<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه دانایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@danna</link>
        <description>راه میان مغز و دستم بسیارست و در پی رسیدن از دست به مغزم هستم و شاید برعکس...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:46:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2481411/avatar/4uqhp4.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه دانایی</title>
            <link>https://virgool.io/@danna</link>
        </image>

                    <item>
                <title>طین!</title>
                <link>https://virgool.io/@danna/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%81%D9%87%D9%85%D9%85-viymv3wfhpv3</link>
                <description>designing learning innovation هفته چهارمفعلا تب مربوطه در کروم باز شده ولی هنوز از این مرحله جلوتر نرفتم. از صبح تا حالا طبق برنامه ای که روی کلندر ثبت کرده بودم امروز نوبت درس خوندن بود اما سراغش نرفتم و الان هم که تب را باز کردم نوشتنم گرفته و مجبور شدم تب دومی را باز کنم و دست به کار شوم، راستش را بخواهی دست من نیست از دیروز تا حالا دارد در سرم تاب میخورد؟ یک سوال بزرگ در حال تاب خوردن است. چرا نمی‌توانم خلق کنم؟انقدر این سوال برای من پررنگه که فیلم که می‌بینم، سر کلاس استادی که می‌نشینم، کتاب که می‌خوانم، دوره که می‌بینم؛ فیلم و استاد و کتاب را نمی‌بینم. نقشه خلقش را پیدا می‌کنم. مخلوق را می‌بنیم اما در آن دنبال ذهن خالق می‌گردم. دنبال اینکه او چطور این کار را کرده است. چه‌طور نظم و زیبایی و یکنواختی و هارمونی و معنا را کنار هم قرار داده. همیشه آرزوی خالق بودن داشتم، خلق چیزی فرای تصور یا حتی خلق چیزی در دنیای تصور اما صبور بودم اصلا عجله‌ای نداشتم، شاید برایم اصلا در این حد بود که باشه بهتره، نباشه هم نیست دیگه از من چه توقعیست مگر، نبودنش را حتی محتمل‌تر می‌دیدم. اما این روزها میخواهمش، توقعش را دارم، انتظار جدی دارم که باید خلق شود. احساس می‌کنم برای این خلق مصالح به اندازه کافی دارم و وقتش رسیده. حتی در این لحظه کلمه &quot;طین&quot; در مغزم دیده می‌شود. شاید فاصله گرفتن از چیزی که زمانی که خیلی دوستش می‌داشتم و خودم را به آب و آتش می‌زدم، تمیز کردن یخچال و برداشتن اون دوتا کاغذ مربعی سبز از روی در یخچال و چک نویس کردنشان( باورم نمیشد یه روزی این کار را بکنم)، سفارش دادن یک بازی دو میلیونی و دلگرمی به پیام‌های دیشب دوتا تازه نفسِ پر ذوق،  باز شدن آفتاب‌گردون حیاط، خبر از خلاقیت می‌آورد. من مدت‌ها با این کلمه زندگی کردم. اولین باری که این کلمه را دیدم هم حتی یادم هست. کلاس دوم بودم، باید چند کارت درست می‌کردیم که روی هر کدام یک کلمه نوشته شده بود و در گروهمون هر کدام یک کلمه از کارت‌هایمان بیرون می‌آوردیم و جمله می‌ساختیم اما هیچ وقت جمله‌ای ساخته نشد چون هیچ کدام فعل ننوشته بودیم. من از مامان خواستم با ماژیک روی یکی از کارت‌هایم بنویسد &quot; خلاقیت&quot; چون همان چند لحظه پیش شنیده بودمش و نمیدانستم دقیقا چیست اما میفهمیدمش. راستش را بخواهی الان هم تعریفم از خلاقیت همین است. دقیقا نمی‌دانم چیست اما می‌فهممش. چیز دیگری هم هست که دقیقا نمی‌دانم چیست اما می‌فهممش و می‌فهمم که دوست دارم خالق باشم.می‌دانی در میان خالق‌ها از همه کی را بیشتر دوست دارم؟جی‌کی‌رولینگ! نه اصلا من پاتر هد نیستم اما عاشق نوع مخلوق رولینگ هستم. و البته منتظر جادو هستم برای مخلوقی که میفهممش اما نمی‌دانم دقیقا چیست.</description>
                <category>فاطمه دانایی</category>
                <author>فاطمه دانایی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jul 2024 21:14:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنج راهکار برای استفاده خلاقانه از هوش مصنوعی در کلاس</title>
                <link>https://virgool.io/@danna/%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-wxqaqh0jrbdp</link>
                <description>دوست دارم قبل از اینکه راهکارهای استفاده از هوش مصنوعی در کلاس درس را بگم کمی از ضرورت همراه شدن با تغییرات جدید دنیای آموزش و یادگیری صحبت کنم. مرتبط نبودن مواد آموزشی با دنیای پیش روی دانش‌آموزان و البته هماهنگ نبودن با تغییرات دنیای تکنولوژی  یکی از نقدهای همیشگی سیستم آموزشی کشور ما هست و اگر مواد درسی را با تجربه دانش‌آموزان همراه نکنیم، بسیاری از این اطلاعات یا فراموش می‌شوند یا کوچکترین جذابیتی در دنیای پر از ماجراجویی و هیجان آن‌ها نخواهد داشت و ما وقت خودمان و آن‌ها را با مجموعه فعالیت‌های بی‌معنا هدر می‌دهیم. به قول دیوید پرکینز، ما دانش‌آموزانی می‌سازیم با دانش شکستنی( fragile knowledge) به جای دانش مولد!این پنج راهکار به ما کمک می‌کند که استفاده درست و به جا و هدفمندی از هوش مصنوعی را در کلاس درس پیاده کنیم و شاید بتوان ادعا کرد که سطح کلاسمون را نسبت به گذشته ارتقای قابل ملاحظه‌ای دهیم.من در این نوشته از هوش مصنوعی چت جی‌پی‌تی نام بردم که یک ابزار قدرتمندی هست که به ما کمک می‌کنه دانش‌آموزان را مشتاق یادگیری کنیم. اما بقیه انواع هوش مصنوعی هم به خوبی این کار را برای ما انجام می‌دهند.راهکار اول: قصه‌گویی تعاملیاز بچه‌ها بخوایم که یک پرامپت خلاقانه در مورد داستانی که دوست دارند چت جی پی تی براشون بسازه بنویسند. مثلا تصور کن که در دنیایی زندگی می‌کنیم که آدم‌ها می‌توانند پرواز کنند و همه دو بال روی شانه‌های خود داشتند ... و این پرامپت را به چت بدهیم تا برامون داستان بسازه و بعد بچه‌ها داستان را از جایی که به پایان رسیده دوباره ادامه بدهند. با این روش می‌تونیم به رشد خلاقیت و همکاری در کلاس درس کمک کنیم.راهکار دوم: کاوش در فرهنگ‌های مختلفاز چت چی‌پی‌تی استفاده کنیم تا بتونیم در مورد فرهنگ‌های مختلف سراسر دنیا اطلاعات به دست بیاریم. مثلا  آداب و رسوم مردم در نواحی رشته کوه هیمالیا چگونه است؟ یا تعطیلات معروف مردم مکزیک چیه؟چت جی‌پی‌تی میتونه برامون نگرش و نگاه‌های تازه‌ای را بیاره و دیدگاه بچه‌ها را وسیع‌تر کنه و درک فرهنگ‌ها را برای دانش‌آموزان راحت‌تر کنه.راهکار سوم: آماده کردن محتوا برای تمرین مباحثه در کلاس درسمی‌تونیم از چت جی‌پی‌تی بخوایم که اطلاعات لازم برای یک مباحثه را با در نظر گرفتن جنبه‌های مختلف یک موضوع برای ما آماده کنه و آن را در کلاس به دانش‌آموزان ارائه کنیم. به این طریق می‌توانیم مهارت بچه‌ها را در تفکر نقادانه و استدلال‌ورزی ارتقا دهیم.راهکار چهارم: شخصی‌سازی فرایند یادگیریمیتونیم از بچه‌ها بخواهیم که یه پرامپت مناسب در مورد موضوع مورد علاقه‌شون مثلا ساختن انیمه یا طراح لباس بنویسند و ببینند چت جی‌پی‌تی چه مسیری را به آن‌ها پیشنهاد می‌دهد. این کار می‌تونه انگیزه بچه‌ها را بیشتر کنه و یادگیری را براشون معنادارتر و جذابتر بشه.راهکار پنجم: ماجراجویی در درس تاریخدر مورد درس تاریخ می‌تونیم از چت جی‌پی‌تی یا هوش مصنوعی بخوایم که یک اتفاق تاریخی یا یک شخصیت تاریخی را برامون تعریف کنه و از دانش‌آموزان بخوایم که یک مصاحبه یا نمایش‌نامه را با توجه واقعه تاریخی اجرا کنند. به این طریق می‌تونیم یه راه موثر برای آوردن تاریخ به زندگی بچه‌ها پیدا کنیم.این راهکارها میتونه حکم یک سرنخ برای اجرای ایده‌های خلاقانه و شخصی به ما بده و بتونیم خودمون و دانش‌آموزانمون را تازه‌تر و کنجکاوتر نگه داریم و البته کاملا به این موضوع واقفم که پیاده کردن این موضوعات در کلاس درس سخت و دشواره ولی باید بگم اینجا هم تکنولوژی کنارمونه و دیگه هیچ‌کدوم از ما محدود به کلاس‌های فیزیکی مدرسه نیستیم و می‌تونیم کامیونیتی مخصوص خودمون را داشته باشیم و تلاش کنیم تا همراه تغییرات و نوآوری‌های دنیای جدید باشیم.</description>
                <category>فاطمه دانایی</category>
                <author>فاطمه دانایی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jul 2024 21:17:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حتما باید پیر شویم تا به یوگا برویم!</title>
                <link>https://virgool.io/@danna/%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D9%88%DA%AF%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%85-dtu984d8kvza</link>
