<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های danial_sabbahi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@danial_sabbahi</link>
        <description>خاطراتی از یک آدم متوسط(رو به پایین)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:20:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/148989/avatar/O4ozH1.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>danial_sabbahi</title>
            <link>https://virgool.io/@danial_sabbahi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شنبه14040102</title>
                <link>https://virgool.io/@danial_sabbahi/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-ypljip9ragxn</link>
                <description>هر لحظه که صدای ماشین رو میشنوم فک میکنم آمدند، یادم می‌رود خب قاعدتا این قدر انسان هستند که قبلش به ما زنگ بزنند، که می‌خواهند به خانه‌ مان بیاند، مامان می‌گوید:-چه ایرادی داره، مهمونه دیگه-خب خودت وقتی دیروز دوستت زنگ زد هی به من اشاره می‌کردی که منو صدا کن که زودتر ول کنه-اون بی موقع زنگ زده بود  و حوصله‌اش را نداشتم.-خب منم حال مهمون ندارم.حالا اینکه این شوخی مسخره اینترنتی باب شده که مهمان ها تا ته خشتک مارو می‎خواهند آمار دربیاورند، ولی واقعا هست یعنی طرف این‌ها رو میبنید بعد باز هم به خودش اجازه میدهد تا من را ببیند:&quot;چرا موها رو ریختی&quot;انگار واقعا دست من بوده و مریض بودم که بگم بریز، این مثلا جز تحصیل کرده ها و با شخصیت‌های فاملیمون هست. یکی دیگشون هم که یک پیش خرید آپارتمان انداخت گردنم که مثلا خیلی هم عالیه، که روز مجمع ساختمان قبل عید رفتم ساختمان نزدیک بود بخاطر مدیریت عالیش کتکش بزنند، حیف قسمت نشد اون وسط  شلوغ بشود، حداقل یک لگد به کلیه‌اش بزنم و مجبور نباشم در این دید و بازدید عید تحملش کنم.حالا نشسته ام یک گوشه میخواهم کار کنم ولی صدای ماشین که می‌شنوم، سریع بلند می‌شوم ببینم آمدند یا نه.چرا نمی‌خواهیم قبول کنیم، بابا به زور داریم همو تحمل می‌کنیم و صرف اینکه در یک خانواده به دنیا آمدیم دلیل بر این نیست که باید بهتان احترام بگذاریم، محبت کنیم، هر شعری گفتید بگوییم ماشالا و یک سطل پر از فضولات انسانی رو سرتان نگیریم. آخخخخخخخخفعلا باید بخودم بقبولانم زبان بخوانم که آنهم حسش نیست:))))) </description>
                <category>danial_sabbahi</category>
                <author>danial_sabbahi</author>
                <pubDate>Sat, 22 Mar 2025 12:25:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمعه 14031217</title>
                <link>https://virgool.io/@danial_sabbahi/%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-14031217-cqo7mdzj8fex</link>
                <description>با همان دست‌هایش که معلوم است چند روز از آخرین باری که شسته‌‌ شده اند می‌گذرد، یک نخ سیگار وینستون را از پاکت در میاورد، تا میخواهم بجنبم که روی میز ویترین نگذارد، ولش میکند روی میز. امیدوارم با داغی دود سیگار این باکتری‌ها و تمام کثافات احتمالی از بین برود، قهوه انقدر نسخی سیگار دارد که تمام این بیماری را دارم به جان میخرم. چندجای شهر گشته ام، تا یک مغازه که کرکره را نصفه بالا داده پیدا کردم، که مبادا روزه دار عزیز هوس اسپرسو 100 عربیکا و باقی نسبت‌ها رو بکند. خم شده‌ام و یک دست روی زمین گذاشته‌ام تا تونستم خودم را سُر دهم داخل مغازه، تازه نگران بودم خفت شوم، خانه میشد درست کرد ولی صبح جمعه فقط میخواستم بیرون بیام.                                                                               **********به پدر میگویم چرا این ماشین را درست نمیکنی  30 سالم شد یک سفر مجردی شمال نرفتم(نه اینکه هدف باشد ولی خب چرا که نه)، چند سال است به اسم خرابی نمیذاری باهاش جایی برم-معلوم نیس کجاش خراب میشه. اعتباری بهش نیس-خب-خب نداره، مگه میدونستیم قراره ترمزش خالی کنه-وایسیم ببینیم کِی کجاش خراب میشه؟ تو همین جاهایی که میدونی نمیبری بدی درست کنن-ولم کن حوصله ندارم.-خب الان من چکار کنم-بهت نمیبینم ماشین خراب بشه بتونی جمعش کنی. اونموقع که میگم بیا کنار دستم نمیای میشه همین-خب اینکه بخاطر این حلال زاده ها ما نمیتونیم 20 ساله ماشینمون عوش کنیم یه بحثه ولی دیگه ماشینو یه جوری درست میکنن توو اصن نتونی دست کنی تووش، یه آب و روغن و لاستیکه که بلدم.-......                                                                                  **********بهم میگوید: تو خیلی محتاطی، طرف مقابلت اذیت میشه. فک کنم راست میگه.</description>
                <category>danial_sabbahi</category>
                <author>danial_sabbahi</author>
                <pubDate>Sat, 08 Mar 2025 14:51:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارشنبه 14031110(افزایش بازدهی)</title>
                <link>https://virgool.io/@danial_sabbahi/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-14031110%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%DB%8C-guvxr87sgewo</link>
                <description>چراغ اتاقش خاموش است، خوشحال بودم خودش اولین ناقض قانون‌های یکهویی و روی باده معده‌اش، است.-چهارشنبه‌ها مرخصی نگیرید پس.رئیس شاکی بود چرا جلسات هفتگی در روز یک شنبه برگزار نمی‌شود، که گروه شش نفره واحد جمع شود بگویند به حضرت آقا که چکار کردیم این هفته، که مبادا بازدهی کاهش یابد و از راهبردهایش دور شویم. بعد روبه آقای الف کرد و گفت:-چند هفته‌ست یکشنبه‌ها جلسه نذاشتیم. این بده‌هاااااااا-خب طول هفته باید به جلسات جاهای دیگه برسیم.-کی بذاریم؟  چهارشنبه خوبه جلسه نداریم.-آره خوبه-پس چهارشنبه ها مرخصی نگیرید.-این جلسات واجبه حتی اگه من نبود سه تاهم بودید جلسه بگیرید بگید چکار کردین(خب لعنتی ما الان سه نفرمان در یک اتاق در حلق همیم دیگه جلسه چی بگیریم).با همان لبخند شبیه هانیبال لکترش که خیر سرش عجب تصمیم توپی گرفته و ما بندگان چه جسارت که بگوییم ای فامیل..... خب حالا چهارشنبه کار داشتیم چه چیزی رو تناول کنیم و عدل هم این چهارشنبه که بین التعطیلین است خواستیم خبرمان برویم یک جایی.                                                                      -----------------------------------------متاسفانه امروز آمد و ساعت 9.5 بهمان زنگ زد.نشانده مارو دور میز مینی کنفرانسش، خودش هم که میزش عمود بر آن است. دفترش را باز کرده، یک دست عینک، یک دست خودکار.- خب جلسات قبلی ما چیزهایی گفتیم بیبینم چکار کردین، چون من اینجا یادداشت میکنم و درسته به نظر انگار فراموش شده  ولی همه چیز اینجا یادداشت میشه و من حواسم هست(با همان لبخند). خب خانم -- شما شروع کنید چکار کردید، بعد روی دفترش خم می‌شود که یادداشت کند.تووی نوت گوشی چندتا خرده کارها را نوشتم که تا میتوانم بهشان شاخ و برگ بدهم. به خودم گفتم اینکه باباش نتونسته اهلیش کنه، من چکاری از دستم برمی‌آد. خوب هم است یکم تمرین دروغ گویی لازم دارم احساس می‌کنم کلا زیادی صادقم. چه بهتر تازه وقت امروز هم می‌رود کلی هم نظر میدهم که پیش مدیر بیش فعالی کرده باشم(یکجا توو لینکدین دیدم به مدیرتان بگویید چکار میکنید توو چشمش می‌روید:)) ) جلسه ها هم که معمولا تا 11 طول می‌کشد، بعدش هم که خسته‌ایم بعد هم ناهار، بالخره بازدهی باید بالا برود.یکی از بچه‌ها فقط از دست شویی رفتنش نگفت، یک کاغذ لیست کرده تووی دستانش همینجوری تفت میدهد. مابین حرفایش میگوید دستور عمل کار(manual) با فلان دستگاه اندازه گیری رو دارم میخونم 60 صفحه انگلیسه. گفتم عجب ایده‌ای من هم بگم گزارش امکان سنجی‌های  150 صفحه‌ای رو دارم بررسی میکنم کلا تووی عدد آدم‌ها لنگر میندازن تازه رئیس هم خوشش میاد. مهم اوست که اضافه کارمان دستش هست.خداییش همینطوری میشه قیافش موقع ایده دادن:)))) </description>
