<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های za|-|ra</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@deymahi</link>
        <description>نوشتن، از کودکی تا به هروقت...
دانشجوی مدیریت بازرگانی ام ولی عاشق هنر و طبیعت و نوشتن و عکاسی و نقاشی! خلاصه که خداروشکر❤</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 00:42:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/16791/avatar/h6J8lH.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>za|-|ra</title>
            <link>https://virgool.io/@deymahi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این قسمت: کار جدید!</title>
                <link>https://virgool.io/@deymahi/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-m2yia6t7stni</link>
                <description>بالاخره بعد سالها تفکر، کاری که هم بهش علاقه داشتم و هم بااجازه بزرگترا استعدادشو، شروع کردمممم😍حالا اگه گفتی کار جدیدم چیه!؟؟آفرین! همونطور که درست حدس نزدی!، عکاس شدممممم😁 :))البته هنوز دارم آموزش میبینم ولی خیلی دوستش میدارم☺️.. ایشالله عروسیا و تولداتون بیام ازتون عکس بگیرم و سایر مناسبت های خوب و خوش🙏🏻آدرس پیجمو بذارم ازش دیدن میکنین؟؟..آره شما مهربون تر از این حرفایین😁 کلا فضای اینجاهم  علمی ادبی فلسفی ئه بهتونم میاد اهل هنر و حمایت و اینا باشینپس تعارفو بذاریم کنار اینم آدرس پیجم : zahramt_photo</description>
                <category>za|-|ra</category>
                <author>za|-|ra</author>
                <pubDate>Tue, 21 Nov 2023 22:38:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوز بهتون نگفتم..!</title>
                <link>https://virgool.io/@deymahi/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%86%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85-jeuqhs3l6aup</link>
                <description>دقیقا یک سال پیش در چنین روزی پست گذاشتم و میخواستم خبرای خوب بدم ولی رفتم که رفتم!!اول بگم که امروز ۴ مرداد ۱۴۰۲ و اینجا آسمون ابری، همراه با رگبار پراکنده. شاید بپرسین اینجا کجاست؟! اینجا مازندران_ساری ئه..البته الان جویبارم..چرا جویبارم؟ خب اینجاست که باید اون خبر خوبه رو بدم!به نام خدا ! این جانب پارسال مهرماه عروس شدممم? عروس جویباری ها، مهد کشتی و کشتی گیرا! لی لی لی لیآره جان..این بود خبر خوب ما راستییی..اونایی که از قدیم و ندیم پست های منو خوندن میدونین دیگه من در جنگ و جدال عشق و عاشقی بودم و اینا (پست های قبلیم هنوز هست مراجعه شود☺️) جونم واستون بگههه همسرمم نتیجه همون جداله… یعنی بالاخره به هم رسیدیم??حالا دوست داشتین بیاین تبریک بگین، از تجربه زندگی تون بگین، از خودتون، از ازدواج بگین</description>
                <category>za|-|ra</category>
                <author>za|-|ra</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jul 2023 17:14:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جونم واست بگه</title>
                <link>https://virgool.io/@deymahi/%D8%AC%D9%88%D9%86%D9%85-%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%DA%AF%D9%87-csdtmthxmlyq</link>
