<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Diba</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@diza929</link>
        <description>مبتلا به تنهایی‌ام، ادم‌ها اثر نمی‌کنند ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 10:44:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/330937/avatar/jm4CJX.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Diba</title>
            <link>https://virgool.io/@diza929</link>
        </image>

                    <item>
                <title>غریبانه</title>
                <link>https://virgool.io/@diza929/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-zc7hiuhygrhb</link>
                <description>چقدر گمشده...چه غریبانه، گل های زیبای من در باتلاق فرو رفته اند...و زندگی که دیگر نفس نمیکشد...خسته از تکرار روز ها...این تکرار تکرار تکرار... تا کجا ادامه دارد...شادی های غمناک و ذوق مرگ شده...من خودم را بلد نیستم... راه را گم کرده ام...تلاشی بی فایده برای نجات... بهانه هایم برای زنده ماندن از دست رفت...نزدیک بهار است... پس چرا این سوگواری تمامی ندارد؟!هیچ چیز را احساس نکنید!!</description>
                <category>Diba</category>
                <author>Diba</author>
                <pubDate>Sun, 14 Mar 2021 13:13:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کم حرفی</title>
                <link>https://virgool.io/@diza929/%DA%A9%D9%85-%D8%AD%D8%B1%D9%81%DB%8C-b0ehxvvovyly</link>
                <description>چند وقت پیش برای خرید کتاب درسی توی یک کتابفروشی شلوغ؛ یک نفر درمورد نوع کتاب ها برام توضیح میداد و درحالی که میتونست همه چیز رو توی چند جمله بگه اما این قدر حرف زد، این قدر حرف زد که اگه پدرم کنارم نبود مینشستم روی زمین و از دستش گریه میگردم... :)وقتی داشتیم برمیگشتیم به این فکر میکرد چطور یک سری ادم ها میتونن این قدر حرف بزنن، اصلا این همه کلمه رو چطور توی چند دقیقه کنار هم قرار میدن! بعد به یاد چند سال پیش افتادم که معلم فیزیکم ازم پرسید تو چطور میتونی این قدر آروم کم حرف باشی! (دبیر فیزیکم به شدت علاقه مند به حرف زدن بود و خودش از این ویژگی که داشت، خسته شده بود و من براش مثل یه موجود فضایی بودم)برای من همیشه ارامش و شادابی در جایی دنج و آروم، با کمی عطر قهوه و چایی و کتابایی که دوست دارمِ و به اصطلاح جز افراد کم پیدای جمع هستم.هرکسی یک مدل شخصیتی داره، ولی بدی این موضوع اینه که افراد پرحرف بیشتر مورد قبول جمع هستند و برخلافش، افراد کم حرف حتما مشکلی دارند که نمیتونن زیاد صحبت کنند. درحالی که این موضوع فقط به نوع شخصیتی افراد بر میگرده و کمتر خانواده ها و دوستانی میتونن این شخصیت رو درک کنند.به هرحال امیدوارم همه در کنار افرادی با احساسات پاک و خوب قرار بگیرند که درکشون کنند :))</description>
                <category>Diba</category>
                <author>Diba</author>
                <pubDate>Thu, 11 Mar 2021 17:19:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرامشِ آبی</title>
                <link>https://virgool.io/@diza929/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4%D9%90-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-j6kkzwrzxcrq</link>