                <description>بالاخره بعد از مصرف کلی انرژی فعالسازی و رضایت کافی نداشتن از حفظ روتین ورزش در خانه و از طرف دیگر نیاز به حضور در جمع و همراه شدن با انرژی جمع به یکی از باشگاه‌هایی که نسبتا برند است و مسافت خوبی هم با خانه ما دارد رفتم و در مورد کلاس یوگا پرسیدم و دو سانس به من معرفی کرد. روزهای یکشنبه و سه شنبه برام راحت تر بود و به این ترتیب امروز یکشنبه اولین جلسه کلاس یوگا من بود. با کلی ذوق رفتم کلاس و امیدوار بودم که ثبت نام کلاس و احساس تعهد و حضور یک نیروی خارجی بار روانی روتین سازی ورزش را از من کم کند و دیگر نیازی نباشد فکر تایم خالی کردن و نگرانی از پشت گوش انداختن باشم.صبح بیدار شدم و یک ساعت کار مفید کردم و بعد آماده شدم برای رفتن به باشگاه و موفق شدم که دیر نرسم اما زود هم نرسیدم و وقتی وارد شدم همه دراز کشیده بودند و داشتند به بدنشان آگاه می‌شدند. مت‌ را برداشتم و خیلی سریع رفتم یه گوشه آخر کلاس. در مسیر که از بین یوگی‌های  دراز کشیده روی زمین رد می‌شدم غلط کردم خاصی همه وجودم را گرفت. یکی از یکی پیرتر... خیلی پیر... حتی بعضی‌ها در حال مردن... در حدی که یک شاخه موی سیاه روی کله کسی نمی‌دیدی. مت را پهن کردم و دراز کشیدم و در حالی که مثلا چشم‌هایم را بسته بودم و به بدنم آگاه می‌شدم در مغزم فقط به خودم فحش می‌دادم که آخر آدم هم‌سن تو که نمیره یوگا، میره بدن سازی و عکس میگیره میذاره تو اینستاگرام مگر کم دیدی؟ اصلا چرا من همیشه هرجا میرم همه پیر و درحال مرگ هستند و بعد با پررویی تمام رو میکنند به من که باز خوبه تو فشار خون نداری؟! میخواهم به همشان بگویم اتفاقا در همین لحظه که درحال آگاه شدن به رگ‌های قلبم هستم، فشار خون هم گرفتم از دست شماها... جدای از همه این‌ها من فوبیای پیری دارم و وقتی تصور ناتوانی پیری را میکنم فشار خونم عود میکند. خلاصه که این از آرامشی که یوگا به من داد تا این لحظه... چشم‌هایمان را باز کردیم و حرکات یوگا شروع شد جدای از همه ناخوشایندی که محیط برای من داشت آرامی و آگاهی از عضلات بدن در حین یوگا که در حالت عادی اصلا حواست بهشان نیست برای من دوست داشتنی هست و حرکات جنگ‌جو را که داشتیم انجام می‌دادیم من را به یاد جولز آستین انداخت، یاد جولز افتادم که  آخرهای فیلم که رابطه‌ش با کارآموز سالخورده‌ش بهتر شده بود و یک جلسه همراه او به کلاس یوگا رفت، کلاس یوگایی با گروه سنی مشابه گروه سنی که الان من در کلاسشون بودم و بالاخره توانستم در لحظه بیام و با حرکات کلاس همراه بشم و از ورزش کردن و همراه شدن با بدنم لذت ببرم. هر لحظه خودم را جولز تصور میکردم و همکلاسی‌ها را بنجامن! تنها راه همین بود.مثلا من آن هتوی هستم :)سالخوردگی یوگی‌ها در این کلاس باعث می‌شد سختی و چالش حرکات از یک حدی فراتر نرود و من چون زیاد با ثمین در یوتیوب ورزش کردم نسبتا سطح قابل قبولی دارم و یکی از passion‌های من از شرکت در کلاس یوگا اینه که بتونم حرکت‌های باحال و چالشی یوگا مثل حرکت کلاغ و عقرب و ایستادن روی ساعد را به خوبی انجام بدم و خب قطعا در این کلاس این حرکت‌ها ممکن بود همین یکی دو روز عمر باقی‌مانده را هم از این جمعیت بگیرد و اینجا بود که دیگه تصور جولز هم داشت کم کم اثربخشیش را از دست میداد.به مرحله ساواشانا رسیدیم، مرحله‌ای که باید راحت و ریلکس روی مت بخوابیم و تک تک اعضای بدنمون را رها کنیم. بقیه را نمی‌دانم اما من که هیچ وقت نمی‌توانم سرم را خاموش کنم و به هیچ چیز فکر نکنم از آن آرامش و ریلکسی استفاده کردم برای رویابافی. به کلاس تصویرگری که قرار بود امروز ثبت نام کنم فکر می‌کردم به استعداد نقاشی که هرچی بزرگتر می‌شدم بیشتر سرکوب می‌کردم و امسال انگار وقتش رسیده که ببینمش و از خلق کردن کاراکترهای مختلف لذت ببرم و حتی به این فکر می‌کردم شاید جدی جدی تونستم تصویرگر خوبی بشم و کتابی که توی سرم دارمش را حتی خودم تصویرگری کنم. این کتاب قراره مجموعه کامل و هارمونیکی از علایق و اشتیاق‌ها  و توانمندی‌های من باشه و بچه‌های خیلی زیادی بخوننش و کیف کنند و حتی شاید فیلم هم ازش ساخته شد و کم کم داشتم از نقش جولز آستین به نقش جی‌کی رولینگ شیفت می‌کردم که خُرخُر حاجی خانم بغلی تصوراتم را برباد داد و به لحظه حال اومدم و چه لحظه حالی...سریع مت را جمع کردم و در رفتم و از خانم منشی خواستم فقط این جلسه را حساب کنه که من از ثبت‌نام منصرف شدم...</description>
                <category>فاطمه دانایی</category>
                <author>فاطمه دانایی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jun 2024 13:14:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخاب‌های سرندپیتی</title>
                <link>https://virgool.io/@danna/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%BE%DB%8C%D8%AA%DB%8C-rjc6xwbqknzq</link>
                <description>در بخشی از کتاب &quot;از کتاب&quot; محمدرضا شعبانعلی از معیارهای انتخاب کتاب می‌نویسد و من عاشق این معیار آخری شدم به اسم انتخاب‌های سرندپیتی!من یکی از محبوب‌ترین کتاب‌هایی که خوانده‌ام را سرندپیتی‌وار پیدا کردم. اول بگویم انتخاب سرندپیتی یعنی چه و بعد ماجرای خودم...&quot;سرندپیتی دستاورد تصادفی تلاشی آگاهانه و عامدانه است. به عبارت دیگر باید با چشمانی باز جست و جوگر باشید و منتظر، اما بدون گمشده‌ای مشخص، به امید اینکه چیزی درخور و ارزشمند پیدا کنید. پس اینکه به کافه‌ای بروید و کاملا تصادفی فردی را ملاقات کنید نمونه خوبی از دستاورد سرندپیتی نیست. مصداق بهتر این است که بخود بگویید می‌خواهم به کافه بروم به این امید که به تصادف دوستی تازه پیدا کنم و ارتباط جدیدی شکل بگیرد و اتفاقا چنین دوستی پیدا شود. یکی از روش‌های پیدا کردن کتاب مناسب به این صورت است که درعین داشتن هدفی کلی، در جزئیات خود را رها کنید و با تکیه بر بختتان، خود را در معرض کتاب‌های گوناگون قرار دهید. سرزدن به کتاب‌فروشی‌ها و نگاهی اجمالی به کتاب‌ها یکی از این موارد است. ممکن است در میان کتاب‌ها عنوانی به چشمتان بخورد و که اگر فقط به توصیه دوست و آشنا اکتفا می‌کردید هرگز اسمی از آن نمی‌شنیدید. گشت و گذار در کتاب‌های دست دوم کتابخانه‌های قدیمی هم نمونه دیگری از تکیه بر بخت است. اتکای صرف به عنوان کتاب و نام نویسنده و فهرست، بی آنکه چیز بیشتری درباره کتاب بدانیم، روشی بی‌نقص نیست. با این حال تعریف دستاورد سرندپیتی هم همین است که در معیارهایتان سخت‌گیر نباشید و بخت و اقبال هم جدی بگیرید.&quot;واقعا چه اتفاق‌های لذتبخشی می‌شوند اتفاق‌های سرندپیتی!و حالا ماجرای کتاب سرندپیتی من که دست خواهرم هست و امیدوارم سالم باشد...خسته و سرگردان و له همراه با درد شدید جسمی و بغضی در حالت آماده باش و روح و روانی پوکیده و له داشتم بالشتم را درست می‌کردم که بخوابم وسط هال خونه‌ی مامان اینا!گوشی را برداشتم که روی حالت پرواز بذارم که یک اسمس همان آخر شبی آمد. اسمس از ترجمان بود این موقع شب! با چشم نیمه باز پیام را نگاه کردم و تخفیف کتاب جدید ترجمان بود به اسم &quot;من کی‌ام؟ و اگه اینطوره چندتا؟ یک ماجراجویی علمی و فلسفی!&quot;معلومه که در اون شرایط دنبال همچین کتابی نمی‌گشتم، اصلا دنبال کتاب نمی‌گشتم فقط می‌خواستم بخوابم تا کمی از مغزم خاموش شود تا صبح و روز پیش‌بینی نشده بعدی! اما واقعا مهم‌ترین سوالی که اون لحظه داشتم همین بود! من کی‌ام؟ اصلا چرا من اینجوری‌ام؟ واقعا دلم می‌خواست کتابی باشد که این جواب را بدهد! سریع در همان حال روی لینک کلیک کردم و کتاب را در سبد خرید انداختم و منتظر نشستم تا رمز دوم کوفتی هم بیاید و تکمیل خرید را بزنم. کتاب را خریدم و خوابیدم...وقتی از بیمارستان مرخص شدم کتاب رسیده بود. برگه‌های امتحان ترم اول بچه‌ها هم.بالشتم را به پشتی تخت تکیه می‌دادم کتاب را برمی‌داشتم و بدون احساس خستگی و گیجی و کتاب را می‌خواندم و چون توان بدنی‌ام در پایین‌ترین حد بود روزهای اول زیاد نمی‌توانستم پشت سر هم بخوانم، یک ساعت می‌خوابیدم و دوباره بیدار می‌شدم و کتاب می‌خواندم و کمی این وسط برگه تصحیح می‌کردم و دوباره می‌خوابیدم. حتی در دوران نقاهت هم برنامه کم فشرده‌ای نداشتم. برگه‌ها را با سرعت تصحیح کردم و در کتاب خودم را غرق کردم... یک هفته‌ای تمام شد و واقعا نگاهم را به خیلی مسائل تغییر داد و حتی با باورهای محکم و متقن گذشته هم بازی کرد یک بازی اساسی و به دنیای عدم قطعیت، تکامل و چگونگی و چیستی این جهان و انتخاب طبیعی و  علم و دین و فلسفه و روانشناسی قدم گذاشتم و درواقع بسیار بسیار کمکم کرد که با من و آنچه به من گذشت بهتر کنار بیایم چند روز بعد هم فیلم ذهن زیبا را دیدم و رفت کنار همان کتاب در مغزم نشست و سرندپیتی‌ها باهم خوش و بش می‌کردند و مغزم این ماجرا را به شیرینی و لذت باقلوا خوردن ترجمه می‌کرد...چند هفته پیش در یکی از جلسات تراپی این موضوع را تعریف کردم. مثل همیشه شنید که بسیار هم خوب این کار را انجام می‌دهد و بعد از سکوت و قیافه متعجبش گفت: بهت تبریک می‌گم واقعا رشد بزرگی را تجربه کردی!بعد از دوسال که بارها می‌خواستم از این کتاب بنویسم اما هیچ‌وقت نمی‌دونستم چطوری درباره‌اش بگویم امشب بالاخره نوشتم. تازه به لطف نگاه محمدرضا شعبانعلی فهمیدم که پای یک سرندپیتی وسط بوده...</description>
                <category>فاطمه دانایی</category>
                <author>فاطمه دانایی</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jun 2024 01:15:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستی دیرین کورتیزول و پروپیونی‌باکتریوم آکنس</title>
                <link>https://virgool.io/@danna/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C%D8%B2%D9%88%D9%84-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%BE%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%88%D9%85-%D8%A2%DA%A9%D9%86%D8%B3-pom1gwr2shkr</link>
