<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آیدا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@deyniraw</link>
        <description>چون، اگه  یه روزی من تموم شدم میخوام کلماتم اینجا امن بمونه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-14 21:32:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2902836/avatar/ASvIiy.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آیدا</title>
            <link>https://virgool.io/@deyniraw</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شرکت فعلا تعطیل است !</title>
                <link>https://virgool.io/@deyniraw/%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D9%81%D8%B9%D9%84%D8%A7-%D8%AA%D8%B9%D8%B7%DB%8C%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bkaaalph6nd5</link>
                <description>عاشق این نقشه شدم و‌ تماممممم.امروز بعد از مدت ها دوباره سری به ویرگول زدمهمان جا بود که با کامنت مهسا رو به رو شدمیک جمله کوتاه که خودمم تصمیم صحبت درباره اش را داشتم منتهی نیاز به یک تلنگر بود .جمله چه بود ؟ « نیستی ایدا »منم هم گفتم بهترین فرصت است که با ساز و کار مغز من اشنا شویم .بفرمایید داخل . لطفا قبل از ورود کفش ها را دم در بگذارید ، اوردن خوراکی ممانعتی ندارد ولی توصیه میشود دست خالی تشریف بیارید تا حسابی پذیرایی شویدشهرک مغزی ، شهرکی دایره ای شکل که از شرکت ، ساختمان ، خانه و خیابان های اصلی و فرعی تشکیل شدهاما مهم ترین چشم انداز شهرک برج بزرگ مرکزیِ «خواب» است .چنان برج سر به فلک کشیده که شکوهش بی شک شما را مدهوش خواهد کرد ، پس دفعه دیگر نپرسید « چرا انقدر میخوابی ؟ » مخصوصا شما مادر من .خواب برج مرکزی و اصلیست تمام ساز و کار ها از ان نشات میگیرد دست من که نیست !هر وقت مدیر بخش برج خواب لطف کند از زن و بچه هایش دل بکند و سر کار حاضر شود من هم بیدار میشومالبته این مدیر کمی نالایق است ، چطور بگویم .سر کار وقت و بی وقت پاس میگیرد ( حالا وقت یک چرت کوتاه است ) ، دائما تاخیر میکند ( با صد تا الارم هم از خواب بیدار نخواهیم شد ) ، از کارمندان بیچاره تا حد مرگ بیگاری میکشد ( تا ساعت ۵ صبح اجازه رفتن به خواب نداریم !)از برج اصلی که بگذریم یکی دیگر از عناصری که در جای جای شهرک یافت میشود غرفه های غذا هستنداین است بخش جذاب ماجرا که گفتم ! بفرمایید پذیرایی کنیدغرفه غذاهای ایرانی اینجاست ، تقریبا هر روز ظهر کارمندان نیمی از وقت خود را جلوی این غرفه میگذرانند ( در فکریم چه چیزی برای ناهار نوش جان کنیم )البته غرقه بعضی روز ها تعطیل است و اینجاست که به غرفه غذاهای حاضری میرسیم ، منوی این غرفه هفتگی درحال تغییر است مثلا این هفته پرفروش ترین غذای منو نودل تند بود ! تا ببینیم هفته بعد چه میشودغرفه غذاهای اخر هفته ای که پر از کالری و چربی است هم ول کنیم چون جا برای دیدن زیاد است ، ناسلامتی شهرک کلانیست.اینجا که میبینید ساختمان صدا و سیمای ماست چسبیده به غرفه ها ، اخر مگر میشود غذا بدون فیلم ؟کنار ساختمان صدا و سیما کازینوی مجلل«اسکرول» را مشاهده میکنید ، بین خودمان بماند کارمندان را معتاد ان ریلز های چند ثانیه ای کردند و با ژتون های زمان قمار میکنند ، از روی هوا که همچین ساختمانی نساختند به هرحال .ان مجسمه عظیمی که سمت راست مشاهده میکنید مجسمه الهه « وسواس فکری» است .از این مجسمه ها هم زیاد داریم قطعا زیباسازی شهرک مهم است!ان طرف مجسمه «فقدان اعتماد به نفس» ، مجسمه «حسودی» ، مجسمه « مقایسه » را هم میبینید .سمت راست هم کلابِ « زندگی را شل بگیر » را مشاهده میکنید، کارمندان هر شب بعد روزی سخت اینجا می ایند و به معنای واقعی شل میکنند ، شاید برای همین است که برنامه ریزی در زندگی بنده جایی ندارد و بعد هر تصمیم سختی کم کم شل میکنم !اینجاهم کمپین « دلیل دارم که بترکونم که پنت بشه خونم من عزیزایی دارم که باید دغدغه هاشونو به صفر برسونم » هست . بله کمپین تصمیمات ناگهانی ، برنامه ریزی های عجیب برای زندگی و البته ارزو های اینده است .اها کتابخانه را معرفی نکردم ، تا درسی هست کتابخانه ای هم هست دیگر‌..البته بیشتر اوقات خلوت است کسی نیست سر بزند تا وقتی همه در کلاب دارند شل میکنند !از دیگر چرت و پرت های شهرک که بگذریم میرسیم به داستان اصلیشرکت نویسندگی « ایدا و دوستان » ، امان از این شرکت !!دل بخواهی کار میکند ها ! باز صد رحمت به مدیر برج خواب اینجا که اصلا خبری از تاخیر و ضوابط بیجا نیستعشقی کار میکنند ، ایده باشد هستند نباشند شل شل به سمت کلاب حرکت میکنندالان هم که متاسفانه مدیر شرکت مرخصی تام گرفته با بهانه اینکه : بچهایم درس دارند باید در کتابخانه بالاسرشان باشم ادبشان کنم ( امان از کنکور ۴۰۵ )این شد که این شرکت فعلا تعطیل است تا ببینیم کی مرخصی حضرت اقا تمام میشود .-پ.ن : ایده اش کاملا یهویی به ذهنم رسید و کنجکاو شدم ساز و کار مغز شماهم بفهمم نمیدونم باید چالشش کنیم یا نه ولی اگر براتون جالب بود شماهم شهرک مغزی خودتون رو برامون ترسیم کنید و با هشتگ #شهرک_مغزی منتشر کنید تا هرکس براش جالب بود بره بخونهدر اخر متن رو که نوشتید بدید به چت جی بی تی و ازش بخواید بر اساس متن نقشه شهرک شما رو بکشه 💘</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 22:26:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در شهر ما ، امید غیرقانونی است</title>
                <link>https://virgool.io/@deyniraw/%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-lrd0wjsty99c</link>
                <description>Fallen starsاگر پارت های قبلی رو نخوندید ، پیشنهاد میکنم اول اونا رو بخونید چون قسمت های مختلف داستان بهم مرتبط هست .-خورشید، گرم‌تر از همیشه، بوسه‌های ریزش را بر پوست دختر می‌نشاند.ابرها آزادتر از همیشه در آبیِ آسمان می‌رقصیدند و نسیم، با شیطنتی شیرین، میان موهای رهایش می‌چرخید.قلبش نرم‌تر از همیشه می‌تپید. دستش را بر سینه گذاشت؛جایی که نوری آرام، تمام وجودش را پر کرده بود.آن‌قدر سرشار از عشق بود که گویی اگر فقط یک قطره‌ی دیگر از خیالِ آزادی درونش می‌ریخت، قفس‌های تنش می‌شکستند و شادی، مثل سیلی روشن، تمام جهان را در برمیگرفت.او می‌ترسید، اما خوشحال بود.او حس می‌کرد.انگار قلب مکانیکیِ قدیمی‌اش از نو متولد شده بود.شادی را در نوک انگشت‌های گزگزکنانش حس می‌کرد.ترا بالاخره خانه بود.نه، عضوی از یک شورش نبود؛عضوی از یک پناهگاه بود.عضوی از جایی که هنوز در آن، امید نفس می‌کشید.او‌ همین حالاهم تصمیمش را گرفته بود .از بالای تپه به دهکده‌ی مخفی خیره شده بود؛جایی که امید هنوز نمرده بود.و آن پایین، در شهر خاکستری، کبریت‌های کوچکِ امید یکی‌یکی روشن می‌شدند.—مرد با کرختی از خانه بیرون زد.نگاهش بی‌قرار هر چند ثانیه یک بار به ساعت می‌افتاد.اتوبوسِ شرکت هیچ‌وقت انقدر دیر نمی‌کرد، اما حالا پنج دقیقه از زمانش گذشته بود.دلشوره و قهوه‌ی نیمه‌خورده درونش سخت به هم پیچیدند.نه، پنج دقیقه هم زیاد بود.نمی‌توانست حتی چند ثانیه ی دیگر را هدر بدهد.بعد از ماجرای دزدیِ «امید»، شرکت قوانین را سخت‌گیرانه‌تر از همیشه اجرا می‌کرد.در همین چند روز، بیشتر همکارانش یا اخراج شده بودند یا به زبان خودشان، «تعدیل».کیف چرمیِ کهنه‌اش را محکم‌تر در دست گرفت و عینکش را کمی جابه‌جا کرد.با قدم‌های تندی راه افتاد.امروز… هوا عجیب بود.به دلایلی نامعلوم حس می‌کرد امروز خیابان خلوت‌تر است، هوا شیرین‌تر شده و شهر کمی آرام‌تر از همیشه نفس می‌کشد.همان‌طور که با عجله از خیابان می‌گذشت، جمله‌هایی نامفهوم را روی دیوارها چشمش را گرفتند .ایستاد.این بار دقیق‌تر نگاه کرد.دیوارها با کلمات پوشیده شده بودند:«امید ممنوع نیست.»«خاموشی، پایان نیست.»«شهر هنوز زنده است.»«زیر این خاکستر، هنوز رنگی خوابیده.»کیف در دستِ عرق‌کرده‌اش لغزید.این نوشته‌ها چه معنایی داشتند؟و از همه عجیب‌تر، جمله‌ی بزرگ‌تری بود که درست در مرکز همه‌چیز می‌درخشید:«به یاد بیاور که بودی.»به یاد بیاورد؟چه چیزی را؟عبارت «به یاد آوردن» زیر زبانش غریب بود؛هر بار که آن را در ذهنش تکرار می‌کرد، انگار تکه‌تکه می‌شد و مزه‌ای ناآشنا در جانش پخش می‌کرد.ناگهان صدای اژیر پلیس او را از خیال‌هایش بیرون کشید .دوباره نگاهی به ساعت انداخت.نه، نباید وقتش را این‌طور هدر می‌داد.اصلاً مگر دقایقش مال خودش بود؟البته که نههر ثانیه، هر دقیقه، برای خدمت بود.بالاخره، با ده دقیقه تأخیر، به انتشارات رسید.دفتر انتشاراتیِ «نقطه».او ویراستار بود؛از بیرون یک ویراستار‌ سخته ، امادر حقیقت ، سانسورگری ماهر که می‌دانست چگونه حقیقت را پشتِ واژه‌های مجاز دفن کند.