<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خاویژ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@danial55rashidi</link>
        <description>دانیال رشیدی نویسنده،  شاعر، تراوشات ذهنی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 00:43:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4252711/avatar/2wS8DX.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خاویژ</title>
            <link>https://virgool.io/@danial55rashidi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دل به نگاه تو بستم</title>
                <link>https://virgool.io/@danial55rashidi/%D8%AF%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%85-pg9gh5lnw0v2</link>
                <description>دل ببستم به نگاهی که از آن یار بَرَدعقل را مستِ خمِ زلفِ نگونسار بَرَدشعله‌ی شوقِ تو از سینه برآید چون دودوان سپس در نفسِ سردِ غمِ یار بَرَدماه اگر جلوه‌کند، خیره شود در رُخِ توورنه آتش به دلِ خویش ز دیدار بَرَدمن چه گویم که نظر با تو مرا می‌کُشدتهر نگاهی دلِ من را به گرفتار بَرَدسایه‌ای بر لبِ جوی است شبِ دیدنِ توکاین همه روشنی از چشمه‌ی انوار بَرَدهر نفس با غمِ تو می‌رود این جان زِ تنباد هم بوی تو را بر سرِ بیمار بَرَدتا به لبخندِ تو دل را بسپارم یک‌بارمرغِ جان پر زند و خانه به کهسار بَرَد</description>
                <category>خاویژ</category>
                <author>خاویژ</author>
                <pubDate>Thu, 30 Oct 2025 08:32:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امیدم تویی</title>
                <link>https://virgool.io/@danial55rashidi/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-dunhii6geula</link>
                <description>چون که برگی شد خزان، دل در نسیم افتاده استاز آن صبحِ بی‌غبارم گلبانگِ امید افتاده استگرچه گل پژمرد و خار، زِ دستِ روزگار افتادباز در سینه چراغِ امیدِ نو افتاده استهر نفس، ناله‌ای بود و هر دم، دُرّی از راز بوددر کنجِ جانم چون شمع، مهری تابان افتاده استچرخ اگر سنگین گشت و شب، ره را تیره کردباز آفتابِ عشقِ ما بر سرِ گِردان افتاده استغم مگو، که زِ یادِ ما شادی نیست حذف شدهلبخند هم در کویِ دلِ خسته، جا افتاده استتا دلِ عشق‌پرور هست، زندگی عاشق است هنوزهر چه زِ رنج بگذشت، نامِ بودن افتاده استبا دستِ تو، ای یارِ دل، صبحِ تازه ساز کنچون که امید در نگاهت، همی پیدا افتاده استچون که امید در نگاهت، همی پیدا افتاده است</description>
                <category>خاویژ</category>
                <author>خاویژ</author>
                <pubDate>Wed, 22 Oct 2025 20:49:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@danial55rashidi/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-o118c0uf7yns</link>
