<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دلارام فتحی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@delaramfathi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 23:01:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/283972/avatar/BRAisb.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دلارام فتحی</title>
            <link>https://virgool.io/@delaramfathi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مک گافین یا ماموریت سازمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@delaramfathi/%D9%85%DA%A9-%DA%AF%D8%A7%D9%81%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-d4dnh2jiwrqt</link>
                <description>مک گافین مک گافین مفهومی  است در سینما که ریشه در ادبیات دارد. در تعریف مک گافین آورده اند که شیئی است مفهومی و یا به طور کلی آبژه ایست که همه به دنبال آن می گردند و ماجرا بر اساس آن پیش می رود  اما در بسیاری از مواقع سرانجام معلوم می شود که آبژه خیالی بوده و یا اینکه اهمیت چندانی نداشته است. مک گافین می تواند یک شیئ، شخص، مکان و یا حتی یک رویداد باشد که در طول داستان همه شخصیت ها در جست و جوی آن هستند، اما در نهایت هیچ اهمیتی ندارد‌. در واقع مک گافین بهانه ایست برای اینکه ِشخصیت ها در قالب یک درام کلی ، داستان های خود را در قالب سناریو یا فیلم نامه شکل دهند. حالا اگر با همین تعریف از مک گافین در ذهن،  سری بزنیم به دنیای واقعی به نظر می رسد مک گافین علاوه بر دنیای ادبیات وسینما در دنیای واقعی هم کاربرد دارد.مثلا مک گافین می تواند ماموریت یا رسالتی باشد که سناریوی وجود یک سازمان بر اساس آن شکل گرفته است!  سازمان، تشکل یا نهادی  که ماموریت یا رسالتش در قالب مک گافین، فقط بهانه ایست تا شخصیت ها فارغ از مسایل و مشکلات سازمانی، داستان های ماجراجویانه و هیجان مدار خود را شکل دهند! ماموریتی که سال هاست رنگ باخته و اعتبارش در حد شعار تنزل یافته است!</description>
                <category>دلارام فتحی</category>
                <author>دلارام فتحی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Aug 2022 18:06:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیستم های بیمار</title>
                <link>https://virgool.io/@delaramfathi/%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1-oawlmoqq6mxr</link>
                <description>به مناسبت روز جهانی ایمونولوژی سیستم های بیمارهیچ وقت یادم نمی رود سر کلاس دکتر سعیدی دانشگاه علوم پزشکی ایران بود که یاد گرفتم سیستم ایمنی اگر دچار اختلال شود به جای درگیر شدن با عوامل بیماری زا و آسیب رسان و حفظ سلامت، بر اساس اطلاعات غلط و عدم شناخت کافی شروع به تخریب سلول ها و اندام های بدن بیمار میکند این اختلال بیماری اتو ایمیون نام دارد جالب این جاست که این سیستم، وظیفه شناخت عوامل آسیب رسان ،آموزش و مستند سازی اطلاعات برای استفاده دوباره را برعهده دارد بعدها که با مفاهیم حوزه مدیریت و سیاستگذاری  آشنا شدم و تجربه کار در این حوزه را پیدا کردم، همیشه سیستم مدیریتی و سیاست گذار و حکمران در سازمان ها و جوامع من را به یاد سیستم ایمنی می انداخت، سیستمی که اگر اطلاعات و آگاهی کافی از حوزه تحت مدیریتش داشته باشد می تواند با خلق فضای مناسب برای کارکنان،  آموزش و مستند سازی اطلاعات و تجربیات، ضمن فراهم آوردن امکان استفاده بهینه از منابع و سرمایه های سازمانی و اجتماعی، حوزه را از گزند عوامل بیماری زا حفظ کند و  درنتیجه شادابی و اثربخشی را برای سازمان، نهاد یا جامعه به ارمغان آورد و در صورت داشتن اطلاعات غلط و یا ناکافی به جای بهره گیری اززمان، انرژی و منابع برای دستیابی به اهداف عالی و حذف عوامل آسیب رسان  شروع به تخریب و از بین بردن منابع مالی و سرمایه های انسانی می کند، درواقع  بیماری اتوایمیون سیستمی، می تواند بدون جنگ با عوامل خارجی تجربه یک جنگ سخت داخلی را برای سازمان ها وجوامع فراهم آورد و آن ها را از درون متلاشی کند. عدم آگاهی و نداشتن اطلاعات کافی در سیستم های سیاستگذار وتصمیم گیر، همچنین عدم اعتماد به تجربه، دانش و تخصص نیرو های خودی و آشنا به سیستم و دشمن پنداری آن ها و اعتماد به عوامل مخرب و آسیب رسان، همان بیماری خود ایمنی یا اتو ایمیون است که در صورت عدم درمان به موقع، مرگ سیستم ها وجوامع را رقم خواهد زد.به قولی این نیز بگذردو بهتر است زیاد سخت نگیریم!روز جهانی ایمونولوژی مبارک تصویر:برگرفته شده از فضای مجازی</description>
                <category>دلارام فتحی</category>
                <author>دلارام فتحی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Apr 2022 14:59:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز کارمند</title>
                <link>https://virgool.io/@delaramfathi/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-hlkpcygglea6</link>
