<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دیدار نیوز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@didar_news</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:09:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/615380/avatar/ozYdLb.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دیدار نیوز</title>
            <link>https://virgool.io/@didar_news</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«شوگر ددی» و «شوگر مامی» پدیده جدید اجتماعی</title>
                <link>https://virgool.io/@didar_news/%D8%B4%D9%88%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%B4%D9%88%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-iquyomcmzc4k</link>
                <description> این مطلب یک گزارش عادی خبری یا تحلیلی نیست، این داستان تجربه زیسته انسان‌هایی است که مدل زندگی کردنشان با آدم‌های دیگر متفاوت است،به نوعی دارای سبک زندگی و عشق ورزی منحصر به فرد خود می باشند.  شاید بپرسید چه تفاوتی یا چقدر متفاوت؟ بهتر است پس از خواندن این داستان‌های واقعی خودتان بررسی کنید و ببینید میزان تفاوت از کجا تا به کجاست و نکته مهم‌تر اینکه دوست دارید که شما جای شخصیت این داستان‌ها باشید یا اینکه اگر شما جای آن‌ها بودید چه می‌کردید؟ ممکن است این‌ها و ده‌ها موضوع و سوال دیگر در ذهنتان به‌وجود بیاید که برای آن جوابی پیدا نکنید، اما منطقی این است که به جای قضاوت کردن فقط فکر کنیم فکر...این مطلب ماجرای انسان‌هایی را روایت می‌کند که زندگی با &quot;شوگرددی&quot; یا&quot;شوگرمامی&quot; را تجربه کرده یا می‌کنند؛ سبک زندگی‌ای که شاید هر کسی حاضر به تجربه آن نباشد، اما اینکه از زبان خود دختران و پسران بشنوید همه چیز شکل دیگری می‌شود.تجربه اول/ سارا و صدرا / هنوزم دوستش دارم&quot;هنوزم دوستش دارم و هیچ کس جایی او را در زندگی من نخواهد گرفت&quot;؛ این اولین جمله سارا است، او سال‌ها پیش زمانی که دختری ۱۹ ساله بوده با مردی که سن پدرش را داشته آشنا و به اصطلاح یک دل نه صد دل عاشق او می‌شود. سارا می‌گوید: من همه چیز را اولین بار با صدرا تجربه کردم. هر چیزی که فکرش را بکنید، بیرون رفتن‌های دو نفره، سفر، رابطه جنسی و ... اصلا هم از تجربه این ماجرا‌ها ناراحت نبودم.البته صدرا کمی نگران بود و دلش نمی‌خواست که آسیبی به من برسد. صدرا استادم بود، دکترای ادبیات داشت و شعر می‌گفت. صدرا ۴۴ سالش بود و من ۱۹ سال، خیلی تلاش می‌کرد کار‌هایی انجام دهد که برای من جذاب باشد، عین ریگ پول خرجم می‌کرد، البته من نیازی نداشتم، چون وضع مالی خانواده‌ام خوب بود، ولی او مدام برای من هدیه می‌خرید.‌نمی‌دانستم زن و بچه دارد، چون بهم گفته بود مجرد است و این اصلا خوب نبود و زمانی این را فهمیدم که عاشقش شده بودم. همین که ماجرا را فهمیدم خواستم این ارتباط قطع شود، اما صدرا مخالف صددرصد بود و می‌گفت این ماجرا خللی در زندگی‌اش ایجاد نمی‌کند. مدام می‌گفت عقدت می‌کنم، برایت خانه می‌گیرم، گویا زنش ایران نبود و با هم ارتباط خوبی هم نداشتند و به‌خاطر بچه‌هایشان با هم مانده بودند.در این کش و قوس بودیم که دخترش به سراغم آمد از من دو سال بزرگتر بود؛ انتظار داشتم اتفاق‌های بدی بیفتد، اما نه با من دعوا کرد نه توهین، هیچ؛ فقط گفت بابام تا حالا با هیچ دختری نبوده؛ درست است که ارتباطش با مادرم اصلا خوب نیست، اما به خاطر ما با هم زندگی می‌کنند، گفت اگر تو بیایی وسط آبرویمان می‌رود، تو خودت دوست داری پدرت یک زن دیگر بگیرد آن هم از خودت کوچکتر؟ گفتم اصلا دلم نمی‌خواهد ازدواج کنم، اما پدرت اصرار به این کار دارد. گفت از پدرم جدا شو ...به اینجا که رسید سارا سکوت کرد و به فکر فرو رفت؛ اجازه دادم کمی در گذشته غرق شود... بعد از چند دقیقه گفت: به دختر صدرا گفتم دوستش دارم. اما دیگر تصمیم گرفتم ماجرا را تمام کنم؛ تصمیم سختی بود، اما اجرایش کردم.از سارا پرسیدم اگر دوباره چنین موقعیتی فراهم شود چه می‌کنی؟ گفت راستش را بخواهی اگر کسی با شرایط صدرا با همان جذابیت و مهربانی باشد حتما با او وارد رابطه خواهم شد و حتی ازدواج می‌کنم و لحظه‌ای تردید نمی‌کنم. راستش بعد از صدرا دیگر آن حس را تجربه نکردمگفتم: پس اینکه می‌گویند حس اول دیگر تکرار نمی‌شود، درست است؟ سارا گفت: صدرا یک مرد پخته بود پر از مهربانی و محبت و البته خوش قیافه و جذاب بود. بعد از رابطه با صدرا، دو بار خواستم ازدواج کنم که رابطه اول بعد از سه سال به‌خاطر اختلاف خانواده‌ها به هم خورد و دومی هم یک ماه مانده به عروسی فوت کرد و همه چیز در من تغییر کرد و دیگر ازدواج نکردم.چند وقت پیش برگه‌هایی که صدرا روی آن برایم شعر نوشته بود، پیدا کردم؛ خواندم، گریه کردم و همه را سوزاندم، دیگر دلم نمی‌خواست به گذشته فکر کنم، چون مدام خودم را سرزنش کردم که چرا آن رابطه عاشقانه را خراب کردم. روز آخر صدرا خیلی گریه کرد، گفت من واقعا دوستت دارم؛ نرو و بمان، اما به دخترش قول داده بودم؛ پرسیدم یعنی بعد از آن اصلا سراغت را نگرفت؟ سارا گفت: چرا تا یکسال زنگ می‌زد، پیام می‌داد، اما من بلاکش کردم. به سارا گفتم اگر یک سوال بپرسم ناراحت نمی‌شوی گفت نه بپرس، گفتم از صدرا خبری داری؟ گفت نه هیچی؛ البته دوست هم ندارم ببینمش. نمی‌دانم چرا گفتم اگر پیدایت کرد چی؟ گفت اگر می‌خواست می‌توانست، اما نکرد. احساس کردم ادامه دادن صحبت ممکن است سارا را اذیت کند به همین دلیل دیگر سوالی نپرسیدم؛ او هم دیگر ادامه ندادتجربه دوم/ علی و مهین/ زندگی ام زیر و رو شدعلی، زندگی روبراهی دارد، چند سالی است نمایشگاه ماشین راه انداخته و حسابی اوضاع مالی‌اش تغییر کرده؛ چند سال پیش ازدواج کرده و حالا دو فرزند ۶ ساله و دو ساله دارد. با اصرار یک دوست مشترک علی تجربه‌اش را برایم این‌طور تعریف کرد.&quot;خیلی دلم نمی‌خواهد در مورد گذشته صحبت کنم، کسانی که از دور من را می‌دیدند فکر می‌کردند که همه چیز خیلی خوب است و به اصطلاح عشق و حال می‌کنم، البته اگر بخواهم بگویم روز‌های خوبی وجود نداشته دروغ گفتم، اما درستش این است که بگویم روز‌های خوب از روز‌های بد کمتر بود خیلی هم کمتر. شاید تا کسی زندگی با یک خانم مسن که سن مادرت را دارد، تجربه نکرده باشد، خیلی عجیب به نظر نیاید، اما قطعا برای کسی که در دل ماجرا باشد همه چیز طور دیگری است.اما شاید بپرسی که ماجرا از کجا و چگونه شروع شد... ماجرا از یک مهمانی خانوادگی کلید خورد، مهین با خاله‌ام دوستی نزدیکی داشت، اولین بار بود می‌دیدمش، کل مهمانی مانند همه مهمانی‌ها گذشت، اما چندباری متوجه نگاه‌های سنگین روی خودم شدم و وقتی نگاه می‌کردم می‌دیدم که مهین سریع نگاهش را می‌دزدد. این اتفاق تا آخر شب چندین بار تکرار شد. موقع خداحافظی خاله‌ام از من خواست که مهین را به خانه‌اش برسانم.قبول کردم و مهین هم مخالفتی نکرد؛ دقایق اول صحبتی بین ما رد و بدل نشد، بعد مهین از من پرسید چند سالته گفتم ۲۵ گفت: جدی، فکر کردم سن‌ات بیشتر باشد خندیدم و گفتم روزگار مرا پیر کرده است و لبخندی زد و دیگر چیزی نگفت، اما تمام طول مسیر احساس می‌کردم که او می‌خواهد چیزی بگوید، اما تردید دارد.پرسیدم شما چیزی می‌خواهید بگویید، نگاهم کرد و با سر جواب داد بله. گفتم بگویید می‌شنوم و همین جمله کافی بود که او سریع خواسته خود را مبنی بر ارتباط مطرح کند. از خاله‌ام شنیده بودم مهین وضع مالی خوبی دارد، شوهرش خیلی سال پیش فوت کرده بود و تنها دخترش در لندن زندگی می‌کند. اقرار می‌کنم که حسابی وسوسه شده بودم تا به خانه مهین برسیم سکوت کردم و او هم چیزی نگفت. رسیدیم به مقصد از من تشکر کرد و پیاده شد و گفت: می‌خواهی با هم یک قهوه بخوریم، مکث کردم و از ماشین پیاده شدم.این شروع ارتباط من با مهین بود، انصافا خیلی هوای من را داشت هر وقت پول می‌خواستم بدون تردید به حسابم واریز می‌کرد. چند باری با هم بیرون رفتیم، اما نگاه مردم خیلی نگاه خوبی نبود خودمم احساس خوبی نداشتم فکر می‌کردم همه می‌دانند که ما هیچ نسبت خونی با هم نداریم، اما سعی می‌کردم به روی خودم نیاورم.رابطه ما داشت عمیق‌تر می‌شد و احساس مهین نسبت به من بیشتر و بیشتر و من اصلا این موضوع را دوست نداشتم و از یک جایی به بعد تصمیم گرفتم این ماجرا را تمام کنم. خانواده‌ام شک کرده بودند، از من می‌پرسیدند با کسی ارتباط دارم و برنامه‌ام برای ازدواج چیست؛ این سوال‌ها و تصمیمی که خودم گرفته بودم سبب شد تا عزم خودم را جزم کنم و به این ارتباط پایان بدهم.یک روز تصمیم گرفتم بروم و با مهین درباره پایان این ارتباط صحبت کنم، به اینکه بخواهم چه بگویم و چه نگویم خیلی فکر کردم و بالاخره دل را به دریا زدم و پیش مهین رفتم و گفتم که دیگر نمی‌توانم به این رابطه ادامه دهم و باید ازدواج کنم و خانواده‌ام هم به من شک کردند. برخلاف انتظارم مهین خیلی منطقی با این قضیه برخورد کرد بعد از صحبت‌هایم چند دقیقه‌ای سکوت کرد و گفت: خوشبخت باشی و رفت.