                <description>امسال بیشتر از سال های قبل دوست دارم دریا رو ببینم و صدای دریا رو بشنوم تا شاید بتونم خودم و دنیای غرق شده ام رو از اعماق آب نجات بدم.بعد این همه مدت اضطراب و خستگی فقط این حس ملایم آبی رنگه که میتونه دوباره بهم امید و انگیزه برای ادامه زندگی بدهیک استراحت کوتاه در نزدیکی شن و ماسه های آشفته و دیدن رنگ های تازه زندگی، مثل آبی روشن آسمان که به انتهای دریا برخورد کردهو سکوت انسان ها و آرامشی که در همه جا پراکنده هستصدای شکست موج همراه با صدای باد که روی دریا قدم میزنه، و ترانه ملایم آب؛ برای من که همیشه به دنبال بهترین صدا ها میگردم این ترانه، دل انگیزترین صدایی هست که گوش هام رو آروم میکنه...آرام باش.حکایت دریاست زندگی،گاهی درخشش آفتاب،برق و بوی نمک،ترشح شادمانی،گاهی هم فرو می‌رویم،چشم‌های‌مان را می‌بندیم،همه جا تاریکی است.آرام باش عزیز منآرام باشدوباره سر از آب بیرون می‌آوریمو تلالو آفتاب را می‌بینیمزیر بوته‌ای از برفکه این دفعهدرست از جایی که تو دوست داری طالع می شود.شمس لنگرودی </description>
                <category>Diba</category>
                <author>Diba</author>
                <pubDate>Mon, 08 Mar 2021 20:35:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونسردی!</title>
                <link>https://virgool.io/@diza929/%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DB%8C-bcoxu5tg8tc6</link>
                <description>نمیدانم، شاید من هنوز هم در همان زمانی که تنها سلاحم برای دفاع، گریه بود زندگی میکنمگوش های من تویه پارک بزرگی، جا مونده اند اونها صدای باد و بهم خوردن میله هایه پوسیده تاب رو میشنون اون ها هنوز هر موسیقی و صدایی رو پس میزننمن روز ها و شب رو به امید بزرگ شدن سر کردم و خوشبختی رو درست درجایی میدیدم که بتونم حرف بزنم و کسی حرف هام رو بشنوهاز یه جایی به بعد دیگه نمیشه از ترس ها فرار کردمن در رقابت با همه باختم و درست ضعیف تر از همیشه اماره من بزرگ شدم؛ دنیا بزرگ شد و من گم شدمبزرگ شدم اما هنوز هم کلمه ای برایه صحبت ندارمما بزرگ شدیم اما هیچ چیز انطور که باید نیست دیگه مطمئنم که دنیا زیبای نداره پر از زشتیه و دیگه توقعی نیستو من قانع تر از همیشه و چه خونسردی غم انگیزی ...</description>
                <category>Diba</category>
                <author>Diba</author>
                <pubDate>Thu, 04 Mar 2021 19:35:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهم پروانه</title>
                <link>https://virgool.io/@diza929/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-jpxujgoordj9</link>
                <description>پروانه‌ی رنگی، با بال های زیبایش تکمیل کننده قشنگی های خداوند بودآن طرف تر کرم شب‌تابی در ارزوی تابشی سرخ رنگ، اما از ابتدای خلقتش با نور سبز متولد شده بود.پروانه نزدیک کرم شب‌تاب شد، کرم شب‌تاب هیچ زیبایی خاصی نداشت اما همان نور سبز رنگش توجه پروانه‌ را جلب کرده بود.پروانه در دنیای تنهایی گم شده بود، او پرواز کردن و حتی بال زدن رو از یاد برده بودآن ها در کرانه ی نور ماه از تپه ها بالا میرفتندکرم، ماتم زده در پرواز نکردن پروانهو پروانه شیفته عجایبِ نداشته کرم شب‌تابدلِ پروانه از رمز و راز کرم آگاه بود پسبی مقدمه پرسید:«میای باهم بمیریم؟میدونی، من واقعا نمیخوام لحظه مردن هم تنها باشم. از تو کمک میخوام. میای کمک کنی، میای باهم بمیریم؟»زبان کرم قاصر از حرف زدن با پروانه بودچه میشد گفت، پروانه خیلی زیبا تر از این حرف ها بود.که میداند، شاید یک جایی در انتهای رویا هایشان، پروانه پرواز کرد و کرم شب‌تاب به رنگ دلخواهش رسید.اما شاید هم اصلا کرم شب‌تابی وجود نداشت و همه این ها فقط وهم پروانه از تنهایِ زیاد بود...</description>
