<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پیمان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@dive.loco</link>
        <description>seyedpeymanmomeni.blogspot.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-10 22:04:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2992695/avatar/L7mXMD.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پیمان</title>
            <link>https://virgool.io/@dive.loco</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رساله دوگانگی وجود انسان</title>
                <link>https://virgool.io/@dive.loco/%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-ogliubg3yjk4</link>
                <description>دوگانگی وجود انسانتأملی فلسفی در امکان خیر و شرنویسنده: سید پیمان مومنیمقدمهدر میان همه پرسش‌هایی که ذهن انسان را از آغاز تاریخ به خود مشغول کرده‌اند، شاید هیچ پرسشی به اندازه این پرسش بنیادین نباشد که «انسان چیست؟»تمدن‌ها برخاسته‌اند و فروپاشیده‌اند، ادیان ظهور کرده‌اند، مکاتب فلسفی یکدیگر را نقد کرده‌اند و علوم، لایه‌های پنهان جهان را آشکار ساخته‌اند؛ اما هنوز هیچ توافق نهایی درباره حقیقت وجود انسان شکل نگرفته است. هر نسل، بار دیگر این پرسش را از نو مطرح کرده و هر پاسخ، خود آغازگر پرسش‌های تازه‌ای شده است.یکی از شگفت‌آورترین ویژگی‌های انسان آن است که می‌تواند در یک لحظه سرچشمه بزرگ‌ترین فضیلت‌ها باشد و در لحظه‌ای دیگر، مرتکب عمیق‌ترین شرارت‌ها شود. همان موجودی که جان خود را برای نجات دیگری فدا می‌کند، قادر است بی‌رحمانه‌ترین جنایت‌ها را نیز رقم بزند. این دوگانگی، نه استثنایی در تاریخ، بلکه بخشی جدایی‌ناپذیر از تجربه انسانی است.از همین رو، این پرسش مطرح می‌شود که آیا انسان ذاتاً موجودی نیک است که گاه به شر آلوده می‌شود، یا موجودی شرور است که گاه به سوی خیر گرایش پیدا می‌کند؟ یا شاید هر دو برداشت، ناشی از نگاهی ناقص به حقیقت وجود انسان باشند.این رساله بر آن است که راه سومی را بررسی کند. راهی که انسان را نه موجودی ذاتاً نیک و نه ذاتاً شرور می‌داند، بلکه او را موجودی دارای «امکان» معرفی می‌کند؛ موجودی که در درون خود ظرفیت تحقق هر دو سوی وجود را حمل می‌کند و آنچه سرانجام او را تعریف می‌کند، نه طبیعت اولیه او، بلکه کیفیت انتخاب‌های آزادانه اوست.اگر این فرض درست باشد، خیر و شر دو نیروی بیرونی نیستند که بر انسان تحمیل شوند، بلکه دو امکان هم‌زمان در متن وجود او هستند. انسان هر روز، در هر تصمیم، بخشی از یکی را به واقعیت تبدیل می‌کند و از امکان دیگر فاصله می‌گیرد. از این منظر، شخصیت انسان چیزی ثابت و از پیش تعیین‌شده نیست؛ بلکه فرایندی پیوسته از شدن است.هدف این رساله، دفاع از یک باور از پیش پذیرفته‌شده نیست، بلکه کاوشی فلسفی در یکی از بنیادی‌ترین مسائل هستی انسان است. در این مسیر، پرسش‌هایی بررسی خواهند شد که قرن‌ها ذهن اندیشمندان را به خود مشغول کرده‌اند: آیا اخلاق ریشه در سرشت انسان دارد یا محصول انتخاب است؟ آیا آزادی می‌تواند بدون امکان شر معنا داشته باشد؟ آیا فضیلت، امری ذاتی است یا نتیجه تربیت و آگاهی؟ و در نهایت، آیا می‌توان انسان را تنها با اعمالش تعریف کرد، یا حقیقت او ژرف‌تر از آن چیزی است که در رفتارهایش آشکار می‌شود؟این رساله نمی‌کوشد آخرین پاسخ را ارائه کند؛ زیرا هر ادعای نهایی درباره انسان، خطر فروکاستن پیچیدگی او را در پی دارد. آنچه در این صفحات دنبال خواهد شد، نه پایان دادن به گفت‌وگو، بلکه گشودن افقی تازه برای اندیشیدن است؛ افقی که در آن، انسان نه به عنوان موجودی کامل و نه به عنوان موجودی سقوط‌کرده، بلکه به عنوان موجودی همواره در حال انتخاب، فهمیده می‌شود.شاید حقیقت انسان نه در آن چیزی باشد که اکنون هست، بلکه در آن چیزی باشد که هر لحظه می‌تواند بشود.فصل نخستانسان؛ موجودی که هنوز کامل نشده استنخستین پرسشی که هر پژوهش فلسفی درباره انسان باید به آن پاسخ دهد، این است که آیا انسان دارای ماهیتی ثابت و تغییرناپذیر است، یا حقیقت او در جریان زندگی و انتخاب‌هایش شکل می‌گیرد؟