<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های داروگ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@darvag69</link>
        <description>قاصد روزان ابری داروگ! کی می‌رسد باران؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:44:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>داروگ</title>
            <link>https://virgool.io/@darvag69</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خار پاشنه</title>
                <link>https://virgool.io/@darvag69/%D8%AE%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B4%D9%86%D9%87-opilfyhb01qm</link>
                <description>درد پاشنه صبح‌ها بدتر بود. دردش تا حدی بود که توان راه رفتن نداشتم. به‌زور خودم را می‌کشیدم. می‌کشیدم که دیرم نشود. دیر نرسم. دیر شده بود و حس می‌کردم عقب ماندم. حس عقب ماندن، عقب نگهم می‌داشت.روزها سخت و بد می‌گذشت. هفته‌ی پیش ترسناک بود و روزهای آخرش ناامیدکننده. ثمره‌ی آن روزها، اضطراب و بی‌خوابی این هفته بود. شنبه روز سخت و تلخی بود. یکشنبه و دوشنبه هم. سه‌شنبه ساعت 5 نمودار کلافگیِ من اما، به اوج رسید. دو دعوای نصف نیمه را از سر گذراندم. آقای میم سراغ آقای «ر» را گرفت. طبق معمول «ر» بی‌خبر رفته بود تا قله‌های بیشتری را فتح کند!نبودِ «ر» باعث شد آقای «م» به‌ناچار من را خطاب قرار دهد. همین بهانه‌ی گفت‌وگویمان شد. گفت‌وگو بعد از دعوای زیرپوستی ِسنگین و سخت. دعوایی که پس از تجربه‌ی عمیق دوستی و رفاقت به‌یک‌باره رخ داد و بر سرمان آوار شد. سر«مان» را نمی‌دانم، اما بر سر من خراب شد. تا پیش از روزهای نحسی که گذشت، صداقت بود و اعتماد. که به‌یک‌باره فروریخت. تا جایی که به‌حکم ادب و اجبار سن و سال به سلام خشک تن می‌دادیم.حاشیه و حماقت مشتی ابله همیشه آدم را زمین می‌زند و جایی که من در آن کار می‌کردم پر بود از حاشیه و بلاهت؛ از آدم‌های کوتوله! قدم کوتاه شده بود و این تمام چیزی بود که آزارم می‌داد. گزارش من خطایی داشت که برایم باورپذیر نبود. ماحصل سهل‌انگاری‌ام دعوا شد و حاشیه. حاشیه‌هایی که انتهایی نداشت و تنها قد من را کوتاه می‌کرد. این بود که آزارم می‌داد. بعد از گفت‌وگو با آقای میم به هم ریختم. خجالت می‌کشیدم. از «میم» و از خودم. تلاشم را کرده بودم. اما به حاشیه باخته بودم. احساس سرافکندگی کردم و از درون شکستم. هرچند آقای «میم» من را مقصر نمی‌دانست اما من این گزارش و آن خطا را انگار که خودم می‌دانستم و خرد شدم.همیشه سعی را کرده بودم. سعی‌ام را نمی‌دیدم اما حضورش را حس می‌کردم. نه از تلاشم و  نه از خودم، از هیچ‌یک، راضی نبودم. سردرگم بودم و خسته. دلم معجزه می‌خواست. شاید هم اتفاقی خیلی ساده‌تر از معجزه کارم را راه می‌انداخت. چیزی شبیه مهربانی یک آدم یا احترام و تشویقش. نمی‌دانم.اما یک چیز را می‌دانستم. درد. درد پا امانم را بریده بود. دردی که به گمانم، خبر از مشکلی اساسی می‌داد. آقای الف معتقد بود خار پاشنه است. اما از گزگز و خواب‌رفتگی دست‌وپایم خبر نداشت. خار پاشنه نبود. مشکل جدی‌‌تر بود. مشکل گزارش من هم، چند کلمه‌ی اضافه و اشتباه تایپی نبود؛ فرسایش میان خروار حاشیه‌ی ریزودرشت، چشیدن تلخی تحقیر بی‌دلیل و بی‌جا و حضور میان آدم‌های کوتوله بود!این روزها سخت و به‌غایت ناراضی بودم. دست‌وپایم خواب می‌رفت؛ سردردم با قرص‌های میگرن مهار نمی‌شد و نوشته‌ها را تار می‌خواندم.حس می‌کردم عقب ماندم. حس عقب ماندن، عقب نگهم می‌داشت.</description>
