<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های dark astronaut</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@darkastronout</link>
        <description>“she only comes out at night”</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:07:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/521176/avatar/gO2Dlm.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>dark astronaut</title>
            <link>https://virgool.io/@darkastronout</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کوچک شدن و آب رفتن</title>
                <link>https://virgool.io/@darkastronout/%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D8%A2%D8%A8-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-dts4boqft4em</link>
                <description>دختر تمام تلاشش را کرد که در ملاء عام اشک نریزد. تمام تلاشش را می کرد که در مدرسه و جلوی همکلاسی هایش اشک نریزد. جلوی لیز (همسایه شان که مدتی بود داشت برایش نقش والد را ایفا می کرد) اشک نریزد. بیشتر از همه، تلاش می کرد جلوی پدرش اشک نریزد.خیلی سخت بود. خیلی خیلی خیلی سخت بود. اینکه نتوانی حتی در خانه خودت گریه کنی خیلی سخت است. اینکه ببینی پدرت دارد عذاب می کشد و او مجبور نیست جوری رفتار کند که انگار همه چیز رو به راه است و حالش خوب است، اما تو مجبوری سخت است. آلیس خسته بود؛ اما بیش از آن، خشمگین بود. از مادرش خشمگین بود که آن شب تنها بیرون رفته بود و کسی پیشش نبود تا مراقبش باشد، از آن راننده مست متنفر بود که باعث شده بود مادرش بمیرد و او بدون اینکه هیچ چیزی را از دست بدهد داشت زندگی اش را می کرد. از پدرش متنفر بود که در این مدت در زندگی آلیس شبیه به شبح بود و آلیس را در این زمانی که به او نیاز داشت تنها گذاشته بود. از لیز هم متنفر بود. مطمئن نبود چرا، لیز در این مدت فقط مانند یک مادر نگران مراقبش بود. برایش غذا میپخت، او را به مدرسه میرساند و ... . ولی آلیس از او نیز متنفر بود. شاید دلیلش این بود که حس میکرد لیز دارد تلاش می کند جای مادرش را پر کند، شاید ته دلش حس می کرد اگر لیز نبود پدرش بیشتر احساس مسئولیت داشت و اینگونه نبود.آلیس نمی دانست چگونه می شود حال پدرش را توصیف کرد. خیلی عجیب؟ خیلی سوگوار؟ خیلی ... تو خالی؟ نامرئی؟ انگار نه او چیزی را می دید و نه حس می کرد توسط کسی یا چیزی دیده می شود. کل این مدت همینگونه بود. آلیس بارها دیده بود که پدرش نیمه شب روی مبل نشسته و در تاریکی به چیزی خیره شده است. گاهی لبخندی محو روی لبانش می دید. یعنی پدرش داشت به خاطرات مادرش فکر می کرد؟دل آلیس برای مادرش تنگ شده بود. دلش می خواست یکبار دیگر، نه، هزاران بار دیگر مادرش را بغل کند. دلش می خواست شب ها مادرش او را ببوسد و صبح ها مادرش او را به مدرسه ببرد. همانطور که همیشه میبرد. این کار مادرش بود. نه کار لیز. دل آلیس برای آشپزی با مادرش تنگ شده بود. دلش برای نشستن بغل مادرش هنگامی که مادرش موهایش را میبافت و برایش از شیطنت های زمان نوجوانی اش می گفت تنگ شده بود.آن روز، بر خلاف خیلی روزهای دیگر نتوانست جلوی اشک هایش را بگیرد. از سر میز در خانه ی لیز بلند شد. بدون هیچ کلمه ای به سمت خانه شان دوید. دید پدرش در اتاق نشیمن دارد با آهنگ می رقصد. صدای آن را تا ته بالا برده و دارد می رقصد! آلیس از پدرش متنفر بود. رفت داخل اتاقش و در را پشت سرش به هم کوبید. خودش را در تختش جمع کرد و گذاشت اشک ها بریزند. گذاشت آن ها برای ساعت ها بریزند و او هیچ کاری نکند جز فکر کردن به مادرش و اینکه چقدر از همه متنفر است.ختم جلسه🏳️</description>
                <category>dark astronaut</category>
                <author>dark astronaut</author>
                <pubDate>Sun, 21 Dec 2025 15:47:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زاده سرزمین خورشید</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-xkfqyd0ohqwd</link>
                <description>من لایلا هستم.زاده سرزمین خورشید.ستاره‌ی سوزان تنها معبود من است.گرمای خورشید برای من موهبت است.من از جنس آتشم.این گلوله‌ی سوزان، گرمایش بخش قلب من است.نور این ستاره بهشت من است.زندگی و انگیزه من هر روز و هر روز و هر روز با طلوعش، طلوع می کند.مرا با او تنها بگذار. معاشقه، مراقبه، مکاشفه، عبادت، پرستش، خلوت… هر چه خواهی بنامش. بگذار لذت ببرم که این بزرگترین لذت زندگی من است.مرا بسوزانی؟ بسوزان. شاهد خاکستر شدنم باش. ببین که چگونه از خاکسترم متولد می شوم.من زاده سرزمین خورشیدم.مردمان من اشعه های نخستین خورشید را هنگامی میبینند که در تمام سرزمین نیمه شب است.مردمان من با خورشید زندگی می کنند. با خورشید می میرند. با خورشید می میرانند. با خورشید می خندند و میگذراند خورشید اشک هایشان را از روی صورتشان بخشکاند.آن ها را به سایه نبر.تاریکی را وارد زندگی مردمان من نکن.روح این مردم با خورشید گره خورده‌ است.هیچ موجودی هرگز نخواهد توانست این پیوند مقدس را بشکند.من لایلا هستم.زاده سرزمین خورشید.متولد تابستان سوزان.مردمان من را از این تاریکی شوم رها کنید. نور خورشید را به آن ها برگردانید.اگر مقاومت کنید تک تک شما را در آتشی نشات گرفته از خورشید خواهم سوزاند.تک تکتان را.حتی اگر این آخرین کاری باشد که در زندگی ام انجام می دهم، خورشید را به مردمانم باز می گردانم.ختم جلسه🏳️</description>
                <category>dark astronaut</category>
                <author>dark astronaut</author>
                <pubDate>Sun, 28 Sep 2025 20:42:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین ماه نو</title>
                <link>https://virgool.io/@darkastronout/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%88-dbdreeys8jsl</link>
                <description>لطفا با این آهنگ بخوانید.کایرا شیرین ترین لبخندش را حواله همراهش کرد. مطمئن شد که لبخندش به چشمانش نیز برسد چون او خیلی خوب این چیزها را تشخیص می‌داد؛ اما کایرا در تظاهر بی نقص بود. پس با اعتماد به نفس کامل به سمت مرگ حتمی جفتشان تاخت و کاری کرد که جیسون تصور کند این روز قرار بود هیجان انگیز ترین روز زندگی شان باشد.جیمسون با لبخندی جوابش را داد و نگاهش را به رو به رو برگرداند. چقدر در آن اسب قهوه ای رنگ و با آن چهره آفتاب سوخته اش زیبا به نظر میرسید... کایرا وسوسه شد تا در آن لحظه جیسون را مجبور کند تا دست نگه دارد و بگوید در آن سوی جنگل و بالای صخره ها خبری از الماس های یاقوت نیست. به او بگوید در این نزدیکی جایی زیبا و آرام میشناسد که میتوانند در آن تنی به آب بزنند و از درختان زیبایش میوه بچینند و بخورند. جایی که دریاچه ای بزرگ قرار دارد و هوای خنکش جان می دهد برای ساعت ها وقت کشی. میخواست جوری با عشوه و دلبری این کلمات را بگوید که جیسون فراموش کند تنها چیزی که کایرا در یک ماه گذشته از آن صحبت کرده آن یاقوت های لعنتی بوده‌اند.در دل به خودش لعنتی فرستاد و با تردید به پیش رویش چشم دوخت. خورشید در سمت راستش در حال غروب بود و کایرا خدایان را شکر می کرد که به زودی جیسون قادر نخواهد بود صورتش را به خوبی ببیند و میتواند تا جایی که دلش می خواهد برای جان - به زودی - از دست رفته‌ی جیسون سوگواری کند.کایرا از جیسون متنفر نبود؛ کاملا برعکس، کایرا همین چند وقت پیش متوجه شد که دارد واقعا از او خوشش می آید. زمانی که با او وقت می گذراند به سرعت باد می گذشت، وسط تیر اندازی به خودش می آمد و میفهمید نیم ساعت گذشته را عوض تمرکز کردن روی درست کشیدن کمان به مکالمات شب قبلشان فکر کرده، هر وقت چیزی می دید یا حرف کسی را می شنید ناخودآگاه به این فکر می کرد که اگر جیسون شاهد قضیه بود چه واکنشی نشان می داد.لبخند جیسون زیبا بود، شاید زیادی زیبا. چهره ی خاصی نداشت، از آن دسته آدم هایی نبود که به خاطر ظاهرش کسی را به خود جذب کند و کایرا این را می دانست. می دانست چشمان جیسون زیبایی چشمگیری ندارند ولی ساعت ها به آن ها خیر می شد. برخی روز ها به تعقیب او می گذراند و تک تک حرکات و زبان بدنش و صدای خنده هایش را شاهد بود. صدای قدم هایش را می شناخت، از نوع راه رفتنش می فهمید روز خوبی داشته یا نه.مدت ها بود که ذهنش جز جیسون نمی توانست روی کسی یا چیزی تمرکز کند. هیچ چیز دیگری نمیتوانست کایرا را اینگونه هیجان زده کند یا ضربان قلبش را اینگونه بالا ببرد.با این حال حاضر بود او را فدا کند.فقط یک چیز بود که کایرا بدون قید و شرط آن را می خواست و حاضر بود هر کاری برای به دست آوردنش انجام دهد، هر کسی را برایش قربانی کند و هر قاعده اخلاقی و فکری و احساسی را به خاطرش کنار بگذارد.پس وقتی یک غریبه حدود چهار هفته پیش در بار همیشگی او و جیسون سراغش آمد و ادعا کرد چیزی که می خواهد را دارد و در ازایش جیسون را می خواهد او تلاش کرد تا ادعایش را زیر سوال ببرد.کمتر از 24 ساعت بعد مطمئن شد که ادعای غریبه غیر قابل زیر سوال بردن است و همان موقع تصمیم گرفت جیسون در شب ماه نو خواهد مرد.اکنون جیسون در فاصله چند متری اش با سرعت هر چه تمام تر به سمت مرگش پیش میرفت و رویای پولدار شدن در سر می پروراند. کایرا با دیدن لبخند عجیب جیسون که به طرز احمقانه ای به صورتش چسبیده بود احساس تاسف کرد. دیگر دلش برای او نمی سوخت. می دانست از این لحظه به بعد دیگر هیچ گونه احساسی برای جیسون نخواهد داشت، نه شادی نه دلتنگی نه سوگواری و غم. اشک هایش را پاک کرد و سرعتش را کمی بیشتر کرد تا بازیگوشانه از جیسون جلو بزند. جیسون با خنده ای بلند در مسیر مرگش از کایرا سبقت گرفت و با بی خیالی تمام سرعتش را حتی از قبل هم بیشتر کرد و فریادی از روی هیجان سر داد.ختم جلسه🏳️</description>
