<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های احمد یوسفی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@delaramsho</link>
        <description>نویسنده ، وبلاگ نویس و مدرس داستان نویسی کوتاه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 20:11:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/715451/avatar/GZ73gV.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>احمد یوسفی</title>
            <link>https://virgool.io/@delaramsho</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خلبان عراقی</title>
                <link>https://virgool.io/@delaramsho/%D8%AE%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%82%DB%8C-inqnwv0ys6oy</link>
                <description>در منطقه ی شرهانی هواپیماهای عراقی  بعضی روزها خیلی اذیت می کرد ند  یک روز ساعت یازده صبح پدافند ضد هوایی ارتش دلاور ایران  یکی از هواپیما ها را سرنگون کرد هواپیما آتش گرفت و با فاصله ی زیادی از ما سقوط کرد .گروهبانیکم  رضا نمایی و (شهید محمد اسماعیلی ) که از درجه داران  خیلی  شاد و چابک لشکر  بودند  سوار جیپ کاام شدند و برای آوردن خلبان آن هواپیما به طرف محل سقوط رفتند .چون فاصله ی محل استقرار شهید محمد اسماعیلی و رضا نمایی با ما زیاد بود در جریان چگونگی کارشون قرار نگرفتم  تا اینکه ساعت 4 بعد از ظهر شهید اسماعیلی همان جیب را دنبال من فرستاد و به راننده گفته بود  به احمد آقا بگو اگر دوست داری خلبان اسیر عراقی رو ببینی به سنگر ما بیا .من هم  از خدا خواسته بلند شدم سوار جیپ شدم و رفتم طرف گروهان شهید اسماعیلی  اینا . وقتی رسیدم محمد دم در سنگرشان ایستاده بود و یک نفر  سرباز مسلح را هم برای نگهبانی  در سنگر  گذاشته بود .سلام و احوالپرسی که کردم . محمد گفت : خلبانه داخل سنگرهست  برو داخل  . پرسیدم رضا کجاست ؟ گفت : هر جا باشه الان میاد .  سرباز مسلح به احترام پایی جفت کرد و من  پتویی که جلوی سنگر  زده شده بود را کنار زدم و داخل شدم .شهید اسماعیلی هم پشت سرم داخل شد . داخل  سنگر خلبان روی همان صندلی هواپیما که با آن اجکت کرده بود نشسته بود و یک عینک دودی به چشماش زده بود وقتی داخل شدم خلبان برگشت و منو نگاه  کرد . رفتم طرفش گفتم عوضی می دونی چند نفر رو تو این منطقه شهید کردی ؟ مشتم رو بالا آوردم که داغ دلم را خالی کنم که به یکباره  هر دو زدند زیر خنده . من هاج و واج مونده بودم که جریان چیه ! دیدم خلبان که همان رضا نمایی بود عینک رو از جلوی چشماش برداشت و با اون لهجه ی شیرین ملایریش گفت : کوره ماخواسی بکشیم . (بابا می خواستی من را بکشی )من که جا خورده بودم چهره ی شهید اسماعیلی رو که از زور خنده قرمز شده بود نگاه کردم و گفتم مارو دست انداختید ؟ خلبان کجاست ؟بعد رضا از روی همون صندلی  بلند شد و گفت : زحمت  پیدا کردن خلبان و آوردن او را ما کشیدیم ولی بچه های حفاظت اطلاعات  لشکر نذاشتن نیم ساعت پیشمون بمونه فقط این صندلی وکلاه و عینک  نصیب ما شد .رفتم رو صندلی به جای رضا نشستم و خود بخود کلمات عربی بلغور کردم.براستی این دونفر بمب خنده و روحیه بودند توی جبهه . یاد شهیدحاج محمد اسماعیلی گرامی باد .</description>
                <category>احمد یوسفی</category>
                <author>احمد یوسفی</author>
