<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Dard_daram</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@dard_daram</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:14:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/21247/avatar/meUdgT.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Dard_daram</title>
            <link>https://virgool.io/@dard_daram</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دلتنگی غریب</title>
                <link>https://virgool.io/@dard_daram/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-p1eoxvmzjd2j</link>
                <description>دلتنگی چرا همراه ماست؟این روزها من سریع دلتنگ میشم اشکم دم مشکمه و دنبال دلایلش که میگردم ممکن به هزاران سوال بی پاسخ برسم.عمده دلیلش روزگار سرزمین من است.بالاخره 43 سال زندگی در یک فضای خسته کننده و پر از بی نظمی و نابرابر  که هر زمانش با تحقیر بوده و بی ارزشی به تو داده شده ، نتیجه شش دلتنگیها و بی حوصلگیها خواهد بود.ایران عزیزمون عرض میکنم، سرزمین غریب با مردمان نجیب ولی نااگاه که هر کسی در طول تاریخ عزم سو استفاده کرده رهسپار این سرزمین شده است.این دلیل کلی دلتنگیها بی حوصلگیهای من وشاید هم همه باشه. دلیل شخصیتر سن سالمه... میدونی تو این سن ناخوداگاه همه چیز رو از دست رفته میدونی. پدر نشدنت، هدفهات، سفرهای که میکردی نکردی تفریحات زندگیهایی که میکردی نکردی و.. همه این ناکامیها  بغضی میشن  روبروت و سراشیبی سن سالت هم که فشار مضاعف.و اما دلیل خاصتر..بلاتکلیفی ماندن و رفتن و تمام کردن یک زندگی.سال پیش ماجراهای من به قدری پیچیده شد که هر کسی جای من بود در جا با یک ابروریزی و شاید با یک سکوت زندگی متاهلی  رو میبوسید میذاشت کنار.ولی من  بدلایلی که برخواسته از شعور کودکانه، عقده های قدیمی ترهایم، حسهای ناکام مانده وترسهای بی جواب ورنج های تنهایی باعث شد یک سال طولش بدم. یکسال زیر یک سقف مثل دو تا دوست که همدیگر رو دوست داریم و همدیگر رو نفرین میکنیم.با اطلاع از این بلاتکلیفی زندگی من حول دوتا چیز میچرخید..ترید در حوزه کریپتوکارنسی و البته یه کلاس تار هم بود که پیوسته ادامه دادمش.. ولی در کلیت بی برنامه بی هدف.و حس بد بلاتکلیفی.اما بالغتر شدم. نسبت به پارسال  ونسبت به ماجرای پارسال. عاقلتر شدم نسبت به گذشته و بی اعتماد شدم  نسبت به انسان این دو پای لجوج.خیانت ریشه های ادمو میخشکاند. در برهوت بی اعتمادی میافتی و سکوتی یاس آور دامنگیرت میکنه.دیگه شده بود.باید با زخمهای زندگی عاقلانه تر برخورد بشه. سر سری عصبی متعصبانه برخورد باعث از بین رفتن مغز زندگی میشه. مغز زندگی یعنی اینک در پس ماجراهای زندگی عقلانیتی هست در پس همه زخمها غمها، ما در قابی میافتیم که به خود واقعیمون نزدیکتر میشویم.اگر از حادثه های زندگی با خشم، عصبانیت و خشونت بی منطق و عجولانه بگذریم، دستاوردهای  زندگی رو اسراف کردیم.حادثه پارسال منو به اندازه همه زندگیم بالغتر کرد. فهمیدم که در زندگی تو  مدیر اتفاقات پیرامونت هستی چه مستقیم وچه غیر مستقیم، حداقل در چهارچوب خانواده.خطاهای پارتنر تو قطعا از اشتباهات تو هم سرچشمه گرفته هست اگر چه توجیه یی بر هیچ اشتباهی نیست ولی در یک قایق دونفر همزمان مسئول عرشه هستند.