این را هم بگویم که عذاب وجدان گرفته بودم در مدت ارتباط به واسطه حمایت‌های مالی مهین توانسته بودم برای خودم کسب و کاری راه بیندازم؛ تصورم این بود که مهین سرمایه‌ای که داده را از من بگیرد، اما این طور نشد و حالا من صاحب همه چیز هستم و از مهین هم خبری ندارم.تجربه سوم/ مینا و سید/ پول دارم، خوشبخت نیستمچقدر به اصطلاحات «پیشونی نوشت»، «دست تقدیر» و «انگار خدا خواسته است» اعتقاد دارید، فکر می‌کنید سرنوشت آدم‌ها دست خودشان است یا واقعا این عواملی که اسم بردیم در زندگی‌شان تاثیر دارد؛ مینا سخت به این اصطلاحات اعتقاد دارد و می‌گوید: دست تقدیر زندگی‌اش را در مسیری قرار داده که نه راه پس دارد و نه راه پیش.&quot;وقتی از شهرستان به تهران آمدم، فکر می‌کردم اینجا ته همه چی هست و من راحت می‌توانم درس بخوانم، کار پیدا کنم و زندگی نسبتا خوبی برای خودم فراهم کنم؛ هر چقدر هم اطرافیان گفتند این طور نیست، قبول نکردم.&quot;چند ماه اول هم ناامید نشدم و برای پیدا کردن کار به همه جا سر زدم از منشی دکتر گرفته تا فروشندگی در یک مغازه لوازم التحریری، اما به خاطر یک سری اتفاق‌ها نتوانستم این کارها را مدت زمان زیادی ادامه بدهم و مجبور شدم استعفا بدهم و بروم.در یکی از روز‌هایی که ناامید در شهر قدم می‌زدم با سید آشنا شدم، او در مدت کوتاهی شد بزرگترین حامی زندگی من، با سید نزدیک ۵۰ سال اختلاف سنی داریم. او انسان بزرگ و وارسته‌ای است و همیشه حواسش به من است، برای اینکه از سربار بودن خانه این دوست و آن فامیل راحت شوم برایم خانه‌ای اجاره کرد و وسایل اولیه یک زندگی را خرید.مرتب برایم خرید می‌کند، از خرید خانه تا خرید شخصی؛ اما این وسط یک چیزی مرا آزار می‌داد و آن هم این بود که من هر چه تلاش کردم نتوانستم به سید علاقه‌مند شوم من مثل همه دختر‌ها دوست داشتم با یک پسر جوان و امروزی ارتباط داشته باشم؛ این اتفاق افتاد و بالاخره آن کسی را که دوست داشتم پیدا کردم و ارتباط خیلی عاشقانه و خوبی با هم داریم، اما میان یک برزخ قرار گرفتم یعنی روزم را با پسر مورد علاقه‌ام می‌گذرانم و همه لذت‌ها را از او می‌گیرم و مجبورم شب‌ها را هم کنار سید به صبح برسانم.سید انسان مهربانی است و اصلا مرا ناراحت نمی‌کند و اصلا هم دوست ندارم کاری کنم که او دلش بکشند. ماندم میان این برزخ، پول دارم، اما خوشبخت نیستم و خودم را سپردم دست تقدیر، چون نه می‌توانم عشقم را رها کنم نه سید را.تجربه چهارم/ پریسا و مش رضا/ عاشقش شدماین تجربه کمی با بقیه تجربه‌ها فرق دارد دختر قصه ما با هدف تحصیل در رشته وکالت بارو بندیلش را جمع می‌کند و می‌آید تهران، غافل از اینکه در این شهر شلوغ و پر هیاهو چیز‌هایی منتظرش است که فکرش را نمی‌کرد، پریسا ماجرای زندگی‌اش را از کمی قبل از آمدن به تهران گفت.&quot;خانواده‌ام خیلی با ادامه تحصیل موافق نبودند. با کمک خواهر بزرگترم در دانشگاه ثبت‌نام کردم. قرار بود رسیدم تهران خودم را به خوابگاهی نزدیک میدان انقلاب معرفی کنم. وارد خوابگاه که شدم یهو بند دلم پاره شد. احساس تنهایی مطلق کردم. خودم را به پیرزن خسته‌ای که پشت میز ورودی نشسته بود و چرت می‌زد معرفی کردم. برگی که روبرویش بود را ورق زد و گفت اسمت چی بود گفتم پریسا. دوباره ورق زد و گفت طبقه دوم اتاق ۶ تخت ۴ ساکم را برداشتم و خسته و ناامید از پله‌ها بالا رفتم. به در اتاق ۶ که رسیدم کمی مکث کردم نفس عمیق کشیدم و وارد شدم. اتاق نسبتا بزرگ و پر نوری بود که ۶ تخت داشت. نگاهم را در اتاق چرخاندم هنوز بقیه خواب بودند. آهسته ساکم را کنار اتاق گذاشتم و خزیدم روی تخت، از خستگی زیاد و بی خوابی شب قبل زود خوابم برد.بیدار شدم به جز یکی از تخت‌ها بقیه خالی بودند؛ نمی‌دانم چند دقیقه‌ای رو تخت و به همان حالت بودم که صدایی گفت از کجا اومدی؟ نگاهش کردم و با لبخند گفتم ... گفت خوش اومدی اسم من زهرا است اسم تو چیه اسمم را گفتم و با هم دست دادیم و همین دست دادن آغاز یک دوستی عمیق.کم کم با بقیه هم آشنا شدم و چند تا دوست هم در دانشگاه پیدا کردم، اما گاهی تنهایی مرا اذیت می‌کرد. دلم می‌خواست کسی باشد که بتوانم راحت با او صحبت کنم و حتی از احساساتم برایش بگویم. یکی از روز‌ها در برگشت از دانشگاه وقتی داشتم به تنهایی و دل تنگی خانواده‌ام فکر می‌کردم با صدا ترمز وحشتناک و صدایی که گفت خانم حواست کجاست به خودم آمدم؛ دیدم وسط خیابانم بقیه مردم هم از صدای ترمز برگشتند و مرا نگاه کردند چند ثانیه‌ای طول کشید که به خودم آمدم؛ خجالت کشیدم و از پیرمردی که از ماشین بیرون آمده بود معذرت خواستم با تکان دادن سرش بهم فهماند که معذرت خواهی‌ام را پذیرفته است. به سمت پیاده‌رو برگشتم ترسیده بودم. صدایی از پشت سرم گفت حالتان خوب است؟ برگشتم دیدم همان پیرمرد مهربان است با لبخندی که به صورتم پاشید کمی آرام شدم.آن اتفاق شد آغاز ارتباطی که به دنبال آن بودم البته این را هم بگویم که روز‌های اول اصلا دلم نمی‌خواست که ببینمش حس خوبی نداشتم، اما مش رضا خیلی به من محبت می‌کرد. وقتی ماجرای زندگی‌ام را برایش گفتم محبتش به من بیشتر شد، برایم خانه گرفته و تمام هزینه‌های زندگی مرا می‌دهد، اما جالب است که بدانی الان حسم به مش رضا فرق کرده است، خیلی دوستش دارم دیگر سن زیادش، پیر بودنش و حتی چین و چروک‌های دست و صورتش اذیتم نمی‌کند. شرایط در عرض چند ماه تغییر کرد و حالا زندگی بدون او برایم سخت است خیلی سخت ...پدیده شوگر ددی و شوگر مامی را نمی‌توان انکار کردجامعه ایران درگیر پدیده شوگرددی و شوگرمامی است و نمی‌توان آن را انکار کرد یا نادیده گرفت. این نظر مصطفی اقلیما، رییس انجمن علمی مددکاری اجتماعی کشور، محقق و استاد دانشگاه است که در گفت‌وگو با دیدار درباره رواج این اتفاق در ایران می‌گوید: این موضوعی که در جامعه ایرانی بروز و ظهور کرده است، سال‌هاست در کشور‌های اروپایی رواج دارد و زندگی کردن یک دختر جوان ۲۰ ساله با یک پیرمرد ۷۰ ساله نه تنها بازخورد بدی ندارد بلکه امر عادی تلقی می‌شود.او می‌افزاید: در جامعه اروپایی اگر آن دختر با یک پسر جوان هم ارتباط داشته باشد باز هم کسی به او خرده نمی‌گیرد و این رابطه را زشت و بد نمی‌داند، ارتباط با مرد مسن برای دختر جوان یعنی امنیت و آرامش و حتی تامین مالی و ارتباط با پسر جوان هم برای نیاز‌های دیگر وجود دارد.او با بیان اینکه در ایران هم دختران جوان سراغ پیرمرد‌های پولدار و دارای منزلت اجتماعی می‌روند، ادامه می‌دهد: قطعا این ارتباط در درجه اول برای رفع نیاز‌های مالی است، اما از آنجایی‌که زنان بیش از مردان احساسی و حساس هستند این ارتباط به رابطه‌های عمیق حسی می‌رسد و برای دختر ترک این رابطه بسیار سخت‌تر از مرد سن دار است.اقلیما معتقد است: ۹۰ درصد زنان احساسی هستند و چنین رابطه‌هایی را هم می‌پسندند و تنها ۱۰ درصد از این رابطه‌ها به دنبال نیاز جنسی هستند، اما در مردان دقیقا این موضوع برعکس است یعنی ۱۰ درصد وارد رابطه حسی می‌شوند و ۹۰ درصد به دنبال برطرف کردن نیاز جنسی خود هستند.رییس انجمن مددکاری اجتماعی کشور، اما در مورد رابطه زنان مسن و پسران جوان هم نظری متفاوت دارد و می‌گوید: رابطه بین زنان ۵۰ سال به بالا با پسر‌های جوان شکل دیگری دارد یعنی هر دو طرف می‌دانند که این رابطه عمری ۶ ماه یا یکساله دارد، برای همین اگر هر کدام از این رابطه خارج شوند که بیشتر هم پسر‌ها این کار را می‌کنند خیلی لطمه‌ جدی به کسی وارد نمی‌شود.این محقق و استاد دانشگاه به واکنش‌های دختران بعد از تمام شدن رابطه‌ شوگرددی اشاره می‌کند و می‌گوید: دختران بعد از این اتفاق کمتر می‌توانند وارد زندگی جدی مشترک شوند یا زندگی موفقی داشته باشند، زیرا در زندگی جدید هم به دنبال کسی مانند فرد قبلی هستند و همین مساله سبب می‌شود زندگی آن‌ها با مشکلات زیادی همراه باشد.او در پاسخ به این سوال که اگر خانواده‌ای متوجه چنین رابطه‌ای شد باید چه عکس العملی داشته باشد، می‌افزاید: تجربه نشان داده واکنش‌های تند و پرخاشگرانه نتیجه عکس داشته یعنی دختر یا پسر را به ادامه بیشتر این رابطه ترغیب می‌کند، بنابراین بهتر است پدر یا مادر راه دوستی با آن‌ها در پیش گیرند و با صحبت و نصیحت کردن آن‌ها را از عواقب این کار آگاه کنند.اقلیما تاکید می‌کند: ما نمی‌توانیم جای آدم‌های دیگر تصمیم بگیریم. احساس داشتن به کسی یا عاشق شدن یک امر کاملا شخصی است و ما نمی‌توانیم فرزندانمان را مجبور کنیم که چه کسی را دوست داشته باشند، پس بهترین کار این است که به آدم‌ها اجازه دهیم خودشان با راهنمایی‌های درست شریک زندگی‌شان را انتخاب کنند.</description>
                <category>دیدار نیوز</category>
                <author>دیدار نیوز</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jun 2021 15:37:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن دوم بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@didar_news/%D8%B2%D9%86-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-dpcbdffbf7qf</link>