                <description>پاییز بود. هوا خنک و آرام، از آن روزهایی که نفس کشیدن هم رنگ انتظار دارد.رفتم بیرون، فقط برای نفس کشیدن و یک قرار که نمی‌دانستم از کی منتظرش بودم.مواظب بودم برگ‌های خشک زیر پاهایم خرد نشوند، انگار صدای‌شان می‌توانست لحظه را بر هم بزند. گل‌فروش دور میدان هنوز همان‌جا بود.پرسیدم: «چی داری؟»لبخند زد و گفت: «فقط یه گل رز بنفش مونده، آخرینش.»گل را نگاه کردم. رنگش میان نورِ عصر می‌درخشید، مثل دلی که هنوز امید دارد.پرسیدم: «بنفش یعنی چی؟»گفت: «یعنی عشقی که عجله نداره، ولی هیچ‌وقت هم فراموش نمی‌شه.» گل را گرفتم و راه افتادم.در پارک، روی همان نیمکت همیشگی، نشسته بود.باد موهایش را آرام تکان می‌داد، نگاهش ساده بود و گرم.وقتی رسیدم، سر بلند کرد. گفت: «زیباس، برای کیه؟»گفتم: «نمی‌دونم... شاید برای کسی که بالاخره اومده.»لبخند زد، و آن لحظه، همه‌ی صدای شهر ساکت شد. گل را دادم به او.گفت: «بنفش همیشه بوی صبر می‌ده.»گفتم: «و بوی شروع، اگه بخوای بمونی.»سکوت بین‌مان نشست، نرم و آرام، مثل دست‌هایی که هنوز جرات در هم گره شدن ندارند. وقتی رفت، گل را لای موهایش گذاشته بود. باد بوی رز را تا دورِ پارک بُرد.من ماندم با دلی که حالا گرم‌تر می‌زد، بی‌دلیل، بی‌نام.فکر کردم شاید بعضی دیدارها برای عاشق شدن کافی‌ نیستند،اما برای دوباره زنده شدن، چرا —مثل بوی همان رز بنفش که هنوز دردستم مانده بود.  </description>
                <category>خاویژ</category>
                <author>خاویژ</author>
                <pubDate>Wed, 22 Oct 2025 00:06:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاد تو</title>
                <link>https://virgool.io/@danial55rashidi/%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%D9%88-yvusfieo2nbz</link>
                <description>عطرِ خیسِت از نسیمِ شب گذر می‌کرد و رفتگل‌فشانِ یادِ تو در جانِ تر می‌کرد و رفتپیچکی بودم که در آغوشِ رؤیا گم شدمباغِ جانم بی‌خبر از خویش سر می‌کرد و رفتدستِ من با شوقِ نوری در رگِ مهتاب گمبر لبت بارانِ شعرم بال و پر می‌کرد و رفتبوسه‌ای از شوقِ طوفان، در دلم پیچید و گفت:ای خیالِ دور، آیا بر درِ من سر می‌کرد و رفت؟ای خیالِ دور، آیا بر درِ من سر می‌کرد و رفت؟</description>
                <category>خاویژ</category>
                <author>خاویژ</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 14:41:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوسیدن یار</title>
                <link>https://virgool.io/@danial55rashidi/%D8%A8%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%B1-twgya2zvq5sd</link>
                <description>لبِ تو بوسیدم و جانم به لرز افتاد و رفتچشم بستی، خواب بردی، عقل در فریاد و رفتپیرهن بگشوده شد، عطرِ تنت برخاست بازآتشِ عشق از دلم تا اوجِ فریاد و رفتدر نفس‌های تو مرگی نرم جاری گشت، ای دوستروحِ من بی‌تابِ آن لحظه شد و در باد رفتهر که با لبخندِ تو یک‌بار دیده افکند، سوختهر که را دیدم در این دنیا، از این بیداد رفتبی‌تو من ماندم میانِ مرگ و رؤیایِ وصالبی‌تو شب‌هایم به یادِ بوسه‌ات بیداد رفت</description>
                <category>خاویژ</category>
                <author>خاویژ</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 14:27:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چی پیداست</title>
                <link>https://virgool.io/@danial55rashidi/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA-firsck6ei09f</link>