                <pubDate>Fri, 01 Dec 2023 02:16:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;کلک رشتی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@delaramsho/%DA%A9%D9%84%DA%A9-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%DB%8C-pu6eu2tp58g1</link>
                <description>بعد از عمیلیات فتح المبین کنار رودخانه کرخه در روستای سرخه  مستقر شد ه بودیم و هر روز  برای پاکسازی مناطق وسیعی که با مین های مختلف دشمن پوشیده شده بود  به دشت عباس و یا فکه  می رفتیم . هوا خیلی گرم شده بود و ظهر ها که به روستای ویرانه و  بی سکنه سرخه بر می گشتیم شدت گرما امان چرت زدن را هم از ما  می گرفت  . بعلت نزدیکی بسیار زیاد این روستا با رودخانه کرخه ، شبها  پشه هایی به سراغمان می آمد که نیش زدنشان را خدا نصیبتان نکند .خلاصه کلافه شده بودیم .  نه روز آرامش داشتیم و نه شب استراحت .یک روز خبر عجیبی همه را خوشحال کرد . شنیدیم که یک دستگاه کولر آبی سه هزار به گروهان واگذار شده . برای اینکه این کولر را به کدام سنگر و گروه بدهند همه در دفتر فرمانده یگان امیر سرتیپ مخدوم که آن زمان ستوان یکم بود جمع شدیدم . گروهان ما  حداقل 20 سنگر هفت هشت نفره داشت . هر کس برای بردن این کولر به سنگر خودش تلاش می کرد . بلاخره بعد از رایزنی های فراوان تصمیم این چنین شد که کولر را در سنگر فرماندهی ، جناب سروان مخدوم نصب کنند و همگی ظهر ها برای استراحت و خوش گذرانی به سنگر فرماندهی که در مدرسه ی روستا قرار داشت و بزرگ تر از دیگر سنگر ها بود برویم .بعد از دو روز که از  نصب کولر گذشت ، من و همسنگری هایم تصمیم گرفتیم که ساعتی از ظهر را زیر کولر آبی خوش بگذرانیم . آن روز وقتی وارد سنگر فرماندهی شدیم چشمتان روز بد نبیند از  شدت جمعیت زیادی که بقول خودشان استراحت می کردند  نفسمان  به شماره افتاد . وقتی دیدیم جا نیست و نمی شود خوابید از سنگر بیرون زدیم و تن را به آب رودخانه ی کرخه زدیم . کمی هم از آزار و اذیت پشه ها در شب بشنوید . ما از غروب آفتاب  که نماز تمام می شد ، بدنمان را به گازوئیلی که در آب پاش پلاستیکی ریخته بودیم آغشته می کردیم ، پشه بندها را هم طوری گازوئیل می پاشیدیم که وقتی زیر آن می رفتیم چک چک گازوئیل روی بدنمان می ریخت ولی بازهم پشه ها امانمان را می بریدند معلوم نبود چطوری از سوراخهای پشه بند آمریکایی ارتش  می گذشتند و بدن های ما را  بوسه باران می کردند؟!.یک شب که آزار و اذیت آنها بیش از حد شد به بچه ها گفتم امشب برویم سنگر جناب سروان مخدوم ، شبها که کسی به آنجا نمی رود، لااقل یکی دو ساعت را استراحت کنیم . ملحفه هایمان را به دست گرفتیم و راهی سنگر فرماندهی شدیم . ساعت از 11 شب گذشته بود وقتی وارد مدرسه شدیم  از خاموش بودن موتور برق کولر تعجب کردیم  . می خواستیم برگردیم که یکی از بچه ها گفت حالا تا اینجا آمدیم برویم داخل ببینیم چه خبر است .وقتی وارد سنگر شدیم جناب سروان مخدوم زیر ملحفه ای بیرون از پشه بندش  خوابیده بود ما تصمیم گرفتیم که بر گردیم . در همین فکر بودیم که ایشان بلند شدند و نشستند . سلام کردیم و گفتیم . آمده بودیم که زیر کولر ساعتی بخوابیم چرا خاموشه ؟!ایشان گفتند متاسفانه بنزین موتور برق ، کفاف روزها را بیشتر نمی دهد و شب ها کولر را خاموش می کنیم .پرویز گفت : جناب سروان حالا چرا خارج از پشه بند خوابیدی ؟جناب سروان با اون لهجه ی زیبایش گفت : کلک رشتی زدم  پسر جان ، پشه ها فکر می کنند من زیر پشه بند خوابیدم و به آنجا هجوم می آورند  منم اینجا به ریش آنها می خندم .با شنیدن این حرف زدیم زیر خنده و تا چند روز این حکایت زیبا ورد زبانمان بود.</description>