                <category>danial_sabbahi</category>
                <author>danial_sabbahi</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jan 2025 21:00:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک شنبه 14031030</title>
                <link>https://virgool.io/@danial_sabbahi/%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-14031030-q6rrkhin02u9</link>
                <description>خودم را به زور جمع کردم، نمیدونم چرا نمیخوام قبول کنم کلا قرار نیس آبی از جایی گرم نشود حالا نه در حد اینکه بجوشد، بیشتر در حد اینکه یک چایی کیسه‌ای گرم شود، انگار قرار نیست بشود، نمیخواهم مثل آقای بکت فاجعه بار بودن وضع موجود را قبول کنم و بدانم گریزی از شکست نیست:&quot;در این دنیا زندگی می کنی، اینکه درمان ندارد.&quot;نمیخواهم قبول کنم هیچ گشایش داستانی قرار نیست اتفاق بیفتد، اصلا کسی همچین قولی نداده، حالا مادر لطف دارد برای اینکه دل ما نشکند می‌گوید من میدونم آیندت روشنه، خب سی‌سال اولش بیشتر قهوه‌ای بوده تا روشن.زنگ زده‌ام یکی از مشاوران و پیمانکاران شرکت، این مدت که آمده بود شرکت، باهاش آشنا شدم، واقعیتش هم توقعی ازشون نداشتم، همینجوری یکبار که برای آموزش آمده بودن شرکت بهشون گفتم اگر بیرون کار پاره وقت یا پروژه دارین بخبرید. بیشتر از باب اینکه اگر یک روز آمد و حال رئیس نبود، دستم به جایی بند باشد. چند ماه گذشت تا همین هفته پیش که گفت مهندس شما گفته بودی که میخوای کار کنی، یه وقتی بذار بهماهنگیم،وقت گذاشتم ولی هماهنگی چی ، بیشتر مسخره بازی بود یک کار خیلی خیلی پیش پا افتاده که میدانم برای خودش و تیمش آب خوردنس است برام فرستاده که مثلا کاری کرده باشد در حالی که همین پروژه را به عنوان تمرین به ما داده بود برای کلاسش، بیشتر از باب اینکه ارتباطی از داخل با شرکت ما داشته باشد برای روز مبادای خودش و همه‌اش سرکاری.فعلا حال بیشتر نوشتن نیس، انگار باید با این رویاغیر صادقه خدافظی کنم که انگار گریزی حالا حالاها از این رئیس نیس و حس آقا بکت را دارم وقتی که خبرنگار ازش پرسید آرزوی سال جدیدت چیه، گفت:آرزو:هیچ. امید:صفر در این دنیا زندگی می کنی، اینکه درمان ندارد. </description>
                <category>danial_sabbahi</category>
                <author>danial_sabbahi</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jan 2025 21:16:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خروج</title>
                <link>https://virgool.io/Travelogues/%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%AC-nitmg8o5c15i</link>
                <description>رفته بودم طبقه بالا، بچه‌ها قبلش بهم گفته بودند، احتمالا بخوان پاسپورتت رو بگیرند و بخاطر همین آماده بودم.افسر با یک لبخند از اتاقش بیرون اومد و احوال پرسی کرد و گفت تا حالا کربلا رفتی  گفتم نه.-یعنی یکدفعه نرفتی-نه خب طلبیده نشدم:))-تا حالا خارج نرفتی؟ -نه حاجی جان-پاسپورت داری-اتفاقا تنها دلیل من از اومدن به سربازی این بود که این پاسپورت رو بگیرم که برمانتظار نداشت کسی اینجوری بهش نگاه کند و حرف آخر رو اول بزند، نمیدانم آخر یک پادگان وسط شهر با قوت ده نفر  چه اطلاعات مهمی دارد که یک نفر باید بفهمد اونهم با پاسپورت خودش فرار کند:)))، تازه خیلی از جاهای دیگر بعدا پرسیدم همچین چیزی نداشتند. واقعا هم قصد رفتن نداشتم  ولی دوست داشتم مث آقا فلیپ نایت که 25 سالگی بعد از درس به پدر  گفت میخواهم یک ولگردی جهانی داشته باشم و  این وسط ها هم بروم از ژاپن کفش بیارم، حرکتی بزنم. از جمله آن روز تا امروز چهارسال گذشته و تازه توانسته ام یک تور 4 قسطی برای وان برای اول مهر رزرو کنم که مثلا جهانگردی خودم را آغاز کنم. چون  بضاعتش نیست و همچنین تنبلی، چون حتی در داخلش هم زیاد ولگردی انجام نشد.امروز برنامه نردبان شبکه مستند داشت آخرین قسمت عکاسی ماجراجویانه آقا جیمی چین را نشان میداد و به عادت این مستر کلاس ها استاد از زندگی خودش می‌گوید. آقا جیمی چین میگفت بعد دانشگاه، خونواده توقع داشتند که پزشکی، وکالت یا اقتصاد بخواند ولی نخواسته و عشقش کوه نوری و اسکی بوده و گفته من یکسال فرصت می‌خواهم که بروم اسکی و کوه نوردی. یکسال میشود هفت سال و در همین حین میفهمد که میشود عکاسی کرد و عکس‌ها را فروخت و گفته خب عکاسی میکنم و ماهی یک عکس‌هم میفروشم و مارو بس و ادامه میدهد و ترکیب این ولگردی کوهستانی و عکاسی می‌شود سبک و علاقه‌اش. میگفت پر ریسک ترین کاری که کردم این بود که از مسیر انتظارات خارج شدم. آقا جیمی چین </description>
                <category>danial_sabbahi</category>
                <author>danial_sabbahi</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2024 21:10:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماموریت۱</title>
                <link>https://virgool.io/@danial_sabbahi/%D9%85%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AA%DB%B1-m80cpqk29hyb</link>
                <description>همکار شاکی است که چرا علی رغم اینکه تمام شامپوها و مسواک ها و صابونهای دست شویی را برداشته. سرویس هتل دوباره  شارژش نکرده است. من هم دیدم اینجوریست از اون موقع یواش یواش بر میدارم که نفهمند چندبار شارژ کرده اند.ماموریت ۴ روزه خورده است تبریز. ۸ نفریم و این جمع تنها برای تایم آموزشی خوب است و اگر قرار باشد بیرون برویم واقعا فاجعه است. یکی میگوید برویم آثار تاریخی ببنیم یکی میگوید برویم استخر هتل یکی می گوید بریم ایل گلی یکی کندوان یکی فست فود یکی آش و کباب.دوران دانشجویی یکبار پسر عمو جان از کانادا آمده بود و آن موقع که خوابگاه بودم غر میزدم از هم خوابگاهی با این کانسپت که چرا فلانی این گونه ست یا پایه تفریح نیست یا اتاق  تمییز نمیکند و .... چیزی گفت که هنوز به نظرم روی تزش که نمیدانم از خودش هست یا خیر، آنتی تزی نیامده است. که آقا قرار نیست با هم اتاقیت بری تفریح یا با دوستت کار راه بندازی یا با همکارت ددری شی یا با همکارت رفاقت سنگین کنی و قاطی نکن همه چی رو باهم.امروز پذیرفتم باهمکاران بیرون بروم ولی دکمه ی اینکه سوال چرا ؟ و این ها رو زدم. قرار نیست لزوما خوش بگذرد باش بعدا یک فری تایم گیر می‌آید.</description>
                <category>danial_sabbahi</category>
                <author>danial_sabbahi</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2024 23:37:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوشنبه ۳۵۱۵ پر تکرررر</title>
                <link>https://virgool.io/@danial_sabbahi/%D8%AF%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%DB%B4%DB%B5%DB%B1%DB%B5-%D9%BE%D8%B1-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%B1%D8%B1%D8%B1-iuf4owp6xczb</link>
