<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های sadinam</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@delneveshte</link>
        <description>دلنوشته: داستان، اجتماعی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 15:10:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/31181/avatar/mqXclT.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>sadinam</title>
            <link>https://virgool.io/@delneveshte</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بی حجابی و واجب، واجب تر، واجب ترین</title>
                <link>https://virgool.io/@delneveshte/%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D8%AC%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%88-%D9%88%D8%A7%D8%AC%D8%A8-%D9%88%D8%A7%D8%AC%D8%A8-%D8%AA%D8%B1-%D9%88%D8%A7%D8%AC%D8%A8-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-olpcueik46o4</link>
                <description>جمهوری اسلامی که برپا شد، حاکمان نظام و خیلی از مردم مذهبی، اندیشیدند که قرار است همه احکام اسلامی در کشور اجرا شود. حکومتی داشته باشیم، مشابه حکومت حضرت علی. تمام دستورات اسلامی موبمو عمل شود. در درجه اول اهمیت، به اجرای حدود اسلامی و لزوم فرهنگ سازی مردم برای آن پرداختیم. چیزی که اجرای آن، در قرن بیستم خیلی قدیمی و غیرعملی می نمود. فک کنید در دنیایی که بیمارستانها و علم پزشکی تلاش می نمایند که اگر در اثر حادثه ای، دست و پای کسی قطع شد، آن را پیوند بزنند، بشود کسی که از دیوار مردم بالا رفته و یا جیب کسی را زده و یا دو قرص نان دزدیده، دستش را قطع کرد. یا اگر کسی ادعا کرد من با اینکه مسلمانم، ولی دیگر اعتقادی به دین ندارم، را گردن زد یا سوزاند. که در آنصورت باید تمام دانشجوهای چپ آنروزها را گردن میزدند. و یا زنی را که زنا کرده را، سنگسار کنند و مردی را که لواط کرده درآتش بیاندازند. ولی کشور بسوی اسلامی شدن می رفت و حدود اسلامی جزو الزامات بود. آنقدر در اجرای این امر مهم پایبند بودیم که جبهه ملی را، که با اجرای این حدود مخالفت نمود و مردم را دعوت به تظاهرات کرده بود، مرتد و غیرقانونی اعلام کردیم. چند صباحی هم بصورت نمونه ای، این حدود اجرا شد. دست دزدی را درقم قطع کردند. زنی را در سمنان سنگسار نمودند و چند نمونه دیگر. بعد معلوم نشد چرا اصرار بر اجرای این حدود مهم اسلامی متوقف شد. حتی در دورانی که تمام مخالفین از مدار خارج شدند. با اینکه قطع دست دزد و سنگسار زناکار و درآتش انداختن کسی که لواط کرده و گردن زدن مرتد واجب بود، ولی بخاطر بازتاب شدید جهانی و فشار سازمانهای حقوق بشری، بی خیالش شدیم. هر چند که اجرای حدود، حکم صریح مذهبی بود و ظاهرا غیر قابل تغییر. چیزی که از اجرای حدود بیشتر مشاهده شد، شلاق زدن دختر پسران، بخاطر روابط نامشروع بود و شلاق خوردن بخاطر صرف مشروبات الکلی. لابد اینها واجبتر می نمود، که البته بازتاب جهانی ضعیفتری داشت. مورد بعدی هم مبارزه با بی حجابی و بدحجابی بود که انگار واجبترین بنظر می آمد. ستادهای عریض و طویلی در نهادهای مختلف ایجاد شد که در سرتاسر کشور، موی دختری دیده نشود. بخش بزرگی از نیروی انتظامی و دادگاهها صرف رسیدگی به دخترانی شد که خواسته یا ناخواسته، مویشان دیده می شد. از آن سالهای اولیه دهه شصت، صرف نظر می کنیم که گروههایی با شعار &quot;یا روسری یا تو سری&quot; به دختران حمله می کردند.امروز هر مقامی، اگر کشور را به رواج امر به معروف و نهی از منکر توصیه بکند، بی اختیار چشمها به سوی دختران بی چاره برمی گردد، که شالشان کجای سرشان است. گویا ما در کشور هیچ رفتار گناه آلودی نداریم و فقط باید دختران سامان یابند. رانت خواری، که اطلاعاتی است که بقیه فاقد آن هستند و دست در جیب مردم کردن است، منکر نیست. کلاهبرداریهای سازمان یافته توسط شرکتهای سرمایه گذاری و ساختمانی و صندوقهای قرض الحسنه، منکر نیست. رواج جدی رشوه در ادارات دولتی و بانکها و نهادهایی که کار مردم در دستشان است، منکر نیست. اختلاسهای چند هزار میلیاردی، که تقریبا هر ساله در بانکها و موسسات بزرگ دولتی و نیمه دولتی، رایج شده، منکر نیست. وابستگی پنجاه درصدی کارخانجات لوازم خانگی، خودرو، پوشاک، روغن و خوراک دام به واردات، که محصول آن مورد نیاز تمام اقشار کشور است، آنهم پس از بیش از چهل سال استقلال کشور و حاکمیت نیروهای انقلاب، منکر نیست. بی برنامه گی دولت برای هدایت اقتصاد کشور به سمتی که، هر از چند گاهی قحطی مسکن و مرغ و گوشت و آب و برق و دیگر ملزومات را شاهد نباشیم، منکر نیست. تولید و فروش کالاها و محصولات بی کیفیت به قیمتهای بالا توسط تولیدکنندگان دولتی و خصوصی منکر نیست. امروز یک پژو 207، که بیشتر استانداردهای این ماشین 8 سال منقرض شده را ندارد، در بازار آزاد به قیمت پژو 307 در دبی بفروش میرسد و یک یخچال ساید شتر گاو پلنگ ایرانی، گرانتر از ساید سامسونگ در دبی.اینهمه جور به مردم در قالب حمایت بی نتیجه از صنایع داخلی منکر نیست، صنایعی که با هر تحریم خارجی دوباره تعطیل می شوند. صنایعی که تولید واقعی نیستند و در پشت قوانین غلط کشور، زنده اند. منکر فقط آن دخترک ضعیف پایین شهر است که دلش نمیخواهد بیش از این، سربار خانواده اش باشد و بر حسب غریزه کمی خودنمایی می کند تا جفتی برای خودش بیابد. یا آن دخترکی که به اقتضای طبیعتش، دوست دارد زیباتر بنماید تا حس بهتری داشته باشد. و یا حتی آن دختری که دلش می خواهد رها از قیود چند هزار ساله، هر جور دوست دارد، لباس بپوشد. اینجاست که همه آن نهادهای انتظامی و قضایی، که با هیچ منکری مشکل ندارند و یا آنرا نمی بینند، احساس وظیفه می کنند و راه را در تادیب این دخترکان می بینند. اگر تاکنون این شیوه مبارزه جواب منفی داده و هر سال دخترانی که تنبیه می شوند و جریمه می شوند، چند برابر سال قبل بوده اند. اگر امروز بدحجابی و بی حجابی، هزار برابر دهه شصت شده. اگر با شیوه دستگیری و بازداشت و شلاق نتوانستیم روابط دختر و پسر و مصرف مشروبات الکلی را حداقل ثابت نگه داریم، هوشمندانه تر بیاندیشیم. این چند منکر را هم ببریم در رتبه قطع دست دزد.حاکمان کشور نگذارند کارمندان دون پایه انتظامی و گشت ارشاد، حس دشمنی را در دل عامه مردم بنشانند. دخترکی که بخشی از مویش یا همه آن دیده می شود، فقط طبیعت زیبا و دوست داشتنی خود را نمایش می دهد، مخالف کشور و نظام نیست. با دستگیری و آزار او، دشمن نظام و کشور، از او و خانواده اش نسازیم.این نسل را ما پرورش دادیم، با برنامه های تلویزیون و معلم پرورشی و دعای کمیل و مراسم عاشورا و احیای شبهای قدر و گشت ارشاد. اگر نتیجه معکوس داده و بخش قابل توجهی از جوانان، اعتقاد کمتری به بنیانهای دینی دارند، بجز ما کی مقصر است. با تنبیه نتایج عملکردمان، نمیشود مشکل را حل کرد.محمد تقی سعدی نامتیر 1400www.sadinam.comhamid444444@gmail.comاینستا @podcast_sahar</description>
                <category>sadinam</category>
                <author>sadinam</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jul 2021 16:50:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شادی در غم</title>
                <link>https://virgool.io/@delneveshte/%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%BA%D9%85-rnjid3kkzhtw</link>
                <description>در غم ققنوسی که پر کشیده، اشک مریزید. دف بزنید، نی بزنید، می بزنید و دست بیافشانید. ما غم نداشتیم، اشک نداشتیم، فقط جشن بود و شادی. شادی برداشت محصول، سرود بذرپاشی، جشن درختکاری، بزم عروسی، خوشی برپا کردن آتش و سرور عید نوروز. جنگمان هم با طبل و ساز، رقصی بود که دشمن را به لرزه می آورد. بزرگداشت نیاکان و مردگان در فاصله دو جشن چهارشنبه سوری و عید نوروز بر پا می شد. یاد زحمات و تلاشها و فداکاری آنان، مکمل سرور و شادی. بعد دشمنان سررسیدند و بر این شادیها حسودی کردند. خوشحالی را موجب ناخشنودی خدایان محسوب کردند. اشک و آه را در میان مردم جاری کردند و ثوابی بر آن نوشتند. سالیان طولانی شکست و ناکامی، مردممان را، از گنجشکهای آوازخوان و سرشاد، به جغدهای خاموش تبدیل کرد. و آنقدر پیش رفت که گاهی نگران می شویم که نکند در پس هر قهقهه ای، غم و اشکی گریبانگیرمان شود. اینگونه حتی جرئت خنده و قهقهه را هم از ما گرفتند. باور کردیم آنانکه در مرگ عزیزی بیشتر سوز و گداز دارند و بیشتر بر سر و رو میزنند، مهربانترند. و شادی یک تولد نو را بفراموشی بردیم. از حمله اعراب کمر راست نکرده بودیم و هنوز نگران بودیم که تا کی، اجرای فرمان امیرالمومنین، خلیفه عباسی واجب است، که دچار حمله وحشیان دیگری از شرق شدیم، حمله مغول و چنگیز و تیمورلنگ.همتی شد، اینبار برای اینکه شکی بر لزوم پیروی از امیرالمومنین، پادشاه عثمانی، وسوسه مان نکند، شیعه شدیم که هیچ سنخیت و قرابتی با خلیفه مسلمین باقی نماند. ولی باز بخت یاری نکرد و چشم آبیان پرتقالی و سپس انگلیسی بلای جانمان شدند. امروز اگر جشن و سروری در چشمان ملت نمیابی، ناشی از اشک هزار سال ناکامی و شکست است. ناکامی مردمی که خود را گم کردند و اندیشیدند که کامیابی در پیروی از بقیه است، اول اعراب و بعد غرب.از شهرها که دور می شوی و به مردم بکر و دست نخورده روستاها می رسی. هنوز همان خلق و خوی دوهزار سال قبل را می بینی. جشنهای ساده و بی ریا، با حضور زن و مرد اهالی.  در عروسی که انواع رقص و پایکوبی و طبل و ساز و می رواج دارد. در جنوب کشور، در بدرقه مردگان، شاهدی که دو زن از نزدیکان مرده، با ترکیبی از رقص و حزن در جلو، و بقیه بستگان در پشت سر می روند و از ساز و طبل هم استفاده می کنند. گویا این بخش از قوم ما، هنوز اصالت چند هزار سال پیش خود را حفظ کردند. و فرهنگهای تحمیلی بیشتر در شهرها حاکم شده. چه بسا بسیاری از روستاهای ما هرگز لشکر دشمن را  ندیده و فقط شنیده اند که مغولها، کدام شهرها را به آتش کشیدند و دختران کدام آبادی را بعنوان کنیز به مدینه و مکه بردند تا خدمت صحابه را بنمایند.امروز با همه نداریها، کمبودها و عقب ماندگیها، یک چیز را فراموش نکنیم. لبخند، شادی، جشن و بزم. تا تولد هست، تا زیبایی هست، تا گل هست و تا زمانیکه گنجشکها بر فراز درختان نوای شادی و زندگی سرمی دهند، جایی برای اشک و غم نیست. دست بیافشانید و بخندید. دم را غنیمت بدانید و لذت ببرید. بیاییم با اشک و زانوی غم، قهر کنیم، حتی در مرگ عزیزانمان. روح جاوید آنانرا با شادی و رقص، شاد کنیم و جمع مردممان را امیدوار. دست در دست هم، بی توجه به دشمنانی که مدام بر طبل ناامیدی می کوبند و یاس و غم را پمپاژ می کنند، با شادمانی قدمهای درستمان را برداریم. از جکها و پستهای منفی که کمبودهایمان را به سخره می گیرد، پرهیز کنیم. اگر امروز دشمنانمان موفق می نمایند، چون ما نشستیم، ما زانوی غم بغل کردیم و با یاس و ناامیدی، عزیزانمان را هم غمزده کردیم. باز دوتار و سه تار و کمانچه را درآغوش بگیریم و نی چوپانانمان. طبل شادی بنوازیم. نگذاریم خلل های کوچک و بزرگ، خم به ابرویمان آورد. بگذاریم کودکانمان بیاموزند، با امید و شادی زندگی کنند و پیروزیهای کوچکشان را جشن بگیرند و با لبخند به آینده بیاندیشند.ترغیب کنیم دخترکانمان با بهانه یا بی بهانه، تنی بچرخانند و سرور شادی سردهند و همه را به رقص زندگی امیدوار. سازهای قدیم و جدید را درهم آمیزیم. غریو شادی را در هر خانه و کوی و برزن به آسمان برسانیم. باشد که دوباره وجد تلاش و کوشش، بیاریمان بیاید و کوههای یخی مشکلات را ذوب کنیم، باز ملتی شویم شاداب و موفق، مردمی مورد حسرت انیران.ما باز پیروزیم. هنوز باهوش و دوباره جلودار. باز ملتی شویم سرمشق دیگران. امروز فقط جشن و رقص و شادی و امید. فقط پایکوبی و تلاش.محمد تقی سعدی نامتیر 1400WWW.SADINAM.COMHamid444444@gmail.com@podcast_sahar اینستا</description>
                <category>sadinam</category>
                <author>sadinam</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jul 2021 17:04:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افغانستان غریبه تر از ونزوئلا!</title>
                <link>https://virgool.io/@delneveshte/%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D9%86%D8%B2%D9%88%D8%A6%D9%84%D8%A7-kqihp1ho0hca</link>
                <description>اتفاق بزرگی در کنار گوشمون در حال انجام است،ولی نمیدونم چرا سعی میکنیم بهش بی توجه بمونیم. طالبان هر روز داره چند نقطه افغانستان را تصرف می کنه. و تصرف کابل کاملا محتمل است. بهرحال نباید یادمون بره که در دوران حاکمیت طالبان در افغانستان، مشکلات بزرگی داشتیم. طالبان حاکم شد و شیعیان و ما را کافر می دانست و قتلمان را واجب. گروگانگیریهای زیادی در عمق کشورمون کرد و پولهای زیادی را بزور گرفت و افراد بیگناه را کشت. مواد مخدر را در شهر ها و روستاهای ما می گذاشت و مردم موظف بودند ظرف چند روز پول آنرا تحویل دهند و گرنه دخترانشان را می دزدیدند و می بردند. جنایات زیادی در افغانستان کردند. به بهانه اجرای شریعت گردنها زدند و شکنجه ها نمودند. رفتاری که مردم این قرون نمی پسندند. یازده دیپلمات ما در مزارشریف را سر بریدند. حالا ما ماندیم که طرف دولت افغانستان را بگیریم که پیمان امنیتی با آمریکا دارد و دربست گوش بفرمان آمریکاست. یا طرف طالبان باشیم که احتمالا مخالف آمریکا است. طالبان حتی اگر روش ضدامپریالیستی داشته باشد، طرز فکرش مشکلات فراوانی برای ما و مردم افغانستان ببار می آورد. هرچند که طالبان پس از توافقات صلح با آمریکا، احتمالا روشهایی در پیش می گیرد که کمتر ضدیتی با آمریکا داشته باشد. مانند درگیری با ما، یا پشتیبانی از مسلمانان چین و روسیه. ما که قرار بود همه سیاستهای استعماری انگلیس را برهم بزنیم. پس از کشتن دیپلماتهایمان در افغانستان ، چرا حمله نکردیم و هرات را، که با دسیسه انگلیس از ایران جدا شده بود، بتصرف درنیاوردیم؟ اگر کار زشتی بود چرا سه سال بعد آمریکا حمله کرد و همه افغانستان را اشغال کرد؟ جالبه که ما برای لبنان و فلسطین و یمن و حتی ونزوئلا برنامه داریم، ولی برای افغانستان که بخشی از مردمانش، هموطنان ما هستند، هیچ برنامه ای نداریم. هیچ گروهی را در آنجا پشتیبانی نمی کنیم. هیچ نقشه راهی برای بهبود آینده سیاسی آن نداریم. آیا افغانستان از ونزوئلا دورتر و غریبه تر است؟محمد تقی سعدی نامتیر 1400www.sadinam.comhamid444444@gmail.com</description>
                <category>sadinam</category>
                <author>sadinam</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jun 2021 16:54:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترک موطلا</title>
                <link>https://virgool.io/@delneveshte/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D9%85%D9%88%D8%B7%D9%84%D8%A7-w5mlawzrkyq4</link>
                <description>در باز شد، پسر صاحب کارش بود که میومد تو. نه اینکه جذاب نباشه. ولی حوصله شو نداشت. لابد باز میخواست بیاد، پیشنهاد بده با هم بریم کیش، خوش بگذرونیم. بامزه اینکه، هم پسره، روش کراش داشت هم باباش. چه غلطی کرده بود، اومده بود اینجا کارمند شده بود. هر چند از وقتی یادش میومد، هرجا استخدامش کرده بودند، انگار واسه خوشگلیش بود نه توان کاریش. همیشه توی محل کارش چند نفر بهش نظر داشتند که البته یکیشونم، صاحب کارش بود. اینجا که دیگه اوکازیون بود که پدر و پسر با هم رقابت داشتند. نه اینکه بدش بیاد. همیشه یک دوس پسر داشت. ولی اینکه بخواد کار و احساسش قاطی بشه، حال نمیداد. بامزه که پسره از جلوش رد شد و رفت پیش دختری که چن روز بود، استخدام شده بود. کلی با هم حرف زدند. دلش داشت زیر و رو میشد. الان از حسودی، پسره هر پیشنهادی بهش میداد، حتما قبول میکرد. نمدونست راجب چی حرف میزنن. شایدم پسره حالا که چشمش به یکی دیگه افتاده، حسشو به اون از دست داده. از خودش لجش میگرفت. روزی صد تا پیشنهادو رد میکرد ولی انگار میخواست همه اون صد نفر، پای پیشنهادشون بمونن و مرتب اصرار کنن. نمدونست این چه مریضیه که همه دخترا و زنا دارن که کسایی رو که دوست ندارن و یا حتی ازشون متنفرن، اگه بهشون ابراز علاقه کنن، بازم خوشحالن. انگار اینجوری به خودشون امیدوار میشن. داشت میمرد که اون دو تا چی دارن به هم میگن. حسش بهش میگفت پیشنهاد سفر کیشه. صورت دختره که اینو نشون میداد. یهو بخودش اومد. گور باباشون. هر گوهی میخوان بخورن. چرا باید واسه این پسری که با موقعیت باباش، میخواد دخترا رو تور کنه، حسود بشه. اون دختره هم لابد هزارمین دختر توی دام این پسره س. دلشو قرص کرد و روشو اون طرف کرد که نبینشون. یه مامانی با دختر دو سه سالش، اومدن داخل. دختره خیلی ملوس و دوس داشتنی بود. لابد به مامانش رفته بود که اینقدر ناز بود. تازه با یه ذره موی سرش، یه دمب موشی کوچولو هم داشت. دلش میخواست بره بچه رو بغلش کنه و فشارش بده و ببوسه. ولی مگه میشد. لابد مامانش مث یه ببر بهش حمله میکرد. با خنده یی که از حس دختر بچه، رو صورتش اومده بود، به مامانه جواب داد، جونم؟ مامانه خوشحال شد که اینگونه با روی باز یکی داره جوابشو میده. مشکلشو بیان کرد. بهناز حواسش پیش بچه بود. به موضوع خانمه رسیدگی کرد و اونا رفتن. هنوز تصویر صورت دختربچه، تو ذهنش مونده بود. از خودش تعجب می کرد که وقتی میتونه دختر به این نازی داشته باشه و بزرگ ش کنه، چرا باید دلشو به گربه ش خوش کنه. دختر خودش میتونست صد برابر کوین، دوست داشتنی باشه. بخودش هی زد که دیوونه تو هنوز شوهرم نداری. بعد داری فکر دخترتو میکنی؟ ولی چجوری میتونست شوهر داشته باشه؟ این همه دوس پسر داشت، از هفده سالگی. دکتر، دندونپزشک، بازاری، کارخانه دار، پسرای معمولی. همشونم می گفتن تو خوشگلترین و باشخصیت ترین دختری هستی که تا حالا دیدیم. ولی بعد شش ماه، یکسال، هر دختر احمق زشتی میتونست تمام فکرشونو بخودش معطوف کنه. بگونه ای که او در کنارشون احساس غربت می کرد. چطور با یکی از اینا، که خودشونم نمیدونن چی می خوان، پیوند یک عمر زندگی ببنده. اگه وسط راه بی وفا بشن؟ اگه برن؟ اگه تنهاش بذارن؟ تحملشو نداشت خودشو دست مردایی بسپره که با یک نگاه، وفا و معرفتشون فراموششون میشه. فیلشون یاد یه هندستون دیگه میکنه. همین جور مجرد بمونه، حداقل یه غم داشت. ولی بچه خیلی دوس داشت. اینو کجای دلش بذاره؟ مگه میشه هم ازدواج نکنه هم بچه داشته باشه و با بچه اش خوش بگذرونه. دلش میخواست بره خونه، ببینه بجای گربه ش، یه دختر کوچولوی خوشگل داره. روشو اونور کرد دید سعید داره از پیش دختره برمیگرده و بسمت بیرون میره. نگاهشم دیگه اون نگاه عاشقانه نبود، بجاش یک نگاه سرد غریبه ای بود که تا حالا ندیده بود. به دختره که دقت کرد. خیلی بالا بود. موفق و پیروز. در حالی که سعی میکرد بوی حسودی از حرفاش شنیده نشه، از دختره تازه وارد پرسید چه خبره. دختره که توی پوستش نمی گنجید، با خنده گفت با سعید آقا داریم میریم کیش. به دختره با کمی طعنه گفت، شما از قبل با سعید آشنایین؟ دختره جواب داد نه. ولی انگار یک دل نه، صد دل عاشقم شده. چه خوبه که هم کار گیر آوردم، هم با پسر به این خوبی رفیق شدم. بهناز هم خنده یی کرد که با دختره همنوا شده باشه، ولی روشو که برگردوند، حالش خیلی بد بود. نه اینکه دلش بخواد جای این دختره باشه و با سعید بره کیش. از اینکه دخترا چه زود دل می بندن و فک میکنن دارن آینده شونو میسازن، حالش بد شد. حالا دیگه فک میکرد اگه با بهترین پسر دنیا هم آشنا بشه، دلش نمیخواد باهش ازدواج کنه. آخه چطور میتونست تشخیص بده همه اون حرفهای قشنگی که اون پسر میزنه، واقعیت دلشه، یا حرفهای تکراریه که به صد تا دختر دیگه هم گفته. چه بانمکن این مردا، که جملات و کلماتشون محدودن. همیشه شاهد بوده که پسرا، حرفهایی که واسه جذب یه دختر میزنن دقیقا همون حرفهاییه که به دختر قبلی هم گفتن، یا به زنشون هم زدن. انگار این جنس مذکر نو آوری نداره. این همه کلمه. چرا نمیتونن واسه دختر بعدی جملات متفاوتی بکار ببرن؟ همین سعید که بهش پیشنهاد سفر کیشو داده بود، بعدا شنید که با چند تا از دخترای کارمند باباش، کیش رفته. الانم که به این دختر تازه وارد پیشنهاد سفر کیش داده. آخه مگه جا قحطه؟ چرا بایتای مغزش ظرفیت ندارن که به یکی پیشنهاد شمالو بده، به بعدی اصفهان یا شیراز یا هزار نقطه دیدنی دیگه. احتمالا همه رفتاری که با این دختر تازه وارد در طی سفر میکنه، دقیقا همون کارها و حرفاییه که با قبلیا کرده یا گفته. خوشحال بود که حداقل توی دام این سعید آشغال نیافتاده. لابد همه دوس پسرایی که داشته و فک میکرده چه جذاب و دوس داشتنین، همینجور مث نوار، تکراری بودن. دیگه توان موندن پشت میز کارشو نداشت. نمدونست چرا. زنگی به خانمی که مدیر داخلی شون بود، زد و اجازه گرفت که زودتر بره. کیفشو روی دوشش انداخت و یه خداحافظی سرسری از بقیه کرد و بیرون زد. نفس عمیقی کشید. انگار اونجا اکسیژن کمتری داشت. به سمت خونه حرکت کرد. به خونه که رسید از گشنگی داشت میمرد. مامانش باز با خواهرهاش دور هم بودن. سلامی کرد و به مامانش گفت خیلی گشنمه. چیزی داریم.مامانش: نه مادرجان. چی شده الان برگشتی؟ یه ظرف غذا کنار گذاشتم که مال داداشته. گناه داره الان از سر کار برمیگرده، گشنه و تشنه س.بهناز: مامان منم خیلی گشنه مه، تازه حالمم خیلی بده.مامانش: عزیزم خوب یه چیزی از بیرون واسه خودت می گرفتی، حالا پنیر و سبزی داریم، بردار با نون بخور، ولی به غذای داداشت دست درازی نکنی.اینم یه بدبختی دیگه بهناز بود. مامانش مرد پرست بود و عاشق داداشش. هر کار بد و خوبی که داداشش میکرد، عین آیه های قرآن بود و مامانش مث خدا می پرستیدش. داداشش زن گرفت، دور زنه می گشت. طلاقش داد، از زنه بد می گفت. دوست دختر پیدا کرد، مامانه اتاق اونو، ازش گرفت، داد به داداششو و دوس دخترش. خدا نکنه حرفی پشت سر دوس دختر داداشش بزنه، انگار کفر گفته بود. مامانش هوار می کشید که تو چشم دیدن هیچکیو نداری. حالش از این دختره جنده و حرکاتش بهم میخورد. ولی کاری نمیشد کرد. مامانش عاشق داداشش بود و هر چی متعلق به اون بود. واسه اینکه تو خونه هم اعصابش خورد نشه، رفت واسه خودش نیمرو درست کرد و با خیارشور ریز کرده و گوجه فرنگی، توی بشقاب چینی ریخت و آورد. خداییش دیدن خاله هاش حالشو خوب می کرد. اومد جلوشون نشست. بهشون سلام کرد و با لبخند خوشگلش بهشون تعارف کرد که لقمه یی بزنن. خاله هاش با مهربونی بهش خسته نباشی گفتند و نوش جان. مامانشم کنار خواهراش، حالش از بقیه وقتا بهتر بود.