                <category>احمد یوسفی</category>
                <author>احمد یوسفی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Sep 2022 04:09:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انارهای خاطره انگیز</title>
                <link>https://virgool.io/@delaramsho/%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-tpipoyediuho</link>
                <description>از جبهه با دوست هم سنگریم به مرخصی آمده بودیم . یک روز ایشان من و همسرم را دعوت کردند تا به خانه شان برویم .  او ازدواج کرده بود ولی با خانواده پدر و مادرش زندگی می کرد . دعوتش را پذیرفتیم  و به خانه اشان رفتیم .بعد از احوالپرسی و پذیرایی چای ، همسرش ظرفی پر از انار را روی کرسی جلوی ما  گذاشت ،هنوز دست به انار ها نزده بودیم که مادر دوستم عشرت خانم با عجله به طرف ظرف انار آمد و شروع کرد  یکی یکی انار ها را برداشتن . او بعد از اینکه اناری را بر می داشت  با انگشت فشار مختصری می داد و دوباره آن را در ظرف انار ها می گذاشت . بدون اینکه ما چیزی  بگوئیم ، ایشان در حالیکه اناری را با انگشتش فشار می داد گفت :ببخشید من این کار را می کنم . دیروز چند نفر مهمان برایمان آمده بود وقتی ظرف انار را جلویشان گذاشتیم زمانی که  می خواستن انار نصف کنند انار توی دستشان  مچاله شد و پف خالی بود. کسی که انار را نصف می کرد صورتش سرخ شد و اونو توی بشقاب گذاشت .   من که این صحنه رو می دیدم بیشتر از او خجالت کشیدم . آخه این بچه های شیطان من ، آب انارها را مکیده بودند و بعد آنها را باد کرده و در یخچال گذاشته بودند . من هم از دنیا بی خبر آنها را دیروز جلوی مهمان ها گذاشتم. حالا دیگه تا انارها رو اول امتحان نکنم جلوی کسی نمی ذارم .ما وقتی این مطلب را از زبان عشرت خانم شنیدیم  کلی به کار بچه ها  خندیدیم واین خاطره  سوژه ای شد برای خنده و شوخی سنگرمان . الان هر وقت انار می بینم یاد آن روز می افتم .</description>
                <category>احمد یوسفی</category>
                <author>احمد یوسفی</author>
                <pubDate>Sun, 27 Feb 2022 01:54:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از تبار لاله ها</title>
                <link>https://virgool.io/@delaramsho/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-stkhq1fi8z7x</link>
                <description>هفتمین مین را که  خنثی کردم و به دست صابر دادم ، سیخک را برداشتم و با عجله شروع به سیخک زدن زمین کردم .هنوز یک متر پیشروی نکرده بودیم که دستی از پشت  شانه ام را نوازش کرد و گفت :خسته نباشی برادر .با تعجب سر برگرداندم ، در تاریکی مطلق شب نمی شد او را شناخت .گفتم :ببخشید شما ؟!از نیروهای تک کننده گردان میثم هستم .شما اینجا چکار دارید ؟ ! مگر میدان مین را نمی بینید ؟به همین خاطر آمدم ، گفتم شاید کمکی از دستم ساخته باشد .بی زحمت اگر شما همان عقب منتظر باشید ، کمک بزرگی به ما کرده اید .خیلی خوب حالا چرا اخم می کنی . لبخند بزن دلاور .از اینکه در این جوش وخروش جنگ مزاحم کارم شده بود اعصابم به هم ریخته بود ولی چاره ای نداشتم و مجبور بود آرام صحبت کنم چون فاصله ما با عراقی ها خیلی کم بود ،علاوه بر آن یک گردان از نیروهای تک کننده هم منتظر بودند تا هر چه زودتر میدان پاکسازی شود و علیات شروع شود .