                <description>دکتر میگوید، زود قطع کردی. نشسته ام بالا سر پدر، بهش سرم وصل کردند، خوابش برده و دارد خر و پف عمیقی میکند چندفعه سرش را کج کردم‌.از سه شنبه هفته پیش گلو دردم شروع شد، چهارشنبه اوج گرفت، پنج شنبه صبح، خودم را جمع کردم رفتم اورژانس، آن دکتر حاذق گفت سینوزیت داری و دو آمپول نوشت و آموکسی سیسلین، برگشتم.جمعه عصر کمی بهتر شدم و خوشحال رفتم بیرون دوچرخه سواری و آوج (آب هویج) زدم و شکم درد و اتوبان شدن دست شویی با شماره ۱ شروع شد. فرداش  رفتم دکتر حاذق دیگر، میگویم:_تکرر دارم از دیشبخیره و متعجب نگاه میکند: چرا تکرر داری؟ نکنه قند داری برات آزمایش باید بنویسم._ آموکسی سیسلین هم را بخورم؟ ادامه بدم؟_ نمیدونم اون گوارشت هم بهم میزنه میخوای بخور.(با تعجب)شبش خود سر آنتی بیوتیک را قطع کردم ولی اون قطع نشده تا امروز که دیدم هم همکارم و هم پدر جفتی مریض اند و تب دارند و گلو درد و مشکل معده.از دکتر پدر میپرسم من تکرر دارم میگوید علائم این ویروسه ست. برات قرص مینویسم و برای پدر هم پنی سیلین، بعد بر میگردم ازش میپرسم دوباره آموکسی بخورم میگوید نباید قطع میکردی الان هم توصیه نمیکنم.در اينترنت سرچ میکنم نوشته تکررر از علائم بیماری ویروسیت، دو ابن سینای این مملکت حتی نفهمیدن بیماری من ویروسیست، که من اینقدر گیج نشم که چه گلی بگیرم نفهمم سینوزیت و مسمومیت نیست آن نابغه دوم دست زیر چونه گذاشته میگوید چرا تکررر؟؟.تکررر امان بریده، پرستار آمده پنی سیلین پدرهم بزند، با حسرت به پنی‌سیلینش نگاه میکنم که ای کاش به من هم بزند تا از این ویروووووس رها شوم .دکتر هایم</description>
                <category>danial_sabbahi</category>
                <author>danial_sabbahi</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2024 21:00:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدملی</title>
                <link>https://virgool.io/@danial_sabbahi/%DA%A9%D8%AF%D9%85%D9%84%DB%8C-gybaw5tmc65s</link>
                <description>آقای الف میگوید: آبدارچی اومده پیش من میگه ناراحتم مهندس، بهش میگم چی شده-بچه اینجا به دنیا آماده، رفتم ثبت احوال میگن کجا زندگی میکنید، گفتم بهشون شهرستان، صادره رو از اینجا زدن ولی کدملی رو با شهرستان محل زندگی شروع کردننگران هست که بچه ش که بزرگ میشه، اگه کد شهرستان بخوره یهو یه جا استخدامش نکنن یا اینکه مدرسه خواست بفرسته بگن واسه اینجا ثبت نام نمیکنن و یا و یا ...با آقای الف و رئیس کلی خندیدیم که همینکه خاورمیانه و  ایران به دنیا اومده باخت است، حالا کدملیش مشهد بخوره یا اصفهان یا تهران یا جاسک مهم باخت بزرگ تاریخی این گربه پیر هست که همجا باهاش هست.این همکارمون متاسفانه درست فک میکند، چه بسیار قوانین مسخره و استخدامی بوده سر کدملی خودش رو نپذیرفتن و به فناش داده اند.قسمت دارک داستان این هست که همکار ما و کلی همکاران دیگر برآوردشان این است که ۲۰ سال دیگر که پسرشان بزرگ شود اوضاع بدتر شده که بهتر نشده است و چشم اندازی متصور نیست. نمیدونم کجا شنیدم که انگار فیثاغورث گفته همه انسان ها یک روز با عدد شناخته میشن.میخواهم اضافه کنم نه تنها عدد نمیشن بلکه همین عدد سرنوشت اونها رو تعیین میکند، اینکه کلی ها دوست دارند بچه شون اونور به دنیا بیاد برای همین عدد است. چون خودشون بازی این عدد ده رقمی رو خوردند. میدانند این کد ده رقمی مخصوصا واسه اینجا، پدر صاحب بچه رو در میاورد چون باید پیشاپیش غصه بیکاری و بی پولی بچه اش بخورد و درآینده فحش هایش رو بشنود که چرا پدر اینجا:)))).</description>
                <category>danial_sabbahi</category>
                <author>danial_sabbahi</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2024 21:21:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنج شنبه 344</title>
                <link>https://virgool.io/@danial_sabbahi/%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-344-brdxet9vppws</link>
                <description>دوتا کوچه آن طرف‌تر، سر یک کوچه بن بست پارک کرده‌ام، بخاطر تنگی کوچه نمی‌توانم از ماشین پیاده بشم و ماشین را ول کنم، باید منتظر مادر بمانم، اگر بیرون برویم و تمام شهر بچرخانمش ولی پلاستیک فروشی که میخواهد نبرمش، کل آن روز کوفت می‌شود. &quot; تو منو جایی نمی‌بری، یک بار میبری خیابون همش بی حوصله‌ای&quot;، ولی نمیخواهد قبول کند حالا اگر در یک روز با 50 درجه گرما که نصف کشور را تعطیل کرده‌اند حالا پلاستیک نگیری، اتفاقی در این کهکشان راه شیری نمی‌افتد. بابا که کشیده بهش و کلا از تمام مسئولیت‌های خودش شانه خالی کرده و به بهانه کندوهای زنبورداریش، تمام مسئولیت خانه رو به من واگذار کرده که مثلا من مرد شوم و خودش راحت.درحالت خاموش ماشین نمی‌توانم کولرش را بگیرم چون دماش بالا می‌رود، بخواهم ماشین را روشن کنم، مصرف بنزینش بالا می‌رود و برای کارت سوختش اقدام کردیم و فعلا بنزین باید آزاد زد که اونهم باید هر دفعه بنزین بزنم کلا شهر را بچرخم تا ببینم کدام پمپ بنزینی امروز کارت سوخت می‌دهد. ماشین یک سمند سیاه معمولی مدل 82 ست با 170 هزار کارکرد و میخواهم عوضش کنم ولی چند وقته نمی‌شود که نمی‌شود.دیروز رفته‌ام پیش رئیس بزرگ(رئیس رئیسمون)، با حالت مظلومی ولی  مقتدر که اگر می‌شود یک  وامی واسه ما اوکی کن لعنتی، این ماشین قدیمی را عوض کنیم، خواستم صداقت به خرج بدهم و الکی چس ناله نکنم:--- ماشین که ارزون شده مهندس(با همان لبخند مسخره‌ش و دندان های ردیف عقبش که کشیده و جایش رو پر نکرده )--- ما که از خدامون ارزون بشه ولی مگه چقدر ارزون شده، تازه امروز هم دوباره گرون شد--- ببین اوضاع مالی شرکت خوب نیس، جلوی وام‌ها رو گرفته--- میدونم واقعا سخت شده و کلی محدودیت هست اگه راهی باشه ممنون میشم--- باشه بذار ببینم چی میشم ولی اوضاع مالی اصن خوب نیس.خواستم بگویم اوضاع شرکت بخاطر اون سه تا ماست اضافی که سر ناهار‌ها بر میداری و با آبلیمو قاطی میکنی خراب شده و یا اینکه وقتی وام می‌آد توو شرکت، بصوری سکرت اول قسمت اداری بین خودتون ثبت نام میکنین تا به قسمت عملیاتی برسه، نزول و اصلش هم پس دادین. ولی خب رئیس بزرگ است و ماهم بندگان ذلیل و فرومایه او. عمرش دراز باد و سایه اش مستدام.فعلا باید رفت اوشین را دید که رسیده به اون قسمت آرایشگاهش، که انگار فقط آرایشگاه نیست.گرمهههههه</description>
                <category>danial_sabbahi</category>
                <author>danial_sabbahi</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jul 2024 22:24:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فوووووت</title>
                <link>https://virgool.io/@danial_sabbahi/%D9%81%D9%88%D9%88%D9%88%D9%88%D9%88%D8%AA-mqwouskey3ag</link>
                <description>گشنگی و گرما ترکیب خوبی نیست، کلی هندوانه میخوری ولی یه جای کار می لنگد، هنوز گشنه‌ای و همزمان گرما امان بریده، میخوام خودم را کنترل کنم و غذای هلثی بخورم که مثلا فیت بشم ولی قیمه پریشب، حکم تیر خلاص را دارد کمی میخواهد خوابم ببرد ولی یاد رئیس جان کاه است و جان سوز.صبح یکهو آمده اتاق میگوید مطمئنی فلان واحد کنتور گاز دارد، با خشم نگاه می کند می گویم دارد، کمی هم توضیحات دیگر میدهم بعد چشم هایش را می بندد و فوت میکند، اینجور مواقع مثلا خودش را دارد کنترل میکند چیزی نگوید البت نه اینکه من چرت گفتم، نه، امروز رئیس در قعر سینوس خودش قرار داره و ناراحته و نمیدونم چرا فک نمیکند ما خونوادش نیستیم که قرار باشه هر ع.ی باشه تحملش کنیم و صرف پول اینجاییم آنهم چقدر؟؟ روزانه 375 هزار تومان به همراه ناهار و ایاب ذهاب و کمی روغن و یک گونی برنج سه ماه یکبار. سوالی میکند: پول فلانی پرداخت شد؟-- پرسیدم اوکی شده، در حال صدور چک هستنرئیس خیلی رو واژه حساس است، البت صبحهایی که دیوونه میشه این حساسیتش بیشتر میشود. -- در حال صدور چک یعنی پس پرداخت نشده چجوری میگی اوکی شده(کمی سرختر شده و دست چپش روی صندلی ام است و محکم می‌فشارد)که همکار دیگر، دوباره میپره وسط میگه پیگیری میکنیم. البت لازم به توضیح است که فقط جلوی ما اینطوری هستند، در بیرون از سازمان مخصوصا جایی که از سطح دانشش بالاتر هستند غلاف می‌کند و  میداند که جای این گه خوری‌ها نیست و میداند نباید از این مسخره بازی ها دربیاره زیرا از زیر میز سطل درآورده و رویش میگیرند که بد هم گرفتند.همزمان که داشت این حرف‌ها را میزد، به این فک میکردم تا کی باید تحملت کنم همینجا بگم علی رغم اینکه دوست دارم بد دهنی کنم و کاری کنم که از شدت فحش‌هایی که شنیده عرق سرد روی صورتش بنیشنه ولی میدانم حتی در دنیای موازی هم این کار را نمی کنم و همان تعبیر همیشگی که نمی دانم احترام زیادست، یا ترس آموخته شده ست یا اینکه ولش کن.هنوز خوابم نمی‌برد و گرم است و حوصله‌ی کاری نیست و به فوت رئیس فک میکنم که تازگی‌ها شدتش زیاد شده، مامان نشسته اوشین را برای بار نوزدهم از تماشا  با دقت و ولع می‌بیند که اوشین کودک را خونواده‌اش بخاطر پول میفرستنش خونواده ی اون زن تاجره فعلگی کنه که خونوادش یک گونی برنج بیشتر بگیرند.</description>
