<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دانیال عماری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@danialamari</link>
        <description>یک داستان‌نویس جوان، غرق در ادبیات و هنر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:15:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/392139/avatar/QgXtKm.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دانیال عماری</title>
            <link>https://virgool.io/@danialamari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رنج‌ها و گنج‌های نویسنده</title>
                <link>https://virgool.io/@danialamari/%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%DA%AF%D9%86%D8%AC-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-r3sox85ml7qj</link>
                <description>همینگوی می‌گوید نویسنده از رنج‌هایی که می‌کشد حرف نمی‌زند، بلکه آن‌ها را می‌نویسد.دریافت من این است که این گفته شاید نه در مقام یک رفتار مازوخیستی - حرف نزنم درحالی که می‌خواهم بزنم تا بعد بنویسمش-  بلکه از پس این آگاهی می‌آید که حرف همواره تقلیل مسئله است به ساختار ارتباط با دیگری. درواقع مسئله همواره به نفع ایجاد ارتباط مصالحه می‌شود.البته بنظر می‌آید همینگوی این رفتار را منش نویسنده درنظر می‌گرفت، تا چرخه نوشتن فعال شود. او نویسنده را مانند سربازان جنگی قلمداد می‌کرد. مفتخرانه در خود ماندن، بدون نق و زاری، و سرریزکردن تمام زخم‌ها و رنج‌های زیستن در نوشتن.بنظر می‌آید خودش هم شخصیتی دسترسی‌ناپذیر داشته، که در عین عیاشی و بارنشینی و می‌گساری و زن‌بارگی، سایه‌ای تاریک و یافت‌نشدنی از او، همیشه برای اطرافیانش معمای سربه‌مهری بوده‌است. این رازآلود بودن در شخصیت‌ها و حتی ساختار داستان‌هایش هم مشهود است. متون فشرده شده چون فنر که باید با خواندن آزاد شوند.این منش ستایش‌شده برای نویسنده، با فهم عام از مردانگی هم شباهت زیادی دارد. گویی برای همینگوی نویسنده همان منش مردانه در معنای عام است، به علاوه‌ی خلاقیت و توانایی نوشتن. رویکردی که بنظر تمام عمر با آن زیست و هرگز در آن تردید نکرد. مرد، برخلاف زن، خودش را در خود نگه می‌دارد. غمش حتی اگر همچون تهوع در دهانش جمع شود، آن را بیرون نمی‌ریزد، بلکه در سکوت تمام، و با لبخند، آن را به معده برمی‌گرداند.بحث ما اما برسر این است که نویسنده، چقدر از مسائلش می‌گوید. من می‌گویم او از همه‌چیز می‌تواند بگوید الا همان درد مرکزی که موتور نوشتنش است. حرف زدن از آنچه می‌تواند مایه نوشتن شود، مثل آلوده کردن لباس نو به گل خیس می‌ماند. لکه‌ها همان نظرات سطحی دیگران است که ایده تو را تخریب می‌کنند.گویی به نگاه همینگوی، نویسنده ملزم به یک تنهایی‌ست که هرگز به آسانی قابل‌تشخیص نیست - به عکس‌های او در بارها در جمع دوستان و معشوقه مراجعه کنید - او آن‌جاست، می‌نوشد و می‌خندد، اما اگر سراسر جهانش آشکار باشد، نوشتن ممکن نخواهد بود. برای نویسنده، همواره چیزی از وجود او، باید اراده‌مندانه پنهان بماند، تا در فرم ادبی خودش را نمایان کند. او رنج‌هایش را گنج‌هایش می‌داند، و مادرانه آن‌ها را زیر حجاب خود پنهان نگه می‌دارد و لبخند می‌زند.</description>
                <category>دانیال عماری</category>
                <author>دانیال عماری</author>
                <pubDate>Mon, 05 May 2025 14:11:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعترافات آگوستین قدیس، باغِ هزار باب</title>
                <link>https://virgool.io/@danialamari/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%DA%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B3-%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D9%90-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-kbnjpqwpmdsp</link>
                <description>آگوستین قدیس در تاملات اثر سندرو بوتیچلی (۱۴۹۴)تعریفی بی‌مناشقه و جهان‌شمول از آثار ماندگار تاریخ هنر جهان وجود دارد که می‌گوید، آن اثری که باد تغییرات در پس قرن‌ها را تاب بیاورد، جاودان و همیشگی خواهد بود. به عبارت دیگر، برای تمام دوره‌های اندیشه و تغییرات اساسی مفاهیم حرفی برای گفتن داشته باشد، و ارجاع دوباره به آن اجتناب‌ناپذیر. این آثار گویی حکمتی در خود دارند، که مسئله انسان است فارغ از اینکه در چه زمان و مکانی زیست می‌کند. هرچقدر بینش و نگاه‌های جدید معرفی شوند، حقیقت آن آثار همچنان پابرجا خواهد ماند. مثلا من امروز شاید به سان سعدی شیرازی به جهان ننگرم، اما نوشته‌های سعدی هنوز تماما معتبرند.آنچه اعترافات آگوستین قدیس را برجسته می‌کند، و آن را در مقام یک اثر سراسر مذهبی، تا دنیای سکولار و از خدابرگشته امروز حائز اهمیت نگه می‌دارد، همین ویژگی تاب‌آوری اثر است در مواجه با تغییرات. در این یادداشت کوتاه می‌خواهم به این پرسش پاسخ بدهم که اعترافات چگونه می‌تواند هم دکترین فلسفه‌ی مسیحیت کاتولیک را در قرن چهارم پی‌ریزی کند، و هم از پس هفده قرن حجاب، از کتاب فیزیک‌دان بی‌خدایی که در آزمایشگاه‌های فوق‌ پیشرفته روی زمان تحقیق می‌کند سردربیاورد؟برای پاسخ به این سوال اساسی در این مجال کوتاه، تنها به یک ویژگی مرکزی کتاب اعترافات اشاره می‌کنم، که بنظر می‌آید، راز جاودانگی آن، ورای اندیشه‌های مذهبی و سکولار باشد.اعترافات آگوستین، از پایه و اساس، ماهیتی چند وجهی دارد. شبیه باغی‌ست که چندین و چند در داشته‌باشد و هرکدام ورودی‌هایی چشم‌نوازاند. از این رو می‌توان کتاب را به حوزه‌های مطالعاتی متفاوتی ربط داد و پاسخ‌های مستحکمی هم دریافت کرد. بیایید نگاهی به هرکدام از این ورودی‌ها بیاندازیم و ببینیم اعترافات چگونه توانسته ماهیتی سیال و چند وجهی برای خود ایجاد کند.بانام کتاب شروع کنیم، بی‌شک با متنی سراسر دینی مواجه هستیم. آگوستین نشسته و در پیش‌گاه خداوند به گناهانش اعتراف می‌کند. کتاب نه تنها اعترافات سال‌های خامی و شهوت‌رانی و سرکشی اوست، بلکه سراسر نیایش پروردگار هم هست. در واقع تمام سیر اتفاقات زندگی او، در حریری از نغزترین نیایش‌ها و تمنا‌ها پیچیده‌شده است. از سوی دیگر، در سه فصل پایانی کتاب، که اعترافات به پایان رسیده، آگوستین تفسیرش از آیه‌های آغازین سفر تکوین را ارائه می‌دهد، و وجه نیایشی را با فلسفه‌ورزی دینی تکمیل می‌کند.اما صحبت از سیر اتفاقات کردیم. پس با روایت مواجه هستیم. یک راه ورود دیگر به اعترافات آگوستین، نگاه به کتاب از منظر روایت‌شناسی و بررسی کیفیات داستانی آن است. این وجه از اعترافات آگوستین، ناگزیر او را به یک داستان‌نویس هم بدل می‌کند تا بتواند شرح حال زندگی‌اش را برای خداوند اعتراف کند تا بخشوده شود.حال اگر پای شرح حال نویسی در میان باشد، باید گفت با مسئله ژانر هم روبروییم. اعترافات آگوستین یکی از اولین نمونه‌های شرح‌حال نویسی به حساب می‌آید که پایه گذار ژانری جدید در ادبیات است. ژانری که قرن‌ها بعد توسط یک طبیعت‌گرای رمانتیک به نام ژان‌ ژاک روسو ادامه پیدا می‌کند و او هم کتاب اعترافات می‌نویسد. پس می‌توان ژانرشناسی را یکی دیگر از ابواب این کتاب دانست.آگوستین در سه فصل پایانی – که کتاب وجوه روایی‌اش را تقریبا از دست می‌دهد و بدل به یک رساله فلسفی می‌شود – از متافیزیکی حرف می‌زند که پایه‌گذار فلسفه‌ی مسیحیت کاتولیک است. این باب دیگر باغ اعترافات، یک نظام فکری را بنیان می‌نهد، که اندیشه مسیحی قرون میانه بر آن سوار مي‌شود. آگوستین، که میراث‌دار اندیشه‌های نئوافلاطونی بوده، آن فهم از هستی را با تثلیث مسیحیت پیوند می‌زند و بنیان فکری کلیسا را شکل می‌دهد. از این رو اعترافات را می‌توان اثری دانست، که مخزن فهم مسیحی از هستی، انسان و خداوند است.اما آگوستین، تنها برای مسیحیان فلسفه نوروزیده‌است. در بخش‌هایی از باب یازدهم کتاب اعترافات، آگوستین – گرچه تماما در نیایش و تمنای فهم پروردگار اما بسیار تجربه‌گرایانه – به پرس‌گری از ماهیت حافظه و زمان می‌پردازد. در این بخش‌ها از کتاب، با روی دیگری از این چهره چند وجهی مواجه می‌شویم، که همچون دانشمندی، وجوه متضاد ماهیت زمان و حافظه را به چالش می‌کشد. این باب از اندیشه آگوستین، همان است که مي‌تواند او را حتی برای دانشمندان سکولار دانشگاهی جهان مدرن هم حائز اهمیت کند.این مسیر را مي‌توان ادامه داد و بیشتر به اجزا اندیشه آگوستین نگریست. اما تا همینجای کار هم می‌توان اعترافات را هم مانند یک باغ مرکزی با در‌های فراوان فهمید، هم درختی تنومند که هرکدام از ریشه‌هایش برای متفکران نحله‌های فکری و اندیشگانی گوناگون میوه دارد. این پیچیدگی در ماهیت کتاب، بی‌شک ناشی از شخصیت خود آگوستین است، که به زودی مفصل درباره آن خواهم نوشت.</description>
                <category>دانیال عماری</category>
                <author>دانیال عماری</author>
                <pubDate>Wed, 23 Apr 2025 16:15:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادربزرگ دُنا رُزا - ردیابی میراث زنانگی</title>
                <link>https://virgool.io/@danialamari/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D9%8F%D9%86%D8%A7-%D8%B1%D9%8F%D8%B2%D8%A7-%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AB-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-ztmusn489lal</link>
                <description>حماسه‌های خانوادگی را می‌توان پاسخی اومانیستی به شجره‌نامه‌های خدایان باستانی، یا روایات الهیاتی از زندگی پیامبران دینی دانست. جایی که فراز و فرود‌های زیست این‌جهانی شخصیت‌ها و شکست‌ها و پیروزی‌هایشان برای زندگی بهتر در همین جهان مورد توجه قرار دارد. حماسه‌های خانوادگی به ناچار به تاریخ هم گره می‌خورند. یا به بیان بهتر، تاریخ را از  منظر انسان‌های فرودست در هرم قدرت روایت می‌کنند. رواج این آثار از اواسط قرن ۱۹ تا اواسط قرن بیستم، یک دلیل عمده دیگر هم داشت: اینکه از خلال روایت زندگی دو یا چند نسل از یک خانواده، می‌شد گذار از جهان قدیم به جدید را از درون و ملموس تشریح کرد. اینکه ارزش‌ها، روش‌ها و چیدمان‌های اجتماعی چگونه با ظهور مدرنیته تغییر می‌کنند و نسل‌های قدیم با وجود پیوستن به تاریخ، چه ردپایی در فرزندانشان به جا می‌گذارند.رمان «مادربزرگ دنا رُزا» اثر روبرتا یاسمین کاتالانو که با ترجمه روان و خواندنی ابوالحسن حاتمی به فارسی برگردانده شده، یک نمونه رمان شجره‌نامه‌ای است که روایت دو نسل از خانواده‌ی نویسنده را در میانه قرن بیستم روایت می‌کند. رمانی که با محوریت دو شخصیت زن – یک مادر (ماریا) و دخترش (رزا) – پیش می‌رود. در ابتدای رمان، بخاطر تمرکز بالای نویسنده بر شخصیت پردازی ماریا، بنظر می‌رسد او شخصیت مرکزی رمان باشد، اما پس از یک سوم داستان، رزا به دنیا می‌آید – که مادربزرگ نویسنده‌است – و فرمان روایت را به دست می‌گیرد. عمدتا به این دلیل که رزا، با چالش‌های بسیار بیشتری برای یافتن جایگاهش به عنوان یک زن درگیر بوده‌است و زندگی‌اش پرفراز و نشیب‌تر است. حتی خود نویسنده هم در مقدمه اعتراف می‌کند که در روند نوشتن، رزا چگونه خودش را به او تحمیل کرده و مرکزیت ساختار رمان شده‌است.