وقتی دیدم ایشان بر نمی گردند از حرص سیخک را به زمین کوبیدم و گفتم :ببین اخوی ، الان موقع خوش و بش و جای اینجور حرفها نیست . اصلا شما نباید بدون اجازه به این محل می آمدی .با همان لحن متین و آرامش گفت :من هم دوره ی تخریب را گذرانده ام . برای اینکه راه زودتر برای بچه ها باز شود  اگر اجازه بدهید من هم به شما دو نفر کمک کنم .این بار صابر پا درمیانی کرد و گفت :سر گروهبان حالا چه اشکال دارد . دلش را نشکن .هشتمین مین را از زمین خارج کردم و در حال خنثی کردن آن به صابر گفتم :یاالله زودتر حالا وقت این کارها نیست . من از کجا این آقا را  توی این تاریکی شب  بشناسم  اصلا از کجا معلوم که ستون پنجمی نباشد ؟بخدا جزوه گردان میثمم ، به حاج آقا رحیمی التماس کردم که بگذارد بیایم و به شما کمک کنم .چرا وظیفه خودت را انجام نمی دهی ؟ و چه اصراری به کمک ما داری ؟!می خواهم در پاکسازی جاده کربلا من هم سهمی داشته باشم .اسم کربلا را که آورد بدنم لرزید . بی اختیار بلند شدم شانه اش را گرفتم و او را به زمین نشاندم .و گفتم :خیلی خوب حالا با چه وسیله ای زمین را می گردی ؟با این سر نیزه .دستانش را به آسمان بلند کرد و بعد از اینکه خدایش را سپاس گفت ، سر نیزه اش را بیرون آورد و شروع به سیخک زدن زمین کرد . مقداری که جلو رفت صابر گفت :سر گروهبان ! سیم تله !گفتم : خیلی آرام از نزدیکترین  محل به مین ، سیم را قطع کن .کاملا مواظب باش .صابر سیم را که قطع کرد . مین منور روشن شد . خیلی  دستپاچه شدیم و ناچار روی زمین دراز کشیدیم این آقایی که هنوز اسمش را نمی دانستیم خودش را به مین رساند و با قرار دادن کلاه آهنیش روی مین مانع از نور افشانی  مین شد . در دلم به او احسنت گفتم ولی بی احتیاطی صابر و روشن شدن مین منور باعث شد عراقیها به جنب و جوش بیفتند و رگبارهای پیاپی و بدون هدف خود را به محلی که منور روشن شده بود بگیرند . آنها برای اینکه مطمئن شوند کسی به میدانشان نفوذ نکرده است، منورهای زیادی را بالای سرمان فرستادند ، ما هم فقط باید به زمین می چسبیدیم و تکان نمی خوردیم .سعی کردم زیر نور منور ها چهره ی غریبه ی مددرسان را ورانداز کنم  ولی او هم کاملا صورتش را به زمین چسبانده بود و منتظر بود که هرچه زودتر نور منورها فروکش کند .اوضاع که کمی عادی شد به صابر و غریبه گفتم :سریع بلند شوید لطف خداوند شامل حالمان شد و خوشبختانه عراقی ها متوجه حضورمان نشده اند ، والا عملیات لو می رفت .چند متر دیگر از میدان را پیشروی کردیم . فاصله ما تا سنگر های عراقی به کمتر از دویست متر رسیده بود . نوار سفید را به جلو غلطاندم و گفتم :راستی برادر نگفتی اسمت چیست ؟اسمم به چه درد شما می خورد . یک بنده گناهکار خدا هستم .لااقل بدانیم با چه اسمی صدایت بزنیم .چون گردانم میثمه بگویید ، میثمفکر نمی کردم اینقدر در کار مین برداری ماهر باشی ! فاصله ات با ما زیاد شده من مجبورم بلند حرف بزنم . کمی آرامتر برو تا ما هم برسیم .صدای پای بچه ها را میشنوی ؟ اگر ساعت از دوازده بگذرد ترمز های آنها از کار می افتد .  خوب گوش کردم به صابر گفتم :صابر جان زودتر ، آمدند .با عجله چند متر دیگر را پاکسازی کردیم .حالا گردان تک کننده میثم کاملا به ما چسبیده بود . ما هم تا بریدن آخرین سیم خاردارها فاصله چندانی نداشتیم . میثم که زودتر از ما در محور خودش به سیم خاردار رسیده بود آرام و با عجله به طرف ما آمد و گفت :سر گروهبان شما بروید و سیم خاردارها را قطع کنید ، من این دو سه متر را پاکسازی می کنم .