<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های dastanekootah</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@dastanekootah</link>
        <description>داستان ، کوتاه از اینجا آغاز میشود</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 05:03:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/14761/avatar/BuqY97.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>dastanekootah</title>
            <link>https://virgool.io/@dastanekootah</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تو را به اندازه تمام ستاره ها دوست دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanekootah/%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-ppilswuxwzvr</link>
                <description>پسرم سینا هفت ساله است و به لطف همکلاسی ها و دوستانش و البته تلویزیون هر روز حرف های رنگارنگ یاد می گیرد و آن ها را در خانه تکرار می کند.یک روز یکی از دوستانش به خانه ما آمده بود و هنر خوب و جالب فحش دادن را به او آموخت. آن روز بعد از رفتن دوستش شنیدم که در حیاط خلوت در حال ادای کلمات جدیدی است که آموخته است و آن ها را با تمام قوا فریاد می زند. صدایش را تمام همسایگانمان می توانستند بشنوند و من آن روز از خجالت در حال آب شدن بودم.روز دیگر وقتی از مدرسه آمد خواهر کوچکش را بشکه صدا زد. دیگر برایم قابل تحمل نبود. می بایست طوری جلوش را می گرفتم. یاد اولین و آخرین باری که خودم در کودکی فحش داده بودم افتادم. آن روز مادرم دهانم را با صابون شست. من هم سعی کردم کار مادرم را روی سینا اجرا کنم داخل حمام رفتم و او را صدا زدم. وقتی نیتم را فهمید کم مانده بود از تعجب شاخ در بیاورد. دست و پایش را گرفتم و سعی کردم مایع دستشویی را داخل دهانش بریزم. آنقدر تقلا کرد و دست و پا زد که مطمئنم یک قطره هم از مایع در دهانش نرفت. البته برای من اینطور نبود. آنقدر از مادرم می ترسیدم که حتی تصور جنگیدن و تقلا کردن با او را نداشتم و وحشت رفتن صابون به دهان آنقدر مرا ترساند که هرگز دیگر حرف زشتی از دهانم خارج نشد. ولی سینا حتی ابراز پشیمانی ظاهری هم نکرد!چند روز بعد دیدم دوباره خواهر کوچکش را با لقبی زشت صدا کرد. صدایش کردم و گفتم: امشب حق تلویزیون دیدن نداری. سریع به اتاقت برو.با کمال پررویی شب بخیر گویان به سوی اتاقش رفت. قبل از وارد شدن به اتاق فریاد زد: مامان دوستت دارم، اندازه ستاره های آسمان.غافلگیر شدم. جمله اش به راستی تحت تاثیر قرارم داد. به سوی اتاقم رفتم تا این خاطره را در دفتر خاطرات بنویسم. هنگام نوشتن متوجه شدم که سینا با خود بلند بلند صحبت می کند و فحش های جدیدی را که یاد گرفته بود مرور می کرد. کاسه صبرم لبریز شد. او را کشان کشان به سمت حمام بردم و این بار سعی کردم با شامپو دهانش را پر کنم. خوشبختانه توانستم مقداری شامپو به دهانش بریزم.گفتم حالا می تواند محتویات دهانش را در دستشویی خالی کند و او تمام شامپوهای خورده شده را در کف حمام بالا آورد. من همان روز حمام را تمیز کرده بودم و حالا درسم را یاد گرفتم: چیزی که بیست سال پیش کاربرد داشته لزوما در عصر امروز جواب نمی دهد.شانه هایش را در دستانم گرفتم و در حالی که در چشمانش خیره شده بودم گفتم: تو را به اندازه تمام ستاره ها دوست دارم.جواب داد: من بیشتر!</description>
                <category>dastanekootah</category>
                <author>dastanekootah</author>
                <pubDate>Thu, 15 Oct 2020 16:08:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الو اطلاعات لطفا</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanekootah/%D8%A7%D9%84%D9%88-%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9%D8%A7%D8%AA-%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-fdoj5bkqsnm0</link>
                <description>ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم.آن موقع من 9-8 ساله بودم.یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود.من قدم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می‌کردم.بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفت‌انگیزی زندگی می‌کند به نام «اطلاعات لطفاً» ، که همه چیز را در مورد همه‌کس می‌داند.او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایه‌مان رفته بود. من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی می‌کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم.درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند. انگشتم را در دهانم می‌مکیدم و دور خانه راه می‌رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد. به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم. و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید: «اطلاعات بفرمائید»من در حالی که اشک از چشمانم می‌آمد گفتم «انگشتم درد می‌کند»«مادرت خانه نیست؟»«هیچکس بجز من خانه نیست»«آیا خونریزی داری؟»«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد می‌کند»«آیا می‌توانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»«بله، می‌توانم»«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه می‌کردم ...مثلاً موقع امتحانات در درس‌های جغرافی و ریاضی به من کمک می‌کرد.یکروز که قناری‌مان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.او به حرف‌هایم گوش داد و با من همدردی کرد.