خاله نسرین: بهنازجون، چه خوب کردی امروز زودتر اومدی، چقدر ما باید چشم بکشیم تا تو رو ببینیم.بهناز: خاله اینقد حالم از دست پسر صاحبکارمون بد شد که دیگه حوصله موندن نداشتم. پسره دو ماهه یجوری رفتار میکنه که عاشقمه. امروز همون حرفها رو به کارمند تازه وارد شرکت می گفت.مامان بهناز: خاک بر سرت. اونم نتونستی تور کنی. بجای وقت گذاشتن با اینهمه پسر آویزون، با یکی که مال ومنالی داره و اصل نسبی، رفت و آمد کنخاله اکرم: خواهر تو رو خدا روحیه این دختر خوشگلتو اینجور خراب نکن. اون سعید گرگه، فک کردی عشق و حالشو میذاره میاد با بهناز زندگی کنه. البته اگه عقل داشت بهتر از بهناز پیدا نمی کرد، بهنازهم امروزیه، هم اهل کاره، هم خوشگل و خوش مشربخاله مریم: بهنازجون خوب کردی گول اون پسره رو نخوردی. بازیچه چند روزش نشوبهناز به خاله هاش: با این پسرای حولی که دور و برمون هس، پس کی میتونم ازدواج کنیم و به آرزوی داشتن یه دختر کوچولوی خوشگل برسیم.خاله مریم: خوب عزیزم برو یه دختر از بهزیستی بگیر، بزرگ کن، بخدا ثواب هم داره. خوشبحال اون بچه یی که تو مامانش بشی، صد بار از مامان واقعیش، خوشگلتر و مهربونتری.بهناز لبخندی زد: آخه خاله من بچه خودمو میخوام. اگه من صد برابر از بقیه دخترا خوشگلترم، حتما بچه م هم نازتره.خاله نسرین خنده یی کرد: خوب عزیزم خودت حامله بشو، اگه مامانتم حوصله نداشته باشه، من خودم ازت مواظبت و پذیرایی می کنم.همه خندیدن.بهناز با خنده: آخه من دیگه قید شوهر کردنو زدم. بعدشم اگه من کار نکنم و خرج مامانمو ندم، بابام هم که بیکاره، مامان خوشگلم دق میکنه. چجوری میتونم ازدواج کنم و اینارو تنها بزارم.خاله مریم: عشقم کاری نداره، یه پسر خوشتیپ و خوشگل باشخصیت پیدا کن، بچه دار شو. ازدواج هم نمیخواد بکنی.بهناز خندید: خاله این حرفو نزن. من اگه فردا بگم حامله شدم، مامانم که تو خونه راهم نمیده، میگه جلو داداشت و دوست دخترش، آبرومون میره، شماهام لابد میترسین جلو شوهراتون آبروتون بره.خاله اکرم: نه بهناز جون، هر چی که تو رو خوشحال کنه، خوشحالی ماست ، بچه ی تو، که عشقه.مامان بهناز با کمی عصبانیت رو کرد به خواهراش: شما دارین بچه منو اسکل میکنین؟ ینی چی که ازدواج نکرده حامله بشه؟خاله نسرین: عزیزم، ما چن روز بهنازو نبینیم، حالمون بده. چجوری بهناز، تو و باباشو بذاره بره دنبال زندگیش؟ مگه خرجتونو نمیده؟ تازه با کدوم پسری ازدواج کنه که مطمین باشیم کنارش میمونه. مردای مسن، الان زن و بچه شونو ول میکنن میرن دنبال ولگردی. مگه چی میشه که بهناز از هر کی که دوس داره حامله بشه، بچه شو کنار خانواده خودش بزرگ کنه. تا کی بهناز جون باید وقتشو صرف گربه ش کنه. هم کنار مامانشه، هم کنار بچه خوشگلش، هم اینکه آقا بالاسر نداره.خاله مریم: من که از حالا میمیرم واسه بچت، بهنازجون.مامانش با تعجب: چی می گین؟ ینی دخترم بره حامله بشه. ما هم با افتخار بگیم شوهر نداره ولی حامله س؟خاله اکرم: هیچ ایرادی هم نداره، اگه بهناز جون نخواد ازدواج کنه، ینی از دیدن بچه خودش محرومش کنیم؟خاله مریم: ما  داریم  با هم زندگی می کنیم، به بقیه هم ربطی نداره.مامانش: والا من که دارم دیوونه میشم، جواب حرف مردمو چی بدیمخاله نسرین: خواهر تو دنبال خواسته دخترتی یا راضی کردن مردم غریبهخاله اقدس: چی دارین با خودتون می گین. مگه میشه دختر ازدواج نکنه، بگه من بچه میخوام؟خاله مریم: چند تا از دخترای مشهور اینستا هم بچه آوردن، شوهرم ندارن، یکی شونم رفته خارج واسه بچه ش شناسنامه گرفتهمامان بهناز: اگه به این راحتی که شما میگین، میشد که خیلی خوب بود، منکه همیشه تنم ازعروسی و بیا برو و گرفتاریاش به لرز میادخاله اکرم با خنده: عزیزم! بهناز جون، همین جور چشمش به دهن ماست که آخرش چی نتیجه می گیریم. بهناز تو فعلا بابای بچه رو انتخاب کن، بقیه ش با مابهناز: من یه دوس پسر دارم که خیلی دوسش دارم. مامان می شناسش. البته عشقمون یکم، یکطرفه اس. ینی اونم منو خیلی دوس داره ولی حوصله ازدواج نداره. چشمش دنبال دخترای دیگه هم هستمامان بهناز: خسرو رو میگیبهناز: آرهمامان بهناز: اون که هم خوشتیپ و هم با شخصیته. اگه اون میومد خواستگاریت، من اوکی بودمخاله مریم: حالا خواهر، نمیخواد رویا بافی کنی. بهناز میگه اهل ازدواج نیست. انگار پسر دخترا، دیگه جرئت ازدواج ندارن. هر کدوم حاضرن با ده تا دختر یا پسر دیگه معاشرت کنن. ولی ازدواج نهخاله اکرم به مامان بهناز: خواهر باید چن وقت حسابی واسه دخترت غذاهای جورواجور درست کنی و تقویتش کنی. دلم نمیخواد موطلای خاله، کم و کسری داشته باشههمه با هم میخندنبهناز که داشت با گوشیش چت می کرد، روشو کرد به خاله اکرم: خاله، موطلا اوکی شد، خسرو حرفی نداره پدر بچه م باشه، ولی میگه بعدش شتر دیدی ندیدیخاله اکرم با شلوغی و هلهله : آخ جون دامادمون هم معلوم شدزنگ می زنن. بهناز درو باز می کنه، دختر عموی بهناز، نگار بود. با هم روبوسی می کنن. نگار با خاله ها احوالپرسی می کنه و کنار خاله نسرین می شینه. خاله نسرین دم گوشش موضوع بهنازو می گه و هر دو می خندن.نگار با تعجب به بهناز نگاه می کنه، یواشکی به خاله نسرین میگه:  وااا مگه میشه، مگه داریم؟خاله نسرین: شایدم شدنگار: خاله کاش می شد. منم همیشه چشمم دنبال بچه های مردمه، دلم میخواد این همه زحمتی که برای سگم می کشم، واسه بچه خودم می کشیدم. شاید ده سال دیگه هم کسی نیومد منو بگیره. حداقل بچه خودمو داشته باشم.بهناز: نگارجون منم همینو میگم. الان خیلی دخترا پای ازدواج واسه شون نمی افته. چرا باید شبا کنار خرسشون بخوابن و محبتشونو برای نگهداری از، سگی، گربه ای، پرنده یی هدر بدن. خوب با بچه خودشون کیف کنننگار: همینکه ما از حرف مردم می ترسیم. اگه این تابو می شکست، خیلی از دخترا، تو اولین فرصت بچه خودشونو درآغوش می کشیدند. حالا بعدش یا ازدواج براشون پیش میومد یا نمیومد. توی فیلمای خارجی چقدر دیدیم یه زن و مردی با هم آشنا شدن که هر کدوم بچه هم داشتن. خیلی وقتها هم، ازدواج می کننخاله مریم: نگارجون خوب بیاین، این تابو رو بشکنین. بیاین با بهناز هر دو تون بچه دار بشین. ما هم، همه پشتتونیمنگار با خنده: خاله جون من گوه بخورم همچین کاری بکنم. حاضرم آرزوی بچه مو بگور ببرم، ولی خودمو انگشت نمای مردم نکنم. بهناز اگه این تصمیمو بگیره پشتش به شما گرمه. منو از شهر اخراج می کننخاله اقدس: آفرین نگارجون. اینی که ایناها میگن، شدنی نیسبهناز: نگارجون راست می گه، خیلی این کار پرخطره. ولی من دوس دارم این خطرو بکنم فقط با این شرط که مامانم موافق باشهخاله نسرین: بهنازجون، مامانتم موافقه، هر چند از حرف مردم در هراسه. داداشتم که با این شرایط، بچه نداره. نمی شه که مامانت نوه شو نبینهمامان بهناز در حالیکه یواشکی اشک جمع شده چشمشو پاک می کنه: خواهر اگه شرایط مث بیست سال پیش بود الان من چند تا نوه ناز، داشتم. اینم بخت منه که زمونه یه جوری شده که خانواده جدید سر نمی گیرهخاله مریم: این خنده داره که معاشرت دختر پسرا هست، انگار فقط بچه ها اضافی بودنمامان بهناز، آره اینجوری پیش بره نسل آدمها منقرض می شه. آدمها فقط کار می کنن، میخورن و میخوابن و خوش می گذرونننگار: زیاد شدن اینهمه سگ و گربه تو دست و بال دختر، پسرا، نشونه پشت کردن اونا به طبیعته. نماد هراس از در آغوش گرفتن کودک خودشونهخاله اکرم، عروسم جرئت نمی کنه با دختر سه ساله ش توی مهمونیا بیاد. از بس همه کمبود بچه دارن،  مدام بچه شو بغل می کنن و فشار، فشورش می دن. میگه میترسم آخرش بلایی سرش بیارنبهناز، وای اون سوگل، که عروسکه. منکه دلم میخواد بخورمشنگار با خنده، بهناز جون روش سس هم بریز، با هم بخوریمشخاله اکرم با خنده، خوب عروسم حق داره، از این هیولاهای بچه ندیده بترسهزنگ درو زدن، بهناز دربو باز میکنه. به همه میگه هیس، دیگه هیچی نگین. داداشمهمامان بهناز با عجله میره غذای پسرشو گرم کنهپنج ماه بعد بهناز نتیجه سونوگرافیش تو دستش بود. خانم دکتر بهش خندیده بود و گفته بود عزیزم یه دختر موطلا. هنوز نمدونست خوشحال باشه یا نگران.محمد تقی سعدی نامتیر 1400www.sadinam.comhamid444444@gmail.com</description>
                <category>sadinam</category>
                <author>sadinam</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jun 2021 20:11:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرود همدلی</title>
                <link>https://virgool.io/@delneveshte/%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D9%87%D9%85%D8%AF%D9%84%DB%8C-bq1uasdb6hxf</link>
                <description>به بهانه انتخابات 28 خرداد 1400شاید اولین قطره های این مردم در تابستان 1356 ، با بهانه مرگ شریعتی در شهرها به هم پیوستند. باران تقدیر، اتفاقاتی را رقم زد که قطرات این مردم، سیلابهای کوچکی را در همان سال در قم و تبریز براه انداخت. این سیلابهای محلی در 1357، به رودخانه ای دائمی تبدیل شد و رژیم پهلوی را به دریا ریخت. بنیان جدیدی ایجاد شد که همین مردم مدام آنرا، آبیاری کردند. سال 58، دهها راهپیمایی و گردهمایی میلیونی، رژیم جدید را مستحکم کرد و تپه های کوچک خاکی سر راه انقلاب را، در خود شست. سال 59 این سیلاب مردمی، برای مبارزه با جنگی که علیشان تدارک دیده بودند، خروشانتر براه افتاد و نه تنها امید فتح سه روزه ایران، توهمی جلوه کرد، که کابوس غرق شدن در این سیلاب عظیم، وحشت بزرگ دشمنان شد. در هشت سال دفاع مقدس،انگار تک تک اعضای این دریای بزرگ انسانی، آموختند که فداکاری کنند، ببخشند، از جان بگذرند، مشکلات را حل کنند، بدون اینکه توقعی داشته باشند.هر سال شمعی به شمعهای تولد رژیم مردمی جدید افزوده شد، حکومتی که فقط به همین موج عظیم انسانی اتکا داشت. نه اینکه کم و کاستی نبود، نه اینکه دشمن دست از تبلیغات برداشت، نه اینکه افرادی که صرفا به نان و آسایش بیشتر ی اندیشیدند، هر روز حیله جدیدی برای کنار رفتن مردم، بکار نبردند و نه اینکه مقامات حکومت توانستند با سیاستها و روشهای درست، زندگی بهتری برای این مردم مهیا کنند.در اصل هر روز این مردم سختتر از دیروز زندگی کردند. ولی این مردم ماندند، نه برای نان، نه برای مسکن و نه حتی برای آزادی. روزهایی که کشور جریان عادیش را داشت، اثری از این دریای انسانی نمی دیدی. ولی هر گاه عرصه بر کشور تنگ میشد، هر وقت همه امیدها رنگ می باخت، هر روز که دشمن پرروتر می شد، باز دریای خروشان انسانی ملت ایران پدیدار می شد و همه ناامیدی ها، همه ترسها، همه دلهره ها و تمام امید دشمنان را با خود می شست و می برد.یک روز حضور این مردم، یکسال شد. یکسال، ده سال شد و امروز بیش از چهل سال است که موج بزرگ انسانی مردم ایران، مانده است، جان می دهد ولی رنگ نمی بازد. با هر حضوری، دوباره، خودی و دشمن را متعجب می کند که اینها چرا هستند، چرا می آیند و چه رویایی دارند. این مردم آمده اند که بمانند، بی هیچ توقعی، بی ترس از هر خطری، در مقابل هر مشکلی.متولیان کشور گاهی اندیشیدند، که آنها دارند این موجهای خروشان را هدایت می کنند. برای مردم نقشه بهشت اجباری کشیدند. گشتها ترتیب دادند که اینان را ا ز راههای شیطانی بازدارد. تا روسری دختران و  زنانشان را در جای درست قرار دهند. تا لباس مناسب بر تنشان کنند. تا نگذارند آزادی، آن دنیایشان را تباه کند. این مردم دم برنیاوردند. ولی تا دیدند همین متولیان، در تنگنای قدرتهای شیطانی جهان قرار دارند. تا احساس کردند دشمن قرار است هر چه رشته شده را بیاید، پنبه کند، دوباره به میدان آمدند. با همان دخترک بدحجاب، با همان جوان در مرز جهنم، با همان مردم گناه آلود و با خیل جان نثاران مذهبی. دو باره جمعشان رودخانه ای ساخت که همه آلودگیها را پاک کرد، همه نقشه ها را شست، همه نگرانیها را زدود.قبلا هم سیلابهای محلی از مردم این مرز و بوم براه افتاده، در قالب سپاه پادشاهی، طرفداران مرجعی، همراهان انقلابی، دوستداران جنبشی. ولی دوامی نداشته، همچون سیلابهای بهاری. آمده، جاری شده و بعد تمام. انگار این اولین بار است که مردم پهنه این سرزمین تصمیم گرفتند در این کشور نیمه بیابانی، اقیانوسی دایمی باشند. آمده اند که بمانند. از مرزوبومشان حراست کنند. هر آنچه کل کشور را هدف گرفته، شکست دهند. امید بدمند و ناامید نشوند.آری این مردم هستند، تک تکشان را دوست بداریم.محمد تقی سعدی نامخرداد 1400www.sadinam.comhamid444444@gmail.com</description>
                <category>sadinam</category>
                <author>sadinam</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jun 2021 18:03:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینده برجام</title>
                <link>https://virgool.io/@delneveshte/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%85-jpb3m7ssxmgc</link>
                <description>چند ماه است مذاکرات ایران و غرب جهت احیای مجدد برجام، در جریان است. بنظر می آید طرفین در حال گول زدن خود و دیگران در این مذاکراتند. امروز نه ایران در شرایط 2015 است و نه آمریکا و نه حتی روسیه و چین.پس از امضای برجام، ایران با خوشحالی و ساده اندیشانه، به تمام تعهدات برجام عمل نمود و حتی داوطلبانه، پروتکل الحاقی را هم پذیرفت. در حالی که آمریکا، با از اطمینان از بازگرداندن ایران به نقاط اولیه و ابتدایی صنعت هسته ای، از اینکه دیگر احتمال هر گونه حرکت پیش بینی نشده ای زیر نظر آژانس، برای ایران مقدور نمی شود، آرامش پیدا نمود. و فعالیتهایی را شروع کرد تا بگونه ای تحریمهای علیه دولت دوست نداشتنی تهران را ادامه دهد. با روی کار آمدن ترامپ، این وسوسه تبدیل به استراتژی شد و نه تنها از برجام بیرون آمد که با نشان دادن چنگ و دندان، بوضوح از نیت قلبی آمریکا مبنی بر تلاش برای اضمحلال دولت ایران، پرده برداشت. دولت ایران که با امضای برجام، انگار قصد داشت از خوشقلبی و حقانیت غرب دفاع کند و اثبات نماید که روشهای سیاسی غلط ما بود که این ملتهای خوش نیت را مجبور به دشمنی با ما کرد، غافلگیر شد. مشکل را در دیوانگی ترامپ دید، نه تقصیر غرب و سیاستهای استثماری آن. چندی در انتظار نشست که روشهای ترامپ، یک بلوف سیاسی باشد. امید داشت بخشهایی در آمریکا نگذارند، خروج از برجام ترامپ ادامه یابد. و آبرویی که ما بر سر دفاع از برجام در حد یک پیروزی ملی، گذاشته ایم بر باد رود. پس از آن دست بدامن اروپا شد که بدون آمریکا، برجام را ادامه دهد. چه رفت و آمدها و چه امیدها، با چه خوشبینی کودکانه ای. همه هم بی نتیجه و البته قابل پیش بینی. در نهایت دولت به مردم وعده ادامه برجام در پایان دوره ترامپ را داد. که لابد پس از آن ما خواهیم توانست در بهشت برین زیر سایه برجام، بخوبی و خوشی زندگی کنیم.خوشبختانه گامهای برگشت از تعهدات برجام، بالاخره برداشته شد و ما بتدریج از این قرارداد ترکمانچای قرن بیست و یکمی فاصله گرفتیم. پس از آنهم دخالت مجلس کار را یکسره کرد و ما به فعالیتهای هسته ای فراتر از قبل برجام دست یافتیم.آمریکا شش ماه است که دوره ترامپ را پشت سر می گذارد و بهیچ وجه قصد لغو همه تحریمها و کاهش فشار بر ایران را ندارد. تحریمهای جدید علیه روسیه و چین، ادامه سیاستهای ترامپ را تایید می کند.  آمریکا بدنبال راهکاری بر مهار زدن به فعالیتهای هسته ای ایران، است. دولت فعلی آمریکا نمی تواند، اقدام شجاعانه دولت قبلی، در برخورد هر چه جدی تر با دشمن قسم خورده آمریکا، را غلط تعبیر کند و به آسانی همه آن فعالیتها را خنثی نماید. ترامپ این شجاعت را داشت که نیات قلبی آمریکا را بروشنی بروز دهد. تا جایی که شرکای اروپایی خود را هم، هر جا بنفع آمریکا بود، تحریم کرد. کشوری که متحدانش هم از گزندش درامان نیستند، ایران و روسیه و چین، چه انتظاری می توانند داشته باشند.ایران هم در شرایط 2015 نیست. پیروزی جنگ غزه، شکست آمریکا در مقابله با طالبان و تصمیم به خروج از افغانستان، شکست عربستان و امارات در سیاستهای ترویج داعش درعراق و سوریه و زمزمه برای خروج از جنگ یمن، توسعه مبارزات ضد آمریکایی در عراق و تثبیت رژیم سوریه، تغییرات بزرگی است که در منطقه حاصل شده و درتمام آنها سرانگشت تدبیر ایران، دیده می شود.چین و روسیه، که در 2015 هدف اصلیشان جلب نظر بیشتر غرب و توسعه روابط فی مابین بود و با این پیمان، خود را بخشی از غرب و در کنار آن، احساس می کردند، امروز هدف اصلی دشمنی آمریکا هستند. لذا احساس نزدیکی بیشتری با ما دارند. و پیروزی ما را بگونه ای پیروزی خود و شکستن آمریکا میدانند.از طرفی ما برای دهنکجی به غرب، پیشرفتهای چشمگیری در تجهیزات و سطح انرژی اتمی داشتیم و امکان برگشت به آن حالت حداقلی داشتن صنعت هسته ای، را نمی توانیم بپذیریم.نکته ای که نباید نادیده بگیریم، نظارتهای آژانس انرژی اتمی است. تمام شهدای هسته ای ما در جریان همین نظارتها شناسایی شده اند و نقشه قتل آنان با اطلاعات کارشناسان آژانس، کشیده شده است. انفجارهای تاسیسات هسته ای کشور هم با کمک داده های آژانس اجرا شده است. اسراییل بیش از فعالیتهای اتمی تحت نظارت آژانس، از پیشرفتهای موشکی ما می هراسد. چطور شد که در کشتن دانشمندان موشکی ما و یا انفجار در سایتهای مربوطه موفقیتی حاصل نکرد.در برجام بعدی، مطمین باشیم که آمریکا نمیخواهد و نمیتواند همه تحریمها علیه اقتصاد و سپاه و عوامل نظام و فعالان سپاه قدس را حذف کند.  لذا ما هم نمیتوانیم به برجام قبلی بسنده کنیم. اکنون که کشور ما به این استدلال رسیده که بمب اتمی تولید نکنیم، باید مبنای برجام، صرفا نظارت غیر مستقیم آژانس و غرب برای اطمینان از عدم تولید بمب اتمی باشد. بدون هر گونه قبول محدودیت در صنعت هسته ای و ادامه رشد آن. آمریکا و غرب هم با اطمینان از عدم تولید بمب اتمی، ناچار به حذف پاره ای از تحریمهای اقتصادی و بانکی خواهند شد. زمان به عقب برنمیگردد و شرایط کنونی به مراتب بهتر از 2015 است. نباید دوباره، تن به قیمومیت غرب بر سرنوشت مردممان بدهیم.محمد تقی سعدی نامخرداد 1400www.sadinam.comhamid444444@gmail.com</description>
                <category>sadinam</category>
                <author>sadinam</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jun 2021 17:07:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین اثر</title>
                <link>https://virgool.io/@delneveshte/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-ae24xep2amq5</link>
                <description>بمبها رو با احتیاط عقب ون گذاشت. پریروز همرزمش این ونو از یک روستا دزدیده بود. حالا همه چی مهیا بود که بتونه وظیفه شرعیشو انجام بده. از وقتی یادش میومد، داشت برای دینش مجاهدت میکرد. از یازده دوازده سالگی. همیشه توی کوهها با مجاهدان بود، وسایل حمل کرده بود و روی کوه خوابیده بود. از سیزده چهارده سالگی تفنگ بدست گرفته بود و توی درگیریها، پابپای بزرگترا جنگیده بود. هیچ وقت یادش نمیومد توی کوچه ها بازی کرده باشه و یا با خانواده ش زندگی کنه. اگه با همسالاش حرفی هم زده بود، اونایی بودن که توی گروههای چریکی بودن و برای طالبان می جنگیدن. تازه حرفاشون هم راجب انواع تفنگ و سلاح بود یا ماجراهای نجات پیدا کردن از دستگیری و مردن و احیانا زخمهایی که برداشته بودن. تنها درسی که خونده بود پیش طلبه هایی بود که گاهی توی کوهها و یا روستاهایی که اقامت داشتند، همراهشون می شدند و از صحابه پیامبر و تعلیمات حنفی میگفتند و آموزش قرآن می دادند. گاهی هم در مورد کافر بودن شیعه ها و از بین بردن نیروهای آمریکا و مبارزه با دولت بیدین افغانستان، حرف می زدندـدلش میخواست دوباره اجرای شریعت اسلامی تو افغانستان جاری بشه، شایدم بتونن مردم کشورای دیگه رو مجبور به پیروی کنن. بازم امارات اسلامی را بر پا کنن. اگه خدا بخواد همه چی شدنیه. مگه عمر با اون لشکر کمش، مجوسای ایرانی را با شمشیر مسلمان نکرد. مگه ملا محمد عمر همه افغانستان را تحت شمشیرش درنیاورد. مگه ما کم، ملا عمر داریم.گاهی بنظرش میرسید اگه هزاره ها و شیعه ها رو کلا بتونن بکشن، افغانستان مشکل دیگه یی نداره. وقتی ملا عمر همه افغانستانو گرفته بود، تنها شیعه ها مخالفش بودن و سالها مقاومت کردن. دلش خنک میشد که میدونست وقتی طالبان مزارشریفو بعد اون همه مقاومت گرفت، شیعه ها را کافر اعلام نمود و جان و مالشان را مباه. هزاران نفرشونو گردن زد.بدتر از شیعه ها، زنهای افغانستان بودند که اینقدر پررو شدن. نمیتونست قبول کنه که چطور یک زن میره مدرسه و درس میخونه، یا کار می کنه و میخواد ادای مردا رو در بیاره. زنها اینقدر بی حیا شدن که جلو مردا آواز میخونن و صداشون از رادیو پخش میشه. تعجبش از این بود که این زنها، مگه پدر و برادر با غیرت ندارن، که برن با دستاشون خفه شون کنن، تا این لکه های ننگ از دامن فامیل و کشورشون پاک بشن. اینا همون زنایی بودن که زمان ملا عمر حق تحصیل و کار نداشتند و فقط با یک مرد محرم حق خروج از خانه را داشتند. دختران باید برقه می پوشیدند تا کسی صورتشونو نبینه و صدایشان را هیچ مردی نشنود چه رسد به اینکه آوازخوانی کنند.یه بار که به خونشون رفته بود، یهو دید خواهرش داره یکی از ترانه های این زنهای بی حیا رو با خودش زمزمه می کنه. اینقدر خونش بجوش اومد که تفنگشو از سر میخ برداشت و لوله شو توی دهن خواهرش کرد. قلبش بهش می گفت که شلیک کنه که مادرش اشک ریزون اومد و بپاش افتاد و التماس میکرد تا از گناه خواهرش بگذره. خواهرش هم ترسیده بود. رنگش، مث گچ سفید شده بود. اون یکی دو روزی که خونه بود، خواهرش خودشو قاییم می کرد. بعدا که این ماجرا رو برای همرزماش تعریف کرد، یکیشون گفت این همه دختر دارن توی شهرها ول میچرخن، تو زورت فقط به خواهرت می رسه. این جمله خیلی ذهنشو مشغول می کرد. بنظرش میومد درگیری با آمریکاییها و ارتش افغانستان بی فایده اس. اول باید زنها رو سر جاشون بنشونن. دلش میخواست گشتیهایی رو توی شهر و روستا، بفرسته تا هر زن و دختری را که صورتشو به نمایش گذاشته و یا احیانا داره با دلبری مردای مومنو وسوسه میکنه، با گلوله بکشن. این فکرشو خیلی پسندید. اول باید از زنها شروع کنن. اینا اگه امروز ادب نشن، فردا چادرشونم در میارن، بی حجاب رانندگی می کنند و هزار مشکل بدتر. چن روز پیش والی بهش خبر داد باید یک کاری توی کابل بکنن که صداش بپیچه، تا بتونن توی مذاکرات با دولت، امتیاز بگیرن. همون روز از رادیو شنید که دخترای مکتب خانه دشت برچی راهپیمایی کردن و خواستار زیاد شدن مدارس دخترانه بودن. با خودش فک کرد راه این دخترا خلاف شرع حنفیه و اگه امروز جلوشون نایستن، چه بسا فردا خواهر خودشم هوس درس خوندن و شرکت در تظاهرات بسرش میزنه. از این فکر، رگای گردنش قلمبه شد و خون بصورتش دوید. به فرستاده والی گفت که میخواد واسه مدرسه شیعه ها بمب بذاره. مکتبخانه دشت برچی. حالا همه چی آماده بود که هم دخترای پرروی شیعه رو به سزای اعمالشون برسونه و هم اینجوری از خواهرش چشم زخم بگیره که شنیده بود، اونم گاهی بدون برقه و با روی باز توی کوچه ظاهر میشه...................................................................................................................