<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های داستان شاپ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@dastanshop</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 20:11:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/259303/avatar/YwbTUI.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>داستان شاپ</title>
            <link>https://virgool.io/@dastanshop</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سایتی برای خواندن داستان</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanshop/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-kf9qutrpc9tm</link>
                <description>امروز سایتی معرفی می کنم برای خواندن و لذت بردن از داستان های کوتاه و فلش فیکشن به قلم مهندس فرشید خیرآبادی . داستان های این سایت در ژانر های ادبی گوناگون نوشته شده اما سبک اونها فلش فیکشن است.اگر دوست داشته باشید می توانیدهمه ی داستان ها رو یکجا در کتاب «سرزمین داستان» از سایت «داستان شاپ» خریداری کنید.در سرزمین داستان خوش باشید.</description>
                <category>داستان شاپ</category>
                <author>داستان شاپ</author>
                <pubDate>Sun, 06 Sep 2020 14:10:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ویلا و لیلا</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanshop/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88%DB%8C%D9%84%D8%A7-%D9%88-%D9%84%DB%8C%D9%84%D8%A7-jrbslrtfl0gb</link>
                <description>صدای شُرشُر آب، آبی که به روی سنگ ها و تنگه های مسیر رود می ریزد و می پاشد و پیش می رود، هیاهوی سیرسیرک های بی تاب که پشت هم می خوانند و سیرسیرک هایی که منقطع سیرسیر می کنند. نجوای پرندگان جنگلی عجیب که نامشان را نمی دانم و آوازشان ناله فام است و دسته ی پرنده هایی که در جواب هم می خوانند.هوا گرم و مرطوب است. چیزی جز برگ هایی پف کرده و خیس به رنگ های بیشتر سبز و کمتر زرد نمی بینم. ریشه ی درختان که همچو خاطرات من بخشی آشکار و بخشی پنهان اند کم کم چشم می خورند. سرم را تکان می دهم، تنه ی درختان با اندازه هایی گوناگون و رنگ هایی متنوع ظاهر می شوند، درختی که سبزینگی تا بالای تنه ی آن پیش روی کرده، همچون بهار در قلب شب های زمستان، پیش تاخته. آن یکی درخت خم شده، باز هم خم، آنقدر خم که تنه اش بجای آسمان سر به زمین می ساید. برگی گه گاه از آسمان جنگل می چکد و چرخ می خورد تا به روی برگ های بر زمین ریخته بخوابد.نگارش: مهندس فرشید خیرآبادیادامه داستان...</description>
                <category>داستان شاپ</category>
                <author>داستان شاپ</author>
                <pubDate>Sun, 06 Sep 2020 13:59:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان درون شب</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanshop/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%B4%D8%A8-zzkhd7rcr57b</link>
                <description>سر فرصت جایش را پهن می کرد.آرام آرام خورشید از روی برگ های درختان به پایین خزیده است. برگ های نزدیک آسمان سبز تیره و برگ های پایین تر زرد و سبز شده اند و آرام آرام تیره تر می شوند؛ نور، بر روی تن برگ ها به پایین می غلتد. آرامش شگرفی در فضایی اینسان فراخ پهن می شود.در دور دستِ نگاه، کوه هایی بدون درخت، بدون سبزی، پر از سنگ و سنگلاخ، پا برجا و همنجا مانده و خورشید از آنها گذشته و دیگر سیاه به چشم می آیند. ماه، لکه ای کم رنگ است و ستاره ی شامگاهی هم در آسمان سوسو می زند. سر می گردانم، رهگذران پارک کم شده اند. به جز گروهی جوان که همدیگر را هُل می دهند و از سر هیچ و پوچ می خندند و چندین زن و مرد که اینجا و آنجا در هم فرو رفته اند …نوشته: مهندس فرشید خیرآبادیادامه داستان...</description>
                <category>داستان شاپ</category>
                <author>داستان شاپ</author>
                <pubDate>Sun, 06 Sep 2020 13:58:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان لمس تن تو</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanshop/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%84%D9%85%D8%B3-%D8%AA%D9%86-%D8%AA%D9%88-hlsch3vmqdpz</link>