                <category>Diba</category>
                <author>Diba</author>
                <pubDate>Wed, 03 Mar 2021 14:08:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای خاموش</title>
                <link>https://virgool.io/@diza929/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-qthorwr6lxu9</link>
                <description>خیلی زیبا بود به خصوص شخصیت های فوق‌العاده اش در تمام مدت فیلم نه از اول تا اخر، از وقتی که دوستاش اون رو طرد کردن وخب شروع کردن به اذیت کردنش، و اون تصمیم گرفت از همه فاصله بگیره و این فاصله کم کم تبدیل شد به ویژگی که دیگه نمیتونست ازش دوری کنه. من با شخصیت (ایشیدا شویا) کاملا همزادپنداری کردم.اون خودِمن بودچطور یه شخصیت انیمه این قدر میتونه به من نزدیک باشه؟!اینکه ادم بتونه خودش رو تویه شخصیت انیمه ببینه  خیلی حسه عجیبهتویه تمام این مدت فقط دلم به حال خودم میسوختیکمی هم عصبانی ام که چرا نمیتونم حرف بزنم! شاید عصبانیم که چرا دیگران فرصت حرف زدن بهم نمیدن!چرا حتی نمیشه بزرگ ترین درد ها رو با دیگران مطرح کرد؟!چرا دیگران حرفی نمیزنن؟!چرا، اخه واقعا چرا، حتما باید مثل فیلم یک نفر سعی کنه خودکشی کنه تا بیان و بهش بگن چطورته؟!تمام ضربدر های بنفش رویه صورت ادما، تمام سر پایین نگه داشتن ها از ترس چشم تو چشم شدن با دیگران تمام دلدرد های عصبی همه اینها با تمام وجودم قابل درکهکاش همه ما کسی مثل(نیشیمیا شوکو)داشتیم و بهش میگفتیم:«میخوام تو کمکم کنی که زنده بمونم»واقعا بیشتر از این جای توضیح ندارهاین طور حس ها رو فقط میشه با یه گوشه نشستن و نگاه کردن تویه چشمای کسی که داره تندتند گریه میکنه فهمید، این حس ها وحشتناکن برایه هرکسی درک کردنش راحت نیست.</description>
                <category>Diba</category>
                <author>Diba</author>
                <pubDate>Sat, 27 Feb 2021 01:20:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@diza929/%D9%85%D8%B1%DA%AF-onjzyfnpje5z</link>
                <description>نمیدونم اسم درست این مدل مرگ چییه من ترجیح میدم فقط بهش بگم مرگ(به اندازه مرگ سنگین و تاریک)به نظرم امروزه این مدل مرگ تویه خونه هامون خیلی زیاد شدهنمیشه بهش به طور دقیق تری اشاره کنم شاید این عکس بطور بهتری توضیح بدهددختر کوچولو بغل مامان، حالا تبدیل شده به دخترِ بزرگی بغل تنهایی؛ گوشه ای از خونه آبی رنگ، تویه اتاقی شلوغ، گمشده..‌.خانواده، خونه های بزرگ و کوچیک، حرف های نامعلوم، کم توجهی، خشونت، مدرنیته، اینترنت، دنیای مجازی، افراط و تفریط ها، تحصیلات و شغل همه اینها باعث مرگ میشه؛ مرگی که هیچکی نه درکش میکنه نه میفهمتشنمیشه گفت دلیل اصلی این نوع مرگ چییه فقط میتونم بگم دلایل خیلی زیادی داره...مثلا خودِ من درست زمانی مردم که نیاز داشتم حداقل یکبار بابت تلاش بی فایده ای که انجام میدادم تشویق بشم(دلیل مسخره ای یه و همین دلیل مسخره اخرین ضربه برایه مردن من بود)گفتن حرف ها بی فایده است کلمات جوابگو نیستن دیگران فقط میتونن ظاهر قشنگ زندگی رو ببینن اونا هیچوقت احساسات من رو نفهمیدن،  شب سرد رسیدنمون رو ندیدن، تویه اون روزهایی که جز سرد ترین روز های شهر بود صدای بهم خوردن دندون هامون رو نشنیدن پس حق دارن بگن، اخه تو دیگه چرا ناراحتی!؟همه این اتفافات و مشکلات باعث زخم های کوچیک و بزرگ روی روح ما میشه و این روح احساساتی، درست جایی که نباید کم میاره و میمیرهو همون جاست که جسم برای سوگواری فقط به تاریکی و گریه پناه میبرهو در نهایت معلوم نیست که چی بشه شاید جسم سرگردون‌هم، بدون روح قشنگش متلاشی بشهفقط میشه امید داشت که روح با چسب زخم های رنگی رنگی خودش رو میچسبونه و دوباره برمیگرده. درسته که دیگه کار از کار گذشته و دیر شده اما بازم میشه قبول کرد که دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنهدرسته که من هنوز تویه اغما فرو رفتم و امسال هم(مثل هرسال) قرار نیست که با صدای امواج دریا بیدار شماما تصمیم گرفتم تا دیدن گل افتابگردون صبر کنم، درست به وقت شکوفه کردن گل های رُز.</description>
