<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های denna.parvizi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@denna.parvizi</link>
        <description>می نویسم؛ متفاوت.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 10:34:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/226914/avatar/r07CWa.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>denna.parvizi</title>
            <link>https://virgool.io/@denna.parvizi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پروازِ ۵۹۵۵</title>
                <link>https://virgool.io/@denna.parvizi/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%90-%DB%B5%DB%B9%DB%B5%DB%B5-g5drpepnfl3e</link>
                <description>یادم نمی‌آید چند روز یا چند ساعت است که آب دریا در دهان و بینی‌ام، نفس‌کشیدن را برایم سخت کرده و شوریش چشمم را می‌سوزانَد. گاهی از هوش می‌روم. جلیقه زرد پلاستیکی تا حلقومم بالا آمده است. مدام دعا می‌کنم که به این زودی‌ها سوراخ نشود؛ حداقل نه قبل از این‌که پیدایم کنند. نمی‌دانم چرا این آب لعنتی این‌قدر غلیظ شده؛ درست عین قیر یا مرداب گِل پایینم می‌کِشد. این جلیقه‌ها هم به هیچ دردی نمی‌خورند. چند بار سعی کرده‌ام دست راستم را بالا بیاورم؛ اما با این که حسش می‌کنم، بالا نمی‌آید.دست چپم را حس نمی‌کنم. در تاری دیدم، چند متر آن‌طرف‌تر ساحلی به چشمم خورده؛ یا شاید فقط یک توهمِ دورِ پردرخت بود. صخره‌ای قرمز رنگ، نزدیکی‌هایم خودنمایی می‌کند. تا حالا صخره قرمز ندیده بودم. تکه‌ای جسم نرم، چهارچنگولی به آن چسبیده است که از این فاصله دقیقا نمی‌شود تشخیصش داد. هرچند، می‌ترسم اعتراف کنم که شبیه پنج انگشت یک دست است؛ و از بدِ روزگار به دست چپِ یک انسان می‌مانَد.موج‌ها آرام گرفته‌اند و گرمند. مرا مثل الاکلنگی نرم، بالا و پایین می‌برند. گرمند اما نه با گرمایی به شدت آتشِ چند ساعت یا چند روز پیش که در مُخیله‌ام حک شده است. آن شدت گرما را تا به‌ حال از هیچ بخاری داغی، حس نکرده بودم. آخرین صحنه‌ای که به خاطر می‌آورم، موهای شنیون‌شده و گُرگرفته یک زن است. بوی گِزداده‌شده آن در ترکیب با بوی گوشت و بنزینِ سوخته، هواپیما را پر کرده بود. هنوز تا جایی که می‌بینم، تکه‌تکه آتش بر الوارهای پخشِ روی دریا شناور است. آدمی را دور و بَرَم نمی‌بینم. قبل از سقوط، خیلی بودند. کلی زن و مرد و بچه، پریشان و آشفته، فریادزنان این طرف و آن طرف می‌دویدند.