                <description>روز کارمندصبح  که از خواب بیدار شدم طبق معمول بعد از صرف صبحانه، گوشی موبایلم را روشن کردم تا پیام ها راچک کنم ! اولین پیام را که باز کردم نوشته شده بود دوست کارمندم روزت مبارک! اینکه به این صراحت در یک پیام دوستانه، لقب کارمند به من نسبت داده شده بود ، مثل جریان برق ۲۲۰ ولتی بود که به مغزم  وارد شد، کلمه کارمند اینقدر نزدیک به من یه جورایی خیلی برام سنگین بود اول آمدم با عصبانیت جوابش را بدهم و در جوابش تایپ کردم  کارمند خودتی! اما سریع جمله نوشته شده را پاک کردم و به خودم گفتم خوب راست میگوید دیگر! بیچاره! بیست وپنج ساله که کارمندی! مگر  غیراز این است ! پس چرا اینقدر به من برخورده بود !ریشه این برخوردن کجابود! یک کم  عمیق تر فکر کردم و یاد شعر معروفی افتادم که دوران بچگی مرتب ورد زبانم بود، حتی صدایم را هم اهل خانه به عنوان یک اثر هنری ارزشمند! روی نوار کاست ضبط کرده بودند! &quot;رحیمی بیچاره هر روز میره اداره با کروات پاره &quot;این شعر و جناب آقای رحیمی در ذهن من الگویی از زندگی کارمندی بود، با وجود اینکه پدرو مادرم  کارمند عالی‌رتبه دولت بودند و زندگیمان رو ی روال بود ولی این آقای رحیمی بدجور برای من شده بود یک کابوس! وقتی به سن دبیرستان رسیدم و زمانه شد زمانه تعیین سرنوشت و دغدغه اینکه در آینده می خواهیم چه کاره بشویم! هرشب خواب آقای رحیمی بیچاره رابا کروات پاره می دیدم و از خواب می پریدم! همین باعث شده بود که شبانه روز درس بخوانم، با همان ذهن ساده بچه گانه برای فرار از کارمند شدن راه چاره پیدا کرده بودم تصمیم گرفته بودم پزشک بشوم،تا خدای ناکرده مثل جناب رحیمی در سیستم اداری بله قربان گوی جیره مواجب بگیر دولت وارد نشوم و خانم و آقای خودم باشم! هرچه به زمان کنکور  و خط پایان دوندگی برای انتخاب سرنوشت آینده نزدیک تر می‌شدیم من برای فرار از دست آقای رحیمی شدن  بیشتر دچار استرس می شدم و به ساعت های درس خواندنم اضافه می شد تا جاییکه سال آخر دبیرستان با کسب معدل بالا  جز نفرات برتر منطقه شدم اما متاسفانه نتوانستم حریف غول کنکور بشوم، سه سال با تمام قدرت با اهریمن بی انصاف کنکور جنگیدم اما مثل اینکه روح آقای رحیمی بدجور می خواست ازمن انتقام بگیرد !خلاصه سومین سال بیشتر از سر خستگی اما باز هم باهدف کارمند نشدن رشته علوم آزمایشگاهی را هم به لیست رشته ها در برگه انتخاب رشته اضافه کردم فقط به این دلیل  که دکتری حرفه‌ای داشت و میشد با مدرک دکترای حرفه ای، مسئول فنی آزمایشگاه شد و لازم نبود در سیستم ارباب رعیتی دولت وارد شوم ! اما این بار هم خدابیامرز آقای رحیمی  دوباره سر و کله اش پیدا شد و وزیر بهداشت وقت ! جناب ملک زاده!به بهانه دلجویی از پاتولوژیست ها پذیرش دانشجو در مقطع دکتری حرفه‌ای علوم آزمایشگاهی را ممنوع اعلام کرد !یادم هست که خیلی غصه خوردم و حتی دوباره چند سال به امید پزشک شدن در کنکور شرکت کردم اما در آخر مثل همه آدم هایی که در جنگ با سرنوشت کم می آورند تسلیم شدم و سعی کردم با آقای رحیمی برای همیشه خداحافظی کنم و از ذهنم  دورش کنم و دیگه به او و شرایط ناگوار و دوست نداشتنی شغلش  فکر نکنم! تا اینکه امروز بادیدن پیام تبریک دوستم به مناسبت روز کارمند دوباره آقای رحیمی گم شده بین افکار مختلف ذهنم ، با کروات پاره و چهار صد تا بچه ا جلوی چشمانم ظاهر شد  و با لبخندی تلخ و انتقامجویانه گفت دیدی آخر آه من گریبان تورا گرفت! حالا فهمیدی کر کری خواندن برای  یک کارمند شریف تاوان دارد!او درست می گفت و حق داشت من نباید زندگی او را قضاوت می کردم!بگذریم تمام این داستان بهانه ای بود تا بگم:کارمند بودن مبارک همه ی کارمندان  شریف و نجیب و زحمت کش  که در سیستم سلسله مراتبی کارمندی روز به روز فرسوده تر می شوند !خصوصا جناب آقای رحیمی خدا بیامرز  شعر دوران کودکی من ! تصویر:کاری از طاهر شبانی</description>
                <category>دلارام فتحی</category>
                <author>دلارام فتحی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Aug 2021 16:08:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثلا در دنیایی دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@delaramfathi/%D9%85%D8%AB%D9%84%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-gxccsfjytlwj</link>
                <description>مثلا در یک دنیای دیگر!مثلا در یک دنیای دیگر ابراهیم همت را میبینم با موهای سفید، دست در دست نوه اش، دختری ملوس که موهایش را بافته است می روم به سمتش می گویم شما اینجایی می گوید، شما مرا می شناسید !می گویم در دنیای من شما خیلی زود رفتید، شهید شدید می گوید شهید !کجا ؟می گویم در جنگ، می گوید من و جنگ، من از جنگ بیزارم، جنگ ثمری جز نابودی ندارد!می گویم من مطمئن هستم که شما در آن جنگ بودید،سردار بودید و فرمانده، مردمان سرزمین من به شما افتخار می کنند، لبخندی تلخ بر چهره اش می نشیند و می گوید به جنگیدنم! می گویم  به دفاع از سرزمین و کشور، می گوید بیشتر برایم بگو، می گویم کشور من در گیر یک جنگ ناخواسته شد که هشت سال طول کشید و متاسفانه این جنگ شما را از ما گرفت.می گوید هشت سال جنگ برای یک سرزمین جز یک کابوس ویرانگر نمی تواند باشد، تو دچار توهم شده ای !