<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Jewsus</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@dododo</link>
        <description>توضیحات لازمه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:56:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/6544/avatar/BWnuM8.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Jewsus</title>
            <link>https://virgool.io/@dododo</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شب بخیر</title>
                <link>https://virgool.io/@dododo/%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%D8%AE%DB%8C%D8%B1-xslplk4frbac</link>
                <description>متاسفانه اینجا دیگه زیادی حال‌بهم‌زن شده و جا جای موندن نیست.البته نه که بگم «اوف بیا ببین چه چیزایی نوشتم» و حالا خیلی هم خونده نمی‌شم ولی بهرحال، چون هدفم از اول خود نوشتن بوده (و نه خونده‌شدن و personal branding و اینجور چیزها) الان هم همون نوشتن واسم مهمه که، نه. بدم میاد.من از هیچ ایده‌ی ایرانیزه‌شده‌ای استفاده نمی‌کنم (مگراینکه دیگه خیلی دست به دامنش بشم)، ویرگول هم از روزهای اول به چشمم یه Medium ایرانیزه‌شده بود ولی به قدری باحال بود که استثنا قائل بشم.از ۲۰۱۳ که تو توییتر بودم دوست داشتنی بود. تا ۲۰۱۷ شد و سیل برش داشت و به قول ما اوضاع گی در گی شد و جال موندن نبود. از flickr تا گوگل پلاس خدابیامرز رو امتحان کردم چند سال تا وقتی مدیوم رو پیدا کردم (اون موقعی که حتی آرتیکل پولی نداشت و لوگوش سبز بود). خوش می‌گذشت! هنوز هم کلی اسکرینشات دارم از اونموقع‌ها که نخونده‌امشون. یه مدت بعدش هم ویرگول رو پیدا کردم، که باز خوب بود! که گفتم، اونقدر خوب بود که با وجود اینکه مشخصا ایده‌ای بود که برای جغرافیای دیگه‌ای (به تنبل‌ترین حالت ممکن) تغییر داده‌شده ولی دوستش داشتم!چی؟ یعنی واقعا اکانت توییترم از بچه‌ام سن‌اش بیشتره؟ تا وقتی که شروع کرد به cringe شدن. انتشارات اومد، بد نبود. نسخه صوتی؟ نه این دیگه چیه؟ من پادکست نمی‌خوام. اگه اینقدر تنبل بودم که اصلا می‌رفتم کتاب صوتی و خودت باش دختر و اینا رو می‌خوندم. بلاگ شخصی‌تره. یه جهان‌بینی بزرگ که از دید یه نفر داری می‌بینی‌اش (چه بسا هنوز هم وبلاگ‌های شخصی خیلیا رو می‌خونم. از جمله جادی (که مرسی توییتر و سیاست، خیلی معروف شده این چند سال) و Paul Graham و Biz Stone و حسام الدین مطهری).تم دارک اومد، عالی! کارآمد و قشنگ. اولش هم یادمه یه افزونه کروم یه نفر درست کرده بود که بعدتر شد یه قابلیت built-in.(اینجا هم یه پستم رفت روی صفحه اول که یکی کامنت گذاشت کاری کردی؟ پول دادی که نشونت داده‌ن؟ بوی business model می‌اومد از اونموقع)بعد آمار اومد که دوست‌داشتنی بود. اون ویدئویی که آخر هر سال هم نشون می‌داد چقدر خونده‌شدی جالب بود.بعدتر حرف از اشتراک شد! این دیگه، خدایا، زیادی بود واسه من. از اونجاییکه هیچوقت «نیازی» به خوندن فارسی نداشتم (و همیشه! بله همیشه نسخه مجانی و بهترِ محصول ایرانی‌ای که بابتش پول می‌دی وجود داره) یکم سرد شدم. ولی باز تنها جایی بود که می‌نوشتم، گفتم تحمل کنم حالا به من چه، نمی‌خوای؟ پول نده.در نهایت امر، من اینجا دنبال فرار از جماعت توییتری بودم که ازشون در رفته بودم و بدبختانه روز به روز بیشتر می‌شدن. کلک توییتر کنده بود و بازگشتی در کار نبود. هنوز هم هر دو سال می‌رم لاگین می‌کنم محض اطمینان که اکانتم رو پاک نکنن یا چیزی (و بله، این اصطلاحاتتون رو هم بلد نیستم. واسه ما لایکه، نه «فیو». ریتوییت عه نه «ریت»).اپیزود آخر: just say noتو مواقعی که تصمیم‌گیری سخته، تنبل‌ترین کار تصمیم‌نگرفتنه. اتفاقی که حین شلوغی‌ها اینجا افتاد که البته چندان مهم نیست برام. یا باید کامل فیلتر و خدابیامرز شد و یا با یکی به نعل یکی به میخ پیش رفت (که این دومی اتفاق افتاد فکر می‌کنم).اما چیزی که دیگه اصلا برام قابل تحمل نیست: woke shit«وای نه نگو، مسئله طبیعی‌ایه و صحبت ازش هیچ خجالتی نداره». ها؟خیلی عذر می‌خوام، ریدن هم طبیعیه ولی دلیل نمی‌شه بیام از رنگ و بوش واسه بقیه تعریف کنم که. (یا دلیل می‌شه؟ اگه آره که شروع کنم از قهوه‌ایِ روشنش نوشتن)مشکلی نداره، اوکی. خجالت نداره و نباید shaming صورت بگیره. باید فرهنگ‌سازی بشه، باید آگاه‌تر باشن مردم ولی نباید تبدیل به مدال افتخار بشه. از پریود بگو؟ به همه؟ هر جا؟ نه. نمی‌گم و نمی‌خوام هم بخونم و بشنوم.(پرانتز: جوامعی که سیر طبیعی پیشرفت رو طی نمی‌کنن با همه چی همین‌ان. وقتی از چادر لای دندون تو ۵ سال رسیدیم به اکستازی و بعدشم «تریسام»، وقتی درجا از فوت‌کردن تو تلفن رسیدیم به «آها یعنی نود همون ۹۰ نیست؟»، وقتی آقا باقر تفریحش از بیست و سی دیدن تو یک سال رسید به «خاله شهناز?بمال رو لینک»، یعنی یه سری مراحلی بوده که طی نشده (و لازم بوده طی بشه!). دو ساعت نتفلیکس دیدی و فکر می‌کنی «زندگی رو اونا می‌کنن داداش، دبیرستان‌هاشونو ببین». یه جای کاری می‌لنگه و نباید بلنگه.(بماند که لوگوی My Lady اون پایین خودنمایی می‌کنه و اسپانسر و این حرف‌ها اصلا به کنار)تو بهترین حالت فکر می‌کنم اگه مسیر هم درست باشه(و برای ایجاد مکالمه و ترافیک نیست این داستا‌ن‌ها)، سرعت زیاد می‌تونه منحرفت کنه.به هر حال، اجازه نمی‌دم چشمام اینا رو ببینه، به هر قیمتی.شب بخیر، خوش گذشت.</description>
                <category>Jewsus</category>
                <author>Jewsus</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jun 2023 18:20:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر (نمی‌دونم، بعدا شاید اسم بذارم)</title>
                <link>https://virgool.io/@dododo/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%A8%D8%B9%D8%AF%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%A8%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D9%85-wvzlsbenevvb</link>