کتاب اگر می‌خواست با جزئیات و دقت به شرح حال این دو نسل بپردازد، بخاطر تعدد بسیار بالای اتفاقات و شخصیت‌ها باید جای سیصد صفحه، شبیه رمان‌های هشتصد صفحه‌ای قرن نوزدهمی می‌شد. در یک سوم ابتدایی داستان که با سرگذشت ماریا مواجه هستیم، راوی بسیار خوب شخصیت مذهبی، خشک، مدیریتی و امنیت‌طلب او را پردازش می‌کند که در پاسخ به یک ترومای بزرگ در دوران کودکی شکل گرفته‌است. شخصیتی که با به زاویه‌رفتن بعد از ورود رزا تا پایان روایت بی‌تغییر می‌ماند. شبیه مادری که می‌دانیم هیچ‌وقت تغییر نمی‌کند. شخصیت‌ رزا اما بیشتر از آنکه از طریق تمرکز راوی بر تعارضات درونی او، اختلافاتش با مادر، و نیروی خارق‌العاده‌ای که برای پیش‌بینی آینده دارد رشد و ترسیم شود، با بیان شتاب‌زده رخداد‌های زندگی پردازش می‌شود که عمدتا بچه بدنیا آوردن است. در نیمه روایت است که می‌فهمیم  زنانگی رزا، بیش از آنکه عامل پرواز او باشد، مانع او شده‌است، چرا که شوهرش مدام او را حامله می‌کند تا در خانه نگه دارد. همان اتفاقی که به شکلی متفاوت برای مادرش افتاده‌است.رمان در پی ایجاد یک ارتباط پنهان میان مادر و دختر می‌گردد. دو زن از دو نسل مختلف که هر دو به شکلی مشابه توسط ساختار مردانه مورد کنترل قرار گرفته‌اند. اما هر دو، با وجود اینکه هیچ‌وقت ارتباط صمیمی‌ای با هم نداشتند در بزنگاه‌های مهم تصمیمات مشابه می‌گیرند و  از بند اسارت رها می‌شوند. گویی رمان برای نویسنده‌اش، بیش از آنکه صرفا بیان سرگذشت مادر‌بزرگ و جد مادری‌اش باشد، پیگیری یک رگ خونی در زنان نسل‌های گذشته‌است که آن‌ها را رهایی بخشیده‌است. نیرویی که شاید نویسنده با نگارش زندگی اجدادش می‌خواسته آن را در خودش شناسایی کند. چرا که مهم‌ترین عامل اتصال دهنده این دو نسل، قیام خاموششان علیه ساختار مردسالارانه خانواده بوده‌است.ماریا با سکوت، پناه‌بردن به اعتقادات دینی، و امید به رستگاری در جهان پس از مرگ، زندگی را تاب می‌آورد و عاملیت او هم از همین اندیشه برمی‌خیزد. او را می‌توان نماینده زنی آمده از جهان قدیم دید، که با ایمان به رستگاری زندگی می‌کند و قادر است با اتصال به مفاهیم الاهیاتی، رنج زیستن در ساختار سرکوب‌گر مردانه را تاب آورد. رزا اما به دنیای جدید تعلق دارد. او نه در پی رستگاری پس از مرگ، که در پی شکوفایی این جهانی‌است و عاملیت او هم در گرو آرزوهایش. این دو نیروی زمینی و آسمانی – هرچند متضاد – اما در مادر و دختری که دو جهان فکری متفاوت دارند، به شکلی مشابه عامل «نه» گفتن و رهایی می‌شوند.ترجمه ابوالحسن حاتمی، به عنوان یک مترجم چیره‌دست در زبان ایتالیایی باز هم جای تقدیر دارد. طی مطالعه چند رمان ترجمه شده از او، بیش از پیش به این نکته می‌اندیشم که ترجمه صرفا نباید بازگرداندن کلمه به کلمه متن باشد. مترجم باید چیزی از احوالات زمانه و بافت زبان مبدا بداند، تا آن را در زبان مقصد هم جستجو کند و زنی زیسته در جنوب ایتالیای دوران موسیلینی را به ایران امروز بیاورد. حاتمی در ترجمه‌هایش نشان داده نه تنها زبان‌های مبدا و مقصدش را خوب می‌شناسد، بلکه می‌تواند پلی ارتباطی میان دو انباشت فرهنگی از دو سرزمین دور از هم باشد.</description>
                <category>دانیال عماری</category>
                <author>دانیال عماری</author>
                <pubDate>Wed, 09 Apr 2025 21:51:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذری به اندیشه هدایت به بهانه وغ‌وغ‌هایش</title>
                <link>https://virgool.io/@danialamari/%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88%D8%BA-%D9%88%D8%BA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-ggshosaosep1</link>
                <description>سال‌هاست به ردپای اندیشه و آثار صادق هدایت در تاریخ ادبیات داستانی معاصر فکر می‌کنم. جایی از استادی شنیده بودم که در فضای خالی میان خطوط تمام آثار داستانیِ بعد از هدایت، می‌توان نیشخد تلخ او را دید که به ما می‌خندد. گویی تبار فکری او، خواه‌نا‌خواه تمام داستان‌نویسان پس از او را متاثر کرده‌است. هوشنگ‌ گلشیری در سخنرانی مشهور «جوان‌مرگی در ادب فارسی» به سال ۱۳۵۶ صراحتا می‌گوید، هدایت من و نسل‌های قبل از من را تربیت کرد، و من تاریخ معاصر ایران را از خلال آثار او، از درون و نه از برون فهمیده‌ام.اما کار آن‌جا سخت می‌شود که شناسایی ردپای اندیشه هدایت، با داستان‌نویسی امروز – حداقل آثار که می‌شناسم – و همچنین داستان‌های خودم دشوار است. در مطالعه آثارهدایت، همواره با سطح بالا و منحصربفردی از اندیشه – بخصوص برای زمانه خودش – مواجه شده‌ام، اما برایم سوال بوده که او چگونه و با چه اندیشه‌هایی در میان خطوط ادبی پس از خودش ماندگار شده‌است.برای فهم بهتر تاثیرات صادق هدایت، منظومه فکری او را به سه شاخه کلی تقسیم‌بندی کرده‌ام، که می‌توان جوانه‌هایی که بر این شاخه‌ها زده شده‌است را تا حدودی شناسایی کرد.یک شاخه از آثار هدایت – که برجسته‌ترین آثار او را هم شامل می‌شود، آثاری هستند که پیرو نگاهی جبرگرایانه، روانشناسانه و متاثر از اندیشه‌های رمانتیک و اکسپرسیونیستی تولید شده‌اند. جایی که هدایت – برخلاف جمال‌زاده – هرگونه امکان سعادتمندی در بشر را مردود می‌داند، چرا که نفرینی بنیادین در ذات خود بشر وجود دارد که تنها مرگ رهایی‌بخش آن است. درست مانند ادبیات رمانتیک قرن ۱۸ و ۱۹ اروپا، بیماری و شرایط خاص روانی شخصیت‌ها در مرکز توجه آثار هستند. این نگاه هدایت که بسیار هم ضدتمدن و مبارزه‌جویانه است، خودش را در داستان‌های ماندگار هدایت مانند «سه‌ قطره خون»، «زنده‌بگور»، «بوف کور»، «سگ‌ولگرد»، یا حتی «مردی که نفسش را کشت» نمودار م‌کند. در این آثار هدایت اندیشه‌ای را وارد ادبیات فارسی ‌کرده، شخصیت‌هایی خلق کرده و نگاهی به جهان ارائه داده که پیش از او در ادب فارسی سابقه نداشته‌اند. می‌توان تاثیر این شاخه از اندیشه هدایت را در آثار نویسدگانی مثل بهرام صادقی، کاظم تینا، عباس معروفی و… ردیابی کرد.یک شاخه دیگر از تفکر هدایت – که در مواجه امروزی با او، عمدتا آثار ناامیدکننده‌اش را تشکیل می‌دهند – متاثر از ادبیات رئالیستی و ناتورالیستی قرن ۱۹ اروپا و بیش از همه گرایشات سوسیالیستی در ادبیات است. داستان‌هایی که حرف اصلی‌شان این است: «نگاه کنید این ملت را که چگونه در فقر و جهل خود اسیر شده‌اند». هدایت در این شاخه از اندیشه‌‌اش که از لحاظ حجمی بزرگترین بخش آثارش را تشکیل می‌دهد، با نگاهی اجتماعی به انسان و انتقاد از وضعیت موجود، نقش روشن‌فکری را دارد که از سیاهی‌های جامعه می‌نویسد. مذهب را به انتقاد می‌کشد، مردسالاری و وضعیت زنان در جامعه عقب‌مانده ایران را بازنمایی می‌کند، از فقر و جهل و نداری و زشتی‌های جامعه می‌گوید و ادبیات را یک دستگاه انتقادی به وضع موجود می‌داند. پیش از او، جمال‌زاده هم متاثر از ادبیات غرب، با مجموعه داستان «یکی بود یکی نبود» - البته با بینش و ساختار روایی متفاوت – همین مسیر را پایه گذاری کرده بود و پس از هدایت هم این ارثیه او وارثانی مانند صادق چوبک، جلال آل‌احمد و… دارد. این اندیشه هدایت را می‌توان در داستان‌های «زنی که مردش را گم کرد»، «داش آکل»، «علویه خانم»، «حاجی مراد»، «آبجی خانم» و… ردیابی کرد.پیش از رفتن به شاخه نهایی و بسیار متفاوت اندیشه هدایت، لازم است به چند جوانه خشکیده‌ هم در اندیشه او اشاره کرد. در برخی از داستان کوتاه‌های او، نوعی رفتار ضدنژادی نسبت به اعراب، سیاتش ایران باستان، پرداختن به آیین‌های زردشتی و بودایی هم دیده می‌شود، که به نظر از دون‌ترین سطوح اندیشه هدایت هستند. طوری که اصلا نمی‌توان آن‌ها را اندیشه نامید. عدم ادامه یافتن این نگاه‌ها در آثار نویسندگان برجسته بعد از او خود معین این نظر است. داستان‌های «آتش‌پرست»، «آفرینگان»، «آخرین لبخند» از نمونه‌های این شاخه از آثار اویند.اما مهجور‌ترین و کم‌حجم‌ترین اما پیش‌رو‌ترین شاخه از اندیشه هدایت – که تنها در یک اثر از او خودش را نمایان می‌کند، بیش از همه مورد اغفال واقع شده‌است. کتاب وغ‌وغ ساهاب، که به همراهی مسعود فرزاد به سال ۱۳۱۳ نگاشته شده‌است، هدایت را همجوار با اساسی‌ترین نظریه‌های ادبیات جهان قرار می‌دهد. و‌غ‌وغ ساهاب نه به مسائل انسانی و اجتماعی، که به خود مدیوم ادبیات و زبان می‌پردازد. پیگیری نظریات متفکرانی مانند نیچه، هایدگر، و بعد‌ها بارت و دریدا، که در حال واسازی زبان و ارتباط آن با نوع اندیشه‌ورزی بودند، نشان از مسئله‌مندی هدایت در سطح بسیار بالا دارد. وغ‌وغ ساهاب پر از اشکالات نگراشی، تغییر سنت‌ها جاافتاده روایت‌گری و به سخره گرفتن تمام روش‌های کهن داستان‌نویسی است که عمدتا هم به صورت حکایت‌های کهن، شعرگونه ارائه شده‌اند. هدایت در این کتاب به نقد فضای هنری-فرهنگی زمانه خودش هم می‌پردازد. می‌توان این کتاب را از جمله پیش‌رو‌ترین آثار ادبی معاصر به حساب آورد، که مسئله‌اش خود مدیوم هنر و ادبیات بوده نه پرداخت به مسائل انسانی. نگاهی که بسیار در اروپای قرن بیستم مورد توجه قرار گرفته‌است.ردپای این شاخه از اندیشه هدایت بسیار گنگ و ناشناس است. می‌توان نشان‌هایی از آن در آثار بهرام صادقی و مجید خادم پیدا کرد. آثاری که هم نویسندگان محدودی دارند هم مخاطبان محدودی.طوری که صادق هدایت خودش را نشان داده، این سوال همواره پا برجاست که او چگونه نویسندگان بعد از خودش را بدون آن که بدانند متاثر کرده‌است. سوال کنونی اما این است که برای داستان‌نویس ایرانی امروز، با مسائل و معضلات و دغدغه‌های کاملا متفاوت از اوائل دهه ۳۰ شمسی، هدایت چه میراثی می‌تواند داشته باشد؟</description>
                <category>دانیال عماری</category>
                <author>دانیال عماری</author>
                <pubDate>Wed, 09 Apr 2025 00:39:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اختفا در ناپل - موقعیت‌های از دست رفته در بازی</title>
                <link>https://virgool.io/@danialamari/%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%81%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D9%84-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-qcanqkq1r6pb</link>