اموختم که باید مراقب زندگی بود. در گذر زمان و تکرار آمد شدهای بی دلیل در نهایت منجر به زخم عمیق و دوری عاطفه ها خواهد شد.یه شوهر تنها وظیفه ش اقتصاد خانواده نیست. یه شوهر تنها نباید انتظارات داشته باشد. یه شوهر باید زن رو مطالعه کند. یه شوهر باید زن را بفهمد. در زندگی با درکی نسبی از خصوصیات کلی زن و شخصیتر خصوصیات فردی همسرشو رو باید که مطالعه کند.آموختم که زندگی بدون مطالعه بدون فهمیدن، یک مسیر تکراری تحت الگوی تشکیل خانواده سنتی مشخصی میشود که حاصلش زاد ولد بدون هیچ اندوخته راه نرفته را به پایان رساندن است.بگذریم.به هر حال تا سری به سنگ نخورد دوایی پیدا نمیشود. خوشحالم. از اینک سرمو پانسمان سطحی نکردم مثل دیگران از کنار حوادث به راحتی گذر نکردم.و بخشی از درد رو مزمز کردم.</description>
                <category>Dard_daram</category>
                <author>Dard_daram</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jan 2022 23:37:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای سخت بلاتکلیفی</title>
                <link>https://virgool.io/@dard_daram/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%AA%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%81%DB%8C-pc5zhimgbzfk</link>
                <description>دوستت دارم به تنهایی  تمام درد جهان استروزهای سخت بلاتکلیفی من از این هفته که با همسرم برای جدایی دادگاه رفتیم.. طلاقی توافقی...هیچ کدومون فکرشو نمیکردیم که جدایی چقدر وحشتناک سخته...شنبه یی که گذشت برای من سختترین روز زندگیم بود..اصلا فکرشو نمیکردم اینقدر این وابستگی باعث دردم بشه .. احتمالا اسمشو میذارن عادت.... ولی من معتقدم عادت به چیز خوب اونم از نوع محبت به یک پارتنر نه تنها غلط نیست که دوست داشتن هم چیزی جز این نیست....ادما حتی دوست داشتنشون هم از رو عادته...مگه غیر از اینه که روزها و شبها با یک نفر بودن منجر به رویه تکرار میشه که اسمش رو میذارن عادت.... و امروز که روز سوم بعد دادگاه رفتیمون هست... بلاتکلیفیم.... از اینک بمانیم دوباره شروع کنیم یا اینک درد تلخ جدایی رو بپذیریم فرصت باهم بودن رو از هم بگیریم... منتظربودم و هستم که همسرم حرف بزنه.. بگه اشتباه کردم بگه بد زندگی کردم بگه بیا دوباره شروع کنیم... ولی هنوز این اتفاق نیفتاده..... کاش میشد  ذهن رو خوند... فهمید در پس این نگاه این ناامیدی چی پنهان شده.. کاش میشد غرور رو به کناری میگذاشت وشروع به آمدن میکرد. سمت من.. سمت فرصتی دوباره....روزهایی سختیه در این پاییز.. دلگیری عصرها واقعا تلخ وگزنده است...وقتی میرم خونه مثل مرغ پرکنده ام... دل دماغ کار مفیدی رو ندارم..سرم تو گوشیه مثل همسرم که با لپتاپ خودشو مشغول میکنه...وقتی فکرشو میکنم که ده سال زندگی به نقطه پایانی رسیده ..غم جانفرسای تمام وجودمو میگیره....انگار نه انگار که عمری رفت عمری گذشت  و تاریخی به گذشته در گذشت.مواردی که اذیتم میکنه بیشتر  تلاش نکردن همسرم برای جبران خطاهای گذشته است.. اینک زندگی دیگه یی خارج از این زندگیش درست کرده بود.. اینک با آدمهایی مختلفی در ارتباط بود .. اینک فایلهای آزاردهنده شش دائما تو گوشمه .. وهیچ تلاشی نمیکنه که من کمی امیدوار شوم.. امید به اینک ندامتی داره پشیمانی هست.. اما افسوس که نیست...... شاید هنوزم دلایل خودشو موجه میدونه...... اما به نظرم میاد که هیچ نوع رابطه نامشروع در هیچ جای دنیا قابل توجیه نیست....