حرف هایش نگرانم می کند با دقت بیشتری به اطراف می نگرم تا شاید شاهدی بر ادعایم بیابم، به دیوار های شهر نگاه می اندازم تا بلکه عکس سرداری را بر روی دیوار بیابم، ناگهان در پیاده رو پونه گرجی را میبینم در کنار همسرش آرش پورضرابی همراه با پسری شیطون و بازیگوش که به زحمت کنترلش می کردند، حیرتم چند برابر می شود،گیج و منگ جلو می روم و راه را بر آنان سد می کنم متوجه رفتار غیر عادی من می شوند، پونه از من  می پرسد، خوبید اتفاقی افتاده است؟از دست ما کمکی بر می آید؟با بهت و تعجب می گویم شما هستید پونه جان!می گوید شما مرا از کجا می شناسید؟می گویم در سرزمین من هواپیمایی که شما سرنشین آن بودید مورد اصابت گلوله نیرو های خودی قرار گرفت !با تعجب به من نگاه می کند همانند نگاه عاقل بر دیوانه! می پرسد هدف قرار دادن هواپیمای مسافر بری توسط نیرو های خودی؟ می گویم آری من مطمئن هستم، می گوید حال شما اصلا خوب نیست! مگر می شود! این یک کابوس است شما حتما تب دارید و هذیان می گویید!به اورژانس زنگ بزنم؟به اطراف می نگرم ناگهان از مناره مسجدی که در آن نزدیکی بود صوت خوش آهنگ  ربنای شجریان  را می شنوم به پونه می گویم خواننده این دعا کیست؟می گوید نمی شناسید او را شجریان است ،می پرسم چه طور است که مسجد این صدا را پخش می کند می خندد می گوید شما  از کجا آمده اید؟ مسجد محل دعا و عبادت است چه اشکال دارد که دعای ربنا ، که با صوت خوش آهنگ استاد خوانده شده از مناره مسجد در فضای شهر طنین اندازد؟ میگویم اشکال دارد؟می گوید چه !خواندن دعا !مات و مبهوت مرا می نگرد دیگر شک ندارد که دیوانه ام!به همسرش آرش اشاره می کند فرزندش را بغل می کند و می روند .‌‌.. مثلا در دنیایی دیگر!</description>
                <category>دلارام فتحی</category>
                <author>دلارام فتحی</author>
                <pubDate>Mon, 24 May 2021 13:46:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز معلم</title>
                <link>https://virgool.io/@delaramfathi/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-qx1tbpfgh5qk</link>
                <description>هروقت تصمیمات زندگی ام را ارزیابی می کنم به این نتیجه می رسم که از سبک وسنگین کردن برای گرفتن تصمیمات مهم  ترس داشته ام  و اکثر این تصمیم ها را سپرده ام به دست سرنوشت و به زبان خودمانی خیلی شانسی تصمیم گرفته ام، اما اغلب، وقتی درمسیر تصمیم گرفته شده  قرار می گیرم تمام توان خودم را برای کسب  شناخت کافی به کار می بندم، تا با  آگاهی آن مسیر راطی کنم، البته این تلاش من بستگی به میزان استعدادم داشته و در بعضی از مسیر ها علی رغم تلاش زیاد نتوانستم آنگونه که باید مسیر را بشناسم  و این سر در گمی من را مجبور به ترک مسیر کرده است. شاید یکی از دلایلی که باعث شده این تصمیمات شانسی زیاد در زندگی به ضررمن تمام نشود همین تلاشم برای یادگیری و شناخت است.انتخاب شغلم هم یکی از همان  تصمیمات الا بختکی  و شانسی بود،  رشته تحصیلی ام علوم آزمایشگاهی بود و نفر اول این رشته بودم و بدون کنکور وارد مقطع کارشناسی ارشد شدم. از طرفی در امتحان استخدامی یکی از سازمان های دولتی پذیرفته شده بودم، که فعالیت و ماموریتش اصلا ربطی به رشته من نداشت،  طبق معمول شروع کردم به تلاش برای شناخت مسیر، فهمیده بودم که آنچه که یاد گرفته ام به درد سازمانم نمی خورد. شروع کردم به خواندن کتاب های حوزه علوم انسانی و به خصوص مدیریت  هر چه بیشتر می خواندم کمتر می فهمیدم، برای من که پایه تحصیلی ام رشته ای بود که دنیای متفاوتی با حوزه علوم انسانی داشت، کمی سخت بود، حس کردم نیاز به استاد و راهنما دارم. در آزمون ورودی تحصیلات تکمیلی در رشته مدیریت استراتژیک  شرکت کردم و در یکی از دانشگاه های معتبر پذیرفته شدم. ترم اول را با درس های مقدماتی سرو کله زدم. اما آنچه می خواستم، آن نبود که به دست می اوردم، هنوز هم مفاهیم برایم گنگ بود و سطحی .با نا امیدی ترم دوم را شروع کردم اما هنوز از تلاش دست برنداشته بودم تا اولین روز کلاس درس مدیریت استراتژیک نمی دانم  چرا یک حسی به من می گفت اگر قرار باشد اتفاقی بیفتد باید در این کلاس باشد.از صحبت های دانشجویان ترم بالاتر فهمیده بودم استاد این درس با سایر اساتید تفاوت دارد.از صحبت های ضد نقیض آن ها در مورد استاد متوجه شده بودم که با یک استاد متفاوت و صاحب سبک روبه رو هستم. بنا را بر این گذاشته بودم که اگر این کلاس هم تا آخر ترم نتواند برای حل مشکل من کاری بکند انصراف بدهم و برای همیشه دور این رشته را خط بکشم.روز اول استاد خیلی دیر سر کلاس آمد تمام مدت را از پنجره انتظار کشیدم بالاخره وارد کلاس شد وقت کم بود و زمان باقی مانده  به حضور و غیاب و معرفی صرف شد ، وقتی استاد به اسم من رسید و خودم را معرفی کردم نگاهی به من انداخت و با ژست خاصی که داشت گفت من کم دیدم دانشجویانی را که رشته پایه لیسانس آن ها علوم انسانی نبوده و در این رشته موفق باشند.تعجب کردم انگار از چهره من فهمیده بود که حسابی ناامید و گیج  هستم.در ادامه گفت اما این باز هم بستگی به خود فرد دارد.جلسه دوم استاد با یک مقدمه اجمالی،  پای تخته رفت و شروع کرد به نوشتن و توضیح دادن.استاد داشت با تمام وجودش برای کلاس انرژی می گذاشت نمی دانم چند دقیقه از کلاس گذشته بود و استاد جمله چندم را پای تخته می نوشت که احساس کردم رهبری مفاهیم ذهنی که آن ها را از بر کرده بودم افتاد به دست استاد.