                <category>danial_sabbahi</category>
                <author>danial_sabbahi</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2024 20:53:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نذری</title>
                <link>https://virgool.io/@danial_sabbahi/%D9%86%D8%B0%D8%B1%DB%8C-vu5p9hr3fedh</link>
                <description>هوا گرمه، عور و بی حال یک گوشه‌ای ولو شدم و به شب فکر میکنم که باید زود بخوابم که صبح باید پاشم،  باشگاه هم باز نیست که برویم. یکشنبه مربی گفت: بهمون گفتن این دو روز باید بسته باشید و من نمی تونم باز کنم البت میتونیم در بسته برای تعداد محدود باز باشیم بهم پیام بدید. دیشب به مامان گفتم بیا بریم هیئت یک دوری بزنیم، اولش گفت نه، حوصله ندارم، من هم ولو شدم که فیلم ببینم گفت برویم، من گفتم نه حوصله ش نیست. ده دقیقه بعدش گفتم بیا بریم، دیدم خوابش برده رو مبل.بعد چرتش پرید، در همان حالت خواب و بیدارش گفت امروز ناراحت اعظم شدم(خواهرش را میگه)،--چرا؟-- صبح موقع برگشت، اشک توو چشاش جمع شد، میگفت پارسال منو احسان شب میبرد هیئت--خب امشب باهاش می رفتی تنها نباشه-- نه آخه میگه 10.5 بریم امامزاده بشینیم، حوصله نداشتماگر خواستند یک روز بگویند تورم و این فضای قشنگ اقتصادی و این دوره گل و بلبل چه آسیب‌هایی زد حتما ثبت شود: یک مراسم نذری خانوادگی را پاشوند، فرزندان خانواده‌‌اش را پر داد به سرزمین دیگر، پدر و مادران را تنها گذاشت و عاشورا و تاسوعا دیگر اعضا خونواده برنامه دورهمی ندارند و باید فقط فیلم ببینن(البت تمام علت را که نمی‌شود در یکجا آورد).هر سال خانه خاله جمع می‌شدیم، احسان بود، محمد بود، سارا هم بود و البت مهدی که هنوز هم هست، اگر شاخصی به عنوان تعداد غذای بیرون رفته در نظر بگیرم شکل نمودار نذری خانواده ما قطعا نمایی نزولی بود و به آرامی هر سال تعداد کمتری نذری بیرون میرفت، خرید گوسفند کامل و حتی ناقص سخت تر میشد و مشارکت کنندگان کمتر. ولی همین کم هم خوب بود چون می دانستیم هر سال عاشورا و تاسوعا برنامه‌ای هست البت بگذریم همین بودن برنامه باعث دردسر بود و هرسال در خانه ما دعوا بود چون مامان میگفت &quot;اعظم مهمون دعوت میکنه، می زاد زیرش(البت نه دقیق این کلمه) بعد توقع داره من هم کمکش کنم، میخوام یک سال راحت در خانه باشم&quot; و حالا دیگر مراسمی نبود ولی راحت هم نبود. بشر واقعا هیچ وقت نمی داند چه  می خواهد، نمی داند که دلش درام و داستان میخواهد و هیجان و یکجا نشستن علی‌رغم میل باطنی خسته‌ اش میکند، نمی داند که دلش میخواهد همیشه در گل گیر کند و جان بکند و این جان کندن انگار برایش از ولو شدن قشنگ تر است.اول سارا شوهر کرد و بخاطر برنامه ی شوهرش و البت دل خودش رفت و راه برای خونواده باز شد بعد هم محمد ازدواج کرد و زنش چون مقیم آنجا بود اوهم رفت با اینکه او دلش نبود اما انگار حالا دلش است و بعد هم دو سال پیش احسان ازدواج کرد، اول زنش رفت  و بعدهم خودش را پاره کرد که برود و رفت و مهدی ماند و این مراسمات از زمانی که محمد رفت دیگر تمام شد و یواش یواش پخش نذری  دکمه end ش زده شد.خیلی ساده هم تموم شد بدون هیچ تم درامتیک:-- امسال دیگه نذر نداریم، پولشو میدیم بیرونهمین، درست است هرسال این مراسم به علتی کوفتمان میشد، ولی نذری برای خونواده حکم درایوینگ فورث (driving force) برای جمع شدن کنار هم رو داشت و حالا هیچ چیز نیس که این مازوخیسم ما را آرام کند.</description>
                <category>danial_sabbahi</category>
                <author>danial_sabbahi</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jul 2024 21:07:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رُزا پارکس شرکت</title>
                <link>https://virgool.io/@danial_sabbahi/%D8%B1%D9%8F%D8%B2%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B3-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-yko7n2gjn6hp</link>
                <description>بیش از ده استان کشور تعطیل شده است از شدت گرما ولی من باید به سرکار بیایم. سنگ هم از آسمان بیاید باز ما باید بیاییم، در این گرما که حوصله‌ی کار نیست و توصیه به نوشیندی خنک است، من دارم قهوه میخورم که بتوانم خوب کار کنم که رئیس خوشحال باشد.هم سرویسی آمده است اتاقمان، حوصله‌اش را ندارم ولی مجبورم به حرفاش گوش کنم و شوخی‌ های چیز نمکی‌ اش را گوش کنم. میگه دیروز ظهر نبودی موقع جنگ، گفتم: ماشین آورده بودم کار داشتم. می‌گفت: راننده اتوبوس آمده عقب گیر داده چرا پرده‌ها را می‌کشید، که این همکار چیز نمک گفته&quot; خب بپزیم زیر آفتاب&quot;، راننده گفته: &quot;میله‌های پرده‌‌ها ضعیف است و کنده میشن&quot;. سایر همکاران هم گفتن ما بپزیم که پرده‌ات خراب نشه و گویا تهدید به شکایتش کردن، بعد راننده گفته حالا چرا توری‌های صندلی ها رو صبح میکَنید و یکی گفته اصن صبح‌ها ما با سرویس تو نمی‌آییم.در زمینه توری پرده راست می‌گوید البت صبح نیست، ظهر  من برشون میدارم البت نه اینکه فیتش توری صندلی اتوبوس دارم!!! نهههه.بیشتر روکش‌های قسمت سر صندلی را کثافت گرفته است و راننده همانقدر که نگران پرده‌اش هست نگران کثیفی روکش صندلی نیست، البت چند وقت قبل هم اخطارش رو داده بود ولی نمیدانست که چه کسی این‌ها رو بر میدارد، من هم این چند وقت فعلا برنمیداشتم تا سِر شود که بتوانم دوباره این ها را بر دارم برای خواب،ولی اینکه &quot;شما این روکشها را برمی‌دارید میبرید&quot; زیاده‌رویست، من همیشه موقع پیاده شدن جوری تنظیمشان میکنم که با یک حرکت دست برود سرجایش.همکارمان خوشحال بود که  جلوی راننده ایستاده و گفته است که برود خوشحال باشد بخاطر رانندگی‌اش نرفته ایم زیرآبت را بزنیم و گرنه دیگر از فردا اینجا نمی‌اومدی.همکار عزیز بعد از گزاره‌ی اتوبوس شروع کرد به دیگر فتوحات خودش از جمله پیگری برای  زدن ترمز بر درب دستشویی راه رو که خودکار بسته شود و سایر موارد که دیگر به درد اینجا نمی‌خورد. همینکه توانسته کاری کند در روزهای گرم تابستان ما بتوانیم پرده‌اتوبوس را با خیال راحت بکشیم به نظرم برای ثبت عمق فاجعه بار بودن این برهه تاریخی کافی باشد و اثبات شخصیت خودش به عنوان رزا پارکس شرکت.</description>
                <category>danial_sabbahi</category>
                <author>danial_sabbahi</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jul 2024 11:03:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آفت ذهن</title>
                <link>https://virgool.io/@danial_sabbahi/%D8%A2%D9%81%D8%AA-%D8%B0%D9%87%D9%86-dgz3mbx0skps</link>