به او گفتم: «چرا پرنده‌ای که چنین زیبا می‌خواند و همۀ اهل خانه را شاد می‌کند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»من کمی تسکین یافتم. یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند. یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد. «اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانه‌مان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم. من کم‌کم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم. غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم می‌افتادم.راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت می‌گذاشت. چند سال بعد، بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد. من 15 دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی می‌کرد تلفنی حرف زدمو بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم می‌کنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً».به طرز معجزه‌آسایی همان صدای آشنا جواب داد. «اطلاعات بفرمائید»من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم «کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند؟»مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت «فکر می‌کنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.»من خیلی خندیدم و گفتم «خودت هستی؟»و ادامه دادم «نمی‌دانم می‌دانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»او گفت «تو هم می‌دانی که تلفن‌هایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»من به او گفتم که در تمام این سال‌ها بارها به یادش بوده‌ام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم. او گفت «حتماً این کار را بکن. اسم من شارون است.سه ماه بعد به سیاتل برگشتم.تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد. «اطلاعات بفرمائید»«می‌توام با شارون صحبت کنم؟»«آیا دوستش هستید؟»«بله، دوست قدیمی»«متأسفم که این مطلب را به شما می‌گویم. شارون این چند سال آخر به صورت نیمه‌وقت کار می‌کرد زیرا بیمار بود. او 5 هفته پیش در گذشت»قبل از این که تلفن را قطع کنم گفت «شما گفتید دوست قدیمی‌اش هستید. آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»با تعجب گفتم «بله»«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است. او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت: «نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست.خودش منظورم را می‌فهمد»من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.هرگز تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید.</description>
                <category>dastanekootah</category>
                <author>dastanekootah</author>
                <pubDate>Thu, 15 Oct 2020 16:06:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت و  داستان های آموزنده از سعدی</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanekootah/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-zmmgnqsjppx4</link>
                <description>ثروتمندزاده اى را در كنار قبر پدرش نشسته بود و در كنار او فقیرزاده اى كه او هم در كنار قبر پدرش بود. ثروتمندزاده با فقیرزاده مناظره مى كرد و مى گفت: صندوق گور پدرم سنگى است و نوشته روى سنگ رنگین است. مقبره اش از سنگ مرمر فرش شده و در میان قبر، خشت فیروزه به كار رفته است، ولى قبر پدر تو از مقدارى خشت خام و مشتى خاك، درست شده، این كجا و آن كجا؟فقیرزاده در پاسخ گفت: تا پدرت از زیر آن سنگ هاى سنگین بجنبد، پدر من به بهشت رسیده است.</description>
                <category>dastanekootah</category>
                <author>dastanekootah</author>
                <pubDate>Thu, 15 Oct 2020 16:04:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروس و مادر شوهر</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanekootah/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%88%D9%87%D8%B1-xhccb5bjxw5c</link>
                <description>دختری بعد از ازدواج نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با او جر و بحث می کرد.عاقبت دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادرشوهرش بمیرد،همه به او شک خواهند کرد،پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر بریزد ....تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد در این مدت با مادرشوهر مدارا کند تا کسی به او شک نبرد.دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر می ریخت و با مهربانی به او می داد.هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس،اخلاق مادرشوهر هم بهتر و بهتر شد تا آن جا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت : دیگر از مادرشوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.داروساز لبخندی زد و گفت : دخترم، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بین رفته است.برای پیروزی ابلیس کافی است آدمهای خوب دست روی دست بگذارند.</description>
                <category>dastanekootah</category>
                <author>dastanekootah</author>
                <pubDate>Thu, 15 Oct 2020 16:02:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساس متقابل</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanekootah/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-imivy2bkzqvf</link>