اگر انسان را موجودی با ماهیتی کاملاً ثابت بدانیم، آنگاه خیر و شر نیز از پیش در او تعیین شده‌اند و آزادی، تنها توهمی بیش نخواهد بود. در این صورت، ستایش انسان نیک و سرزنش انسان بد، معنای اخلاقی خود را از دست می‌دهد؛ زیرا هیچ‌یک، در حقیقت، چیزی جز اجرای سرشتی از پیش تعیین‌شده انجام نداده‌اند.اما تجربه زندگی، تصویری متفاوت پیش روی ما قرار می‌دهد.تاریخ سرشار از انسان‌هایی است که از تاریکی به روشنایی رسیده‌اند و نیز انسان‌هایی که از قله فضیلت به ژرفای سقوط افتاده‌اند. این دگرگونی‌ها نشان می‌دهد که انسان را نمی‌توان تنها با گذشته او تعریف کرد. هیچ فضیلتی تضمین همیشگی خیر نیست و هیچ سقوطی نیز لزوماً پایان امکان بازگشت نخواهد بود.شاید بزرگ‌ترین تفاوت انسان با دیگر موجودات، در همین نکته نهفته باشد که او هرگز موجودی پایان‌یافته نیست. درخت، درخت خواهد ماند و سنگ، سنگ. اما انسان، همواره بیش از آن چیزی است که اکنون به نظر می‌رسد. او نه تنها زندگی می‌کند، بلکه درباره شیوه زندگی خود نیز تصمیم می‌گیرد. این توانایی، او را از یک موجود صرفاً طبیعی به موجودی تاریخی و اخلاقی تبدیل می‌کند.وجود انسان، بیش از آنکه یک «وضعیت» باشد، یک «فرایند» است. انسان هر روز، با هر اندیشه، هر تصمیم و هر عمل، خویشتن را از نو می‌آفریند. شخصیت او چیزی نیست که یک‌بار برای همیشه ساخته شده باشد؛ بلکه نتیجه پیوسته انتخاب‌هایی است که در طول زندگی انجام می‌دهد.</description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jul 2026 15:47:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رساله سکوت خدا</title>
                <link>https://virgool.io/@dive.loco/%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-vpb1qqaafqrl</link>
                <description>سکوت خداتأملی فلسفی درباره غیاب پاسخ آشکارنویسنده: سید پیمان مومنیمقدمهدر سراسر تاریخ اندیشه، انسان بیش از هر پرسشی، یک پرسش را با خود حمل کرده است: چرا خدا سکوت می‌کند؟این پرسش، نه از انکار خدا آغاز می‌شود و نه از اثبات او؛ بلکه از تجربه انسان آغاز می‌شود. انسانی که دعا می‌کند، انتظار می‌کشد، می‌اندیشد، رنج می‌برد و در عین حال، پاسخی روشن و بی‌واسطه دریافت نمی‌کند. اگر خدا حقیقت مطلق است و اگر انسان مخاطب اوست، چرا این گفت‌وگو چنین خاموش و مبهم است؟شاید بزرگ‌ترین سوءتفاهم تاریخ آن باشد که انسان، خدا را با معیارهای زبان انسانی می‌سنجد. ما انتظار داریم حقیقت، همان‌گونه سخن بگوید که یک انسان سخن می‌گوید؛ با جمله، صدا و پاسخ مستقیم. اما اگر حقیقت، از سنخ دیگری باشد، شاید سکوت، نه فقدان سخن، بلکه عالی‌ترین صورت سخن گفتن باشد.این رساله نمی‌کوشد وجود خدا را اثبات یا انکار کند. هدف آن، اندیشیدن به خودِ سکوت است؛ سکوتی که قرن‌ها ذهن فیلسوفان، عارفان و جویندگان حقیقت را به خود مشغول کرده است. سکوتی که ممکن است نه نشانه غیبت، بلکه نشانه حضوری باشد که زبان از بیان آن ناتوان است.شاید خدا هرگز خاموش نبوده است؛ شاید این انسان است که تنها به صدا گوش داده و از شنیدن سکوت بازمانده است.از این‌رو، این رساله تلاشی است برای ورود به یکی از عمیق‌ترین مسائل فلسفه دین: آیا سکوت خدا، نقص ارتباط است یا کمال آن؟ آیا خاموشی الهی، فاصله‌ای میان انسان و خدا ایجاد می‌کند یا راهی برای آزادی، مسئولیت و بلوغ انسان می‌گشاید؟پاسخ این پرسش، اگر وجود داشته باشد، نه در پایان این رساله، بلکه در مسیر اندیشیدن به آن آشکار خواهد شد.فصل نخستمسئله سکوت خدا«اگر خدا قادر مطلق، عالم مطلق و خیر مطلق است، چرا به روشنی پاسخ نمی‌دهد؟»این پرسش از قدیمی‌ترین و دشوارترین پرسش‌های فلسفه دین است. با این حال، شگفت‌آور است که بخش بزرگی از تاریخ الهیات، بیش از آنکه خودِ سکوت خدا را موضوع پژوهش قرار دهد، به اثبات وجود خدا، صفات الهی یا تفسیر متون مقدس پرداخته است. گویی سکوت خدا امری بدیهی بوده است؛ در حالی که برای انسان، هیچ تجربه‌ای به اندازه انتظارِ بی‌پاسخ، سنگین نیست.انسان، موجودی است که با پرسش زاده می‌شود. نخستین آگاهی او از جهان، آگاهی از ندانستن است. از همین رو، هرگاه با رنج، مرگ، بی‌عدالتی یا تنهایی روبه‌رو می‌شود، نگاه خود را به سوی حقیقتی برتر می‌گرداند و انتظار پاسخ دارد. اما آنچه اغلب تجربه می‌کند، سکوت است.