌تر، ایران، توسعه‌نیافتگی‌ است. سالیان سال مدیران و تصمیم‌گیران کشور توسعه را تعداد پالایشگاه‌ها و تناژ تولیدی فولاد و تعداد سدها دانسته‌اند و چشم خود را بر روی مفاهیم توسعه‌ی پایدار بسته‌اند. تا زمانی که توسعه‌ی کشور متناسب با اقلیم هر منطقه و توجه به ارائه‌ی خدمات به جای استفاده از منابع محیطی مانند خاک و آب و نفت نباشد، امید به بهبودی، امیدی واهی است.پاورقی‌ها:(1): برای نمونه، روزنامه‌‌ی همشهری گزارش داده طی اعتراضات خوزستان، در شهر سوسنگرد تجمعات اعتراضی با حضور «۱۲ هزار نفر» برگزار می‌شد «ولی از روز چهارم یگان ویژه با ورود به این شهر با اعتراض مسالمت‌آمیز مردم با خشونت برخورد کرد و فقط در سوسنگرد ۳۰۰ نفر از مردم معترض را بازداشت کرده‌اند.» (به نقل از اسکان‌نیوز) (2): آمار سطح برداشت و میزان تولید 36 محصول کشاورزی کشوری از سال 1357 تا سال 1392، منتشر شده توسط وزارت جهاد کشاورزیبرای ورود به کانال پیام‌‎رسان تلگرام ماه‎‌نامه دانشجویی «داد» کلیک کنید.</description>
                <category>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</category>
                <author>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</author>
                <pubDate>Sat, 27 Nov 2021 08:38:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موهبت الهی یا نفرین منابع؟</title>
                <link>https://virgool.io/@dadmag/%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A8%D8%AA-%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%B9-u7nppn6lxuev</link>
                <description>مروری بر نفت و اقتصاد بدون نفتمرتضی عبدی، کارشناسی، مهندسی مکانیک، دانشگاه صنعتی شریفاز اواسط دهه‌ی 1950 میلادی، نفت به عنوان مهم‌ترین منبع انرژی جهان شناخته شده و منشا حیات اقتصادهای بزرگ و صنعتی به شمار می‌رود. امروزه فراورده‌های نفتی زیربنای جامعه‌ی نوین را تشکیل می‌دهند؛ تأمین انرژی برای صنعت برق، گرمایش خانه‌ها و تأمین سوخت خودروها و هواپیماها برای حمل کالاها و مردم در سراسر جهان، تنها گوشه‌ای از اهمیت نفت و فراورده‌های نفتی را در زندگی روزمره نشان می‌دهند. طبق نتیجه‌ی تحقیقی که در سال 2015 انجام شد، حدود 97 درصد از تقاضای بخش حمل‌ونقل انگلیس مرتبط با نفت و فراورده‌های نفتی است. علاوه بر این، وجود نفت در زندگی ما، برای تولید بسیاری از ملزومات روزمره، لازم و ضروری است[1]. باتوجه به اهمیت انکارناپذیر نفت در جوامع صنعتی، این طلای سیاه برای کشورهایی که دارای ذخایر نفت کافی هستند، نقش یک منبع درآمد ارزشمند را بازی می‌کند. جای تعجب نیست که رویدادهایی همچون ناآرامی در مناطق نفت خیز، اکتشافات جدید در میدان‌های نفتی و پیشرفت در فناوری استخراج عمیقاً بر صنعت نفت تأثیر می گذارد.کشورهای حوزه‌ی خلیج فارس، به واسطه‌ی موقعیت جغرافیایی مناسب، از ذخایر نفت خام فراوان برخوردار هستند. بر اساس آمار منتشر شده از سوی اوپک(1) در سال 2019، در میان کشورهای عضو این سازمان جهانی، کشورهای ونزوئلا، عربستان سعودی و ایران به ترتیب دارای بیشترین ذخایر نفت خام هستند[2]. عده‌ای وجود ذخایر فراوان نفت خام در ایران را موهبت الهی می‌دانند و بر این باورند که اداره‌ی کشور بدون وجود این طلای سیاه غیرممکن و محکوم به شکست است. عده‌ای دیگر عقیده دارند وجود این ذخایر غنی موجب کاهش تمایل به تولید غیرنفتی شده که این کاهش در درازمدت، عامل عدم رشد صنعت و اتکای اقتصاد به نفت خواهد شد. باتوجه به عوامل خارجی متعدد که تعیین‌کننده‌ی قیمت نفت هستند، اقتصادهای نفتی همواره در معرض تهدیدات جدی قرار دارند و نسبت به تهدیدات موجود، بسیار آسیب‌پذیرند. بیماری هلندی(2) ایران، در دهه‌ی پنجاه، یکی از عواقب ناگوار اتکای اقتصاد به نفت و خام‌فروشی است.عده‌ای وجود ذخایر فراوان نفت خام در ایران را موهبت الهی می‌دانند و بر این باورند که اداره‌ی کشور بدون وجود این طلای سیاه غیرممکن و محکوم به شکست است. عده‌ای دیگر عقیده دارند وجود این ذخایر غنی موجب کاهش تمایل به تولید شده که این کاهش تمایل در درازمدت عامل عدم رشد صنعت و اتکای اقتصاد به نفت خواهد شد.خام‌فروشی همواره به عنوان یک مشکل در اقتصاد ایران و سایر کشورهای نفت‌خیز شناخته می‌شود. دولت‌های مختلف همواره وعده‌هایی برای رفع این مشکل می‌دادند که هرگز عملی نشدند. یکی از علل اصلی که باعث شد این وعده‌ها عملی نشوند، قیمت بالای نفت و وجود تقاضای دائمی از سوی سایر کشورها، برای خرید نفت خام ایران و سایر کشورهای حوزه‌ی خلیج فارس، بوده است. در چند سال اخیر نیاز به گذار از خام‌فروشی بیش از پیش احساس می‌شود. اقتصادهای نفتی خلیج فارس، در بحبوحه سقوط قیمت نفت در سال 2014، تلاش کردند تا اقتصاد خود را متنوع کنند؛ اما به دلیل سقوط قیمت نفت، منابع کافی برای انجام این کار را نداشتند. برای مقابله با این بحران، دولت‌های دچار شده، مجبور به اعمال تدابیر ریاضت اقتصادی شدند و اصلاحاتی انجام دادند؛ که با مخالفت شدید مردم مواجه شد و در صورت ادامه اصلاحات، می‌توانست منجر به نارضایتی‌های مضاعف و بروز بی‌ثباتی‌ در این کشورها شود. با شروع پاندمی کرونا، به دلیل کاهش بی‌سابقه‌ی تقاضا، وضعیت حتی وخیم‌تر از سال‌های قبل نیز شده است. این کاهش تقاضا منجر به سقوط قیمت شد و کشورهای حاشیه‌ی خلیج فارس را مجبور کرد تا وام‌های زیادی بگیرند.برای مثال با استناد به کاهش گسترده‌ی تقاضا برای نفت خام، در اوایل سال 2020، صندوق بین‌المللی پول پیش‌بینی کرد که درآمد تولیدکنندگان نفت در خاورمیانه و شمال آفریقا، تا پایان سال 2020، با رکود 270 میلیارد دلاری مواجه خواهد شد. البته این رکود و کاهش تقاضا موقتی بود و در اواسط سال 2020، قیمت نفت خام یک ثبات نسبی را تجربه کرد. در نهایت و با شروع سال 2021، قیمت نفت روند صعودی در پیش گرفته و حتی پیش‌بینی می‌شود در آینده‌ی نزدیک مجددا مرز صد دلار را رد کند. در آخر می‌توان اینگونه برداشت کرد که کشورهای حاشیه‌ی خلیج فارس در حال حاضر نگرانی خاصی از سوی کاهش قیمت نفت خام و اتکا به اقتصاد نفتی ندارند. طبق گزارش‌ها اگر قیمت نفت به طور میانگین 55 دلار به ازای هر بشکه باشد، انتظار می‌رود که نفت خام همچنان بزرگترین مشارکت کننده در تولید ناخالص داخلی کشورهای شورای همکاری خلیج فارس(3) باشد. در این شرایط نفت خام منبع اصلی درآمد دولت و در پی آن، محرک اصلی مالی در دهه‌ی آینده خواهد بود[3].اما در ایران همواره شرایط فروش نفت پیچیده‌تر از سایرکشورهای خاورمیانه بوده است. با روی کار آمدن دونالد ترامپ به عنوان رئیس جمهور آمریکا و پس از اعمال مجدد تحریم‌های ثانویه توسط وی، در نوامبر 2018، که باعث شد چین به عنوان تنها خریدار عمده نفت خام ایران باقی بماند، نیاز به گذر از اقتصاد نفتی بیش از پیش حس می‌شود. این گذار در بخش خصوصی با رونق تولید در حال انجام است. در دهه‌ی گذشته، شرکت‌ها به دنبال صادرات طیف گسترده‌ای از کالاها به بازارهای جهانی بوده‌اند. در سال 2019 تا 2020 ، صادرات غیرنفتی ایران بالغ بر 3/41 میلیارد دلار شد و برای اولین بار در تاریخ معاصر ایران، از صادرات نفتی پیشی گرفت. از این میزان حدود نیمی از صادرات غیر نفتی ایران را کالاهای تولیدی تشکیل داده‌اند؛ به این معنی که کارخانه‌های ایران بیش از دو برابر درآمد سکوهای نفتی ایران در سال گذشته درآمد داشته‌اند. یکی از مهمترین نتایج گذار به اقتصاد غیر نفتی، حمایت از اقتصاد در شرایط بحرانی است؛ برای مثال مطابق آمار منتشر شده از سوی بانک جهانی در محاسبه‌ی تولید ناخالص داخلی(4)، در حالی که بخش درآمد نفتی در سال 2019 تا 2020، کاهش 35 درصدی را تجربه کرده است، بخش تولید تنها 8/1 درصد کاهش داشته و به نوعی در نقش حمایت برای اقتصاد کشور عمل کرده است[4]. این در حالی است که بزرگترین شرکت‌های صنعتی که عمدتاً در اختیار بخش دولتی بودند، سقوط شدیدی را تجربه کردند. بخش‌های خودرو و فولاد، تحت سلطه‌ی شرکت‌های دولتی ناکارآمد، در پی تحریم‌ها و مدیریت‌ نادرست، آسیب زیادی دیده‌اند. در این میان بخش خصوصی تا حد مطلوبی مشکلات شرکت‌های دولتی را جبران کرده است.میانگین قیمت سالانه‌ی نفت خام در اوپک از سال 1960 تا 2021. باتوجه به نوسانات شدید قیمت نفت خام، پایه‌گذاری اقتصاد بر اساس خام‌فروشی می‌تواند منجر به بروز مشکلات متعددی برای اقتصادهای در حال پیشرفت شود.گذار به اقتصاد غیرنفتی یک موقعیت طلایی برای افزایش فرصت‌های شغلی و ایجاد بستر رونق اقتصادی و در پی آن کاهش نرخ بیکاری است. با کاهش خام‌فروشی و تلاش در راستای گسترش صنایع، نیاز کشور به واردات کاهش یافته و سرمایه‌ای که تا به حال برای واردات در نظر گرفته می‌شد، اکنون در بخش تولیدی به کار گرفته خواهد شد. در پی این امر بخش زیادی از هزینه‌های واسطه‌گری وارد چرخه‌ی تولیدی کشور می‌شوند و کمک شایانی به رشد اقتصادی کشور می‌کنند.گذار به اقتصاد غیرنفتی یک موقعیت طلایی برای افزایش فرصت‌های شغلی و ایجاد بستر رونق اقتصادی و در پی آن کاهش نرخ بیکاری است.پاورقی‌ها:(1): Organization of the Petroleum Exporting Countries(2): بیماری هلندی یک اصطلاح اقتصادی برای پیامدهای منفی است، که می تواند ناشی از جهش ارزش پول یک کشور باشد. این امر در درجه اول با کشف یا بهره برداری از یک منبع طبیعی ارزشمند و پیامدهای غیر منتظره‌ای که چنین کشفی می تواند بر اقتصاد کلی یک کشور داشته باشد، همراه است.(3): شورایی که متشکل از شش کشور بحرین، کویت، قطر، عمان، عربستان سعودی و امارات متحده عربی است. کشورهای شورای همکاری خلیج فارس اهداف اجتماعی، اقتصادی و سیاسی مشترکی را دنبال می‌کنند. این شورا به اختصار GCCخوانده می‌شود.(4): GDPمراجع:[1]: Oil &amp; Gas in UK, Economic Report, 2015[2]: OPEC Annual Statistical Bulletin, 2019[3]: Can The Middle East Survive Without Oil?, Irina Slav, 2021[4]: It’s manufacturing that’s giving Iran a lifeline, not oil, Esfandyar Batmanghelidj, 2020برای ورود به کانال پیام‌‎رسان تلگرام ماه‎‌نامه دانشجویی «داد» کلیک کنید.</description>
                <category>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</category>
                <author>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</author>
                <pubDate>Tue, 23 Nov 2021 15:19:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم در راه بهاری نيست... (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@dadmag/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D9%8A%D8%B3%D8%AA-1-dea5xttrauz7</link>
                <description>بررسی اتفاقات پس و پیش کودتای 28 مردادسجاد بهرامی پاکرو، کارشناسی، مهندسی دریا، دانشگاه صنعتی شریفاهمیت بررسی وقایع 28 مرداد سال 1332 بر کسی پوشیده نیست. آبراهامیان می‌گوید که می‌توان گفت ریشه‌ی انقلاب 1357 به سال 1332 باز می‌گردد و بشیریه معتقد است اگر کودتا رخ نمی‌داد، دموکراسی در ایران راهی شبیه به هند را طی می‌کرد. اتفاقاتی که در آن شک، شبهه و اختلاف نظر فراوان است و نقاط مجهول بسیار دارد. عده‌ای دکتر مصدق را یک ناجی و قهرمان ملی می‌دانند و طیفی دیگر نیز با زبانی تند و نقادانه از او صحبت می‌کنند. عده‌ای وقایع آن دوره را یک خیزش مردمی می‌نامند و گروهی دیگر نامش را کودتا می‌گذارند. برخی مصدق را یک جمهوری خواه و برخی دیگر او را یک مشروطه خواه معرفی می‌کنند. گروهی مصدق را فردی ضد استعمار، یک آزادی خواه و ضد انگلستان می‌نامند، طیفی دیگر ادعا می‌کند که مصدق قصد داشت «امپریالیسم نوپای آمریکا» را به جای «استعمار فرتوت انگلستان» بر منابع نفتی ایران مسلط کند و دسته‌ی دیگری نیز او را با توده‌ای‌ها در یک کاسه قرار می‌دادند. تمام این اختلاف نظرها شکاف‌هایی را ایجاد می‌کند که محل بحث و منازعه می‌شود. از این رو برای باز کردن شکاف‌های موجود و بررسی اتفاقات قبل و بعد 28 مرداد سال 1332 و تاثیرات آن مصاحبه‌ای را با جناب آقای علی آردم ترتیب دادیم. آقای دکترعلی آردم داروسازی است که به حوزه‌ی علوم سیاسی مهاجرت کرده و در حال تحصیل رشته‌ی علوم سیاسی دانشگاه تهران در مقطع کارشناسی ارشد می‌باشد. همچنین وی یک فعال رسانه‌ای در بستر فضای مجازی است که با تولید محتوای الکترونیک سعی در بالا بردن آگاهی عمومی دارد. ایشان صاحب امتیاز و گرداننده‌ی پادکست نقال باشی می‌باشد. در پادکست نقال باشی، تاریخ خوانی می‌شود و از مراجع متعددی مثل کتاب «نگاهی به شاه» دکتر عباس میلانی استفاده شده و از وقایع دوره‌ی پهلوی سخن می‌گوید. لازم به ذکر است که از قسمت چهل‌و‌ششم به بعد این پادکست به موضوع ملی شدن صنعت نفت، مصدق و کودتای 28 مرداد اختصاص داده شده است. در گفت‌و‌گویی که می‌خوانید، جناب آقای علی آردم، فعال رسانه‌ای و دانشجوی کارشناسی ارشد علوم سیاسی دانشگاه تهران، تحلیل و روایتی خواندنی و مستند از شکاف‌های یاد شده، نقاط مجهول وقایع 28 مرداد و مصدق به دست داده است. (2)آبراهامیان می‌گوید که می‌توان گفت ریشه‌ی انقلاب 1357 به سال 1332 باز می‌گردد و بشیریه معتقد است اگر کودتا رخ نمی‌داد، دموکراسی در ایران راهی شبیه به هند را طی می‌کرد.جناب آقای علی آردم، دانشجوی کارشناسی ارشد علوم سیاسی دانشگاه تهران، فعال رسانه‌ای و گرداننده‌ی پادکست نقال باشیپادکست نقال باشیآیا اتفاقی که در 28 مرداد سال 1332 افتاد کودتا بود؟ با توجه به اینکه سه روز قبل از 28 مرداد کودتای برنامه‌ریزی‌شده‌ی ارتش برای کنار زدن مصدق با شکست مواجه شده بود و در 28 مرداد همراه با خیزش بخشی از مردم، این جابجایی قدرت صورت گرفت.من به شخصه این اتفاق را کودتا می‌دانم. متاسفانه کسانی وجود دارند که دوست دارند اتفاقات آن روز را به شکل خیزش مردمی، قیام مردمی یا اتفاقات خودجوش نشان دهند. سعی می‌کنند داستان‌هایی را مطرح کنند که مورد علاقه‌ی حاکمیت آن موقع یعنی پهلوی پس از 1332 بوده است. ما مشاهده می‌کنیم که تا سال 1357 با گذشت 25 سال از این واقعه، دولت پهلوی اجازه‌ای در رابطه با بررسی و پرداختن به وقایع آن دوره نمی‌دهد برای آن که به همه بقبولاند، این اتفاق خودجوش بوده است. اما زمانی که بین 25 مرداد و 28 مرداد را بررسی کنیم، خواهیم دید همچنین اتفاقی نیفتاده است. تمام وقایع 28 مرداد برنامه‌ریزی‌شده است. برای 25 مرداد برنامه ریزی‌ای کاملا نظامی انجام شده بود که طبق برنامه ریزی مشخص، یک گروهی می‌رود رادیو، یک گروه خانه‌ی دکتر مصدق و گروهی دیگر افرادی مانند حق‌شناس و فاطمی را می‌گیرند. این برنامه کاملا مشخص شده بوده ولی شکست می‌خورد. برای 28 مرداد به این نتیجه می‌رسند که یک برنامه‌ی کاملا شناور داشته باشند. برنامه‌ی کودتا در حقیقت از عصر سه شنبه 27 مرداد شروع می‌شود. یک گروه نظامی وابسته به کودتاچیان به خیابان می‌ریزد و گروه‌های مخالف را می‌زنند که اکثرا توده‌ای می‌باشند و به خانه‌هایشان فرستاده می‌شوند. سپس گروه‌هایی با لباس‌های توده‌ای‌ها وارد خیابان می‌شوند و شروع به ایجاد اغتشاش به اسم حزب توده برای الغای ناامنی از سوی حزب توده می‌کنند که همگی از طرف گروه‌های نظامی پول دریافته کرده بودند. برای درک بیشتر کمی به عقب‌تر برویم؛ عصر روز 26 مرداد، گروهی در سفارت امریکا جمع می‌شود و یک کابینه‌ی جنگ ایجاد می‌کند که اردشیر زاهدی، فضل الله زاهدی، کرمیت روزولت، فرزانگان و دو نفر دیگر که همگی نظامی بودند، اعضای آن را تشکیل می‌دادند. تمام برنامه‌ها در آن روز تعیین می‌شود. به این شکل نبود که اتفاقات خودش جوش رخ دهد بلکه آن گروه نظامی و کابینه‌ی نظامی برنامه‌ریزی را به این شکل انجام می‌دهد که کودتا در چند مرحله انجام شود. صبح روز 28 مرداد 1332، اول لمپن‌ها، لوطی‌ها، الواط و چاقوکشان به سمت بهارستان حرکت می‌کنند. کم کم نیروهای نظامی به آن‌ها اضافه می‌شود و در حقیقت صحنه سازی‌ای می‌شود به این مفهوم که یک حرکت مردمی در حال شکل‌گیری است. سپس نیروهای ارتشی جاهایی را تسخیر می‌کنند که کمتر مورد حفاظت بوده. بعد گروه‌هایی هماهنگ شده به صورت دسته‌های مختلف همراه با چهار گروه تانک وارد می‌شوند. در مراحل بعدی به رادیو و منزل دکتر مصدق حمله می‌کنند. از این رو اصلا به این شکل نبوده که اتفاق به صورت خودجوش صورت گرفته باشد بلکه در کابینه‌ی جنگ و اتاق جنگی برنامه‌ریزی شده بود که متشکل از گروه‌های انگلیسی، امریکایی و ایرانی است. چون انگلیسی‌ها نبودند، برادران رشیدیان نماینده‌های آنان بودند. بنابراین ما واقعا با یک کودتا رو به رو هستیم؛ کاملا فرآیند نظامی بوده و کاملا از پیش تنظیم شده بوده ولی با توجه به شکستی که در 25 مرداد اتفاق افتاد، مسیر را عوض کرده بودند.ما واقعا با یک کودتا رو به رو هستیم؛ کاملا فرآیند نظامی بوده و کاملا از پیش تنظیم شده بوده ولی با توجه به شکستی که در 25 مرداد اتفاق افتاد، مسیر را عوض کرده بودند.سوالی در این میان بوجود می‌آید که چه اسنادی در تایید این گزاره‌ی شما موجود است که افرادی اجیر شده در لباس توده‌ای‌ها برای به آشوب کشیدن جمعیت وجود داشتند تا تظاهر‌کنندگان آن روز را باعث ناامنی جلوه دهند؟دو تا کار بسیار مهم در این زمینه انجام شده است. یکی پشت پرده‌ی کودتای آقای رهنما و دیگری جمع‌آوری اسناد سیا درباره‌ی 28 مرداد، که هردوی این‌ها نشان می‌دهند، گروه‌های اوباشی وجود داشتند که برادران رشدیان، برادران بوسکویی، ایت الله بهبهانی، آیت الله کاشانی و مظفر بقایی و چند تن دیگر آنان را تحریک و اجیر کرده بودند که این کار را انجام دهند. تمامی اسناد، نامه‌نگاری‌ها و برنامه‌های ریخته‌شده توسط کابینه‌ی جنگ وجود دارند، این افرادی که وارد شدند پول گرفته بودند و اوباش بوده‌اند. حتی از اتفاقات عقب‌تر به شما بگویم، برنامه‌ی ریخته‌شده برای کودتا در قبرس و در تیرماه چیده شده بود. ام آی سیکس آمریکا در قبرس یک جلسه‌ای می‌گذارد و برنامه بسته می‌شود و مجددا به آمریکا برای تایید فرستاده می‌شود و برمی‌گردد. این مرحله‌ی کلی حتی شامل این بوده است که اگر مرحله اول شکست خورد حالا چه کاری انجام دهند و تمامی این‌ها در برنامه وجود دارد. حتی پیش از فاصله‌ی 25 و 28 مرداد برنامه‌ی ایجاد ناامنی و این حس که توده‌ای‌ها در حال تسخیر کشور هستند ریخته شده بود و اسنادشان چاپ شده و موجود است.کتاب پشت پرده‌ی کودتا، علی رهنما، نشر نیچه میزان در وقایع 28 مرداد نیروهای خارجی تاثیر داشتند؟ اگر آنها وجود نداشتند آیا باز ما شاهد چرخش سیاسی بودیم؟ نقش نیروهای داخلی مخالف به چه میزان بوده است؟