                <category>dark astronaut</category>
                <author>dark astronaut</author>
                <pubDate>Tue, 16 Sep 2025 09:10:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه ی آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@darkastronout/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-mciuo5hiyors</link>
                <description>امیلی خودش را از روی بالکن به پایین پرت کرد.و مرد.قبل از مرگش، وقتی روی بالکن ایستاده بود برای یک لحظه چشمانش را بست. یک نفس عمیق کشید. بوی خاک باران خورده را حس کرد. هوا اکنون بارونی نبود ولی بعد از ظهر روز قبل به اندازه‌ای باران آمده بود که همه جا را خیس کند. نه به اندازه‌ای که همه مردم لباس بارانی و چتر و چکمه پوشیده باشند؛ بلکه درست به اندازه ای که بوی باران همه جا پراکنده شده باشد.شبنم ها روی تمام چمن ها نشسته بود.خورشید هنوز طلوع نکرده بود؛ اما آسمان تاریک نبود.امیلی چشمانش را باز کرد. برای آخرین بار حس کرد. همه چیز را؛ بوی باران و خاک، صدای پرنده ها، گرمای صبحگاهی، خنکای نسیم، سنگینی لباس هایی که به تن داشت. زمین را زیر پاهای برهنه‌اش حس کرد. دست هایش را برای ثانیه ای مشت کرد و سپس باز کرد و دو طرف بدنش رها کرد. انگشت هایش را حس می‌کرد. باد موهای کوتاهش را تکان می‌داد. موهایش را حس می‌کرد.امیلی نمی‌دانست قرار است چه اتفاقی بیوفتد. نمیدانست قرار است همه چیز بهتر شود یا بدتر. ولی در آن لحظه، در آن لحظه‌ی به خصوص، در آن ثانیه‌ی قبل از پرش، امیلی احساس ترس نداشت. احساس تنهایی نداشت. امیلی آرام بود. امیلی هیچ گاه در عمرش به این اندازه آرام نبود. لبخندی آرام آرام روی لبانش شکل گرفت. امیلی زیبا بود. امیلی با لبخند خیلی زیبا بود.سپس،امیلی خودش را از روی بالکن به پایین پرت کرد.و مرد.ختم جلسه🏳️</description>
                <category>dark astronaut</category>
                <author>dark astronaut</author>
                <pubDate>Thu, 17 Jul 2025 16:55:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-jtfawr6rhnv6</link>
                <description>زمان که این کاغذ را بیابی ملایم‌تر از باقی کاغذهاست، همچنین شکننده تر. یک لایه نازک از غبار آن را در اغوش کشیده است، انگار بخواهد بگوید «نگران نباش، من ترکت نمی‌کنم. من تنهایت نمی‌گذارم. هیش... در آغوشم آرام بگیر.» و همزمان دستی به رویش می‌کشد تا تاثیر حرفش را دو چندان کند.هنگامی که این ورق را بعد از سالیان دراز بیابی -اگر بیابی- چشمانت به تو دروغ خواهند گفت:«یک تکه کاغذ قدیمی. احتمالا چیز مهمی در آن نیست.» اما من تو رو می شناسم. تو با وجود اینکه می‌دانی احتمالا چشمانت مانند همیشه حق دارند به آن ها بی توجهی می‌کنی. باریکه نوری که با دیدن کاغذ در اعماق قلبت شکل گرفته است ثانیه به ثانیه بزرگتر و حجیم تر می‌شود. هنگامی که لایه لایه تا خوردگی های کاغذ را باز می‌کنی آن باریکه نور با سرعتی فراتر از سرعت نور رشد می‌کند. تو همیشه اینگونه بوده ای. تخلیاتت فراتر از واقعیت جلو می‌روند و تو مخیله خود را با توهم بهترین اتفاق هایی که ممکن بود بیوفتد سرشار می کنی.نتیجه این همه امید فقط نامیدی‌ست.تو در کسری از ثانیه به بی‌نهایت احتمالی که ممکن است رخ دهد فکر می‌کنی. ممکن است یک نامه مهم باشد، نامه‌ای که هیچگاه به دستت نرسیده. ممکن است نقشه‌ی گنجی باشد که میلیاردها می ارزد. ممکن است مدرکی قانونی باشد که ثابت می‌کند تو صاحب هزاران شرکت بین المللی هستی. ممکن است طرز تهیه آن شیرینی ای باشد که دوستت به عنوان راز بزرگ خانوادگی‌ش همواره با تبسمی نیمه‌ شرورانه-نیمه شوخ طبعانه درباره‌اش سخن می گوید. ممکن است نامه‌ای باشد که تو سال های آینده برای خودت نوشته ای و به طریقی موفق شدی آن از بعد زمان عبور دهی و به دست خود گذشته ات برسانی. ممکن است با باز کردن کاغذ بالاخره موفق شی وارد دنیای تخیل شوی، زیرا این یک کاغذ معمولی نیست دریچه‌ایست جادویی میان واقعیت و خیال. ممکن است...و در این لحظه آخرین تای کاغذ را باز می‌کنی و نامید می‌شوی.به خوبی تو را می‌شناسم. با دیدن اولین عبارت متوجه می‌شوی کاغذ بی ارزشی که در دستان توست نامه‌ای از طرف من است. نامه‌ای که سال ها پیش به تو داده‌ام و حالا پس از سالیان دراز و فراموش کردن تمام آن احساسات و پیچیدگی ها دوباره تو رو غرق خود کرده. لبخند غمگینت را با تمام وجود متصور می شوم. آن‌قدر تو را می‌شناسم که حدس بزنم چندین ثانیه - شاید چندین دقیقه - به عبارت اول نگاه می کنی. جلوتر نمی روی اما به عقب هم بازنمی گردی. به خط های بعدی نمی‌روی، حتی نگاهی گذرا نیز به آن‌ها نمی اندازی، اما مدتی که ممکن است چندین سال به نظر بیاید به عبارت نخست خیره می‌شوی، و تمام کلماتی که برای سال ها روی کاغذ بی ضرر و نامسلح به نظر می آمدند به طور همزمان به مغزت حمله می‌کنند. صدها صدا به طور همزمان تک تک کلمه ها را در گوش هایت فریاد می زنند. مغزت شبیه تابلویی‌ست که در هفته اول آشنایی‌مان به من نشان دادی و گفتی شلوغی و هیاهویش را میتوانی با تمام وجودت احساس کنی و بی نهایت تو رو مضطرب می کند.با این وجود تو بعد از خواندن عبارت اول چشمانت را روی آن قفل کردی، پایین تر نرفتی، نگذاشتی چشمان پرجنب و جوش و هیجان زده‌ات باقی کلمات را ببینند، اما این برای اینکه آنها را در مغزت نشنوی کافی نبود. تو تک تک کلمات رو این کاغذ را از بری. این کلمات در وجودت رخنه کرده اند، وجودشان را به وجودت گره زده‌اند. هر صبح با تو برمی‌خیزند و هر شب با تو به خواب می‌روند.حس می‌کنی چیزی نمانده که قطره اشکی صورتت را، که حالا مانند مجسمه های چوبی کلکسیونت خشک شده است، تر کند. به دلایلش فکر می‌کنی. این کاغذ این بلا را به سرت آورده است؟ این نمایشی از احساسات است؟ یا صرفا حساسیتت به خاطر حضور در اتاقی پر از وسایل قدیمی و گرد و غبار اود کرده است؟ شاید هم دلیلی ساده داشته باشد. چند دقیقه است که بدون پلک زدن به کاغذ زل زده ای؟هنگامی که چشمانت را می بندی تا رطوبت را به آن‌ها بازگردانی، هنوز آن عبارت را می‌بینی.بدون باز کردن چشم‌هایت کاغذ را رها می‌کنی و میروی. سعی می کنی با تکان دادن سرت از شر آن دو کلمه رها شوی.هم من و هم تو خوب می دانیم که این بار تا مدت ها تو را تسخیر می کنند.«بنفش من»ختم جلسه🏳️</description>
                <category>dark astronaut</category>
                <author>dark astronaut</author>
                <pubDate>Sat, 26 Apr 2025 10:20:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@darkastronout/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-zsrjntt8hj75</link>
                <description>چندین ماه است که همین کارم شده است. همین وقت تلف کردن های همیشگی. می دانم که وقت تلف کردن است، چون هیچ گاه تاثیری ندارد. چون با وسواس تمام شرایط را هم برایش محیا می کنم. ساعتی از روز را انتخاب می کنم که می دانم در آن ساعت مغزم از همیشه فعال تر است، از همیشه مشتاق تر. برای خودم نوشیدنی میریزم، گاهی قهوه، گاهی آبمیوه، گاهی چیزهای دیگر؛ به این بستگی دارد که در آن لحظه چه چیزی بخواهم، هر چه را که بخواهم پیدا می کنم، همانطور که گفتم &quot;با وسواس&quot;. با دقت پلی لیستم را انتخاب می کنم، چون می دانم اینکه چه آهنگی گوش دهم مهم است. همه چیز مهم هست! زاویه نشستنم، دمای هوا، میزان آلودگی صوتی محیط. قبل از کار به سراغ تک تک چیزهایی که فکر می کنم کمک کننده اند می روم. قدم زدن، تماشای طلوع خورشید، رصد ستارگان برای چندین ساعت، مطالعه کردن. هیچ کدام از این ها تغییری را موجب نمی شود..بعد از انجام انواع اقدامات از جمله مواردی که ذکر کردم، جلوی صفحه کلید می نشینم و مانند یک زامبی به جمله‌ی رو به رویم خیره می شوم.هر چی دوست داری بنویس...به راستی دوست دارم چه بنویسم؟ از تجربیات جدیدم؟ از دنیای متفاوتی که اخیرا در آن خودم را گم کرده ام؟ از آدم جدیدی بنویسم که به آن تبدیل شده ام؟ از ترس هایم؟ از فانتزی هایم؟ دوست دارم چه بنویسم؟ دوست دارم خودم را بروز دهم؟ گمان نمی کنم... . دوست دارم خودم را در معرض قضاوت قرار دهم؟ به نظر جالب نمی آید... . دوست دارم چیزی که تجربه می کنم را با دنیا به اشتراک بگذارم؟ سوال خوبی است... . دلم برای نوشتن تنگ شده؟ هر کسی این سوال را می پرسد می گویم بله! بدون ذره ای مکث. بدون این بگذارم سوالشان در مغزم جا خوش کند. برود و تک تک سوراخ های مغزم را پر کند. همه افکارم را آلوده کند و به خاطراتم دست درازی کند. بدون اینکه همه چیز را به گند و کثافت بکشد می گویم بله! و آنقدر زننده می گویم &quot;بله&quot; که سوالشان قبل از اینکه خرابی ای به بار بیاورد که درست شدنی نباشد دمش را روی کولش بگذارد و برگردد همان جایی که از آن آمده است. اما این اتفاق نمی افتد. آن سوال از جلوی من با لبخند و در حال دست تکان دادن عبور می کند و هنگامی که حواسم نیست از در پشتی وارد ذهنم می شود.همان اتفاقی می افتد که از آن می ترسیدم.تمام افکارم آلوده، انگشتانم بی قرار از عطش، چشمانم سرشار از جنون. هر گوشه ای را که نگاه می کنم اثری از آن دلتنگی لعنتی هست. تمام خاطراتش را آرشیو کرده و روی تکرار برایم پخش می شوند.برای همین است که دوباره و دوباره دوباره تلاش می کنم. تمام شرایط را فراهم می کنم تا بلکه دوباره آن حس را تجربه کنم. لازم نیست کسی بهم بگوید، خودم می دانم. شبیه معتادی هستم که نمی تواند خودش را به مواد برساند، هنگامی که موفق می شود هم به آن حسی که می خواهد دست پیدا نمی کند، برایش کافی نیست، بیشتر و بیشتر می خواهد. و هر بار آثار مواد برایش کمتر و کمتر می شود.این یک چرخه ی معیوب است. و کاری نیست که از دستم بر بیاید. ناخودآگاه می نشینم و جملات نوشته نشده ام را بالا و پایین می کنم، برای دقیقه ها و ساعت ها به صدای دلهره آورد &quot;تیک تاک&quot; گوش می دهم. بگو ببینم تو هم متوجه شدی که هر ثانیه صدایش بلندتر می شود؟ گاهی آنقدر بلند است که مجبورم از دستهایم برای محافظت از گوش هایم استفاده کنم. اما انگار این کار هم فایده ندارد چون صدایش در سرم خیلی بلندتر از بیرون است.راهی برای فرار کردن نیست، مجبورم به خواسته اش تن دهم. حتی اگر برایم مشکل است.ختم جلسه🏳️</description>
                <category>dark astronaut</category>
                <author>dark astronaut</author>
                <pubDate>Fri, 04 Apr 2025 09:23:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک فنجان چای</title>
                <link>https://virgool.io/@darkastronout/%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%A7%DB%8C-ds8qrmo3t5i7</link>
                <description>بالاخره اومدی!خوش اومدی عزیزم. بیا، بیا تو. چه خبرا؟ چرا انقدر دیر کردی؟ میدونی چقدر منتظرت بودم؟بذار شنلت رو ازت بگیرن. سامانتا عزیزم، زحمتشو میکشی؟ ممنونم.بیا بشین. زود باش. میدونی چند وقت ندیدمت؟ بشین و همه چیو برام تعریف کن. چه خبر از اون دوست ارتشیت؟ هنوزم همونقدر جذابه؟ وای خدا هنوز هر وقت درباره‌ش فکر میکنم لپام گل میندازه و کل صورتم قرمز میشه. باورم نمیشه بهش جواب رد دادی! آخه چت بود دختر؟وای خدا! جدا؟ اون هم خیلی خوشتیپه. نمیدونم کدومشون بهتره ولی بازم دمت گرم.سامانتا! عزیزم. میشه برامون چای بیاری؟میدونی دیروز چیشد؟ تیا بزرگترین اشتباه زندگیش رو کرد. رفته بودم پیشش تا کمکش کنم برای مهمونیش حاضر شه. کلی وقت گذاشتیم تا لباس انتخاب کنیم و تهش بین دو تا گزینه مونده بودیم. لباس پلیسه دار صورتی که کمرش با گل های ریز صورتی و سفید تزیین شده بود و لباس قرمز پف پفیش.آره همون که اکلیلیه.میدونم! هر دوتاشون بهش خیلی میومد! ما داشتیم برای انتخاب لباس ها سکه مینداختیم! باورت میشه؟نه، نه. آره خیلی خنده دار میشد ولی اصلا به سکه انداختن نرسیدیم. دیقه آخر گفت یه چیزی بهش میگه باید لباس قرمزه رو بپوشه.وای آره! منم بهش گفتم! اونم گفت همون گردنبند رو میندازه ولی یکی از گوشواره هاش شکسته بود. ممنون سامانتا. بیا بشین پیشمون.خب کجا بودم؟ آها! درستش کردیم! باورت نمیشه. اصلا نمیشد تشخیصش داد شکسته بود! خیلی خوشحال بودیم. به هر حال اون لباس قرمز رو پوشید و رفتیم پایین. و بدترین اتفاق ممکن افتاد. جولیان یه گل رز صورتی گذاشته بود تو جیبش که به هر کسی که لباس صورتی پوشیده هدیه بده. تیا یک قدم تا ضجه زدن فاصله داشت. ولی بعد جولیان اومد و گل رو داد بهش.نه اصلا اینطوری نبود. نصف سالن صورتی پوشیده بودن! جشن های بهاریه دیگه. همه عاشق صورتی و سبزن.اوه نه هنوز به بزرگترین اشتباه زندگیش نرسیدم! تیام یه لبخند خجالتی زد و به جولیان گفت که باید گل رو به یکی که لباس صورتی داره بده چون این رسمه! باورت میشه؟آره... جولیان بیچاره نمیدونست باید چیکار کنه! من گل رو ازش گرفتم و بهش گفتم که تیا داره هذیون میگه.نه! جولیان خیلی هول شده بود. یه لبخند سر سری زد و از سالن رفت بیرون! تیا مثل گچ سفید شده بود و نمیدونست داره چیکار میکنه. سریع رفت یه لیوان شامپاین برداشت و با یه نفس نصفشو خورد!میدونم! این رفتار واقعا از تیا بعیده. چاییت سرد نشه. بعدش جولیان اومد تو. یه گل رز قرمز دستش بود!از توی باغچه.آره! یه برگ هم چسبیده بود به موهاش. میدونم! خیلی بامزه بود. وای باید اونجا میبودی! اومد پیش تیا و زانو زد و گل رو داد بهش.کل شب با هم رقصیدن! تا حالا تیا رو از این خوشحالتر ندیده بودم. بیچاره سم.آره. هنوز داره سعی میکنه مخ تیا رو بزنه. ولی در مقابل جولیان هیچ شانسی نداره.منم دقیقا همین رو گفتم!خیلی خوش گذشت. جات واقعا خالی بود.خب خب خب. نوبت توعه عزیزم. زود باش برام تعریف کن. با ادروارد چی کارا کردی؟ ارزش پیچوندن دوستاتو داشت؟وااای خدا! خوش به حالتون! بذار صادق باشم. منم اگه جات بودم دوستامو میپیچوندم.باورم نمیشه! واقعا؟کاش تیا اینجا بود تا اینا رو بشنوه.بعد من فکر کردم شب ما عجیب بوده!خب. درباره ارتشیه اشتباه میکردم. اون اصلا به گردپای ادوارد هم نمیرسه.انقدر زود؟ تو که تازه اومدی!اوه اوه اوه. باشه. حتما. سامانتا! میشه شنل اما رو بیاری؟امیدوارم بهت خوش بگذره.ممنون که اومدی!ممنون که خوندینوهمین دیگهختم جلسه🏳️</description>
                <category>dark astronaut</category>
                <author>dark astronaut</author>
                <pubDate>Mon, 21 Oct 2024 12:46:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آب (نسخه دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@darkastronout/%D8%A2%D8%A8-%D9%86%D8%B3%D8%AE%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-abowrpmbwe8m</link>
                <description> نسخه اولقرار بود بره بالای آبشار. بالاترین و بزرگترین حوضچه آب اونجا بود. می تونست مثل بقیه باشه، توی حوضچه ای که کنار دهکده بود شنا کنه و با بقیه وقت بگذرونه. با یه لبخند دلبرانه شنا کنه و طوری رفتار کنه انگار نمیدونه پسرا پشت بوته ها دارن اون و بقیه دخترا رو دید میزنن و ریز ریز با همدیگه میخندن. چیزی که هیچکس نمی فهمید این بود که این زندگی و این جور رفتارها براش چیزی جز شکنجه نیست. اون نیاز داشت با طبیعت تنها باشه. اون نیاز داشت با خودش تنها باشه. بچه‌تر که بود مادربزرگش همیشه بهش می‌گفت نباید این همه برای خودت توی جنگل های جزیره بچرخی، ولی یه گوش والری در بود و یه گوشش دروازه. مادربزرگش با لحن خشک و جدیش شروع می‌کرد به تهدید کردن دختر و در مورد خطرات تنهایی پرسه زدن توی جنگل می‌گفت ولی تنها چیزی که اون میتونست بهش فکر کنه صدای باد بین برگ درختای جنگل و دیدن بازتاب نور خورشید از بالای کوه توی دریا بود. به خاطر همین بود که کلی جای خاص خودش رو پیدا کرده بود. و الان دیگه مادربزرگ بعد از مدت ها فهمید، فهمید که صدای نحیف و ضعیفش حریف زیبایی گنجشک های روی درخت‌ها و خلسه ی ناشی از صدای رودخونه نمی شد.از موقعی که پدر و مادرش رو از دست داده بود، مادربزرگش همه کسش بود. اما رابطه شون هیچ وقت جوری نبود که والری بخواد برای مادربزرگش کاری کنه. مادربزرگش شیوه خاص خودش رو داشت. بلد بود گلیم خودش رو از آب بیرون بکشه و نه تنها نیازی به کمک کسی نداشت، بلکه همیشه به بقیه هم کمک می‌کرد. به همه جز نوه خودش، چون نوه‍‌ش برای اینکه از کسی کمک بگیره زیادی مغرور و کله شق بود.بعد از رد شدن از درخت سکویا، از صخره ها بالا رفت. برعکس بقیه، اون هر چی به قله نزدیکتر می‌شد بیشتر انرژی می گرفت و سریع تر بالا می رفت. بالای قله وایساد و به پایین پاهاش نگاه کرد. یه نفس عمیق کشید و با تمام وجودش تابش خورشید رو روی پوستش حس کرد. لباس توری و چند لایه‌ش رو در آورد و پایین انداختشون. با چشماش لباس هاش رو دنبال کرد تا وقتی که دید سالم به زمین کنار حوضچه رسیدن. لبخند کوچیکی زد و بعد گذاشت بدن برهنه‌ش در معرض تابش خورشید قراره بگیره.بیشتر از اینکه از آب تنی لذت ببره از حموم آفتاب گرفتن لذت می‌برد. دوست داشت ساعت ها توی آفتاب وایسه و نور و انرژی‌ خورشید رو جذب کنه.ولی نمی‌تونست از خیر پریدن وسط حوضچه آب بگذره. به خصوص که این همه راه رو اومده بود بالا.دستاش رو بالای سرش برد. چشماش رو بست و با تمام وجودش آب رو نفس کشید.نفسش رو حبس کرد و مثل یه دلفین توی آب پرید.برخوردش با آب نرم بود. آروم وارد آب شد و آب همه جا رو احاطه کرد. چیزی جز آب نبود. چیزی جز لمس ملایم و بوسه های آب روی پوستش حس نمی کرد.به خاطر ارتفاع زیادی که ازش پریده بود تا نزدیک های کف حوضچه اومد پایین. با اینکه عمق زیادی نداشت ولی خیلی هم کم عمق نبود.دست ها و پاهاش رو از هم باز کرد و گذاشت فاصله‌ی بین تک تک اعضای بدنش رو آب بگیره.درست وقتی لمس آب رو همه جا حس کرد، با یه حرکت سرش رو از آب بیرون آورد و با صدای بلند خندید. خنده ای که نشون دهنده ارتباط گرفتنش با طبیعت اطرافش بود. والری بر عکس بقیه آدما دنبال دوست پیدا کردن نبود. اون دنبال خودش می گشت و تا وقتی با خودش خوش نمی‌گذروند نمی تونست خودش رو پیدا کنه.اون زیر آب خودش رو پیدا کرد. پ.ن: سعی کردم از نقدهایی که بهم شد استفاده کنم تا متنمو بهتر کنم. خوشحال میشم با متن قبل مقایسه‌ش کنید و بگید چطور شده.پ.ن۲: بعضی از جملات مردم رو دزدیدم، امیدوارم مردم راضی باشن😔✨ممنون که خوندینوهمین دیگهختم جلسه🏳️</description>