                <description>من زن دومممتنی قابل تامل از تجربه زن دوم بودن و مشکلات همسر دوم بودن با تجربه زیسته زنانی از همین شهر را خواهیم خواند.مهنازم، ۳۵ سالهدرسم رو خیلی وقته تموم کردم، پرستار سالمندم. کار راحتی نیست اما چاره‌ای جز انجامش ندارم. امشب شب یلداست، شوهرم گفته که این شب یلدا دیگه حتما در کنار من خواهد بود.میز را می‌چینم، دانه‌های انار را در کاسه لعابی آبی دانه می‌کنم، تخمه، میوه، شربت و حافظ هم گذاشته‌ام. به ساعت نگاه می‌کنم شوهرم دیرکرده است اما من نمی‌توانم به او زنگ بزنم یعنی قرارمان از اول این بوده که همیشه او تماس بگیرد.بی‌تاب می‌شوم جلو آیینه می‌روم تا مطمن شوم خودم را همان طور که او دوست دارد آراسته باشم. من شوهرم را کم و دیر به دیر می‌بینم نه اینکه به ماموریت کاری برود، نه! سهم من از او همین قدر است.من می‌گویم یک پنجم، او شاکی می‌شود و می‌گوید یک سوم. سهم من از حضور او کم است اما سهم او، همه من است. بسیار دوستش دارم گاهی فکر می‌کنم او را مثل هوا نفس می‌کشم یعنی لحظه‌ای نیست که به یادش نباشم.ساعت از ده گذشته عصبانی و غمگینم، می‌دانم دیگر نمی آید. ۴روز است که ندیدمش او همیشه کار دارد. دلخور می‌شوم که چرا خبر نداده نمی‌آید و مرا منتظر گذاشته است. اشک‌هایم را پاک می‌کنم و با عصبانیت پیراهن سفید گلداری را که دوست داشت از تنم بیرون می‌آورم. رژ لبم را با گریه روی صورتم پخش می‌کنم. شربت‌هارا که گرم شده‌اند درون سینک خالی می‌کنم و هندوانه را به سطل آشغال می‌ریزم. حس می‌کنم تکه‌ای ذغال در قلبم افتاده و بی‌وقفه می‌سوزد. به سه سال گذشته فکر می‌کنم. به اینکه هیچ شب یلدایی با من نبوده است یعنی تقریبا هیچ شبی نبوده است، هیچ سال تحویلی، هیچ روز تعطیلی، هیچ مسافرتی.دلم برای خودم می‌سوزد. برای اینکه به خودم قدرت بدهم جملاتی را مرتب با خودم تکرار می‌کنم. تلفنم زنگ می‌خورد، اسم او را پارادایس ذخیره کرده‌ام. عذرخواهی می‌کند. همسرش برای شب یلدا مهمانی گرفته و فامیل را دعوت کرده است. گفت از موضوع خبر نداشته، غافلگیر شده و نتوانسته به بهانه‌ای بیرون بیاید و خبر دهد. گفت امشب نمی‌تواند بیاید و فردا هم نمی‌آید چون باید بچه‌اش را دکتر ببرد. چیزی نگفتم. دوست نداشتم صدایش را بشنوم. اسمش را در قسمت ویرایش گوشی‌ام به امیرحسین راد تغییر دادم.عکسش را از روی دیوار برداشتم و در دفتر یاداشتم نوشتم: یک زن صیغه‌ای یک زن بی‌هویت است، همیشه در حاشیه زندگی اول شوهرش است، همیشه در اولویت دوم و چندم قرار دارد و حتی اگر سوگلی هم باشد، موقعیتش به حدی متزلزل است که هر آنی که زندگی اول شوهرش کوچکترین تهدیدی شود، زن صیغه‌ای به سرعت از سطح زندگی مرد زدوده می‌شود. این زن اگر عاشق شوهرش باشد و به خاطر خرجی و پول زن او نشده باشد، تحمل مشکلات زن دوم بودن سخت‌تر است چون هر روز که می‌گذرد قانع شدن به سهمی کمی که از او دارد، برایش دردناک‌تر می‌شود. نوشتم دیگر نمی‌توانم چونان علف هرزی که در کنار گندمی می‌روید، به زور جایم را بازکنم و هر آن منتظرم باشم دستی مرا از ریشه درآورد.من او را بسیار دوست دارم اما برای ادامه دادن به چیزی بیشتر از عشق نیاز است. اوایل تحمل تنهایی‌هایم و دوری او اینقدر سخت نبود اما هرچه سنم بالاتر رفت و عشقم به او زیادتر شد، تحملم کمتر شد. مدت‌ها بود که می‌خواستم جدا شوم اما شهامتش را نداشتم. بعد از سه سال یادم رفته بود چطور بدون او زندگی کنم.اینقد دوستش داشتم که گاهی با خودم فکر می‌کردم چطور سالهای پیش از او را زیسته بودم. اما الان توی این شب طولانی دی ماه، فکر کردم که دیگر تمام است، صبرم، تحملم و اشک هایم. تصمیمم را گرفته بودم. یک زن صیغه‌ای بودن به چیزهای زیادی نیاز دارد از جمله ایثار و فداکاری که از حقت برای دیدن و حرف زدن هر وقت دلت بخواهد با او بگذری، از حق داشتنش وقتی که بیماری یا دلتنگی یا هرچی، به صبر ایوب نیاز دارد که من نداشتم.فکر کردم اینکه زنی تنها و با یک دنیا خلاء عاطفی و محرومیت‌های مختلف باشم بهتر است تا اینکه برای خاطری، آغوشی، بوسه‌ای، حرف محبت‌آمیزی، تمام روزها انتظار بکشم. چمدانم را باز کردم، عشق را چون پیراهن، شال، تاپ و روسری تا کردم اما بعد روسری را درآوردم، پنجره را باز کردم، باد سردی می‌وزید. روسریم را تکاندم، باد روسریم را و عشق را برد.به آژانس زنگ زدم. به راننده گفتم از مسیری که می‌گویم به ترمینال برود. از جلوی خانه‌اش گذشتم. ساعت یک شب بود. فکر کردم امیر الان حتما در آغوش همسرش در حال دادن هدیه شب یلدا است. راننده که پسر جوانی بود شعری از علیرضا آذر را گوش می‌داد. از او خواستم صدایش را بلند کند: «تنهایی‌ام را شیر خواهم داد/ اوضاع را تغییر خواهم داد/ اندامی از اندوه می‌سازم/ با قوز پشتم کوه می‌سازم». زرین تاجم، ۴۴ سالهسردردم باز شروع شده اما جونی که این وقت شب برم داروخانه ندارم. فکر می‌کنم به خاطر ناله و نفرین‌های پروانه است که اینجور شد. پروانه زن اول شوهرم است. نه اینکه فکر کنید من از آن زنهای خانه خراب کن هستم نه به خدا. باید زن باشی تا بدانی همه زن‌هایی که زن دوم یا صیغه‌ای می‌شوند، هرکدام به دلیلی مجبورند.البته حساب این دخترهای جک و جلف جدید که برای کندن پول از آدم‌های پولدار وارد زندگی‌شان می‌شوند، فرق دارد! شوهر من پولدار نیست. انباردار یک شرکت است. من را خواهرش به او معرفی کرد، او هم گفت چون من بیکارم و طفل صغیر دارم بیشتر برای رضای خداست که بامن ازدواج می‌کند و این که زنش ناسازگار است و چه و چه! زنش از ازدواجمان خبر داشت، دنیا را روی سر من خراب کرد که «زنک پتیاره فلان شده چرا زیر پای شوهر من نشستی! شما زنهای بیوه خانه خراب کن هستید! انشاءالله داغ بچه‌ات به دلت بماند». این کار هر هفته‌اش بود. به خانه من می‌آمد، مشتی فحش می‌داد و توهین می‌کرد و می‌رفت.من چیزی نمی‌گفتم شاید چون ته دلم به او حق می‌دادم ولی خدا می‌داند که من هیچ دل خوشی از اون شوهرش که همیشه بوی گند سیگار و عرق می‌داد، نداشتم. فقط به این خاطر که سایه‌ای بالای سرم و بچه‌ام باشد و خرج تحصیلش را بدهد، زن دوم او شدم. نگین هستم. ۲۵ سالهدو سال پس از متارکه‌ام به تهران آمدم. خانواده‌ام بسیار ساده‌اند و در روستا زندگی می‌کنند. شوهرم ۲۰ سال از من بزرگتر اما پولدار بود. وقتی با ماشین خارجیش به روستا می‌آمد کیف می‌کردم. ازدواج کردیم البته که واضح بود با این اختلاف در همه چیز، خوشبخت نخواهیم بود اما برای من مهم فرار از این فقر و فلاکت بود.شوهرم دائم‌الخمر بود. من قبل از ازدواج نمی‌دانستم. به عمرم هم مشروب ندیده بودم. گمانم روانی هم بود و به هر بهانه مرا به باد کتک می‌گرفت. می‌گفت چون من پیرم تو حتما با پسرهای جوان رابطه داری. جدا شدیم، از آنهمه ثروت، اندازه تف هم کف دست من به عنوان مهریه نگذاشت.الان اما وضع‌ام خوب است. با پیرمرد دیگری آشنا شده‌ام. اینبار اما راهش را بلدم. مار خورده و افعی شده‌ام. آمدم شهر، خانه خواهرم، با همسایه‌شان دوست شدم و ازدواج کردیم از این موقت‌ها. ازدواج به اصرار او بود که می‌گفت باید حلال باشد وگرنه چند کلمه عربی بود و نبودش برای من فرقی نداشت.می‌دانستم که زن دارد اما به درک که دارد. پس سهم من از رفاه و آرامش و پول چه می‌شود؟ چرا هرچه این مرد دارد باید متعلق به آن زن باشد؟ اصلا هم تمایل ندارم خودم را جای زنش بگذارم و عذاب وجدان بگیرم. خوبی‌اش این است که کم به خانه می‌آید چون از اینکه با او بخوابم چندشم می‌شود. خودش این را می‌داند برای همین هم زیاد پول می‌دهد. نصف پولها را برای خانواده‌ام می‌فرستم تا بتوانند در روستا خانه مناسبی بسازند.مریم هستم ۳۰ سالهزن دوم مردی 48ساله‌ام. شوهر من بسیار بداخلاق، بددهن و سلطه‌گر است. او سواد زیادی ندارد یعنی دیپلم هم ندارد. من خیلی از او می‌ترسم. با اینکه بیشتر روزها و شب‌ها خانه نیست اما من جرات نمی‌کنم از خانه بیرون بروم و همیشه احساس می‌کنم یک جایی ایستاده مرا نگاه می‌کند.مادرم وقتی ۶سال داشتم مرد، پدرم بعد از سه سال ازدواج کرد. زن پدرم زن بدی نبود اما مرا نمی‌خواست. مجبور شدم با خواهر بزرگم که شوهرش توی یک تعمیرگاه کار می‌کرد زندگی کنم اما خیلی معذب بودم. مدتی کارهای مختلف می‌کردم و در خوابگاه خودگردان بودم. زندگی در آنجا هولناک بود.شوهرم، مدیر من در محل کار است. برای من خانه‌ای رهن کرده که تنها دلخوشی من است، هر چند علی‌رغم اصرارهایم حتی توالتش را هم به نام من نکرد. صبح تاشب تنها هستم. نمی‌گذارد سرکار، باشگاه و هیچ جای دیگری بروم. خودش هم خانه نمی‌آید چون زن اولش بسیار سختگیر و کنترل‌گر است و شوهرم از او می‌ترسد. در هفته دو روز می‌آید با عجله با من می‌خوابد و می‌رود. ساعت ۶ غروب است. من با بغض دکمه‌های پیراهنم را می‌بندم، شوهرم زیپ شلوارش را بالا می‌کشد. به او می‌گویم چرا مثل فاحشه‌ها با من رفتار می‌کند؟ می‌آید، هروقت و هرجور که خودش دلش خواست با من می‌خوابد و مقداری پول می‌دهد و می‌رود. تازه پولی که می‌دهد اینقدر کم است که امکان پس‌انداز ندارم. با تغیر می‌گوید: باز شروع کردی! من از اول شرایطم را به تو گفته بودم. دیگه حقی برای غر زدن نداری!می‌رود و غرغرکنان می‌گوید غذای امروز چرب بوده و سرگیجه گرفته است. گوشه مبل‌ها هم خاک دارد. می‌رود بدون حتی بوسه‌ای، حالم از بوسه‌ها و تعریف و تمجیدهای روی تختش بهم می‌خورد. واقعا هیچ مردی در رختخواب نامهربان نیست.</description>