آهسته وارد شد و پشت میز همیشگی‌اش نشست.کامپیوتر با صدایی لق‌لق‌کنان روشن شد.نورِ کاذب، چشم‌هایش را بلعید.آن‌قدر در چرخه‌ی کار فرو رفته بود که حتی گذر روز را هم حس نمی‌کرد.وقتی به خود امد ، شب شده بود.از صدای قدم‌هایی که ساختمان را ترک می‌کردند، می‌دانست وقت رفتن است.او هم باید به خانه برمی‌گشت.البته اگر می‌شد اسم آن را خانه گذاشت.کیفش را برداشت و بر پله‌های خاموش قدم گذاشت.با هر نفس، جمله‌ای بیشتر در ذهنش جان می‌گرفت:به یاد آوردن…به یاد آوردن…باید به یاد می‌آورد.اما چه چیزی را؟چه چیزی پشت دیوارهای مغزش این‌طور ناخن می‌کشید؟بی‌آنکه متوجه شود، به پله‌ی آخر رسیده بود.درهای ساختمان باز بودند.سرش را بالا گرفت.ستاره.ستاره را به یاد آورد.خیلی وقت بود ستاره‌ها را فراموش کرده بود.ستاره‌ها با عشوه گری ، بر چشمان حیرانش چشمک می‌زدند.در آسمانِ این شهر، سال‌ها بود ستاره‌ای دیده نمی‌شد.نگاهش را به جمعیت انداخت.همه به آسمان خیره بودند.صدایی توجهش را جلب کردکودکی کنار فواره‌ی آب، بی‌دلیل می‌خندید.خنده.خنده.خنده.باید به یاد می‌آورد.اما چه چیز را؟مادر، نفس‌زنان خود را به پسر بچه رساند و او را در آغوش کشید.گرمای تنِ کودک در آغوش مادر پیچید.مامور با خشم سوی مادر و کودک شتافت ، تند کودک را از مادر جدا کردیک خنده ، کودک را محکوم به نبودن کرده بود .تپش.تپش.تپش.باید به یاد می‌آورد…چیزی سال‌ها پیش درونش دفن شده بود.بله .خودِ واقعی‌اش.ریجل.سال‌ها بود نامش را فراموش کرده بود و خودش را پشتِ اسمِ ویراستارِ بی‌روحش زندانی کرده بود.اما چرا حالا؟چرا همین حالا باید بیدار می‌شد؟چرا در لحظه‌ای که خودِ فراموش‌شده‌اش نفس میکشید، جهان شروع به لرزیدن کرده بود؟-سعی کردم یه شخصیت جدید اضافه کنم به داستاناقا ریجل عزیز ( معنای اسمش به ستاره اشاره داره )و قراره از زاویه دید اقای ریجل یکم شهری که داره کم کم تو اشوب فرو میره رو ببینیمدر اصل شروع جرقه های کوچیک تا انفجار اصلی .</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 17:31:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینه ای میان من و من</title>
                <link>https://virgool.io/@deyniraw/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D9%86-qycpyewyymnn</link>
                <description>قطعا زبون درازه منم .دو سال پیش میان دفتر های قدیمی که کاوش میکردم به دفترچه خاطراتی رسیدم که تمام صفحه های ان تقریبا سفید بود ، هیچوقت اهل خاطره نویسی یا نامه نویسی نبودم اماتنها یک نوشته بود که همان چراغ گرمی در دلم روشن کرد .۹ سالم بود ، خلاصه و سر راست مقصد سفر عید را نوشته بودم اما نکته جالب برای من یک چیز بوداخر نوشته ، ایدای نه ساله نوشته بودخیلی دوست دارم بدانم کسی الان این نوشته را میخواند کیست ؟ حالش خوب است؟برای من پلی بود به زمان کودکیلحظه ای کاغذ ، به اینه ای تبدیل شد مابین انچه بودم و انچه هستمدر اینه خودم را دیدم کودکی که با شوق و کنجکاویِ پنهانی نگران خود اینده اش بود ، ایدای نه ساله بیشتر به حال ایدا اهمیت میداد تا ایدای الان .وقتی جمله چه کسی این را میخواند را مینوشتم به چه فکر میکردم؟فکر میکردم اینده ام این است؟ اصلا فکر میکردم اینده ای دارم؟اگر اینه ای واقعی وجود داشت ایدای نه ساله همانقدر که من از دیدنش خوشحال شدم خوشحال میشد؟نه.من هیچوقت به عقب برنمیگشتم هیچوقت ، هرچه ازارم میداد پشت دیوار های خرابه ذهنم رها میکردم و میرفتم اما ان متن پلی به گذشته من بود . پس تصمیم گرفتم هرسالی که گذرم به سمت کمد و دفترچه خورد از ایدای جدید بنویسم به مخاطب بعدی ، یعنی ایدای اینده .…ایدای شانزده ساله نوشت : «امروز ۱۸ دی ۱۴۰۳ است ساعت ۱ صبحمن درحال گذراندن امتحانات نوبت اول هستم و دلم میخواهد بدانم کسی که در اینده این نوشته را میخواند کیست ؟ و اکنون من اینده در چه جایگاهی از زندگی خود به سر میبرد؟ ایا نمرات سال یازدهمش اصلا برای اینده اش مهم بوده؟ ان هارا یادش است؟این نوشته را که مینویسم هفت سال از نوشته قبلی گذشته است ، پس هروقت هرجا تو دوباره به این نوشته دوباره رسیدی به من بگو “ حالت خوب است؟” »ایدای هفده ساله نوشت :« امروز ۴ فروردین ۱۴۰۵ است ساعت ۲:۰۵ دقیقه ظهردر این حوالی چند صباحی از سال نو گذشته اما من درحال گذراندن دوران نحس کنکور هستم و باید بگویم حقیقتا نمرات سال یازدهم خود را به یاد ندارم ! و حالم؟ نمیدانم امسال اتفاقات عجیب و سخت زیادی از سر گذراندم شاید خوبم، شاید . و اما .. ای کسی. که بعدا این را میخوانی به من بگو کنکور همانقدر ترسناک بود؟ ایا واقعا تمام زندگیت به ان وابسته بود ؟ و حتما بگو “ حالت خوب است؟”»…بعد از چند ماه دوباره سری به ان دفترچه زدم ، چیزی برای اضافه کردن نبود البته شاید هم خیلی چیز ها برای اضافه کردن وجود داشتاما حالا فقط میخواهم به یک سوال جواب دهم“ حالت خوب است ؟ “نمیدانم . شاید خوبم ، شاید. جواب خوب بودن من تغییری نکرده ولیشاید بیشتر از همیشه به اینده ی نامشخصم چَشم دوختم.عجیب است .چشم دوختن به اینده !برای ایدا عجیب است .عدد ۱۸ برای ایدا عجیب است چیزی که هر روزی که میگذرد به ان نزدیک تر میشود .۸۷ روز دیگر دقیقا ایدای ۱۸ ساله برای ایدای ۱۹ ساله مینویسد . اما نمیدانم اصلا ایدای ۱۹ ساله وجود دارد ؟شاید! ایدای ۱۸ ساله هم قرار نبود باشد حتی ۱۷ ساله حتی ۱۶ ساله چه بسا ۱۵ ساله .افسردگی از سن کم پیچیده است . اسم هنریش را گذاشتم «با غم زاده شدن»گاهی با خود فکر میکنم اگر زندگی ام در همان چهارده سالگی تمام میشد چه چیز هایی را از دست میدادم ؟خوشحالی مادرم از قبولی در مدرسه خوب . دوستان جدیدم . تجربه های جدیدم.گاهی هم فکر میکنم در ترازوی زندگی کفه عیب ها سنگین تراست . این تلخی ها در برابر شیرینی ها ارزش زنده ماندن را نداشت .شانزده ساله شدمگاهی فکر میکردم اگر زندگی ام درهمان پانزده سالگی تمام میشد چه چیز هایی را از دست میدادم ؟اینبار جوابی محکم تر داشتم . چشیدن لذت عشقپرده سیاهی که کنار رفت و چشمانم به روی عشق خانواده باز شد . و البته عشق او.لذت خواسته شدن را لذت مهم بودن را لذت تعلق .گاهی هم فکر میکردم عشق راه نجات زندگی نیست ، عشق در برابر تنفر زندگی به من ، بازنده ای ابدیست .هفده ساله شدمهنوز هم گاهی فکر میکنم ولی حالا زور امید به غم چربیده است .من سال های طولانی نامه ای برای اینده ام ننوشتم چون اطمینان داشتم دیگر منی نخواهد بوداما اینبار امید مرا سوار قالیچه پرنده اش کرده و در شهر خیال میچرخاند . پس حالا نامه ام را شروع میکنم…سلام عزیزم ، امیدوارم وقتی این رو میخونی حالت خوب باشه . خیلی خوب . نه شاید ، بلکه قطعا.نمیدونم وقتی برمیگردی و پست های قدیمیتو میخونی چند وقت گذشته و الان چند سالته .نمیدونم افسرده ای یا نه ، نمیدونم چیزی که تو ذهنم بود شدی یا نه ، نمیدونم واقعا خوشحالی یا نهنمیدونم مسیر زندگی تورو با خودش کجا بردهولی میدونم هنوز زنده ای و نفس میکشی .من ، منِ گذشته به تو افتخار میکنم ، چون نفس میکشیچون من بهتر از هرکسی میدونم نفس کشیدن چقدر کار سختی میتونه باشه .نمیدونم باید ممنون باشم نفس میکشی یا نه ولی فقط بابتش بهت افتخار میکنم عزیزم .پس هروقت برگشتی و این نوشته رو خوندی به من بگوزندگی ارزششو داشت؟ چه چیزهایی از دست دادی ؟ چه چیزهایی بدست اوردی؟و مهم تر از همه به من بگو “ حالت خوب است؟”-پ.ن : این پست برای چالش نامه نویسی احمد عزیز بود . نمیدونم‌ نوشتم نامه محسوب میشه یا نه ، در حقیقت من خیلی اهل شرح حال و نامه نویسی نیستم و همینقدر نامه - میتونم بهش بگم نامک چون کوچیکه- نویسی برای من خیلی حرف توشه .حقیقتش خوشحال شدم وقتی این چالش رو دیدم چون خیلی وقت بود که میخواستم همچین پست با چنین موضوعی بزارم منتهی نیاز به یه جرقه بود که زده شد و در اخر ممنونم که خوندید 💘</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 15:30:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک قطره تا خویشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@deyniraw/%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D9%86-icnqe6mkmbyz</link>