                <description>سلاااام بچه ها خوبین؟امروز یک مرداد ۱۴۰۱ ، اینجا مازندران، ساری، داره بارون می باره چه بارووونی..به معنای واقعی کلمه چشام الان قلبی شدهبعد مدتهااا بارون باریده و من الان خونه مادربزرگم هستم و :هوا خننننک، بوی خاک، بوی نعنایی که مادرم تازه از باغ چیده، صدای ناودون، تماشای پرستوها که توی آسمون جشن گرفتن، گنجشک هایی که زیر بارون بال شون رو تمیز میکنن، هوا یادآور روزای اول مدرسه، روز های اول دانشگاه و بارون های سیلابی بابلسره !!اخ که چقدر هوای امروز منو سر ذوق اورد، خدایا خیلی شکرتراستی تولد مردادی ها مبارک!!و اما خبرهای خوب تو راهه... با ما همراه باشید!!</description>
                <category>za|-|ra</category>
                <author>za|-|ra</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jul 2022 23:43:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرابکاری در سکوت!</title>
                <link>https://virgool.io/@deymahi/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-nza1bgpllexf</link>
                <description>با اینکه همه چیز خوب به نظر میرسه، گاهی آدم دلش بی دلیل از چیزهای عجیب میگیره.و خب اینجوری میشه که من دست به قلم میشم..حالا بین این حال و احوال یچیز بگم، دیروز ظرف لب پر کردم به هیچکس نگفتم آروم گذاشتم لای ظرفای دیگه..عذاب وجدان گرفتم..معمولا گندی بزنم اعتراف میکنم تا طرف مقابل ذهنش درگیر چراییِ قضیه نشه یا خودم آروم بگیرم..ولی اینو نگفتم چون...چون روز قبلشم یه ظرف شکستمممم ?? دیگه خیلی بی عرضگی به حساب میومد اگه میگفتم..یه مدته اصلا هیچی رو دستم نمی مونه اخه چه وضعشهالان که دارم می نویسم هفتم مهر و هوا خنک و پاییزی ئه، هنوز بخاری ها به راه نیست و گاهی که سرما غافلگیرمون میکنه، زیر پتو مچاله میشیم و چای می نوشیم و کیف میکنیم..پاییز رو خیلی دوست دارم..بخاطر بعدازظهرهایی که خیلی زود به غروب تبدیل میشن، زیر نورِ کم رمقِ خورشید، عطرِ خاطره انگیزِ نارنگی و طعمِ ترشِ نارنجی رنگش وقتی که پوست از تنش میکشیم و قطره های ریز که شوق فوران کردن دارن و هیچ جایی بهتر از چشم ما برای پریدن پیدا نمیکنن..یهو ادبی شدم! امان امان!!</description>
                <category>za|-|ra</category>
                <author>za|-|ra</author>
                <pubDate>Wed, 29 Sep 2021 21:37:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالاخره فارغ التحصیل شدیم</title>
                <link>https://virgool.io/@deymahi/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%BA-%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%AD%D8%B5%DB%8C%D9%84-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85-ejdtdhykmbkq</link>
                <description>البته خیلی وقته یعنی ۶، ۷ ماه پیش در تیرماه بالاخره فارغ شدیم و به هر زوری بود جشن هم گرفتیم که عقده ای نشیم!!خیلیی وقته نبودم بیاین حال و احوال کنیمراستیی اگه بگم تو اینستا پیج زدم و میخوام تولید محتوا کنم، منو فالو میکنین؟؟ احساس میکنم همین چهار نفریم که دارین این پست رو میخونین با شنیدن پیج و اینستا و اینا حوصلتون سر اومده و همینجا منو به خدای منان میسپارین..ولی مگه دست خودتونه؟ محتوام نه فاز غم و غصه و انتقامه، نه تیک تاک و چالش رفتن و قر و فر اومدن جلوی دوربین، خلاصه لوس بازی و جلف بازی نیست...میخوام پر از حسهای خوب باشه..شما رو ببرم به دل هرجایی که دلم اونجاست و خودم باهاش آرومم (وی شخص احساسی و لطیفی است)دوستان عزیز بیاین فالو کنین باهم خوش بگذرونیم این دو روزه دنیا رودیگه سفارش نکنم! خدافظی...پ.ن: عه وا آدرس پیج رو یادم رفت بذارم!zahramt_photo</description>
                <category>za|-|ra</category>
                <author>za|-|ra</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jan 2021 23:33:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای بابا...</title>