                <category>دیدار نیوز</category>
                <author>دیدار نیوز</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jun 2021 16:00:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد 90 سالگی امام علی حبیبی، کشتی گیر به نام تاریخ ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@didar_news/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-90-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-aczwg3otzff6</link>
                <description>امام علی حبیب در 90 سالگیامامعلی حبیبی یکی از بزرگترین کشتی گیران تاریخ ایران است که روز پنجم خرداد تولد زادروز 90 سالگی ایشان است. وی هم دوره جهان پهلوان تختی و رفیق چند ساله ایشان می باشد.به امامعلی حبیبی لقب ببر مازندران داده شده است. کشتی‌گیر چابک و سریع ایران که در دهه‌های ۳۰ و ۴۰ در زمره بهترین‌های ایران بود. روز پنجم خرداد این اسطوره کشتی ایران 90 سالگی خود را در کنار دوستان و علاقمندانش از جمله محمد نصیری وزنه‌بردار افسانه‌ای ایران، علی اکبر حیدری دارنده مدال برنز المپیک، حسن رنگرز مدیر کل ورزش و جوانان استان مازندران و بزرگان دیگر جشن گرفت. گرامی داشتن سالروز تولد قهرمانان بزرگ ایران وظیفه جوان‌تر‌ها و نسل‌های تازه است و دیروز همشهریان حبیبی در گوش او زمزمه کردند که: «تِه خَسته تَنه بِلارِم» یعنی قربان تن خسته‌ات بروم پهلوان...امامعلی حبیبی در تولد 90 سالگیامامعلی حبیبی، از نامداران کشتی آزاد ایران و جهان است که نامش در تالار مشاهیر فیلا ثبت شده است. او دارنده نشان طلای المپیک ملبورن ۱۹۵۶ و سه نشان طلای مسابقات قهرمانی جهان در تهران ۱۹۵۹،  یوکوهاما ۱۹۶۱ و تولیدو ۱۹۶۲ و نشان طلای بازی‌های آسیایی توکیو ۱۹۵۸ است. حبیبی اولین مدال طلای المپیک را برای ایران به کف آورد.گزیده‌ای از داستان زندگی او، نشان می‌دهد که چه پهلوانی است ببر مازندران:«سال‌های آخر حکومت رضا خان بود. در بخش گنج افروز روستای درزی کلای بابل مدرسه‌ای وجود نداشت، مکتب‌خانه دهکده نحوه خواندن قرآن را یاد می‌داد.ننه بیگم معلم خوبی در آموزش لغات عربی نبود. بچه‌های بازیگوش روستا هم استعدادی بروز نمی‌دادند در آموختن. به همین خاطر خردسالان گریزان از دروس مکتب خانه را می‌برد ساحل و کشتی یاد می‌داد.علی پسر ننه بیگم هم می‌آمد. اما فقط امامعلی پسر بِرارجان بود که پشت همه را به ماسه‌های لب ساحل می‌رساند.سرزیر بغل، زیرگیری و الفبای &quot;سروته یکی&quot; را همان جا از ننه بیگم یاد گرفت. معلم زودتر از شاگرد فهمید که او جای ساکن نشستن روی زیلوی مکتب، آینده را باید با غلت خوردن روی کُرک و کاه‌های تشک تعقیب کند.در دوازده سالگی پدرش فوت کرد. برادرانش او را سوار قاطر کرده و با اثاثیه مختصری روانه شاهی (قائمشهر) کردند تا نزد خواهرش زندگی کند. در آنجا به کمک شوهر خواهرش کاری در مغازه آهنگری با روزی ۵ ریال اجرت دست و پا کرد.حبیبی بعد از دو سال رفت نجاری، اما متوجه شد که در این جور پیشه‌ها دوام بیار نیست. کارگری در کارخانه نساجی شاهی هم زودگذر بود. در باشگاه شهنام همان کارخانه زیر نظر اسکندر متولی تمرین را شروع کرد.دهه سی شمسی بهترین دوران تاریخ کشتی ایران است. تختی در تهران از زورخانه آغاز کرد، ابوالقاسم سخدری در خراسان از پاچوخه و امامعلی حبیبی هم در مازندران از لوچو. آن نسل، ترکیبی بود از اصالت فرهنگ‌های متنوع کشتی در نقاط مختلف ایران.دوران سربازی حبیبی در تیپ مستقل گرگان بود. در مهرماه ۱۳۳۱ وقتی یک ماه از خدمتش باقی مانده بود فرمانده گردان از او خواست در مسابقات کشتی لوچو در ساری شرکت کند.سرباز جوان برای این که وزنش معادل قهرمانان وزن باشد مجبور شد جیب هایش را پر از سنگ کند. با این حال پشت همه را به خاک رساند و آقای مفتاح استاندار مازندران مدال افتخار را به سینه اش زد.انتخابی المپیکحضور حبیب الله بلور در شاهی فرصت خوبی شد تا ریزه کاری‌های کشتی مدرن را هم بیاموزد. در مسابقه دوستانه‌ای با حضور شهردار شاهی، مقابل تیم منتخب تهران، همه همشهریانش باختند و فقط دست او بالا رفت.بعد از مسابقه شهردار گفت:چطوری پسرم؟- به مرحمت شما خوب و بیکار!همین مکالمه کوتاه پس از مسابقه کافی بود تا با حقوق ماهی هزار ریال، به عنوان آتش نشان شهرداری شاهی استخدام شود.در سال ۱۳۳۲ در مسابقات قهرمانی کشور به میزبانی اصفهان و سال بعدش در مشهد در رده چهارم قرار گرفت. اشتیاقش به این ورزش روز به روز بیشتر می‌شد. اما در همان زمان مادرش سیده فاطمه سکته کرده بود و به شدت بیمار بود: &quot;سرافکنده و معذب به سوی فرمانداری حرکت کردم. برای نجات مادرم پول لازم بود و من تصمیم داشتم با سه ماه حقوق مساعده بگیرم. &quot;.اما فرماندار پس از ساعتی معطل نگه داشتن کشتی گیر جوان، با لحن تندی می‌گوید وقت ندارد قصه بافی‌های او را گوش کند. حبیبی دوباره می‌گوید: &quot;مادرم سکته کرده و بستری است. از تهران هم مرا برای انجام مسابقات قهرمانی کشور احضار کرده‌اند. &quot;سپس بخشنامه فدراسیون کشتی را هم به فرماندار نشان می‌دهد: &quot;تمنا می‌کنم دستور بفرمایید مبلغ سیصد تومان حقوق سه ماه من را پیش بدهند&quot;.اما فرماندار با عصبانیت فحاشی می‌کند. لحظه‌ای بعد پاسبانی وارد شد و فرماندار به او گفت: این چاقوکش حرفه‌ای را از دفتر من بیرون کنید و اگر خواست سماجت کند تحویل شهربانی دهید.جوان درزی کلایی که در عمرش هرگز با کسی گلاویز نشده بود، جای ۳۰۰ تومن مساعده با اتهام چاقوکشی هم مواجه شد تا با غرور خرد شده و دنیایی از مشکلات در زندگی شخصی، عازم مسابقات انتخابی شود.اما این مسئله تنها مشکل حبیبی نبود، چرا که در تهران رقیبی محبوب به نام جهانبخت توفیق که قهرمان جهان شده بود انتظارش را می‌کشید.حبیبی در مسابقات انتخابی برای ملبورن با فن یکدست و یکپا توفیق را به پل برد تا بزرگترین شگفتی انتخابی‌ها را رقم بزند: &quot;در این حال حتی یک نفر هم به افتخار پیروزی من کف نزد و زنده باد مرده بادی هم نگفت. اما وقتی می‌خواستم از روی تشک بیرون بروم یک نفر از داخل جمعیت فریاد کشید: زنده باد ببر مازندران.&quot;گذشتن از سد جهانبخت توفیق ساده نبود. به همین دلیل دوباره بین این دو کشتی گذاشتند. وقتی بار دوم توفیق را ضربه کرد، حاضر نشد رهایش کند. از همان جا یعنی روی تشک می‌گفت، اول همه تایید کنند که برنده‌ام تا بعدا زیرش نزنند.هنوز ۱۵ دقیقه هم نگذشته بود که فرماندار شاهی هم سر رسید و گفت: &quot;حبیبی بیا این سه هزار تومان پول تعارفی را بگیر. به عنوان دستخوش می‌دهم تا به زخم کارهایت بزنی. من به قهرمانان ارادت خالصانه دارم، خصوصا تو که روستازاده پاکدلی هستی.&quot;حبیبی، اما پول را رد کرد و گفت: &quot;تو حقوق خودم را که ۳۰۰ تومان بود ندادی و به من که هیچ دعوا گرفتن بلد نیستم گفتی چاقوکش. چطور حالا به من اردات خالصانه پیدا کردی و شدم پاکدل؟ &quot;حبیبی می‌گوید: &quot;هرچه کرد آن پول را نگرفتم، در حالی که به صد تومان آن هم معطل بودم.&quot;ماجرای مدالوقتی دور اول به اوله آندربرگ خورد، ناراحتی را به وضوح در چهره هم تیمی‌ها دید. این سفر اول حبیبی بود، اما باتجربه‌تر‌های تیم ملی آندربرگ را خوب می‌شناختند؛ برنده چهار طلا و دو نقره کشتی آزاد و فرنگی در مسابقات جهانی و المپیک.حبیبی فقط یک نکته از رقیب سوئدی می‌دانست. قبل از پرواز به ملبورن، رقیب و رفیقش جهانبخت توفیق به او گفته بود؛ آندربرگ همان اول مسابقه ضربه محکمی به نقطه حساس گردن حریف می‌زند. طوری که داور خطا نگیرد، اما حریف چنان گیج می‌خورد که دیگر نتواند مبارزه کند.ظهر روز بیست و هشتم دسامبر ۱۹۵۶ هر بار که آندربرگ خواست گردن جوان مازنی را ناکار کند، او مچ دستش را قاپید. نتیجه نهایی، پیروزی ضربه فنی در کمتر از پنج دقیقه بود به سود نماینده ایران.حبیبی گیولا توث از مجارستان و راجر بیل فرانسوی را هم با امتیاز عالی برد. نخستین هماورد او در روز چهارم رقابت‌ها گاریبالدو نیتزولا از ایتالیا بود. حبیبی که سرماخوردگی آزارش می‌داد با دوبنده قرمز رفت روی تشک، اما برخلاف انتظار، آن که باید آسان‌ترین حریفش می‌شد بیشتر از بقیه او را به دردسر انداخت.کیومرث ابوالملوکی، داور اعزامی، می‌گوید او خیلی حبیبی را اذیت کرد. کشتی‌گیر نیرومندی بود که با سه پیروزی پا به دور چهارم گذاشته بود. هم تیمی‌هایش او را به دلیلی که بر ایرانی‌ها پوشیده بود &quot;پوم پلاستیک&quot; می‌نامیدند.