بدون معطلی بلند شدم صابر را با خود به طرف سیم ها بردم و آنها را با انبر چیدیم صدای روشن شدن تانکهای عراقی به وضوح شنیده می شد و این جابجایی من را به این شک دچار کرده بود  که نکند عراقی ها از حمله مطلع شده باشند !از پشت سرم صدای یا مهدی ادرکنی یکی از نیروها را شنیدم و با شلیک آر پی جی  او یکی از تانکهای عراقی  مورد اصابت قرار گرفت . گردان سراسیمه حمله کرد. میثم که آخرین مین را پیدا  می کرد با هجوم بچه ها تنها راه حل را  انداختن خودش به روی مین دید تا بدن مطهرش تکه تکه شود و عملیات بچه های گردانش متوقف نشود .بوی گوشت سوخته بدن میثم با فریاد یا حسین بسیجیان در هم آمیخته بود و جنگ به پیروزی نزدیک می شد . صبح پیروزی باقی مانده بدنش را به هر کس نشان می دادیم از نامش چیزی نمی گفتند  .نویسنده: احمد یوسفی (هر گونه برداشت منوط به اجازه کتبی از نویسنده است)</description>
                <category>احمد یوسفی</category>
                <author>احمد یوسفی</author>
                <pubDate>Tue, 14 Sep 2021 01:28:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیلو هیلونک #پیک زمین</title>
                <link>https://virgool.io/@delaramsho/%D9%87%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%86%DA%A9-%D9%BE%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-mphyti4vxnyc</link>
                <description>هیلونک (آداب کودکان سرزمین من بروجرد  برای رفع خشکسالی زمین )  احمد یوسفی خارجی – تاکستان انگور – صبحهیلونکی (مترسکی)که برای محافظت از باغ انگور با چوب درست شده و لباسی بلندی و کلاهی به سر دارد نمایان می شود . هیلونک روی کرتی از باغ علم شده است. باد لباسهای هیلونک را به جنبش در آورده و به همین سبب اورملیچ (گنجشک ها و پرندگانی که به جوانه های تازه درختهای مو هجوم آورده و آنها را می خورند) به تاکستان نزدیک نشده اند .هوا کاملا صاف است . کف کرت های باغ از تشنگی ترکهای بزرگی برداشته و برگهای کوچک درختان مو کمی افسرده شده اند .خارجی – جاده کنار دهکده – روزتعدادی دختر و پسر (حدود 7 تا 12 ساله ) با خواندن سرودی به سوی تاکستان در حرکتند . در صف اول چهار نفر از بچه ها که نقش اصلی را دارند قرار گرفته اند  . سه پسر و یک دختر ،یکی از پسرها هیلونکی کوچک تر از آنچه در تاکستان دیدیم را حمل می کند او در وسط قرار گرفته و مرتبا هیلونک را با آهنگ صدای بچه ها تکان می دهد . دختری سطل آب و کاسه ای در دست ، در سمت چپ او راه میرود دختر هر چند وقت یکبار با کاسه مقدار کمی از اب سطل را روی سر هیلونک خالی می کند . در سمت راست هیلونک ،پسر بچه ای  که قرآنی جلد شده زیر بغل دارد در حرکت است نفر چهارم پسری است که کیسه ای خالی را روی دوش خود گذاشته است. بقیه بچه ها در صفهای بعدی پشت سر آنان در حرکتند .هر چه آنان به باغ نزدیک تر می شوند سرودی که زمزمه می کنند واضح تر شنیده می شود . آنان با همان گویش محلی می خوانند :هیلو هیلو هیلونک. هیلونه ایما بیماره، شفا زه بارو داره، ای خدا تو بی بارونی، جو و گنمه ارزونی.( این مترسک بیمار شده است و شفای او آب باران است . ای خدای بزرگ بارانی فرو فرست تا به واسطه آن جو و گندم هم بروید و این نعمت خداوند ارزان به دست مردم برسد .)خارجی - پشت بام یکی از خانه های روستا – روزعده ای از زن ها روی پشت بام خانه ای گلیمی پهن کرده و نشسته اند . آنها به پاک کردن مقدار زیادی سبزی مشغولند .