حالا این استاد بود که به ذهنم فرمان می داد این مفاهیم را چگونه طبقه بندی کندو به آشفتگی ذهنی من نظم می داد درست مثل معجزه بود آخرای کلاس بود که احساس کردم دارم از بالا به شهری نگاه می کنم که تا چند ساعت پیش در آن سر در گم بودم حالا دیگر تمام شهر را با کوچه و پس کوچه هایش می شناختم و ترسی از گم شدن نداشتم بعد از آن هر مفهوم و یا مطلب جدیدی یاد می گرفتم و یا می خواندم با نقشه استاد، جایش را در شهر مفاهیم می یافتم و می دانستم کاربردش چیست. در آخر ترم دوم وقتی ارائه درس مدیریت استراتژیک را تمام کردم این استاد بود که برایم دست زدو با همان لحن جدی و به یاد ماندنی اش گفت شما نظر من را در مورد دانشجویانی که رشته پایه آن ها انسانی نیست تغییر دادی.استاد درس مدیریت استراتژیک به من فهماند که فقط یک معلم واقعی می تواند حافظ شوق دانستن باشد و چگونه اندیشیدن را بیاموزد.من دانستم که معلمی یک جایگاه نیست بلکه یک هویت است معلمی عشق به دانستن است و علم به ثمره اگاهی، معلمی یعنی ایمان به اینکه آرامش در گرو دانستن است و آسایش به دست نمی آید مگر آنچه را که می دانی یاد دهی .راستی استاد من دکتر محمد طالقانی بود.</description>
                <category>دلارام فتحی</category>
                <author>دلارام فتحی</author>
                <pubDate>Mon, 03 May 2021 09:35:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر پرت و پلا</title>
                <link>https://virgool.io/@delaramfathi/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%98%D8%A7%D9%86%D8%B1-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA-aryjwxrljvlj</link>
                <description> شهر پرت و پلاگذران یک روز درشهر پرت و پلانمایشنامه ای در ژانر وحشتپرده اول:_با زنگ ساعت از خواب بیدار می شود.-باز هم سردرد وحشتناک همیشگی-درد ناشی از گیجی عدم درک و فهم شرایط موجود-هراسان تلویزیون را روشن می کند-زیرنویس های مکرر اعلام آمار مرگ و میر در روز گذشته-اخبار مربوط به آرامستان های کشور که تلخ ترین روزهای خود را در نیم قرن گذشته می گذراندند.-اعلام تذکرات پرت و پلای همیشگی-کتری برقی را روشن می کند تا بلکه با نوشیدن فنجانی قهوه، بتواند کمی از سردرد بکاهد.پرده دوم:-ناخودآگاه به یاد برشی از کتاب &quot;شانه بر شن&quot; اثر مهدی بهرامی می افتد، وقتی این کتاب را می خواند چه قدر از این پاراگراف خوشش آمده بود، آنقدر این پاراگراف را خوانده بود که کلمه به کلمه اش را از بر شده بود&quot;گاو میش ها که می آیند کنار برکه آب بخورند، تمساح ناغافل پای یکی از آن ها را می گیرد و می کشد به داخل برکه، گاومیش تقلا می کند، نعره می زند ، التماس می کند و کمک می طلبد ولی بقیه گاو میش ها وقتی می بینند دهان تمساح پر است، از فرصت استفاده می کنند و با خیال راحت آب می خورند و می روند&quot; جلیل داستان مهدی بهرامی می گفت:آدم ها الکی خودشون را گنده فرض کردند وگرنه ته تهش همشون مثل گاومیش هستند‌._یادش افتاد باید ساعت ۹ در دفتر باشد، یک جلسه کاری به ظاهر مهم برای حل مسئله ای که نیم قرن گذشته حل نشده بود و قرار بود امروز حل شود!-کلمه گاومیش همینطور در ذهنش می چرخید، تا بالاخره آنرا به زبان آورد &quot;شاید من هم یک گاومیش هستم&quot;-حالت تهوع ناشی از سرگیجه اورا از خوردن قهوه منصرف می کند.-کتری برقی را خاموش می کند.پرده سوم:-سوار ماشین می شود .-رادیو را روشن می کند.-موسیقی پاپ از رادیو پخش می شود.-حال و هوای بحران کرونا، تحت تاثیر آدرنالین ناشی از شنیدن صدای موسیقی دارد از سرش خارج می شود  که ناگهان موزیک قطع می شود.-پخش آژیر وضعیت قرمز از رادیو&quot; توجه!توجه! علامتی که می شنوید اعلام خطر یا وضعیت قرمز است و معنی و مفهوم آن این است که محل کار خود را ترک کرده و در خانه بمانید&quot;- باز هم پرت و پلا در شهر پرت و پلا-کرونایی که هر روز جان چند صد نفر را می گیرد-اداره ای که تعطیل نبود-جلسه ای که برای حل یک مسئله کهنه لاینحل برقرار بودو رسانه ای که به راحتی شعور مخاطبش را نادیده گرفته بود و مخاطب را به ماندن در خانه دعوت می کرد.-در شهر پرت و پلا فقط این رسانه نبود که مخاطب را بی شعور فرض  می کرد بلکه نادان فرض کردن مخاطب یک اصل پذیرفته شده در تصمیم سازی و تصمیم گیری بود!-پرده آخر-خود را مقابل درب اداره می بیند ماشین را پارک می کند وارد دفتر میشود از آبدارچی درخواست بک لیوان آب می کند تا بلکه با نوشیدن آب سردردش کم شود -لیوان آب روی میز رابه یاد گاومیش های دور برکه می نوشد! ه</description>
                <category>دلارام فتحی</category>
                <author>دلارام فتحی</author>
                <pubDate>Sat, 24 Apr 2021 23:47:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@delaramfathi/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-yx29gnco0mgi</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/hto2clveuzcp-gy2zf.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۲,۳۳۴ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۱۱ مرتبه پسندیدند و  ۲ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۴ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۷۶۵ بار خوانده شدند و ۱۴,۰۵۰ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۰۱۹۲۶۲۴ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۱,۸۵۸ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۰۱۹۲۶۲۴ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>دلارام فتحی</category>