                <category>داروگ</category>
                <author>داروگ</author>
                <pubDate>Wed, 29 May 2024 06:55:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از شنبه و یکشنبه</title>
                <link>https://virgool.io/@darvag69/%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%88-%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-rdrmkcihidf7</link>
                <description>بدن‌درد، سردرد. چشم‌هایی که می‌سوخت و خارشش آزار می‌داد. شنبه با این دردها و آه و ناله‌ها گذشت. شب هم که با دلخوری و ترش‌رویی تیره‌تر شد.یکشنبه سبک‌تر بودم. مخصوصاً که تکلیفم را یکسره کرده بودم که کلاس نروم. رگه‌هایی از سردرد هنوز آزارم می‌داد.نیمه‌های روز صفحه موبایلم روشن شد. با شماره‌ای ناشناس. اول نشناختم. تا خودش را معرفی کرد. ن س بود. گفت‌وگو را با تلفن خانه ادامه دادیم. تلفن ن.س مثل یک معجزه بود. ن.س دوستی بود ایده آل. 11 سال بزرگ‌تر از من که شباهت زیادی به هم داشتیم و راه‌های نرفته من را رفته بود. تماسش و هم‌صحبتی‌اش برایم یک هوای تازه بود. هوای تازه برای منی که نفس‌هایم به شماره افتاده بود.از هر در سخنی گفته شد. بیشتر از همه اما حرف خودمان بود و حال بدمان. او هم مثل من در افسردگی دست‌وپا می‌زد.حرف‌ها و حس‌هایمان در عین دردی که داشتند، بی‌رنگ بودند. و به گمانم افسردگی همین بود. در عین اینکه تصور می‌کردی همه‌چیز را لمس می‌کنی، می‌بینی، می‌بویی، می‌چشی و می‌شنوی، و در یک‌کلام حس می‌کنی اما به‌واقع حس نمی‌کردی. همه‌چیز برایت در بی‌رنگی و تعلیق می‌گذشت. و همین دوگانگی بود که درک افسردگی را برای آدم‌ها سخت می‌کرد.هم‌صحبتی با ن.س همدلی محض بود. حالم را خوب کرد. انگار ترس‌هایم سست شدند. در معرض ریزش. و این بهترین اتفاق یکشنبه من بود.ن.س گفت همه حس‌هایم را بنویسم. ترس‌هایم را، اضطراب‌هایم را. گفت فقط نگاهشان کنم و نه قضاوت. معتقد بود توصیف احساس برای من در این روزها مهم‌ترین و بهترین عادت است. احتمالاً ترس‌هایم را کم می‌کرد. اضطرابم را التیام می‌بخشید و خوابم را عمیق.ن.س حرف خوب دیگری هم زد. گفت تمام این جبرها و تحقیرها را فعلاً باید بپذیریم. چاره‌ای نداریم جز عبور و ورود به مراحل دیگر. معتقد بود باید ضد ضربه شویم. روی خودمان و حساسیت‌هایمان کار کنیم.درباره من صریح گفت که باید در برابر بسیاری از بی‌مهری‌ها و تحقیرها بی‌تفاوت شوم. انرژی محدودم را برای کارهای مهم‌تری باقی بگذارم و به اهداف بزرگ‌تری فکر کنم.تلفنمان تمام شد و حس سبکی کردم. به عادت هر ماه بعدازظهر با میم قرار داشتم. از سردرد و بدن‌درد چندروزه‌ام برایش گفتم. معتقد بود ریشه دردهایم ذهنی است و دچار مشکل روان‌تنی و چنین دردهایی شده‌ام.خودم سرنخ را گرفتم و به اضطراب رسیدم. اضطراب وجودم را شخم می‌زد و انرژی و انگیزه‌هایم را درو می‌کرد و می‌برد به ناکجاآباد. نمی‌دانستم برای درمانش باید از کجا و چگونه آغاز کنم. یاد حرف‌های ن.