                <description>دستت رو بکش روش!زبره.آروم لمسش کن، باید حسش کنی!چرا؟وقتی حسش کنی، درکش میکنی.آخه چرا باید درکش کنم؟ این یه درخته، مثِ همه ی درختا.تا درکش نکنی بخشی از اون نمیشی.برو بابا! واسه چی باید بخشی از اون بشم؟ حالیت نیستا.اگر بخای رها بشی؛ اگر بخای لذت ببری اول باید به جهان وصل بشی. باید یکپارچه بشی تا چیزی آزارت نده.تو بیشتر دوست داری منو لمس کنی یا درختو؟نوشته: مهندس فرشید خیرآبادیادامه داستان...</description>
                <category>داستان شاپ</category>
                <author>داستان شاپ</author>
                <pubDate>Sun, 06 Sep 2020 13:56:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کلاغ مرا می بیند.</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanshop/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%BA-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%AF-zlye5jp1mn1c</link>
                <description>در پارک نشسته ام. ظهر است. نجوای سیر سیرک ها به گوش می رسد و با صدای سه کلاغ در هم می پیچد. فریادی از بلند گوهای پارک در استخوانم نفوذ کرده و وجودم را خراش می دهد. بلندگو اندوهگین نعره زنان آوای رقص و گریه را در هم می کند و بیرون می ریزد.کمی بعد صدای کلاغ ها قطع می شود انگار از رو می رند، صدای بلندگو ناجور تر است. بر میخیزم و راه می روم. بیست و چند ساله به نظر می رسم. امسال هنوز به نیمه نرسیده و تابستانی پاییزی ست، خشک سالی و آلودگی. از آسمان خاک می بارد. جایی پیدا کردم که دوباره بنشینم. نیمکت آهنی، زنگ زده، کثیف و خاک آلود. به نظاره می نشینم: پارکی در مرداد برگریزان و در نجواهای زشت فرو رفته.نوشته: مهندس فرشید خیرآبادیادامه داستان...</description>
                <category>داستان شاپ</category>
                <author>داستان شاپ</author>
                <pubDate>Sun, 06 Sep 2020 13:54:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان تجاوز گروهی</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanshop/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B2-%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87%DB%8C-qynf3qnyp7rz</link>
                <description>Ø    میترسم این پسره یهو بهمون حمله کنه.o      مطمعنی؟Ø    نه! اما یه جوریه. انگار کمین کرده تا خلوت بشه و یهو بپره رو مون و خفمون کنه.o      آدم رو میترسونی!Ø    آخه نگاش کن! مثه مردایی میمونه که میخان تجاوز کنن به آدم. انگار با خودشم دعوا داره.o      تو از کجا میدونی شبیه مرداییه که میخان به زنا تجاوز کنن؟Ø    تو فیلما دیدم دیگه.·       لعنتی! حقم رو ازش می گیرم. نمی ذارم پولم رو بخوره و به ریشم بخنده. تا الان بیست و پنج روزه کار کردم؛ کاری که باید چهار نفر انجام میدادن، من یه نفره انجام دادم. عوض اینکه بگن دستت درد نکنه و پولم رو زودی بدن تازه بهم میگن حسابدار نیس: «رفته مرخصی و باید بری چند روز دیگه بیای».نوشته: مهندس فرشید خیرآبادیادامه داستان...</description>
                <category>داستان شاپ</category>
                <author>داستان شاپ</author>
                <pubDate>Sun, 06 Sep 2020 13:53:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دیده ام</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanshop/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-y5t7qnwgpdbe</link>
                <description>انگار دویست و اندی سالم است یا بیشتر. تا بحال به کسی سن و سالم را نگفته ام. زندگی ام ثابت بوده اما در مقابل چشمانم همه چیز در حرکت بود، جهانی در گردش. سال هاست چشم و گوشم؛ چیزهای بسیار دیده وُ چیزهای بسیار شنیده ام. هرچه دیده و شنیده ام رازی در دلم شده اند. بر دلم چیزهای بسیار نوشته ام. بر تنم چیزهای بسیار از خوشی ها و ناخوشی ها به یادگار مانده است؛ بسان چروک هایی بر دستان کارگران و بر صورت مادران.سال ها پیش اینجا دهاتی بود از دهات اطراف. نزدیکی اینجا که من ایستاده ام رودی می گذشت، پاک، جوشان و پُر آب. می دانی! آب آبادی ست. زمین های کشاورزان با این، همین آب، تشنگی می کاستند و با همین آب زنده می شدند. هندوانه ها سرخ می شدند و خربزه ها شیرین. نهال ها به باغ ها بدل می شدند و کشتزار های گندم به نان هایی داغ در دستان زنان دهات.سالیان بر همین چرخ، روزگار گذراند اما اینگونه نبوده وُ اینگونه نخواهد ماند.نوشته: مهندس فرشید خیرآبادیادامه داستان...</description>
