<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Davod Ataii</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@davodataii1</link>
        <description>علاقه‌مند به ادبیات</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 23:02:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4893407/avatar/hZ3IaY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Davod Ataii</title>
            <link>https://virgool.io/@davodataii1</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لبه‌ی پشت بام؛</title>
                <link>https://virgool.io/@davodataii1/%D9%84%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D9%85-k2rwxkfgj54f</link>
                <description>1405/4وقتی ایستاده باشی لبه‌ی پشت بامدیگر مهم نیست چه آرزویی داریبه چه چیز فکر میکنییا چه کار انجام نشده ای داریتنها چیز مهم این است که میخواهی بپری یا نه.اگر نه چرا؟و اگر آره باز چرا؟</description>
                <category>Davod Ataii</category>
                <author>Davod Ataii</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jul 2026 05:05:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دچارت شدم../داود عطایی</title>
                <link>https://virgool.io/SayehVajeh/%D8%AF%DA%86%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%AF-%D8%B9%D8%B7%D8%A7%DB%8C%DB%8C-qvkqwuyitiht</link>
                <description>دچارت شدم.و بزرگترین بخش از زندگی‌ام را ربودی.در یک‌آن.یکهو.دچارت شدمو اولینِ هر صبح و شامم شدی.یکسر.یک‌مرتبه.دچارت شدمو تو روی شکاف این دریای خون چسب زخمی شدی.یک‌آن.یکهو.دچارت شدمو بند آمدم و تو این چسب را بارها کندی و چسباندی.در لحظه.در جا.دچارت شدمو نمی‌دانستم مرگ در پیکارگاهت یعنی طبلی توخالی.بی منت.بی غفلت.دچارت شدمو حالا دوست داشتنت تا ابد ریشه دوانده در وجودم.بی تو.بی منت.دچارت شدمو این آغاز مرگی در زیستن بود.و این خودِ تنهایی بود.این فواره‌ی عشق بودکه با کلماتتفروکش کرد.در ثانیه.در لحظه.دچارت شدمو نمی‌دانی که هرشب بانگ مرگ را می‌شنوم.بدون تو.بدون تو..</description>
                <category>Davod Ataii</category>
                <author>Davod Ataii</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 02:30:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرِ برج سه؛/ داود عطایی</title>
                <link>https://virgool.io/SayehVajeh/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D9%90-%D8%A8%D8%B1%D8%AC-%D8%B3%D9%87-x53xecvcal4f</link>
                <description>این روزهامثل یک کابوس کتک خوردهٔ خرطوم شکسته افتاده‌ام گوشه‌ی خانه.این روزهامثل یک کبک سرم را عریان گرفته‌ام تا هوا مرا بخورد.این روزهامثل یک بستنی آب می‌شوم و چون دریا طول می‌کشد... خود طوفانی می‌شوم.این روزهامثل یک تابوت اسقاط، تنهاییِ روزهایم را در کنار سرویس قفل شده‌ی امامزاده عبدالله می‌گذرانم.این روزهامثل یک عقل، از کارافتاده‌ام.این روزهامثل یک مرگ، که دیگر ترسی از آن ندارم، تک و تنهایم و از همه‌چیز خسته‌ام..</description>
                <category>Davod Ataii</category>
                <author>Davod Ataii</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2026 01:36:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باور نخواهم کرد../ داوود عطایی</title>
                <link>https://virgool.io/SayehVajeh/%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF-%D8%B9%D8%B7%D8%A7%DB%8C%DB%8C-vagmzlkasegm</link>