                <author>دلارام فتحی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Mar 2021 21:02:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طوبی و معنای زندگی          #پیک زمین</title>
                <link>https://virgool.io/@delaramfathi/%D8%B7%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-a5gfwfynithf</link>
                <description>طوبی خانم ، زنی از جنس طبیعتاز زمانی که طوبی خانم را می شناختم موهای صاف و لختش مثل برف سفید بود،معمولا فرق سر از وسط باز می کردو گیسوان بلندش را دوطرف سرش می بافت اکثر اوقات یک چارقد رنگی گل گلی هم با سنجاق طلایی طوری بر سر می کرد که موهای سفیدش از نیمه سرش پیدا بود و زیر نور آفتاب می درخشید وجلب توجه می کرد .طوبی خانم نمونه ای از یک زن مقتدر مستقل دوست داشتنی بود اوبرای من بیشتر شبیه یک افسانه بود هنوز هم بعضی اوقات فکر می کنم طوبی خانم فرشته ای بوده که در خواب دیده بودم، خانه طوبی خانم من را یاد تمثیل های بهشت می انداخت با همان ذهن کودکانه همیشه فکر می کردم بهشت باید جایی باشد مثل خانه ی طوبی خانم،  طوبی خانم معمولا بدون کارگر و کمک خودش خانه را تمیز می کرد، دیوار اتاق ها، بارنگ سفید نقاشی شده بود و کف آن ها با فرش های خوش نقش و نگار دستبافت پوشیده شده بود، تار و پود فرش های ایرانی در تلالو نور آنچنان می درخشید که گویی با سیم و زر بافته شده باشند دراتاق مخصوص مهمآن ها پیش بخاری با گچکاری منقش تزیین شده بود و تابلو های رنگارنگ نقاشی بر دیوار اتاق توجه را به خود جلب می کرد. یکی از بزرگترین هنر های طوبی خانم هنر تلفیق بود، زندگی اش  معجون و مخلوط مناسبی بوداز سنت و مدرنیته .کنار طوبی خانم که بودی نه احساس عذاب وجدان نسبت به سنت داشتی و نه احساس عقب افتادگی از مدرنیته ، حس می کردی طوبی خانم سعی دارد در زندگیش از مواهب هردو مفهوم بهره ببرد و حق هر دو مطلب را به نحو احسن ادا کند.طوبی خانم شاهنامه را طوری می خواند و معنا می کردکه فکر می کردی تمام عمرش را برای تسلط بر مفاهیم شاهنامه صرف کرده و وقتی قرآن را تفسیر می کرد ذهنیات تورا تغییر می داد، طوبی خانم خوب بلد بود دوست داشتن بدون تعصب و وابستگی را، از همه این ها که بگذریم طوبی خانم زنی بود از جنس طبیعت و دوستدار زمین در حیاط خانه اش دو درخت انار داشت که آن ها را گل نار و گلابتون نام گذاشته بود، طوری به گل نار و گلابتون هویت بخشیده بود که زنده بودن آن ها را کاملا حس می کردی خوب به خاطر دارم که هرکدام از بچه های فامیل که در حیاط بازی می کردیم اگر احیانا در حین بازی به تنه درختان برخورد می کردیم، کلی آن ها را نوازش می کردیم تا خدای ناکرده از ما نرنجند، طوبی خانم، زندگی را مخصوص نوع انسان نمی دانست او زندگی را متعلق به زندگان می دانست، درخت و گل و چمن و پرندگان در کنار طوبی خانم احساس امنیت می کردند. شب های تابستان طوبی خانم تشک پهن می کرد روی تخت چوبی که در ایوان خانه قرار داشت، دور تا دور این ایوان پر بود از درختان و درختچه های یاس که عطر آن ها  آدم را مست می کرد، بعد شروع می کرد داستان گفتن از ستاره هایی که در آسمان تاریک شب نور افشانی می کردند، داستان از دب اصغر و دب اکبرتعریف می کرد یا قصه ستاره قطبی را میگفت،  یادم رفته بود بگویم، طوبی خانم یک داستان سرای حرفه ای بود بیشتر قصه هایی را که برای ما تعریف می کرد خودش ساخته بود.طوبی خانم زندگی آپارتمانی را دوست نداشت می گفت زندگی دوراز درخت و طبیعت و در بین دیوار های خشک و بتونی  روح انسان ها را خشن می کند، عقیده داشت، دوستی انسان و طبیعت لازمه ادامه حیات است و اگر این رابطه ضعیف بشود و یا از بین برود چراغ حیات بشر هم رفته رفته خاموش خواهد شد‌.طوبی خانم طبیعت را دوست داشت و زندگی را در دوستی با زمین، معنا می کرد.راستی طوبی خانم مادربزرگم بودتصویر: اثری از هنرمند...#پیک_زمین#پویش پیک زمین</description>
                <category>دلارام فتحی</category>
                <author>دلارام فتحی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Mar 2021 17:57:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات هوگه و سازمان &quot;جاب لرن&quot; (قسمت چهارم)</title>
                <link>https://virgool.io/@delaramfathi/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D9%88%DA%AF%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D8%A8-%D9%84%D8%B1%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-tccynm6nv0na</link>