حتی اگر پارتنرت آدم غیر موجه یی باشه دلیل بر فرو پاشی خودت نمیتونه باشه...همسر من با همه این رفتارهای زننده ی که داشته بعد از یک هفته هنوز مواردی رو رعایت نکرد.. هنوز من منتظرم شماره همراهشو به من بده ... هنوز منتظرم ماشینی که بدون اطلاع من خریده رو نشونم بده... هنوز منتظرم که آدرس خونه یی که بدون اطلاع من اجاره کرده رو به من بده.... هنوزم... چقدر هنوزهای تلخی رو منتظرم.....چرا اینکار رو نمیکنی همسرم....؟چرا منو کمی آرومم نمیکنی؟چرا تضادی که در روج و جان من افتاده رو کم نمیکنی؟چرا ده سال زندگی دوگانه ت را اینجا تمام نمیکنی؟تو در نقطه رسوایی قرار گرفتی.در مظان اتهامی که ثابت شده با مستندات زیادرا،چرا نمیبینی؟شاید تو هنوز هم حق بجانبی؟شاید منو با کوچیکترین اشتباهاتم از من یک هیولای ساختی هنوزم معتقدی من هیولام.هنوزم فکر میکنی من حق حقوقتو خوردم..هنوزم فکر میکنی من مانع پرواز تو بسوی تمدن نوین شدم.... آیا من اینجوری بودم؟آیا من نبودم تو رو به  مهاجرت تشویق  میکردم؟آیا من نبودم شبهای زمستون پشت در کلاس زبان منتظر میمونم تا تو رو خونه برسونم؟من نبودم که تشویقت کردم که فعالیتهای اجتماعیت رو زیاد کنی؟من نبودم که تو رو بردم سرکار؟آیا من نبودم که همیشه میگفتم باید روابط اجتماعی خوب و مورد اعتماد ایجاد کرد....؟با این اوصاف من لایق این بودم که در حقم خیانت کنی؟ من لایق این جفا نبودم همسرم..........جفای که در حقم کردی تمام ذهنیتم را نسبت به اعتماد کشت..... اگر چه من هیچ وقت زندگی رو شبیه بیت بایتهای کامپیوتری نمیبینم وهیچ وقت صفر یا یک ندیدم.... من با هر کسی که بازمه به من خیانت کنه همین رفتار رو خواهم داشت.. من واقعا اهل جار جنجال نبودم و نیستم..... هارت پورت دارم ولی هیچ وقت جسارت له کردن شان و منزلت کسی رو نداشتم... در قضیه تو هم میتونستم بجای اینک دو ماه خودخوری کنم دوماه نقش بازی کنم دو ماه خودمو تکه تکه کنم ولی به روی تو نیارم.. میتونستم بجای این مهربانی با تو رفتار یک مرد سنتی ایرانی (مثلا غیرتی) رو نشوم بدم.. میتونستم شروع به داد بیداد آبروریزی کنم  جوری که  تا مدتها تو و خانوادت سرتون بالا نگیرید.. ولی نکردم...خدا رو شکر به بلوغی رسیدم که حق خودم را   فدای مصلحت جمعی کنم....این نیز بماند به یادگار.. همسرم.</description>
                <category>Dard_daram</category>
                <author>Dard_daram</author>
                <pubDate>Sun, 11 Oct 2020 08:50:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جدایی درد دارد...بی امان</title>
                <link>https://virgool.io/@dard_daram/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-qm5eycpeywec</link>