س افتادم. باید می‌نوشتم و از احساساتم عبور می‌کردم. باید به آرزوهایم بیشتر فکر می‌کردم و برایشان نشانه‌ای بیرونی تعریف می‌کردم. نشانه‌ای که مدام مقابل چشمانم باشد و با دیدنش غم‌ها و دلسردی‌هایم را به باد بسپارم. رها می‌شدم و با آرزوها و اهدافم پرواز می‌کردم.میم حرف‌های دیگری هم زد. دست‌آخر گفت برایش بنویسم. از انتظارات و خواسته‌هایم.گفت بیشتر بیندیشم و خودم را از بارهای اضافی که بر ذهن و احساسم تحمیل کرده‌ام، رها کنم.امروز همه‌چیز به نوشتن و رها کردن ختم می‌شد. عمل به این حرف‌ها قرار بود زشتی‌ها را زیبا و بدی‌ها را خوب کند. باید تلاشم را می‌کردم. شاید چون چاره‌ای نداشتم. تیر خلاص تغییر خودم بود. آخرین راهی بود که باید می‌رفتم و بختم را امتحان می‌کردم.اولین از آخرین راه، شروع کارهای پ.د و ارسال پیام برای پیگیری بود. کاری که برایم ترسناک بود و سخت. ناامید بودم و شک داشتم که قادر باشم کارش را تمام کنم. نمی‌توانستم پیشرفتش را تجسم کنم. این نتوانستن‌ها ضربان قلبم را بالا می‌برد و مضطربم می‌کرد. اما قرار بود کلماتم را قضاوت نکنم. فقط توصیف کنم. می‌ترسیدم و غمگین بودم اما درعین‌حال مصمم که کارم را تا پیش از عید مرحله‌ای پیش ببرم.آخرین راهی بود که باید می‌رفتم و بختم را امتحان می‌کردم.چاره‌ای نداشتم جز اینکه تغییر کنم و این همه هدف و وظیفه من بود.و این شاید بزرگ‌ترین کار من می‌شد. باید تیر خلاص را می‌زدم و آدم دیگری می‌شدم.</description>
                <category>داروگ</category>
                <author>داروگ</author>
                <pubDate>Sun, 05 Mar 2023 22:02:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عید می‌آمد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@darvag69/%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%AF-otc8othfnbam</link>
                <description>سوزش عمیق افسردگی در گرم‌ترین روزهای سال گلویم را سخت می‌فشرد. احساس غریقی دورافتاده در بیرون شهر را داشتم. هرچه دست‌وپا می‌زدم بی‌فایده بود. هر لحظه بیشتر در آغوش آب غرق می‌شدم و عاجزتر از اینکه فریادم را به گوشی کسی برسانم.لجن ناامیدی و بن‌بست بلاتکیفی و بی‌انگیزگی صدایم را بریده پود. شب‌ها خواب نداشتم و قصه پرغصه اطرافیانم تمامی نداشت. بیش از هر چیز به زندگی، صدای خنده‌هایی نامتنهایی و امید نیاز داشتم. در بساط کسی اما، نمی‌یافتم.این روزها زیاد به گذشته‌ها پرت می‌شدم و داستان‌هایم با آدم‌ها و موقعیت‌ها را مرور می‌کردم. شاید چون داستان جدیدی نداشتم. چنگ زدن به حافظ تنها راهی بود که امیدوارم می‌کرد و از حافظه مغشوش دورم می‌ساخت. دلم می‌خواست تلفنم به صدا دربیاید و کسی از امید برایم بگوید و دریچه‌ای به رویم بگشاید.من آدم قبل نبودم. نمی‌توانستم بلند شوم و دوباره از نو و از اول خط داستانم را خلق کنم. راستش  شاید صفحه سفیدی هم نمی‌یافتم که روی آن بنویسم.در کشاکش این همه ناامیدی، عجیب بود که در اعماق وجودم هنوز حس می‌کردم شعله‌ای سوسو می‌کند و  صدایی به سوی زندگی مرا فرامی‌خواند. هرچند صدا مبهم بود، اما بود و امتدادش ضعیف به گوشم می‌رسید.