                <description>آقای الف کمی گیج شده و به خودش دارد می‌پیچید چون رئیس یکی از واحدها گفته پروژه که توصیه شده از سمت ما(من و آقای الف و اکیپمون)، توجیه پذیر نیست: &quot;نیرو میخواهد، فلان افزودنی را میخواهد تازه این خودش دوباره یک انرژی مورد نیازشه که باید خرجش کنیم که تهش میخواهیم یکم آلاینده رو بکاهیم.&quot; با اینکه اگر یک روز اوضاع مملکت هرکه به هرکی شود(منظورم بدتر از الان است)، این رئیس واحد جزو لیست WANTED من هست. ولی واقعیت این است که ایندفعه درست می‌گوید و حق با اوست. مشکل از آقای الف و رئیسمان است که دوست دارند قضیه را زورچپان کنند، وگرنه  اخطار را قبلا بهشان داده بودم که امکان سنجی پروژه لنگ می‌زند ولی سخنانم بیشتر حکم یاوه را داشت. نمیخواهند در کتشان یا هرجایشان برود &quot; که آقا خب درسته ما ازفلانی بدمان می آید و دوست داریم زودتر یک خروجی خوب برای  دفترمان هم داشته باشیم ولی این کار جواب نیست&quot;. اصولا آقای الف، آدم گوش نکنیست.نمیخوام بگم همیشه حق با من است و آنها در اشتباه، نه هرگزززز ولی چرا اینقدر مصر، چرا نمیخواهیم شل کنیم و دیگران را اینقدر به زحمت بندازیم که به حرمت سن‌مان نگویند شات آپ بی‌بی، یا قص علی هذا، مگه تموم عمر چندتابهاره  که بخواهیم این همه خودمان را آزار دهیم. اوایل سعی میکردم بهش اخطار بدم ولی تازگی‌ها دچار سندروم غورباغه آب پز شده ام و کاملا سر، چون اونکه(آقای الف) شل نمیکنه، من چرا خودم را اذیت کنم.میخواهم با آغوش باز نظریه‌ی قومی سقوط هواپیما مالکوم گلدول را بپذیرم و با آگاهی خودم را در این سلسه مراتب فرهنگی بیندازم که هواپیما سقوط کنه حتی به غلط(البت نه به این شوری چون فعلا باید شرکت و سازمان بمونه به حقوقش واسه قسط‌ها نیازه).نظریه‌ی قومی سقوط هواپیماسه سال پیش رفته بودم مصاحبه یک شرکت EPC طور برای قسمت طراحیش، آخرش مصاحبه کننده که از قضا هد واحد هم بود پرسید : اگه من اشتباه داشته باشم در محاسبات چکار میکنی، خواستم احساس مسئولیت را نشانش دهم گفتم تمام تلاشمو میکنم که قانعتون کنم گفت &quot;اگه قبول نکنم چکار میکنی&quot; گفتم اگر خیلی خیطی باشه به بالاتر اطلاع میدم، نگاهی کرد و گفت بگذریم. واقعیت این است که زر زده بودم امروز میگم تهش یکبار و جلوی کسی به عنوان شاهد که فردا گردنم نیفتد و بیشتر از این نمیشود کاری کرد. </description>
                <category>danial_sabbahi</category>
                <author>danial_sabbahi</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jul 2024 20:36:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی کولر</title>
                <link>https://virgool.io/Gasedak/%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%B1-ikbu8qr9h4ug</link>
                <description>هنوز گرمای صبح در وجودم هست. اینکه می گویند در فرهنگ ما گروه، اولویت نیست و فرد اگر احتیاج باشد یک گروه را به خاک و خون می‌کشد برای اینکه نخواهد مبادا خرق عادت نموده و دو صندلی جابجا شود(شاید خودم هم همین گونه باشم ولی بضاعتش را ندارم.) سخنی گزاف نیست. همکار گرامی و هم محلی و هم سرویسی ما می گوید چون قلبش را عمل کرده نسیمی نباید بهش بخورد البت چندسال قبل این عمل را انجام داده، راننده، خودش دریچه سقف اتوبوس را باز میکند که خنکمان شود بعد این کارمند شریف تا سوار سرویس میشود، ضارپ دریچه را میبندد و ولو میشود و آماده مسافت 40 دقیقه ای میشود. چند وقت قبلش همکار دیگری داشتیم که اون وقتی هوا سرد بود می آمد همون دریچه را باز می کرد و یخ میزدیم و این یکی دوبار بست، بعد ترسید رویش به رویش باز شود و دریچه باز می‌ماند و این می لرزید. آن همکار باز کن رفت و این همکار و هم محلی باز نکن ماند!!!  که مثلا 54 سال سن هم دارد و باید به قدر کفایت از عقل بهره برده باشد که بداند کلی آدم در اتوبوس در اثر گرمای زیاد دارند مقطوع النسل می‌شوند.باید در فصل گرما بپزیم، متاسفانه نه من و نه سایر همکاران رویمان نمیشود نمیدانم احترام است، حال درگیری نداریم، پذیریفتمش مثل تمام بدبختی هایمان. دو روز پیش موقع برگشت یکی از همکاران می گفت هوا صبح چقدر گرم است چرا راننده کولر نمی گیرد البت به این ببعی می گفت که به کتفش بگیرد ولی انگار کتفش خراب بود.امروز داغون شدم، خوابم نبرد یعنی روی این 40 دقیقه مسیر حساب کرده بودم که دیشب دیرتر خوابیدم و زودتر بلند شدم ولی نشد هنوز کدرم از گرما و بیخوابی، رفتم پیش راننده میگم &quot;توروخدا، کولر بگیر، آب پز شدیم&quot;، عینک ریبون تقلبی اش را در می آورد و میخندد و میگوید &quot;خب همکارتون اومده گفته من صبح سردم میشه، منکه مشکلی ندارم&quot;.نمیدانم چه چیز را باید تناول نمود، بعضی وقت‌ها فک میکنم دموکراسی به ما نیامده است باید مثل پادگان باشیم بگوید اول خرداد به بعد کاپشن نپوشید حتی اگه تگرگ هم بارید، یک تیرماه حتی اگر یک نفر وسط اتوبوس داشت از شدت سرما سکته هم می‌کرد و پمپاژ قلبش از کار افتاد کولر را خاموش نکنند و فحش بذارن که هرکی اعتراض کند. چرا باید یک نفر 40 نفر را عنتر و مسخره خودش کند، میدانم خودخواهانه است و من روزی پیر میشوم وقطعا همین جوری داغان، ولی ای هم اتوبوسی ها کولر بگیرید حتی اگر من کف و خون قاطی کردم، شاید جوانی خوابش بیاید.دموکراسی به ما نیامده</description>
                <category>danial_sabbahi</category>
                <author>danial_sabbahi</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jun 2024 20:15:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای الف، یک همکار فضول</title>
                <link>https://virgool.io/@danial_sabbahi/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%84%D9%81-%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D9%85%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%81%D8%B6%D9%88%D9%84-rhokfsgzwguy</link>
                <description>یک عادت دیرینه، در محیط‌های کارمندی به ویژه زمانی که کارهم کم باشد این است که سرمان در هرجایی که ممکن است از زندگی همکارم بکنیم تازه اگر همکارمان تازه وارد باشد، ازش زیاد اطلاعات نداشته باشیم و نکته مهم تر اینکه وضعیت زندگی خصوصیش مبهم باشد مثلا ازدواج کرده یانه.شاید فک کنید یک قضیه تکراریست ولی خب مثل مفهوم مثلث عشقی یا خیانت و... یک کهن الگوست که میشه تاآخر بشریت درباره‍‌اش صحبت کرد.سر ناهار مدیرم،همکار سن بالاترمون(بگیرمش آقای الف) و یک همکار فسیل  دیگر دیوونم کردن. موضوعی خاصی برای صحبت نیست چون هیچکدامشون فیلمی، پادکستی، کتابی، متن غیر علمی، یا سفر ماجراجویانه (مثلا فک کن این مدیر ما بره هیچهایک) یا مثلا سفر به آفریقا داشته باشن که بخوان دست قاچاقچی‌های طلا رو رو کنن هییییییچ کدام اصلا در یک کیلومتری این داستان‌ها نیستن اصلا خارج از کار چیزی ندارند برای حرف زدن نه اینکه مثلا من کلی حرف دارم نههه، ولی اینها شورش را درآوردن.از اینها در برنامه اشان نیست الا اینکه سرشان رو تا ته بکنند در زندگی من که چرا ازدواج نکردی،(اگر باهاشون رودربایستی نداشتم همون ثانیه اول میگفتم به توچه پفیو..، ولی دست بالام بسته‌ست و به این آب‌باریک احتیاج دارم) اینکه به فساد می افتی الان وقتشه پیربشی دیگر فایده‌‌‌ای ندارد و مثلا آب غسل متاهل کلی برکت داره و بشریت رو کم میکنه.قسمت تلخ داستان  این است همین  آقای الف (متولد 59،صادره از تهران، تمییز دست مدیرمون بوده )، جلوی مدیرمان صرف امر مالیدن کلی از فواید ازدواج میگه، ولی همین آدم (سرباز ایرانی که در جنگ علیه اعراب کشته شده،خواستم فحشش رو نگم) یک دفعه سرصبحانه با همکار دیگرش میگفت:&quot;ماهم هل شدیم رفتیم ازدواج کردیم گفتیم الان چه می‌شود&quot;.تصورهمکاران ما از ازدواج  (از اینجا برداشتمش).این همکاران ما زمانی ازدواج کرده‌اند که اوج عروسی‌شان این بوده فوامیل رو به صرف شربت و شیرینی دعوت کنند و فوقش نفری یک کباب کوبیده با ژله و سالاد و نوشابه زرد شیشه‌ای میدادند و تازه همه‌شان کارمند رسمی تشریف داشتند و زمانی بودند که کلینتون هنوز اون رسواییش به بار نیامده بودو اوضاع دلار خوب بود و حالا میآیند برای منی تز می‌دهند که برای خرید یک لپ تاپ ساده 4 ماه باید برنامه ریزی کنم، بگذریم حالم رو بد کرده بودند خواستم حال شما هم بد کنم تنها نباشم.</description>