هوا نیمه تاریک است و یک مشت ستاره آن بالا با بی‌خیالی سو‌سو می‌زنند. آن‌قدر نزدیکند که اگر انگشتانم حرف‌شنوی داشتند، می‌توانستم بعضی‌هایشان را شکار کنم؛ اما خسته‌تر از آنم که بتوانم رمانتیک باشم. دلم زمین سفت می‌خواهد؛ پاهایم از شدت تقلا دیگر نا ندارند. استخوان‌هایم با جذب آب وَرَم کرده‌ است. دلم می‌خواهد به آن جزیره نجات خیالی برسم و پخش در ساحل، ساعت‌ها بخوابم. یا حداقل خودم را به آن صخره سرخ در کنار آن پنج انگشت متلاشی‌شده، بند کنم. دلم یک دلِ سیر کتک می‌خواهد تا دست‌ و بازوهای احتمالیم، از بی‌حسی و کرختی بیرون بیایند. دلم یک نفس راحت می‌خواهد.دهانم مدام از آب شور با طعم گس خون و آهن و خزه پر و خالی می‌شود. حتی نمی‌توانم کمک بخواهم. فکر می‌کنم که اگر سرم در این وضعیت، روشن و خاموش می‌شد، چقدر عالی بود. گاهی که بعد از مدتی بی‌هوشی چشم‌هایم را باز می‌کنم شک دارم که خواب می‌بینم یا کارم تمام شده است.در خاطرم، جای خوبی کنار پنجره هواپیما دارم. از اینجا کُپه‌های ابر و خورشید و سایه روشن‌های نور جالب‌تر دیده می‌شوند. تعدادی پرنده دریایی در حال پرواز، این منظره را دل‌انگیز‌تر کرده‌اند. چشمانم را می‌بندم؛ با سر و صدایی عجیب از سمت موتور هواپیما بیدار می‌شوم. پرنده‌های پَرکنده و خونین با چشمانی وحشت‌زده به سرعت از کنار پنجره‌ام به اطراف پرتاب می‌شوند. به دنبال آن، هواپیما پایین می‌رود. ارتفاعش از دریا، هر لحظه کم و کمتر و سرعت سقوطش بیشتر و بیشتر می‌شود. مسافرها ترسیده‌اند، می‌دوند، جیغ می‌کشند؛ مهماندارها سعی می‌کنند ترسشان را مخفی کنند.– آرامش خود را حفظ کنید!– بنشینید!– ماسک‌های اکسیژن و جلیقه‌های نجات خود را بپوشید!کسی گوش نمی‌دهد؛ موتور هواپیما آتش گرفته است.پس از مدت‌ها به نظرم می‌آید ساحل نجات، واقعی است. درخت‌ها واقعا هستند و نور نارنجی مُنَور‌ها در آسمان، از ستاره‌ها روشن‌تر و نزدیک‌تر است. صداهای جدیدی می‌شنوم که سکوت ترسناک دریا را شکسته است. در این قیل و قال، به طور بی‌ربطی به یاد بادبادک سفید کودکیم می‌افتم. می‌بینمش که همان‌جا کنار ساحل، چرخان چرخان بین زمین و آسمان انتظارم را می‌کشد. همیشه بادبادک‌بازی کنار دریا با باد موافق را دوست داشتم. به نظرم می‌رسد بادبادکم حرفی برای گفتن دارد. خرامان به سویش شنا میکنم و با دست راستم بند رقصنده‌اش را می‌گیرم. با وجود سنگینی‌ام در آب، مرا بالا می‌کشد؛ نجات پیدا کرده‌ام.</description>
                <category>denna.parvizi</category>
                <author>denna.parvizi</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jul 2021 22:23:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معجون با حال و هوای شفق</title>
                <link>https://virgool.io/@denna.parvizi/%D9%85%D8%B9%D8%AC%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%81%D9%82-gntmwc3ltivb</link>