کامله پشت دار قالی نشسته بود و آخرین رج های قالیچه رو تموم می کرد. الان وقتی بود که باید آماده می شد و به مدرسه می رفت. ولی بافت قالیچه کمکی برای خانواده ش بود و هزینه های تحصیلشو هم تامین می کرد. این قالیچه که محشر شده بود و روی دار، چن تا مشتری پیدا کرده بود. عموش می گفت دختر چقدر خودتو اذیت می کنی. با این همه خواستگاری که داری. درس خوندن واسه چیه. اما کامله میگفت دلم میخواد به هر زحمتی هست درس بخونم. فقط توی افغانستان، بیشتر زنها بی سوادن. من باید با تلاشم، الگویی برای بقیه زنهای افغان بشم. مادرش که نمدونست پی حرف کامله رو بگیره یا عموشو، می گفت کامله هم خیلی زحمتکشه هم خیلی مهربون. با این دختر من نگران پیری و مریضی نیستم. اگه قالیهای به این خوبی نمی بافت. ما برای خرید نون و ارزاق، گیر می کردیم. کامله تنها فرد فامیلشون بود که مدرسه می رفت. همین موضوع کارشو سخت تر می کرد. حرفهای زنها و مردای فامیل که از سر دلسوزی می خواستند اونو زودتر به خانه شوهر بفرستند، قوز بالا قوز بود. ولی اون با خنده و مهربونی از درس خوندن و مزایای اون تعریف می کرد. هر چند بنظرش میومد که نمتونه حتی مادرشو متقاعد کنه، چه برسه به بقیه. خدا را شکر که تا کلاس یازده پیش رفته بود. سال دیگه اگه دیپلمشو می گرفت، میتونست یه کار خوب گیر بیاره، وقتای آزادشم قالی ببافه.مادرش اومد تو اتاق و گفت پاشو، مکتبخانه دیر میشه. بقیه شو عصر می بافی. ولی کامله گفت میخوام تمومش کنم، عصر یکی دیگه سر بگیرم. بالاخره آخرین رجها رو زد، ولی قالیچه رو از دار جدا نکرد. لباسشو عوض کرد و چادر گلدار سرش کرد و کتاباشو دستش گرفت و در حالیکه مادرش زیرلب داشت واسش دعا میخوند، از خونه بیرون اومد.از بس توی اون اتاق نیمه تاریک، چشمشو به گلهای قالی دوخته بود، الان همه چی واسش شفاف و جالب میومد. سعی می کرد به زنهایی که دوتا دوتا یا چند تایی، جلو درب خونه هاشون داشتن با هم پچ پچ میکردن، سری تکـون بده و سلام کنه. توی راه به یکی از همکلاسیاش برخورد و تا خود مدرسه ماجرای خواستگاری از دختر همسایه  اونا رو با تمام جزییات از او شنید. کامله فقط لبخند میزد و گاهی صورتشو برمیگردوند و توی روی دوستش نگاه میکرد تا با دیدن هیجان ماهیچه های صورتش، بیشتر لذت ببره.وارد کلاس شدن. دخترا پر از انرژی بودن. کامله از حضور بین این دخترا، احساس خوشبختی می کرد. دخترایی که هر کدوم پر از جوانه های زندگی بودن و نوید نسل شاداب آینده رو میدادن. کامله یه بار دیگه با خودش عهد بست که بخشی از زندگیشو صرف تبلیغ تحصیل دختران افغان و دادن حس آزادی به اونا بکنه. احساسش بهش می گفت، دختری که آزادی تحصیل و معاشرت با همسالانش در مدارسو نداشته باشه، نمیتونه مادر خوبی باشه و بچه هایی آزاداندیش تربیت کنه. کمی ازساعت 4 عصر گذشته بود و نصفه کلاس آخریش، که گفتند شما الان تعطیل میشین. مدرسه شون هزار تا دانش آموز داشت و مسئولین مدرسه صلاح نمی دیدند همه کلاسها رو با هم تعطیل کنند. آخه خطر بمب گذاری و حمله به دخترای دانش آموز وجود داشت. بخاطر همین هر یک ربع، دو سه تا کلاسو تعطیل می کردند.بچه های چند تا کلاس با شلوغی و هیاهو و خنده از مدرسه بیرون آمدند. کامله و چند تا دوستاش به سمت خونه راه افتادند که یهو صدای مهیبی از پشت سرشون همراه با صدای جیغ دخترا بگوش رسید. صدای انفجار بمب. کامله و دوستاش برگشتند و صحنه انفجارو نگاه کردند، تعداد زیادی دختر روی زمین می غلطیدند و همه جا پر از خون و گوشت و کتابهای پاره شده بود. کامله برای لحظه ای مبهوت شد. یکی دو تا از دخترای همراهش، از ترس، غش کردند و افتادند. ولی او سعی کرد بخودش مسلط بشه. چادرشو دور کمرش بست و به سمت محل انفجار دوید تا بتونه به دخترای مجروح کمک کنه. چند تا دختر دیگه، همراه با مردا و زنای محل هم داشتند به همون سمت، می دویدند. که بمب دیگه ای جلو پاشون منفجر شد.کامله روی زمین افتاد. با اینکه هیچ حس دردی نداشت، ولی انگار نمیتونست تکون بخوره. زمین پر از خون و تکه های بدن بود. کتابای تمیزش روی زمین افتاده بودن. واسه اینکه آلوده و کثیف نشن، برشون داشت و با زحمت اونطرفتر پرت کرد. لابد میخواست برای خواهر کوچکش تمیز و نو بمونن.کامله و 84 دختر دیگه فدای کوته فکری و تعصب مذهبی شدند. مادر کامله قالیچه شو نفروخت و بعنوان آخرین اثر دختر باسوادش نگه داشت، همراه با کتابهای نو و تمیزش.محمد تقی سعدی نامخرداد 1400www.sadinam.com</description>
                <category>sadinam</category>
                <author>sadinam</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jun 2021 16:46:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غزه قهرمان، تنهاتر از همیشه</title>
                <link>https://virgool.io/@delneveshte/%D8%BA%D8%B2%D9%87-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-olenzk4b9vlx</link>
                <description>نبرد دوازده روزه غزه، پایان یافت. کشته شدن صدها فلسطینی در زیر آوار ساختمانها، ناشی از بمبارانهای اسراییل، هزاران زخمی، دهها هزارآواره، از بین رفتن صدها خانه، کارگاه، کارخانه، بیمارستان و اداره، شاید پیروزی نباشد. از هم پاشیدن زندگی چند میلیون اسیر در بزرگترین زندان جهان، که در محاصره کامل زمینی، هوایی و دریایی اسراییل قرار دارد، خوشحالی ندارد. مردمی که اینک، مرهمی برای تسکین مجروحان ندارند، بیمارستانی برای بستری کردن مصدومان، برقی برای روشنایی منازل نیمه مخروبه، مصالحی برای ساخت مجدد سرپناهی برای خانواده های داغدیده و آواره، نباید غریو شادی سردهند.یکصد سال است، تمام هوش و نفوذ و توان قدرتمندان صلیبی، بر حذف این مردم و تقدیم این سرزمین به دولت اسراییل شده است. دهها سال است، همان دولتهایی که بر سر مسموم شدن مخالف یکی از رقبا و یا کشته شدن جاسوسی سرسپرده و یا حتی کشتن و خوردن گوشت سگ در کشوری، اشک تمساح ریخته اند و سخنرانیهای آتشین در دفاع از حقوق بشر و حیوانات سرداده اند، قطعنامه های سازمان ملل را سامان داده اند و خودشان هم باورشان شده که بدون آنها، حقوق بشر پایمال می شود، و نماد آزادی و عدالتند، آرزو کرده اند که روزی از خواب بیدار شوند و بشوند باریکه غزه با چند میلیون زن و مرد و کودک، زیر آب رفته است. مردم امروز غزه، دوست نداشتنی، اضافی، مزاحم و بیخودی اند. لکه ای که هنوز پاک نشده است. داغی بر پیشانی اسراییل و یاران قدرتمندش. آدمهایی که بر طبق نقشه های موجود، نباید زنده باشند. این مردم تنها، امروز خوشحالند که فشار سهمگین پنجه های آهنین دشمنانشان، نتوانست نفسشان را به شماره اندازد و هنوز زنده اند. راضی از اینکه، در مقابل چند هزار کشته و مجروحی که دادند، برای اولین بار، تنی چند از دشمن، را به هلاکت رساندند و دهها نفرشان را مجروح کردند. مسرور از اینکه در قبال ویرانی سرزمینشان، صدمات کوچکی به دشمن وارد آوردند. دشمنی که به مردمش اطمینان میداد که هرگز در معرض خطر قرار نمیگیرند، هزاران بار آژیرهای خطرش به صدا درآمد. سرخوش از اینکه، ابزاری برای دفاع دارند و دیگر نباید فقط به دلرحمی مردم دنیا و ابراز همدردی آنها دلخوش کنند. دلشاد از اینکه به نسبت نبرد 2018، توان موشکیشان، یکصد برابر شده و برای اولین بار برای دشمنشان، شرط گذاشتند و او را مجبور به قبول کردند.اسراییل، که خود را راضی از کشتن بخشی از مردم مزاحم غزه و تخریب بخشی از داشته های اندک این قوم نشان می دهد، ادای پیروزی را درمی آورد. حاکمان اسراییل دیگر نمی توانند، شبی آسوده سر بر بالین بگذارند. ترس از حمله، وحشت از انتقام ، هراس از موشکهای مردمی که چیزی برای از دست دادن ندارند، نگرانشان می کند. اسراییل تاکنون عادت داشته، با حمایت مالی و تکنولوژی غرب، به مردم بی دفاع ساکن منطقه حمله کند و آنانرا مجبور به ترک خانه هایشان نماید. مردمی که تاکنون بجز نفرین، سلاحی نداشته اند. حالا اگر قرار باشد در قبال هر تهاجم، آسیبی ببیند، چگونه یهودیانی را که با رویای سکونت در بهشت، به این منطقه آورده، حفظ کند و از بازگشت آنان، نهراسد. یهودیان ساکن اسراییل که با اطمینان از دائمی بودن صدقات غرب به اسراییل، آمدند تا با دست و دلبازی صلیبیان، زندگی راحتی را تجربه کنند، چگونه می توانند هراس دائمی روز انتقام و تغییر موازنه به نفع فلسطینیها را تحمل نمایند؟شیوخ ثروتمندعرب، که تا پیش از این گاهی صدقه ای برای فلسطینیها کنار می گذاشتند، تا لابد رفع بلایی برای زنانشان، کاخها و جواهراتشان باشد. مصلحت را در همصدا شدن با قدرت مطلقه صلیبیان دیدند و این مردم بی دفاع را بخشیدند، تا لبخند حاکمان اسراییل را همراه داشته باشند. جالب اینکه اشک سناتورهای آمریکایی از جنایات اسراییل در بمباران مردم بی دفاع غزه را دیدیم، ولی عربستان تنها در روز دهم جنگ، خیلی نرم، این بمبارانها را محکوم کرد. این شیوخ، که آنچه از نیمخورده گرگهای غرب از منابعشان می ماند، هنوز ثروت هنگفتی است، خود را قوی و تاریخ ساز پنداشتند. تصمیم به تغییر جغرافیای منطقه گرفتند. احمقانه داعش را آفریدند تا اینگونه، عراق و سوریه را بازپس گیرند . لابد رویاهای بیشتری را نیز در سر می پروراندند. که آنگونه نقشه ها خراب شد و نتیجه ای حاصل نشد. پس از آن خواستند یمن را چند روزه بچنگ آورند که هوش و سیاست این کار هم در کالبد، نیافتند.پشتیبانان مردم غزه، آنان بودند که خود مانند این مردم، دوست نداشتنی و مزاحم محسوب می شوند. ایران، عراق، سوریه، یمن و بخشی از لبنان. چین هم که بتازگی از شرارتهای غرب به ستوه آمده، موقعیت را مناسب دانست که با مخالفت با غرب و جنایات آشکارش، کمی عقده گشایی کند.یکی از جالبترین مظاهر این جنگ، برخورد روسیه بود. روسیه که اخیرا، بخاطر احتمال مسمومیت یکی از مخالفانش، هدف شدیدترین تبلیغات غرب قرار گرفته بود، صدها دیپلماتش به این بهانه، از کشورهای غربی و همپیمانانشان اخراج شده بودند و دهها تحریم جدید علیهش وضع شده بود، بنظر فرصت مناسبی داشت، که نگاه دوگانه غرب به حقوق بشر را به سخره بگیرد. و با محکومیت جنایات اسراییل تحت پشتیبانی همه ی اروپا و آمریکا، بخشی از رفتار آنها را جبران کند. لکن موضع بیطرف را در پیش گرفت و از این موقعیت طلایی حمله به دشمن، سودی نبرد. که اگر اینکار را می کرد، حتما برای ساکت کردنش، بخشی از تحریمها را ملغی می کردند. دویست سال است که روسیه در آرزوی پذیرفته شدن بعنوان عضوی واقعی از اروپا بوده، رویایی که هرگز به واقعیت نمی پیوندد. همین رویا را دهها سال، ترکیه هم داشت، که اروپایی محسوب شود. با این هدف، حتی خطش را لاتین کرد و به همه سازهای اروپا رقصید، لکن دریغ از یک کرشمه.غرب، هنوز روم قدیم زمان اشکانیان است و دیدگاهش راجع به دوستان و دشمنانش، فرقی نکرده. برای همیشه ترکیه که بازمانده روم شرقی و امپراطوری عثمانی است، رقیب است، روسیه خودی محسوب نمی شود. ایران دشمن است. چین با گشودن تمام دربها و دیوارهایش بر روی غرب، جایگاه بهتری کسب نخواهد کرد.ما هم علی رغم سرسختی چهل ساله در مقابل غرب، تلاش پنهانی برای جلب نظر اروپا و قبولاندن دغدغه هایمان به آنها را داشته ایم. همیشه از لبخند غرب مشعوف شده ایم، خوشحالی یی که گاهی نتوانسته ایم پنهانش کنیم. هر چند ما هم هرگز نتیجه ای نگرفتیم و نخواهیم گرفت.حمله اسکندر، جنگهای هفتصد ساله ایران و روم و طناب کشی های دوطرف بر سر حاکمیت بر ارمنستان و سوریه و سواحل شرقی مدیترانه، جنگهای صلیبی، تصرف هرمز توسط پرتقالیها ،تلاش بی پایان انگلیس برای اضمحلال ایران و عثمانی و تجزیه این دو قدرت به دهها کشور کوچک و بزرگ و ایجاد اسراییل، جزو فعالیتهای دوهزار و پانصد ساله غرب در این منطقه است.لابد جذابیت غرب، علی رغم همه جنایاتی که در طول هزاران سال به ما روا داشته، در این است که ابرهای باران زا و نعمت ما از آنطرف آمده، و ما ناخودآگاه خود را مدیون مردم آن سرزمین دانسته ایم.محمد تقی سعدی نامخرداد 1400www.sadinam.comhamid444444@gmail.com</description>
                <category>sadinam</category>
                <author>sadinam</author>
                <pubDate>Sat, 22 May 2021 17:02:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیت پرواز</title>
                <link>https://virgool.io/@delneveshte/%DA%AF%DB%8C%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-mcu4g61x8lrl</link>
                <description>سحر روی صندلی فرودگاه نشسته بود. منتظر اعلام پرواز کیش. یه ساعت پیش باید می پرید، ولی طبق معمول پرواز تاخیر داشت. بنظرش میومد همه با تعجب بهش نگاه می کنند که با این سن کم، داره تنهایی مسافرت می کنه. اهمیتی به نگاه پرسش آمیز بقیه نمیداد. یک خانواده که دو تا دختر داشتند، توی ردیف جلویی نشسته بودن. سه تا چمدون بزرگ و کوچیک خوشگل هم جلوشون بود. لابد یکیش وسایل مامانه بود و دو تا هم وسایل دخترا. از اون چمدونای چرخدار خوشگل قرمز دلش خواست.وسایلشو تو چمدون بزرگ قدیمی مامانش گذاشته بود. از اونایی که یک دسته وسطش داره و دو تا قفل هم دو طرفش. چرخ هم نداشت. عموش جلو فرودگاه پیاده ش کرد، چمدونو از صندوق عقب ماشینش، کنار پیاده رو گذاشت. مجبور شد دودستی بلندش کنه و تا روی سینه ش، بالاش بیاره تا به زمین گیر نکنه. با زحمت تا جلو کانتر آوردش.خداییش خیلی دوس داشت که الان پدر مادر و خواهرش هم کنارش بودن و همگی با هم میرفتن مسافرت. که اگه اینجور بود، اون و یگانه الان سالن فرودگاه رو با سر و صداشون، روی سرشون گذاشته بودن و دایم باید مراقب چشم و ابروی مامانش می بود که لابد می گفت بیا بشین و اینقد شلوغ نکن. شایدم مامانش بلند میشد، میومد و گوششو می گرفت و چند تا از اون فحشای آبدار مردانه نثارش می کرد. اشک کوچولویی از گوشه چشمش روی گونه های تپلش لغزید. انگار بدش نمیومد که الان همشون کنار هم بودن، بجاش جای وشگون مامانش روی بازوش میسوخت و کلمه جنده یی که نثارش کرده بود، توی گوشش می پیچید. نگاهش به سرامیکهای براق و تمیز فرودگاه خیره شد و فکرش کمی دورتر رفت. به روزایی که با پدر و مادرو خواهرش زندگی می کردند. خیلی وقتا عموهاش هم با زناشون میومدند، خونشون. چقدر اون و خواهرش می رقصیدن و مجلسو گرم می کردن. گاهی هم با سن کمش، جلو میرفت و دست زن عموی کوچیکشو که چهار، پنج سال از او بزرگتر بود میگرفت تا با هم برقصن. هر چند عموی کوچیکش غیرتی بود و رو ترش می کرد.  دلش نمیخواست زنش جلو بقیه برقصه و خودی نشون بشه. سحر مامانشو می پرستید. گاهی که حرف ازدواج می شد، با خودش فک می کرد که ترجیح میده ازدواج نکنه تا از مامانش جدا نشه. زندگیشون خیلی خوب بود. بخصوص که سحر دوستای زیادی داشت و مدام توی کوچه با اونا بازی می کرد. گاهی هم خونشون می رفت. خوشیش وقتی به اوج می رسید که مامان دوستش، زنگ میزد به مامانش و اجازه شو می گرفت که شب خونه دوستش بمـونه. تا اینکه اون روز لعنتی رسید. مامانش با باباش دعوای مفصلی کردن و مامانش هر چی فحش بد، بلد بود نثار باباش کرد. دست آخر هم درب خونه رو باز کرد و باباشو پرت کرد از خونه بیرون. گفت دیگه جای تو، تو این خونه نیس. بعدش هم ساک کوچیک لباسا و وسایل باباشو از پنجره پرت کرد تو پیاده رو. نه اینکه نفهمیده باشه موضوع چیه. با اینکه 15 سالش بود، خیلی هم خوب می فهمید. پای یه زن دیگه و شیطونی های باباش وسط بود. بابایی که کارش ایجاب میکرد دائم بره کیش و بیاد. حالا سوتی باباش، رو شده بود و مامانش هم کسی نبود که بخواد با این موضوع کنار بیاد یا زیرسبیلی رد کنه. با اینکه حقو به مامانش میداد، ولی باباشم لازم داشت. آخه همه دوستاش، بابا داشتند. چند وقت بعد هم که طلاق گرفتند و باباش دست خواهر کوچیکشو گرفت، رفت کیش. سحر و مامانش، تنها موندن. البته توی این چند وقت، عموهاش چیزی واسه اون و مامانش کم نذاشتن. درسته که مامانش از باباش دل کنده بود، ولی تحمل دوری دختر کوچیکشو نداشت. سحر به عمه هاش رفته بود. توپولی و توپر و کوتاه تر. با باسن بزرگ، رونهای پرگوشت و سینه های بزرگتر. اندامی که به سنش نمیخورد و توجه همه پسرا رو بخودش جلب می کرد. تازه همه دخترای همسنش، بهش حسودی می کردن که اینهمه سینه داره، در حالی که اونا انگار دو تا جوش بزرگ را زیر لباساشون پنهان کرده بودن.سحر وقتی با مامانش، برای خرید سوتین می رفت، سوتین خوشگلی که به سایزش بخوره، پیدا نمی کرد، سایز 110. یگانه به مامانش رفته بود. ترکه و قد بلند. چیزی که سحرو شبیه مامانش میکرد، شجاعت بی حد و حصرش بود که از هیچی نمی ترسید و توی رسیدن به خواسته هاش، از هیچ کاری ابایی نداشت. رفتاری که از سنش بزرگتر می نمود.گریه های مامانش اذیتش میکرد. مامانی که هم زندگیش خراب شده بود و هم دخترشو از دست داده بود. تا اینکه چن روز پیش سحر فکراشو کرد، با عموی بزرگشم مشورت کرد. حالا اون میرفت تا هر جور هست، یگانه رو برگردونه. هم مامانش خوشحال بشه، هم خودش از تنهایی در بیاد. توی همین فکرا بود که بلندگوی فرودگاه، مسافران کیش را به سالن پرواز دعوت کرد. با اراده یی قوی، بدون توجه به نگاه بقیه، به سمت گیت پرواز برای دیدار باباش میرفت. گیتی که ده روز بعد، دوباره باز شد تا سحر و یگانه را به شهرشون، خوش آمد بگه. سحر موفق شد خواهرشو واسه همیشه برگردونه که با هم زندگی کنن.محمد تقی سعدی ناماردی بهشت 1400www.sadinam.comhamid444444@gmail.com</description>
                <category>sadinam</category>
                <author>sadinam</author>
                <pubDate>Sun, 16 May 2021 16:59:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محدوده حیوانات کجاست</title>
                <link>https://virgool.io/@delneveshte/%D9%85%D8%AD%D8%AF%D9%88%D8%AF%D9%87-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hdrus9ybn2nm</link>
                <description>از سال 1750 میلادی، جمعیت بشر ده برابر شده و تا 2050، یازده برابر می شود. جمعیت انسان از 791 میلیون نفر در 1750 ، به نزدیک نه میلیارد نفر می رسد. میلیون ها سال بشر در طبیعت زیسته و جزیی از زنجیره زیستی بوده است. بجز در محدوده شهرها و روستاهای کوچک و بزرگی که وجود داشته، موجودات در بقیه دنیا به آرامی زندگی طبیعی خود را می کردند. مساحتی از زمین که در سیطره بشر بوده، از یک درصد هم کمتر بوده است.  یکصد سال پیش، 15 درصد از سطح زمین توسط انسانها مورد استفاده قرار می گرفت.  ولی اکنون بیش از 77 درصد سطح زمین و 88 درصد اقیانوسها دستخوش تغییرات ناشی از فعالیتهای انسانی شده است.  با انقلاب صنعتی و رشد علمی، بشر بسرعت غول شد و نه تنها زمین که تمام اقیانوسها و دریاها و هوا را هم بتصرف در آورد. امروزه اگر نگاهی به نقشه راههای اصلی و فرعی کشور ها بکنید،  نقطه دست نخورده ای که چندین راه از آن نگذرد و دهها روستا و شهر در آن نباشد، شبکه های برق و مخابرات و معادنی در آن نیابید، بچشم نمی خورد. این در حالیست که ظرف 29 سال آینده بیش از 791 میلیون نفر به جمعیت بشر افزوده می شود، معادل جمعیت انسانها، از اول عمر بشر تا 1750 ، یعنی ظرف یک میلیون سال. شهرها، روستاها، راههای ارتباطی، معادن، کشتزارها و مناطق توریستی و گردشگری، فضایی برای زیست میلیونها جانور دنیا نگذاشته است. انسان فقط یکی از حلقه های موجوداتی است که در زنجیره هستی قرار دارند. با افزایش وزن وجود انسان در طبیعت، بسیاری از پستانداران، پرندگان، دوزیستان و حتی گیاهان در معرض انقراض قرار گرفته اند. این اتفاق خوبی برای ما نیست و علامت امنیت و زنده ماندن نیست. برعکس، بشر با افزایش وزن حضور خود در دایره هستی، فضا را برای حیات وحش کوچک و کوچکتر کرده و اکوسیستم را تغییر داده است.  بدون وجود زنجیره هستی، تغییرات غیر قابل کنترلی در محیط زیست پدید می آید که انسانها هم صدمه خواهند دید. ما با دستکاری محیط و غذا و سلامت انسانها، سرعت رشد مان را افزایش دادیم. امروز، مجبوریم فضایی را برای ادامه حیات بقیه پستانداران و موجودات فراهم آوریم. البته این بسیار کار سختی است که انسان بتواند حرص و آز و زیاده طلبی خود را کنترل کند و داوطلبانه و هوشمندانه، بخشی از زمین و دریاها و اقیانوسها را به محیط زیست اختصاص دهد. ما بیش از شصت و هشت  درصد مهره داران جهان، شامل پرندگان، ماهی ها، پستانداران، دوزیستان و خزندگان دنیا در پنجاه سال گذشته را ساقط کردیم. طبق گزارش سازمان ملل، حدود یک میلیون گونه جانوری و گیاهی با خطر انقراض مواجهند، علاوه بر این چهل درصد از دوزیستان و مرجانها به همراه 30 درصد از پستانداران دریایی به عنوان گونه های در معرض تهدید طبقه بندی شده اند. با این آمار، اکنون پانزده درصد مهره داران سال 1975 زندگی می کنند و زیست توده گیاهی به نصف رسیده است. هر روز جنگلهای بیشتری نابود می شود و برای زراعت و یا پرورش دام استفاده می شود و یا برای گسترش مناطق مسکونی و توسعه کارخانجات و معادن. بشر تحقیق زیادی بر روی علل انقراض دایناسورها کرده و حتی محاسبه نموده که اگر آن شهاب سنگ چند ساعت زود تر یا دیرتر به محدوده مکزیک اصابت می کرد و در اقیانوس فرود می آمد، شاید شانس بیشتری برای نجات دایناسورها پیدا می شد. همین بشر در دویست سال اخیر صدها گونه جانوری را منقرض کرده است. هیچ فضای امن و طبیعی برای کوچ جانوران نگذاشتیم و اکثر فضاهای کوچ پرندگان را به تصرف درآوردیم. زمینی که میلیونها سال، پرندگان و پستانداران و مهره داران، آزادانه در آن پرسه می زدند، امروز در تصرف کامل بشر است و برخی از این گونه ها دزدانه در گوشه ای از آن پنهان شدند.در صد سال گذشته بیش از صد هزار شیر در دنیا زندگی می کردند که اکنون تعداد آنها به بیست هزار کاهش پیدا کرده اقیانوسها محل تردد کشتی های غول پیکر نفتی و تجاری شده و هر چند روز، یکی از این کشتی ها با سوخت کشنده غرق می شود و صدمه دیگری به بخشی از طبیعت وارد می آورد. آلودگی نفتی، طیف وسیعی از جانوران و گیاهان دریایی را در معرض خطر قرارداده است.  