بنده به ضرس قاطع می‌گویم اگر نیروهای خارجی نبودند، چنین اتفاقی رخ نمی‌داد. درست است که نیروهای مخالف بسیار زیادی وجود داشته که در حال فعالیت علیه مصدق بودند اما سازمان‌دهی‌شان خارج از کشور انجام می‌شد. علاوه بر این محمد‌رضا شاه پهلوی به دلایل مختلف که یکی از مهم‌ترین‌هایش سقوط دوره‌ی حکومت پهلوی بود، حاضر به همکاری با کودتاچیان نبوده است. هنگامی که نیروهای مخالف داخلی مانند زاهدی و بقایی برای صحبت با او می‌رفتند و حتی کاشانی به او پیغام فرستاده بود، محمد‌رضا پهلوی حاضر نبود که حکم خلع مصدق را امضا کند. در چند مرحله این اتفاق افتاد. اول اینکه شوراتسکف، یکی از رهبران نظامی آمریکایی در زمان پدر محمد‌رضا پهلوی، با او صحبت می‌کند و قوت قلب می‌دهد؛ همچنین انگلیسی‌ها با اشرف پهلوی صحبت می‌کنند که برود محمدرضا پهلوی را راضی و قانع کند چراکه می‌دانستند اشرف پهلوی بر روی برادرش تاثیر بسیار دارد. در مرحله‌ی سوم خود کرمیت روزولت به دیدار شاه می‌رود و در آخرین دیدار خود شاه را قاطعانه تهدید می‌کند که اگر حاضر به همکاری و خلع مصدق نباشد، آن‌ها کار را انجام خواهند داد ولی با این تفاوت که دیگر بقای حکومت شاهنشاهی پهلوی را تضمینی نیست. بنابراین اگر نیروهای خارجی نبودند، شاه حاضر نمی‌شد که مصدق را عزل کند. طبعا اگر شاه قبول نمی‌کرد، دخالت نیروهای نظامی نیز منتفی می‌شد. مسئله بعد اینکه کرمیت روزولت، برادران بوسکویی و برادران رشیدی، نمایندگان انگلستان در ایران، تمامی برنامه‌ریزی‌ها را انجام می‌دهند؛ جلسات متعددی می‌گذارند و مخالفان مصدق را پیدا کرده و بهم متصلشان می‌کند. نکته‌ی بعد مسئله‌ی تامین مالی این کار توسط آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها است. ما پولی را در داخل نمی‌بینیم خرج شود مگر اینکه کار بسیار بالا بگیرد که برادران رشیدی حاضر می‌شوند از جیب خود خرج کنند. البته لازم به ذکر است که انگلیسی‌ها از قبل پول‌هایی نیز به این افراد پرداخته بودند و برادران رشیدی از ذخایر پول‌های گرفته‌شده‌ی خود خرج می‌کردند. با توجه به سه موضوع قانع کردن، برنامه‌ریزی و تامین مالی توسط خارجی‌ها، اگر آن‌ها نبودند؛ محال بود چنین اتفاقی رخ بدهد.کرمیت روزولت در آخرین دیدار خود شاه را قاطعانه تهدید می‌کند که اگر حاضر به همکاری و خلع مصدق نباشد؛ آن‌ها کار را انجام خواهند داد ولی با این تفاوت که دیگر بقای حکومت شاهنشاهی پهلوی را تضمینی نیست. بنابراین اگر نیروهای خارجی نبودند، شاه حاضر نمی‌شد که مصدق را عزل کند.در میان صحبت‌های شما به غیر از شوروی همه‌ی ابرقدرت‌ها حضور داشتند. نقش شوروی در این میان به چه میزان بود و اگر نقش پررنگی نداشت، دلیل نبود این حضور فعال چه چیزی بوده است؟ آیا دولت مصدق به نفع شوروی بود؟ما باید این نکته‌ی مهم را در نظر بگیریم که 16 اسفند1331 استالین می‌میرد. یکی از دلایلی که اصلا این اتفاقات افتاد شاید عدم حضور شوروی در ایران باشد و می‌بینیم که افراد حزب توده به جز 25 تا 27 مرداد که داخل خیابان‌ها می‌آیند و شعار می‌دهند و مجسمه ها را می‌شکنند، خیلی سردرگم عمل می‌کنند. به نظر می‌رسد شوروی بیشتر نقش سلبی داشته است. هرچند که ما باید این را بدانیم که شوروی خیلی از مصدق خوشش نمی‌آمده چراکه بسیاری از بدهی‌هایش را به ایران پرداخت نکرد و به محض اینکه حکومت زاهدی سر کار می‌آید، بدهی‌هایش را پس می‌دهد. بسیاری معتقد هستند که اگر آن بدهی‌ها پرداخت می‌شد وضعیت اقتصادی کشور به گونه‌ای رقم می‌خورد که خیلی‌ها حاضر می‌شدند با حکومت مصدق کار کنند. تا جایی که ما می‌دانیم، شوروی نقش مستقیمی در این برنامه نداشت و دلیل اصلی آن هم درگیری‌های داخلی خودشان پس از مرگ استالین است.ما باید این نکته‌ی مهم را در نظر بگیریم که 16 اسفند1331 استالین می‌میرد. یکی از دلایلی که اصلا این اتفاقات افتاد شاید عدم حضور شوروی در ایران باشد.به نظر می‌رسد شوروی بیشتر نقش سلبی داشته است.بگذارید در اصل سوال تشکیک کنم. آیا واقعا مردم از مصدق بریده بودند؟ پاسخ من خیر است. اولین کاری که انجام می‌دهم گریزی به مطالعات انگلیسی‌ها و آمریکایی‌ها بر روی جامعه ایران است که نشان می‌دهد هنوز اکثریت جامعه نزدیک به هفتاد درصد آن از دولت سقوط کرده‌ی مصدق حمایت می‌کنند و ما هیچ منبع معتبر دیگری غیر از این مطالعات انجام‌شده نداریم که بفهمیم مردم نگرششان به حکومت مصدق در پایان دوره‌اش چه چیزی بوده است. این نشان می‌دهد که مصدق اتفاقا محبوب بوده است اما بین اتفاق 30 تیر تا 28 مرداد چه اتفاقی می‌افتاد؟ هیچ اتفاق عجیب غریبی نمی‌افتد. ما می‌بینیم بین 25 تا 27 مرداد مردم در خیابان‌ها بودند؛ اصلا کسی کوتاه نیامده بوده و عملا به نظر می‌رسید که برنامه‌ی کودتا شکست خورده است اما چندتا اتفاق می‌افتد و باعث می‌شود که در حقیقت افراد طرفدار مصدق چه حالا ملی‌گرایان و چه توده‌ای‌ها از صحنه خارج بشوند. یکی از کارهای بسیار مهمی که هندرسون، سفیر آمریکا در ایران انجام می‌دهد این است که روز 27 مرداد با مصدق صحبت می‌کند. یک صحبت بسیار مفصلی که کاری به آن نداریم، به جز یک تیکه که هندرسون در همان پازل کودتا به مصدق می‌گوید که اگر این ناآرامی‌ها از داخل خیابان جمع نشود و در این بین یک آمریکایی بمیرد؛ مصدق و دولتش باید پاسخگو باشد. مصدق خیلی می‌ترسد از اینکه در این وضعیت گروهی خودسرانه به آمریکایی‌ها حمله کنند و این ناآرامی به نفع دولت مصدق نباشد و در همان موقع دستور می‌دهند که مردم به خانه‌هایشان برگردند. یعنی 28 مرداد اتفاقی که می‌افتد این است که مردم به دستور خود مصدق و توده‌ای‌ها به خانه‌هایشان بازمی‌گردند. این تصویری که ما درست بکنیم، مردم از مصدق در این مدت بریده بودند اشتباه است. و این برنامه‌ای هم که اتفاق می‌افتد برنامه‌ی بسیار پیچیده‌ای است که اگر برنامه‌ی کودتا را خیلی دقیق بررسی کنیم می‌توانیم بفهمیم چه اتفاقی افتاده است. مثلا در بازار دو بخش شمالی و جنوبی وجود داشت. بخش شمالی بازار همه طرفدار مصدق بودند و بخش جنوبی بازار چون به لحاظ مالی ضعیف‌تر بودند، خیلی راحت با پول خریداری می‌شدند و بنابر این دلایل، این افراد در روز کودتا صبح زود شروع به حرکت می‌کنند. هشت صبح روز کودتا، وقتی که صدیقی، وزیر کشور، در حال رفتن به دفتر کارش است؛ می‌گوید که خیابان‌ها و مرکز شهر را در همان حوالی دیده است و هیچ خبری از تجمع مردم نبوده. دلیل این امر آن است که گروه اوباش از جنوب تهران و مولوی راه افتاده بودند و کسی این را نمی‌دید که دارند چه کاری انجام می‌دهند. طرفداران مصدق عملا غافلگیر می‌شوند. بیاییم به آن دوره نگاه کنیم؛ سال 1332 اینگونه نبود که تلفن هوشمند در دست مردم باشد و سریع افراد خود را سازمان‌دهی کنند. از طرفی کودتاچیان داخل سیستم نظامی بودند. کودتاچیان تا ساعت یازده صبح عملا مصدق و صدیقی را فریب می‌دهند که شهر کاملا در کنترل و امنیت برقرار است. وقتی افراد ذکر شده به ساختمان‌های اداری و دولتی می‌رسند؛ دولت مصدق متوجه می‌شود که اوضاع چه قدر بد است. حتی دولت مصدق چندبار گروه‌های نظامی را برای بررسی می‌فرستند اما آن‌ها گزارش خلاف واقع می‌دهند که گروهی کوچک تجمع یافتند و شعارهایی پوچ و توخالی می‌دهند و اوضاع در کنترل است. بنابراین مردم اینطور نبود که به دلیل فشارهای اقتصادی بریده باشند و اگر مصدق فرمان‌های 27 مرداد را نمی‌داد عملا مردم در خیابان بودند. مطالعات انگلیسی‌ها و آمریکایی‌ها بر روی جامعه ایران نشان می‌دهد که هنوز اکثریت جامعه یعنی نزدیک به هفتاد درصد آن از دولت سقوط کرده‌ی مصدق حمایت می‌کنند. هندرسون در همان پازل کودتا به مصدق می‌گوید که اگر این ناآرامی‌ها از داخل خیابان جمع نشود و در این بین یک آمریکایی بمیرد؛ مصدق و دولتش باید پاسخگو باشد. کتاب کودتا، یرواند آبراهامیان، ترجمه‌ی محمد ابراهیم فتاحی، نشر نینقش نیروهای مذهبی و میزان نفوذ آن‌ها در بین مردم به چه میزان بود؟ کاشانی و بهبهانی چه نقشی را ایفا کردند؟ در زمانی که همسایگان ایران با رسیدن به جمهوری به حاکمیتی سکولار می‌رسیدند به نظر می‌رسید که اسلام‌گرایان بقای خود را در قدرت با بازگشت شاه میسر می‌دیدند؛ تا چه اندازه این گزاره صحیح است؟برای اینکه به این سوال پاسخ دهیم باید بدانیم که چه کسانی رهبران گروه‌های مذهبی مخالف بودند. دو فرد خیلی مهم وجود دارد: یکی محمد بهبهانی، فرزند ایت‌الله عبدالله بهبهانی که جزو رهبران مشروطه بود، و دیگری کاشانی. بهبهانی مشخصا از اولش یک آخوند درباری بود. برخلاف پدرش که یک مقدار از دربار دور می‌شود؛ بهبهانی اخوند متصل به دربار بود. بهبهانی فقط آخوند درباری نبود بلکه آخوندی انگلیسی هم بود. در این حد که حتی محمدرضا شاه عملا مدیون این شخص بوده، بعدها درباره‌اش می‌گوید که بهبهانی از سر تا پا انگلیسی بود. این فرد از ابتدا مخالف مصدق بود و در فرآیند نه اسفند، روزی که بلوای نه اسفند اتفاق می‌افتد، بهبهانی جزو کسانی بوده که اوباش و طرفداران خودش رو علیه مصدق بسیج کرد. این بسیج کاملا متشکل از کسانی بودند که از قبل با مصدق مشکل داشتند. اما دومین رهبر مذهبی مخالف مصدق کاشانی است. کاشانی به نظر من بازنده‌ی اصلی 28 مرداد بوده، نه مصدق. مصدق تا پایان رهبر ملی‌گرایان و محبوب باقی ماند اما کاشانی در حقیقت اعتبار خودش را از دست داد. چرا این حرف را می‌گویم؟ به دلیل اینکه بهبهانی از اول مشخص بود یک اخوند درباری است پس با دربار همکاری می‌کرد و دو همه می‌دانستند که انگلیسی است. حتی اصطلاحی به اسم دلارهای بهبهانی وجود داشت؛ به این معنا که این شخص از خارج پول می‌گیرد و پخش می‌کند. اما کاشانی برعکس بهبهانی بود؛ هم مخالف شاه بود، هم توسط شاه تبعید شده بود و معروف بود که در ترورش نقش داشته است و هم اینکه این فرد سال‌ها با انگلستان نه فقط در ایران بلکه در عراق هم جنگیده بود. در حقیقت بعد از 30 تیر 1331 که اوج همکاری مصدق و کاشانی بود؛ کاشانی کم کم از مصدق دور می‌شود. به دلیل آنکه نیازهایی که به قدرت داشته و دستوراتی را که می‌داده، مصدق اجرایی نمی‌کرد و زیر بار حرف‌های کاشانی نمی‌رفت. حال به سمتی دیگر برویم؛ ما در آن زمان یک شبکه‌ی رسانه‌ای آمریکایی داشتیم. این شبکه توسط آمریکایی‌ها از اواسط دهه‌ی بیست تشکیل شده بود و عملا سال 1330 به اوج خودش رسید. این شبکه کارش جنگ با گروه‌های چپ داخل ایران به وسیله‌ی رسانه، روزنامه، نشریات و دروغ‌ساختن بود. قصد این را ندارم که بگویم چپ‌ها خیلی خوب بودند ولی این‌ها وظیفه‌شان دروغ‌سازی علیه چپ‌ها و حزب توده بود. این شبکه در اواسط سال 1331 با کاشانی مرتبط می‌شود و مصدق را با حزب توده در نشریاتشان ادغام می‌کنند. یعنی تصویری ایجاد می‌کنند که مصدق و توده‌ای‌ها باهم هستند و در حال نابودسازی کشور می‌باشند. حقیقت این است که نه کاشانی و نه بهبهانی دلگیری و دلخوری‌هایشان از مصدق بحث‌های مذهبی نبوده است. ما می‌دانیم بخش بزرگی از کارهایی که مصدق انجام داد به نفع این رهبران مذهبی بوده. برای فهم بهتر باید به این موضوع توجه کرد که تا پایان دوره‌ی مصدق آیت‌الله بروجردی که مرجع عالی شیعیان بود، حاضر نشد علیه مصدق اقدامی بکند. با وجود آن که هم کاشانی و هم بهبهانی تلاش بسیار زیادی می‌کنند که نظرش را برگردانند. اگر بروجردی فتوایی علیه مصدق می‌داد، ما می‌دیدیم که گروه‌های مذهبی علیه مصدق شروع به فعالیت آشکار می‌کردند. بنابراین آن شکلی نیست که ما فکر می‌کردیم گروه‌های مذهبی درگیر بودند. اما رهبران مذهبی‌ها یعنی آقای کاشانی و آقای بهبهانی به صورت فعالیت‌های پنهانی علیه مصدق فعالیت کردند. همچنین ما در 28 مرداد نمی‌بینیم که گروه‌های مذهبی وارد خیابان شده باشند یا گروه‌هایی با فتواهای مذهبی یا شعارهای مذهبی به خیابان بریزند. شاید بتوان گفت نقش سلبی داشتند؛ اگر کاشانی در کنارشان می‌ماند و دستور می‌داد که نیروهای مذهبی وارد خیابان‌ها بشوند، شاید نتایج عوض می‌شد. اگر کاشانی با یک فتوای آشکار یا دستوری آشکار نیروهای مخلص خودش را وارد خیابان می‌کرد، می‌توانستیم بگوییم که بله 28 مرداد در طی یک فرآیند مذهبی رخ داده است ولی چنین چیزی رخ نداد. خصوصا ایت الله بروجردی به هیچ وجه زیر بار این نرفت که علیه مصدق حرفی بزند. بروجردی تا آخرین روزها هم از مصدق دفاع کرد؛ با وجود آن که کسانی در لباس توده‌ای‌ها نامه‌هایی که اسناد آن موجود است به ایشان می‌فرستند. با این مضمون که جمهوری خلق ایران در حال شکل‌گیری است و شما را با عمامه‌هایتان در منازل‌تان دار خواهیم زد. نامه‌هایی به این شکل حتی برای آیت الله طالقانی هم نوشته می‌شود که در خاطرات ایشان موجود است. این کارها را برای ترساندن انجام می‌دهند ولی با این وجود آیت الله بروجردی مایل نمی‌شود که علیه مصدق، دولتش و ملی‌شدن صنعت نفت فتوایی صادر کند. بهبهانی مشخصا از اولش یک آخوند درباری بود. برخلاف پدرش که یک مقدار از دربار دور می‌شود؛ بهبهانی اخوند متصل به دربار بود. بهبهانی فقط آخوند درباری نبود بلکه آخوندی انگلیسی هم بود.کاشانی به نظر من بازنده‌ی اصلی 28 مرداد بوده، نه مصدق.اگر نسل اول روشنفکران معاصر ایران را روشنفکران انقلاب مشروطه بدانیم که ارزش‌هایی سکولار و لیبرال داشتند و آرمان‌های مدرنیته در سر می‌پروراندند، به نظر می‌رسد نسل دوم آن‌ها به خصوص روشنفکران دهه‌های سی تا پنجاه از مدرنیته روی‌برگردانده و نوعی ایدئولوژی غرب‌ستیزانه و ناسیونالیسم اسلامی را دنبال می‌کردند. آیا این گزاره صحیح است و در صورت صحیح بودن علت این دگرگونی چیست؟من معتقد به نظریه‌ی دوری در فرآیندهای اسلامی هستم. یعنی معتقدم که گروه‌های اسلام گرا در برابر رقیب‌هایشان همیشه در حالت بالا و پایین شدن قدرتشان بوده‌اند و هر وقت گروه‌های رقیب قدرتشان کم شده است، گروه‌های اسلام‌گرا توانسته‌اند قدرتشان را تثبیت کنند و بالاتر ببرند. به این معنی من می‌توانم بگویم که همیشه این گروه‌های اسلام‌گرا وجود داشته‌اند ولی زمانی می‌توانستند حضور پیدا بکنند و مردم را جذب خود کنند که رقبایشان تضعیف شده باشند. ببینید ما در دوره‌ی مشروطه نیز این اتفاقات را مشاهده می‌کنیم. یعنی ما می‌بینیم که قدرت‌های مذهبی، قدرت می‌گیرند و بعد گروه‌های ضد‌مذهبی قدرت می‌گیرند و دوباره قدرت آن‌ها افول می‌کند و گروه‌های مذهبی بالاتر می‌آیند و در دوره‌ی مصدق هم شاهد این اتفاق هستیم، مردم به یک نقطه می‌رسند که ملی‌گرایان غربگرا نمی‌توانند مشکلاتشان را حل کنند بلکه مشکل بر مشکل می‌افزایند. بنابراین این گروه‌های اسلام گرا قدرتشان زیاد می‌شود و از طرفی بعد از کودتای 28 مرداد گروه‌های ملی گرا به شدت به محاق می‌روند و توسط دولت پلیسی‌ای که زاهدی و بختیار راه‌اندازی می‌کند، این گروه‌ها قدرت خودشان را از دست می‌دهند. علاوه بر این گروه‌های چپ‌گرا هم قدرت خودشان را از دست می‌دهند و به مرور زمان حزب توده که حتی قبل‌تر بعد از ترور شاه غیرقانونی اعلام شده بود در این دوران خیلی محکم با آن‌ها برخورد می‌شود و عملا دیگر از آن‌ها حضوری نمی‌بینیم. با متلاشی‌شدن شبکه‌ی نظامی‌شان هم قدرتشان را در جامعه از دست می‌دهند. بنابراین در غیاب دو گروه مخالف اصلی اسلام‌گرایان یعنی چپ‌ها و ناسیونالیسم، گروهی که قدرت خودش را همچنان حفظ می‌کند گروه‌های مذهبی بودند که این‌ها دلایل خاص خودشان را دارند. یکی اینکه شبکه‌ی بسیار وسیعی داشتند و دو اینکه شاه نمی‌خواسته با گروه‌های مذهبی برخورد کند چراکه بخش اعظم گروه‌های مذهبی در ارتباط تنگاتنگی با دربار بودند. از طرفی دیگر گروه‌های پلیسی هم ترجیح می‌دادند که از گروه‌های مذهبی به عنوان ابزاری علیه گروه چپ‌گرا استفاده بکنند.گروه‌های اسلام گرا در برابر رقیب‌هایشان همواره در حالت بالا و پایین شدن قدرتشان بوده‌اند و هر وقت گروه‌های رقیب قدرتشان کم شده است، گروه‌های اسلام‌گرا توانسته‌اند قدرتشان را تثبیت کنند و بالاتر ببرند.گروه‌های پلیسی هم ترجیح می‌دادند که از گروه‌های مذهبی به عنوان ابزاری علیه گروه چپ‌گرا استفاده بکنند.حال به دسته‌ی دیگری از سوالات ‌رسیدیم. وقتی وقایع دهه‌ی 1320 و 1330 تا کودتا 28 مرداد را بررسی می‌کنیم؛ در می‌یابیم که پارلمان اصلی‌ترین نقش را در سازمان‌دهی نیروهای سیاسی و نحوه‌ی سیاست‌گذاری بازی می‌کند. سیری از تحولات سیاسی و پارلمانی آن موقع را اگر می‌شود ارائه بدهید.این مسئله در حقیقت به دوران پهلوی اول باز می‌گردد. ما می‌دانیم که رضاشاه تمام تلاشش را کرد که مجلس را به یک مجلس فرمایشی تبدیل کند اما با سقوط رضا شاه و به قدرت‌رسیدن شاهی جوان که دارای اعتماد به نفس، توان و قدرت کافی برای سرکوب گروه‌های مخالف نیست، مجلس دوباره به قدرت خودش برمی‌گردد. از سال 1320 یعنی 35 سال بعد از فرمان مشروطه سخن می‌گویم، یعنی بسیاری از کسانی که در جنبش مشروطه حضور داشتند، هنوز زنده هستند. تمام وقایع را به خاطر دارند و جزو مبارزان مشروطه بودند و شروع به احیای مجلس می‌کنند. در واقع مجلس در غیاب قدرت شاه دوباره می‌تواند به عرصه‌ی سیاسی برگردد ولی می‌بینیم که بعد از کودتای 28 مرداد مجلس ضعیف و ضعیف‌تر می‌شود و در نهایت تبدیل به یک مجلس فرمایشی می‌شود. مهم‌ترین درخواست برای فعالین سیاسی آن دوره احیای دوباره‌‌ی مشروطه است. یعنی شاه باید سلطنت بکند و نه حکومت. در راس این‌ها دو نفر از بزرگان مشروطه‌خواهان، قوام السلطنه و مصدق بودند. مصدق با توجه به قدرت بالایی که داشت می‌توانست از قدرت شاه بکاهد و با کاهش قدرت شاه طبیعتا مجلس و دولت نقش بیشتری را پیدا می‌کنند.مجلس در غیاب قدرت شاه دوباره می‌تواند به عرصه‌ی سیاسی برگردد ولی می‌بینیم که بعد از کودتای 28 مرداد مجلس ضعیف و ضعیف‌تر می‌شود و در نهایت تبدیل به یک مجلس فرمایشی می‌شود.حال که تحلیلی از دلیل پر‌رنگ شدن پارلمان مطرح کردید. گریزی به سمت نیروهای سیاسی موجود در مجلس آن دوره بزنیم. چه نیروهای سیاسی‌ای در مجلس دوره‌ی مصدق فعالیت می‌کردند؟ببینید ما در آن دوره گروهی را داریم که همگی به جبهه‌ی ملی می‌شناسند. جبهه‌ی ملی تشکیل شده از چند حزب است. بعضی از این احزاب مانند حزب زحمت کشان بقایی بعدا جدا می‌شوند. احزابی مانند نیروی سوم خلیل ملکی، حزب ایران و حزب ملت ایران بسیار قدرتمند بودند؛ احزابی که جزو گروه‌های ملی‌گرا و طرفدار مشروطه محسوب می‌شوند. گروه دیگری نیز وجود دارد که گروه‌های ملی‌گرای مخالف مشروطه می‌باشند. این گروه‌ها طرفدار سلطنت بودند و در اقلیت به سر می‌بردند که متشکل از گروه‌هایی مثل ذوالفقار، گروه‌های نظامی و سومکا بودند. قدرت اصلی را گروه‌های ملی مشروطه‌خواه داشتند. گروه‌های چپ‌گرا نیز از دیگر نیروهای سیاسی موجود در مجلس آن دوره بودند. قابل توجه است که عده‌ی خوبی از این گروه‌های چپ‌گرا عضو حزب توده نبودند ولی گرایش‌های چپ‌گرایانه داشتند. این گروه‌های چپ‌گرا به جبهه‌ی ملی نزدیکتر بودند، به این دلیل که جبهه‌ی ملی با انگلستان، امپریالیست آن زمان، می‌جنگید. چند گروه مستقل نیز حضور داشتند که چندان اهمیتی نداشتند. بنابراین فضای مجلس در همچنین حالتی است.اکثریت کرسی‌های مجلس در این میان در دست چه کسانی بود ویا بین چه کسانی می‌چرخید؟ همچنین رابطه‌ی مصدق با این مجلس‌ها در دوره‌های متفاوت چگونه بود؟به نظر می‌رسید که مخالفین مصدق قدرت بیشری را داشته باشند. این چیزی بود که کاشانی، رییس مجلس، هم به آن فکر می‌کرد و نتیجه می‌گرفت که قدرت بسیار زیادی دارد. ولی وقتی که مصدق خواست استعفا بدهد؛ دوباره توانست از این مجلس رای اعتماد بگیرد. بنابراین می‌توانیم بفهمیم که مجلس حداقل تا اواخر سال 1331 اکثریت طرفدار مصدق است و در سال 1332 هست که اتفاقات برعکس می‌شود. در واقع انگلستان شروع به خریدن نمایندگان ‌می‌کند که اسناد آن موجود می‌باشد. در این اسناد ذکر شده که انگلستان ادعا کرده اگر انگلستان بتواند 30 تا از نماینده‌های مصدق را بخرد، خواهد توانست دولت مصدق را کنار بزند. این مسئله در واقع چیزی است که در تحلیل‌ها گفته نمی‌شود و تنها این بیان می‌شود که مصدق مجلس را دائما تعلیق می‌کرد و دیکتاتور بود. کسی نمی‌گوید آن مجلس، مجلسی بود که 30 نفر از اعضایش را انگلستان خریده بود، برای اینکه بتواند دولت مصدق را ساقط کند. عملا ما در سال 1332 این اتفاقات را می‌بینیم؛ بنابراین می‌توانیم ادعا کنیم که تا اواخر سال 1331 مجلس به نفع مصدق است. ولی در سال 1332 مجلس کم کم از مصدق دور می‌شود و این هم به دلیل پول‌هایی است که انگلیسی‌ها خرج کردند.انگلستان ادعا کرده اگر انگلستان بتواند 30 تا از نماینده‌های مصدق رو بخرد، خواهد توانست که دولت مصدق را کنار بزند.