                <description>اول از همه صورت پر از جوشم روی مغز و روانمه به نظر خودم تا حد ممکن اصلاح سبک کردم چند روزی هم وضعیت جوش‌هایم بهتر شده بود اما دوباره کاملا به هم ریخته است شاید غذا و فعالیت بدنی تا حدود کمی به راه بوده باشد اما اگر از بین همه اینها یک چیز حذف شده بود و بقیه چیزها هم خیلی دقتی روشون نداشتم و آسیبی نمی‌رسوندند اون استرسه... امان از استرس و اعصاب خورد که همیشه با من همراه است، امان از این استرس... خوب شد نوشتمش، خوب شد این کلمه را دیدم، خوب شد اقرار کردم که استرس دارم و حالم را همیشه می‌گیرد... یعنی این همه آدمی که جوش ندارند استرس ندارند و فقط من استرس دارم:( اه دوباره استرس بیشتر و شدیدتر دوباره حال بد... دوباره مثل اینکه بقیه آدم‌ها واقعا حالشون خوبه و من فقط گرفتارم:( ....من انقدر استرس مزمن و غیر مزمن را تجربه کردم و می‌تونم بگم انقدر روزگار گاهی به من عجیب و غریب سخت گرفت مخصوصا از شروع کرونا یا مخصوصا از پایان 4 سال دانشگاه و دیدن روی جدیدی در زندگی که درکی ندارم استرس نداشتن چگونه است؟ چند روزی که بیکار می‌شوم و سرم کمی خلوت‌تر می‌شود خودم غم و غصه‌های گذشته را بالا می‌آورم و چنان جمع‌بندی دردناکی از همه آنها درست می‌کنم که می‌خواهم جان بدهم(و البته مشخص است که اینها درمان نشده‌اند و نیاز به امتداد تراپی در من بیداد می‌کند...) واقعا اگر تن و جسم در جریان همین دهان سرویسی‌های سال‌های اخیر برای من عزیز و محترم نشده بود، اگر من عنوان بی‌خود کتاب &quot;انسان روح است نه جسم&quot;ی که توی کتاب‌خونه مدرسه بود و برای من خیلی راز آلود به حساب می‌آمد را در ذهنم خط قرمز روش نکشیده بودم و تن پرست نشده بودم، اگر داروین ماجراجوی محبوبم نبود، ابایی از ادامه ندادن این زندگی سخت و غامض و پر مسئله نداشتم اما فعلا در تن عزیز به تماشای روزگار نشسته‌ام و مغزم سفت و سخت هم‌چنان می‌خواهد همه چیز را کنترل کند.میخواستم عکس صورت بدون جوش بذارم نداشتم:(روزگار طولانی من خودم، بدنم، غذا خوردنم همه چیز را انکار می‌کردم و توجهی به نیازهای خودم نداشتم و کم کم بدنم شروع کرد با من ارتباط گرفتن و علائم مختلف و دکتر و دکتر و تشخیص‌هایی که استرس معرف حضور را دوچندان و صدچندان کردن و کم کم من به خودم آمدم و رسیدگی به خود دکتر رفتن و در پی اون تشخیص ترسناک گرفتن... اما امروز انگار بدنم لطف عجیبی به من کرد، ساعت 12 ظهر وقت دکتر روزبه خوش خلق و متعهد داشتم برای عصب‌کشی ریشه دندانم و دوباره من در این باتلاق که ببین با بدنت چه کردی که در 28 سالگی نوبت عصب‌کشی ریشه‌داری... دکتر دندانم را معاینه کرد و گفت به نظر اوکبه برو یه هفته با دندونت مشغول باش ببین حالت چطوره بعد تصمیم بگیر بیای یا نه! این برای من خیلی خوشحال‌کننده و امیدبخش بود، انگار انقدرها هم گند نزدم، انگار زمین و زمان قصد کوبیدن من را ندارند! و من می‌توانم خوشحال باشم...می‌دانم الزاما اینها افکار درستی نیستند اما افکاری هستند که در سر من هستند و من نمی‌توانم موجودیتشون را انکار کنم... و البته که زمان و انرژی میگذارم برای رسیدن به افکار خوشایندتر...داشتم فکر می‌کردم منتشر شدنی هست یا نه! اره من خیلی سفت وسخت هستم:(شاید انتشار یواشکی...هم چنان ناراحت جوش‌هایم هستم(احساسات مختلف در لحظه!) من اصلا نمی‌دونم اگر جوش و جای جوش نداشتم قیافه‌م چه شکلی می‌شد؟ مثل عکس‌های سلفی گوشی وقتی face intensity  فعاله؟ کاش این جوشهای فضول نبودند... اصلاح سبک، ورزش این دوتا را انجام دادم فقط هنوز تست نکردم اگر ورزشی که با بدنم سازگاره را 6ماه مستمر ادامه بدم نتیجه را می‌بینم؟اگر 6ماه پروتئین و فیبر درست به بدنم برسونم؟اگر 6 ماه استرس نداشته باشم؟ واقعا ممکنه 6 ماه استرس نداشته باشم؟چطوری می‌تونم؟ راستش را بخوای این همه محتوا دیدم چطوری برنامه ریزی کنیم اما نصفش هم درباره چطوری استرس نداشته باشیم ندیدم!!واقعا چطوری تمرین کنم؟ تنها جوابی که با توجه به شناختی که از خودم توی ذهنم دارم اینه که یک روتین نرم و نازک و معقول و نسبتا سبک برای خودم بچینم و بهش پایبند باشم، امیدوارم بشه و پایبند بمونم و خود همین کار بهم استرس نده!من تا سه ماه آینده این تعهد از روی صلح با خود و این ماجراجویی را  تمرین می‌کنم و دوست دارم با کیفیت خوبی رعایتش کنم تا حداقل بتونم در مورد این مسئله یعنی جوش زدن اطلاعات پیدا کنم و درصد متغیرها را باهم بررسی کنم. این برای من ماجراجویی باحالی قراره باشه و کاملا از جنس کشف و صلح نه از جنس مچگیری و خودتخریبی...امیدوارم بتونم و جواب بگیرم...</description>
                <category>فاطمه دانایی</category>
                <author>فاطمه دانایی</author>
                <pubDate>Sat, 25 May 2024 18:59:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@danna/%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86-up5mqopcwhvb</link>
                <description>چهارشنبه آخرین روز مدرسه بود، درس کاملا تموم شده بود و تمرین‌ها را حل کرده بودیم. معلم عربی یکی از کلاس‌ها هنوز کتاب را تمام نکرده بود و از من خواست ساعت آخر را به او بدهم ولی من نیاز داشتم که پایان خوبی برای کلاسم داشته باشم یهویی دوست نداشتم تمام بشه... از روز قبل کلاس یه سری ایده در سر داشتم اما انقدر شلوغ بودم و از طرفی به خاطر فشار روزهای آخر خسته بودم که هیچ‌جوره نمی‌رسیدم که براش وقت بذارم:(صبح به زور خودم را از روی تخت کندم و به مدرسه رفتم و ساعت اول امتحان آمادگی دفاعی داشتند و رفتم برای مراقبت و در مدت همین 30 دقیقه‌ای که بچه‌ها امتحان می‌دادند ایده‌های سرم را جمع‌بندی کردم و از کیفیت 80 رسوندمش به کیفیت 20 ولی با حفظ جان مایه تا یک جمع‌بندی خوب برای پایان کلاس داشته باشیم. دنیا یک تاس ساخت و درنتیجه بیدار و درگیر ماند و چقدر تاس تمیز و مرتب و دقیقی ساخت. تاس انداختیم در خانه‌های رنگی قرار گرفتیم و هم سوال شیمی حل کردیم که جواب مشترک و مشخص داشت و برای امتحان مرور کردیم و هم به سوال‌های نظر شما چیست جواب دادیم که واقعا نظر خود بچه‌ها بود بدون اینکه درست و غلط داشته باشه...طبیعتا ساعت دوم کل ساعت را داشتم و دستم برای اجرا روان‌تر شده بود اما امان از این کلاس... واقعا مغز بچه‌های این کلاس پر از آسیب و کلیشه و جنگ هست حتی جنگ با خودشون... خلاصه تمام تلاشم را امسال کردم که حتی بتوانم برای این کلاس که پر از اصطکاک و سد دفاعی بود هم معنایی از صلح بیاورم اما زور کلیشه‌های صلب در این کلاس واقعا زیاد بود و برای من فرسایش روانی زیادی داشت اما خوشحالم که پایان کلاس با فاطمه بود. فاطمه بسیار تلاشگر و بسیار خودش است و خوب هرکسی خود متفاوتی دارد که خود فاطمه از جنس کلاس نبود و برای همین مقاومت و گاها تحقیر زیادی را تجربه می‌کرد. با اینکه سوال نظر شما چیست برای او نیفتاد بعد از پاسخ دادن به سوال شیمی بهش جدول تناوبی را دادم و ازش خواستم بگه اگه قرار بود عنصر باشه دوست داره کدوم عنصر باشه؟کل جدول را برانداز کرد و گفت دوست داشتم شبه فلز باشم هم ویژگی‌های فلزها را داشته باشم و هم نافلزها... میفهمیدم اون لحظه از چه دردی در دلش صحبت می‌کند دلم میخواست بغلش کنم اما نکردم این کار برای من سخته! اما ازش عمیقا تشکر کردم که نظرش را گفت و خوشحالم آخرین صدایی که شنیده شد در کلاس صدای فاطمه بود امیدوارم از این به بعد بین هم‌کلاسی‌هایش بهتر و همدلتر شنیده شود و کل کلاسشون سر عقل بیان کمی :)و اما کلاس ساعت سوم که به عشق اونها مدرسه می‌روم و حقیقتا بهترین و خوش حال و هوا ترین کلاسیه که تا حالا تجربه کردم حتی بهتر از کلاس مبینا اینا در مدرسه زینبیه.در این کلاس زهرا بازی را شروع کرد و قطعا حال خوب کلاس بخش پررنگیش به خاطر نوری است که زهرا به کلاس می‌آورد... از زهرا هم پرسیدم تو خودت را در کدام عنصر جدول می‌بینی و گفت من مثل سدیم هستم که زیر نفت نگه‌داری می‌شوم منتظر روزی هستم که از زیر نفت بیرون بیایم و شکوفا شوم... حقیقتا باور دارم که همین طور است... و دوباره سعی کردم بچه‌هایی که کمتر شنیده‌ام را بیشتر بشنوم و آخرین صدای این کلاس صدای الهام بود. الهام دختر خیلی خیلی آروم و خجالتی و البته پرمغز و پرتلاشی هست. به بچه‌ها گفتم تاس را برایش بیاورند و الهام به وسط کلاس اومد. قطعا برای من شنیدن نظر الهام بسیار مهم‌تر بود تا سوال شیمی و از بچه‌ها خواستم سوال نظر شما چیست را از الهام بپرسند به نظرم رسید اونها از من برای پرسیدن این سوال صلاحیت بیشتری دارند... مینا از الهام پرسید: نظرت در مورد نویسندگی چیه؟...مینا چه سوال خوبی پرسیدی... و الهام خیلی قشنگ و راحت در مورد نویسندگی گفت. مشخص بود کاملا در کلاسش احساس امنیت می‌کرد و چه فرایند ناب و ارزشمند و کمیابی در این کلاس حاکم بود، امیدوارم کنار هم روزگار نیکی را بسازند. واقعا بچه‌های سالم و درخشان و نوآفرینی در این کلاس هستند و قلبا دوستشون دارم...سال تحصیلی امسال هم تموم شد و فصل جدیدی در زندگی من شروع شد. شروع این فصل با خونه تکونی، تغییر دکوراسیون هال به مقدار بسیااااار جزئی، برنامه‌ریزی تغذیه‌ای، زندگی کردن در دنیای اسکارلت و اشلی و دوازده بلوط و حال خوب جسم( چکاپ مفصل و ساختن نگاه‌کل‌نگر در مورد بدنم) و جان( بیشتر مغز مبارکم منظورم هست) و البته حضور پررنگ دانزی :)راستی حوصله سر رفتن چه شکلی بود...</description>
                <category>فاطمه دانایی</category>
                <author>فاطمه دانایی</author>
                <pubDate>Fri, 17 May 2024 11:40:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه عید (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@danna/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-q5r4g7d0izba</link>