                <description>بر لب بام ابی اسمان نشسته بود ، زمزمه نوازش های باران بر صورتش مینشستبا خودش مرور میکرد که هر قدم و هر قطره قصه ای همراه خودشان دارند...صدایی آمد!صدایی که اورا فرا میخواندنه از جهان بیرون بلکه از اعماق وجودش&quot;کیستی ؟ نامت چیست ؟&quot;ابهام وجودش را گرفت .ایستاد ....چشمان خیسش را بستخود را به آغوش کشیدگوش سپرد به آن نداندایی که او را وادار میکرد به خود بیاندیشدو اینکه چرا انروز، آنجا نبود..نسیم بدون خواهش و تمنا وزید و موهای نم گرفته اش را همچون یک سیلی نرم بر صورتش کوبید .چشمانش را بست.در ذهنش تصویر اتاقی تاریک نقش بست ، کودکی میانه آن زانو بغل کرده اشک میریخت ، نگاه گنگش را به او دوخت و نزدیکش شددر آن اتاق تاریک، کودک با دیدن او، اشک‌هایش را پاک کرد و پرسید: آیا بالاخره مرا پیدا کردی؟او که اکنون هویت خود را بازیافته بود، با لبخندی مهرآمیز به کودک نزدیک شد و گفت بله، ما هر دو یک نفر هستیم و هرگز تنها نبودی.منِ کوچکم، زخم هایی که بر روحت وارد شد بزرگتر از ظرفیت روح تو بودامروز من آمده ام، از آینده ای که تصور نمیکردی حتی وجود پیدا کند، با زخم هایی عمیق تر ولی روحی با طمانینه تر.امروز آن آغوش حمایتگری را که همیشه چشم انتظارش بودیدر لحظه ی بی زمانی، در تلاقی گذشته و آینده ات، با لحظه ی اکنون، دریافت میکنی!هرگز نتوانستی در گذشته، در آغوش کشیده شوی، منِ کوچک، تو همیشه در انتظار یک آغوش باز بودی اما تمام آغوش های حمایتگر، به روی تو بسته بودند. آن زخم‌ها هنوز آغوشی می‌خواهند که التیام پیدا کنند.زخم هایی که هیچگاه دیده نشدند له له میزنند که لحظه ای دیده شوند حال قرار است دیده شوند بله عزیز من این یک خواب نیست من اینجا هستم .میخواهم زخم هایت را ببینم و روی انها ستاره بکشم.دیگر لازم نیست نگران چیزی باشی چون بلاخره طنابی فرستاده شده تا تورا از چاه غمگین زندگیت بیرون بکشد و نور را به تو که سال ها در تاریکی بودی نشان دهد.کودک حالا با چشمانی مملو از اشک به من زل زده بود ،با دست هایی لرزان .. نرم اورا به اغوش میکشملحظه ای ، قلب سردم -که سال ها بود تیک تاک عمرش از کار افتاده بود - نسیمی ارغوانی حس کرد..قلبم در پهنای شیرین حس اشنایی گم شد...و آن‌گاه فهمیدم نجات، آمدنِ کسی از بیرون نیست؛نجات، لحظه‌ای‌ست که ویرانه‌های درونت زبان باز می‌کنند و تو دیگر از شنیدنِ صدای فرو ریختنِ خویش نمی‌گریزی.انسان، گاه دیرهنگام، در خرابه‌های خویش به کودکی می‌رسد که سال‌ها پیش ساخته بود و تازه می‌فهمد رستگاری، بازگشت نیست؛توانِ دوباره در آغوش گرفتنِ همان گمشده است.از آن پس، باران دیگر فقط بر بام نمی‌بارید؛بر نامِ ناپیدای من می‌بارید،و من، در میان آن همه شکستگی،برای نخستین بارنه چون کسی نجات‌یافته،که چون کسی زاده‌شده،ایستاده بودم.-پ.ن ۱: یک تشکر ویژه از احمد عزیز میکنم بابت اماده کردن ورژن صوتی متن ، خیلی زحمت کشیدن واقعا.لینک کست باکس اقا احمد رو هم گذاشتم حتما سر بزنید.پ.ن ۲: این یکی از ارزشمند ترین تجربه های من هست و خواهد بود . خاطره شیرین اون شب تا ابد توی قلبم باقی میمونه💘و باید تشکر کنم از دوستان عزیزی که توی نوشتن این متن با قلم های زیباشون همراهیمون کردن .تهمتن ، احمد، فاطیما ، نازیلا ، مهسا ، قلم ، سارینا ، مینا ، نوید</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 21:10:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشیانه ای برای کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/Personallibrary/%D8%A2%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-f5y1codrtnu8-f5y1codrtnu8</link>
                <description>خب .. من خیلی اهل اینجور کارا توی اکانتم نیستم ولی از این جنبش خوشم اومد و گفتم چرا که نه خودمم انجامش بدم .اول توضیح بدم که من خیلی اهل کتاب خوندن نیستم و بیشتر کتاب خوندنم دوره ایه . الان تازه سه ماهیه دوباره سنگین کتاب خوندنو شروع کردم و نزدیک 50 تا کتاب خوندم (بخشی صوتی و بخش زیادی نسخه الکترونیکی بوده) بیشتر کتاب هاییم که خوندم تو ژانر جنایی بودن . شاید بعدا یه پست معرفی برای موردعلاقه های جناییم گذاشتم. مورد دیگه هم اینکه خیلی از کتابایی که خوندمو دیگه الان ندارم چون علاقه دارم از کتابای خودم به ادمای نزدیکم هدیه بدم. کتابی که توش نوشته ها و هایلایتای خودم باشه .سراغاز کتاب خوانی: من از بچگی علاقه به کتاب داشتم و اولین عکس از مجموعه کتاب های من توی بچگیه که هنوز دارم .بله اینا گوشه کمدم خاک میخورنحالا که کتابای بچگیمو دیدید بزارید موردعلاقه هامو معرفی کنم براتون . شاید بچه کوچیکی دورتون بود وسوسه شدید براش بگیرید ( خودم میخوام بعضیاشونو برای بچم نگه دارم و بدم بخونه)اخ اخ این کتاب شماره یک من توی بچگی بود عااشقش بودم ( بین خودمون باشه هرچند ماهی دوباره میخونمش) به طور کلی بگم حرص میخورید و دیدگاهتون به بچه خرخونا و بچه شرای مدرسه عوض میشه . اتفاق های توش خیلی بامزه بودن قشنگ توصیف شده بودن و من خودم توی 9-10 سالگی خوندمشاین کتاب درمورد دوتا دوست احمقه و حول محور داستانا و دراماهاشون توی خونه درختیشون میچرخه . توی بچگی برای من خیلی جالب بود مخصوصا از جهت کمیک طور بودنش . این کتاب در اصل یه مجموعه داستانه که توی هر جلد 13 طبقه به خونه درختی این دوتا شاسکول اضافه میشه فکر کنم من تا 78 طبقه رو تو بچگیم خوندم (6 جلد) ولی بازم ادامه دارهبخشی از کتاببا این کتاب احتمال خیلی زیاد اشنا هستید . همون انیمیشن بد گایز خودمونه فقط مجموعه کتاب کمیک طورشه . بامزه و گوگول مگول و سرگرم کننده (خودتونم اگه از انیمیشنش خوشتون اومد بگیرید بخونید)بخشی از کتابحالا از بخش رمانای بچگیم بریم توی فصل جدیدنبینم کسی گیر بده چرا جلد کتابات اینطوریه. من خیلی حساس نیستم!بله من انچنان -کتابخونه-ای ندارم . احتمالا تا دوسال دیگه نصف همیناهم نیست (یادگاری میدم). ولی خب چند تا از موردعلاقه هامو بهتون معرفی میکنم . شماهم اگر سوالی داشتید از کتابی بگید بهمبه به با جذاب ترین کتاب شروع میکنم . کتاب ابشار های جاذبه (دیوونه این انیمیشنم) ولی متاسفانه باید بگم این کتاب صرفا جنبه تزیینی دارهتنها کتاب روانشناسی من . من اصلا با کتابای این سبکی ارتباط برقرار نمیکنم ولی این یکی رو حتما پیشنهاد میکنم من این کتابو با بی میلی به اصرار تراپیستم شروع کردم ولی بعدش واقعا سبک نوشتن و روند کتاب برام جذاب شدحس میکنم این کتاب ها نیازی به معرفی من ندارن و تا الان اکثریت این دو کتاب مخصوصا مغازه خودکشی رو خوندن. درمورد کتاب بادامم خلاصه بگم راجب پسری هست که توانایی درک احساسات رو نداره . خواستم این دو کتاب اینجا باشن چون هدیه تولد چند سال پیشم بودن و خب میدونید ..کتاب هدیه یه جور دیگه شیرینهیک هدیه ی با ارزش دیگه و البته عاشقانه ای کوتاه و زیبا (به یارتون هدیه بدید ذوق میکنه)نمونه ای از متن رو براتون مینویسم:نامه ی دوم - بانوی بزرگوار من! عطراگین باد و بماناد فضای امروز خانه مان و فضای خانمان همیشه در چنین روزی که روز عزیز ولادت پربرکت تو برای خانواده کوچک ماست.با این کتاب هم فکر کنم اشنا باشید چون فیلمش رو اکثرا دیدن . من هم اول فیلمش رو دیدم و انقدر به دلم نشست که گفتم باید کتابشم بخونم . خلاصه کلام میخواید گریه کنید ؟ بخونیدشگاهی اوقات با خودم میگم شاید نباید اینارو توی 13 سالگی میخوندم ولی خب! خلاصه بگم سفر در ماهیت تنهایی و جایگاه اون در زندگی انسان مدرن به عبارتی نشون میده انسان با تنهایی زاده شده .هدیه 13 سالگیبخشی از کتاب های شعر من که خب بخونید دیگه! شعر خوبه از فروغ و سهراب سپهری میدونم زیاد خوندید ولی به باباطاهر کم لطفی نکنید ( فکت: میدونید چرا باباطاهر عریان؟ چون حرف هاش رو روراست و بدون پرده بیان میکرده حالا میدونید چرا وحشی بافقی؟ در قدیم وحشی به معنای امروز نبوده بیشتر برای ادمای تنها و گوشه گیر بیان میشده وحشی جانم که درونگرا ...)دوتا از کتابای جنایی که پیشنهاد میکنم بخونید . هالی جکسون که نیازی به تعریف نداره کتاباش همیشه عالین و بیمار خاموش رو اگر از جنایی های روانشناختی خوشتون میاد خیلی پیشنهاد میکنمتوروخدا به جلد زشتش توجه نکنید این موردعلاقه ترین کتاب منه. خودمم نمیدونم این کتاب از کجا اومده (بابام یه روز اومد و دادش بهم رندوم) ولی عاشقشم . چرا؟ خب این کتاب اومده تموم شاعرای برجسته و غیر برجسته رو بر اساس دوره و قرنی که توش بودن تقسیم بندی کرده یه توضیح کوتاه ازشون داده و دو سه تا شعر گلچین ازشون گذاشته و این کتاب باعث شد من با شاعرای فوق العاده ای اشنا بشم که قبلا هیچ ایده ای درموردشون نداشتمدر اخر ممنونم که این پست رو خوندید و بزارید چند تا نکته بگمیک. من این پست رو با لپ تاپ نوشتم و فقط خدامیدونه چقدر بدم میاد از کار باهاش (اشتباه تایپی دیدید ببندید چشاتونو توروخدا)دو. من خیلی تجربه ای در معرفی چیزی یا نقد ندارم پس اگه درست حسابی معرفی نکردم ببخشید بیشتر قصدم نشون دادن بود تا معرفی کتابسه. درمورد ناشر و سال انتشار چیزی نگفتم چون بعضی از کتابام مال 4-5 سال پیشه یا اصلا از یه ناشر ناشناختسچهار. نمیدونم باگ ویرگوله یا چی ولی عکس بعضی کتاب ها باز نمیشد ویرایش کردم باشد که اینبار باز شوداره دیگه ببخشید اگه کم و کسری بود .</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 14:50:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بفرمایید ، باقی مانده شعرتان !</title>