هنگامی که بخواهیم رابطه‌ی دکتر مصدق با محمدرضا پهلوی را بررسی کنیم چه افت و خیزهایی را شاهد خواهیم بود؟رابطه‌ی مصدق با محمدرضا پهلوی، رابطه‌ی خوبی بود. در خاطراتی که افراد مختلف از مصدق تعریف می‌کنند و حتی خاطرات خود مصدق ذکر شده که مصدق به شاه احترام می‌گذارد. حتی مصدق در مجلس قسم می‌خورد که من علیه پادشاهی مشروطه فعالیتی نخواهم کرد. همچنین به خود محمدرضا پهلوی می‌گوید که من علیه پدرت صحبت کردم، به پهلوی هم رای ندادم و قسم هم نخوردم بنابراین مخالف پدرت بودم؛ اما من در مجلس به اسم تو قسم خورده‌ام و پای قسم خود خواهم ایستاد. در کاخ پادشاهی محمدرضا پهلوی اتوموبیل می‌بایست با فاصله‌ای از کاخ متوقف می‌شد و هر فردی مسیر طولانی‌ای را طی می‌کرد. مصدق با وجود آن که پیر و فرتوت بود؛ هر وقت که وارد کاخ می‌شد به او می‌گفتند چون تو ناخوش احوال هستی ماشین‌ات را نزدیک‌تر ببر اما مصدق این را هم قبول نمی‌کند و می‌گفت که باید احترام جایگاه شاه حفظ شود. بنابراین مصدق رابطه‌ی بدی با شاه نداشته است ولی دائما یک مسئله را به شاه خاطرنشان می‌کرد که شاه باید سلطنت کند و پادشاه مشروطه باشد و حکومت‌داری برعهده‌ی دولت است. به این دلیل رابطه‌ی او با شاه بد نبود تا وقتی که شاه قبول می‌کرد که یک پادشاه مشروطه باشد. این رابطه‌ی افتان و خیزان تا بهمن 1331 پیش می‌رود. در بهمن سال 1331 تحرکات دربار علیه مصدق بسیار زیاد می‌شود تا جایی که دیده می‌شود در شورش عشایری 25 مرداد بسیاری از سلاح‌های ارتش در دست این شورشیان وجود دارد. در همین احوال است که مصدق با محمدرضا پهلوی وارد کش‌وقوس می‌شود. مصدق از کارشکنی‌های پیش‌آمده ناراحت است و به شاه می‌گوید که اگر این کارشکنی‌ها ادامه پیدا کند، استعفا خواهد داد. شاه در همین دوره احتمال استعفای مصدق را می‌داد و در فکر جایگزینی او با گزینه‌هایی همچون زاهدی و سید ضیا بود اما مصدق استعفا نمی‌دهد ولی به شاه می‌گوید تو این کارها را باید بکنی و شاه از این تنش بالاگرفته بین خودش و مصدق آزرده‌خاطر می‌شود و می‌گوید حال که مصدق اینگونه فکر می‌کند او از کشور خارج خواهد شد. در همین هنگام است که داستان نه اسفند پیش می‌آید. مخالفین مصدق که در راس‌شان کاشانی و بهبهانی هستند، برنامه‌ای را ترتیب می‌دهند که حوالی کاخ شلوغ شود و اعلام کنند که شاه نباید از کشور خارج شود. حتی برنامه داشتند که مصدق را به قتل برسانند که مصدق فرار می‌کند. به نظر می‌رسد که در وقایع نه اسفند شاه هیچ نقشی نداشته است بلکه اطرافیانش هستند که این کارها را انجام می‌دهند. این وقایع باعث می‌شود که مصدق با شاه عملا قهر کند و دیگر به دربار نرود. یعنی از نه اسفند تا بیست‌و‌هشتم مرداد که سقوط می‌کند، شاه را اصلا نمی‌بیند. حتی شاه یکبار پیغام می‌فرستد که اگر مصدق فکر می‌کند در آنجا جانش در خطر است، خود به ملاقات او در خانه‌ی مصدق برود ولی مصدق لج می‌کند و می‌گوید که در شان شاه نیست که به منزل من بیاید. بنابراین رابطه‌ی مصدق با محمدرضا پهلوی برخلاف چیزی که گفته می‌شود، رابطه‌ی بدی نبوده است. بلکه رابطه‌ای بر پایه‌ی احترام است. تنها درخواست مصدق از وی این بوده که یک پادشاه مشروطه باشد اما پس از وقایع نه اسفند دیگر رابطه‌اش با شاه قطع می‌شود.رابطه‌ی مصدق با محمدرضا پهلوی برخلاف چیزی که گفته می‌شود؛ رابطه‌ی بدی نبوده است. بلکه رابطه‌ای بر پایه‌ی احترام است. دائما یک مسئله را به شاه خاطر نشان می‌کرد که شاه باید سلطنت کند و پادشاه مشروطه باشد و حکومت داری برعهده‌ی دولت است.کتاب خاطرات و تالمات مصدق، به قلم دکترمحمد مصدق و به کوشش ایرج افشار، انتشارات علمیچرا مصدق وزارت جنگ را می‌خواست؟ آیا نمی‌توانست در مقام مشاور شاه باشد و بر شاه اعمال قدرت کند که خواسته‌ی مصدق را به نتیجه برساند؟ دلیل این همه پافشاری چه بوده است؟حرف مصدق این بود که من به نیروهای نظامی نیاز دارم و بدون آن نمی‌توانم کاری را از پیش ببرم. از طرفی ما باید زندگی خود مصدق را نیز نگاهی بیاندازیم و مصدق چندبار فرماندار ایالت‌های مختلف بوده و در تمامی این موقعیت‌ها زمانی توانسته کارش را پیش ببرد به ویژه در فارس و تبریز که اختیار نیروهای نظامی در دست وی بوده است. وقتی که در تبریز قدرت نظامی را از او می‌گیرند، سریع استعفا می‌دهد. او می‌دانست که بدون قوای نظامی نمی‌تواند کاری را از پیش ببرد. از طرفی می‌بیند ارتش علیه‌اش در حال فعالیت است و گروه‌هایی هستند که علیه‌اش خرابکاری می‌کنند. همچنین عملا هم می‌بینیم که شاه قبول نمی‌کند؛ چراکه می‌ترسیده همان اتفاقی که پدرش بر سر قاجارها آورده بود بر سرش بیاید. وگرنه حتی از نظر قانونی هم منعی بر این وجود نداشت. وزرا هم باید به نخست وزیر پاسخ می‌دادند و نه پادشاه. عملا مصدق درخواست غیرقانونی‌ای هم نمی‌کرد و به نظر می‌رسد که حتی بخشی از پروژه‌ی خودش برای کاهش اختیارات شاه و تبدیل کردنش به یک پادشاه مشروطه باشد. به نظر نمی‌رسد که بتوان به او ایراد زیادی گرفت که چرا این درخواست را داشته است.چرا مصدق همانند قوام نتوانست تشکیلات منسجمی را داشته باشد و از سمت دربار مورد وثوق قرار نگرفت و نتوانست از جبهه‌ی ملی نهایت استفاده را کند؟می‌دانیم که قوام بعد از سال 1326 که قدرت را تحویل می‌دهد از کشور خارج می‌شود. اما اگر بخواهیم دوران اوج قوام را با دوران کاری مصدق مقایسه کنیم می‌توان گفت که قوام ذاتا فردی جاه‌طلب، سیاست‌مدار و اهل زد‌و‌بند بود. می‌توانست نیروهای مختلف را حول خود جمع‌آوری کند و کادر بسازد. برخلاف او مصدق فردی بسیار تک‌رو و یک‌دنده بوده است. به نظر می‌رسد مصدق فردی درونگرا بوده که اهل هیچ‌گونه زد‌و‌بندی نیست و سلامت کار برایش بسیار مهم‌تر است. بنابراین مصدق را بیشتر به عنوان یک شخص اخلاق‌مدار می‌شناختند. قوام فردی بود که به هر ترتیبی به اهداف خود می‌رسید اما مصدق اینگونه نبود. جبهه‌ی ملی سال 1329 توسط مصدق شکل می‌گیرد و می‌تواند بسیج بسیار خوبی از نیروهای سیاسی باشد. این جبهه بسیار قدرتمند عمل می‌کند چراکه می‌تواند در برابر رزم‌آرا قرار بگیرد و به عبارتی او را فلج کند؛ همچنین در ملی‌شدن صنعت نفت در تصویب قانون و اجرایی کردن آن نقش زیادی را بازی می‌کند. لازم به ذکر است که این جبهه در مبارزه با انگلیسی‌ها نیز عملکردی بسیار قدرتمند از خود نشان داده. در واقع مشاهده می‌شود که سنجابی، صدیقی، مکی، حائری و بقایی، همه‌ی کسانی که عضو جبهه‌ی ملی بودند در کنار مصدق هستند تا دولت مصدق بتواند در دادگاه لاهه پیروز شود. سهم‌خواهی‌های گروه‌های مختلف باعث می‌شود که گروه‌های نام‌برده‌شده از مصدق دور شوند و به نظر می‌رسد مصدق نیز در نحوه‌ی تعامل با این افراد زیاد توانمند نیست. به عنوان نمونه یک شخصی مثل مکی که چند سال با مصدق دوست بوده و به وی ارادت خاصی داشته است، در یک جایی می‌بیند که تیم حقوقی مصدق به آمریکا می‌روند و مکی جزو آن تیم نیست. بابت این اتفاق به شدت برمی‌آشفتد؛ مشغول به کار خویش می‌شود و علیه مصدق سخن می‌گوید. در حالی که قوام نقطه‌ی مقابل همچین رویکردی است. قوام کسی است که می‌داند چگونه باید با افراد مختلف برخورد کند و چگونه از آن‌ها امتیاز بگیرد و چگونه امتیاز بدهد. مجددا باید توجه کنیم که قوام در این دوره در ایران نیست و قوام همان زمانی که در 1326 خلع می‌شود از ایران می‌رود و اگر اشتباه نکنم سال 1327 یک نامه‌ای را به شاه می‌نویسد که با این تغییرات قانون اساسی کشور از بین خواهد رفت و بر اساس همان یک نامه‌ای هم شاه در پاسخ به وی می‌دهد که شما را از حضرت اشرفی خلع می‌کنیم. سال 1331 دوباره برمی‌گردد و در آن فاصله‌ی کوتاهی که مصدق استعفا داده، قوام نخست وزیر می‌شود و دوباره سقوط می‌کند. قوام نه به کمک شاه و نه به کمک نخبگان سیاسی بلکه به کمک انگلیسی‌ها انتخاب می‌شود. انگلیسی‌ها به شاه فشار می‌آورند که او را به مجلس معرفی کند چراکه قوام به آن‌ها قول‌هایی از جنس حل مشکل صنعت نفت و ملی‌شدن صنعت نفت را داده بود. در نهایت مجددا وارد کشور می‌شود و آن اتفاقات منجر به 30 تیر می‌شود. در آخر می‌شود گفت که قوام در اوج دوران کاری خود در دهه‌ی بیست می‌تواند کادر‌سازی کند و می‌تواند حزب دموکرات ایران را راه بیندازد و با توده‌ای‌ها ائتلاف کند و کارهایی از این دست را در دستور کار خود قرار دهد ولی مصدق نه علاقه‌ای به این کارها دارد و نه می‌توانست که انجام دهد. قوام ذاتا فردی جاه طلب، سیاست‌مدار و اهل زد‌و‌بند بود. می‌توانست نیروهای مختلف را حول خود جمع‌آوری کند و کادر بسازد.مصدق فردی درونگرا بوده که اهل هیچ‌گونه زد‌و‌بندی نیست و سلامت کار برایش بسیار مهم‌تر است. بنابراین مصدق را بیشتر به عنوان یک شخص اخلاق‌مدار می‌شناختند.در صحبت‌هایتان از ویژگی‌های رفتاری مصدق کمی صحبت کردید؛ اگر می‌شود تحلیلی هم از ویژگی‌های شخصیتی مصدق ارائه دهید و اینکه مصدق به دنبال چه چیزی بود و چه اهدافی را دنبال می‌کرد؟ چرا مصدق اذعان داشته که استعفایش قبل 30 تیر بدترین کار او بوده؟ببینید، مصدق چندتا ویژگی اخلاقی مشخص داشت؛ اولی لج بازی و یکدندگی او بود. تقریبا می‌توانم بگویم که هر فردی که مصدق را می‌شناخت؛ چه موافق و چه مخالف در این مسئله اتفاق نظر داشتند. دومین مسئله نگاه مصدق به بحث‌های سیاست خارجی ایران است؛ مصدق به شدت ضد استعمار بود و اهداف ضد استعماری خویش را دنبال می‌کرد. هدف دیگر او اصلاح نظام انتخاباتی بود که هیچ وقت نتوانست کاری برای آن انجام دهد. بنابراین این دو، اهداف اصلی مصدق بودند؛ یک خارج کردن استعمار از ایران و دیگری تصحیح نظام انتخاباتی. مصدق یک مشروطه‌خواه قدیمی بود و به همین علت معتقد بود که نظام سیاسی صحیح، نظام سیاسی پادشاهی مشروطه است. برخلاف چیزی که گفته می‌شود ما هیچ وقت شاهد آن نبودیم که کلمه‌ی جمهوری از دهان مصدق شنیده شود. ایشان یکی از طرفدارن نظام سیاسی پادشاهی مشروطه بود. نکته‌ی دیگری که وجود دارد درباره‌ی استعفاهای متعدد او است. مصدق در واقع متوجه می‌شود با هربار استعفایی که می‌دهد در حال هزینه از خودش است و پیش خود فکر می‌کند که اگر می‌توانست از این هزینه‌‌های گزاف و اضافی جلوگیری بکند؛ بسیار بهتر خواهد بود. ایشان همچنین معتقد است، استعفایی را که قبل 30 تیر داد کار بسیار اشتباهی بوده و دیگر آن کار را تکرار نمی‌کند. حتی دربرابر حکم عزل خویش نیز مقاومت می‌کند. مصدق کسی بود که پشت کارش ایستاد و در آن دوره و حتی می‌توانیم بگوییم در تمامی دوره‌های سیاسی که ما می‌شناسیم فردی به شدت پاکدست بود. هرچند این موضوع کفایت نمی‌کند ولی همین باعث شده بود که حمایت مردم را کسب کند و بتواند بحث ملی‌شدن صنعت نفت را به سرانجام برساند. مصدق چندتا ویژگی اخلاقی مشخص داشت؛ اولی لج بازی و یکدندگی او بود. تقریبا می‌توانم بگویم که هر آن کسی که مصدق را می‌شناخت؛ چه موافق و چه مخالف در این مسئله اتفاق نظر داشتند.آبراهامیان می‌گوید که می‌توان گفت ریشه‌ی انقلاب 57 به سال 32 باز می‌گردد و بشیریه معتقد است اگر کودتا رخ نمی‌داد، دموکراسی در ایران راهی شبیه به هند را طی می‌کرد. پرسش آخر من این است که تا چه حد می‌توان وقوع کودتا را در انقلاب 15 سال بعد از آن صاحب نقش دانست؟ و در کل این کودتا چه اثرهایی روی مسیر دموکراسی‌خواهی و همچنین توسعه‌ی ایران گذاشت؟ببینید بحث تاریخ جایگزین را اگر بخواهیم در نظر بگیریم با پرسش بسیار سختی رو به رو هستیم. آیا اگر کودتای 28 مرداد انجام نمی‌شد، چپ‌ها قدرت تبدیل کردن کشور به یک کشور کمونیستی را داشتند؟ آیا سلطنت دوباره احیا می‌شد ویا دموکراسی‌ای کاملا لیبرال شکل می‌گرفت؟ آیا نیروهی مذهبی در صورت شکست کودتا می‌توانستند در همان برهه قدرت را در دست بگیرند؟ این پرسش‌ها، پرسش‌هایی بسیار سخت هستند. اگر بخواهیم روند تاریخی را نگاه کنیم به نظر می‌رسد که ما در سال 1285 یک انقلاب مشروطه داشتیم و نظام سیاسی کشور یک شبه دموکراسی یا در حقیقت مشارکت بیشتر مردم در تصمیم‌گیری‌های سیاسی را تجربه کرده است. این تغییر ساختارها منجر به آشوب در کشور می‌شود. این آشوب‌ها پایانش ایجاد دیکتاتوری کاملی توسط رضا شاه است ولی دوباره نظام دیکتاتوری سقوط می‌کند و ما دوباره شاهد یک تجربه‌ی شبه دموکراتیک هستیم. قدرت شاه به مرور کم می‌شود و ما انتظار داریم که در سال 1332 یک کشور شبه دموکراتیک ایجاد بشود. ممکن بود واقعا یک کشور شبه دموکراتیک شکل می‌گرفت اما پیش‌بینی تاثیر باقی وقایع بر روی این مسئله و سرنوشتش بسیار دشوار است. آیا با ایجاد دولت دموکراتیک قدرت نیروهای اسلام‌گرا همان موقع بیشتر نمی‌شد؟ مثل اتفاقاتی که در بهار عربی در مصر افتاد یا شاهد آشوبی دیگر بودیم که باعث بر روی کار آمدن دیکتاتوی دیگر می‌شد یا منجر به قدرت گرفتن نیروهای چپ و تبدیل شدن به یک کشور کمونیستی بشود. اما اینکه ریشه‌ی وقایع 57 در سال 1332 است هیچ شکی نیست. در سال 1332 یک اتفاق مهمی افتاد و آن هم خروج نیروهای پیشرو بود. منظور از نیروهای پیشرو، نیروهای چپ‌گرا و لیبرال دموکرات است. شاه تمام توانش را به کار برد که این نیروهای پیشرو را کنترل کند و حتی آن‌ها را از عرصه‌ی رقابت و قدرت خارج کند. در این میان تنها گروهی که باقی ماند، نیروهای واپسگرا بودند. در نهایت این نیروهای واپسگرا توانستند در سال 57 قدرت را بدست بگیرند.بسیار سپاسگزارم از همکاری و اطلاعات مفیدی که در اختیار ما گذاشتید. در انتها منابعی را که در ضمن صحبت‌هایتان استفاده کردید، ممنون میشوم ارائه کنید تا خوانندگان ما بتوانند چراغی راهی برای شروع ماجراجویی در این زمینه داشته باشند و همچنین ادعاهای مطرح شده و تحلیل‌های ارائه شده را صحبت سنجی کنند.خواهش می‌کنم. در صفحه‌ی نقال باشی اینستاگرام من بخشی به نام ملی شدن صنعت نفت وجود دارد که منابع استفاده‌شده‌ در آن موجود می‌باشند. به طور مختصر بخواهم منابع و مستندات استفاده شده در صحبت‌هایم را نام ببرم بدین شرح می‌باشند: کتاب «کودتا»، «ایران بین دو انقلاب» و «مردم در سیاست ایران» از یرواند آبراهامیان، کتاب پشت پرده‌ی کودتای علی رهنما، کتاب اسناد سازمان سیا و خاطرات کرمیت روزولت در کودتای 28 مرداد، کتاب روابط ایران و آمریکا از گارون سارکسیان، کتاب پاسخ به تاریخ نوشته‌ی محمدرضا پهلوی و کتاب خاطرات و تألمات مصدق به نوشته‌ی خود او و همچنین از پروژه‌ی تاریخ شفاهی ایران به کوشش حبیب لاجوردی نیز استفاده شده است.اسناد سازمان سیا، غلامرضا وطن دوست، نشر رسا ایران بین دو انقلاب، یرواند آبراهامیان، ترجمه‌ی محمد ابراهیم فتاحی و احمد گل‌محمدی، نشر نیپاورقی‌ها:(1): برگرفته شده از شعر باغ من، دفتر زمستان اخوان ثالث(2): نسخه‌ی کامل این مصاحبه به صورت پادکست منتشر خواهد شد.برای ورود به کانال پیام‌رسان تلگرام ماه‌نامه دانشجویی «داد» کلیک کنید.</description>
                <category>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</category>
                <author>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</author>
                <pubDate>Fri, 12 Nov 2021 12:50:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک لیوان نفت</title>
                <link>https://virgool.io/@dadmag/%DB%8C%DA%A9-%D9%84%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%81%D8%AA-pfxx3u5redye</link>
                <description>اعتصابات کارگران صنعت نفتسید محمد علی میرکریمی، کارشناسی، مهندسی برق، صنعتی شریفعلی بهرامی ثانی، کارشناسی ارشد، اقتصاد توسعه و برنامه‌ریزی، خاتم«به ‌نام سعادت ملت ایران و به‌ منظور کمک به تأمین صلح جهانی، امضاکنندگان ذیل پیشنهاد می‌نمائیم که صنعت نفت ایران در تمام مناطق کشور بدون استثنا ملی اعلام شود یعنی تمام عملیات اکتشاف، استخراج و بهره‌برداری در دست دولت قرارگیرد.»[1]این متنی بود که در 29 اسفند سال 1329 شمسی جهت پیشنهاد ملی‌شدن صنعت نفت در مجلس سنای ایران قرائت شد و در نهایت به تصویب رسید. طرحی که پس از فراز و نشیب بسیار نوید سهیم‌شدن ملت ایران را در حق طبیعی و خدادادی خود می‌داد.در اواخر خرداد سال 1400 شاهد اعتراضات گسترده کارگران پیمانی صنعت نفت بودیم، پدیده‌ای که قبلاً در سال 1399 نیز مشاهده شد. برای درک بهتر دلیل به وجود‌آمدن این اعتراضات بهتر است ابتدا با دسته‌بندی کارگران در فضای صنعت نفت ایران دقیق‌تر آشنا شویم.گروهی از کارکنان شرکت نفت، کارکنان رسمی هستند. این کارکنان از مزایای مختلفی بهره‌مند هستند. در وهله‌ی اول اغلب این کارکنان از گذشته در این شرکت حضور داشته‌اند و امروزه اکثرا در کارهای ستادی و سازمانی صنعت نفت مشغول به فعالیت هستند و به طور مصوب از دولت حقوق دریافت می‌کنند که نسبت به حقوق کارمندان دولت در سازمان‌های دیگر اندکی بیشتر است. علاوه بر آن، با توجه به کار در مناطق گرم و سخت از ضرایب حقوقی نسبتاً بالایی به طور خاص در مناطق عملیاتی بهره‌مند هستند. از دیگر تسهیلات می‌توان به خانه‌های سازمانی، بدون نیاز به پرداخت هیچ‌گونه هزینه یا اجاره اشاره کرد. همچنین هزینه‌های دیگر مثل فضای سبز و تعمیرات و مسائل مربوط به تأسیسات شهرک‌ها و مجتمع‌های متعلق به کارکنان، که در سال مبلغ قابل ملاحظه‌ای است، بر عهده‌ی شرکت ملی نفت است. تسهیلات خدماتی و بیمه‌ای فراوان نیز از دیگر مزایای پنهانی است که کارکنان رسمی از آن بهره‌مند هستند.در مقابل گروه دیگر را کارکنان پیمانی تشکیل می‌دهند. این افراد برای شرکت‌هایی کار می‌کنند که پروژه‌های خود را به‌ صورت پیمان‌کاری از شرکت ملی نفت دریافت می‌کنند. کارهای فیزیکی سخت در شرایط دشوار، عموماً بر دوش این کارگران است. این کارکنان از هیچ کدام از تسهیلات گفته‌شده برای کارکنان رسمی برخوردار نیستند. اما موضوع به همین جا ختم نمی‌شود. کارهای فیزیکی سخت در شرایط دشوار، عموماً بر دوش کارگران پیمانی است. این کارکنان از هیچ کدام از تسهیلات گفته شده برای کارکنان رسمی برخوردار نیستند. اما موضوع به همین جا ختم نمی‌شود.1.	تلاش کارگر صنعت نفت در کنار یکی از سکوهای نفتی، شانا، مصطفی حسینیشرکت ملی نفت برای هر پروژه‌ای که به شرکت‌های پیمانکاری ارائه می‌دهد یک سقف در نظر می‌گیرد که اغلب مقدار قابل ملاحظه‌ای برای شرکت‌های پیمانکاری نیست. در ضمن، همین مبلغ هم با تأخیر پرداخت می‌گردد. مسئله‌ی دیگر بروکراسی وقت‌گیر و پیچیده‌ی شرکت ملی نفت است که خسارات و هزینه‌های اضافی را به شرکت‌ها وارد می‌کند. به طور مثال کندی در فرایند‌های اداری شرکت سبب می‌شود که شرکت‌های پیمانکاری مجبور شوند تجهیزات را برای زمان بیشتر از حد نیاز پروژه، اجاره نمایند. همچنین باعث کاهش سرعت پروژه و خستگی در نیروی کار انسانی می‌شود. از طرفی مسئولان و مدیران کارخانه‌ها به دلیل بومی‌نبودن، به پیش‌برد و تسهیل کارها اهمیت نمی‌دهند. این فشار‌ها و خسارات اقتصادی به شرکت‌های پیمانکاری به خصوص شرکت‌های کوچک‌تر که از قضا مجموع تعداد کارکنان آن‌ها بیشتر از شرکت‌های بزرگ‌تر است، سبب می‌شود یا شرکت‌ها فشار را به کارکنان منتقل کنند و مقدار دستمزد را کاهش دهند، یا در دادن دستمزد تأخیر داشته باشند و یا شرکت‌ها به علت تامین منابع لازمی که اغلب اوقات به علت بدعهدی کارفرما است، با تاخیر پرداختی مواجه شده و منجر به اعتصابات کارگران می‌گردد که این مسئله تا آن حد پیش رفته‌است که گمان می‌رود شرکت‌های پیمانکاری از ناچاری و در راستای یک اقدام استراتژیک برای فشار‌آوردن به کارفرما جهت خوش‌قولی و پرداخت مطالباتش، اعتصاب کردند.