                <category>danial_sabbahi</category>
                <author>danial_sabbahi</author>
                <pubDate>Fri, 26 May 2023 19:47:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا مهندسی شیمی نخوانید</title>
                <link>https://virgool.io/@danial_sabbahi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-fjnjjm4ndhlf</link>
                <description>پارسال را میخواستم این مطلب رو موقع انتخاب رشته کنکور بنویسم ولی اینقدر سر سربازی خسته بودم حوصله ام نیامد و امسال که درگیر بازار کار شدم خواستم بگم سر جدتون سمت این رشته نرم.اگه فک کردی والتر وایت میشی سخت در اشتباهیاول بگم اگه عشق این هستی که بری پالایشگاه و پتروشیمی و این حرفا و پول توو نفته و شهرتون نزدیکش کارخونه داره و یا شرکت های شیمیای فعال داره این رشته بدردت میخوره اما اونقدرها هم روی حقوق فضایی(خیلی جاها در حد همون وزارت کار) حساب نکن یعنی اگه هر مهندسی دیگه بگیری میتونی اون حقوق بگیری یعنی مکانیک سیلات و یا شیمی خالی هم بخونی باز اونجور جاها می تونی بری حداقل تووی اون رشته ها تکلیف روشنه چی میخونی ولی این واقعا رو هواست.از تعریف چرت رشته شروع کنم براتون که مکانیک سیالاتی که از شیمی اطلاع دارد اما اینطوری نیست شما در این رشته واقعا کامل از هیچ کدوم از این دوتا متوجه نمیشید یعنی نه مکانیک سیالات دقیق می فهمید نه شیمی اصن در نهایت این رشته باید تکلیف خودتون رو روشن کنید میخواهید مکانیک سیالات بشید که میشه مهندس فرایند که میخوام اون چه سمیه (خودم متاسفانه ارشد طراحی فرایند دانشگاه تهران خوندم) یا اینکه برید سمت آزمایشگاه های کنترل کیفیت که میشه بیشتر همون شیمیه (که به نظرم شیمی خیلی بهتره) یعنی این خیالو از ذهنت بیرون کنید که شیمی رو خوب می فهمید و کلی هم دانش از تجهیزات دارید که واقعا اینطور نیست در واحدهای ارائه شده کمی شیمی عمومی و کمی شیمی آلی و کمی شیمی تجزیه می خونید با آزمایشگاهاش و همین تمام این مثلا کل بیس شما میشه از دانش شیمی که برید باهاش فرایند طراحی کنید مثلا.اما..........درس هایی که شما رو از یک مکانیک سیالات جدا میکنه طراحی راکتور و درس عملیات واحد که میرید تجهیزات متداول این صنعت شیمیایی رو طراحیش رو یاد میگیرد که اینم بگم شما هیچ وقت این ها رو در صنعت طراحی نخواهید کرد بلکه استانداردهاش موجوده باید ببینی اون استاندارد و اون پتنت برای جداسازی مثلا متانول اومده چندتا سینی بکار برده شما هم همون کارو کنید(فک کن مثلا تو بگی من با کلی تحقیق فهمیدم باید 49 تا  سینی به جای 50 تا سینی جداسازی در برج تقطیر بذاریم که استاندارد لورگی گفته ، همه با انگشت شصتشون بهت یک چیزی نشون میدن ) و یکی ترمودینامیک محلول ها می خونید که اون رشته شیمی می خونه و مکانیک سیالات 1 و 2 دارید و در نهایت انتقال حرارات. یعنی درنهایت شما یک ملقمه بی مزه از چیزهای مختلف خوندید که همه استاداتون تاکید دارن که شما مهندسید باید بتونید یک کارخونه طراحی کنید(زرت و پرت)بدی این رشته اینه که تابع مکان جغرافیایی زیست امروز شماست یعنی میخوام بگم با امکانات کاری که روز به روز داره به وجود میاد این ویژگی ها رو باید باهاش خدافظی کنین: ساعت کاری منعطف (یکی از چرتی های این رشته اینه که اگر کارخانه برید امکان شیفت خوردن مادام العمر دارید)،نزدیکی محل کار(اگر به کارهای مکانیک سیالات و فرایندی علاقه ندارین که تووی دفترن و دوست دارین کارخونه کار کنید همه بیرون شهر هستندو اونم اصن حقوقش متناسب با این سختی راه نیست)، دورکاری ، کار در منزل، پروژه گرفتن از خارج(مگه اینکه استاداتون با یکی اونور در ارتباط باشه پروژه گرفته و خرمالیشو به اسم  مقاله نوشتن بده شما)، اینکه خودتون کار راه بندازین(مثلا خب شاید بگی فرمول فلان ماده رو میزنم باهاش کار راه میندازم خب مشکل اینه تووی لیسانس اصن بیس شیمی خوبی یاد نگرفتی و شیمیست ها بهتر کار کردن) و هزینه کار راه انداختن در رشته ما برای تولید یا پیمانکار شدن برای اجرای پروژه های صنعتی متاسفانه خیلی بالاست و اینطوری نیست که شما خونه بشینین و با سیستم خودتون یا یکی حداقل سرمایه بتونید خدمات بدید (یک نکته رو اغماض نکنم می تونید با چندتا سیستم تووی یک واحد بشینید یک کارهای فرایندی بکنید ولی این پروژه گرفتن از صنعت خیلی داستان داره و نیاز به لینک و رابطه ی فراوان و اینکه شرکت شما رو اصن به حساب بیارن در شروع کار).از قشنگی های این رشته اینه که در طراحی فرایندهای شیمیایی شما نمی تونید از خودتون فتوا بدین مثلا من فک کردم بیام برای تولید بیام یکم فرایند رو تغییر بدیم متاسفانه قبل از ماها خیلی از فرایند ها راهشون باز شده و شما عملا باید بین دو تا سه گزینه موجود یکی رو انتخاب کنین و جایی برای خلاقیت نداره و اگه با این قضیه مشکلی ندارید این میشه مهندسی فرایند بیشیند با چند تا نرم افزار یک فرایند رو شبیه سازی کنید.اگه هم بخواید در یک کارخونه کنترل فرایند کار کنید حتی شرکت نفت هم ، دانش در حد فوق دیپلم صنایع شیمیایی کافیه این همه درس چرت احتیاج نیست.از جهت خلاقیت همون فرایند های آزمایشگاهی پلیمر و شیمی هست که اگه دوست داشتین پلیمر یا شیمی بخونین خب بهتره تا اینکه وقتتون رو با این رشته تلف کنید، چون کارهایی که بچه ها مهندسی شیمی تووی آزمایشگاه انجام میدن از تولید انواع مواد پلیمری و غشاهای جداسازی و انواع مواد شیمیایی همه رو بچه های رشته ی دیگه بهتر انجام میدن.اگر هم کار بازرگانی مواد شیمیایی دوست دارید که اصن احتیاجی به این همه دردسر از ریاضی مهندسی گرفته تا اون ترمودینامیک نیست شناختی از ماده و کاربردش و تست های آزمایشگاهی داشته باشی کافیه حالا اگه دوس داری اسم شیمی داشته باشی خب بخون:))))))چیزهایی که این رشته رو به نظر من (البت میگم شما میتونید بیاید بگید من تووی این رشته فعالیت کردم و کلی راضی بودم ) نسبت به خیلی رشته های دیگه بسته نگه داشته چیه ؟1-یعنی اگه بخوایم بگیم شما صرف بخواید بر اساس تعریف این رشته کار کنید و تمرکزتون رو بذارید صرف رو بهینه سازی فرایند های شیمیایی و اصن کنترلش، فقط می توانید در صنایعی که به شیمی ربط داره کار کنید و مث رشته صنایع و حسابداری  نیست که بتونید هرجای با ربط و بی ربطی کار کنید.فقط هرجا که اسم شیمی و نفت باشه می تونید کار کنید حالا شانستون اگه شهر محل زندگیتون اینا رو نداشته باشید باید هرجایی که این کارخانه باشه برید.و گرنه بیکارید.2-متاسفانه خیلی از فرایندهای شیمیایی از تصفیه آب گرفته تا فرایندهای پتروشیمی و نفتی،خیلی هاشون راه فرایندهاشون باز شده و موجود هست  مثلا مانند هوش مصنوعی یا علم داده نیست که اول داستانه، نمی خوام بگم هیچ کار بهینه سازی انجام نمیشه همین الانشم وضع خیلی از صنایع کشور خرابه مشکل اینه شما مثلا بخواید یک کار ابتکاری کنید که بالخره هم ذوق کنید و هم باهاش به کسب در آمد برسید خیلی مشکله چون خیلی از راه رو قبل شما باز کردن  و مث زمان جنگ جهانی دوم نیست که مثلا هامر بیاد بگه روش تولید آمونیاک و اوره عوض کنه . اگه دقیق تر بخوام یک بحثی در  علم اقتصاد هست به اسم بازده نزولی (diminishing returns)یعنی به تعبیری هزارمین نفری که روی یک پروژه کار میکنه اندازه اون نفر دهمی بازدهی نداره (این مفهوم رو از این سایت 8000 ساعت بدست آوردم در رابطه با کار که وقت داشتی نگاش کن).