<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Dell</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@deama</link>
        <description>روزنوشت هاي دختري كه از آينده ميترسه و در زمان حال به دنبال خود واقعي ش ميگرده...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 07:04:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/171269/avatar/7vfTa5.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Dell</title>
            <link>https://virgool.io/@deama</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عشق و نفرت</title>
                <link>https://virgool.io/@deama/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%AA-r1aw0rlntjja</link>
                <description>مرز بین عشق و نفرت یه خط باریکه به اندازه یک هزارم میلی متروفقط یه ثانیه کافیه برای باز شدن چشم ها به درستی، دیدن حقیقت و نابودی باورهات توی یه ثانیه میفهمی همه چیز اونجور نبود که تو فکر میکردی همه چیز همونجوری بود که باید می بود!اما این تو بودی که غرق توهم بودی و اشتباه میکردی!دال.الف ۱۴۰۰/۱۲/۰۳</description>
                <category>Dell</category>
                <author>Dell</author>
                <pubDate>Tue, 22 Feb 2022 16:16:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردهای دروغگو و زن های زود باور</title>
                <link>https://virgool.io/@deama/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA%DA%AF%D9%88-%D9%88-%D8%B2%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-tmkyqmebydb6</link>
                <description>به نظرم مشکلات آدما از اونجا شروع شد که…مردها دروغگو شدن و زن ها زود باور!شاید از همون اولش حوا نبود که اشتباه کردشاید آدم به خاطر بلهوسی هاش حوا رو مجبور کرد که سیب رو بچینهشاید حوا باور کرده بود که اگر این کارو کنه آدم دوسش داره!ولی آدم وقتی خدا فهمید؛ دروغ گفت!گفت که حوا خواسته سیب رو گاز بزنه!و شاید خدا نخواست آدم دروغگو توی بهشت بمونه!شاید خدا از دروغ نتونست بگذره نه نافرمانی!نوشته دال.الف - تاریخ ۱۴۰۰/۱۰/۲۰</description>
                <category>Dell</category>
                <author>Dell</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jan 2022 10:01:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی که بارون میباره...</title>
                <link>https://virgool.io/@deama/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-n0ek2xsmblym</link>
                <description>وای از این بارون که وقتی میباره حس دلتنگی اوج میگیرههر قطره که به شیشه میزنهبا اشک های قلبم سر میخوره و جمع میشه توی گودال دلتنگیم، اونم سریع پر میشه و سر ریز میکنه و همه جا رو آب با بوی دلتنگی برمیدارهمگه میشه نفس کشید؟!خفقان محض...الان هم که داره سیل میاد، دیگه خیلی سخت شدهآروم آروم جانم به لب میرسه توی سیلاب دلتنگی...</description>
                <category>Dell</category>
                <author>Dell</author>
                <pubDate>Sun, 02 May 2021 19:15:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوهای محال!</title>
                <link>https://virgool.io/@deama/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%A7%D9%84-konnl7w1yijb</link>
                <description>دوستی ما خیلی عجیب بود؛هیچ حرف عاشقانه ای رد و بدل نمی شد اما من دوسش داشتم و می دونستم اونم همین حس رو داره ، وقتی منو می دید برق خوشحالی می دوید تو چشماش یا وقتی که دست می دادیم یه جوری دستم رو می گرفت که انگار دیگه نمی خواست رهاش کنه، کاملا حس می کردم که دوستم داره.ولی هیچ وقت روم نمی شد یه حرف عاشقانه بزنمخجالت می کشیدم، می ترسیدم، همش منتظر بودم اون شروع کنه، فضا و رابطه رو عاشقانه کنهنمی دونم اونم می ترسید یا خجالت می کشیدنمیدونم چرا اینجوری بودیم.فقط الان که همه چی عوض شده و اون رفته،حالا که همه چی تموم شده و جز حسرت چیزی نمونده؛با خودم میگم ای کاش من بوسیده بودمش :)و بوسه خاطره میشد نه اینکه آرزو بمونه..هیچ خاطره عاشقانه ای باهاش ندارم، مشاورم میگه این از خوش شانس بودنته، اگر الان یه عالمه خاطره داشتی بیشتر زجر می کشیدی و فراموشی محال می شد...فکر می کنه الان خیلی آسونه، دیگه نمی دونه تنها چیزی که این روزا به خاطرش غصه می خورم اینه که یادگاری ای جز توهم لحظه های محال ندارم...</description>