خیلی بالا و پایین کردم. تصمیم گرفتم فارغ از نتیجه تلاش کنم. دست کم به نظرم باید یک‌بار این فرصت را به خودم می‌دادم. این راه برای من که باید همیشه از حصول نتیجه اطمینان می‌یافتم، ترسناک بود. استرس به جانم می‌انداخت. اما فکر کردم تنها درس نخوانده من در همه این سال‌ها، همین است.باید از تمام کردن کارهای نیمه‌کاره آغاز می‌کردم؛ پایان‌نامه، مقاله و زبان در اولویت بود.بی‌تفاوت از حرف دیگران و تصمیم‌های فشل‌شان برای من، بی‌توجه از دنیاها و فانتزی‌های جذاب اطرافیانم که من هیچ‌یک را نداشتم، می‌خواستم معنا را به روزها و روزمرگی‌هایم بازگردانم. تنها کاری که می‌توانستم و عقلم به آن قد می‌داد.برخاستن همیشه سخت بود، برای من پس از دو سال طوفانی اما بسیار سخت‌تر.شاید حافظ راهی می‌شناخت. به دیوانش پناه بردم: هلال عید را دیده بود.  آیا هلال عید به من هم رخ می‌نمود؟</description>
                <category>داروگ</category>
                <author>داروگ</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jun 2022 17:40:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمره‌های معمولی یک ذهن درمانده</title>
                <link>https://virgool.io/@darvag69/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-ktwfi0llwi2s</link>
                <description>روزهایی که گذشت روزهای خوبی نبود. پادرد و پرش پلک امانم را بریده بود. مسکن اولین و آخرین گزینه روی میز بود. عربده‌های یک ولگرد و حضورآدم‌هایی تا این حد درمانده و پرت و پلا کلافه‌ام کرده بود. حوصله تحملشان را نداشتم، احساس بازگشت داشتم. بازگشت به عقب و وقت تلف کردن. تازه می‌فهمیدم چقدر خوشبخت بودم که سال‌ها در کنار آدم‌هایی به مراتب باهوش‌تر و کتاب‌خوان تر از خودم بود. آدم ‌هایی که به قول خودمان سر سفره پدر و مادرشان بزرگ شدند. آدم‌هایی که در فضای احترام و فرهنگ و انسانیت قد کشیده بودند. به هر ترتیب ساعت و دقیقه این دردها را نمی‌فهمید و بی امان می‌گذشت. چقدر هم خوب بود که ساعت و دقیقه این چیزها را نمی‌فهمید و می‌گذشت. در میان همه این شلوغی‌ها نسترن حرف‌های جالبی زد. حرف‌هایی که برایم آب روی آتش بود. معتقد بود آنچه من در این مدت در میان این آدم‌ها دیدم و تجربه کردم بعدها بسیار به کارم خواهد آمد. می‌گفت این همه ناهنجاری و سختی را یک‌جا هیچ وقت نمی‌توانستی ببینی و تجربه کنی. نسترن گفت این آدم‌ها برای بدست آورن کوچکترین‌ها جنگیده‌اند و آدم‌ها را پله کرده‌اند، آدم‌ها برای ما همراه و هم‌مسیر می‌شوند اما برای این‌ها پله ترقی..ترقی از نوع آب و دان نه چیزی فراتر. دوست داشتم حرف‌های نسترن راست باشد و شاید هم بود.از این حرف‌ها گذشتم، بعضی روزها و از پس بعضی تجربه‌ها گاهی حس می‌کنم کمی قد کشیده‌ام، این بار هم تا حدی همین بود، هرچند سخت و تلخ اما گذشت.من خودم را گاهی عجیب می‌بینم. مثلا احساسات متناقض سنگینی را در لحظه باهم تجربه ‌می‌کنم. یکی از این‌ها ناامیدی شدید در کنار انگیزه و انرژی زیاد است. حتی فکر کردن به آرزوها و مسیرهایی که می‌خواهم بروم ته ذهن و دلم را قلقلک می‌دهد اینقدر که لبخند روی لب‌هایم جا خشک می‌کند اما همزمان ته مغزم پیام ناامیدی مخابره می‌کند.