                <link>https://virgool.io/@deyniraw/%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%86-u0fxognx2x99-u0fxognx2x99</link>
                <description>سرنوشتهوا ابریست و اسمان چشمانت بارانی ،اهسته و بی صدا میبارند تا شاید غمت از چهره دل بشویندنگران نباش عزیز من ،سرنوشت گر مارا جدا کردسرنوشت را از سر خواهیم نوشتاینبار ، با اشک هایمان !-عشقعشق در اشک نقش میبندد ، در بغض های شبانه.در عذاب وجدان هایی که وقت و بی وقت گلویت را میفشارند .“ عشق یک حسرت ، یک ارزوگاه یک قفس ، گاه یک پرستو “-زندگیهرچه گفتیم هرچه گفتندهرچه خوردیم هرچه خوردندهرچه بردیم هرچه بردندهرچه دیدم هرچه دیدیزندگیست.زندگیست انچه ندیدی و نخوردی و نگفتند و نبردند و نشدزندگی هست ،میان هرچه شد و نشد .-چشم های تو۳۲ حرفمیلیون ها کلمهبه راستی چیست فلسفه روزگارکه از این همه ، زندگی منخلاصه در دو کلمه است“چشم های تو”-ترسمیترسممیترسمانگار که وجود ادمیت با دامان ترس گره خوردهمیترسم حتی نمیدانم از چه.فقط میترسم.-خانوادهمشکل همینجا بود ،همه یکدیگر را خالصانه دوست داشتنداما از راهی اشتباه .-این پارت هم طبق معمول مجموعه ای از نوشتهای قدیمی من بود که گوشه دفترم خاک میخوردن .حتما برام بنویسید کدوم یکی بیشتر براتون جالب بود 💘</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 00:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تماس بی پاسخ</title>
                <link>https://virgool.io/@deyniraw/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B3-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-csqzky6gd9pj</link>
                <description>سردرد ، قرص و اشکسه بوق و یک تماس بی پاسختاریکی ، غم و تپش قلبدوکام و یک سیگار خاموشعشق ، انتظار و شکستزن و یک مردتماس بی پاسخ ، نفس تنگی و رنجهروقت که می بایست ، نبود .اهسته ، ارام و عمیقچشمانش داشت بسته میشدضربه ، بوق و تماس اخراز تب انتظار میسوخت .نفس ، قفس و مرگهروقت که می بایست ،نبود.</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 18:21:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در شهر ما ، امید غیرقانونی است</title>
                <link>https://virgool.io/@deyniraw/%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-wzcucs6jzilk</link>
                <description>ماه و فلک چه خوشگله سرتو بالا کن ( لالاییِ شبکه پویا)اگر پارت های قبلی رو نخوندید ، پیشنهاد میکنم اول اونا رو بخونید چون قسمت های مختلف داستان بهم مرتبط هست .-باد سردی می‌وزید و بوی خاک نم‌خورده و علف‌های خشک را با خود به داخل کلبه می‌آورد. دختر ، که حالا نامش را هم به سختی به یاد داشت - ایا هنوز استرا بود ؟ یا حالا فقط دزدی با گوی امید ؟- خودش را در گوشه‌ای تنگ و تاریک جمع کرده بود. سکوت وهم‌آور روستا، که به شکلی غریب با سکوت خفقان‌آور “بانک ناامیدی” فرق داشت، تمام وجودش را فرا گرفته بود. اینجا خبری از وزوز مداوم دستگاه‌های تهویه، زمزمه خش‌خش کاغذهای ارزش‌گذاری شده، یا صدای شلیک نبود . فقط صدای باد بود و بس.چند روز از فرارش می‌گذشت.بعد از ان اتفاق دیگر مجالی برای ماندن نبودبر خلاف تصورش سخت گیری بر حساب و کتاب امیدها بیشتر بود ..دو گوی گم شده بود -گوی هایی که حالا یکی در درونش و دیگری در دستان او بود -همه چیز سریع اتفاق افتاد . صبح با صدای پلیس های سازمان ناامیدی از خواب برخواستبرای دستگیر کردنش امده بودند.تقصیر او نبود ، نمیدانست امید عطر بهاری ماندگاری دارد!حالا هم صبح که رئیس به بانک رسیده بود عطر پر طراوت امید را حس کرده بود . بقیه اش ؟ خب معلوم است ..سفر طاقت‌فرسا بود. شب‌ها در جنگل‌های تاریک می‌خوابید و روزها با احتیاط از میان جاده‌های متروکه می‌گذشت. گوی کوچک امید که از بانک دزدیده بود، هنوز در جیب پالتوی کهنه‌اش پیدا می‌شد؛ نوری کوچک و لرزان در تاریکی محض. هر بار که آن را لمس می‌کرد، گرمایی خفیف در دلش می‌پیچید، اما کافی نبود تا خستگی راه و اضطراب تعقیب را از تنش بیرون کند. عکس هایش کل شهر را پر کرده بودند . او یک دزد بود.حالا او فراری ، به جایی میرفت که حتی امیدی بر واقعی بودنش نبود .به سختی توانسته بود نشانه‌هایی از “جامعه امیداران” را بیابد. زمزمه‌هایی که در ایستگاه‌های اتوبوس بین‌شهری شنیده بود، نقاشی‌های گرافیتی مبهمی که روی دیوارهای پل‌های هوایی دیده بود، و در نهایت، راهنمایی یک پیرمرد  دوره‌گرد که با نگاهی دلسوز، او را به سمت این منطقه فراموش شده هدایت کرده بود. پیرمرد گفته بود: «آنها که امید را در دل دارند، جایی دور از چشم ناظران، زندگی می‌کنند. جایی که ناامیدی هنوز نتوانسته نفسشان را بند بیاورد.»حالا اینجا بود. در میان خانه‌های کاهگلی و مزارع کوچک. اما هیچ نشانی از آن “جامعه” نبود. فقط سکوت بود .آیا اشتباه آمده بود؟ آیا تمام آن ریسک، تمام آن فرار، بی‌فایده بود؟ناگهان، صدای خش‌خشی از بیرون توجهش را جلب کرد. کسی داشت نزدیک می‌شد. خود را بیشتر در سایه کشید و نفسش را حبس کرد. آیا این اخر راهش بود ؟ یعنی بالاخره پیدایش کرده بودند ؟از ترس به خود لرزید.صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد و سپس، زنی جوان با لباسی ساده و چشمان ابیِ نافذی، از چارچوب درگاه کلبه گذشت. در دستش سبدی پر از سبزیجات بود و نگاهش مستقیم به سمت او خیره شده بود. لبخندی محو بر لب هایش نشست.«بالاخره رسیدی،» زن با صدایی آرام گفت. «ما منتظرت بودیم. بیا، وقت آن است که با دنیای واقعی آشنا شوی.»اعتماد برایش سخت بود ، باید به حرف زن گوش میکرد ؟چاره ای نداشت. امیدی هم نداشت، که البته عجیب بوداو امید داشت .. خیلی امید . درست در جیب هایش.قدمی از سایه بیرون گذاشت ، زن سبد را گوشه ای رها کرددستش را به سمت دختر گرفت « لونا هستم ، میدانم برای چه اینجا هستی . نیاز به توضیح نیست . ما خواستیم که باشی و حالا هستی »دختر دستش را با تعلل از جیبش بیرون کشید و در دست زن رو به رویش گذاشت « استرا ، یا ترا . منظورتان را متوجه نمیشوم ، شما-»زن فرصت تکمیل جمله را به او نداد« تو اولین نفری نیستی که خطا کردی ترا ، در اینجا ما همه گناهکاریم . جرممان هم امید است . امید به تغییر .پس از پخش شدن اگهی ها در سطح شهر دنبالت گشتیممیدانستیم جای تو پیش ماست . پیدا کردنت سخت بود .اعتراف میکنم در فرار کردن ماهری . »پیرمرد دورگرد -که حالا خیلی هم شبیه دورگرد ها نبود- وارد کلبه شد.« قانع کردن انسان های امیدوار خیلی هم سخت نیست ، امید باروت است و حرف ها جرقه .برای ترغیب تو برای به اینجا امدن تنها یک جمله نیاز بود“ جامعه امیداران را پیدا کن “ و فشفشه های امید در قلب تو بود که شکفتچون تو میخواستی که باشد تو میخواستی که امیدی برای پناهت باشد و بود »ترا گیج شده بود .زن گفت « به جامعه ما خوش امدی ترا ، ما بهت نیاز داشتیم »او منظور زن را از نیاز درک نمیکرد ، البته قرار بود به زودی بفهمد .……ترا با تردید قدم به داخل کلبه گذاشت .بعد از صحبت نه چندان کوتاهشان با ان دو همراه شد، چاره دیگری هم نداشت .راه پیچ‌درپیچ و قدیمی بود که مطعمنا جای خوبی برای تشکیل یک جامعه مخفی بود .«نترس، ترا. اینجا امن است. حداقل امن‌تر از آن جهنمی که از آن گریختی.» صدای لونا آرام بود، اما در آن نوعی قاطعیت وجود داشت که ترا را به نشستن ترغیب کرد.ترا روی یک نیمکت چوبی که با پارچه‌ای رنگی پوشانده شده بود، نشست. حالا رنگ هارا احساس میکرد .. مثل خیلی چیز های دیگر .نگاهش به گوی امید در جیبش افتاد. هنوز لرزش خفیفی داشت، اما حالا در کنار حضور لونا و پیرمرد، آن گرما دیگر تنها نبود. انگار امید، فقط یک گوی  نبود؛ بلکه جریانی بود که از طریق احساسات تقویت میشد.لونا کنارش نشست و گفت: «می‌دانم گیج شده‌ای. همه ما روزی گیج بودیم. وقتی اولین بار کلمه جامعه امیداران را شنیدیم، فکر کردیم شوخی است. یا شاید یک تله دیگر.»او به پیرمرد نگاه کرد که سرش را تکان میداد. «اما حقیقت این است که امید، نه یک کالا، نه یک پول، بلکه یک انتخاب است. انتخابِ دیدنِ نور، حتی وقتی همه چیز تاریک است. و تو، ترا، این انتخاب را در دلت داشتی. حتی قبل از انکه ان گوی را در دست بگیری ! به همین دلیل ما به تو نیاز داریم.»ترا به لونا خیره شد. «اما… من فقط یک کارمند بانک بودم. یک دزد… یک فراری.»پیرمرد، که صدایش حالا کمی گرفته‌تر شده بود، گفت: «همه ما زمانی در بانک ناامیدی ، امید خانه ها یا حتی خانه های شبانه روزی کار می‌کردیم . فرار کردن از آنجا، اولین قدم برای انتخاب امید است البته شاید هم یک اجبار ، اجباری برای شروع تازه. اما این آغاز راه است. دنیای واقعی که من از آن گفتم، همین‌جاست. جایی که امید را زنده نگه می‌داریم، نه به عنوان یک توهم، یک کالا یا یک افسانه بلکه به عنوان یک نیروی محرک. نیرویی که می‌تواند دنیا را تغییر دهد.»