حبیبی می‌گوید: &quot;هر سه چراغ قرمز روشن شد، اما داور وسط که اهل آفریقای جنوبی بود، تحت نفوذ نماینده فیلا از ایتالیا دست نیتزولا را برد بالا&quot;. تماشاگران استرالیایی داوران را هو کردند. بحث کنار تشک بالا گرفت، سرانجام رای تغییر کرد و حبیبی برنده اعلام شد.داستان بستایف، مبتکر فن قلاببعد از برتری جنجالی مقابل حریف ایتالیایی، حبیبی بر کاساهارا رقیب ژاپنی‌اش هم غلبه کرد. اما بعد از مسابقه گفت دیگر رمقی برای حضور در آخرین مسابقه مقابل الیمبگ بستایف، نماینده شوروی، ندارد.دکتر زاهدى معاینه‌اش کرده و تب او را ۴۰ درجه گزارش کرده بود. بلور و دستیارش مجتبوی می‌گفتند شاید این فرصت هرگز تکرار نشود و هر طور شده باید کشتی بگیری. اما حبیبی می‌گفت مدال نقره هم خوب است.الیمبگ بستایف اهل اوستیای جنوبی بود. متخصص در زیرگیری از هر دو پا و مبتکر فنی به نام &quot;قلاب&quot; با الگوبرداری از روش نظامیان روس در نبرد‌های تن به تن جنگ جهانی دوم.بستایف فارغ التحصیل آکادمی ارتش سرخ در لنینگراد بود. سایت روسی زبان &quot;مشاهیر اوستیا&quot; درباره او نوشته است: &quot;سبک مبارزه‌اش را با قوانین مهندسی طراحی می‌کرد و با تحرک مداوم روی تشک، مانند تیراندازی که از خفا تیر می‌اندازد حریفش را غافلگیر می‌کرد&quot;.در ملبورن، بعد از این که حبیبی گمنام در دور اول المپیک مقابل آندربرگ بلندآوازه پیروز شد، بستایف که تصور می‌کرد راه قهرمانی‌اش هموار شده در سالن تمرین به حبیبی لبخند زد و گفت: آندربرگ فینیشد!موقعی که حبیبی مقابل رقیب ژاپنی پیروز شد و گفت دیگر قصد کشتی گرفتن ندارد، بستایف مدال طلایش را مسجل دید و در سالن تمرین مقابل کشتی گیران و مربیان سایر ملل به سبک قفقازی‌ها رقصید.این صحنه از نظر حبیبی توهین آمیز بود. همان جا ناگهان اعلام کرد که قصد دارد کشتی بگیرد. سپس رو به بستایف می‌گوید: آندربرگ فینیشد، اما تو هم فینیشد!حبیبی روی تشک رفت. بستایف این بار پای چپش را جلو گذاشته بود تا خطر خوردن فن &quot;یک دست و یک پا&quot; را خنثی کند. حبیبی، اما در بیستمین ثانیه، &quot;یک دست و یک پای مخالف&quot; را اجرا کرد و رقیب را روی پل برد.پل بلند بستایف تا دقیقه دوم دوام آورد و وقتی طاقتش تاق شد، روی تشک دراز کشید. شکست با ضربه فنی. حبیبی قهرمان المپیک شد و بلافاصله بعد از گرفتن مدال، در بیمارستان ملبورن بسترى‌اش کردند.?فاجعه رمحبیبی غیر از طلای المپیک، سه مدال طلای جهانی هم دارد. در مسابقات جهانی ۱۹۵۹ حریف نامدارش واختانگ بالاوادزه از شوروی را ضربه فنی کرد و ناخواسته، روی اجرای فن صحیح و قانونی، دنده هایش را هم شکست.اسماعیل اوغان از ترکیه را هم با فن &quot;برات کلندون&quot; در یک دقیقه و ۱۵ ثانیه به سرنوشت بالاوادزه دچار کرد. اوغان که دوست صمیمی حبیبی هم بود، بعد از شکست از او در استانبول گفته بود: &quot;تهران دا سنه دیرم&quot;. یعنی در تهران به تو خواهم گفت و شکست را جبران خواهم کرد.پس از شکست دوباره در تهران به حبیبی گفت: &quot;ژاپن دا سنه دیرم&quot;.حبیبی در مسابقات جهانی یوکوهاما نتیجه‌ای تاریخی به جا گذاشت. او تمام رقبایش از جمله نماینده شوروی را ضربه فنی کرد. در فینال هم که ورزشگاه مملو از تماشاگران ژاپنی بود، فقط ۴۵ ثانیه به نماینده میزبان امان داد.اوغان این بار گفته بود: &quot;آمریکادا سنه دیرم&quot;.حبیبی در مسابقات ۱۹۶۲ آمریکا دوباره اوغان را ضربه فنی کرد. اوغان دیگر برای مسابقات بعدی خط و نشان نکشید و به حبیبی گفت: &quot;دیگر کاری با تو نخواهم داشت&quot;. حبیبی در المپیک رم هم می‌توانست قهرمان شود و دومین طلای المپیکش را صید کند. اما اتفاقی حیرت آور رخ داد و او را از گردونه مسابقات بیرون انداخت.حبیبی در کاخ باستانی بازیلیکا با چهار پیروزی در آستانه کسب مدال طلا ایستاد. شب ششم، باید با داگلاس بلوباخ از آمریکا کشتی می‌گرفت. حبیبی دو بار از پای راست زیرگیری می‌کند و هر دو بار خاک می‌کند. سپس با یک دست و یک پای مخالف تعادل حریف را به هم می‌زند و همان فن را تبدیل به کول انداز می‌کند.لحظه‌ای شانه‌های بلوباخ با تشک آشنا شد، اما بلافاصله پل زد. حدود یک دقیقه مقاومت کرد و سرانجام از زیر پل فرار کرد. روند مسابقه کاملا یکطرفه می‌نمود. بلوباخ با اختلاف امتیاز فراوانی از حبیبی عقب بود. حبیبی که تشنه کسب امتیازات بیشتر بود، زیر زانو زده‌ای را نشان داد، در همین حین دست چپش بالا آمد و بلوباخ فرصت طلب، هوشیارانه فن رکبی را اجرا کرد.حبیبی هم حدود یک دقیقه روی پل شکننده‌ای که بسته بود مقاومت کرد، اما ستون اصلی این پل یعنی دست راستش در گروی پل شکن بلوباخ بود. امامعلی حبیبی با همین شکست ضربه فنی، چهارم شد. اسماعیل اوغان مغلوب همیشگی‌اش نقره گرفت و محمد بشیر پاکستانی که رقیب تمرینی حبیبی هم نمی‌توانست باشد، روی سکوی سوم ایستاد.?ببر بازنشستهحبیبی در سال ۱۳۴۲ کاندیدای مجلس شورای ملی شد. همان انتخاباتی که زنان برای اولین بار شرکت کردند و باز برای نخستین بار، اختیارات وزارت کشور درباره انتخابات به فرمانداران و استانداران تفویض شد.در کیهان و اطلاعات، آگهی انتخاباتی سطری ۶۰ ریال بود، اما امامعلی حبیبی احتیاجی به تبلیغ نداشت.از بین ورزشکاران سرشناس دکتر رهنوردی و غلامرضا تختی هم کاندیدا بودند. تختی به رغم اقبال عمومی گسترده‌ای که داشت با صدور اطلاعیه‌ای انصراف داد. حبیبی از حوزه بابل برای نشستن روی یکی از ۲۰۰ کرسی مجلس انتخاب شد.دوره چهار ساله مجلس که به پایان رسید، در چهار فیلم سینمایی بازی کرد. جهنم سفید و ببر مازندران (۱۳۴۷)، رام کردن مرد وحشی و آدم و حوا (۱۳۴۹).در ببر مازندران به کارگردانی ساموئل خاچیکیان، نقش یک کشتی‌گیر را ایفا کرد و غیر از او از خانواده کشتی حبیب الله بلور، حسین ملاقاسمی و ابوالفضل حسین پور هم حضور داشتند.هویت من باغبانی استحبیبی می‌گوید گرچه در مقاطعی از راه آهنگری، نجاری، دوچرخه سازی، نساجی، آتش نشانی، نمایندگی مجلس و هنرپیشگی امرار معاش کرده، اما &quot;هویتش باغبانی&quot; است.هنوز در باغ خودش بیل می‌زند و قیچی باغبانی از دستش جدا نمی‌شود. دانه‌های پرتقالی که از والنسیا آورده را در باغش نشانده و همه ساله محصولی مرغوب به بار می‌آورد.با زبانی تخصصی درباره میوه‌ها و باغداری صحبت می‌کند و به روشنی توضیح می‌دهد که چرا کیوی‌های باغش کم نظیر هستند. باغ زیبای او در جاده نظامی واقع شده که راهی است حدفاصل بابل و قائم شهر، روبروی دریاچه فوق‌العاده زیبای تلار.بخش بندپی شرقی یکی از بخش‌های شهرستان بابل است و عمده فعالیت مردمش کشاورزی، باغداری و دامداری. این بخش از طریق جاده‌ای به بابل متصل می‌شود. جاده‌ای که در سال ۱۳۴۱ توسط امامعلی حبیبی تعریض شد. از آن هنگام، جاده و پل به نام او خوانده می‌شود.نحوه وزن کم کردن او هم منحصر به خودش بود. توی سونا می‌نشست، ۱۵۰ قطره عرق که با فواصل ۱۰ تا ۱۵ ثانیه‌ای از پیشانی‌اش چکه می‌کرد را با صدای بلند می‌شمرد و سپس برای نفس گرفتن از سونا خارج می‌شد.محمود معزی‌پور پیش از مسابقات انتخابی، برای شکستن روحیه‌اش در داخل سونا کرکری خواند و از او خواست رژیم غذایی‌اش را بشکند. حبیبی در همان حین شمارش گفت: صد و دوازده. این بار طوری می‌برمت که چند ماه هم بری استراحت کنی... صد و سیزده...همان طور هم شد و معزی‌پور پس از شکست ضربه فنی، برای درمان مصدومیتش مدتی را مانند بالاوادزه ناگزیر از میادین دور بود.او گاهی برای پیگیری مراحل درمان قلب بیمارش مجبور می‌شود سفر و اقامت در آمریکا را طولانی‌تر کند. اما توی باغ، بیل در دست و چکمه‌های باغبانی به پا، روبروی دوربین برنامه ورزش کهن شبکه جام جم می‌گوید: &quot;من یک وجب ازین خاک (مشتی از خاک مرطوب را در دستش فشرد)، را با دالاس و مالاس عوض نمی‌کنم.&quot;»منبع : سایت خبری دیدار نیوز</description>
                <category>دیدار نیوز</category>
                <author>دیدار نیوز</author>
                <pubDate>Sat, 29 May 2021 12:20:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سعدی به روایت شجریان؛ «ما در آثار صنع حیرانیم»!</title>
                <link>https://virgool.io/@didar_news/%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D8%B5%D9%86%D8%B9-%D8%AD%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-spoyxihptg55</link>