                <description>امروز رفتیم دادگاه...برای طلاق توافقی....عریضه نویس گفت شناسنامه زوجین.....کارت ملی خانوم رو که دستش دادم گریه ام گرفت...بغض کردم .چند قطره یی رو گونه ام غلتید.....نباید انیطور میشد... روز اول تو محضر قرارمون برای یک عمر زندگی بود... چی شد اینجوری شد..تلخ بود و آزار دهنده.....عریضه رو نوشتیم رفتیم خدمات الکترونیک قضایی.....نوشت برای مشاوره....این روزها واقعا جسم بی روحی دارم... بی حس حالم... نه توان ماندنم است نه به رفتن راضیم....در برزخی سخت، میان هجمه های سنگین این زندگی.... صادقانه بگم، بیشتر دلشوره همسرم رو دارم.. از اینک بعد از جدایی زندگیش چی میشه؟تنهایی رو چطور میتونه تحمل کنه؟و هزارتا سوال بی جواب..... کاش کاش زمان برگشت پذیر بود... برمیگشتم به روزهایی که میخواستم برم سر قرار اولمون...تو یه پارک ..شب بود.. زمستان بود یا پاییز..هوا سرد بود..رو یه نیمکتی نشستیم  مثل دو نفر که تازه میخوان آشنا شوند از هر دری حرف زدیم و چقدر خوب بود.... مهربان بودیم با محبت...قرار دومون چقدر خوبتر بود.. برام هدیه آورده بود...بعد از ده سال هنوز اون روز و اون عشق رو فراموش نکردم.. دخترک ساده  بی غل غشی که یک بسته پر از هدایای ریز درشتی که برام آورده بود....ای کاش میمردم....ای کاش حافظه ام رو ریست میکردم..... ای کاش ای کاشی نبود .... دکمه پاوری بود خاموش میکردم زمانه ام را....قلبم آتیش میگیره وقتی  روزهای گذشته رو نگاه میکنم و امروزم  که در مسیر جدایی هستم....شاید جدایی هم فصلی برای آغازی دوباره باشه....زمانی برای یافتن خویشتن خویش......باید قاطعیت پیدا کنم از این  آتش درد بیرون روم.....ای جان من آرام باش  در این پاییز تنهایتغم نیز مگذرد ای جان من....سال خوبت روزگار خنده ت نیز میرسند...آرام باش ای جان من.... من از دور نزدیکت میمانمدلشوره داری و من دلواپستم.....میدانم چشمهایت گواه  رنجیست بی پایانبدان شب  به کرشمه های سحر از تلخی خویش میگذرد.. تو نیز بگذر بمان.</description>
                <category>Dard_daram</category>
                <author>Dard_daram</author>
                <pubDate>Sat, 03 Oct 2020 13:19:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا خشونت در ما هم هست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@dard_daram/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA-pmmwaruidqvu</link>
                <description>آقا سامان کارش کامپیوتر و مهندس انفورماتیک هست.چون کارش همینه بیشتر وقتش تو اینترنت و شبکه های اجتماعی میگذره.چند روز پیش کلیپ کتک زدن خانومی رو که توسط یه &quot;اتش به اختیار &quot; دیده بود کلی عصبانیبود.ماجرا رو به خانمش نگفت چون میدونست اگر بدونه کلا به هم میریزه.از قضا خانومش هم کامپیوتریه.دیشب موقع خواب یه دفع انمه به سامان گفت :راستی اون کلیپ وحشتانک رو دیدی؟گفتش نه کدومو میگی؟همن خانومه رو که یه آقا به خاطر مسئله حجاب کتکش میزنه..گفتم اره خیلی ناراحت کننده بود. بعدش سامان از اینک یه سریها همینجور فقط تماشاگر بودند و اصلا هم دخالتی نمیکردند و بی تفاوت بودند واز این حرفها...که من اگر اونجا بودم اون اقا رو اینقدر میزدمش تا بفهمه که حقوق شهروندی رو باید رعایت کنه و اصلا چه معنی داره که یک خانومو به هر دلیلی تو خیابون به باد کتک بگیریو.. خلاصه کلی غیرتی شد و......خانومش برگشت گفت تو یکی حرف نزن.. تو هم یکی مثل اون وحشی هستی که تو هم براحتی یه زن رو میتونی کتک بزنی... گفتم دست شما درد نکنه این ماجرا به من چه ربطی داره؟خانومش گفت یادت رفت اون اوایل منو چند بار کتک زدی؟