<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Demian</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@demi</link>
        <description>یک آدمِ کاملا معمولی که بی‌خیال تمام چیزهایی شده که ده سال پیش می‌خواسته. طعمِ همه‌اش را چشیده و فهمیده «آواز دُهُل» بوده‌اند. از دور خوش بوده‌اند. این یادداشت‌ها کارکرد دل‌برانه دارند. برای ح جیمی.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 06:42:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/43446/avatar/FQLMvv.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Demian</title>
            <link>https://virgool.io/@demi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تا اشک برای مادرِ محسنِ نامجو</title>
                <link>https://virgool.io/@demi/%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%90-%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86%D9%90-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AC%D9%88-tma5kngcirxf</link>
                <description>هنوز و هر ثانیه حواسم به خبرِ فوتِ مادر محسن است و ویدئویی که مردم با او هم‌خوانی می‌کنند. وقتی ویدئو را دیدم اشک ریختم و اشک ریختم. این‌جور لحظات، ثانیه‌های عجیبی‌ست. راستش وقتی پای مرگ وسط می‌آید بیشتر حواسمْ جمعِ زندگی می‌شود. https://www.instagram.com/p/Bw9AwiHgkeq/?utm_source=ig_share_sheet&amp;igshid=1wvf4c6j6800t  فکرم باز آمد سراغِ تو، با خیالِ دوباره‌ی حرف‌هایی که امروز توی نودل‌بار زدیم. به این فکر کردم که چه خوب شد که بی‌پدری را تجربه کردم. چه خوب شد که اعتیاد را تجربه کردم، چه خوب شد که آن‌همه اتفاقِ بد افتاد، چه مبارک که در اوج تنهایی دلم خواست کاری بکنم، شادا که دلم خواست دوباره بلند شوم و صدها بار خدا را شکر که تو دستت به تلفن رفت آن ساعتی که من چیزی گذاشتم و باعث شد تو پاسخی بدهی و ... .چقدر تصادفات عجیب است. منطق مطلقِ اتفاق غریب است. چقدر باید خدا را شکر کنم که فرصتِ شناختِ تو را داشته باشم، که تو آن روز، در آن ساعت درگیرِ چیزی نبوده باشی و فرصت کرده باشی سری به تلفنت بزنی و بخواهی برای من پاسخی بنویسی.این طرحی که از محسن زده بودم را تو دوست داشتی، پس به بهانه‌ی رفتن مادرش، اینجا هم می‌گذارمش. نام عکاس را پیدا نکردم. خودش ببخشد.از تمامِ این تصادفاتِ عجیب که ۳۲ سال، بی‌وقفه پیش آمد تا در آن ثانیه کارِ ما به هم بیفتد ممنونم که حالا تو مرا به اسمِ کوچک صدا می‌زنی و در تمامِ خیابان‌های شهر، صدای خنده‌ات، شادترین صدای دنیا می‌شود. از تو، اتفاقات، از روزگاری که پدربزرگت گذراند تا به مادربزرگت برسد و ما امروز به هم، از همه و همه‌اش ممنونم. تا باد، چنین بادا «ح جیمی»ِ من.</description>
                <category>Demian</category>
                <author>Demian</author>
                <pubDate>Fri, 03 May 2019 00:29:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مست بنویس، هشیار ویرایش کن</title>
                <link>https://virgool.io/@demi/%D9%85%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%87%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%A9%D9%86-utu8uufmgdfu</link>