خارجی – تاکستان – روزبچه ها به تاکستان رسیده اند . آنان دور هیلونک حلقه زده و ایستاده اند . دختری که سطل آب به دست دارد از حلقه جدا می شود . خود را به هیلونک وسط تاکستان می رساند . سطل آب را روی زمین گذاشته و کاسه را از آب آن پر می کند . نگاهی به آسمان صاف می اندازد و دستی که با آن کاسه ی آب را گرفته ، بالا می آورد و می گوید :ای خدا دل کوچیک ایمانه نشکه . یه بارون خویی بفرس تا ای زمینیانه سیر کنه .(ای خدای بزرگ دلهای کوچک ما را نشکن بارانی فرو فرست تا دشت تشنه را سیراب کند )تصاویری از ترکهای زمین به نشانه تشنگی آن دیده می شود .پس از دعای دختر همگی آمین می گویند . او  نیمی از آب کاسه را روی سر مترسک ریخته و نصف دیگر آن را به باغ می پاشد .دختر در صف قرار می گیرد . بچه ها با همان شکل دایره دور مترسک می چرخند و سرود هیلونک را می خوانند هیلونک دست پسر بچه همچنان با آهنگ خواندن بچه ها بالا و پایین می رود . هر کدام از بچه هامقابل سطل آب قرار می گیرد کاسه را برداشته و از آب پر می کند و به باغ می پاشد . آب سطل که تمام شد بچه ها به طرف امام زاده آقاپوسوزوار (پیر سبزوار)که نزدیک باغ است می روند .خارجی-میدانچه روستا - روز زنها سبزی ها را شسته و در آب کشهایی ریخته اند . زنی دیگ بزرگی را روی اجاقی که با چوب روشن کرده اند قرار می دهد و درون آن آب می ریزد . زنی دیگر هیزم ها را زیر اجاق قرار می دهد . در گوشه ای دیگر از میدان زنها در حال آوردن لانجین(ظرف بزرگ سفالی که در آن خمیر به عمل می آورند ) و آرد هستند .خارجی – امام زاده – روزبچه ها به امام زاده می رسند . آنها کفش های خود را بیرون آورده و وضو می گیرند و به درون امام زاده می روند . پسری که هیلونک را حمل می کند آن را به دیوار امام زاده تکیه داده و همانند بچه ها وضو می گیرد و به داخل امام زاده می رود .داخلی – روز – امام زاده آقاپوسوزواربچه ها داخل امام زاده نشسته اند . پسری که قرآن در دست داشت . آن را می گشاید و آیاتی از آن را با صدایی زیبا تلاوت می کند . تلاوت قرآن که تمام می شود بچه ها صلوات می فرستند . هر کدام از آنان در گوشه ای از امام زاده قامت می بندد و نماز می خواند .خارجی - محوطه امام زاده – روزنمایی زیبا از خارج شدن بچه ها از امام زاده و حرکت آنها به سوی روستا با همان ترکیب قبلی دیده می شود . نما ادامه می یابد تا امام زاده در بگراند قرار گیرد .خارجی – میدانچه روستا – روز – ادامهزنی در لانجین مشغول ورز دادن خمیر است . زنی دیگر روی دست او آرد می پاشد تا خمیر کاملا به عمل آید و آماده بریدن رشته ها شود . زنی که خمیر را ورز می داد با آرد دستهای خمیری خود را پاک می کند . سپس به کمک زن دیگر خمیر را به کف سینی بزرگی ریخته و لانجین را برعکس می کنند و روی آن آرد می پاشند . سفره ای پارچه ای جلوی لانجین پهن می شود . آنها خمیر ها را گنه(چانه) کرده و به شکل گلوله های همسان در آورده و روی سفره می گذارند و روی آنها آرد می پاشند . زن پشت لانجین نشسته وگنه را بر می دارد و روی آردهایی که پشت لانجین ریخته است می گذارد و با نافیس (وردنه)آن را پهن می کند . زن دیگر ، روی خمیر باز شده آرد می پاشد .خمیر باز شده به سه قسمت تا می شود . زن دست چپ خود را روی خمیر تا شده گذاشته و با چاقو خمیری که از زیر دستش بیرون زده را برش می دهد . رشته های بریده شده خمیر روی سفره ی پارچه ای ریخته می شود و زن دیگر آنها را از هم باز کرده و روی آنها آرد می پاشد .