                <description>ترافیک دیگر کم کم سبک شده بود و هوگه امیدوار بود که این وضع تا رسیدنش به خانه ادامه داشته باشد. از رادیو ی ماشین موسیقی ملایمی پخش می شد خواننده با صدای خوش و آهنگین از مخاطبان می خواست که به دنیا از زاویه های متفاوت نگاه کنند متن ترانه این بود که اگر به راهی رفتی و دیدی نتیجه ای ندارد نترس و راه دیگری را انتخاب کن. هوگه دوباره به یاد جاب لرن  افتاد. روش ها و شیوه هایی که چندین دهه بی فایده و بی ثمر بودنشان ثابت شده بود اما سیستم متعصبانه بر نگهداری و حفظ این شیوه ها همچون ارثیه ای مقدس پافشاری می کرد. در الگوی ذهنی جاب لرنی ها تغییر روندها مساوی بود با دردسر!حالا دیگر هوگه خوب می دانست که تساوی تغییر و درد سر علتش چیست !&quot; جاب&quot; سازمانی بود تقریبا رها شده !سالیان سال بود که مخاطبانش را از دست داده بود آن ها دیگر روی&quot; جاب &quot;حساب باز نمی کردند چون از آن عبور کرده بودند و&quot; جاب&quot; از مخاطبان خود عقب مانده بود! این عقب افتادگی دلایل زیادی داشت !جاب حداقل سه دهه برای کارکنانش و توانمند سازی آنان هیچ برنامه ای را ارائه نکرده بود یاددفتر&quot; هیومنیتی&quot; در سازمان افتاد دفتری که حتی در انجام امور روتین مربوط به صدور حکم ، اعطاء طبقه یا گروه شغلی مشکل داشت! دفتری که وظیفه اش آموزش کارکنان و فرهنگ سازی در سازمان بود بیش از همه خود نیاز به آموزش داشت ! &quot;جاب&quot; که خود مدعی حوزه توانمندسازی بود عملا برای رشدحرفه ای کارکنانش برنامه ای نداشت و به عنوان یک سازمان به کلی فراموش کرده  بود که ناتوانی و ناشایستگی در اندازه های  کوچک با افزایش قدرت،قلمرو و منابع قرار نیست به شایستگی تبدیل شود بلکه به یک ناشایستگی بزرگتر و غیر قابل مهار و کنترل تبدیل خواهد شد!  جاب در تمام این سال ها، فقط به فکر افزایش قلمرو،قدرت سیاسی و افزایش منابع مالی بود !این داستان ادامه دارد.....</description>
                <category>دلارام فتحی</category>
                <author>دلارام فتحی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jan 2021 12:29:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات هوگه و سازمان جاب لرن(قسمت سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@delaramfathi/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D9%88%DA%AF%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D8%A8-%D9%84%D8%B1%D9%86%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-d68ndzlc3gbi</link>
                <description>ترافیک  دوباره سنگین شد و چند جوان، با ظاهری ژولیده و لباس های مندرس به سمت ماشین ها هجوم آوردند آن ها با تمیز کردن شیشه ماشین های مانده در ترافیک شهری کسب درآمد می کردند. چندین سال بود که خیابان های شهر &quot;سان &quot;به  این منظره عادت کرده بود. هوگه همیشه با دیدن آن ها خودش و جاب لرن و سازمان های مشابه را مقصر می دانست این حس عذاب وجدان، برایش دائمی شده بود. درست مثل حس بویایی و یا چشایی، دوباره سوم شخص خیالی ذهنش دهان باز کرد و گفت سه دهه رفتید و آمدید و دل خوش کردید به کارکردن در جاب لرن! اما این جاب لرن فقط شکل مسائل را عوض کرد و دریغ از حل یک مسئله! اگر درست کار می کردید شاید الان شاهد این منظره بر سر چهار راه های شهر نبودید!چراغ سبز شد و هوگه به یاد آورد که بعد از چهار یا پنج سال کار کردن در جاب لرن و شناخت کامل نسبت به ساختار و ماموریت &quot;جاب&quot; با وجود تجربه کم کاری متوجه یک ایراد بزرگ در آن شده بود، جاب لرنی ها کار می کردند تا کار کنند نه اینکه کار کنند تا بهره برداری کنند، کار می کردند تا سخنرانی کنند و موضوعی برای حرف زدن داشته باشند، تا آمار بدهند و گزارش کنند که ما این هستیم و ما آن... اکنون هوگه بعد از سی سال تجربه و مطالعه، دیگر خوب می دانست که  مشکل جاب لرن چیست! در کتابی خوانده بود که این یک بیماری است که سیستم های ناکارآمد بدان دچارمی شوند این بیماری سیستمی &quot;دام قابلیت&quot; نام دارد. سازمان های دچار در این دام یکسری عملیات اجرایی را با توجه به قابلیت خود و بدون توجه به ماموریت اصلی سازمان، به صورت تکراری انجام می دهند و این عملیات بی ربط به عنوان برنامه اجرایی رسیدن به دستاوردهای مناسب سازمانی در دوره های زمانی مشخص گزارش می شود درست مانند یک گروه که ادعا دارند طلوع خورشید در صبح ناشی از آن است که آن ها در شب در ساعت مشخص اهرمی را نود درجه در جهت حرکت عقربه های ساعت می چرخانند در صورتیکه مردم بیرون چنین حسی را نسبت به کار این گروه ندارند! هوگه خوب به یاد داشت که وقتی این مطلب را در کتاب&quot; مت اندروز &quot;خوانده بود چه قدر خوشحال شده بود ، در آن زمان تصورش بر این بود که تشخیص بیماری، رسیدن به درمان را تسریع می کند ولی بعد ها فهمید که تشخیص هم نمی تواند در بیماری های حاد  سیستمی مشکلی را حل کند!این داستان ادامه دارد...</description>
                <category>دلارام فتحی</category>
                <author>دلارام فتحی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Dec 2020 22:11:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات هوگه و سازمان &quot;جاب لرن&quot;(قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@delaramfathi/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D9%88%DA%AF%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D8%A8-%D9%84%D8%B1%D9%86-pv1s2hdmtyan</link>