                <description> می‌گریم اما خنده‌ام در چشم‌ها پیداستدردم فراوان است، اما چهره‌ام زیباستدور از تو هر شب با غزل آرام نمی‌گیرمدنیای من بی‌تو پر از تکرار و غوغاستهر واژه بی‌نامِ تو بی‌جان و بی‌معنا شداین سینه‌ی تنها به غم هم‌خانه‌ی یکتاستوقتی نسیم از کوچه‌ی یادت گذر دارددل در پی عطرت به شور و نغمه پاباستبا هر اذان، دل در مسیر حرم تو رفتشاید دعای آخرم نام تو را می‌خواست... </description>
                <category>خاویژ</category>
                <author>خاویژ</author>
                <pubDate>Mon, 13 Oct 2025 20:04:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سوی عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@danial55rashidi/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-xtbjgrcsr8yz</link>
                <description>هر دل به سوی دوست راهی دارد و بساین راز در آن قلب جاهی دارد و بسهر دیده که از عشق او روشن شوددر سینه چو خاویژ تبی دارد و بسدردی که ز مهرش به دلم جا خوش کرددر خویش ز عشقش دوایی دارد و بسگر سوختم از شوق رخ یار همه‌شباین سوز دلم ناله‌ی نی دارد و بسدل گر به سر کوی وصالش برسددر حسرت او یک پناهی دارد و بسهر کس که به معشوق ز جان راه یافتدر مرگ، ز عشقش حیاتی دارد و بس</description>
                <category>خاویژ</category>
                <author>خاویژ</author>
                <pubDate>Sat, 11 Oct 2025 07:48:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میمیرم</title>
                <link>https://virgool.io/@danial55rashidi/%D9%85%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85-upbchlwqljkq</link>
                <description>هیچ‌گاه نپذیرفتم که شبی می‌میرمدر فراق تو چو پروانه به غمی می‌میرمچون ستاره به دل شب همه‌دم می‌سوزمدر خیال رخ تو با تبی می‌میرمبلبلم، در قفس هجر تو آواره شدمبه سر شاخه‌ی گل‌ها به نی می‌میرمناله‌ام نغمه‌ی شب‌های پریشان تو شددر هوای تو چو شمعی به ستی می‌میرمماه من، در خم زلف تو اسیرم همه‌شببه نگاه تو چو خورشید به خوی می‌میرمدل چو موج به سوی وصل تو طوفان دارددر غم دوری‌ات از حسرتی می‌میرمعطر زلف تو چو نسیم سحر از جان وزدبی‌نسیم تو به صد داغ دلی می‌میرمدر طلب وصل تو ای یار دلم می‌تپدتا ابد در غم عشقت به روی می‌میرم</description>
                <category>خاویژ</category>
                <author>خاویژ</author>
                <pubDate>Sat, 11 Oct 2025 00:53:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به شوق تو</title>
                <link>https://virgool.io/@danial55rashidi/%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%88%D9%82-%D8%AA%D9%88-xaviitobrd5q</link>
                <description>به شوقِ چشم تو دیوانه و رسوا شده‌امبه گِل نشسته ولی عاشقِ دریا شده‌امبه هر نگاه تو عمری ز خودم بپاشیدمکه خاک گم‌شده در وسعتِ رویا شده‌امنگاهِ گرم تو آتش به دلم زد،رفتمبه شوقِ سوختن و عشق، تماشا شده‌امچه بی‌پروا زدم از خویش دل و دین بر بادکه در عبورِ تو از خویش، خدایا شده‌امبه هر نفس به هوای تو نفس می‌سوزدکه بی‌تو خسته و بی‌بال وخمیده شده‌امبه خاکِ پای تو افتادم و فهمیدم دیربه هرچه غیرِ تو دل دادم، پشیمان شده‌امقسم به نام تو، ای اوجِ تمامِ بودن منکه تا همیشه در این عشق، فدایت شده‌ام...که تا همیشه در این عشق، فدایت شده‌ام</description>
