<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های negindehkhoda</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@dehkhodanegin2</link>
        <description>مربی و مدرس تنیس روی میز، فوق لیسانس زبان و ادبیات فارسی . نویسنده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:05:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2364473/avatar/L7H062.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>negindehkhoda</title>
            <link>https://virgool.io/@dehkhodanegin2</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جنایت</title>
                <link>https://virgool.io/@dehkhodanegin2/%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-sujg0ha6vkin</link>
                <description>داستانک ۷۷ گزارشگر روزنامه محلی در حالی که تشنهٔ دریافت اخبار واقعی بود بر سر مرگ دختری جوان رسید. خبر خودسوزی به حدی تکان دهنده بود که او را متأثر کرد. و گزارش را برای  کارآگاه محلی فرستاد. بلافاصله بعد از دریافت خبر از سوی گزارشگر، به محل حادثه رسید. کارآگاه جوان با خود تکرار می‌کرد: « این غیر ممکنه، احتمالا حواسش سر جایش بوده و گیج و منگ نبوده. این مورد قتل عمد هست. » بعد از بازدید کارآگاه ، گزارشگر جوان به محل کار خود بازگشت . در حالی‌که خبر را برای ستون اول روزنامه‌های می‌نوشت، لبخند مرموزی بر لبش نشاند و به همکارش گفت:  -« خیلی خاص است در محلهٔ آرامی همچون این محله دخترکی ماه‌ها گم شود و سپس دو روز قبل از جشن تولد بیست‌سالگی‌اش یکدفعه خودسوزی کند.» گزارش قتل و انتشار عکس‌های جنازه در وبسایت خبری با اکانتی ناشناس، بلافاصله رادیو محلی شهر دنباله رو خبر شد، سپس نوبت وب‌سایت‌های تحلیل خبری و روزنامه‌های محلی و در آخر نوبت به اخبار عصرگاهی و شامگاهی تلوزیون رسید. پلیس محلی مجبور شد پرونده را به ناحیه جنایی استان بدهد. آن‌ها دو ماشین با افسرهای یونیفرم پوش به شهر فرستادند که در صورت نیاز به سرکوب معترضین بپردازند. کارآگاه و همراهش، مخالف حضور ماشین‌ها و افسرها بودند. و همین بهانه‌ای به دستش داد تا خود رهبری تحقیقات را دست بگیرد. و هر از گاهی در جریان روند کار مقابل دوربین‌ها حاضر شود.  گزارش و مشاهدات ضد و نقیض مردم شهر شروع شد، همه از دیده شدن دختری پریشان احوال سوار بر دوچرخه در صف بنزین و مردی با لباس‌های غیر عادی که رفتارهای ناشایست از خود نشان می‌داده به اداره پلیس محلی داده بودند. خیلی زود علت‌های متعدد و گزارش‌های مشابه توسط کارآگاه نادیده گرفته شدند. فقط یک دلیل باقی ماند. در تاریخ سی‌ام شهریورماه هزار و چهارصد و یک، دخترجوان بعد از کار در مسیربازگشت به خانه‌اش توسط گروهی ناشناس به مکانی نامعلوم برده می‌شود، و بعد از شش‌ماه بی‌خبری خانواده‌اش آزاد می‌شود. به گفتهٔ نزدیک‌ترین دوستش: «او بعد از آزادی هرگز از اتاقش خارج نشد و کرکرهٔ پنجرهٔ اتاقش هم بسته بود، تمام مدت شبانه روزعروسک یادگاری پدرش را در آغوش داشت.» دختر جوان صبح روز حادثه با خوشحالی از خانه خارج می‌شود و بعد از سه روز خبر گم‌ شدنش توسط شخصی ناشناس به پلیس محلی اعلام می‌شود. و بعد از بیست و چهارساعت خبر مرگش به همراه عکس‌هایی از قتل او توسط اکانتی جعل برای روزنامه‌ها و سایت‌های خبری ارسال می‌شود.   نگین دهخدا ۲۵/۰۲/ ۱۴۰۲ https://negindehkhoda.ir/wp-login.php https://virgool.io/@dehkhodanegin2</description>
                <category>negindehkhoda</category>
