<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه مهراسبی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@dilaan</link>
        <description>هرآنچه به قلم آید را می‌نویسم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 13:18:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/86353/avatar/bGv9wP.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه مهراسبی</title>
            <link>https://virgool.io/@dilaan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مثل مامان</title>
                <link>https://virgool.io/@dilaan/%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-kuxjv5msrmt0</link>
                <description>مامان همیشه حواسش به همه چیز هست؛ همه‌چیز به معنای واقعی کلمه! اصلا مگه کسی به جز مامان می‌تونه اینجوری باشه؟مامان حواسش هست نصف شب چیزی راه نفس نوزاد رو مسدود نکنه.مامان حواسش هست بچه مدرسه‌ای به موقع بیدار بشه، همه وسایلش رو ببره و توی مدرسه خوراکی داشته باشه که گرسنه نمونه.مامان همیشه خدا حواسش به غذا هست و اگه کم‌وکسری تو خونه وجود داشته باشه، سریع شال‌وکلاه می‌کنه و می‌ره خرید.مامان حواسش به داروهای بابا هست.مامان حواسش به آب دادن گل‌های تو خونه هست.مامان حواسش هست...مامان حواسش هست....و تا فردا صبح می‌تونم بشینم و براتون بگم که مامان به چی‌ها حواسش هست. مامان مثل موتور کشتی می‌مونه و اگه نباشه یه پای زندگی بدجوری لنگ می‌زنه؛ انقدر که اصلا جلو نمی‌ره.چند روز پیش از من پرسیدند به نظرت اگر پرداخت مستقیم آدم بود، شبیه کی بود؟ فکرهای مختلفی به ذهنم رسید؛ یه کارمند منظم و وقت‌شناس؟ یه رفیق؟ یه ابرقهرمان؟ یه همسایه بافکر؟ یه کاسب خوش‌حساب؟ نه... به نظرم شبیه هیچکدوم از این‌ها نیست. آخه هیچکدوم از این‌ها که نمی‌تونن همیشه خدا حواسشون باشه؛ بالاخره یه جایی از دستشون در میره و فراموش می‌کنند. به نظر من پرداخت مستقیم پیمان مثل مامانه، چون همیشه حواسش هست!پیمان حواسش هست که قبض‌ها رو به موقع پرداخت کنی که یه وقت قطعی آب و برق و گاز اذیتت نکنه.پیمان حواسش هست قسط‌های وامت رو به موقع بدی که آبروت جلوی ضامن‌ها نره.پیمان حواسش هست هزینه‌های تکراری ماهانه خودکار پرداخت بشه، حتی اگه خودت حواست نیست که پرداختشون کنی.خلاصه که پرداخت مستقیم پیمان همیشه حواسش هست؛ درست شبیه مامان!بیا یک مقدار هم با کلمات بازی کنیم. پرداخت مستقیم که معادل انگلیسی اون Direct Debit هست. یک‌بار دیگه تکرار کنیم: دایرکت دبیت. اول هر کلمه «D» داره، دو تا «د»؛ «D D» یا شاید هم «د د» که من رو یاد «دای دلووان» میندازه. دای دلووان به زبان شیرین کردی یعنی «مادر مهربان».پ.ن: من از اقوام فارس ایران هستم و آشنایی با زبان کردی ندارم؛ فقط بر اساس شنیده‌ها از سفر کوتاهی که به کردستان داشتم و به کمک چت جی‌پی‌تی بخش آخر این متن رو نوشتم. اگر در بخش آخر اشتباهی وجود داره من رو ببخشید.</description>
                <category>فاطمه مهراسبی</category>
                <author>فاطمه مهراسبی</author>
                <pubDate>Sat, 30 Nov 2024 20:52:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی مدوسا از نفرین آتنا نجات پیدا کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@dilaan/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D8%AA%D9%86%D8%A7-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-o5bd7dnibosb</link>
