<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دستِ خون</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@dastekhun</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:07:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>دستِ خون</title>
            <link>https://virgool.io/@dastekhun</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سیمین خاله</title>
                <link>https://virgool.io/@dastekhun/%D8%B3%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%87-ahbzadgzp771</link>
                <description>بهار برای هر کسی ممکن است یادآور خاطره، اتفاق یا منظره‌ای باشد، اما برای من بهار برابر است با «سیمین خاله». سیمین خاله خاله‌ی پدرم بود، پیرزن ریز نقش و خوش مشربی که هر وقت ما را میدید به کمتر از پنج بوس رضایت نمیداد و بوس آخر را به قول ما بچه‌ها «دو چَک» میزد. گشاده روی و به غایت مهربان بود.سالها پیش که خانواده‌ی پدرم از روستا به شهر آمده بودند همگی در یک محله ساکن شده بودند، به جز سیمین خاله. خانه‌ی آنها در آنسوی شهر بود. پیرزن عاشق خواهرزاده‌هایش بود. پیاده و سلانه سلانه از آنسوی شهر راه می‌افتاد و خیابانها و کوچه‌ها را زیر پا میگذاشت تا خودش را به محله‌ی ما برساند. چند روزی را در خانه‌ی ما و عموها و عمه‌ام میگذراند و بعد از آن دوباره به خانه‌اش برمیگشت. گِلِه شاید، اما هیچوقت قهر نمیکرد از اینکه چرا ما به خانه‌اش نیامده یا نمیرویم. همیشه او بود که می‌آمد. این اواخر برای اینکه خودش را به خانه‌ی ما برساند چند جایی را در میان راه مینشست تا خستگی در کند، اما دست بردار نبود. گرمای تابستان و سرمای زمستان جلودارش نبود.جان از کلامش نمی‌افتاد، حتی یکبار هم خاطرم نیست که مرا یا دیگران را به نام کوچک و بدون پسوندِ «جان» صدا زده باشد. خوش صحبت بود، اما پرحرف نبود. اگر گاهگاهی هم زیاد حرف میزد نه از بابت پرحرفی، از این جهت بود که مدت بیشتری بود ما را ندیده بود. دلش زود زود تنگ میشد.به ناگهان می‌آمد و به ناگهان می‌رفت. به محض ورودش، زیراندازی را میگرفت و روی ایوان که آفتابگیر بود جایی را برای خود درست میکرد. هیچکس را ندیدم که به اندازه‌ی او بهار و آفتاب بهاری را درک کرده باشد. گویی آفتاب تنها بخاطر او بود که می‌آمد و میتابید. نیم چرتی را زیر آفتاب میزد و دم ظهر همانجا ناهارش را میخورد و بعدازظهر به درون هالِ خانه می‌آمد که نسبت به دیگر اتاقها خنکتر بود. غروب دوباره به ایوانش برمیگشت و در خنکای آن می‌آسود. معمولا با ورود او سفره اگر نه در حیاط که بر روی ایوان پهن میشد. فضای باز را به محیط بسته ترجیح میداد.بهار که میشد، بیشتر به محله‌ی ما می‌آمد. ما بیشتر او را میدیدیم. خوشتر بود. سرحالتر بود. میگفت، میخندید. قربان صدقه میرفت. از کوچک تا بزرگ را میدید و میبوسید. همه را میشناخت. با همه به یک میزان مهربانی میکرد. همه او را دوست داشتند، اما او همه را بیشتر دوست داشت. سیمین خاله زن نبود، خودِ بهار بود.سال آخر عمرش سوی چشمانش کم شد. زمینگیر شد. دیگر به قول خودش پا نداشت که بیاید. رفت و بهار را هم با خودش برد...</description>
                <category>دستِ خون</category>
                <author>دستِ خون</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jun 2023 10:47:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابراهیم منصفی</title>