                <description>برای بزرگداشت فردوسی، ۲۵ اردیبهشتگربه ای در پشت بام خانه ما لانه کردهمدتی در رفت و آمد دیدمش سلّانه کردهتکه ای بال کبابی پرت کردم من به سویشتا که تخمینی زنم از روحیات و خلق و خویشابتدا ترسان و لرزان دور شد از طعمه منچشم چپ کور و دمش کج، ریخت در دم زَهره منجَست از زیر حلب، یک جَستن فرسوده و خمچشمش اما برق می‌زد، پر ز خشم و حسرت و غمگوشت را در لحظه‌ای کوتاه، بر سیخ دهان زدبیم دشمن، موش موذی، کل قلبش را تکان زدگویی از هر شش طرف می‌تاخت دشمن خاصمانهخاطر گربه پریشان، یادش آمد کنج خانهروز جمعه، تشنه و گشنه، نمور و خیس بارانروز بداقبالی گربه، شب غربت ز یارانسهم آن روزش بقایای تن ماهی، کمی نان شدکپک در سطل می‌لولید و لایش موش پنهان شدبرو گمشو غریبه، جیغ زد گربه سر دشمنکه دادآور ز بیدادی منم، پیر ستم‌کش مندُمش پیدا شد و هق هق کنان نانی طلب کرد وسپس گربه نگاهی چپ به آن موش جلَب کرد وبه خود هی زد که ای گربه بداختر را نمی‌بینی؟نمور و تشنه و گشنه، خلاصش کن ز مسکینیگذشت از جان موش و تکه‌ای نان را عطا کردشسپر وا داد و از این بی دفاعی اژدها کردشطمع در موش آن دم رخنه کرد و قلقلک دادشخیال رندی و غارت به سر زد، مثل اجدادشگذر می‌داد از سر نقشه‌ای و حیله‌ای هر دمبه خود احسنت گفت و گفت عجب نقشی به سر کردمتکانی خورد و خردی جابجا شد تا دم خود را بکوبد بر لب سطل و بدزدد هر چه میشد رازبان گربه بین سطل و دربش ماند و فریادیزد از درد شدید و بی‌زبانی، ظلم و بیدادیشتابان موش سرقت را در اعماق دهان کرد وجهید اندر خم پستو، غذا را نوش جانش کرد وخجل شد از خودش گربه، علیل و خسته و زخمیقدم زد کوچه و پس کوچه را، مظلوم بی رحمیزمان بگذشت و شب آمد، خیال لانه بر دل زدبساط اعتکافش را درون سقفِ منزل زدکماکان ترس غفلت در دلش هست این زبان بستههزاران سال هم بگذشت اما شوق پر بستهمِن و مِن می‌کند هر چند روزی در حیاط خانه‌ی باباتوان اختلاطش را دوباره باز می‌گیرد الف تا بااگر چه بی‌زبان و سالخورده می‌نماید در سرآغازشبه گوش هم‌نوایان می‌رسد هر لحن و نغمه، ساز و آوازش</description>
                <category>Jewsus</category>
                <author>Jewsus</author>
                <pubDate>Wed, 10 May 2023 15:42:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صلاح کار</title>
                <link>https://virgool.io/@dododo/%D8%B5%D9%84%D8%A7%D8%AD-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-toau88tvk9qa</link>
                <description>صلاحِ کار کجا و منِ خراب کجاببین تفاوتِ ره کز کجاست تا به کجادلم ز صومعه بگرفت و خِرقِهٔ سالوسکجاست دیرِ مُغان و شرابِ ناب کجاچه نسبت است به‌رندی صَلاح و تقوا راسماعِ وعظ کجا نغمهٔ رباب کجاز رویِ دوست دلِ دشمنان چه دریابدچراغِ مرده کجا شمعِ آفتاب کجاچو کُحلِ بینشِ ما خاکِ آستانِ شماستکجا رویم بفرما ازین جناب کجامبین به سیبِ زَنَخدان که چاه در راه استکجا همی‌ روی ای دل بدین شتاب کجابشد که یاد خوشش باد روزگارِ وصالخود آن کرشمه کجا رفت و آن عِتاب کجاقرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوستقرار چیست صبوری کدام و خواب کجادومین غزل از غزلیات حافظ که احتمالا خیلیامون از قبل شنیدیمش.اما قافیه مصرع دوم این شعر ظاهرا ایرادی داره. یعنی برخلاف سایر قافیه ها (خراب، رباب، آفتاب، ...) در مصرع دوم از «تا به کجا» استفاده شده که همخوانی نداره. حداقل در نگاه اول اینطور به نظر می‌رسه. اما چرا؟