                <description>خواندن رمان‌هایی که اساسا بر پایه تعلیق روایی پیش می‌روند، شبیه قمار کردن با نویسنده‌است و تلاش هر دو جناح، رو کردن دست‌یک‌دیگر. بی‌شک رمان‌هایی که تا جمله پایانی، خواننده را بر لبه صندلی نگه می‌دارند، نوشته‌ آن قماربازان قهاری هستند که شکست‌خوردن از آن‌ها و تجربه بهت و سکوت پس از پایان رمان، لذت بیشتری از رو شدن دستشان دارد. به تعبير دیگر، در این بازی اگر خواننده پیروز شود، سرخورده خواهد شد. قاعده بازی این است که خواننده به امید شکست خوردن پای بازی می‌ماند. امید اینکه، تا لحظه پایانی نهفمد چه کارتی قرار است از طرف رقيب رو بشود.اختفا در ناپل نوشته انریکا مورمیلِ و ترجمه ابوالحسن حاتمی، بازی را با مهارت آغاز می‌کند، اما در ادامه از کارت‌هایی که در دست دارد بهره نمی‌برد. رمان محکومیت ظالمانه پسری بی‌گناه را روایت می‌کند که روز دادرسی از دست مامورین می‌گریزد و برای مدت‌ها در همان ساختمان دادگاه که قلعه‌ای قدیمی در ناپل است پنهان می‌شود. (شروعی بسیار جذاب برای یک رمان! اینطور نیست؟) به مرور زمان او برای خودش در اتاقی فراموش شده از این ساختمان قدیمی زندگی تشکیل می‌دهد، با خارج از دادگاه ارتباط برقرار می‌کند و تلاش می‌کند راهی برای گریز از این محکومیت ظالمانه بدست آورد.اگر هدف غایی اثر را، حفظ تعلیق پیرنگی، و همراه کردن خواننده با ماجرایی شنیدنی و جذاب درنظر بگیریم، می‌بینیم که امکانات پرداخت آن در یک سوم ابتدایی رمان فراهم مي‌شود. ما با یک نظام‌بندی بخصوص مکانی مواجه هستیم، که بسیار پتانسیل برای افزایش جذابیت فراهم می‌کند : محیط وهم‌آلود دادگاه، آزادی و در عین حال اسارات شخصیت در خود مکان دادرسی. اقامت او در همان حوالی صدور حکم.از طرف دیگر، رمان به گذشته و رخداد‌های نسل‌های گذشته شخصیت‌ها مي‌رود تا بفهمیم کار چگونه به این نقطه بحرانی کشیده شده‌است. تلاش‌های چند نسل از افراد یک خانواده برای خوشبختی و آرامش در محیطی آکنده از ناامنی و رخداد‌های تلخ سیاسی. از سوی دیگر، رمان حتی حال و هوای ماورایی هم به خود می‌گیرد و شخصیت مرکزی که در نیمه‌شب‌های تاریک ساختمان دادگاه پرسه می‌زند، با ارواحی از قرون گذشته هم روبرو می‌شود که به ناحق در این مکان محکوم شده و اسیر این ناعدالتی‌ها شده‌اند. این رخداد، جذابیت مکان دادگاه را دوچندان می‌کند. هرکدام از این المان‌های پیرنگی – و البته ارتباطشان با یکدیگر - با نیروی بالقوه قابل توجهی برای ساخت یک جهان داستانی پرکشش ایجاد می‌کنند.اما پس از نیمه رمان، روایت به جای بهره‌برداری از این امکانات جذاب در نظام موقعیت و شخصیت‌پردازی، به بسط بی‌رویه جهان داستان می‌پردازد. تعداد شخصیت‌های جانبی در رمان آن‌قدر افزایش پیدا می‌کنند، که آن پتانسیل‌های اولیه در سیر اتفاقات پر شتاب رمان از کار مي‌افتند و از دست مي‌روند. رمان که تلاش دارد، روایتی از تندباد حوادث در شهر ناپل، و مجموعه ناعدالتی‌های وارد‌آمده به شخصیت‌ها را بازگو کند، به جای تمرکز بر خود آن نیروی اولیه (مکان دادگاه، گذشته‌ی دردناک سیاسی‌اجتماعی، ارواح فراموش‌شده‌ی دادگاه) و بسط دقیق آن‌ها، وارد روند شتاب‌زده‌ای از حوادث می‌شود. شبیه قماربازی که تمام خال‌های درشتش را همان اول بازی رو بکند، و از جایی به بعد خواننده می‌فهمد که دست حریف خالی شده‌است.راویِ روایت، که با آزادی نامحدود زمانی-مکانی، در جهان بزرگی از موقعیت‌ها در حال سفر است، به جای آن که لحن خود را به توصیف و تشریح وضعیت درونی شخصیت‌ها در این کشکمش‌های پیچیده متمرکز کند، با سرعت بالایی در روایت و نقل تند رخداد‌ها، امکان همذات‌پنداری مخاطب با روایت را از بین مي‌برد. تجربه خواندن رمان، حسرت فرصت‌های از دست‌رفته روایی است، چرا که هرگوشه از سیر حوادث، با تمرکز بیشتر بر درونیات و پیچیدگی روانی شخصیت‌ها می‌توانست به رمانی جدا تبدیل شوند.چیزی که برای خواننده فارسی‌زبان رمان را زنده نگه‌می‌دارد، ترجمه دقیق ابوالحسن حاتمی است. دقیقا در همان یک‌سوم ابتدایی رمان، که امکانات پرداخت روایتی جذاب فراهم می‌شوند، تنها بخشی از رمان است که شاهد تمرکز راوی بر شرح نظام مکان روایت (ساختمان دادگاه) هستیم و حاتمی توانسته در بازسازی مجدد آن در زبان فارسی بسیار موفق عمل بکند. تصویر‌سازی دقیقی که حاتمی از این قلعه باستانی در زبان فارسی ایجاد می‌کند، خواننده را آماده روایتی پرشور می‌کند. فضایی که می‌تواند بستر بسیار مناسبی برای بسط و گسترش پیرنگ ایجاد بکند، اما در ادامه رمان فراموش می‌شود. حاتمی در ترجمه قادر بوده نه تنها قابلیت‌های رمان را حفظ بکند، بلکه افول روایت را هم آشکار می‌کند. در واقع مواجه خواننده فارسی زبان با این روایت، تخیل‌کردن امکانات از دست‌رفته نویسنده‌است، که خودش می‌تواند یک مطالعه معکوس باشد. رمانی که آن طرح طلایی اولیه را نوشته‌، اما در بسط و گسترش آن به دام کلی‌گویی افتاده‌است.</description>
                <category>دانیال عماری</category>
                <author>دانیال عماری</author>
                <pubDate>Thu, 27 Mar 2025 00:17:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درّابِ مخدوشِ محسن نامجو</title>
                <link>https://virgool.io/@danialamari/%D8%AF%D8%B1%D9%91%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D9%85%D8%AE%D8%AF%D9%88%D8%B4%D9%90-%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AC%D9%88-y0yyxzx9xxkm</link>
                <description>نوشته‌های خام‌دستانه‌ی جوان مزقون به دستی که حالا در چهل‌سالگی به خوش‌خیالی‌هایش طعنه می‌زند. اندیشه محسن نامجو چه در موسیقی چه در نوشته‌هایش آغشته به نوستالژی است. هم آن را رد می‌کند هم تمنا.نوشته‌ها تمثال قابل درکی از سردرگمی‌ یک جوان ایرانی‌ست که قدم به راه‌ بی‌پایان هنر می‌گذارد. اندیشه‌ای نظام‌نیافته و کله‌پرسودایی که نمی‌داند چه در انتظارش است. خداباوری که می‌خواهد زیر میز ایمان بزند. شک و تردید ایام شباب، آمیخته با ذوق‌زدگی، تجربه اولین عشق و ورود به اجتماع. یک وضعیت در آستانگی، که سرشار از تجسم امکان‌هاست و بیم نشدن‌ها. هرچند این سرگردمی تا پایان یادداشت‌ها و طی یک سال ادامه دارند، غنای کلامی او طی یادداشت‌ها بیشتر می‌شود و مجموعه تجربه‌ها و مطالعاتش را نمایان می‌کند.کتاب تنها اعتبارش را از شخصی بودنش می‌گیرد. نوشته‌ها خواندنی‌اند، چرا که در نگاه نویسنده‌شان از پس حجابی ۲۰ ساله بازخوانی می‌شوند. چهل ساله‌ای که حالا در جای جای جهان آوازش را می‌شنوند اما حسرت همان سرزندگی جوانی‌اش را می‌خورد، که دیدن حسین علیزاده روی صحنه، یا ساز زدن با یار سال‌های دانشگاه در وجودش زنده می‌کرد. کتابی آغشته به غمان گذشته، که یک زیبایی دروغین و طنزآمیز دارد.</description>
                <category>دانیال عماری</category>
                <author>دانیال عماری</author>
                <pubDate>Mon, 10 Mar 2025 00:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ‌اندیشی به سیاق رمی</title>
                <link>https://virgool.io/@danialamari/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%82-%D8%B1%D9%85%DB%8C-os8afrdewrp4</link>
                <description>مواجه ناگهانی با مرگ در میان‌سالی، و بعد رجعت به زمان از دست رفته، بسیار در روایت‌ها تکرار شده‌است. یعنی فهم سایه مرگ در مقام یک تلنگر و شروع کنش یادآوری برای بازشناسی دوباره خویش. چه اتفاقی می‌افتد؟ مردی را تصور کنید در اوج موفقیت‌های اجتماعی، مالی و شغلی. دکترش او را صدا می‌زند و می‌گوید یک سال بیشتر وقت نداری، و بعد کارت تمام است. مرد چه می‌کند؟ هرکاری بکند، بعید است تصور کنیم به خانه‌ی اشرافی‌اش برگردد، در همان سرمای رابطه‌اش با همسر،‌ سر به بالین بگذارد و فردا صبحش دوباره سرکار برود تا روز مرگش فرا برسد.انتظار مرگ در آینده نزدیک، وضعیت حال را به بحران می‌کشد، و برای فهم وضعیت زمان حال، او نیازمند بازگشت به گذشته‌است. مرکزی‌ترین سوالی که برای این فرد پیش می‌آید اساس معنای زندگی‌اش است. چیزی که تا لحظه پیش از مواجه با مرگ، از آن غافل بوده‌است. حال برای رسیدن به پاسخ این سوال باید دست مرور و یادآوری بزند. از خود بپرسد، چه مسیری آمده تا به اینجا رسیده‌است. مرگ، شخصیت را به گذشته می‌برد، تا چیزی بیابد، و با خود به آینده (لحظه مردن) ببرد؛ چیزی که در زمان حال از دست رفته‌است. به تعبیری، زندگی شخصیت تا پیش از آن لحظه، درست به دلیل آن که در نسیان مرگ سپری شده، از معنا تهی بوده‌است. و درست زیر سایه مرگ است، که زندگانی‌اش می‌تواند معنادار شود.این گونه روایت‌ها در بنیان‌های اندیشگانی‌شان اساسا ضدتمدنی‌ هم هستند. در واقع، شخصیت فرورفته در ساز و کارهای زندگی بزرگسالی و غرق شده در آمال و آرزوهای اجتماعی، در نوعی فریب زیست می‌کند که خودش از آن بی‌خبر است. این اندیشه، مجموعه اهداف جمعی انسان‌ها را به انتقاد می‌کشد، و غرقگی انسان در آن‌ها، او را به زیستی وامی‌دارد که گویی تا همیشه ادامه می‌یابد. برای این توهم مدرن، تنها مواجه با مرگ است که امکان بازنگری دوباره زاویه‌ای دیگر به مجموعه ارزش‌های از دست رفته‌اش را ممکن می‌کند.حالا شخصیت صبح روز بعد از خواب بیدار شده‌است. چه کار می‌کند؟ به گذشته‌اش رجوع می‌کند تا با خوانشی دوباره از آنچه از سر گذارنده، معنایی برای زیستنش و بعد برای مرگش بیابد. می‌خواهد بداند «از کجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود؟» و برای این منظور کنشِ «هرکسی کو دور ماند از اصل خویش / بازیابد روزگار وصل خویش» را انجام می‌دهد.این تم روایی که به اختصار و با شتابزدگی شرح دادم در رمان «هیچ شبی بی‌پایان نیست» اثر مائوریتزیو کارلِتی، خودش را در بافت فرهنگی‌شهری خاصی نشان می‌دهد. آنچه به رمان اعتبار می‌بخشد، نه پیرنگ قابل‌پیش‌بینی آن، که بومی سازی مسئله‌ای انسانی است. نویسنده که تمام زندگی‌اش را در رم زیسته‌، ما را می‌برد به زوایای پنهان این شهر، از یک سو توسعه و سرمایه‌داری‌ بی‌بازگشت و از سو‌ی دیگر ارزش‌های بومی و عامه‌اش.سرمایه‌دار ثروتمند ما، پس از آن که باخبر می‌شود تنها یک سال زمان دارد، در مقام تازه‌واردی غریبه، به محله کودکی‌اش باز می‌گردد. تجربه زیستن در رم – در حالی که خانواده و همکاران فکر می‌کنند او برای ماموریتی به پاریس منتقل شده‌است - امکان نوعی آشنا‌زدایی از زیست شخصیت را فراهم می‌کند. و باز درست بخاطر مرگ‌اندیشی‌ای که در او زنده شده، دست به ایجاد روابطی تازه می‌زند، و نوعی دگردوستی موثر در او نمودار می‌شود. از دادن راهنمایی‌های اقتصادی به صندوق کافه محلی، تا حل مسئله ریاضی پسربچه‌ی رفوزه‌ای که می‌خواهد هرچه سریع‌تر به بازی فوتبال برسد.رمان پر است از ارجاعات مستقیم به خیابان‌ها، مکان‌ها و محله‌های شهر رم، که بی‌شک خواننده رمی را بخاطر پیوند عاطفی‌اش با این مکان‌ها بسیار متاثر می‌کند. کارلتی تلاش کرده، فرهنگ، زبان، بافت و مجموعه رفتار‌ها و ارزش‌های رمی را با این دغدغه بزرگ انسانی پیوند بزند و از پس این کار هم خیلی خوب برآمده‌است.اما هنوز پازل روایت ما کامل نیست. برای آنکه تجربه کودکانگی، و بازگشت به اصل خود کامل شود، اکسیر نهایی، عشق است. گذشته، و اصالتش همواره، خودش را در مقام زن نمایان می‌کند. سرجو (شخصیت اصلی رمان) تولد دوباره‌اش را در بازی‌گوشی، کنایه‌زنی، لوندی و شیطنت لوچیلّا بازمی‌یابد. عشق، آن هم زیر سایه مرگ، کنش یادآوری و معناسازی را تکمیل می‌کند.اما نقطه اوج روایت کجاست؟ حالا که زندگی از نو ساخته شده‌است. حالا که پوشالی بودن تمام آن چک‌های سفید امضا، ویلا‌های کنار ساحل، سفرهای گران‌قیمت عیان شده‌است، و شخصیت پس از سال‌ها دوباره به اصل خود بازگشته، وقت مردن فرارسیده است. گویی سهم کوچک آدمی از تجربه رستگاری کافی باشد، آنگاه آدمی مي‌تواند معنادار بمیرد. ثروتمند ما که در این یک سال فیات پاندا سوار شده و همنشین کافه‌چی‌ها و کارگران راه‌آهن بوده است، به جایی در گذشته خود متصل می‌شود و در اوج تجربه تولد دوباره، مرگ فرا می‌رسد. کارلتی در بازسازی این تجربه انسانی در بافت زیستی خودش بسیار موفق عمل کرده‌است.بی‌شک تمجید از ترجمه بی‌نظیر حاتمی در این یادداشت الزامی است. همان‌طور که اشاره کردم، رمان پر است از اصطلاحات، گویش‌ها، کنایه‌ها و تیکه‌پرانی‌های بسیار بومی که عادت رمی‌هاست. لحن شخصیت مرکزی، که در عین مواجه با مرگ، از شوخ‌طبعی‌اش نیافتاده به زیبایی در زبان فارسی بازسازی شده‌است. وقتی شخصیت مشعوقه (لوچیلّا) وارد صحنه می‌شود، تمایز لحنی مشهود در دیالوگ‌های او و شخصیت اصلی، به داستان بُعد و باورپذیری می‌دهد. با این رمان و همچنین با این ترجمه بی‌نظیر، نه تنها می‌توان شاهد سفری به گذشته در سایه مرگ بود، بلکه می‌توان با فرهنگ عامه شهر رم هم بسیار خوب آشنا شد.</description>
                <category>دانیال عماری</category>