                <link>https://virgool.io/@dastekhun/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%81%DB%8C-vs9sllfnvgrr</link>
                <description>برای کسی که هرگز مقصد مسیرش جنوب نبوده است و از دنیای پر رمز و راز مردمان جنوب آگاه نیست، درک غربت و تنهایی جنوبیان باور نکردنی است. مردمانی که افسانه وار چشمانشان به سخاوت دریاست و امیدشان به رحمت آسمان. کسانی که اشکهایشان اعماق دریا را سیراب میکند و لبخندشان موج بر موجش میگذارد. کافی است در این میان جگرسوخته باشی و رویایت تسکین بی­قراری­ هایت باشد. آنگاه است که نهال نازک ترانه در دلت جوانه میزند و چشمان آفتاب سوخته و منتظرت را خروشان میکند تا مگر تسلای خاطری باشد بر آرزوهای دست نیافتنی­ ات.در میان بندریان جنوب، ابراهیم منصفی (رامی) ترانه­ سرایی­ ست شناخته شده. محال است بندری بوده باشی و در روزهای تنهایی و غمناکی، ترانه ­ای از منصفی را زیر لب زمزمه نکرده باشی. ترانه­ هایی که به راستی پرندگانی­ اند سبک بال، و همچون قاصدکهایی رها در باد، که به قول یار نزدیک رامی -حسن کرمی- از سرزمینی به سرزمین دیگر، از نسلی به نسلی، و از دیروز به فردا پرواز می­کنند.منصفی، نمود ِرنج و عظمتِ حسرت بر روی زمین است:بُدُو، بُدُو، بِشتِه مَکُ دِلُم سیاه که مه خَستَه مسی سالُمِن ، ولی هَنو خُنِکو بِی تو نَبَستَمانسانی است با دستانی از جنس آفرینش و چشمانی موجاموج از معصومیت و صداقتِ عشق:تو خیلی خاشیخاشتِر از سوره ی کُل هُوَلّاکه اُن وخَتُ ما رَفته مَختَباُ تو، تو چِشُن مِه هِجّی تَکِردَهمِه یادُم نَرَفتن که مارفتَه ایسینکه تو باغ لیمو تو جیکو تخاردَهمِه پُشتِ دِرختُن مَگردیاُ تو فکرُنُمروزُنِ شادِمُنی خو پیدا مَکردَهانعکاسِ تصویرِ امید است بر روی سختی و ناپایداری این دنیا:خوشا فَصلی کِه دور از غمهَمَه کَه شُنَه وا شُنَهدَست وا دَست ، سایَه وا سایَهشارَفتَه خُنَه وا خُنَهو در تلاطم بازی این جهان، روزهایی نیز آن روی سکه ­ی زندگانی­ست؛ سقوط ناباورانه­ ی امید در فضایی که ناامیدی طلسمی ­ست ناگسستنی:اُن روزُ دِگَه ، هیچ وَه نِتاتِنبیهودَه آواز اَخُنُمبیهودَه هَر شُو ، مثل کَدیمُسر راهِ تو اَنینُمرامی همچون همه ­ی آدمیان در تنهایی زاده شده و در تنهایی ترک دیار کرده است. خوب میداند که این دو روز زندگی مقصدی ندارد جز درد و از خود گذشتگی. رهایی برای او رجوع به خویشتن خویش است. انسانی را میماند که تجربه­ ی نسلها را بر دوش گرفته است و کوله­ بارش را هر روز سنگین­تر از قبل کرده و آنرا تحمل میکند. انکارِ آدمیان نیست، اما فکر بیهودگی را بر قلمش مز مزه میکند:موا بِرَم تَهنا بَشُمتَهنا فقط وا سایَه خووقت سیاه رفتِنِنمه خوب اَفَهمُم غایه خواو بی­کسی­ هایش را نه در خود، که در ترانه­ هایش اشک میکند و بر گونه ­های شنوندگانش مینشاند:دِلُم از بی کسی تو سینَه مُردِنوا پُر بودِن نُگاه باد اینَبُردِنخون از چشمُم نَرختِن دُنَه، دُنَهدِل مُردَم هَنو خیلی جَوُنَهاُ خَندَه اُن کُجان عشقُن چه بودَنهیچ وَه روزُن ایطُو سیا نبودَنو در یک کلام، رامی فهم و درک ترانه ­ی زندگی­ست. مردی­ست از دیار غربت؛ غربتی که حتی اگر در صمیمی­ ترین دیار هم که باشی خواه ناخواه، ساعاتی آنرا تجربه خواهی کرد. ابراهیم منصفی را حتی اگر جنوبی هم نباشی نزدیک میبینی. گویی دست بر شانه­ ات گذاشته و در هر حالتِ احساسی که باشی با لبخند تلخ و حسرت­ بارش با چشمان و صدای غریبانه اش به تو میرساند که تو را میفهمد و درکت میکند. با منصفی میتوانی هر چقدر که میخواهی فریادِ تنهایی سر دهی و این تنهایی را بگریی. ترانه ­های منصفی زخمی­ست دوست داشتنی؛ بازخورد اسطوره­ ای عشق است در جهان امروزی:دل تنگُم اَگَه اسطورَه بَشِهاَگَه شعرُم همَه وا سورَه بَشِهبِی خو یَکدَم روی سینَه م ایچَلُندهَمَه او بودُم اَزُم هیچّی نَمُنددِگَه م تنهام بَخدا دِگَه م تنهام بَخدا</description>