                <description>مدوسا اگر نفرین میشدمن نمیفهمم چرا همه من رو با چهره کریه و خیلی زشت می‌شناسند. وقتی اسم خودم رو در اینترنت سرچ می‌کنم، تصویر یک زن زشت رو نشون میده که به‌جای مو، روی سرش مار هست و نوشته شده که هرکسی به این زن نگاه می‌کنه، سنگ میشه. واقعیت اینه که من دختری هستم بسیار زیبا با موهای طلایی که اکثر افراد می‌گن حتی از استنو و اوریال، خواهر‌هامو میگم، زیباترم. از اون طرف، تاجایی که یادم می‌آد، تنها «مدوسا»ی تاریخ من هستم؛ پس این نمی‌تونه تشابه اسمی باشه. راستی یادم رفت خودم رو معرفی کنم، من مدوسا هستم؛ یکی از سه خواهر گورگون و یکی از کاهن‌های معبد آتنا، الهه خرد و جنگاوری.در فکر و خیال‌های مدوسای هیولایی بودم که صدای فریاد آتنا بلند شد و من رو صدا زد. سریع خودم رو به تالار اصلی معبد رسوندم و با لبخند شوم پوزیدون، خدای دریا، مواجه شدم. توی داستان‌ها نوشته ارتباطی بین من و پوزیدون وجود داره که باعث خشم آتنا میشه؛ می‌بینید تورو خدا چه شایعاتی پشت سر آدم درست می‌کنند؟! نگاه‌های پوزیدون همیشه من رو معذب میکنه و این لبخند شومی که الان روی لب‌هاش هست...؟ احتمالا چیزی درباره من به آتنا گفته. به محض اینکه با آتنا مواجه شدم، حسابی ترسیدم. تاحالا آتنا رو در این حد عصبانی ندیده بودم. از چشم‌های آتنا آتیش می‌بارید به من نگاه می‌کرد. پوزیدون به آرامی زیر لب گفت:«مدوسا رو نفرین کن آتنا!» دهان باز کردم تا از خودم دفاع کنم، اما با یک دو دوتا چهارتای ساده متوجه شدم که آتنا بین من که یک کاهن ساده هستم و پوزیدون، خدایی هم‌رده خودش، قطعا من رو انتخاب نمی‌کنه! پس فرار رو بر قرار ترجیح دادم و سریع از آتنا دور شدم.به جای امنی که رسیدم، فکرم به هزارجای نرفته سرک کشید. چه‌کار کردم که آتنا اینقدر عصبانی شده؟ پوزیدون چی درباره من میدونه که خودم نمی‌دونم؟ نکنه آتنا شایعه‌های توی اینترنت رو خونده و باور کرده؟ با این همه خشم و عصبانیت آتنا چه کنم؟ توی همین فکرها بودم که یه چیزی توجهم رو جلب کرد. چرا انقدر اطرافم تاریکه؟ چرا مشعل‌ها خاموش شدند؟ چرا حوض آب معبد آب نداره؟ چرا هوای معبد انقدر گرفته‌ست، پس جریان هوای تازه کو؟ دوزاری‌ام افتاد که قبض‌های آب، آتش، خاک و هوا، چهار عنصر اصلی رو می‌گم، پرداخت نکردم. فراموش کردم، تاریخش گذشته و مأمورهای زئوس همه رو از دم قطع کردند. اگر زئوس رو نمی‌شناسید، باید بگم پادشاه خدایان و الهه‌هاست.با این وضعیت، من هم جای آتنا بودم، خودم رو نفرین می‌کردم! اما به هرحال کاریه که شده. باید به سراغ آتنا برم،‌ معذرت‌خواهی کنم و ازش فرصت بگیرم که برم سراغ پلوتوس و قبض‌ها رو پرداخت کنم. پلوتوس خدای ثروت و فراوانی هست و مسئولیت امور مالی رو هم برعهده گرفته. همه جسارتم رو جمع کردم و دوباره وارد تالار  آتنا شدم. هنوز دهان باز نکرده بودم که آتنا نفرین رو خوند و وحشتناک‌ترین اتفاق تمام زندگی‌ام افتاد. من تبدیل به همان هیولای وحشتناکی شدم که به عنوان مدوسا شناخته می‌شه.مدوسایی که نفرین نشدشاید فکر کنید این داستان با پایان غم‌انگیز مدوسا اتفاق افتاد، اما نه. مدوسای زیبای شما زرنگ‌تر از این حرف‌هاست. من خوب می‌دونستم که عصبانیت آتنا در معبد تاریک و خشک و بدبو هیچوقت فروکش نمی‌کنه و من وقت کافی ندارم که برم سراغ پلوتوس. از پستوها و راهروهای تاریک معبد خودم رو به اتاقم رسوندم. راستش رو بخواید، چند باری هم بخاطر تاریکی پام گیر کرد و زمین خوردم و کلی بدوبیراه نثار حافظه ماهی‌گُلی خودم کردم. اما در نهایت به اتاقم رسیدم و موبایلم رو برداشتم. خدای خدایان، آدمیزاد رو خیر بده که دایرکت دبیت رو اختراع کرد، منظورم همون پرداخت مستقیم هست. همین که دایرکت دبیت رو فعال کردم، قبض‌های تأخیری آب و آتش و هوا و خاک پرداخت شد. چند دقیقه بعد از پرداخت موفق، مأمورهای زئوس همه چهار عنصر رو وصل کردند. خیالم راحت شد که دیگه فراموشی من مشکلی ایجاد نمی‌کنه و دیگه نیازی نیست نگران نفرین  آتنا، پوزیدون، زئوس، پلوتوس و بقیه خدایان باشم!خودم رو به تالار آتنا رسوندم. پوزیدون با ابروهای در هم کشیده کنار آتنا ایستاده بود و آتنا آروم روی تخت نشسته بود. وقتی آتنا عصبانی نیست، یعنی دیگه خبری از نفرین نخواهد بود و مدوسا همین‌قدر زیبا باقی می‌مونه. بدرود ای هیولای مار بر سر زشت بی‌ریخت! من هیچوقت شبیه به تو نمی‌شم.</description>