                <link>https://virgool.io/@deymahi/%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-ubumpzbyyeyi</link>
                <description>سلام سال نو با تاخیر مبارک! سری جدید غُرغرهای من در سال جدید رو شاهد باشیم!حیف نبود؟ سال آخر، ترم آخر، روزای آخر و بهاریِ کارشناسی باید اینجوری بگذره؟ انصافه؟ تو بگو من نسوختم؟؟ -_-   یعنی چقدر برنامه داشتیم با بچهای خوابگاه که ترم آخر بترکونیم مخصوصاااا فصل بهار که هوا عالیه روزا هم بلندتر.. آخ دل من چرا پاره نمیشه ???میخواستم برای روزای آخرمون تیپ جدید رو کنم تو دانشگاه!!! حالا از این دخترای تیپ زن و جینگول مینگولم نیستم ولی کلا خواستم یه تنوع زیبای دمِ آخری بدم..!! چقدر عروسی ها در پیش داشتیم...همش میگم کاش معجزه شه یهو این ویروس نابود شه. خدایا خدایی چی میشه از این کارا کنی؟ مردم ما که درس و عبرت واسشون مسخره بازیه..اونایی هم که فهمشو داشتن متحول شدن. (ناراحت نشو جانم، دور از جون شماها یه عده زیادی نافهم و غیره هستن) خدایا بسه دیگه..خسته شدیم دیگه!</description>
                <category>za|-|ra</category>
                <author>za|-|ra</author>
                <pubDate>Sun, 05 Apr 2020 21:29:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما باشی چیکار میکنی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@deymahi/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%DA%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C-dn6hmwamccj5</link>
                <description>امتحاناتم تموم شدو افتادیم تو تعطیلات بین دو ترم!..اوایل حس برنامه ریزی و مطالعه و اینا داشتم رفتم چندتا کتاب از قفسه گرفتم خوندم ولی هنوز دو هفته دیگه تا شروع ترم مونده نمیدونم دیگه چیکار کنم؟! ولی توصیه میکنم کتاب 《جنایت و مکافات》 رو نخونین!!! انقدر که از بدبختی و فلاکت حرف میزنه ناخودآگاه روتون تاثیر بدی میذاره کلافه میشین. صد صفحه اولشو خوندم دیگه دلم طاقت نیورد!! البته اینکه کل کتاب ۸۰۰ صفحه بود و زیاد بود هم بی تاثیر نبود! ??ناخنامو تازه لاک زدم دارم با ظرافت تایپ میکنم، حس پرنسس بهم دست داده!?اره دیگه..بازیِ کوئیز آف کینگ هم نصب کردم هرکی میخواد بیاد بازی کنیم. مبارز می طلبم!!شما تو اوقات بیکاری و فراغت تون چیکار میکنین؟</description>
                <category>za|-|ra</category>
                <author>za|-|ra</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jan 2020 16:41:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کار دانشجویی!</title>
                <link>https://virgool.io/@deymahi/%DB%8C%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D9%85%D8%B2%D9%87-%D8%A8%DA%AF%D9%85-xvphalymimqx</link>
                <description>خب برم سر اصل مطلب که من چند روزه میرم ساختمون مرکزی دانشگامون واسه کار! حالا چه کاری؟..کار در زمینه نویسندگی و گویندگی رادیو! حالا چرا؟ چون هم بهشون علاقه داشتم و دارم هم خدا قبول کنه، استعدادشو! حالا منظور از این مطالب چیه؟ (در واقع هنوز سر اصله اصل مطلب نرفتم) در واقع من که رفتم دانشگاه به مسئولش گفتم هم دلنوشته میتونم بنویسم هم مطالب طنز! حالا اونا هم گفتن طنز دانشجویی بنویسین خوبه..الانم خواستم کمک بگیرم از همه نویسندگان و خوانندگان و دوستان عزیز که خاطرات و سختی های دانشجو بودن رو چطوری بنویسم که کلیشه ای نباشه ولی بخندونه!