                <category>Dell</category>
                <author>Dell</author>
                <pubDate>Fri, 30 Apr 2021 18:26:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی یا مرگ؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@deama/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B1%DA%AF-syfhsix1xb19</link>
                <description>میشه زنده بود اما مرد!میپرسین چطور؟!بعنی زنده باشی اما نباشی!اثری از حیات در احساست و رفتارت نمونهنه بدونی چی میخوای ، نه میلی به غذا داشته باشی و نه غریزه ی جنسی :|تمام نیازهای اولیه ت بی معنا بشندرکت از زمان به طور کل عوض بشهانگار که در فضا زندگی کنیفرق شب و روز رو ندونیدیروز با امروز و فردا تفاوتی برات نداشته باشهخلاصه و مختصر بخوام برات بگم؛ یعنی امید و ایمان عزیزی که برای ادامه زندگی بهش نیاز داری دیگه وجود نداشته باشهوتمام این حس ها از یک خبر نشأت میگیرهیک خبر خوب :)یک خبر از شادی و خوشبختیمثل خبر جشن نامزدی!!!!</description>
                <category>Dell</category>
                <author>Dell</author>
                <pubDate>Tue, 06 Apr 2021 10:43:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد عشق!</title>
                <link>https://virgool.io/@deama/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%B9%D8%B4%D9%82-olir32gpuvxh</link>
                <description>يكي بود يكي نبودروزى از روزها براى انسان اتفاقى افتاد كه در درونش آشوبى به پا كرد، اين اتفاق پنج حرفى بود &quot;عاشقى&quot; بله انسان عاشق شده بود.براى حل اين طوفان شورايى درونى تشكيل شد؛غرور گفت: غير ممكنهتجربه گفت: ريسكهمنطق گفت: بى ارزشهقلب زمزمه كرد: يه امتحان بكن.قلب پيروز شد...اماغرور زخمى شدتجربه دوباره ثابت شدمنطق سرش را تكان دادو قلب، قلب شكست!</description>
                <category>Dell</category>
                <author>Dell</author>
                <pubDate>Sun, 28 Mar 2021 01:40:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق!</title>
                <link>https://virgool.io/@deama/%D8%B9%D8%B4%D9%82-cgebucqxbhjn</link>
                <description>صداشو‌ شنیدمامشببدون اینکه خودش بدونهمرسی از تمام برنامه نویس هااونا که شبکه اجتماعی رو درست کردنمرسی از توییتر با آپدیت جدیدشحس عجیبی داشت صداش رو شنیدنمنم که دلتنگ...داشت در مورد سال نو حرف میزدسال ۱۴۰۰ که برنامه تون چیه و این داستانامنم خیلی دلم میخواست با اکانت ناشناسم توییت بزنم که بگم دلتنگتمولی بعد از گذشتن یک سال فهمیدم ، کسی که رفته دیگه برنمیگرده و اصرار من بهش ثابت میکنه که تصمیم درستی گرفته، ای کاش یکسال پیش میدونستم واینقدر تلاش برای موندنش نمیکردم اینجوری شاید بعضی وقت ها اونم دلش تنگ میشدبی صدا دوست داشتن بی صدا دلتنگ شدن</description>
                <category>Dell</category>
                <author>Dell</author>
                <pubDate>Sat, 20 Mar 2021 22:40:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@deama/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-kabvhphrb0cv</link>
                <description>مهم ترین درسی که بعد از 21 سال زندگی گرفتم اینه که هیچ چیز به اندازه از دست دادن ناراحت کننده نیست و قابل فراموشی هم نیست؛ از دست دادن یک تکه از وجودت رو میگیره حتی شاید خودت متوجه نشی ولی حقیقت اینه هر چیزی که از دست بره یک حفره در درونت درست میکنه از دست دادن می تونه هر چیزی باشه  یک شی ، یک شخص یا آرزو و یا زمان.... یهو به خودت میای میبینی زمان گذشته سالهایی پشت سر گذاشتی و زندگی نکردی آرزوهات محدود شدن ، انگیزه هات تموم شدن و کسایی که عاشقشون بودی دوستات و خانواده ت و... رهات کردن یا رفتن یا مردن ...یاد بگیر قبل از اینکه خیلی زمان بگذره یاد بگیر قبل از اینکه خیلی دیر بشه پذیرفتنشیاد بگیر دنیا فانیه و هیچ چیز ابدی نیست یاد بگیر تا وابسته نشی یاد بگیر دلبستگی تاوان داره هر چیز که بهش دلببندی یه روز از دست میرهحتی خودتخودی که انگیزه داشت ، امید داشت وتلاش می کرد، شاد بود و عاشق....۹۹/۰۷/۲۷</description>