                <author>negindehkhoda</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jun 2023 17:01:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صمد بهرنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@dehkhodanegin2/%D8%B5%D9%85%D8%AF-%D8%A8%D9%87%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-jrhra4jo6bnj</link>
                <description>بالاخره در زندگی هر آدمییک نفر پیدا می شود که بی مقدمه آمده .. مدتی ماندهقدمی زده و بعد اما بی هوا غیبش زده و رفتهآمدن و ماندن و رفتن آدم ها مهم نیست ..اینکه بعد از روزی روزگاری، در جمعی حرفی از تو به میان بیایدآن شخص چگونه توصیفت می کند مهم استاینکه بعد از گذشت چند سال، چه ذهنیتی از هم دارید مهم استاینکه آن ذهنیت مثبت است یا منفیاینکه تو را چطور آدمی شناخته، مهم استمنطقی هستی و می شود روی دوستی ات حساب کرد؟می گوید دوست خوبی بودی برایش یا مهمترین اشتباه زندگی اش شدی ..؟اینکه خاطرات خوبی از تو دارد یا نه برعکساینکه رویایی شدی برای زندگی اش یا نه درسی شدی برای زندگی ..؟به گمانم ذهنیتی که آدم ها از خود برای هم به یادگار می گذارنداز همه چیز بیشتر اهمیت داردوگرنه همه آمده اند که یک روز بروند ..#صمد_بهرنگیhttps://t.me/+Y3HkUrr-8HYxZDc0</description>
                <category>negindehkhoda</category>
                <author>negindehkhoda</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jun 2023 19:13:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک۷۶</title>
                <link>https://virgool.io/@dehkhodanegin2/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9%DB%B7%DB%B6-m6gfhmppkidl</link>
                <description>داستانک ۷۶روزی معلمی در صف انتظار صرافی نشسته بود. قصد داشت اندک پس‌اندازش را تبدیل به دلار کند .صراف به معلم گفت : مقدار پولی که برای تبدیل دارید چقدر است ؟-اندازه‌ای‌ست که بتوانم با آن یک خانه و ماشین و باغ ویلا در یک روستای خوش‌آب‌وهوا بخرم .-حدود تقریبی؟-یک میلیارد…در نقطهٔ دیگری از شهر معلمی در اتاق نمور بازداشتگاه به انتظار نشسته بود، تا وکیلش با حکم آزادیش برگردد.مردی از او علت بازداشتش را پرسید، گفت: پس‌اندازم بود. قصد داشتم دوران بازنشستگی‌ از آن بهره ببرم. مرد صراف کلاه‌بردار بود . عصبانی شدم . گلدان روی میزش را بر سرش کوبیدم.آن‌سوتر، پشت دیوار بلند زندان شهر کودکی شاعر در آغوش مادرش به انتظار نشسته بود. شاید بعد از سال‌ها پدر معلمش را که متهم به قتل و اخلال در نظام شده بود، ببیند و شعری را که به تازگی سروده بود برایش بخواند. قطره اشکی از گوشهٔ چشمان مادر چکید. صدای اذان بلند شد . دفتر شعر از دستش افتاد. کودک خسته و نالان خود را در آغوش مادر انداخت تا اندکی بیاساید.در گوشهٔ دیگری از شهر معلمی جوان در لابی هتل معروف شهر با معروف‌ترین صراف شهر در حال مذاکره بود. معلم جوان اندکی در جایش جابه‌جا شد. صدای تحلیل رفته اش را صاف کرد: این احساس مرا می‌آزارد، نمی‌دانم چگونه درخواستم را برایتان بازگو کنم. راراراراستش …صراف که متوجه درماندگی معلم شده بود ساک چرم مشکی را جلوی پایش سُر داد. اندکی از ته ماندهٔ جام شراب را نوشید. سرفه‌ای کوتاه کرد و همانطور که به طرف خروجی هتل می‌ رفت با صدای بلند خطاب به معلم جوان گفت:-استادی بود که صبر و بردباری را آموزش می‌داد. او با کمترین امکانات ، شاگردانی تربیت کرد تا بتوانند سِره را از ناسره جدا کنند، من جزو همان شاگردانم…نگین دهخدا۲۳/۰۲/۱۴۰۲https://negindehkhoda.ir/wp-login.phphttps://t.me/c/1676756044/194</description>