شکم گرسنه چند میلیارد انسان، اقیانوسها و دریاها را طعمه صید صنعتی تمام آبزیان ریز ودرشت کرده است. جهت تامین نیاز غذایی میلیاردها انسان، بیش از 18 میلیارد مرغ و جوجه می زیند و 1.4 میلیارد گاو، 1.1 میلیارد گوسفند و یک میلیارد خوک وجود دارد. امروز 60 درصد پستانداران جهان، حیوانات مورد نیاز تغذیه بشر و 36 درصد آنها انسانها هستند. تنها 4 درصد پستاندار وحشی موجودند، که روز بروز فضای زندگی همین 4 درصد هم در حال کاهش است.  آزمایشات هسته ای و فاضلاب مسموم صنعتی و شهری، نشت نفت کشتی ها و حادثه های اکتشاف نفت، هر روز رودها، دریاها و اقیانوسها را آلوده تر می کند. پدیده از بین رفتن زنجیره جانوری در کنار گرم شدن زمین، هستی تمام جانداران زمین و بالطبع بشر را به سمت مرزهای خطرناک نیستی هدایت می کند. انسان مجبور است برای اولین بار، حرص و آزش را فدای ادامه حیاتش کند و بخشهایی از طبیعت را خالی از انسان کند تا مطمئن شود تغییرات بدتری حادث نخواهد شد.اقیانوسهای نیمکره جنوبی آسانترین شرایط را دارا هستند. هر گونه رفت و آمد کشتی ها و هواپیماها و کشتیهای صیادی در این پهنه ممنوع شود و برای جمعیت موجود در جزایر، کریدورهای باریکی برای ارتباط دریایی و هوایی با بقیه سرزمینها تعریف شود. محدوده باریکی در اطراف استرالیا، آمریکای جنوبی و بخشی از آفریقا که پایینتر از خط استواست، تعیین کنیم تا نیازهای غذایی و رفت و آمدی ساکنان این قاره ها تامین شود و بقیه فضاها برای استفاده انسان و تکنولوژیش  ممنوعه شود. اینگونه مطمئن شویم حیات نیمی از آبزیان جهان را بیمه کرده ایم. در خشکیها تخصیص محدوده حیوانات بسیار سخت تر است. ما هنوز شاهدیم که ملتها و نژادها بر سر تصاحب سرزمینهای بیشتر با هم در جنگند. در این شرایط توقع دفاع از محدوده حیات حیوانات، بسیار دشوارتر است. ولی در واقع این محدوده حیوانات نیست، تضمین حفظ طبیعت و زنجیره جانوری، اکوسیستم و زندگی بشر است. در هر سرزمین، بخشی باید خالی ازخطوط راه، انتقال برق، آب، گاز و نفت و مخابرات شود، عبور وسایل نقلیه موتوری و سایر مظاهر تکنولوژی در این مناطق ممنوع شود. تمام راههای دسترسی این مناطق بسته شود و به محدوده مرزهای آن منتقل گردد. انسان برای حفظ خود باید دست بکار شود و امکان ادامه حیاط پستانداران و پرندگان وحشی را فراهم کند. مناطق دست نخورده تر و دارای انبوه گونه های جانوری جزو مناطق انحصاری حیوانات قلمداد گردد. جنگلهای برزیل، بخشهایی از اندونزی، جنگلهای هندوستان، مناطق قطب شمال، بخش بزرگی از جنگلهای تایگا و توندرا در روسیه و کانادا و آلاسکا و جنگلهای آفریقا از این جمله اند. صحراها جزو نقاطی است که با حذف جاده های دسترسی و کریدورهای هوایی با سهولت بیشتری می توانند به محدوده اختصاصی حیوانات تخصیص یابند. گسترش پارکهای حیات وحش و مناطق حفاظت شده در کشورها با ممنوعیت حضور توریستها، وسایل نقلیه موتوری و شبکه های برق به بخش قابل قبولی از پستانداران و پرندگان، اجازه ادامه حیات می دهد. بر اساس یک تحقیق، 94 درصد از حیات وحش زمین در 24 کشور متمرکز شده اند و 70 درصد آن تنها در پنج کشور آمریکا، کانادا، برزیل، استرالیا و روسیه متمرکز است. باید همت کنیم و برای حفظ بشر، بخشهایی از زمین را وقف سایر موجودات کنیم. البته همه اینها نیاز به یک اجماع جهانی برای تخصیص و تثبیت و نظارت بر هرگونه تعرض بعدی انسانها دارد. انسان امروز اگر امید دارد، فردایی هم داشته باشد و نتیجه علم و دانشش توسط نسل های بعدی ادامه یابد، مجبور است دنیا را با همه موجودات تقسیم کند و سهم آنها را کنار بگذارد. روزی که مهره داران که پستانداران و پرندگان بخشی از آنهاست، نابود شوند، امکان زیست بشر هم غیر ممکن خواهد شد. زیستن موجودات بصورت زنجیره است و با حذف یا کاهش هر حلقه، حلقه های بعدی نیز مضمحل می شوند. حذف گونه های جانوری، تغییرات جدی در حیات بوجود می آورد. نگذاریم پانزده درصد باقیمانده زنجیره جانوری به صفر کاهش یابد.بشر از مرحله عقده گشایی جبران ضعفهای خود و کشتن حیوانات قویتر، گذشته است. امروز انسان آنقدر غول شده، که خود را حاکم بلامنازع زمین و فضا بداند. حالا وظیفه ما از بین بردن حیواناتی که روزی دشمن ما محسوب می شدند نیست. ما اکنون باید به نجات خود بیاندیشیم و نجات ما در نجات اکوسیستم است. اکوسیستمی که در سه سده اخیر، بشدت بهم ریخته ایم. تصرف صد در صدی کل زمین و آسمان و دریاها، تنها زندگی موجودات را تهدید نمی کند، بلکه زندگی ما را به خطر انداخته است. طبیعت عاری از وجود انسانها و تمدنشان، تنها ضامن حفظ موجودات عالم است. امروز زمان فتح نقاط جدید دنیا نیست، زمان تخصیص بخشهایی از دنیا به عنوان زیستگاه جانوران است. اجازه ندهیم دنیا فقط زیستگاه انسان ،گاو، گوسفند، خوک ، مرغ و ماهی قزل آلا شود. زمین نیازمند همه فرزندانش است.محمد تقی سعدی ناماردی بهشت 1400HAMID444444@ GMAIL.COMWWW.SADINAM.COM</description>
                <category>sadinam</category>
                <author>sadinam</author>
                <pubDate>Wed, 12 May 2021 20:04:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدارس ما</title>
                <link>https://virgool.io/@delneveshte/%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D9%85%D8%A7-cddk94pjs5rx</link>
                <description>مدرسه رفتن، آرزوی بزرگ کودکان و والدینشان است. خوشبختانه ما در دورانی زندگی می کنیم که تقریبا تمامی کودکان طعم درس و مدرسه و معاشرت با همسالان را در مکان مقدس مدرسه تجربه می کنند. مدارس امروزی کشور، یکصد سال عمر دارند. حدود هشتاد سال است که اغلب پسران، بخشی از دبستان و دبیرستان را گذرانده اند و با انقلاب اسلامی، اغلب دختران، نیز به این رویا دست یافتند.آیا مدارس این یکصد سال، کارنامه قابل قبولی دارند؟ آیا ما به جهشی علمی، اقتصادی، فرهنگی بزرگی دست پیدا کردیم؟ در یکصد سال آموزش مدرسه ای اخیر، چه مشکلاتی را حل کردیم و چه معضلات جدیدی ایجاد نمودیم؟اکثریت مردم توان خواندن کتاب و مجله و روزنامه را پیدا نمودند، حساب و کتاب هزینه های خود را دارند، حداقل با خط زبان انگلیسی آشنا هستند و در دوران آموزشی خود اطلاعات عمومی قابل قبولی را فراگرفته اند، تا در مشکلات روزمره استفاده کنند. درصد بالایی از آنها، تحصیلات دانشگاهی را نیز گذرانده اند. ولی نمی توان گفت با این انبوه جمعیت تحصیلکرده، کشورعلمی موفقی شدیم. ما جزو پاییننترین رتبه مطالعه، در جهانیم. تحقیقات علمی و پژوهش، جایگاه بالایی در جامعه ندارد. هفتاد سال است که کنکور هیولای ترسناک دانش آموزان است. هر چند از نظر کمی، تعداد دانشگاههای ما چند برابر شده است. دانش آموزان ما دوازده سال، هر روز مدرسه رفتند و برگشتند و همین رفت و آمد را برای دوران دانشگاه نیز انجام دادند. ملتی که 16 تا بیست سال از بهترین و پرانرژی ترین دوران عمرش را صرف تحصیل کرده، نباید رتبه علمی بالایی در دنیا داشته باشد؟ نباید تولید کننده علم باشد؟ این تحصیلات، نباید جهشی در اقتصاد و صنعت و کشاورزی، پدید آورد؟ اگر اینگونه نشده باید ببینیم کجا راه درستی نپیمودیم و ایراد کار کجاست.جوانان ما پس از اتمام دوران دبیرستان احساس می کنند که توان انجام هیچ کاری را ندارند، در حالی که دوازده سال تحصیل علم کرده اند. لذا تمام توانشان را برای عبور از هیولای کنکور بکار می بندند، تا وارد دانشگاه شوند. فارغ التحصیلان دانشگاه هم همین حس را دارند. با این همه تحصیلی که کردند، توان استارت کاری را ندارند و عمدتا امیدشان را، به استخدام در جایی متناسب و یا غیر متناسب با رشته تحصیلیشان می بندند. چرا این همه تحصیل، اطمینان به نفس و توانمندی در انجام کار را ایجاد نمی کند؟ چرا دانش آموزان و دانشجویانمون در پایان تحصیلات، احساس کم سوادی و ناتوانی درشروع کار را دارند.ما در دوران تحصیل هر روز به مدرسه و دانشگاه می رویم ولی از روی انجام وظیفه و ترس از نمره، نه با عشق و علاقه به آموزش. در تمام مقاطع تحصیلی از تعطیلی کلاس و از نیامدن معلم و استاد خوشحال شدیم. انگار ما با اجبار، دوران تحصیلی را بسر آوردیم. فقط معاشرت با همکلاسان و بگو بخند با آنان، تنها بخش جذاب تحصیلمان بوده است. چقدر از مطالب تاریخ و جغرافی و هندسه و زیست شناسی و ادبیات دوران دبیرستان را بیاد داریم و چند درصد از آموخته های دوران دانشگاه؟ اگر اینگونه است، ما 16تا 20 سال از عمر ملتمان را فنا کردیم. کشور هزینه زیادی برای بدست آوردن این، هیچی کرده است.در سیستم قبل از مدارس امروزی، کودک ده دوازده ساله، هفته ای چند ساعت به مکتبخانه می رفت تا خواندن و نوشتن بیاموزد. بقیه وقتش را کنار پدر و عمو و دایی یا استا کارش، به آموزش شغل آنان سپری می کرد. در آن مدل، یک نوجوان 14-15 ساله، حرفه ای بلد بود. حالا نجاری، آهنگری، نقاشی، بنایی، زراعت یا فروشندگی. از سن 15 تا 18، شخصا کاری را عهده دار می شد، ازدواج می کرد و خانواده اش را تامین می کرد. ما از آن سیستم که بچه ها دوش بدوش بزرگترها، کار آباء اجدادیشان را تمرین می کردند فرار کردیم، تا افراد باسوادتر و توانا تر و آگاهتر و با شناخت بیشتر از محیط پیرامونشان تربیت کنیم. ولی در سیستم آموزشی جدید، کار کردن را هدف قرار ندادیم. انباشت مشتی از اطلاعات عمومی در مغز کودکان که آینده ساز نیست. در سیستم آموزشی ما فراموش شد که کجا، فرد کار و نگاه به زندگی، را بیاموزد. اینگونه، دیپلمه ها خود را ناتوان و بدرد نخور می بینند و حتی فارغ التحصیلان دانشگاه. درست نیست که یک جوان از سن 22 به بعد تازه کارآموزی را شروع کند. تلاش کردیم که خانواده ها از کودکان بعنوان کارگر بهره نگیرند و آنها را به مدرسه بفرستند. ولی در سیستم آموزشی مان، فقط به آموختن مشتی تئوری بسنده کردیم و کودکانمان را مهیای زندگی آینده نکردیم. آنقدر با جدیت و فشار بر آموزشهای اکثرا بی حاصل و امتحان و حضور و غیاب کلاسها، تاکید کردیم که دختران دیپلمه ما فرصت نداشتند، یک قورمه سبزی در کنار مادرشان درست کنند. و بخود اطمینان داشته باشند که از پس آشپزی برمی آیند. اینگونه ظرف این صد سال کجروی، امروز شاید هفتاد هشتاد درصد زنان جامعه، آش که غذای قدیمی ایرانیست، را نمی توانند درست کنند. همه فرهیختگان و اندیشمندان و مدیران و دست اندرکاران، دست بدست هم دادند تا نسلی مصرف گرا، ناتوان و ناامید پرورش دهند. آموختن تئوری و مطلع شدن از جهان پیرامونمان و اصولی که بر آن حاکم است، لازمه زندگی است ولی زندگی ساز نیست. بسیاری از فروشندگان و مغازه داران، از کودکی بچه های خود را ترغیب می کنند که در جلو مغازه شان، بساط کنند و کالایی را بفروشند. با خرید و فروش و کسب پول آشنا شوند. هیچ احساس شرمی هم ندارند که پسر حاج آقای تاجر، جوراب، زیرپوش یا اسباب بازی بفروشد. کاملا به چشم کارآموزی به این موضوع نگاه می کنند. پسرک این تاجر، ضمن ادامه تحصیل خود، همیشه در گوشه ذهنش می داند که اگر در آینده از پس هیچ کاری برنیاید، فروشندگی و تجارت را بلد است. همین اطمینان خاطر، او را فرد موفقتری در زندگی می کند، تا پسر کارمندی که هنرش صرفا حفظ کردن مطالب یک کتاب و گرفتن نمره 15- 16 از آن درس است.عدم موفقیت حاصله از سیستم آمورشی صدساله کشور، باید ما را برآن دارد که برگردیم و اشتباهات خود را اصلاح کنیم.ابتدا تلاش بی نتیجه در افزایش حجم و تنوع دروس باید تغییر کند. حجم دروس باید بگونه ای باشد که کودک در کلاس آنرا فرا گیرد. توقع انجام تکلیف و تلاش بعدی کودک در خانه را فراموش کنیم. کودکان ما فیلم یا برنامه کودکهای بسیاری را عمدتا یکبار می بینند، موضوع و نام بازیگران آن را تا پایان عمر و یا سالها بیاد دارند. سیستم آموزش دبستان، باید به شیوه جذابتری مطالب درسی را آموزش دهد، تا بتواند اثری مانند برنامه کودک داشته باشد. تاکید بر اینکه صد درصد مطالبی که به کودک دبستانی، آموزش داده می شود، باید فرا گرفته شود، درست نیست. مهم آنست که کلیت مفهومی را که می آموزیم، درک کند. هر گونه امتحان و نمره دادن، اثر معکوس و ایجاد ترس و هراس از کلاس و درس ایجاد می کند. شاید بهتر باشد که کتابهای درسی سراسری را کنار بگذاریم و بجای آن دستورالعملی به دبستانها بدهیم، که چه مفاهیمی آموزش داده شود. اجازه دهیم معلمان مدرسه، فرصت ابتکار عمل و نوآوری داشته باشند. آموزش دبستانها را بیشتر بر پایه گفتگوی جمعی در کلاسها، بر روی موضوعات آموزشی و کمک گرفتن از داستانها و فیلمها متمرکز کنیم. تا آموزش درس به درس کتاب، و شنونده کردن کودکان. بجای اصرار بر خواندن چند کتاب درسی یکنواخت در سراسر کشور، باید بچه ها را ترغیب به خواندن کتابهای داستانی و جذاب کرد. این فرصت را به هر دانش آموز بدهیم که داستانی را که خوانده را، برای بقیه همکلاسان تعریف کند. اینگونه کتابهای متفاوتی در کلاس، کودکان را جذب کند. معلمان بجای ترساندن کودکان از تنبیه در صورت نیاموختن و کم شدن نمره امتحانی، عشق به مطالعه را ایجاد کنند.یکنواخت بودن ساعت مدرسه برای سنین مختلف باید تغییر کند. کودک کلاس اولی باید نصف کودک کلاس پنجم در کلاس باشد. این یکنواختی که بیشتر رنگ و بوی پادگانی دارد، را مرتفع کنیم. ساعات درس کلاسهای اول تا پنجم بصورت پلکانی انتخاب شود، تا خارج از تحمل کودکان کم سن تر نباشد. کودک کلاس اول و دوم را چهار ساعت سر کلاس درس نگه نداریم و از خانه دور نکنیم. درست است که می شود بخشی از این ساعات را به بازی و تماشای فیلم گذراند، ولی بهتر است بیش از دو یا دو ونیم ساعت در روز، کودک 7 8 ساله از خانه دور نباشد. تدریس در دبستان را منحصر به معلمهای زن جوان و خوش اخلاق نماییم. مردها برای کودکان سنین پایین واقعا ترسناکند. هر چند که کودکان ما حتی در مواجهه با معلم مهربان زن هم، رنگ و رویشان می پرد و زبانشان بند می آید. ولی بهر حال جنس زن به کودکان نزدیکتر است و از این نکته بهره ببریم. گردش در شهر، بازدید از موزه ها، پارکها، کتابخانه ها و مراکز تفریحی، لازمه برنامه دبستانهاست. حرص زدن در آموزش همه حجم کتابها و ترساندن کادر مدرسه از پاسخگویی در صورت وقوع هر گونه حادثه در این گردشهای جمعی، این آشنایی را به فراموشی برده است. و کلاسها را تبدیل به تئوری محض کرده است. کودک دبستانی باید بسیاری از مفاهیم را در محیط واقعی بیاموزد. ما هنوز بیاد داریم که هرگز نفهمیدیم جلگه چیست و احتمالا معلممان هم درست درک نکرده بود که نشد به ما تفهیم کند.ساعت شروع کلاسها هم باید تغییر کند. ساعت 7 صبح برای مدرسه آمدن نونهال ما، کودک آزاری است. باید به شروع کلاسهای دبستان و دبیرستان از 9 صبح بیاندیشیم. رفتن به مدرسه در صبح زود روز های سرد زمستان، که حتی خورشید هم، طلوع نکرده، ظلمی است که یکصد سال بر کودکانمان روا داشتیم.دروس دوره های دبیرستانی را از حالت حفظی و آموزش یکطرفه و انجام تکالیف خارج از مدرسه، خارج کنیم. بیشتر به آموزش مفاهیم، همراه با استفاده از فیلمهای مستند و آنهم صرفا در ساعت کلاس تبدیل نماییم. اگر سیستم آموزشی بر مبنای آموزش مفهوم بنیان نهاده شود، اصرار بر امتحانهای متعدد از دانش آموزان هم منتفی می شود. دبیر کارآزموده و مسلط به درس، با آموزش سمعی و بصری موضوع، مطمئن است که همه دانش آموزان پنجاه تا نود درصد موضوع را فرا گرفته اند. این میزان کافی است و نیازی به گرفتن امتحان و وارد کردن استرس مداوم ناشی از آن، به دانش آموزان را ندارد. جالب اینکه، دانش آموزان در طول یک سال تحصیلی، پنج تا ده کتاب را در برنامه درسی دارند، و در انتهای سال از آنها نمره های خیلی پایین تا بالا می گیرند. در حالی که برخی از همین دانش آموزان در طول سال، دهها کتاب قطورتر از کتابهای درسی اجباریشان، می خوانند و مطالب آنرا تا ماهها و یا سالها بیاد دارند. ما چه می کنیم که همین فردی که در کلاس کودن جلوه می کند، بیست سی فیلم را با جزییات می تواند تعریف کند، یا با تفضیل از کتاب و رمانی که خوانده، صحبت کند. هر دو فراگیری است و چرا کودک این دروس اجباری را نمی تواند فرا گیرد؟ مدل شنونده بودن شاگردان، هراس از معلم و کلاس، مدیریت خشن معلم و مدیر و ناظم برای ایجاد نظم در کلاس و مدرسه، محیطی ناامن و غیردوستانه ای و اجباری برای کودکان فراهم می کند، که دریچه های یادگیری آنان را می بندد.کسب تجربه شغلی و کارآموزی را جزو الزامات دانش آموزان بگذاریم. به دانش آموز فرصت دهیم که دو روز از هفته، به کارآموزی شغلی بپردازد و به مدرسه نیاید. برنامه ریزی و مدیریت آن می تواند کاملا توسط خانواده انجام شود. برای مدرسه، اطمینان از صرف این دو روز برای فراگیری و کارآموزی کافی است. سیاست ممنوعیت کار کردن کودکان، در این سالها، شامل بکار گیری کودکان توسط بزرگترها برای کسب درآمد است. آشنایی و کارآموزی کودک، ساختن آینده اش است و آشنایی با زندگی واقعی. اگر در آینده، مستقیما، این تجربه به کار کودک نیاید، اطمینان به نفس و اصول کسب پول، راهگشایش می شود. برنامه ریزی کنیم که دانش آموز دیپلمه ما در یکی دو شغل، کار عملی کرده باشد. این شغلها می تواند کاملا ساده باشد مانند برقکاری، نقاشی ساختمان، فروشندگی، تعمیرات لوازم خانگی، مکانیکی، کشاورزی و غیره. نوجوان، مانند دانش آموز دیپلمه کنونی، با یاس و ناتوانی در برخورد با زندگی واقعی نگاه نکند. کودک باید بتواند همیشه نیم نگاهی به آینده و زندگی جدی ای که در پیش دارد، داشته باشد و از آن نهراسد.در انتخاب موضوعات درسی دبستان و دبیرستان، انقلابی باید صورت گیرد. آموزش خواندن و نوشتن فارسی و ریاضی در دبستانها به کلاسهای حضوری و تلاش معلم برای آموزش نیازمند است و ساعات حضوری دانش آموزان در کلاس را ایجاب می کند. ولی برای علوم و تاریخ و جغرافی، دانش آموزان را به دیدن چند فیلم مستند متناسب با سال تحصیلی آنان، در خانه ترغیب نماییم. تا هم آموزش شکل بصری پیدا کند و درک مطلب دانش آموز را موجب گردد. ضمنا آموزش کودک از شکل اجباری حضور در کلاسها خارج شود. در طول سال کافی است معلمان مطمئن شوند که دانش آموز این فیلمها را دیده و پنجاه تا نود درصد موضوع را درک نموده و از انجام هرگونه امتحان کتبی و شفاهی خودداری کنیم. با مکالمه ای پیرامون موضوع و اینکه کدام قسمت برایش جالب بوده و درچه موضوعی برایش سئوال ایجاد شده، میزان فراگیری هر دانش آموز را بسنجیم. برای نیمه اول دبیرستان هم برای علوم و تاریخ و جغرافی، از نمایش فیلمهای مستند در کلاس و یا ترغیب دانش آموز به دیدن چند فیلم دیگر در خانه، بهره ببریم. از هر گونه اجبار آنان به حفظ فرمول و نامها و تاریخها خودداری کنیم. آشنایی با علوم شیمی و فیزیک و زیست شناسی نیز در این دوره با همین سبک، کافی به نظر می آید و درک مناسبی از آشنایی کودک با محیط پیرامونی و پیشرفتهای علمی فراهم می آورد. با اتخاذ این شیوه آموزشی، اطلاعات کودکان از دستاوردهای علمی بشر و دانشها، چند برابر تدریس چند کتاب درسی محدود خواهد بود. و علاقه آنان را به دنبال کردن مطالعه در یکی از این دانشها، افزایش می دهد. موضوعی که در سیستم آموزشی فعلی، به سرخوردگی دانش آموز از هر نوع مطالعه و تحقیق انجامیده است. در سالهای پایانی دبستان و دوره اول دبیرستان، کودکان را تشویق کنیم که فعالیتهای عملی در آموخته های علوم داشته باشند. پرورش گیاهان، گلها و سبزیجات در گلدان، ساخت تابلو برق، انجام آزمایشهای شیمی و فیزیک در خانه از آن جمله است. دوختن لباس، پختن غذا، گل آرایی، قالیبافی و سایر علاقه مندیهای دخترانه را در برنامه عملی دختران بگنجانیم.در دوره دوم دبیرستان با توجه به رشته دانش آموز، می توان کلاسهای حضوری بیشتری برای آشنایی عمیقتر با شیمی و فیزیک و زیست شناسی قایل شد. هر چند که در این دوره هم با استفاده از فیلمهای مستند متناسب، درک عمیقتری نسبت به علوم به نسبت خواندن کتابهای درسی رایج، می توان ایجاد کرد.با تجربه شکست خورده ای که از آموزش زبان انگلیسی در شصت هفتاد سال اخیر داریم، معتقدم اجبار آموزش زبان در مدارس برداشته شود و آموزش آن به علاقه کودک و خانواده اش و بعنوان فعالیت خارج از مدرسه گذاشته شود. کافی است که در سال اول دبیرستان، آموزش خط زبان انگلیسی و آشنایی اولیه با آن، برای اطمینان از توان دانش آموز در بکارگیری فرمولها در دروس ریاضی و شیمی و فیزیک گنجانده شود.دروس دیگری که ما هرگز در آنها موفقیتی در سیستم آموزشی کسب نکردیم، ورزش و هنر شامل خط، نقاشی، موسیقی، قالی بافی، سفالگری، حکاکی و تذهیب بود. بهتر است بعد از این هم وقت مدارس و دانش آموزان را تلف نکنیم. اکنون زمینه فراگیری ورزش و هنر در جای جای مملکت فراهم است. بعنوان فعالیت اجباری مدارس، دانش آموزان را موظف کنیم که یکی از رشته های ورزشی و یک رشته هنری را در خارج از مدرسه دنبال کنند. انتخاب آن بسته به علاقه کودک و امکانات در دسترسش می تواند باشد. نتیجه پیشرفت کودک در این دو زمینه در کارنامه دانش آموز درج شود. باید بگونه ای رفتار کنیم که کودکان ما، دانش اندوزی  را منحصر به مدرسه ننمایند و خارج از مدرسه به فعالیت بپردازند. شاید اینگونه، نسل بعدی با اتمام دوران تحصیل، با خواندن کتاب و کسب مهارتهای جدید، خداحافظی نکنند.ظهور کرونا، خوشبختانه توانست بسیاری از سنتهای صد ساله آموزشی کشور را بشکند. عدم اجبار دانش آموزان برای رفت و آمدهای غیر ضرور هر روزه به مدرسه، از آنجمله است. بیاندیشیم که حتی با اتمام کرونا هم این دست آورد را حفظ کنیم. شاید دو روز کلاس حضوری برای دانش آموز کافی باشد و بقیه را با آموزش آنلاین و آفلاین کامل کنیم. دست آورد دیگر کرونا، خاتمه فشارهای بیهوده به دانش آموز با امتحانات بی فایده و مکرر بود. اکنون مسئولین آموزش و پرورش به معلمان تاکید می کنند که هیچ گونه استرسی به کودکان وارد نکنید، نگران تقلب احتمالی کودکان در امتحانات غیر حضوری نباشید و به دانش آموزان نمره کمتر از 13 ندهید. من این نگرش را انقلابی در روش تدریس می دانم. باید این شیوه پس از دوران کرونا هم ادامه یابد. تجربه تدریس آنلاین دوران کرونا، جهش بزرگی محسوب می شود. بنیانها را بگونه ای تغییر دهیم که در تمام مقاطع دانش آموزی و دانشجویی، این دست آورد مورد استفاده دائمی قرار گیرد. و بخشی عمده ای از ساعات تحصیل را شامل شود. در یکسال تجربه آموزش از راه دور، اساتید و معلمان، تجربیات ارزشمندی کسب کرده اند و خیلی زود شیوه های تدریس را بگونه ای، متفاوت کردند تا اثربخشی بیشتری داشته باشد. خوشبختانه این خاصیت انسان است که در مشکلات و تنگناهای زندگی، ابداعاتی ثمربخش بکار می بندد و جهشی در سبک زندگی ایجاد می کند.محمد تقی سعدی نامبهمن 1399www.sadinam.comhamid444444@gmail.com</description>