                <author>دانیال عماری</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jan 2025 23:06:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>- من یک مادر بی‌عاطفه‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@danialamari/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B7%D9%81%D9%87-%D8%A7%D9%85-psvoaf3tdzx8</link>
                <description>النا فرّانته نویسنده‌ای ایتالیایی‌ست که هویتش تا به امروز ناشناس مانده. شهرت آثارش مرز‌های دوری را فتح کرده، اما خودش انگار تن به اشکال مدرن شهرت نداده‌است. در لیست شخصیت‌های تاثیرگذار جهان راه‌یافته، جوایز ادبی گوناگونی را درو کرده، اما اثری از او در هیچ فضای عمومی دیده نمی‌شود. از میان آثارش، گذار من به «دختر گمشده» افتاد که در سال ۲۰۰۶ نوشته، و حین خواندن رمان، رویای رمان خواندن در زمان‌های دور در دلم زنده شد، زمانی که فاصله میان مولف و خواننده، متضمن اصالت خود متن بود. تنها نشانه همین اثر پیش‌روی خواننده بود، نه حالا که زیر ده ثانیه می‌توان، تمام جادو متن را، با دیدن عکس جدید نویسنده در حال نوشیدن شراب سال نو از میان برد.رمان شرح سفر تابستانی زنی میان‌سال است که بهانه مواجه دوباره او با گذشته می‌شود. راوی، که همان شخصیت اصلی داستان باشد، در وضعیتی اصطلاحا «چشم‌چران»، متوجه خانواده‌ای سنتی در ساحل محل تفرجگاه می‌شود، که روابط میانشان، او را به یاد حوادث گذشته، روابطش با فرزندانش، همسرش و ماجراجویی‌های عاطفی‌اش می‌اندازد. این تمهید نویسنده، برای قرار دادن راوی در این وضعیت چشم‌چرانی، مرکزی‌ترین تصمیم در شکل‌دهی ساختار داستان است. راوی چشم‌چران، اطلاعات زیادی از آنچه می‌بیند ندارد. تمام شخصیت‌ها و حوادثی که او می‌بیند و روایت می‌کند، در فاصله‌ای از او قرار گرفته‌اند و او دسترسی مستقیمی ندارد به آنچه میانشان می‌گذرد. وقتی با چنین شخصیت‌هایی روبرو هستیم، سوال بنیادین در روایت این است: شخصیت (راوی) به چه چیز‌هایی توجه می‌کند؟ آنچه مورد توجه او قرار می‌گیرد، شخصیت او را پردازش می‌کند.به بیان دیگر، در رمان‌هایی که سازمان‌دهی راوی و پرسپکتیو روایی اینگونه است، ما تماما با توجه شخصیت به امور بیرونی روبرو هستیم، و اینکه آنچه می‌بیند را، چرا می‌بیند؟ یا به تعبیر دیگر، چرا توجه‌اش مشخصا به این امور، و نه امور دیگر جلب می‌شود؟ فرّانته، مهارت بسیار بالایی در پرداخت شخصیت مرکزی‌اش ارائه داده‌است. در واقع با تنظیم توجه او در طول رمان، ما با خود راوی آشنا می‌شویم. به زبان دیگر، تمام شخصیت‌هایی که از دور می‌بینیمشان و زیاد از آنها چیزی نمی‌دانیم، دارند شخصیت مرکزی (راوی) ما را می‌سازند. زن میان‌سال حامله‌ای که در شرف وضع حمل است، زن جوانی که دختر کوچکی دارد و شوهر غول‌پیکری، پسر جوان غریق‌نجات خوشتیپی که درگیر روابط عاطفی می‌شود، همه این‌ها اپیزود‌های زندگی گذشته شخصیت مرکزی را تداعی می‌کنند. نکته جالب توجه این است که خود شخصیت اصلی در طول داستان، وارد کنش‌ و واکنش‌های شدید با شخصیت‌ها نمی‌شود. او عمدا نظاره‌گر است، و همین نحوه دیدنش است که شخصیتش را یگانه می‌کند.فرّانته یک قدم فراتر هم می‌گذارد، و میان شخصیت‌ اصلی و باقی شخصیت‌ها – با وجود ارتباط مستقیم محدود – نوعی ارتباط پیچیده طراحی می‌کند. ما می‌بینیم که راوی ناگهان باید میان همان دو راهی قدیمی خودش برای شخصیت دختر جوان تصمیم‌گیری کند.  او همان سوال همیشگی‌اش را در غالب زنی جوان بازمی‌یابد: آیا اصالت با ماندن و تن دادن به ارزش‌های خانوادگی‌ست، یا رفتن و رها شدن و یافتن خویش؟ فرّانته، با طراحی بسیار منسجم نظام راوی و پرسپتیکو، و بعد از آن نظام پیرنگ، تمام اعضای ساختمان روایتش را سازمان‌دهی می‌کند و به هدف نهایی خود می‌رسد: پردازش شخصیت زنی میان‌سال، زیبا و موفق، که با زنانگی، مادرانگی، خانواده، گذشته، رهایی و عشق درگیر است.صحبت از کیفیت ترجمه یک اثر، بدون دسترسی و مطالعه دقیق متن اصلی جایز و آنچنان هم معتبر نیست. اما با آشنایی محدودم از زبان ایتالیایی، بنظر می‌رسد حاتمی، دقت و وسواس زیادی در این ترجمه به خرج داده‌است. سرعت حرکت خواندن، انتخاب کلمات صحیح برای ارائه عواطف، مکان‌ها و شرایط روحی، و همچنین حفظ ظرافت بیان راوی زن، در ترجمه بسیار دقیق عمل کرده‌است. این رمان را حتما با ترجمه ابولحسن حاتمی بخوانید که مترجم چیره‌دستی در ادبیات ایتالیاست.در نهایت، فرّانته، در رمان «دختر گمشده» سربلند است. روایتش بُعد و عمق یافته،‌ شخصیتش توسط توجه‌هایش طراحی شده‌است و به خوبی توانسته تعارضات درونی یک شخصیت فردی را به نمایش بگذارد. زنی که به آسانی می‌توان با رویای رهایی‌اش همذات‌پنداری کرد، و با هزینه‌ای که برای این رویا می‌پردازد گریست.</description>
                <category>دانیال عماری</category>
                <author>دانیال عماری</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jan 2025 21:54:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پریرا از مرگ می‌گوید و از مبارزه</title>
                <link>https://virgool.io/@danialamari/%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%87-dsptckuxc7sh</link>
                <description>آنتونیو تابوکی - نویسندهپریرای چنین می‌گوید و چنان. از این می‌گوید و از آن. اما بیشتر از همه از خودش می‌گوید. از آخرین ماموریتش. از شکم ورآمده‌اش، از قلب نابه‌کارش و از قاب عکس همسرش، که به حرف نمی‌آید.در گرمای کشنده لیسبونٍ سال‌های استبداد، بادی تازه‌ای به دفتر غبارگرفته پریرا می‌وزد. او که حالا در میان‌سالی، شده سردبیر بخش فرهنگی یک روزنامه کم‌طرفدار، به مرگ فکر می‌کند و به تنهایی‌اش نه. کاتولیک است اما معاد الهی را نمی‌فهمد. نمی‌فهمد چرا باید این تن سنگین، نفس گرفته و قلب نیم‌سوزش را جایی دوباره به زنده برگرداند. کشیش هم هرچه می‌گوید به خرجش نمی‌رود.خیال مرگ او را وصل می‌کند به آینه‌اش. به جوانی که درباره مرگ نوشته اما می‌گوید زندگی را دوست دارد، و نمی‌خواهد بمیرد. پریرا نمی‌داند چرا، اما چیزی، نیرویی، رانه‌ای ناشناخته، او را مدام به این جوان نویسنده اتصال می‌دهد. هر کجا می‌رود دنبال پاسخ این سوال می‌گردد، که چیست این استیصال او مقابل نویسنده جوان. پریرا نمی‌تواند بفهمد، و ما هم نمی‌توانیم بفهمیم، اما این پسر هرچه می‌نویسد آشغال است اما از پریرا دستمزد می‌گیرد. افتضاح سیاسی به بار می‌آورد، پریرا نجاتش می‌دهد. غذا ندارد بخورد، پریرا شکمش را سیر می‌کند. پریرا، که آرزوی داشتن فرزندی را به گور خواهد برد، او را در برمی‌گیرد. اما چیزی نمی‌گذارد که ما می‌فهمیم نباید در دام کلیشه‌ها افتاد. این پدرانگی نیست که پریرا را تسلیم جوان می‌کند. شور جوانی، مبارزه و آرمان است.جوان که نامش مونتیرو روسی باشد، نه مقاله‌نویس خوبی است، نه مبارز سیاسی چیره‌دستی و نه عاشق زبان‌زدی. اما روحیه‌ای دارد، که پریرا آرام آرام در این تصویر تازه، جوانی‌اش را باز می‌یابد . دوباره نویسنده حوادث می‌شود، آن هم تلخ‌ترین حوادث سیاسی زمانه‌اش.در انتهای داستان، پریرا، درست همان‌طور که آن زن آلمانی در قطار به او گفته‌بود، دست به نوشتن می‌زند. جوان می‌شود.  دست از احتیاط برمی‌دارد و از نو تازه می‌شود. تنها آنچه می‌ماند خاطره همسر است. پریرا در نهایت چیز زیادی به ما نمی‌گوید. در تمام بزنگاه‌های خصوصی‌اش، می‌گوید این مسائل خصوصی هستند و ربطی به داستان ندارند. اما تمام هویت او، توجه‌ او و رسالت او، با همان مرگ‌اندیشی اولیه از نو متولد می‌شود. او معاد زمینی را از سر می‌گذراند. برای اولین بار مقاله‌اش را امضا می‌کند و ناپدید می‌شود.پریرا چنین می‌گوید نوشته آنتونیو تاکوبی، نویسنده فقید ایتالیایی، با ترجمه بسیار خوب خانم شقایق شرفی، نمونه قابل تاملی از رمان قرن بیستم است در بحث موضوع و توجه نویسنده. امر سیاسی در مرکز توجه و سوال بنیادین قرن: نقش نویسده و ادبیات کجاست؟ در جهانی که همه‌چیز سیاسی است، ادبیات چه باید بکند؟  پریرا  که این سوال را فراموش کرده بود، با کشف آرمان‌های قدیمی‌اش به واسطه جوان، مولانا‌وار دوباره زنده می‌شود. از مبارزات محافظه‌کارانه‌اش با ترجمه داستان‌های فرانسوی، به نگارش گزارش جنایت در صفحه فرهنگی می‌رسد. رمان به تاکید، نقش مبارزه نویسنده و روشنفکر در دوران دیکتاتوری و استبداد را یادآور و می‌شود در نهایت، او را به رستگاری می‌رساند. هزینه‌ی زیادی می‌پردازد. تبعید خود‌خواسته می‌شود، اما مقاله‌اش را امضا کرده‌است و عکس همسر را هم به همراه دارد.</description>
                <category>دانیال عماری</category>
                <author>دانیال عماری</author>
                <pubDate>Thu, 05 Dec 2024 20:44:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنرمند خلاق و مخاطب خلاق - خودزندگی‌نامه استیون ویلسون</title>
                <link>https://virgool.io/@danialamari/%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D9%88-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%A8-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%88%DB%8C%D9%84%D8%B3%D9%88%D9%86-e9urclzqxqfv</link>
                <description>همراه شدن با مسیر حرکت خلاقه یک هنرمند طی سال‌ها فعالیت‌اش، نه تنها لذت‌بخش بلکه بسیار رشد‌دهنده‌است. این روند را با طرفدار بودن یا به قول انگلیسی‌زبان‌ها فن بودن نباید اشتباه گرفت. در طرفدار بودن، نوعی تعصب حاضر است، که نگاه انتقادی و پرسش‌گری مخاطب را کور می‌کند. اجازه نمی‌دهد شناخت از مسیر هنری هنرمند، به شکلی پرسش‌گرایانه و بی‌واسطه حاصل شود، بلکه بیشتر در راه تغذیه نوعی رابطه آینه‌ای عمل می‌کند که راه به هیچ نمی‌برد جز ستایش‌ها یا نفرت‌های بی‌واسطه.استیون ویلسون را سال‌ها با این پرسش مرکزی دنبال می‌کنم: این موزیسینی که نوای آثارش به دل من می نشیند، در قدم بعدی به کجا خواهد رفت و چه قلمرو‌های ناشناخته موسیقایی را کشف خواهد کرد؟ بی‌شک خود مولف هم باید اجازه ایجاد چنین نگاهی در مخاطب را فراهم بکند. در هنرمندانی که نوعی تجربه‌گرایی و ساختارگریزی دیده می‌شود، امکان پرسش این جنس سوال‌ها محتمل‌تراست تا کسانی که به آداب و روش‌های تولیدشان سال‌های سال تکیه می‌کنند و تغییرش نمی‌دهند و در نتیجه حال و هوای آثارشان زیاد دچار تغییر نمی‌شود.استیون ویلسون شاید از معدود هنرمندانی باشد که با دقت و شیفتگی تمام آثار و مسیر حرکت هنری‌اش را دنبال کرده‌ام، و همواره مرا شک‌زده‌کرده‌است. موزیسینی که طی سی سال فعالیت، با شعار فهم موسیقی فراتر از دسته‌بندی‌ها فعالیت کرده و دم به دم هوادارن متعصبش را ناامید‌ می‌کند. پروژه‌های موسیقایی‌اش، آثار فردی‌اش، همکاری‌های مقطعی‌اش با نوازدگان و هنرمندان دیگر، نشان از روحیه‌ای ماجراجو در موسیقی دارد، که گویی هرلحظه به دنبال صدای جدیدی می‌گردد و از تمام تواناییی‌هایش بهره می‌برد تا آن را بجوید.این جنس شخصیت‌ها، به پرسه‌زن‌ها می‌مانند. عمدتا درگیر یک شکل خاص از فعالیت نمی‌شوند. آثارشان آلبوم به آلبوم متفاوت است و نگاهشان مبتنی بر کشف ترکیب‌بندی‌های ناشناخته‌است. می‌توانند با طیف وسیعی از افراد همکاری داشته باشند، هرلحظه ممکن است دست به کاری جدید بزنند، و آزادی و خلاقیت بزرگترین آرمان‌های آن‌هاست. آنچه برایشان اهمیت مرکزی دارد، نه شهرت در سطوح وسیع است نه ثروت غیرقابل شمارش. بیشتر مبتنی بر نوعی خودخواهی هنری عمل می‌کنند. انگار می‌گویند: من می‌خواهم در این مسیر دست به جستجوهای مدام بزنم، و نتایجش را به اشتراک بگذارم. می‌توانی با من همراه باشی یا نباشی.