                <category>دستِ خون</category>
                <author>دستِ خون</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jun 2023 08:02:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیتی از سعدی</title>
                <link>https://virgool.io/@dastekhun/%D8%A8%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-wgsvkmvppt3k</link>
                <description>گاهی خواسته یا ناخواسته چشم آدمی به بیت‌ها یا جملاتی کوتاه میخورد و در خلال روزمرگی‌هایش به ناگاه میخکوبش میکند. از کنج و خلوت دلفریب دنیایی‌اش بیرونش میکشد، و او را در مقابل دیدگان حیرت‌زده‌اش عریان میکند! همچون برق‌گرفته‌ها هاج و واج بر زمین گرم مینشاندش، تنهاتر از تنها، به دور از هرگونه زرق و برق و فریب. سخنانی که گاه از پس هزاران سال سر بر می‌آورند و روان انسان را خراش میدهند تا مگر مُجلّا گردد. گمان نمیرود که در تمام گنجینه‌ی ادب فارسی، نویسنده یا شاعر یا سخنران یا سخندانی را بتوان یافت که موجزتر از سعدی سخن گفته باشد. حتی حافظ هم با تمام ترزبانی و رازگویی‌اش نتوانسته از ایجاز سعدی فراتر رود و یا اصلا به مقام آن برسد. در میان غزلهای بلند و کوتاه سعدی در دیوان اشعار او، غزلی است که با این بیت شروع میشود:«دل نماندست که گوی خم چوگان تو نیستخصم را پای گریـــــــــز از سر میدان تو نیست»و با ردیف «تو نیست» ادامه می‌یابد. در میانه‌ی غزل بیتی وجود دارد که به راستی میبایست آنرا شاه‌بیت این غزل برشمرد. بیتی که در نگاه اول همچون دیگر ابیات رخ مینماید، اما با دقیق شدن در آن لایه‌های زیرین آن هویدا شده و انگشت حیرت بر دهان‌ها مینشاند. بیت‌الغزل این است:«در تو حیـــرانم و اوصاف معانی که تو راستو اندر آنکس که بصر دارد و حیران تو نیست»سهلِ ممتنع‌گوی ادب ایران، آن شیخ اجل، در کمال ایجاز لایه‌های مختلف حیرت را در تک بیتی چنین، آنچنان گنجانده است که تا اکنون هیچ صاحب سخنی نتوانسته است کلامی فراتر از آن رود! این البته در قاموس شعری سعدی عجیب و یگانه نیست. شاعری که پیش از این بارها حیرت عاشق از معشوق را در فرهنگ شعری خود دارد. برای نمونه آنجا که مختصر و مفید میگوید:«شهری مُتِحدّثان حُسنتاِلّا متحیـّـــران خامـــــوش»یک شهر حدیث‌گوی حُسن و جمال تو هستند و در این بین جسته گریخته افرادی پیدا میشوند که آنچنان به بزرگی و عظمت تو پی برده‌اند که از حیرت توان سخن گفتن ندارند! شکوه و زیبایی‌ات لالشان کرده است! گروهی به وسعت یک شهر گمان کرده‌اند که تو را دریافته‌اند و حدیث‌گویت شده‌اند و از جمال و زیباییت سخنها گفته‌اند، و معدود نفراتی اما در عظمت و جلال تو گم شده‌اند و زیر بار حُسنت خاموش گشته‌اند!