در این زمینه سوژه زیاد هست ولی دنبال روشی ام که هنر و خلاقیت داشته باشه!! (واقعا اوله کاری چرا از خودم همچین کارای سختی میخوام -_- ). نه ببین نمیخوام خودشیرینی کنماااا، اتفاقا اونجا یه پسره بود خدااای خودشیرینی! مثلا میخواست بعد از حرفای یه مسئول، حالا اون حرف بزنه، میگفت: خب از بلاغت و شیوایی آقای فلانی بهره جستیم حالا من اجازه میخوام توضیحاتی خدمتتون عارض شم....? بابا نهج البلاغه، باشه تو خوبی، همه گوشتای خورشت واسه تو (شاید ربطی نداشت ولی حرصم که خالی میشه!!)خلاصه سه تا خوش صدا هستن اونجا (میگم خوش صدا یعنی بهت سلام میکنن انگار دارن اخبار میگن!)، من در برابر اونا صدام معمولیه..حالا نه که مال من بد باشه هاا، خوبه ولی اونا همه گوشتای خورشتو گرفتن انگار☹خلاصه میخوام حداقل در زمینه خلاقیت و نویسندگی و ایده پردازی، خوب جلوه کنم که بتونم تا ترم بعد که ترم آخرم میشه اونجا موندگار شم بلکه سابقه کاری بشه بعدم بیشتر کار کنم رو خودم و خدابخواد بریم بالا!خلاصه،   ای که دستت میرسد کاری بکن!باتشکر و این حرفا</description>
                <category>za|-|ra</category>
                <author>za|-|ra</author>
                <pubDate>Thu, 21 Nov 2019 22:54:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوباره شروع شد!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@deymahi/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B4%D8%AF-e7r2rvfqvuqo</link>
                <description>سلام خوبین؟ دوباره دانشگاه شروع شد خاطرات و ماجراهای منم شروع شدهمین الان سوار ماشین خطی ام داریم میریم دانشگاه، عاشق رانندگیِ رانندم! هیچی براش مهم نیست شانس اوردیم تانک نداره یا راننده نیسان نیست وگرنه همه رو زیر میگرفت میرفتاعتقادی هم به ترمز و نیش ترمز و این مسخره بازیا نداره، دست اندازا رو که پرواز میکنیم، سر پیچم با همون ۱۰۰ تا دور میزنه پلاسما مون جدا میشه!!تااازه، اومدم نگا کنم ببینم چندتا داره میره، دیدم اون عقربه های سرعتش اصلا کار نمیکنه!از اونجایی که سرعت و هیجان خیلی دوس دارم، سرصبح خیلی شارژ شدم..همین الان شوماخرمون از راست یکی یکی همه رو پشت سر گذاشت..الحمدلله دور میدون سرعتشو کم کرد، خوبه اعتقادات هنوز از بین نرفته!</description>
                <category>za|-|ra</category>
                <author>za|-|ra</author>
                <pubDate>Sat, 12 Oct 2019 07:42:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساعت ۲ شبه</title>
                <link>https://virgool.io/@deymahi/%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%DB%B2-%D8%B4%D8%A8%D9%87-mdwxku4j93mn</link>
                <description>کی فکرشو میکرد وسط تابستون هوا انقدر خنک شه که نه تنها پنکه و کولر روشن نکنیم بلکه پتو هم بکشیم رو سرمون! واقعا دلم به این هوای پاییزی نیاز داشت...خب دیگه چخبر؟! تابستون چیکار میکنید؟ خیلی طولانیه دیگه آدم حوصلش سرمیره، دلم میخواد پاییز شروع شه برم دانشگاه..آدم دانشگاه یا کلاس یا سرکار میره انگار زندگیش برنامه داره، واسه شما اینجوری نیست؟ حالا بیکارم نیستم دارم مهارت یاد میگیرم مثلا از تابستونم استفاده مفید میکنم...ولی کلا خلاصه دیگه..!نمیدونم چرا میام اینجا حسِ غُر زدن میاد :/ از شما چه پنهون از اولم اینجا اومدم واسه نوشتن و سبک شدن واسه همین یکم غر میزنمپدر عشق بسوزه..ساعت ۲ شبه هنوز بیدارم، ما از اون خانواده هاشیم که ۱۱ شب خاموشیه ولی چه کنم خوابم نمیبره چندوقته..گشنمم هست از ترس اینکه مامان بفهمه بیدارم نمیرم سر یخچال!!! حالا هیولا نیستناااا..تنبلی خودمم بی تاثیر نیست...!از طرفی میگم بخوابم گشنگی یادم بره، از طرف دیگه خوابم نمیبره آخه -_-  آشپزخونه هم دوره تازه برم سر یخچال همه چی سرده هوا هم سرده شکم درد میگیرم، تازه اگه نون بخورم تشنم میشه بعد باید آب بخورم بعد آب بخورم مگه میشه خوابید هی باید رفت و آمد کرد!اینه زندگی ما خدای متعال؟؟! اصلا اگه دیگه نماز خوندم</description>