طبق تحلیل‌های آماری در سال 1398، هر کارمند رسمی شرکت نفت ماهانه و به طور میانگین دستمزدی (شامل حقوق و مزایا) در حدود 17 میلیون و 888 هزار تومان دارد.[2] یعنی هر کارمند به طور میانگین سالانه حدود 214 میلیون تومان حقوق و مزایا دریافت می‌کند که این رقم علاوه بر هزینه‌های سرانه‌ی خدماتی و رفاهی از قبیل مسکن رایگانی است که به این کارمندان اختصاص می‌یابد. این حجم بالای تسهیلات برای کارکنان سبب می‌شود که حقوق به‌دست‌آمده صرف پرداخت اجاره و خرید اقلام معیشتی نشود و مستقیماً وارد بازار شده و قیمت‌ها افزایش یابد. در نتیجه یک شکاف طبقاتی عمیق پدید می‎‌آید. طبق اعلام معاون وزارت راه و شهرسازی، تهران با میانگین قیمت هر متر مربع مسکن به ارزش 27.8 میلیون تومان گران‌ترین شهر ایران و اهواز پس از آن با ارزش 23.5 میلیون تومان در جایگاه دوم قرار دارد. شهرهای سوم با اختلاف بسیار بالا اصفهان و شیراز به ارزش 11.4 میلیون تومان هستند.[3]این توزیع نامتوازن تسهیلات خود باعث ایجاد فسادهای ساختاری جدید می‌شود. وزیر نفت دولت دوازدهم این موضوع را این‌گونه بیان می‌کند: «تعداد کارکنان وزارت نفت در سال‌های ٨٤ تا ٩٢ افزایش ١٥٠‌هزار نفری را تجربه کرده که بیش از ۸۰‌ درصد نیروهای جذب‌شده جدید و در هنگام استخدام فاقد پیشینه فعالیت در صنعت نفت بوده‌اند. در حال حاضر ٤٠‌هزار نفر در حراست وزارت نفت مشغول به کار هستند. بررسی‌ها نشان می‌دهد که در حدود ۷۰‌ درصد از این نیروها دارای تحصیلات فوق‌دیپلم به پایین یا کارشناسی غیرمرتبط به حوزه فعالیت صنعت نفت هستند. به همین دلیل اکثر نیروها در بخش‌های مربوط به بهره‌برداری، خدمات و ترابری، حراست‌ها و بخش‌های ستادی مشغول به فعالیت هستند. در حقیقت ترکیب استخدام نیروها در دولت‌های نهم و به‌ویژه در دولت دهم، به گونه‌ای بوده است که صنعت نفت را با معضلی که می‌توان آن را وارونگی در ساختار نیروی انسانی نامید، مواجه کرده است؛ آن‌چنان که این صنعت در عین مواجهه با نیروی مازاد در بخش‌های مختلف با کمبود نیروی متخصص و کارآمد در پروژه‌ها و طرح‌های توسعه‌ای روبه‌رو شده است.»[4] با وجود این نابه‌سامانی و بی قانونی‌ها در ساختار شرکت ملی نفت، هیچ گونه نظارت درست از سازمان‌های بالادستی مثل قوه قضائیه وجود ندارد.این صنعت در عین مواجهه با نیروی مازاد در بخش‌های مختلف با کمبود نیروی متخصص و کارآمد در پروژه‌ها و طرح‌های توسعه‌ای روبه‌رو شده است.این مسائل و فشارها و تبعیضات فاحش میان دو گروه کارکنان شرکت ملی نفت سبب ایجاد اعتراضات و اعتصابات کارکنان پیمانی شرکت ملی نفت و پتروشیمی می‌شود. اما به دلیل نبود یک صنف قوی کارگری برای ایجاد اتحاد و تدوین یک خواست واحد بین کارگران شرکت‌های مختلف عملاً شاهد تغییرات فاحشی نیستیم. از طرفی می‌بینیم به دلیل آن که کارمندان رسمی مسئولیت‌های بالاتری دارند زمانی که اعتراض می‌کنند سریع‌تر و تاثیرگذار‎تر صدایشان شنیده می‌شود. در اردیبهشت امسال کارکنان رسمی شرکت نفت به مستثنی‌شدنشان از افزایش 25 درصدی دستمزدشان در مقابل مجلس اعتراض کردند که حل آن توسط مجلس در دستور کار قرار گرفت.نمی‌توان منکر توسعه‎‌ و گسترش شهر‌ها و استان‌های جنوبی به دلیل وجود منابع نفتی و کارخانجات و صنایع شد. اما همین توسعه‌ها و صنعتی‌سازی‌ها بعضاً منجر به ایجاد خسارات بسیار زیاد برای مردم بومی و ایجاد بیکاری شده است. از جمله این خسارت‌ها می‌توان به از‌بین‌رفتن برخی کشاورزی‌ها و دامداری‌ها به دلیل خشک‌کردن رود‌ها اشاره کرد. برای کم‌کردن این خسارات، شرکت ملی نفت هزینه‌هایی را برای توسعه شهری مثل ساخت مدرسه انجام می‌دهد که به نظر برای رفع تکلیف و خالی از اقداماتی با هدف رشد اجتماعی و فرهنگی شهر می‌باشد. در این میان فقدان یک نماینده‌ی مجلس و استاندار مسئول و دلسوز بسیار احساس می‌شود که نه از سر ترحم بلکه از سر وظیفه به آبادانی و رفاه استان اهتمام ورزد.صنعت نفت با کشمکش‌های زیاد ملی شد، تا سهم آن برای ملت ایران و «به نام سعادت ملت ایران» باشد. اکنون کارگران پیمانی صنعت نفت، افرادی که در سخت‌ترین شرایط تلاش می‌کنند، در واقع میراث‌داران و محافظان این صنعت بزرگ از سال 1329 تا به امروز هستند. صنعتی که اصلی‌ترین و مهم‌ترین شاهرگ درآمدی ایران است. اما افسوس از این سرمایه و صنعت بزرگ که در آن میلیاردها میلیارد هدر می‌رود، می‌سوزد و دود می‌شود و سهم این مردمان و خانواده‌هایشان که از این ملت‌اند تنها به اندازه یک لیوان نفت باشد.اما افسوس از این سرمایه و صنعت بزرگ که در آن میلیاردها میلیارد هدر می‌رود، می‌سوزد و دود می‌شود و سهم این مردمان و خانواده‌هایشان که از این ملت‌اند تنها به اندازه یک لیوان نفت باشد.مراجع:[1]: ایرنا، به نام سعادت ملت ایران، 28/12/1390[2]: مشرق نیوز، عجایبی از شرکت ملی نفت ایران + آمار، 17/4/1398[3]: دنیای اقتصاد، کارمندان وزارت نفت را بیشتر از ٣ برابر کرده‌اند و حدود ٤٠ هزار نفرشان کارکنان حراست‌اند، 16/11/1396[4]: دیده‎‌بان ایران، حل مشکل حقوق و دستمزد کارکنان نفت در دستور کار قرار گرفت، 23/2/1400برای ورود به کانال پیام‌‎رسان تلگرام ماه‎‌نامه دانشجویی «داد» کلیک کنید.</description>
                <category>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</category>
                <author>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</author>
                <pubDate>Wed, 10 Nov 2021 12:39:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خزانی در پی مرداد</title>
                <link>https://virgool.io/@dadmag/%D8%AE%D8%B2%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-sbfeiul7zmvs</link>
                <description>مصدق و کودتای بیست‌ و هشت مرداد، فرای یک رویداد تاریخیسجاد صفاریه،کارشناسی، مهندسی برق، صنعتی شریفدكتر محمد مصدق، مردی بلندآوازه در حافظه‌ی جمعی ایرانیان در پنجاه سال گذشته بوده است. برخی او را جزو اندک مردان استوار تاریخ می‌دانند که توانسته‌اند رعشه به تن استعمارگران بیندازند. مسیری که سال‌ها قبل ماهاتما گاندی در هند پیموده بود، الگوی خوبی برای مردی از محله‌ی سنگلج تهران شد تا صنعت نفت را از سلطه‌ی بیگانگان خارج کند. در دورانی که نام‌ها به سادگی از حافظه‌ی تاریخ پاک می‌شوند و دیگر اثری از آن‌ها یافت نمی‌شود، شاید بتوان رمز ماندگاری مصدق را در دغدغه‌مندی او برای سرنوشت مردم دید. با این حال زیباییِ نگاه به تاریخ این است که با گذشت چندین دهه و به خاطر جداشدن از هیجانات روزمره، قضاوت‌های گوناگونی از یک فرد و اثراتش ارائه می‌دهد. بنابراین برای قضاوت مصدق و شناختن وی، باید به روایت‌ها و تحلیل‌های متنوعی رجوع کرد.دكتر محمد مصدق، مردی بلندآوازه در حافظه‌ی جمعی ایرانیان در پنجاه سال گذشته بوده است. برخی او را جزو اندک مردان استوار تاریخ می‌دانند که توانسته‌اند رعشه به تن استعمارگران بیندازند.زیباییِ نگاه به تاریخ این است که با گذشت چندین دهه و به خاطر جداشدن از هیجانات روزمره، قضاوت‌های گوناگونی از یک فرد و اثراتش ارائه می‌دهد.داستان از آنجا شروع می‌شود که انگلیسی‌ها به بهانه‌ی کمک و مشاوره در استخراج نفت به میدان آمدند. با ورود انگليسی‌ها به ایران گام بزرگی در كشف و استحصال نفت خلیج فارس برداشته شد که اگر این اتفاق نمی‌افتاد شايد چرخ صنعت نفت چندين سال ديرتر به حرکت در می‌آمد. اما اوضاع مطابق پیش‌بینی‌ها جلو نرفت و کار به جایی رسید كه صاحبان نفت به صرف كارگران استعمارگران تبديل شدند؛ انگلیسی‌های تازه از راه رسیده به روایتی آش را با جایش می‌خواستند. مصدق برخاست تا اين رابطه‌ی استعماری- استثماری را پایان دهد و همين اتفاق هم افتاد.مصدق در زمان نمایندگی مردم در مجلس شورای ملی، تمام تلاش خود را برای ملی‌شدن صنعت نفت ایران به کار بست. سخنرانی‌هایی کوبنده و روشنگر در صحن مجلس و دعوت از مردم برای پس‌گرفتن حقوق ازدست‌رفته، تنها گوشه‌ای از اقدامات او بود. او در نهایت توانست دست رد به سينه‌ی استثمارگران بزند و در جریان قيام ملی عليه سلطه‌ی نفتخواران، صنعت نفت را ملی کند و در حقيقت با اين اقدام، مبدا تاريخی جدیدی را در صنعت نفت ايران آغاز كرد.تظاهرات مردم مقابل مجلس شورای ملی برای امضای اصل ملی شدن صنعت نفتدر این میان بیگانگانِ از سفره‌ی نفت رانده شده، برای مقابله‌به‌مثل، به جريان‌ها و سازمان‌های بين المللی متوسل شده‌ بودند تا این نهضت را محکوم و معدوم کنند. اما مصدق، حقوق‌دانان آن‌ها را در دادگاه لاهه مبهوت خود كرد و توانست معادله‌ی استعماری نفت را برهم بزند و كار به جایی كشيد كه آمريكا و انگليس مجبور به كودتای نظامی علیه او شدند. کودتایی تلخ در 28 مرداد ماه که باعث برکناری از نخست‌وزیری و تبعید او به روستای احمدآباد شد.در این شماره سعی شده نگاهی به جوانبی ناشناخته‌ از کودتای 28 مرداد داشته باشیم و اثراتی را که نهضت ملی‌شدن صنعت نفت و کودتای 28 مرداد بر رویدادهای تاریخی بعد از خود داشته مورد تحلیل و بررسی قرار دهیم. در مصاحبه‌ای با آقای دکتر علی آردم، دانشجوی کارشناسی ارشد علوم سیاسی دانشگاه تهران و گرداننده‌ی پادکست نقال‌باشی، پادکستی با محوریت روایت تاریخ، به بیان نقاط تاریک و روشن شخصیت مصدق و نحوه‌ی شکل گیری کودتای 28 مرداد پرداخته‌ایم. در ابتدای این گفت‌وگو، عوامل موثر در شکل‌گیری این کودتا و وقایع کمتر بازگوشده از کودتای 28 مرداد شرح داده شده‌اند. . در ادامه‌ی مصاحبه، انتقادات مثبت و منفی وارده به مصدق و عملکرد وی در دوران نخست وزیری بازگو و اعتبارسنجی شده‌اند. در واحد سیاسی به بررسی برخی نقدهایی که به مصدق و عملکرد وی وارد شده می‌پردازیم. در این موضوع بیشتر با جهان بینی او نسبت به صنعت نفت و دخالت انگلیسی‌ها در امور داخلی کشور آشنا می‌شویم و سعی می‌کنیم بررسی کنیم این نقدها چقدر صحیح و یا چه میزان خلاف واقع هستند.در واحد اجتماعی به پای درد و دل کارگران صنعت نفت و خانواده‌های آنها نشسته‌ایم. مشکلاتی را که در نحوه‌ی مدیریت استخراج نفت در حال حاضر وجود دارد بیان می‌کنیم و به شفاف‌سازی تبعیضی که بین کارگران پیمانکاری و استخدامی شرکت ملی نفت ایران ایجاد شده می‌پردازیم.این کودتا و فضای تاریک و استبدادی بعد از آن، تنها اثرات سیاسی و اجتماعی نداشته و جامعه‌ی هنری ایران را نیز تحت تاثیر خود قرار داده است. اثراتی که واقعه بر روی اشعار م.امید، مهدی اخوان ثالث، داشته و تفاوت آشکاری که در سبک شعرسرایی وی قبل و پس از کودتا مشهود است، در واحد فرهنگ و هنر زیر ذره‌بین قرار گرفته است. واحد اقتصادی در این شماره به بررسی اقتصاد بدون نفت و تاثیرات مخربی که اقتصاد مبتنی بر نفت می‌تواند به همراه داشته باشد، پرداخته و این موضوع را در جوامع جهانی نیز مورد بررسی قرار داده که در حال حاضر چه تعداد کشور در جهان وجود دارد که اقتصاد آن‌ها وابستگی زیادی به نفت داشته و بدون پول فروش نفت قادر به ادامه‌ی حیات خود نیستند. در مقاله‌ی خارج از پرونده‌‌ی این شماره به موضوع کم‌آبی خوزستان و دلایل ایجاد چنین بحرانی نگاهی انداخته‌ایم. حال که آتش تند اعتراضات کمی فروکش کرده شاید بتوان دقیق‌تر و بدون غرض‌ورزی، این موضوع را از لحاظ مسایل محیط زیستی تحلیل کرد هرچند که نمی‌توان تاثیر عوامل دیگری چون مصحلت‌های سیاسی را نادیده گرفت.برای ورود به کانال پیام‌رسان تلگرام ماه‌نامه دانشجویی «داد» کلیک کنید.</description>
                <category>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</category>
                <author>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</author>
                <pubDate>Sun, 07 Nov 2021 07:58:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاستگاه هنر از منظر روانکاوی</title>
                <link>https://virgool.io/@dadmag/%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-q2v0likut2kh</link>
                <description>هنر از مقولات بسیار مهم روانشناختی انسان خردمند است که ابزاری برای تسکین روان آدمی برای رهایی از اضطراب‌ها و تنش‌های لجام گیسخته است.سبحان خورشیدی/ کارشناسی / پژوهشگری اجتماعی/ آیت الله العظمی بروجردیمقدمهتراوش‌های ذهنی و نبوغ خلاقانه انسان‌ها جز ارزشمندترین توانایی انسان خردمند محسوب می‌شود که با زاویه دیدی متفاوت آثار هنری را خلق می‌کند. هنر به خودی خود پدیده‌ای مبهم و پیچیده‌ای است که منشا آن به گونه سازمان یافته نمی‌باشد بلکه چشم اندازی از بیان حالات و احوالات بین آفرینش‌گر و محیط می‌باشد، محیطی که پر از اتفاقات مشمئز کننده و گاهی مناظر زیبا را برای آفرینش فراهم کرده است.تاریخچه وجودی هنرقدمت وجود هنر را نمی‌توان به صورت دقیق مشخص نمود، زیرا هیچ نشانه و مدرکی دال بر تولد هنر در تاریخ معینی وجود ندارد. لذا قدمت هنر را باید با زمان زیست انسان بر روی کره زمین یکی دانست، زیرا هنر زاییده تخیلات و ابتکارات انسانی است. زمانی که انسان هموسپین توانست بر روی دوپای خود راه برود با هزاران خطر محیطی متفاوت دست و پنجه نرم می‌کرد، چه جانداران کشنده‌ای که بسیاری از انسان‌ها را به راحتی هر چه تمام‌تر از پای در می‌آوردند، چه خطراتی دیگری مانند زلزله، سیل‌های کشنده، رعدبرق‌های هراسناک و... که بلای جان و جسم انسان‌های خردمند بودند. همه این موارد در کنار جثه ضعیف انواع گونه های انسان خردمند مانند ناندرتال‌ها و انسان‌های دنی سوایی باعث می‌شد به راحتی از پای درآیند. هر چه زمان می‌گذشت انسان‌ها خردمند باید روان و ذهن خود را آرام می‌کرد و فرصتی برای آرامش ذهنی خود پیدا می‌کرد، روان انسان خردمند باید توجیه قانع کننده برایش پیدا می‌شد تا از اضطراب‌های لجام گسیخته و ترس‌آور نجات پیدا کند که وی توانست با قدرت تخیل خود روح بخشی را به تمامی اتفاقات طبیعت اطلاق نماید، وی توجیهات خود را برای رخداد‌های طبیعی روح پنداری و یا شعور پنداری در ذهن خود پرورش می‌داد، برای مثال رعد برق و یا خشک سالی را به منزله خشم خدایان می‌پنداشت و برای جلوگیری از رخدادهای هولناک طبیعت و ناکامی در رسیدن به نیازهای خود، به سروده‌ها، آوازه‌ها و رقص‌هایی برای خدایان موهوم که همگی زاییده ذهن وی بود، متوسل می‌شدند. در مواقعی نیز شکارچیان معتقد بودند که با نقاشی‌ روی دیوار غارها، می‌توان همزاد آن حیوان را گرفته و در امر شکار موفق شد. به همین خاطر بود که برای مقابله با دیگر تهدیدها در برابر حیوانات و هم نوعان خود ابزار سازی را شروع کرده و توانستند ابزارهایی برای شکار خلق کنند که همگی مانع ناکامی وی می‌شدند. لذا می‌توان تحلیل‌ها را این‌گونه استنباط نمود که انسان ناخوداگاه، برای رفع کمبودها و ناکامی‌هایش، دست به خلق آثار هنری می زد.منشا هنرهم‌چنان که به ماهیت رفتار آدمیان فکر می‌کنیم و علامت سوال‌های زیادی برایمان ایجاد می‌شود، پدیده‌ای ناشناخته به نام عواطف انسانی فرتاش می‌شود، پدیده‌ای که منشا بسیاری از تغییرات رفتاری و واکنش‌های انسانی است. عاطفه و احساس فرآیندی پیچیده دارد که رفتار ما را غیر ارادی کنترل می‌کند. عواطف در لایه‌های عمیق ناخودآگاه‌مان پنهان شده و به صورت مرموزی سائق‌هایی بر روی روان‌مان ارتعاش می‌کنند و انرژی روانی را کاهش و یا افزایش می‌دهند.اگر هنر را قرارداد بین عواطف و محرک‌های محیطی و زبان عواطف‌مان بدانیم، باید با کاوش‌های تحلیلی بر سطح تاریک ناخودگاه‌مان منشا هنر را پیدا کنیم که با مدد دستاورد‌های ارزشمند علم روانکاوی پاره‌ای از محصولات هنری آشکار شده‌اند.هنر با تمامی ظرافت‌های خود تعریف‌های گوناگونی را در ذهن اندیشمندان فلاسفه انگیخته است، که از نظر کانت و بوکر هنر نوعی بازی است که وجه مشترک آن با کار رفع نیاز می‌باشد، لذا کانت هنر را نوعی بازی می‌داند که علتی خارجی ندارد بلکه منشا آن درون خودش پنهان شده است.از نظر داروین هنر زاییده نیازهای جنسی است که فرد برای ارضا نیاز جنسی دست به هنر می‌زند وی برای توجیه نظر خود طاووس را عنوان می‌کند که برای جلب نظر جفت ماده، دم‌های خود را به صورت هنرمندانه‌ای تکان می‌دهد. دسته‌ای دیگر از اندیشمندان علوم اجتماعی، منشا  هنر را  کنش اجتماعی می‌دانند که باعث انتقال شیوه زندگی مشترک به نسل‌های متمادی می‌شود. هنر باعث نظم درون ساختار اجتماعی به جهت انسجام درونی،فکری و عقیدتی می‌شود و برخی آن را تکامل فرهنگ پنداشت می‌کنند. برای مثال نوعی سروده‌ها، اشعار و نمایشنامه‌هایی وجود دارد که نشان‌هایی از هویت اجتماعی یک ملت می‌دهند.خاستگاه هنر نزد روانکاویانسان‌ها موجوداتی نیازمند هستند و همیشه و در همه حال مبنای زیست آنان بر اساس رفع احتیاجات است که به گونه نامحدود وی را تحت کنترل قرار داده‌اند. بشر به میزان اندوخته‌های خود به نسبت به احتیاجات، پاره قلیلی از نیازمندی‌های خود را به وسیله تمدن و علم ارضا نموده است اما قادر به همه درخواست‌های لجام گسیخته و گرسنه نهاد (در علم روانکاوی از نظر فروید تمامی تمایلات و میل انسانی که منشا آن ضمیر ناخوداگاه است) را نتوانسته فراهم کند.همگی انسان‌ها سلسله مراتبی برای نیازهای اساسی خود دارند که از واجبات برای ارضا هستند. و حال اگر این نیازها ارضا نشوند، بر اساس مدل تحلیلی روانکاوی نیازهای واپس‌زده شده لقب می‌گیرند. فروید اذعان دارد نیازهای واپس‌زده شده هیچ‌گاه از بین نمی‌روند بلکه تنها از هوشیار به ناهوشیار انتقال پیدا می‌کنند و در آینده به صورت وحشتناکی به هوشیار حمله‌ور شده، رفتار فرد را تحت تاثیر قرار می‌دهد. برای مثال فردی که رابطه خوبی با والدین خود ندارد و خشم و کینه خود را از پدر سرکوب می‌کند در آینده فردی پرخاشگر می‌شود که برای تخلیه بار روانی خود دست به نزاع می‌زند.گاهی سرکوب‌ها برای تخلیه به صورت‌های مخربی در فرد بروز نمی‌کند بلکه فرد می‌تواند از سرکوب‌های خود فرصت بسازد؛ به این معنی که سرکوب‌ها را می‌تواند برتر سازی کند و به صورت مثبت و خلاقی تبدیل به هنر شود. مکانیزم برتر سازی امیال سرکوب شده‌ای را که از نظر اجتماع محکوم است به صورت جامعه پسندانه  تبدیل می‌کند که با عنوان هنر شاخته شده است. فرد با استفاده از این مکانیزم میل‌ها و نیازهای سرکوب شده خود را به سمت اهداف متعالی سوق می‌دهد. برای مثال یک فرد که نیاز جنسی خود را سرکوب کرده، با مکانیزم برتر سازی، تبدیل به یک خواننده یا شاعر تبدیل می‌شود و حول موضوعاتی کار می‌کند که محور اصلی آن عشق است. فردی که میل به ثروت را سرکوب نموده، با تلاش و پشتکار فراوان و با به دست آوردن جایگاه علمی یا ورزشی این عقده را برتر سازی می‌کند. پس در نتیجه می‌توانیم منشا هنر را از ناکامی‌های انسانی بدانیم که از لایه‌های تاریک ذهن انسان‌ها برخاسته می‌شود و پرورش هنر را مرهون عقده‌ها و حقارت‌ها باید دانست که به صورت پالایش شده و یا تصعید شده ای آشکار می‌شوند.فروید اذعان دارد نیازهای واپس‌زده هیچگاه از بین نمی‌روند بلکه تنها از هوشیار به ناهوشیار انتقال پیدا می‌کنند و در آینده به صورت وحشتناکی به هوشیار حمله‌ور می‌شود رفتار فرد را تحت تاثیر قرار می‌دهد.هنر و آزادیبسیاری از انسان‌ها با تمام محدودیت‌ها رشد کرده‌اند و توانسته‌اند عقده‌های خود را تبدیل به فرصت کنند، اما در بستر آزادی هنر به هدف تعالی می‌رسد و بستری مناسب برای پرورش آثار هنری را فراهم می‌کند. همگی چه آفریننده‌ هنر و چه هنردوست درصدد برترسازی و خاموشی عقده و سرکوب‌های خود می‌باشند. هنرمند با عقده‌ها و سرکوب‌ آن، هنر را خلق می‌کند و هنر دوست با همزاد پنداری از آثار وی سعی در والایش و برتر سازی عقده‌ها و نیازهای واپس‌زده خود است. برای روشن ساختن مسئله نگاهی به رفتار فردی که دچار شکست عشقی شده است می‌اندازیم که با گوش دادن به موسیقی‌های غمگین در جهت تخلیه بار روانی و یا نیاز واپس زده خود تلاش می‌کند. آزادی ارتباط مستقیمی با برتر سازی عقده‌ها دارد به همین منوال اگر کشوری برای هنر ارزش بسیار قائل شود با استفاده از این مکانیزم می‌تواند عقده‌های بسیاری را درمان کند و مانعی باشد برای ارضا نیاز واپس‌زده شده‌ای که به صورت‌های ناپسند از نظر اجتماع هستند. زمانی که هر نوع حکومتی، هنر را سرکوب کند و شرایطی برای پرورش هنر را به وجود نیاورد جامعه و مردمانی که نیازهای خود را سرکوب کرده‌اند چاره‌ای جز ارضای نیاز به بدترین شکل ممکن را ندارند که در برگیرنده انواع آسیب‌های روانی و اجتماعی است.منابع:انسان خردمند، یوال نوح هراری، فرهنگ نشر نوآینده یک توهم، زیگموند فروید، انتشارات آسیامکانیزم های دفاعی روانی، زیگموند فروید، انتشارات رادمهرقلمرو هنر و دانش روانکاوی، فرشیدی کریمی، مقالهبرای ورود به کانال پیام‌رسان تلگرام ماه‌نامه دانشجویی «داد» کلیک کنید.</description>