استیون ویلسون در دوران همه‌گیری ویروس کرونا، دست به نوشتن زندگی‌نامه‌اش زد. زندگی‌نامه‌ای که به قول خودش حرف زیادی برای زدن ندارد. کتاب را بعد از مدت‌ها پشت‌گوش‌اندازی خریدم و بلافاصله‌ ترجمه‌اش را هم آغاز کردم، هرچند به احتمال بسیار زیاد امکان انتشار آن در ایران وجود ندارد.اساسی‌ترین نکته در ساختار کتاب، نزدیکی دقیق ترکیب‌بندی آن بود با آثار موسیقایی مولف. کتاب با ترتیت زمانی آشنا پیش نمی‌رود. هر لحظه جایی از زندگی او فرود می‌آییم و مسیرش را از آن‌جا دنبال می‌کنیم. شخصیت درونی او بسیار به کتاب وارد شده‌است. علاقه‌اش به لیست‌نویسی، جمع‌آوری آثار موسیقی قدیمی، علاقه‌اش به شکاندن دیوار چهارم روایت و… همه و همه از روحیات او، به موسیقی‌اش، و بعد به خودزندگی‌نامه‌اش وارد شده‌اند. نوعی انسجام بیان میان کتاب، آثار موسیقایی و شخصیت او در مصاحبه‌ها دیده می‌شود، که نشان از یک دستگاه فکری فردی می‌دهد. این سوال را پاسخ می‌دهد که این فرد چگونه فکر می‌کند و کار می‌کند و چه نگاهی به انسان دارد. گویی بزرگترین مهارت او این بوده خیلی خوب فهمیده چگونه می‌تواند رشد کند، چگونه به روابط، شغل، موسیقی، تنهایی، ثروت و... نگاه می‌کند. روحیاتی که با وجود ماجراجویی‌های گسترده در موسیقی‌اش، همواره ثابت مانده‌است.کتاب مرا یک قدم بیشتر برای پیگیری مسیر هنری او کنجکاو کرد. این همان چیزی‌ست که شاید بتوان نامش را گذاشت لذت مخاطب خلاق بودن. این هنرمندان به مخاطبانی نیاز دارند که درست به اندازه مولف در ساخت نهایی اثر همکاری و فعالیت داشته باشند. برای همین آثارشان سخت و ناآشنا می‌شود. اما گویی در مسیر رشد کردنشان فهمیده‌اند که لذتی در مخاطب خلاق بودن پنهان است، که می‌خواهند آن را حفظ و بازنشر کنند.</description>
                <category>دانیال عماری</category>
                <author>دانیال عماری</author>
                <pubDate>Sat, 30 Nov 2024 16:42:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داشتن و نداشتن - مسئله حالا این است.</title>
                <link>https://virgool.io/@danialamari/%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-cosywydplydl</link>
                <description>همینگوی در کنار نویسنده بودن، از ماجراجوترین شخصیت‌های قرن بیستم هم به حساب می‌رود. جابجایی‌های او در نقاط مختلف جهان و همراه کردن نوشتن با این ماجراجویی‌ها به گونه‌ایست که بعضا ردپایی از کشور و فرهنگ آمریکا در آثارش یافت نمی‌شود. داشتن و نداشتن دومین رمان همینگوی است که در آمریکا اتفاق می‌افتد و فضای سیاسی اجتماعی جنوب آمریکا را به تصویر می‌کشد.نام رمان، مرا یاد آموختن یک زبان جدید می‌اندازد. برای ساخت فعل در زمان‌ها و گونه‌های مختلف در هر زبان به دو فعل پایه‌ای نیاز است. تثریبا تمام فعل‌های گذشته و آینده با اضافه شدن شکلی از این افعال تولید می‌شوند. فعل‌های بودن و داشتن. شکسپیر از بودن یا نبودن حرف می‌زند، و همینگوی از داشتن و نداشتن. گویی این دو فعل اساس و پای وجود انسانی را شکل می‌دهند. آن چیز‌هایی که هستیم و نیستم. آن چیز‌هایی که داریم و نداریم. داشتن و نداشتن در این رمان، اشاره مستقیم دارد به سیری که هری مورگان شخصیت اصلی داستان پی می‌گیرد. مسئله داشتن بیشتر است و فرار از نداشتن که هری را به سقوط می‌کشاند. که او را از ناخدایی که قایقش را اجاره می‌دهد به طماعی مشهور بدل می‌کند.روایت در ابتدا با یک راوی درونی آغاز می‌شود. شخصیت هری شروع به روایت می‌کند و  ماجرای مردی که قایق را اجاره کرده و بعد متواری می‌شود را نقل می‌کند. اما در ادامه روایت، راوی‌های دیگری هم اضافه می‌شوند و ما می‌فهمیم روایت بر محور شخصیت هری پیش نمی‌رود، بلکه هری را نمونه‌ای مرکزی مي‌گیرد از وضعیتی اقتصادی-سیاسی که میان کوبا و فلوریدا در جریان است. هرچه رمان پیش می‌رود، ما فاصله بیشتری از هری می‌گیریم و محوریت پیرنگ او کمرنگ‌تر می‌شود، تا جایی که دوباره در انتهای رمان به او بازمی‌گردیم، وقتی که بلندپروازانه‌ترین سفرش را از سر می‌گذراند و عاقبت دهشتناکی پیش روی اوست. در نهایت، آنچه برسازنده شخصیت مرکزی می‌شود، نه یک وضعیت روحی روانی بخصوص، که شرایط خاص اقتصادی سیاسی حاکم است. فاصله‌ای که ما از هری می‌گیریم به ما این امکان را می‌دهد، که سقوطش در جهان سرمایه‌داری را نظاره بکنیم. درست در اوج زمانی که دیدگاه‌های سیاسی رادیکال در این منطقه پیش روی هم قرار گرفته‌اند.حین مطالعه رمان، اقتباس بی‌نظیر مخملباف از این رمان را مدام به یاد می‌آوردم. حتی چهره هری را همان ناخدا خورشید خودمان با بازی داریوش ارجمند می‌دیدم. آنچه مرا به وجد می‌آورد، بومی سازی دقیق روایتی از آن سوی جهان بود در نسبت با بافت زیستی مخملباف. اینکه چگونه چینی‌های فراری از کوبا، بدل به تبعیدی‌های نظام شاهنشاهی ایران می‌شوند، یا اجاره قایق جایش را به قاچاق سیگار در جنوب کشور می‌دهد، یا لباس ماهی‌گیری هری، دشداشه‌ی ناخدا خورشید می‌شود. ایده مرکزی اما پابرجا مانده‌است، اینکه چگونه یک سیستم اقتصادی، آرزوی سرمایه را در دل کارگر می‌نشاند، و هویت او را زیر سوال می‌برد.داشتن و نداشتن واکنش ادبی همینگوی به وضعیت اقتصادی کشورش است در دوران بحران بزرگ. زمانی که تفکرات کمونیستی از جنوب، و گرایشات سرمایه‌دارانه از قلب آمریکا در این تنگه میان کوبا و آمریکا تلاقی می‌کنند و یک ماهی‌گیر را بدل به آدم‌کشی می‌کنند که برای داشتن و فرار از نداشتن راه‌های دوری می‌رود. رمان، با ریتم حرکت راوی، این گذار از نقطه الف به ب در شخصیت هری را به زیبایی تصویر کرده‌است.</description>
                <category>دانیال عماری</category>
                <author>دانیال عماری</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2024 14:52:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رولان بارت و سخن عاشق</title>
                <link>https://virgool.io/@danialamari/%D8%B1%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D8%B3%D8%AE%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-uifdhvxyozdi</link>
                <description>رولان بارتسخن عاشق رولان بارت انجیل عشق است. سخن را مترادف حرف یا گفته درنظر نگیرید. سخن اینجا ترجمه کلمه discourse است، که در زبان فارسی به آن گفتمان می‌گوییم. این کتاب حرف‌های شخصیت عاشق نیست. بلکه گفتمانی است که عاشق در آن زیست می‌کند. مجموعه نشانه‌ها و معناهایی که در یک محدوده مرزی مشخص صادق‌اند. گفتمان‌ها به ما می‌گویند هر دال به کدام مدلول متصل شود، هر پدیده یا مفهوم، به چه ارزش انسانی، سیاسی یا مذهبی اتصال یابد. در این کتاب آنچه بارت می‌کاود، گفتمان ذهنی-روانی عاشق است. این سوال که عاشق اساسا جهان را چگونه می‌بیند و عاشق بودنش، چه نگاهی به انسان و هستی و از همه مهم‌تر به معشوق داده‌است.این کتاب جغرافیای عشق است. کتاب شبیه پرسه زنی در ذهن و روان عاشق عمل می‌کند. نوعی بی‌نظمی ساختارمند و هدفمند، که هر لحظه در گوشه‌ای از جهان درونی عاشق به سر می‌بریم. بارت این بی‌نظمی را مترادف می‌گیرد با احوالات درونی فرد عاشق، که هر گونه نظم و انضباط خردمندی را نفی می‌کند. عاشق می‌تواند در اوج خشم عشق بورزد. در اوج داشتن، از ترس طرد شدن به گریه بیافتد، یا در اوج خواستن، معشوق را از خود براند. در بخش‌های کوتاه کوتاه این کتاب، هر لحظه جایی از جغرافیای درونی عاشق فرود می‌آییم، فارغ از ترتیب زمانی حوادث یا اینکه عشق در چه مرحله‌ای باشد.این کتاب تاریخ عشق در ادبیات است. بخش زیادی از کتاب ارجاعات ناگهانی است به آثار بزرگ ادبی که به عشق پرداخته‌اند. ورتر جوان، شخصیت مشهور گوته، شبیه ستون مرکزی این کتاب عمل می‌کند. گویی چنان غنایی در شخصیت پردازی ورتر وجود دارد، که تمام زوایای پنهان یک فرد عاشق را به ما نشان می‌دهد. بارت باز هم برای ایجاد یک بی‌نظمی ساختاری در کتاب، بدون هیچ مقدمه وارد زبان شخصیت‌ها و متفکران بزرگی می‌شود که از عشق گفته یا نوشته‌اند. گویی می‌خواهد تمام آن‌ها را در یک سخن، در یک بیان واحد گرد هم آورد و از این طریق به کلیت سخن عاشق دست پیدا کند.این کتاب مرهم بر دل عاشق است. بی‌شک عاشقی که این کتاب را دست بگیرد، به این راحتی‌ها نمی‌تواند از آن عبور کند. بارت با دانش عمیقی که از مطالعاتش بدست آورده، چنان زوایای پنهان وجود عاشق را بررسی می‌کند، که کتاب در بزنگاه‌هایی می‌تواند خواننده را به جنون بکشاند. این سوال همواره در ذهن خواننده باقی می‌ماند که آخر تو چگونه این‌ عواطف خارج از دسترس را به این دقت به زبان آورده‌ای؟ بارت در این کتاب چنان درکی از عشق ارائه می‌کند، که تمام نگاه ما به این پدیده پیچیده را پیچیده‌تر هم می‌کند.این کتاب تمنای تمام نشدن است. خواندنش را سه سال طول دادم. هر بخش سه صفحه‌ای‌اش برای ساعت‌ها سکوت و تعمق در مسئله به ظاهر پیش‌پاافتاده کفایت می‌کرد. از آن کتاب‌هایی بود که حتی اگر عطش خواندن سراغت آمده باشد، باری که از خواندن یک پاراگرف گرفته‌ای آنقدر سنگین است، که توان ادامه دادن و خواندن را نداری. واقعا لازم است کتاب را ببندی و به چیزی در خودت بیاندیشی.سخن عاشق را هرآنکه به عشق فکر کرده یا تجربه‌اش کرده باید بخواند. کتاب مانند دردی خوش است. هم تکانت می‌دهد، هم آرامت می‌کند.</description>
                <category>دانیال عماری</category>
                <author>دانیال عماری</author>
                <pubDate>Thu, 28 Nov 2024 16:44:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق‌های خنده‌دار، کلاس داستان‌نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@danialamari/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-bsvukcfmtg2y</link>