گفتم ماجرا خانوادگی رو با یک وحشی خیابونی بی فرهنگ نباید مقایسه کنی.خوب منم جوان بودم یه خبطی کردم ولی این ماجرا مال حداقل هشت سال پیشه وآیا تو این هشت سال این اتفاق افتاده ؟نه....خلاصه یه مشاجره یی بیشنون اتفاق افتاد..اینک هر ادمی میتونه استعداد خشونت رو داشته باشه بحثی نیست.. اما دز هر خشونتی به نظرم فرق میکنه.. اینک کسی خشونت رو بپذیره که هست و بتونه در هر موقعیتی کنترل کنه عالیه ولی خوب سخته.هر کسی این توان و انگیزه رو شاید نداشته باشه.. و در موقعیتهای مختلف ممکن خشونتی ولو برای خانواده وعزیزانش نشون بده.. زن یا مرد هم نداره؟اما..اما لازمه که یادآور بشم وجود عنصر &quot;عامل&quot; در این جریان قابل کتمان نیست... شخصی که به عنوان شریک زندگیت مرتبا تمام مواقع بیرون رو به نحوه یی به تو نسبت بده و اتکت بچسبونه یک عنصر محرک برای خشونت به حساب میآید.. یا شخصی که در خانواده یی پرتنش یا جامعه پر از بی قانونی بی نظمی های متعددی بزرگ شده در واقع پتانسیل خشن بودن رو در خودش داره.به نظرم میاد که زن و مرد یا هر کسی دیگه درارتباط با آدمهای اطرافش محرک خوبیها باید باشه.. تکرار زبانی و رفتاری عاملهای ملایمت رفتاری و خصوصیات مثبت رفتاری باعث ایجاد یه  عامل منعطفی در برابر رفتارهای بیرونی و نیز مهربانی میشود.زنی اگر دایما شوهرش رو به واسطه اشتباهاتش مورد حملات متعدد قرار میدهد در واقع خشاب اسلحه یی رو پر میکند که از حالت ضامن در امده و ممکن  است به هر سمتی شللیک بشود که خودش هم در آن میان هست....</description>
                <category>Dard_daram</category>
                <author>Dard_daram</author>
                <pubDate>Thu, 12 Mar 2020 15:51:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر رفتنی به کودکی میرسد..</title>
                <link>https://virgool.io/@dard_daram/%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D8%AF-siag3isgvbvh</link>
                <description>هفته یی یک روز خونه مادرم میتونم سر بزنم..اونم معمولا جمعه ها...وقتی خونه مادر میرم جای خالی بابا  تمام سالهای کودکی مثل یک تصویری زیبا مثل یک آهنگی ملایم همراه با حزنی سنگین از ذهنم رد میشن و بغضی تلخ گلومو فشار میده...البته که پیش مامانی بروز نمیدم...ولی  تمام مسیر برگشت رو بیشتر وقتها با یاد بابا گریه میکنم.باور دارم که مرگ است..ولی وقتی به مرگ عزیزی فکر میکنی  تو گویی که انگار این فرد از اول نبوده..انگار  که در زندگی چنین کسی نبوده ونبوده ونبوده....و غم انگیزتر اینک خاطراتش  از ذهنتت کم فروغ تر میشن و باید سخت تلاش کنی تا خاطره یی از عزیز رفته رو به یاد بیاری.بابا که رفت من تازه متولد شدم. تولدی  از جنس آگاهی..اطلاع از غریبی انسان. تازه فهمیدم که زندگی همان لحظات بی رحمی ست که بی خبر از تو به سویت هجوم میاورند.بابا مریض بود..دو سال  با بیماری کانسر معده  جنگید..ولی  اون آخر اخریا خسته شده بود.. ناامیدی رو در چهره شش میشد دید...تن رنجور و نحیفه ش توان زندگی نداشت..میگفت حرص نخورید...به چیزیهایی که نداری عجول نباشید برای رسیدنش..بیشتر از همه میگفت سلامتی... گوهر سلامتی تون فدای آروزهاتون نکنید...هنوز بعد از یک سال و نیم از مرگش خیلی وقتها باهاش زندگی میکنم. در  لا به لای همه چیزهایی که در زندگی دارم گاه بیگاه، مربوط و نامربوط به پدرم میرسم.