                <description>– هی، تا حالا شفق قطبی دیدی؟‏– همون نورهای سبز-آبیِ بخارآلود وسط کبودی آسمون؟ ‏‏– آره خودشه. میدونی منو یاد چی میندازه؟ انگار یه جادوگر تو کلبه‌‌‌ش معجونی چیزی بار گذاشته باشه. این هم بخاریه که از ‏دیگش سرک کشیده تو آسمون.‏لبخند بزرگی روی صورتم نشوندم.‏‏– همون معجونش میتونه تبدلیت کنه به یه قورباغه یا شایدم یه بزغاله.‏انگار که مثلا تونسته باشه خیطم کنه، لب و لوچه‌م رو آویزون کردم و زل زدم به گل‌های قالی.‏‏– شاید بتونم ازش یه کمی بگیرم تا منم مثل خودش جادوگر بشم. ‏‏– هیشکی برای خودش رقیب نمی‌تراشه. ‏‏– بالاخره که یه روز هوس می‌کنه بمیره. تکلیف دستورهای سری‌ش چی میشه؟ ‏‏– خوب شاید داره یه آشی درست میکنه که بتونه باهاش تا ابد زنده بمونه.‏‏– مزخرف نگو. جادوگره؛ خدا که نیست. تازه جاودانگی و عشق و جوون موندن، حُبابن. ازشون بخاری در نمیاد.‏‏– خوب شاید داره توی دیگش بچه می‌پزه. جادوگرا گاهی بچه می‌پزن. ‏زیرچشمی قد و قوارم رو برانداز می‌کرد. چونه‌م رو خاروندم.‏‏– بچه‌ی پخته یا بچه‌ی خام. آدمیزاد کوچیک و بزرگ نداره؛ همیشه یه جای کارش می‌لنگه. ‏‏– حوصله‌م سر رفت. بگیر بخواب.‏لیوان خالی روی کشو رو گرفتم دستم و تو هوا به پرواز درآوردم.‏‏– اگه یه نردبون بذارم برم اون بالاها یه کم از اون بخارها رو تو شیشه حبس کنم، می‌تونم بفهمم از چی درست شده؟‏– ابله، واسه رسیدن به اون بخارهای تو آسمون، صد تا نردبون رو باید به هم بند کنی؛ بیخِ ستاره‌هان. عُرضه داری برو تو ‏جنگل جادوگره رو پیدا کن. ‏‏– مثل گِرتل و هَنسل؟ منو گرفتی؟ ‏زد زیر خنده.‏‏– تو که تازه داستانشون رو خوندی. برو بلکه مثل گرتل با تعلیم‌های جادوگره به رستگاری رسیدی.‏بعدش هم باز به ریشم خندید. ‏‏– حتما هم باید تنهایی برم. تو نمیای؟‏– نه بچه جون.‏‏– یعنی نمیخوای یه جادوگر واقعی ببینی؟ شاید ترکیبی از کفتار و عقاب بود. یه عقاب با تنه‌ی کفتار که روی دو تا پاهای ‏پشمالوش واستاده و اون معجون سبز رو به هم می‌زنه و شفق قطبی می‌فرسته تو دلِ آسمون.‏دوباره ردیف دندون‌هام رو با یه لبخند گنده نشونش دادم. پتوش رو کشید روی سرش.‏‏– نه. رفتی، چراغ رو خاموش کن. ‏‏– پس این واکی‌تاکی رو می‌ذارم اینجا. وقتی با جاروش رفتم اون بالاها بهت پُز میدم.‏‏– پُزِ چی؟ میخوای هری پاتر بشی مسخره؟‏– وقتی برگشتم می‌بینیم که به جای چرت و پرت بلغور کردن، قورقور می‌کنی. معلومه که جادوگر دستش از آدم‌ها بازتره. ‏دلقک‌بازی‌های هری پاتر و دار و دسته‌ش هم به کارم نمیاد. ‏برف‌های نکوبیده زیر چوب‌ اسکی‌هام قِرچ‌قِرچ خورد می‌شدن. جنگل شیبداری نبود. نمی‌شد آدم راحت روی برف‌ها سُر بخوره و ‏بِره جلو. می‌دونستم رد شفق قطبی تو آسمان منو به جادوگر می‌رسونه. باتوم‌هام رو سفت چسبیده بودم. انگار یه جفت عصای موسی ‏تو دستم بود؛ ازشون انتظار معجزه داشتم. دلم مورمور می‌شد. جنگل با اون ابهتش کم‌کم جلوتر میومد تا یه جورایی منو بِکِشه تو ‏خودش. یک لحظه احساس سفیدبرفی بودن بهم دست داد. فکر کردم این داستان‌های بچه‌گونه رو از روی هم می‌سازن؛ همشون عین ‏زندگی تکراریه‌ن. الان دقیقا نمی‌دونستم