آری این است سعدی! بیخود نیست که پادشاه سخن میخوانندش. حیرت معشوقِ واقعی از عاشق چنین است در دایره‌ی فکری سعدی. اما محدود به این هم نیست! سعدی حیرت عاشقان را در همین حد باقی نمیگذارد. پا را فراتر مینهد تا دیگر لایه‌های حیرت را هم آشکار کند! برای رسیدن به همین مقصود است که میسراید:«در تو حیـــرانم و اوصاف معانی که تو راستو اندر آنکس که بصر دارد و حیران تو نیست»در این بیت، سعدی به سادگی (آنچنان که زبانش است) میگوید که حیران است. نوع حیرانیش را اما پیش از این دیده‌ایم! او ساده و در سه کلمه میگوید، اما ناگفته دریایی از فهم و درک در آن نهفته است. این حیرت اولین لایه از حیرتی است که سعدی در این بیت بدان اشاره کرده است. حیرتی که ناشی از دیدن جمال و حُسن معشوق است: «در تو حیرانم». حیرت اما تمام نشده است، در لایه‌ی بعدی، حیرت سعدی ناشی از اوصاف معانی معشوق است: «و اوصاف معانی که تو راست». سعدی میگوید، نه تنها از وجود تو حیرانم، که از فکر کردن به کُنه و بَطن معانی اوصاف تو هم من حیرانم! در واقع پس از دیدن جمال معشوق و حیرت‌زده شدن از آن، به هنگام فکر کردن و بیان آن زیبایی نیز دیگر باره سعدی حیرت‌زده میشود. معنای تک تک واژه‌هایی که برای معشوق بکار گرفته میشود نیز حیرت‌زده‌اش میکند! توصیفاتی که تنها و تنها برازنده‌ی معشوق است. این سطحی دیگر از حیرت است که سعدی آنرا آشکار میکند. آری «در تو حیرانم و اوصاف معانی که تو راست».اما کار بدینجا نیز ختم نمیشود! حیرت دیگری در آستین سعدی است که در مصرع بعدی آنرا رو کرده است:«و اندر آنکس که بَصَر دارد و حیران تو نیست!»این لایه‌ی سوم حیرت است! سعدی حیرت میکند از اینکه مگر میشود کسی چشم و عقل و هوش و در یک کلام بصیرت داشته باشد و معشوق را ببیند و حیران نشود؟ حیرت از اینکه حیرتِ دیگران را نبیند! گویی سعدی چراغی در دست گرفته و کوی به کوی و خانه به خانه چشم در چشم آدمیان گذاشته تا ببیند آیا حیرت در چهره‌شان پیداست یا نه. و حیرت‌زده شود از آنانی که حیرت زده نشده‌اند از دیدن معشوق!این لایه از حیرت به جرات ژرف‌ترین و عجیبترین لایه‌ای از حیرت است که تنها سعدی است که بدان دست یافته. آنچنان ساده و روان میگویدش که انسان با خودش میگوید مگر میشده است که کسی نگفته باشدش! آری، حیرت بدین گونه است:«در تو حیـــرانم و اوصاف معانی که تو راستو اندر آنکس که بَصَر دارد و حیران تو نیست»</description>
                <category>دستِ خون</category>
                <author>دستِ خون</author>
                <pubDate>Tue, 30 May 2023 14:43:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیتی از خاقانی</title>
                <link>https://virgool.io/@dastekhun/%D8%A8%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D9%82%D8%A7%D9%86%DB%8C-mn0zprptdqqq</link>
                <description>نَرد یا تخته نرد، از جمله قدیمی­ترین بازی­هایی­ست که در ایران بازی میشده به حدی که شاید قدمت آن به بیش از چند هزار سال برسد. بازیِ دو نفره‌ای که در آن حریفان با انداختن دو تاس مهره‌ها را حرکت داده و با اتکا به شانس و اندکی استراتژی، با یکدیگر زورآزمایی میکرده تا در نهایت یکی از آن دو برنده شود. این بازی اگرچه امروزه بیشتر به صورت سرگرمی بکار گرفته می­شود، اما در گذشته بیشتر بر سر آن قمار می­کرده‌اند. شرطی می­بستند و بسته به قدرتِ ریسکِ طرفین دستی پس از دست دیگر بازی می­کردند. این قمار گاهی تا بدانجا پیش می­رفت که فرد بازنده تمام دارایی خود را از دست می­داد و هنوز از هیجان بازی سیر نشده بود و در دستِ آخر بر سر جان یا یکی از اعضای بدن خود قمار می­کرد، که پیر بلخ، آن نغمه‌سرای جهان‌بین و معرفت‌شناسِ رومی در وصف چنین کسی سروده است:«خُنُک آن قماربازی که بباخت آنچه بودشبِنَماند هیچش الا هوسِ قمــــــــــــــــــار دیگر»خوشا به حال آن قمار بازی که هرچه داشت را باخت و چیزی جز هوس و اشتیاقِ قماری دیگر برایش باقی نماند.