                <description>-ساعت 4 صبح با صدای دزدگیر یک ماشین همه از خواب بیدار شدیم و در خواب و بیداری هر چی فحش بلد بودیم نثارش کردیم، دوباره فرایند فحش‌دهی را از اول شروع کردیم ولی این صدا با قدرت هم چنان برقرار بود... خلاصه تا7  صبح ما بودیم و یک محله و یک پراید که در پارکینگ تعمیرگاه بود و نه صاحب ماشین نه صاحب تعمیرگاه هیچ کس آنجا نبودند...صبح همگی دمق و له و روانی بودیم و دو ساعتی از برنامه عقب مونده بودیم که خیلی برایمان مهم نبود و خداروشکر فردی در موقعیت یک پدر دهه چهل و پنجاهی همراهمان نبود تا بیشتر از این اعصابمون خط خطی شود... اولین مقصد باغ فتح‌آباد بود که من بهش میگفتم کاخ یزید :) چون خیلی خیلی  شبیه معماری سوریه و اعراب داشت و کاملا با بقیه باغ‌های ایرانی متفاوته به نظرم... عکس از گوگلولی به هر حال بسیار زیبا و دوست داشتنی هست و جدای از زیبایی خود عمارت جزئیات زیادی دارد، مثل کلی میز و صندلی لهستانی که در گوشه و کنار باغ هست و پرده‌های تور سفید پشت درهای چوبی ترکیب منحصر به فردی را خلق کرده و حسابی برای عکاسی عالیه.این جزئیات در همه جای باغ بودبعد از باغ فتح آباد به سمت آبشار راین حرکت کردیم که من به دلیل غلبه حساسیت و عطسه‌های مکرر مغزم چیزی از آن لحظه‌ها ثبت نکرد و فقط دلم می‌خواست یک قرص حساسیت بخورم و بخوابم و نیم ساعتی خوابیدن در صندلی عقب واقعا نجاتم داد...در راه بم بودیم، شدت حساسیت و عطسه‌هام کمتر شده بود و حالا نوبت شنیدن از باستانی پاریزی بود (شاید باورت نشه من همیشه خواندن و شنیدن از معاصرها را خیلی بیشتر از قدیم‌ترها دوست دارم و خلاصه با رئیس‌بازی ریزی که دارم موفق شدم کریم‌خان و لطفعلی‌خان را به نفع باستانی پاریزی کنار بزنم و واقعا پادکست لذتبخشی بود برام... با اینکه مغزم از شدت عطسه‌ها تکان خورده بود اما با دقت گوشش دادم... در جایی از پادکست بعد از سفر به اروپا و دیدن پیشرفت‌های آنها میگفت در آن سرزمین انقدر آب فراوان در سطح زمین است که به آن‌ها این فرصت را داده که زمان و تمرکز خودشون را روی توسعه بخش‌های دیگر بگذارند و برق و ماشین بخار و تا خلاصه انقلاب صنعتی اروپا را تکان دهد اما مردم ایران در دل کویر سال‌های سال ذره ذره زمین را کندند تا به آب رسیدند و قنات‌ها را توسعه دادند...به بم رسیده بودیم، من نمی‌توانم اسم بم را بشنوم و یاد زلزله ترسناکش نیفتم، عجیب ترومایی بود برای من 8 ساله... دوستم مهرناز سال قبل از زلزله از یزد به بم مهاجرت کرده بودند و من تا قبل از آن اسم بم را نشنیده بودم، دلم به یاد مهرناز بود و امیدوارم حالش خوب خوب باشد...ارگ بم را در شب از بیرون دیدیم چه عظیم و بزرگ و پر از تاریخ بود، برای اقامت رفتیم خونه باغ مادربزرگ یکی از دوستانمون... واقعا شبیه خونه مادربزرگ‌ها بود البته نه از نوع توی فیلم‌ها که همه چیز با یک هارمونی و استایل وینتیج و گوگولی و استایل شده هست... از این مدل که یک فرش یه رنگ و فرش دیگر رنگ و مدل دیگر... یک لامپ سوخته، لامپ دیگر یکی از بچه‌ها اومده و وسط هوا و زمین وصلش کرده و توالت فرنگی که به زور بعد از پادرد شدید مادربزرگ گوشه سرویس بهداشتی نصب شده...اما خب پر از حس خوب بود و چون هویت داشت احساس سفر عمیق‌تری را تجربه میکردیم سفر به دل بافت شهری آن منطقه.خیلی وقت بود کسی در خانه نبود و خانه تا حدی نامرتب و خاک گرفته بود. خواهرم میگفت اگر اینجا را رزرو کرده بودیم و نامرتب بود خیلی بیشتر اذیت میشدیم و قابل قبول نبود اما الان پذیرفتنی هست و مشکلی نداریم... واقعا موافقم و همین‌طور بود و البته لطف دوستمون بود که ما را به خانه خودشان دعوت کرده بود و این لطف آن‌ها انگار فیلتر ذهنی ما را تغییر می‌داد و تعریف احساسی جدیدی در مغز ما میساخت.صبح روز بعد آفتاب زیبایی حیاط بزرگ مادربزرگ را نمایان کرد. یک نخل نر که از همه بلندتر بود در ابتدای باغ و بقیه نخل‌های ماده در سراسر باغ. بین نخل‌ها هم درختان لیمو و نارنج و آخر باغ یک درخت موز با برگ‌های بی‌نظیرش.. برای منی که جنوب خیلی کم سفر کرده‌ام دیدن همچین پوشش گیاهی و جغرافیایی خیلی بدیع و دوست داشتنی بود.بعد از دیدن ارگ بم در روز، رفتیم برای خرید رطب که یک پسر خوش ذوق و خلاق از شمال به بم آمده بود و تمام تلاشش را کرده بود که متفاوت و با کیفیت رطب را بسته بندی و ارائه کند و به قول خودش برای طرح بسته‌بندی‌اش عکس جزایر هاوایی را به جای نخل و نخلستان انتخاب کرده بود. میل او به نوآوری و دوری از کلیشه‌ها ستودنی بود اما رطب‌های بیچاره دچار مرگ معنا شده بودند :))))))رطب بم در هاوایی!!آخرین تجربه سفر جالبی که داشتیم هم کنسرت در مسجد! بود، در راه برگشت در یک مسجد برای چای خوردن ایستادیم هوا سرد بود و باد خنکی می‌وزید و ملت همیشه در صحنه دف و اسپیکر و ساز و آواز آورده بودند و میزدند و میرقصیدن تا دلشان گرم شود، واقعا پارادوکس زیبا و صلح‌آمیزی بود و ما هم در سرمای هوا به این نتیجه رسیدیم یا باید برقصیم یا به سرویس بهداشتی آقایان از اینور همین بغل و خانم‌ها اون دور دورها در یک ساختمانی که هنوز در حال ساخت بود مراجعه کنیم :)و اپیزود آخر رادیو هیچ، پرتقال خردمند پلی( هم پُلی می‌توان خواند هم پِلِی توان خواند) شد تا خانه...</description>
                <category>فاطمه دانایی</category>
                <author>فاطمه دانایی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Apr 2024 12:57:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه عید (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@danna/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84-xtziwpl9q5ut</link>
                <description>امسال برای دومین بار سفر رفتن در تعطیلات عید را تجربه کردم، بار اول پارسال بود و تا قبل از آن تا حالا عید سفر نرفته بودم به جایش هر سال خاله‌ها و بچه‌هایشان از کرج و تهران می‌امدند و ما تا آخرین قطره تعطیلات مهمانداری می‌کردیم و تعطیلات برای ما طعم خستگی و بی‌ملاحظگی و شلوغی و حرف و گلایه‌هایی که این وسط درست میشد، میداد. بعد از ازدواج هم دو سالی بنا به عادت پیش‌فرض و عید شلوغ است و ... سفر نمی‌رفتیم که یک سال مهمانی‌های بی‌امان و خسته‌کننده ما را به خودمان آورد و قرار گذاشتیم سال‌های آینده حتما برنامه سفر داشته باشیم تا تعطیلات حیف نشوند و تجربه و حال خوب و دیدن و شنیدن و بوییدن‌های جدید جایش را بگیرد و واقعا یکی از ارزشمندترین تصمیماتمون بود که طبق آیین قدیمی، سفرهای نوروزی را جدی بگیریم و  راهی نقاط مختلف این سرزمین بشیم و موقعی که همه‌جا پر از حال و هوای نو شدن هست ما هم شریک شادی آن‌ها بشیم و چه بسا تصویر زیباتر و شادتری از شهر مقصد ببینیم و شریک پرشورترین حال و هوایش شویم.یادم نمیاد چه شد که کرمان مقصدمون شد ولی دلیلی پیچیده‌تر از نزدیکی و خلوت‌تر بودن نسبت به شیراز و اصفهان نداشت(هنوز به این مرحله نرسیدیم که جاهای شلوغ پرطرفدارتر را برای سفر عید انتخاب کنیم:) قبلا تجربه سفر به کرمان را داشتم اما اصلا دوستش نداشتم، امسال هم به خاطر حال و هوای عید هم همسفرهای دوست‌داشتنی‌مان خیلی خوب بود...ساعت ده شب رسیدیم و بعد از اینکه محل اقامت رو زیر و رو کردیم و همه کمد کشوهایش رو برانداز کردیم به سمت خواب رفتیم و من میدونستم شب سختی در پیش دارم چون عادت داشتم تا سحر بیدار باشم و بعد تا لنگ ظهر بخوابم، حقیقتا این مدلی برای من خیلی جذابه اما برای هورمون‌ها اصلا و ابدا جذاب نیست و از طرف دیگه تعطیلی دوام نداره و باید مثل ادم اجازه بدم خوابم با ترشح ملاتونین در تاریکی شب سینک شود و با ساعت کار دنیا هم هماهنگ بشم... خلاصه که همون یک شب سخت و روز خواب‌آلود را تاوان دادم. صبح لباس‌های جدیدمون رو پوشیدیم و به سمت باغ شازده که به نظرم زیباترین و متفاوت‌ترین باغ ایرانی که دیدم هست، راه افتادیم... چقدر معماری‌های قدیم مینشیند به عمق جانت، چقدر حال خوب می‌سازد، هزارتاااا عکس گرفتیم از عکس‌های خوشگلی که میبینیم میگیم حتما قابش کنیم و معلوم نیست کی قاب بشه تا عکسی که قراره باهاش از صورت من استیکر ساخته بشه :)  بعد از باغ شازده رفتیم مسجد شاه نعمت‌الله ولی، واقعا فضا و معماری اونجا هم بی‌نظیر بود و کلی پر از حس خوب میشد، حسی که دوست دارم اسمش را بزارم حس نرمی :)بین مردم محلی به حضرت شاه معروف بود و همه المان‌ها از گلدون تا لاله‌های چراغ‌ها عکس حضرت شاه! رو داشت، خیلی برام عجیب بود و اینکه خیلی براشون مقرب و محترم بود، شاه نعمت‌الله یه عارف و صوفی بود نه امامزاده.حضرت شاه در شمعدان‌های لالهبعد از مسجد شاه دو ساعت رانندگی کردیم تا به کلوت‌ها برسیم و در راه پادکست طنزپردازی، اپیزود هوشنگ مرادی کرمانی را گوش دادیم که خیلی کرمان را برای ما آشناتر کرد و انگار هم کرمان برای ما ملموس‌تر شد، هم جغرافیای زندگی هوشنگ، هم احساس یگانگی بیشتر با ایران و با اینکه همچنان مغزم به خاطر کم خوابی شب قبل منتظر فرصت چرت زدن در ماشین بود اما به دلیل تبحر زیاد من در گوش دادن، کاملا پادکست رو گوش دادم اما مکالمه بقیه از ذوق دیدن رنگین کمان را اصلا متوجه نشدم.بالاخره رسیدیم به کلوت، جایی که طبق برنامه قرار بود شب برسیم و ستاره‌هارو ببینیم اما یک بعد از ظهر گرم رسیدیم... کلوت‌هایی که هرکدام شبیه هزارچیز بودند... زنی چادر به سر که بچه‌هایش را در آغوش گرفته، اردک نشسته بر بالای بلندی، حلزون، یک مرد تنها و ...