                <category>خاویژ</category>
                <author>خاویژ</author>
                <pubDate>Wed, 08 Oct 2025 16:20:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیال تو</title>
                <link>https://virgool.io/@danial55rashidi/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%88-yl3uwxqsvyrt</link>
                <description>چون لاله در خیال تو روییده‌ام هنوزدر باغِ چشم‌های تو باریده‌ام هنوزرفتی و بعدِ رفتنت ای جانِ من ولیدر لحظه‌هایِ خسته، تو را دیده‌ام هنوزآرامشی که ریختی از چشمِ روشنتدر آینه‌ی سکوت تو پاشیده ام هنوزهر شب به یادِ خنده‌ی لب‌های روشنتبا ماه در هوای تو گردیده‌ام هنوزگفتم به بادِ صبح که از کوچه‌ات گذرآور سلامِ من، که دل تپیده ام هنوزهرچند بین ما همه دیوار و فاصله‌ستدر عمقِ جان، به عشق تو پیچیده‌ام هنوزگفتی مرو، نماندم و افسوس می‌خورمبا حسرتِ همان سخن، لرزیده ام هنوزای آرزوی دورِ من! ای رویای بی‌قرار!در هر نفس، به نام تو بالیده‌ام هنوز...در هر نفس، به نام تو بالیده‌ام هنوز...</description>
                <category>خاویژ</category>
                <author>خاویژ</author>
                <pubDate>Wed, 08 Oct 2025 15:19:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@danial55rashidi/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-wfeckrwljlld</link>
                <description>دردت بجانم عشق شیرین‌تر از جانمبی‌تو همه جهان جز تاریکی نه نشانمدل به تو بسته‌ام، هرچه بادا باد باشدبی‌تو حتی نفس کشیدن هم مهمانمنگاهت روشن‌تر از هزاران (خاویژ) استدر کنار تو هر غم و غصه فراموشانمتو همدم لحظه‌های خاموش و بی‌صداتا زنده‌ام، به عشق تو مستان و جانانم</description>
                <category>خاویژ</category>
                <author>خاویژ</author>
                <pubDate>Thu, 02 Oct 2025 13:56:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@danial55rashidi/%D9%85%D9%87%D8%AA%D8%A7%D8%A8-lxwdfgtbuoaw</link>
                <description>ناز چشمانت را شعر کنم در دل شبتا که مهتاب ننازد به جمالش هر شبدر خم ابروت، ای یار، دلم مست فتادمی‌چکد عشق ز چشمت چو شرابی ز سبودل به دریا زده‌ام، موج نگاهت بردهمی‌برد سوی تو این دل به هر سو هر شبگیسویت چون شب یلداست، دراز و پر رازمی‌دمد صبح امیدم ز رُخت همچو شبای گل روی تو باغی که بهارم باشدبی‌تو پاییز شود حال دلم، سرد و خموشنازنین، نام تو چون شعله به جانم افتادمی‌سوزد عشق تو قلبم چو (خاویژی هر شب</description>
                <category>خاویژ</category>
                <author>خاویژ</author>
                <pubDate>Thu, 02 Oct 2025 13:55:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی تو</title>
                <link>https://virgool.io/@danial55rashidi/%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D9%88-milaakq3tw4a</link>