قافچونصفر: مقدمهاز قافیه، حرف روی (رَوّی) و عیوب قافیه.1. قافیهکلمات غیرتکراری که در پایان مصرع‌ها میان و آخرشون با هم یک یا چند حرف مشترک داره و همین شباهت باعث آهنگین شدن شعر می‌شه. (اگه فقط «شبیه» نباشن و همون کلمه دقیقا تکرار بشه، می‌شه «ردیف» و دیگه قافیه نیست). مثلا «خرد» و «نگذرد» در بیت زیر:به نام خداوند جان و خرد - کز این برتر اندیشه بر نگذرد2. حرف رَوّیآخرین حرف اصلی قافیه (البته برای تعيين رَوّی بايد حروف زائد حذف بشن. یعنی نشانه های جمع، ضماير پيوسته، نون مصدری وپسوندها). همه حروف بعد از روی در قافیه‌ها یکسان هستن. مثلا برای همون بیت قبل که قافیه‌هاش «خرد» و «نگذرد» اگه از آخر حرف‌هاشون رو بررسی کنیم:«ر» و «دال» مشترک هستن. پس حرف روی‌امون اینجا «ذال» و «خ» هستن.علاوه بر حرف روی، حروف تاسیس، دخیل، ردف، قید، وصل، خروج، مزید و نایره هم هستن که نمی‌دونم چی‌ان D:3. عیوب قافیههر قافیه‌ای که به گوش‌امون آهنگین می‌رسه لزوما «درست» نیست و ممکنه ایراد داشته باشه. قافیه ممکنه «عیب» داشته باشه که قابل چشم‌پوشیه ولی اگه «اشتباه» باشه کلا باطله. اقواء، اکفاء، سناد، ایطاء از عیب‌های رایج هستن. هر کدوم رو خلاصه می‌گم (خوانده شود: همینقدر بلدم).    3.1. اقواءوقتی حرکت آخرین حرف متفاوت فرق بکنه. حتی اگه خود حرف یکسان باشه.از غصّه‌ی هجران تو دل پُر دارم - پیوسته از آن دیده به خون تَر دارمدر مصرع اول «ــَـر دارم» و در مصرع دوم «ــُـر دارم» اومده.    3.2. اکفاوقتی حرف روّی دو حرف متفاوت باشن ولی موقع تلفظ شبیه(یا یکسان) باشن. مثلا حروف «کاف» و «گاف» در آخر یک کلمه(چون گفتیم حرف روی دیگه. که آخره) شبیهن. همچنین «دال» و «ت» یا «ب» و «پ».یار جسمانی بود رویش چو مرگ - صحبتش شوم است باید کرد ترک    3.3. ایطاءوقتی پیش می‌آد که کلمات مشتق/مرکب قافیه می‌شن و جزء آخر بین دو قافیه مشترکه. مثلا «مرزبان» با «پاسبان» یا «سازگار» با «شاخسار». اینجوری قافیه‌ها «شباهت» ندارن بلکه تکراری می‌شن.در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست -  از گل و لاله گزیر است و ز گُل، رویان نیستاینجا «نکورویان» با «رویان» قافیه شده (و نه با گل‌رویان. چون رویان صفته، منظورش «اوناییکه صورتشون مثل گل می‌مونه» نیست. اگه بود مشکلی نداشت. بیت بعدش می‌گه:عیب سعدی مکن ای خواجه اگر آدمی‌ای - کادمی نیست که میلش به پری‌رویان نیستکه ایرادی نداره. «گل‌رویان» با «پری‌رویان» قافیه شده.)    3.4. غلوغُلُوْ یعنی حرف روّی یه جا ساکن باشه ولی جای دیگه حرکت داشته باشه. مثل بیت موردنظر ما!صلاحِ کار کجا و منِ خراب کجا - ببین تفاوتِ ره کز کجاست تا به کجاقین حرف متفاوت موقع تلفظ داریم: «خرابْ کجا» و «تا بکجا»یکگفته می‌شه که این یه ایراد قافیه‌اس. درسته حافظه ولی هیچ شاعری بی‌نقص نیست.دولهجه شیرازی! همون داستانی که موقع مدرسه درگیرش می‌شدیم:میازار موری که دانه‌کش است - که جان دارد و جان شیرین خوش استمثل اینکه تو لهجه شیرازی «خوش» و «خَش» می‌خونن. بعضی‌ها بیت موردنظر ما هم همینه. یعنی تو لهجه شیرازی «تا به کجا» خونده می‌شه «تابکجا».سهقشنگترین‌اشون، که اصلا بعید هم نیست. بعضی‌ها می‌گن که حافظ در اینجا «اجرا در متن» کرده. یعنی توی متن، درباره خود متن نوشته. تو مصرع اول می‌گه منِ لایعقل و مست و تباه رو چه به صلاح کار؟ منی که یه قافیه نمی‌تونم درست بچینم. تو مصرع بعد این «خراب» بودن خودش رو با اشتباه عمدی تو نوشتن قافیه اثبات کرده.از دیروز شروع کردم مرتب حافظ خوندن. اگه باز چیزی پیدا کردم که ارزش نوشتن داشت، می‌نویسم. هر چی رو هم که می‌فهمم تو genius می‌نویسم چون جاش خالیه. اگه دوست داشتین اضافه کنین.</description>