برای من کلوت‌ها مظهر تغییر و پویایی بودند و این نقطه تمایزشون با کوه‌ها بود... کاملا حس میشد که هربادی بازآرایی مخصوصی را در سطح آن‌ها رقم می‌زند. بافت داخلی یک تکه از آنها را نگاه کردم پر از ظرافت بود، لایه‌های خیلی خیلی نازک از رس با هنر و حوصله باد کنار هم قرار گرفته بودند و محکم و سفت شده بودند، این نظم و حوصله  کاملا پیدا بود و زیبایی‌های طبیعت را که نگاه می‌کنم همیشه برای من معنای زمان و صبر را دارد.کلوت شهدادبعد از کلوت دوباره به سمت شهر کرمان راه افتادیم در راه یک تبلیغ خیابونی که روی چراغ‌های وسط بلوار یک در میون در یک بنر قرمزرنگ نصب شده بود حسابی توجهم را جلب کرد. تبلیغ هوش مصنوعی &quot;سورچین&quot;!!وقتی که می‌بینم کلمات ترند دنیای علم و تکنولوژی در وسط شهر دیده میشه خیلی خیلی ذوق میزنم و چیزی هست که خیلی خیلی کم در میون بنرها و بیلبوردهای بیخود ایدئولوژی‌زده شهر دیده می‌شوند.اسمش رو در نوت گوشیم نوشتم تا یادم بمونه که بعداً سرچش کنم و بعدا سرچش کردم و خیلی چیز باحالی بود، رنگ و ابعاد و اندازه زاویه لبخند پسته سالم(سالم از نظر بازار) را یاد گرفته بود و پسته‌های دهن بسته و بی‌شکل و قیافه را از پسته‌های خوشگل و خندون جدا می‌کرد و خلاصه دیدن همچین تبلیغی خیلی حال‌خوب‌کن بود. جوری که سورچین سورت میکنهحالا نوبت گردش تو دل بافت تاریخی کرمان بود و انصافا با حال و هوای عید درجه یک بود یکی از نکته‌های جالبی که به چشمم اومد چادر رنگی پوشیدن خانم‌ها بود و خیلی زیاد دیده میشد و قشنگ بود :)پس ذهنم داشتم فکر می‌کردم همه اینهایی که من میبینم احتمالاً زیبایی و کشف و هیجان بیشتری دارد نسبت به ساکنین اون شهر و این حالت تعلیق  مخصوص سفر و مسافر بودن است، حتی شاید اگر ساکن کرمان بودم، بنرهای هوش مصنوعی سورچین رو نمی‌دیدم و در همین راستا برای پایان روز اول سفر پاراگراف زیر از کتاب &quot;هنر سیر و سفر&quot; را می‌نویسم:هر آینه بپذیریم زندگیِ ما حول جست‌وجوی خوشبختی می‌گردد، در آن صورت کمتر فعالیتی را می‌توان برشمرد که بیش از سفرهایی که کرده‌ایم- با تمام تناقص‌ها و مشقات‌شان- پویایی این جست و جو را آشکار کنند. سفرهای ما هرچند غیردقیق درکی از زندگی چنان که باید باشد به ما می‌دهند، درکی فراتر از کار و تلاش معاش روزمره...در ادامه به باغ یک مامان بزرگ در شهرستان بم رفتیم و از یک آدم خوش ذوق خرما خریدیم...</description>
                <category>فاطمه دانایی</category>
                <author>فاطمه دانایی</author>
                <pubDate>Sat, 30 Mar 2024 00:35:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب تکرار</title>
                <link>https://virgool.io/@danna/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-z0qlvcfc3prg</link>
                <description>چند وقتی هست که مسائل ترند دنیای توسعه فردی و شغل برام سوال‌برانگیز شدند!مثلا یکی از چیزهایی که خیلی ترند هست و زیاد میشنویم اینه که من دوست ندارم کار تکراری انجام بدم و کار تکراری پِرسِن نیستم!این برای من جای سوال داره...ایا تکرار همیشه بد و حوصله سر بره؟ایا تکرار همیشه یک انتخاب است؟ایا تکرار چندباره یک کار فقط تکرار چندباره است و چیز جدیدی به کیفیت خروجی، روند اجرا و بینش ما نسبت به آن کار یا فرایند را اضافه نمیکنه؟تکرار در کجای پختگی و بینشی که آدم‌های مختلف در حوزه تخصصی‌شون دارند وجود داره؟آیا تکرار همیشه ملال‌انگیز است؟به نظرم وقتی می‌گوییم از کار تکراری خوشم نمی‌اید باید حواسمون به همه تعریف‌ها از تکرار باشد چون خیلی وقت‌ها بینش قوی و راهگشا را زمانی در یک کار میتونیم به دست بیاریم که تکرار اتفاق بیفته البته تکرار فعال یعنی ربات گونه اون کار را تکرار نکنیم و به فرایند و نتیجه و چرایی‌ها و مسئله‌ها موشکفانه و خارج از چارچوب نگاه کنیم. حتی به دفعات دیده‌ایم که این تکرار فعال بستر رشد یک خلاقیت و نوآوری و تعریف یک تکرار جدیدِ کارآمدتر رقم زده.به عقیده من یک فیلم خوب نتیجه تکرارهای فعال در خواندن و دیدن و پرسیدن و فکریدن هست، یک غذای خوشمزه، یک آموزش خوب و باب دندان، یک جراحی اثربخش و حرفه‌ای ذات خود را از تکرار فعال به دست آورده‌است.از جنبه دیگر هم ما محکومیم به تکرار و بعضی از جنبه‌های تکراری زندگی را نمی‌توانیم انکار کنیم و خیلی خیلی زیاد از زیبایی‌های طبیعت را تکرارهای هدفمند و صبورانه ساخته‌اند... تکرار تخمه‌های آفتاب‌گردان در میان گل زردرنگ، تکرار برگ‌های گل نیلوفر، تکرار یکی زیر یکی روهایی که مامان در کلاه من بافته‌است... و ....نمیتوانم نقش تکرار را در ظهور تخصص انکار کنم و برای خودم این هم جای سوال است که وقتی یک نفر برای پنجاهمین بار کتاب صحافی می‌کند یا کسی که برای شونصدمین بار قلب عمل می‌کند یا شخص دیگری که برای بار دویستم شبکه برق طراحی می‌کند یا کسی که الفبا را به بچه‌های کلاس اولی درس می‌دهد یک جنس کار تکراری می‌کنند...برای من شاید وقتی که معنا از میان رود؛آن کار، تکراری معنا می‌شود...</description>
                <category>فاطمه دانایی</category>
                <author>فاطمه دانایی</author>
                <pubDate>Tue, 05 Mar 2024 00:19:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکاسی، بالن‌سواری، عشق و ملغمه‌ای از احساسات دیگر...</title>
                <link>https://virgool.io/@danna/%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%86-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D9%85%D9%84%D8%BA%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-clsmxpakioka</link>
                <description>بعد از چهار روز سفر در جغرافیای آرام، ساحلی و تمیز و زیبا با زیرساخت شهری که آلودگی هوا و سر و صدای آزاردهنده نداشت و من هم هیچ دغدغه کاری نداشتم، فهمیدم چقدر این مدت هرروز سطح استرس بالایی را تجربه می‌کردم. در حدی این استرس دائمی بود که فکر می‌کردم حالت طبیعی همین هست... آره امروز که برگشتیم و دوباره درگیر بدو بدوی صبح و ترس از دیر رسیدن شدم فهمیدم چقدر آنجا آرام بود و چقدر تجربه این آرامش به موقع و لازم بود، چه خوب که رفتیم...بعد از سفر پارسال اصفهان این دومین باری هست که من قلب و دلم برای ایران و حتی وسیع‌تر برای زمین عزیز که واقعا دوستش دارم رفت، چون این بار زاویه نگاهم وسیع‌تر و گسترده‌تر شده بود. این‌بار وقتی که سوار پاراسل شدیم و در میان زمین و آسمان معلق بودم، شکوه و زیبای آبی نیلگون دریا قلب و مغزم را مملو از حیرت کرد. واقعا جنس این حس کاملا از جنس حیرت بود البته به تفکیک ترس را کنارش داشتم اما حیرت جای ترس را هر لحظه تنگ‌تر می‌کرد. شکوه دریا و آسمان را می‌دیدم و مغزم تصمیم گرفته بود لحظه‌های مختلف زندگی را برای من تصویر کند و یادم آورد که زنده‌ موندم، چقدر در لحظه زنده‌گی (به قول امیرخانی) و اینکه می‌توان درخشش خورشید را در جای‌جای دریای آبی ببینم برایم ارزشمند شد و قلبم از جا کنده شد که زندگی که زمانی بی‌نهایت بر ما سخت گرفته بود، مهربان و سخاوتمند شده بود و تقریبا در مسیر چیزهایی بودیم که دوستشان داریم... و بله فکر کنم من تنها کسی بودم که از پاراسل که پایین آمدم و در قایق نشستم شرشر اشک می‌ریختم، کله‌ام را سمت دریا چرخانده بودم که بقیه آدم‌های قایق را نبینم و رو به دریا اشک می‌ریختم. آن بالا که بودم با خدا هم با سرعت فکر حرف می‌زدم و احساس می‌کردم می‌شنود نه به خاطر بالانشینی او، به این خاطر که من تنها و آویزان و مبهوت این همه شکوه و زیبایی بودم و ناخودآگاه چیزی جز من و او یا شاید بتوان گفت من و من! جایی نداشت... منی که حلاجی و پیدا شده بودم و حالا که پیدا شده بودم می‌توانستم برای &quot;خود&quot;برنامه بریزم که چه باشم و چه شوم...  بر من روشن بود که این نقطه از مسیر که رسیدم بسیار نیاز دارم که از متخصص‌ها کمک بگیرم همه آنچه که بلد بودم را رو کرده‌ام و باید از نظر روانی و مهارتی قوی‌تر شوم و خودم را  در جنبه‌هایی که می‌دانم ضعف دارم ارتقا بدم که مسیر زندگی جدید هست و اصلا نمی‌خواهم با نابلدی نگذارم دنیایم بزرگ‌تر شود (واقعا این اداها بعد از یک پاراسل نوبره!!)راستی در تمام این مدت هم عکاس روی عرشه کشتی از ما عکس می‌گرفت و دلنشین‌ترین عکسی بود که در تمام این چهار روز از ما گرفتند، عکس‌هایی زیبا از لحظاتی ناب بدون طعم تو پاچه کردن :)</description>
                <category>فاطمه دانایی</category>
                <author>فاطمه دانایی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jan 2024 20:40:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه خوردن رنگین‌کمان</title>
                <link>https://virgool.io/@danna/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D9%81%D9%88%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%B3-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%DA%A9%DB%8C%DA%A9-bqe2snut8zhz</link>