فرایند های شیمیای (ببین منظورم از فرایند اینکه چه تجهیزاتی با چه دما و فشاری استفاده کنیم) خیلی هاشون در اومدن و نزدیک اون نقطه حداکثرن.نمودار بازدهی نزولی که از یه جایی بعد دستاوردهات سرعتشون کم میشه3-متاسفانه نمی تونی بری داخل خیلی از استارت آپ ها بخاطرت رشتت.یعنی می تونی بری ها :))) ولی از دانش رشتت نمی تونی استفاده کنی البت میدونم خیلی از رشته های فنی این داستانو دارن و بخاطر عدم کار آمدی دانشگاهست اما این یکی واقعا خیلی جاها بکار نمی آد.یعنی یک رشته استارت آپی نیست که خیلی از استارت آپ ها نیازت داشته باشن. میدونید اینو از این لحاظ می گم اگه دوست داری سوار موج های جدیدی بشی که دارن راه می افته.درنهایت سرتو درد نمی آرم ببین تو بالخره باید از یه جا شروع کنی و بری دانشگاه و انتخاب رشته و دانشگاه یکجاییش بخاطر این شرایط چرت کنکور تقصیر تو نیست. نگران نباش مهم اینه که هیچ وقت پیگیرتو از دست ندی و دائم بری چیزهای مختلف و کارها مختلف رو تست کنی تا بفهمی چی میخوای حتی اگه این رشته رو رفتی فک نکن اگه اسمت شد فلان مهندس تا باید تهش همون کار رو کنی. تمام</description>
                <category>danial_sabbahi</category>
                <author>danial_sabbahi</author>
                <pubDate>Fri, 05 Aug 2022 19:22:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصر جمعه  اواخر نیمه دوم زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@danial_sabbahi/%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%A7%D9%88%D8%A7%D8%AE%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ptxtp1ztjnoz</link>
                <description>باید فکری به حال این مگس ها کنم سعی کردم بعد از ناهار سریع خوابم نبرد،پیفپاف به دست نشسته ام کمی کتاب بخوانم تا مگس ها را شکار کنم مطالعه ام یک ساعت طول میکشد.سعی میکنم بخوابم چندتایی را توانستم بکشم، تووی این فاصله مخصوصا لخت نشسته بودم کف اتاق که تحریک شوند سمتم بیایند به این قصد که از خون من بخورند اما وقتی نشستند با پیفپاف بهشان یورش بردم ولی حتی مگس ها به بالشان هم نبود. دراز کشیدم یک ربع خوابم برد، اما دوباره سراغم آمدند میخواستم  به خوابم ادامه بدم اما نشد.حتی اگر این ها هم نبودن فک نمی کنم روزها بیشتر از یک ربع خوابم ببرد نگران از خواب بیدار میشوم.بلند میشوم با اینکه تابستون هلاکت خود را دارد نمی دانم چایی بخورم یا شربت همینقدر سطح تصمیماتم برای زندگی اندک شده. برای یک نفر قول دادم تحقیق کنم که بازار چسب به چه صورته و حوصله اش هم ندارم تحویلش دهم.حالا که 4 ماه از سربازیم گذشته و مثلا ارشد مهندسی شیمی خوانده ام این تنها کاری هست که گیر آمدم. در اوایل 27 سالگی قرار گرفتم و رزومه جدی کاری ندارم و شرکت ها هم یک چیز شتر گاو پلنگ می خواهند هم جوان باشی هم تمام درس ها رو فول باشی و هم کلی نرم افزار بلد باشی و کلی پروژه و.... نمیدانم شاید من هم اگه قرار بود یکی رو استخدام میکردم اینقدر سخت گیر بودم.با اینکه میدانم مهندسی عاقبتی ندارد آنقدر هم تعصب ندارم که اگر جایی میخواد  بابتش بهم پول بده دست رد به سینه اش بزنم که مثلا علاقه صد در صد من نیست واین داستانا... حتی حاضر شدم فاصله 45 کیلومتری رفت و برگشت از شهرمون برای کارخانه هم قبول کنم که آنها هم گفتن فعلا در حال برنامه ریزی هستیم وخبر ت میکنیم.دوست داشتم زودتر به بحران 40 سالگی برسم و از فرط خستگی کاری و مالی بگویم آیا این بود آرمان ها ی ما، اونجا حداقل تکلیف یک سری چیزها روشن شده. نمی دانم شاید این حالت روبه رو شدن با حقیقت تلخ که در 27 سالگی هنوز لنگ در هوایی و کار جدی ایی نداری و.... بخاطر کتاب ظهر(مصائب من در حباب استارت آپ) که دنیل لاینز در 50 سالگی از نیوزویک اخراج شد (بعدا درباره اش بیشتر می نویسم) و از عدم تطبیق خودش در محیط های کاری نوین و شرایط سختش میگه که ناخود آگاه حس ناامنی بهم میده.همینقدر بی حوصلهامروز مصادف شده با زمانی که برای کنکور اقدام کردم به نظر داشتم خودم را برای یک آینده درخشان حاضر میکردم و حال که تقریبا 9 سال از زمان گذشته نمی توانم به درستی بگم آیا پاسخ درستی به معادلات زندگی بوده یا نه شاید چند وقت دیگه بتونم جوابشو بدم ولی مشکل اصلی در این قضیه این بود که من صورت مساله زندگی  رو درست نفهمیدم یا حداقل بهم نگفتم و این امید را داشتم که حتما این پاسخ درستی است ولی گویا کمی سرکاری بوده....))))</description>
                <category>danial_sabbahi</category>
                <author>danial_sabbahi</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jul 2022 17:57:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الان فقط  کار کار  و کار</title>
                <link>https://virgool.io/@danial_sabbahi/%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-yragxm6zk6gc</link>
                <description> این جمله  را اگه این روزهای سال 1400 بشنوید به احتمال زیاد یاد رئیس بزرگ بیفتید که از قضا  لویی پاستور هم  گفته بود من جوانان رو به سه چیز توصیه میکنم کار کار و کار و برای من امروز آغاز دردسر است.اگه مثل بنده تجربه که نه بهتره بگم زجر سربازی رو کشیده باشین در روزهای آخر سربازی با یک عبارت واقعا کلیشه ای روبه رو میشید که خب بعدش کارو میخوای چه کار کنم که اگه حال نداشته باشی میتونی به طرف بگی میخوام با خانواده تو وصلت کنم (خودتون با توجه به خلاقیتتون میتونید تغییرش بدین).خب انگار با این سیستم آموزشی و سربازی برای کسی که صرف خواسته این مراحل رو بگذرونه و از قضا مثل بنده تجربه محدوده ی کاری داشته فرصتی گذاشته شده که دقیقا بفهمیم چند چندیم ((یکی از اشتباهات من در دوران دانشجویی با اینکه بهش همزمان افتخار  هم میکنم ولگردی بود و تجربه کاریم محدود بود ولی تو اگه دانشجویی برو کار کن حتی به غلط)) خب من وقتی از دانشگاه بیرون اومدم تا خواستم  یه کاری برای خودم شروع کنم که مثلا یک تجربه ی حرفه ای را از سرم بگذرانم باید دفترچه پست میکردم و خودم دوران سربازی هم اختیار وقتم دست خودم نبود.وقتی این روزها در پاسخ افرادی که این سوال مسخره رو از من می پرسند و من در جواب میگم یه چندماه میخوام به خودم فرصت بدم فک میکنن مثلا من فراخی پیشه کردم و قطعا چند ماه دیگه باید از تووی  جوب پیدام کنن در حالی که من دارم زجر اونها رو سرکار میبینم و میخوام کمی این خطا رو کم کنم و دقیقا داستان این نوشته از همین جا شروع میشه.دقیقا باید چه کار کنیم؟ یا برای چه  کاری مناسب هستیم؟اولین برخورد من با برنامه ریزی شغلی خیر سرمبخاطر همین سعی میکنم برای اینکه چند ماه دیگه تووی جوب پیدام نکنن کمی اینجا از چیزیهایی که دارم میخونم و پیش فرضهایی و حتی تجربیاتم که دارم بنویسم هم برای ثبت و جمع بندی که بعدا بتونم سیرشو ببینم  و هم اگه چیزی خوندی یا میدونی بهم راهنمایی بدی و یا اگه حال داشتی از تجربه خودت بهم بگی.همینجا اولش بگم تازه یه کتاب شروع کردم به نام شغل مورد علاقه از آلن دوباتن که فعلا اولشم به نظر جالب میاد که حال داشتی بخون و گرنه سعی میکنم اینجا کمی از نکات کلیشو بگم البت زیاد روی قسمت دوم حساب نکن چون من واقعا فراخم:)))اما کمی از سردرگمی هام و پیشفرضهام که مساله ی شغل رو برام پیچیده کرده:اینطوری که هست این جمله که لزوما شغل باید مورد علاقت باشه کشکه چون در دراز مدت حتی اون شغلی که فک میکردیم باحاله بخاطر اینکه از جزییاتش خبر نداشتیم از کیفیتش میکاهد و به گفته همین آلن دوباتن این مشکلی که دنیا مدرن برای ما ایجاد کرد.مساله تایم کار مخصوصا کارخونه هایی که برای رشته من (ارشد شیمی خوندم:)))) هست شیفتی بودن کاره مثلا دو روز صبح دو روز عصر دو روز شب و دور روز آف و مسیرشون که بیرون شهره و بیشتر از دوساعت ازت وقت میگیره چندتا از دوستامو دیدم که در دراز مدت واقعا داغون شدنمساله کار راه اندختن فعلا شرایطشو ندارم و اصلا لزومی نمیدونم در همین ابتدا ی کار برم گردش دلیلی وجود نداره همه کارآفرین بشیمیه چیز دیگه ای که بهش رسیدم مساله تخصصه یعنی نگاه کنیم اطراف خودمون کسی یه چیزی رو خوب میدونه معمولا همچین مالی زمین نمی مونهیکی از چیز هایی که به نظر پاسخ درستی میاد توصیه به تست کارهای مختلفه تا بالخره دربیادیکی از توهماتی که این روزها درگیرش هستیم آیا واقعا باید اینقدر به این مسائل رشد و یادگیری حین کار و خودشکوفایی وزن بدیم.چقدر رفتن به شهرهای دیگه برای کار ارزشو دارهیک سری سوال ها و فکرهایی دیگه دارم که فعلا دارم اینجا نمی تونم بگمشون. شماهم اگه حال داشتین از تجربه کارتون  بگین که  استفاده کنیم.  </description>