این سکوت، منشأ دو تفسیر کاملاً متفاوت شده است. گروهی آن را نشانه نبودن خدا دانسته‌اند و استدلال کرده‌اند که اگر خدایی وجود داشت، خود را آشکارتر نشان می‌داد. در مقابل، گروهی دیگر معتقدند که همین سکوت، بخشی از حقیقت رابطه میان خدا و انسان است؛ زیرا حقیقت مطلق، خود را به شیوه‌ای عرضه نمی‌کند که آزادی انسان را از میان ببرد.اگر خدا در هر لحظه با صدایی آشکار با انسان سخن می‌گفت، آیا هنوز ایمان معنایی داشت؟ اگر هر دعا فوراً پاسخ می‌گرفت، آیا انسان به جست‌وجوی حقیقت ادامه می‌داد یا تنها به دنبال برآورده شدن خواسته‌های خویش بود؟ شاید سکوت، نه نشانه بی‌تفاوتی، بلکه شرط امکان آزادی باشد.در اینجا باید میان «پنهان بودن» و «غایب بودن» تفاوت گذاشت. غایب، وجود ندارد یا دست‌کم در دسترس نیست؛ اما پنهان، وجود دارد و تنها خود را به گونه‌ای آشکار نمی‌کند که اختیار جوینده از میان برود. بسیاری از حقیقت‌های بنیادین زندگی نیز چنین‌اند. عشق، عدالت، زیبایی و وجدان، همگی حضور دارند، اما نه به شکلی که بتوان آن‌ها را مانند اشیای مادی در دست گرفت.بنابراین، مسئله اصلی این رساله آن نیست که آیا خدا وجود دارد یا نه، بلکه این است که اگر وجود دارد، چرا شیوه حضور او با انتظار انسان متفاوت است. آیا سکوت خدا، نقص ارتباط است یا شکلی والاتر از ارتباط؟ آیا خدا خاموش است یا انسان تنها به نوعی از سخن گفتن عادت کرده که حقیقت از آن پیروی نمی‌کند؟فصل دومسکوت؛ زبان نادیده حقیقتنخستین خطای انسان در مواجهه با حقیقت، این است که گمان می‌کند هر حقیقتی باید به زبان او سخن بگوید. ما زبان را مجموعه‌ای از واژه‌ها، اصوات و نشانه‌ها می‌دانیم و هر آنچه بیرون از این چارچوب قرار گیرد، خاموش می‌پنداریم. اما آیا واقعاً سکوت، فقدان زبان است؟در زندگی روزمره، گاه یک نگاه، بیش از هزار جمله معنا در خود دارد. مادری که فرزند خود را در آغوش می‌گیرد، پیش از آنکه سخنی بر زبان آورد، حقیقتی را منتقل کرده است که هیچ واژه‌ای توان بیان کامل آن را ندارد. دوست، عاشق، هنرمند و حتی طبیعت نیز بارها بدون سخن گفتن، معنا را منتقل می‌کنند. اگر چنین است، چرا تصور می‌کنیم خدا تنها باید با کلمات سخن بگوید؟شاید سکوت، نه پایان زبان، بلکه مرتبه‌ای برتر از آن باشد. زبان، هنگامی پدید می‌آید که فاصله‌ای میان دو آگاهی وجود داشته باشد؛ فاصله‌ای که باید با نشانه‌ها پر شود. اما هرچه دو حقیقت به یکدیگر نزدیک‌تر شوند، نیاز به زبان کاهش می‌یابد. از همین روست که عمیق‌ترین تجربه‌های انسانی، معمولاً در سکوت رخ می‌دهند. انسان در برابر عظمت آسمان، در برابر مرگ، در برابر تولد یک کودک یا در برابر عشقی راستین، بیش از آنکه سخن بگوید، خاموش می‌شود. این خاموشی، ناتوانی نیست؛ بلکه اعتراف عقل به محدودیت زبان است.ادامه دارد</description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jul 2026 15:20:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب فنا</title>
                <link>https://virgool.io/@dive.loco/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D9%86%D8%A7-bikzfqrlbsal</link>
                <description>مقدمه «فنا» نویسنده سید پیمان مومنی آن که میان من و خدا ایستاده استدر آغاز راه، گمان می‌کردم که خدا در دوردست‌هاست؛پشت آسمان‌ها، ورای ستارگان، آن‌سوی جهان‌های ناشناخته.و من، مسافری کوچک بودم که باید راهی بسیار طولانی را طی کند تا شاید روزی به آستان او برسد.سال‌ها در جست‌وجو گذشت.کتاب‌ها خواندم، سخن‌ها شنیدم، و در میان اندیشه‌های بسیار سرگردان شدم.هر کس راهی نشان می‌داد؛یکی در علم، یکی در عبادت، یکی در فلسفه، و دیگری در ریاضت.اما هرچه بیشتر جست‌وجو می‌کردم، راز دورتر می‌شد.گویی میان من و حقیقت، پرده‌ای ناپیدا کشیده شده بود.روزی در سکوتی عمیق، پرسشی در درونم برخاست:اگر خدا این‌قدر دور نیست،پس چه چیزی میان من و او ایستاده است؟آن لحظه دانستم که بزرگ‌ترین فاصله، فاصلهٔ زمین تا آسمان نیست؛بلکه فاصلهٔ انسان با خویشتن خویش است.در آن لحظه فهمیدم که جست‌وجوی من در بیرون، خطایی آرام و طولانی بوده است.زیرا آن که میان من و خدا ایستاده بود،نه جهان بود، نه سرنوشت، نه زمان؛بلکه خودِ من بودم.این «من»، دیواری است که انسان بی‌آنکه بداند می‌سازد؛دیوارِ نامرئیِ خواستن‌ها، ترس‌ها، غرورها و پندارها.