                <category>sadinam</category>
                <author>sadinam</author>
                <pubDate>Fri, 22 Jan 2021 16:40:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودک</title>
                <link>https://virgool.io/@delneveshte/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-htv9zf2n8tgc</link>
                <description>فرزندان، تحقق رویاهای پدر و مادرند. والدین، دوست دارند، آنچه را نداشتند یا در آرزویش بودند، برای کودکشان فراهم کنند. زندگی مرفه تر و آزادتر و شادتری از آنچه خود سپری کردند، برایش بسازند. مشکل اینه که بچه ها ویترین مامانشون میشن. فرزند، آبروی والدینه.  از اینجاست که کودک، سرنوشت بهتری از پدر و مادرش پیدا نمی کنه. کودک اجازه پیدا نمی کنه که آنچه هست، باشه. مجبوره آنچه سلیقه والدینه و عرفه، بشه. وقتی پای آبروی بزرگترا پیش میاد، آغوش مادر برای کودک تبدیل به زندان میشه. کودک بسیاری از کارها را باید بکنه و خیلی کارها رو نکنه. به کودکمون فرصت کودکی نمی دیم. از ابتدا باید نقش بزرگترها رو بازی کنه. اینجاس که والدینی که قرار بود، همه نداشته های خودشونو تقدیم کودکشون کنند، نقش زندانبانشو بازی می کنن. تمام تلاششونو می کنن کودک دو ساله یا پنج ساله یا نه سالشون، خوب رفتار کنه. با محدودیتها و امر و نهی، قدرت خلاقیت و ابتکار کودکو می کشند، و این بذرو می پاشن که بچه، بیست سال دیگه همین نقشو برای نسل آینده بازی کنه.مادران مهربون، رویایشان تربیت کودکه. کودکی می خوان که توی کارهای خونه کمکشون کنه، حرف زشت نزنه، مودب باشه، به مهمونا سلام کنه، با دقت با اسباب بازیاش و لباساش برخورد کنه، اونا رو کثیف و خراب نکنه، زودتر از بقیه بچه ها راه بره، زودتر از بقیه بچه ها حرف بزنه، زودتر از بقیه بچه ها جیششو کنترل کنه، کاملا تحت کنترل مادرش باشه، توصیه های مامانشو واسه اینکه از جایی نیافته و یا صدمه نبینه، رعایت کنه، اتفاقای توی خونه رو برای مهمونای دور و نزدیک، تعریف نکنه، غذاهایی که مامانش میده رو بخوره، از روی زمین چیزی برنداره، خونه رو کثیف نکنه، هر جا میخواد بره یا هر کاری میخواد بکنه، از مامانش اجازه بگیره، با غریبه ها حرف نزنه، از غریبه ها چیزی نگیره، وقتی مامانش مشغوله یا خوابه، سرو صدا نکنه، وقتی مهمون میاد، شلوغ نکنه، مهربون باشه، به بچه های کوچکتر حسودی نکنه، اسباب بازیاشو به بچه های مهمونا بده، از بچه های دیگه چیزی رو بزور نگیره، وقتی والدین میخوان یک برنامه تلویزیونی ببینند، هوس برنامه کودک نکنه.وای که چقدر کودک بودن سخته. همه این نقشهارو یک مادر باتجربه هم نمیتونه انجام بده. چطور ما انتظار داریم با قهر و آشتی و اخم و بی محلی و یا ترغیب با خوراکی، بچه رو تحت فشار ظالمانه قرار دهیم تا از الگوی ذهنی ما تبعیت کنه و همه ی این خواسته ها رو اجرا کنه؟. الگویی که فکر می کنیم درسته و برای رسیدن به آن، بزور متوسل می شویم، این شیوه درست نیست.امان از دست این تربیت. همیشه آنهایی که ما بیشترین وابستگی را بهشون داشتیم، صدمات بزرگتری بهمون زدند و کی نزدیکتر از مادر و پدر. چه بدبختند کودکانی که پدر و مادرشان در نحوه تربیتشان هم عقیده اند. این کودکان انگار به حبس ابد محکومند. هیچ راه فراری ندارند. دو آدم بزرگی که هم صاحبشند و هم خود را موظف میدانند که با زور یا زبون خوش، بچه را به آن سمتی ببرند که مصلحت می دانند. مگر این مصلحت از کجا آمده؟ از رفتار غلطی که نسل قبلی با ما کرده و اکنون فکر می کنیم درستترین روشه. باز کودکانی که پدر و مادرشان در نحوه تربیت، اختلاف عقیده دارند، کمی آزادترند. با هوش خود، امکان اینرا دارند که در هر مشکلی، به یکی از آندو پناه ببرند و کمی از اجبارها را رفع کنند. این کودکان خوشبختترند، همانند زندانیی که دو زندانبانش با هم درگیرند.کودک بد و خوب نداریم، هر کودکی ارزشهای خود را دارد. اگر معیارهای خود را دخیل نکنیم، هر کودک گنجینه ای از ارزشهاست که باید آینده تمدن بشری را بسازد. ایراد در اینست که الگوهای ما خیلی محدوده. خیلی زود مادران احساس می کنند که کودک به خطوط قرمز الگوی کوچکشان نزدیک شده. آنگاه مهربانترین مادر، نقش دیوی را بازی می کند که کودک را به وحشت می اندازد. مادران با همه لطافتشان، کودک را می شکنند. آنقدر فشار می آورند تا کودک تسلیم محض شود. آنگاه لبخندی حاکی از موفقیت، بر لب زیبای مادر جاری می شود. این موفقیت نیست، اینها اولین شکست شخصیت کودک است، اولین تسلیم، اولین سقوط. مادری که کودکش را می شکند، نباید انتظار داشته باشد، انسان بزرگی بار بیاورد. کودک، شخصیتی شود که زندگی خود و جمعی را پیش ببرد. این مادربا این روش، یک برده پرورش می ده. امروزکودک، غذایی که مادر بنظرش لازمه را بزور میخوره، یا حجمی از غذا که مادر علاقه مند است، یا جیشش را بخواست مادر کنترل می کنه، یا اسباب بازیهایش را بخواست مادر جمع و جو می کنه، یا بازی دلخواه مادر را انجام می ده. فردا این کودک در مقابل هم سنهای خود تسلیم است و در آینده تسلیم همسر و رییسش و میشه برده ای در جامعه. اینکه چگونه بشود به یک مادر که مهربانترین است، فهماند که کنترل کودک در هر جهت خوب یا بد، صدمه جدی است، کار دشواریست. تفهیم غلط بودن هر نوع تربیت برای بچه، بنظر نشدنیست. اگر قرار است انسانهای بزرگی را بعنوان نسل آینده پرورش دهیم، لازم است دقت بیشتری کنیم و آزاداندیش باشیم. والدینی که با انواع حیل، کودکانشان را مانند موم در دست دارند، زندگی بسیار راحتتری دارند، و مورد غبطه دیگران هم قرار می گیرند. ولی انسان ارزشمندی پرورش نمیدهند. شاید دقت کرده باشید که والدین قوی، فرزندان بمراتب ضعیفتری بار می آورند. فرزندان والدین مظلوم تر یا ضعیفتر، توانا تر و فعالتر از کار در می آیند و در زندگی آتی، موفقترند. والدین قوی، فرصت جسارت و تجربه را به کودکان خود نمی دهند، چون مشکلات را خود، براحتی حل می کنند. پدر و مادری که خود از پس خرید و انجام کارها و رفت و آمد بر نمی آیند، فرزندشان فرصت زیادی برای تجربه اینکارها می یابد و بمراتب، شایسته تر از والدینش می شود. بیاییم هر چقدر توانا هستیم، هر چه مقتدریم، کودکانمان را در رفتار و گفتارشان آزاد بگذاریم، تا آنها از ما، بمراتب توانمندتر شوند. فشارهایی که کودکان از لحظه تولد تا سنین بلوغ تحت عنوان تربیت، تحمل می کنند، نتیجه ای بجز شکستن شخصیت، خرد شدن اراده و از بین رفتن اعتماد بنفسشان ندارد. کودکی از روی بازیگوشی، قسمتی از غذایش را می ریزد. مادر عصبانی شده و به نحوی تنبیهش می کند. بچه از روی لجبازی، دوباره قسمتی از غذایش را می ریزد. مادر مجددا تنبیش می کند. گاهی این موضوع یکی دو بار دیگر، تکرار می شود. پس از آخرین تنبیه و گریه کودک، مادر، شادمان است که فرزند دلبندش را بدرستی تربیت کرده تا به زعم او کار زشت نکند. ولی در اینجا بچه تربیت نشده، شکسته، در مقابل زور زیاد مادر تسلیم شده، کودک خرد شده و این اصلا برای آن مادر مهربان، پیروزی نیست. این مادر اگر استخوان دست کودکش را می شکست، چندی بعد استخوان جوش می خورد و درد کودک پایان می یافت. ولی اثر این خرد کردن کودک، تا آخر عمرش باقی می ماند. اگر تبدیل فرشته به دیو را در مورد مادران بکار می بریم. دقیقا مربوط به همینجاست، که مادران تحت عنوان تربیت و از روی مهربانی، گاهی بزرگترین صدمه را به روان کودک وارد می کنند. متاسفانه هیچ احساس بدی هم ندارند و آنرا وظیفه مادری، می دانند. این همانند دریده شدن بره ای در چنگال گرگ است که از روی غریزه و نیاز به غذا، بره را کشته، نه از روی بدجنسی. والدین مدام نقش دیو و فرشته را در زندگی کودک بازی می کنند. مادران با هوش خود، کودکان را تحت کنترل می گیرند، تا هم راحت تر زندگی را پبش ببرند، هم با این کنترل مطمئن شوند کودک به خودش صدمه جسمی نمیزند، و با این کنترل بر کودک، در مقابل دیگران احساس غرور کنند. این کنترل، تبدیل کردن کودک از خود واقعیش، به برده ای بی مقاومت است. ابتدا در مقابل مادرش، بعد در مقابل جامعه. آنگاه مادران از اینکه کودکشان آن قوت لازم در مقابل دیگران را ندارد، دلخور می شوند. ولی آنرا ناشی از رفتار خودشان نمیدانند و دنبال ارث و ژن و عوامل دیگر می گردند.کودک حق داره از یه طعمهایی خوشش نیاد، بعضی از غذاهارو دوست نداشته باشه، یه بازیهایی رو نکنه، رفتارهای شخصیشو مطابق سلیقه ش انجام بده. حق داره خیلی رفتارهایی که ما خوب می دونیمو انجام نده و کارهایی بکنه که مورد علاقمون نیست.نسل قبل با اتکا به این حرف منسوب به پیامبر، که چپ دستی مکروهه، دست چپ کودکشان را با پارچه می بستند تا مجبور بشه با دست راست کار کنه، در حالی که می دانیم در این کودکان، نیمکره های مغز متفاوتند، چنین اجباری، جنایت محسوب میشه. یک پدر و مادر تا کجا حق دارند کودک معصومشان را تحت فشار بگذارند؟البته از حق نگذریم که والدین جوان کنونی صدها مرتبه از یکی دو نسل قبلی، بهتر می اندیشند و خیلی از حساسیتهای قبلی در مورد کودکان را خشونت محسوب می نمایند. حاضر نیستند بسیاری از محدودیتها را بر کودکشان روا دارند. ولی همانگونه که مدل تربیتی یکی دو نسل قبل، اکنون قابل قبول نیست، بپذیریم که بسیاری از رفتارهای تربیتی کنونی نیز، ده سال دیگه، ناپسند جلوه می کنه.بگذاریم کودکمون، آزاد آزاد باشه. بیاییم به کودکمون خط ندیم. بگذاریم از روی رفتار ذاتی کودک، درک کنیم که علایق و استعدادش چیه. کودکو توی رقابت با کودکان دیگه نندازیم. خودمون هم از اینکه کودکمون همه رفتارهای بقیه کودکانو نداره، حرص نخوریم. بپذیریم این کودک، موجودیه منحصر بفرد، مانند دو اثر انگشتی که یکجور نیست. بجای هدایت کودک به رفتارهای کلیشه ای، از رفتارهای منحصر بفردش، لذت ببریم و اون استعدادها را پرورش دهیم. بپذیریم که در مورد کودک هیچ بد و خوبی، وجود نداره. هر جور که رفتار می کنه، هرچی که میخواد و هر جور که هست، قبولش کنیم. اگه آرومه، اگه شلوغه، اگه پرخاشگره، اگه توی خودشه، اگه با اسباب بازیش بازی میکنه و یا اگه دوست داره اونارو خراب کنه، اگه اون غذایی که بهش میدیم میخوره یا اگه نمیخوره، اگه وقت خواب دوس داره بازم بازی و فعالیت کنه، اگه دلش نمیخواد جیششو کنترل کنه و یا توی دستشویی، جیش کنه، این همون رفتار منحصر بفردشه. کودک قرار نیست اسباب بازی ما باشه و یا توقعات ما رو برآورده کنه. تمایلات منحصربفردش، ممکنه با ذائقه ما هماهنگ نباشه. هیچ گونه بازدارندگی و یا تنبیه را به کودک روا نداریم، حتی در حد یک اخم. کمی کارمون سختتر میشه ولی ارزششو داره. همانگونه که شکل بچه و یا رنگ مویش را تغییر نمی دهیم، در رفتار و علایقش هم دستکاری نکنیم.محمد تقی سعدی نامدی 1399www.sadinam.comhamid444444@gmail.com</description>
                <category>sadinam</category>
                <author>sadinam</author>
                <pubDate>Thu, 14 Jan 2021 16:49:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلویزیون</title>
                <link>https://virgool.io/@delneveshte/%D8%AA%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%88%D9%86-rblbwaxb1yp6</link>
                <description>یکی از این روزای عزاداری، خونه بودم. کرونا همدست با تعطیلی،  خونه نشینم می کرد. تصمیم گرفتم، یکی دو ساعت تلویزیون، ببینم. کانال یکو زدم، روحانیی مشغول سخنرانی بود. حوصله شنیدن مطالبی را که هزاران بار همه شنیدیم، نداشتم. کانال دو سینه زنی شهر ری را پخش می کرد. کانال سه، عزاداری در آبادان. کانال چهار معمولا مستندهای علمی خوبی پخش می کنه. کانال چهارو زدم، فلسفه قیام عاشورا پخش می شد. کانال تهران، سینه زنی. شبکه خبر، عزاداری در شهرهای مختلف. شبکه نسیم، عزاداری در اردبیل. به شبکه مستند پناه بردم تا با زندگی حیوونی، حشره ای یا ماهیان اقیانوس، اطلاعاتم را زیاد کنم. شبکه مستند هم برنامه عزاداری داشت. شبکه های آیفیلم و یکی دو شبکه فیلمی دیگه هم، برنامه هایی داشتند که دست کم از سینه زنی نبود. شبکه ورزش با پخش مسابقه فوتبال یا والیبال یا هر ورزش دیگه شاید بهترین گزینه می نمود. اما شبکه ورزش هم، داشت عزاداری پخش می کرد. بیست سی تا شبکه تلویزیونی داشته باشیم و همه فقط یه نوع برنامه مذهبی پخش کنن، عجیب نیست؟ مگه تعدد کانالها، برای این نیست که هر فرد با هرسلیقه ای که داره، بتونه از برنامه های یک شبکه استفاده کنه؟ آیا ما داریم مردممونو مجبور می کنیم که برنامه مذهبی ببینن؟ یا فک می کنیم در روزهای عزا، اونایی که برنامه عزاداری دوس دارن، ببینن و اونایی که دوس ندارن، بهتره مکدر بشن. و لابد همین مکدر شدنشون ثواب هم داره. نه اینکه فک کنین ما روز عزا کم داریم، یک روز که هزار روز نمیشه. هفده هیجده روز وفات معصومین و بستگان نزدیک اونا، بعلاوه دو ماه محرم، صفر و سه دهه فاطمیه و البته ماه مبارک رمضان. چرا وقتی ما شبکه رسمی و مستند و ورزش و خبر و فیلم و مذهبی داریم، یه روزایی مجبورشون می کنیم، جهت خودشونو عوض کنن و همه صرفا مذهبی بشن. این یه نوع هدایت اجباری مردم، بسوی بهشته؟هشتاد میلیون جمعیت داریم، در دسته های کودک و جوان و مسن، یه گروهی توی خونه ان، دسته ای مربضن، بخشی غمگینن، تعدادی خوشحالن، قسمتی اقلیت مذهبین، تعداد زیادی در کارگاهها و فروشگاهها و دفاتر مشغول کارن و تلویزیون می بینن. واسه همه این مردم فقط یک برنامه تدارک دیدن، خردمندانه است؟ آنهم در دنیایی که قدرت انتخاب مردم بیشتر از اون شده، که بشه مجبورشون کرد فقط تلویزیون کشورشونو ببینن. آیا اینجوری ما مردمو به سمت ماهواره ها هدایت نمی کنیم؟ بیست سی شبکه تلویزیونی که فقط یک برنامه رو پخش می کنه، بیننده هاشو از دست نمیده؟از کی اینطور شد که کانالهای تلویزیونی همه یک شکل شدند؟ قبلا شبکه ها، هر کدام با یک خط مشی و جهت شکل گرفتند. قرار بود عمدتا در همان مسیر حرکت کنند. چطور شد که الان هیچ فرقی بین شبکه یک و دو سه نیست. هرسه با قران شروع میشن، هرسه برنامه ورزش صبحگاهی دارن، بعد برنامه ای از جنس صبح بخیر. بعد اخبار یکجور، بعد برنامه خانواده، بعد هر سه با هم برنامه کودک. هر سه شون، پیشخوانی و پس خوانی اذون تهرانو پخش می کنند. سپس دوباره اخبارهای یک جور. حتی فیلمها رو طوری پخش می کنند که کسی نتونه از فیلم دو شبکه، در یک روز استفاده کنه. بهمین منوال تا آخر شب. نه اختلاف سبک، نه تغییر در شکل برنامه ها، نه استراتژی جذب بخشی از بینندگان، نه تندروتر، نه کندروتر. اگه قراره اینجور یکدست باشند، بهتر نیست شبکه دو و سه را تعطیل کنیم. و هزینه اش را صرف کمیته امداد کنیم، حداقل دعای خیری بدرقه مون بشه؟ شبکه یک، شبکه رسمی کشوره و نماد حکومت. خوب شکی نیست که برنامه های این شبکه کاملا باید بیانگر سیاست و طریق حکومت باشه. لذا در مورد این شبکه و نحوه تدوین برنامه هاش صحبتی نیست. ولی شبکه دو و سه چرا هیچ نقشه راهی ندارند؟ چرا هر کدام نماینده بخش بزرگی از کشور نیستند؟ بعنوان مثال اگر شبکه دو نماد مصرف کنندگان، کارگران و کارمندان باشد و شبکه سه،نماد تولیدکنندگان،صادرکنندگان، بانکها، صنعتگران و سیستمهای توزیعی. وقتی یک کالای مصرفی گران و یا کمیاب می شود، با همان قدرتی که شبکه دو گزارشهایی در تبیین مشکلات مردم، تهیه و پخش می کند، شبکه سه نیز معذوراتی که علت این مشکل است را گزارش می نماید. در این صورت و با داشتن اطلاعات هر دو طرف ترازو، مقامات کشور روشهای غیر علمی و ضد اقتصادی ممنوع کردن صادرات آن کالا و یا دستگیری چند توزیع کننده بعنوان محتکر را در پیش نمی گیرند. با شیوه درست تری به حل موضوع می پردازند. اگر هم قانون غلطی ابلاغ بشه، شبکه سه، بازارهای صادراتی که ما در پی این تصمیم از دست می دهیم و غیرقابل بازگشت بودن این شکست را بازنمایی می کند. مانع از ادامه تصمیمهای ضربتی غیر موثر ادارات خواهد شد. در پی این خط دار شدن شبکه دو و سه، مردم هم با توجه به گروهی که متعلق به آنند، علاقه مندی بیشتری به یکی از این دو شبکه پیدا می کنند. و بینندگان این دو شبکه افزایش قابل ملاحظه یی پیدا می کنه.شبکه ۴ با مشی برنامه های علمی فعال شد. ولی این شبکه هم بعد از مدتی روالش با افزایش برنامه های مذهبی، چهل- پنجاه درصد مشابه شبکه های یک و دو سه  شد. سه وعده پخش اذان تهران با مخلفات قبل و بعد آن، افزایش برنامه های مذهبی، سخنرانی مذهبی، عزاداری و مناسبتهای دینی، این شبکه را نمی تواند متمایز کند. در مورد شبکه تهران که شبکه استانی است صحبتی نمی کنیم. شبکه های مستند، ورزش، سلامت و نسیم هم با خط مشی مشخصی افتتاح شدند. ولی آنها هم ناچار به پیمودن مسیر شبکه ۴ گشتند. شبکه های پخش فیلم هم همین سرنوشت را پیدا نمودند.این سوال هست که چرا شبکه های کشوری بر اساس تهران تنظیم شدند. مگر نه اینست که تهران و حومه، حداکثر ده درصد جمعیت کشور را شامل می شود؟ چرا نود درصد جمعیت کشور که در تهران ساکن نیستند، باید از شبکه های کشوری، اذان تهران را بشنوند. مردمی که یا اذان محلی شان نیم ساعت قبل اذان تهران بوده، یا نیم ساعت بعد آن. و اصلا چه عاید طرفداران پروپاقرص مذهب می شود که همه شبکه ها با هم اذان پخش کنند، برای مردمی که با این اذان نماز نمی خوانند.  این شیوه، زیاده روی و غیر منطقی نیست. مگر هر استان شبکه خودش را ندارد و اذان پخش نمی کند؟ از طرف دیگر چرا ما یک شبکه مذهبی ایجاد نمی کنیم که برنامه های آن شامل انواع مناجات، سخنرانی مذهبی، میزگرد مذهبی، پخش ادعیه مذهبی و پرداختن به رویدادهای مذهبی باشد؟ چرا برنامه های مذهبی را بزور در شبکه ورزش و مستند و شبکه علمی ۴، شبکه دو، شبکه سه و شبکه سلامت می گنجانیم؟ آیا بهتر نیست که به مسیر و خط مشی هر کانال تلویزیونی احترام بگذاریم و تلاش کنیم، آن شبکه در مسیر خود، بهترین باشد. دوره هدایت با زور بسرآمده و با احنرام به بینندگان، نظر آنان را به آرمانی که مبلغ آنیم، جلب کنیم. همین تفکر افراطی باعث شد، بخش بزرگی ازبینندگان ثابت و پر و پا قرص تلویزیون، اجبارا پای ماهواره ها بنشینند، و یا وقتشان را با شبکه های متعدد اجتماعی و تفریحات اینترنتی پرنمایند.حضورخیل هنرمندان و مدیران خوش فکر در تلویزیون، مانع از آنست که فکر کنیم این مطالب، دغدغه آنان نیست. یا به فکرشان خطور نکرده. مشکل این بوده که تنها بخشی از مذهبی های تندرو، بر تلویزیون نفوذ داشتند. هر روز پیشنهاد جدیدی، برای مذهبی تر کردن برنامه های تلویزیونی دادند. و کسی یارای مقاومت در مقابل اجرای خواسته آنان را نداشته. قدم به قدم پیش رفتند، که شبکه ها اینچنین همه یکرنگ شدند. نظرات سایر افراد هم، جایی برای درج و انعکاس به صدا و سیما نداشته. از طرفی لابد قالبها و خط مشی های اولیه هر شبکه هم، قدرت لازم برای مقاومت با آن دستورات قاطع را نداشتند تا از هویت آن شبکه دفاع کنند. حالا چه اتفاقی و در چه زمانی منجر به این شود، تا این یکنواختی شبکه ها دوباره به حالت منطقی و قابل پذیرش برگردد، معلوم نیست. ولی امیدواریم در دوره عمر ما و شما شکل گیرد.نمونه خوب این عقب نشینی تلویزیون را، باید در پخش ترانه ها و کنسرتها دید. در اوایل دهه شصت و دوران جنگ، ترانه های حماسی و انقلابی پخش می شد. گاهی تصویر خواننده با گروه موزیک و گاهی تصویر خواننده با تصاویر حماسی. اواخر شصت و اوایل هفتاد، کنسرتها با گروه موزیک و رهبر ارکستر به نمایش در می آمد. پس از مدتی، آلات موسیقی سانسور می شد ولی خواننده دیده می شد. در دهه هشتاد بسته به موقعیت، هر دو مدل قبلی پخش می شد ولی پخش ترانه، جزو برنامه های لاینفک شبکه ها بود. بعد کم کم، ترانه ها کمرنگ شد، تا در سالهای اخیر که کلا از برنامه شبکه ها حذف شده است. تقریبا هیچ ترانه یی از هیچ شبکه تلویزیونی پخش نمیشه. بالطبع هیچ شبکه یی که فقط ترانه پخش کند، هم نداریم. و این جای خالی را دهها کانال ماهواره ای پر کرده اند.کاش روحانیون ما در کنار دروس فقهی، کمی هم روانشناسی می خواندند تا بدونن ،با اعمال محدودیتهای اینچنین، درصد عمده ای از مردم، جذب نمی شوند و مسیر مخالف را درپیش می گیرند. روشی اتخاذ نکنیم که بخشی از هم میهنانمان را طرد و جذب شبکه های تلویزیونی بیگانه کنیم.محمد تقی سعدی نامدی 1399www.sadinam.com</description>
                <category>sadinam</category>
                <author>sadinam</author>
                <pubDate>Thu, 31 Dec 2020 16:43:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرونا، بلای تمدن و شهرنشینی</title>
                <link>https://virgool.io/@delneveshte/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%DB%8C-gus0c4oyhszw</link>
