<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Amir</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@deepcell8</link>
        <description>یه دانشجوی منتظر فردا، فردایی که از الان شروع شده!!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:41:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2145111/avatar/WblVSY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Amir</title>
            <link>https://virgool.io/@deepcell8</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قطار تهران به ...</title>
                <link>https://virgool.io/@deepcell8/%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-v8gunqctgmz5</link>
                <description>سلام به همهالان ساعت ۲۲:۵۸ ، مورخ پنجشنبه ۱۷ ام اسفند ۱۴۰۲. سوار قطار هستم از تهران به سمت شهرمون.چه حس خوبیه برگشت.کوپمون ۶ نفره است.۲ زوج و من و یک آقای دیگه.روی تخت سمت راست طبقه دوم خوابیدم.الان خیالم راحته ولی ساعت ۶:۴۴ عصر در حالی که داشتم به سرعت می دویدم تا از قطار جا نمونم، خیالم کاملا آشفته و پریشان بود. بالاخره رسیدم دم گیت و مامور بیسیم زد که یه مسافر اومده و بلیطم رو چک کرد که برم به سمت سکوی قطار. آخه چمیدونستم قطار سر موقع حرکت می کنه! نه راستش می دونستم:) قبلا یه بار یه دقیقه زودتر هم حرکت کرده بود.ولی حالا بازم تجربه شد.کم کم زندگی در خوابگاه داره مسئولیت پذیری رو در درونم گسترش میده. از نتایجش اینه که صبحی با یکی از هم اتاقی هام اتاقمون رو تمیز و جارو کردیم. من با پیش فرض ناهار پنج شنبه اولویه رزرم کردم که بشه به عنوان شام داخل قطار و دو تا ساندویچ نون و پنیر و گردو هم تو خوابگاه پپیچیدم برا صبحانه فردا. نظرتونه؟ :)توی قطار تا الان اکثرن پادکست گوش دادم واقعا خوب بود و در کل پادکست گوش کردن خیلی عادت خوبیه.یعنی مفیده.تکلیف ریاضی هم تا فردا شب دارم ولی تو خوابگاه حوصلم نگذاشت بنویسم. می گن بعضی کار هایی که می خوای انجام بدی رو به بقیه بگو تا برات تعهد ایجاد بشه و جدی تر دنبالشون کنی. از همین تریبون متنی می خوام اعلام کنم در ایام عید به عنوان یک دانشجو تنبلی مفرط را کنار خواهم گذاشت و به طور جدی درس هایم را دنبال خواهم کرد.امضا و اثر انگشت. 😅برای اینکه هدف والام هم بهتر اجرا بشه احتمالا می رم سالن مطالعه کنار بچه های کنکوری میخونم.باشد که رستگار شویم. فردا ظهر که برسم شهرمون استراحت می کنم و تکلیفای ریاضی رو می نویسم. و از شنبه شروع می کنم.البته بماند که این هفته هم کلاسای دانشگاه برقراره. ولی خوب بعضی از استاد های خردمند کلاسارو مجازی کردن.خواهر بنده در آخرین تماس تلفنی فرمودن که یک هدیه یا چیز خوراکی براشون ببرم.حالا من دقیق نمیدونم چی بخرم و کی بخرم.پیشنهادی دارید، خوشحال می شم.چندین سال هم ازم بزرگتره.نطر خودم بستنیه👍😅داشتم فکر می کردم اگر از قطار جا می مونوم چی میشد؟! به ترز فجیعی بد می شد. یا میاس خودمو با ماشین برسونم قم که هزینش میشد اندازه کل پول قطار یا به تجربه دوستان گزینه بهتر برگشت به خوابگاه و خرید بلیط اتوبوس بود. ولی خب رسیدم.توی زندگی هم همینه. گاهی از قطار بعضی نیاز ها، اهداف و حقوقمون جا می مونیم. سوال اینه که مقصر کیه؟ من میگم انصافا بقیه اطرافیان و حتی اشیاء تاثیر دارن ولی مقصر اصلی خودمونیم.باید قبول کنیم که تمام مسئولیت با خودمونه.یک بحث دیگه هم ساختار اجتماعی جامعه و نیاز های جدید.اغلب اوقات فروشندگان و تولید کنندگان برای سود بیشتر خودشون، قطار هایی قرار می دن و مارو به هزاران روش تشویق می کنن که به سرعت سوار این قطار ها بشیم.گاهی اوقات هدف زندگی این وسط گم میشه و بعضی ها فقط سوار قطارای مختلفن!! دیگه حواسشون نیس قراره به جایی برسن.هر ایستگاه که پیاده میشن سوار قطار بعدی میشن. و اگر به قطاری نرسن اعصابشون خرد میشه و این پروسه ادامه داره.نظر شما چیه؟الان ساعت ۱۱:۴۰ و من می خوام بخوابم.البته اگر خوابم ببره.فعلا، سلامت باشید،خدانگهدار.</description>