و عجیب آن‌که انسان تمام عمر خود را صرف جست‌وجوی خدا می‌کند،در حالی که تنها باید از این دیوار عبور کند.حکمت می‌گوید:انسان برای شناخت جهان آفریده شده است.اما عرفان آهسته در گوش جان می‌گوید:انسان برای فراموش کردن خویش آفریده شده است.زیرا تا زمانی که «من» بر تخت نشسته است،حقیقت در آستانه می‌ایستد و وارد نمی‌شود.این کتاب، روایت همین کشف است؛کشفِ آهسته و گاه دردناکِ این حقیقت کهبزرگ‌ترین حجاب میان انسان و خدا،نه تاریکی جهان،بلکه روشنی فریبندهٔ خویشتن است.و شاید تمام راه عرفان در یک جمله خلاصه شود:انسان باید آن‌قدر از خویش عبور کندتا جایی برسد که دیگر کسی میان او و خدا نایستاده باشد.اولآن که میان من و خدا ایستاده استانسان گمان می‌کند که خدا در پرده‌ای از دوری پنهان شده است.می‌پندارد میان او و حقیقت، فاصله‌ای به درازای آسمان‌ها افتاده است.پس راه می‌افتد؛از شهری به شهری،از کتابی به کتابی،از اندیشه‌ای به اندیشه‌ای.اما هرچه بیشتر می‌رود،احساس می‌کند که حقیقت همچنان دور است؛گویی هر قدمی که برمی‌دارد، فاصله نیز یک گام عقب‌تر می‌رود.این سرگردانی راز عجیبی دارد.انسان در جست‌وجوی خدا راهی بسیار طولانی را طی می‌کند،در حالی که حقیقت درست در پشت یک گام پنهان شده است.آن یک گام،عبور از خویشتن است.بیشتر انسان‌ها جهان را می‌شناسند،اما خود را نمی‌شناسند.و شگفت آن‌که همان «خود» که گمان می‌کنند شناخته‌اند،در حقیقت ناشناخته‌ترین چیز در زندگی آنان است.زیرا «من» چیزی ساده و روشن نیست.«من» سرزمینی پیچیده است؛سرزمینی که در آن آرزوها، ترس‌ها، غرورها و خاطره‌ها در هم تنیده‌اند.انسان وقتی می‌گوید «من»،در حقیقت به مجموعه‌ای از صداهای پراکنده اشاره می‌کندکه در درون او زندگی می‌کنند.یکی از آن صداها می‌خواهد بزرگ باشد،دیگری می‌ترسد،سومی می‌خواهد دیده شود،و چهارمی می‌خواهد بر دیگران برتری داشته باشد.و در میان این هیاهوی پنهان،روح انسان آرام‌آرام صدای حقیقت را گم می‌کند.عارفان گفته‌اند که خدا از انسان دور نیست.او چنان نزدیک است که نزدیکی‌اش حتی قابل تصور نیست.اما مشکل اینجاست که انسان همیشه در برابر او ایستاده است.انسان مانند کسی است که مقابل خورشید بایستدو سپس از تاریکی شکایت کند.او نمی‌داند که سایه‌ای که می‌بیند،از ایستادن خودش به وجود آمده است.«من» همان سایه است.این سایه در آغاز کوچک است؛کودک هنوز دیوار بلندی میان خود و جهان نساخته است.اما سال‌ها که می‌گذرند،انسان آجرهای تازه‌ای بر این دیوار می‌گذارد.آجرِ نام،آجرِ افتخار،آجرِ ترس،آجرِ مالکیت،و آجرِ دانستن.سرانجام روزی می‌رسد که انسان پشت دیواری عظیم ایستاده استو دیگر افق را نمی‌بیند.در آن هنگام تصور می‌کند که جهان تنگ شده است،در حالی که این خود اوست که جهان را تنگ کرده است.راه عرفان از همین‌جا آغاز می‌شود؛از لحظه‌ای که انسان برای نخستین بار به این دیوار نگاه می‌کند.بیشتر انسان‌ها تمام عمر خود را صرف تزئین این دیوار می‌کنند؛اما سالک راه حقیقت،آرام‌آرام شروع به برداشتن آجرها می‌کند.هر آجر که برداشته می‌شود،نوری تازه به درون می‌تابد.نخستین آجر، غرور است.دومین آجر، ترس است.و سومین آجر، توهمِ مالکیتِ خویشتن.وقتی این آجرها فرو می‌ریزند،انسان برای نخستین بار چیزی را تجربه می‌کندکه پیش از آن هرگز ندیده است:وسعت.او درمی‌یابد که روح انسان بسیار بزرگ‌تر از آن استکه در حصار «من» زندانی شود.و در همان لحظه است که راز بزرگی آشکار می‌شود:</description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jul 2026 12:22:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@dive.loco/%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-euy7xrec7mjz</link>