                <description>میلان کوندرا کتاب به کتاب مرا حیرت‌زده‌تر می‌کند. سال‌ها پیش رمان هویت را از او خواندم. چندین سال بعد، رمان زندگی‌ جای دیگری‌ست را دست گرفتم، و حالا مجموعه داستان عشق‌های خنده‌دارش را. مجموعه‌ای شامل چهار داستان کوتاه (گویا نسخه اصلی کتاب چندین داستان دیگر هم دارد، که تیغ سانسور آن‌ها را بریده)، با سطح بی‌نظیری از شخصیت‌پردازی و طراحی پیرنگ. این کتاب کوچک کارگاه داستان کوتاه‌نویسی است، بخصوص برای آنان که به طراحی پیرنگ و شخصیت‌پردازی در داستان فکر می‌کنند. نویسنده گویی ورق‌باز قهاری‌ست که همواره کارت جدیدی رو می‌کند، حتی اگر تمام احتمالات پیش‌روی پیرنگ را درنظر گرفته باشی. و بعد حادثه که رخ داد و شخصیت حرکت کرد، آنچه رخ داده، محتمل‌ترین اتفاق ممکن بوده‌است. این لحظه‌های حیرت‌انگیز در این مجموعه داستان بسیاراند.داستان‌های مجموعه، همه حول محور عشق‌ شکل‌گرفته‌اند. شخصیت‌‌های اصلی در روابطی پیچیده با باقی شخصیت‌ها، درگیر مسئله بدست آوردن امر مورد میل‌اند. این میل در داستانی، رویای رهایی است، و گاه سودای وصال. آنچه در داستان‌ها ما را شگفت زده می‌کند، این است که این شخصیت‌ها در پیشروی مسیر پیرنگ، چه راه‌های دوری می‌روند تا به امر مطلوب دست یابند و راوی چگونه لایه به لایه روانشان را می‌کاود. در آخر هم، لحظه رسیدن، لحظه تمنای همان موقعیت اولیه است. درست همان‌جا که رفتن به سوی برآورده‌کردن میل به ثمر می‌نشیند، زمانی که آغوش امر دور از دسترس به روی شخصیت‌ها باز می‌شود، لحظه ملال، سکوت و شکست است. این مسیر حرکت شخصیت، در دو داستان این مجموعه بسیار دقیق طراحی شده‌است. داستان‌های مسابقه اتواستاپ و داستان ادوارد و خدا.همراه با این روایات لایه لایه و طراحی‌شده، لحن راوی هم چون ناظری شوخ به حوادث، و تحلیلی که از وضعیتشان ارائه می‌دهد امکان دیدن مسائل از بیرون قاب را فراهم می‌کند. راوی، در کلیت رفتارش، در حال ایجاد لحنی طعنه‌زننده، در عین حال همراه و ترحم‌برانگیز است. شوخ‌طبعی تلخ او با لحظات جنسی در داستان‌ها، نگاهی بسیار بدبینانه به کلیت نحوه میل ورزی شخصیت‌ها ایجاد می‌کند. (اما خنده‌دارترین اتفاق این است که بسیاری از این صحنه‌ها را باز تیغ سانسور سرزده‌است و مترجم جای آن‌ها سه نقطه گذاشته‌.)پرداختن به عشق و دسیسه‌ها و پیچ‌و‌خم‌های آن، کوندرا از بافت زیستی شخصیت‌ها غافل نکرده‌است. در تمام پیرنگ‌ها ایجاد شده، تاثیر فضای سیاسی حاکم بر چک دهه ۶۰ را شاهد هستیم، بخصوص در داستان آخر که بنظرم بهترین داستان این مجموعه است. کوندرا در داستان ادوارد با خدا، ایجاد استعاره‌ها و نشانه‌ها را به اوج خود می‌رساند. طنز برنده‌اش بیشترین زور را می‌گیرد و پیش‌بینی ناپذیری‌اش در مسیر حرکت پیرنگ به اوج خودش می‌رسد. گویی نوعی حماقت پنهان در تمام جنبه‌های زیست عاطفی و اجتماعی ما جاری است. کوندرا آن حماقت را نشانمان می‌دهد.در وجه تکنیک طراحی پیرنگ و شخصیت‌پردازی، ارزنده‌ترین آموزه این مجموعه داستان این است که می‌بینیم چگونه هر حادثه در پیش‌روی حرکت روایت، چندین و چند امکان برای حادثه بعدی ایجاد می‌کند. شبیه الگویی که مدام باز و باز‌تر می‌شود. بعد مخاطب در حین گمانه‌زنی درباره حادثه بعدی، همواره راه به غلط می‌برد. چرا که کوندرا وجهی پنهان از منطق حوادث را شناسایی کرده و تمام مسیر پیرنگی و اندیشگانی‌اش، دسترسی‌ناپذیر باقی می‌ماند. و در انتها، منطق روایی حاصل شده از تمام حوادث و موقعیت‌ها، ممکن‌ترین شکل پیشروی برای روایت درک می‌شود.عشق‌ها خنده‌دار مجموعه‌داستانی‌ست که خوانندگان کم‌حوصله را به لذت خواندن خواهد برد. کنجکاوان عاشق را دهان‌باز رها خواهد کرد، و داستان‌نویسان را آموزش خواهد داد. اثری پاسخ‌گو به طیف وسیعی از مخاطب‌هاست که بهترین جای ممکن خواهد ایستاد، درست مانند تمام شخصیت‌های داستانی‌اش.</description>
                <category>دانیال عماری</category>
                <author>دانیال عماری</author>
                <pubDate>Fri, 15 Nov 2024 19:51:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میچ آلبوم و ادبیات تعلیمی</title>
                <link>https://virgool.io/@danialamari/%D9%85%DB%8C%DA%86-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D9%88%D9%85-%D9%88-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%85%DB%8C-oiroyptjeijw</link>
                <description>هر چه از میچ‌ آلبوم خوانده‌ام را هدیه گرفته‌ام. او را از نوجوانی می‌شناسم، با رمان «یک روز دیگر»، با صدای میکائیل شهرستانی. اولین و آخرین کتاب صوتی که گوش کردم. پس از آن «در بهشت پنج‌نفر منتظر شما هستند» را خواندم. احتمالا تجربه‌ای مشابه موجوانانی که از کسی، کتابی از میچ‌ آلبوم هدیه می‌گیرند، کمی بیشتر به مطالعه علاقه‌مند شدم و کمی خوش‌بین‌تر به زندگی. حداقل برای چند روزی.حالا اما پس از سال‌ها، یک بار دیگر کتابی از او به من هدیه شد. «سه‌شنبه‌ها با موری»، از طرف دوستی از آن سوی دنیا، که می‌گفت برای من آمریکایی، این کتاب نقدی است آشنا و صمیمی به تمامی ستون‌های فرهنگ آمریکایی. از نگاه پیرمردی در حال مرگ، که دارد تمام اشتباهات جاهلانه ما را می‌بیند. به سرزمین مادری بازگشتم، و شروع به خواندن کردم.میچ آلبوم نمونه موفق نویسنده‌ایست که از داستان، در جهت آموزش و تعلیم بهره می‌برد، و در سطوح بین‌المللی دیده می‌شود. می‌توان آثارش را تحت عنوان ادبیات تعلیمی دسته‌بندی کرد. اما نه در غالب گوش دادن به موعظه عالمی پیر، که با قرار دادن تمامی تعالیم در بستری همذات‌پندارانه، صمیمی و احساسات‌برانگیز. پشت جلد کتاب و چند صفحه اول آن پر است از نامه‌های خوانندگان به نویسنده، که این کتاب چگونه زندگی آن‌ها را دگرگون کرده‌است. بهره‌گیری از ساختاری آشنا در روایت‌، ایجاد سیری زمان‌مند در پیشروی فصل‌ها، فضای مبتنی بر تعلیق روایی و هم‌بوم‌پنداری آسان با جهان داستانی، بستری فراهم می‌کند تا نویسنده تعالیمش را به ما عرضه کند.میچ آلبوم (نویسنده) و موری شوارتزسه‌شنبه‌ها با موری – که بیش از باقی آثار میچ آلبوم در حال ارائه مستقیم تعالیم اخلاقی است - بر اساس خاطرات خود نویسنده و محور مکالمه‌ای میان راوی و استاد پیرش می‌گذرد که در حال مرگ است. پیرمردی که هرچه به مرگ نزدیک‌تر می‌شود سرزنده‌تر است. گویی او رازی دارد که همه از آن بی‌خبرند. اینکه مرگ‌اندیشی راز فهم زندگی است. پس از خواندن کتاب و با اشاره به گفته دوستی که کتاب را هدیه‌ام داده بود، بیش از پیش به این نکته پی بردم، که کتاب چقدر در انتقاد، مشخصا به فرهنگ و شکل زیست آمریکایی نوشته شده‌است. گویی موری چیزی می‌داند که تمام این افراد جامعه، که غرق در ارزش‌های غالب زیست می‌کنند از آن بی‌خبرند. ارزش‌هایی که بر پایه نگاهی کورکورانه به زندگی مبتنی شده‌اند. سرعت، جوانی، موفقیت، ثروت، انباشت سرمایه، زیبایی و… معیار‌های اجتماعی‌ای هستند که موری دارد آن‌ها را از انتهای مسیر می‌بیند و به باد انتقاد می‌گیرد.نکته جالب توجه برای من، ورای جنبه‌های معنایی مفهومی اثر، شکل ارائه آن‌ها در بهترین حالت ممکن بود. سوال برای من این شد که آلبوم، ساختار روایتش را چگونه سامان می‌دهد که امکان ارائه این مفاهیم در بهترین حالت ممکن فراهم باشد. روایت به عنوان یک ماشین انتقال پیام، یک واسطه، باید چه ویژگی‌هایی داشته باشد؟ گویی آلبوم خیلی خوب مخاطب بی‌حوصله‌اش را می‌شناسد. فصل‌ بندی‌های بسیار کوتاه، چاپ کتاب در قطعی خوش‌دست و مناسب برای جابجایی (نسخه زبان اصلی کتاب را خواندم)، انتخاب فونت و طراحی های ساده چشم‌نواز، و از همه مهم‌تر کمپوزیسیونی آشنا برای انتقال مفاهیم از پیش آماده‌شده. حین خواندن کتاب، آخرین چیزی که شما را درگیر می‌کند، پیچیدگی‌های پیرنگی، روابط میان شخصیت‌ها یا درونیات گیج‌کننده آن‌هاست. راوی در اوج صداقت و صراحت به بیان خاطراتش می‌پردازد، و موقعیت‌پردازی‌های اثر تماما امکان تصویر‌سازی‌های آشنا را فراهم می‌کنند.آثار میچ آلبوم را شاید بتوان از نمونه‌های موفق ادبیات تعلیمی در جهان امروز دانست. آثاری که هم می‌توانند مثل درهای ورود به کتاب‌خوانی عمل بکنند، هم در اختیار ایجاد نوعی جهان‌بینی انسان‌دوستانه‌اند. با آنکه از لحاظ ادبی، ارزشی نمی‌توان برایشان قائل شد، اما هنوز هم در مقایسه با بسیاری از آثار موعظه گونه‌ای که در بازار وجود دارند و توهم گشایش می‌دهند، میچ آلبوم نمونه خوبی برای آغاز مطالعه است، آن هم به دلیلی بسیار ساده، که روایت‌های خواندنی می‌سازد و در خلال آن‌ها تعالیمش را ارائه می‌کند. یعنی هرچه که باشد، با داستان مواجه هستیم و شخصیت‌های داستانی. این ویژگی آثار او در رمان  «یک روز دیگر» و «در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند» بیشتر برجسته‌ هستند. اما در سه‌شنبه‌های با موری هم، میچ آلبوم کوشیده است در بهترین شکل ممکن از امکاناتی که روایت در اختیارش قرار می‌دهد بهره ببرد، تا گفته‌های موری را در غالبی مکالمه گونه و در خلال سیری از حوادث پیرنگی ارائه کند. شاید موفقیت بین‌المللی کتاب بیشتر وابسته به همین تمهیدات داستانی باشد تا نقطه‌نظرات موری درباره جهان، چرا که نحوه ارائه آن‌هاست که شکل مواجه مخاطب را طراحی می‌کند.</description>
                <category>دانیال عماری</category>
                <author>دانیال عماری</author>
                <pubDate>Fri, 08 Nov 2024 22:21:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات یک آدم‌کش - رمانی سوار بر نظام راوی</title>
                <link>https://virgool.io/@danialamari/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D8%B4-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-nlpuufy7assx</link>
                <description>(اگر رمان را نخوانده‌اید پاراگراف آخریادداشت را نخوانید)سوال این است: اگر قرار است همه‌چیز از یادت برود، آخرین چیزی که فراموش می‌کنی چیست؟ نامت؟ آدرس خانه‌ات؟ پدر و مادرت؟ آن چیست که بیش از همه به تو هویت بخشیده‌؟ که اگر ناپدید شود، مانند پاراگراف آخر این رمان کوچک وارد هیچستان می‌شوی. شناور بر زمان. نه حالی، نه گذشته‌ای و نه آینده.خاطرات یک آدم‌کش رمانی‌ست از کیم‌یونگ-ها، نویسنده کره‌ای، که تمام‌قدر مبتنی‌ست بر طراحی دقیق نظام راوی‌اش. چرا که هرآنچه از جهان داستانی به خواننده می‌رسد از نوشته‌های راوی‌ست. از ابتدا تا انتهای رمان، ما با یادداشت‌های تکه تکه آدم‌کش روبرو هستیم. می‌نویسد تا فراموش نکند. و دسترسی ما به سیر حوادث در جهان داستانی تنها از همین دریچه رخ می‌دهد. دریچه‌ای که روز به روز بسته‌تر و تاریک‌تر و از همه مهم‌تر غیرقابل اعتماد‌تر می‌شود. آدم‌کشی قهار که پیر شده و دچار آلزایمر است. در حالی که آخرین ماموریت زندگی‌اش را پیش رو دارد. کشتن قاتل جدید شهر که به دخترش نزدیک شده.او که بیست و پنج سال است دست از آدم کشتن برداشته، درست زمانی که درگیر مسئله فراموشی می‌شود، قاتل زنجیره‌ای جدیدی در شهر پدیدار می‌شود که زن‌ها را هدف قرار می‌دهد. کار زمانی بیخ پیدا می‌کند که این قاتل، به دختر آدم‌کش پیر علاقه‌مند شده و به او نزدیک می‌شود. حالا او آخرین ماموریت زندگی‌اش را پیش رو دارد. کشتن این قاتل و حفاظت از دخترخوانده‌اش. دختری که مادر و پدرش به دست خود این آدم‌کش به قتل رسیده‌اند.تمام آنچه تا اینجا از پیرنگ روایت نقل کردم، شباهت زیادی با روایت‌های هالیوودی دارد. هیجان داستان‌های جنایی شناخته‌شده. اما چیزی در این روایت متفاوت است، که آن را برجسته می‌کند. اینکه تمام آنچه نقل شد اساسا بی‌پایه و اساس است. چرا که تنها دریچه ورود ما به جهان، از ذهن رو به زوال این آدم‌کش پیر است. در واقع سفر اصلی ما به درونیت یک ذهن در حال پوسیدگی‌ست، تا ماجرایی جنایی.هرچه رمان پیش می‌رود، این دریچه مواجه با جهان بیرون از خود تنگ‌تر می‌شود. ترتیب نوشته‌های تکه‌تکه طوری است که در شروع هر بخش،‌ ما نمی‌دانیم قبل از نوشتن این یادداشت او دست به چه کار‌هایی زده. قتلی هم اتفاق بیافتد، مای خواننده نمی‌توانیم آن‌جا باشیم. ما زمانی می‌توانیم با خبر بشویم که راوی بنشیند، و درباره‌اش بنویسد. آن هم چه نوشتنی؟ غرق در فراموشی و زوال.جا دادن این پیرنگ جنایی جذاب در پس رفتار یک راوی درونی که شخصیت اصلی روایت هم هست، رمان را به سطح بسیار بالاتری از جذابیت و تعلیق رسانده‌است. گویی ما در اتاق او منتظریم که بیاید و بنویسد تا ما بفهمیم سیر حوادث رمان به کجا کشیده‌شده‌اند. رفتار راوی که بر اساس منطق بیماری فراموشی‌اش، بسیار متغیر و غیرقابل اعتماد است. درواقع هرچه می‌خوانیم می‌تواند غلط باشد.یکی از بزرگترین نقاط ضعف رمان، که اگر پوشش داده می‌شد، این رمان صد صفحه‌ای می‌توانست یک اثر پانصد صفحه‌ای باشد، این است که در شخصیت‌پردازی این آدم‌کش، پردازش دقیقی درباره مسائل روحی روانی‌اش انجام نشده. مردی که در کودکی پدر خودش را کشته. هویت خودش را با زیبایی قتل‌هایش تعریف می‌کند. با وجود فراموشی، تمام قتل‌های را دقیق به یاد می‌آورد، باید از لحاظ روانی در موقعیت بسیار حساسی باشد. اما رمان بیشتر با مسئله فراموشی او سروکار دارد، تا درونیات پیچیده‌اش. شخصیت داستان، آن وحشت آدم‌کش‌های داستان‌های جنایی را ندارد. بیشتر ترحم‌برانگیز است.رمان با سیری دقیق در حوادث پیش می‌رود، اما در پایان‌بندی چند سوال یا شاید سوراخ پیرنگی به جا می‌گذارد. اگر خواننده‌ای می‌داند به من پاسخ دهد.انگیزه قتل پایانی چه بود؟ یعنی آدم‌کش جدیدی در شهر نبوده؟آن جیپ خونی ماجرایش چه بود؟</description>