خارجی – کوچه های روستا – روزبچه ها به کوچه های روستا رسیده اند . آنها در خانه ای را می زنند . زنی در را باز می کند . آنها همه با هم می خوانند .هیلونه ایما بیماره .شفا زه بارو داره .ایر ماهای ایوارهخدا بارو بوارهنذرته بی بیاره .(شفای هیلونک ما از باران است . اگر می خواهی که عصر خداوند بارانی ببارد نذری که کرده ای بیاور )زن کیسه را از پسر گرفته و آن را به درون خانه می برد .داخلی و خارجی– انباری و جلوی در – روززن کاسه ای بر می دارد آن را از لوبیا قرمز پر می کند و به درون کیسه می ریزد . چادر ش را می پوشد . در انباری را می بندد و به طرف بچه ها می آید کیسه را به پسر می دهد. همه بچه ها با هم می گویند :بچه ها :خیر ده حونت بواره  (خیر و خوشبختی به خانه ات رو آورد )زن پشت سر بچه ها به راه می افتد و شعر هیلونک را با بچه ها می خواند .هیلو هیلو هیلونکهیلونه ایما بیمارهشفازه بارو دارهای خدا تو بی بارونیجو و گنمه ارزونیبچه ها هیلونک را همچنان حرکت داده و به همین ترتیب در دوازده خانه را به نیت دوازده امام  می کوبند و از هر کدام از آنان بنا به فراخورشان حبوبات آش نذری را که عبارت است از (لوبیا قرمز – عدس – نخود – و لوبیا چیتی ) را می گیرند . هر زنی که نذرش را می دهد به بچه ها می پیوندد و آنان را تا میدانچه روستا ،محل پختن نذری همراهی می کند . (برای ساخت این فیلم نشان دادن سه خانه به عنوان نمونه ضروری است . )خارجی – میدانچه روستا – روزآخرین (گنه) توسط زن برش داده می شود . صدای بچه ها که به میدانچه نزدیک می شوند شنیده می شود . آب دیگ به جوش آمده و اجاق در حال دود کردن است . زنی بلند می شود آتش زیر اجاق را مرتب کرده و همه منتظر می مانند که بچه ها به آنجا برسند .بچه ها به همراه 12نفر زن که پشت سر آنها حرکت می کنند .به میدانچه روستا می رسند . زنها به طرف خانمهایی که برای پختن آش جمع شده اند می پیوندند و بچه ها دور اجاق آش می چرخند و می خوانند . سپس به گوشه ای از میدانچه رفته و می ایستند . هیلونک به دیواری تکیه داده می شود .پسری که کیسه حبوبات را حمل می کرد کیسه را که کمی سنگین است به طرف زنها می برد . زنها با هم صلوات می فرستند و کیسه را از پسر می گیرند . آنها حبوبات را در سینی بزرگی خالی کرده و شروع به پاک کردن آن می کنند . پس از آن حبوبات شسته شده و درون دیگ ریخته می شود .خارجی – روز – زمین کشاورزیدو نفر از مردان در حال سله شکنی زمین هستند . آنها کلوخ های بزرگی را که در اثر شخم زدن زمین زراعتی بیرون افتاده اند ،خرد می کنند . یکی از مردها کمرش را که خسته شده است به سختی راست می کند . نگاهی به آسمان صاف می اندازد و نگاه او تا سمت قبله ادامه می یابد .لکه ای ابر در مغرب دیده می شود و چهره ی گرفته مرد کمی باز می شود. او دوباره به فعالیتش ادامه می دهد .خارجی – ادامه سکانس میدانچه روستا – روزسه نفر از زن ها دور قابلمه آش جمع شده اند . تعداد زیادی کاسه های سفالی روی زمین چیده شده است . زنی که ملاقه به دست دارد آش را به هم می زند و صلوات می فرستد . بچه ها هم روی گلیمی نشسته و منتظرند تا آش پخته شود .سپس همان زن پسری را که در امام زاده قران می خواند را فرا می خواند .زن : رضا جو ویری بیا هم بزنو اولین کاسنه بکش (رضا جان بیا و آش را به هم بزن و اولین کاسه را بکش )رضا بلند می شود به طرف دیگ غذا می رود بسم الله می گوید و آش را به هم می زند . زنها و بچه ها صلوات می فرستند . او اولین کاسه را از آش پر می کند و به دست زن می دهد . و ملاقه را به زن داده و به طرف بچه ها می رود .