<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های daftary79</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@daftary79</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:11:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/742384/avatar/f0yomf.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>daftary79</title>
            <link>https://virgool.io/@daftary79</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روز دوم 8 آگوست 2022 ساعت 18:45 و 22</title>
                <link>https://virgool.io/@daftary79/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D9%85-8-%D8%A2%DA%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-2022-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-1845-%D9%88-22-ktdlhplf9gxc</link>
                <description>روز دوم 8 آگوست 2022 ساعت 18:45 و 22خب ساعت 18:45 من تازه رفته بودم دنبال ساره با دلسا چون امتحان داشت و تو اتاق خواب وقتی لباسم رو عوض کردم چشم هام رو بستم. ساره و دلسا هم درگیر شستن دست و صورت دلسا شدن و می شنیدم که ساره به دلسا می گفت بریم پایین و اون هم بازی درمیاورد. اگر پایین می رفتن از صدای پله ها من متوجه می شدم اما اصلا صدای پله و حتی صدای ساره و دلسا رو هم برای چندین دقیقه نمی شنیدم. همش داشتم به این فکر می کردم که کی رفتن پایین یا اگر بالا هستن دلسا چرا سر و صدا نمی کنه. اتفاق خاصی را تجربه نکردم بعد از 15 دقیقه که چشم هام رو باز کردم دیدم در اتاق بست است و دلسا و ساره رفته بودن پایین. ساعت 22:00 ما مهمون داشتیم. ناصر و گلشن اومدن پیش ما  چند روزی اینجا هستن. اما راس ساعت 22:00 یهو بدون هیچ توضیحی به ناصر و گلشن گفتم ببخشید من 15 دقیقه چشم هام رو ببندم البته نمی خوابم ها. اون بنده خدا ها هم گفتن باشه. ساره هم که رفته بود دلسا رو بخوابونه. تو این 15 دقیقه شاید تمرکز نداشتم چون وسط هاش ساره اومد پایین و با ناصر و گلشن حرف می زدن و من همه صحبت ها رو گوش می کردم. البته سعی می کردم تمرکز کنم اما رو چی واقعا نمی دونم. تو هر دو زمان احساس ضعف تو پاهام احساس می کردم که البته در حالت عادی هم این احساس رو دارم.</description>
                <category>daftary79</category>
                <author>daftary79</author>
                <pubDate>Tue, 09 Aug 2022 14:38:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز اول ساعت 23 شب 7 آگوست2022</title>
                <link>https://virgool.io/@daftary79/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-23-%D8%B4%D8%A8-7-%D8%A2%DA%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA2022-lg41ziueemee</link>
                <description>حدود 17 دقیقه طول کشید. دقیقا ساعت 23 شب7 آگوست 2022 شروع کردیم. تو ذهنم کلی فکر میومد ولی سعی می کردم تمرکز کنم روی مغزم و پاهام.چشم هامون رو که بستیم تازه فهمیدم خونه چقدر صداهای آرومی داره که ما در حالت عادی نمی شنویم. صدای موتور یخچال و بعضی وقت های یک تق و توق که از چی بود نمی دونم اما برای وسایل خونه بود. یک اتفاق افتاد فقط تو این زمان،تاقبل از این که چشمم هام رو ببندم آبریزش بینی نداشتم اما حدود 10 دقیقه بعد از شروع بستن چشم هام، احساس کردم آبریزش بینی دارم و تا حلقم هم احساسش می کردم که البته بعد از چند دقیقه خودش قطع شد. یک اتفاق دیگه هم این بود که یهو اسید معده من یک لحظه اومد بالا و رفت پایین مثل این که ترش کرده باشی، اونجوری.ساره هم می گفت اولش تپش قلب داشته ولی احساس می کرده به خاطره استرس هست چون کلا ساره جوگیر هست :-) بعدش سردرد گرفته و پیشونی اش که همیشه به خاطره سینوزیتش درد می گرفت شروع کرده به درد گرفتن و این که می گفت دست و پاهام هم درد گرفت. اما وقتی می خواستیم بخوابیم نه اون سردرد داشت نه بدن درد و من هم نه آبریزش بینی داشتم نه اسید معده ای.</description>
                <category>daftary79</category>
                <author>daftary79</author>
                <pubDate>Mon, 08 Aug 2022 11:46:48 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>