لونا ادامه داد: «و تو، ترا، با آن گوی امید که همراه داری، قدرتی داری که می‌تواند جرقه‌ای برای دیگران باشد. نه فقط به خاطر خود گوی، بلکه به خاطر شجاعتت برای برداشتنش. ما اینجا کسانی را می‌خواهیم که جسارت رویاپردازی داشته باشند، جسارت عمل کردن.سال هاست که با کنترل جسارت را از ما گرفتندچشم باز کردیم و در خانه های شبانه روزی بودیمانچه خواستند خواندیم انچه خواستند نوشتیم و انچه خواستند حفظ کردیمرویاهایمان را گرفتند و رنگ را از درون ما زدودندخلاقیت مرد و نهایتا اطاعت باقی ماند .»زن به گرمی دست ترا را لمس کرد « اما ما انسان هستیم .ما چیزی فراتر از نام ها و اسامی هستیم . »پیرمرد قدمی سمت دو دختر برداشت .« ما سال هاست که برای این موقعیت برنامه ریزی میکردیم. روزی که با کبریت کوچکی ان شهر خاکستری را به اتش بکشیم و جرقه های امید را در دل مردم بکاریم . »ترا کم کم میفهمید . او خواسته وارد یک جامعه و ناخواسته وارد یک شورش شده بود .و حالا کلید تکمیلی ان شورش - گوی امید - در دستان او بود .باید به شورش ملحق میشد ؟ هنوز هم برای برگشت دیر نبود . چون به محض اولین حرکتش دیگر هیچ راهی نداشت .-پ.ن : توضیحات تکمیلی ای هست که دوست دارم براتون بگماول اینکه : چرا تا قبل این قسمت اشاره مشخصی به جنسیت یا اسم شخصیت اصلی داستان نشده بود ؟خب توی شهر خاکستری انسان از خودش شخصیتی نداره . جنسیت و سن و هرچیزی هیچ اهمیتی ندارهتنها چیزی که انسان ها باهاش شناخته میشن جایگاه و میزان کارامدی اوناست . به طوری که خود فرد بعد مدت طولانی دیدگاهی از جنسیت ، اسم و علایقش نداره .خودش رو صرفا یک قطعه از جامعه میبینهو ترا بعد از حس کردن امید خلاقیت و رویای درونش گسترش پیدا کرد جایی که انسان اراده خودشو بدست میگیره و از مرز های جامعه فعلیش فراتر میرهپس کم کم داره شخصیت واقعی خودش رو پیدا میکنهدوم اینکه : توی قسمت قبلی نوشتم « امید نور است » و به نظر من این جمله خیلی جمله درستیه و از اونجایی که توی داستان هم اشاره شده بود تمام کسایی که نهایتا امید رو انتخاب کردن نور درونشون قبلا وجود داشتهپس اسامی رو سعی کردم اتفاقی انتخاب نکنملونا ( به معنی ماه )ً به عنوان یکی از مهره های اصلی امید دارانو استرا ( به معنی ستاره و درخشیدن ) به عنوان قطعه اخر پازل شورش .پ.ن۲ : خودمم نمیدونم این داستانو قراره تا کجا ادامه بدم یا ادامش چی میشه . پس ایده ای چیزی دارید بگید بهم نقد یا هرچی هم هست خوشحال میشوم بشنوم و ازش استفاده کنم .</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 23:30:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در شهر ما ، امید غیرقانونی است</title>
                <link>https://virgool.io/@deyniraw/%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-sbpdy6clsmzz</link>
                <description>نور ، امید است .پیشنهاد میکنم اگر پارت های قبل رو نخوندید ، اول دو پارت قبلی رو بخونید چون این داستان ادامه ی داستان دو پارت قبلی هست -مادربزرگ گفت :« اصلا فلسفه وجود امید را میدانی؟»با چشم هایی درشت سری به چپ و راست تکان دادم .ادامه داد : « تمام داستان به جعبه پاندورا برمیگردد.زمانی که زئوس برای انتقام، از هفایستوس خواست تا نخستین انسان زن را از اب و گل بسازد پس اتنا لباس های نقره ای بر تنش پوشانید ، آفرودیت شکوه و عشق را به او بخشید و هرمس سایه فریب را همراه زن کرد .نامش را گذاشتند پاندورا !پاندورا پیش برادر دشمن زئوس فرستاده شد اما پاندورا یک هدیه نبود بلکه تله ای برای انتقام شیرینش بود .برادر با یک نگاه دل به پاندورا باخت .فریب و عشوه گریش سخت او را به دام انداخته بودند.زئوس در پیراهن دوست برای هدیه عروسی جعبه ای به پاندورا هدیه کرد و از او خواست به هیچ عنوان درش را باز نکند اما انسان متشکل است از کنجکاوی و وسوسه سرانجام این احساسات بر پاندورا غلبه کرد ،جعبه که باز شد ارواحان مصیبت به یک باره بر جهان چیره شدند. پاندورا که ترسید خواست در جعبه را ببندد که اخرین روح ، یعنی امید با او سخن گفت .امید عاجزانه از پاندورا درخواست کرد ازادش کند او می دانست اگر غم، تنهایی ، رنج ، نا امیدی و.. حاکم جهان باشند انسان به کل نابود خواهد شد . بله امید خود از جنس بلا بود اما راه همزیستی انسان با بلا را نیز میسر میکرد . »مادربزرگ دستی بر موهایم کشید و ادامه داد :« امید قوی ترین دارو برای انسان است ، ادم نفس میکشد چون امید دارد هربار که شش هایش پر شوند یک دم دیگر زنده خواهد بود »صدای تیز شلیک گلوله تمام گوشم را پر میکند .چشمانم را باز میکنم ، نگاهی به ساعت می اندازم۵ صبح و یک پاکسازی دیگر.مادربزرگ راست میگفت ادمی به امید زنده است و بس.امید به انسان بال میدهد برای پرواز .پرواز بر کران قله های ارزوهای بی انتها .ارزوهایی که طول و اندازه ندارند گاهی به وسعت یک دریا گاه به وسعت یک رود .همین دلیلی محکمی برای از بین بردن امید بود .امید خلاقیت می اورد و خلاقیت هنجار ها میشکست از مرزها فراتر میرفت و یک جامعه را در بر میگرفت .امید پلکان رسیدن به ازادی بود .و چیزی که دولت از ان میترسید ، ازادی.خیلی راحت کارشان را شروع کردند ، نظم کلید درهم شکستن بلند پروازیست.شما ان جایی که ما میگوییم درس میخوانید ، ان چیزی که ما میگوییم میخوانید ، ان کاری که ما میگوییم انجام میدهید و ان طوری که ما میگوییم میمیرید.نتیجه ؟ پاکسازی خودکار را به ارمغان اورد .انسانی که نه امید داشت و نه اختیاربا خود فکر میکرد تنها کلید کوچکی در دستان من است زمان مرگم است و بس.امید ها را ذره ذره جمع کردند ، رخت ناامیدی را بر شهر پهن کردند و حالا اختیار کل جامعه در دست ان ها بود .انسان سرشار از خواستن است و خواستن ریشه در« امید بدست اوردن » داردحالا ما امیدی نداریم و چیزی نمیخواهیم ، گاهی حتی نفس کشیدن را .روشنایی سفید رنگی چشمانم را میزند، برای دوباره خوابیدن دیر شده .مثل همیشه همان لباس، همان قهوه ، همان اتوبوس و همان باجه همیشگیسرم را که بالا می اورم اقای میم.ر با لبخندی گشاد رو به رویم نشسته .یک مشتری ثابت همیشگی و البته یک دزد دیگر .بله شهر ما پر از این دزدهای متشخص است .لبخند مسخره اش را ببین ، چقدر خرج کرده تا یکی از ان ها را داشته باشد؟اینجا لبخند یک اکسسوری کلاسیک و مجلل محسوب میشود ، بر لب هرکسی نمیتوان یکی از ان ها پیدا کردبا لحنی جدی می گویم : « سلام جناب میم.ر خوش امدید ، چطور میتوانم کمکتان کنم ؟ »همچنان که ان لبخند ازاردهنده را بر لب دارد جواب می دهد :« امروز زحمت زیادی برایتان ندارم ، فقط یک جا به جایی خیلی کوچک »چشمکی میزند ، معنایش را نمیفهمم.خودش را سمت من خم میکند و اینبار با صدای اهسته تری میگوید : «  چند روز پیش پلیس یکی از کله گندهای احتکار امید را دستگیر کرد .یک میلیارد امید نابِ ناب تو ایستگاهبعدم مشخص است دیگر! دور زدن قوانین انقدراهم سخت نیست به قیمت مفت کلش را خریدم »پس الان معلوم بود ان خنده های مزخرفی که اینطور بی فکر مصرفشان میکرد منشاش از کجا بودسرد میگویم :« و من چطور میتوانم کمکتان کنم؟»چشمانش برقی میزند…از ساعت کاری گذشته است ، بانک از هر ادمی خالی شده البته بجز من.وظیفه انتقال امیدها به گاوصندوق مخفی وظیفه من شد .بله یک حقیقت دیگردر شهرما فساد وجود ندارد .چیزی به اسم خیر و شر نیست.شعارشان هم این است :«اگر میتوانی بکنی ، پس بکن .»دادگاه و محاکم وجود دارند اما وقتی قدرت خریدشان را داشته باشی پس قانونی دیگر وجود ندارد .به دستور رئیس دوربین ها را خاموش میکنمساک مشکی رنگ بزرگ را روی پیشخوان میگذارمحس میکنم پاندورا هستم.زئوس جعبه را به من سپرد و گفت تحت هیچ شرایط بازش نکنی.با این‌ تفاوت که تمام مصیبت ها قبلا ازاد شدند و الان امیدِ جا مانده در این ساک است.دستانم میلرزد .شاید فقط یک نگاه .نگاهی به دور و اطراف می اندازم ، کسی نیست.ارام زیپ را به سمت پایین هل میدهمچشمانم میسوزدچشمانم از برق طلایی گوی های امید میسوزدکمی بعد چشمانم عادت میکند ، زل میزنم به امید هاگوی های کوچک طلایی رنگ درخشانی که با تکان دادنشان صدای خنده می اید .انسان سراسر وسوسه است و من هم.. انسانفقط اگر یک گوی کم شودهیچکس نخواهد فهمیدگویی را به دست میگیریم ، در دست میچرخانمش ، صدای خنده دختر بچه ای را میشنوم .چشمانم را میبندم گوی را در دهانم میگذارم و قورتش میدهم .مزه ی شیرینی های گرم کاراملی که با پودر دارچین تزئین شده میدهد.همانطور که از گلو سر میخورد رد داغ شادی را بر بدنم  حس میکنم .به دستانم نگاه میکنم انگار از درون میدرخشندامید با عبور از هر جا ردی از گرما و عشق بجا میگذاردو سرانجام قلبم به یک باره شروع به تپیدن میکندانگار که ان ساعت قدیمی زنگ زده ناگهانی تعمیر شده باشدقلبم داغ میشود داغ از عشق از شور از شادییک لحظه راه نفس کشیدنم را سد احساسات میبندددست های شکننده ام را بر قلبم میگذارم و بی اختیار بر زانو می افتم .در خود جمع میشوم همچو کودکی که دوباره متولد شده.بله درست است ، ادم از امید زاده می شود .-پ.ن : ممنون از احمد عزیز که ایده این پارت رو توی ناشناس برام نوشت.</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 14:00:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در شهر ما ، امید غیرقانونی است</title>