                <description>تازگی‌ها کیک سیب و بادامی که می‌پزم خوشمزگی‌اش به پای کیک هویج و گردو رسیده حتی کمی هم جذاب‌تر... من معیارم برای خوشمزگی غذا پرفورمنسی هست که در دهانم اجرا می‌کند. بعضی غذاها و شیرینی‌ها یک طعم دارند از گاز اول تا هر مرحله چرخاندنش با زبان و ریز شدن توسط دندان‌ها و واکنش‌های شیمیایی مختلفش با بزاق دهان و حتی تا مرحله قورت دادن سراسر یک طعم دارد: مثل کیک‌های بسته‌بندی، بیسکوئیت‌ها، حتی خیلی از قیمه‌ها و قورمه‌ها... اما بعضی از غذاها هر لحظه پرفورمنسی را در دهانت اجرا می‌کنند از لحظه گاز زدن که هربار حس غیرقابل پیش‌بینی را می‌تواند برایت رقم بزند تا لحظه قورت دادن طعم‌ها متفاوت و شعف‌برانگیز پشت سرهم اجرا می‌شوند انگار رنگین‌کمان خورده باشی :)من این زیبایی و تنوع طعم‌ها به‌سان الوان را بیشتر در کیک و کوکی تجربه کرده‌ام، البته نه هر کیکی... یکی از شاخص‌ترین آن‌ها کوکی‌های بدون شکر مریم هست که هر دفعه می‌خورمشان حتی اگر مشغول انجام کاری با تمرکز بالا باشم من را به لحظه حال می‌آورد تا از پرفورمنس زیبای طعم‌ها در دهانم حظ ببرم، اگر بگویم احساس تماشای گروه رقص باله را دارم که در هر تکه‌ای از صحنه زیبایی در حال خلق شدن هست اغراق نکرده‌ام (البته این حس را بعد از خواندن کتاب عادت خلاق به این شکل موفق شدم تصویر بکشم) واقعا عاشق همه طعم‌های کوکی‌های مریم هستم هر کدام با اجرایی بی‌بدیل...خودم در آشپزی فقط هنگام کیک پختن احساس می‌کنم تا حدی موفق به خلق این طعم رنگین‌کمانی می‌شوم و به تازگی در کیک سیب و بادام راضی‌کننده‌ترین حالت را تجربه کردم. کیک در عین حال که رویه‌ای ترد و برشته دارد، بافت داخلی‌اش نرم و لطیف است(من عاشق این ترکیبم، مثل ته‌دیگ زعفرانی) و سیب‌های پراکنده در بافت کیک بعد از پخت جوری می‌شوند که انگار از جنس بافت خود کیک هستند اما بافت خود کیک نیستند، همینقدر مرزی باریک و ظریف که جویدن را ماجراجویانه می‌کند و تو را به لحظه اکنون می‌آورد تا به این فکر کنی این سیب بود یا کیکه!!و اما بادام‌هایی که سخاوتمندانه روی کیک پراکنده‌ام و بعد از روشن کردن شعله بالای فر برشته و انگار کمی بو داده می‌شوند، این ماجراجویی را تکمیل می‌کنند... چند لحظه پیش پرفورمنسی از عطر دارچین، هل، سیب و ترکیب تردی و نرمی بافت کیک به همراه بادام‌های خوش عطر در دهانم در حال اجرا بود و من را به لحظه حال اورد و لحظه حال این حس و حال را به کلمه‌ها ترجمه کرد. تنها نوع آشپزی که برای من لذت‌بخش هست، کیک پختن است و همیشه برایم شفاف است که این شوق کیک پختن برای من از آنه به یادگار مانده... عاشقِ عاشق لحظه‌هایی بودم که از از کنار دریاچه آب‌های نقره‌ای تمشک تازه می‌کند و کم‌کم یاد گرفته بود به تنهایی و بدون کمک ماریلا کیک بپزد و اون فر زیبای ذغالی رو روشن می‌کرد. کیک اماده میشد و باهم دور میز می‌شستند و در آن سرویس چای‌خوری زیباا چای و کیک می‌خوردند. خوشمزگی کیک از چشم‌های بسته و دهان‌هایی که فقط یک خط بود و بالا و پایین میشد معلوم بود... حتی از دهان متیو که پشت سیبیل‌هایش پنهان شده بود.من هم عاشق کیک میوه‌ای پختن هستم و هیچ وقتِ هیچ وقت دوست ندارم کیک خامه‌ای درست کنم اصلا کیک در فرهنگ لغت من خامه ندارد، برشته در عین حال نرم و البته تا حد امکان سالم(معیار اصلی من در انتخاب رسپی و مواد اولیه. چون دوست دارم حس بد شکر و روغن بالای کیک مانع حظ کافی من در لحظه عیش و نوش شود :)))) )و مقوی و انرژی آور و البته یک آیین زیبا برای گرامی‌داشت لحظه‌های مهم زندگی...دوست دارم آیین داشتن را از سریال this is us به یادگار بگیرم و برای روزهای خود معنا و آیین بسازیم تا هرسال یادمان باشد حتی نسل‌های بعد و بعد...البته اگر دوست داشتند و در زمانه آن‌ها معنا داشت... من آدم غذایی نیستم و جنس تجربه‌ای که نوشتم را کاملا از جنس هنر دیدم و از هنر همیشه باید گفت. خوشحالم که آنچه در من می‌گذشت را نوشتم :)</description>
                <category>فاطمه دانایی</category>
                <author>فاطمه دانایی</author>
                <pubDate>Sat, 16 Dec 2023 01:10:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور می‌توان کاری کرد که دانش‌آموزان مثل دانشمندان واقعی فکر کنند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@danna/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-i5eonisfte10</link>
                <description>این متن یک تجربه از یک کریستال یادگیری در حال شکل است:از وقتی که وارد مسیر طراحی آموزشی شدم، خیلی برام جذاب هست که از اول تا آخر مراحل ساخت فیلم را ببینم، از اولی که هنوز یک ایده هست تا زمانی که رشد می‌کند و تیم‌های مختلف کنار هم کمک می‌کنند تا این ایده بزرگ شود و خب بیشتر از همه دوست دارم ببینم کارگردان‌ها چه‌کار می‌کنند؟همین فکر نگاه من را موقع فیلم و سریال دیدن عوض کرده بود که یک روز نوبت سریال &quot;دکتر هوس&quot; رسید، این دفعه عینک طراحی آموزشی، نکته دیگری را برای من شفاف کرد. من محو نگاه کل‌نگرانه، همه‌جانبه و سیستمی و خارج از چارچوب دکتر هوس شده بودم. دکترهوس و همکارانش از نظر مدرک دانشگاهی و سطح علمی تفاوتی نداشتند، اما جنس دانش آن‌ها از هم خیلی متمایز بود. دانش همکاران دکتر هوس از جنس لوبیا و سبزی و گوشت بود اما دانش دکتر هوس از جنس یک قورمه سبزی خوشمزه و جا افتاده...چرایی و چگونگی دکتر هوس در گوشه‌ دم دستی از ذهن من ایستاده بود و خوراکی که مناسب خودش بود را پیدا می‌کرد و هر لحظه دنبال این بودم که فرایندی را پیدا کنم که او طی کرده تا اطلاعات و داده‌های پزشکی را به بلوغی از جنس خرد برساند و به این طریق چیزهایی را ببیند و مسائلی را حل کند که بقیه در حل آن‌ها ناتوان بودند... خیلی اتفاقی شروع کردم به خواندن کتاب &quot; چرا دانش‌آموزان مدرسه را دوست ندارند؟&quot; و در یک فصل صراحتا در مورد مدل دکتر هوس و جنس دانش و خرد دانشمندان و متخصصان نوشته بود و در اینجا بود که بلورهایی جدیدی از کریستال یادگیری من شروع به تشکیل شدند کرد...هیولری در نقش دکتر هوسدر کتاب نوشته که تفاوت دکتر هوس و همکارانش در این است که او می‌تواند اطلاعات درست را با صحت و سرعت از حافظه‌اش بیرون بکشد اینها همان اطلاعاتی هست که دکترهای تازه کار هم در حافظه خود دارند اما در آن لحظه نمی‌توانند از آن استفاده کنند. جنس تخصصی که دکتر هوس دارد حتی در تشخیص‌های اشتباهش هم تعمیم پیدا می‌کند به عبارت دیگر حتی اگر به تشخیص درست هم نرسد تشخیص اشتباهش همچنان حدس نزدیکی هست، اشتباهاتی که او را یک گام جلو می‌اندازد در حالی که بررسی دستیارانش این نتیجه را در پی ندارد. هم چنین متخصصان توانایی انتقال بیشتری به حوزه‌های مربوطه از خود نشان می‌دهند; مثلا کسی که ده سال در مجله‌ای در مورد فیلم‌های مختلف نوشته است اگر قرار باشد یک ستون در وال استریت ژورنال در مورد مسائل مالی بنویسد با به کارگیری مهارت‌های نوشتاری‌اش در نهایت می‌تواند متنی بنویسد که از آنچه یک نویسنده آماتور می‌نویسد حرفه‌ای‌تر است.متخصصانی که بسیاری از فرایندهای معمول را به صورت خودکار در آورده‌اند در ابتدای یادگیری برای هر کدام از آنها دقت بسیاری به خرج می‌دادند، جراحان متخصص بدون اینکه فکر کنند بخیه می‌زنند، معلمان متخصص رویه‌هایی دارند که با آن کلاس را آغاز می‌کنند، توجه دانش‌آموزان را جلب می‌کنند و به بی‌نظمی‌های معمول رسیدگی می‌کنند.حالا چطور می‌توانیم کاری کنیم که دانش‌آموزان مثل متخصصان فکر کنند؟جدای از اینکه هیچ کس بدون تمرین زیاد مثل یک دانشمند فکر نخواهد کرد و نیازمند سال‌ها زمان و مشاهده و تجربه است، مسئله‌ای که اینجا وجود دارد این است که دانشمندان قبل از انجام آزمایش از نتایج آن با خبر نیستند، آنها آزمایش می‌کنند تا ببینند چه پیش می‌آید و بعد باید نتایج را تفسیر کنند، نتایجی که خیلی اوقات خلاف انتظار است یا باهم متناقض است. اما در مدل یادگیری که دانش‌آموزان تجربه می‌کنند تمرینات آزمایشگاهی نتایج پیش‌بینی‌پذیری دارند به همین دلیل بیشتر از آنکه به معنا و دلیل ضمنی آن آزمایش فکر کنند درگیر &quot;انجام درست &quot; آن می‌شوند و با همه این تفاسیر اینکه بخواهیم دانش‌آموزان مانند دانشمندان فکر کنند هدف واقع‌گرایانه‌ای نیست. اما می‌توانیم به بچه‌ها کمک کنیم که به فهم درستی از دانش برسد، شاید نتواند نظریه علمی خودش را ارائه کند اما می‌تواند درک عمیقی از نظریه‌های موجود به دست آورد. می‌تواند بفهمد آثار علمی چطور عمل کرده و پیش می‌روند، حتی اگر نتواند به خوبی از آن فرایند استفاده کند و مثلا در مورد علم به این فهم برسند که علم یک روش مداوم اصلاح نظریه است نه روشی برای کشف قوانین غیرقابل تغییر.تا الان کریستال یادگیری من در مورد فکر کردن مدل فکری دانشمندان مسیر خوبی را طی کرده بود که سه روز پیش در یک همایش شرکت کردم که در مورد مدل یادگیری‌هایی که دانش‌آموزان در مدارس فنلاند تجربه می‌کنند. انقدری که من از مدارس فنلاند خوندم... اتفاقا امروز صبح هم کارت شرکت در همایشی را پیدا کردم که 6 سال پیش با یک معلم فنلاندی گذروندم:)در این همایش یکی از روش‌های یادگیری که مطرح شد روش یادگیری مبتنی بر پدیده بود. این روش یادگیری که یکی از بزرگترین انقلاب‌های آموزشی در جهان هست دیگر بچه‌ها کلاس‌های جداگانه ادبیات و علوم و ریاضی را تجربه نمی‌کنند یعنی یادگیری در بالاترین سطوح تلفیق می‌شود به جای آموزش مستقل و به قول استاد زندانی علوم.برای پیاده کردن این تکنیک معلمان در یک دوره تحصیلی دور هم جمع می‌شوند و مبتنی بر زمان که می‌تواند به اندازه یک ترم باشد و متناسب با سطح رشد بچه‌ها پدیده‌ای را تعریف می‌کنند و در تمام درس‌ها به کشف و موشکافی و ماجراجویی در مورد آن پدیده می‌پردازند. در این حالت دیگر چیزهای به درد نخور و قدیمی جایی ندارد!مثلا در پدیده &quot;زمان استقلال فنلاند&quot; در درسِ:تاریخ: بررسی جزئیات تاریخی این رویدادعلوم اجتماعی: بررسی شرایط اجتماعی و فرهنگ مردم در آن دوره تاریخیادبیات: تاثیر این رویداد بر جنبش‌ها و نوشته‌های ادبی آن دورههنر: واکنش هنر و هنرمندان به این رویداد تاریخی (بررسی آثار و بازدید از موزه‌های آن زمان)حتی بررسی سبک خانه‌داری و نقش اجتماعی زنان در آن دورهیا تصور کن پدیده &quot;انرژی&quot; در درس‌های:علومریاضیتاریخچه ترکیب نوظهور و لذت‌بخش و درگیر کننده و حکیم‌طورانه و البته پرچالش و ماجراجویانه در طراحی آموزشیاز کارگردانی در ساخت فیلم تا طراحی دوره آموزشی تا ذکاوت و مدل فکری دکتر هوس و  یادگیری مبتنی بر پدیده مسیری بود که کریستال یادگیری من طی کرد و خب این کریستال یادگیری هم‌چنان در حال رشد هست و من پایانی برای این نوشته نمی‌توانم بنویسم اما الان ذهنیات منسجم و هدف‌مندی برای یادگیری بیشتر دارم و خوشحالم که ثبت شدند، اگر خیلی خواب بر من مستولی نشود شاید یک قسمت دکتر هوس ببینم...در ضمن به زودی از کریستال یادگیری می‌نویسم:)</description>