                <description>:شعر که بی‌تو اراجیف می‌شودعمر به کام من تلخ و عجیب می‌شودچشم تو در شبم شمع امید منبی‌تو جهان همه تار و غریب می‌شوددل به تو بسته‌ام، ای همه بودِ منبی‌تو وجود من خاک و حبیب می‌شودنام تو ورد لب، یاد تو جان منبی‌تو نفس نفس سخت و غریب می‌شودبا تو بهار دل سبزترین بهاربی‌تو تمام دل خشک و خسیب می‌شوداضافه کنم تا غزل کامل‌تر بشه؟ 🌹</description>
                <category>خاویژ</category>
                <author>خاویژ</author>
                <pubDate>Wed, 01 Oct 2025 23:11:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@danial55rashidi/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-phclkhficscc</link>
                <description>دلتنگم ای که از من دوری و بی‌خبرهر شبم پر از یاد توست، پر از شوق و خطرآغوشت تنها پناهی‌ست که می‌خواهملبانت تنها قصه‌ای‌ست که می‌خوانم هر سحرهر نگاهت در خیالم شعله می‌کشدو من با خاطرت نفس می‌کشم، بی‌خبربی‌تو هر لحظه‌ام مثل برگ پاییزی استکه در باد سرد تنهایی، رقصان و بی‌اثراگر دستم برسد به (خاویژ)، دنیا روشن شودو هر درد و غم از جان و جهان بیرون شوددست در دستت، زمان را از یاد می‌بریمهر ساعت با تو، قصه‌ای نو می‌نویسیمای عشقِ بی‌پایان، ای آتش و نوربا تو هر نفس من، زندگانی دوباره شود</description>
                <category>خاویژ</category>
                <author>خاویژ</author>
                <pubDate>Wed, 01 Oct 2025 17:38:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روز عادی</title>
                <link>https://virgool.io/@danial55rashidi/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-y7k0ipzxxk2h</link>
                <description>صبح هنوز درست بالا نیامده بود. آسمان آبیِ کم‌رنگ روی سقف گلی خانه‌ها پهن بود و بوی دود هیزم همسایه در کوچه می‌پیچید. محمود چشم باز کرد. صدای اذان از مسجد پایین‌محله می‌آمد. لحظه‌ای به سقف کاه‌گلی خیره ماند، بعد آرام از جا برخاست.زهرا هنوز خواب بود، موهایش نیمه روی بالش ریخته بود و چهره‌اش آرام. محمود پتو را روی او کشید، بعد به حیاط رفت. سماور زغالی را روشن کرد و به شعله‌ها خیره شد. قل‌قل آب که بلند شد، فکرش پیش زندگی‌اش رفت:«چطور این همه سال گذشت و چیزی عوض نشد؟ خانه پیرتر شد، قرض‌ها بیشتر، و دل زهرا… انگار دیگر مثل قبل نیست.»نان خشک را در آب جوش نرم کرد، با پنیر خورد، بی‌میل. بعد از خانه بیرون زد. کوچه خاکی زیر پایش نرم بود، نسیم خنک صبحگاهی می‌وزید. از کنار کاروانسرای قدیمی گذشت و به بازار رسید.بازار شلوغ بود. صدای بقال‌ها، خنده بچه‌ها، بوی نعنا و خیار تازه. محمود سبزی و نان خرید، اما ذهنش جای دیگری بود. مدام زیر لب حساب‌وکتاب می‌کرد: «قسط عقب‌افتاده، شهریه مدرسه پسر… از کجا بیارم؟» در میان ازدحام، کسی به او توجهی نداشت. هر کس درگیر روزی خودش بود.راه می‌رفت و فکر می‌کرد. یادش آمد روزگاری رویای مغازه‌داری داشت. جوان بود، پر امید. اما گذر زمان رویایش را به شاگردی و کارهای پراکنده فروخت. حالا نمی‌دانست تقصیر خودش بود یا دست سرنوشت.ظهر به قهوه‌خانه میدان قدیم رفت. مردها دور منقل نشسته بودند، چای می‌خوردند و از گرانی و سیاست می‌گفتند. محمود به دیوار تکیه داد و ساکت ماند.