                <category>za|-|ra</category>
                <author>za|-|ra</author>
                <pubDate>Thu, 08 Aug 2019 02:15:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفته بودید شادش کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@deymahi/%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%D8%B4-%DA%A9%D9%86-x2oruy8ft1zu</link>
                <description>والا راستشو بگم اومدم یکم غُر بزنم دلم سبک شه..اولش بگم که این ویرگول چش شده انقدر سرعتش اومده پایین؟ باید آپدیت بشه، عضوتر بشیم، رفرش کنیم، دقیقا چیکار کنیم؟! خیلی زندگی و اوضاع جامعه رو به سامانه، حالا دو دقیقه هم میخوایم بنویسیم، ویرگول لج میکنهنه بی اعصاب که...خب آره یکم شدم. فصل امتحانا شده حس درس خوندن نیست، حس هم باشه دغدغه ها نمیذارن متمرکز باشیم.دفتر چرک نویسم بیشتر شبیه دفتر خاطراته..هرکی از کنارم رد میشه یه دیالوگ ازش مینویسم یا میرم تو فکر، چشم و ابرو و دشت و خونه میکِشم..از اون طرفم دلتنگی......الکی گوشیو باز میکنم دوباره خاموش میکنم، صفحه رو روشن میکنم مثلا ساعتو ببینم، گالری مو که ده بار دیدم، همش الکیااا...هیچوقت فکر نمیکردم این حالتایی که تو فیلم ها و رمان ها میگن واقعا واقعی باشه! فکرمیکردم حالا داستانه دیگه دارن زیاده روی میکنن!!بگذریم دیگه! خلاصه که شنبه تا چهارشنبه پشت هم امتحاااان. یه درس هنوز کتابشو ندارم، امتحانِ ۲۵ ام هم که جزوه م ناقصه فقط سرفصلا رو دارم که از آپارات فیلم آموزشی شو میگیرم بلکه پاس شیم!! خسته نباشم نه؟!؟ الان بابام بدونه میگه اینا افتخار نیست بشین بخون.. راستم میگه ولی خدایی استاد خیلی نامرد بود، ماژیکش که سکته کرده (کمرررررنگ) ، ریز هم می نوشت، یواش هم حرف میزد، نصف حرفاشم نمیفهمیدیم هی میگفتیم چییی؟، توضیحاتشم همه با زبانِ شیرینِ ریاضی! منم حرصم گرفت دیگه جزوه ننوشتم..والا..حالا دعا کنید ایشالله همه پاس شیم ?</description>
                <category>za|-|ra</category>
                <author>za|-|ra</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jun 2019 15:50:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امیّدهای مسخره ای که زیاد داشت...</title>
                <link>https://virgool.io/@deymahi/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%91%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-ejutnfzxpbyk</link>
                <description>ساعت یک شب...نقابش رو برداشت. سنگینیِ قطره ها رو روی پلک پایینش احساس میکرد. انقدر غرق فکر بود که نفهمید قطره ها بدون پلک زدن، سُر خوردن تا روی لبشبوسه ی شوری بود...خودش رو تو آغوش تخت انداخت و  رو شونه های بالشت گریه کرد....دلش میخواست خدا بغلش کنه،بس که درد می کشید...</description>
                <category>za|-|ra</category>
                <author>za|-|ra</author>
                <pubDate>Mon, 06 May 2019 01:46:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ دانشجو!</title>
                <link>https://virgool.io/@deymahi/%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88-l1fp6unp9gxi</link>