                <description>من از وقتی با ح جیمی آشنا شدم، بارها و بارها با ذوقِ کودکانه‌ای، پروپوزول‌های مختلفی ارائه‌ کرده‌ام تا چیزهایی را در زندگی‌مان تغییر دهیم. اصلاً چیزی که در رابطه با او زیباست، همین تفاوت‌های وحشتناک است. بارها با صدایی که از شدتِ ذوق شکلِ عربده‌ است گفته‌ام، بیا فُلان‌کار را بکنیم. او اما از سرِ تعقل، لب‌خندی زده و گفته: «عزیزم، دل‌بندم، فرزندم، حالا وقتش نیست» بعد دلایلی آورده که به لحاظ منطقی مو لای درزش نرفته. همین ذوقِ وحشت‌ناکِ من و تعقلِ آرامِ او، من را به مرحله‌ی سلوک رسانده. من حالا درویشی‌ام که پیش‌نهاداتم را پیش از ارائه قورت داده، از کادر خارج می‌کنم. اما این آهسته و پیوستگی او هم به طرزِ دل‌نشینی زیباست. توی نیویورک‌تایمز مقاله‌ای خواندم که نسخه‌ی مهمی برای همین شورِ من و تعقلِ او بوده. «همه‌چیز را عوض کن، اما آرام» بماند که تیترش من را یادِ آن جمله‌ی گاندی انداخت که «حریف را خُرد کن ولی در آرامش» اما پیش‌نهادِ درستی‌ست. یک عکس که خودم گرفته‌ام و ربطی به این نوشته نداردتوی آن مقاله نوشته بود که با ذوقی دیوانه‌کننده برنامه‌ریزی کنیم که همه‌چیزهای مزخرف زندگی را دور بریزیم و به دقتِ یک معمار، آرام و با احتیاط در برنامه‌ی روزانه بگنجانیم‌شان و اجرایشان کنیم. شبیه آن نسخه‌ی همینگوی درباره‌ی نویسندگی که می‌گفت «مست بنویس، هشیار ویرایش کن»می‌خواهم همین پیش‌نهاد را به ح جیمی بدهم. بیا همه‌چیز را عوض کنیم. بیا با چنگ و دندان بیفتیم پی همان‌چیزی که از زندگی می‌خواهیم. شورش از من، تعقلش با تو. اما در میزانی برابر. چون خودت می‌دانی آن‌قدر دوستت دارم که معمولاً خودم هم طرفِ تعقلت را می‌گیرم. اما بیا مساوی‌تر ببینیمش. شبیه شب و روز، مثل زن و مرد،‌ مثل یین و یانگ. همان‌قدر دیوانه که دوستت دارم، همان‌قدر آرام که می‌پذیری‌ام.پی‌نوشت اول: دوستت دارم می‌دونی. که این کارِ دله. گناه من نیست. تقصیر دله.پی‌نوشت دوم: بیا تا گل برافشانیم و فیلان.پی‌نوشت سوم: کله‌ی پدر استیو جابز.</description>
                <category>Demian</category>
                <author>Demian</author>
                <pubDate>Thu, 02 May 2019 01:02:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی دورانِ دل‌انگیزِ «پسا(تو)»</title>
                <link>https://virgool.io/@demi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%90-%D9%BE%D8%B3%D8%A7%D8%AA%D9%88-sg6gyybko4u0</link>
                <description>احتمالاً آخرین‌ چیزی که برای‌تان در طول زندگی مهم خواهد بود، توضیحاتی در بابِ «ریش» من است. اما ریش‌های من این روزها، در مرحله‌ی جالبی قرار دارند. آن‌ها تا به حال این‌چنین بلند نشده بودند. البته ریش‌هایم خیلی بلند نیست. برای فهمِ بیشتر، ابیِ خواننده را در ۴۰ سالگی ببینید. ریش‌هایم در همان سطح است. اما خب من هیچ‌گاه نگذاشته بودم چنین برای خود قد بکشند. بگذارید مثالی بزنم. هفته‌ی پیش من برای اولین‌بار در زندگی‌ام ریش‌هایم را با شامپو شستم. همیشه به خاطر دانه‌های سفیدش، آن‌ها را از ته می‌زدم تا معلوم نشود دارم پیر می‌شوم. امروز اما ریش‌هایم بلند شده و تعداد دانه‌های سفیدش با دانه‌های سیاهش در حال برابر شدن است. این همه اطلاعات مفید درباره‌ی ریشم را خواندید تا بدانید این تغییر اساسی، مرهونِ حضورِ «ح جیمی» است. این تنها یکی از تغییراتی‌ست که حضورش در زندگی‌ام رقم زده. همین که می‌دانم دوست دارد ریش بگذارم تا به قول خودش «پسر خوشگل» به نظر نیایم و حداقل در ظاهر، عاقله‌مرد بزنم.