                <category>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</category>
                <author>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</author>
                <pubDate>Fri, 27 Aug 2021 15:36:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داغ بردگی یا وظیفه‌ای عمومی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@dadmag/%D8%AF%D8%A7%D8%BA-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D8%B8%DB%8C%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C-asv6qztevwuh</link>
                <description>بررسی تاریخی پدیده‌ی سربازیسجاد بهرامی پاکرو/ کارشناسی/ مهندسی دریا/ صنعتی شریفسربازی، نامی آشنا برای تمامی افراد است. تا حدودی شاید آورنده اضطراب برای مردان باشد، زمانی که نامش به گوش می‌رسد. دورانی که در آن دو سال از طلایی‌ترین سال‌های جوانی صرف امری به نام «نظام وظیفه عمومی» می‌شود. مسئله‌ای که همواره مورد جدال و بحث اقتصاد‌دانان، فعالین حقوق بشر، حاکمان و صلح طلبان و جنگ‌ستیزان بوده است. اما مبدأ تاریخ خدمت سربازی یا به عبارتی نظام وظیفه عمومی و شکل‌گیری ارتش مدرن کجاست؟ در ایران این پدیده مدرن کی ظهور کرد؟ «سربازی اختیاری» چرا و چگونه در کشور‌های جهان به همت اقتصاد‌دانان و اراده عمومی و فعالان صلح طلب جایگزین «سربازی اجباری» شد؟ این‌ها سه مسئله‌ای هستند که سعی شده در حد امکان در این مقاله به آن‌ها پرداخته و پاسخ داده شود.مبدأ سربازی یا نظام وظیفهاصل خدمت سربازی، نظام وظیفه و مشارکت همگانی به هزاران سال پیش، دوران باستان بین‌النهرین یا میان‌رودان باز می‌گردد. قبل از وجود سرباز حرفه‌ای یا طبقه جنگ جو، بابلیان از سیستم سربازی به نام ایلکام (1) استفاده کردند. در آن کارگران و خانواده‌های کشاورز، مستلزم ارائه خدمت سربازی برای شاهان در ازای حق مالکیت زمین خود بودند. سیستم سربازی ایلکام در قوانین حمورابی آورده شده است. شبیه به این سیستم سربازی در دوران فئودالیسم قرون وسطی در اروپا رایج بود. در واقع کشاورزانی که می‌خواستند زمینی را کرایه کنند یا حق مالکیتی بر زمین خود داشته باشند موظف بودند از هر خانواده یک مرد به خدمت نظامی فرستاده و مشغول شود.[1]تاریخچه تشکیل ارتش مدرن و نظام وظیفه عمومی در جهانپس از آنکه نگاهی خلاصه‌وار به مبدأ نظام وظیفه داشتیم، حال می‌خواهیم کندوکاوی در ارتش مدرن و نظام وظیفه عمومی داشته باشیم که مسئله‌ای مهم و چالش برانگیز است. تاریخ خدمت نظام وظیفه عمومی یا همان سربازی مدرن که دربرگیرنده نام نویسی شهروندان بدون توجه به طبقه اجتماعی آن‌ها برای خدمت ارتش است، به فرانسه برمی‌گردد. پس از سقوط نظام شاهنشاهی در فرانسه و شکل گرفتن نخستین جمهوری جهان در سال 1789 میلادی که انقلاب بزرگ فرانسه نامیده می‌شود، همسایگان اروپایی فرانسه قصد داشتند به فرانسه برای احیای قوانین پادشاهی کنند. فرانسه نیاز به ارتشی بزرگ برای مقابله داشت. در سال 1798 میلادی طرح خدمت نظام وظیفه عمومی یا سربازی مدرن به وسیله ژان باپتیست جردن، نماینده مجلس فرانسه به مجلس این کشور ارائه شد و به تصویب نمایندگان آن رسید. این قانون تبیین کننده خدمت سربازی برای همه افراد مجرد، توانا و مرد در سن 18 تا 25 سالگی بود. این قانون باعث شد «ملت مسلح» ناپلئون بناپارت تشکیل شود. به طوری که بین سال‌های 1800 تا 1813 میلادی بیش از 2.6 میلیون نفر از مردان فرانسوی به ارتش ملی فرانسه پیوستند تا این ارتش در مقایسه با ارتش‌های حرفه‌ای اما کم جمعیت، (حدود ده هزار نفر)، کشورهای اروپایی دیگر به شدت ترسناک به نظر برسد. این طرح باعث شد تا نخستین جمهوری جهان مدرن بتواند، از خود در مقابل حملات پادشاهی اروپایی حفاظت کند. ناپلئون با استفاده از قدرت نظامی توانست ارتش سلطنتی پروس را شکست دهد؛ در نتیجه ایده نظام وظیفه عمومی در جهان گسترش یافت.[2]مروری بر پرونده نزدیک به یک قرن سربازی در ایرانسربازگیری در ایران در طول تاریخ نام‌های مختلفی نظیر محافظ ، گارد جاویدان، یاران فنا ناپذیر، قزلباش، قوای‌محلی، تفنگچی‌لر، قوللر، نسقچی‌لر، سپاهیان‌ایلات، قوای ولایتی و ... داشته است.جرقه‌ی پدیده سربازی اجباری در زمان محمدعلی شاه و مشروطه خواهان زده شد. در آن برهه تاریخی گروهی از رادیکال‌های آذری جمعیت مجاهدین را تشکیل دادند. جمعیت مجاهدین ضمن برقراری ارتباط با سوسیال دموکرات‌های باکو اعلامیه بلند بالایی منتشر کرد. در این اعلامیه که نخستین برنامه سوسیالیستی منتشر شده در ایران بود دفاع مسلحانه از مشروطیت؛ دست یابی به «عدالت اجتماعی» و «برابری تدریجی» از طریق پارلمان؛ دادن حق رای به همه شهروندان بدون توجه به مذهب و طبقه؛ توزیع مجدد کرسی‌های مجلس بر پایه جمعیت هر منطقه؛ تضمین حق انتشار، بیان، تشکیل سازمان، انجمن و اعتصاب؛ ایجاد مدارس رایگان عمومی برای همه کودکان؛ بیمارستان و درمانگاه‌های رایگان برای فقرای شهری؛ فروش املاک «اضافی» سلطنتی به دهقانان بی‌سرزمین؛ وضع مالیات بر درآمد و ثروت، نه بر خانواده؛ هشت ساعت کار روزانه؛ و دو سال خدمت نظام وظیفه اجباری خواسته شده بود. در واقع اینجا اولین جایی بود که ایده سربازی نوین و تشکیل ارتش مدرن در ایران مطرح شد. اما عملی شدن این طرح به زمانی که رضاخان بر روی کار بیاید و قدرت را به دست بگیرد موکول شد. نمایندگان محافظه کار مجلس چهارم دوران قاجار با حفظ رضا خان در مقام وزارت جنگ، تصویب بودجه نظامی برای سرکوب شورش‌های عشایر و اعطای اجازه جمع آوری درآمدهای حاصل از زمین‌های دولتی و مالیات‌های غیر مستقیم به وی، خدماتش را تلافی کردند. آنها، هم‌چنین، در بیشتر نواحی قبیله‌ای حکومت نظامی برقرار کردند. بودجه‌ای به منظور اعزام سالانه شصت افسر برای تحصیل در آکادمی‌های نظامی فرانسه تصویب کردند و هنگامی که احمدشاه تلاش می‌کرد تا مقام فرماندهی کل قوا را حفظ کند، به پشتیبانی رضاخان برخاستند. البته هنگامی که در آخرین روزهای مجلس چهارم رضاخان لایحه نظام وظیفه اجباری را به مجلس داد، این ائتلاف، ناگهان برهم خورد. در این لایحه پیشنهاد شده بود که همه مردان جوان باید دو سال کامل در خدمت نیروهای مسلح قرار گیرند. به نظر رضاخان، سربازگیری عمومی، ارتش حرفه‌ای را در حقیقت به ارتش ملی تبدیل می‌کرد. به اعتقاد بیشتر زمین داران بزرگ چنین نظام وظیفه‌ای اقتدار پدرانه آنان را از بین می‌برد و نیروی کار اصلی را از روستاها خارج می‌کرد. از دیدگاه علما، به ویژه آیت الله مدرس، دو سال تلقین و آموزش در یک نهاد غیرمذهبی تحت اداره افسران ضد روحانی، اخلاق اجتماعی و دیانت عمومی را فاسد می‌کرد. بنابر فتواهای جداگانه برخی علما، خدمت نظامی اصول تشیع و بنیادهای اسلام را به خطر می‌انداخت. بنابراین رضاخان فرصت را غنیمت شمرد تا در فاصله مجلس چهارم و پنجم، با اصلاح طلبان غیر مذهبی، که از سال 1285 به بعد طرفدار نظریه سربازگیری عمومی بودند، متحد شود. رضا خان با به کارگیری ارتش برای دستکاری در انتخابات بیشتر حوزه‌های قبیله‌ای، توانست اکثریتی موثر از حزب سوسیالیست و حزب تجدد را به مجلس جدید وارد کند. این اکثریت بلافاصله دست به اصلاحات گسترده‌ای زدند. سرانجام رضاخان توانست به خواسته خویش برای تشکیل ارتش مدرن برسد و زمین‌داران بزرگ و محلی مثل بختیاری‌ها، آذری‌ها و ... را که با سربازان محلی‌شان ایجاد خطر می‌کردند و کشور را در معرض تجزیه قرار داده بودند، سرکوب کرده و کشور را یکپارچه سازد.[3]مسیر طی شده قانونی سربازی در پستی و بلندی‌های تاریخمبنی بر گزارش ایسنا حول موضوع سربازی اجباری در ایران، 16 خرداد سال 1304 در پی تشکیل اداره کل «احصائیه و سجل احوال»، قانون نظام وظیفه عمومی و احضار به خدمت زیر پرچم به پیشنهاد وزیر جنگ وقت به تصویب مجلس شورای ملی رسید که بر اساس آن همه مردان 21 سال باید به اجبار خدمت سربازی اعزام می‌شدند. علاوه بر آن قانونی هم برای تعیین جمعیت حقیقی کشور و ثبت احوال آنان وضع و قانـــون خدمت اجباری سربازی نیـــز از تصویب مجلس گذشت و شعبه «سربازگیری» سابق از 28 بـهمن همان سال به «دایره نـظام اجباری» تبـدیل شد. دایره‌ نظام اجباری در ســال 1305 به «اداره نظام اجباری» ارتقاء یافت؛ اما این اداره نیز به تبعیت اوضاع کشور در آن زمان ثبات چندانی نیافت و در15 خرداد سال 1307 به «اداره نظام وظیفه عمومی» تغییر نام داد. قانون نظام وظیفه عمومی در سال 1317 جایگزین قانون مصوب سال 1304 شد که البته پس از آن نیز تغییراتی در سازمان اداره و افزایش نواحی و حوزه‌های آن روی داد. به نحوی که در سال 1313 تعداد نواحی و حوزه‌های مستقل آن مطابق سازمان لشگرهای 17 گانه به 17 منطقه سربازگیری افزایش یافتند. مناطق و نواحی نظام‌ وظیفه تا سال 1314 از نظر تشکیلات و امور فنی، تابع اداره مرکزی نظام وظیفه عمومی بودند. اما از آن سال به بعد از نظر کادر سازمان (جزء پادگان‌ها) و کارهای فنی تابع اداره مرکزی باقی ماندند. در سال 1335 امور سربازگیری از ارتش منفک و به وزارت کشور واگذار شد اما اجرای این قانون به علت عدم‌آمادگی وزارت کشور تا مهرماه سال 1341 به تعویق افتاد. سرانجام از 29 اسفند سال 1343 امور نظام‌ وظیفه به ژاندارمری کل کشور محول شد و در تاریخ 30 دی 1344 نیز لایحه قانونی انتقال افسران و درجه‌داران و اموال نظام‌ وظیفه به ژاندارمری کشور به تصویب دو مجلس شورا و سنا رسید که از این تاریخ به بعد اداره کل مرکزی به نام «اداره وظیفه عمومی» نامیده شد. این قانون تا پیروزی انقلاب اسلامی با تغییرات چندانی روبرو نشد؛ اما پس از آن مطابق با تغییرات سازمانی، تشکیلاتی و متناسب با اوضاع و احوال، تغییراتی نیز در قوانین و مقررات سربازی به وقوع پیوست که با برخورداری از تجربیات گذشته و ملاحظه شرایط به‌ سر بردن کشور در ایام جنگ تحمیلی با عراق، قانون خدمت سربازی مشتمل بر 67 ماده و 57 تبصره در جلسه روز یکشنبه 29 مهرماه 1363 در مجلس شورای اسلامی تصویب و در تاریخ هشتم آبان سال 1363 به تایید شورای نگهبان رسید. سرانجام پس از حدود 27 سال قانون اصلاح موادی از قانون خدمت وظیفه عمومی با هدف توانمندسازی، رشد و تعالی، بالندگی و ارتقای منزلت اجتماعی، خوشایندسازی و بهبود وضعیت خدمت سربازان در 22 آبان سال 90 به تصویب مجلس هشتم رسید و پس از تایید شورای نگهبان در دوم آبان، 20 روز بعد از سوی رییس جمهور ابلاغ شد. در حال حاضر خدمت وظیفه عمومی در ایران 30 سال شامل چهار دوره، ضرورت، احتیاط و ذخیره اول و دوم است که در زمان صلح تنها هر فرد ذکور ایرانی باید دوره دو ساله ضرورت را که به تشخیص شورای عالی دفاع در صورت وجود مشمول مازاد می‌توان مدت آن را تا 18 ماه تقلیل داد، سپری کند.نواع مختلف نیروهای مسلح در جهان. سبز: بدون نیروهای مسلح. آبی: بدون خدمت سربازی (ارتش داوطلبی / حرفه ای). نارنجی: دارای خدمت سربازی، در حال حذف در کمتر از ۳ سال. سرخ: دارای خدمت سربازی.اما سربازی اختیاری و تحول ...برای بررسی این موضوع به آمریکا سفر می‌کنیم. قانون سربازی اجباری در آمریکا تا سال‌ها ادامه داشت. اما جنگ بین آمریکا و ویتنام حادثه‌ای ویژه و نقطه عطفی در تحولات پدیده سربازی بود. در این هنگام مخلفان سرشناسی در مقابل سربازی اجباری همچون «محمد علی کلی» یا «میلتون فریدمن» ظهور کردند.ایالات متحده یکی از نخستین کشورهایی بود که در سال 1973 سیستم سربازی اجباری را تحت فشار افکار عمومی و به خصوص پس از اعتراضات صورت گرفته طی دوره جنگ ویتنام دستخوش تغییر و تحول کرد.نخستین بار کمپین انتخاباتی ریچارد نیکسون در سال 1968 مطرح شد و یکسال پس از پایان جنگ ویتنام در سال 1972 عملی شد. در سال‌های بعد کشورهای بیشتری تصمیم به لغو سیستم سربازی اجباری گرفتند و مجددا به استفاده از ارتش حرفه‌ای روی آوردند. به عنوان مثال، فرانسه پایه گذار سیستم نظام وظیفه عمومی و سربازی مدرن، 203 سال پس از اجرای قانون سربازی اجباری توسط ناپلئون، سرانجام در سال 2001 خدمت سربازی را به طور کامل لغو کرد. آلمان پس از شکست خوردن در مقابل ناپلئون به سربازی مدرن روی آورد و ارتش بزرگی را ایجاد کرد اما از ژوئیه 2011 خدمت نظام وظیفه عمومی را برای دوره صلح حذف کرد. در کشورهای منطقه عراق از ابتدای سال 2013 و افغانستان، پاکستان، عربستان، امارات متحده عربی و بحرین از سال 2012 خدمت سربازی اجباری حذف شد.[4]چرا یک ارتش داوطلبانه نداشته باشیم؟در روز 27 ژانویه سال 1973، خدمت اجباری مردان در ایالات متحده به پایان رسید و در روز 30 ژوئن همان سال قانون خدمت اجباری منقضی شد. بدین شکل خدمت اجباری که از سال 1940 به غیر از مدتی از ماه مارس 1947 تا ژوئن 1948 در ایالات متحده به اجرا درآمده بود به تاریخ پیوست. ریچارد نیکسون در مبارزات انتخاباتی سال 1968 با هنوبرت هامفری که مدافع سرسخت خدمت اجباری بود، قول اتمام این قانون را داد ولی تقریبا هیچ کس بین سال‌های 1968 تا 1970 معتقد نبود که این قانون به زودی لغو می‌شود. با این وجود پنج سال پس از نطق رادیویی نیکسون قانون خدمت اجباری لغو شد. چهار دهه پس از لغو این قانون، دیگر خبری از خدمت اجباری نیست. چگونه خدمت اجباری به این سرعت لغو شد؟یکی از دلایل اصلی این رخداد، کارهای بسیار گسترده ای بود که اقتصاددانان از میانه دهه 1960 تا پایان آن انجام دادند و نشان دادند که هزینه انسانی خدمت اجباری چقدر زیاد است و چگونه می‌توان یک سیستم کاری داوطلبانه در نیروهای نظامی به وجود آورد. برای مطالعات تجربی می توانید به کار ولتر اوبی، پروفسور اقتصاد در دانشگاه واشنگتن مراجعه کنید. در این کار او بین هزینه‌های انسانی و اقتصادی ارتش تفکیک قائل شد. او به خوبی نشان می‌دهد که خدمت اجباری می‌تواند هزینه بودجه‌ای ارتش را کاهش دهد اما هزینه پنهان دیگری در مورد رفاه سربازان و افراد دیگری که می‌خواهند داوطلبانه وارد ارتش شوند وجود دارد. اما مشهورترین فرد در این زمینه میلتون فردیمن است. در دسامبر 1966 در همایشی چهار روزه در دانشگاه شیکاگو، فریدمن ایده اقتصادی و فلسفی خود را تحت عنوان «چرا یک ارتش داوطلبانه نداشته باشیم؟» ارائه داد. با خواندن مباحث این کنفرانس متوجه می‌شوید که می‌توان افراد مختلف با دیدگاه‌های ایدئولوژیک گوناگون را یافت که با این قانون مخالف اند اما این اقتصاددانان هستند که به طور جالب توجهی بر ضد قانون دلایل منطقی و اقتصادی می‌آورند. سخنرانی فریدمن و اظهار نظرات مختلف او به عقاید دیگر سخنرانان هنوز بعد از چهار دهه قابل توجه است. یکی از بهترین قسمت‌های سخنرانی او آنجاست که او مخالفان با قانون خدمت اجباری را موافقان با «اجیر کردن» سربازان می‌داند. فریدمن در یکی از اظهار نظرات پایانی خود در این کنفرانس می‌گوید: «من در کنفرانس‌های زیادی شرکت کردم اما هیچ کدام به اندازه این کنفرانس بر شنوندگان تاثیر نگذاشته است.» در نظرسنجی که پیش از آغاز کنفرانس انجام شده بود، دو سوم مخاطبان موافق قانون خدمت وظیفه بودند اما در نظرسنجی پایانی کنفرانس، دو سوم بر ضد آن بودند. فریدمن معتقد است این کنفرانس نقطه عطفی در پایان یافتن قانون خدمت وظیفه بود. ویلیام مکلینگ، اقتصاددان در یادداشت معروفی در این رابطه نوشت: «هر دولتی برای انجام اهدافش چه راهسازی باشد و چه تشکیل یک ارتش، به ناچار دو راه پیش روی خود دارد. دولت می‌تواند ابزار را از مالکیت بخش خصوصی بیرون آورد و مردم را مجبور کند تا آن کار را انجام دهند یا آنکه خود با خرید وسایل و نیروی کار، آن هدف را محقق کند. در گزینه اول تنها بخشی از مردم که مالک آن ابزار خاص هستند و افرادی که مجبور می‌شوند برای دولت کار کنند، هزینه پروژه مورد نظر دولت را می‌دهند. آنها برای انجام پروژه مالیات می‌دهند اما مالیاتی خاص که پولی نیست اما در راه دوم همه مردم هزینه کالا و خدمات را پرداخت می‌کنند. بنیامین فرانکلین بیش از 200 سال پیش نشان داده بود که اجبار افراد به کاری خاص چگونه ایجاد مالیاتی مخفی می‌کند و آن را غیرقانونی دانسته بود. پس از لغو قانون وظیفه در ایالات متحده تا به امروز هر گاه کمی بحث در مورد برگرداندن این قانون شده است، اقتصاددانان در خط مقدم مبارزه با این مباحث بوده‌اند. از جمله این اقتصاددانان می‌توان به پل هوگان متخصص نیروی کار در ارتش و استیون سایلک، اقتصاددان و عضو نیروی دریایی ایالات متحده اشاره کرد. امروزه خود ارتش بیش از همه مخالف سرباز وظیفه است. این کاری بود که با همت اقتصاددانان صورت پذیرفت.(2)او به خوبی نشان می‌دهد که خدمت اجباری می‌تواند هزینه بودجه‌ای ارتش را کاهش دهد اما هزینه پنهان دیگری در مورد رفاه سربازان و افراد دیگری که می‌خواهند داوطلبانه وارد ارتش شوند وجود دارد.حرف آخربا توجه به روند طی شده در جهان و کشور، می‌توان بیان کرد که قانون نظام وظیفه عمومی، یک پدیده ثابت و صد در صد کارآمد نیست. این شیوه، در مقاطعی از تاریخ با توجه به مقتضیات و تجربیات روز، پاسخگوی نیاز کشورها برای داشتن ارتش قوی بوده است ولی با تغییرات صورت گرفته در وضعیت نظامی، اقتصادی و اجتماعی کشورها و همچنین وجود مخالفت‌های عمومی که در اکثر کشورهای جهان با چنین قوانینی شکل گرفته، زمینه برای انتقال از شیوه قدیمی سربازی همگانی به شیوه جدید ایجاد ارتش حرفه‌ای فراهم شد. از نظر بنده از همه مهم‌تر رعایت حقوق دسته‌ای افراد به نام صلح طلبان است که حاضر به جنگیدن نیستند. همواره دولت‌ها در راه حق نمی‌جنگند. اجبار به کشتن مظلوم همانند اتفاقی که در جنگ ویتنام افتاد از جمله معایبی است که از لحاظ حقوق بشری نیز می‌توان به سربازی اجباری خرده گرفت. حقوق اقلیت‌ها و ضد جنگ‌ها باید حفظ شود که با خدمت نظام وظیفه عمومی، حقوق انسانی این افراد در معرض خطر قرار دارد.حقوق اقلیت‌ها و ضد جنگ‌ها باید حفظ شود که با خدمت نظام وظیفه عمومی، حقوق انسانی این افراد در معرض خطر قرار دارد.پاورقی‌ها:(1): ilkum(2): عنوان این مطلب مربوط به مقاله معروف میلتون فریدمن در مورد قانون سربازی اجباری ایالات متحده آمریکا بود که در دهه 1960 نوشته شد. یادداشت حاضر،خلاصه ای از یادداشت «دیوید هندرسون» است که پیش از این توسط پویا جبل عاملی با عنوان «نقش اقتصاددانان در لغو خدمت اجباری ایالات متحده» ترجمه شده بود.مراجع:[1]: https://www.history.com/topics/us-government/conscription[2]: هفته‌نامه‌ی تجارت فردا، شماره‌ی 113، مقاله‌ی از سربازی اجباری تا ارتش حرفه‌ای، https://www.eghtesadnews.com/fa/tiny/news-145661و https://www.history.com/topics/us-government/conscription[3]: ایران بین دو انقلاب، یرواند آبراهامیان، نشر نی[4]: هفته‌نامه‌ی تجارت فردا، شماره‌ی 113، مقاله‌ی از سربازی اجباری تا ارتش حرفه‌ایبرای ورود به کانال پیام‌رسان تلگرام ماه‌نامه دانشجویی «داد» کلیک کنید.</description>