                <category>Jewsus</category>
                <author>Jewsus</author>
                <pubDate>Sun, 07 May 2023 17:24:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مامانت کو؟ (داستان)</title>
                <link>https://virgool.io/@dododo/%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA-%DA%A9%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-oz5febst8gzn</link>
                <description>۲ اردیبهشت ۱۴۰۲این پاراگراف اول که بولد هست، از قبل داده شده و من فقط ادامه دادمش.بابا از راه رسید، مستقیم رفت سر یخچال و پارچ قرمز پلاستیکی را سر کشید. من ایستادم جلوش. صدای قورت قورت آب خوردنش را دوست داشتم. خوشم می آمد که آب از لای ریش های توپی اش می‌چکید پایین. لب هایش ترک خورده بود و زیر بغلش خیس از عرق بود. پارچ را تالاپی کوباند روی کابینت و گفت : مامانت کو؟هنوز نیومده خونه؟دستش رو گرفتم و به سمت اتاق راهنماییش کردم. مژده رو صدا زدم تا قرص‌های بابا رو آماده کنه و سر وقت بهش بده.+: «بابایی، پاشو نوبت عصر رو حاضر کن قربون دستت.»مژده غرغرکنان بلند شد و پلاستیک قرص ها رو برداشت و شروع کرد به شمردن: دونپزیل، گالانتامین، ... و لیست ادامه داشت. رفتم پیش ماهرخ که داشت غذا حاضر میکرد. بوی قیمه می اومد.+: «حالا چی شده که قیمه درست میکنی؟ تو که همش میگی قیمه غذای روزهای خاص امونه.»سرشو برگردوند به سمتم و لبخند زد.+: «دیروز لیمو عمانی هایی که خریدی رو کجا گذاشتی؟ هر چی میگردم پیدا نمیکنم. اگه حال داشتی از سر کوچه چندتا بگیر بیار.»لباس پوشیدم و آماده رفتن شدم. قبل از اینکه از در برم بیرون یادم اومد دیروز لیموها رو از چرخ بیرون نیاوردم و مونده ان همونجا. رفتم لیموها رو برداشتم و بردم تو آشپزخونه گذاشتم روی کابینت دم دست مرجان. نگاهم کرد و لبخندزنان لیموها رو برداشت.+: «چقدر سریع رفتی اومدی.»منم بهش لبخند زدم ولی بهش حسودیم شد که چجوری همیشه شوخ طبعی اش رو حفظ میکنه. یه استکان چایی ریختم و رفتم نشستم جلوی تلویزیون. اخبار روشن بود و گوشم رو پر میکرد ولی فکرم طبق معمولی راه خودش رو میرفت. پیری هنوز واسم ترسناکه. بعضی وقتا فکر میکنم کاشکی درخت بودم. درختا پیری حالیشون نیست، یعنی براشون برعکسه حتی: هر چی پیرتر، قویتر و باعظمت تر، پر شاخ و برگ تر. غیر از قطع کردن و آتیش زدن هیچ چیز دیگه ای هم بهشون صدمه ای نمیزنه و اگه شرایط مساعد باشه میتونن چند صد سال عمر میکنن. واسه درختا هر زخمی یه جوانه است، هر طوفانی یه گرده پراکنی، هر شاخه ای یه تاب، هر برگی یه گل، هر درختی یه زندگی. کاشکی میتونستم به تناسخ باور داشته باشم. اگه میتونستم باور کنم که قراره بعد از مردن به عنوان یه درخت زندگی بعدی ام رو بگذرونم، احتمالا بیشتر لبخند میزدم. در عین رویاپردازی ها با درخت ها همذات پنداری هم میکنم. این همذات پنداری شاید بخاطر این قضیه اس که هر سال یه لایه بهشون اضافه میشه. فکر کن! یه درخت، یه گیاه زبون بسته میفهمه یه سال یعنی چی. دیدش به زمان با ما آدما یکیه. بعید میدونم بابا ایده ای از یه سال داشته باشه. حداقل تو این مدت اخیر که این بلای نکبتی سرش اومده. یاد بابا که افتادم فکر کردم از دم در اتاق یه سری بهش بزنم.