ریش تنها یک مثال است. حضور او خیلی چیزها را تغییر داده. حسود شده‌ام! (که این یکی البته خوب نیست) اما بیش‌تر کار می‌کنم، به فکر ازدواج افتاده‌ام (چیزی که در ۳۲ سال گذشته از آن فرار می‌کردم)، چیزها را دو نفره می‌بینم، داشتن چیزی در دستان او با داشتنش برای خودم تفاوتی نمی‌کند و هزار تغییر ریز و درشتِ دیگر.خودم اسمِ این دوران را دورانِ «پسا ح‌جیمی» می‌گذارم. و این تغییرات -که هر روز در حال بیشتر شدن است- زیباست. تغییراتی که یار رقم می‌زند. حضورش، خنده‌هایش و نفسِ عمیقِ توی آغوشش با تو کاری می‌کند که چیزهایی را -هرچند کوچک و بزرگ- در خودت عوض کنی. عکسِ پایینی را ببینید. عکسی ناپیدا از «ح جیمی‌»ست. وقتی که روی بالکن خوابگاهش نشسته و برایم از اخوان ثالث می‌خواند. همین بهانه، باعث شده من به طرزِ غیرقابل‌باوری خوش‌قول باشم و هر شب در ساعتی مقرر، زیر بالکنِ خوابگاهش حاضر شوم. -بماند که می‌دانم بعضی وقت‌ها حوصله‌ام را ندارد- این خانم ح جیمی‌ست. در حال خواندن اخوان روی بالکناگر این‌جا را خواندید برایم بنویسید. از تغییراتی که حضور یار در شما ایجاد کرده. هر چه باشد، برای من یکی مبارک است. من باید وقتی او یار من است، آدمِ بهتری باشم. عوضیِ درونم را بکشم و کسی باشم که او به راحتی بتواند با افتخار به روح و جسمم تکیه کند. هیچ‌چیز زیباتر از طریقتی که روح شما برای بهترشدنی که حضور یار در شما می‌طلبد، نیست. هیچ‌چیز. پی‌نوشت اول: تا پخته شود خامی...</description>
                <category>Demian</category>
                <author>Demian</author>
                <pubDate>Tue, 30 Apr 2019 23:19:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگذار درباره‌ی سیاوش‌هایشان حرف‌ بزنند</title>
                <link>https://virgool.io/@demi/%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B4%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86%D9%86%D8%AF-asxeb367yyqy</link>
                <description>اسم‌ها، بسته به آن‌چه در زندگی بر من گذشته دچار تغییر معانی می‌شوند. زکریا قبل از آن‌که نزدیک‌ترین دوستم «رحمت‌الله» اسمش را به زکریا تغییر بدهد،‌ برایم تصویری از همان آدمی را می‌ساخت که الکل را اختراع یا کشف یا به هرحال یک‌کاری کرده بود. حالا اما زکریا، دوستِ نزدیک من است. این قصه در موردِ نام دیگری هم اخیراً پیش آمده. قبل از این روزها «سیاوش» نام پدرم بود. ملغمه‌ای بود از ترس‌ها و خاطرات و عشق‌های ابرازنشده به پدر. بعدها که با «مسکوب» آشنا شدم، شد همان سیاوشی که با اسب از میان آتش می‌گذرد و می‌شود نسخه‌ی فارسیِ ابراهیم. اما حالا سیاوش، برایم معنای تازه‌ای دارد.