تو خیابون پیرمردهای که میبینم تو مغازه خریدیی که میکنم.تو بی پولی که نگو ... چنان در این وضعیت به پدرم نزدیک میشوم و چنان گریه ام میگیره که بیا و ببین.. تازه درک میکنم بابا  شش تا بچه رو با کارگری چطور تونست بزرگ کنه..چطور وقتهایی که جیبش خالی بود از پس غرغرهای بچه ها بر میاومد..چطور صورتش رو با سیلی  سرخ نگه میداشت که آب تو دل کسی تکونی نخور... تازه فهمیدم که  پدر بودن  سختترین تنهایی است. حالا که نیست بیشتر از قبل فهمیدم که چقدر عمر آدم کوتاهه.کوتاهتر از ثانیه هایی که نمیدونیم کی  میرسند و کی میروند. بگذریم  که ز مرگ نمیتوان گذشت و باید برای تحمل زندگی دیوانگی را شروع کرد. به قول نیچه :«هر روز بیشتر به این واقعیت پی می‌برم که زندگی را نمی‌توان تحمل کرد مگر دیوانگی چاشنی آن باشد.»</description>
                <category>Dard_daram</category>
                <author>Dard_daram</author>
                <pubDate>Sun, 02 Feb 2020 16:04:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا من افسرده شدم و خودم خبر ندارم ؟!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@dard_daram/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-jjfkntfnttsi</link>
                <description>مرگی بی صداست صورتک غمزده ام.
به نظرم  میاد که کارم تموم شده...خودمو میگم... در آستانه 42 سالگی احساس میکنم که تمام شده ام.. به همین راحتی.تا همین چند ماه پیش بود که چنان در شور هیجان زندگی بودم که میخواستم تمام دنیا رو  زیر رو کنم...اما یه هویی مثل لاستیک ماشینی که در ساعت 2 نصف شب زمستان سرد در اتوبانی خلوت پنچره میشی و به هیچ کاری فکر نمیکنی حتی به اینک بلند بشی و بری از صندوق زاپاس رو در بیاری جک رو بزنی زیر ماشین  هی بچرخونی بچرخونی ماشین بدی بالا و لاستیک عوض کنی... اما بجای این همه کار آزار دهنده به سیگاری فکر میکنی که  ته جیب کتت صدات میزنه و باید روشن کنی تا بی خیال همه چیز، کیف دنیا رو بکنی....اما الان که اینجا در یک روز زمستانی نه چندان سرد در اتاقی که روبرویت چند تا خانم همکار نشستن و در سمت راستت رئیست گهگاهی برای کارهای خسته کننده صدات میزنه و تو غرولند میزنی که تف به این کار به این وضعیت کرخت زندگی.....هر روز کارم این شده که بیام اداره و با دوتا تخم مرغ آب پز که باید با فشار از گلوت بدی پایین همراه با یک لیوان شیر که توش دوقاشق جو دوپرک مخلوط کردی رو بکشم بالا و یه امگا 3 همراهش بخورم..بعد اراده میکنم که یکی از این فیلم های آموزش برنامه نویسی رو بذارم وبه اصطلاح یه چیزی یاد بگیرم ولی حسش نیست...کروم رو باز میکنم و با چند ده تا تب باز  سردرگمی مغزم را در لا به لای این تب های فریز شده میبینیم.کروم رو ول میکنم میرم سراغ تلگرام..اینقدر کانال گروه همکار دوست آشنا تو باکس تلگرامم هست که موس رو از بالا تا پایین میچرخونم سرگیجه میگیرم...این شبکه های اجتماعی هم مثل مرفین میمونه...توش که باش ی اروم میشی بیشتر که باشی  کرختت میکنه اینقدری که مثل یک معتاد همیشه سرنگ بدست باید تمام تنتو سوراخ کنی تا شاید کمی نئشه بشی و یه گوشه بشینی جیکتم در نیاد.....