باری، از مُلای روم اگر بگذریم، حدود یک قرن پیش از او، شاعر بلند آوازه‌ای در شمال غربی ایران پا به عرصه‌ی گیتی نهاد که گوی سبقت از تمام قصیده‌سرایان قبل و پس از خود ربود و نامی‌ترین قصیده‌سرای ایران لقب گرفت؛ خاقانی شروانی. خاقانی را شاید بتوان بزرگترین قصیده‌سرای ایران برشمرد. شاعر قرن ششم که بسیاری از ابیاتش مورد پسند شاعران پس از خود بخصوص سعدی و حافظ بوده است. این شاعر بلند آوازه شعری دارد در نعت و مدح پیامبر اسلام که معرف شعرشناسان و شعرپژوهان است. بیت بسیار معروفی در این شعر وجود دارد که تو گویی این بیت فلسفه‌ی زندگی انسان در این جهان است:«در قَمره‌ی زمانه فتادی به دست خــونوامال کَعبَتِین که حریفی‌ست بس دَغا»تشبیه زندگی در این دنیا به بازی، البته متاخرتر از این بیت است. نمونه آنجا که خدایِ شعرِ فارسی در اثر هزار ساله‌ی خود در ابتدای داستان زال چنین میگوید:«نگه‌ کن که مر ســــــــــــام را روزگارچه بازی نمود ای پسر، گوش دار»گویی از دیرباز این روزگار در حال بازی با آدمیان است. هر روز بساط بازی را می­گسترد، با یکایکشان می­بازد (بازی می­کند)، و روزی نو می‌آفریند. و این انسانها هستند که محکومند به ادامه‌ی بازی!آری، خاقانی در این بیتِ زرین، زمانه (این روزگار) را به قَمره‌ای (قمارخانه‌ای) تشبیه می­کند که ما می­بایست و لاجرم در آن قمار کنیم! و این قمار نه اینکه با تولد ما به تازگی شروع شده باشد، نه! نسل اندر نسل این قمار تداوم داشته و این مائیم که در میانه‌ی این بازی پا به قمارخانه نهاده‌ایم. نسلهای پیشین فرصتها را یکی پس از دیگری سوزانده‌اند و چوب آنرا ما می­بایست بخوریم! با ورودِ ما، بازی به قسمت هیجان‌انگیزش رسیده است؛ پیشینیان چیزی برای شرط­بندی باقی نگذاشته‌اند، تنها دستِ خون باقی مانده است! و چه است این دستِ خون؟ بازی بر سر جان! تمام داراییها را نیاکانمان به این زمانه‌ی طماع باخته‌اند و به ما که رسیده است، دست خون مانده است برای شرط بندی! مالی باقی نیست، باید این دست از بازی را بر سر خون شرط ببندیم؛ دستِ خون! راه دیگری وجود ندارد! آری، در قَمره‌ی زمانه فتادی به دستِ خون!حال چه کنیم؟ حریفمان حریفی است بد دغل، نیرنگ‌باز، کاربلد و پیر و پُر دَغا! هزاران سال است بر سر این بازی نشسته است. هزاران نسل را شکست داده است و حقه‌های تازه آموخته است. حریف آسانی نیست، حریفی است بَس دَغا، بسیار دغل‌کار!خب ای آدمیزاده‌ی فانی، کَعبَتِینِ (تاسهای) بازیِ نَردِ روزگار را در دستانت بگیر، خوب آنها را در دستانت بگردان، درست فکر کن، تمرکز کن و وامالشان (دوباره بمالشان)، هر چه در چنته داری رو کن! شاید این تاس آخری باشد که میریزی!راهی باقی نیست، باید بازی کنی و شانست را امتحان کنی! تاست را بریز تا ببینی تقدیر چه خوابی برایت دیده است، با شعاعهای تازه‌ی خورشید هر صبح که برمیخیزی، پیش از شروع هر کاری، تاست را بریز! تقدیرت را بسنج! بازی کن! نوبت توست، روزگار منتظر نشسته است. میخواهد ببیند چه میزان در برابر حقه‌هایش تاب می‌آوری. چه آموخته‌ای تو از او! برخیز، شانست را امتحان کن!آری، در قمارخانه‌ی این دنیا، جانت را بر سر این دست خواهی باخت. پس هرچه داری را عریان کن. به راستی که:«در قَمــره‌ی زمانه فتادی به دَستِ خونوامال کَعبَتِین که حریفی‌ست بس دَغا»</description>
                <category>دستِ خون</category>
                <author>دستِ خون</author>
                <pubDate>Thu, 25 May 2023 13:49:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>