                <description>کشاورزی تعدادی توله سگ ازنژادی خوب رو گذاشته بود واسه ی فروش. پســــــــر بچه ای رفت سراغش و گفــــــت: می خواهم یکی از اونا رو بخــــرم.کشاورز جواب داد که:اونا نژاد خوبی دارن و کمی گرون هســـــــتند. پســــر کوچولو پولهایی رو کهتوی مشتش نگــــه داشته بود شمرد و گفت:من فقط 29سنت دارم.کشاورز سری تکون داد و گفت: متاســـــــفم پسرم اونا خیلی گرون تر از این حرفا هستند.پسرک خواهش کرد : پـس فقط اجازه بدید نگاهی بهشــون بندازم.و بعد از قبـــــــول کردنکشاورز رفـــــــــــت سراغ توله ها و چهارتا سگ کوچولوی پشمالو رو دید که با هم بازی می کردن و...بالا و پایین می پریدن .یهـو یه صدای خـــش خــــش که از لونه ی سگ ها میومد توجه اونو جلب کرد و رفت به سمتش.اونجا یه توله سگ لاغـــر رو دید که جثه اش از بقیه کوچیک تر بود و به دلیل این که یکی از پاهاش معیوب بود لنگ لنگان راه می رفت.یه دفعه چشم های پســـــــــرک برقی زد و دوان دوان رفت سراغ کشـــــاورز و گفــــــت: آقا ممکنه اونو به من بفروشین .کشــــــــاورز با تعجبپاسخ داد که: پســـــــرم اون لنــــــگه و لاغــــــر.... به سختی هم راه می ره پس نمی تونی باهاش بازی کنی.پسر کوچولو که هنوز چشم هایش می درخشــــید پاچه ی شلوارش را بالا زد و پای مصنوعیش را به کشـــــــــاورز نشون داد و گفت اون توله سگ به کسی نیاز داره که درکش کنه و اشک تموم صورتش رو پوشوند</description>
                <category>dastanekootah</category>
                <author>dastanekootah</author>
                <pubDate>Thu, 15 Oct 2020 16:01:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوق و امید</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanekootah/%D8%B4%D9%88%D9%82-%D9%88-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-m4ltyc52hiva</link>
                <description>روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم .شغلم را........دوستانم را.........زندگی ام را !به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم .به خدا گفتم : آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری ؟و جواب او مرا شگفت زده کرد.او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟پاسخ دادم : بلی .فرمود :هنگامی که درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم .به آنها نور و غذای کافی دادم . دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد وتمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود .من از او قطع امید نکردم .در دومین سال سرخسها بیشتر رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدنداما همچنان از بامبوها خبری نبود .من بامبوها را رها نکردم.در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند .اما من باز از آنها قطع امید نکردم.در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد.در مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید.5 سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شوند.ریشه هایی که بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می کرد.خداوند در ادامه فرمود : آیا می دانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با سختیها ومشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ساختی .من در تمامی این مدت تو را رها نکردم همانگونه که بامبو ها را رها نکردم .هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتنداما هر دو به زیبایی جنگل کمک می کنند.زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می کنی و قد می کشی !از او پرسیدم : من چقدر قد می کشم .در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد می کند؟جواب دادم : هر چقدر که بتواند .گفت : تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هر اندازه که بتوانی</description>
                <category>dastanekootah</category>
                <author>dastanekootah</author>
                <pubDate>Thu, 15 Oct 2020 16:00:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دروغ های مادرم</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanekootah/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-plriaabhuzbv</link>
                <description> داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچگاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،:&quot;فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم.&quot; و این اوّلین دروغی بود که به من گفت. زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.  مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند.  به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم. مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.  ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند.  امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:&quot;بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟&quot;  و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد. شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، &quot;مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح.&quot;  لبخندی زد و گفت: &quot;پسرم، خسته نیستم.&quot; و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت. به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید.  اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.  موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد.  در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم.  از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و &quot;نوش جان، گوارای وجود&quot; می‏گفت.  نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، &quot;مادر بنوش.&quot; گفت: &quot;پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم.&quot; و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت: &quot;من نیازی به محبّت کسی ندارم...&quot; و این پنجمین دروغ او بود.درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:&quot;پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم.&quot; و این ششمین دروغی بود که به من گفت.درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏رفتم.  با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:&quot;فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم.&quot;و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید.  به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.  همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم.  دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‌‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت: &quot;گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم.&quot; و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.این سخن را با جمیع کسانی می‎گویم که در زندگی‎اش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.این سخن را با کسانی می‎گویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد.</description>
                <category>dastanekootah</category>
                <author>dastanekootah</author>
                <pubDate>Thu, 15 Oct 2020 15:58:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanekootah/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-xu7lojmu2cxw</link>
                <description>روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد.... که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. &quot;رضایت کامل&quot;.معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش &quot;زندگی&quot; و &quot;عشق به همنوع&quot; به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد. ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است !</description>
                <category>dastanekootah</category>
                <author>dastanekootah</author>
                <pubDate>Thu, 15 Oct 2020 15:56:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طنز بسیار جالب: نه قانونی نه منطقی!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanekootah/%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%DB%8C-qewcjdq7xcoh</link>
                <description>دانشجویی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت:قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمی توانستم یک استاد باشم.دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یک سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول می کنمدر غیر اینصورت از شما می خواهم به من نمره کامل این درس را بدهید.استاد قبول کرد و دانشجو پرسید: آن چیست که قانونی است ولی منطقی نیست،منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شدنمره کامل درس را به آن دانشجو بدهد.بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسیدو شاگردش بلافاصله جواب داد:قربان شما ۶۳ سال دارید و با یک خانم ۳۵ ساله ازدواج کردیدکه البته قانونی است ولی منطقی نیست.همسر شما یک دوست - پسر  ۲۵ ساله دارد که منطقی است ولی قانونی نیستو این حقیقت که شما به دوست - پسر همسرتان نمره کامل دادیددر صورتیکه باید آن درس را رد می شد نه قانونی است و نه منطقی !</description>
                <category>dastanekootah</category>
                <author>dastanekootah</author>
                <pubDate>Thu, 15 Oct 2020 15:53:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طعم هدیه</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanekootah/%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-jimfm261m7fg</link>
                <description>روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد.پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد. مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت.اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد.شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بد مزه است.ظاهرا آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود. شاگرد با اعتراض از استاد پرسید:آب گندیده بود. چطور وانمود کردید که گوارا است؟استاد در جواب گفت:تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم.این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد.</description>
                <category>dastanekootah</category>
                <author>dastanekootah</author>
                <pubDate>Thu, 15 Oct 2020 15:51:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طعم هدیه</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanekootah/%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-pzbgjz9ud2sx</link>
                <description>روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد.پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد. مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت.اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد.شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بد مزه است.ظاهرا آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود. شاگرد با اعتراض از استاد پرسید:آب گندیده بود. چطور وانمود کردید که گوارا است؟استاد در جواب گفت:تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم.این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد.</description>
                <category>dastanekootah</category>