به او که می‌گویم توجیهات فلسفی برایش می‌تراشد و دست آخر می‌گوید تو به‌خاطر کنجکاوی‌ها و بلند پروازی‌هایت مسیر سختی پیش رو داری، باید خیلی بیشتر از دخترهای هم‌سن و سالت تلاش کنی، این‌قدر متوقف نشو.او هنوز نمی‌داند یا شاید هم می‌داند که تلاش گمشده این روزهای من است. چیزی که در سال‌های اول ورودم به دانشگاه، وقتی زیر سایه روزهای تلخ پاییز ۸۸ تازه دانشجو شده بودم، درونم غلیان می‌کرد، این روزها نداشتمش و کم شده بود، خیلی کم.دوست داشتم دستانم را روی زانوهایم بگذارم و بار دیگر بلند شوم اما نمی‌دانم این ناامیدی لعنتی چرا درون مغزم مدام پمپاژ می‌شد..نوشتن این سطرها مرا یاد حرف‌های او‌ می‌انداخت: باید خودت را مجبور کنی و به زور پرت کنی لای کتاب و حل شوی در کار..هر کاری، مسیر تو مسیر همواری نیست..دلیلش هم خودتی و انتخاب‌هایت..و لعنت به من با این انتخاب‌هایم و لعنت به منی که نمی‌توانم با چیزهای کوچک شاد شوم و راضی.وسط این لعن و نفرین‌ها یاد حرف کنفسیوس می‌افتم: به جای نفرین تاریکی شمعی روشن کنید..شاید حق با کنفسیوس بود!می‌خواستم به کنفسیوس ذهنم یک بار دیگر فرصت بدهم و فارغ از هیاهوی پوچ اطرافم، تنهای تنها در وجود خودم شمع کوچکی روشن کنم. هنوز نمی‌دانستم این شمع هرچه بسوزد روشن‌تر می‌شود یا همان اول کار تمام، اما دوست داشتم روشنش کنم و البته بیشتر مایل بودم فعلا اموراتم را به کنفسیوس مغزم بسپارم.شمع و کنفسیوس ذهنم را رساند به پرنده و رفتن:وقتی هوا سرد است، باید رفت..مثل پرندگان که در هوای سرد بار سفر می‌بندند و می‌روند.. دور می‌شوند و مهاجر..من اما، کجای این جمله‌ و سفر ایستاده بودم هنوز معلوم نبود!</description>
                <category>داروگ</category>
                <author>داروگ</author>
                <pubDate>Thu, 04 Nov 2021 11:29:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پلکی که پرواز می‌کند و دختری که نمی‌خندد</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D9%BE%D9%84%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D8%AF-bux6hxljn4qt</link>
                <description>دیشب را خانه مادرم ماندم. دو هفته امتحاناتم پیش روست. احتمالاً نمی‌توانم بیایم. ترجیح دادم امشب را بمانم که غیبت دوهفته‌ای‌ام کمتر به چشم بیاید. لااقل به خیال خودم.دو سه روزی است این‌قدر خسته و ناتوانم که توان جزئی‌ترین و ساده‌ترین کارها را ندارم. با خوابیدن و قرص و ویتامین هم حل نمی‌شود. هرچه ویتامین می‌خورم و دراز می‌کشم افاقه نمی‌کند. دلم می‌خواهد دست بیندازم درون مغزم سلول‌هایم را دربیاورم، ورز دهم، مشت‌ومالشان دهم و دوباره بگذارمشان سر جایشان. نظرم درباره عضلات گردن هم همین است.با این وضعیت طبیعی است که اصلاً حال و حوصله درس و امتحان هم نداشته باشم که ندارم.واقع برای خودم سؤال است که چطور می‌خواهم این دو هفته را سر کنم. تازه برایش استرس هم دارم. بااینکه از دانشگاه و فضای هم‌کلاسی‌ها و کلاً از همه‌چیزش راضی نیستم و مدام به انصراف فکر می‌کنم اما استرس دارم. این هم بیماری عجیب دیگر من است و البته ناگفته نماند که این استرس باقیمانده مصائب این چند سال است.