                <category>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</category>
                <author>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</author>
                <pubDate>Mon, 16 Aug 2021 12:40:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی نرمال در سایه‌ی رفاه اقتصادی</title>
                <link>https://virgool.io/@dadmag/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%DB%8C-u4nvyszspaat</link>
                <description>بررسی ابعاد اقتصادی زندگی نرمالمرتضی عبدی/ کارشناسی/ مهندسی مکانیک، دانشگاه صنعتی شریفامروزه نمی‌توان منکر درهم‌ تنیدگی ابعاد اقتصادی زندگی و سایر ابعاد زندگی انسان شد؛ به همین جهت نخستین برداشت عموم مردم از «زندگی نرمال» رفاه اقتصادی و برخورداری از مطلوبیت مادی است. رفاه اقتصادی مانند زیربنایی عمل می‌کند که بدون وجود آن دستیابی به حقوقی نظیر کنشگری‌های سیاسی، تامل‌گری‌های فلسفی و یا حتی بخش عمده‌ای از دغدغه‌های زیست محیطی دور از انتظار خواهد بود.برای بررسی ابعاد اقتصادی زندگی نرمال، نخست باید مهم‌‌ترین جنبه‌های اقتصادی در زندگی انسان را معین کنیم و سپس به تشریح نقش هر یک از این موارد بر رفاه اقتصادی در زندگی روزمره‌ی انسان بپردازیم و درنهایت بیان کنیم که نامطلوب بودن موارد ذکر شده چه تاثیری بر زندگی نرمال خواهد گذاشت. از این رو به بررسی تورم و بیکاری به عنوان دو مورد از مهم‌ترین عوامل تاثیرگذار بر رفاه اقتصادی خواهیم پرداخت.تورمبرای بررسی تاثیر تورم بر زندگی انسان، نخست باید تعریف معینی را از تورم ارائه دهیم. تورم عموما به معنی افزایش غیرمتناسب سطح عمومی قیمت‌ها در نظر گرفته می‌شود. به سخن دیگر، تورم، روند فزاینده و نامنظم افزایش قیمت‌ها در اقتصاد است. هر چند بر پایه نظریه‌های گوناگون، تعریف‌های متفاوتی از تورم ارائه می‌شود؛ اما تمامی آنها به روند فزاینده و نامنظم افزایش در قیمت‌ها اشاره دارند[1]. با توجه به این تعریف انتظار می‌رود که تورم موجب افزایش شاخص قیمت مصرف‌کننده(1) و در نتیجه کاهش قدرت خرید مصرف‌کننده شود. امروزه عدم توانایی در کنترل تورم به عنوان یک ضعف اساسی شناخته می‌شود. مطابق با تعریف صندوق بین‌المللی پول(2)، نقش کلیدی بانک‌های مرکزی، انجام سیاست‌های پولی برای دستیابی به ثبات قیمت (تورم کم و پایدار) و کمک به مدیریت نوسانات اقتصادی تعریف می شود. از اواخر دهه‌ی 1980، هدف‌گذاری برای کاهش تورم به عنوان چارچوب اصلی سیاست‌های پولی ظاهر شده است[2]. دولت‌ها معمولاً تورم هدف(3) را در حدود 2 درصد تعیین می کنند. دلایلی برای هدف‌گذاری تورم 2 درصد به جای تورم 0 درصد وجود دارد؛ به طور کلی این ترس وجود دارد که در صورت تعیین هدف‌گذاری 0 درصد، ممکن است شاهد رشد اقتصادی کمتری باشیم. برای مثال هنگامی که تورم 0 درصد باشد و یا تورم منفی(4) داشته باشیم، بخش قابل توجهی از مردم تمایل به تعویق خرید کالاهای غیرضروری پیدا خواهند کرد؛ زیرا در صورت به تعویق انداختن خرید این نوع کالاها شاهد هیچ‌گونه افزایشی در قیمت نخواهند بود و حتی ممکن است قیمت‌ها دچار کاهش شوند. این کاهش مقطعی تقاضا می‌تواند موجب کاهش عرضه در کوتاه مدت و در نهایت کاهش تولید و افت رشد اقتصادی شود[3]. بنابراین نرخ پایین تورم می‌تواند به عنوان یک محرک اقتصادی قلمداد شود و روند رشد اقتصادی را تسریع کند. امروزه تعداد زیادی از کشورهای جهان موفق به کنترل تورم شده‌اند، در حالی که مطابق با آمار صندوق بین‌المللی پول، ایران در 10 سال گذشته دارای حداقل تورم 7.2 درصد و حداکثر تورم 39.9 درصد بوده و به طور میانگین هر ساله شاهد تورم 20 درصدی در این بازه‌ی زمانی بوده است. این تورم بالا مشکلات بسیاری در زندگی مردم عادی و همچنین اقتصاد کلی کشور به وجود آورده است. به عنوان نمونه برای تعدیل نرخ تورم، بانک مرکزی ناچار به افزایش نرخ بهره خواهد بود[4] که در درازمدت می‌تواند موجب افزایش نقدینگی و کاهش ارزش پول ملی و تورم مضاعف شود. همچنین باتوجه به تورم بسیاربالای ایران، سرمایه‌گذاری در صنایع ریسک بالایی به همراه دارد و از طرفی دیگر بازدهی آن نیز عمدتا کمتر از میزان تورم است. علاوه بر موارد گفته شده هنگامی که نرخ بازدهی سرمایه متناسب با نرخ تورم نباشد، میل به مصرف افزایش و میل به سرمایه‌گذاری کاهش می‌یابد و در مجموع شاهد افزایش نرخ مصرف و عدم تغییر نرخ تولید و یا حتی کاهش نرخ تولید خواهیم بود که خود یکی از دلایل افزایش قیمت و کاهش قدرت خرید(5)است. بنابراین در مجموع می‌توان گفت که در نتیجه‌ی وجود این نرخ سرسام‌آور تورم در کشور ایران، با کاهش رشد اقتصادی مواجه خواهیم بود و این کاهش رشد اقتصادی به این معنی می‌باشد که سبد مصرفی خانوار دائما در حال کوچک شدن است.باتوجه به تورم بسیاربالای ایران، سرمایه‌گذاری در صنایع ریسک بالایی به همراه دارد و از طرفی دیگر بازدهی آن نیز عمدتا کمتر از میزان تورم است.مقایسه‌ی تورم ایران، ایالات متحده، ژاپن و آلمان در بازه‌ی زمانی 2010-2020. همان‌طور که ملاحظه می‌شود این سه قدرت اقتصادی به درستی موفق به کنترل تورم شده‌اند درحالی که ایران دارای تورمی بالا و نوسانی است.(اطلاعات سال 2020 ایران منتشر نشده است)
منبع: data.worldbank.orgبیکاریبیکاری زمانی اتفاق می افتد که فردی که جزئی از جمعیت فعال(6) محسوب می‌شود و در جستجوی کار است قادر به یافتن کار نباشد. از بیکاری غالباً به عنوان معیاری برای سنجش سلامت اقتصاد استفاده می‌شود. متداول‌ترین معیار بیکاری، نرخ بیکاری(7) است که تعداد افراد بیکار تقسیم بر تعداد افراد شاغل است. نرخ بالای بیکاری نشانه ای از ضعف و آشفتگی اقتصادی است. اما باید توجه نمود که نرخ بسیار پایین بیکاری نیز ممکن است بیانگر بهینه نبودن اقتصاد باشد[5]. علت این امر این است که در هر اقتصادی بازار کار به جایی خواهد رسید که شغل جدید اضافه شده، بهره‌وری کافی را برای تأمین هزینه‌های خود ایجاد نمی‌کند و باعث می‌شود هر شغل جدید پس از این نقطه، ناکارآمد تلقی شود. در تعیین نرخ بهینه‌ی بیکاری اختلاف نظرهای زیادی وجود دارد اما برای مثال می‌توان گفت که این مقدار برای آمریکا حدود 4 تا 5 درصد است[6]. امروزه قدرت‌های بزرگ اقتصادی تا حد قابل قبولی از عهده‌ی تنظیم نرخ بیکاری برآمده اند. ژاپن، به عنوان یک قدرت اقتصادی، در 30 سال گذشته هرگز نرخ بیکاری بالای 6 درصد را به خود ندیده است. همچنین ایالات متحده در 20 سال اخیر همواره دارای نرخ بیکاری کمتر از 10 درصد بوده و تا پیش از همه‌گیری کرونا عملکرد بسیار منظمی در کاهش نرخ بیکاری داشته است. مطابق با آمار منتشر شده از سوی سازمان بین‌المللی کار(8)، نرخ بیکاری در ایران  طی بازه‌ی زمانی 2010-2019 دارای مقدار حداقل 10.4 و حداکثر 13.4 بوده است. نوسان‌های زیاد نرخ بیکاری در این مدت نشانگر این بوده که در بازه‌ی زمانی گفته شده هیچ برنامه منظم و معینی برای کاهش نرخ بیکاری در کشور وجود نداشته و تنها مواردی نظیر شرایط سیاسی و زمانی تعیین‌کننده‌ی میزان دقیق این نرخ بوده‌اند. این نرخ بالای بیکاری تا کنون تبعات منفی زیادی برای اقتصاد ایران داشته است. توجه به این نکته ضروری است که نرخ بالای بیکاری بیانگر سهولت دسترسی به نیروی کار می‌باشد. این امر موجب افزایش عرضه‌ی نیروی کار و در پی آن کاهش دستمزدها و کاهش امنیت شغلی خواهد شد. برای مثال هنگامی که کارفرما با درخواست افزایش حقوق و مزایا از طرف نیروی کار مواجه می‌شود، با علم به اینکه یافتن نیروی کار جایگزین کار چندان سختی نیست، می‌تواند به راحتی با درخواست مخالفت کند. از طرفی دیگر کارمندان و کارگران نیز به خوبی می‌دانند که باتوجه به وفور نیروی کار، باید مطابق میل کارفرمای خود رفتار کنند تا تهدیدی متوجه آن‌ها نباشد. همچنین بالا بودن نرخ بیکاری بیانگر این مورد است که حداکثر پتانسیل‌های تولید مورد استفاده قرار نگرفته  و اینگونه تناسب میان تولید و مصرف برقرار نمی‌شود. افزایش قیمت‌ها و کاهش قدرت خرید را می‌توان به عنوان نامطلوب‌ترین نتایج این عدم تناسب دانست.توجه به این نکته ضروری است که نرخ بالای بیکاری بیانگر سهولت دسترسی به نیروی کار می‌باشد. این امر موجب افزایش عرضه‌ی نیروی کار و در پی آن کاهش دستمزدها و کاهش امنیت شغلی خواهد شد.مقایسه‌ی روند تغییرات نرخ بیکاری ایران، ایالات متحده، ژآپن و آلمان در بازه‌ی زمانی 2010-2020. روند کاهشی این قدرت‌های اقتصادی در مقابل تغییرات نامنظم و نوسانی نرخ بیکاری ایران. (اطلاعات سال 2020 ایران منتشر نشده است)
منبع: data.worldbank.org
پاورقی‌ها:(1): consumer price index(2): International Monetary Fund(3): inflation target(4): deflation(5): purchasing power(6): افرادی که توانایی کار کردن دارند(7): unemployment rate(8): International Labour Organizationمراجع:[1]: دنیای اقتصاد، شماره 2834[2]: Monetary Policy and Central Banking, International monetary fund, 2021[3]: Is zero inflation a good thing?, Tejvan Pettinger, 2017[4]: What are the effects of a rise in the inflation rate, Tejvan Pettinger, 2019[5]: What Is Unemployment?, Adam Hayes, 2021[6]: The Downside of Low Unemployment, Aaron Hankin, 2020برای ورود به کانال پیام‌رسان تلگرام ماه‌نامه دانشجویی «داد» کلیک کنید.</description>
                <category>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</category>
                <author>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</author>
                <pubDate>Mon, 09 Aug 2021 22:08:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاموشی در روز روشن</title>
                <link>https://virgool.io/@dadmag/%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-yrwvsnpx7ro8</link>
                <description>بررسی علل تداوم خاموشی‌های اخیر و معیار و نحوه‌ی تولید، توزیع و مصرف برق در ایران و جوامع جهانیسجاد صفاریه/ کارشناسی/ مهندسی برق، صنعتی شریفامروزه کمتر کسی را پیدا می‌کنید که از گزند خاموشی‌های متوالی برق در امان باشد. شمال یا جنوب، شرق یا غرب تفاوتی نمی‌کند، هرچه می‌جویی خاموشی می‌یابی. عده‌ای انگشت اتهام را به سمت رمزارز نشانه می‌روند و عده‌ای بلای طبیعی و خشکسالی می‌خوانندش اما هرچه هست نمی‌توان از بی‌کفایتی مسئولین برق چشم پوشید. برای بررسی دقیق‌تر صنعت برق کشور و مقایسه‌ی آن با نمونه‌های جهانی و نیز اثراتی که این خاموشی‌ها بر داشتن یک زندگی نرمال به همراه دارد؛ در خدمت دکتر هاشم اورعی رییس انجمن انرژی بادی ایران، عضو هیئت علمی دانشکده مهندسی برق دانشگاه صنعتی شریف و یکی از کار‌آفرینان نمونه‌ی کشور هستیم و می‌خواهیم بیشتر به جنبه‌های گوناگون این موضوع بپردازیم.دکتر هاشم اورعی، رییس انجمن انرژی بادی ایرانهمانطور که مستحضر هستید؛ هزینه‌ی پرداختی برای حامل‌های انرژی در ایران بسیار ارزان‌تر از قیمتی است که تولید برق برای دولت هزینه برمی‌دارد. موضوع به اینجا ختم نمی‌شود و حتی باورهایی در مردم ایجاد می‌شود که باعث ایجاد انتظاراتی مثل برق رایگان و آب رایگان در آن‌ها می‌شود. به نظر شما نرمال هزینه‌ی پرداختی برای حامل‌های انرژی مثل برق و آب چقدر با چیزی که در ایران اتفاق می‌افتد تفاوت دارد؟اجازه بدهید با آمار شروع کنم. تقریبا در جهان سالانه 400 میلیارد دلار یارانه‌ی‌ مستقیم انرژی فسیلی پرداخت می‌شود. با فرض 200 کشور و تقسیم یکسان چیزی حدود 2 میلیارد در هرکشور؛ اما سهم ما از این مقدار 86 میلیارد دلار، به تعبیری 20 درصد است. شاید بگویید که رتبه‌ی ما در میان بقیه‌ی کشورها چندم است؟ باید بگویم که ما شاگرد اول هستیم و پس از ایران چین با عدد 30 میلیارد و عربستان صعودی با عدد 29 میلیارد در رتبه‌های بعدی هستند. دقت بفرمایید این اعداد سرانه پرداختی هر فرد نیست بلکه کل کشور مد نظر است. ممکن است مدعی شوید که ما تولید ناخالص داخلی (1) بالایی داریم که این عدد در برابر آن ناچیز باشد اما باید بدانیم که تولید ناخالص داخلی ما در حدود 500 میلیارد دلار است؛ یعنی به عبارتی ما 18 درصد از تولید ناخالص داخلی اقتصاد کشور را صرف یارانه‌ی‌ مستقیم انرژی فسیلی می‌کنیم. شما به هر طریقی نگاه کنید می‌بینید که یارانه‌ی‌ انرژی ما با هیچ چیز هم‌خوانی ندارد. خب وقتی شما یارانه‌ی‌ انرژی می‌دهی یعنی چه؟ یعنی اینکه مردم قیمت واقعی انرژی را پرداخت نمی‌کنند. در صنعت برق با یک حساب سرانگشتی، در مواردی 94 درصد قیمت تمام شده یارانه است. حالا هم که «برق امید» را مطرح کردند که شکر خدا 100 درصدش یارانه می‌شود.حالا مشکل کجاست؟ وقتی که این‌قدر نقش یارانه پررنگ باشد؛ با فرض متوسط 90 درصد یارانه، مثل این است که بنده اگر 100 تومان ارزش واقعی انرژی مصرف کنم، 10 تومان آن را من پرداخت می‌کنم و 90 تومان بقیه را مردم به طور مساوی پرداخت می‌کنند. خب قاعدتا این شیوه به لحاظ اقتصادی نمی‌تواند سیاست مناسبی باشد. این از نگاه کلی و مطلق قضیه، حالا بیاییم نسبی به مسئله نگاه کنیم. ببینیم این یارانه را چگونه توزیع می‌کنیم. شاید نحوه توزیع این‌قدر خوب باشد که این اعداد و ارقام مطلق را توجیه کند. ببینیم چه کسی بیشتر پرداخت می‌کند و چه کسی کمتر. شخصی که خونه چهار هزار متری در لواسان دارد و تمام حیاط‌ش را چراغانی کرده که شبانه‌روز روشن است کمتر از یارانه‌ی‌ برق استفاده می‌کند یا آن کسی که کل مصرفش به چهار لامپ و یک یخچال محدود می‌شود؟ آن کسی که سه ماشین مختلف در خانه دارد کمتر از یارانه‌ی‌ سوخت بهره می‌برد یا فردی که از دوچرخه استفاده می‌کند؟ در نتیجه طبق آماری که دکتر فرزانه، عضو هیئت علمی دانشکده مهندسی برق، بررسی کرده‌اند دهک بالا تقریبا سی برابر بیشتر از دهک پایین، از این یارانه 90 درصدی بهره مند می‌شوند و مدعی هستیم که دولت مستضعفین هستیم. یعنی هم روش یارانه و هم میزان آن غلط است. کار حالا به جایی رسیده که دیگر قابل تداوم نیست.در نهایت، من دو ویژگی بارز کشور را آشفتگی و دیگری را ناپایداری می‌دانم. شما نمی‌توانید حدود 20 درصد تولید ناخالص داخلی خود را یارانه‌ی‌ سوخت بدهید. من با مصرف انرژی مخالف نیستم به شرطی که عایده‌ای داشته باشد. در مقایسه با ترکیه که جمعیتی مشابه ما دارد در تمام حوزه‌های انرژی مصرف ما حدود 2 تا 4 برابر آن‌ها است. در حالی که تولید ناخالص داخلی ترکیه حدودا 1.5 برابر ما است. اگر ما 4 برابر ترکیه گاز, برق و سوخت مصرف می‌کردیم و تولید ناخالص داخلی‌مان همزمان 4 برابر ترکیه بود، نمی‌توانستیم خرده‌ای بگیریم. با این وجود وقتی تولید ناخالص داخلی ما نصف ترکیه است یعنی ما انرژی را مصرف نکرده بلکه هدر می‌دهیم.به مسئله‌ی هدر دادن انرژی اشاره کردید. چه میزان الگوی مصرف انرژی در ایران با معیارهای نرمال جهانی تفاوت دارد و همچنین نقش عامل فرهنگ را در این میزان از تفاوت چه‌قدر تاثیر‌گذار می‌بینید؟ببینید، فرهنگ یک مقوله‌ی درازمدت است. فرهنگ مجموعه‌ی عادت‌های مردم است. من معتقدم آن چیزی که در غرب فرهنگ شده، که فرد وقتی سردش می‌شود به جای اینکه شعله‌ی بخاری را بیشتر کند یک ژاکت بیشتر می‌پوشد، به این معنی نیست که او آدم خوب و با فرهنگی است و من در ایران آدم خوبی نیستم. گمان نکنید که در خارج آمپولی ترزیق کرده‌اند و فرهنگ‌شان در مصرف انرژی بالا رفته است. برای آن شخص این عادت یک شبه ایجاد نشده بلکه نتیجه‌ی سیاست‌های درست دولت‌های آن‌ها است. دولت به جای اینکه پول را از همه بگیرد به کسی بدهد که بیشتر مصرف می‌کند، کاری کرده که هرکس بخواهد انرژی بیشتری مصرف کند باید هزینه‌اش را بیشتر بپردازد. آن شخص هنگام مواجهه با مشکل سرما دو راه پیش روی خود می‌بیند: یک اینکه پول بیشتری برای گاز پرداخت کند و یا لباس بییشتری به تن کند. طبعا راه دوم هزینه‌ی کمتری دارد و این کم کم تبدیل به فرهنگ شده است. لذا من اینجا فرهنگ را از معادله خط میزنم البته تاثیرش را نادیده نخواهم گرفت اما معتقدم که ما باید اقتصاد انرژی را درست کنیم و این راه رسیدن به فرهنگ مصرف است. قیمت در اقتصاد تنها ملاکی برای حجم پرداختی نیست؛ بلکه گاه قیمت تعیین کننده‌ی ارزش کالا نیز هست و موضوع کاملا دو طرفه است. به طور مثال، فرض کنید برای خرید کالای ساده‌ای مثل خط‌‌کش به مغازه می‌روید و مغازه‌دار دو خط‌‌کش یکی هزار تومان و دیگری هزار و پانصد تومان به شما عرضه می‌کند. من اگر هیچ اطلاعی از کیفیت این دو خط‌کش نداشته باشم، ناخودآگاه خط‌‌کش گران‌تر را انتخاب می‌کنم. چون با خودم این تحلیل را می‌کنم که قیمت نشان دهنده‌ی ارزش کالا است، یعنی کالایی که گران‌تر است حتما کارایی بیشتری نسبت به کالای ارزان‌تر دارد. حالا وقتی ما قیمت انرژی را ارزان می‌کنیم، ناخودآگاه درحال القای این پیام به جامعه هستیم؛ که این یک کالای بی‌ارزش است. به عبارتی این فرهنگ مصرف بی‌رویه را خودمان با سیاست‌هایمان ایجاد کردیم. شما نمی‌توانید هر کیلووات ساعت را 50 تومان عرضه کنید اما از طریق تلویزیون و رسانه تاکید کنید که «هرگز نشه فراموش، برق اضافی خاموش». این دو پیام متناقض‌اند و آن تفکری پیروز می‌شود که اقتصاد بر آن حاکم است. لذا معتقدم بله ما بد مصرف می‌کنیم چون به ما گفته شده که حامل‌های انرژی کالایی بی‌ارزش است.وقتی ما قیمت انرژی را ارزان می‌کنیم، ناخودآگاه درحال القای این پیام به جامعه هستیم؛ که این یک کالای بی‌ارزش است.حالا کمی مسئله را از نگاه مدیریتی بررسی کنیم. مدتی است که با کمبود برق خصوصا در ایام تابستان مواجه هستیم موضوعی که تا مدت‌ها شاهد آن نبودیم. اخیرا وزیر نیرو در مصاحبه‌ای استخراج رمز ارز را مهم‌ترین عامل خاموشی‌‌های مداوم و بلند مدت دانسته است. آیا در یک زندگی نرمال جهانی مقوله‌ی قطعی برق یک مسئله‌ی عادی تلقی می‌شود و اگر خیر چه عواملی در این خاموشی‌ها موثر است؟بگذارید من یک تصویری کلی از شبکه صنعت برق به شما نشان دهم. ما 85 هزار مگاوات ظرفیت منصوبه نیروگاهی داریم. سال گذشته پیک بار مصرف تحویلی نیروگاه، 58 هزار و 254 مگاوات بوده است. در صورتی که میزان تقاضا، 63 هزار مگاوات بود. یعنی در تابستان پارسال حدود 5 هزار مگاوات کمبود داشتیم که شاهد قطعی برق نیز بودیم.ما به طور متوسط هرسال بین 6 تا 7 درصد رشد تقاضا داریم اما در سال جاری طبق آمار شرکت توانیر، در دو ماه اول سال نسبت به دوره مشابه سال قبل، 23 درصد افزایش تقاضا داشتیم. سه عامل برای این افزایش تقاضا معرفی شد. اولین عامل بیت کوین بود که طبق برآورد‌ها حدود 1200 تا 1500 مگاوات افزایش تقاضا را شامل می‌شد. دلیل دوم کاهش بارندگی ا‌ست که به تبع آن پمپ چاه‌های کشاورزی زودتر روشن شدند که طبق پیش‌بینی‌ها 540 مگاوات افزایش مصرف را باعث شد. عامل سوم عدم بازآماد (2) شدن نیروگاه‌ها است که به خاطر عدم تعمیر و نگه‌داری نامناسب بود. امسال دو نکته ی مهم نسبت به سال قبل اتفاق افتاد. می‌دانید که در این 85 هزار ظرفیت منصوبه، بخش عظیم و قابل توجهی را گاز تشکیل داده و در جایگاه‌های بعدی آب، سوخت فسیلی و مازوت قرار دارند. ما در سال جاری 53 درصد کاهش سطح آب نیروگاه‌های برق آبی داشتیم در نتیجه 4700 مگاوات کاهش ظرفیت داشتیم. بنا به اعلام معاون وزیر نیرو‌ی سابق، حدود 4000 مگاوات ظرفیت تولیدی به دلیل عدم بازآماد و تعمیرات اساسی نیروگاه‌ها کاهش پیدا کرده است. در حالی که هنوز در خرداد ماه سال 1400 هستیم، نیمه‌ی دوم هفته‌ی گذشته اوج مصرف بار به 59700 مگاوات رسید و با از راه رسیدن تابستان شاهد افزایش تقاضا بیشتری خواهیم بود و از سویی دیگر به دلیل عواملی که عرض شد در تولید برق دچار مشکل شدیم. به طور خلاصه، پارسال که 5000 مگاوات کمبود برق داشتیم طبق برآوردها شاهد 16100 مگاوات کمبود عرضه خواهیم بود که چیزی حدود سه برابر همین میزان در سال گذشته است.