                <author>dastanekootah</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2020 20:27:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک اتفاق جالب</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanekootah/%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8-ik7wrow6tcuq</link>
                <description>یک اتفاق جالبچند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت به خصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت. این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود، به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند. کسی قادر به حل این مسئله نبود. که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می مرد. به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند. در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و... دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد!</description>
                <category>dastanekootah</category>
                <author>dastanekootah</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jul 2019 19:10:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استجابت دعای زوج جوان</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanekootah/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D8%AF%D8%B9%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%88%D8%AC-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-yrkpzmlgmgvv</link>
                <description>استجابت دعای زوج جوانزن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند.پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در جواب اون زوج گفت: ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود. با این وجود من قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم، قول می دهم وقتی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش اون جا رو ترک کنه، بازگشت و گفت:من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در شهر رم حدود 15 سال به طول خواهد انجامید، ولی قول می دم وقتی برگشتم حتما به دیدن شما بیام.15 سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت. یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد، یاد قولی افتاد که 15 سال پیش به اون زوج جوان داده بود و تصمیم گرفت یه سری به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه افتاد. وقتی به محل اقامت اون زوجی که سال ها پیش با اون مشورت کرده بودند رسید زنگ در را به صدا در آورد.صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا رو پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا صاحب فرزند شده اند.وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه رو دید که دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن وهمه جا رو گذاشتن رو سرشون و وسط اون شلوغی و هرج و مرج هم مامانشون ایستاده بود.کشیش گفت: فرزندم! می بینم که دعاهاتون مستجاب شده... حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به خاطر این معجزه تبریک بگم.زن مایوسانه جواب داد: اون نیست... همین الان خونه رو به مقصد رم ترک کرد.کشیش پرسید: شهر رم؟ برای چی رفته رم؟زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین خاموش کنه</description>
                <category>dastanekootah</category>
                <author>dastanekootah</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jul 2019 19:01:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ثروت مند شدن به خاطر نگهداری از پدر</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanekootah/%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA-%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-wfj8irbg3ayk</link>
                <description>ثروت مند شدن به خاطر نگهداری از پدرمردی چهار پسر داشت. هنگامی  که در بستر بیماری افتاد، یکی از پسرها به برادرانش گفت: «یا شما مواظب پدر باشید و از او ارثی نبرید، یا من پرستاری اش می کنم و از مال او چیزی نمی خواهم؟!» برادران با خوش حالی نگه داری از پدر را به عهده او گذاشتند و رفتند. پس از مدتی پدر مُرد. شبی پسر در خواب دید که به او می گویند در فلان جا، صد دینار است، برو آن را بردار، اما بدان که در آن خیر و برکتی نیست!پسر سراغ پول ها نرفت. دو شب بعد هم همان خواب ها تکرار شد تا آن که در شب سوم خواب دید که می گویند، در فلان مکان یک درهم است. آن را بردار که پرخیر و برکت است!پسر صبح از خواب برخاست و همان  جایی که خواب دیده بود، رفت و یک درهم را برداشت. در راه با آن دو ماهی خرید. هنگامی که شکم آن ها را پاره کرد، در شکم هر کدام یک دُر یافت. یکی از دُرها را به درگاه سلطان برد. پادشاه که از آن خوشش آمده بود، پول زیادی به پسر داد و گفت: «اگر لنگه دیگر آن  را بیاوری، پول بیش تری می گیری!»پسر دُر دیگر را نیز به قصر شاه برد. سلطان با دیدن دُر به وعده اش عمل کرد و پسر به برکت احترام به پدرش از ثروت مندترین مردان روزگار شد.</description>
                <category>dastanekootah</category>
                <author>dastanekootah</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jul 2019 19:00:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکافات عمل</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanekootah/%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-%D8%B9%D9%85%D9%84-kipabwciuwhz</link>