                <description>وحید جلائی: ایرانی‌ها با شعر زندگی می‌کنند، انگار بخشی از حیات ما به شعر پیوند خورده. در غم و اندوه، در شادی و شادکامی، گاه حتی در برهان­‌آوری‌­های فیلسوفانه و یا طعنه زدن‌های­ رندانه، این شعر است که ابزار ماست. شاعرِ درجه یک و سرآمد کم نداریم. جهان‌شان هم گونه­‌گون و رنگانگ است: حماسه‌­های فردوسی، عرفان مولوی، دلیری و دلبری حافظ، داستان‌گویی‌های جامی و نظامی، تحکم­‌های شاعرانه­ شاملو، سلوک مدرن سپهری، صراحت شجاعانه­ سیمین بهبهانی.ایرانیان چه روز‌ها و شب­ها که تنها یا در جمع شعر خوانده‌­اند و کیفور و سرمست شده‌اند... اما در این بین یکی هست که انگار تفاوت دارد با دیگران، او بی پروا و یگانه از عشق می­‌گوید، عشق، این میوه ممنوعه­ شرقی! عاشقانه‌­هایش گاه تا ساعت‌ها خواننده‌­اش را مشغول می­‌کند. او سعدی است. سعدی مرد عشق ورزی است. البته که جهان دیده و دنیا گشته است. نکات نغز اخلاقی بسیار هم دارد. گلستانی از حکایات جمع کرده، اما عاشقانه‌­هایش رنگ دیگری دارد. ستایش از معشوق، گفتگو‌های ملتمسانه­‌اش با او و گاه تحکمش با دلارام، در شعر ایرانی کم نظیر است.برای ما البته این تمام ماجرا نیست. شعر ایرانی با موسیقی ایرانی پیوندی عمیق دارد. ترکیب این دو رنگینه و درهم آمیزیِ شگفتی می‌سازد و شجریان این آوازخوان بی همتای ایرانی، آنگاه که از سعدی می‌خواند، شنونده را می‌برد تا اوج‌های بی بدیل. برای من سه آلبوم از شاهکار‌های شجریان تکرار نشدنی است و هر سه اتفاقا با شعر سعدی است، اولی «دستان» است که شجریان چنان سترگ و پر ابهت از سعدی می‌خواند که آواز او پهلو به حماسه می‌زند: «از در درآمدی و من از خود به در شدم» دیگری نوا مرکب خوانی است که همراهی شجریان و موسوی (نوازنده نی) با کلام سعدی «تماشاکنان بستانی» از ما می‌سازد که در «آثار این صنع کم نظیر حیران» می‌مانیم! و آخری «سرِّ عشق» که شجریان در محفلی خصوصی خوانده با سه تار مشکاتیان و نی موسوی: «هزار جهد بکردم که سرِّ عشق بپوشم.» اگر سعدی تلاش کرده که راز آن عشق شورانگیز را بپوشاند (و نتوانسته) و بر سر آتش جوشیده، آواز شجریان این عاشقانه­ دل انگیز سعدی را همیشگی کرده!تصور اینکه روزی آفتابِ جان بخشِ شعر در میان ایرانیان غروب کند، «تصوری است محال»، تا سعدی هست و عشق هست ما «ره به جای دگر نمی‌دانیم»! منبع:دیدارwww.didarnews.ir</description>
                <category>دیدار نیوز</category>
                <author>دیدار نیوز</author>
                <pubDate>Wed, 21 Apr 2021 16:07:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ده کاندیدای اصولگرایی؛ یکی برای همه، همه برای یکی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@didar_news/%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-q3mhnf5suqnt</link>
                <description>حامد سیاسی‌راد: بازی دیرهنگام انتخابات در جبهه اصولگرایی شروع شده است. ریاست شورای وحدت اصولگرایان که در این انتخابات وظیفه ایجاد وحدت در بین اصولگرایان را بر عهده دارد، به ده تن از کاندیدا‌های بالقوه اصولگرایی نامه‌ای نوشته و از آن‌ها درخواست کرده رئوس برنامه‌ها و افراد شاخص در تیم کاری خود را معرفی کنند.اصولگرایان بنا دارند تا کاندیدای نهایی خود را از میان این ده نفر انتخاب کنند و اجازه ندهند تشتتی که در برخی ادوار انتخابات ریاست جمهوری گریبان‌گیر آن‌ها شده بود مجدداً به وجود آید.این در حالی است که اصلاح‌طلبان نیز با تشکیل نهاد اجماع ساز اصلاح‌طلبان به دنبال ایجاد اتحاد درون جبهه‌ای هستند تا بتوانند با کاندیدایی واحد وارد انتخابات شوند.آن‌چه واضح است، اوضاع نامناسب اصلاح‌طلبان در میان بدنه اجتماعی‌شان است و حتی فراتر از آن، برخی چهره‌های شناخته شده اصلاح‌طلب مانند فائزه هاشمی رفسنجانی و صادق زیباکلام به صراحت اعلام کرده‌اند در انتخابات آتی مشارکتی نخواهند داشت.در چنین شرایطی یکی از امید‌های معدود اصلاح‌طلبان برای پیروزی در انتخابات این است که بتوانند بر روی حضور کاندیدایی که مقبول همه گروه‌های این جریان است به توافق برسند، اما اصولگرایان در امر اجماع‌سازی موفق عمل نکنند و با چند کاندیدا وارد انتخاب شوند و آرای بدنه اجتماعی‌شان متفرق شود و به صندوق کاندیدا‌های مختلف ریخته شود و این وضعیت فرصتی را برای تک کاندیدای اصلاحات به وجود آورد تا بتواند با جمع کردن کف رأی اصلاح‌طلبان پیروز انتخابات شود.اصولگرایان، اما بر چنین خطری واقف‌اند و می‌دانند اگر در مسیر اجماع بلغزند ممکن است اصلاح‌طلبان از آن‌ها پیشی بگیرند، به خصوص که اصلاح‌طلبان چند روز پیش و برای یکی دو روز به کاندیدای اجماعی رسیده بودند و به نظر می‌رسید بر روی حضور سید حسن خمینی در انتخابات اجماع کرده بودند اگر چه در نهایت به توصیه رهبری حضور سید حسن خمینی در انتخابات منتفی شد و حالا اصلاح‌طلبان باز هم به دنبال یافتن کاندیدایی دیگر هستند.در شرایطی که وحدت یکی از دو جریان سیاسی کشور بر وحدت دیگری تأثیر می‌گذارد و تشتت درونی هر یک از این دو جریان امکان تشتت در جریان دیگر را بالا می‌برد، نام ده کاندیدای نهایی اصولگرایان مشخص شده است. اسامی کم و بیش همان چیزی است که می‌شد از قبل پیش‌بینی کرد اگرچه نام چهره‌هایی مانند پرویز فتاح و یا حمیدرضا حاجی‌بابایی و محمد مخبر در میان این لیست ده نفره دیده نمی‌شود.در ادامه این گزارش امکان اجماع‌سازی هر یک از ده کاندیدای مورد نظر شورای وحدت اصولگرایی را بررسی می‌کنیم.حسین دهقاندهقان اولین شخصیتی بود که به شکل رسمی حضورش در انتخابات را اعلام کرد. با مطرح شدن نام او به عنوان کاندیدای ۱۴۰۰، بحث حضور نظامیان در عرصه انتخابات بیش از پیش داغ شد و موافقان و مخالفان شکل‌گیری دولت نظامی در سطح رسانه رو در روی هم ایستادند.دهقان از فرماندهان قدیمی سپاه پاسداران است. در دولت احمدی‌نژاد رئیس بنیاد شهید بود و در دولت روحانی وزیر دفاع و حالا مشاور فرمانده کل قوا در حوزه صنایع دفاعی است.دهقان البته به اندازه سایر کاندیدا‌های مطرح شده توسط شورای وحدت اصولگرایان اصولگرا نیست. او از دانشجویان پیرو خط امام (ره) است که در عملیات تسخیر سفارت آمریکا حضور داشته و به قول رهبران اصلاح‌طلب اشغال کننده سفارت آمریکا، او از «بچه‌های لانه» است. حسین دهقان در دوران حضور در سفارت آمریکا و در بین دیگر دانشجویان پیرو خط امام (ره) به «حسین غول» معروف بود و هنوز هم رفاقتی با این دست از نیرو‌های اصلاح‌طلب دارد و حضورش در مراسم ختم مرحوم شمس‌الدین وهابی، از اصلاح‌طلبان حاضر در تسخیر سفارت آمریکا نشان از ادامه داشتن این رفاقت است.این جامع‌الاطراف بودن حسین دهقان البته در درون جبهه اصولگرایی نه مزیت که عیب محسوب می‌شود و شانس او را برای تبدیل شدن به کاندیدای اجماعی کم می‌کند.عزت‌الله ضرغامییکی دیگر از کاندیدا‌های اصولگرا که در واقعه تسخیر سفارت آمریکا حضور داشته است، عزت‌الله ضرغامی است. او البته برخلاف حسین دهقان چندان رابطه خوبی با اصلاح‌طلبان ندارد. او در دوران اوج تلاطم سیاسی در کشور در سال ۱۳۸۸ رئیس سازمان صدا و سیما بود و خروجی عملکرد او موجب اعتراض همه اصلاح‌طلبان بود.با این حال او نیز چندان جایگاه قوی‌ای میان اصولگرایان ندارد و از همین رو است که سازوکار شورای وحدت را نپذیرفت و با انتشار عکس‌نوشته‌ای در کانال اطلاع‌رسانی خود اعلام کرده که «ضمن احترام به همه نامزدها، رقبا، تشکل‌های سیاسی و تشکر از تلاش آنان برای مشارکت هر چه پرشورتر مردم در همه انتخابات، بنای ورود به سازوکار‌های مرسوم را ندارم.»او حالا پا در مسیر احمدی‌نژاد گذاشته و به شعار‌هایی شبیه او رو آورده است و می‌گوید شعار انتخاباتی‌اش «اصلاح‌طلب، اصولگرا، دیگه تموم ماجرا» است، همان شعاری که معترضان به وضعیت سیاسی و اقتصادی کشور در سال ۱۳۹۶ و سپس در سال ۱۳۹۸ سر می‌دادند.سخنان اخیر او نیز پر حاشیه بوده است و در فضای مجازی به طنز تبدیل شده است. اوج این سخنان عجیب غریب مربوط به خاطره‌ای بود که از خرید لباس زیر در مسیر نماز جمعه بیان کرد!حضور عزت‌الله ضرغامی در انتخابات می‌تواند بخش اندکی از آرای اصولگرایان را بشکند.محسن رضایی میرقائدمجموعه اصولگرایان اگر دو کاندیدای حاضر در تصرف سفارت آمریکا دارند، تعداد کاندیدا‌های نظامی‌شان پرتعدادتر است. محسن رضایی میرقائد که از پایه ثابت‌های کاندیداتوری در انتخابات‌ ریاست‌جمهوری است. او در انتخابات‌ دور نهم، دهم و یازدهم ریاست جمهوری کاندیدا بود و حالا می‌خواهد برای بار چهارم پا به این کارزار بگذارد.محسن رضایی اگرچه حالا سال‌ها است که گاهی یونیفرم نظامی به تن می‌کند و گاهی کت و شلوار بروکرات‌ها را می‌پوشد، ولی در روزگار جنگ ایران و عراق فرمانده جنگ بوده و همواره به عنوان چهره‌ای نظامی شناخته می‌شود.رضایی البته خود را همواره یک اصولگرای خارج از چارچوب تشکیلاتی اصولگرایان می‌داند و همین امر موجب می‌شود شانسش برای تبدیل شدن به کاندیدای نهایی اصولگرایان کم شود.سعید محمدسعید محمد پدیده انتخابات حاضر است. او اگرچه حالا ۵۳ سال سن دارد، ولی به عنوان کاندیدایی جوان به حساب می‌آید و هوادارانش او را همان کاندیدای جوان انقلابی می‌دانند. او توانسته است هواداران متعددی را در سطح فضای مجازی برای خود دست و پا کند و حتی دیده شده چهره‌ای معلوم الحال خارج نشین هم از او هواداری کرده است.او از چهره‌های نظامی حاضر در لیست ده نفره است. تا چندی پیش فرمانده قرارگاه سازندگی خاتم الانبیاء بود و از معدود فرماندهان این قرارگاه است که نامش در سطح رسانه‌ای هم مطرح شد. سرنوشت فرماندهی او در این قرارگاه، اما تا حدودی سرنوشت او در انتخابات پیش رو را نیز نشان می‌دهد.