                <category>Dell</category>
                <author>Dell</author>
                <pubDate>Sun, 18 Oct 2020 15:44:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوها</title>
                <link>https://virgool.io/@deama/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7-fgomrtvzehab</link>
                <description>بعضی لحظه ها فقط دلم میخواد یکی بیاد مثل دیمن باشه توی فیلم خاطرات یک خون آشام ، و بهم بگه انسانیتت رو خاموش کن، فقط خاموشش کن... بعضی چیزا خیلی درد دارهزخم روح هیچ وقت خوب نمیشه همیشه تازه ست.</description>
                <category>Dell</category>
                <author>Dell</author>
                <pubDate>Thu, 24 Sep 2020 12:57:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان!</title>
                <link>https://virgool.io/@deama/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-vfycgmqa9b0l</link>
                <description>زمان داره با سرعت ميگذره...آنقدر سريع كه؛نميتونم براى شمارش از روزها استفاده كنمكارى به ساعت ها ندارم..دقيقه ها رو به حساب نميارمدرگير ثانيه ها شدميك ، دو ، سه ،هر لحظهدورتر ميشماز تو...از زندگى...از خودم!من ميترسم؛از گردش زمينتغيير روز و شب هاگذر تند زمان!از دلشوره هاى اول صبحخستگى هاي دَم ظهربى خوابى هاى آخرشبهمه چيز كسل و ديوانه كننده ست!زمان داره با سرعت ميگذره...من هي به عقب نگاه ميكنم و ميخوام برگردمنميتونمنميتونمنميتونم عقربه ها رو برگردونم با شتاب به سمت جلو حركت ميكنندجنگيدن با عقربه ها بي فايدستزمان داره با سرعت ميگذره...من از اين روند خيلى ميترسم.</description>
                <category>Dell</category>
                <author>Dell</author>
                <pubDate>Sun, 06 Sep 2020 23:45:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مونولوگ هاي من</title>
                <link>https://virgool.io/@deama/%D9%85%D9%88%D9%86%D9%88%D9%84%D9%88%DA%AF-%D9%87%D8%A7%D9%8A-%D9%85%D9%86-jyvlbkwa68vp</link>
                <description>حقيقت اينه هيچ كس نميتونه به يكي ديگه كمك كنهاينكه خودش بايد بخواد و اينا، هم، همش حرفه...نميتوني خودتو گول بزني و بگي حالم خوبه كهكلا ذات انسان اينجوريه، همه چي ميخواد همه چي، كل دنيا رو هم داشته باشه فقط كافيه اون چيزي رو كه ميخواد نداشته باشهاونموقع حاضره كلا دنيا رو بده و به دستش بيارهاصلا هم به آينده و خوب و بد بودنش فكر نميكنهبراي اينكه حالت خوب شه فقط معجزه لازمه وگرنه نه فراموش ميكني و نه چيز ديگه اي...فقط عادت ميكني عادت...</description>
                <category>Dell</category>
                <author>Dell</author>
                <pubDate>Fri, 14 Aug 2020 00:12:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی که باران بارید...</title>
                <link>https://virgool.io/@deama/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-moezeqkiduy2</link>
                <description>پشت پنجره باران را نگاه ميكرد و تمام سلول هايش غرق شنيدن صدای قطره هايی بود كه با غم انگيز ترين حالت ممكن به شيشه ميخوردند و كلنجار ميرفت با ذهنی كه تبديل به گورستان شده بود!مرده ها زنده به گور بودند...آدم های زنده ای كه بنا بر جبر روزگار مجبور به دفن شون بود و دفن هر زنده ای تَركی به روی قلبش بودبا هر باران كه می باريد از قبر بيرون می اومدندسلامی تازه ميدادندو همين كافی بود برای زنده شدن تمام خاطراتی كه به زور مدفون شده بودند... و تازه شدن تمام ترك های قلبش...</description>
                <category>Dell</category>
                <author>Dell</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2020 12:56:11 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>