                <link>https://virgool.io/@deyniraw/%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-jd0pbig8jyyd</link>
                <description>پیشنهاد میکنم اگر پارت قبلی رو نخوندید اول اون رو بخونید ، چون این داستان ادامه ی داستان قبلی هست.-پیراهن سفیدم را میپوشم ، درحالی که دکمه هایش را میبندم به قهوه ساز که درحال عصاره گیریست مینگرملیوان مشکی را از کابینت های خاکستری بیرون می اورم و روی پیشخوان سفید میگذارم.کت مشکی رنگ همیشگی ام را به تن میکنم و موهایم را طبق معمول سفت و بی روح پشت سر جمع میکنملیوان قهوه را -چه شبیه گردابی سیاه است- برمیدارم و همانطور که ارام ارام تلخیش را مزه مزه میکنم به اینه زل میزنمبله ، در شهر ما هیچ رنگی وجود ندارد .البته منظورم از هیچ رنگی ، رنگ هایی بجز طیف مشکی تا سفید است .قابل بیان است که‌ ما خاکستری های متفاوتی داریمخاکستری سلطنتی ، خاکستری تیره ، خاکستری جیغ ، خاکستری ملایم و هزاران پرده خاکستری دیگرشاید برایتان سوال باشد چرا ؟ده سال پیش که امید غیرقانونی اعلام شد گروهی مخوف برای اعتراض به این حرکت شروع به رنگ پاشی در سطح شهر کردندکل شهر یک گوله ی رنگی شاد شد. پس طبق انتظار هزاران امید با شدت بیرون شکفتند و کل سیستم شهر اختلال سنگینی پیدا کرد.هر رنگ یک حس بود . قرمز خشم را برانگیخت ابی غم رازرد ترس و صورتی شادی راتمام حس ها هم منشا ای در امید داشتند « امیدِ ارگانیکِ من زنده هستم »خلاصه ان گروه تبهکار نهایتا دستگیر و اعدام شدند .چندماهی پاک کردن ان همه رنگ و البته احساسات از وجود مردم طول کشید اما بعد رنگ نیز غیرقانونی اعلام شد .پس طی این چند سال انقدر چشممان رنگ ندید که دانشمندان شهر طبق بیانه ای اعلام کردند : « رنگ دانه های چشم انسان ها به کلی از بین رفته و زین پس انسان قادر به احساس هیچ رنگی نیست »این شد که اگر میخواستیم غیرقانونی هم رنگ ببینیمدیگر امکانش نبود .حقیقتا حتی دیگر یادم نیست رنگ چه شکلی بودچطور توصیفش کنم .. مثلا دریایادم است وقتی بچه بودم میگفتند دریا ابیستدقیقا نمیدانم ابی چه طیفی داردمثلا نزدیک به خاکستری سوخته است یا خاکستری تیره ؟بیخیال ، حالا دیگر اصلا ارزشی ندارد .لیوان قهوه را در سینک میگذارمکفش های مشکی ام را پا میکنم و با اسانسور به طبقه بالا می روم - تعجب نکنید چرا بالا ، خانه ها اینجا زیر سطح زمین است. طبقه یک، دو و سه وجود ندارد به جای ان طبقات منفی داریم که من خوشبختانه در طبقه منفی یک زندگی میکنم -اتوبوس شرکت منتظر است .بله یک حقیقت جالب دیگردر شهر ما مالکیت خصوصی تا حدودی غدقن استالبته باز هم میگویم برای ما اقشار پایین .شما حق داشتن ماشین و خانه از خود را نداریدچرا؟چون انسان زیاده خواه است ، هرقدر داشته باشید بازهم میخواهیدپس منشاش را کور کردند ، نداشته باشید تا نخواهیدشعارشان هم این است « ادم دلش برای چیزی که ندارد تنگ نمیشود ، مثل پرنده ای در قفس که ازادی را نمی شناسد»پس اساس اقتصاد ما دو‌چیز است : مالیات های سنگین و البته هزینه دریافتی خدمات عمومی است.مابقی خرده پولی هم که برایتان میماند -البته اگر بماند-خرج دیگر مصارفی میشود که پولش صاف در جیب های سرایز شده دولت می رود.اتوبوس توقف میکند .درها باز میشوند .انسان های خاکستری با ارامش از اتوبوس بیرون میروند و من نیز همراه ان ها خارج میشومهوا امروز خوب است ، ابر های خاکستری اسمان سفید شهر را پوشانده اند و البته بوی مطلوب گازوئیل.از دیدگاه مادربزرگ مرحومم هیچ این بو مطلوب نیستاو به بوی چیزهای افسانه ای مثل گل میگفت خوشبو.گل چه افسانه ی مسخره ای است .مگر میشوددانه ای به طور افسانه از زمین بروید که هم رنگ داشته باشد هم بو و هم حس؟تازه کل زمین هم از ان پوشانده شده باشد!تاجایی که من میدانم زمین یعنی کویر خالی.گل و بلبل و درخت همان افسانه های قدیمی شهریست که مادربزرگ ها برای نوه های ابلهاشان تعریف میکنند.در های بانک باز میشوند .همان لحظه ورود با انبوهی از مردم بیچاره مواجه میشوید.با سر به همکارانم سلامی میدهم ، شاید الان خیلی چیز ها افسانه باشد ولی ادب همچنان پابرجاست .صدای لعن و نفرین مرد خشمگینی به گوشم میرسد که سر کارمند بی نوا داد میکشد ، حرفم را پس میگیرم ادب تا حدودی پابرجاست.پشت باجه میروم ، بعد از چند لحظه زنی میانسال رو به رویم نشسته .با لحن سردی میگویم :« چطور میتوانم کمکتان کنم ؟»-دخترم، مریض است . هزینه های درمانش هم سرسام اور. هر قدر اندوخته ای داشتم خرج کردم تا بهتر شود ولی دیگر پس اندازم کفاف درمانش را نمیدهد اگر امکانش باشد میخواهم وامی بگیرم .در صدایش چیزیست که نمیدانم چطور توصیفش کنمغم ؟ افسوس؟ گنگ است .. این چیز هارا وقتی بچه بودیم که به ما یاد ندادند. اساس کار این بود :« امید نباشد احساسی هم نیست » پس نیازی به اموزشش هم نبودمی گویم : « به شرکت بیمه مراجعه کردید؟ اساسا تامین هزینه های درمان وظیفه ان هاست »زن سرش را پایین می اندازد و بعد اهسته لب میزند-بله ، بیمه درمانی سرجایش است اما الان کدام دکتر و بیمارستانی است که بیمه قبول کند ؟ مخصوصا برای کسانی مثل دختر من که اعتقاد دارند دیگر امیدی به ان ها نیست. مسخره است اساسا در این دنیا اصلا امیدی نیست.راست می گوید . ‌وقتی میگوییم امیدی نیست یعنی هیچ امیدی، حتی کسانی که در بستر بیماری گرفتار میشوند ذره ای امید به بهبود ندارند پس واپسین روزهای عمرشان را در خانه ، تنهایی سر میکنند تا بمیرند..فرم های لازمه را به زن میدهم تا شاید کمکی به او کرده باشمکه البته بعید میدانم رئیس اعطای وام به کسانی که “واقعا “ به وام نیاز دارند را قبول کند .بانک برخلاف تصور نهادی مردمی نیست حداقل نه برای همه مردمتمام بودجه بانک تماما صرف تاجر و کارافرین هایی میشود که به قول رئیس “ لیاقتش” را دارند .ساعت ها پشت هم میگذرند ، مردم می اید و می روندو در نهایت در نیمه های روز کار من هم به پایان می رسد.برنامه دارم امروز کنسرو شرکتی همیشگی ام را گرم کنم و باقی روز را به تماشای فیلم های سیاه و سفید بگذرانم .بله یک حقیقت دیگر .. در این شهر هیچ مزه ای هم وجود ندارددانشمندان کشف کردند مزه ها شور و شوق در قلب ایجاد میکنند و شور و شوق انباشته شده طی مرور تبدیل به شادی میشودشادی ها هم که جمع شوند طی سال ها امید ارگانیک حاصل میشود .پس تصمیم بر این شد سهمیه ی غذا داشته باشیم.غذاهای کارخانه ای که هیچ رنگ، عطر و مزه ای ندارد.فقط باعث میشوند “فعلا” نمیریم .-چون کامنت ها بستس خوشحال میشم اینجا نظرات قشنگتونو بخونم . ( ناشناسِ ولی شما اگر معرفی کنید من خوشحال میشم)-پ.ن: از این دنیا و فضا خوشم میاد ، ایده های زیادی برای بهم زدنش دارم پس فکر کنم با چند پارتی از این دنیا خدمت شما خواهم بود .پ.ن۲: ممنون از نظرات قشنگتون که برای پست قبلی نوشتید حیف  جواب دادن ناشناسا توی خود سایت امکان پذیر نیست و کسی که ایده جعبه پاندورا رو نوشت خیلی ازش ممنونم حتما توی پارت های بعدی ازش استفاده میکنم</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 17:00:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در شهر ما ، امید غیرقانونی است</title>
                <link>https://virgool.io/@deyniraw/%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-qs5zmghgbnfx</link>