دراز کشیده بود، ظاهرا مشکلی نداشت و آروم بود. قرص هاش رو خورد، گذاشتم همونجا روی تخت چرت بزنه تا شام آماده بشه. قبل برگشتن صدای سرفه شروع شد. دیدم بابا خس خس کنان داره یه چیزی میگه. برخلاف انتظارم متوجه حضور من شده بود.+: «محسن بابا، مامانت کجاست؟ نیومده هنوز؟»معذب شدم. نگاهش کردم و راهمو به سمت آشپزخونه کج کردم. مهتاب بیچاره خیلی زحمت میکشه. زندگی همینجوریش هم سخته چه برسه به اینکه بخوای از یه پیرمرد مریض هم نگهداری کنی. من که نصف روز رو نیستم، همه اش گردن این بنده خداست. خیلی وقتا حس میکنم مقصر منم که باعث این اوضاع شدم. یکی دوبار هم بهش گفتم و در جواب گفت که این چیزا تقصیر کسی نیست و ممکنه واسه هر خونواده ای پیش بیاد. مغزم قانع میشه ولی زورم به حس گناهم نمیرسه. این فکر که زندگی مهتاب و مژده چجوری میتونست باشه هیچوقت ولم نمیکنه. اینکه اگه یکی دیگه به جای من تو زندگیشون بود، روزهاشون رو چطور میگذروندن. این فکرها خسته ام می کنن. بعضی وقتا فکر میکنم کاشکی درخت بودم.درگیر همین چرت و پرتا بودم که صدای دخترم بلند شد. آخرین بشقاب رو آب کشیدم و از آشپزخونه به سمت اتاق روانه شدم. بابا و مهسا دیدم که کنار هم نشسته بودن. دستاشون تو دست هم بود و داشتن با هم حرف میزد. مهسا با ترس و نگرانی به بابا نگاه میکرد و منتظر بود من برسم.+: «چی شده بابا جان؟ صدام کردی؟»-: «دست خودم نبود بابایی، یه لحظه اعصابم خورد شد. از زیر زبونم در رفت.»+: «چی در رفت؟ به بابابزرگ چیزی گفتی؟»سرشو تکون داد. هر دوتامون میدونستیم چه خبر شده. بابا با چشم های خیس، به دیوار خیره شده بود. مهسا سرشو انداخت پایین و خجالت زده زانوهاش رو به هم چسبوند.+: «مگه یادت نیست دکتر چی گفته بود؟ چندبار گفتم عکسا رو یه گوشه کناری قایم کنی؟»مشغول داد و بیداد کردن بودم تا اینکه یه دست روی شونه ام حس کردم. یه گرمای آشنا.+: «چه خبر شده مامانی؟ بگو ببینم.»-: «هیچی بخدا فقط یه کلمه گفتم که اینقدر ازم نپرسه ننه جون کجاست. خسته ام کرد. هر یه قرصی که رو زبونش میذارم دوبار میپرسه.»مهتاب به من اشاره کرد که بشینم پیش بابا و آرومش کنم. خودش هم دست مهسا رو گرفت و بردش بیرون. در رو بست ولی صدای حرف زدنشون می اومد.+: «مامان جان تو که وضعیت رو میدونی. آخرین باری که پیش دکتر رفتیم عمدا گفتم بیا داخل که با گوشای خودت بشنوی. دردیه که درمون نداره، همه امون تو این خونه درگیریم. اگه بخوای درگیری اضافه هم درست کنی که همه چی بدتر میشه.»صدای هق هق های ریز مهسا به سختی شنیده میشد.+: «ماه پیش هم همین کار رو کردی کلی برات روضه خوندم که حواست باشه. تازه خدا رو شکر کن با اینکه ژنتیکیه هنوز بابات مشکلی پیدا نکرده. از این به بعد باید بیشترم مراقب باشی. حالا بیا بریم دو سه تا بشقاب مونده واسم آب بکش. بعدشم کمک کن با هم کیک رو درست کنیم.»