نقش گرتل رو دارم یا سفیدبرفی رو؛ جنگل دوتاشون رو یه جورایی قورت میده. شاید یه کم ‏دیگه درخت‌ها و سَم قارچ‌های جنگل حالم رو می‌گرفتن. یه کاری می‌کردن تا به امیدِ سوپرمن یا یکی از شخصیت‌های توپِ ‏هالیوود پَس بیفتم. از بخت خوب یا بد، این خبرا نبود. جنگلِ خلوت و رامی بود. زندگی هم با همه‌ی روزمرگی‌هاش، یه جاهایی از ‏خودش خلاقیت نشون میده. ‏رنگ‌های اسرارآمیز و نجواکننده‌ی سبز و سفیدِ کنجِ آسمون، عین غبارهای شنگول و منظم با باد می‌رقصیدن. حس می‌کردم چشم‌هام ‏با دیدنشون برق می‌زنن. یه لبخند هیجان‌انگیز گوشه‌ی لبم شکل می‌گرفت؛ ماجراجوییم گُل می‌کرد و قدم به ‌قدم تو برف‌ها پیش ‏می‌رفتم. با اون همه شاخ و برگ درخت‌های جنگل، رد شفق خودش رو از دیدم قایم نمی‌کرد. یه جورایی داشت باهام قایم‌باشک بازی ‏می‌کرد؛ از پشت یه دسته ستاره می‌پیچید یه طرف دیگه، ابرها رو دور می‌زد و رنگ‌هاش با نیلی و بنفش آسمون قاطی می‌شد. ‏وقتی حواسم نبود، یه گله گوزن سفید گنده با حفظ فاصله‌ی قابل‌قبولی پشت سرم راه افتاده بودند. گاهی از دستشون در می‌رفت و ‏نزدیک می‌شدن و نفس گرمشون پشت گردنم رو داغ می‌کرد. سلانه‌سلانه و با احتیاط تعقیبم می‌کردن. حسی بین دوستی و ‏فاصله‌گرفتن داشتن. خوش‌شانس بودم که برام شاخ نمی‌شدن چون هیچ ایده‌یی نداشتم که چه‌جوری میشه باهاشون درافتاد و آچمز ‏نشد. حیوونا معمولا برای خودشون تو جنگل مرزی دارن و غریبه‌ها رو اون‌جا راه نمی‌دن؛ ولی اینا من رو غریبه حساب نکرده بودن. ‏بی‌خیالِ گوزن‌ها و وحشت احتمالی جنگل شده بودم. چشم‌هام گرد شده بود؛ دهنم باز مونده بود و مثل احمق‌های حریص ‏نفس‌نفس می‌زدم. این فکر که اون فرمول جادویی رو یه جوری نصیب خودم می‌کنم، تو سرم وِزوِز می‌کرد. یعنی می‌تونستم مثل گرتل ‏جادوگر بشم؟ جادوگرا به چه زبونی حرف می‌زدن؟ اگه ازم خوشش نمی‌اومد چی یا برعکس اگه ازم خوشش میومد؟ شاید در هر ‏صورت من هم جزئی از همون معجونِ درهم و برهمش می‌شدم. یاد نگاه‌های اون تحفه افتادم که سر تا پام رو برانداز می‌کرد بلکه تو ‏دیگ جادوگره جا بشم.‏‏– سلام جادوگر جون. این بخار و نور رو برای همه‌ی آدم‌ها دود می‌کنی؟ هر سال اون‌ها را می‌کِشونی دمِ دیگت؟ یه حساب ‏کتابی بکن ببین جا داره منم لنگه‌ی خودت، جادوگر بشم؟ دلم میخواد تو زندگیم کلی جادو کنم؛ اصلا زندگیم رو جادو ‏کنم. ‏گفتم شاید از این همه سوال یکهویی جا بخوره؛ بهتره این‌ها رو تو وعده‌های زمانی بیشتر، دونه‌دونه ازش بپرسم. همیشه گفتن ‏جادوگرها بدجنسن اما مطمئن نبودم ذات هیچ موجود زنده یا مرده‌یی بیشتر از ذات آدمیزاد خورده شیشه داشته باشه. در هر حال ‏ترجیح ‌دادم بعضی سوال‌هام رو بذارم برای بعد. ‏رنگ‌های ملایم و مرموز شفق باز حواسم رو به خودشون جلب کردن. تو اون راه‌پیمایی طولانی، گاهی می‌شد کلا جادوگره از یادم ‏می‌رفت. هیچی نمی‌خواستم؛ همین که