                <category>دانیال عماری</category>
                <author>دانیال عماری</author>
                <pubDate>Sat, 02 Nov 2024 17:56:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردی سی‌وخرده‌ای ساله که سال‌هاست کشورش را ترک کرده‌است</title>
                <link>https://virgool.io/Travelogues/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%DB%8C-%D9%88%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-jggdhwgumymr</link>
                <description>مردی سی‌و‌چند ساله که در نیویورکِ آمریکا زندگی می‌کند و سال‌هاست کشورش را ترک کرده‌، روبرویم نشسته در محله کره‌ای‌های نیویورک. از آنی که خیال می‌کردم جوگندمی‌تر است و جاافتاده‌تر. برایم از ادبیات جهان‌سومی می‌گوید. ادبیات اسیرشده در مرز‌های خودش، ادبیات درخودفرورفته و فراموش‌شده و جامانده. مثل تمام چیزهای درخودمانده سرزمین مادری‌اش که پانزده سال پیش ترکش کرد و حالا هرچند سالی یکبار به خانه سفر می‌کند.کتاب‌هایمان را معاوضه می‌کنیم و وقت خداحافظی می‌رسد. تا دم در ورودی ایستگاه مترویی که او را تا نیوجرسی می‌برد سوال پیچش می‌کنم. زیر فشار نگاه آسمان‌خراش‌ها، جوابش دارد به من می‌گوید باید مسیر را بروی. راه برایت باز می‌شود. او می‌رود و من شروع می‌کنم به پرسه‌زدن در شمال پارک مرکزی نیویورک، با سری پرسودا و دلی آرزوزده.پس‌فردایش، مجموعه جستارهایش را وقتی تمام می‌کنم، که نقشه دقیق هوایی هواپیمای قطر به من می‌گوید، برفراز شمال شرقی قاره آفریقا در کانال پروازی در حال پیش‌روی هستیم. نیویورک را با وعده بازگشت‌ ترک کرده‌ام. به سرزمین مادری می‌روم.هنوزنمی‌دانم اما خبری از برگشت به خانه نیست. من هم به خانه در سفرم.  با اینترنت خاموشم پیامی برایش می‌فرستم. می‌گذارم بماند تا وقتی فرود آمدیم و توانستم اینترنت گوشی را وصل کنم ارسال شود. بلاخره  به ایران می‌رسم. همه‌چیز ناگهان، در همان قدم‌های اول ورود به فرودگاه، در خود فرو می‌رود. تنها و جداافتاده می‌شود، غبار می‌آید.«باید به کسی می‌گفتم که این‌جا بوده‌ام» دومین اثر منتشر شده از علی معتمدی است. نویسنده، استاد دانشگاه و هنرمند که پس از سال‌ها ارتباط مجازی، در نیویورک او را ملاقات کردم. علی معتمدی در این دومین اثر، که نشر نواحی در کیفیتی بسیار خوب و قطعی خوش‌دست در آورده، به دنبال سرراست‌ترین خط ارتباطی بین زندگی و نوشتن می‌گردد. کتاب سفری است به چندین نقطه جداافتاده اما منسجم در جغرافیای نویسنده‌اش. همراهی او در مسیری که طی کرده، مولاناوار، از نبودن تا تنهایی. از آنجا تا دیدن. از دیدن تا خانه و در آخر منزل‌کردن در دوست‌داشتن.درآمد با نبودن است. از نبودن‌هایش می‌نویسد. از همان‌جاهایی که نیست و به نبودن می‌اندیشد و نبودنش می‌شود تردید بنیادین تمام بودن‌ها. نبودن‌های بزرگ و کوچک. از بدرود گفتن و رفتن، تا به فراموشی سپردن نام خود، تا نای خرید خمیردندان برای هزارمین بار. به فضاهای خالی از خودش می‌اندیشد. از کودکی‌های دور تا هجرت‌اش، نبودن‌هایش را گرد آورده‌است به عنوان اول فراز سفر. راه با نیست شدن باز می‌شود و به تنهایی می‌رسد.تنهایی، زیستن غنای نبودن است. نبودن را به آغوش کشیدن. گذاشتن و رفتن‌هایی که عادت شده‌اند. تنهایی‌ نبودن را به اوج می‌برد. سر از گوشه‌های پنهان و دور و دراز جهان در می‌آورد.بودن‌اش را در آرژانتین و دورترین نقطه‌های آلاسکا می‌یابد، و می‌اندیشد به تمام جاهایی که نبودنش را جا گذاشته‌است. در تنهایی، انگار دیگر ابایی نداشته باشد، انگار دوش‌هایش خوکرده‌باشند به بارکشی، کمرش به تخت‌ هاستل‌ها، پاهایش به قدم‌های تند، گوشی‌‌اش به ذخیره بلیط قطار و اتوبوس. در تنهایی و به خاطر نبودن، می‌تواند دور برود. نوعی رهایی که هدیه دو رنج بزرگ است.از نبودن و تنهایی که سرشار است، وقت، وقت تماشاست. به دیدن می‌رسد. به تماشای چیز‌ها در جهان. از دیدن کارگردانی مشهور در مترو، و تلاطم رفتن و نرفتن، تا تماشای آدمی ناشناس نشسته در پارک از پس لنز‌ دوربین عکاسی. دیدن، راه فهمیدن فاصله‌هاست. بازاندیشی نبودن‌هایت، چرا که به بودن‌ها می‌نگری. دیدن که رخ بدهد، نبودن و تنهایی با هم به پیوند می‌رسند. بودن آنچه می‌بینی، راه باز می‌کند از نبودن و تنهایی‌ات به وسوسه‌ای همیشگی. به خانه.و حالا وقت خانه‌کردن است. وقت آن است بادبان ببندی و خو کنی به دیوار‌هایی که از پس تکرار در دلت جا بازمی‌کنند، خانه می‌شوند و ترک‌کردنشان روز به روز سخت‌تر. خانه جایی‌ست که به تو مجال می‌دهد قبل از خواب، تمام روزهای نبودن و تنهایی و دیدن را مرور کنی. به نبودن‌های هنوزت، تنهایی همواره‌ات، و تشنگی ابدی چشم‌هایت. درست قبل از آنکه خانه، نوعی بودن دوباره را نوید بدهد. بودنی که با خوابی آرام آغاز می‌شود و به دوست‌داشتن می‌رسد.دوست‌داشتن مقصد نهایی مسافر است. به وقت فهمیدن این حقیقت پیش‌رو، که تمام نبودن‌هایت، تنهایی‌هایت و دیدن‌هایت و خانه گزیدن‌هایت، از همان ابتدا قوه‌ی دوست‌داشتن را در تو ساخته‌اند. چون که مسافر بوده‌ای، خانه را می‌فهمی. چون که تنها بوده‌ای، دوست‌داشتن رخ می‌دهد و چشمانت را تمرین داده‌ای برای اینکه خوب ببینی. آنچه در پایان سفر، پاسخی به نبودن ابتدایی است، دوست‌داشتن است و نه بودن، چرا که دوست‌داشتن، تجلی تمام راه‌های درازی است که آمده‌ای. همان دورترین‌هایی که رفته‌ای، تا در نزدیکی خانه کنی.علی معتمدی، سفر درونی‌اش را اینگونه رقم زده‌است. در این کتاب کوچک، تکه‌تکه در بخش‌هایی از این سفر فرود می‌آییم. نقطه‌هایی دور و نزدیک که مردی سی‌وخرده‌ای ساله که سال هاست کشورش را ترک کرده‌ آنجا ایستاده‌است.</description>
                <category>دانیال عماری</category>
                <author>دانیال عماری</author>
                <pubDate>Wed, 16 Oct 2024 12:00:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر حسرت - ظاهرفروشی رندانه یک روان‌شناس</title>
                <link>https://virgool.io/@danialamari/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%B1%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-j5spfgbsclrn</link>
                <description>کتبی که جایی میان نظام‌های اندیشگانی در حوزه علوم انسانی ایستاده‌اند و با تمرکز بر یک مفهوم مرکزی بنا می‌شوند، میتوانند بسیار جذاب باشند. آثاری که نه خشکی و ناآشنایی رساله‌های فلسفی یا روانشناختی را دارند و نه در ورطه کتب ساده‌انگارانه‌ی موفقیت می‌افتند. نویسندگان این کتب عمدتا متخصصین بسیار حاذقی در یکی از شاخه‌های علوم انسانی هستند، که علاقه بسیار زیادی به هنر، فلسفه و باقی حوزه‌ها نشان می‌دهند و عمدتا هم از دانش قابل اتکایی در آن حوزه‌های برخورداند.این کتب، طیف وسیعی از مخاطبان را مورد توجه قرار می‌دهند، چرا که جایی درست میان تخصص صرف، و ساده‌سازی موضوع ایستاده‌اند. نهایتاً هم تلاش می‌کنند نظریاتشان را با آوردن مثال‌هایی از آثار شاخص هنری شرح و بسط دهند و یک نگرش جدید نسبت به موضوع پیشنهاد شود.یک هفته پیش از عزیمت از ایران به مقصد رم، به کتاب‌فروشی‌ای که تابستانی دور در آن کار می‌کردم سری زدم و  و سه کتاب از نشر بید‌گل برداشتم با عناوین: انتظار، حسرت و سوگ.انتظار توانسته بود شرحی دقیق، مبسوط و به اندازه از مسئله‌اش ارائه کند. سوگ را هنوز نخوانده‌ام. حسرت شکست خورده‌است. تجربه مطالعه کتاب، یکی از عجیب‌ترین تجربه‌های خواندن متون غیر روایی بود. چرا که تا صفحه آخر هم نتوانستم دریابم مشکل از ترجمه‌است، یا آشفتگی حرکت کتاب، یا ظاهرفروشی بی‌نتیجه قلم مولف.عنوان «حسرت، در ستایش زندگی نازیسته»، تقریباً هیچ ربط مستقیمی به مطالبی که درباره‌اش می‌خوانیم ندارد. در ابتدا با تردید به این گزاره نزدیک شدم. در آن دام همیشگی افتادم که شاید من مطلب را نمی‌گیرم. اما بعد دیدم که نه، هم مترجم و هم مؤلف هر دو خراب کرده‌اند.مشکل کجاست؟ مشکل عمده کتاب – اگر مسأله ترجمه را چند لحظه‌ای نادیده فرض کنیم چرا که امکان اثباتش را فقط در صورت دسترسی به متن اصلی داریم – عدم تمرکز مؤلف بر حوزه‌ی مورد بحث است به دلیلی عدم آشنایی با سیالیت و ریتم متن. تقریباً هر پرسش جدیدی که در طول پنج فصل کتاب مطرح می‌شوند، طی چند صفحه آینده با پرسش دیگری جایگزین می‌شوند که ضرورتاً ربط مستقیمی به بحث پیشینی ندارند. گویی فیلیپس آن‌چنان قادر نبوده سیر حرکت منظم و منسجمی برای پیش‌روی مطالب ارائه کند.هنگام مطالعه بخش‌هایی از کتاب، من نویسنده را ظاهر‌فروشی می‌دیدم که با ارجاعات تند و ناگهانی به خرواری نام از نویسنده و روان‌کاو و متفکر، سعی در گم کردن راه مخاطب دارد، گم‌کردنی که مشخصاً در خدمت هدفی ساختاری نیست. گویی فیلیپس در ایجاد توالی روشنی برای مباحثش اصلاً موفق نبوده و نتوانسته ریتم پیشروی مطالب را کنترل کند. و کوبش‌های ناگهانی نقل‌قول‌های شک‌برانگیز از فروید و لکان هم در دو سوم پایانی کتاب بی‌ثمرند و ما سر شده‌ایم.مشکل اساسی این است که کتاب نه شمای یک اثر پیچده فلسفی به خودش می‌گیرد که مرا مرعوب کند، نه شفاف در مقام کتابی برای مرهم‌گذاشتن بر درد‌هایم عرضه می‌شود و نه به درستی در آن جایگاه میانی که اشاره شد قرار می‌گیرد. کتابی است که می‌خواهد فراتر از چیزی باشد که هست، با سوار شدن بر دوش سیر کثیری از نام‌ها، عبارت‌های به ظاهر پیچیده و پرداختن به مطالب از مدخل‌های ناآشنا.حسرت اصلاً نتوانسته رسالت این کتاب‌های میان‌رشته‌ای را به ثمر برساند. مسأله نه فقدان دانش مؤلف است و در نهایت ترجمه – که آن هم کم اشکال نیست. مسأله عدم توجه کافی به سیالیت متن است و افتادن به دام ارجاعات اعتباربخش و پیچیدگی‌های ساختگی.</description>
                <category>دانیال عماری</category>
                <author>دانیال عماری</author>
                <pubDate>Sat, 11 May 2024 17:12:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شایو (پایین‌رفتن خورشید)</title>
                <link>https://virgool.io/@danialamari/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-svzeqdlaidoi</link>