                <category>داستان شاپ</category>
                <author>داستان شاپ</author>
                <pubDate>Sun, 06 Sep 2020 13:51:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان فقط دو ساعت</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanshop/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%AF%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-y7w8tdfnxktf</link>
                <description>سرما حرکت می کند. از انگشتانت بالا می آید و زیر لباس هایت پیش می رود؛ لباس هایی که «روی هم روی هم» پوشیده ای تا تو را در سرما سرپا نگه دارد. به آرامی از درون، سرد می شوی و حرکاتت کند می شود. دست خودت نیست، سرما روی عظلاتت نشسته است.ساعت نخست، ماه عسل «پُست نگهبانی» ات است. خوب می دانی که چه پیش می آید و تلاش می کنی با تکان دادن بدنت و نرمش کردن به خودت بقبولانی که شب تمام خواهد شد و تو در ادامه ی شب ادامه خواهی یافت. به خودت می گویی که دوام خواهی آورد.در ارتفاع ده متری از زمین، اتاقکی که چهار سوی آن تا نیمه، فلزی و بالایش شیشه خوابیده، تو را در آغوش گرفته است.نوشته: مهندس فرشید خیرآبادیادامه داستان...</description>
                <category>داستان شاپ</category>
                <author>داستان شاپ</author>
                <pubDate>Sun, 06 Sep 2020 13:50:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان هایکو برای مردگان</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanshop/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-y3b1erm17xtp</link>
                <description>دیگر همه چیز تمام شد و مُردم. به پایان همه ی راه های نرفته وُ رفته رسیدم. در میانه ی ناباوری که چرا ناگاه در وضعیت مرگ ام و چرا این منم که باید بروم.… و مرگ راهی بوده است که امروز می روم. حالا توی پارک بی هدف چرخ می زنم.ساعت، ساعت، این ساعت های لعنتی، زمانی مرا به هیجان می آورد برای رسیدن. رسیدن به چیزهایی.به ساعتم نگاه می کنم، چه ساعت زیبایی و هیچوقت ندیده بودم اش، فقط می خریدم. اکنون زمان هفت وُ چهل دقیقه را نشان می دهد. حوالی پاییز در مهر ماه.صدای کودکان از درون حیاط دبستان فوران می کند، انگار بازی ها را به آسمان می پاشند و چلچله ای که روی چمن پارک قدم می زند را می ترسانند وُ فراری می دهند. چند متر آنسوی تر، چلچله باز بر چمن ها می نشیند، چمن هایی که آفتاب رنگ آمیزی شان کرده است، کم رنگ، پر رنگ و آنها که درخشان شده اند زیر نور خورشید. چلچله همچنان پر می کشد و...نوشته: مهندس فرشید خیرآبادیادامه داستان...</description>
                <category>داستان شاپ</category>
                <author>داستان شاپ</author>
                <pubDate>Sun, 06 Sep 2020 13:46:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان پنج سال و نیم می گذرد.</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanshop/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-vblqamndxkxs</link>
                <description>پنج سال و نیم می گذرد. رامین به بیرون نگاه می کند، نگاه که نه غرق شده است … .پنجره ای زنگ زده با شیشه هایی کثیف و پر از لک گرد و غبار و چیزهایی زرد و قهوه ای مالیده شده بر آن. ساختمان های سیمانی همچون معماری اردوگاه سرخ در دید است، همه چیز یکسان با دستور ساختی یکسان و پرداختی بیمارگونه. توسی سیر با لکه های بزرگ نم لوله ها و فاضلاب ها بر سیمان، نور گیر هایی خفه، پنجره های کوچک که تنها چراغ های سقفی درون اتاق ها را نمایش می دهند. هر چه سر بگردانی جز این چیزی نمی بینی. محال است زندگی را از درون پنجره ببینی هر چند همه در خانه ها هستند چون شب زمستانی اوایل دی ماه است و کسی نیازی به گشتن در شهر ندارد و می خواهد در جایی خود را بتپاند، جایی شبیه خانه.رامین همچنان ایستاده و به هیچ می نگرد. توی اتاق خواب هستیم و من می خواهم مجبورش کنم مردک پلشت را بکشد. خودم دیگر نمی توانم ولی او …نوشته: مهندس فرشید خیرآبادیادامه داستان...</description>