                <description>یکسال است که کرونا مهمترین خبر هر روزه مردم شده. ابتدا سیاستمداران حاکم جهان جشن گرفتند که چین به خـواست خدایان با کرونا از پا درمیاد. بعد غریو خوشحالی که نظام حاکم ایران با کرونا سقوط می کند. همه می دونیم که این شادی در غم دیگران،دوامش سه چهار ماه بیش نبود. وقتی لشکر کرونا به اروپا رسید، نحوه برخورد با خطر کرونا متفاوت شد. پس از آن هم از کرونای آمریکا رونمایی شد. شدت تلفات آمریکا و اروپا به میزان سه چهارم کل تلفات کرونا در جهان، علم و پیشرفت را شوکه کرد. در همین حال محققان پیش بینی کردند، قطار کرونا وقتی به آفریقا، هند و کشورهای ضعیف برسه، قتل عام وحشتناکی در پیش خواهد بود. اتکایشان به میزان تلفات اروپا و آمریکا در سایه امکانات وسیع درمانی بود. لذا رقم سیصد میلیون مرگ و میر را برای هند و قتل عام مردم آفریقا را پیش بینی کردند. آمریکا و اروپا در کنار آنهمه امکانات درمانی و پزشک و دانشمند، تاکنون بیش از یکهزارم جمعیتش را از دست داده است. بر همین اساس کشور فقیری چون بنگلادش باید ده برابر این میزان تلفات داشته باشد. ولی می دانیم که اینگونه نشد. روند توسعه کرونا در آفریقا و میزان کم تلفات، دانشمندان را متعجب کرد. کشتار هندوستان هم در آن حد و حدود اتفاق نیافتاد. تلفات هند یک و دو دهم میلیارد نفری، بسیار کمتر از ایالات متحده سیصد میلیونی شد. بقیه کشورهای توسعه نیافته دنیا هم، خیلی درگیر این بیماری نشدند. بیاییم خود را با این موضوع که آمار کشورهای ضعیف درست نیست و احتمالا تلفات واقعی بسیار بیشتر از آنچه ادعا می شود، باشد گول نزنیم. این اتهام هم اکنون در مورد انگلیس و فرانسه هم، با بیان روزنامه های این کشورها، وجود دارد. پس مناسب است اگر مبنا را آمارهای سازمان بهداشت جهانی قرار دهیم. چرا اینگونه شد؟ انگار این بلا فقط برای چند کشور قدرتمند اروپا و کشور آمریکا، بدبختی محسوب می شود و با بقیه خیلی کاری ندارد. آیا این ویروسی است که یک دشمن، برای از پا درآوردن غرب طراحی کرده؟ آیا خدایان بخشم آمده اند و اینگونه دارند این قدرتهای جهانی را گوشمالی می دهند؟ ممکن است دعای مظلومان، گریبان این نژاد خودبزرگ بین را گرفته است؟ لابد اینها دارند تاوان گناهان بی شماری که کرده اند، پس می دهند.اگر نخواهیم خود را درگیر این خرافات کنیم، چه عاملی وجه مشترک تلفات بیشتر کروناست و چرا آمریکا و اروپا بیشترین آسیب را می بینند؟ علت را باید در نحوه زندگی مردم جستجو کرد، نحوه تغذیه و فرهنگ. انگلیس، آلمان، فرانسه و آمریکا، پرچمدار دنیای نوینند. سبک متفاوتی از زندگی را ارائه داده اند و رویای مردم بیشماری هستند. آسمانخراشها، هتلهای لوکس، شهرهای مدرن، پلها و جاده های چند طبقه، بروزترین تکنولوژی ونهایت کیفیت، تصویر رویاگونه یی از این کشورهاست که برای بقیه ملل، در حد آرزوست. در این زندگی رویایی یک خلا موجود است. طبیعت. آری، مردمی که از طبیعت فاصله زیادی گرفته اند، غذا و هوایشان مصنوعی است وتولید کارخانه هاست، در مقابل کرونا شکننده ترند. کرونا همان اندازه که وارد آمریکا شد، تبت هم رفت، بنگلادش هم رفت، اریتره هم رفت. چه شد که در اریتره یک مورد مرگ و میر هم مشاهده نشد، ولی مردم نیویورک، هزار هزار می میرند. تفاوت درسبک زندگی آنهاست، ولی کجاش؟ مردم روستا نشین اریتره، اگر غذایی برای خوردن داشته باشند، غذاییست که از دل طبیعت درآمده، تازه است، از کود و هورمون برای تولید آن استفاده نشده. از هوای طبیعی بهره می برن. زندگی مرد اریتره ای خیلی شبیه اجداد چند هزار سال پیششه. و طبیعت خودشو حفظ کرده.ولی اون میلیونر نیویورکی، صبحانه ش شیر تولید شده از شیرخشک بعلاوه کورن فلکسه، بین روز کیک با آب پرتقال تولید یک کارخانه معتبر میل می کنه. ظهر مرغ کارخانجات مک دونالدو میخوره که خدا میدونه با چه هورمونی ظرف کمتر از یه ماه به مرغ بالغ تبدیل شده. دورچینش، میگویی است، که در یک استخر، شش ماه پیش، با غذاهای غیر طبیعی رشد کرده. کاهویی که از آمریکای جنوبی اومده و به کمک مواد نگه دارنده اینگونه تازه بنظر میرسه. همراه با میوه های مارکدار از اینور، اونور دنیا. این میلیونر ما، آب و نوشیدنیی هم که می خوره تولید کارخانجاته. تازه و کاملا طبیعی نیست. میلیونر ما از خونه دارای تهویه مطبوعش که بیرون میاد، ماشینش منتظرشه و اونو به محل کارش میرسونه. میلیونر ما حتی هوای طبیعی پر از آلاینده نیویورک را هم تجربه نمی کنه.شیوه های تولید علمی مواد غذایی در آمریکا و اروپا، به میزان وحشتناکی از طبیعت فاصله گرفتند. دام و طیوری پرورش می دهند که در طول عمر خود، از نور خورشید محرومند. همانند یک خفاش، دور از نور خورشید می زیند. بجای استفاده از علوفه و دانه های طبیعی، از غذای دام کارخانه ای استفاده می کنند که برای رشد سریعتر و یا تولید شیر بیشتر، هورمون و مواد شیمیایی،  به آن افزوده شده. مصرف کنندگان این گوشت و پروتیین و لبنیات حاصله، در حالی که سرخوشند که محصول طبیعی می خورند، اثرات بد این تغذیه غیر طبیعی را بجان می خرند. میوه ها و محصولات کشاورزی با انواع کودها و سمهای شیمیایی پدید می آیند. و در آخر با روشهای شیمیایی، ماندگاری بیشتری را کسب می کنند. مصرف کنندگان بی خبر، با خوشحالی از این محصولات بظاهر طبیعی تغذیه می کنند. بدیهی است اثری غیر آنچه اندیشیدند، بر بدنشان تحمیل می شود. اینگونه مردم شهرنشین بی آنکه بدانند، از طبیعت فاصله گرفتند و مدام در حال جذب هورمونها و مواد شیمیایی مواد غذایی، شوینده ها و نوشیدنیها هستند. این پارامترها را با آلودگی هوا و کمبود در معرض قرار گرفتن نور خورشید و آلودگی آب آشامیدنی جمع نمایید. انسان حاصله، چیزی اضافه تر از آن مرغی که تولید می کنند ندارد، مرغی که در دستگاه بدنیا آمده و بدور ازنورخورشید، با هورمون و مواد شیمیایی رشد کرده. یا مشابه گوجه فرنگیی که هموزن آبی که جذب نموده، سم دریافت می کند.این روش تولید اروپایی آمریکایی، با نسبت ضعیفتری در تمام شهرهای بزرگ جهان هم تبعیت شده است.امروز، کارنامه ویروس کرونا بیانگر اینست که کشته های مناطق با امکانات بالای پزشکی و علمی، ولی با مردمی که از طبیعت فاصله زیادی دارند، بسیار بیشتر از مللی است که فاصله کمتری با زندگی طبیعی دارند. حتی اگر امکانات مراقبتی ضعیفی داشته باشند. و باز اثبات می کند که مردم بدوی، با قدرت مقاومت 99 تا صد درصد درمقابل این بلا مصونیت نشان می دهند. در شرق آسیا هم علم و تکنولوژی پیشرفت زیادی دارد و جمعیت شهرنشین فراوان. لکن این نژاد خوشبختانه کاملا خود را تسلیم فرهنگ غرب نکرد. یک چینی و یا ژاپنی بسیاری از سنتهای غذایی و دارویی خود را حفظ کرده و شاید همین مورد، در کنار تبعیت مطلق از قوانین پیشگیری و حکومت، تلفات آنها را تا این حد پایین آورده است. ما ایرانیان شهرنشین، مطیع کامل فرهنگ غرب شدیم، همان غذاها، همان داروها، همان سبک زندگی. همین هماهنگی سبک زندگی، موجهای کرونای ما و اروپا و آمریکا را یکنواخت کرده است.جدول فوق تلفات کشورهای با بیشترین و کمترین آسیب دیدگی از کرونا را نمایش می دهد بر اساس میزان تلفات در هر میلیون نفرگزارش 29 دسامبر 2020 سازمان بهداشت جهانیبلژیک با 1656 نفر کشته در هر میلیون جمعیت، مقام دوم. ایتالیا، پنجم. اسپانیا، دهم. انگلیس، سیزدهم. و آمریکا با 1035 کشته در هر میلیون نفر، چهاردهم. فرانسه ، شانزدهم. ایران با 650 کشته در میلیون، سی و هفتم. کانادا، پنجاه و دوم.تانزانیا، تایوان، ویتنام، مغولستان، اوگاندا، نیجر، سودان، نیجریه، چاد، با کمتر از 6 نفر تلفات در هر یک میلیون جمعیت.شاید موقع آن باشد که زندگی خود را بازنگری کنیم. ببینیم چقدر از غذایی که می خوریم طبیعی است. چطور درصد طبیعی بودن آن را اضافه کنیم. بیاییم قواعد استاندارد محصولات را بازنگری کنیم. قواعد فعلی ظاهرا مدافع تولید بیشتر است، نه حفظ کیفیت و نه حافظ سلامت بشر. چند سالی است که بخشی از مردم هزینه زیادتری پرداخت می کنند، تا محصولات ارگانیک مصرف نمایند. شاید با ارائه یک تعریف واقعی از محصولات ارگانیک، بتوان نسل بشر را از راه غلطی که در پیش گرفته، بازگرداند. با زندگی طبیعی، از انقراض بشریت جلوگیری کردنگاهی داشته باشیم به مسیری که پیمودیم تا به اینجا رسیدیم. اولین گروهی که خام شدند و مبلغ روغنهای نباتی و رژیم های غذایی جدید شدند، پزشکان بودند. بقیه تحصیلکرده ها نیز با خواندن مقاله یی در کتاب یا روزنامه آنرا تایید کردند. امروزیترها، مادربزرگها را مسخره کردند، که در مقابل جایگزینی تغذیه طبیعی با این تولیدات کارخانه ای جدید مقاومت می کردند. و آنان را اممل خواندندجالب است، به سی چهل سال قبل که بازگردیم، روغنهای نباتی با ویزیت دکترها به خانه ها راه یافت. طبیعت دست نخورده مردم، موجب می شد که  از آن خوششان نیاید و بو طعم آنرا دوست نداشتند. در حدی که ظروفی که در آن با روغن نباتی برای مریض غذا درست می کردند، از بقیه جدا بود. و کسی در آن ظروف غذا نمی خورد. چه شد که همین مردم دو دهه بعد برای خرید روغن نباتی در صف ایستادند؟چه درست مادربزرگها اندیشیدند که تا آخر عمر لب به روغن نباتی و سوسیس، کالباس نزدند. لجوجانه نیمرو با تخم مرغ رسمی و روغن حیوانی، یا نان و پنیر محلی و سبزی، را به ماکارونی و اسپاکتی و مصنوعات جدید غذایی ترجیح دادند. بتدریج عامه مردم با تبعیت از تبلیغات، با خوشحالی مشتری پروپاقرص، پنیر کارخانه ای، لازانیا، پیتزا، همبرگر، سوپ اسپاگتی، روغن های گیاهی، کوکاکولا، آب پرتقال کارخانه ای، انواع کنسرو رب و انواع سسها شدند. با خوردن آنها، احساس تمدن نمودند. مادر بزرگها از روغن نباتی دوری می کردند. با استناد به اینکه اگر خوب است، چرا گربه ها به آن لب نمیزنند در حالی که مشتاق روغن حیوانیند.  جوانترها با احساس تاسف به اینگونه طرز فکر، به مسنترها، می نگریستند و اتکایشان به مقالات علمی در خصوص کمتر بودن کلسترول این روغنها بود. چه خوب بود در کنار استفاده از دستگاههای کنترل کبفیت پیچیده مواد غذایی، ذائقه و غریزه دست نخورده حیواناتی مانند گربه را هم مبنا قرار می دادیم. وقتی گربه لب به روغن نباتی نمیزد، شک میکردیم که نکند ما، راهی خلاف طبیعت خودمان داریم، می پیماییم.همین دکترهایی که صدای سیاستهای اقتصاد جهانی شدند و روغن نباتی را بعنوان دارو تجویز کردند، چند سال بعد روغنهای مایع را توصیه نمودند. شیر خشک کودک و غذاهای کمکی کارخانه ای را در دامان مادران گذاشتند. حتی برخی در موقع مریض بودن کودک، منع میکردند که شیر مادر به کودک داده شود. پس از آن نغمه عدم مصرف روغنهای حیوانی داده شد. زمانی هم سویا را معادل گوشت، عنوان کردند. در کنار همه اینها، مشت، مشت، قرص و دارو شربت و کپسول، ساخت کارخانجات جهانی، بخورد مردم دادند. در این مدت سی چهل سال، هیچ دکتری فرصت نکرد، بررسی کند داروهای سنتی این مرزو بوم، کی و کجا، بجای داروهای شیمیایی قابل استفاده است. اینگونه چهارتخم و سنبلاتی و گل کاکوتی و عناب و سپستون به فراموشی رفت.کار کارخانجات جهانی با وجود پزشکان ساده می شد. پس از هر تولید انبوه، سمینارهایی برگذار شد و مقالاتی در روزنامه ها و مجلات علمی منتشر. پزشکان جهان هم با استناد به این مقالات، در هر نقطه دور و نزدیک دنیا، رسالت خود را به انجام می رساندند. اینگونه ظرف سی چهل سال، همه مصرف کننده و خریدار محصولات شدند.چه سریع تغییر روش دادیم. هنوز همه به یاد داریم که طاقچه زیرزمین مادربزرگها، پر از شیشه های آبغوره بود که با خمیر، سرش را آب بندی کرده بودند و خم سرکه در آن گوشه دیگر. چند حلب روغن نباتی که در آن خیارشور انداخته بود. غوره های خشک شده، چند دبه  حاوی سبزی های خشک شده، انواع ترشی و مربا، دبه های رب گوجه، انواع لواشک ، توت خشک، انجیر، حتی تخمه های خربزه و هندوانه که تمیز و شسته شده بودند، تا برای یک دورهمی خانوادگی عصرانه، تف داده شوند. صد البته یک دبه روحی که حاوی روغن کره طبیعی بود و با احترام در جای مناسبی قرار داشت. وچه این مادربزرگها متنوع بودند. در خانه هایی انگور آونگ شده هم می دیدی. یا دبه ای که گوشت قورمه شده در آن بود. وجه اشتراک آن، در طبیعی بودن همه این تولیدات خانگی بود. بدون هر افزودنیی. همین مادر بزرگها، دوست داشتند نان را از نانوایی قدیمیی بخرند، که هنوز خمیرمایه کارخانه ای به آن رسوخ نکرده بود. و یا نان خانگی مصرف کنند. باز آنها یاد می کردند از مادرانشان، که خود شیر می دوشیدند، ماست مایه می زدند، پنیر و کشک درست می کردند، تخم مرغ مصرفیشان را، چند مرغ توی حیاط، تامین می کرد. چه خنده هایی کرد نسل ما، به این مادر بزرگها که بجای مواد شوینده ظروف، از خاکستر و چوبک استفاده می کنند، بجای شامپو بدن و صابون لوکس، از صابون مراغه و روشور. چه زود ما گول تبلیغات کارخانه ها را خوردیم. چه راحت ،مصرف کننده کامل شدیم. همه تولیدات با ماسک قابل اعتماد بهداشتی و علمی، عرضه می شدند. نسل ما این سموم را با رغبت بیشتری مصرف کرد تا دست ساخته تمیز و سالم مادربزرگ را.نهضت مصرف غذای ارگانیک چند سال قبل از ظهور کرونا شگل گرفت و فک کنم بیش از همه در آلمان، که مصرف هر گونه سم و کود را در زمینهای کشاورزی ممنوع می کرد. مردم را تشویق به خوردن گوشت گاو علفخوار می نمود. تلاش برای برگشت مجدد به خورد و خوراک طبیعی بشر را در تبلیغ می نمود. البته خیلی جدی گرفته نشد و بیشتر لوکس می نمود. حال با نتیجه قتل عام کرونا، باید انسان با جدیت به طبیعت خود برگردد. این حجم مواد شیمیایی و هورمون را از خود بزداید. تااز ضعیف شدن و در معرض انقراض قرار گرفتن رهایی یابد.محمد تقی سعدی نامدی 1399www.sadinam.com</description>
                <category>sadinam</category>
                <author>sadinam</author>
                <pubDate>Wed, 30 Dec 2020 17:00:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از هر دری</title>
                <link>https://virgool.io/@delneveshte/%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%DB%8C-ixzzemilkd78</link>
                <description>رها جون: سلام مریم خانم، چه خبرامریم خانم: ای بابا،نونوای سر کوچه،نوناش خیلی خمیره،این میوه فروشه هم که از همه جا گرونتر میفروشه. پس ما از کجا خرید کنیم؟رهاجون: من امروز یه تاکسی سوار شدم مسیری که هر روز دارم میامو،سه هزار تومن گرونتر گرفت. کلی باهاش دعوا کردم. راننده طلبکارم بود، میگفت نوشابه دو تومنی،ده تومن شدهمریم خانم: دیروز حسن آقا مرغ فروش زنگ زد،گفت بدوین،مرغ دولتی اومده،تا تموم نشده ببرینرهاجون: خواهر،به ما هم خبر میدادی.ما از وقتی مرغ اینهمه گرون شده،دیگه نخریدیمنازی: سلام سلام چی دارین میگین؟مریم خانم: خدا خیرش بده این حسن آقا،هر وقت واسش مرغ یخی میاد،به همه دوست و آشنا ها خبر میدهرهاجون: خوب خواهر همین کارا رو میکنه که ما اونهمه تو صف وایمیستیم،آخرشم بهمون نمیرسه،میگه تموم شدنازی: اکبرآقا هم وقتی واسش گوشت ارزون میاد،واسه ما و بقیه آشناهاش کنار میذارهرها جون: می بینین؟ همه جا پارتی بازیه. واسه همین مملکت درست نمیشهنازی: ای بابا اینا که چیزی نیس، پارتی بازی اون بالاهاس که میلیون، میلیون میخورنسمیرا: سلام  خوشگلا، خوب دارین دل میدین،قلوه می گیریننازی: منکه تا همسایه ها میگن مرغی گوشتی اومده، زنگ میزنم شوهرم، از اداره ش میاد، میگیره، می ذاره دم خونه، برمیگرده. بهش میگم تو که حقوقت سر جاشه، یک کم به خانواده ت برسسمیرا: ای خواهر تو ادارات که کسی کار نمی کنه، یک هفته س میرم شهرداری، هر روز اونی که باید یه امضا الکی پای برگه بندازه نیس، میگن رفته الان برمیگرده. یک دو ساعت میشینم، خسته میشم، باز فرداش میرممریم خانم: همسایه بالاییمون امسال سه تا ماشین ثبت نام کرده، زنش میگه هر کدوم صد میلیون سود دارهرها جون: چجوری ثبت نام میکنه، من که پسرم، سپهر،میخواست ثبت نام کنه، دو دقیقه بعد از زمان شروع ثبت نام ،گفت همه ماشینا فروخته شد. میگه فقط خوداشون ثبت نام می کنند. معلومه با اینهمه سودی که داره، نمیذارن به ما فقیر بیچاره ها برسهنازی: اون بالاها میلیارد میلیارد میخورن، بعد ما میریم تو صف مرغ و گوشتسمیرا: شنیدین علی آقای سوپری واسه دو تا پسراش ماشین خریده، تو اسنپ کار کنن؟مریم خانم: معلومه خوب خواهر، اونقدر که علی آقا قیمت دلارو داره، رییس بانک مرکزی نداره. هر روز که دلار گرون میشد، قیمت جنساشو بالا میبرد. دیگه کار نداشت واقعا قیمت این جنس بالا میره یا نهرها جون: بخدا مردم بی انصاف شدن. فک کنم دین و ایمون مردم کم شده که اینجوری می کنن. همین کارارو کردن که کرونا اینجور گریبانگیرمون شدهنازی: ای بابا ما رفتیم پارچه بخریم، میگیم چنده؟ میگه شما بپسندین، من زنگ بزنم ببینم قیمتش چند شده؟سمیرا: آبجی، پروین خانم شوهرش توی کار چوبه، میگه شوهرم جنساشو سه برابر فروخته، ولی بازم ضرر کردهرها جون: ای بابا انصافم خوب چیزیه، ما بیچاره ها که معلمیم و حقوقمون ثابته، چی بگیم؟سمیرا: آره، همه از ما زرنگترن، آقا اسدالله که کارگر سر گذره،از وقتی کرونا اومده، دیگه سر کار نمیره. همونجا می شینه، یه تابلو هم نوشته کارگر. ماشینا که رد میشن، می بینن کار گیر نیاورده، پنجاه تومن صد تومن بهش میدن. میگه اگه کرونا دووم داشته باشه، یکی دو ماه دیگه ماشین میخرمنازی: بیا اینم از کارگرامونشیرین جون: سلام سلام یه خبر دارم واستون، آبنبات. دوباره شوهرم کارمند دولت شدنازی: واا چند ماه پیش که گفتی کارخانه یی که شوهرت توش کار میکنه، به بخش خصوصی واگذار شدشیرین جون: خدا خیرش بده، قوه قضاییه دوباره انتقالو فسخ کرد، باز دولتی شد. چند ماه بود که ما یک درمیون حقوق می گرفتیم. الانم کارمند کم داشتن، باباش پسرمم برد، همونجا استخدام کردنازی: پسرت که رشته ش ماشین آلات کشاورزیهشیرین جون: خوب باشه خواهر، نمیخوان که کار کنن اونجا، یه حقوق دولتی بگیرن. بقیه شو با کارای دیگه تامین می کننرها جون: شیرین جون تو هنوزم شوهرت تو کار دلاره؟شیرین جون: تا زمانی که کارخانه دولتی بود هر روز میومد بیرون، میرفت یه چند هزار دلار خرید فروش میکرد. یه برکتی تو زندگیمون میومد. از وقتی کارخانه خصوصی شد، دیگه نمیذاشتن دودر کنه. حالا باز میتونه برگرده سر کاسبیشنازی: خوبه والا دولت امروز کارخانه را به بخش خصوصی واگذار می کنه، فردا قوه قضاییه بر میگردونهرهاجون: سپهر من میگه اگه کارخانه های دولتی رو مجانی هم، به یکی که از پسش برمیاد، واگذار کنن ،ضررش کمتره که دولت اداره ش کنه و همه بودجه کشورو بریزه توی اونها. تازه آخرشم تولیدی نداره. کارخانه دارها با کارخانه سود می برن ، دولت با کارخانه داری ضررنازی: اگه اینطوره پس چرا باز قوه قضاییه برش می گردونهمریم خانم: عزیزم اینا با هم درگیرن، دارن دعواهای خودشونو صاف می کنن، به خوب و بدش کاری ندارنشیرین جون: منکه خوشحالم که شوهرم دولتی باشه. سر ماه حقوقمونو می گیریم چه کارخانه سود بده چه ضرررها جون: آره دیگه کارخانه که مال دولت باشه، رییس و کارگر فقط فکر حقوق و پاداششونن. کسی فکر پیشبرد کار و سود بردن کارخانه نیسنازی: پس شیرین جون همین روزا واسه پسرت یه آستینی بالا بزن، دیگه کار و بارش هم که روشن شدهشیرین جون: آره دیشب بهش گفتم. ولی ابروشو بالا انداخت که حالاها زن نمیخواد. پدرسوخته چن تا دوس دختر جورواجور داره. تازه از یکی دوتاشون، پول هم می گیرهنازی: منم اگه مث الان فک میکردم، ازدواج نمیکردم، دختر پسرا الان خیلی خوش میگذروننمریم خانم: واا نازی جون این چه حرفیه؟ این کارا گناه داره. پاشو می خورنشیرین جون: مریم جون، زمونه عوض شده. اگه بدونی دخترا چه رقابتی سر پسرم دارن، چقد زنگ می زنن، با ماشین میان دنبالش، واسش کادو میگیرن. انگار نه انگار که این دخترا پدرو مادری دارن که کنترلشون کنهسمیرا: خوبه والا. حالا دیگه دخترا، خودشونو مفت و مجانی دراختیار این و اون می ذارن، تازه پول هم می دننازی: عزیزم، دارن عشق و حال می کنن، زندگی می کنن. چرا باید خودشونو اسیر یکی بکنن. هی براش بشورن و بپزن. آخرشم بهشون بگه ضعیفهمریم خانم روشو به رها جون میکنه، لپشو میکشه چشماشو میگردونه: وا چه دوره زمونه یی شده. چه حرفایی آدم میشنوهرها جون رو به مریم خانم: خواهر انگار خواستگاری ور افتاده هیچکی درخونمونو نمیزنه واسه دخترام .من سن اینا بودم بچه دومم حامله بودم.چی میشه عاقبت دخترام؟نازی: عزیزم آزادشون بذار. برن با یکی که دوسش دارن، بچرخن. من دوستام دارن با دوس پسراشون زندگی می کنن. کار می کنن، محتاج پول کسی هم نیستن، خیلی هم بهشون خوش میگذرهرها جون: نه عزیزم این خبرا هم نیس، گرفتاری هم خیلی دارن. دلاشون پر از غمه، آرزوی داشتن شوهری مثل شوهر تو رو دارن. دختر همسایمون تا حالا دو تا بچه انداخته، دوس پسرش پول قرصاشو که نداده هیچ، تازه پرسیده از کی حامله شدی؟نازی: آره خوب هر روز یه داستانی دارن. ولی بجاش زندگیشون اینجور یکنواخت نیسمریم خانم: رهاجون همین دخترایی که ازدواج کرده بودنم که یکی یکی دارن طلاق می گیرنسمیرا: وای دیدین آتنا، دو ماه بعد عروسی، جهازشو برداشت اومد خونه مامانش؟نازی: واقعا؟ کی؟سمیرا: دختره اومده در خونشون، گفته ما چن ساله باهمیم و همو دوس داریم. اونم گفته دیگه با همچی مردی زندگی نمی کنممریم خانم: واقعا؟ چه احمق. دختر خانم سعادتی هم همین اتفاق واسش افتاد. ولی به دوس دختر قبلی شوهرش گفته بود، تو اگه خوب بودی باهت عروسی می کرد. منکه شوهرمو دوس دارم. با این لاشی بازیهایی که تو داشتی، قدر منو بیشتر میدونه.نازی: من آتنا رو می شناسم. اونم مطمئنا زیر سرش بلند شده بوده که شوهره رو مفت و مسلم، ول کرده اومده. خوبه هممون میدونیم که تا یه ماه به عروسیش، با این ماشین میبردنش، با یه ماشین دیگه برمیگردوندنشرهاجون: نازی خانم گناه مردمو نشور. از دل مردم چه خبر داری؟ آتنا خیلی دختر خوبیه. خانواده ش هم خیلی باشخصیتنسمیه: سلام. خوب جمعتون جمعه. راستی نازی جون یه بار خیلی بزرگ، واسم از ترکیه اومده. لباس، لباس بچه، لوازم آرایش، یه عالم اکسسوری، عصر حتما بیا ببین، تا تموم نشدهسمیرا مگه مرزا باز شده؟نازی: نه جونم. سمیه جون خواهرش اونوره، بارا رو قاطی بار تریلی ها می فرسته یا با کولبر میارهسمیرا: خوب اینکه قاچاقهنازی: حقشونه، هر چی که هس قیمتش یک چهارم بازاره. نمدونی مغازه دارا دارن چه پوستی از مردم می کنند. درسته که میگن کالای ایرانی. ولی چون انصاف ندارن، هم جنساشون بده هم از خارجی  گرونترهسمیرا: خداییش اینو که راست میگی. وقتی جنس خارجی میاد، تولیدکننده ها اشک میریزن که همه بیگانه پرستن، کسی جنس مارو نمیخره، کارگرامون بیکار شدن. تا ورود همون کالا ممنوع میشه، هم قیمتو بالا میبرن، هم کیفیتشون به لعنت خدا نمی ارزهرها جون: راست میگی خواهر. سپهرم میگه اگه عوارض گمرکو حذف کنن، تازه می فهمیم که بیشتر کارخانه های ما اصلا کارخانه نیست، دارن با اختلاف همین عوارض گمرکی پول چاپ می زنن. صد ساله برای کمک به تولید داخلی، داریم عوارض می گیریم. آخرشم تولیدی که قیمت و کیفیتش خوب باشه نداریم. مگه همون چند کارخانه یی که صادرات دارن و بخاطر رقابت با خارج، هم کیفیتشون مورد قبوله، هم قیمتاشونسمیرا: ما دامادمون توی کار صادراته. یه وقتایی چنان بالا می برنشون که انگار دارن جهاد می کنن. تا یه جنس کم میشه، باز صادراتو ممنوع می کنن. صادرکننده رو دستگیر. دامادمون میگه، یه سال طول میکشه تا ما یه بازاری رو واسه صادرات راست و ریس کنیم. حالا تو کشوری که سالی سه چهار بار صادرات یک کالا ممنوع میشه، بعد دوباره آزاد. مشتری خارجی ما میره از یک کشور دیگه وارد میکنه، بعدشم با همون ادامه میده. میگه مسئولین ما مثل اسباب بازی با اقتصاد هر روز بازی می کنن. انتظار دارن وضع کشور خوب هم بشهمریم خانم رو به سمیه: عزیزم مزونت کجاست من بیام ببینم، دیروز رفتم بازار، قیمتا پر درآوردن، دست خالی برگشتم. نباید قیمت لباس به قیافش بخوره؟ بخدا نمیخورههمه با هم میخندندالمیرا خندون به بقیه نزدیک میشه: سلام جون جونیا. دفه بعد اگه بدون من غیبت کنین، ازتون دلخور میشم. شنیدین ترامپ با تایید رسمی برنده شدن بایدن، بازم گفته من رییس جمهور آمریکام، بایدن تقلب کردهرها جون: مرتیکه دیوانه اسالمیرا: خیلی گوگولیه، من که دوسش دارمرها جون: کجاش گوگولیه. آمریکا رو بهم ریخته. خوبه که ما هم یکی عینشو داشتیمهمه با هم میخندنداکرم خانم با عجله رد میشه، روشو میکنه به مریم خانم: مریم جون میگن فروشگاه کوروش روغن سرخ کردنی آورده. خیلی وقت بود گیر نمیومد.مریم خانم به بقیه:  بدوین بریم تا تموم نشده، بخریممحمد تقی سعدی نامآذر 1399www.sadinam.com</description>