                <description>پایین‌رفتن خورشید اثر اوسامو دازای«اگر مرا هم از یاد ببرید و یا زندگی‌تان را در راه الکل نیست و نابود کنید، همچنان باور دارم به لطف دستاورد انقلابم می‌توانم سالم به زندگی ادامه بدهم.»رمان با نامه‌ای تمام می‌شود، که باید نور اتاق را کم کرد، به احترامش ایستاد و آرام آرام کلمات را با صدای بلند خواند. نامه‌ای که در آن اوج مهارت نثرنویسی دازای به نمایش در می‌آید. پایان این رمان، از آن پایان‌های پر‌سکوت است. سکوتی طولانی بعد از خواندنش، و بی‌خوابی تا سپیده‌دم.دازای را با زوال بشری شناختم. آخرین اثرش که تنه به تنه خود‌زندگی‌نامه می‌زند. رمانی که یادآور اندیشه‌هایی‌ست که سال‌ها با آن زیسته و از نویسندگانی که متاثرشان بوده آموخته‌است. رمانی که بیشتر به تسویه حسابی شخصی می‌ماند تا اثری در باب مفاهیم و زیبایی. اما شایو یا پایین‌رفتن خورشید، دستاور اساسی ادبی اوست. شاید چون که کمی با فاصله از زیست خود ایستاده‌است. جهان داستانی بخصوصی خلق کرده و دست به پرداخت شخصیت‌های پیچیده‌ای زده‌است. شایو از زبان زنی سی‌ساله روایت می‌شود، که پیچیدگی عمیق شخصیتش، ما را به یاد گوستاو فلوبر و مادام بوواری‌ می‌اندازد.کازوکو که با مادر پیرش زندگی می‌کند، تاریخچه خانواده‌اش، و سقوط تدریجی آن‌ها از ارش به فرش را روایت می‌کند. در حالی که برادرش از جنگ بازمی‌گردد، مادرش روز به روز به مرگ نزدیک‌تر می‌شود و خودش هم در عشق آتشینی به مردی فساق سال‌هاست در انتظار است. زنی که بیوه مردی‌ست که متهم به خیانتش کرده و حالا بار غم مادرش را به دوش می‌کشد. حس گناهی که هیچ‌گاه دست از سرش برنمی‌دارد، و آن را عامل زوال روز‌به‌روز مادر می‌داند.دازای در این رمان، دست به ایجاد ارتباطات فراواقعی میان حوادث زده‌است، و نوعی رازآلودگی میان ارتباط شخصیت‌ها – بخصوص راوی و مادرش – حس می‌شود. راوی، محکوم به ناامید‌کردن و درنهایت نابود‌کردن مادرش است، حتی اگر تمام عمر، به پرستاری از او بپردازد. عاملی که اثر دازای را در به سطح کیفی بالاتری می‌برد، همین انحراف اندک از روابط علت‌و‌معلولی و عدم پیروی از اصول رمان رئالیستی‌ست. این انحراف از رئالیسم، چه در شخصیت‌پردازی و چه در فضاسازی  تاثیر شگرفی بر کلیت اثر می‌گذارد. ما را با جهان بخصوصی روبرو می‌کند، که نه می‌توان فارغ از شخصیت داسنتش، نه تماما برساخته او.شرح بیانگر از مکان‌ها، و حال و هوای احساسی رمان، پرداخت به مسئله خانواده و اشاره مستقیم به ژاپن پس از جنگ، ما را به یاد سینمای اوزو می‌اندازد. رمان با این صحنه آغاز می‌شود که مادر در اتاق ناهارخوری نشسته و آه می‌کشد. درختان شکوفه می‌دهند و برادر به جنگ رفته قرار است به زودی بازگردد.دو اثر اشاره شده از دازای را از لحاظ موضوعی می‌توان با مفهوم زوال نسبت داد. گویی او سیری نزولی برای تمام شخصیت‌هایش پی می‌گیرد. سقوطی تدریجی که سرنوشت بلاتغییر تمام آن‌هاست. در شایو بر خلاف خودزندگی‌نامه کوتاهش، این زوال چنان باشکوه ترسیم شده‌است که در انتها نماینده امید، باززایی و شروع دوباره می‌شود.«به تازگی دریافته‌ام، که چرا جنگ، صلح، اجتماع، داد و ستد و سیاست در این جهان وجود دارد. گمان نکنم شما بدانید. برای همین است که همیشه ناراحتید. به شما می‌گویم چرا: چون که مادران کودکان زنده می‌زایند.»</description>
                <category>دانیال عماری</category>
                <author>دانیال عماری</author>
                <pubDate>Fri, 20 Oct 2023 21:18:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به کتاب «آگاهانه دوست داشتن» نوشته مدرسه زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@danialamari/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-hxhgejn80jdw</link>
                <description>از دوران نوجوانی، که یک دبیرستانی فربه با سبیل فابریک بودم به عشق می‌اندیشیدم. دوستانم زودتر از من پا به ماجراجویی در این زمین بازی نهادند، چرا که من، با آن تربیت سفت و سختی که کرده بودندم، رو نداشتم در چشمان انسانی با شانه‌های ظریف‌تر یا موی بلندتر نگاه کنم، چه برسد به اینکه در سودای عشقش بسوزم. در آن زمان نوعی شیفتگی همراه با پرسش‌های بنیادین، واقعیت مبهم عشق را در سر من می‌ساخت. تنها داده‌های جمع‌آوری شده‌ام، روابط دوستان نزدیکم بود و خیال‌های شبانه خودم؛ تفکراتی اساسا شوربرانگیز، تسلی‌بخش و گاهی هم منشوری. بی‌شک همان دوران هم منتقد جدی اکثر تصورات و انتظارات از عشق بودم؛ زیرا که خوب به خاطر دارم چقدر از شنیدن خاطرات دوستانم تعجب می‌کردم؛ با آنکه چیزی ته دلم، همان واقعه عجیب و ظاهرا دل‌نشین را طلب می‌کرد.در دوران دانشجویی، که شور و فشار جامعه هم بیشتر می‌شود و تلاش می‌کند دستی را در دستت حلقه کند تا در دایره‌ای مشخص جا بگیری، سراغ کتبی در این باره رفتم. از طرفی خوشحال بودم از اینکه شبهه‌ی قدیمی‌ام، دغدغه‌ای زنده در سر متفکرانی معاصر هم بوده است، از طرفی هم به شدت دلزده شدم از اندوه‌ی که به گونه‌ای ذاتی در عشق حضور دارد. این کتاب را هم می‌توانم در جرگه‌ی همان کتب قرار دهم. نوشته‌هایی تحلیلی، مدد گرفته از دانش روان‌شناسی، در حال تلاش برای ارائه دستورالعملی واقع‌بینانه‌تر برای عشق در زندگی امروز.کتاب شک‌برانگیز آغاز می‌شود. با مواجه مخاطب، با پیش فرض‌های سال‌ها به دوش کشیده‌اش درباره عشق. انتظاراتی که کامل صحیح، غیر قابل تغییر و معنادار به نظر می‌رسیدند اما وقتی کسی آمده و آن‌ها را نوشته و جلوی رویمان گذاشته از خواندنشان خنده‌مان می‌گیرد. تعالیمی درباره عشق که متعلق به رمانتیک‌های صنعت‌زده قرن نوزدهمی‌ای است که برای فرار از منطقی که این شهرهای زیر دود را ساخته و انسان را ماشین کرده، خط تولید سودا و رویا ترتیب داده‌اند و خوب هم می‌تازند. نکته میخکوب کننده برای من، حضور پررنگ این آموزه‌ها و انتظارات از عشق، در بطن زندگی تمام افرادی‌ست که می‌شناسم. کسایی که شاید تا کنون یک اثر از نویسندگان یا متفکران عصر رمانتیک را ورق نزده‌اند. این گفتارهای دل‌نشین و فاجعه‌برانگیز از عشق، از کدام دالان‌های پنهان زمان گذر کرده و به نوجوانی به دنیا آمده در شهری مرزی در ایران رسیده است؟کتاب پس از بازگوی چند وجه از نگاه رمانتیسم به عشق، در باقی کتاب سعی در جایگزینی این دیدگاه با دیدگاهی واقع‌بینانه‌تر دارد. از برخورد با آثار هنری بهره می‌برد و با ایجاد سوال، تلاش می‌کند انتظارات به طرز عجیبی اغراق آمیز ما از عشق را زیر سوال ببرد. در تمام فصل‌های کوتاه کتاب، جنبه‌ای از روابط بررسی و مورد تحلیل قرار می‌گیرد.نگاه مسلط بر تمام کتاب پیش رو، تغییر این نگرش غلط و جا افتاده است، که عشق حسی غریزی است که راه خودش را می‌یابد. کتاب این نگرش را پیشنهاد می‌کند که عشق را مهارتی اکتسابی به حساب آورد، که باید برای مدتی سر کلاسش نشست و مدام جزوه‌های درسی را مرور کرد، تا بتوان این غول بی شاخ و دم را که دم به دم لگد می‌پراند، زیر سلطه گرفت و مدیریتش کرد.</description>
                <category>دانیال عماری</category>
                <author>دانیال عماری</author>
                <pubDate>Tue, 10 Oct 2023 15:39:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر رمان زوال بشری اثر اوساموُ دازای</title>
                <link>https://virgool.io/@danialamari/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B4%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%8F-%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D8%A7%DB%8C-day3yicpitoi</link>
                <description>اوساموُ دازای... انجام دادن و دیگر روزهمان را تکرار کردنو از عادتی بدون هیچ تغییری از دیروزمتابعت کردناز شادی دوری گزیدنو با اندوه بزرگ روبرو نشدن.وزغسنگ‌های مزاحم مسدودکننده مسیر رادور می‌زندو می‌گذرد.***اتاقی را تصور کنید، تاریکِ تاریک. شما به عنوان خواننده کتاب نشسته‌اید روی یک صندلی و دستانتان را گذاشته‌اید روی میزی که نمی‌بینیدش. ناگهان از آن سوی اتاق می‌شنوید:- کل زندگی‌ام را با شرمساری گذرانده‌ام.رمانِ دازای اینگونه آغاز می‌شود. ناشناسی رو در روی شما نشسته و از زندگی‌اش می‌گوید. چهره‌اش آرام آرام با پیشروی روایت نمایان می‌شود. در انتها می‌بینی، آن سوی میز شما، وزغ بزرگی نشسته‌، و مانند انتری کوچک می‌خندد. دلقکی که همه را فریب‌داده است. نقاشی که هیچ‌وقت دست به کار بزرگی نزده‌است. مرد دلربایی که تمام ماجراهایش به ترک و جدایی و مرگ کشیده‌است. دیوانه‌ای که در یک شب، یک شب هم نه، در چند لحظه کوتاه، تمام موهایش بر آن پشت‌بام کذایی سفید شده‌است.***این رمان، خوش‌دست را – که نشر وال درآورده - درست پیش از بازگشت به فرنگ هدیه گرفتم. غریبگی من با ادبیات و فرهنگ ژاپن، در ابتدای کار مرعوبم کرد. در همان فرودگاه، کنار چمدان‌های سنگینم شروع به خواندن کردم. این روزها تلاش می‌کنم دقیق بخوانم. می‌خواهم تمام شتابزدگی‌ها را کنار بگذرام و ببینم نحوه خواندن من، چه تاثیری بر تشکیل تصویر نهایی اثر در سرم دارد. هرچه رمان پیش ‌می‌رفت، ترس من فرو می‌ریخت. چرا که باز هم به این نتیجه قدیمی رسیدم، که مسائل اساسی و بنیادین انسانی، نه زمان می‌شناسد نه مکان. دازایِ ژاپنی برای من صدای داستایوفسکی روسی را می‌داد و خیامِ ایرانی. اندیشه و نحوه نگاه دازای به انسان، ریشه در اندیشه‌ای داشت که پیش از وی از قلم نویسندگانی که هزاران فرسخ دور‌تر زیسته‌اند نمود یافته‌است. حتی آغاز رمان هم مرا به یاد یادداشت‌های زیرزمینی ازداستایوفسکی انداخت:داستایوفسکی: «من آدم بدی هستم. مرد مطرودی هستم...»دازای: «کل زندگی‌ام را با شرمساری زیسته‌ام.»دازای نه تنها در نظام شخصیت‌پردازی، بلکه در نظام موقعیت هم کاملا پیرو داستایوفسکی است. فضاسازی‌های بسیار گرفته و خفقان‌آور، در محیط‌های تنگ و تاریک، که شخصیت در آن‌ها، در محاصره کثافت نشسته و روزها را می‌گذراند – فضاسازی‌ای که در ادبیات ایران، هدایت را به خاطرمان می‌آورد.نحوه پیشروی رمان بسیار شتاب‌زده‌است. اینکه می‌گویم کسی نشسته پیش روی ما و از خودش می‌گوید، تاکیدی‌ست بر نقلی بودن بیش از اندازه رمان. تلخیص و مستقیم‌گویی در رمان آنقدر زیاد است، و سرعت پیش‌روی آن‌قدر بالاست، که سرعت خواندن خواننده هم شدت می‌گیرد. در طول رمان، شاید بیش از پنج یا شش صحنه‌پردازی با جزئیات نداشته باشیم، که بتوان نظام موقعیت را به تصور درآورد و مانند ناظری در صحنه به احوالات شخصیت اندیشید. بی‌شک در نقاطی از پیرنگ این سرعت کاهش می‌یابد، که لحظات تاثیرگذاری هستند. یوچان – شخصیت اصلی – چندجا دست به بازگویی مستقیم دیالوگ‌ها می‌زند، موقعیت مکانی را به دقت تشریح می‌کند و ما را به صحنه راه می‌دهد. مطمئن باشید در این بخش‌های روایت، حادثه‌ای تاثیرگذار و دگرگون‌کننده پیش‌روست. باقی رمان، با نقل مستقیم راوی درباره وضعیتش پیش می‌رود که با سراشیبی تیزی مسیری زوال را پیش گرفته‌است.بنظر می‌رسد زوال بشری، بیش از آنکه رمانی باشد در باب هنر و زیبایی، تسویه حسابی شخصی‌ست بین نویسنده و سرگذشت خودش. این رمان را آخرین اثر وی می‌دانند که پس از مرگش منتشر شده‌است، و سرگذشت پرفراز و نشیبش در این رمان به‌شکلی شتابزده به قلم آمده. ردپای اندیشه رمان‌نویسان و فلاسفه بزرگی در نگاه دازای به خودش و سرگذشتش نمایان است. شیوه روایتش بسیار امتحان‌پس‌داده و قابل‌پیش‌بینی تنظیم شده‌است. این سادگی در شیوه روایت، کاملا در اختیار انتقال مستقیم پیرنگ و پرداخت شخصیت عمل می‌کند. سرراست بودن و آشنابودن کمپوزیسیون در حدی است که در انتها می‌بینیم، دازای با یک بازی ساده فرمی – ایجاد دو راوی و قراردادن داستان در دل داستانی دیگر – پیچیدگی ساده‌ای به رمان خاطره‌گونه‌اش می‌دهد. رمانی درباره وزغی که نه شادی را لمس می‌کند، نه جرئت دارد با آن غم بزرگ مواجه شود، و چون نظاره‌گری منفعل، به روزگاری که می‌گذرد، می‌نگرد.</description>
                <category>دانیال عماری</category>
                <author>دانیال عماری</author>
                <pubDate>Sat, 07 Oct 2023 12:29:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>