حال سوالی که پیش می‌آید این است که این 16100 مگاوات خاموشی با چه سیاستی قرار است توزیع شود؟ ما در اولین قدم ابتدا صنایع بزرگ و سپس صنایع متوسط را درگیر خاموشی کردیم یعنی بخش فعال اقتصاد را دچار خاموشی می‌کنیم. اگر برای ساده‌سازی، مصرف‌کنندگان را به دو گروه خانگی- تجاری و صعنتی- کشاورزی تقسیم کنم، ما تقریبا اکثر خاموشی رو به سمت بخش مولد اقتصاد یعنی صنعتی-کشاورزی می‌بریم در صورتی که چند سال است شعار جهش تولید و حمایت از تولید داخل سر داده‌ایم. این سیاست‌های اتخاذ شده با شعارهای داده شده در تناقض است و دلیلی جز دلایل سیاسی ندارد. چون انتخابات در پیش رو داریم و آمار و خسارات خاموشی بخش مولد اقتصاد 6 ماه یا یک سال دیگر نمود پیدا می‌کند.ما تقریبا اکثر خاموشی رو به سمت بخش مولد اقتصاد یعنی صنعتی-کشاورزی می‌بریم در صورتی که چند سال است شعار جهش تولید و حمایت از تولید داخل سر‌دادیم.به سیاست‌های غلط توزیع کمبود برق در کشور اشاره کردید اما عارضه‌ای که اخیرا شاهد آن بودیم خاموشی شبانه چراغ‌های معابر و خیابان‌ها بود که چراغ خاموش آمار جرایم خیابانی را افزایش داد و کسی معترض نشد. چه میزان این تصمیم اتخاذ شده در جبران کمبود برق موثر بوده و چه خسارت‌هایی به همراه داشته است؟من آمار مربوط به روشنایی معابر را ندارم که چند درصد مصرف برق را در مقایسه با مصرف خانگی شامل می‌شود. اما این را می‌دانم که نمی‌توان ضعف عملکردی مدیران بخش برق و نیرو را بدون خسارات اقتصادی، اجتماعی و یا رفاهی جبران کرد. آمار دقیق ندارم اما پیش‌بینی بنده این است که دوستان فکر کردند اگر خاموشی را به معابر ببرند مردم کمتر ناراحت می‌شوند و عواقب اجتماعی کوتاه مدت آن کمتر است. به قول شما عواقب منفی آن مثل افزایش جرایم بیشتر آمار نیروی انتظامی را خراب خواهد کرد و پیکان انتقادات را به آن سمت نشانه می‌رود. این تصمیمات، تصمیماتی اصولی و بر مبنای منافع ملی نیست. این یک فرهنگ رایج در مملکت ما است برعکس همه جای دنیا که متر و معیار نهایی، تصمیمات منافع ملی است. اما ما جزیره‌ای عمل می‌کنیم. ما حتی در وزارت نفت و نیرو نیز دچار ناهماهنگی هستیم و شما نمی‌توانید این دو مجموعه را متحد ببینید. پس با مشکلی مواجه هستیم که در وهله‌ی اول باید دید اصلا چرا مدیریت صنعت برق به جایی رسیده که ما دچار کمبود برق هستیم (البته خیلی دور از ذهن نبود چرا که در اتاق بغلی دوستان، کسانی پشت میز هستند که دریاچه‌ی ارومیه را با اقدامات خود خشک کردند). در درجه بعد باید ببینیم چگونه این نقیصه را مدیریت و توزیع کنیم که منافع ملی آسیب کمتری ببیند. به نظر من برای تقسیم این درد باید سهم بیشتری را به بخش غیر مولد جامعه بدهیم در عین حالی که باید با مردم صادق باشیم. اگر من مسئول بودم شفافانه با مردم مشکلات را در میان گذاشته، راه حل‌های برون‌رفت از بحران را تبیین کرده و از آن‌ها به خاطر عملکرد بد خود عذرخواهی می‌کردم. ما امروز را از دست دادیم اما با اعمال خاموشی به بخش مولد و صنعت آینده را نیز از دست خواهیم داد و مثل سال‌های گذشته با رشد منفی اقتصاد مواجه خواهیم شد. امروز که با چنین مشکلی مواجه هستیم حداقل می‌توان امید داشت که با راه افتادن چرخ صنعت بتوان فردای روشن‌تری ساخت.خاموشی در معابر یکی از سیاست‌های توزیع کمبود برقدر ایران چقدر به مقوله نیروگاه‌های خورشیدی و بادی برای کاهش این کمبود برق توجه شده است و در دستور کار قرار گرفته است؟من «رییس انجمن انرژی بادی ایران» هستم. هم‌چنین همه‌ی انجمن‌های مربوط به انرژی یک اتحادیه به نام «اتحادیه انجمن‌های علمی انرژی ایران» تاسیس کردند که ریاست آن اتحادیه نیز به عهده‌ی بنده است و با این فعالیت‌ها به خوبی آشنا هستم. دنیا به شدت و سرعت در حال حرکت به سمت انرژی‌های تجدید پذیر است. به گونه‌ای که آقای بایدن دو هزار میلیارد دلار از بودجه را با این هدف که تا سال 2035 کل صنعت برق آمریکا بدون کربن شود به انرژی‌های تجدیدپذیر اختصاص داده است. امروزه انرژی تجدید پذیر به دلایل اقتصادی غالبا به انرژی بادی و خورشیدی محدود می‌شود. اما ما در ایران حدود بیست و پنج سال است که از طریق سازمان سانا و ارگان‌های مرتبط، به نوعی «تجدید پذیر بازی» می‌کنیم و هیچ پیشرفت چشم‌گیری حاصل نشده است. وقتی به سهم انرژی‌های تجدید پذیر در تولید برق کشور نگاه می‌کنیم به عددی زیر 25 صدم درصد می‌رسیم؛ یعنی حتی یک درصد از برق تولید شده کشور نیز از انرژی‌های پاک نیست. در حالی که کشوری مانند دانمارک 57 درصد کل برق اش را از نیروگاه‌های بادی تامین می‌کند.آیا ما نمی‌دانستیم؟ چرا. من و امثال بنده ده سال است که به روش‌های مختلف با وزرای نیرو و نفت، معاونین رییس جمهور، بیت رهبری و... از طریق نامه یا مراجعه ارتباط داشتیم که این روش به کار گرفته شده روش غلطی ا‌ست. ببینید که دنیا به کدام سمت حرکت می‌کند و ما کجا ایستادیم. ما در کشورمان ظرفیت‌های فوق العاده‌ای در انرژی بادی و خورشیدی داریم مثلا شرق کشورمان از شمال تا جنوب پتانسیل تبدیل شدن به مهد انرژی بادی و خورشیدی را دارد. الان مقوله‌ای که در دنیا مطرح است اقتصاد اقلیمی (climate economic) است که ما از منابع خوبی در این زمینه برخورداریم. ما باید در استراتژی توسعه صنعتی‌مان تجدید نظر کنیم و با توجه به اقلیم منطقه در صنایع نفت و گاز، آب و حتی کشاورزی تجدید نظر کنیم.به نظر شما دلیل اصلی این اتفاق چیست؟ چرا هیچ پیشرفت و توسعه‌ی شایان ذکری در این زمینه نداریم؟اصلی‌ترین دلیل چیزی جز اهمال و کوته‌‌نگری نیست. البته دلایل دیگری نیز وجود دارد. یک بی اطلاعی، وقتی مسئولین می‌گویند انرژی‌های تجدیدپذیر گران است و هزینه‌ی زیادی دارد نشان از بی‌اطلاعی آن‌ها است؛ چرا که امروزه در دو سوم جهان انرژی تجدیدپذیر ارزان‌ترین انرژی است. جالب است بدانید ارزان‌ترین راه تولید برق احداث نیروگاه بادی در خشکی شناخته شده است و زمین‌ها و منابع بادخیز زیادی در کشورمان وجود دارد که پتانسیل آن‌ها بالفعل نشده است. چرا مسئولین همچین فکری می‌کنند؟ چون سیب را با پرتقال مقایسه می‌کنند. وقتی شما یک متر مکعب گازی که سوخت مصرفی نیروگاه است را 50 ریال حساب می-کنید خب مشخص است برق فسیلی ارزان‌تر تمام می‌شود چون شما هزینه‌ی اصلی‌ آن را از طریق یارانه پرداخت نمی‌کنید. دلیل دوم مافیای سوخت فسیلی است. مملکتی که عمده‌ی برقش از راه سوخت فسیلی تامین می‌شود به سمتی کشیده شده که یا شرکت‌ها تماما دولتی‌اند یا اسما خصوصی هستند. اگر دقیق‌تر نگاه کنیم این شرکت‌ها هریک به نوعی متصل به قدرت هستند. شما نمی-توانید با دست خالی با این گروه قوی بجنگید. بخش غیردولتی به خاطر اینکه نمی‌خواهد منافع خود را از دست بدهد و بخش دولتی به خاطر اینکه می‌خواهد اربابیت خود را در این صنعت حفظ کند تا تبدیل به رعیت نشود، با شما مبارزه خواهند کرد. این‌ مسئله، جنبه‌ی فرهنگی موضوع است که در کنار مسائل اقتصادی، باعث شده است علی رغم پتانسیل بالایی که در کشور در حوزه‌ی انرژی تجدیدپذیر وجود دارد، هیچ اقدام عملی در این حوزه صورت نگیرد و ما به جایی رسیده‌ایم که به طور سنتی، کمبود برق خود را با مصرف گاز و آب تامین می‌کنیم. حالا که نه آب داریم نه گاز در تولید برق به مشکل برخوردیم. زمستان گذشته برای اولین بار شاهد بودیم وزارت نفت نتوانست گاز مورد نیاز نیروگاه‌ها را تامین کند و نیروگاه‌ها به ناچار به سمت سوخت مازوت رفتند که آن فاجعه‌ی آلودگی هوا رخ داد.آیا خصوصی سازی نیروگاه‌ها و وارد کردن صنعت برق ایران به بورس می‌تواند راه مقابله ای در برابر چنین مافیای قدرتمندی ایجاد کند؟ما در ایران بخش خصوصی بزرگ واقعی نداریم و نمی‌توانیم داشته باشیم. چون وقتی بخش خصوصی بزرگ شکل می‌گیرد، که در اولین گام ثبات مالکیت در کشور وجود داشته باشد و این موضوعی‌ست که نه فقط امروز بلکه هیچ‌گاه در تاریخ کشور نداشتیم. در گذشته هم هرکس بر سر کار می‌آمد هیچ چیز نداشت اما هنگام مرگ نصف مملکت را جزو دارایی‌اش می‌دید. این سرمایه از کجا می‌آید؟ خب قطعا اموال مردم بوده که به اختیاراش در‌آمده‌است. فارغ از موضوع ثبات مالکیت، ثبات اقتصادی و سیاسی کشور هم در آن حد نیست که اجازه‌ شکل‌گیری بخش خصوصی واقعی بدهد. دلیل دوم این است که دولت‌مردان کارشکنی می‌کنند. ما اصل 44 خصوصی سازی را تصویب می‌کنیم اما اجرای آن را به وزیر و وکیل می‌سپاریم. آن‌ها دقیقا اولین کسانی هستند که از اجرای این قانون متضرر خواهند شد به همین خاطر در اجرای چنین مصوبه‌هایی شاهد تعلل و اهمال کاری هستیم. مدیران دولتی ما متخصص خرج ثروت هستند نه خلق ثروت و در طول عمرشان یک ریال خلق نکردند. این کلمه‌ی خصولتی را ما در ایران تولید کردیم؛ یعنی شرکت‌هایی که ظاهرا خصوصی است اما در باطن دولتی یا متصل به نهادهای حاکمیتی است.انرژی هسته‌ای و نیروگاه هسته‌ای بوشهر چه نقشی در صنعت برق کشور ایفا می‌کند؟اجازه بدهید در بخش انرژی هسته‌ای با عدد و رقم با هم صحبت کنیم. سال گذشته، میزان انرژی خروجی تنها نیروگاه هسته‌ای کشور را کنار میزان مصرف برق کشور بگذارید و ببینید چند درصدش را تشکیل می‌دهد؟ این عدد زیر یک درصد است و ما نمی‌توانیم نقش ارزنده‌ای در تولید برق کشور برای انرژی هسته‌ای متصور شویم. لذا انرژی هسته‌ای از روز اول یک تصمیم سیاسی بوده و هست. من در جایگاه قضاوت نیستم اما با صراحت می‌گویم که نیروگاه بوشهر در کنار فوایدی که ممکن است برای ما داشته باشد، از نظر تولید برق هیچ نقش اثرگذاری را بازی نمی‌کند. آیا ما مثل فرانسه کشوری هستیم که شرایط اقلیمی‌مان ایجاب کند برای تولید برق به سمت انرژی هسته‌ای برویم؟ قطعا خیر. در کشور ما با این میزان از پتانسیل نفت، گاز، باد و خورشید هیچ توجیه اقتصادی و منطقی جز منافع سیاسی برای حرکت به سمت توسعه انرژی هسته ای وجود ندارد.جدیدا موضوعی که مورد توجه واقع شده، رمز ارزها و به خصوص بیت‌کوین است. آیا به راستی جهش چشم‌گیر استخراج رمز ارزها در سراسر دنیا ما را به سمت خاموشی برق حرکت داده و امروزه این صنعت چه نقشی در رونق اقتصادی کشورها دارد؟در مورد بیت‌کوین من هنوز اطلاعات دقیقی ندارم. شرکت توانیر اعداد متفاوتی مثل 1200، 1800 و در بیشترین حالت 2000 مگاووات مصرف برق را برای رمزارز ها اعلام می‌کند. خب اگر این عدد را کنار 60 هزار مگاوات مصرف کل بگذاریم که عدد قابل توجه‌ای نخواهد شد. طبق آمار خودشان سه درصد مصرف برق اختصاص به بیت کوین دارد. یعنی آمار وزارت نیرو حاکی از آن نیست که دلیل اصلی کمبود برق مربوط به رمز ارزها باشد. از طرف دیگر من معتقدم نیستم که سرانه استخراج بیت‌کوین در ایران بالا باشد. به نظرم بیت‌کوین تبدیل به یک بهانه برای وزارت نیرو شده تا تمام ضعف‌های مدیریتی خود را پشت آن پنهان کند. اما مسئله‌ی اصلی این‌جاست که اگر مزارع بیت‌کوین مجوز دارند که اصلا اشتباه کردید به آن‌ها مجوز دادید وقتی کمبود برق دارید. اگر بدون مجوز هستند خب تعطیل‌شان کنید و برق‌شان را قطع کنید. چطور برای قطع برق کارخانه‌ها نیروی کافی دارید و سریعا اقدام می‌کنید اما در قطع برق مزارع بیت کوین ناتوان هستید. دیروز کارآفرینی برایم تعریف می‌کرد که برق کارخانه‌اش را دو بار در طول روز قطع کردند. احتمالا یا زورتان نمی‌رسد و این‌ها مزارع متعلق به نور چشمی‌هاست یا خودتان شریک هستید و یا مسائل سیاسی پشت این ناتوانی وجود دارد.به نظرم بیت‌کوین تبدیل به یک بهانه برای وزارت نیرو شده تا تمام ضعف‌های مدیریتی خود را پشت آن پنهان کند.امروزه تولید رمز ارز یک فعالیت اقتصادی ا‌ست. مانند کاری که ایسلند موفق به انجام آن شد. در حدود 67 درصد برق مصرفی ایسلند مربوط به تولید بیت‌کوین است و این صنعت تبدیل به بخش مهمی از اقتصاد آن‌ها شده‌است. در کشور ما کار جایی خراب می‌شود که دولت برقی را که هر کیلووات‌ساعت حدود 800 تا 1200 تومان برایش هزینه داشته؛ به تولیدکنندگان بیت‌کوین به قیمت 100 تومان تحویل می‌دهد. این نتیجه‌گیری که بیت کوین چیز بدی است نادرست است، در صورتی که ما در سیاست‌های قیمت گذاری‌مان دچار اشتباه شده‌ایم و با اصلاح آن‌ها می‌توانیم به رونق اقتصادی کمک کنیم.سیاست‌های اخذ شده در کشور‌های مختلف حول موضوع رمزارزدر آخر با تشکر از همراهی و همکاری شما، از شما می‌خواهم به تبیین راه‌حل‌هایی برای برون‌رفت از این بحرانی که هریک به نوعی با آن دست و پنجه نرم می‌کنیم و زندگی نرمال ما را دچار اختلال کرده بپردازید.ضمن تشکر‌، عرایضم را با این موضوع تمام می‌کنم. وقتی به عنوان ایرانی به کشور نگاه می‌کنم و استثناها را کنار می‌گذارم؛ می‌بینم که در صنایع مختلفی چون برق، آب، خاک و... دچار مشکل هستیم. تقریبا همه چیزمان به همه چیزمان می‌آید. اگر برق ما پاک بود و با قیمت درست عرضه می‌شد، کمبود نداشتیم. همچنین باعث توسعه صنایع می‌شد آنجا باید تعجب می‌کردیم. چون ما در مملکت‌مان کارهای بزرگ را به آدم‌های کوچک سپرده‌ایم. مدیریت دولتی الزاما چیز بدی نیست اما به عمق خودش و میزان خودش می‌تواند راهگشا باشد. در همین سیستم دولتی هم دچار ضعف مدیریتی هستیم و خیلی غیرحرفه‌ای عمل می‌کنیم و به اعتقاد من باید معیارهای انتخاب مدیران دولتی را عوض کنیم و در مرحله‌ی بعد باید جایگاه اقتصاد را نسبت به سیاست بالا ببریم. هرجا سیاست سوار بر اقتصاد شد، دچار مشکل خواهیم شد. این ها به تفکر ما در مورد نحوه ی مدیریت کشور برمی‌گردد که باید اصلاح شود.پاورقی‌ها:1) gross domestic product: GDP2)  Overhaulبرای ورود به کانال پیام‌رسان تلگرام ماه‌نامه دانشجویی «داد» کلیک کنید.</description>
                <category>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</category>
                <author>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</author>
                <pubDate>Mon, 09 Aug 2021 14:37:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگه تمومه ماجرا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@dadmag/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7-nvihnf1zdmu9</link>
                <description>نقد و بررسی عملکرد جبهه‌ی اصلاحات از آغاز تا سیزدهمین دوره‌ی انتخابات ریاست جمهوریمحمد امیدی خسروشاهی/ کارشناسی/ مهندسی و علم مواد, صنعتی شریفاین چند روز منتهی به اواخر خرداد 1400 یکمرتبه پیدایشان شد. از «سید نازنین اصلاحات» تا «شیخ شجاعش». از «چریک پیر» تا «آوانگارد جریان روشنفکری دینی». یکهویی تصمیم گرفتند یا اینکه از قبل برنامه غافلگیری داشتند را نمی‌دانم. روی ماه «سید» که چندسالی است در محاق افتاده و فقط در حوالی این کارناوالی که اسمش را گذاشته «انتخابات»، شب چهارده‌وار ظاهر می‌شود و به مشارکت دعوت می‌کند. «شیخ» که در حصر است. آن «چریک» چنان پیر و خمیده شده که در ورطه محافظه‌کاری محض افتاده و آقای «روشنفکر دینی» هم ظاهرا دیگر حوصله‌ش نمی‌کشد و صرفا کلمات را میان کاغذ تصادفی پخش می‌کند تا تکلیف خود را به نحوی انجام داده باشد. البته این آقایان که تنها نبودند. چند جین حزب و تشکل اصلاح طلب هم که قبلا در قالب یک جبهه از اعلام نامزد برای «انتخابات» خودداری کرده بودند، اندک اندک در طی مدت کوتاهی به «همت کنید» لبیک گفتند و به زعم خود وارد میدان شدند تا از «جمهور» دفاع کنند. تجربه ناآشنایی برای فضای سیاسی ایران نبود. چهار و شش سال پیش هم این تشکلات به «تکرار» لبیک گفته و نتیجه «انتخابات» را آن‌طور که مطلوب خود بود، رقم زده بودند. اما «انتخابات» 1400 و نتیجه‌اش حتی بدبین‌ترین فعالان سیاسی این طیف را هم شوکه کرد. کمتر تحلیل‌گری بود که از سردی فضای سیاسی اطلاع نداشته باشد اما رای ناچیز نامزد موردحمایت این جریان، به وضوح نفوذ «اصلاح طلبی» را زیرسوال برده است. تا جایی که عده‌ای، از مرگ این جریان صحبت به میان می‌آورند. نوشته‌ی پیش رو قصد دارد در این مورد بحث و در خلال کلمات، اهمیت مرگ یا زندگی «اصلاحات» را بررسی کند. آیا «اصلاح طلبی» آنطور که می‌گویند در روز 28ام خرداد 1400 دفن شد یا اینکه هنوز رمقی در تن نیمه جانش باقی مانده و تنها زمان است که دوباره بدان نفسی تازه می‌بخشد؟ زنده و مرده‌ی «اصلاحات» چه تاثیری در بازآرایی نیروهای سیاسی-اجتماعی خواهد داشت؟ارقام چه می‌گویند؟تا زمانی که ارقام به صورت خام ارائه می‌شوند، تقریبا همه می‌توانیم بر صدق آن‌ها توافق داشته باشیم. اما آنجایی که ارقام می‌خواهند سخن بگویند؛ این کار را به وسیله انسانی انجام می‌دهند که خروارخروار منافع، انگیزه، رانه، ارزش و... بر تفسیرش اثر می‌گذارند. از آنجا که مفهوم «جامعه مدنی» اهمیت اساسی برای نگارنده دارد، سعی خواهم کرد طبق اصل محافظه‌کاری بدبینانه‌ترین تفسیری که به ضرر جامعه مدنی خواهد انجامید را ارائه دهم. در این صورت این اجتماع مدنی، می‌تواند خود را در برابر بدترین سناریو قرار داده و برای آن آماده شود.اولیــن نکتــه‌ای کــه نتایــج نشــان میدهــد پایینتریــن نــرخ مشــارکت انتخابــات ریاســت جمهــوری در طــول تاریــخ نظــام جمهــوری اسـلامی اسـت. از هر صدنفر جمعیت بالای 18 سال در این کشور 52 نفر یا معتقدند صندوق رای تاثیری در روند زندگی آن‌ها نخواهد داشت یا از بنیاد نسبت به زندگی سیاسی بی‌تفاوت هستند. گروه دوم آفتی است برای حکومت مدرن، اما گروه اول یک نوع به خودآگاهی رسیدن برای کنش سیاسی است و در نهایت به تقویت نیروهایی منجر می‌شود که فضای سیاسی حاکم را اساسا اصلاح ناپذیر می‌دانند و به شیوه‌های غیرقانونی اعم از مصالحت آمیز یا غیر آن، برای تغییر اعتقاد دارند.در مقابل، از هر 100 نفر 48 نفرشان لااقل به این اعتقاد دارند که رای ایشان تاثیری در سرنوشتشان دارد. می‌توان این تعداد را به چهار گروه تقسیم‌بندی کرد. دو گروه اول، افرادی هستند که در پی یک تصمیم جمعی در سطح احزاب و جبهه رای داده‌اند. یکی از آن‌ها موسوم به جبهه انقلاب است که نامزد موردنظر وی توانسته نظر 30 نفر از 100 نفر واجدین شرایط را جلب کند. نکته مهم این است که نامزد موردنظر در انتخابات قبلی نیز در همین حدود رای داشته و عملا سبد رای وی تغییر چندانی نکرده است. لذا عملا جبهه انقلاب نتوانسته نفوذی در این چهار سال پیدا کند. دیگر گروهی که بحث پیش روی ماست جبهه اصلاحات است که تنها 4 درصد واجدین شرایط بدان اقبال نشان داده است. در حالی که این رقم برای گزینه‌ی موردنظر این جبهه در انتخابات پیشین 41 بوده است. در ادامه بیشتر در این مورد صحبت خواهیم کرد.دو گروه دیگر در میان رای‌دهندگان یکی افرادی هستند که به رای دادن جبهه‌ای علاقه یا آگاهی ندارند و به غیر از دو نامزد جبهه‌ای رای داده‌اند. طبیعتا این گروه نمی‌تواند تاثیر خاصی در صف‌آرایی نیروهای سیاسی بگذارد. و در نهایت یکی از شگفت‌انگیزترین اتفاقات این انتخابات، تعداد آرای باطله است که به طور میانگین تنها یک یا دو نفر از صدنفر واجدین شرایط بوده اما این دوره به 6 نفر رسیده است. افزایش چشم‌گیر این نوع رای در درجه اول مواضع نیروهای آشتی‌ناپذیر با نظام را تقویت می‌کند، و در درجه‌ی دوم مواضع جناح رادیکال تشکیلات اصلاح‌طلب را.