                <description>همه هیچ و اهل دنیا همه هیچنویسنده: سید پیمان مومنیمقدمهدر گستره‌ی ادبیات عرفانی فارسی، اشعاری وجود دارند که نه‌تنها واژه‌اند، بلکه تجربه‌اند؛ نه‌تنها معنا دارند، بلکه حقیقت را به لرزه درمی‌آورند. یکی از این نمونه‌های کم‌حجم اما عظیم‌المعنا، بیت مشهور مولاناست:همه هیچ و اهل دنیا همه هیچای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچاین دو مصرع، به ظاهر ساده، در عمق خود حامل یکی از بنیادی‌ترین مفاهیم فلسفی و عرفانی هستند: «هیچ‌انگاری جهان مادی در برابر حقیقت مطلق». اما این «هیچ» نه به معنای پوچی، بلکه به معنای نفی وابستگی و عبور از سطح به عمق است.در این مقاله تلاش می‌شود تا با نگاهی نو، تحلیلی چندلایه و فراتر از کلیشه‌های رایج، این بیت بررسی شود؛ به‌گونه‌ای که نه‌تنها تکرار نوشته‌های پیشین نباشد، بلکه خواننده را با افقی تازه از درک مولانا مواجه سازد.１.	مفهوم «هیچ»؛ تهی بودن یا سرشار بودن؟در نگاه ابتدایی، واژه‌ی «هیچ» بار معنایی منفی دارد؛ تهی، بی‌ارزش، یا فاقد معنا. اما در عرفان، «هیچ» دقیقاً نقطه‌ی مقابل این برداشت است. «هیچ شدن» یعنی خالی شدن از خود، و همین خالی شدن، آغاز پر شدن از حقیقت است.مولانا در این بیت، «همه» را «هیچ» می‌نامد. این یک اغراق شاعرانه نیست، بلکه یک حکم هستی‌شناختی است. یعنی هر آنچه ما به عنوان «واقعیت» می‌شناسیم—ثروت، قدرت، شهرت، حتی هویت فردی—در مقایسه با حقیقت مطلق، فاقد اصالت است.پس «هیچ» در اینجا:نه نابودی استنه پوچی استبلکه «عدم استقلال وجودی» است２.	«اهل دنیا»؛ چه کسانی مخاطب‌اند؟مولانا نمی‌گوید «دنیا هیچ است» بلکه می‌گوید «اهل دنیا همه هیچ». این تفاوت بسیار مهم است.«دنیا» به خودی خود مذموم نیست؛ بلکه «اهل دنیا» کسانی هستند که:هویت خود را در مادیات تعریف می‌کنندوابسته به ظاهرنداز حقیقت درونی غافل‌اندپس نقد مولانا، نقد «وابستگی» است، نه «زندگی».طرح و نقاشی پیمان مومنی </description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jul 2026 11:47:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قبل از اینکه مجسمه بسازید، این را بدانید</title>
                <link>https://virgool.io/@dive.loco/%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%AC%D8%B3%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-jkfbjdtbqfdz</link>
                <description>بیشتر هنرجویان تصور می‌کنند مجسمه‌سازی یعنی مهارت دست.اما حقیقت این است که مجسمه‌سازی پیش از دست، به نگاه مربوط است.اگر نگاه شما عمیق نباشد،دست شما هرچقدر هم قوی باشد، اثر شما زنده نخواهد شد.مجسمه زمانی جان می‌گیرد که هنرمند بتواند:وزن را حس کند، حتی پیش از ساختتعادل را در ذهن ببیندحرکت را در سکون کشف کندو فرم را پیش از لمس ماده تصور کندمشکل بسیاری از آثار این نیست که تکنیک ندارند؛مشکل این است که «فهمِ فرم» ندارند.فرم، تنها ظاهر نیست.فرم، رابطه‌ی حجم‌ها با یکدیگر است.فرم، جریان انرژی در سطح است.فرم، سکوتی است که اگر درست شکل بگیرد، مخاطب را متوقف می‌کند.در کتاب «کتاب جامع مجسمه‌سازی» بخشی کامل را به پرورش نگاه اختصاص داده‌ام؛زیرا باور دارم بدون تربیت دید، هیچ تکنیکی کافی نیست.اگر شما هم مجسمه‌سازی را صرفاً ساختن نمی‌دانید،در نوشته‌های بعدی درباره «چگونه دیدن» بیشتر خواهم نوشت.—آتشبند آتشبند</description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 20:06:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا بعضی مجسمه‌ها زنده‌اند و بعضی فقط ساخته شده‌اند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@dive.loco/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%B3%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-gf3o3mdi5iz9</link>
                <description>همه مجسمه‌ها ساخته می‌شوند.اما همه آن‌ها زنده نیستند.تفاوت در چیست؟در «انرژی».یک اثر زنده، حتی اگر کوچک باشد،در فضا تنفس می‌کندوزن دارد.جهت دارد.و نگاه مخاطب را هدایت می‌کند.اما اثری که فقط ساخته شده،هرچقدر هم دقیق باشد،بی‌روح است.راز زنده بودن یک مجسمه در سه چیز است:۱. ریتم در حجم‌ها۲. تنش و رهایی در خطوط۳. تعادل میان سکون و حرکتمجسمه‌سازی تنها کپی کردن آناتومی نیست؛درک جریان نیرو در بدن است.در کتابم مفصل درباره «جریان انرژی در فرم» نوشته‌ام؛زیرا معتقدم اگر هنرمند انرژی را نفهمد،اثر او هرگز نفس نخواهد کشید.ادامه این مسیر را در نوشته‌های بعدی باز می‌کنم.—آتشبندآتشبند</description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 20:05:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت در حجم؛ جایی که مجسمه متولد می‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@dive.loco/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%AC%D9%85-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%AC%D8%B3%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-bmgvymt5s71d</link>