                <category>فاطمه دانایی</category>
                <author>فاطمه دانایی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Nov 2023 02:24:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جعبه در بسته</title>
                <link>https://virgool.io/@danna/%D8%AC%D8%B9%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-nodep0njpahq</link>
                <description>هر از چندگاهی حال کلاس کوک باشد، کتاب همراه و منصف و قصد پدر کشتگی نداشته باشد، بچه‌ها نگران عقب افتادن از تست و جا به جا شدن رتبه کنکورشان نباشند و مغز من پر ایده باشد صحنه‌های قشنگی در کلاس اتفاق می‌افتد. امروز باران می‌آمد یک باران خیلی خیلی زیبا با یک هوای ناب و محشر، درس در مورد شکست نور بود و به شدت به قطره‌های باران و نور خورشید و تشکیل رنگین کمان نیاز بود و البته شرایط مساعد بود و ما چشم انتظار ... نه متاسفم ما رنگین کمانی ندیدیم...از اینجا به بعد می‌خواهم از کلاس تجربی بنویسم ساعت آخر... این کلاس خیلی روان‌تر درس جلو می‌رود، بعد از اینکه از شکست نور گفتیم و آیا همه آن چیزی که ما می‌بینیم همه آن چیزی است که وجود دارد؟ آیا درک ما از جهان به معنای همه واقعیت‌هاست؟ جهان مرئی در قیاس با نامرئی‌های جهان چگونه است؟ این وسط کمی هم درس زندگی متناسب با زیست در این روزگار دادیم که آیا همه آنچیزی که ما می‌پنداریم درست است و ورای آن چیز دیگری نیست و به کلمه تعصب رسیدیم و سریع گذر کردیم ...نوبت به گفتن از داخل اتم‌ها شد؟سوال اساسی ما این بود که به راستی! دانشمندان از کجا فهمیدند داخل اتم چه شکلی هست؟سوال را گوشه‌ای نوشتیم و بعد از یکی از بچه‌ها ظرف غذایی که در ساعت سوم خالی شده بود را را گرفتم(ظرف غذایی که داخل آن پیدا نباشد) دو عدد آدامس تریدنت در آن گذاشتم بدون اینکه بچه‌ها ببینند و ازشون خواستم بدون اینکه در ظرف را باز کنند حدس بزنند داخل جعبه چیست؟حدس‌ها را روی تخته ثبت می‌کردم:کوچیکه - فلزی نیست- دو تا هست- پلاستیکیه- در ماژیک یا خودکاره- دراز و باریکه :) و ...نزدیک 30 تا حدس مختلف که خیلی‌هاشون خوب و درست و نزدیک بودند...بله درس امروز همین بود، دانشمند‌ها اتم را نشکافتند تا داخل آن را ببینند و به باورهایی که امروزه ما از اتم داریم برسند، آن‌ها از صدا که نه ولی از نوری که اتم‌ها جذب و نشر می‌کردند به آنها درکی از ساختار اتم داد و رفتیم سراغ طیف نشری خطی هیدروژن...از نظر من پروسه یادگیری و درگیری مغز خیلی عالی اتفاق افتاد و احتمالا از نظر خیلی از بچه‌ها هم مسخره بازی و لوس بازی و وقت تلف‌کنی هست و حتی پیش‌بینی این را نیز کرده‌ام که هفته بعد از معاون یا مدیر تذکر بگیرم :)اما چه کنم که دیوانه‌ام و دیوانگی من از نوع حاد و پیشرفته است و درمان ندارد که هیچ از رشد بیشتر این دیوانگی هم استقبال می‌کنم... جدای از بحث دیوانگی دوست دارم هم برای یادگیری و رصد بیشتر خودم هم برای نگاه کردن از یک زاویه دیگه دوست دارم یکی از روش‌های طراحی آموزشی را باز کنم: در روش طراحی آموزشی مبتنی بر فهم عمیق (UbD) فرایند آموزشی را اثربخش و کارآمد معرفی می‌کند که در آن آموزش از این مسیر گذر کند:ابتدا هدف آموزشی ما مشخص باشد بدانیم که به کجا قراره برسیم؟ در مرحله بعد به یک قلاب برای به دام انداختن ذهن نیاز داریم تا کمی از حجم بالای افکار مرتبط و غیر مرتبطی که در لحظه از اتوبان مغز عبور می‌کند کم کنیم و همه با هم در یک فضا قرار بگیریم و در درک مشترکی باشیم. کاری که ما با ظرف غذا انجام دادیم یک قلاب بود...مرحله بعد مرحله آموزش و تجربه و رفتن تو دل کار هست که ما برای جلسه آینده قرار هست روی این قسمت کار کنیم که البته این بخش‌ها حتما توصیه می‌شود پشت سرهم انجام بشه اما ما انجام ندادیم، اصلا کسی نفهمید داریم تکنیک می‌زنیم شاید معلم حوصله نداشت درس بده و مسخره بازی‌اش می‌آمد...امیدوارم یک تجربه آموزشی اثربخش هم جلسه آینده با هم داشته باشیم و یادگیری تکمیل بشه... درس اینها که به قلمچی و گاج و بقیه‌شون نمیرسه :)یه ترکیبی از طراحی آموزشی، تسهیلگری، علوم، کشف پدیده‌ها و ماجراجویی تو ذهنمه که نمی‌دونم کی متولد میشه ولی بعید می‌دونم نوشتن مامای خوبی برای این زایش نباشه :)شاید یه روز بیام و از مراحل طراحی آموزشی بیشتر بگم... بالاخره کم دوره طراحی نکردم</description>
                <category>فاطمه دانایی</category>
                <author>فاطمه دانایی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Nov 2023 01:09:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای شروع سبد جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@danna/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B3%D8%A8%D8%AF-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-mvkb8cwjm2we</link>
                <description>بیشترین بازخورد مثبت از نوشته‌هام را در یک ماه اخیر گرفتم، یک ماهی که هیچی ننوشتم ولی انصافا ماه خیلی پردستاوردی برام بود و به احتمال زیاد یکی از نقطه عطف‌های زندگیم :)همونطور که گفتم بازخوردها زیاد بود و دو سال از نوشتن تقریبا ماهانه من در وبلاگ سوت و کورم گذشته و با نوشتن و حرف زدن از آنچه در این آشفته بازار مغز می‌گذرد راحت شده‌ام و دقیقا مصداق بارز مرتب کردن کلاف نخ در هم تنیده و شلخته برای من شده است. لذت می‌برم از اینکه این کلاف در انتها مرتب می‌شود و در سبد می‌گذارمش. همه این‌ها باعث شد به فکر تغییر سبد نوشته‌ها بیفتم و فضای ویرگول که تعامل و ارتباط راحت‌تری دارد را انتخاب کنم و واقعا تا همین الان با اینجا حس خیلی خوبی دارم. من همیشه به خودم از بالا نگاه می‌کنم و جدای از اینکه خیلی خیلی به overthinking مبتلا هستم، بعضی وقت‌ها بیخیال می‌شوم و میام پیشش و با هم از مسیری که آمدیم حرف می‌زنیم. از آخرین مکالمه‌ای که با هم داشتیم بهش گفتم واقعا با همه تله‌ها، طرحواره‌ها، راه‌های نرفته، آموزش‌های نداشته، غم‌های تازه و کهنه... خیلی خوب اومدی رفیق واقعا دمت گرم و یه دستی به شونه‌های خویش می‌زنم. اما همون صدا میاد و میگه خب تا اینجا اومدی از اینجا به بعد بااااید آپدیت بشی و اطلاعاتت را به روز کنی و کلی چیز جدید یاد بگیری واقعا همین‌طوریه نمی‌ذاره دو دقیقه دور هم خوش باشیم و واقعا منم به حرفش گوش می‌کنم چون می‌کشتم اگر به حرفش گوش نکنم. دقیقا یه معلم از این مدل قدیمی‌های فیلسوف مآبانه طور البته نه خیلی به معنای خوب و هدایت‌گر...دلم می‌خواد برای تیرماه روتین جدیدی را بسازم و واااقعا می‌خوام از تابستونم تماماااا لذت ببرم، تابستونی که همش مال خودمه و ذره ذره براش تلاش کردم تا به این شکل و رو در بیاد.من به همراه من سرزنش‌گر و پدر در بیار تابستون را تبریک می‌گیم.خییییلی چرت و پرت شد، فقط دلم می‌خواست شروع کنم به نوشتن و یه ذره کلاف نخ را مرتب کنم و در سبد جدید بگذارم. به علاوه اینکه همین اقدامات کم کیفیتی که خیلی وقت‌ها تو همچین جاهایی انجام دادم واقعا کمک کرده به کمال‌گرایی غلبه کنم.برم آماده بشم که وقت آرایشگاه گرفتم برای کوتاه کردن موهاااام.می‌خوام مدل ورونیکا دوست دختر جورجی تو سریال شلدون کوتاه کنم. اصلا مدل خاصی نیست نمی‌خواد بری بگردی :)دو ساعت بعد:موهام را کوتاه کردم. عکس مدلی که می‌خواستم را به آرایشگر نشون دادم و مثل اینکه پیچیده‌تر از چیزی بود که من دیده بودم ولی خب باعث شد موهام را مدلی کوتاه کنم که در حالت عادی این مدل ترند را انتخاب نمی‌کردم و باید بگم که خیلی بهم میاد. اینکه دو ساعت بعد برگشتم و اینجا دارم می‌نویسم شوق کوتاه کردن مو نیست ابدااا...دوباره نوشتن را انتخاب کردم چون سر کلاف گم شده بود و کم کاری کرده بودم در واقع من سرزنش‌گر شروع کرده بود به زمزمه کردن فاطمه تو کم کاری کردی، فاطمه هیچ وقت کم کاری نمی‌کنه و چه اشتباه بزرگی، از تو بعیده و واقعا ناراحت و سرخورده شدم، انصافا این شماتت خیلی بی‌جا نبود و می‌توانستم دقیق‌تر و حساب شده‌تر کار کنم تا وظیفه‌ای که به عهده داشتم را انجام دهم. برای همین تصمیم گرفتم نه اسمش را بگذارم کمال‌گرایی و سرزنش‌گری نا به جا، نه اینکه به راحتی ازش بگذرم و بگذارم رها بشه و دوباره این اشتباه اتفاق بیفته...یک تله‌ایی که من از وقتی یادم میاد گرفتارشم، مواجه شدن با اشتباه خودمه. واقعا ازش میترسم. اولین دفعه‌هایی که در دام این تله افتادم سال کنکور بود. من به هیییچ عنوان هیچ کدوم از آزمون‌های آزمایشی را که می‌دادم تحلیل نمی‌کردم، به هیچ عنوان. در واقع انگار آزمون دادن و ندادن من هیچ فرقی نداشت و واقعا هیچ فرقی نداشت چون تراز من از اول تا آخر سال پیش‌دانشگاهی تفاوتی نکرد. این ترس از مواجه با خودم زمانی که تو شرایط استرسی و فورس باشم خیییلی بیشتر میشه، یعنی حاضرم مثلا آزمونم را بررسی نکنم و با نکته‌های جدید یاد نگیرم و انقدر هزینه بدم و عملکرد نه چندان خوبم را نتیجه آزمون بعدی، کارفرما یا کسی که برام مهم هست بگه ولی خودم با اشتباهاتم رو به رو نشم. واقعا به این آسونی نیست که بگی دیگه این کار را نکن و خودت خودت را بررسی کن، واقعا می‌ترسم. نمی‌دونم چطوری می‌تونم این مشکلم را رفع کنم، اما حس می‌کنم اگر کمی با خودم مهربان‌تر بودم، کمی به خودم بیشتر زمان می‌دادم و با سطح استرس پایین‌تری کار می‌کردم انقدر این کار برایم ترسناک نبود. چی بگم به خودم توی این شرایط پر استرس و پر از ترس؟ شاید تمرین و پذیرفتن اینکه همه ما آدم‌ها در حال یادگیری هستیم و اشتباه کاملا طبیعیه بتونه بهم کمک کنه در صلح بیشتری با خودم باشم.... و وقتی که خسته‌ و ملولی از یک نفر دیگه بخواه بشینید پای هم و اون کمک کنه اشتباهاتی که قابل جبران هستند را ببینی و برای بهتر شدن قدم برداری.این کلاف هم کمی مرتب شد و سعی می‌کنم حتما کمک بگیرم.این پست رسما تمام شد :»</description>