                <category>Amir</category>
                <author>Amir</author>
                <pubDate>Thu, 07 Mar 2024 23:43:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دهم اسفند 1402</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-1402-eyifxqo5ojqf</link>
                <description>در اتاق را باز کردم.هم اتاقی ام پتو را رو درش کشیده بود و داشت مطالعه می کرد. آره سرمای تهران داخل اتاق ها هم قشنگ حس میشه.ولی بچه های طبقه های بالاتر می گن دمای اتاقشون خوبه. حالا نمی دونم بخاطر چگالی کمتر هوای گرم یا تنظیم شوفاژ خونه یا...الان داخل سالن مطالعم.ساعت 8 و 51 دقیقه شبه. داشتم ریاضی می خوندم که حالش نبود. یعنی حالش بود ولی حواس من نبود. درگیر سرچ بودم برای تبلت که تو دانشگاه راحت تر باشم و جزوه ها رو دیجیتال بنویسم. ولی بعدش دیدم پولشو ندارم :) الان دارم با خودم فکر می کنم که بنویسم بی خیال جک هزاران نفر قبل از تو دانشجو بودن، درسا رو خوندن و این مرحله رو رد کردن.خب اینو بنویسم یا نه؟! می نویسم.بزار ببینم چیا از کارام مونده؟ فیزیک 2 یا 3 تا فیلم از استاد مونده که باید ببینم. تمریناش کلا 7 تا بود 2 تاش رو نوشتم امشب هم که 5شنبست 2 تا دیگه بنویسم، فردا هم 2 تا و شنبه هم یکی.ریاضی تا آخر ضرب داخلی بخونم.و دوتا تمرینش رو بنویسم.معادلات فصل 2 رو شروع کنم.جزئیات کارگاه یک شنبه رو بخونم.یک شنبه معادلات کوییز هم دارم. فردا هم قراره بریم رای بدیم. هنوز تحقیقاتم رو کامل نکردم.پست هم قراره بسته دیجی کالام رو توی بازه ساعت 9 تا 12 بیاره. همینا بود؟؟هنوز هم دانشکده اعلام نکرده هفته آخر مجازیه یا حضوری! در صورتی که بلیط ها دم عید زود پر میشه.حالا من نمی دونم برا کی بلیط بگیرم؟ دوست دارم سریع تر برگردم.ولی برگردم که چی بشه؟ شاید استراحت کنم.چقدر جالبه قبل از کنکور فکر می کردم، بزار کنکور تمام شه، چه تفریحاتی بکنم.حالا که اومدم دانشگاه می بینم چقدر مطالب کنکور محدود و آسون بودن.البته من زمان کنکور استرس خاصی نداشتم. فقط یادم دیگه بعد از عید دیالوگم این بود چرا کنکور تموم نمیشه.الان می بینم کنکور یا دانشگاه یا سربازی همه مراحلی از زندگی هستن که باید طی بشن. واین ما هستم که تعیین می کنم چجوری بگذرن.الان که دارم اینارو می نویسم حس می کنم یکم از سختی درسای دانشگاه برام کمتر میشه و باید هدفم این باشه که مطالب رو یاد بگیرم و عملی کنم تا یه تغییر مثبت ایجاد کنم. نه فقط واحد هارو پاس کنم و...یه 15 دقیقه پیش صدای یه آمبولانس رو شنیدم و با خودم گفتم که معلوم نیست برای کی چه اتفاقی افتاده.شاید باید خدارو شکر کنم، برای نعمت های که الان دارم، از جمله سلامتی، اینکه چشمام می تونن صفحه لپتاپ رو ببینن، اینکه انگشتام حرکت می کنن، اینکه می تونم گرمای سالن مطالعه و سرمای سوییت رو حس کنم،  اینکه غذای سلف و خوابگاه هست در حالی که هزاران نفر گرسنه هستن(هر چند 5 شنبه شب ها و جمعه غذا نمی دن :) ) و اینکه ...نه اشتباه نکنید من چیزی مصرف نکردم.واقعا الان می تونستم جای دیگه باشم که دغدغم نیاز های ساده و پیش پا افتاده ی رفع شده ی الانم باشه.(می دونم جمله بندیم اینجا خوب نبود ولی خب :) )این اولین نوشته اینطوریم بود.یعنی بدون اندیشه قبلی هر چی که به ذهنم میاد رو بنویسم. و تجربه جدید و با حالی بود. احتمالا این کارو ادامه می دم.</description>
                <category>Amir</category>
                <author>Amir</author>
                <pubDate>Thu, 29 Feb 2024 21:33:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>