حال که یک توصیف کلی -هر چند تا اندازه‌ای مبهم- از وزنه‌ی سیاسی سه گروه عمده‌ی سپهر سیاسی ایران در این روزها سخن به میان آمد، با توجه به تاریخ گذشته، بازیگران صحنه سیاست، ساختار محاط بر صحنه و... سعی خواهیم کرد نبض یکی از این سه گروه (اصلاح طلبان) را با دقت گوش دهیم.کدام اصلاحات؟آنچه از «اصلاحات» در نوشته‌ی حاضر مدنظر است، سه پروژه‌ با ماهیت اصلاحی است که در بستر تاریخی خود شکل گرفته و نقطه تلاقی آن‌ها، دوم خرداد 76 است. لذا در مورد مفهوم انتزاعی «اصلاحات» سخن نمی‌گوییم. آنچه مورد عنایت است یک جریان با گفتمان مشخص، با تشکلات سازمان‌یافته‌ی قانونی مشخص، با رهبران حقوقی و معنوی مشخص و در نهایت با تئورسین‌های مشخص است که گرچه رَحِم زمانه، همه‌ی آنان را باردار بود اما دوم خرداد 76 روز نمادین تولد کل این جریان به حساب می‌آید. جریانی که به دنبال سه برنامه اصلاحی بود. اول اصلاحات دینی ذیل برنامه روشنفکری دینی که بیشتر رویکرد تحلیلی و معرفت‌شناسانه داشته است. دوم اصلاحات اقتصادی که تحت تاثیر سیاست‌های بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول بوده است. و در نهایت اصلاحات سیاسی تحت عنوان توسعه سیاسی و دموکراتیزاسیون ایران که متاثر از موج سوم دموکراتیزاسیون بعد از فروپاشی شوروی و روند دموکراتیک‌شدن پاره‌ای از کشورهای حاشیه اروپا و آمریکای لاتین بود.آنچه از «اصلاحات» در نوشته‌ی حاضر مدنظر است، سه پروژه‌ با ماهیت اصلاحی است که در بستر تاریخی خود شکل گرفته و نقطه تلاقی آن‌ها، دوم خرداد 76 است.لذا منظور از «اصلاحات» بیان و آنچه که می‌خواست نیز، به طور کلی مطرح شد. اما اصلاحات صرفا «خواسته‌هایش» نبود و نیست. بلکه راهکارها و استراتژی‌ها و نتایج آن نیز باید مورد بررسی قرار گیرد تا مشخص شود چرا 24 سال پس از آن روز تاریخی، عده‌ای که رای باطله دادند بر آن دسته که ترجیح دادند نام نامزد مورد حمایت این جریان را در برگه رای بنویسند، فزونی یافته است؟ پس از آن، می‌توان در هیبت پزشک قانونی، در مورد حیات و ممات این جسد مشکوکِ روی‌زرد حکم کرد.«زنده باد اصلاحات!»در حال حاضر در این مملکت دیواری کوتاه‌تر از دیوار اصلاح طلبان پیدا نمی‌کنید. نه قدرت دارد نه پشتوانه مردمی. اصلاح‌طلبان هم موی دماغ جبهه‌ی انقلاب هستند در مسیر یکدستی حاکمیت و هم مزاحمی برای شیوه‌های متفاوت تغییر در بین اندیشه‌های براندازانه. هر دو گروه مذکور، مدفون‌شدن اصلاح‌طلبی را به نفع خود می‌دانند. لذا می‌توان به راحتی آنها را مزدور، خائن، سوپاپ اطمینان، غرب زده و... خطاب کرد و هیچ هزینه‌ای بابتش نداد. می‌توان اصلاحات را یک به‌واقع فلجی تصور کرد که وقتی تمام‌قد وارد میدان می‌شود حداکثر 4نفر از هر 100 نفر را می‌تواند با خود همراه کند. اما آیا واقعا شواهد به اندازه‌ای است که کار اصلاح‌طلبی را یکسره بدانیم؟ فکر نمی‌کنم دادن چنین حکمی، به سادگی امکان‌پذیر باشد. دلایل خود را شرح می‌دهم:- با اینکه حاکمیت (کاملا حقوقی و قانونی توسط شورای محترم نگهبان) تقریبا توانسته اصلاح‌طلبان را از قدرت سیاسی محروم کند اما آن‌ها تنها طیف خارج از حاکمیت هستند که دارای حزب و تشکل قانونی برای فعالیت سیاسی هستند. «یکی مرد جنگی به از صدهزار». تاریخ بارها نشان داده است که گروه‌های مردمی سازمان‌یافته چگونه توانسته‌اند توده‌ی عظیمی از مردم غیرسازمان‌یافته را در راستای منافع خود به حرکت درآورد. اصلاح طلبان دارای رسانه‌های متعدد و جورواجور رسمی در کشور هستند و توانایی بالقوه جهت‌دهی افکار عمومی را دارند.چون این طیف در میانه‌ی انقلابی‌گری محض و براندازی محض قرار گرفته است؛ اولین جایگزین برای هر یک از اندیشه‌های موردنظر است. اگر حاکمیت روزی در تنگنا قرار گرفت و مجبور به باز کردن فضای سیاسی شد؛ اولین گروهی که اجازه ورود به قدرت را دارند، اصلاح‌طلبان هستند. از طرفی اگر در آینده تحرک و تحولی از سوی اندیشه‌های براندازانه صورت نگیرد، طرفدارانِ تغییر، به شیوه‌های اصلاح طلبانه متمایل خواهند شد.عنوان «زنده باد اصلاحات» که برای این بخش انتخاب شده، عنوان مقاله‌ای است [1] از تئوریسین معروف این جریان در سال 85. مقاله‌ی یادشده یک سال پس از اقبال کم مردم به این طیف در جریان انتخابات ریاست جمهوری 84 نوشته شده است، در فضای ناامیدی از دولت اصلاحات. در آن سال هم بسیاری مرگ اصلاحات را اعلام کردند. حتی خود نظریه‌پرداز موردنظر به مرگ بخش اعظمی از برنامه‌های اصلاح طلبی اعتراف می‌کند. او علنی و با قطعیت عنوان می‌کند «اصلاح قانون انتخابات»، «قرائتی از اصلاحات که به دنبال تغییر قانون اساسی و رفراندوم است»، «گونه‌ای از اصلاحات که به دنبال نافرمانی مدنی و انقلاب‌های رنگی است» و «قرائت‌های انحلال‌طلبانه‌ای معتقد به خروج از حاکمیت» سرابی بیش نیست و اصلاح طلبان نه تنها نمی‌توانند بلکه حتی نباید در پی این موارد بروند. اما به رغم همه‌ی این‌ها قبول نمی‌کند که اصلاح طلبی به اتمام رسیده است. بلکه استراتژی تلاش مستمر برای نفوذ به قدرت سیاسی برای بازتولید حاکمیت دوگانه را در پی می‌گیرد. او نوشت «زنده باد اصلاحات» و تاریخ، هفت سال بعد از این نوشته نشان داد که استراتژی مذکور چگونه مورد اقبال مردم قرار گرفت. سپس همان استراتژی در انتخابات مجلس 94 و ریاست جمهوری 96 تکرار شد.خداحافظی با اصلاحاتنتیجه‌ها شاید یکسان باشد اما تاریخ هیچ‌گاه به یک شکل تکرار نمی‌شود. بیایید مرور دقیق‌تری به فراز و نشیب اقبال مردم نسبت به گفتمان اصلاحات داشته باشیم. نزدیک بیست سال از انقلاب اسلامی گذشته است و به ناگاه درصد قابل‌توجهی از مردم، حاکمیت را غافلگیر کرده و به استقبال گفتمانی می‌روند که سه رویکرد اصلاحی دینی، اقتصادی و سیاسی را در خود جای داده است. به اعتراف خودشان، اصلاحات دینی در حد محفلی باقی ماند و هیچ پروژه‌ای برای اجتماعی‌کردن آن تعریف نشد. در اقتصاد با توجه به داده‌ها، با اینکه بهترین دوران اقتصادی کشور در دو دولت اصلاحات بود؛ اما همچنان اصلاحات وعده داده شده به واقعیت چندان نزدیک نشد. در سیاست نیز وضعیت به همین منوال است. شاید دولت اصلاحات تلاش ثمربخشی در توسعه سیاسی داشته یا نداشته اما می‌توان مطمئن بود که هیچ قدم ملموسی در مسیر دموکراتیزاسیون ایران برداشته نشد. لذا هواداران این طیف سرخورده اما زعمای جریان در عین اعتراف به شکست، استراتژی توسعه‌ی کند و حلزون‌وار را مطرح می‌کنند. رفتار رادیکال طیف اصلاح طلب در سال 88 از طرفی آبروی جدیدی برایشان نزد هواداران اصلاحات می‌خرد و از طرفی خاموشی سریع این رفتارها تحت‌ها عوامل بیرونی، عده‌ای را به این باور می‌رساند که شاید رادیکالیسم بهترین راهکار نباشد و در نهایت استراتژی تلاش برای نفوذ در قدرت در سال 92 پیروز می‌شود.پس از این مرور خلاصه، صورت مساله شفاف‌تر می‌شود. «نه به اصلاحات» 1400 با «نه به اصلاحات» 84 متفاوت است. این «نه»، نفی استراتژی حداقلی اصلاح طلبان است. در واقع اصلاحات شانس دوباره خود را هم این بار با استراتژی دیگر امتحان کرد ولی در نهایت مورد اقبال مردم قرار نگرفت. این اولین میخ بر تابوت اصلاحات بود.اصلاح طلبان تاکید خاصی بر ماهیت حاکمیت دوگانه جمهوری اسلامی دارند. در نظر آن‌ها برای مثال وجود تعارض در قانون اساسی بین حاکمیت الهی و حاکمیت مردم، فرصت را برای نفوذ نیروهای آنان در قدرت را فراهم می‌کند. اما (خوشبختانه این‌بار با درایت شورای نگهبان و نیروهای امنیتی در عملی ساختن حاکمیت یکدست الهی) حتی اجازه ورود به رقابت قدرت برای کسانی که مشکوک به رفاقت با اصلاح‌طلبان بوده‌اند هم داده نشده است. با توجه به شناختی که از ساختار قدرت داریم، بعید است که تا مدت‌ها اصلاح طلبان سهمی حتی ناچیز در قدرت داشته باشند. این دومین میخ بر تابوت اصلاحات بود.اصلاح طلبان پس از گذشت 24 سال هنوز نمی‌دانند می‌خواهند چه چیز را اصلاح کنند. یا می‌دانند ولی اختلاف دیدگاه اساسی با یکدیگر دارند. این پراکندگی، مجموعه اصلاح طلب را دچار فرسایش درونی کرده است. اصلاحات سیاسی در گفتمان خود دچار بحران بوده و هست. به گونه‌ای که اصلاح طلبی معانی متعددی یافته و می‌تواند از اقتدارگراهای افراطی تا جمهوری خواهان رادیکال را در خود جای دهد. عدم وجود گفتمان مشخص در اصلاحات سیاسی، خط قرمزها را برای این طیف منعطف ساخته ولی در عین حال از آن اعتبارزدایی کرده است. این سومین میخ بر تابوت اصلاحات بود.اصلاح طلبان پس از گذشت 24 سال هنوز نمی‌دانند می‌خواهند چه چیز را اصلاح کنند.نخبه‌گرایی و نگاه به بالا، بند ناف اصلاح طلبان را از توده مردم برید. گفت‌وگوها و چانه‌زنی‌های اصلاح‌طلبان در ساختار قدرت، از طرفی لزوما برآیند مطالبات طرافداران اصلاحات نبود و از طرف دیگر این طرفداران را نسبت به اصلاح‌طلبان بدگمان ساخت. این چهارمین میخ بر تابوت اصلاحات بود.در حالی که تشکلات اصلاح طلب ادعا می‌کنند کم‌هزینه‌ترین و بهینه‌ترین مسیر را برای رسیدن به دموکراسی را فقط آن‌ها می‌دانند؛ خود این تشکلات در یک وضعیت غیرشفاف گروهک سالاری(1) قرار دارند. فرآیندهای دموکراتیکی در خود ساختار این احزاب و تشکلات دیده نمی‌شود. الیگارشی حاکم به جای تلاش برای سهیم‌کردن بدنه جوان در تصمیم گیری‌ها سعی در ترویج رابطه مرید-مرادی دارند. تهی شدن تشکل‌های اصلاحات از نیروی انسانی موثر و عدم توجه به تربیت کادر سازمانی، پنجمین میخ بر تابوت اصلاحات بود.حال که اصلاح طلبان پس از 24 سال دست خود را از قدرت کوتاه می‌بینند، شروع به آسیب شناسی خواهند کرد. جناح محافظه کار تقصیرات را بر گردن جناح رادیکال خواهد انداخت که این جناح اصلاح طلبان، باعث کنار گذاشته شدن کل جریان از قدرت شده است. در مقابل رادیکال‌ها گناه از دست دادن پشتیبانی مردمی را به خاطر اعمال محافظه کاران خواهند دانست. در نهایت اختلافاتی که به ضرورت در 24 سال گذشته خاموش بود به ناگاه زبانه خواهد کشید. حتی اگر بر اثر این اختلافات تجزیه‌ای اساسی در کل جریان صورت نگیرد، می‌توان با اطمینان گفت که بالاخره عده‌ای از محافظه کاران در حاکمیت محلول خواهند شد و تعدادی از رادیکال‌ها در اندیشه‌های آشتی ناپذیر با حاکمیت. این آخرین میخ بر تابوت اصلاحات خواهد بود.گویا رابطه &#039;اصلاحات و حاکمیت&#039; پس از طی ماه ‌عسل هشت ساله و پس از آن شانزده سال زندگی مشترک پر از تنش و کشاکش، بالاخره به اتمام رسیده‌است.بعد از اصلاحاتمجالی دیگر می‌خواهد. اما به طور خلاصه ارقام را دوباره مرور کنیم. بین آن حداکثر 30 درصد خودی با یک تعدادی از آن 52 درصد غیرخودی در حالی کشمکش صورت خواهد گرفت که دیگر هیچ نیروی متعادل‌کننده‌ای بین آن‌ها نیست. بررسی سناریوهای محتمل، صفحات دیگری می‌خواهد؛ اما می‌توان به دو مسئله اطمینان داشت: اول آنکه دردناکی یا بالعکس آن برای مخاطب سناریوها صریح‌تر از تجربه‌های سیاسی قبلی احساس خواهد شد و دوم آنکه «یک جریان با گفتمان مشخص، با تشکلات سازمان‌یافته‌ی قانونی مشخص، با رهبران حقوقی و معنوی مشخص و در نهایت با تئورسین‌های مشخص» به نام اصلاحات که مولود دوم خرداد بود؛ حداکثر نقش یک جسد تاریخی را در این سناریوها بازی خواهد کرد.«یک جریان با گفتمان مشخص، با تشکلات سازمان یافته‌ی قانونی مشخص، با رهبران حقوقی و معنوی مشخص و در نهایت با تئورسین‌های مشخص» به نام اصلاحات که مولود دوم خرداد بود؛ حداکثر نقش یک جسد تاریخی را در سناریوهای آینده بازی خواهد کرد.برخی می‌گویند که واقعیت سیاسی را فریادهای کف خیابان مشخص نمی‌کند. شاید حق با آنان باشد. اما چند سال پیش که برای خرید کتاب به خیابان انقلاب رفته بودم، جمعیتی را دیدم که کنار هم مخاطبانی را ندا می‌دادند و فریاد می‌زدند: «دیگه تمومه ماجرا». احتمالا فریادهای کف خیابان حداقل می‌تواند نصفی از واقعیت را نشان دهد!پاورقی ها:1)الیگارشیکمراجع:[1]: زنده باد اصلاحات، سعید حجاریان، مجله‌ی آیین آیین مهر، 1385 شماره‌ی چهاربرای ورود به کانال پیام‌رسان تلگرام ماه‌نامه دانشجویی «داد» کلیک کنید.</description>
                <category>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</category>
                <author>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</author>
                <pubDate>Wed, 04 Aug 2021 10:34:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی یک زندگی عادی</title>
                <link>https://virgool.io/@dadmag/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-nadhzclgnhhy</link>
                <description>مطالبه زندگی نرمال یک کنش سیاسی است؟شکیبا احمدی/ کارشناسی/ مهندسی مکانیک، دانشگاه صنعتی شریف«زندگی نرمال» عبارتی ا‌ست که هرازچندگاهی راهش را میان هشتگ‌های توییتر و تحلیل‌‌‌‌های اجتماعی روزمره‌‌‌‌مان پیدا می‌‌‌‌کند. عبارتی که مصداقش گاهی رفتن به کنسرت خواننده‌ی موردعلاقه، دسترسی به آب و غذای سالم، امکان برنامه‌‌‌‌ریزی برای آینده و گاهی واکسینه شدن یا حداقل اطلاع از روند احتمالی انجام آن است.در این بین تلاش‌‌‌‌های بسیاری برای عادی‌‌‌‌سازی وضع موجود و جا دادن آن در جلد وضعیت نرمال انجام می‌‌‌‌شود که این تلاش‌‌‌‌ها خود محکم‌‌‌‌ترین گواه بر غیرنرمال بودن وضعیت هستند؛ چراکه تنها فرد تشنه است که نیاز به توجیه و دلیل دارد و برای فرد سیراب، نیازی به توجیهی برای دسترسی به آب نیست. این اختلاف دیدگاه البته نمی‌‌‌‌تواند سطحی و کوچک شمرده شود و خود یکی از مهم‌ترین عوامل رکود وضعیت و حتی بحرانی‌ترشدن آن است.در این بین تلاش‌‌‌‌های بسیاری برای عادی‌‌‌‌سازی وضع موجود و جا دادن آن در جلد وضعیت نرمال انجام می‌‌‌‌شود که این تلاش‌‌‌‌ها خود محکم‌‌‌‌ترین گواه بر غیرنرمال بودن وضعیت هستند.بخشی از این جریان در تلاش است افراد را متقاعد کند که نیازهای‌شان ضرورت کافی برای برآورده شدن را ندارند و آنچنان که آنان فکر می‌کنند، کمبود یا نبود آنها زندگی عادی افراد را به خطر نمی‌‌‌‌اندازد. حامیان این تفکر با تکیه بر کلیدواژه «برهه‌ی حساس کنونی» همواره سعی دارند نیازهای اولیه‌‌‌‌تر و ضروری‌‌‌‌تری معرفی کنند و مطالبه‌‌‌‌ی سایر نیازها را زیاده‌‌‌‌خواهی تلقی می‌‌‌‌کنند. بخش دیگری اصل مسئله را انکار می‌‌‌‌کند و کمبود ضروریات را از پایه نفی می‌کند. البته طبیعتا این تلاش تنها می‌‌‌‌تواند مصرف خارجی و تبلیغاتی داشته باشد؛ چرا که تصویرسازی‌‌‌‌ها و شعارها نمی‎‌‌‌‌توانند جایگزین واقعیات و ضروریات شوند. قسمتی دیگر در راستای نهی و تقبیح بعضی مصداق‌‌‌‌های زندگی نرمال، عموما تحت عنوان «تهاجم فرهنگی» و «غرب‌‌‌‌زدگی» تلاش می‌‌‌‌کند که معمولا هم با نتیجه‌‌‌‌ی عکس مواجه می‌‌‌‌شود. در این حالت بر خلاف حالت قبلی، کمبود مسئله‌‌‌‌ی موردنظر کاملا پذیرفته می‌‌‌‌شود و امکان فراهم کردن آن هم وجود دارد، اما با کنترل‌‌‌‌های سختگیرانه دسترسی افراد به آن محدود می‌‌‌‌‌‌‌‌شود.عده‌‌‌‌ای هم که کمی دست‌‌‌‌ودلبازانه‌‌‌‌تر و همراه‌‌‌‌تر با این دغدغه برخورد کرده‌‌‌‌اند و مشکلات را پذیرفته‌‌‌‌اند، سعی دارند کمبودها را با آرمان‌‌‌‌ها و امیدها پوشش دهند؛ البته این قشر تنها در زمینه نظریه‌‌‌‌پردازی فعالیت می‌‌‌‌کنند و به سبک زندگی «نان و امید خوردن» التزام عملی ندارند. این گروه با دست ‌گذاشتن بر مقوله‌ی حساس ارزش‌‌‌‌ها و تلاش برای ایجاد حس نزدیکی بین خود و سایرین، بیشتر از بقیه با مقبولیت روبه‌‌‌‌رو می‌‌‌‌شوند. به هر حال این تلاش‌‌‌‌ها اثر چندانی بر تلقی افراد از وضعیت زندگی‌‌‌‌شان ندارند و در بهترین حالت می‌‌‌‌توانند مطالبات را کمی به تعویق بیندازند، البته این مسئله نیز اثر چندانی بر اراده و پشتکار این گروه ندارد و همچنان اگر مراد نیابند، به قدر وسع بکوشند. به هر روی می‌‌‌‌توان به سادگی متوجه شد که مقوله‌‌‌‌ی زندگی نرمال در کشور ما مسئله‌‌‌‌ای عادی نیست و هنوز عامل اختلاف بین جناح‌‌‌‌های مختلف است.حامیان این تفکر با تکیه بر کلیدواژه «برهه‌ی حساس کنونی» همواره سعی دارند نیازهای اولیه‌‌‌‌تر و ضروری‌‌‌‌تری معرفی کنند و مطالبه‌‌‌‌ی سایر نیازها را زیاده‌‌‌‌خواهی تلقی می‌‌‌‌کنند.قسمتی دیگر در راستای نهی و تقبیح بعضی مصداق‌‌‌‌های زندگی نرمال، عموما تحت عنوان «تهاجم فرهنگی» و «غرب‌‌‌‌زدگی» تلاش می‌‌‌‌کند که معمولا هم با نتیجه‌‌‌‌ی عکس مواجه می‌‌‌‌شود.در این شماره که پس از مدت‌‌‌‌ها به همت تیم جدید و عمدتا جوان نشریه آماده شده است، سعی کرده‌‌‌‌ایم به جنبه‌‌‌‌های مختلف زندگی نرمال و میزان تحقق آن در کشورمان بپردازیم. ذیل پرونده ویژه‌‌‌‌ی این شماره، واحد اقتصادی به بررسی زندگی نرمال در سایه‌ی رفاه اقتصادی، از برجسته‌‌‌‌ترین ابعاد این مقوله، پرداخته است. این مقاله به طور دقیق‌‌‌‌تر دو جنبه‌‌‌‌ی اقتصادی زندگی انسان، تورم و بیکاری، را مورد بررسی قرار داده است و با مقایسه‌ آمارهای جهانی در کشورهای مختلف از جمله ایران، تاثیر این عوامل را بر اقتصاد کشورها و سطح زندگی افراد جامعه توضیح داده است. در مصاحبه‌‌‌‌ای با رئیس انجمن انرژی بادی ایران، به بررسی مشکلات حوزه انرژی، به خصوص صنعت برق، و اثرات آن بر زندگی نرمال در دنیای دیجیتال امروز پرداخته‌‌‌‌ شده است و در آن سعی شده سیاست‌های توزیع برق و علل خاموشی‌‌‌‌های مکرر، مقایسه الگوی مصرف انرژی و اختلاف قیمت حامل‌‌‌‌های انرژی در کشور ما با میانگین جهانی، راهکارهای خروج از وضعیت فعلی و روش‌‌‌‌های جایگزین برای تامین برق بررسی شوند. واحد اجتماعی هم سری به مسئله‌‌‌‌ی سربازی اجباری زده است و به مبدا و شکل‌‌‌‌گیری ارتش مدرن و نظام وظیفه‌‌‌‌ی عمومی در ایران و جهان و فرازونشیب‌‌‌‌هایی که طی سال‌‌‌‌ها طی کرده و در نهایت تحول کلی این سیستم و جایگزین شدن آن با سربازی اختیاری در بسیاری از کشورها پرداخته است.موضوع داغ مقاله‌ی واحد سیاسی هم تحلیل انتخابات ریاست‌‌‌‌جمهوری با تاکید بر بررسی عملکرد گذشته و حال و پیش‌‌‌‌بینی مسیر آینده‌‌‌‌ی جریان اصلاح‌‌‌‌طلبی است. واحد فرهنگ و هنر در مقاله‌‌‌‌ای خارج از پرونده با عنوان «روانکاوی هنر»، سعی کرده راهی به ارتباط بین این دو مفهوم پیچیده و گسترده باز کند. در ابتدا مختصری از تاریخچه وجودی و منشا هنر آورده شده است و سپس به خاستگاه هنر از منظر روانکاوی و رابطه بین آزادی و هنر پرداخته است. در انتها مجددا واحد سیاسی، پیرو اعتراضات گسترده‌ی مردم خوزستان حول کمبود آب و مشکلات ناشی از آن که زندگی ساکنان آنجا را کاملا تحت‌الشعاع قرار داده، بررسی معضلات کنونی این استان و عوامل ایجاد آنها طی سال‌های طولانی را مورد توجه قرار داده و به شرح دو عامل مدیریت ضعیف و سیاست اشتباه سدسازی و انتقال آب پرداخته شده است. امیدواریم محتوای این شماره بتواند اندکی در مسیر آگاهی‌‌‌‌بخشی اثرگذار باشد؛ چراکه همانطور که همیشه گفته‌‌‌‌ایم، نخستین گام آگاهی است.برای ورود به کانال پیام‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎رسان تلگرام ماه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎نامه دانشجویی «داد» کلیک کنید.</description>
                <category>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</category>
                <author>ماه‌نامه‌ی دانشجویی «داد»</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jul 2021 23:27:26 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>