                <category>negindehkhoda</category>
                <author>negindehkhoda</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jun 2023 16:38:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسداد ذهن</title>
                <link>https://virgool.io/@dehkhodanegin2/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B0%D9%87%D9%86-f0xq1rymqhfn</link>
                <description>در میان تجارب مختلفی که نویسندگان از سر می‌گذرانند، تجارب کمی هستند که به اندازۀ حالت موسوم به «انسداد ذهنی» بتوانند موجب ملالت و افسردگی شوند.در این حالت، که خود مرادف است با نوعی سترونیِ اضطراب‌آور، همچون نعشی خیره به صفحۀ سفید کاغذتان می‌نشینید؛ احساس می‌کنید ذهنتان رو به انجماد است، احساس می‌کنید هرچه ذوق و استعداد دارید از بالای پایتان سُر می‌خورد و به داخل جورابتان می‌ریزد. یا آنکه به یادداشت‌هایی که به‌تازگی روی کاغذهای شطرنجی زردرنگ، یا برگه‌های یادداشت، تندتند نوشته‌اید نگاه می‌کنید، و آنها طوری به نظر می‌رسند که انگار یک جانیِ دیوانه و آتشین‌مزاج همین یکی‌دو شب پیش آنها را یادداشت کرده است.انسداد ذهنیِ مبتلابهِ نویسندگان برای شما هم اتفاق خواهد افتاد. شما آن اندکی را که اخیراً نوشته‌اید خواهید خواهند و با وضوح کامل خواهید دید که نوشته‌تان یک تکه آشغال به‌تمام‌معناست.این ترس که دیگر هیچ‌گاه نخواهید توانست بنویسید همۀ وجودتان را فراخواهد گرفت... آیا این حالتی گذراست؟ چه باید کرد؟(پرنده به پرنده، آن لاموت، ترجمۀ مهدی نصراله‌زاده)https://negindehkhoda.ir/wp-login.php@negin.dehkhoda3https://t.me/+Y3HkUrr-8HYxZDc0</description>
                <category>negindehkhoda</category>
                <author>negindehkhoda</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jun 2023 16:22:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@dehkhodanegin2/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-cxxnw01mgmca</link>
                <description>پروانه پشت پیله اش...حس کرد راهی هست و رفت.....شاید به راه بسته هم...باید امیدی بست و رفت..!شب از درون...می پوسد و با یک تلنگر می‌رود...!دستان ما...در بند هم...دور از تصور می‌رود..!چله به چله عشق را...از غم به شادی می‌بریم...حق خود از لبخند را...با اشک...با خون می‌خریم...!#افشین_یداللهی@negin.dehkhoda.3https://negindehkhoda.ir/wp-login.php</description>
                <category>negindehkhoda</category>
                <author>negindehkhoda</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jun 2023 12:04:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک ۷۴</title>
                <link>https://virgool.io/@dehkhodanegin2/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%DB%B7%DB%B4-llb06n9kq3v1</link>
                <description>داستانک ۷۴صدای آوازی از دور به گوشم رسید. سعی کردم چشمانم را به تاریکی عادت دهم. صدا نزدیک و واضح‌تر می‌شد :« سرانجامروزی خواهد آمدکه تو فراموش می‌شوی.این اتفاق فقط در روزگاری می‌افتدکه تومار جهان پیچیده وکار عالم تمام می‌شود.»آواز قطع و لحظه‌ای بعد اتاق کاملن روشن شد.چشم‌هایم را که  به تاریکی عادت کرده بودند، محکم به روی هم فشردم طوری که از شدت درد شقیقه‌هایم شروع به نبض زدن کردند. شدت نور آنقدر زیاد است که روشنایی را از پشت پلک‌هایم احساس ‌می‌کنم . با هر تابش، درد بدی در سر و صورتم می‌پیچد، آرام چشمانم را باز کردم. روبرویم مردی شیک پوش با چهره‌ای ناآشنا ایستاده. همینطور حرف می‌زد  و  جلو پنجره ‌می‌رفت ، حس کردم با چیزی دورتر از من گفت‌وگو می‌کند، چیزی که فراسوی وجودم قرار دارد، مانند کسی که از زخمی کهنه بنالد.