<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های .|حیات|.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@dialameh</link>
        <description>شاید کتابخون..?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 11:41:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/148430/avatar/2YyUGU.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>.|حیات|.</title>
            <link>https://virgool.io/@dialameh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جنگ و صلح به من چشمک میزنه !</title>
                <link>https://virgool.io/@dialameh/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%DA%86%D8%B4%D9%85%DA%A9-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%87-wqhfdv8lcaa2</link>
                <description>دوران دبیرستان بهترین دوران من بوده و از اونجایی که هنوز تموم نشده همچنان هست . توی این دوران با بهترین استادا ، بهترین آدما ، بهترین دوستا و البته بهترین کتابا آشنا شدم و تقریبا میشه گفت از حدود ۴ سال پیش که توی کتابخونه ی محل به طور کاملا تصادفی با کتاب (آتش بدون دود) برخوردم خوندن کتاب شد عضو جدایی ناپذیر زندگیم تا اولین برخوردم با مشاور کنکور مدرسه !توی سرمای استخوان سوز زمستون با بچه ها روی آسفالت حیاط مدرسه نشسته بودیم و من توی کتاب جنگ و صلح در دستم غرق شده بودم تا اینکه میکروفون مدرسه اعلام کرد همگی به سمت اتاق کنفرانس مدرسه برای اولین دیدار با مشاور کنکورمون بریم. جلسه حدود یک ساعت با حرفای معمولی که همه ی کنکوریا شنیدن طول کشید . موقع برگشت مسیر ما و مشاور یکی شد یه نگاه به کتاب توی دست من انداخت با خنده گفت : از این به بعد جنگ و صلح تعطیل فقط درس و درس . منم ازون لبخندا که خودتون میدونید معنیش چیه بهش زدم و رفتم ... گذشت و گذشت تا اینکه دوران کرونا رسید و من با آشنایی با یک اپ کتابخونی به یک معتاد حرفه ای کتاب تبدیل شدم طوری که تو یه ماه ۶۰ تا کتاب و تموم کردم ...یه دفعه من موندم و سرریز اطلاعات ! اونجا بود که با خودم فکر کردم یه استراحتی به این ذهن بیچاره بدم و یاد حرف مشاور افتادم ... دوران دوری من و کتاب هام شروع شد حدود ۳ ماه جز کتاب درسی چیزی نخوندم و دقیقا میتونم بگم افتضاح بود تا امروز که نگاهم به کتاب جنگ و صلح نیمه خونده گوشه ی که از همون موقع از کتابخونه دست من امانت مونده بود افتاد ، یه چشمک بهم زد و گفت : اشکال نداره اگه یه کم ناپرهیزی کنی. و جواب من بهش؟ خودتون میدونید چی بود نا سلامتی شاهکار ادبیات قرن نوزدهه(:پ ن: از هرچی متعادلش خوبه (؛</description>
                <category>.|حیات|.</category>
                <author>.|حیات|.</author>
                <pubDate>Sat, 16 Jan 2021 14:30:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوراهی ادامه دادن یا ... بازهم ادامه دادن</title>
                <link>https://virgool.io/@dialameh/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-vekgzb3sn7me</link>
                <description>عصر جمعه نیست ....هوا هم بارانی نیست ...اما ناگهان بووم، هجوم فکر های مختلف رو توی سرت احساس میکنی . اما اشتباه نکن حتی دلت هم نمیگیرد فقط به این فکر میکنی که میتونی ادامه بدی ؟! با وجود همه ی این مانع ها ... قسمت واقع گرای ذهنت با قسمت امید دهندش وارد رقابت میشن که آخرش کی میتونه اونیکی رو مغلوب کنه .به این فکر میکنی که شاید بهتره ولش کنی ادامش ندی چون کارت دیگه تمومه اما این همه سال سختی ، اما نه حتی نمیتونی بهش بگی سختی چون با تک تک اون لحظات عشق کردی ،باهاش زندگی کردی ، جوهره ی وجودات از همون لحظات ساخته شده پس بهش نگو سختی .... هیچ وقت !عالیه ! هر وقت به جا زدن فکر میکنی دقیقا همینا میاد تو ذهنت پس بهتره اصلا بهش فکر نکنیجنگ توی ذهنت پیروزی نداره هر دو حریف به تو نگاه میکنن و میگن فقط ادامه بده ..‌</description>
                <category>.|حیات|.</category>
                <author>.|حیات|.</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jan 2021 20:15:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>