همینطور که از بیرون در اتاق دور شدن مکالمه اشون محو شد و من هم به خودم اومدم ولی فکرم طبق معمولی راه خودش رو میرفت. دیدم هنوز یه قرص تو دستام مونده. گذاشتمش رو زبون بابا و لیوان آب رو براش نگهداشتم و سر کشید. ایستادم جلوش. صدای قورت قورت آب خوردنش رو دوست داشتم. خوشم می اومد که آب از لای ریش های توپی اش میچکید پایین. لب هاش ترک خورده بود و زیربغلش خیس از عرق بود. بعد از قلپ اول با دستش لیوان رو زد کنار و گفت:+: «مامانت کو؟ هنوز نیومده خونه؟»</description>
                <category>Jewsus</category>
                <author>Jewsus</author>
                <pubDate>Sat, 06 May 2023 19:50:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دف (داستان)</title>
                <link>https://virgool.io/@dododo/%D8%AF%D9%81-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-v5dulbqif8vx</link>
                <description>۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۲دیروز هفت غروب بود که بازم صدای دامبول و دیمبول دف زدن همسایه بغلی شروع شد. با اینکه از قبل انتظارشو داشتم ولی ته قلبم امیدوار بودم یه روز تعطیل رو استثنا قائل بشه تا منم بعد سه روز بتونم یه استراحتی بکنم.جوون موقری به نظر می‌رسه. خواهرزاده صاحبخونه‌امه ولی مثل اینکه اهل این دور و بر نیست و تازه از بیست سالگی‌اش اومدن اینجا. حداقل من یکی، کس دیگه‌ای رو نمی‌شناسم که فامیلیش «جواهری» باشه. خیلیا پیشش میرن و میان ولی با همسایه‌ها هم زیاد دمخور نمی‌شه. از کت و شلوار پوشیدنش هم مشخصه اداره‌ای، دفتری، جایی کار می‌کنه. کاشکی منم به جای دیوونه بازی‌های جوونی درسمو می‌خوندم که مجبور نباشم روزی دوتا شیفت کار کنم. برنامه اش هر روز همینه: ۶ صبح از در می‌ره بیرون و تا ۴ بعدازظهر برمی‌گرده. تا اینجاش مشکلی نداره ولی پاندول ساعت که هفت بار جیغ می‌کشه انگار تازه براش صبح شده. بلند می‌شه و می‌ره می‌شینه پشت سازش و شروع می‌کنه به تمرین. اینهمه ساز، عدل زده و واسه ما دف‌نواز شده آقا. دقیقا همون سازی که کل زندگی‌ام دنبالش دوییدم ولی اون حاضر نشد یه قدم باهام راه بیاد. یادمه حقوقی که از اولین ماه کار کردنم گرفتم رو دادم یه دف خریدم. ولی برادرزاده‌ام یه روز که بیرون بودم زد و شکوندش. خورد و خاکشیر شد. سال بعدش تولدم برادرم یکی دیگه به جاش خرید که خیرسرش جبران کنه اما دوماه بعد ازم قرض گرفت چون همسرش می‌خواست بره کلاس. همه‌اش بهونه بود که یه بار ولخرجی کردنش رو جبران کنه و ازم پس بگیره. چندسال گذشت، همیشه گوشه ذهنم بود واسه همین این بار خودم برای خودم کادوی عید خریدم. سال ۷۶ِ وقتی فقط ۲۸ سالم بود. یادمه چهار ماه داشتم پول جمع می‌کردم که بتونم بخرمش. کی می‌دونست زندگی اینجوری پیش می‌ره و قرار نیست دیگه رنگشو ببینم. تا اینکه زد و این جواهری دوباره داغ جوونی‌ام رو تازه کرد.