ذهنم این‌قدر آشفته، خسته و ناامید است که دلم می‌خواهد فقط بخوابم و دمی آسوده شوم از این‌همه حس بد و ملامت بار. راستی از پلکم نگفتم که مدام می‌پرد، می‌خواهد کجا برود معلوم نیست، جایی هم که نمی‌رود و نمی‌تواند برود اما برای کلافه‌تر کردن من نهایت تلاشش را به کار می‌گیرد. این هم نشانه‌ای دیگر است از تلاطم‌های درونی‌ام. راستش من هم می‌خواهم بروم، یک جای دور اما نمی‌دانم کجا. دقیق‌تر بگویم شاید بدانم کجا ولی توان رفتن ندارم. این ۹ ماه از همه‌چیز خالی شدم. مهم‌ترینش انگیزه بود. دختری که روزی نماد مبارزه و خوش‌بینی به آینده بود، دختری که به قول خیلی از رفقایش لبخندش آخرین چیزی بود که همیشه از صورتش محو می‌شد حالا به‌زور می‌تواند بخندد. اصلاً چرا باید بخندد وقتی بغض دائم چشمانش را پر از اشک می‌کند و درونش مثل روابط ایران و آمریکا پر است از تناقض، اماواگر و بدبینی.آه که چقدر ناامیدم، خسته‌ام و چقدر دلم حال خوب می‌خواهد. دلم فکر آرام و انگیزه می‌خواهد.کاش می‌شد از روی این دو هفته پرید و رفت به‌روزهای بهتر.راستش فکر کردن به امتحان هم حوصله می‌خواهد. من حتی حوصله این کار را هم ندارم. فقط دعا می‌کنم به خیر بگذرد. که نمی‌دانم می‌گذرد یا نه.برای من که خیلی چیزها را ازدست‌داده و سلاخی شدن آرزوها و امیدهایش را دیده دیگر خیلی چیزی مهم نیست. فقط یک سؤال برایم مهم است. آیا ممکن است بازهم بخندم. می‌شود بازهم جایی باشم که با عشق و امید هرروز در را بگشایم، به گلدان گوشه لپ‌تاپم نگاه کنم و سرشار از حس‌های خوب دنیا، بخوانم، بنویسم و برنامه‌ریزی کنم و تک‌تک، کنار کارهایی که نوشته‌ام و انجام داده‌ام تیک بزنم؟آیا در عطش همکاران و استادانی خواهم بود که برای دیدنشان و گفت‌وگو با آن‌ها روزها و هفته‌ها را بشمارم و لحظه‌شماری کنم برای جلسه فلان و بهمان؟آیا قرار است هوای دلم خوب شود؟ آیا بازهم می‌شوم همان دختری که همیشه لبخند به لب دارد؟آیا می‌توانم به همه شدن‌ها امیدوار باشم؟نمی‌دانمخسته‌ام و دوباره بغض چشمانم را پرکرده استباید قبل از خیس شدن صورتم خودم را جمع‌وجور کنمپلکم اما دوباره هوس پرواز کرده.صدای کتری اما بلند است. تا چای نجوشیده بروم یک لیوان چای بریزمشاید پلکم آرام شود و چشمانم خشکشاید!</description>
                <category>داروگ</category>
                <author>داروگ</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jul 2021 12:59:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگران و آشفته مثل فرانکفورتی‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@darvag69/%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%A9%D9%81%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7-dgafofkwommj</link>