                <description>من و سگ سیاه افسردگی:روی تخت دراز کشیدم ، به سقف ترک خورده خانه زیرزمینی ام خیره شدم .صدای زنگ ریزی می اید ، اوه موبایلم .گوشی را برمیدارم ، سهمیه این ماه :«۱۰۰۰‌ ناامیدی»خب مثل اینکه حقوق ها را بالاخره واریز کردند .اینجا ساز و کار همچی این چنین استبله ، انقدر زمین فسرده و انسان ها افسرده شدند که واحد ثروت ناامیدی است .هرقدر سخت تر ، تنگ تر و عزب تر باشی حقوقت افزایش پیدا میکند.هر قدر هم شهری خاکستری تر ، الوده تر و تاریک تر باشد نمای گسترده تری از فضای شهری نوین است.اما فکر نکنید فقط همین هست !اینجاهم خرید و فروش های زیر میزی ای انجام میشود .مثلا ان سیاستمدار ها یا تاجر های کثیف که با لبخند های گشوده به تلوزیون زل زدند ، اخر دیگر کیست که به این راحتی خنده ش را هدر دهد ؟معلوم است ! کسی که میلیارد ها ناامیدی در جیب دارد و هر روز بخشی «امید» میخرد و به خود تزریق میکند .مواد عجیبی است امید.قبلا که اوضاع انقدر سخت نبود امید فروشی ها را میتوانستی در سطح شهر پیدا کنی و با نرخ ارزان تر بخری-تا شاید برای چند ساعتی حس زنده بودن بگیری-ولی بعد از طرفی نرخ تورم اجازه ی خرید نمیداد و از طرفی کلا خرید و فروش« امید واهی » غیرقانونی اعلام شد .این شد که به اینجا رسیدیم ، روزانه میلیون ها امید در بازارچه سیاه خرید و فروش میشودمنبعشان؟ رویاها و ارزوهای کودکانی که در امیدخانه ها پرورششان میدهندبعد تا اخرین قطره امید را از وجودشان میدوشند و ریشه خشک نا امیدی که ماند ، از امیدخانه بیرونشان میکنند.روش دردناکی برای دست یافتن به امید است ولی شنیده ام برای همین است که حتی یک قطره کوچکش میتواند برای یک سال اینده به تو شوق و شور زندگی ببخشد.نگاهی به حسابم می اندازم : « ۱۵۰۰۰۰۰ ناامیدی »پس انداز سال ها سخت کار کردن من.گرچه نمیدانم پس انداز برای چیست ، یکی از کارکرد های ناامیدی همین استتا وقتی جوانی و امید داری میکوشی خانه ای برای خود دست و پا کنیبعد که خریدی با احتساب مالیات و اجاره انقدر فسرده میشوی که تا اخر عمر درهمان خانه جا خوش میکنی.وقتی امیدی نباشد ارزویی هم نیستو ارزویی اگر نباشد پیشرفتی هم نیست !اینطور شد که ملتی قناعت کننده داریم .بیشترمان در قوطی های حلبی زیر زمینی زندگی میکنیم که خب خوبی هاش خودش راهم دارد .. دنج است ، گرم است و خب ساکت و تاریک .ان خانه های مجلل قصر مانندهم طبق معمول برای کسانی است که خب . صحبتی نکنیم اینجاهم قوانینی دارد که دستمان را بسته !از قوانین دیگر هم بگم ؟ازدواج برای اقشار پایین غیرقانونی استشاید تعجب کنید و‌ بپرسید چرا؟تشکیل خانواده ، ازدواج و عشق حجم گزافی امید به شما تزریق میکند .البته در سال های اول مالیات امید را میگرفتند یعنی ۹۹ درصد امید دریافتی شماو نتیجه اش طلاق های متعدد بعد از سال های اندک بوداین چنین شد که تصمیم گرفتند ازدواج غیرقانونی باشد تا این دردسر هاهم نکشیم .از حق نگذریم روش موثری هم برای کنترل جمعیت استزمان مادربزرگ پدر بزرگ من که امید ارگانیک هنوز جریان داشتانقدر فضای خانه و خانواده گرم و صمیمی بود که منجر به افزایش شدید جمعیت شده بوداما حالا نتنها دیگر صدای گریه ی نوزادی نمیشنوی بلکه هر شب از خانه یکی صدای شلیک می ایداسمش را هم گذاشتند « پاک سازی خودکار »کسی که تاب نیاوردخودش ، خودش را پاک سازی میکند .چرخی روی تخت میزنم .نگاهم را به ساعت روی‌دیوار میدوزم ، ۴ صبح است۲ ساعت دیگر باز باید به بانک برگردم .بله من توی بانک کار میکنم ، روزانه با میلیارد ها نا امیدی سر و کار دارمبین خودمان بماند بعضی از ان اسمشان را نبر ها توی صندوق امانتشان شادی را نیز قایم کردندشادی هنوز غیرقانونی اعلام نشده ولی تعدادش انقدر کم شده که قیمتش لحظه ای افزایش میابد .بگذریم..یاد روز مصاحبه ام افتادم .با هزار ذوق و شوق ازمون استخدامی را قبول شدمبه مصاحبه که رسیدیم مصاحبه گر اخرین سوال را پرسید :«می دانی چرا واحد خرید امید ، ناامیدی است؟»جا خوردم ، من تمام کتاب ها تمام جزوه ها تمام کلاس ها را شرکت کرده بودم اما هیچ جا این سوال به چشمم نخورده بود .گمان کردم سوالی انحرافی استچند باری سوال را در ذهنم تکرار کردمبعد از چند دقیقه تصمیم گرفتم تمام اینده شغلی ام را روی یک جمله قمار کنم :«چون ، اخرین لحظه هر شبی نزدیک روز است .»یکی از ابروهای مصاحبه گر بالا رفت انجا بود که گفتم تمام شد . زندگیم دود هوا شد و رفت .اما درکمال تعجب ازم خواست بیشتر برایش توضیح دهمگفتم : «امید ارگانیک ، ان امیدی که نیاز به خرید و فروشش نبود خیلی وقت است ته کشیدهچیزی که برای ما مانده امید واهی است .میلیاردها ناامیدی که روی‌ هم انباشسته شوندبه مرور طی اتفاقات شیمیایی الکترون های منفی تبخیر میشوند و یک جنس نامرغوب امیدی به جا می ماند .ارگانیک نیست اما باز هم امیدی است!برای ادامه زندگیهر قدر ناامیدی بیشتری داشته باشی در نهایت یک امید نصیبت میشود »لبخندی بر لب مصاحبه گر نشست و این شد که من الان اینجاممعاون بانک ناامیدی.نمی دانم ، شاید من هم روزی انقدر ناامیدی روی هم انباشسته کردم که بالاخره به یک امید هرچند واهی دست پیدا کنم .شما چطور؟—از اونجایی که کامنت ها بستس به ذهنم رسید توی این لینک نظراتتونو برام بنویسید ( ناشناسه ولی شما اگر خواستید معرفی کنید )https://harfeto.timefriend.net/17771938411682</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 12:40:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بفرمایید، باقی مانده شعرتان!</title>
                <link>https://virgool.io/@deyniraw/%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%86-pd1aoirggurs</link>
                <description>Blue is my color⚠️: این پارت شعر نیست ، صرفا نوشته های کوتاه هست منتهی من نمیخواستم عنوان رو عوض کنم .-عالمِ یک رنگی :درحالی که در همهمه شب غوطه ور شدیم ،آسمان همچنان ابیست.انگار راست میگفتند “اسمان همجا یک رنگ است”اسمان تو به من پشت نکن ..بگذار در یک رنگی وجودت غرق شوم رها از دورنگی های دنیا .-یاور همیشه‌ مومن ، تنهایی :رفتنی پاییزی میرود ، ولی تو با پاییز امدی.تنهایی! تو با نارنجیِ سردِ پاییزی جان گرفتی،حال قلب مرا نیز سرما بغل کرده ..شاید من هم مثل تو پاییزی شدم .-تو بگریزی از پیش تنهایی من استاده ام تا بسوزم :روز و شب همچو باد پاییزی میگذرند.غربت و تنهاییش تنم را سخت به لرزه انداخته ولی ،من ایستاده ام .ایستاده به تماشای نقطه های نورانی امید که هرروز کمرنگ تر میشوند.-کجایی ارزوی محال؟ :تا لحظه ای به واقعیت برمیگردی ، اشک بی هوا سر می رسد.معلوم نیست هر قطره ی جاری شده کدام ارزوست که پر میکشد.رویا و خیال مانند پروانه ای کوچک به دور واقعیت سوزناک روزگار می چرخند و نم نم نیست می شوند.اما سر انجام من میمانم و کوله بار غم و تنهایی.-عنوان ندارد شرح حال روز است و بس :نه دوست داشتم به گذشته نگاه کنمنه پیگیر اینده بودمتنها چیزی که میخواستم خوشحالی در همین لحظه بود ..که انگار توی همین یک کار هم شکست خورده بودم .</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2026 14:00:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قندِ کنار چایی!</title>
                <link>https://virgool.io/IranianPoems/%D9%82%D9%86%D8%AF%D9%90-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%DA%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-sdfyxuftpg79</link>
                <description>اشعاری زیبا از شاعران نامدار ایرانی ، در حد نوشیدن یک چای با شیرینی شعر .-جام از لب تو جامه مرجان گیردوز جعد تو باد بوی ریحان گیردنقاش چو نقش تو نیاراید بهدیدار تو باز دل گروگان گیرد•عنصری بلخی-دل در هوس گناه و بر لب توبهزین توبه نادرست با رب توبه•عسجدی مروزی-تِه دوری از برم دل در برم نیستهوای دیگری اندر سرم نیستبجان دلبرم کز هردو عالمتمنای دگر جز دلبرم نیست•باباطاهر-یکی درد و یکی درمان پسنددیکی وصل و یکی هجران پسنددمن از درمان و درد و وصل و هجرانپسندم انچه را جانان پسندد•باباطاهر-بی عشق نفس زدن حرام است مراکان دم که نه عشق اوست ، دام است مرابا قربت معشوق مرا کاری نیستاندیشه فکر او تمام است مرا•عطار-بی تو روی خورشید جهان سوز مبادهم بی تو چراغ عالم افروز مبادبا وصل تو کس چون من بد اموز مبادروزی که تورا نبینم ان روز مباد !•رودکی-زندگی در غم و غم در دل و دل در سینهقفسی در قفسی در قفسی•شاعر رو نمیدونم متاسفانه-پ.ن : بعضی اشعاری که نوشته شدن انقدر کوتاه نیستنمنتهی بنده توی دفتر شعرم این بیت ها رو گلچین کرده بودم..</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 22:57:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدمک</title>
                <link>https://virgool.io/@deyniraw/%D8%A2%D8%AF%D9%85%DA%A9-ibglfawqrj6c</link>