                <description>مکافات عملفرزندی پدر پیرش را کُول کرد و به کوهستان  برد. وقتی به بالای کوه رسید، پسر غاری پیدا کرد و پدر را آن جا گذاشت. هنگامی که می خواست برگردد، با خنده های پدر پیرش مواجه شد. پسر با تعجب به او نگاه کرد و گفت: «به چه می خندی پدر؟!»پدر نگاهی به پسر جوانش کرد و گفت: «من هم چون تو، روزی پدر پیر و ناتوانم را همین جا رها کردم و رفتم و حالا تو مرا این جا آوردی. روزی هم پسرت تو را به این جا خواهد آورد!»پسر لحظه ای به حرف های پدرش اندیشید و آن گاه از ترس آن که مبادا روزی پسرش هم با او چنین کند، پدر را برداشت و به خانه آورد.</description>
                <category>dastanekootah</category>
                <author>dastanekootah</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jul 2019 18:59:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چهار زن دارند!</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanekootah/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-t2rsbhczb96j</link>
                <description>همه چهار زن دارند!روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت.زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با خریدن جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه خوشحال می‌کرد. بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او می‌داد.‌‌زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می‌کرد. اگرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او تنهایش بگذارد.واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست داشت. او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب همسرش بود. مرد در هر مشکلی به او پناه می‌برد و او نیز به تاجر کمک می‌کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.اما زن اول مرد، زنی بسیار وفادار و توانا بود که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنشدر زندگی بود که اصلا مورد توجه مرد نبود. با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می‌کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت: ‌&quot;من اکنون 4 زن دارم، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت و تنها و بیچاره خواهم شد&quot;! بنابراین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهایی‌اش فکری بکند.اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت:&quot;من تورا بیشتر از همه دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می‌شوی تا تنها نمانم؟&quot;زن به سرعت گفت : &quot; هرگز&quot; و مرد را رها کرد.ناچار با قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت:‌&quot;من در زندگی تو را بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟&quot;زن گفت: &quot; البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است. تازه من بعد از تو می‌خواهم دوباره ازدواج کنم &quot; قلب مرد یخ کرد.مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت:&quot;تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید تو از همیشه بیشتر می‌توانی در مرگ همراه من باشی؟ &quot;زن گفت :&quot; این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می‌توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ،...متاسفم&quot;! گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.در همین حین صدایی او را به خود آورد:&quot;من با تو می‌مانم ، هرجا که بروی&quot;، تاجر نگاهش کرد، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوءتغذیه، بیمارش کرده باشد. غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت:&quot; باید آن روزهایی که می‌توانستم به تو توجه می‌کردم و مراقبت بودم ...&quot;</description>
                <category>dastanekootah</category>
                <author>dastanekootah</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jul 2019 18:57:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکر زنان چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanekootah/%D9%85%DA%A9%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-tyrkcrhpbmlu</link>
                <description>مکر زنان چیست؟مردی در کنار چاه زنی زیبا دید ، از او پرسید : مکر زنان چیست؟ زن داد و فریاد کرده و مردم را فراخواند ،مرد  که بسیار وحشت کرده بود پرسید : چرا چنین میکنی؟ من که قصد اذیت کردن شما را نداشتم ،دیدم خانم محترم و زیباروی هستی خواستم از شما سوالی بپرسم ،در این هنگام تا قبل از اینکه مردم برسند زن سطل آبی از چاه بیرون کشید و آن را بر سر خود ریخت ،مرد باتعجب پرسید : چرا چنین کردی؟ زن خطاب به مردم که برای کمک آمده بودند گفت: ای مردم من در چاه افتاده بودم و این مرد جان مرا نجات داد ، مردم از آن مرد تشکر کرده و متفرق شدند. دراین هنگام زن خطاب به مرد گفت : این است مکر زنان ،اگر اذیتشان کنی تورا میکشند و اگر احترامشان کنی خوشبختت میکنند .شیطان که با فرزندش نظاره گر ماجرا بود در حالی که سیگارش را میتکاند به فرزندش گفت:كره خر ، یاد بگیر ... !!!</description>
                <category>dastanekootah</category>
                <author>dastanekootah</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jul 2019 18:55:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخت با من یار نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanekootah/%D8%A8%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-xnl5ybjadkk5</link>