حضور حامیان محمد در توییتر پرتعداد است و شاید همین موجب شده است او هنوز هم نامش در میان کاندیدا‌های اصولگرایی باقی بماند وگرنه نوع عزل و برکناری او از قرارگاه خاتم‌الانبیاء نشان از مخالفت بخش قدرتمندی از نیرو‌های سپاه پاسداران با او دارد. به نظر می‌رسد معاونت سیاسی سپاه، سازمان اطلاعات سپاه و قرارگاه فرهنگی بقیه‌الله، هرکدام چشم‌انداز مختص به خود را به سیاست کشور دارند و فعل‌وانفعالات نشان می‌دهد معاونت سیاسی سپاه چندان موافق ریاست جمهوری سعید محمد نیست.برخی گمانه‌زنی‌ها حاکی از این است سعید محمد نیم نگاهی نیز به صندلی شهرداری تهران در دوره آینده دارد.رستم قاسمیاو هم از نظامیان سابق حاضر در میان کاندیداهای اصولگرا است. قاسمی هم یکی دیگر از فرماندهان سابق قرارگاه سازندگی خاتم الانبیاء است که مثل سعید محمد، برای مخاطبان سیاست در ایران نام آشنا است.رستم قاسمی وزیر نفت دولت احمدی‌نژاد است. در دوران وزارت او حاشیه‌هایی پیرامون دور زدن تحریم‌ها به وجود آمد و موجبات شکل‌گیری پدیده‌هایی مانند بابک زنجانی شد.به نظر می‌رسد رابطه او با اکثر گروه‌های اصولگرایی حسنه است اما در میان فهرست ده نفره شاید شانسی کم‌تر از یک دهم برای تبدیل شدن به کاندیدای نهایی دارد.محمدباقر قالیبافیکی دیگر از رکوردداران کاندیداتوری در انتخابات ریاست‌جمهوری محمدباقر قالیباف است. او نیز مانند محسن رضایی برای بار چهارم است که می‌خواهد کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری شود.سردار قالیباف، از فرماندهان دوران جنگ و فرمانده اسبق نیروی انتظامی است، دوازده سال شهردار تهران بوده و در حال حاضر ریاست قوه مقننه را بر عهده دارد. تمنای قالیباف برای نشستن بر صندلی ریاست جمهوری بر کسی پوشیده نیست، اما شرایط برای او بسیار پیچیده است. خبر‌هایی محفلی از مخالفت برخی از نیرو‌های سپاه پاسداران با ریاست جمهوری او حکایت دارد. داستان سفرش به روسیه و دیدار رخ نداده‌اش با پوتین ضربه مهلکی به پیکره‌ای بود که برای ریاست جمهوری می‌تراشید.قالیباف ضربه بعدی را از سوی قوه مقننه‌ای خورد که ریاستش بر عهده مؤتلف انتخاباتی چهار سال پیش او، یعنی سید ابراهیم رئیسی است. قوه قضاییه با به جریان انداختن پرونده عیسی شریفی، قائم‌مقام قالیباف در دوران شهرداری‌اش در پایتخت و محکوم کردن او به ۲۰ سال حبس تعزیری شرایط را برای قالیباف سخت‌تر از همیشه کرد.سعید جلیلیدیپلماتی که قبل از روی کار آمدن دولت روحانی و نقش‌آفرینی محمدجواد ظریف، مسئول مذاکرات ایران با قدرت‌های جهانی بود و البته استاد برگزاری جلسه برای تعیین زمان جلسه بعدی! سعید جلیلی سال‌ها است که ....ادامه این مطلب را در لینک زیر بخوانید: https://www.didarnews.ir/fa/news/87199منبع: دیدار</description>
                <category>دیدار نیوز</category>
                <author>دیدار نیوز</author>
                <pubDate>Tue, 20 Apr 2021 18:28:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوروز با چاشنی یقه‌کشی: دعوا بالا گرفت و گاندو متوقف شد</title>
                <link>https://virgool.io/@didar_news/%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%DB%8C-%DB%8C%D9%82%D9%87-%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D9%88-%DA%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%82%D9%81-%D8%B4%D8%AF-y3c5o9u63rvq</link>
                <description>شبکه سوم سیما با حضور مدیر چند سال اخیر خود طی این سال‌ها بارها ثابت کرده که به هیچ عنوان در سورپرایز کردن مخاطبان خود کوتاهی نمی‌کند و نکرده؛ از عزل و نصب مجریان ورزشی و سینمایی تا تولید و پخش سریال‌هایی که به بازار داغ توئیت‌های سیاسی و گلایه‌گذاری‌های رده‌های سیاسی از یکدیگر دامن می‌زند.سریال گاندو 2دیدارنیوز - شبکه ۳ سیما امسال به ناگاه تصمیم گرفت که به جای سریال طنز و با تکیه به این موضوع که میلاد امام عصر (عج) و هفته گرامیداشت سربازان گمنام امام زمان و وزارت اطلاعات با نوروز ۱۴۰۰ در یک مقطع زمانی قرار گرفته است، مبادرت به پخش سریال کاملا سیاسی و جناحی «گاندو ۲» کند.کشمکش‌های «گاندو ۱» تا حدی زیاد بود که شنیده شد محمدجواد ظریف وزیر امور خارجه به رهبری نامه نوشته و از تهمت‌هایی که در رسانه ملی به او زده بودند، شکایت به رهبر انقلاب برد، البته برخی منابع این نامه را تکذیب کردند. در متن نامه‌ای که تکذیب هم شد، آمده بود: «اگر درصدی از این تهمت‌ها و هجمه‌ها هم درست باشد خدمت من در وزارت امور خارجه شرعا جایز نیست.».اما کار به اینجا تمام نشد و خبرگزاری دولت با ساخت و پخش کلیپی در فضای مجازی به روابط تهیه‌کننده این سریال با جناح مخالف دولت اشاره و در بخش‌هایی از گزارش تهیه‌کننده و موسسه‌اش را به پولشویی متهم کرد.«گاندو ۱» با تمام این کشمکش‌ها و صحبت‌ها به پایان رسید، اما با شروع «گاندو ۲» در ایام نوروز و با اینکه هنوز چند قسمتی از این سریال پخش نشده بود، موضع‌گیری‌های دولتی در قبال این سریال و پخش آن از رسانه ملی دوباره آغاز شد.سریال گاندودر اولین واکنش حسام‌الدین آشنا (مشاور رئیس‌جمهور) با انتشار متنی در فضای مجازی ضمن گلایه از پخش و ساخت سریال «گاندو» گفت: «هزار سریال بسازید و مسخره کنید، همه باد هوا می‌شود، ولی خط لوله‌ای که صادرات نفت ایران را از تنگه هرمز و خلیج فارس بی‌نیاز می‌کند برای این کشور باقى می‌ماند.» گرچه گفته می‌شود پیش‌تر یکی از قسمت‌های سریال «گاندو» با فشار دولت با تاخیر ۴۵ دقیقه‌ای در پخش و سانسور‌های زیادی مواجه شده است.سپس علی ربیعی (سخنگوی دولت) ضمن گلایه از رسانه ملی و در پاسخ به پرسش خبرنگاران که چه نظری درباره سریال «گاندو» دارد، گفت: «من در مقام سخنگوی دولت درباره هیچ سریالی قصد اظهارنظر ندارم، اما معتقدم وقتی سریالی برای کار سینمایی به طور آزاد و یا حتی توسط بخش خصوصی برای شبکه‌های خانگی و امثال آن ساخته می‌شود، می‌تواند سریالی نقادانه و یا با هر تفسیر و نگاه‌های متفاوت و حتی داستان‌سرایی ساخته و پخش شود، اما زمانی که یک سریال از صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران پخش می‌شود حتما نیاز به یک توجه ویژه و رعایت ملاحظات کلان امنیتی، سیاسی و در نظر گرفتن روایت‌های دست‌اندرکاران صادق و بی‌ادعا در آن ملحوظ شود. آنچه از صداوسیما پخش می‌شود باید ضامن افزایش اعتماد عمومی به ارکان و چهره‌های شاخص نظام باشد. نبایستی سریال‌ها و فیلم‌هایی که در صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران ساخته می‌شود حاوی تصاویری غیرمنصفانه از دستگاه دیپلماسی باشد.»البته که دست‌اندرکاران این سریال خصوصا تهیه‌کننده فعال آن بیکار ننشست و در پستی در فضای مجازی با اشاره به صحبت‌های ربیعی گفت: «جناب آقای ربیعی، سریال «گاندو» دقیقا برای حفظ امنیت کشور ایران ساخته شده تا هیچ کسی اجازه تجاوز به حریم کشور را به خود ندهد و کشور را به حراج نگذارد. در «گاندو» اگر همه واقعیت پرونده‌ها را به تصویر می‌کشیدیم، بسیاری از آقایان حتی جرات سر بلند کردن هم نداشتند... به جای حمله به سریال، در این چند ماه آخر به فکر سفره کوچک‌شده مردم باشید. سینما و تلویزیون را به اهلش بسپارید، فکر کنم شما کار‌های بر زمین مانده دیگر دارید.»محمدجواد ظریف (وزیر امور خارجه کشور) نیز همزمان با میلاد امام زمان (عج) در پستی در صفحه اینستاگرام خود «مفتریان و هتاکان» را به خدا حواله داده و سکوت خود در برابر آن‌ها را به «مادری که برای جلوگیری از دو نیم شدن فرزندش آن را به نامادری می‌سپارد»، تشبیه کرد. در بخشی از نوشته او آمده است: «خداوندی، که رحمت بی‌کرانش بر همه جهان گسترده، قدرت بی‌انتهایش بر همه زورمداران چیره و حکمتش از مکر همه مکاران برتر است، را شاکرم که به این بنده کوچک و سراپ اتقصیرش و همکاران خوب و ایثارگرم نعمت عظیم ایمان به قیامت و روز جزا، که در آن روز هیچ قدرت و مکنتی جز قلب سلیم و دل آرام بکار ناید، را عنایت فرموده و با این کرم و عنایتش صبر ما را در برابر ناروا‌ها و هجمه‌ها دو چندان کرده است؛ چراکه یقین داریم در پیشگاه عدلش در دنیا و عقبی مفتریان و هتاکان، بدون توجه به امکانات و شوکتشان، کمترین حاشیه امنی نخواهند داشت. دل به مهر و کمر به خدمت این آب و خاک پاک و مردمان دلاورش بسته‌ایم، که با پایمردیشان همه فشار‌ها را تحمل کرده و افتخار آفریده‌اند؛ و برای رعایت مصالح همین، ولی نعمتان‌مان، که هرچه داریم از آنان و لطف خدا و دعای پاکان است، همچون مادری که دو نیم کردن فرزند دلبندش را برنتابید و او را به مدعی ناراست سپرد، دم از پاسخ به ناروا‌ها فروبسته‌ایم که &quot;ما را سریست با تو که گر خلق روزگار / دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم&quot;.»