تمام کاسه ها از آش پر می شوند . کاسه ها درون سینی گذاشته شده و دختر و پسری مامور بردن هر سینی به سمت خانه ها می شود . سینی ها به وسیله پسر ان حمل می شود و دخترها مسئولیت خواندن شعر ،و در زدن خانه ها را به عهده دار می گردند . همه بچه ها در گروه های دو نفری سینی آشی را که در هر سینی چهار کاسه قرار دارد بلند می کنند و به سوی خانه ها ی روستا می روند .خارجی – کوچه روستا – روزیک گروه از بچه ها در خانه ای رسیده اند . دختر در می زند . در توسط زنی باز می شود . دختر می خواند :دختر : سلام خاله ستارهایر ماهای ایوارهخدا بارو بوارهنیت کن و کاسنهنشسته بی بیاره(سلام خاله ستاره اگر می خواهی که غروب خداوند باران ببارد بعد از نیت ،کاسه آش را خالی کن و کاسه را نشسته بیاور )زن در جواب دختر کاسه را می گیرد و می گوید :زمین منم غصیارهخدا کنه ایوارهزآسمو رحمت ولطف خدا بواره( زمین من هم از خشکسالی ناراحت و عصبانی است . خدا کند از آسمان رحمت و لطف خداوند نازل شود . )زن کاسه را به درون خانه برده ، آش را خالی می کند و کاسه را نشسته به بچه ها بر می گرداند .نمایی از آسمان که ابرها در مشرق به هم فشرده شده اند و روی خورشیدی که به مغرب گرائیده است را پو شانیده است دیده می شود .خارجی – کوچه ای دیگر از روستا – روزدو نفر دیگر از بچه ها در خانه ای را می زنند . زنی در را باز می کند . دختر می خواند :دختر : سلام خاله بهارهایر ماهای ایوارهخدا بارو بوارهنیت کن و کاسنهنشسته بی بیارهزن کاسه را گرفته می گوید :زن : زمین منم غصیارهخدا کنه ایوارهزآسمو رحمت ولطف خدا بوارهزن کاسه را به درون خانه برده ، آش را خالی می کند و کاسه را نشسته به بچه ها بر می گرداند .خارجی – میدانچه روستا – غروب آفتابهمه ی کاسه های سفالی در محوطه میدان چیده شده اند . دیگ خالی و نشسته آش هم با بقیه ظرفها در میدانچه است . از زنها و بچه ها خبری نیست .خارجی – جاده خاکی روستا – غروبتعدادی از مردان با بیل و دیگر لوازم کشاورزی در حال آمدن به روستا هستند . نمایی از ابرها که بالای سر آنان قرار گرفته است دیده می شود . با زدن رعد و برقی مردها خوشحال می شوند عده ای از آنها دستهای خود را به سوی آسمان دراز کرده و خدا را شکر می گویند .خارجی – میدانچه روستا – شبهوا کاملا تاریک شده است با زدن رعد و برق های پیاپی ظروفی که همچنان در میدانچه گذاشته شده است نمایان می شود . مردها به میدان می رسند اولین قطره باران روی پیشانی یکی از آنها می افتد و رعدو برقی دیگر زده می شود .باران آرام آرام تند تر می شود مردها خوشحال می شوند آنها رو به آسمان کرده و صورتشان کاملا خیس می شود .با رعد و برقها و صدای بارش باران پنجره هایی که مشرف به میدانچه روستاست باز می شود کودکان و زنان از پنجره باران را نگاه می کنند و از شادی فریاد می زنند .در میان روشنایی رعد و برق کاسه های سفالی که در حال پر شدن از آب بارانند دیده می شود .هیلونک همچنان به دیوار تکیه داده و در حال خیس شدن است .خارجی – تاکستان – شبهیلونک در تاکستان در حال نگهبانی است . لباسهای او در تنش خیس و سنگین شده است و از لباسهایش آب می چکد . بارش باران ادامه دارد .پایان</description>
                <category>احمد یوسفی</category>
                <author>احمد یوسفی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Mar 2021 04:21:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>