آن‌طرف‌تر رضا، جوان شاعر محله، پر از شور حرف می‌زد؛ از تهران، از روزنامه، از شعر. برق چشم‌هایش اتاق را روشن کرده بود. محمود خیره شد. در نگاه رضا، جوانی خودش را دید؛ همان شور و امیدی که سال‌ها پیش در دلش داشت و هیچ‌وقت دنبال نکرد. دلش فشرده شد: «ای کاش آن وقت جرئت کرده بودم.»غروب که شد، محمود به خانه برگشت. نسیم خنک از باغ‌های اطراف می‌آمد، گنجشک‌ها جیک‌جیک می‌کردند. در حیاط، زهرا روی تخت نشسته بود، موهایش را شانه می‌زد. محمود بی‌صدا نگاهش کرد.زهرا بی‌آنکه برگردد، شروع کرد به حرف زدن: از خستگی کارهای خانه، از حسرت جوانی، از اینکه چرا دنیا برای زن‌ها همیشه تنگ‌تر است. کلماتش مثل رود جاری شدند، پر از گلایه و اشتیاق و اندوه.محمود دلش می‌خواست چیزی بگوید. می‌خواست بگوید هنوز دوستش دارد، می‌خواست بگوید خسته است اما او را تنها نمی‌گذارد. اما زبانش سنگین بود. سکوت کرد. به صداهای بیرون گوش داد: زوزه سگی در کوچه، اذان مغرب، نفس‌های بریده زنش.شب، وقتی دراز کشید، با خودش گفت: «امروز هیچ چیز خاصی نداشت؛ خرید، قهوه‌خانه، چند فکر پراکنده، و سکوت.»اما ته دلش می‌دانست همین روز عادی همه زندگی‌اش بود: آرزوهای رهاشده، عشقی که نیمه‌خاموش بود، و امیدی که شاید فقط در برق چشم‌های رضا زنده مانده بود. انجام بدم؟</description>
                <category>خاویژ</category>
                <author>خاویژ</author>
                <pubDate>Tue, 23 Sep 2025 08:08:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه برگ ها</title>
                <link>https://virgool.io/@danial55rashidi/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7-yexy7z70dc1a</link>
                <description>پاییز بود و خیابان مثل همیشه زیر لایه‌ای از برگ‌های زرد و سرخ مدفون شده بود. هر قدم که برمی‌داشتم، صدای خرد شدن برگ‌ها زیر پام بلند می‌شد، انگار استخوان‌های نازک خاطره‌ها می‌شکست. چشم‌هام از گرده‌های معلق تو هوا می‌سوخت، و نفس کشیدن مثل بلعیدن تکه‌های شیشه بود. اما این بار، درد واقعی جای دیگه‌ای بود—توی سینه‌ام، جایی که قلبم انگار یه گوشه کز کرده بود و نمی‌خواست بزنه.اولین بار که تو رو دیدم، توی کافه‌ی قدیمی سر خیابان بود. نور شمع‌های روی میزها، سایه‌های لرزون روی دیوارهای آجری می‌نداخت، و تو، با پالتوی خاکستری‌ات که بوی چرم کهنه و بارون می‌داد، کنار پنجره نشسته بودی. یه کتاب جلوت بود—فروغ، با جلد کاغذی رنگ و رو رفته. انگشتات، که یه حلقه‌ی نقره‌ای ساده دور یکی‌شون بود، آروم روی صفحه‌ها می‌کشید، انگار داشتی شعرها رو لمس می‌کردی، نه می‌خوندی. موهات، مشکی و آشوب، روی پیشونیت ریخته بود، و چشمات... خدای من، چشمات. مثل دریاچه‌ای تو غروب پاییز، عمیق و پر از چیزی که نمی‌تونستم بخونم. حس کردم تو یه راز پنهونی، یه قصه که فقط با نگاه کردن بهش نمی‌تونم بفهممش.هر روز، ساعت چهار بعدازظهر، تو همون گوشه‌ی کافه بودی. منم چند میز اون‌طرف‌تر، با یه فنجون چای که همیشه سرد می‌شد، وانمود می‌کردم دارم چیزی می‌نویسم. دفترچه‌ام پر بود از خطوط کج، کلمات بی‌ربط: «برگ»، «بارون»، «چشمات». یه روز جرأت کردم و نوشتم: «چطور می‌شه عاشق کسی شد که حتی نمی‌دونم کیه؟» ولی هیچ‌وقت جرأت نکردم بلند بخونمش.