                <description>باور نخواهم کردکه مقصدت روزی فرودگاه امام باشد.باور نخواهم کردکه تمام خاطراتماندر تلخیِ گذشتهبه تلی از فراموشی بدل شوند.باور نخواهم کردکه آن چشم‌ها،آن چشمان راستینکه شب‌های شماردررفته‌ای مرا نگریستند،قرار است دور شوندو در اولین پرش محو.باور نخواهم کردکه ندیدی چطور با دیدنتشکوفا و باشکوه‌تر از معبد بودا می‌شوم.باور نخواهم کردکه آن روز به دروغ گفته باشی:«دوستت دارم».باور نخواهم کردکه رفتنتاز مرگِ آخرین سلولِ تنمبه من نزدیک‌تر باشد.نه؛باور نخواهم کرد.باور نمی‌کنم...</description>
                <category>Davod Ataii</category>
                <author>Davod Ataii</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 17:05:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دژاوو؛ شاید نشتی یک زندگی تکرارشونده؟</title>
                <link>https://virgool.io/@davodataii1/%D8%AF%DA%98%D8%A7%D9%88%D9%88-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-g2xrm8lsy7p0</link>
                <description>امشب داشتم فیلم «درخشش ابدی یک ذهن پاک» را برای دومین‌بار می‌دیدم که یک فکر عجیب به ذهنم رسید.یکهو این سوال پرید وسط مغزم که: اگر دژاوو یا آشناپنداری یک چیزی شبیه به تکه ای از زندگی گذشته‌مان باشد که دوباره تکرار می‌شود چه؟واضح‌تر: یعنی ما درون یک شکلی از دوره‌ی تکرارشونده‌ی مخوفی گیر افتاده باشیم که یک نقص به ظاهر کوچک دارد و آن هم دژاوو است. نقصی که به ما گذشته‌ی قبلی‌مان را برای چند لحظه هم که شده باشد روی تیتر می‌آرد. اینطور نیست؟بعد خیلی سریع تصمیم گرفتم که این موضوع را با هوش مصنوعی درمیان بگذارم، چون قاعدتاً ساعت 3 صبح کسی جوابگو نبود. حالا فکر می‌کنید چه اتفاقی افتاد وقتی فوت فوت کنان قاشق را کردم در حلق هوش مصنوعی؟جواب داد که: فکر جالبی هست و خیلی‌ها بعد از تجربه دژاوو به چنین ایده‌هایی رسیدن. و بعد درباره فریدریش نیچه حرف زد که او هم به چنین چیزی رسیده و درباره‌اش گفته که: زندگی و جهان ممکن است بارها و بارها تکرار شوند.یک مطلب قابل توجه دیگر هم این است که این ایده یعنی تناسخ در سنت‌های مختلفی مطرح شده. پس با توجه به همه‌ی این‌ها آیا می‌شود قطع به یقین گفت که زندگی به صورت کاملاً خطی پیش می رود؟ شاید به قولی همه چیز دوباره و دوباره تکرار می‌شوند و ما هیچ خاطره‌ای از گذشته نداریم.جالب اینجاست که چند فکر دیگر هم همان لحظه به ذهنم رسید؛ فکرهایی که احساس می‌کردم به همین موضوع مرتبط‌اند. اما قبل از اینکه بتوانم یادداشتشان کنم، ناپدید شدند.نمی دانم این ایده ی درستی باشد یا نه اما به هرحال می خواستم خیلی مختصر درباره اش چیزی گفته باشم.یک سوال: اگر چیزی به نام دژاوو وجود نداشته باشد پس چه چیزی می‌تواند باشد؟</description>
                <category>Davod Ataii</category>
                <author>Davod Ataii</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 03:36:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هربار..</title>
                <link>https://virgool.io/@davodataii1/%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1-cufbimsl9od4</link>
                <description>هربار که لبخندی روی سینه ام می‌نشیند دردی یکباره نفی‌اش می‌کند.پر می‌کشد. دروغ می‌شود و در پهنه‌ای از بادی سبک، های و هوی غریبی می‌شود و فرو می‌نشیند روی تکیه‌گاه شخصی دیگر.</description>
                <category>Davod Ataii</category>
                <author>Davod Ataii</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 23:47:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>