                <category>فاطمه دانایی</category>
                <author>فاطمه دانایی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jun 2023 12:16:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوش مصنوعی و تسهیل یادگیری</title>
                <link>https://virgool.io/@danna/%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D8%B3%D9%87%DB%8C%D9%84-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-tub6ofzl4h2i</link>
                <description>چند روز پیش بعد از ظهر که داشتم از خستگی جسمی و فرسودگی ذهنی بسیار رنج می‌بردم ولو شدم روی مبل تا کمی بخوابم و به قول مامان سرم سبک شود، به عادت همیشگی با وجود خستگی زیاد، گوشی را برداشتم که کمی چرخ بزنم در فضاهای مختلف که مبادا چیزی از دستم در رفته باشد و وقتی به خودم آمدم دیدم یک اکانت توییتر ساختم!!! هیچ وقت احساس نیاز به بودن در این فضا نداشتم و معتقد بودم که حداقل اعتیاد به این فضا را در خودم به‌وجود نیاورم ولی چند ماهی‌ست که نظرم عوض شده و در لحظه خواب و بیداری ساختم و خوابیدم!الان داشتم موضوعاتی را در توییتر سرچ می‌زدم که دلیلم برای داشتن اکانت توییتر بودند...اکانت سل‌خان را اول از همه فالو می‌کنم واقعا اراده قلبی به این بشر دارم از سال ۲۰۱۷ خان‌آکادمی محبوبم را دنبالم می‌کردم و به بقیه هم معرفیش می‌کردم و یک بار حتی در دانشگاه ارائه نسبتا مبسوطی از آن برای بچه‌ها داشتم. آخرین پست جناب خان محصور کننده است؛ یک ویدئو با عنوانthe amazing AI super tutor for students and teachersکه در تد ارائه شده بود. خان از نحوه حضور هوش مصنوعی در آموزش‌های خان آکادمی می‌گفت. تئوری را مطرح می‌کرد که معتقد است یکی از مراتب بالای یادگیری زمانی اتفاق می‌افتد که به ازای هر دانش‌آموز یک معلم وجود داشته باشد و از این به بعد قرار بود AI برای هر دانش آموز در حل هر سوال یا یادگیری هر مطلبی معلمی کند نه اینکه جواب سوال را برای دانش‌آموز بگوید...سل‌خان در رابطه با دغدغه این روزهای هوش مصنوعی و تقلب و راه بهینه‌ای که هوش مصنوعی قرار است در خان‌آکادمی پیش بگیرد گفت، بی‌نظیر بود...هوش مصنوعی قرار بود فرصت هر دانش‌آموز یک معلم را فراهم کند و خان‌میگو(khanmigo) اسم این معلم صبور و باهوش و مصنوعی :) بود. یکی از تمرینات ریاضی که در پایان مطلب درسی معادلات ریاضی بود را نشان داد که دانش‌آموز برای حل از خان‌میگو کمک می‌گیرد و خان‌میگو به دانش‌آموز میگفت که عملکرد پرانتز در معادلات ریاضی به معنای تقدم محاسبات هست پس الان باید اول بریم سراغ عبارت داخل پرانتز و خلاصه دستش بگرفت و پابه‌پا برد او را تا این معادله ریاضی را یاد بگیرد و بتواند حل کند. فکرش را بکن هر دانش‌آموز اشکالات متفاوتی دارد و برای هرکدام جنس راهنمایی و معلمی کردنش متفاوت خواهد بود و در بسیاری از موارد در گفت و گو با بچه‌ها متوجه کج فهمی‌های آن‌ها می‌شود و از این طریق هم راه رسیدن به مقصد را فراهم می‌کند.مثال دیگری که از خان‌میگو گفت این بود که مثلا دانش‌آموزها آموزش درس ریاضی را می‌بینند و نوبت حل تمرین می‌رسد اما موقع حل تمرین سوالی که دانش‌آموز می‌پرسد:&quot; اصلا چراااا  باید من این حساب و کتاب‌ها را یاد بگیرم ؟؟؟&quot;خان‌میگو با خونسردی می‌پرسد:&quot; تو خودت علاقه‌مندیت چی هست و دوست داری فضای کاریت چه شکلی باشه؟&quot;دانش‌آموز:&quot; من دوست دارم ورزشکار باشم&quot;خان‌میگو:&quot; با دونستن اطلاعات پایه از محاسبات ریاضی می‌توانی کالری مواد غذایی، پروتئین‌ها، انرژی که باید به بدنتون برسونی و ... با دانش و نگرش درستی تصمیم بگیری :) &quot;اما نگفت که آخر کار بچه میگه چرا تو برای من حساب نمی‌کنی یا نه ...خلاصه که کاملا فاکتورهای یک آموزش موثر در فرایندی که سل‌خان توضیح داد وجود داشت بدون اینکه مدرسه و معلم حضور داشته باشد.من هیچ وقت ناراحت نبودم چرا در عصری زندگی نمی‌کنم که طبیعت بکر و دست نخورده بود و آدم‌ها صمیمی‌تر... درسته همه این‌ها برای من لذت‌بخش هست اما نه به اندازه زیستن در زمانه که اینترنت حکم‌فرماست مخصوصا اگر قرار باشد جغرافیای زندگی‌ام جهان سوم باشد. اینترنت برای من معنای عدالت است و بیشترین فرصت یادگیری را او به من داده است و خوشحالم در ابتدای انقلاب تازه هوش مصنوعی جوان و سرحال هستم.سل‌خان در نهایت گفت هوش مصنوعی قوی‌تر و در دسترس‌تر آدم‌های باهوش‌تر...قصد دارم بیشتر از هوش مصنوعی در آموزش بنویسم و شاید از اینجا کم کم نقل مکان کنم...لینک ویدئو:https://youtu.be/hJP5GqnTrNo</description>
                <category>فاطمه دانایی</category>
                <author>فاطمه دانایی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jun 2023 11:47:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثل نوری که میاد و رد میشه از دل شیشه...</title>
                <link>https://virgool.io/@danna/%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87-btmjnywdorh8</link>
                <description>برای پویش نه به حجاب اجباری داشتم عکس انتخاب می‌کردم، عکسی که به دلم نشست برای زمستون بود، همون زمستون سختی که آخر همه‌ی قصه‌ها رفتیم مشهد تا به خودم بگم &quot;آخر قصمه اما قصه آخرم این نیست، آخر راهی که باید من ازش بگذرم این نیست...&quot;توی عکس زیر بارونی دولایه لباس بافت پوشیدم، هوای بهمن ماه مشهد سرد بووود و بدن من خیلی ضعیف، اما همه جا رفتیم بعد دو سال رفتیم سینما، آرمیتاژ و راهنمایی و هر روز حرم❤... حرم بخش‌های زنانه و مردانه‌اش از هزارسال پیش که من آنجا زندگی می‌کردم خیلی بیشتر شده بود، صحن‌ها هم تقسیم بندی شده بودند، اما خداروشکر در حس و حال آنجا کسی نمی‌توانست دست ببرد و همان بود، بی کم و کاست، امن و آرام... هر روز کنارش می‌نشستم و حسابی برایش حرف می‌زدم از آنچه بر ما گذشت...شب که خوابیدم، خواب عجیبی دیدم که حس و حالش برایم تحفه ارزشمندیست گوشه قلبم... در جمعی بودم شبیه جمع‌های دوران دانشجویی که هرکس درحال پیدا کردن راه خود است و با عضویت در گروه‌های مختلف هویت خود را می‌سازد... به گروه تازه‌ای دعوت شده بودم که ایده‌ها و عقایدشان خیلی به من نزدیک نبود اما دعوت‌شان را پذیرفتم و با هم به دیدن فردی که آنها خیلی تعریفش را می‌کردند و خود را در تیم او می‌دانستند رفتیم.من او را دیدم، چه جوان بانشاط، عمیق، پخته و مهربانی بود انگار کلمه مهربانی از او گرفته شده بود. در گوشه جمع ایستاده بودم و به او نگاه می‌کردم، نمی‌توانستم نگاهم را ازش بردارم واقعا نمی‌توانستم. او تجلی یک‌جای همه خوبی‌ها بود و در میان جمعی که همه نگاه او را می‌خواستند ممتد به من نگاه می‌کرد. نگاهش پر از تایید بود و من و تک تک سلول‌هایم، کل وجودم، زخم‌هایم از تایید او مشعوفِ مشعوف بودیم و انکار نمی‌کنم که در میان آن جمعیت نگاه‌طلب چقدر خوشحال بودم که صاحب این همه نگاه او شده بودم( آخ چه خووب بود و ناب)قرار بود همه آن‌ها بروند سر پروژه‌ای عملیاتی چیزی شبیه اینها. همه افراد آن گروه گفتند که ما می‌رویم که سعادتمند شویم و تو هم بیا. من با اینکه تماماً لذت بودم از کنار او بودن نپذیرفتم... گفتم من نمی‌دانم شما برای چه به آنجا می‌روید و چرایش را نمی‌دانم! انگار با گفتن این چرا یک تایید دیگر از او گرفتم. همه جمعیت رفتند به سمت سعادت...جمعیت که جلو می‌رفت من فقط او را می‌دیدم که لبریز بود از چرایی کاری که می‌کند و این چرا به او نور بخشیده بود و جمعیت تاریک... او که به سمت هدفش می‌رفت دوباره به من که خیلی دور بودم نگاه کرد و من هم با تمام عشقم به او نگاه کردم و با اشک‌هایم لبخند می‌زدم و حظ می‌بردم و او با تمام وجودش به نور بزرگی که بالای سرش بود پیوست.با بی‌نهایت حس خوب و گرما تو چله زمستون از خواب بیدار شدم و نگاه قشنگش در قلبم جا گرفته‌... مثل نوری که میاد و رد میشه از دل شیشه...بالاخره نوشتمش!</description>
                <category>فاطمه دانایی</category>
                <author>فاطمه دانایی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jun 2023 11:35:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>