                <category>dark astronaut</category>
                <author>dark astronaut</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2024 20:10:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آب</title>
                <link>https://virgool.io/@darkastronout/%D8%A2%D8%A8-cdvqqm5v1c2q</link>
                <description>به بالای آبشار رفت. بالاترین و بزرگترین حوضچه آب اونجا بود. بچه تر که بود مادربزرگش همیشه بهش می‌گفت نباید این همه برای خودت توی جنگل های جزیره بچرخی. ولی اون هیچ وقت به حرفش گوش نمی داد. به خاطر همین بود که کلی جای خاص خودش رو پیدا کرده بود. و الان که بزرگ شده بود دیگه مادربزرگش حتی زحمت تذکر دادن رو هم دیگه بهش نمی داد چون می‌دونست هیچ فایده ای نداره.بالای قله وایساد و به پایین پاهاش نگاه کرد. یه نفس عمیق کشید و با تمام وجودش تابش خورشید رو روی پوستش حس کرد. لباس توری و چند لایه‌ش رو در آورد و پایین انداختشون. با چشماش لباس هاش رو دنبال کرد تا وقتی که دید سالم به زمین کنار حوضچه رسیدن. لبخند کوچیکی زد و بعد گذاشت بدن برهنه‌ش در معرض تابش خورشید قراره بگیره.بیشتر از اینکه از آب تنی لذت ببره از حموم آفتاب گرفتن لذت می‌برد. دوست داشت ساعت ها توی آفتاب وایسه و نور و انرژی‌ خورشید رو جذب کنه.ولی نمی‌تونست از خیر پریدن وسط حوضچه آب بگذره. به خصوص که این همه راه رو اومده بود بالا.دستاش رو بالای سرش برد. چشماش رو بست و با تمام وجودش آب رو نفس کشید.نفسش رو حبس کرد و مثل یه دلفین توی آب پرید.برخوردش با آب نرم بود. آروم وارد آب شد و آب همه جا رو احاطه کرد. چیزی جز آب نبود. چیزی جز لمس ملایم و بوسه های آب روی پوستش حس نمی کرد.به خاطر ارتفاع زیادی که ازش پریده بود تا نزدیک های کف حوضچه اومد پایین. با اینکه عمق زیادی نداشت ولی خیلی هم کم عمق نبود. دست ها و پاهاش رو از هم باز کرد و گذاشت فاصله‌ی بین تک تک اعضای بدنش رو آب بگیره.درست وقتی لمس آب رو همه جا حس کرد، با یه حرکت سرش رو از آب بیرون آورد و با صدای بلند خندید.پ.ن: دوست دارم یکی متن هایی که مینویسم رو نقد کنه. دوست دارم توی نوشتن پیشرفت کنم ولی نمیدونم چجوری.ممنون که خوندینوهمین دیگهختم جلسه🏳️</description>
                <category>dark astronaut</category>
                <author>dark astronaut</author>
                <pubDate>Sat, 24 Aug 2024 20:10:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنفش من</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4-%D9%85%D9%86-czxbw8dnmfu7</link>
                <description>سلام.حالت چطوره؟ میدونم، میدونم. حق داری از دستم عصبانی باشی. خیلی وقته بهت سر نزدم. خیلی وقته حالتو نپرسیدم. خیلی وقته تو رو به حال خودت تنها گذاشتم.معذرت میخوام.نه. قرار نیست برات بهونه بیارم که به هزار تا دلیل احمقانه نمیتونستم دور و برت باشم. که بهت بگم انقد سرم شلوغه که نمیتونم حتی هفته‌ای ده دیقه رو بهت اختصاص بدم. هیچ بهونه‌ای ندارم. هیچ دلیلی برای کاری که کردم ندارم.این مدت برام دوره سختی بوده نه به خودم اهمیت دادم و نه به هیچ کس دیگه. همه رو از خودم دور کردم. نه با قصد قبلی! نه. وقتی فهمیدم که همه رو از خودم رونده بودم. ولی تو همه نیستی. نباید تو رو تنها میذاشتم.انتظار ندارم با یه ببخشید همه چیو درست کنم ولی با ببخشید شروعش می کنم. لیاقتت بیشتر از اینا بود. بهت قول داده بودم همیشه پیشتم، گفته بودم همیشه مراقبتم، موقعی که بهم گفتی از تنهایی میترسی بهت قول انگشتی دادم که هیچ وقت تنهات نذارم. همه اینا رو یادمه. انتظار ندارم چشماتو رو همه کارایی که کردم ببندی. ولی میخوام بدونی که پشیمونم.بنفش من.بهم بگو زندگیت چجوری بوده. برام تعریف کن به چه موفقیت هایی رسیدی. برام با ذوق از لحظه های قشنگت بگو. برام از اون موقعیت هایی بگو که با هیچ کس نمیخوای در موردشون حرف بزنی.میدونم مدت زمان زیادی پیشت نبودم. ولی الان هستم. دیگه تنهات نمی‌ذارم بنفش من.دیگه هیچ وقت تنهات نمیذارم.چند ماه عجیبی رو پشت سر گذاشتی، نه؟ بهش فکر میکنی و نمیدونی باید بخندی یا گریه کنی یا فقط بدون احساس زل بزنی به یه گوشه. من از کجا میدونم؟ قیافه‌ت داره داد میزنه. وقتی اسم گذشته رو میارم قیافه‌ت سردرگمه. مشخصه که نمیدونی باید چه حسی داشته باشی. و این کاملا عادیه! باشه؟ حق داری احساسات قاتی و پیچیده داشته باشی. حق داری هم ناراحت باشی هم خوشحال. هم عصبانی و هم آسوده.بیا همه احساساتو برام بگو.همه خاطراتتو برام تعریف کن. میخوام بشنوم.میخوام آهنگ قفلی جدیدتو برام پلی کنی. آهنگی که با شنیدنش قلبت فشرده میشه ولی نمیتونی بهش گوش ندی. بیا با هم گوشش کنیم.بیا بریم توی گالریت و دونه دونه عکسا رو نگاه کنیم. برام داستان پشت هر کدوم از عکسا رو بگو. دوباره و دوباره و دوباره. تا وقتی خوابت ببره.درسته خیلی وقته بهت سر نزدم ولی میدونم دقیقا کدوم قسمت کدوم پوشه گالریت قفل میکنی و هر کدوم از فیلما و عکسا رو چندین بار میبینی.میدونم با یه لبخند به پهنای صورتت به گوشیت زل میزنی وقتی صورتت کاملا خیسه.بیا با هم دوباره نگاهشون کنیم. دوباره همه خاطرات خوشت رو برام تعریف کن. قول میدم برای بار هزارم دوباره بهشون گوش بدم. هیچ وقت برام تکراری نمیشن چون همیشه موقع تعریف کردنشون همون ذوق اولیه رو داری. میدونی بیشتر از همه چیو میخوام بدونم؟ هنوز قبل خواب رویا پردازی میکنی؟ بنفش من.رویاهای تو از زندگی خیلی ها با ارزش تره. هیچ وقت رویا پردازی رو رها نکن.مدتیه حس و حال رویاپردازی نداری؟ اشکال نداره. بیا دوباره شروعشون کنیم.بیا همه چیزایی که مدتیه بهشون بی تفاوت بودیم رو دوباره شروع کنیم.دلم برات تنگ شده بنفش من.ختم جلسه🏳️</description>
                <category>dark astronaut</category>
                <author>dark astronaut</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jul 2024 23:07:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دود چشمانم را می سوزاند، اما برایم مهم نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@darkastronout/%D8%AF%D9%88%D8%AF-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D9%85%D9%87%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-tyynrmhunxsr</link>
                <description>دود چشمانم را می سوزاند، اما برایم مهم نیست.مشت مشت خاطرات را در آتش می ریزم. دیگر به آن ها نیازی ندارمدروغ ها را، تظاهر ها را، تمام سواستفاده کردن ها را؛ مشت مشت در آتش می ریزم.برای خلاصی از شر آنها عجله دارم. میخواهم بدون آنها به زندگی ام ادامه دهم.اما بیش از من آتش عجله دارد. هر مشتی را که سمتش می برم، به سمت دستم خیز بر می دارد و تا دستم را باز می کنم به هوا می پرد.دود چشمانم را می سوزاند. اما برایم مهم نیست. چطور مهم باشد؟ این چشم ها از شدت گریه سوخته اند! دود برایشان نوازش است.آتش پس از خیز برداشتن ناگهانی اش سقوط می کند.بعد از سقوطش، همه جا پر از دود شده است. بوی دود چوب نیست، خوش بو و تا حدودی مهربان و گرم؛نه!این دود ناشی از خیانت است. بویی تند و زننده دارد.البته، این را بعدا فهمیدم.آن زمان تمام ذهنم پر از این بو بود. راهی برای خلاصی از آن نداشتم. تمام افکارم بوی آن را گرفته بود. به گونه ای که در بهترین لحظات هم رایحه ای زننده از آن حضور داشت.دود چشمانم را می سوزاند، اما برایم مهم نیست. مشت آخر را در آتش می ریزم و از شر تمامشان خلاص می شوم.تا مدت ها این بار سنگین را با خود حمل می کردم.اما حالا سبک شده ام.دیگر آن باز سنگین را ندارم. دیگر آن خاطرات نیستند. فقط جای خالی شان باقی مانده تا با خاطرات بهتر جایگزین شوند.دود چشمانم را می سوزاند، اما برایم مهم نیست.برای چند ساعتی در کنار آتش خاموش و خاکسترهای گرم آن می نشینم.می گذارم باد دود ها را دور کند. می گذارم تمام آنچه از گذشته باقی مانده است را با خود ببرد.از جایم بلند می شوم و دستم را باز می کنم. به آخرین خاطره نگاه می کنم و لبخندی می زنم.اوه عزیزم.تو را بسوزانم؟ هرگز! ما حالا حالاها با هم کار داریم!حالا تمام تمرکزم روی توست. من و تو قرار است با هم بازی کنیم.و این بازی قرار است طولانی باشد.امیدوارم از آن لذت ببری!ختم جلسه🏳️</description>