                <description>گزارش لحظه ای بدم خدمتتون که سوار خطی شدم از ساری بیام دانشگاه! یک ربع اول که همه چی در سکوت گذشت، همین که هنزفری گذاشتم تو گوشم راننده صدای رادیو رو زیاد کرد حالا مجری داره جیغ جیغ میکنه که صبح شده شاد باشید! آهنگ منم غمگییین..دلم میخواست دهن مجری رو چنگ بزنم -_-خلاصه بقول عوام رسیدم &quot; یونی&quot; ! ...نه نه ببین من میدونستم امروز بین التعطیلینه و نباید بیام ولی بچه ها رو که میشناسین، همه سخت کوش! عهههد امروز هیچکس نیومد..درحالت عادی اگه من نیام همه میان استاد نمره هم میذاره بابت حضور ولی امروز هیچکس نیومد..جونم واست بگه خواهر، استادو دم در کلاس دیدم گفتم عه کسی نیومد؟ گفت نه تو واسه چی اومدی؟ گفتم اومدم ببینم کسی اومد یا نه!! پس من رفتم...حالا گیر داد بمون من درس بدم? الکی میگفت میدونستم میخواد اذیت کنه چون کلا سرکلاسش منو ایشون درگیریم! خلاصه فرستادمش در امان خدا..خودمم تا کسی ندید، از اون فضا دور شدمالانم یونی ام، استوری گذاشتم یکی بیاد بریم زیر بارون قدم بزنیم..بله توقع بی جاییه چون کله سحر هیچکس نمیاد...اصلا خودم میرم بای بلاک</description>
                <category>za|-|ra</category>
                <author>za|-|ra</author>
                <pubDate>Sat, 20 Apr 2019 08:37:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بارون..</title>
                <link>https://virgool.io/@deymahi/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86-oam30treq2t2</link>
                <description>شب بود..دراز کشیده بودم رو تخت و به صدای بارون گوش میدادم..یه آهنگ بی کلام هم کنار گوشم پخش میشدپنجره رو به حیاط باز بود و بوی خاک همراه باد خنک وارد اتاق میشد..پتو بهاره رو تا زیر گلو کشیدم بالا..سرد نبود اما خنکیِ این هوا زیر پتو بیشتر کیف داشتدلم از ته دل گرفته بود..انقدری که نفهمیدم کِی یه قطره از کنار گوشم سُر خورد..تمام اتفاق های زندگیمو مرور کردم..قطره بعدی هم سُر خورد...حس میکردم اندازه ۱۰ سال پیر شدم..بزرگ نه، پیر.. آهنگ بعدی پِلی شد..&quot; گریه می آید مرا &quot; همایون شجریانگونه هام گرم شد و موهام خیس..چشام دیگه تار شده بود..حس کردم قلبم داره تو مُشتِ غم جمع میشه...نشستم و لای دست و زانوم مچاله شدم..دلم میخواست جیغ بکشم ولی فقط دهنم باز بود و بیصدا گریه می کردم،  انگار بارون اومده بود توی خونهبی هوا بوی بهارنارنج پیچید تو اتاق..صدای اذان صبح..انگار خدا دستشو گذاشت رو شونه م و صدام زد...وقتِ بیداری بود..</description>
                <category>za|-|ra</category>
                <author>za|-|ra</author>
                <pubDate>Sat, 06 Apr 2019 12:32:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگید گوجه سبز -_-</title>
                <link>https://virgool.io/@deymahi/%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%AF-%DA%AF%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-wiwgtx7qcfum</link>
                <description>سلام خوب هستین؟!از این متن ها هست که میگه یه روزم شده اصلا غر نزنین ببینین زندگیتون چجوری تغییر میکنه،!؟ بهش یه بارم شده عمل کنین خیلی جالبه! نمیدونم تلقینه یا چی ولی هم حس جالبی داره هم کلا خوبه..یعنی احساس میکنی قوی و پوست کلفت شدی و هم اتفاقهای خوب میفته!خب دیگه بقیه شو نمیگم خودتون برین تمرین کنین ببینین چی هست!!اذانم که گفتنو...ساعت ۱۸:۲۲ دقیقه ۲۰ اسفند..قدیما از اواخر بهمن صدای ترقه و جیغ و اینا میومد ولی امسال اصلا هیچ صدایی از کوچه پس کوچه ها نمیاد..ترقه هم تحریم بود مگه!؟ ولی هوای خوبیه...قشنگ حس بهار بوی بهارو داره. درختهای آلوچه (گوجه سبز رو از ذهنتون بندازین بیرون سر جدتون) خلاصه بیصاحاب شکوفه داده..همه جا قشنگه و از این حرفاآخیش یکم نوشتم ذهنم آزاد شد! خب دیگه بریم نماز ?</description>