چندتا پیام جواب میدم میرم چند تا عکس سلبریتی چند تا عکس +18  مبینم و چند تا کلیپ از دستشویی رفتن قلان بازیگر و زمین خوردن فلان پدربزرگ در سواحل دریای ژاپن و خبر بیماری کرونا  و مرگ چند نفر در زلزله ترکیه و.... بازی پرسپولیس و استقلال، تراکتور و چند تا خبر ورزشی دیگه هم میخونم و..میام سراغ کانال فیلم های ممنوعه..از همونایی که توش صحنه های تقابل مردهای خوش استایل  و زن های زیبا رو میبنی که برای کسری از ثانیه دنیا را به کامت شیرین میکنند.وقت ناهار شده.... همیشه دیر ناهارمو میخورم.. یک عادت مسخره  قدیمی.....میرم بیرون، روی صندلی روبروی پارک اداره مون میشینیم وسط بلوار.. دوتا سیگار میکشم شایدم سه تا......کمی با گوشی ور میرم....برمیگردم اتاقم...و میرم آبدارخونه ناهارم گرم میکنم  برای چند لحظه  مشغول ناهار میشم....بعد میام اتاقم. دوباره چرخی در اینترنت...دوباره تلگرام.. دوباره اینستگرام....عاقلانه و منصفانه قضات کنی این سیکل آزار دهند و مشمئزکننده رو مستحقق مرگ با شکنجه روانی میدونی...اما چه میشود کرد....زندگی من هم اینجوریه دیگه......به نظرم همه اینا از افسردگیه... نشاط و دل خوشی مهربانی محبتی در اطرافم نیست تا رنگ سیاه  زندگی م رو تغییر بده..........مرگ گاهی زیباترین و رساترین اهنگ رهایی ست.دوره افول حال من رنجی یست که تا خواب ابدی همراهی ناشکیب خواهد بود..مرگی بی صداست صورتک غمزده ام.</description>
                <category>Dard_daram</category>
                <author>Dard_daram</author>
                <pubDate>Sun, 02 Feb 2020 11:58:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بغض</title>
                <link>https://virgool.io/@dard_daram/%D8%A8%D8%BA%D8%B6-uwqu9j7wniap</link>
                <description>سردرگمبی تابسردبی احساسسردرگم در آغوش خویش،و غمگین از زمان یخ زدهدر برودت عشق......و سونامی ترس در من....سریال ناتمام بغض.....................................................................................&quot;اینجا فقط واگویی دل است ..نه خودمم نه تویی ،تنها ماسک واقعی خویش من است&quot;</description>
                <category>Dard_daram</category>
                <author>Dard_daram</author>
                <pubDate>Tue, 24 Dec 2019 09:44:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز زخمی</title>
                <link>https://virgool.io/@dard_daram/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%B2%D8%AE%D9%85%DB%8C-leqcgba2f3bw</link>
                <description>شب بود سکوت بود خفقانی  آلوده به خونمن بودم و تن زخمی شب  و شرم آسمان.اسارت  و گلوله بود  برای سکوت یک فریاد.و غروری که چنگ میزد  روحمان را.آه....تاریخ ما مهربانی کم دارد....برابری، میان زر و زور اصلا ندارد.اه مادران ما همیشه گریانند..در انزوای یک عمر، همیشه در انتظارند.آه  پر خون شده خیابانهای شهر به  قدمهای استبداد....اه تاریخ ما هیجان کم نداشت......میان تکبیر ها، میان نجواها،عشق همیشه کج فهمیده شد.</description>
                <category>Dard_daram</category>
                <author>Dard_daram</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2019 11:45:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>