                <category>dark astronaut</category>
                <author>dark astronaut</author>
                <pubDate>Wed, 15 May 2024 01:11:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لباس جدیدم را دوست نداری؟</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-oahdeaevn8zh</link>
                <description>لباس سرخ من به رنگ چشمانت نمی آید؟ سرخ ترش کنم؟کف دستم را با چاقوی تازه ام می درم. قرار بود زخمی نرم باشد. مانند برش یک کره ی نیمه ذوب شده. اما سوزش و فوران خون باعث می شوند پیدا کردن شباهت آن دو بسیار مشکل شود.دستم را باز می کنم. میگذارم خون بدن برهنه ام را بپوشاند. لباسی سرخ، به سرخی خون. میتوانی بگویی کدام رنگ قرمزی بیش از خون خودم به من می آید؟ کدام رنگ قرمزی این درخشش را دارد؟ کدام رنگ سرخی اینقدر با بدن من خو گرفته است؟ بهترین لباس سرخی که ممکن است را دارم.می گذارم خون از آرنجم چکه کند. زخم هایی که روی شانه هایم، شکمم و پیشانی ام است، بدنم را با زیبایی خود مزین کرده اند. چرا دردناک ترین لباس را انتخاب کرده ام؟ وقتی هزاران لباس دیگر در کمدم آویخته است؟چون تو این یکی را دوست داری. هیچ کدام از آن ها را به خاطر نمی آوری. می دانی که کمدم پر از لباس است، ولی حتی تصویر یکی از آن جلوی چشمت نیست. تو یادت نمی آید من کدام لباس ها را برای تو پوشیده ام. برای اینکه با لبخندی به پهنای صورتت نگاهم کنی و بگویی زیبا شده ای. اما اکنون داری نگاهم می کنی. چشمانت روی من است. بیش از هر زمان دیگری به من خیره شده ای. حتی زمانی که به من گفتی بیش از هر چیز دیگری در دنیا عاشقم هستی اینگونه نگاهم نمی کردی. یه چشمت به تلفنت بود و یه چشمت به ساعت. نمی دانستی چقدر دل شکسته ام؟ اگر می دانستی به هیچ وجه این طور نمی شد؟اکنون می دانی مگر نه؟ اکنون می دانی دل من تکه تکه شده است. چه می کنی؟ برایم لباس های سرخ بیشتری می گیری؟ رنگ مورد علاقه ام؟ مگر می دانی رنگ مورد علاقه ام چیست؟ نه سبز نیست. زرد است. رنگ گل های آفتاب گردان. رنگ  شکوفه های گل تمساح طلای زرد. رنگ لیمو. تو همواره رایحه ای از لیمو همراه خود داری. احتمالا به خاطر کرم جدیدت است. همانی که هر از گاهی استفاده می کنی. بوی تندی ندارد. اما اگر عمیق بو بکشی آن را حس می کنی. بویی خجالتی است که خودش را به زور نشان می دهد.من بوی تو را می دانم. تو چطور؟ من اگر غرق در خون نباشم چه بویی می دهم؟ نمی دانی؟ من این عطر را برای تو گرفتم. گفته بودی از بوی صندل و رز و وانیل خوشت می آید. گفته بودی از بوی مشک خوشت می آید. سر تا پای من هر بار دیدار تو با این عطر پر شده بود. می دانی چه بویی بود؟ می دانی کدام بو مال من بود و کدام بو مال آن یکی عشق زندگی ات؟ آه. سوال پرسیدن بس است. خون زیادی از دست داده ام. سرم گیج می رود و دیدم تار است. بگذار دراز بکشم. بگذار تورهای لباس جدیدم در اطراف پخش شوند. از این جنس خوشت می آید؟ این لباسم را دوست داری؟ امیدوارم این یکی را یادت نرود. این یکی را به خاطرت بسپار باشد؟ فقط برای تو پوشیدمش، فقط برای تو.ختم جلسه🏳️</description>
                <category>dark astronaut</category>
                <author>dark astronaut</author>
                <pubDate>Sun, 21 Apr 2024 17:47:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من اسباب بازی بیهو‌ده تو هستم.</title>
                <link>https://virgool.io/@darkastronout/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%87%D9%88-%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-djtwv0lowwue</link>
                <description>من اسباب بازی بیهوده تو هستم.همان که هیچ‌گاه به سراغش نمی آیی. همانی که که به خودت زحمت نمی دادی آن را از گوشه اتاق شلوغ و پر از عروسک و مداد رنگی و قطارهای پر سر و صدایت برش داری و آن را روی شلفی که همه اسباب بازی هایت را گذاشته بودی، بگذاری.هر روز به خودم امید می دادم. «امروز قرار است متفاوت باشد. او امروز با من بازی می کند.» اما تو هیچگاه سراغ من نیامدی. نه آن روزی که زیر پایه میزت گیر کرده بودم، نه آن روزی که لبه پنجره بودم، نه آن روزی که زیر تختت مانده بودم. کل آن هفته زیر تختت ماندم، اما تو کل هفته سراغم نیامدی. کل دوران کودکی ات سراغم نیامدی. سال ها گذشت. تو بزرگ شدی. همه اسباب بازی هایت را جمع کردی. همه‌مان را در انبار سرد و تاریک خانه تان حبس کردی. من را با آن ها تنها گذاشتی. می دانی بازی مورد علاقه شان چه بود؟ خاطرات تو. در آنجا تشخیص شب از روز ممکن نبود. هر کاه حوصله شان سر میرفت آخر شب را اعلام می کردند و بازی می کردند. حاضر قسم بخورم در فاصله کمتر از چند ساعت سه بار روز را شب کردند و دوباره روز شد. خاطرات تو رو بارها و بارها تعریف می کردند. دوباره و دوباره. خاطراتی که من کل دوران کودکی‌ات در آرزوی ساختن یکی‌شان با تو بودم.من اسباب بازی بیهوده تو هستم. همان اسباب بازی ای که کل کودکی‌ات عشقت را از او دریغ کردی. و حال که آن دوران به سر رسیده است، عشق دیگران را نیز از او دریغ می کنی.دو سه سال پیش بود. بعد از تو گذاشتم امید عشق دیگری به قلبم راه پیدا کند. آن بچه ی شش ساله که در همسایگی ات زندگی می کرد. ولی تو باید آن شادی را نیز از من میگرفتی، مگرنه؟از بین تمام اسباب بازی هایت، مرا از جعبه بیرون کشیدی و با لبخندی به من در دستانت نگاه کردی و گفتی «موقعی که بچه بودم این اسباب بازی مورد علاقه‌م بود.» کلماتی که کل زندگی ات دنبالشان بودم. هر روز میخواستم آن ها را از زبانت بشنوم. هر روزم با امید آن ها شروع میکردم.اما آرزو ها تاریخ مصرف دارند. تاریخ مصرف عشق من خیلی وقت بود گذشته بود. حتی پیش از آنکه از شوک حرفت بیرون بیایم و به خوشحال یا ناراحت بودنم بپردازم، مرا در قفسه ی کمدت گذاشتی. پشت کتاب های قطور و سیم شارژرت. جایی که می دانستم تا مدت طولانی ای قرار است همانجا بمانم. جایی که میدانستم حتی کتاب های قطوری که لایه‌ی نازکی خاک رویشان نشسته بود برای تو هیجان انگیز تر بودند.به خودت دروغ نگو. من اسباب بازی مورد علاقه تو باشم؟نه.من اسباب بازی بیهوده تو بودم. و هنوز هستم.پ.ن: این پستو با گوشی تایپ کردم پس احتمال اینکه اشتباه تایپی داشته باشه زیااااااده. به بزرگی خودتون ببخشید.ختم جلسه🏳️</description>
                <category>dark astronaut</category>
                <author>dark astronaut</author>
                <pubDate>Mon, 15 Apr 2024 22:54:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه های گم شده</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-tp05pk1rweom</link>
                <description>دلم برات تنگ شده. خودتم اینو میدونی. باهات حرف نمیزنم. هیچ اثری ازت توی زندگیم نیست. جوری رفتار می کنم که انگار بودن و نبودنت برام فرقی نداره، حتی شاید با نبودت خوشحال تر به نظر میرسم. اما واقعا اینجوری نیست. بر میگردم و به گذشته نگاه می کنم. به همه عکسا و پیاما و حرفامون. با اینکه میدونم دیگه هیچ وقت بر نمی گردی ولی هنوز بعضی وقتا بیشتر از هر چیزی میخوام صداتو بشنوم، دستاتو لای موهام حس کنم، دستتو بگیرم و باهات برم توی اون جنگلی که هر تابستون با هم میرفتیم و قدم میزدیم. حیف که هیچ کدومشون دیگه اتفاق نمی افتن.اصلا میدونی چیه؟ بهتر که رفتی. شرت کم! من به همه آرزوهام میرسم. نه! من به همه آرزوهامون میرسم. خودم تنهایی! تو جراتشو نداشتی که تو کل مسیر همراهم باشی. تو خیلی جاها پا پس کشیدی! وقتایی که نیاز داشتم پشتم باشی نبودی. با اینکه هر وقت تو منو لازم داشتی اونجا بودم. بدون اینکه بخوای من پیشت بودم! چون برام مهم بود که تهش ما دو تا باشیم. همونقدری که برام مهم بود یکی یکی به همه خواسته هامون برسیم برام مهم بود که پیش هم باشیم. و تو... توی خودخواه... باشه. میدونی چیه؟ من به تو نیازی ندارم! من به یکی که سرعتمو کم کنه نیازی ندارم. هیچ وقت نداشتم. من فقط به خودم نیاز دارم!امروز همه چی منو یاد تو میندازه. کتابامون. فیلمایی که هیچ وقت ندیدیمشون. تمام آهنگا دارن راجع به تو حرف میزنن. توی مدرسه همه منو یاد تو می ندازن. توی کتاب فروشی هر کسی که میبینم داره با چشماش بهم ترحم می کنه و برام تو رو یاد آوری میکنه. انگار عادت ندارن منو تنها ببین با اینکه خیلی قبل از تو من همه اینجاها بودم. همه این آدم ها رو میشناختم. من تو رو با اونا آشنا کردم، ولی الان انگار بدون تو نمیتونن منو تشخیص بدن. انگار من زیر سایه تو نامرئی شدم. بدون تو وجود ندارم، بدون تو فقط یه آدمم. من نمیخوام فقط یه آدم باشم، میخوام من باشم. منی که قبل از اومدن تو بودم. دوست ندارم همه منو یه تیکه شکسته ببینن. من نشکستم. چنگال بدون قاشق هم هنوز معنی داره، هنوز کارایی داره. لازم نیست کل مدت چسبیده باشه به قاشق. چرا هیچ کس نمیتونه اینو قبول کنه؟