                <description> هوگه آن روز را به خوبی به یاد داشت، در آن زمان او برای کار در اداره کل جاب لرن واقع در شهر مانتین پذیرفته شده بود از اینکه بین چند صد هزار نفر در آزمون ورودی موفق شده بود خوشحال بود .وارد اداره که شد فضای سبز، قبل از ورودی ، چشم انداز زیبایی را خلق کرده بود، اما محیط درون ساختمان کاملا با آنچه در فضای باز دیده بود در تضاد قرار داشت انگار سال ها بود این ساختمان تمیز نشده است. خورده کاغذ و خاک روی زمین و درو دیوار بد جور خود نمایی می کرد برای هوگه کمی عجیب بود، شیشه ها ی پنجره هاانگار مدت ها بود که تمیز نشده اند، به نظر آدم های آن ساختمان تمایلی به دیدن فضای زیبای بیرون پنجره رانداشتند یا شاید انقدر مشغول به کار بودند که دیگر برایشان نظافت محیط کار مهم نبود ! بعد ها او فهمید که جا ب لرنی  ها وقتی مشغول به کار هستند فضای بیرون را کاملا فراموش می کنند و تمایلی به نگاه از پنجره به محیط اطراف ندارند!هوگه بدجور توذوقش خورد موقع ورود به نگهبان، اطلاع داده بود که تازه استخدام است و نگهبان،  او را راهنمایی کرده بود که باید به طبقه دوم واحد &quot;لرن &quot;مراجعه کند، با ترس و لرز، بعد از گذر از راه پله و رسیدن به طبقه دوم خودش را به واحد&quot; لرن &quot;رسانده بود! خوب به خاطر داشت تابلوی کج و نیمه افتاده بالای سر در واحد را که بر روی آن با خط خوش نوشته شده بود واحد لرن ویژه بخش غیر دولتی با وجود آنکه هوگه هنوز با ساختار سازمان آشنایی نداشت این لغت  &quot;ویژه  &quot; برای او غیر عادی می نمود بعدها  متوجه شد که  در جاب  تمایل عجیبی به طبقه بندی، مرز بندی و گروه بندی عناوین وجود دارد شاید یکی از دلایل گم شدن جاب در عرصه فعالیت هایش همین تقسیم بندی های بی معنا بود! به آرامی به در کوبید صدایی در پاسخ نشنید چند مرتبه تکرار کرد بعد از اینکه مطمئن شد کسی در اتاق نیست دستگیره را چرخاند در قفل بود، چند لحظه ای دم در ایستاد همینطور که به اطراف نگاه می کرد متوجه پنجره اتاق شد، رفت تا از پشت پنجره فضای واحد را ببیند شیشه پنجره مثل تمام شیشه های ساختمان پر از لک و کثیف بود اما از پشت آن به راحتی فضای داخل اتاق دیده می شد چهار تا میز لنگه به لنگه در داخل اتاق قرار داشت که در کنار کمد های آهنی بد قواره فضای ناهمگون دلگیری را به وجود آورده بود در داخل اتاق بیشتر از فضای راهرو کاغذ خورده های روی زمین به چشم می آمد در گوشه ای از اتاق تعدای پوشه زرد ، نارنجی، آبی و سبز بر روی هم تلنبار شده بود هوگه همینطور که داشت از پشت پنجره فضای داخل را رصد می کرد صدایی  شنید که می گفت، کاری داشتید برگشت و دید پشت سرش چهار نفر ایستاده و به او نگاه می کنند، برای آن ها توضیح داد که تازه استخدام است یکی از چهار نفر که خودش را  رئیس واحد معرفی کرده بود اورا به داخل راهنمایی کرد ،وارد شدند یکسری پرسش و پاسخ بین او و رئیس رد و بدل شد و بعداز آن، رئیس بالاخره به او خوش آمد گفت و از او خواست که ضمن اینکه خودش را به کارگزینی معرفی می کنداز فردا به طور رسمی کارش را در واحد شروع کند بعد خیلی جدی رو به هوگه کرده و گفت&quot; تا یادم نرفته است بگویم، ما اینجا یک مشکل اساسی داریم به نام مشکل پرونده های گم شده ! &quot;هوگه خوب آن  لحظه را به خاطر داشت که چه طور با تعجب پرسیده بود که منظور رئیس  را نمی فهمد و پاسخ سر بالای رئیس  با ژست خاصش را هیچ گاه فراموش نمی کرد که&quot; ما متقاضیانی داریم که برای آن ها پرونده تشکیل می دهیم اما بعضی از این پرونده ها غیب می شوند و از مسئول بایگانی هم کاری ساخته نیست ! &quot;هوگه همان جا بود که مطمئن شدبا یک سیستم نامنظم اداری روبروست و از همان لحظه بود که برای ماندن و ادامه دادن در جاب لرن دچار شک و تردید شد... این داستان ادامه دارد...</description>
                <category>دلارام فتحی</category>
                <author>دلارام فتحی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Dec 2020 01:29:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات هوگه و سازمان&quot; جاب لرن&quot;(قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@delaramfathi/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D9%88%DA%AF%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-ep7l0gkb9oev</link>
                <description>خاطرات هوگه هوگه پشت چراغ قرمز در مسیر برگشتن از&quot; جاب&quot; به خانه بود طبق معمول ترافیک و آلودگی هوای شهر &quot;سان&quot; داشت به او دهن کجی می کرد. انگار صدایی رو در ذهنش می شنید که می گفت &quot;دیدی هوگه جان !من تمام شدنی نیستم&quot; عمری تو و امثال تو که فکر می کردید خیلی می فهمید  در باب مضرات ترافیک و آلودگی هوا و اثرات آن بر روان و جسم موجودات زنده مطلب نوشتید، مصاحبه کردید، اعتراض و سخنرانی کردید اما آب از آب تکان نخورد ،خیلی از شماها مردید و رفتید ولی من هنوز پا برجا هستم .هوگه الان چند وقت است که اینطور خیالاتی شده ! با خودش می گوید حتما عوارض سی سال سختی و مشقت دوران کار در جاب لرن این بلا را برسرش آورده است !چراغ راهنمایی سبز شد و پایش را روی پدال گاز فشار داد تا بلکه بتواند زودتر به خانه برسد.روز کاری سختی را در سازمان &quot;جاب لرن&quot;  سپری کرده بود. البته این برایش تازگی نداشت در این سی سال اگر روزخوبی را در جاب لرن داشت تعجب می کرد!  چند سال اخیر، خیلی سعی کرده بودحس بی تفاوتی به جاب لرن را در خودش تقویت کند اما آخرش باز هم جاب پیروز می شد و اعصاب هوگه را به هم می ریخت. هوگه جاب لرن را دوست داشت حس می کرد جاب لرن  هم مانند خودش حال و روز خوبی را ندارد و خسته است خسته از این همه مسیر نیمه کاره که هیچ وقت به آخر نرسید خسته از گیر کردن در بن بست ها و خسته از گم شدن در بیراه های بی انتها.همینطور که داشت رانندگی می کرد بی اختیار روز اول ورودش به سازمان جاب را به یاد آورد لبخندی کم رنگ و تلخ بر لبانش نقش بست اونروز وقتی به واحد&quot;  لرن&quot; معرفی شد رئیس دایره، با ژست رئیس مابانه و مدیرکلی رو به هوگه کرده بود و گفته بود ...این داستان ادامه دارد...</description>