                <description>ما معمولاً مجسمه را به‌عنوان «چیزی که ساخته شده» می‌بینیم.اما حقیقت این است که مجسمه از سکوت متولد می‌شود.پیش از اولین ضربه ابزار،پیش از تماس دست با گِل،لحظه‌ای وجود دارد که هنرمند فقط نگاه می‌کند.در آن لحظه،هیچ چیز شکل نگرفته،اما همه چیز در حال شکل گرفتن است.سکوت در حجم یعنی فهمیدن آنچه هنوز ساخته نشده.یعنی دیدن فرم در تاریکی ماده.یعنی شنیدن فشاری که از درون می‌خواهد بیرون بیاید.بعضی هنرمندان ماده را کنترل می‌کنند.بعضی دیگر با آن گفت‌وگو می‌کنند.من باور دارم مجسمه‌سازی،تحمیل فرم به ماده نیست؛آشکار کردن فرمی است که از قبل در آن پنهان بوده.وقتی هنرمند به این مرحله برسد،اثر دیگر ساخته نمی‌شود؛متولد می‌شود.در کتاب «کتاب جامع مجسمه‌سازی» بخشی کامل را به این مفهوم اختصاص داده‌ام؛زیرا بدون درک سکوت،هیچ حجمی عمیق نخواهد بود.—آتشبند</description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 20:04:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجسمه‌سازی؛ گفت‌وگو با سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@dive.loco/%D9%85%D8%AC%D8%B3%D9%85%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-gn6wlyxunlog</link>
                <description>مجسمه‌سازی برای من تنها شکل دادن به ماده نیست؛گفت‌وگویی‌ست میان انسان و سکوت.هنر، پیش از آنکه در دست شکل بگیرد، در نگاه متولد می‌شود.نگاهی که سال‌ها تمرین، شکست، تجربه و تأمل پشت آن ایستاده است.این کتاب حاصل بیش از هشت سال تحقیق و زیستن در دل ماده است؛مسیرِ فهمیدن فرم، شناخت بافت، و درک روح پنهان در گِل، سنگ و فلز.من باور دارم مجسمه پیش از آنکه تراش بخورد، باید اندیشیده شود.و پیش از آنکه دیده شود، باید از درون هنرمند عبور کرده باشد.این نوشته بخشی از مقدمه‌ی «کتاب جامع مجسمه‌سازی» است؛کتابی درباره پیوند فلسفه، تکنیک و تجربه عملی در هنر سه‌بعدی.اگر به مجسمه‌سازی نه به‌عنوان یک مهارت، بلکه به‌عنوان یک نگاه عمیق به جهان فکر می‌کنید، این مسیر برای شماست.سید پیمان مومنی (آتشبند)سید پیمان مومنی (آتشبند)</description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 20:03:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرد است و بادها خطوط مرا قطع می‌کنند آیا در این دیار کسی هست که هنوز از آشنا شدن با چهره‌ی فناشده‌ی خویش وحشت نداشته باشد؟  فروغ_فرخزاد</title>
                <link>https://virgool.io/@dive.loco/%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D8%AE%D8%B7%D9%88%D8%B7-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D9%82%D8%B7%D8%B9-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%81%D9%86%D8%A7%D8%B4%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%BA%D9%81%D8%B1%D8%AE%D8%B2%D8%A7%D8%AF-qmsfabucobf2</link>
                <description>تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدمدیو نیَم پری نیَم از همه چون نهان شدمبرف بُدَم گداختم تا که مرا زمین بخوردتا همه دود دل شدم تا سوی آسمان شدمنیستم از روان‌ها بر حذرم ز جان‌هاجان نکند حذر ز جان چیست حذر چو جان شدمآنک کسی گمان نبرد رفت گمان من بدوتا که چنین به عاقبت بر سر آن گمان شدماز سر بیخودی دلم داد گواهیی به دستاین دل من ز دست شد و آنچ بگفت آن شدماین همه ناله‌های من نیست ز من همه از اوستکز مدد می لبش بی‌دل و بی‌زبان شدمگفت چرا نهان کنی عشق مرا چو عاشقیمن ز برای این سخن شهره عاشقان شدمجان و جهان ز عشق تو رفت ز دست کار منمن به جهان چه می‌کنم چونک از این جهان شدممولانا</description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Sun, 11 Aug 2024 09:13:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مارگوت_بیکل</title>