امروز اتفاقی دیدمت. توی پارک روی نیمکت نشسته بودی. نه اون نیمکتی که همیشه دوتایی روش می نشستیم. اون نیمکتی که من همیشه ازش بدم میومد. اونی که چند بار بهم گفتی بریم اونجا و گفتم خوشم نمیاد پشت به فواره بشینم. فواره تنها چیزی بود که اون پارکو خوشگل میکرد. و تو دقیقا پشت به فواره نشسته بودی. رو به خیابون. تنها چیزی که از این زاویه می شد دید یه کفش فروشی بود. تو از خرید کفش متنفری، دوست داری بری لباس بخری، لوازم تحریر و کتاب و شمع. از همه شون لذت میبری، ولی از خرید کفش متنفری. چرا باید رو به کفش فروشی بشینی؟ فقط چون الان من جلوتو نمیگیرم؟ اون موقع دلم میخواست برم و همه کفشای توی ویترین اون مغازه رو بگیرم. تا دیگه چیزی نداشته باشی بهش نگاه کنی. اما بعدش منصرف شدم. خواستم از پارک برم بیرون و یه جای دیگه رو برای خودم پیدا کنم. اون موقع از صندلی بلند شدی و تونستم ببینمت. فهمیدم یکی دیگه ست. تو نیستی. یکی با یه بسته کرانچی پنیری. تو از کرانچی پنیری متنفری. فقط فلفلی میخوری. باورت میشه تو رو با یکی دیگه اشتباه گرفتم؟ معلومه که باورت میشه. تو دیگه اینجا نیستی، تو نمیتونی بیای تو پارک و روی نیمکت بشینی. روی هیچ کدوم از نیمکتا. چه نیکمت همیشگیمون چه این یکی. باورت میشه من روی اون نیمکت نشستم؟ نمیدونم چقد گذشت. موقعی که اون یارو بلند شدم رفتم و سر جاش نشستم و چند ساعت به کفش فروشی زل زدم. دونه دونه کفشا رو نگاه کردم و تصور کردم داریم یکی یکی امتحانشون می کنیم. راست میگی، خرید کفش خیلی چرته. اصلا چند درصد مردم به کفشی که پوشیدی دقت میکنن؟امروز همه آهنگاتو پاک کردم. اون آهنگا رو فرستادی چون حرفای تو رو بهم می زدن. الان هیچ کدومشون واقعیت نداشت. تو ترجیح دادی بری و تنهام بذاری. هیچ کدوم از قولایی که توی اون آهنگا دادی واقعی نشدن، هیچ کدوم از حرفایی که توی اون آهنگا بهم زدی واقعی نبودن. حتی آهنگ مخصوص خودمون. اونم یه مشت دروغ بود. خواستم بهت بگم اون آهنگا آخرین چیزایی بودن که ازت نگه داشته بودم. خیلی زود از شر پاستیلا و لباسا و اوریگامی هایی که برام درست کرده بودی خلاص شدم. حالا از شر آهنگاعم خلاص شدم. فقط خواستم بدونی که دیگه قرار نیست برات نامه بنویسم، این آخریش بود، مثل آهنگایی که حذف کردم با تموم شدن این نامه توعم حذف میشی. همیشه یه بخشی از مغزم خاطرات تو رو نگه میداره و هر از گاهی یهو برام مرورشون میکنه، ولی قرار نیست بهش بها بدم. قرار نیست جدیش بگیرم چون دیگه قرار نیست هیچ تاثیری توی زندگیم داشته باشی. وقت خداحافظیه. البته وقت خداحافظیه منه. چون تو وقتی رفتی حتی انقد جرات نداشتی که وایسی و توی صورتم نگاه کنی و بهم بگی خداحافظ. ولی من مثل تو نیستم. هیچ وقت بدون خداحافظی نمیرم. اینو بهت قول داده بودم یادته؟ الانم قراره به قولم عمل کنم با اینکه تو هیچ وقت به قولات عمل نمی کردی.خداحافظ سم.الهام بخشم برای نوشتن این پست کتاب &quot;سم هستم بفرمایید&quot; بود. با اینکه بیشتر قسمتایی که نوشتم ربطی به داستان این کتاب نداره و حتی احساسات شخصیتا رو منتقل نمی کنه. در کل ایده اصلی مال اون کتاب بود و با اینکه یه قسمتایی راجب کتابه چیزی رو اسپویل نمی کنه. اگه از ژانر عاشقانه خوشتون میاد پیشنهاد میدم این کتابو بخونین. خودم خیلی از خوندنش لذت بردم.ختم جلسه🏳️</description>
                <category>dark astronaut</category>
                <author>dark astronaut</author>
                <pubDate>Mon, 01 Apr 2024 19:03:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-vhzlm8mwbgck</link>
                <description>آخرین نامه را هم سوزاند. باد آتش را رقصاند. آتش مانند دختر پنج ساله ای که رقصیدن بلد نیست و فقط به خاطر جلب توجه و تشویقات افرا حاضر در جمع بدن خود را در باد تکان داد.این ها همه خاطراتش بودند. همه آنچه که از گذشته برایش باقی مانده بود. تمام لحظاتی که از ته دل خندیده بود، تمام دعوا ها، تمام خنده ها و مسخره بازی ها.سال ها بود که همه آن ها به خاطرات پیوسته بودند. اکنون آن چند آدم جدا نشدنی که برای مدت ها وقتشان را با هم می گذراندند و کسی آن ها را بدون یکدیگر به یاد نمی آورد چیزی نبودند جز چند غریبه که مدت ها پیش با آنها آشنا بودند.اکنون همه آن خاطرات در حال سوختن بودند. بطری نوشیدنی اش را برداشت و آتش را از پشت شیشه اش نگاه کرد.روی تخته سنگی نشست و به آتش نگاه کرد.هر ثانیه مشت مشت خاطرات به ذهنش هجوم می آوردند. با یاد آوری بعضی ها ناخودآگاهی لبخندی روی صورتش نقش می بست و با یاد آوری بعضی دیگر ابروهایش در هم گره میخورد. برخی دیگر نیز باعث هیچ تفاوتی در چهره اش نمی شدند. آتش در حال خاموش شدن بود. آخر بطری را سر کشید و بلند شد.باد خاکستر ها را در هوا پخش کرد. اما او خیلی وقت بود که از آنجا رفته بود.ختم جلسه🏳️</description>
                <category>dark astronaut</category>
                <author>dark astronaut</author>
                <pubDate>Sat, 30 Mar 2024 09:33:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهوه</title>
                <link>https://virgool.io/@darkastronout/%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-vddjiajaxb7n</link>
                <description>یه لیوان قهوه درست میکنم.میذارمش رو میز و میشینم روی مبل.تلویزیونو روشن میکنم و هی کانال عوض میکنم.این لعنتی هیچ وقت هیچی نداره!دارم به این جمله فک میکنم که یهو صدای در میاد. انگار یکی با تمام توانش داره میکوبه به در. حس میکنم هر لحظه در ممکنه کنده شه. برای نجات در هم که شده سریع میجهم سمتش تا بازش کنم. تا درو باز می کنم کلارا می پره تو خونه. می شینه رو مبل و خودشو به خوردن قهوه من دعوت می کنه.نفس نفس می زنه. موهاش به هم ریخته ست. مشخصه که کلی دویده. منتظر می مونم تا نفس جا بیاد. دستامو جلوی سینه م به همدیگه گره می کنم و تکیه میدم به دیوار و نگاهش می کنم. بعد از اینکه نصف قهوه مو می بلعه، ابروهامو بالا میندازم و می گم:«خب؟»با تعجب نگام می کنه. انگار منتظر توضیحه.میگم:«چته؟ چرا اینجوری اومدی تو؟»میگه:«اوه، اون. هیچی قهوه م تموم شده بود. گفتم بیام اینجا. باید یادم باشه امروز برم قهوه بگیرم.»و بعد ادامه داد به هورت کشیدن بقیه قهوه.پ.ن: کیا سیت کام می بینن؟ سیت کام خوب بهم معرفی کنین!ختم جلسه🏳️</description>
                <category>dark astronaut</category>
                <author>dark astronaut</author>
                <pubDate>Thu, 21 Mar 2024 16:09:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دومین قتل نجات</title>
                <link>https://virgool.io/@darkastronout/%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%AA%D9%84-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-osfmlfkcpljb</link>
                <description>من یه قتل تمیز می خواستم. قرار نبود همه جا پر از خون و کثافت کنم تا یه آدمو بکشم. و قرار نبود از زهر و سم استفاده کنم. من نمیخوام به پلیسا چیزی که میخوان رو بدم. من برای یه قتل ماه ها برنامه می ریزم. اونا میخوان توی چند ساعت پرونده رو حل کنن؟ به هیچ وجه. توی هیچ کدوم از پرونده های من همچین اتفاقی نیوفتاده، توی این یکی ام همچین اتفاقی نیوفتاد، همچین اتفاقی توی آینده هم نمی افته.  خنجر تیزمو زیر گلوش می ذارم. همونطوری که حدس می زدم جیکش در نمیاد. تا زمانی که فکر کنه خنجر وسیله قتاله ست، به سرنگی که تو دستمه توجهی نمی کنه.دوست دارم باهاش بازی کنم. دوست دارم وقت کشی کنم و نگاه ملتمسانه ش رو برای بقا ببینم. ببینم که با اینکه می دونه قراره بمیره تا کجا می خواد بجنگه. می خوام چند ساعتی باهاش وقت بگذرونم و ببینم که هر ثانیه رو آخرین ثانیه زندگی ش تلقی می کنه.اما امشب شام بیرون دعوتم و باید تا نیم ساعت دیگه کارمو تموم کنم و وقتی برای این مسخره بازیا ندارم.سریع سرنگ رو می زنم توی رگش و خنجرمو از زیر گلوش بر می دارم.چون تو کل این مدت نگهش داشته بودم تعادلش رو از دست می ده ولی موفق میشه بدون افتادن تعادلش رو دوباره بدست بیاره.دستشو می ذاره روی محل تزریق و میگه:«چه کوفتی بهم تزریق کردی؟»با یه پوزخند تکیه میدم به دیوار و میگم:«هوا.»صبر می کنم شوکه شه.اضافه می کنم:«نگران نباش. چند دیقه بیشتر طول نمی کشه.»جنازه رو روی زمین می کشم. دقیقا میذارمش وسط هال به اندازه کافی از مرگش گذشته. دیگه قرار نیست همه جا پر از خون شه. دستشو میذارم توی یه جعبه ی بزرگ پلاستیکی و روشو با یک پلاستیک شفاف می پوشونم. دستش دستم می کنم و دستامو می برم زیر پلاستیک با دقت، خیلی صاف، دستشو از وسط ساعدش می برم و صبر می کنم خون ریزی کنه.