                <category>danial_sabbahi</category>
                <author>danial_sabbahi</author>
                <pubDate>Fri, 11 Feb 2022 20:32:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما تا حالا مثل دنی رز بودین؟</title>
                <link>https://virgool.io/@danial_sabbahi/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%86-u9zzsrgagyhd</link>
                <description>همین دیشب فیلم برادوی دنی رز(Broadway Danny Rose) را تمام کردم.یکیی از اون فیلم هایی بود که اگه قبلا میدیدمش نمی تونست مثل امروز به خودش درگیرم کنه و کلی علامت سوال برام ایجاد کرده و یک چیزی داره که میتونه با اینکه 36 سال از ساختش میگذره ولی هنوز به کار بیاد.همین الان می تونم بگم جز از اون فیلم هایی نیست که بگین آخر هفته ی پر از خستگیتون رو باهاش در کنید که به نظرم میتونید پیشنهادهای باحال تری داشته باشید مثل فیلم زندگی پنهان والتر میتی که بیشتر کیف میده.اما این فیلم واسه زمانیه که هوس کردین  یه فیلم مثلا کلاسیک سیاه سفید ببینید و کمی دلتون خل بازی های وودی آلن رو بخواید.می تونید به عنوان یه گزینه روش حساب کنید.این فیلم ادای دین وودی آلن به فیلم های دهه 50 و 40 ایتالیا هست و سعی کرده اون فضا رو بازسازی کند.یکی از هنرمندهای دنی رز اشتباهی یه پیرزنه هیبونتیزم کردهپلات فیلمداستان فیلم درباره ی یه مدیربرنامه (وودی آلن) به اسم دنی رز که باهوش و مهربونه و می تونه پتانسیل افراد رو پیدا کنه اما وقتی همین ها یه مقدار رشد میکنند دیگه قبولش ندارند  و ولش میکنند و الان هم چند تا هنرمند درب و داغون و یه خواننده با استعداد  به اسم (لو) براش مونده و تمام سعی خودشو میکنه که لو معروف شه اما لو از اون آدم های خوشگذرونه که به خودش سخت نمیگیره ولنگاره منظم نیست و بی تعهده.لو و دنی رزدنی رز تمام سعی خودشو میکنه تا بالخره لو معروف شه و یه برنامه مهم براش جور میکنه ولی لو گیر داده شب برنامه معشوقه اش (تینا) باید باشه ولی چون لو زن داره دنی رز باید نشون بده که تینا دوست دختر دنیه.دنی هم بخاطر لو حاظر میشه بره تینا رو بیاره و کشمکش فیلم درباره ی اینه که دنی به هر جون کندنی شده میخواد تینا رو بیاره و لو هم از شدت فراق تینا داره غربتی بازی درمیاره و داره گه میزنه توو برنامه ی اون شب.جان کلام دنی رز طول فیلم به لو چند مرتبه میگه &quot;تو برای من مثل یه سرمایه گذاری بلندمدتی&quot;.این جمله به نظرم جان کلام فیلمه روابطی که ما با دیگران به  قصد کار یا دوستی برقرار میکنیم و کلی برای اون رابطه وقت میذاریم و هزینه مادی و معنوی میکنیم و مثل دنی سعی میکنیم صادق باشیم اما یکهو در کاسمون گذاشته میشه کما اینکه آخر این فیلم هم لو دنی رو با تحریک همین تینا ول میکنه.دنی از اون آدم ها نیست که ژست الکی بگیره و سعی میکنه رفیق لو باشه و نمیاد به لو بگه گه میخوری اون شب نیای من نمیدونم چه غلطی میخوای بکنی اون شب باید باشی و گرنه میری همون سگ دونی که بودی و باید کامل دراختیار من باشی.تو هرچی داری از منه همش هم میتونم ازت بگیرم.اما دنی اینطوری نیست و کاملا خودشو خرج طرف میکنه حتی یه جای فیلم میگه اگه پولش کمه قبول کن نمیخواد به من پول بدی مهم اینه که تو رو سر زبون ها میندازه(از این آفر الکی ها که ما به خیلی ها میدیم).اما چرا ؟ نمیخوام قصد اخلاقی و معرفتی دنی رو زیر سوال ببرم که در بزرگی و قلب طلایی اون شکی نیست اما واقعا لو ارزششو داره ؟اصن تعهدی نسبت به تو داره؟دنی اینو نمیبینه که لو به زن خودش داره خیانت میکنه چرا به تو خیانت نکنه؟آیا اگر در رابطه ام من دنی رز هستم نکنه طرف مقابل لو باشه ؟شما تا حالا مثل دنی رز بودین؟</description>
                <category>danial_sabbahi</category>
                <author>danial_sabbahi</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jan 2022 14:20:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من مانده ام در هرات و بخارا</title>
                <link>https://virgool.io/@danial_sabbahi/%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%A7-tiufdxzgqa6c</link>
                <description>همین دیروز بود که رفته بودیم جیگرکی وسط خیابون گلبرگ لش کرده بودیم و دربار‌ه‌ی اینکه قراره برنامه آینده مون چجوری پیش بره صحبت میکردیم.جز معدود آدم هایی بود که سال سوم  خوابگاه اتاقش پناه برای من بود که می‌تونستم هر از گاهی از حیوون های اتاق خلاص بشم و برم پیشش و میتونستم بدون اینکه کسی بدون اجازه ماستمو و باقی غذاهامو بخوره توو اتاقش غذامو بخورم و در حالی که غذامو میخوردم بشینم پای  اراجیف اون  که علاقه‌ش مطالعه کتاب روشهای  باستانی آمیزش  کاماسوترا  بود و درباره ی اکتشافاتش برای من میگفت و به نوعی یکی از کسایی بود که توو خوابگاه میشد روش حساب کرد که باهاش هی بریم نارمک گردی و  پای تمام تفریحات فارغ از جاشو ،زمان و هزینه‌ش باشه.هفت حوضاونم مث من همیشه درگیر این بود که بین این همه علاقه مندیش یکی رو انتخاب کنه از زبان فرانسه و عربی گرفته تا اقتصاد و فتوشاپ و تولید محتوا و صنایع و نظریه بازی ها و  آمادگی برای کار در سفارت‌های خارج از کشور ، البت به من فقط گفته بود یه روز دوست داره بره سفارت خونه کار کنه.هر دومون آشفته بودیم ولی اون پیگیرتر بود شاید خیلی از من پیگیر تر بود برای آشفتگی هاش و بهتر خودشو میتونست به عنوان یه آدم خلاق پرزنت کنهالان 2 ساله که حضوری ندیدمش،ولی امروز پست اینستاشو دیدم که با یکی از بچه های مکانیک وسط یه پارک تووی تورنتو  و با یه موزیک لایت روی از این صندلی چوبی ها ولو شدن و خودشونو برای قبل امتحانات آماده میکنن و من اینجا دغدغه اینه که برم فردا به مسئول کامپیوتر  پادگان بگم تعمیرات کیسو طولش بده یه هفته بیشتر راحت  باشم و اتاقمون کار نداشته باشه و چجوری بتونم از دست این افسر چلغوزم راحت شم.تورنتواینو به خودم نمیخوام بگم خارج گزینه خوبیه یا نه،فقط میخوام با خودم مرور کنم تصمیماتم درست بوده یا نه .ولی حالا که موندی الان سر کیفی رئیس ؟ یا که چی.این روزا  دائم فک میکنم بعد از خونوادم چی ارزش موندن داره.نکنه باید میرفتم . نکنه یه کدوم از پیچ ها مهم زندگیمو خراب کردم .فعلا اینو اینجا نوشتم صرفا جهت ثبت.شما الان دوستاتتون کجان ؟ با این مقام دردناک مقایسه چه میکنید؟</description>
                <category>danial_sabbahi</category>
                <author>danial_sabbahi</author>
                <pubDate>Fri, 14 May 2021 21:58:53 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>