                <category>Diba</category>
                <author>Diba</author>
                <pubDate>Fri, 26 Feb 2021 08:58:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلخوشی ساده</title>
                <link>https://virgool.io/@diza929/%D8%AF%D9%84%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-bnb3yxjdknyc</link>
                <description>نمیدونم چی بنویسم، شاید فقط چشمام از حروف جداجدایی که کلیک میخورن و اینجا تایپ میشن زده شده. تنها چیزی که الان خوب میدونم اینه که دلم یه صدا، یه لحنِ عاطفی، شاید کمی لهجه میخواد. طوری که به دل بشینه، و گوش‌هام از شنیدنِ حرفاش فرار نکنن.شاید فقط آسمون تیره شب و قالیچه رویه حیاط مادربزرگم‌و یه چایی سبز تو فنجونای گوگولی(از اون پافیلیا) یه دردودل عمیق با خانواده، گل بگیمو گل بشنویم.رویای قشنگیه، غرقش بودم که یکدفعه دیدم تویه هوای سرد اتاقم دارم خفه میشم...مطمئنم که بهار میاد! اما آیا میتونم دوباره گل آفتابگردون ببینم؟</description>
                <category>Diba</category>
                <author>Diba</author>
                <pubDate>Mon, 22 Feb 2021 19:32:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زبان بی زبانان</title>
                <link>https://virgool.io/@diza929/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-ljtlwq0iyxuc</link>
                <description>غنچه با لبخندمی گوید تماشایم کنیدگل بتابد چهره همچون چلچراغیک نظر در روی زیبایم کنیدسرو نازسرخوش و طنازمی بالد بهخویشگوشه چشمی به بالایم کنیدباد نجوا می کند در گوش برگسر در آغوش گلی دارم کنار چتر بیدراه دوری نیست پیدایم کنیدآب گویدزاری ام را بشنویدگوش بر آوای غمهایم کنیدپشت پرده باغ امادر هراسباز پاییز است و در راهند آن دژخیم و داسسنگ هاهم حرفهایی می زنندگوش کنخاموش ها گویا ترنداز در و دیوار می بارد سخنتا کجا دریابد آن را جان مندر خموشی های من فریاد هاستآن که دریابد چه می گویم کجاستآشنایی با زبان بی زبانان چو مادشوار نیستچشم و گوشی هست مردم را دریغگوش ها هشیار نهچشم ها بیدار نیستفریدون مشیریبه نظر من هیچکسی نمیتونه فرد دیگه ای رو درک کنه حتی نمیتونه حرفاش رو درست بفهمه چون هیچوقت جای اون نبوده.«هیچکس هیچوقت نفهمیدمون»</description>
                <category>Diba</category>
                <author>Diba</author>
                <pubDate>Wed, 17 Feb 2021 09:41:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوباره وقت رفتن رسید</title>
                <link>https://virgool.io/@diza929/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-vnvzjspyb2r2</link>
                <description>هر اومدنی یه رفتی داره.من این جمله رو با تمام وجود درک میکنمما زیاد درحال رفتن هستیم و درکنارش رفتن های دیگران و جای خالی نبودنهایشان را تحمل میکنیمبعضی ها رفتنشان همیشگی بود، فراقشان ابدی و جای خالیشان در تمام محفل ها، پر رنگ حس میشودمن همیشه درحال رفتن بودم و حالا هم موقع رفتن هست...تنها گذاشتن خانواده دوست داشتنی برعکس اونچه که همه فکر میکنن برام سخته ولی کاش درک میکردند که راه و چاره ای جز رفتن نیست.امشب با پدر به سوی مقصد، و اینبار تنها تر چون باید در انتظار مادرم باشمقطعا خونه خیلی سوت و کور عه خیلی سخته از یه خونه شلوغ دوباره برگردی به تنهایی خودت به گریه های یواشکی شبانه :(واقعا ناراحتم کاش نریم اما باید رفت :((خداوند گریه های ما را می شنود ، و طوفان اطراف ما را آرام می کند.</description>