با یه دستگاه مکش بقیه خون رو از دستش می کشم بیرون. قرار نیست حتی یک قطره از خون این موجود سر صحنه جرم پیدا شه. نه. تنها خونی که قراره پیدا کنن مال مقتول قبلیه. مقتولی که وقتی پیداش کردن نه یه قطره خون توی بدنش بود نه یه قطره خون سر صحنه. اونا همه جا رو دنبال خونش گشتن. مشخصه که خیلی اون خون رو می خوان.من یه آدم بی احساس نیستم. می دونم چقد برای پیدا کردن اون خون زحمت کشیدن. حقشونه که اون خون رو بدست بیارن.جعبه و دستگاه رو جمع می کنم.کیسه خون رو پاره می کنم و می ذارم کف اتاق رو خیس کنه.دستشو آروم میذارم روی خون ها. تیکه قطع شده رو جوری می ذارم روی خون ها که با تیکه قطع نشده زاویه 30 40 درجه تشکیل بده. این صحنه هر چند زیادی دلفریبه ولی کامل نیست.سرنگم رو بر می دارم و باهاش خون های قربانی قبلی رو خیلی تمیز توی دستش فرو می کنم.قراره این طور به نظر بیاد که همه این خون ها مال بریده شدن دسته. پس دست هم باید خون داشته باشه. وقتی این صحنه رو پیدا کنن خیلی چیزا با عقل جور در نمیاد. قرار نیست جور در بیاد. این پازله باید کاملش کنن. این یه تصویر اشتباه نیست که یه چیز دیگه ببینن و واقعیت یه چیز دیگه باشه. باید تیکه هایی که مال این پازل نیست رو جدا کنن و همین تصویر رو کامل کنن. هر چند تصویر کامل نمی شه. تیکه های دیگه این پازل رو بعدا بهشون می دم.میرم پایین پله ها و داد می زنم:«دنیل! وقت رفتنه.»دنیل با کوله پشتی ای که از خودش بزرگتره آروم از پله ها میاد پایین.با خوشحالی می گه:«بالاخره قراره برم پیش مامان بابای واقعیم؟»لبخند می زنم و میگم:«آره عزیزم. امشب نه. ولی به زودی.»نگاهش سر در گمه. می خواد بدونه کی قراره از این بلاتکلیفی راحت شه. دستمو می گیره و باهام از خونه میاد بیرون.مسیر خروج از خونه از وسط هال نیست. دنیل قرار نیست ببینه چه اتفاقی برای مادر قلابی ش افتاده. درسته که یروز با خنده براش تعریف می کنم، ولی فعلا اون فقط یه بچه شیش ساله ست.ختم جلسه🏳️</description>
                <category>dark astronaut</category>
                <author>dark astronaut</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2024 22:16:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویولن</title>
                <link>https://virgool.io/@darkastronout/%D9%88%DB%8C%D9%88%D9%84%D9%86-u3avmdo6c7p3</link>
                <description>سم بهش گفت:«هی چرا ویولونت رو نیاوردی؟ این پارک و این فواره بدون ویولون تو هیچ جذابیتی نداره.»سه چهار نفر بلافاصله حرفای سم رو تایید کردن.خیلی پسر خجالتی ای بود. مجبور نبود هر موقع ما می خوایم برامون ساز بزنه ولی هیچ وقت روش نمی شد بهمون نه بگه. سرشو انداخت پایین و با لبخند خجالتی همیشگیش گفت:« دیشب زیاد تمرین کردم، مچم هنوز درد می کنه.»تنها دغدغه این پسر توی این دنیا ویولونش بود.بعضی وقتا فکر می کردم زندگی کردن جای اون باید خیلی خوب باشه. تویی و ویولونت. هر موقع نخواستی کسی رو تحمل کنی با صدای بلندتری می نوازی و صداهای بقیه رو نت ها گم می کنی.چند ساعت بود که منتظر بودم برگرده توی خونش. دوست داشتم اجراهاشو از نزدیک ببینم. میخواستم بدونم وقتی کل روز تمرین می کنه چجوری خسته نمی شه؟ تقریبا آخر شب بود.با اینکه میتونستم صدای پاهاش رو وقتی داشت از پله ها می اومد بالا بشنوم، موقعی که خودشو پرت کرد تو خونه و درو پشت سرش کوبید موهای پشت گردنم سیخ شد.پریشون بود. من زاویه دید درستی نداشتم، خبر نداشت که اینجام و میخواستم همینجوری بی خبر بمونه، برای همین وقتی از پنجره دیدم که وارد کوچه شد زیر میزش قایم شدم. از وسط کلی کاغذ و پرونده داشتم میدیدمش. اما با این وجود میتونستم ببینم که پریشونه. پریشون و عصبی. اون از دعوا برگشته بود. زیر چشمش کبود بود و از گونه ش خون می اومد.موهاش روی پیشونیش ریخته بود. لباساش نامرتب بود. چشمشاش نا آروم بود. دنبال چیزی می گشت. فقط امیدوار بودم هر چیزی که هست زیر میز نباشه. از روی مبل یه پوستر نیمه کاره بزرگ رو برداشت و پرتش کرد رو زمین. سعی کردم جلوی جیغ زدنمو بگیرم. ویولونش که حالا زیر اون پوستر نبود رو برداشت و شروع کرد به نواختن. او همیشه استعداد عجیبی تو ویولون زدن داشت ولی این مدلی که الان داشت می زد خیلی با موقع هایی که با یه لبخند خجالتی برامون ویولون می زد و ماها بعد تموم شدن هر آهنگ براش دست می زدیم فرق داشت.وقتی برای ما اجرا می کرد یه مشت آهنگ از قبل تمرین شده بود. یه اجرای برنامه ریزی شده. اما الان من داشتم فوران احساساتش رو می دیدم. اون عصبانی بود. نامید بود. تنها بود. خسته بود. و وحشیانه به ویولونش حمله کرده بود تا همه اون احساسات رو خالی کنه.گفته بود که خودش خیلی از آهنگاشو می نویسه، اما نمیدونستم تو همچین حالتی!من داشتم تولد یه آهنگ رو می دیدم!نمی دونم چقدر زیر اون میز خم شده بودم. نیم ساعت؟ کمتر؟کم کم ریتم آهنگ ملایم شد و تونستم آهنگای آشنایی که قبلا ازش شنیده بودم رو تشخیص بدم. وقتی بیشتر توجه کردم دیدم کل مدت همین چند تا آهنگ رو می زده، فقط وقتی با اون سرعت و اون طور وحشیانه آرشه رو روی سیم های ویولون می کشید تشخیص دادن آهنگ کار سختی بود. سرمو یکم از زیر میز آوردم بیرون. دیدم بهتر شد، و متقابلا دید اون هم همینطور! شانس آوردم که توی اون لحظه پشتش به من بود و داشت رو به اتاقش می نواخت. یه چیزی سقوط کرد. یه چیزی تو مایه های ... دکمه؟ از دستش افتاد روی یکی از کاغذا. ولی چطور ممکنه دکمه توی دستش باشه وقتی کل مدت داشت ویولون می زد؟ دومین سقوط. سرمو بلندتر کردم و یه لکه ی خون روی کاغذ های زیر پاش دیدم. وقتی سومین قطره روی اون ها افتاد مطمئن شدم.انقد ویولن می زد که سر انگشتاش زخمی شن. قبلا زخم های روی انگشتاش رو دیده بودم. اون موقع فکر می کردم ساعت ها تمرین این بلا رو سر انگشتای آدم میاره. وقتی اینو توی جمع گفته بودم اون با لبخندی خجالتی سرشو تکون داده بود. این آدم اصلا اون نبود. وقتی سر انگشتاش اینجوری توی نیم ساعت بریده شدن، دیگه نمی تونست ادامه بده. برای همین سرعتش کمتر شد. کم کم متوجه شدم توی آهنگش نت ها جای درستشون نیستن. خودش هم متوجه شد و ویولن رو عملا پرت کرد روی مبل و رفت توی اتاقش.صدای باز شدن شیر آب رو که شنیدم فهمیدم موقع رفتنه.با اینکه یک روز کامل گذشته بود هنوز نمی تونستم هضمش کنم. چطور انقد میتونست متفاوت باشه؟همیشه مرتب بود، ظاهرش همیشه تمیز و آراسته بود. حتی قبل از خوردن یه قاچ کیک مطمئن می شد موقع برش زدن به تیکه های کامل مساوی تقسیمش می کنه و بعد میخورتش. چطور توی آپارتمانی به اون شلوغی زندگی می کرد؟وقتی با همون حالت خجالتی همیشگی نزدیکمون شد نمیتونستم به دستش زل نزنم.خبری از زخم روی گونه ش نبود. چیزی از کبودی زیر چشمش هم معلوم نبود. ولی قطعا نمی تونست اثر بریده شدن سر انگشتشو از بین ببره.با لبخند مظلومانه ش آروم سلام داد. بچه ها جواب سلامشو دادن. تصور ویولنش از جلوی چشمام کنار نمی رفت. این همه تضاد توی شخصیتش...یهو به خودم اومدم و دیدم همه دارن نگام می کنن. نگاهشون کردم. لورا گفت :«چی داری با خودت پچ پچ میکنی؟»با یه لبخند عصبی جواب نگاه هاشونو دادم و گفتم:«چرا ویولونت رو نیاوردی؟»همه حواس ها از من پرت شد و همه منتظر جواب اون بودن. سرشو انداخت پایین و با لبخند خجالتی همیشگیش گفت:« دیشب زیاد تمرین کردم، مچم هنوز درد می کنه.»ختم جلسه🏳️</description>
                <category>dark astronaut</category>
                <author>dark astronaut</author>
                <pubDate>Sun, 17 Mar 2024 18:23:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گربه شرودینگر</title>
                <link>https://virgool.io/@darkastronout/%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%86%DA%AF%D8%B1-x7qimac76cd4</link>
                <description>فرض کنید یک گربه داریم به اسم میلز ،من بزرگترین طرفدار گربه ها نیستم پس انتظار نداشته باشین با این گربه همزاد پنداری کنم. (اسپویل آلرت: اتفاقات خوبی برای این گربه نمی افته.)ما میلز رو میذاریم توی یه جعبه ی در بسته. ولی میلز توی این جعبه تنها نیست. میلز در مدت حضورش توی این جعبه در اثر تابش مواد پرتوزا و سم قرار داره. پس احتمال مرگ میلز وجود داره.حال بیاین فرض کنیم احتمال اینکه میلز در اثر این مواد بمیره پنجاه درصده. و ما هیچ راهی برای اطمینان از زنده بودن یا مردنش نداریم مگر اینکه در جعبه رو باز کنیم.تا وقتی در جعبه بسته باشه میلز یا زنده ست یا مرده. یا به بیان فیزیک کوانتوم، این دو تا واقعیت به طور همزمان وجود دارن. مهم نیست چه مدت جعبه رو اینجوری نگه می داریم. تا وقتی یکی از این دو تا احتمال واقعی نشده باشن هر دوتاشون به طور همزمان وجود دارن؛ میلز هم زنده ست، هم مرده.اما به محض اینکه در جعبه رو باز کنیم یکی از این دو واقعیت از بین میره. اون موقع یکی از این دو واقعیت وجود داره چون ممکن نیست نصف میلز مرده باشه و نصفش نه. اون موقع دیگه &quot;و&quot; کاربردی نداره. میلز یا زنده ست، یا مرده.این آزمایش بیانگر اینه که تا احتمالات رو به صفر نرسونیم امکان رخ دادن هر چیزی وجود داره. حتی اگه دو تا چیز با هم در تناقض باشن باز هم ممکنه به طور همزمان وجود داشته باشن؛ تا زمانی که یکی شون به طور حتم وجود داشته باشه، اون موقع به ناچار فقط و فقط یکی از اون دو تا میتونن وجود داشته باشن. من شخصا ترجیح میدم در جعبه رو باز نکنم. اگه میلز زنده باشه مجبورم یه گربه رو تحمل کنم و اگه میلز مرده باشه مجبورم یه گربه مرده رو دفن کنم. اما تا زمانی که میلز هم زنده ست هم مرده نه یه گربه زنده دارم نه یه گربه مرده.شاید این تناقضات اونقدراعم بد نباشن، نه؟پ.ن: امیدوارم از نوشته های علمی طور خوشتون بیاد.پ.ن2: مرسی میراندا بابت ایده ت :)ختم جلسه🏳️</description>