آشفته و بی‌قرار گفت: «من … من … نمی‌تونم  تو رو به درون این زندگی پَلَشت بکشونم. تو رو این‌جا آوردم تا برای ابد توی این شاه‌نشین رویایی بمونی. ببین برات چه دنیایی ساخته‌ام! دنیایی که با یادگاری‌هاش جفت‌و جوره! .»کنار پنجره ایستاد و نیم‌رخش را به من کرد و به آرامی گفت:-« اگر تو بخوای ، این‌جا پیر می‌شیم. من و تو . پیر می‌شیم و از همین پنجره‌ها به دنیا نگاه می‌کنیم. فکر می‌کنم… ‌ این‌جا … این‌جا … جای من و تو می‌شه. از این پنجره‌ به دنیای آدما نگاه می‌کنیم. با هم از همهٔ اونا فاصله می‌گیریم. شب و روز، با هم از ستاره‌ها و پرنده‌ها حرف می‌زنیم. زبون اونا رو یاد می‌گیریم. می‌تونیم برای تعمق در روشنایی‌ عجیب شبا که از دور سو‌سو می‌زنن، در اعماق روحمون فرو بریم.»برای اولین بار بود که می‌دیدم یک غریبه این‌چنین با من صحبت می‌کند. ‌پرده‌ها تکان خوردند. در بیرون چند برگ از شاخهٔ درخت جدا شدند و مسیرشان را تغییر دادند. ‌پرنده‌ها پرواز کردند. خاموشی نابهنگامی دنیا را فرا گرفت. آن غریبهٔ نا آشنا با خستگی سرش را خم کرد و با زهرخندی تمسخرآمیز ادامه داد:« یادِت هست؟ … می‌گفتی قیام که پیروز شِه برای خودمون یه خلوتگاه درست کنیم. با یه زندگی کوچیک و پاکیزه و تمام نیروی خودمون رو‌ برای زیبایی طبیعت … آره … آره تمام نیروی خودمون… برای چشیدن طعم زیبایی گل و زیبایی شب و برای زیبایی اون دخترایی که زیبایی‌شون رو هیچ‌کس درک نمی‌کنه. یادِت هست؟! » لب‌های خشکیده‌ام بی اراده از هم باز شد. آهسته گفتم:-« یادم نیست. هیچ چی یادم نیست. هیچ چی. من توی اون جهنم خیلی عذاب کشیدم. خیلی سعی کردم خاطراتمو از ذهنم پاک کنم. اگر همه چیزوُ تو خیالم نمی‌کُشتم، اونا با تاریکی‌شون منو نابود می‌کردن. تاریکیِ اونا از کوچیک‌ترین و نامرئی‌ترین تصویر باج می‌گرفت. خیلی طول کشید تا گذشته‌مو از درونم بیرون کشیدم . اونا شب‌ها و ساعت‌ها می‌نشستند و به آرومی اون جراحی که قلب گنجشکی رو جراحی می‌کنه سعی می‌کردن تمام اون خاطرات رو از سرم بیرون بکشن . این کارشون مثه این بود که اشک ‌پرنده‌ای رو ستاره ستاره بیرون بکشی.»برایش حرف می‌زدم و گریه می‌کردم. مثل آن شب‌های شب‌های سردی که در تاریکی سلول یک‌متری، گریه می‌کردم، سرم را توی دست‌هایم گرفتم و گریه ‌کردم .و او بی‌آنکه درکَم کند سرش را میان دستانش گرفت و گریه کرد. نمی‌دانستم چرا گریه می‌کند؟!لحظه‌ای بعد به آرامی اشک‌هایمان را پاک کردیم و هر کدام در جای خودمان نشستیم و به سردی در چشمان یکدیگر نگاه کردیم. چشم‌های من شبیه پرنده‌ای بود که افق‌های دور و زرد شوره‌‌زار ، آن را سوزانده باشد، و چشم‌های آن غریبه‌ همچون گرگی بود که از بازی کردن دست کشیده باشد. خیرهٔ چشمانش بودم که حس کردم آن‌ها تیره شدند و تاریکیِ مطلق  در آن جای گرفت. از جا برخاست. او با آن نگاه عجیب و‌ پیچیدهٔ خود به من فهماند که اینجا اسیرم.با تاکید و آرامی سنگدلانه گفت: « تو‌ اینجا می‌مونی … این جا همون ‌جایی هست که چندین سال‌ پیش خوابشو می‌دیدیم.»سپس با همان نگاه تیره و سرد ادامه داد: « اگه از این‌دنیا بیرون بری تمام عمرت به دنبال چیزی سرگردون می‌شی و اونو پیدا نمی‌کنی… هیچ چیزی پیدا نمی‌کنی... همه چیز طوری تکه‌تکه شده که هیچ‌کس نمی‌تونه اون‌ها رو به هم پیوند بده.»گفتم: «اون کسی که می‌تونه تقدیر اسارت رو برای خودش هموار و آسون بکنه می‌تونه آزادی رو هم تحمل کنه… من نمُردم … مطمئن هستم که زنده‌م و زنده می‌مونم. سال‌هایِ ساله که برای زنده موندن جنگیدم . » رویش را از من بر گرداند همین که خواست و با قدم‌های بلندش از اتاق خارج  شود. به تاریکی و سراب بیرون از پنجره چشم دوختم و  فریاد کشیدم : « من هنوز زنده‌ام و زندگی می‌کنم.»تیره‌گی چشمانش ناپدید شد و جایش را زردی چهره‌اش گرفت. همچون گرگی زخمی به طرفم حمله‌ور شد. و آن دژ محکم، در تقابل تاریکی و روشنایی  به روی طوفانِ آزادی گشوده شد.نگین دهخدا۱۸/ ۰۱/ ۱۴۰۲</description>