                <description>گناه دارن ادمکا..بر صندلی چوبی می نشینممداد سیاه را برمیدارمکمی در دست میچرخانم..دایره، خط  ، خط.حالا ادمک رو به رویم ایستادهتهی ، بی نام و نشان .درست مثل من.صبر کن!-خط و پیچ.-بله ٫ حالا شد اقای خطالبته با سیبیل هایی کلفت !شاید هم نه …-خش،خش-پاک شد!دوباره یک ادمک تهی..ولی اگر ،-خط و قوس-اری حالا شد خانم خطالبته با موهایی بلند!شاید هم نه..-خش ، خش-همان ادمک بی نشان بس است.صبر کن!ادمک که چشم نداردشاید برای همین روح ندارد-نقطه، نقطه-پلک میزنددر سکوت خیره به من.اها ، ادمک زبان نداردشاید برای همین شخصیت ندارد-کش و قوس.-بله ، حالا شد یک ادمک درست حسابینه خانم ادمک نه اقای ادمکفقط یک ادمک خطیصبر کن!ادمک که ادم نیست!چون قلب ندارد-تپش،تپش.-بله ، حالا شد یک ادمک واقعی.البته شاید هم نه..ادمک خیلی چیز ها ندارددست دارد پا دارد سر دارد گوش دارد دهان و چشمحتی قلب.ولی ادمک که روح ندارد.ادمک رنگ ندارد .ادمک احساس ندارد .ادمک ذوق ندارد ، شور ندارد ، عشق ندارد!ادمک میشنود ، میبیند حتی شاید حرفم بزندولی فقط خط است ..چشمش میبیند اما ثبت نمیکندگوشش میشنود اما درک نمیکندحرف میزند اما نمیفهمدمیتپد!اما..فقط میتپد .احساس نمیکند..ادمک حتی گریه هم نمیکند.نه عشقی و نه حتی غمی!فقط یک خط طولانیحتی غم هم نبض بودنست و ادمکعاری از هر نشانه ای از زندگی.خش،خش.پاک شد. اما حتی رفتنش احساس نشد.ادمکِ تهیِ بی نام و نشان.فقط بی صدا از صفحه دفتر خط خورد و تمام.طفلک ادمک ها.</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 11:16:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بفرمایید، باقی مانده شعرتان!</title>
                <link>https://virgool.io/@deyniraw/%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%86-dtvcwdo8icys</link>
                <description>کیفیت عکس ۱۰/۱۰باغِ صداتنها صداست که می ماند میانالبته انچه به راست آید بیاناز فراز قله حرف های توتنها مهربانیست که می‌ماند عیان-از ایدای چهار سال پیش به دوستی خوش صدا. . . .ایا کَری ؟هزار هزار وصفت کردم و تو زین بیشتری !یارا بگو ،صدای عشقم را میشنوی؟!-از ایدای عصبی چهار سال پیش. . . .اختلاف طبقاتیدر انجا پرستو با نسیم بهار غزل عشق می خواند واینجا مرگ با سایه سیاهی آواز تمامی سر می دهداز من تا تو فاصله هاست-از ایدای نا امید پنج سال پیش. . . .قاب عکسدلم رخت سیه بازم به تن کردهدلم یاد تورا با ترس طلب کردهدلم دلشوره دارد که برای توستدلم با دلهره عکس تورا بازم بغل کرده-از ایدای ترسوی چهارسال پیش. . . .نوشته های کوتاهی که مال من نیستن ولی قشنگن پس خوندشون خالی از لطف نیست:-در لباس ابیت از اسمان زیباتری .-لب ببند و بازو بگشا.-زخم ها روزنه ای برای ورود نور به بدن هستند.-آدمی پرنده نیست تا به هر کران که پر کشد برای او وطن شود «فیلم اخرین تولد»</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2026 14:00:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بفرمایید ، باقی مانده شعرتان !</title>
                <link>https://virgool.io/@deyniraw/%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%86-yw6s1jtk24ok</link>
                <description>جام شرابگر لبت جام شرابی بود مستمتا نظر کردی به ما ز دیگری دیده ببستمشدی دور و‌ دور‌ و دور تر ولی من باز که هستمحال از این عشق دروغین است که خستمعاقبت ان شد که رستمروی برگرداندم و دست در دستم نهادیحال که عشق را کشتی و رفتی ،میگی که هستم؟-قدمتی حدودا پنج ساله. . . .نفسباز هر دم با منیدست در دست منیبا من و همراه منحیف که جان منی!چون که جانم می رودباز هر دم می رودبی تو و‌ تنها شدمبین این شب های تارمن دوباره گم شدم-قدمتی حدودا پنج ساله. . . .نازنیننازنین نازت خریدارمبمان با من که بی تابمشدم مست و بد و شیدابا وجود اینکه می دانمتویی صحرا تویی دریاتویی محرم تویی همدمتویی تنها دلیل من برای زندگی کردن-قدمتی حدودا چهار ساله. . . .دوستمهربانی در نگاهتعشق در طرز کلامتباز هم مست توام بازخانه من شد نوایتخسته و دور از همه کسغرق در نام و نشانتدر شبای سرد و غمناکقلب من باز هم پناهتحال تو خوب و من که خستمچیزی گویم‌ با صداقتدوستت دارم تورا دوستقلب من دستت امانت-قدمتی حدودا چهار ساله( این مجموعه یکم طولانی تر از باقی مونده و خرده کلمات بود ولی خب ! )</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2026 14:00:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بفرمایید ، باقی مانده شعرتان !</title>
                <link>https://virgool.io/@deyniraw/%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%86-ywfskhvcxsov</link>
                <description>نمایی از دیوار مدرسهِ راهنمایی بنده:نظریک نظر ، زلف شیدای تورا کافی نیستیک هوس ، عشق گیرای تورا کافی نیستیک نفر گفته و صد ها نفرم کافی نیستیک قدم مانده و افسوس که تدبیری نیست. . . .دریادست در دست منیمحو در چشم توامعشق دریای وجودتباز هم مست توام !. . . .نامه ی اخراز من جای خالی من می ماند ومن رفته ام که باز نگردم!دنبال یادداشت نگردید.. . . .شبنمدر پیش چشم توشبنم عشق می روید ز اشکگریه کن!کویر بار دگر دلتنگ روی توست( تمام این نوشته های برای سیزده الی چهارده سالگی بنده هستن که از سبک و سیاق نوشتن کاملا مبرهنه .به هرحال نوجوانی خام بودیم و بی اطلاع و بی تجربه . “البته هنوز هم همینه ولی خب” پس نگید این چه چرتیه بچه بودم *اشکو در اخر از بین نوشته های قدیمیم این مجموعه موردعلاقه هام بود که یک جا گذاشتم )</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2026 13:55:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بفرمایید ، باقی مانده شعرتان!</title>
                <link>https://virgool.io/@deyniraw/%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%86-ghy6yxpnygcf</link>
                <description>عکس لو رفته از بنده هنگام کار با مرورگر/پیام رسان های ملی:فلسفه خرده کلمات :«هزینه اش ۱۰۰ کلمه است»                                                 نگاهی به دفترم می اندازم . یک نوشته ی ۱۳۰ کلمه ای از دفترم بیرون می اورم و روی پیشخوان میگذارم . خیال نوشته را میگیرد و شروع به شمارش میکند. چندی بعد ، خرده کلماتی در دستم میگذارد و  با لبخندی میگوید « بفرمایید ، باقی مانده شعرتان . حتما باز هم به فروشگاه تخیل سر بزنید! ». . . .نامرئیاز پشت پلک های توتنها سیاهیست که به جا می ماند و مندر آرزوی سیاهی،چنان که در پیش چشم تولحظه ای، ثانیه ایبه دیده ایم-برای حدود چهارسال پیش. . . .امشب دل من هوس رطب کرده :مریضی عشقِ شبت شد تبداروی شیرینم،دو چشمانِ رطب !-برای حدودا چهار سال پیش. . . .نوشته هایی که سرنوشتشان تک خطی بود :-با تو سخن از عشق بخوانم کم است.-جای چیزی در سینه ام خالیست.-تا به حال صدای سکوت را شنیده ای؟-در اینجا پرستو با نسیم بهار غزل میخواند.</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2026 13:54:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بفرمایید، باقی مانده شعرتان!</title>
                <link>https://virgool.io/@deyniraw/%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%86-msibctdhhfge</link>
                <description>کوتاه و مختصرآن شببوسه ای مستانه بر لب ها زدیقلب من مست دو چشمان تو شداز سر خنده نظر کردی به ماغافل از انکه دلم بند تو شد-برای حدودا چهار سال پیش. . . .نگارگویند چشم ها حرف میزنندحرف بزن با من که غریبمنگاهم کن ، صدایم کنفریاد بزن نام مراقرارم شو ، دوایم شوبشنو ، حال مرانگاهم تو ، نگارم توبفهم ، عشق مرا-برای حدودا چهار سال پیش. . . .نوشتهایی که سرنوشتشان یک خط بود :-لب بر لب بگشا ، بگذار تنت سخن عشق بخواند-از من به من نزدیک تر ، ولی از من تا تو فاصله هاست-زمان بی رحم است ، زمانه بی رحم تر-بی بدیل زیبایی، بی دلیل زیبایی( همه ما گاهی اوقات نوشته های خیلی مختصر یا جمله های کوتاهی داریم که به تنهایی حق مطلب رو ادا میکنن و ادامه دادنشون بیهودس.این نوشته ها بین ۱۰-۳۰ کلمن که به تنهایی قابلیت اپلود کردنشون نیست پس تصمیم گرفتم با عنوان “باقی مانده شعرتان” منتشرشون کنم .خرده کلمات اون نوشته ها و متن و شعرای طولانی که میزارن کف دستت)</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2026 13:53:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منجی</title>
                <link>https://virgool.io/@deyniraw/%D9%85%D9%86%D8%AC%DB%8C-mkrutxqlaxkk</link>
                <description>ارتباط تصویر و متن: صفرتو می آییتو می آییهمانگونه که میخواهیبه ارامی و زیباییبه گیرایی صبحگاهیپرنده میزند اوازکبوتر ها همه بستهدهان ها میکنند لغزشپر از صحرا پر از دریاپر از دردی پر از درمانتو می ایی تو می اییشبانگاهانهمه خستهدرِ بستهخدا از دردِ غم جستهپر از دوری پر از خالیپر از عشقی پر از خوبیبه پیش پای تو ای دوستسر دنیا فرود ایدجهانی میکند خندهپر از احساس پر از شوریمتو بازایی تو بازاییهمانگونه که میخواهیمتمناییم تمناییمتمنای نشان دوستهمه سر ها به سوی اوست</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2026 13:40:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>