                <category>za|-|ra</category>
                <author>za|-|ra</author>
                <pubDate>Mon, 11 Mar 2019 18:33:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکمت...</title>
                <link>https://virgool.io/@deymahi/%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA-arxjrrwivo7s</link>
                <description>جمعه از مشهد اومدیم..واسه همتون دعا کردم خیلی حس خوبی داشت مخصوصا اینکه برف هم بارید یکم?ذوق مرگ بودم واقعا..تاااااززه از این اتوبوس کوچولوها هست تو صحن که سالمندا رو اینور اونور میبره هم سوار شدم!!!ولی خب..بدبختی بخواد پیش بیاد قشنگ پشت هم میاد که به اینجات برسونه! ... با دوست صمیمی دانشگام دعوام شد اساسی..دوسال رفاقت رفت واسه خودش..ولی بازم خداروشکر که شناختمش..اصلا حس میکنم بهتر شد ک تموم شد..اخلاقمون زیاد بهم نمیومدیاخدا..دوستان هم اکنون از خوابگاه تو راه خونه ام، تصادف شده وحشتناک جاده رو بستن اصلا نمیدونم قراره از کدوم مسیر بریم ولایت!!!خدایا لااقل بذار دو دقیقه از شکرگزاری م بگذره...خلاصه این همه تو حرم حرف زدم دعا کردم حس میکنم برعکسش داره میشه..چی بگم والا</description>
                <category>za|-|ra</category>
                <author>za|-|ra</author>
                <pubDate>Wed, 20 Feb 2019 13:11:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی بگم والا...</title>
                <link>https://virgool.io/@deymahi/%DA%86%DB%8C-%D8%A8%DA%AF%D9%85-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7-ivocts2i339m</link>
                <description>جاتون خالی ترشی خوردم، اسیدِ خالص!... حس میکنم از درون دارم حل میشمخلاصه که ساعت ۱۰ و نیم شب، چشمم دراومد انقدر تو اینستا فیلم و استوری دیدم...کارمفید هم میکنما ولی یوقتا الکی میچرخم انگار منتظرم یکی پیم بده..&quot; یکی&quot; تو این جمله شاید یعنی &quot;یه عده&quot; یا &quot;حالا هر کی&quot; ولی خودم میدونم ته دلم اون &quot; یکی&quot; کیه...راستیی بالاخره فردا میریم مشهد! طلبید دیگه..هی می خواست بطلبه یکم مقاومت میکرد هی بریم نریم بریم نریم بالاخره ولی شد! خدایا تشکرهواشناسی میگفت کل کشور بارونه، حالا خداکنه سلامت برسیم آخه با اتوبوسم میریم..خبرای اتوبوسی هم این روزا زیاد شده، دیگه حلال کنید.و در آخر، اینجا هم فضاش خیلی علمی فلسفیه! احساس غریبی میکنم..یه خاطره نویس یا قصه گو اگه هست دست تکون بده یکم از موذبیت م کم شه!بعد دیگه؟! همین دیگه..شب بر همگان خوش</description>
                <category>za|-|ra</category>
                <author>za|-|ra</author>
                <pubDate>Sat, 09 Feb 2019 23:11:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوباره خوابگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@deymahi/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%87-uueh9tuxbvro</link>
                <description>سوار ماشین خطی شدم همش سرم پایین بود داشتم تو ویرگول میچرخیدم، حواسم به آسمون آبی ای که بعد از دو روز بارون باریدن انقدر تمیز و قشنگ شده، نبود!آره دیگه دوباره اومدیم خوابگاهو..در و دیوار و گوشه کنار اتاقی که منو یاد وقتایی میندازه با گوشیم با یار حرف میزدم، گل هایی که بهم میدادو آویزون میکردم که خشک شه، یه گوشه دیوارم که برچسب اهدافم بود...هوووفیادمه تو دوتا پست قبلی گفتم اگه نشه و نرسیم من ضعیفتر نمیشم. سخته ولی منم مرد روزای سختم...خلاصه همچنان تو ماشینم بغل دستم یه اقایی نشسته بنده خدا خودشو مچاله کرده من راحت باشم..یعنی چه عجب بعد مدتها حرکتای جنتلمنی دیدیم از مردامون! ولی خدایی صدای هنزفریشو من واضح میشنوم خودش چطور کر نمیشه؟!؟</description>