می‌تونستم تو اون تاریک روشنی، محوِ شفق بشم به هر فرمول جادویی دیگه‌ می‌ارزید. ‏بخارها و نورها در هم می‌رفتن؛ زاویه‌ها‌شون کم و زیاد می‌شد، وسط آسمون مانور می‌دادن و دلبری می‌کردن. مسیر اصلی‌شون یکی ‏بود اما بازی‌هاشون تموم‌نشدنی بود؛ یه جور مثل حرکت موج‌های ریز و درشت وسط یه برکه‌ی‌ وسیع و آروم. دهنم رو بردم نزدیک ‏واکی‌تاکی و یواشکی جوری که جنگل رو از خواب بیدار نکنم یا یه وقت موی جادوگره رو آتیش نزنم، زمزمه کردم:‏‏– هی، می‌دونی از اینجا شفق قطبی چقدر قشنگه؟ ‏‏– من خوابم.‏‏– شاید منم خواب باشم. ‏‏– بپا از خواب که پریدی، گوش‌هات تو اون سرما نیفتاده باشن.‏دست و پام رو گم کردم؛ واکی‌تاکی پخشِ برف‌ها شد. دو دستی چسبیدم به گوش‌هام ببینم سر جاشونن یا نه. خیالم که راحت شد، ‏خودم رو جمع و جور کردم. چند تا فحش آب‌دار نثار اون فتنه کردم و راه افتادم. گوزن‌ها هم خُرناس‌کِشون پشت سرم راه افتادن؛ با ‏سُم‌هاشون برف‌های تو مسیر رو له می‌کردن. چشم‌های درشت‌شون پر از سوال بود. به همدیگه نگاه می‌کردن و دماغ‌های خیس‌شون رو ‏از روی مهربونی یا واسه دلیل مضحک دیگه‌ای به هم می‌مالیدن. بعد انگار که من سردسته‌شون باشم، لِک‌لِک‌کنان دنبالم میومدن. ‏اون‌ها برام مهم نبودن. هیشکی برام مهم نبود. خوشحال بودم که این ماموریت خودم بود. ‏شاخ و برگ‌های درخت‌ها با سایه‌هاشون، ژست‌های عجیب و غریب می‌گرفتن. قصد سوئی نداشتن؛ خودنمایی می‌کردن. همه‌ی ‏قارچ‌های سمی دنیا هم یخ زده بودن. زمین و زمان در صلح بود تا من بتونم به اون دیگ کذایی برسم. نیم ساعتی که گذشت این ‏آرامشِ مشکوک قبل از طوفان، با غرش نفس‌گیر ابرها شکست.‏‏– سوووورپرااااااایز!‏در عرض چند دقیقه یه کپه ابر سیاه با یه دل پُر، مسیر سبز من رو به سمت دیگ و صاحب دیگ محو کرده بود. انگار آسمون یک‌مرتبه ‏ترکید و برف و کولاک چند ساله‌ش رو روی سرم آوار کرد. دست‌وپا زدن و التماس تو قاموسم نبود. فایده‌ای هم نداشت؛ طرف ‏التماس هم معلوم نبود. آب دماغم در آستانه‌ی شُره‌کردن، یخ زده بود. عصاهای موسام این طرف و اون طرف پرت شده بودن؛ ‏گوزن‌های نَسناس هم غیب‌شون زده بود. برفِ توی حلقم رو تُف کردم بیرون و تو واکی‌تاکی هوار کشیدم:‏‏– می‌مردی باهام میومدی؟اگه جوابی هم میومد، نمی‌شنیدم. این جور موقع‌ها زوزه و قار و قور شکم گرگ و شیر و پلنگ رو هم می‌طلبه؛ اما زندگی دلش به ‏رحم اومده بود و اون‌ها رو بهم تخفیف داده بود. دَمِ سرنوشت گرم؛ چشم‌های سرخ و زردشون رو هم حذف کرده بود. دلم روشن بود ‏که احتمال خورده شدَنَم کمه. با اون بوران، از یه درخت تا به درخت دیگه برسم، یه عمر طول می‌کشید. آخرش یادم نیست چه بلایی ‏سرم اومد. چشمم به آسمون خشک شد تا رد شفق قطبی رو پیدا کنم اما فقط گوله‌گوله‌های برف بود که توی چشم‌هام می‌نشست.‏‏– هی، پاشو بچه‌جون. دیرم شد. این تیکه یخ چیه تو مشتت؟ مثل آیینه صورتت توش برق می‌زنه.‏</description>