                <category>داستان شاپ</category>
                <author>داستان شاپ</author>
                <pubDate>Sun, 06 Sep 2020 13:44:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان همشهری سزان</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanshop/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D8%B2%D8%A7%D9%86-fs5vy64knzba</link>
                <description>حس مزخرف و عجیبی دارم، خفگی و تهوع با هم. خانه انگار قفسی شده بود که تنگ و تنگ تر می شد. من در جاهای بسته، حس خفگی دارم. هر چند در خانه ای بسیار بزرگ زندگی می کنم اما امروز حس می کنم مرا در جایی یک متری محبوس می کنند یا کرده اند. تاب نیاوردم و بیرون زدم.§      گور پدر ماشین؛ یه امروز رو کمی پیاده برم. شاید حالم بهتر شه.به تاخت از حیاط رد شدم. انگار هیچ چیز در آن ندیدم؛ شاید هم هیچ چیز نبود. همان حیاطی که برایش پول بسیار هزینه کرده بودم.§      توی یه معامله ی توپ کلی پول به جیب زدم. یه ماشین داغون رو به قیمت نو انداختم به یارو. خیلی حال داد! [پوزخند] یارو احمق بود؛ بیخودی به حرف من اطمینان کرد. تقصیر خودش بود. بعدش با اون پول حیاطوُ ردیفش کردم.§      عاشق این شهرم. وختی اومدم اینجا هیچی نداشتم، گدا بودم. اسمش قبلنا چیز دیگه بوده اما الان «تآگلان» شده. جای آشغالیه اما پول توشه. از مردم میشه پول بیرون کشید.نوشته: مهندس فرشید خیرآبادیادامه داستان...</description>
                <category>داستان شاپ</category>
                <author>داستان شاپ</author>
                <pubDate>Sun, 06 Sep 2020 13:42:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان شب شهردار</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanshop/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-zc3cegd1egny</link>
                <description>امشب آخرین شب است. روی تخت دراز کشیده؛ ثابت وُ سرد. سیخ خوابیده و به سقف خیره مانده. چشمانش سفید شده اند وُ پوستش سفید تر؛ آنقدر سفید که می ترساند. روز پیش، صورتش را اصلاح کرده اند اما امروز ته ریش دارد. بالای سرش هستم، او دراز کشیده و من نشسته ام.من جوانم و او خیلی پیر. از روی چروک های زیر چانه و روی گردنش می توان فهمید. انگشتر الماس درشتی در دست دارد و کت و شلوار رسمی بر تن. انگار می خواهد به مراسم عروسی برود که دیگر از آن بر نخواهد گشت. بارانی که بیرون پنجره ی سالن می بارد به زمین خیره مانده، یک ریز می بارد.آوریلِ اینجا سرد است اما گلهای بنفشه را در حیاط روبروی خانه کاشته اند، بنفش، زرد وُ سفید؛ بنفش ها بیشترند و انگار چشمی درونشان باز مانده.نوشته: مهندس فرشید خیرآبادیادامه داستان...</description>
                <category>داستان شاپ</category>
                <author>داستان شاپ</author>
                <pubDate>Sun, 06 Sep 2020 13:40:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان سنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanshop/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%86%DA%AF-grqwh7ndyz3a</link>
                <description>ساعت را نمی دانم اما آفتاب روشنایی را پهن کرده است و به روی خیابان ها، موجودات و درختان راه می رود. آفتاب آرام آرام رنگ ها را از نارنجی به سفید تبدیل می کند و دیگر نمی توان به خود خورشید خیره شد. اکنون لمس تن شهر و شهر خانه به دست آفتاب بجای لذت، زیبایی می آفریند. کم کم رنگ ها کم رنگ تر و غبار بیشتر می شود. من در خیابان هستم و می روم … .کسی آرام می ایستد تا من رد شوم، هیچ حرکتی نمی کند، انگار به یک باره میخکوب می شود و می میرد. از این سوی خیابان به آنسو می روم. زنی تا مرا می بیند به تاخت دور می شود. همچنان در راهم و به دسته ای از مردان ایستاده منتظر اتوبوس سرویس کارخانه نزدیک می شوم.نوشته: مهندس فرشید خیرآبادیادامه داستان...</description>
                <category>داستان شاپ</category>