یه روز، وقتی داشتم از کافه بیرون می‌رفتم، برگ زردی زیر پام خرد شد، و صدایی مثل ناله‌ی کوچیک شنیدم. برگشتم و تو رو دیدم، درست پشت سرم. پالتوت رو شونه‌ات بود، و یه لبخند کج رو لبت نشسته بود، انگار نمی‌خواستی بذاری من ببینمش. گفتی: «این برگا انگار دارن قصه می‌گن، نه؟» صدام تو گلو گیر کرد. فقط تونستم سرم رو تکون بدم و بگم: «آره، ولی قصه‌شون همیشه غمگینه.» خندیدی، و صدای خنده‌ات مثل زنگوله‌های کوچیکی بود که تو باد تکون می‌خوردن. گفتی: «شاید فقط تو غمگین می‌شنوی‌شون.»از اون روز، پاییز دیگه فقط فصل حساسیت و قرصای آنتی‌هیستامین نبود. شد فصل قدم زدن زیر درختای بلوار، جایی که برگ‌ها مثل بارون نرم روی شونه‌هامون می‌ریختن. بوی خاک نم‌زده و چوب سوخته تو هوا بود، و دستات، که همیشه سرد بود، گاهی به دستام می‌خورد. حرف می‌زدیم—از چیزای ساده، از بوی قهوه‌ی تازه، از شعرای نیما که انگار برای همین روزای خاکستری نوشته شده بودن، از اینکه چرا پرنده‌ها تو پاییز ساکت‌ترن. هر کلمه‌ات انگار یه تکه از منو پیدا می‌کرد، تکه‌ای که نمی‌دونستم گم شده. یه شب، زیر نور زرد و کم‌جون یه چراغ خیابونی، وایستادی و گفتی: «می‌دونی، من همیشه فکر می‌کردم عشق باید یه چیز عظیم باشه، مثل توی قصه‌ها. ولی حالا فکر می‌کنم عشق شاید همین باشه... همین که دلم بخواد هر روز ببینمت، حتی اگه فقط داریم درباره برگا حرف می‌زنیم.» قلبم انگار یه لحظه از حرکت وایستاد. خواستم چیزی بگم، ولی فقط نگاهت کردم. چشمات پر از نور بودن، اما پشتشون، یه سایه‌ی غریب بود، انگار می‌دونستی چیزی داره تموم می‌شه.بعد از اون شب، تو کم‌کم غریبه شدی. نه اینکه عوض شده باشی، نه. فقط انگار یه دیوار شیشه‌ای بینمون کشیده شده بود. هنوز می‌اومدی کافه، ولی کتابت بسته بود. لبخندت کمرنگ‌تر شده بود، و چشمات دیگه به من نگاه نمی‌کردن. یه روز، وقتی داشتم از کافه بیرون می‌رفتم، برگشتم و دیدم جات خالیه. پالتوت نبود. کتابت نبود. فقط یه برگ زرد، که باد آورده بود و چسبیده بود به شیشه‌ی پنجره، انگار داشت بهم زل می‌زد.رفتم دنبالت. خیابونای پاییزی رو گشتم، زیر بارونای ریز که مثل اشکای سرد می‌ریختن. از صاحب کافه پرسیدم. گفت: «اون؟ یه مدت نیومده. فکر کنم رفته یه شهر دیگه.» قلبم انگار تو مشتم مچاله شد. هیچ‌وقت نپرسیده بودم اسمت چیه. هیچ‌وقت نپرسیده بودم کجا زندگی می‌کنی. فقط فکر می‌کردم پاییز همیشه ما رو کنار هم نگه می‌داره.حالا پاییز دوباره اومده. برگ‌ها هنوز می‌ریزن، ولی صدای خرد شدنشون دیگه قصه نمی‌گه—فقط یادم میاره که تو نیستی. هر روز می‌رم همون کافه. همون گوشه می‌شینم، با همون فنجون چای که سرد می‌شه. دفترچه‌ام رو باز می‌کنم و می‌نویسم: «پاییز بدون تو، فقط یه فصل نیست. یه زخمه که هر سال باز می‌شه.» گاهی فکر می‌کنم شاید یه روز برگردی، با همون پالتو و همون کتاب. ولی بعد، باد یه برگ زرد دیگه می‌چسبونه به پنجره، و من می‌فهمم که تو، مثل برگای پاییز، فقط برای یه فصل مال من بودی</description>
                <category>خاویژ</category>
                <author>خاویژ</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 20:14:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محبوب من</title>
                <link>https://virgool.io/@danial55rashidi/%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D9%85%D9%86-z0izbabyvopi</link>