                <category>Diba</category>
                <author>Diba</author>
                <pubDate>Fri, 12 Feb 2021 14:26:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچولو نگران</title>
                <link>https://virgool.io/@diza929/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-nfjhk7vchm4f</link>
                <description>لباسش به رنگ سفید و طوسیهاینکه دندون نداره لبخندش رو با نمک تر میکنهوقتی اسمشو صدا میزنی به طرف صدا برمیگردهاصلا غریبی نمیکنه و این خیلی خوبهبه راحتی خنده رویه لباش میاد، ولی نمیدونم چرا این قدر متعجبه با نگرانی اطرافش رو نگاه میکنهنگاهِ نگرانش، منو یاد خودم میندازه. وقتی که تویه یک جمع شلوغ بهم میگن چرا این قدر ساکتی! نمیخوای چیزی بگی!اون لحظه خیلی ترسناکه دقیقا زمانیه که کلماتو گم میکنم. حتی بارها اسمم و سنم هم اون لحظه یادم رفته بود. ولی بدتر، اینه که هر بار از این اتفاقات برام میوفته بیشتر دلم میخواد از آدما فاصله بگیرماونم شاید همین طورهشاید با ادما حساسیت داره و نمیتونه باهاشون ارتباط برقرار کنهشاید هم از اینکه چهار ماهه که داره تویه دنیایه به این عجیبی نفس میکشه تعجب کردهیک دفعه وارد یه دنیایی پر از رنگ‌و صداهایه عجیب و غریب شده که هیچ راه فراری هم ازش ندارهخب کوچولویهِ نگران، من بهت حق میدم دنیا خیلی سحر امیزه، آدما هم خیلی عجیبن پس حق داری که تعجب کنی،نگران باشی‌و بترسی </description>
                <category>Diba</category>
                <author>Diba</author>
                <pubDate>Tue, 09 Feb 2021 23:44:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حقیقتی تلخ</title>
                <link>https://virgool.io/@diza929/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D8%AE-ehwtuhurtvx5</link>
                <description>همه چیز خوبه تا اینکه یکهو اون حس بد پیداش میشه اون حقیقتی کهداری هر روز واسه مرگت اماده میشی و هنوز هیچ کاری نکردی.حتی جمله اش هم وحشتناکه ._.نه اون چیزی که میخواییم شدیم نه اون چیزی که بقیه انتظار دارن حتی خود آرمانی مون هم نتونستین پیدا کنیم.یه روزی از بین همین شنبه، یک شنبه،... مجبوریم زندگی مون رو ناتموم ول کنیم. ادمایی که دوسشون داریم رو تویه رنج و حسرت دیدار دوباره مون بزاریم.ادما رو میبینیم و با هاشون حرف میزنیم ولی ازشون فرسنگ ها فاصله داریمبا هفت میلیارد ادم خوب و بد تویه یه سیاره زندگی میکنیم اما هیچ وقت به جز زمانی که جولو اینه هستیم کسی پیدا نمیشه که این قدر افکارش، رفتارش، صداش به ما شبیه باشهما خودمونو گول میزنیم فکر میکنیم عزیزانی داریم که به ما نزدیک اند و مارو میشناسند و چقدر زیاد مثل ما فکر میکنندولی این طور نیست ما همه در شلوغی، تنهاییمبرایه همین هیچکس، هیچکس رو درک نمیکنههیچ فردی وجود نداره که به اندازه خودمون بهمون شبیه باشهو این وحشتناکه، چون دنیا خیلی خطرناکه، مخصوصا وقتی که تنهاییمو به نظر من هرچی که بزرگ تر میشیم بیشتر این موضوع رو درک میکنیم یا اگه بتونیم با مرور زمان سعی میکنیم دیگه اهمیت ندیم. ولی بعضی ها هم با این تفکر روز به روز بیشتر اذیت و افسرده میشن ولی باز چه میشه کرد اینم یکی از حقیقتای تلخ زندگیه :|آرام آرام تا نابودی</description>