                <category>denna.parvizi</category>
                <author>denna.parvizi</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jun 2021 19:39:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیوند</title>
                <link>https://virgool.io/DNA-Parvizi/%D9%BE%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%AF-tuvayewb2dyr</link>
                <description>از آن صدای مهیب باید چند وقتی گذشته باشد. این‌جا مدت‌هاست همه چیز در سکوت فرو رفته؛ از حرکت خبری نیست. راستش تا حالا چنین تجربه‌ای نداشتم و نمی‌دانم چطور باید با آن برخورد کنم. دستوری دریافت نمی‌کنم ولی طبق عادت، شاید هم برحسب غریزه یا حس مسوولیت، وظیفه‌ام را انجام می‌دهم. صدای خاصی نمی‌شنوم، مطلقاً هیچ. وجدانم اجازه نمی‌دهد تا من هم ساکت شوم. مطمئنم بقیه نیز تا من هستم، زنده می‌مانند و ته دلم، شک دارم که اوضاع مثل روز قبل از فاجعه، مرتب شود. از زمان دقیق خبر ندارم فقط پمپاژ می‌کنم، پمپاژ بی‌وقفه، انگار که من نباشم دنیا به آخر می‌رسد. انگار که من نباشم همه می‌میرند. انگار که فقط من هستم. گمپ گمپ گمپ و بدون لحظه‌ای سکون، گمپ گمپ گمپ.آن‌روز حس دیگری داشتم؛ بی‌اختیار رگ‌هایم را محکم چسبیده بودم. حسی داشتم مانند حس جدایی؛ جدایی از مالکم. اویی که برایش می‌تپیدم و قسم خورده بودم تا زنده است همراهش باشم. گمپ گمپم را ادامه می‌دادم با ناامیدی، با افسوس.ولی جدایمان کردند، در لحظه‌ای طولانی که برایم سال‌ها ادامه داشت، رگ‌هایمان را شکافتند، وابستگیمان را بریدند و گمپ گمپم را خفه کردند. تپشم را، دلیلم را برای نفس کشیدن، برای زنده ماندن. از پیکره‌ام جدایم کردند و با امعا و احشایم، از حرارت رو به خاموشی صاحبم، چپاندندم در یک کپه یخزده که بلافاصله از شدت درد، غصه و سرما سکته کردم. انگار شوکی بر وجودم وارد کرده باشند. نمی‌دانستم از من چه می‌خواهند، شاید هم برای کشتن صاحبم و ایستادن گمپ گمپم حتی بدون وجود رگ، متهم می‌شدم. حتماً از آزمایش وفاداری سربلند بیرون نیامده بودم. شاید بعد از تنبیه باز برم می‌گرداندند، شاید هنوز امیدی باشد.با اولین نفس‌هایم، گرما را حس کردم، شاد شدم. دانستم تنبیهم تمام شده. رگ‌هایم را به رگ‌های صاحبم دوختند. خوشحال شدم و از شادی، تپیدن گرفتم. با تمام وجود گمپ گمپم را شروع کردم. فریادهای شادی از دور و برم برخاست. برای اولین بار اطرافم را نگاه کردم. خوب دقت کردم. یک لحظه از ترس ایستادم، این بدن غریبه را نمی‌شناختم.دنا پرویزی</description>
                <category>denna.parvizi</category>
                <author>denna.parvizi</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jul 2020 20:20:11 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>