                <category>sadinam</category>
                <author>sadinam</author>
                <pubDate>Fri, 18 Dec 2020 18:22:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبش قبر1</title>
                <link>https://virgool.io/@delneveshte/%D9%86%D8%A8%D8%B4-%D9%82%D8%A8%D8%B11-ommz3ffjfdkh</link>
                <description>با تشر بابام ، برا نماز صبح از خواب پریدم. تو اون روز سرد، از زیر کرسی در اومدن سخت بود. مادرم با چادر نماز، وسط اتاق داشت نماز میخواند. همه توی یک اتاق سرد، زیر کرسی میخوابیدیم. یاد اون روزی افتادم که کرسی بخار کرده بود و هممون بحال استفراغ افتاده بودیم. خانمجانم (مادربزرگ)میگفت ذغالش خوب نبوده، ولی نه، قبل از اینکه ذغالها سرخ بشن ، با خاکستر روی اونارو پوشونده بودند. دی اکسید کربن حاصله همه رو بحال خفگی انداخته بود. با اون حال بد تهوع ،تو هوای سرد تو حیاط باید میموندم تا حالم سر جاش بیاد.چهارپایه کرسی-کرسیمنقلتو همین فکرا بودم که بابام نمازشو تموم کرده بود، داد بلندی سرم کشید که همه نماز خوندن، تو هنوز پا نشدی – تارکصصلات-(تارک الصلواه) با دلخوری از زیر کرسی خودمو بیرون کشیدم رفتم تو حیاط. خیلی سرد بود. چند روز قبل برف سنگینی باریده بود. بجز یک راه باریک که برفش با پا کوبیده شده بود بقیه حیاط پر از برف بود. پام به دیواره برف خورد و رو دمپاییم و انگشتام پر از برف شد. انگشتای پام میسوخت، پامو تکوندم که برفاش بریزه. به توالت گوشه حیاط رسیدم درب حلبی توالت موقع باز شدن به برفای کف حیاط گیر میکرد و بزور باز میشد. در رو بستم. توالت یخ بود. یک کلپاسه روی آجرای دیوار توالت تند تند می دوید. سنگ توالتمون موزاییکی و گود بود و برف و یخ روی جای پاهاش، وحشت افتادن توی توالت رو بیشتر میکرد.کلپاسهسنگ توالت موزاییکییادمه یک صبح زود مثل امروز که اومده بودم توالت، خروسمون افتاده بود ته کاسه توالت و نمتونست تکون بخوره. با کمک بزرگترا درش آوردیم. شیر آب توالت قندیل بسته بود و لوله آفتابه مسی هم نصف لولش با یخ بسته بود. وقتی آفتابه مسی سنگین رو کج کردم و آبش رو دستم ریخت ، انگار دستم با چاقو بریده بود، میسوخت. بهر زحمتی بود خودمو شستم، اشکم در اومد ولی چاره ای نبود ، مادرم میگفت اگه خوب خودتو آب نکشی ، نجسی. فرشته ها دیگه تو خونه مون نمیان. با اینکه تا حالا فرشته ها رو ندیده بودم، ولی دوست نداشتم تو خونه مون نیان.آفتابه مسیبدتر از اون، وضو گرفتن تو آبای یخ حوض وسط حیاط بود . یک کم از یخ کنار حوض شکسته شده بود. باید طوری دستمونو تو آب میزدیم که به یخ کنارش نخوره و خونی نشه. وقتی آب یخو به صورتم زدم ، صورتم میسوخت و فک کردم داره باد میکنه ، تو خونه مونم دستشویی و توالت داشتیم ولی میگفتن اگه استفاده کنیم ، خونه بو میگیره و نجس میشه. پس باید میرفتیم تو حیاط. زمستون تابستونم سرشون نمیشد. حتی اگه خیلی مریض بودی. اصلا انباریش کرده بودند که کسی هوس استفاده از اونجا رو نکنه. درست مثل حموم توخونمون. داشتیم ولی انگار دکوری بود . تو سرما و گرما باید میرفتیم حموم عمومی. با اون دلاکایی که با کیسه های زبرشون پوستمونو میکندند. تازه خوشحالم بودیم که چند جای پوستمون قرمز شده بود و میسوخت ، معنیش این بود که خوب تمیز شدیم.حوض وسط حیاطبعد وضو گرفتن با آب یخ ، تمام بدنم میلرزید. همین لرز سرعتمو برا بالا رفتن از پله های لیز و رسیدن به اتاق بیشتر کرد. دمپاییامو پشت در اتاق درآوردم و با عجله وارد اتاق شدم. مواظب بودم که مادرم نبینه که پاهام تو برفا خیس شده، و گر نه باید وایمیستادم تا پام خشک بشه و قالیمون نجس نشه! خانمجانم که زودتر از بقیه برا نماز بیدار میشد، عالدینو(والور- چراغ نفتی) روشن کرده بود. من یخ زده ، عالددینو بغل کردم. سرمو اینقدر پایین آوردم که بوی سوختگی موهام به مشام رسید. دلم نمیخواست از بغل عالددین بیرون بیام.عالددینهمه نمازشونو خونده بودند. غرش پدرم بهم فهموند که دیگه نمیشه نمازو تاخیر انداخت. خوبیش این بود که دو رکعت بیشتر نبود. با عجله خم و راست شدم تا بتونم دوباره عالددینو تو بغلم بگیرم ، شاید یک کم گرم بشم.نقاشی از پریسااتاقمون یخ بود. فقط زیر کرسی بود که گرمای مناسبی داشت. که اونم تا خوب دست و صورتمون خشک نمیشد، نمیشد زیرش رفت، آخه نجس میشد!!! با تموم شدن نماز ، چشم غره همیشگی بابام بعد نماز ، از نظرم دور نماند، که همیشه میگفت نمازت به کمرت بخوره. آخه با حضور قلب نماز نمیخوندم. بقول اون بجای نماز خوندن ، کله ملاق میزدم. وقتایی که با خواهرم تنها بودیم بعد نماز دور اتاق میدویدیم که نماز به کمرمون نخوره!!! هنوز خوب عالددینو بغل نکرده بودم که خانمجانم چهاردری رو به ایونو باز کرد تا هوای اتاق عوض بشه! حتی لحاف کرسی رو هم بالا میزد تا هوای اونجا هم عوض بشه. یا به عبارتی یخ کنه ! ظاهرا همه اعضای خانواده ، شرایطو تحمل میکردند، نمدونم چرا فقط برای من سخت بود. بالاخره تهویه لازم زیر کرسی انجام شد و باز موفق شدم زیر کرسی یخ کرده ولی با امید گرم شدن بخوابم. هنوز چشمام گرم نشده بود که دوباره با تشر بابام از خواب پریدم. صب شده بود باید میرفتم نون میخریدم. همه بلند شده بودند. بازم من آخرین نفر بودم . پولو تو مشتم گرفتم و دمپاییهامو پوشیدم و زدم بیرون، دو تا از پله های پشت درمون زیر برف بود، سطح کوچه یکمتر با برف بالا اومده بود که مال چند برف پشت سرهم بود که اومده بود. این آخریش که میگفتند بی سابقه بوده. چند بار رو برف و یخا سر خوردم ولی نیوفتادم.نونوایی بربری سر کوچه بود. همه با زیرشلواری میرفتن نون میخریدن. آدم بزرگایی که سرشون به تنشون می ارزید ، یک عبا هم رو دوششون می انداختن. به نونوایی رسیدم ، دو تا پیرزن و یک مرد و یک پسر کوچکتر از خودم جلوم بودن، تو نونوایی گرم بود، به نونواها حسودیم میشد که کنار تنور گرم میشدن، تنور تو زمین بود و دونفر دو طرفش نشسته بودن. یکی خم میشد نونو به تنور میچسبوند و وقتی پخته میشد در میاورد و مینداخت رو سبد کنار دستش. نفر دیگه هم چونه های خمیرو بشکل نون در میاورد و روی یک دمکنی کثیف نیم سوخته می کشید که شاطر به تنور بچسبونش. یکی هم که ایستاده بود نونا رو از تو سبد ورمیداشت و به میخ میزد تا خنک بشه. بعدشم میداد به مشتریا. لای انگشتای پام پر از برف بود و میسوخت و قرمز شده بود، همیشه پاهام تو زمستون سرمازده بود. گاهی برای اینکه خوب بشه، تو آب شلغم میذاشتیم. نمدونم چرا رسم نبود که کفش بپوشیم، هیچکس برا نون خریدن و کارای دم دستی نمیپوشید. مرد و زن و دختر و پسر، گویا کفش و لباس تقدس داشت. فقط موقع مدرسه میپوشیدیم. بقیه وقتا لباس تو خانه! از پنجه های پام بدتر، سرمایی بود که از پاچه های گشاد زیرشلواریم بالا میرفت. ورجه ورجه میکردم تا نوبتم بشه. بدیش این بود که همه ده ، دوازده تا نون میخواستن و دیر نوبتمون میشد. یک دختر اومد پشت سر من، با زیر شلوار و یک بلوز تریکو سفید و دمپایی صورتی بدون جوراب. یک چادر گلدارم رو سرش انداخته بود که از دورش باد میخورد و موهای پتش و لباساشو نمیپوشوند. اونم تو دمپاییش پر برف بود و انگشتاش رنگ دمپاییش شده بود. چیزی که خیلی جلب توجه میکرد و سرما و صف نونوایی رو از یاد میبرد، ممه های کوچکش بود که تازه سر زده بود و از زیر بلوزش خودنمایی میکرد. نفهمیدم از کدوم طرف اومد. دختره وقتی دید دارم نگاش می کنم، با غرور بلوزشو پایین کشید و صاف کرد و چادرشو رو زیرشلوارش انداخت که دیده نشه. جرئت نمیکردم خوب نگاش کنم، فک میکردم نونواهه حواسش به منه. از کار خودم خجالت میکشیدم. همین حواس پرتی باعث شد زود نوبتم شد. اینقدر یخ زده بودم که بسمت خونه دویدم و نفهمیدم دختره کجا میره! تو راه جند تیکه از قسمتای برشته و سوخته نونو کندم و خوردم.نون بربری مشهد-البته دراز بود مثل سنگکتو این هوای سرد، نون داغ واقعا کیف میداد. با اینکه هر روز من، نون میخریدم، ولی همیشه نون بیات میخوردیم. بابام میگفت اول نونای قبلی باید خورده بشه. بازم من خوشبخت بودم که تو راه چند تیکه نون تازه و داغ میخوردم. وقتی با پاهای قرمز شده رسیدم خونه، همه سر سفره بودن و داشتن نونای دیروزو با کره و مربا میخوردن. نونای تازه رو تو قابلمه نون گذاشتیم. خواهرم دستشو دراز کرد و یک تکه بزرگ نون تازه کند که بخوره. بابام اخم تندی بهش کرد و اون از خجالت قرمز شد. منم دلم میخواست با نون تازه صبحانه بخورم ولی نمیشد. مادرم برا ماها سهم کره و مربا میذاشت. ولی بابام و خودش از تو ظرف میخوردن، چیزی که همیشه باعث حسودیم میشد، این بود که هر لقمه بابام به اندازه کل سهم هر کدوم از ما، کره داشت.ادامه دارد…….محمد تقی سعدی نامآذر   1396آدرس سایت: www.sadinam.com</description>
                <category>sadinam</category>
                <author>sadinam</author>
                <pubDate>Tue, 24 Nov 2020 17:43:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکصد سال، چهار حکومت</title>
                <link>https://virgool.io/@delneveshte/%DB%8C%DA%A9%D8%B5%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85%D8%AA-fr1g5dznmv66</link>
                <description>یکصد سال پیش، مردم ایران با خاطره بد شکستهای گلستان، ترکمانچای و هرات زندگی می کردند. عقب ماندگی علمی و فرهنگی از اروپا  آزارشان میداد. نگرانی از دخالتهای مداوم انگلیس و روسیه در امور داخلی ایران و شنیدن نغمه های تقسیم ایران بین این دو قدرت وجود داشت. ناتوانی حاکمان کشور و مجلس، در بدست گرفتن ابتکار عمل و شکستن زنجیره هایی که سالها کشور را در بلاتکلیفی گذاشته بود، مشهود بود. با اینکه مشروطیت بهانه خوبی برای عقده گشایی مردم شد. لشکرهای مردمی از تبریز و اصفهان و رشت به سوی پایتخت سرازیر شدند و آن را بتصرف درآوردند. اتفاقات پس از آن نتیجه ای بجز چند دسته گی مردم  و ادامه استبداد نداشت. مذهبی ها و تجددگرایان دو ایده متضاد را در جامعه تبلیغ می نمودند. مذهبی ها هم به دو دسته مشروطه خواهان و طرفداران مشروعه تقسیم می شدند. فقر، گرسنگی، بی سوادی، قحطی، ترکش های جنگ جهانی اول، حقوق عقب افتاده کارکنان دولت و ارتش، آنفلوانزای اسپانیایی، وبا، خشکسالی، نایابی نان گران، جامعه را فرا گرفته بود. نا امنی و راهزنی در راهها غوغا می کرد. حضور ارتشهای روسیه و عثمانی در مراغه و ارومیه و مهاباد و درگیری بین آنان، علی رغم بی طرفی ایران در جنگ، دغدغه جدایی بخش دیگری از کشور را افزایش میداد. خوزستان بنای استقلال طلبی داشت.در این دوران مردم زندگی بدوی داشتند و چهارپایان وسیله حمل ونقل بود. زنان برای خرید از خانه خارج نمی شدند و صرفا نقش گرداندن خانه را به عهده داشتند. مردها خریدهای خانه را می کردند و در خانواده های اشراف ناظری برای خرید بود. بخشی از نیازهای مردم توسط فروشندگان دوره گرد تامین می شد. روزنامه ها، هر از چند گاهی ممنوع الانتشار میشدند.با ظهور رضاخان، امیدی به بهبود بوجود آمد. مردم سوتها کشیدند و کفها زدند تا رضاخان آخرین شاه قاجار را معزول کرد و شاه شد. شاه جدید مستبد و خود رای و قوی بود. امنیت را به کشور بازگرداند. کشور سروسامانی گرفت. گذار از جامعه سنتی آغاز شد. نوسازی نهادهای حکومت، حفظ تمامیت ارضی، تدوین قانون مدنی و کیفری جدید صورت گرفت. بسیاری از اولین ها در زمان رضاشاه سامان یافت. راه آهن جنوب شمال تاسیس شد. مدارس امروزی را بنیان نهاد.  ارتش یکپارچه را بنیان نهاد. اولین فرودگاه، اولین راههای آسفالته، اولین جاده های شوسه،اولین رادیو، اولین کارخانه برق، اولین دانشگاه ،اولین بانکها، ثبت اسناد، ثبت احوال، انتخاب نام و نام خانوادگی برای مردم، اولین هتلها، تبدیل واحد پول از قران به ریال و تغییر نام پارس به ایران، یادگار رضاشاه است.تغییرات با زور صورت می گرفت. مردم انگار تغییرات را نمی خواستند. با لباس متحد الشکل مخالفت کردند. دلشان برای مکتب خانه ها تنگ میشد. هوس برپا کردن هیات و دسته سینه زنی و زنجیر زنی داشتند. برای کلاه پهلوی و کلاه شاپو روایت ساختند که زنا زیاد میشه. از اسکان اجباری عشایر و خلع سلاح آنان خوششان نیامد. با برداشتن چادر چاقچور قاجاری مخالفت شد. (بی حجابی زمان رضاشاه از حجاب اسلامی الان خیلی پوشیده تر بود). احزاب تجدد گرا که در ده سال اول حکومت رضاشاه، یار حکومت بودند، بتدریج کنار گذاشته شدند و مجلس و روزنامه ها به ابزاری در دست شاه تبدیل شد. رضاشاه مخالفانش را میکشت و اموالی را که دوست داشت، بزور تصاحب می کرد. ولی در عین حال، همت فراوانی بر بهبودی کشور گماشت.شاه مخالفانش را مرتجع و گری گوری محسوب می کرد، مردمی که فرهنگ لازم برای درک پیشرفتهای کشور را ندارند. آنانرا  پیروان کور روحانیون مرتجع می نامید. مردم هم حکومت را غرب زده و ضد دین می پنداشتند و پیرو سیاستهای استعماری انگلیس. مردم همه برنامه های دولت را از سر مخالفت با اسلام و نقشه های انگلیس می دیدند. یا دست آویزی برای سوءاستفاده شخصی. مردم ما می خواستند بدون هر گونه تغییری جهش کنند و به رویایشان که همسطحی با کشورهای قدرتمند بود، برسند و این شدنی نبود. رضا شاه وطن پرست بود. نزدیک شدنش به آلمانها بر این اساس بود که فکر می کرد هر دو منشا آریایی دارند. با شرکت در جنگ دوم جهانی و ورود ارتش متفقین به کشور مخالفت کرد. انگلیس به بهانه همدستی با آلمان تبعیدش کرد. مردم باز شادی کردند. تلاش کردند از چند پاسبان و افرادی را که بنظرشان مظهر استبداد بودند، انتقام بگیرند.پهلوی دوم فاقد شجاعتها و رشادتهای پدرش بود. دوران درازتری به حکومت پرداخت. او تحصیلکرده غرب بود. موفق شد چهره بدوی ایران را به چهره امروزی تغییر دهد. سبک زندگی مردم را متفاوت کند. برنامه های توسعه کشور،تحصیل همگانی، دادن حق رای به زنان، توسعه رادیو، تاسیس تلویزیون، و همچنین احداث راهها، فرودگاهها، دانشگاهها، کارخانجات، سد ها، نیروگاههای برق، شبکه سراسری برق، شبکه های آبرسانی شهری، و پایه گذاری بیمه و بازنشستگی کارگران، جزو مهمترین دست آوردهایش بود. ولی مردم هر طرح جدید را بگونه ای به منافع آمریکا و انگلیس منسوب می کردند. با اینکه سطح زندگی مردم چهار برابر زمان تصدی این شاه شده بود، ابراز رضایتی بچشم نمی خورد. افسانه های کشتارمردم، شکنجه و سواستفاده از منابع دولتی، دهان به دهان می گشت. شاه ادامه حکومت خود را مدیون کودتای آمریکایی سال 32 بود و تا آخر همپیمان آمریکا ماند. ولی در اصل تلاش آمریکا عمدتا برای جلوگیری از افتادن ایران در دامان شوروی کمونیستی بود تا کسب منافع مستقیم اقتصادی از ایران.دولت مخالفانش را مرتجع سیاه و سرخ می نامید، افرادی که می خواستند ایران را به بدویت قاجاری برگردانند و یا کمونیستهایی که هدفشان، گرفتار کردن مردم در استبداد کمونیستی بود. مردم، شاه و دولت را دست نشانده آمریکا و انگلیس تصور می کردند. دلخور از صرف بیشتر درآمد کشور برای خریدهای نظامی. همه دولتمردان را دزد می دانستند و دولت را مروج بی دینی، فساد و لاابالیگری.در نهایت مردم به خیابانها ریختند. تظاهرات کردند. کشته و زخمی شدند و شعار حکومت اسلامی سردادند. چیزی که تا حدودی، در زمان قاجار داشتند ولی از آن راضی نبودند.حکومت سقوط کرد و مردم کشور را بدست گرفتند. دوباره گروهی از نظام قبلی را به بند کشیدند و تعدادی را اعدام کردند. تا همه مطمئن شوند که نظام قدرتمند قبلی دیگر باز نمی گردد. ابتدا هر کس فکر میکرد ، کشور دارد به راهی می رود که خود می اندیشد. گروههای چپ، کمونیستها، ملی گرایان، دسته های بسیار متفاوت مذهبی. خیلی زود جهت کشور به سمت حکومت اسلامی هدایت شد. داد و فریاد ملی گرایان که ملیت فدا می شود، به جایی نرسید. چپ گرایان خاموش شدند. گروههای مختلف مذهبی کنار زده شدند. کشور چهارنعل به سمت حکومت اسلامی که شعار مردم بود، می تازید. با همان باتومی که رضاشاه حجاب را برداشت، حجاب را برگرداندند. قوانین تغییر کرد. دروس اسلامی در مدارس و دانشگاه ها پررنگ شد. کشور به سمتی حرکت کرد که الگوی شیعه و مذهب باشد. رویای استقلال و تبعیت نکردن از قدرتهای بزرگ به وقوع پیوست. حکومت با تمام قدرتهای بزرگ دنیا درگیر شد. آمریکا، شوروی انگلیس و کشورهای همراه آنان. و آنچنان جدی که کارمندان سفارت آمریکا را بیش از سیصد روز زندانی کرد. مردم دویست سال بود که از چشمداشت قدرتهای بزرگ به مرز و بوم ما و دخالت در امور ایران دلخور بودند. مردم به استقلال و حکومت مذهبی دست پیدا کرده بودند. دویست سال مردم ما رویای استقلال داشتند و پنجاه سال رویای کشور اسلامی. شهرنشینی توسعه پیدا کرد، آبادانی، برق و آب و گاز در تمام کشور توسعه یافت. صنایع هسته ای احداث شد. صنایع موشکی و ماهواره ای ایجاد شد. اتوبانها، پلها و راه آهن گسترش یافت. دهها بندر جدید تاسیس شد. صنایع نظامی رشد کردند.دانشگاههای زیادی تاسیس شد. متروها احداث شدند. کارخانجات بزرگی ایجاد شد. آسمانخراشها و برجها سربرآوردند. خودرو شخصی همگانی شد.درگیر شدن با قدرتهای بزرگ دنیا و با محاصره اقتصادی، تکنولوژی آنان، مایه انزوا و پایین آمدن سطح زندگی شد. جنگی هشت ساله به کشور تحمیل شد. کشور یک تنه با همه دنیا درگیر بود. رشادتهای زیادی شد، تا با این همه محدودیت و آنهمه فشار، سرزمینهای از دست رفته دوباره بدست آمد. استبداد مذهبی حاکم شد. دولت مجاز شد به محافل خصوصی مردم حمله کند و مانع انجام هر گناهی شود. خاطیان را با شلاق تادیب کند. اگر دخترک جوانی حجابش را بردارد، شلاق و جریمه در انتظارش است. خواست و سلیقه مردم اگر منطبق با اسلام نباشد، قابل پذیرش نیست. انگار گروهی از مردم تازه فهمیدند حکومت اسلامی، با آنچه آنها در رویا داشتند فرق می کرد. رضایتی در کار مردم ما نیست. ناراحت از اینکه براحتی قبل، راه به کشورهای خارجی نداشتند. ناخشنود از اینکه رشد توسعه کشور، مشابه قبل نبود. ناراضی از اینکه در حکومت اسلامی، بسیاری از آزادیها را نداشتند.دولت مخالفانش را ایادی استکبار آمریکا و انگلیس می داند و مرفهان بی دردی که بدنبال عیش و نوشند. افرادی که درکی از اسلام ناب محمدی ندارند. مردم هم دولت را فاسد، نالایق و ناتوان میدانند و معتقدند که همه منابع کشور، برای توسعه اسلام در منطقه خرج می شود و کشور منزوی شده است.و اینگونه ظرف صد سال حکومتهای مختلفی داشتیم که فقط به یک بعد مردم می اندیشیدند.در زمان رضاشاه شهروند خوب کسی بود که کلاه پهلوی بگذارد، زن و دخترانش را بدون حجاب بیرون بیاورد. اپرا برود و از تلاشهای رضاشاه قدردانی کند. هر کس غیر از این می اندیشید، هر چه قدر دور یا نزدیک، خائن محسوب می شد و مرتجع.در زمان محمدرضاشاه، همه مردم باید کافه می رفتند و کاباره و سینما. به سلامتی شاه مشروب می خوردند و از پیشرفتهای کشور به رهبری خردمندانه شاهنشاه تقدیر می کردند، بلیط اعانه ملی می خریدند. از ترس ساواک که لابد در پشت هر دیواری، گوش داشت، دم نمی زدند. هر کس جز این فکر می کرد، یا ارتجاع سرخ بود و یا ارتجاع سیاه.در دوران جمهوری اسلامی، همه باید شب جمعه به دعای کمیل بروند و روز بعدش، نماز جمعه. ذکر خدا را بگویند و از نعماتی که خدا به آنها داده و اینکه در این عصر زندگی می کنند، امنیت دارند و استقلال، شکر خدا را بنمایند. برای سلامتی رهبران و روحانیون کشور دعا کنند، از خدا بخواهند که هر چه زودتر امام زمانشان ظهور کند. هر که غیر این اندیشید یا غرب گراست و بی دین و یا عوامل استکبار جهانی.مردم ما همیشه فقط حق یک انتخاب دارند. در کشور گسترده ایران، ما فضایی برای چند تفکر نداریم. آنهایی که از حکومت مستبدانه رضاشاه بیرون آمدند، باید خود را منطبق با شاه بعدی کنند و آنگونه بزیند. همین مردم با تغییر رژیم باید بتوانند خود را صد در صد منطبق با نظام اسلامی کنند. آنان که امروز بین هشتاد تا صد سال دارند، در این مدت بارها مجبور شده اند مشی زندگی خود را عوض کنند. یا شهروند خوبی نباشند و با دورویی بگونه ای رفتار کنند تا خللی در زندگیشان پدید نیاید.مردم ما قدر آنچه که حاصل شده، را نمی دانند وبرای حفظ آن نمی کوشند. انگار کودکانه در رویای آنچه هستند که ندارند. در اواخر قاجار نان و امنیت نداشتند. کشور محل درگیری دشمنان خارجی و گروههای داخلی بود. از تمامیت ارضی خود اطمینان نداشتند. با ظهور رضاشاه همه این موارد در حد قابل قبولی حل شد. رضاشاه این دستاوردها را آسان بدست نیاورد. نتیجه همت زیاد و رشادتهای او بود. در کنار آن قدمهای مهمی برای گسترش سواد و صنعت و راهها برداشت. مردم بابت نتایج خوب خوشحال نشدند. حصول همه این موارد را ناشی از سیاست جدید انگلیس و شرایط جهانی فرض کردند. آرزوی سقوط شاه را داشتند تا در کنار آنچه دارند، آزادی و حفظ بنیانهای مذهبی هم تامین شود. با سقوط وی، مردم آن شادیها را کردند. بلافاصله همه مشکلات زمان قاجار ظاهر شد، قحطی، عدم امنیت، حضور ارتشهای خارجی و بیماریهای واگیر. با تحکیم پهلوی دوم، رشد فراتر از تصور اقتصادی، فرهنگی و صنعتی حاصل شد. عمده مردم از نعمت برق و راه دسترسی خوب و وسایل نقلیه امروزی برخوردار شدند.اکثرمردم باسواد شدند. همه کودکان و نوجوانان راه درس و مدرسه را در پیش گرفتند. مانند زمان رضاشاه، کسی در زندگی خصوصی مردم دخالت نمی کرد. کلاه اجباری و لباس اجباری و برداشتن اجباری حجاب نداشتیم. یکی از معتبرترین پولهای دنیا را داشتیم. باز مردم این مواهب را طبیعی و ناشی از رشد قیمت نفت تلقی کردند و هیچ نقش ارزنده ای برای حکومت در دستیابی به این دستاوردها قائل نشدند. با ایجاد خللی در شیوه حکومتی، با انقلاب همراه شدند و با سقوط حکومت شادیها کردند. بلافاصله در هر گوشه کشور بلوایی به پا شد. رشد اقتصادی صنعتی کشور در حد معنی داری پایین آمد. ارزش پول ملی، چهار هزار برابر سقوط کرد. محاصره اقتصادی و تکنولوژی بر کشور تحمیل شد. بسیاری از کالاها نایاب و جیره بندی شد. جنگ روی خشن خود را به مردم نشان داد. صدها هزار کشته و مجروح دادند. مردم مدام در نگرانی حمله آمریکا و اشغال کشورند. با تحکیم نظام اسلامی، اکثر مردم امکان تحصیلات دانشگاهی را یافتند. شبکه گاز شهری، مشکل سوخت منازل و کارخانجات را حل کرد. پس از دویست سال، برای اولین بار در جنگی که همه قدرتهای بزرگ پشتیبان دشمنمان بودند، شکست نخوردیم و خاکی را واگذار نکردیم. جزو مستقل ترین کشورهای جهانیم. در حد قابل قبولی، بسیاری از صنایع را داریم و در چند زمینه، سرآمد دنیاییم. سبک زندگی مردم همپای بقیه ملتها رشد خوبی دارد. آخرین مدل لوازم زندگی، خودرو، تلفن همراه، خانه و برج را، مردم در دسترس دارند. با همه معذورات، جزو قدرتهای منطقه محسوب می شویم. در حدی که قدرتهای دنیا، ما را مانع توسعه طلبیهای خود می دانند. اینکه آمریکا، ایران و چین و روسیه را بزرگترین دشمن خود می داند، شان ما را در میان کشورهای منطقه تعیین می کند. بسیاری از ملت های منطقه با پشتیبانی ما قد علم کرده و از منافع خود دفاع می کنند. حکومت بهمراه مردم، رشادتها کرد تا به اینجا رسید و کشور را به کام جهانخواران نداد. خیلی غیرت و همت داشت که با این همه فشار و تنگنا، این سطح از زندگی را فراهم کرد. ولی انگار باز همه این دستاوردها را معمولی و لازمه شرایط جهانی می بینیم. باز نقش مدیریت حکومت را باور نداریم. باز منتظریم که این سیستم از هم بپاشد و باز می اندیشیم که در آنصورت، همه آنچه را داریم، خواهیم داشت و رویاهای بیشتری را تصاحب می کنیم. ما هیچوقت حامی حکومتهایمان نبودیم. از مردم چین و ژاپن بیاموزیم. بیاییم از این صد سال درس بگیریم. تعویض حکومتها، راه حل نیست.محمد تقی سعدی نامآبان 1399www.sadinam.com</description>