                <description>بخت با من یار نیستروزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میکرد &quot;بخت با من یار نیست&quot; و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد. پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود. او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: &quot;ای مرد کجا می روی؟&quot;مرد جواب داد: &quot;می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!&quot;گرگ گفت : &quot;میشود از او بپرسی که چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناک می شوم؟&quot;مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید که دهقانانی بسیار در آن سخت کار می کردند.یکی از کشاورزها جلو آمد و گفت : &quot;ای مرد کجا می روی ؟&quot;مرد جواب داد: &quot;می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!&quot;کشاورز گفت : &quot;می شود از او بپرسی که چرا پدرم وصیت کرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی که در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیکند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهکاری است ؟&quot;مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد. او رفت و رفت تا به شهری رسید که مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ.شاه آن شهر او را خواست و پرسید : &quot;ای مرد به کجا می روی ؟&quot;مرد جواب داد: &quot;می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!&quot;شاه گفت : &quot; آیا می شود از او بپرسی که چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاکنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟&quot;مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد. پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را که در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف کرد. جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازهای را که در را ازش سوال شده بود با وی در میان گذاشت و گفت : &quot;از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!&quot;و مرد با بختی بیدار باز گشت...به شاه شهر نظامیان گفت : &quot;تو رازی داری که وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یک رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شرکت نمی کنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یک زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد. و اما چاره کار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج کنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی که در جنگ ها فرماندهی کند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد.&quot;شاه اندیشید و سپس گفت : &quot;حالا که تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج کن تا با هم کشوری آباد بسازیم.&quot;مرد خنده ای کرد و گفت : &quot;بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!&quot;و رفت...به دهقان گفت : &quot;وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، که با وجود آن نه تنها تو که خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست.&quot;کشاورز گفت: &quot;پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریک شویم که نصف این گنج از آن تو می باشد.&quot;مرد خنده ای کرد و گفت : &quot;بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!&quot;و رفت...سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد و سپس گفت: &quot;سردردهای تو از یکنواختی خوراک است اگر بتوانی مغز یک انسان کودن و کور مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!&quot;خواننده محترم شما اگر جای گرگ بودید چکار می کردید ؟بله. درست است! گرگ هم همان کاری را کرد که شاید شما هم می کردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.</description>
                <category>dastanekootah</category>
                <author>dastanekootah</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jul 2019 18:53:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پند لقمان</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanekootah/%D9%BE%D9%86%D8%AF-%D9%84%D9%82%D9%85%D8%A7%D9%86-w0fyd4qujt10</link>
                <description>روزی لقمان به پسرش گفت:امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی!و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی!پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیمچطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟لقمان جواب داد:اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوریهر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابیدر هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای گیریآن گاه بهترین خانه های جهان مال توست</description>
                <category>dastanekootah</category>
                <author>dastanekootah</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jul 2019 18:49:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه باور ها</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanekootah/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%87%D8%A7-o7ijpnrwnynf</link>
                <description>باورهادر یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسیداما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می‌دانست.نتیجه‌گیری:هر فردی خود را ارزیابی می‌کند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی‌توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید «هستید». اما بیش از آنچه باور دارید «می‌توانید» انجام دهید</description>
                <category>dastanekootah</category>
                <author>dastanekootah</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jul 2019 18:45:54 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>