                <category>za|-|ra</category>
                <author>za|-|ra</author>
                <pubDate>Tue, 05 Feb 2019 08:05:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای کاش میشد زد تو دهن دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@deymahi/%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D8%AF-%D8%B2%D8%AF-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D9%87%D9%86-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-vlvj0klbmane</link>
                <description>واقعا خیلی دنیای مزخرفیه..این همه زمان بگذره و عشق و علاقه و کلی رویا بافی و خاطره بعدم هیچی؟..میدونم من اولیش نیستم که به عشقش نمیرسه ولی واقعا چرا اصلا باید اینجوری باشه؟ بقول اِبی : اگه قسمت جدایی بود، واسه چی آشنامون کرد...!؟امروز اومدم دانشگاه..هوا بارونیه از خوابگاه تا کلاسو پیاده اومدم..میدونستم کلاسا تشکیل نمیشه، واسه خودمم ننگ بود اولین هفته پاشم بیام ولی واسه فرار از جوِّ خونه اومدم..زیربارونم قدم زدم چسبید. ولی از در اول تا دانشکده انقدر راهه، انگار ساری تا قائمشهرو پیاده اومدم، آخرم دیدم کلاسا سوت و کوره کلا حسِ بدتری بهم دست داد! نه واسه این که کلاس تشکیل نشدا، واسه اینکه اُبهتم کم شد!! خُل بودم خُل تر شدم. خدایی دلم میخواد هر کیو تو راه میبینم بزنم..ماشالله هرکی اومده دانشگاه پسره..بدم میاد از پسرای خرخون.خداروشکر حداقل هوا بارونی و دلخواه منه..درختهای کاج (کاج، سرو، حالا هرچی) قطره های آبو روی برگاشون مثل نقل نگه داشتن، گنجشک ک میشینه رو برگا، مثل اشک میچکنآخ خدا جیگرم میسوزه وقتی تازه خدمتش تموم شده و قرار بود امروز بعده دو ماه ببینمش. اخ وقتی تدابیر امنیتی ای که بابا واسه دانشگاه رفتنم گوش زد میکردو میشنیدم میخواستم خودمو از ماشین پرت کنم..اخه مگه با قاتل رفیق بودم؟؟؟اه یه پسره از کنارم رد شد فکرکرد نگاه زیرچشمی شو ندیدم..با اون کتونی قرررمز و شلوار آاابی ش. نمیدونم چمه فقط حرص دارم میخوام سر همه خالی کنم. هوا هم سرده اگه دماغم قرمز شه زشت میشم. دیگه باید برم خوابگاه. بعدم برم خونه و دوباره فردا بیام اینجا. خب خونه کار دارم وگرنه راه قرض ندارم که!</description>
                <category>za|-|ra</category>
                <author>za|-|ra</author>
                <pubDate>Mon, 04 Feb 2019 08:45:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازم خواب..</title>
                <link>https://virgool.io/@deymahi/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-dq86erknll7x</link>
                <description>یکی دوماهه دلم مشهد میخواد..چندهفته پیش قبل امتحانا، خانواده پدریم رفتن و خب من نمیتونستم برم..دو هفته دیگه هم خانواده مادریم میخوان برن و باز هم ما نمیتونیم بریم..دیشب خواب دیدم رفتم زیارت..تو خواب میگفتم حالا که نمیتونم بیام زیارتت حداقل تو خواب ببینمت....تو خواب خیلی گریه کردمکاش میتونستم برمآهنگ صیاد از علیرضا افتخاری رو بعد مدتها پیدا کردم دارم گوش میدم..خیلی قشنگه، یه بار هم شده گوش بدید</description>
                <category>za|-|ra</category>
                <author>za|-|ra</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jan 2019 12:05:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>