                <description>محبوب من!اگر تو پاییزی،من بارانی‌ام که بر شانه‌هایت می‌بارد،برگ‌هایی که با هر قدمتدر سکوت، آواز می‌خوانند.محبوب من!تو هر جا باشی،جهان بوی خاک نم‌خورده می‌گیرد،رنگ‌ها آرام می‌شوند،و «خاویژ»، در چشم‌هایتخانه‌ای برای تمام فصل‌ها می‌یابم.محبوب من!تو بی‌آنکه بدانیتمام تقویم منی—بهارم از لبخندت،تابستانم از گرمای دستانت،و پاییزم…تمام تویی.</description>
                <category>خاویژ</category>
                <author>خاویژ</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 19:57:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پائیز</title>
                <link>https://virgool.io/@danial55rashidi/%D9%BE%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D8%B2-y3gspzyb8lmf</link>
                <description>دست از هوای خسته‌ی پاییز شسته‌امگرمی‌ست هر نفس، که دمادم ز شوق توهر برگ زرد خسته به یاد تو می‌چکدجان می‌دهم به ساقه‌ی غم‌زده، از توباران اگرچه چشم مرا شست و خیس کرداما صفای دل همه مرهون موج تودلتنگی‌ام اگرچه به آبان گره خورَدهر لحظه می‌رسد به رهایی، به شوق توای مهربان! حضور«خاویژ» فصل شکفتن استبا تو بهار می‌رسد از دل، به ذوق تو</description>
                <category>خاویژ</category>
                <author>خاویژ</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 16:17:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید</title>
                <link>https://virgool.io/@danial55rashidi/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-qykz7yuttop0</link>
                <description>به جانِ خسته‌ی من، باز نوری افشان کنهوای خانه‌ی ویران، زِ نو چراغان کنبدونِ تو همه آوار می‌شود بر دلبیا و با نفس خود مرا غزل‌خوان کنتماسِ بی‌تو فقط زخم می‌زند بر منصدای خویش بده، زخم را پشیمان کناگر که آدمکی بی‌هواس ربودت بازبه یاد«خاویژ بنشین و وفا به پیمان کنغرورِ خسته‌ام از دست داس می‌لرزدتو کدخدای دلی، ای نگار! درمان کن</description>
                <category>خاویژ</category>
                <author>خاویژ</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 06:06:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@danial55rashidi/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-z2qvmqjwttww</link>
                <description>در جوانی آرزویِ وصلِ جانان کرده‌ایمدل به دریای خیال و موجِ طوفان کرده‌ایمدر شبِ تارِ غم و سوزِ دلِ پرخونِ خویششمع را دیدیم و خود را مرغِ سوزان کرده‌ایمهرچه از شورِ دلِ دیوانه برخاست به سرعشق را دیدیم و دل را سخت قربان کرده‌ایمبا نسیمی کآید از گلزارِ امید و صفاجانِ خود را ز یکی بوسه فدایی کرده‌ایمدر خزانِ زندگی و باغِ پر برگِ زردیادِ آن روزِ بهاران را به جانان کرده‌ایمای دلِ عاشق، بمان در آرزوی وصلِ یارما همه عمر از پیِ این آرزو جان کرده‌ایمدر غزل‌های«خاویژ» با همه‌ی سوز و گدازنامِ او را ز لب و جان نغمه‌خوانان کرده‌ایم</description>
                <category>خاویژ</category>
                <author>خاویژ</author>
                <pubDate>Thu, 18 Sep 2025 19:50:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>