                <category>دلارام فتحی</category>
                <author>دلارام فتحی</author>
                <pubDate>Thu, 24 Dec 2020 08:31:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به زودی در همین صفحه</title>
                <link>https://virgool.io/@delaramfathi/%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-lyc0ncliv033</link>
                <description>روزنگار های کاری هوگه در سازمان جاب لرنخاطرات طنز،تلخ و عبرت آ موز هوگه با هم بخوانیم و بدانیم که در طول سی سال فعالیت کاری هوگه در سازمان جاب لرن  بر او وسازمان چه گذشته است?</description>
                <category>دلارام فتحی</category>
                <author>دلارام فتحی</author>
                <pubDate>Wed, 23 Dec 2020 21:18:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذهن بینا / به بهانه فیلم سرخپوست</title>
                <link>https://virgool.io/@delaramfathi/%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%D8%B1%D8%AE%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA-oak2agw3z7cp</link>
                <description>چند روز پیش داشتم ایام قرنطینه را با سرک کشیدن به شبکه  های تلویزیونی سپری میکردم وبه نوعی وقت می‌گذراندم از این شبکه به آن شبکه تا اینکه نمی دانم در شبکه های این ور آبی بود یا زبانم لال آن ور آبی، فیلمی را دیدم با بازی معرکه پریناز ایزد یار و نوید محمد زاده،به اسم سرخپوست به کارگردانی هنرمند توانمند کشورمان نیما جاویدیداستان فیلم که در یک زندان در سال های قبل از انقلاب ۵۷ بود از این قرار است که سرگرد نعمت جاهد  با بازی نوید محمد زاده رئیس زندانی است که قرار است محل این زندان جابجا شود سرگرد جاهد مردی بسیار قانون مدار و موقر است که  در تمام سال های خدمتش درست بر مبنای اصول و قواعد و قوانین موضوعه آنچه عرف و نظر عموم برای یک زندانبان موفق در نظر دارد مسائل و روندها و رویدادهای محیط زندان را مدیریت کرده بود تا انجا که قرار بود به زودی به پاس این عملکرد مناسب ترفیع بگیرد و از طرف ستاد تشویق شود اما حضور یک زندانی با نام مستعار احمد سرخپوست ضرب آهنگ زندگی نعمت جاهد راعوض می کند، در روند جابجایی محل زندان احمد سرخپوست با کمک مدد کار زندان که حقیقت بیگناهی وی را دریافته بود از زندان فرار می کند تلاش جاهدبرای دستگیری این زندانی فراری سبب می شود  احمد سرخپوست ،به دور از حصارو نرده های زندان و فرمول های خشک و معادلات دست نوشته ی بشر، به نعمت جاهد معرفی گردد.در گرمای این ستیز و گریز الگوی  منجمد  ذهن این مرد قانون از انجماد خارج می شود و به جاهد  اجازه می دهد که به محیط اطراف و مسایل پیرامونش از زاویه دیگر بنگرد این نگاه جدید در الگوی تصمیم گیری نعمت آنچنان اثر می گذارد تا جاییکه در لحظه ای که می توانست احمد را دستگیر کند و طبق چارچوب تعریف شده برای یک زندانبان قهرمان وی را تحویل قانون دهد به زندانی اجازه می دهد که از دست قانونی که شاید نیازمند اصلاح و تغییر یا تنظیم گر مستقل است بگریزد، در حالی که مطمئن بود اینکار درست است و اندکی هم تردید نکرد.احمد سرخپوست در زندگی نعمت جاهد، یک تلنگر بود یک بیدار باش برای نعمت، که صرفا  به لایه بیرونی وقایع اطرافت اکتفا نکن و حقیقت همیشه آن  نیست که حاضر و آماده پیشکش می شود بلکه برای رسیدن به حقیقت باید بت شکن بود و شکست تمامی الگوی های موروثی و  از پیش تعریف شده برای ذهن  را و خاموش کرد تمام نور افکن هایی را که چشم ذهن راکور کرده،  تا بتوان در تاریکی مطلق ذهن، سو سوی نور واقعیت را جستجوگر بود!شاید همه ی ما برای دیدن اثرات و نتایج واقعی  آنچه که از آن به سیاست، قانون، دستورالعمل و... یاد می کنیم نیاز به یک احمد سرخپوست داریم، نمادی از حقیقت که ما رااز فضای خشک و بی روح دستورالعمل ها و قوانین ببرد به دنیای واقعی، تا ببینیم‌، بنگریم  و درک کنیم که چه طور در دنیای واقعی مرز خوبی و بدی می تواند جابجا بشود به گونه ای که سرنشینان سرزمین بدیها در معادلات ذهنی را در کشور خوبی ها ملاقات کنیم تا جاییکه  بتوان نعمت جاهد ها  را تشویق کرد و به آن ها  ترفیع داد، اگرچه زندانی را فراری داده باشند!</description>
                <category>دلارام فتحی</category>
                <author>دلارام فتحی</author>
                <pubDate>Fri, 04 Dec 2020 11:18:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>