                <link>https://virgool.io/@dive.loco/%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D9%88%D8%AA%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D9%84-ecj07dezvrk0</link>
                <description>اگر می‌خواهی نگهم داری دوست مناز دستم میدهیاگر می‌خواهی همراهيم كنی دوست منتا انسان آزادی باشمميان ما همبستگی آنگونه ميبارد كه زندگی ما هر دو تن را غرق در شكوفه می‌كند...مارگوت_بیکلترجمەی احمد_شاملو</description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jun 2024 12:02:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احمد شاملو</title>
                <link>https://virgool.io/@dive.loco/%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-gxlbqkz4ck82</link>
                <description>طرف ِ ما شب نیستصدا با سکوت آشتی نمی کندکلمات انتظار می کشندمن با تو تنها نیستم ، هیچکس با هیچکس تنها نیستشب از ستاره ها تنهاتر است ...احمد_شاملو طرف ِ ما شب نیستصدا با سکوت آشتی نمی کندکلمات انتظار می کشندمن با تو تنها نیستم ، هیچکس با هیچکس تنها نیستشب از ستاره ها تنهاتر است ...مجسمه ساز پیمان </description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jun 2024 11:59:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احمد شاملو بزرگوار</title>
                <link>https://virgool.io/@dive.loco/%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1-fef9cgdef36y</link>
                <description>خستین که در جهان دیدماز شادی غریو کشیدم:« من‌ام، آهآن معجزتِ نهائیبر سیاره‌یِ کوچکِ آب و گیاه!»آن‌گاه که در جهان زیستماز شگفتی بر خود تپیدم:میراث‌خوارِ آن سفاهتِ ناباور بودنکه به چشم و به گوش می‌دیدم و می‌شنیدم!چندان که در پیرامنِ خویشتن دیدمبه ناباوری گریه در گلو شکسته بودم:بنگر چه درشت‌ناک تیغ بر سرِ من آختهآن‌که باورِ بی‌دریغ در او بسته بودم.اکنون که سراچه‌یِ اعجاز پسِ پُشت می‌گذارمبه جز آهِ حسرتی با من نیست:تَبَری غرقه‌یِ خونبر سکویِ باورِ بی‌یقین وباریکه‌یِ خونی که از بلندایِ یقین جاری‌ست.احمد_شاملو مجسمه ساز، پیمان مومنی </description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jun 2024 11:55:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محمود_دولت‌آبادی، کلیدر.</title>
                <link>https://virgool.io/@dive.loco/%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%AF%D8%B1-kdt6nrvabcsf</link>
                <description>دریغا روزهایی که بی‌دلبستگی بگذرند.دریغا بیگانگی. اما آدمیزاد را مگر تاب و توان آن هست که از هر کس و هر چیز ببرد؟دمی شاید؛ یا روزی و ماهی شاید به اراده چنین کند. اما سرشت او چنین نیست. پیوند می‌یابد و می‌پیوندد. جذب می‌شود. شوق یگانگی. خود را به دیگری بست می‌زند.خود را به دیگری می‌سپرد.خود از آن او، او از آن خود. می‌خواهد، پس خواها دارد.خواها دارد، پس می‌خواهد. هست، پس چنین است.مگر نباشد تا نپیوندد.مگر بمیرد...محمود_دولت‌آبادیکلیدرمجسمه ساز، پیمان مومنی </description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jun 2024 11:52:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برتراند_راسل</title>
                <link>https://virgool.io/@dive.loco/%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%84-njvaqb8dbznu</link>
                <description>﻿« خوب » و « بد » « بهترتر» «بدتر»، اصطلاحاتی هستند که ممکن است تعریف لفظی داشته باشد. و ممکن است نداشته باشند در هر صورت مفهوم آنها در وهله ی اول در عمل با توجه به آثار و جلوه های انها روشن می گردد. بنابراین بهتر است که ابتدا سعی کنیم معنای آن هما را توضیح دهیم و تعریف لفظی آنها را به مرحله ی بعد موکول کنیم. چنانچه خوبی را بدان صورتی که مورد نظر است به کار بریم، به چیزی خوب می گوییم که فی نفسه برای ما ارزشی داشته باشد نه صرفا« به اعتبار اثر آن ». ما داروهای تلخ را به امید اثرات مطلوب آنها (شفا) می نوشیم، ولی یک شراب شناس مبتلا به مرض نقرس شراب کهنه را به خاطر خودش علیرغم اثرات احتمالی نامطلوب آن می‌نوشد. دوا مفید است ولی خوب نیست. شراب خوب است ولی مفید نیست. وقتی وجود یا عدم وضعی را به تصمیم ما واگذار کنند باید البته اثرات مترقبه بر آن وضع را در نظر بگیریم. ولی آن وضع و هر یک از اثرات آن فی حدذاته دارای کیفیتی است که تمایل ما را به رد یا انتخاب آن وضع تعیین می کند. همین کیفیت ذاتی است که من آن را خوب می گویم چنانچه آن را انتخاب کنیم و بد میگویم چنانچه آنرا رد کنیم.برتراند_راسلاخلاق_سیاست_در_جامعه</description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jun 2024 20:13:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برادران کارامازوف📚</title>