                <category>Diba</category>
                <author>Diba</author>
                <pubDate>Sat, 06 Feb 2021 20:07:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@diza929/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-zrn0ls9mlcsk</link>
                <description>خب دیشب مثل همه یه شبایه این چند وقت غمگین تاریک و البته با امیدواری گذشت.یک طرف سرم درد میکرد وهمین طور که از یه گوشه اتاق به گوشه دیگه راه میرفتم و دوباره بر میگشتم با خودم فکر می کردم که ببینم کجام اصلا کی هستم (که در نهایت جوابی نگرفتم) حدودا بعد از پنج دقیقه جست و جو متوجه شدم دارم «خود» قبلی ام رو از یاد میبرم و این خیلی ناراحت کننده بود‌... چیزی که دارم دنبالش میگردم که پیداش کنم رو داشتم فراموش میکردم.من رویه هیچ آهنگی تا حالا نشده بود که گریه کنم اما دیشب با آهنگی گریه ام گرفت: (هم متنش خیلی زیباست هم خواننده خیلی احساسی میخونه)ای داد آرزوهای تو را دادم به باد، ای داد داد از آن اشکی که از چشم تو افتادای وای، وای از این تنهاییه دیوانه‌وار ای وای، وای از این دل، این دله دلتنگه دیدارو دلم خیلی خیلی برایه خود قبلیم تنگ شد در حسرت و ای کاش برایه دیدار با «خود» قبلیم.-حسی مثل قاصدک فوت شده-</description>
                <category>Diba</category>
                <author>Diba</author>
                <pubDate>Thu, 04 Feb 2021 03:59:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تبریک میگم، از طرف بچه ای که دیگه نداریش</title>
                <link>https://virgool.io/@diza929/%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%B1%D9%81-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B4-pbbuu4bg7xrp</link>
                <description>اوه پسر عزیزم                      مامان خیلی دوستت دارد                     ببخش که تا بودی بهت نگفتم زمانی که دخترک کوچکی بودم همیشه لالایی هایه من برای عروسک های مو طلایی ام حرف اول را میزد اما نمیدانم چه شد که لالایی خدا برایت گوشنواز تر بود که اغوش مرا به او ترجیح دادی.روز به دنیا امدنت: خستگی جانی؛ ولی شادی بسیار زیادِ روحم را حس میکردم و بیقرار برایه بغل کردنت.  چین خودگی دستان و پاهایت قند دلم را آب کرده بود، گونه هایه سرخ مژه هایی که فقط تعداد کمی از بچه ها در هنگام تولد دارند را، تو داشتی. انگشتان لاک خورده به رنگ صورتی‌کم رنگ. لبخند ملیح، و دوباره عروسک خواب‌آلود من خواب رفت.ین خودگی دستان و پاهایت قند دلم را آب کرده بود، گونه هایه سرخ مژه هایی که فقط تعداد کمی از بچه ها در هنگام تولد دارند را، تو داشتی. انگشتان لاک خورده به رنگ صورتی‌کم رنگ. لبخند ملیح، و دوباره عروسک خواب‌آلود من خواب رفت.ماه ها گذشت و سال ها امدند و رفتندذوق اولین کلمه‌ات:درست وسط خیابان زیر آفتاب، در لابه لایه جیغ هایت ماممااان مامااااان؛ شنیدم ک بعد دوباره در جیغ هات گم شدند.«جانم اشکالی ندارد گرمازده شدی»بعد‌عه شنیدن صدای زیبایت دلم آرام گرفت کودکم زبانی دارد و حرف میزند خدا را شکر زبانش سالم است.ولی هیچ طول نکشید که دوباره ناآرامی هایم از سر گرفته شد حالا کودک بی زبانم تبدیل به طوطی سخنگو شده بود، و خب تنها تلاش بی وقفانه آن روز هایم این بود که کلمات کوچه وخیابان ممنوع وتذکری آمیخته با خجالت به بزرگان جمع های تند و تیز.چهار سال تلاشم برایه آموزش و ادب تو جواب داد و حالا مطمین بودم پسری مهربان و با قلبی پاک را به مدرسه هدایت میکنم.