                <category>negindehkhoda</category>
                <author>negindehkhoda</author>
                <pubDate>Mon, 10 Apr 2023 19:05:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گر باده خوری تو با خردمندان خور</title>
                <link>https://virgool.io/@dehkhodanegin2/%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B1-aez50l4s2fhk</link>
                <description>همه یک روزى عوض میشوند و میرونداز بهترین دوستانتان بگیریدتا کسى که خیلى به آن اعتماد داریدهیچ چیز در این دنیا ثابت نیستبعد از شب صبح است ودر آفتاب باران میگیردما به آفتاب اعتماد کردیمو چتر نبردیماما ناگهان باران زداین مثال ها براى آدم ها هم صدق میکندوقتى به کسى اعتماد زیادى کنیمممکن است عوض شود و برودپس حواستان باشد به چه کسى اعتماد میکنید ...خیام می‌گه:«گر باده خوری تو با خردمندان خوریا با صنمی لاله‌رخی خندان خوربسیار مخور وِرد مکن فاش مسازاندک خور و گهگاه خور و پنهان خور»تمام آموزه‌ای که یک انسان واسه زندگی بهش نیاز داره به خصوص روابط انسانی توی همین دو بیت نهفته‌ست!</description>
                <category>negindehkhoda</category>
                <author>negindehkhoda</author>
                <pubDate>Mon, 10 Apr 2023 16:04:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان در شعر شاعران</title>
                <link>https://virgool.io/@dehkhodanegin2/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%86-ertfcij0hwb0</link>
                <description>سیطره شعر در ادبیات ایران، پیشینه‌ای هزار ساله دارند. به این دلیل که بسیاری از مفاهیم و جنبه‌های ادبی و نگارشی و از جمله داستان با این زبان نوشته می‌‌شده است. گرایش به کلام موزون و موسیقایی تا آنجا بوده که ناظران و شاعران، کتاب‌های ادبی و تاریخی و حماسی را به نظم در می‌آورده‌اند. معروف است که رودکی کتاب کلیله و دمنه را به نظم برگرداند. در دیوان شاعران سده‌های نخستین تاریخ و ادبیات فارسی، حکایت‌ها و داستان‌های کوتاه، دیده می‌شودوری ابیوردی، شاعر سدهٔ چهارم و پنجم، داستانی تمثیلی از زیان گیاهان نقل می‌کند: نشنیده‌ای مه زیر درخت چنار کدو بُنی برجست و بر دوید بر و بر به روز بیست پرسید از چنار که تو‌چند روز‌ه‌ای گفتا چنار عمر من از تو فزون‌تر از دویست گفتا به بیست روز من از تو فزون شدم  این کاهلی بگوی که آخر زِ بهر چیست گفتا چنار ، نیست مرا با تو هیچ جنگ که اکنون نه روز جنگ و نه هنگام داوری‌ست فردا که بر من و تو وَزَد بادِ مهرگان آن‌ گه شود پدید که نامرد و مرد کیست در بوستان سعدی، پنج گنج ( خمسهٔ) نظامی، مثنوی مولوی و شاعران دیگر ، داستان‌های کوتاه فراوانی به زبان نظم و شعر بازگو شده است، که باز فلسفی ، کنایی و تمثیلی‌ دارند.</description>
                <category>negindehkhoda</category>
                <author>negindehkhoda</author>
                <pubDate>Tue, 04 Apr 2023 10:09:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>