                <category>sadinam</category>
                <author>sadinam</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 21:17:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن ستیزی</title>
                <link>https://virgool.io/@delneveshte/%D8%B2%D9%86-%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%B2%DB%8C-vlx1bw88zql4</link>
                <description>زنها محدودیتهای اجتماعیشونو، از خودخواهی و برتری طلبی مردا می دونن. گروهی از زنها، اونو میراث هزاران سال مردسالاری محسوب می کنن. عده ای تقصیرو گردن مذاهب می اندازن که همه جا برتری را به مردا داده، ارث مردا رو دو برابر زنها قرار داده، به مرد اجازه زدن زن را میده، شهادت دو زن معادل یک مرده، دیه زن نصف مرده، اگه زنی، مردی را بکشه، اعدام میشه، ولی اگه مردی، زنی رو بکشه فقط باید دیه شو بده و صدها قانون اینجوری که از قول خدایان نقل میشه.گروهها و احزاب و جمعیتهای زیادی توسط زنان تشکیل میشه تا هویت مردانه اجتماع تلطیف بشه. زنهای زیادی عمر خودشونو وقف آگاهی زنان از حقوقشون می کنن. از اون طرف سمتهای وزارتی و وکالتی زیادی به زنها تخصیص داده شده. امکان ورود به همه رشته های دانشگاهی براشون فراهم شده. تصدی اکثر مشاغل برای خانمها ممکن است. با این اوصاف ما تبعیض جنسیتی در جامعه نداریم؟وقتی بحث حقوق زنان و برابریشون پیش میاد، گناه اصلی گردن مردا می افته.واقعا فکر می کنین در تبعیض جنسیتی، زنها بی تقصیرن؟همین زنان طرفدار حقوق زن و فمنیست چقدر رفتارشان با خواسته هایشان مطابقت داره؟من بارها دیدم که خانمهای روشنفکر امروزی، دکتر مردو برای زایمان به دکتر زن ترجیح میدن. دندونپزشک مردو انتخاب می کنن. آشپز مردو بیشتر قبول دارن. خیاط مرد واسشون ارجحیت داره. اگه محدودیتی نباشه، دوس دارن آرایشگرشون مرد باشه.به نظرتون خانمهای فمنیست، مربی ورزشی مردو بیشتر دوس دارن یا زن؟ استاد مرد یا زن؟ عکاس و فیلمبردار مرد یا زن؟ راهنمای سفرشون مرد باشه یا زن؟ کارگر مردو به کارگر زن ترجیح نمیدن؟ اگه تو هواپیمایی بشینن که خلبانش زن باشه، استرس نمی گیرن؟ اگه قرار باشه اکثر شغلها در تصدی مردها باشه، پس خانمها چه کار کنند؟خانمهای طرفدار حقوق زن چقدر از رانندگی خانمها در شهر ایراد می گیرن؟ زنها وقتی توی مهمونیاشون مردا هم باشن، سطح پذیرایی را بالاتر نمی برن؟ ظروف بهتری استفاده نمی کنن؟ تنوع غذاها رو بیشتر نمی کنن؟ اگه قراره مردها دورهم باشن و زنها دور هم، قسمت بهتر اتاق پذیرایی و مبلهای شیک تر به مردا اختصاص پیدا نمی کنه؟ پذیرایی را ابتدا از مردها شروع نمی کنن؟ پس از اتمام مهمونی از شلوغ کاری و کثیف کاری زنها و بچه هاشون، گله نمی کنن؟خیلی از زنها اگه به اداره ای زنگ بزنن و خانمی جوابشونو بده، لجشون می گیره و فکر می کنن کارشون بدرستی انجام نشه. اکثر زنها از فروشنده های زن خوشحال نمیشن. هنوز تعدادی از زنها اگه پسر بدنیا نیاورند، خجالت زده اند.اگر در اغلب موارد زنها، مردا رو ترجیح میدن، چرا ما فکر می کنیم مردها حقوق زنان را پایمال کردند؟به خانم تحصیلکرده ای که یک دختر و یک پسر کوچک داره، توجه کنین. هر کاری که پسره بکنه را حمل بر شیطنت پسرانه می کنه و با لبخندی حاکی از رضایت تحمل می کنه. چه شکستن وسیله ای باشه یا بهم ریختن خونه و یا صدمه زدن به خواهرش. ولی دختر کوچکش، از همان سن کودکی موظفه در کارهای خانه به مادرش کمک کنه. پسرش اگه عصبانی بشه و توهینی بکنه و یا حرف زشتی بزنه، نشنیده می گیرند. ولی دختر کوچک، باید همه آداب خانم بودن را رعایت کنه. پسر بچه اگه جلو همه لخت بشه و بازیگوشی کنه، موجب خنده میشه، ولی اگه دختر بچه، گوشه دامنش بالا بره، واویلاس. براحتی این حساسیتها از زبان دین هم بیان می شه. اگر زنی در اتاقکی کاملا بسته غیر قابل ورود، بر فراز قلعه ای بخواهد نماز بخواند، باید تمام بدنش را بپوشاند در حالی که یک مرد میتواند بصورت تقریبا عریان نمازش را در میدان شهر بجا آورد.آیا مادران، از کودکی تبعیض جنسیتی را به کودکان خود آموزش نمیدهند؟ پسر بچه ای که از کودکی یاد می گیره بیشتر کارها برایش مجاز است ولی خواهر همسنش، خیلی از اصول را باید مراعات کند، این آموزش، خط مشی آینده شو مشخص نمی کنه؟ آن دختر بچه که می بینه برادر همسنش آزادی بیشتری داره، چی؟ آمارهای روانشناختی نشون میدن، صدمات روحی زنان بلحاظ همین تبعیضهای جنسیتی دو برابر مردان است.من فکر می کنم قوانین امروز و دیروز ما را، مادران نوشته اند، نه مردان و نه خدایان. بیشتر اصول روابط اجتماعی را مادران از کودکی در مغز ما درج می کنند. مرد جوانی که از همسرش انتظار تبعیت دارد و خود را آزاد از هر بندی می داند، در کودکی این اصل را فرا گرفته. دختر جوانی که همه مصایب را تحمل می کند و به کسی نمی گوید تا مبادا آبرویش برود، هم از کودکی اینگونه بارآمده است.این آبرو، زنان و دختران ما را بد جوری اسیر کرده. اگه لباسشان لکه ای داشته باشد، آبرویشان رفته. اگه ظرف میوه ای که برای مهمان می آورند، لک آب داشته باشد، بی آبرو شده اند. اگر گوشه لباسشان بالا رود، خیلی زشت است. اگر کسی متعرضشان شود و فریاد بزنند، غیر قابل قبول است. اگر چند نوع غذا درست کنند، یکیش شور بشه یا بسوزه، دیگه سرشونو نمتونن بلند کنن. اگه شوهر نامناسبشون طلاقشون بده، از همه پنهان می کنن. اگه توی مدرسه نمره بد بیارن، کسی نباید بفهمه. چاق بشن، خجالت میکشن. لاغر باشنِ، شرمنده اند. یک دختر یا زن تمام روزهای عمرش باید مواظب باشه که آبروش نره. آنهم بابت کارهایی که اگه مردا انجام بدن، عیب نیس. ولی یک پسر یا مرد، فارق از هر گونه استرس داره زندگیشو میکنه. چرا ما دخترانمان را اینقدر حساس و شکننده بار می آوریم؟ مردی اگه زندانی بشه، همه میخندند و میگن زندان مال مرده. ولی اگه زنی صداشو بلند کنه عیبه. این مصیبت را مادران جوان رقم می زنند. تا زمانیکه زنان به دخترانشان سختگیری بیشتری می کنند. تا وقتی که از یک دختر بچه انتظار یک فرشته را داریم، نه کودکی شیطون و بازیگوش. و تا وقتی زنان، هم جنس خود را در جامعه پس می زنند و مردان را ترجیح می دهند، جامعه از تبعیض رهایی نمی یابد. زنان جزییات را دقیقتر حس می کنند و مردان بر کلیات احاطه بیشتری دارند. در تربیت دختران، فشار و تاکید بسیار کمتری از پسران باید وارد کرد تا ایجاد حساسیت در دختران نکرده باشیم.ابتدا مادران جوان، اصولی را بر ذهن کودکان دختر و پسرشان حک می کنند، بعدها همین آموخته ها بصورت قانون درشهر جاری می شود، عرفها را می سازد و یا از زبان خدایان بصورت قوانین غیر قابل تغییر بر جامعه حاکم می گردد.این زنجیره ادامه پیدا می کند، ادیان، قوانین و مردها برای حفظ این عرفهای غلط به زنان فشار بیشتری می آورند و زنها باز فرزندانشان را بگونه ای تربیت می کنند که خلاف عرفها نباشند و خانمها، زنان دیگر را برای اجرای قوانین تحت فشار می گذارند.نمیتوان بدقت گفت در جامعه ما، مردها، زن ستیزترند یا زنها.محمد تقی سعدی نامآبان 1399www.sadinam.com</description>
                <category>sadinam</category>
                <author>sadinam</author>
                <pubDate>Mon, 16 Nov 2020 21:33:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قناری از نزدیک</title>
                <link>https://virgool.io/@delneveshte/%D9%82%D9%86%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-cyw1rn3apvjn</link>
                <description>خونه مون یه پاسیو بزرگ داشت که یک فیلتوس سه متری و دو سه تا درختچه تزیینی دو سه متری، زیبایش می کرد. آشنایی با دوستی که علاقه مند به قناری بود، منو به هوس انداخت که چند تا قناری بخرم و از دلنوازی چهچه اونا لذت ببرم. به نظرم پاسیو با حضور چند پرنده ظریف و خوشرنگ باصفاتر میشد. سری به یک پرنده فروشی زدم. تنوع قناریها و قیمتهای عجیب غریبی که هر کدوم داشتند، غافلگیرم کرد. دقتی به توضیحاتی که فروشنده برای هر نوع میداد ، نداشتم. واسه من نژاد قناری مهم نبود و صرفا می خواستم بخونه. شاید هم فقط هوس کرده بودم چن تا قناری داشته باشم. دست آخر با هف هشت تا قناری جورواجور نر و ماده، یه قفس، مقداری دان قناری، چن تا لونه پرنده، ظرف مخصوص آبخوری و ظرف دان از مغازه بیرون آمدم. دستورالعملی هم نوشته بودم که چه غذایی باید بخورن و چند روز یکبار زرده تخم مرغ بهشون بدم و چیزهای مشابه. نکته ای که خلاف انتظارم بود، اینکه قناریها وقتی بیشتر میخونند که جدا از هم نگهداری بشن. وقتی کنار جفتشونن، دیگه رویایی ندارن که اونو با صدای بلند فریاد بزنن. کارها یه اصولی دارن که باید مطابق اون انجام بشه. ولی ما خیلی وقتا تبعیت نمی کنیم و اونجور که دلمون میخواد، صورت میدیم، بدیهیه که نتیجه دلخواهو نمیگیریم. چاره ای نبود. شرایطشو نداشتم که چن تا قفس با چن تا پرنده جدا از هم نگهداری کنم. اصلا حوصله اینهمه رتق و فتق نداشتم. من جزو اون دسته آدمایی نیستم که بتونن هر روز کارهای پرمشقتو انجام بدن. با خوشحالی وارد خونه شدم. لونه های پرنده را لای شاخ و برگ درختچه ها و روی دیوار پاسیو، جاسازی کردم. دو سه تا ظرف مخصوص آب قناری را نصب کردم. چند تا ظرف دان قناری را کف پاسیو گذاشتم. درب قفس را باز کردم تا قناریها با خوشحالی پر بکشند و هر کدوم شاخه ای را برای نشستن انتخاب کنند. بعد هم کنار پاسیو، روی زمین خوابیدم و مسحور تماشای آنها شدم. قناری دوستایی که میشناختم، یک یا دو قناری داشتن و من یهو، هف هشت تا با هم خریده بودم. قناریها از خوشی حضور در یک جای وسیع، شروع به خوندن کردند. دلمو قرص کردم که پرنده فروشه اشتباه گفته و پرنده ها از نبودن در قفس بیشتر لذت می برند و ما هم از این دلخوشی اونا بهره مند میشیم.چند روزی نگذشت که قناریها دو تا دو تا با هم جفت شدند و لانه ای را برگزیدند و تخم گذاشتند. خیلی زود قناریهای ما دو برابر شدند. جوجه ها رشد کردند و به پرنده های بالغی تبدیل شدند. باز تعداد لانه ها را افزایش دادیم. حالا پاسیو حال و هوای جدیدی داشت. هر چه پیش می رفت، گیاهان رو به نابودی می گذاشتند و پرنده ها افزایش پیدا می کردند. فقط فیلتوس بود که هنوز سرپا بود. شاید چون برگهایش را دوست نداشتند. ولی برگهایش بیشتر رنگ فضله پرنده شده بود تا سبز سیر. منم روزی یکی دو ساعت کنار پاسیو دراز می کشیدم و زندگی پر شور این پرندگان خوش تراشو نظاره می کردم. انگار به یکی از تفریحات دایمی من تبدیل می شد. یا قرار بود یک تز در مورد زندگی قناریها بنویسم که اینقدر دقت می کردم.چند ماه بعد تعداد قناریها آنقدر زیاد بود، که با هر هراسی، همه که با هم می پریدند، موجی از پر و پرز از درز دربهای پاسیو بیرون می زد وکمی ما را نگران بروز حساسیت می کرد. یکی از نکات جذاب، رفتارهای متفاوت قناریها بود. ما اکثرا پرندگان و موجودات را از دور می بینیم و شاید فک کنیم هر گروه از موجودات کاملا مشابه همند و حداقل چیزی بعنوان خصوصیات اخلاقی برای آنها متصور نیستیم و این موضوع را کاملا منحصر به انسانها می دانیم.قناریها که با هم جفت می شدند، تخم می گذاشتند و باید تخمها را گرم نگه میداشتند. تعدادی از جفتها به نوبت روی تخم می خوابیدند و دیگری فرصتی برای آب غذا خوردن و استراحت بر شاخه ای پیدا می کرد و با نوکش به نظافت تک تک پرهایش می پرداخت. پس از آنکه جوجه ها از تخم بیرون می آمدند، هم نر و هم ماده وظیفه غذادادن به جوجه ها و گرم نگه داشتنشان را به عهده می گرفتند. در برخی زوجها، پرنده نر دخالتی در امور نمی کرد و فقط پرنده ماده بود که روی تخمها می خوابید. وقتی تشنگی و گرسنگی فشار می آورد، چند لحظه لانه را ترک می کرد، آب و دونی میخورد و بلافاصله برمی گشت و دوباره روی تخمها می نشست. این ماده ها که نرهایشان بی وفا می نمودند، جوجه هایشان را به تنهایی غذا می دادند. بر روی تخمها و یا در کنار جوجه ها به نظافت بالهایشان می پرداختند. یکی دو زوج هم بودند که پرنده ماده از زیر وظایفش شانه خالی می کرد و تنها پرنده نر بود که وظیفه نگهداری از تخمها و جوجه ها را بر عهده داشت. ولی سری بعد هم دوباره همین نر و ماده با هم جفتگیری می کردند و حساسیتی بر بی وفایی زوج به چشم نمیخورد. انگار به راحتی با شرایط کنار می اومدند و مانند ما کینه ای بدل نمی گرفتند و یا دلخور نمی شدن. چند زوج دیگر به این گونه عمل می کردند که ماده بر روی تخمها می خوابید و صرفا زمانی که برای خوردن و آشامیدن لانه را ترک می کرد، پرنده نر مراقبت را به عهده می گرفت. در این میان یک قناری نر جلب توجه می کرد که زوجی نداشت و تنهایی را ترجیح میداد. عجیب اینکه هر دو پرنده ای که جفتگیری می کردند، درست لحظه ای که پرنده نر پرمی کشید و در حالی که ماده هنوز خف کرده بود، این نر شیطون خودش را به پشت پرنده می رساند و با آن ماده جفتگیری می کرد و بدون توجه به تعجب قناری ماده، که نمی فهمید چه شده، به سوی شاخه ای پر می کشید و ضمن گذران عمر خود به تنهایی، منتظر فرصتی اینچنین می ماند. در این موارد جفت نر هم عکس العملی نشان نمیداد. نه احساس گناهی بود و نه عرش خدا به لرزه درمی آمد.مشابه همین موضوع را در یک مستند گوزنها می دیدم. گوزن قوی و مسنی، حرمسرایی برای خود ایجاد کرده بود و با هف هشت ماده، کامروایی می کرد. با قدرتی که داشت، اجازه نزدیک شدن به نرهای جوانتر را نمیداد. جالب اینکه در یک صحنه، یکی از نرهای قویتر، بخود اجازه داد که وارد قلمرو گوزن حاکم بشه. گوزن حاکم بلافاصله برای تادیب این گوزن خاطی، با او درگیر شد و به جنگ  پرداخت. در این فرصت گوزنهای نر جوان، خود را به ماده ها رساندند و با آنها جفت گیری کردند. گوزنهای ماده مقاومتی نشان ندادند. لابد آنها هم بدشان نمیومد طعم یک گوزن جوانتر را تجربه کنند.شاید همین خصوصیات اخلاقی مشابه جامعه انسانی، باعث شده که چینی ها معتقد شوند، انسانهای منزه، قبلا یک نوع حیوان خوب بوده اند و پس از مرگ، روحشان در کالبد گونه ای دیگر حلول می کند و به همین منوال در مورد انسانهای بدطینت.محمد تقی سعدی نامآبان ۱۳۹۹Www.sadinam.com</description>
                <category>sadinam</category>
                <author>sadinam</author>
                <pubDate>Thu, 12 Nov 2020 18:09:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیکتاتوری دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@delneveshte/%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-b2jgvruqzips</link>
                <description>ظهور سران خودکامه، ملی گرای افراطی، متعصب، نژادپرست و خود بزرگ بین، خطرساز و فاجعه آفرین است. در قرن گذشته هیتلر و استالین  ظهور کردند و دنیا را بخاک و خون کشیدند. رهبران بیشتری در مقیاس کوچکتر در کشورهای آسیایی، آفریقایی و آمریکای لاتین پدیدار شدند. اینان ملت خود و دنیا را درگیر حماقت اندیشه و رفتارشان نمودند. رهبرانی که می خواستند جهان جدیدی بسازند. ولی در پایان بجز جنایت، کشتار، فاجعه انسانی و بدترکردن زندگی مردم، چیزی بجا نذاشتند و با نامی ننگین کنار رفتند.بازی کردن با زندگی دیگران برای کسب قدرت، پول و منفعت، روش معمول سیاستمداران است و در همه دهه ها دیده می شود. حمله آمریکا به افغانستان و عراق با هدف تملک و تغییر جهت سیاسی خاورمیانه از این دسته است. یا همکاری آمریکا و عربستان در شیوع داعش در عراق و سوریه. عربستان با هدف حذف قدرت شیعیان در منطقه و حفظ نفوذ خود، آمریکا بخاطر انحراف ذهن مردم عراق از مبارزه با آمریکا و درگیری آنان به جنگی داخلی، وارد این بازی شدند. هیچکدام طرفی نبستند ولی باعث جنایات بیشماری شدند. مردم بیگناه زیادی سالها در جنگ، بدبختی، فقر، خانه بدوشی و اسارت بسر بردند و درگیر شرایط بسیار بدتری از زندگی نه چندان خوبی که داشتند، شدند.ظهور ترامپ موضوع متفاوتی بود. ایندفعه دیکتاتوری بی نقاب در آمریکا ظاهر شد. آمریکایی که خود را پرچمدار و مدافع دموکراسی در جهان می داند. ترامپ قصد داشت، همه ملتها را در تبعیت و اسارت آمریکا قرار دهد. با اتکا به هوش و قدرت خود و به کمک نمایش و ژستهای مسخره، خواست همه کشورها را به بند بکشد. گویا همه ترسو و احمقند و زود تسلیم زور می شوند. فکر میکرد، می تواند قهرمانانه، همه شرایطش را به بقیه تحمیل کند. آمریکا دیگر آن ابرقدرتی نبود که با مشارکت اروپا و چند همپیمان دیگر، ملتها را مجبور به قبول شرایطش می کند. آمریکایی که با صورتک مهربان و بشردوستانه و در قالب حمایت از حقوق ملتها، رذالتها و افزون طلبیهایش را جامه عمل می پوشاند و به پشتوانه سازمانهای بین المللی، به بسیاری از خواسته هایش دست پیدا می کند.آمریکای ترامپ، کشوری است که از همه طلبکار است. دوست و دشمنی نمی شناسد. شریک تجاری و سیاسی ندارد. چین همانقدر منفور است که اروپا و کانادا. همه باید بیایند و سهم آمریکا را پرداخت کنند. آمریکای ترامپ دیگر هیچ نقابی ندارد. نه انساندوستی، نه قانونمندی، نه حقوق بشر، نه دموکراسی و نه حقوق بین المللی. تنها پول و منفعت را می شناسد. عربستان را گاو شیرده می نامد و میگوید باید هزینه های توسعه طلبی بیست ساله آمریکا در خاورمیانه را بپردازد(هفت هزار میلیارد دلار). معتقد است، اروپا سالها از پول و قدرت آمریکا سواستفاده کرده. کانادا حقوق آمریکا را ادا نکرده است. با کره جنوبی و ژاپن درگیر می شود. اینها دوستان و همپیمانان صد ساله آمریکا بودند. تعرفه های کمرشکنی برای کالاهای اروپا و کانادا وضع می نماید.دشمنان آمریکا جای خود دارند. آمریکای ترامپ انواع فشارها را به ونزوئلا وارد می کند. آنقدر روسیه و ایران را تحریم های مختلف می کند که دیگر هیچ تحریم بیشتری برای اعمال وجود ندارد. جنگ تجاری با چین را براه می اندازد و چین را دشمن شماره یک جهان و آمریکا معرفی می کند. تمام تلاشش را برای ایجاد دیواری آهنین در مرز مکزیک و جلوگیری از رفت و آمد آنها، بکار می بندد. ممنوعیت ورود اتباع شش کشور مسلمان به آمریکا را ابلاغ می کند. قاسم سلیمانی را ترور میکند و با افتخار به آن می بالد.ترامپ به ملت خود هم رحم نمی کند. همکارانش از توهینهای او درامان نیستند. دائما در حال عزل یا اخراج آنان و بکارگیری فرد دیگریست. و آنکه معزول شده را با بدترین توهینها بدرقه می کند. بیمه های درمانی عمومی که در زمان رییس جمهور قبلی بنا شده را بهم می زند. اصلا منطقش اینست که هر تصمیمی که رئیس جمهور قبلی گرفته را باید برگرداند، چون او سیاه پوست بوده. لابد مردم آمریکا هم غلط کرده اند که او را انتخاب کردند. نژاد پرستی افراطی، فراتر از هیتلر!  با همین منطق، برجام را قبول ندارد، از پیمان پاریس خارج می شود و صدها پیمان دیگر آمریکا را معلق می نماید. قانون تجارت جهانی، که آمریکا بنیانگذار آن بود و در لوای دهکده جهانی توسعه داد، را نقض می کند.با احمقانه ترین شکل ممکن با مشکل کرونا مواجه می شود. با مسخره کردن ماسک و تدابیر پیشگیری، موجبات کشته شدن دویست و پنجاه هزار هموطن خود و مبتلا شدن میلیونها نفر آمریکایی می گردد. این تز را به انگلیس و برزیل هم دیکته می کند و آنها هم بالاترین تلفات را می دهند. آنهم در مقطعی که کشورهای چین و بسیاری از کشورهای شرق آسیا، کاملا آن را مهار می کنند. نه تنها بعنوان تنها ابرقدرت جهان، کمکی حتی ظاهری به کنترل بیماری در جهان نمی کند که سازمان بهداشت جهانی را، تضعیف هم می نماید. در اوج شیوع کرونا که همکاری بین المللی بیشتری لازم است، به بهانه واهی از سازمان بهداشت جهانی خارج می شود.خوشبختانه بقیه کشورها تلاش می کنند با بی توجهی و خویشتنداری از کنار موضوع بگذرند و دعا کنند دوران این دیکتاتور احمق بسر رسد. چین، محتاطانه تعرفه های متقابلی را بکار می بندد. اروپا با ناباوری رفتار آمریکا را زیر نظر می گیرد. چند بار رهبران منطقه یورو خاطرنشان می کنند که اروپا باید راه مستقلی را در پیش بگیرد. با خروج بی منطق ترامپ از برجام، روحانی به امید اتمام چهار سال دوره وی می نشیند. کره شمالی که با دو دور مذاکره، منش ترامپ را درک می کند، به آرامی خود را کنار می کشد.این موجود خودخواه، پس از شکست انتخاباتی، رئیس جمهور جدید آمریکا را تهدید به ترور می کند. آنهم در آمریکایی که همیشه با برچسب مبارزه با تروریست، با دشمنانش جنگیده است.( ترامپ در گردهمایی که در میشیگان برگزار کرده بود مدعی شد که شاید جو بایدن در صورت رئیس جمهور شدن تنها سه هفته در قدرت باشد و ترور شود و معاون او کامالا هریس جای او را بگیرد. منبع: CNN - هفتم آبان 1399)نکته جالب اینکه این نوع آدمها، همیشه پیروان بسیار زیادی هم پیدا می کنند. مگر هیتلر کم عاشق و فدایی داشت؟ همین جمعیت انبوه طرفدار، موجب میشه که این آدمهای تبهکار، احساس درست بودن بکنند، احساس برحق بودن، احساس رهبر بودن، و همین طرفداران زیاد، آنها را به جنایات بیشتر وادار میکند، تا باز هم بتوانند غریو شادی پیروانشان را بلندتر بشنوند.مردم باسوادتر می شوند، داناتر می شوند، تکنولوژی بالاتری را دراختیار می گیرند، زندگیشان مدرنتر می شود، ولی انگار همان مردم جنگ جهانی اولند، جنگاوران جنگ جهانی دوم، اجیران لشکر مغول، سربازان جنگهای صلیبی، به صلیب کشندگان عیسی. ظاهرا دانش، آدمها را انسانتر نکرده است. جنایاتی که در دودهه اول قرن بیست و یک شد، بیشتر از خشونت مردم سده های قبل است. به کجا می رویم؟محمد تقی سعدی نامآبان 1399www.sadinam.com</description>
                <category>sadinam</category>
                <author>sadinam</author>
                <pubDate>Tue, 10 Nov 2020 21:07:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>