                <category>فاطمه مهراسبی</category>
                <author>فاطمه مهراسبی</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2024 12:20:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مترو نوشته با سرعت بالا!</title>
                <link>https://virgool.io/@dilaan/%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D8%B9%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-pcvysiky3iil</link>
                <description>این روزها بیشتر با مترو رفت و آمد می‌کنم. به محض اینکه پایم را روی اولین پله برقی می‌گذارم، سیل افکار به سرم هجوم می‌آورد. نمی‌دانم خاصیت مترو و حجم آدم‌هایی است که در یک دقیقه از جلوی چشمم عبور می‌کنند یا بخاطر فیلم‌هایی است که دیده‌ام! قطار می‌رسد. کرور کرور آدم پیاده می‌شوند. همه عجله دارند و اصلا به این توجه نمی‌کنند کسی که کنارشان یا یک قدم عقب‌تر راه می‌رود، کیست. گیت‌ها در هر دقیقه چند بار باز و بسته می‌شوند.کرور کرور دیگر با رسیدن قطار سوار می‌شوند. آن‌ها هم عجله دارند؛ عجله برای نشستن! اگر ننشینند چه می‌شود؟ راستش را بخواهید هیچ نمی‌شود! فقط نمی‌دانم چرا در ذهنمان بسته شده که نشستن بهتر از ایستادن است. گروهی هم جلوی دستگاه‌ها یا باجه‌های شارژ کارت در صف ایستاده‌اند. حتی آن‌ها هم عجله دارند! خدا نکند کسی کارش به جای سی ثانیه، چهل ثانیه طول بکشد. آن وقت است که نوچ‌ها و نفس‌های عمیق از سر بی‌حوصلگی در گوشش می‌پیچد. گون از نسیم پرسیدتاحالا سوار مترو شده‌اید؟ انگار که مسابقه دو باشد. صبح‌ها می‌دوند که برسند سرکار، عصرها می‌دوند که برسند به خانه و استراحت کنند. در میان این دویدن‌ها جای گون خالیست که از این نسیم‌های رهگذر بپرسد: به کجا چنین شتابان؟ میان این جمعیت یک «من» هم وجود دارد که گاهی مثل بقیه در حال دویدن است برای به موقع رسیدن. اما گاهی وقت دارد تا کمی مکث کند و به تماشا بنشیند و هزار سوال بی پاسخ در ذهنش خلق شود. چه شد که بشر اینقدر عجله کرد؟ چرا سرعت بالا رفت و صبرها کم شد؟ چرا انقدر می‌دوند؟ چرا دکمه مکث (Pause) ندارد این زندگی؟ و مهم‌ترین سوال ذهنم: آخرش که چی؟ مترو برایم جهانی بزرگ است و هر آدمی که می‌بینم یک جرم آسمانی ناشناخته. شاید یک ستاره باشد، شاید یک سیاهچاله و شاید هم یک سیاره قابل سکونت! هیچکدامشان را نمی‌شناسم، نمی‌دانم در هوایشان می‌شود نفس کشید؟ روی خاکشان می‌شود قدم زد؟ اصلا آیا کسی در وجودشان زندگی می‌کند یا به جرم آسمانی غیر قابل سکنی تبدیل شده‌اند؟ از ایستگاه مترو که بیرون می‌آیم، به خانه که می‌رسم، فضای مجازی را که باز می‌کنم، می‌بینم نه فقط مترو که سرعت زندگی بالا رفته. انگار یکی دستش خورده روی دکمه ×2 (دکمه‌ای که سرعت پخش ویدیو یا صدا را دوبرابر می‌کند) و راه برگشتی هم ندارد. حرف‌های دنیای مجازی هم شده درباره هوش مصنوعی، NFTها، بیت کوین، برنامه نویسی، نرخ ارز، نوسان، بالا و پایین. نه که بد باشد،فقط یکم سرعت این حرف‌ها زیاد است، جنسشان ضخیم است،به دل نمی‌سازد! انگار گیر افتاده‌ایم در یک ایستگاه مترو و مدام در حال دویدنیم برای رسیدن. اما هیچوقت نمی‌رسیم. این‌ها را گفتم که نشانتان بدهم چقدر جای «مکث» در زندگی‌هایمان خالی مانده. فراموشش کرده‌ایم. دور شده‌ایم. فقط می‌دویم که برسیم اما... می‌خواهم این روزها کمی بیشتر از مکث‌هایی که یادمان رفته بنویسم تا یادتان بیندازم زندگی کنید? می‌خواهم یک دکمه ×1 بسازم برای این زندگی. می‌خواهم از مترو پیاده شوم، یک گوشه بایستم و ساز بزنم. بدون اینکه برایم مهم باشد آدم‌ها به کدام سمت می‌دوند و می‌خواهند به کجا برسند. </description>
                <category>فاطمه مهراسبی</category>
                <author>فاطمه مهراسبی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jan 2023 23:58:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>