                <description>قرار شد مکتب فرانکفورت را من ارائه کنم. اولش فکر نمی‌کردم اینقدر مفصل و گسترده باشد. گسترده که چه بگویم شاید بهتر باشد بگویم سر دارد اما ته نه! خلاصه در طول ماه رمضان مدام فکر می‌کردم بعد از تمام شدن فصل روزه‌داری دو هفته‌ای فرصت دارم تا رویش کار کنم. این بود که چندان نگرانش نبودم. هفته اول به بالا  و پایین کردن اینترنت و پیدا کردن منبع به درد بخور گذشت. بالاخره ۵شنبه کتاب‌ها را یافتم و برای خریدشان شال و کلاه کردم به سمت انقلاب.کار خیلی راحتی بود؛ هم نام کتاب‌ها را می‌دانستم هم نشانی کتابفروشی‌ها را. کتاب‌ها را خریدم. حدود ۸:۳۰ شب به خانه رسیدم، آماده کردن شام و جابجایی خریدهای آشپزخانه همان رمق نصف‌ونیمه‌ام را هم گرفت. صبح جمعه مشغول بالا و پایین کردن کتاب‌ها شدم بلکه تا شب پاورپوینتش را بسازم. حدود ظهر دلشوره بدی به سراغم آمد. دلشوره از جنس همان نگرانی‌های لعنتی‎‎‌ای بود که هرچند سال یک بار به سراغم می‌آمد و با دارو و خواب و اینجور چیزها برطرف نمی‌شد، باید آفتی، تبخالی خلاصه درد و مرضی برجا می‌گذاشت و بعد شرش را کم می‌کرد. پروپانول ۲۰ خوردم اما افاقه نکرد. نشستم سر کارم باز هم بی‌فایده بود. قطعا نگران درس نبودم. چون با منابعی که در اختیار داشتم جای نگرانی چندانی نبود..سرعت گذر ثانیه‌ها مثل تپش قلب من بالا بود. نوشتن آرامم می‌کرد مثل همیشه..دست به کار شدم و نوشتم. چقدر خوب بود که می‌توانستم بنویسم، اگر بخواهند من را شکنجه کنند و از پا درآورند باید دستانم را قطع و چشمانم را کور کنند که دیگر نتوانم قلم به دست بگیرم..قطعا خواهم مرد..این را از دبیرستان فهمیدم. روزهایی که گوشه‌های کتاب و دفترم پر بود از جملاتی که حس و حالم را در آن لحظه بیان می‌کرد.خدا عاقبت همه چیز را به خیر کند. برای من، برای او و برای آنها...آینده برای من و خانواده‌ام، که هر روز بار عاطفی‌شان را بیشتر به دوشم می‌انداختند، عجیب سخت و پیچیده و البته مبهم بود..سرنوشت خانواده من مثل سرنوشت مکتب فرانکفورت بود..اینکه چرا و چگونه توضیحش بماند برای بعد.آدم‌های بزرگی که حرف‌های مهمی زدند و کارهای بزرگی کردند اما..امایش هم باشد برای بعد.هنوز آماده ارائه‌ نیستم،قرار است داستان مکتب فرانکفورت را با همه فراز و فرودش تعریف کنم. مکتبی که  سر دارد اما ته نه! درست عین افکار و وضع زندگی من!</description>
                <category>داروگ</category>
                <author>داروگ</author>
                <pubDate>Fri, 21 May 2021 17:14:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من از نهایت شب حرف می‌زنم، از نهایت تاریکی</title>
                <link>https://virgool.io/@darvag69/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%A8-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-ymydirhonirv</link>
                <description>نوشته‌های این مدت من خیلی بی سر و ته شدند..مثل افکارم، مثل آرزوهایم و خیلی چیزهای دیگرم..کلا من هیچ وقت آدم خوشحال و سرخوشی نبودم، گاهی با خودم فکر می‌کردم اینکه همیشه یک غمی ته دل دارم شایدناشی از افسردگی یا هر چیز غیرعادی دیگری‌ست. اما صحبت‌های چند ساعته‌ام با یک روانشناس خط بطلانی بود بر همه تصوراتم. چهار سال پیش بود که قاطع به من گفت افسرده نیستی و فقط باید میزان فعالیت‌های روزانه‌ات را بیشتر کنی تا انرژی زیاد فکر و جسمت آزاد شود. من گذشته پرماجرا، شلوغ و سختی داشتم. البته سخت برای من. همه این‌ها خلاف ظاهر آرام و لبخندهای همیشگی من است. لبخندی که به لطف کرونا دیگر زیاد دیده نمی‌شود. سه سال اخیر شرایط را بیش از قبل پذیرفتم، شاید به دلیل حضور در محیط  رسانه و صمیمی و هم‌کلام شدن با آدم‌های رنگارنگی که هرکدام داستانی با خود داشتند، شاید بالا رفتن سن و سال دلیل دیگرش بود؛ شاید هم هرچیز دیگری دلیلش بود.