                <author>داستان شاپ</author>
                <pubDate>Sun, 06 Sep 2020 13:38:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان آبی پوست</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanshop/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA-pjxxgmcfjsyd</link>
                <description>خب! احتمالا که نه، دقیقن دخلمون میاد. نه! اومده.«ژاگِن» این را با خنده گفت و به دالان سوم برای پرتابه ها پیچید؛ بر ارابه ای که مجهز به انتقال دهنده در مسیر های کوتاهِ شهری ست سوار بود. نشسته و آرام؛ اما غوغایی درونش موج می زد، به نشانه ی همان توفان که بیرون در راه بود.همه در طی سالیان می اندیشیدند که کار زمین با حملات تروریستی به پایان می رسد و یا با شهاب سنگ و یا آلودگی زیستی و یا چیزی شبیه این. اما این پیشبینی ها همه اشتباه بود. پایانِ کارِ زمین ویژه تر پیش رفت. به سادگی: جای بهتری در دسترس بود!زمین زود متولد شده بود و حالا پیر شده است. منابع رو به پایان و انتقال منابع به زمین هزینه بر است. در دوره ای که انسان احمقانه خود را تکثیر کرد …نوشته: مهندس فرشید خیرآبادیادامه داستان ...</description>
                <category>داستان شاپ</category>
                <author>داستان شاپ</author>
                <pubDate>Sun, 06 Sep 2020 12:16:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوچه</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanshop/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-om0q3tobzp77</link>
                <description>مرداد است؛ بادهای داغ تابستانی از روی تنوری آماده ی پختن بر می خیزند و در هوایی خفه، به هر چیز به هر جا خود را می کوبند. سالی گرم و شرجی در کوچه ای دراز، باریک و قدیمی. دو سوی کوچه را خانه ها تسخیر کرده اند. از سویی حیاط و از سویی نمای وا رفته ی ساختمان ها دیده می شوند و درختانی که تنها شاخه هایشان از بالای دیوارهای بلند حیاط پیداست.دیوارها و حیاط هایی شبیه زندان و مردمانی گرفتار در محاصره ی دیوارها. آفتاب بالای سر کوچه گرفتار شده و کوچه از داغی آسفالت هایش مثل تنور نانوایی است. اشعه ی خورشید به شیشه ی پنجره ها برخورد می کند و باز می گردد، مجبورت می کند سرت را پایین بیاندازی تا کور نشوی. تازه وقتی سر خم می کنی می فهمی نور از روی زمین که با آسفالت فرش شده نیز باز می تابد و می خواهد درون چشمت فرو رود و کورت کند. آفتاب به زور می خواهد خودش را به شهر نشان دهد. رهگذران باید دستشان را بالای پیشانی بگیرند تا از نور کور نشوند.در این ساعت، رهگذری در کوچه نیست.نوشته: مهندس فرشید خیرآبادیادامه داستان ...</description>
                <category>داستان شاپ</category>
                <author>داستان شاپ</author>
                <pubDate>Sun, 06 Sep 2020 12:12:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان اول اکتبر</title>
                <link>https://virgool.io/@dastanshop/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D8%A8%D8%B1-iy9oligolcmq</link>
                <description>مشکلِ اینجا همین است، تعلیق. اینجا که بودی با هم حرفش را می زدیم و تو همیشه به تعلیق که می رسیدیم نمی فهمیدی و من خوب می فهمیدم که چگونه نگه می دارند مرا پشت درهای تا همیشه بسته، چرا که ما خودی نیستیم هیچ کجا؛ چرا که ما کسی را نداریم در هیچ جایگاه.از آن سالها که برای قبولی دانشگاه درس می خواندیم و من درگیر دردهایم بودم و تو مشغول درس هایت بودی، خیلی گذشته است. تا امروز که به تو می گویم: «هیچ چیز از جهان تو نمیفهمم!». شاید دیگر زمانی نمانده باشد و شاید هم هزاران سال زمان داریم.یادت هست؟ من هنوز یادم هست، روزگارانی که رفته اند. انگار خود را از بالا می بینم، هر روز وُ هر روز. روزهایی که مدام برایم زمستان بود وُ زمستان ها سرد بود وُ سرما زیر ناخن دستانم فرو می رفت، می سوزاند.نوشته: مهندس فرشید خیرآبادیادامه ی داستان ...</description>
                <category>داستان شاپ</category>
                <author>داستان شاپ</author>
                <pubDate>Sun, 06 Sep 2020 12:08:51 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>