روز اول مدرسه ات:«بهترینم، مراقب خودت باش» و کلی حرف دیگه که همه روز اول مدرسه به بچه هایشان میزنند...تو رفتی؛ بی معطلی، همان اول مشت دستت را با شکلات هایی که جولویت تعارف شد پر کردی و به سمت کلاس می دویدی ولی حرص شکلات وسط راه نگهت داشت و یکی دوتا را خوردی. یادمه اون روز برایم روز عجیبی بود، راستش دلم برایت لک زده بود نه از اون دلتنگی های الکی، برایه لحظه به لحظه یه دیروز اش که با هم بودیم دلم تنگ شده بود اما دلتنگی ظهر به پایان میرسید‌ ولی حالا این فراق هیچ پایانی ندارد.تو هر ظهر با خاطرات رنگارنگ و البته شلوغ پلوغی به خانه می آمدی، از همان اول اصرار داشتی اسم همه همکلاسی هایت را بدانم، اینکه با دوستت چیکار کردی، زنگ چندم خوراکی هایت را خوردی وکلی حرف های کلاس اولی.روز های اخر:سخت بود به معنای واقعی کلمه، تو پرقدرت میجنگیدی و من هر روز ضعیف تر میشدم، پسر کوچولو من حالا دور از اسباب بازی هاش دور از مدرسه و مداد‌و دفتراش بین یه عالم دکتر گیر کرده که هر روز هر کدوم چیز جدیدی میگن تا اینکه یه روز فقط باهم بودیم؛ کل روز بدون ازمایشی بدون دکتری فقط با هم دنبال معجزه میگشتیم اما...دوباره خانه این دفعه بدون تو:یه چیز کمه یه چیز که نه هزار چیز کمه هنوز هم کَمه اما عادت شده، ماشنای رنگارنگت دفترات که داشتن حرف ب تمرین میکردن همه اینا تویه کمد حبس شدن ولی باز همه چی منو یاد تو میندازه.ای کاش گفتن هایم فایده ای ندارد گریه کردن غصه خوردن؛ حتی دلم نمی اید از اینکه این قدر زود تنهایم گذاشتی ازت غصه به دل بگیرم.ای کاش گفتن هایم فایده ای ندارد گریه کردن غصه خوردن؛ حتی دلم نمی اید از اینکه این قدر زود تنهایم گذاشتی ازت غصه به دل بگیرم.فقط بدان تکه ای از وجودم را با خودت به آسمان بردی و من ماندم‌و یک قلب نصفه نیمه. ولی میدانم برایه تو هم دل کندن سخت بود. پس با همه‌ی وجود تنهایی ام را بغل میکنم و خودم را با نبودنت وفق میدم تا تو هم آنجا آرامتر باشی.«از طرف مادرت»</description>
                <category>Diba</category>
                <author>Diba</author>
                <pubDate>Wed, 03 Feb 2021 19:25:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه بلایی داره سرش میاد!</title>
                <link>https://virgool.io/@diza929/%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%B4-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-zhdxba67whcn</link>
                <description> هیچکس نمیدونه چون اون تنهابود   از همه چیز دست کشیده بود؛ از مردم از خانواده از حرف زدن از کار کردن   وسط اتاقش بود، اتاق غریبانه تر از همیشه، بااینکه هر روز اتاق پاتوقش عهچیکار کنه!؟    چرا دستاش قدرت نداره، شده مثل وقتی از خواب بیدار میشه و با یکم فشار دستاش مور مور میشهچرا این وضعیت ادامه داره!؟   اصلا معلوم نبود چه بلایی داره سر چشماش میاد؛ چشماش برعکس بقیه اعضای خانواده ریزه، اما با تمام توان به عضله هایه چشماش فشار میاره تا اون هارو بزرگ تر و باز تر از همیشه کنه، تا ببینه، ببینه چه بلایی داره سرش میاد؟   اما ماجرا رو نمیفهمه، این (نفهمیدنه) از همه چیز بدتره. اون خیلی گیج شده بیشتر از همیشه.    نکنه همه چیز الکی بوده و تا الان با دروغ زندگی میکرده‌و حالا دروغ ها تموم شدن و اون دیگه نمیتونه زندگی کنه؟ نکنه روحش داره زندگی به مرگ میفروشه؟ چه بلایی داره سرش میاد؟خدا‌میدونه</description>
                <category>Diba</category>
                <author>Diba</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jan 2021 20:56:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>