سیدعباس صالحی (وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی) نیز در واکنشی تند به ادعا‌های سریال «گاندو ۲» توییت کرد: «کارنامه کشور در رسانه رسمی در قالب خبر، گزارش، مصاحبه، فیلم مستند، سریال‌های سریالی! چنین است: مسئولان چپاولگر اموال عمومی و جاسوس خارجی هستند! آیا با این سطح از تبلیغات منفی در تدارک مشارکت حداکثری هستند؟!»تهیه‌کننده «گاندودر پاسخ به او نوشت: «آقای وزیر محترم فرهنگ! خجالت‌آور است. جنابعالی که سالانه مجوز صد‌ها فیلم و سریال شبکه نمایش خانگی و کتاب سیاه و تلخ و مخرب نسبت به خانواده و امنیت روانی جامعه را صادر می‌کنید، چطور یک سریال که در آن حس اقتدار ملی و امید مردم را تقویت می‌کند و خط نفوذ انگلیس را به تصویر می‌کشد را تاب نمی‌آورید پناه می‌برم به خدا از بستن دهان منتقدان...»همچنین محمد حسین رنجبران (مدیرکل روابط‌عمومی صداوسیما) در واکنش به توییت وزیر ارشاد در توییتر نوشت: «آیا سریال ارزشی مانند «گاندو ۲» که ۹۹ درصد آن نمایش اقتدار و تامین امنیت کشور است و یک درصد آن هم تلنگری برای موضوع واقعی نفوذ، ایجاد بدبینی به نظام می‌کند یا سریالی که هم اکنون با مجوز وزارتخانه شما تولید شده و در حال پخش است؟»این پایان ماجرا نبود و در بحثی که محمدجواد ظریف و سیدمحمودرضوی (تهیه‌کننده سینما) در کلاب هاوس داشتند، وزیر امور خارجه ایران در پاسخ به پرسش درباره آخرین موضع او برای شرکت در انتخابات ریاست جمهوری گفت: «اگر دوستان گاندوساز اجازه دهند همین کار فعلی‌مان را انجام دهیم مخلصشان هم هستیم.»او در جواب به این سوال که چرا از گاندوسازان شکایت نمی‌کنید؟ گفته بود که «به اندازه کافی گرفتاری داریم که نخواهیم در کاری که می‌دانیم نتیجه‌ای ندارد وارد شویم. نمی‌خواهم خودم را بیش از این گرفتار کنم.»پس از انتقاد ظریف به سریال «گاندو» سیدمحمود رضوی از او پرسید که «چرا علی‌رغم تولید فیلم و سریال توسط ارگان‌های مختلف در مجموعه دولت تا این حد دولتمردان روی این سریال حساس‌اند، در حالیکه این هم یک سریال مثل سایر سریال‌هاست؟» وزیر امور خارجه در پاسخ گفت: «شما که فیلمساز هستی و من خودم به خاطر فیلم «ماجرای نیمروز» آمدم و به فیلم شما جایزه دادم و خیلی هم خوشحال شدم، بیا یک فیلم درباره بدبختی‌های من در وزارت امور خارجه بساز تا ببینیم که چه کسی حاضر می‌شود پخش کند، آن هم فیلمی که حتی یک دروغ و اتهام هم نداشته باشد. «گاندو» از اول تا آخر دروغ است.»در ادامه این صحبت‌های ظریف و سیدمحمود رضوی، مجتبی امینی (تهیه‌کننده برنامه) در جواب معترضان خصوصا ظریف گفت: «سریال «گاندو» «دروغ» نبوده و نیست. «گاندو» صدای در گلو مانده مردم است... نمایش «خیانت» و «فریبکاری» آمریکا و انگلیس است. دروغ، تضمین امضای جان کری بود... دروغ، وعده‌های آمریکا و انگلیس برای برداشته شدن همه تحریم‌ها بود... دروغ، وعده رونق اقتصادی است... که نتیجه آن کوچک شدن سفره مردم بوده است... «گاندو» بر اساس اسناد واقعی ساخته شده... اسناد و مدارکی که پشتوانه پژوهشی نگارش فیلم‌نامه بوده را در فیلم مستندی در اختیار مردم قرار خواهیم داد.»پس از آن و در آخرین کشمکش‌های مجازی و توئیتری بازهم حسام‌الدین آشنا با توییت خود صداوسیما را به توهین و تخریب دولت متهم کرد و در حساب شخصی خود در توییتر نوشت: «آیا وزیر موظف است در هر برنامه‌ای از هر شبکه‌ای در صداوسیما، در هر زمانی که آنان خواستند، شرکت کند و به همه سوالات مجری پاسخ دهد؟ یا حق دارد ابتدا کیفیت، اثربخشی، حرفه‌ای‌گرایی و انصاف دست‌اندرکاران برنامه را سنجیده و سپس با اولویت‌بندی درخواست‌ها مناسب‌ترین برنامه را انتخاب کند.»او اضافه کرد: «اگر شبکه‌ای دارای کمترین مخاطب بود و برنامه‌ای سابقه بیشترین تخریب و تحریف و یک طرفه به قاضی رفتن را داشت و حالا برای جور کردن جنس یا توهین و تخریب مضاعف یا بازارگرمی برای برنامه‌ای بی‌رونق از یک وزیر دعوت کرد؛ آیا او موظف و ملزم به اجابت درخواست تیم تخریبی است.»بالاخره پس از کش و قوس‌های فراوان، در آخرین شب تعطیلات نوروزی و در اواسط نمایش «گاندو ۲»، پخش این سریال ناگهان متوقف شد و ادامه آن پس از حدود ۱۵ دقیقه روی آنتن رفت.در پی این اتفاق خبرگزاری فارس مدعی شد که مشاور رییس شبکه سه از فشار‌های گسترده به صداوسیما بابت پخش «گاندو» خبر داده است و مدیر گروه سریال شبکه نیز خبر داده که پخش «سریال گاندو ۲» از این پس متوقف شده و نمایش قسمت‌های بعدی آن به بعد از انتخابات موکول می‌شود.حسام‌الدین آشنا به این ادعای فارس و رسانه ملی واکنش نشان داده و توییت کرد: «صریح باشید و بازی نکنید؛ بگویید چه کسی؛ از کجا و چه زمانی؛ درباره سانسور یا ممانعت از پخش کدام بخش از کدام سریال بر چه قسمتی از صداوسیما فشار آورده است. آیا صداوسیما اساسا نقشی در تولید یا پخش این سریال داشته است؟».اما در ادامه مجتبی امینی (تهیه‌کننده سریال «گاندو») با انتشار خبری رسمی از طریق روابط عمومی این مجموعه گفت: «ما برای رسیدن به پخش نوروز به خاطر درخواست‌های زیاد مردم و پاسخ دادن به نیاز مخاطب در شرایط سخت کرونایی و با تلاش یک گروه دویست نفری سعی کردیم سریال را برای پخش در نوروز آماده کنیم که امشب پخش در قسمت سیزدهم سریال موقتا به اتمام خواهد رسید. امیدواریم در آینده‌ای نزدیک، ادامه سریال «گاندو»، بدون هیچ‌گونه ملاحظه‌ای روی آنتن برود.»او همچنین در توییتر خود با اتشار این مطلب نوشت: «گاندو ادامه دارد.»با اتمام موقت سریال درگیری‌ها و تنش‌ها فعلا فرونشسته، اما باید دید که چه اتفاقات دیگری خواهد افتاد. آیا پخش سریال به دلیل آماده نبودن متوقف شد یا اینکه ترجیح داده شده به دلیل مذاکرات این هفته با غرب از پخش سریال و ایجاد تنش‌ها جلوگیری شود؟به هر حال آنچه مسلم است اینکه برای اتمام این مباحث بایستی نگاه ملی داشت نه جناحی، تا زمانی که پاستورنشینان انتقادات را برنتابند و گاندوسازان هم دست از نگاه جناحی و تخریب رقیب ولو به قیمت زیر سوال رفتن اقتدار ملی برنمی‌دارند، بایستی شاهد این بگومگو‌ها از سوی افراد مختلف باشیم و لااقل تا مرداد ماه که دولت عوض شود این نوع حرف‌ها را هر روز در رسانه‌ها ببینیم.منبع: خبرگزاری ایلنا</description>
                <category>دیدار نیوز</category>
                <author>دیدار نیوز</author>
                <pubDate>Sat, 03 Apr 2021 17:13:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حداقل دستمزد ۱۴۰۰ و ادامه سیاست‌های کج دار و مریز دولت</title>
                <link>https://virgool.io/@didar_news/%D8%AD%D8%AF%D8%A7%D9%82%D9%84-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%B2%D8%AF-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B0-%D9%88-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AC-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-mleypmoetlz6</link>
                <description>ماجرای تعیین حداقل دستمزد کارگران از مهم‌ترین مسائل پایان هر سال برای میلیون‌ها ایرانی است. امسال مشکلات شدید اقتصادی و بحران کرونا بر حساسیت این موضوع افزوده است.حداقل دستمزد 1400دیدارنیوز – رسول شکوهی: روز‌های پایانی سال که بوی عید می‌آید و شور زندگی بالا می‌رود و البته این روز‌ها نگرانی از وضعیت کرونا نیز به آن افزوده شده، بخش زیادی از جامعه نگران حقوق سال آینده خود است که می‌تواند با دستمزدی که مصوب می‌شود زندگی را بچرخاند یا نه. سال ۹۹ با اینکه ماجرای حداقل دستمزد کمی پیچیده شد، ولی در نهایت همان رقم ابتدایی تصویب شد. سرنوشت حداقل دستمزد در سال ۱۴۰۰ چه خواهد شد؟با اینکه نمایندگان کارگران، حاضر به امضاء مصوبه جلسه تعیین حداقل دستمزد سال ۹۹ با حضور نمایندگان دولت و وزارت کار و ... نشدند، اما در نهایت همان عدد حدودا دو میلیون و ۷۰۰ هزار تومان تصویب شد. شنیده‌ها حاکی از آن است که حداقل دستمزد سال ۱۴۰۰ هم با همان درصد افزایش حدودا سه میلیون و ۲۰۰ هزار تومان خواهد بود.حداقل دستمزد در چند سال اخیر به یکی از بحث‌های مهم و جدی در جامعه تبدیل شده، چون مخاطبان آن تقریبا نیمی از جمعیت کشور را تشکیل می‌دهند. در بسیاری از بخش‌ها مبلغ دریافتی نیروی کار حتی از حداقل دستمزد هم پایین‌تر است. سال ۹۹ با وجود اینکه نمایندگان کارگران حاضر به امضای مصوبه جلسه و عدد دو میلیون و ۷۰۰ نشدند این مصوبه اجرایی شد و به عقیده بسیاری دولت تصمیم گرفت برخلاف قانون کنار کارفرمایان (دولت خود بزرگترین کارفرمای کشور است) قرار بگیرد.اهمیت این موضوع و بحث‌هایی که پیرامون آن شکل گرفته است باعث شد تا به سراغ تاریخچه این پدیده و دیدگاه‌های موافقان و مخالفان افزایش حداقل دستمزد نیروی کار برویم.منبع : دیدار نیوز</description>
                <category>دیدار نیوز</category>
                <author>دیدار نیوز</author>
                <pubDate>Sat, 13 Mar 2021 14:20:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>