نمی‌دانم اما این را می‌دانم که همه چیز بهتر از مثلا ده سال قبل بود. لااقل من آرام‌تر بودم؛ تا ۷ ماه پیش. دوباره زلزله‌ای هرچه ساخته بودم را ویران کرد. غمِ این‌بار جنسش فرق داشت. نمی‌دانم بگویم چگونه بود..هرچه بود بدترین غمی بود که تا به امروز چشیده بودمش..کاش می‌مردم، کاش لال می‌شدم، کاش و ای کاش‌هایی که تمام نمی‌شود و این غم تا امروز دمی مرا رها نکرد و هر روز دردش را به‌سان دردی تازه در روح و روانم می‌چشم. پیشنهاد کار دارم، کارهای خوب با دوستان خوب اما توان پذیرفتن ندارم، اصلا نمی‌دانم چه شد آرامم گرفت و ترم یک دانشگاه را به دو به رساندم. ترمی که شاید ترم آخرم باشد و انصراف دهم..حال من خوب نیست بدش اینجاست که همیشه با هر غمی که داشتم، انگیزه‌های بزرگی در سر داشتم. الان می‌فهمم که این انگیزه‌ها حکم مسکن و آرامبخش را برایم داشت و محرک من بود در همه این سال‌ها،  کمکم کرد،با همه سختی‌ها، مسیر زندگی را مثل آدم‌هایی که مشکل بزرگ نداشتند طی کنم. اما این‌بار مشکل اینجاست که انگیزه‌ای برایم نمانده. احساس می‌کنم در کنجی گرفتارم که هرچه دست و پا می‌زنم کسی صدایم را نمی‌شنود. رعنا داستانم را تا حدی می‌داند. همیشه او جور دیگری مرا فهمیده است. آن‌جور که من هستم. رعنا معتقد است من افسرده شده‌ام و این بار، برخلاف همیشه، دیگری خودم از پس خودم برنمی‌آیم. رعنا می‌گوید باید دردم را دستم بگیرم و بروم این طرف و آن طرف تا بلکه چاره‌ و درمانی برایش بیابم. اتفاقا دکانی را هم پیدا کردم و همین روزها سراغش می‌روم. موضوعی که همیشه با آن کلنجار می‌رفتم؛ اینکه غم و غصه عرضه‌کردنی نیست اگر هم باشد باید خریدارش یا شنونده‌اش آدم بسیار لایقی باشد. شاید این تصور خطا باشد اما تصور من بود، به خطا.تازه می‌فهمم هر غمی هم که باشد، انگیزه که باشد، مهم نیست..آدم می‌تواند باروبندیلش را ببندد و از نقطه جدیدی آغاز کند. اما برای من چیزی نمانده..نمی‌دانم راهم را خواهم یافت یا نه..راستش من آدم مذهبی‌ای به حساب می‌آیم ولی حس می‌کنم مذهب برای حال من دوایی ندارد و این را هم بگویم که تنها همین مذهب باعث و بانی زنده بودن من است..چراکه نبودن را به بودن، با حال و روزی که اوصافش رفت، منطقی‌تر و عقلایی‌تر از هر وضعیت دیگری می‌دانم.این‌ها را امروز، ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۰ نوشتم، و قصد دارم هر روز از حال خودم بنویسم. حالی که باید منتظر بمانم ببینم سروسامان پیدا می‌کند یا نه..این روزها شعرهای فروغ بیشتر به حال و هوایم می‌خورد.من از نهایت شب حرف می‌زنم، من از نهایت تاریکی...به سراغ من اگر آمدی ای مهربان، برای من یک چراغ بیاور که با آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم!</description>
                <category>داروگ</category>
                <author>داروگ</author>
                <pubDate>Mon, 17 May 2021 18:52:03 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>