                <link>https://virgool.io/@dive.loco/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%88%D9%81-eeqjql3lbgna</link>
                <description>نکراسوف(۱) در نوشته‌ای وصف یکی از روستاییان را می‌آورد که با شلاق به چشم اسبی می‌زند، «به چشمان حلیمش،» همگان لابد به آن برخورده‌اند(۲). رنگ و انگ روسی دارد. نکراسوف می‌گوید این اسب، اسبی کوچک و فرتوت، زیر باری سنگین مانده بود و نمی‌توانست تکان بخورد. آن روستایی شلاقش می‌زند، وحشیانه شلاقش می‌زند، مست از بادهٔ ستم، آنقدر می‌زندش که آخر سر، خودش هم نمی‌داند چه می‌کند، و با بی‌رحمی شلاق پشت سر شلاق بر آن می‌زند. «هر چند که فرتوت هستی، باید بِکِشی، ولو اینکه بمیری.» اسب بیچاره تقلا می‌کند، و آن‌وقت او بنا می‌کند به زدن به چشمان گریان، به «چشمان حلیمِ» این موجود بینوایِ بی دفاع. حیوان وحشت زده تقلا می‌کند و بار را می‌کشد، و در همان حال سراسر بدنش می‌لرزد و نفس نفس می‌زند و با حالتی تشنج آمیز و غیر طبیعی یله می‌رود_هولناک است. اما این اسبی بیش نیست، و خدا اسب‌ها را برای شلاق خوردن به آدمی داده است. این را تاتارها یادمان داده‌اند!، و تازیانه را به نشان یادبود برایمان بر جای نهاده‌اند. اما انسان را نیز می‌توان شلاق زد. آقایی تحصیل کرده و با فرهنگ، همراه زنش، با چوبِ درختِ غان کودکشان را که دختری هفت ساله بوده، می‌زده‌اند. شرح دقیق آن را دارم. پدره خوشحال بوده که درخت ترکه دارد. می‌گفته: «بیشتر می‌چزاند،» پس بنا می‌کند به چزاندن دخترش. خبر صحیح دارم که آدمهایی هستند که با هر ضربه شهوتشان غلیان می‌کند و هر چه بیشتر می‌زنند شهوتشان افزون‌تر می‌شود. یک دقیقه می‌زنند، ده دقیقه می‌زنند، و هر چه بیشتر می‌زنند، وحشی‌گریشان بیشتر می‌شود. کودک ضجه می‌زند. عاقبت نمی‌تواند ضجه بزند، و نفس نفس زنان می‌گوید: «بابا! بابا!» از بختی دیو صفت و ناشایست، جریان به دادگاه کشانده می‌شود. وکیلی گرفته می‌شود. روس ها از مدت‌ها پیش، وکیل را «وجدانی برای مزدوری» نامیده‌اند. این وکیل برای دفاع از موکلش به اعتراض می‌گوید: «پروندهٔ بسیار ساده‌ای است. رویداد خانوادگی روزمره است. پدری بچه‌اش را تربیت می‌کند. و باید گفت که در کمال شرمندگیِ ما به دادگاه کشانده شده است.» اعضای هیئت منصفه، که با گفتهٔ او متقاعد شده‌اند، حکمی مساعد صادر می‌کنند. مردم از تبرئه شدن شکنجه‌گر غریو شادی بر می‌آورند. افسوس که آنجا نبودم! که اگر بودم، پیشنهاد می‌کردم به افتخار او اعانه جمع کنند!... تصاویری افسونگر.برادران کارامازوف📚فیودور داستایفسکی💚ترجمهٔ صالح حسینی (۱): نیکولای نکراسوف (۱۸۲۱-۱۸۷۷) شاعر و نویسندهٔ معروف روس.(۲): داستایفسکی این صحنه را در جنایت و مکافات هم آورده است.</description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jun 2024 20:00:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت های زیر زمینی فیودور داستایفسکی</title>
                <link>https://virgool.io/@dive.loco/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%88%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C-xwn1prnu0ybp</link>
                <description>ما مُرده به دنیا آمده‌ایم. مدت زیادی است که دیگر از پدرانی زنده، پا به جهان نمی‌گذاریم، موضوعی که سخت مورد خوشایندمان است؛ از آن لذت می‌بریم. به زودی وسیله‌ای خواهیم یافت که به طور مستقیم فقط از « فکر » زاده شویم....یادداشت های زیر زمینیفیودور داستایفسکی</description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jun 2024 19:40:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>