                <category>dark astronaut</category>
                <author>dark astronaut</author>
                <pubDate>Sat, 16 Mar 2024 16:55:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>I&#039;m a fool to want you</title>
                <link>https://virgool.io/@darkastronout/im-a-fool-to-want-you-lydkb4cywrv4</link>
                <description>لطفا با این آهنگ گوش بدید.از درخت بالا آمد و از پنجره وارد اتاقش شد. گل رز را روی میز گذاشت. کمتر از ده دیقه وقت داشت. کرست تنگش را برداشت و به سرعت آن را پوشید و بند هایش را محکم کرد. داشت در آن زندان تنگ خفه می شد، اما می دانست از نظر مادرش هنوز باید آن را محکمتر کند. کرینولینش را برداشت و بدون احتیاط (بر خلاف تمام آموزه های مادر و ندیمه اش) آن را بلند کرد و سعی کرد وارد آن شود. این گونه می شد در زمان صرف نظر کرد نه با احتیاط! لباس گلبهی دلفریبش را پوشید و سعی کرد بند هایش را محکم کند. فایده ای نداشت. این دومین کاری بود که نمیتوانست تنهایی انجامش دهد. اولین کار درست کردن موهایش بود.روی صندلی آرایشش نشست. میزان زیادی پنکک به صورتش زد و سپس تلاش کرد آن را با دستمال پاک کند. در نهایت رنگ صورتش هیچ تغییری نکرد اما میز آرایشش پر از پودر شد. لبخند زد. رژ لب سرخش را برداشت و به لبانش زد. هیچ وقت از این درجه سرخی خوشش نمی آمد اما مادرش معتقد بود هر چه لبانش سرخ تر باشند دلفریب تر خواهد بود.موهایش را با گیره پشت سرش جمع کرد. کلاهش را طوری روی آن قرار داد که چیزی مشخص نباشد.هیچ گاه در درست کردن موهایش حرفه نشد چون معتقد بود چرا باید ساعت ها روی موهایی زحمت کشید که زیر کلاه پنهان خواهند شد؟ در حال حاضر بین موهای او و بین موهای دخترخاله اش سوزان (کسی که بیشترین زمان را به آن اختصاص می داد) فرق چندانی نبود. زیر لب چیزی خطاب به سوزان زمزمه کرد و برقی شیطانی ثانیه ای در چشمانش درخشید. لبخندی زد و به کارش ادامه داد.می دانست هر ثانیه مادرش ممکن است برای سرکشی بیاید بنابراین پنکک را از روی مژه هایش پاک کرد و به سراغ گونه هایش رفت. بر خلاف خواسته مادرش به دلیل علاقه اش به شیرینی و این واقعیت که هیچ کس نمیداست او آن هر بار شیرینی ها را از کجا پیدا می کند، گونه های پری داشت. مادرش بارها با افسوس به استخوان گونه دختران دیگر نگاه کرده بود و بعد لبخند تلخی به او زده بود.او هیچ گاه قرار نبود دختر محبوبی باشد. او برای این زندگی آفریده نشده بود. خودش این را می دانست اما امیدوار بود مادرش هر چه زود متوجه این مورد شود.به محض اینکه درب رژ گونه اش را باز کرد مادرش بعد از زدن دو ضربه قاطع و سریع به در اتاقش، وارد شد. او تلاش کرد خونسرد به نظر برسد. لبخند از روی شگفتی مادرش را درون آیینه دید.با لبخندی کمرنگ جواب داد و تلاش کرد گونه هایش را سرخ کند. مادرش نزدیکتر آمد و لبخندش ثانیه به ثانیه بزرگ تر می شد. «خیلی زیبا شدی.»با لبخندی پر رنگ تر جواب داد. گفت:« مادر، میشه بند های لباسمو محکم کنین؟»-حتما عزیزم.از روی صندلی بلند شد و پشت به مادر ایستاد. امیدوار بود مادرش متوجه آشفتگی زیر کلاهش نشود؛ و نشد. به خاطر تنگ نبودن کرست کمی اخم کرد و گفت:« نمیتونستی کرستت رو تنگ تر کنی؟» لبخند تلخی زد و سعی کرد شادمانی اش را حفظ کند. گفت:« از این تنگتر نتونستم؛ میخواین شما تنگ ترش کنین؟»مادرش سریع جواب داد:« الان دیگه خیلی دیر میشه. کلی آدم پایین منتظرن تا تو رو ببینن!» آخرین بند را کشید و  با شادی ای عجیب گفت:« همه قراره امشب به تو نگاه کنن. وای خدا! تو امشب قراره برای همه دلبری کنی! سوزان قراره جوری قرمز شه که رژ گونه ش به نظر بیرنگ بیاد!»تنها قسمتی که بین او و مادرش مشترک بود تنفرشان از سوزان بود. دلایل متفاوتی داشتند اما عصبی کردن سوزان چیزی بود که هر دویشان را بسیار خوشحال می کرد. مادرش بعد گره زدن پاپیونی پشت لباس پفی و تنگ و خفه کننده اش گفت:« من دیگه باید برم. همه پایین منتظرتن. زود میای دیگه؟»با لبخندی معصومانه گفت:«آره؛ تقریبا کارم تموم شده.»مادرش همینطور که داشت از اتاق خارج می شد با ذوق گفت:«امشب قرار همه نگاه ها رو بدزدی!»او قطعا قرار بود نگاه ها رو بدزدد، اما نه با این لباس، نه با این ظاهر.کلاه را برداشت و موهایش آشفته اش را پراکنده کرد. بند های لباسش را باز کرد، و به این فکر کرد که چقدر خوش شانس است که باز کردن بندهای لباسش برخلاف بستنشان کار ساده ای بود. لباس را در آورد و خودش از شر کرینولین و کرستش خلاص کرد.پیراهن گل دوزی شده قرمزش را برداشت. تک تک کوک هایی که به این لباس زده شده بود کار خودش بود. به خودش افتخار می کرد. امشب شب تولد او بود. امشب قرار بود 16 ساله شود. این مراسم متعلق به او بود. اگر ده ها نفر از پسران خانواده های مطرح و اشرافی اکنون در طبقه پایین زیر پاهایش منتظر بودند، علت او بود. مادر و پدرش این مراسم را با این جمعیت برگزار کرده بودند تا او را مانند کالایی در ویترین به همه پسران شهر پیشکش کنند.طبق نقشه بی نقض مادرش بعد از اینکه راجب رسوایی بزرگ سوزان در مورد پسر موزلی به یکی از زنان آن اطراف می گفت همه خبر می شدند و دیگر کسی برای او صف نمی کشید و همه خاستگار ها مال او می شدند. چند ماه اخیر پدرش روابطش را با اکثر مایه دار ها محکم کرده بود و به آن ها راجب موقعیت اجتماعی ای که قرار بود پسرانشان با ازدواج با او بدست آورند گفته بود. او قرار نبود طبق این نقشه بی نقض رفتار کند. او دختر بی نقض مادرش نبود. نه.امشب درباره انتقام بود.امشب در مورد ادوارد بود. کسی که ماه های گذشته هر شبش را با او صبح می کرد. کسی که حاضر نبود در مورد علاقه دو طرفه شان چیزی به مادرش بگوید چون مادرش معتقد بود سوزان گزینه مناسب تری است.سوزان که از دور خارج شده بود. اما به هر حال او قرار نبود زندگی خودش را خراب کند و کسی که به زحمت می شناسد را به عنوان همسر انتخاب کند. نه. او قرار بود کاری کند دختران دیگر امشب به چشم هیچ کس نیایند.موهای مشکی اش را صاف کرد و روی لباس سرخش ریخت. در لحظه آخر نظرش راجع به رنگ سرخ لبانش عوض شد. شاید در این مورد حق با مادرش بود. رنگ سرخ صورتش را پر تر و شخصیتش را جسور تر نشان می داد. علاوه بر این، همرنگ لباسش بود. گل رز سرخی که برایش از درخت پایین رفته بود را از روی میز برداشت و آن را پشت گوشش قرار داد. تضاد رنگ سرخ گل با موهای سیاهش دیدنی بود.او متفاوت بود. او کوچکترین شباهتی با دخترانی که در سالن طبقه پایین بودند نداشت؛ اما کسی نبود که بتواند بگوید او زیبا نیست. تفاوت همیشه به معنی زشت بودن نیست. او این را میدانست چون داشت به خودش در آیینه نگاه می کرد. او از پله ها پایین آمد و سنگی نگاه کل جمعیت را روی خودش احساس کرد. نگاهی به مادرش انداخت که از تعجب خشک شده بود. بعد سوزان را دید. صورتش قرمز نشده بود، رنگ از صورتش پریده بود. او اکنون همرنگ لباس سفیدش بود. پوست برنزه اش که به آن افتخار می کرد در ثانیه ای رنگ باخت و چهره اش مانند روح شد.نتوانست جلوی لبخند شیطانی اش را بگیرد. تلاش کرد؛ اما نتوانست. با خونسردی پایین آمد و کمی در جمعیت به دنبال ادوارد گشت. او را تقریبا در وسط سالن دید. به او خیره شده بود و چیزی نمانده بود که لیوان شامپاینش را روی کفش های گران قیمتش خالی کند. به او نگاه کرد و لبخند محبت آمیزی زد. همه داشتند به او نگاه می کردند. نه چون متفاوت شده بود، چون این تفاوت او را زیبا کرده بود. به سمت ماکسیم رفت. پسری که از کودکی هم بازی اش بود و سیاست های خانواده هایشان و بلوغ نتوانسته بود جلوی دوستی شان را بگیرد. او تنها کسی بود که داشت با لبخند به او نگاه می کرد. بر خلاف دیگران که با بهت او را تماشا می کردند و جلوی رویش درباره اش پچ پچ می کردند. ماکسیم با لبخندی به پهنای صورتش دست او را گرفت و او را به رقص دعوت کرد. ختم جلسه🏳️</description>
                <category>dark astronaut</category>
                <author>dark astronaut</author>
                <pubDate>Tue, 12 Mar 2024 16:20:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>