شناسنامه‌ی یکی از سیاوش‌هایی که توی زندگی‌ام حضور داشته‌انداین اسم، نامِ دوست‌پسرِ سابقِ «جیمی»ست. -اگر کنجکاو هستید بدانید جیمی کیست به پست قبلی‌ام مراجعه کنید- اسمی که این روزها زیاد از جیمی در موردش می‌شنوم. اولین دوست‌پسر رسمیِ دوست‌دخترِ امروزِ من. کسی که جیمی بسیار مدیونش است و می‌دانم احتمالاً جیمی برخی از کیفیاتش را -جرات ندارم در مورد مواردی جز کیفیت حرف بزنم- از رابطه با او و تجربه‌ی مشترک با او به دست آورده. راستش روزهای اول که جیمی از دوست‌پسر سابقش گفت -آن‌روزها هنوز دوست‌پسر سابق بود و سیاوش نبود- چنان خشمی به جانم می‌افتاد که هراکلیوس کبیر باید می‌رفت کشکش را می‌سابید. اما جیمی کوتاه نیامد و تا توانست درباره‌ی سیاوش حرف زد. در واقع در مقابلِ حساسیت من به سیاوش، دوخَمِ من را گرفت و منِ چغرِ بدْبدن را ضربه‌ی فنی کرد. همین دیروز، برایم گفت که چقدر نگران سیاوش است. تصمیمِ من از وقتی که توی رابطه با جیمی رفتم این بود که درباره‌ی روابطِ سابقم زیاد حرف نزنم تا این‌که بر اساسِ اتفاق، حرف‌ها پیش آمد و پیش آمد و پیش آمد و جیمی؟ خم به ابرو نیاورد. امروز اما فکر می‌کنم باید جیمی را در آغوش بکشم و بگذارم درباره‌ی سیاوشش حرف بزند. سیاوش بخشی از اوست. بخشی از گذشته‌ی او. بخشی که او را ساخته و بخشی که دوستش داشته. راستش حسادت من هم نتوانسته در جایگاه دوست‌پسرِ سابقِ دوست‌ْدخترم، خللی ایجاد کند. پس کاش یاد بگیرم که بتوانم وقتی می‌خواهد از گذشته‌اش یاد کند،‌ کنارش باشم. دستش را بگیرم و نگذارم فکر کند باید چیزی را توی حفره‌های ذهنش پنهان کند. من جیمی را خیلی دوست دارم. آن‌قدر که باید پا روی خیلی چیزها بگذارم. پی‌نوشت اول: پا نمانده برایم، خدا! پایی بده!پی‌نوشت دوم: دیروز درباره‌ی نفرتم از تلفن همراه نوشتم. یادتان هست؟ همین امروز صبح، مجله‌ی فاخرِ ترجمان، این مقاله را از نیویورک‌تایمز منتشر کرد. بخوانید و ببینید که لابد دلیلی پشت این اتفاقات است. http://tarjomaan.com/neveshtar/9381/ پی‌نوشتِ سوم: جیمی جانم. می‌دانم تهِ دلت گفتی: «جانِ عمه‌ات!» حق با توست. اما به جانِ همان عمه‌ام، دارم سعی می‌کنم یاد بگیرم. این خط - این نشان *</description>
                <category>Demian</category>
                <author>Demian</author>
                <pubDate>Mon, 29 Apr 2019 23:02:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در مضارِ روزمره‌گی و سبزی‌خریدن</title>
                <link>https://virgool.io/@demi/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B6%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%D8%A8%D8%B2%DB%8C%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%86-danfttsn1ivw</link>
                <description>آن روزها در مجله‌ای، گزارش بردنِ نوبلِ «دوریس لسینگ» را نوشته بودم. از این نوشته بودم که وقتی خبرنگاران و پاپاراتزی‌ها ریخته بودند جلوی درِ خانه‌اش تا خبر بردن نوبلِ ادبیات را به او بدهند، سخاوت‌مندانه تشکر کرده بود و از آن‌ها خواسته بود کنار بروند تا با خیال راحت برود و سبزی بخرد. آن‌روزها به این فکر کردم که چطور می‌شود در برابرِ بُردنِ نوبل انقدر بی‌تفاوت بود. «لسینگ» هم از آن‌ها نبود که اهل ادا درآوردن باشد. صبر کنید عکسش را بگذارم تا ببینید لسینگِ نازنینْ بی‌شک بی‌اداترین برنده‌ی تاریخ نوبل بوده، هست و خواهد بود.به دوریسِ ما می‌خورد که اهلِ ادا باشد؟ بعد وقتی آن‌ گزارش را به شیدا سپردم تا ویرایشش کند به این فکر کردم که «لسینگ» وقتی از عشق می‌نوشته، همین‌قدر بی‌تفاوت بوده؟ وقتی در جملاتش چنان شوریده از عشق می‌نوشته هم به سبزی‌خریدن فکر می‌کرده؟ این یادداشت‌ها که از لحاظ ادبی بی‌شک، کیلومترها از غنای دوریس به دور است، یک دلیل روشن و واضح دارد. خواباندنِ کرمِ من برای نوشتن، یادآوریِ آن‌روزها که هنوز وبلاگ برای خودش، امپراتوریِ انتلکچوال‌ها بود و مهم‌تر از همه‌ی آن‌ها، دل‌بری از «ح جیمی.»این روزها درگیر «کیفیت» شده‌ام. کیفیتِ لحظات. همان‌چیزی که از فلاسفه‌ی شرق، از تائودچینگ و بودا تا انجمن‌های دوازده‌قدمی معتادان گمنام و کلاس‌های خودشناسی و حتی درجه‌سه‌ترین مجلات درباره‌اش حرف می‌زنند. «زیستن در لحظه‌ی اکنون» این مفهوم دقیقا به اندازه‌ی گسترشش در مکاتب مختلف مهم است. اما یک نگاه ساده به زندگیِ امروز من نشان می‌دهد که به قولِ «ح جیمی» ریده‌ام. راستش به چیزهایی که می‌خواستم رسیده‌ام. به اندازه‌ی یک پیرزنِ یائسه، قانع‌ام و جز خوش‌حالیِ «جیمی» -از این‌جا به بعد جیمی صدایش می‌کنم- چیزی نمی‌خواهم. اما چیزی که روشن است این است که این‌طوری نمی‌شود. یک‌چیزهایی را باید آرام گذاشت تا ته‌نشین شود. یکی‌اش همین راهِ به سمتِ خوش‌بختی. اتفاقاً این یکی، از آن‌هایی‌ست که باید آرام و پیوسته رفت. باید تُک زد. نباید سر کشید. به روزهایم با جیمی فکر می‌کنم. به دویدن‌های ما پیِ باسنِ خوش‌بختی. بماند که انقدر زیباست که آخرِ شب‌ها که خسته و کوفته به پانسیون برمی‌گردیم خوش‌حالیم. اما می‌توانیم آن‌قدر هم خسته نباشیم. راستش من فکر می‌کنم کله‌ی پدرِ استیو جابز. همین پریروز مقاله‌ای خواندم که «لیسا» دخترِ استیو، کلی به استیوِ بیچاره بار کرده بود که پدرِ بی‌پدری بوده. دلم خنک شد. من به تلفنِ جیمی حسودی می‌کنم. راستش اگر خاویر باردم و تلفنِ جیمی را اگر رقیب خودم بدانم ترجیح می‌دهم جیمی با خاویر باشد تا با تلفنش. این تلفن همراه با ما چه‌ها که نکرده. ما منتظر چه هستیم؟ قرار است چه خبرِ مهمی به ما برسد که چشم از آن برنمی‌داریم؟ قبل از آن مگر زندگی زیباتر نبود؟ من از تلفن هراس دارم و به تمام تلفن‌های همراه حسودی می‌کنم. اصلا می‌خواهم تمام تجربه‌ام از نوشتن را بگذارم پای تقبیح تلفن همراه. اصلا این‌جا را وبلاگی می‌کنم برای همین. کمپین راه می‌اندازم. تظاهرات می‌کنم، دولت تعیین می‌کنم. جیمی! این‌جا قرار بود مقدمه‌ای باشد برای یادداشت‌هایی که قرار است بهانه‌اش تو باشی ولی من که هنوز فوق‌لیسانسِ حقوق‌بشرم دستم نیامده! پس صبر کن. من هنوز کلی مشکل دارم که درست می‌شود. این‌جا می‌نویسم تا دلت را ببرم و کله‌ی پدرِ هرکسی جز من قصدِ دل‌بردن از تو را داشته باشد. دوستت دارم و آرزوی مرگِ تکنولوژی را دارم برای دخترکی که مدعی بود از تکنولوژی به دور است. اصلا فاک یور فون!قصه‌ی «اِوْلین فرنسیس مک‌هیل» را برایت گفته بودم؟ همان دختر کتابداری که خودش را از طبقه‌ی ۸۶ ساختمان امپایر استیت پایین انداخت و روی سقف یک ماشین سیاه‌رنگ پایین آمد؟ او جای این‌که پخش شود کفِ خیابان، شد یکی از نمادهای زیبایی در قرنِ بیستم. خانم مک‌هیلدیوید بویی و اندی‌وارهول و آرتیست‌های دیگر از این دخترک، الهامات فراوانی گرفتند. اما یک شاعر جوان ایتالیایی برداشتِ زیبایی از این عکس کرد. او گفت: «کاش اگر خواستم برای تو بمیرم، همین‌قدر زیبا بمیرم»</description>
                <category>Demian</category>
                <author>Demian</author>
                <pubDate>Mon, 29 Apr 2019 01:35:32 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>