یکی دو هفته اولی که اسباب کشی کرده بود همه پشت سرش غرغر می‌کردن و از سر و صدا ناراضی بودن. خود من هم همینطور، هنوز هم هستم. نمی‌دونم چی شد که از شدت نارضایتی بقیه همسایه‌ها به مرور زمان کم شد؛ شاید بخاطر اینه که فاصله‌اشون ازش بیشتره و مجبور نیستن صدای نکره سازش رو از یه اتاق اونورتر بشنون. شایدم بخاطر اینه که خواهرزاده آقای محمدیه که مالک سه تا از واحداست. من ولی همچنان اذیت می‌شم، خواب واسم نذاشته. مرتیکه بدشانس‌تر از من پیدا نکرد که بره همسایه‌اش بشه. چندباری هم قصد کردم که برم بهش تذکر بدم ولی می‌ترسیدم خبرش به گوش صاحبخونه برسه و برام شر بشه. کی به کیه،  اومد و طرف اجاره رو بالا برد. از کجا بیارم؟این قضیه سرکار هم واسم مشکل ساز شده. این مدت که خوابم بهم ریخته اصلا ریتم روزهام لنگ شده. کناره و میانه‌ام تو هم رفته. نمی‌دونم چند شنبه‌اس، چندم برجه. هفته پیش چندتا از لوله‌ها رو بلند کردن و منم نفهمیدم. حتی یادم هم نیست کجا بودم یا داشتم چکار می‌کردم. احتمالا باز داشتم چرت می‌زدم، چون موقع بیداری چشمم به همه دوربینا هست و حواسم جمعه. باید زودتر یه فکری به حال خروس بی‌محلی که واحد بغلی‌ام باشه بکنم وگرنه دو روز دیگه از بی‌خوابی پدرم در میاد و با اینهمه چرت‌زدن‌ها یکی دیگه رو میارن به جام.برای چند روز هوا بارونی بود. از اون نم نم های ریزی که حالمو بهم می‌زنن. کلا از بارون بدم میاد، همیشه همین بوده. بارون و خیسی فقط واسه کسی خوبه که عمدا با خودش چتر نمیاره، نه اونیکه پول نداره چتر بخره. بعضی وقتا فکر می‌کنم همه لذت‌ها همینطوری‌ان: فقط وقتی خوبن که اختیار تموم کردن‌اشون رو داری. اگه خیس شدن زیر بارون برای یکی از این شکم‌سیرا شاعرانه‌اس به خاطر اینه که هر لحظه که اراده کنه می‌تونه بره زیر سقف خونه و ماشین و چترش پناه بگیره و تمومش کنه. اگه مسافرت دوست داره بخاطر اینه که خونه و خانواده ای داره که هر لحظه می‌تونه برگرده پیش‌اشون و زندگی عادی‌اش رو ادامه بده. بین همین پرسه زدن ها، ذهنم  به این ایده رسید که شاید کلید حل مشکلات منم همینه! شاید اگه می‌تونستم روز و ساعت شکنجه شدنم رو خودم تعیین کنم، می‌تونستم ازش لذت ببرم. وقتش بود دست به کار می‌شدم و خودم رو نجات می‌دادم. حداقل ارزش امتحان کردن رو که داشت.تصمیم گرفتم بعدازظهر فرداش نقشه‌ام رو عملی کنم. خونه رو مرتب کردم و یه جارویی کشیدم. همه چی رو باید آماده می‌کردم. این تنها شانسم بود و حق اشتباه کردن نداشتم. رفتم تو اتاق و از زیر تخت رفیق قدیمی‌ای که سال‌ها پیش خریده بودم رو بیرون آوردم. زیپ کیف‌اش رو باز کردم و یه نگاهی بهش انداختم. بعد اینهمه مدت هنوز خودشو سرحال و سرپا نگهداشته بود. نمی‌دونم چی می‌گن که اگه بهش نرسی و ازش استفاده نکنی خشک می‌شه و دیگه به درد نمی‌خوره. آوردمش بیرون و گذاشتمش پشت ظرف‌ها روی اوپن. جوری که اونقدر دم دست باشه که بتونم به وقتش سریع بردارمش ولی نه اونقدر که جواهری چشمش بهش بیفته. فقط باید یه بهونه پیدا می‌کردم که بکشونمش داخل خونه‌ام. تهش یه چیزی می‌شه بالاخره.ساعتم رو ده دقیقه زودتر از رسیدنش زنگ گذاشته بودم. دینگ، دانگ، دینگ، دانگ. وقتش بود. آماده شدم تا صدای کوبیده شدن در آسانسور بیاد. منتظر موندم و چند ثانیه بعد و درست به موقع، رفتم بیرون تا قبل از اینکه کسی متوجهمون بشه کارو یکسره کنم. یواش شروع کردم به حرف زدن، دوست نداشتم بقیه فکر کنن اینهمه مدت همچین آدمی بودم. بعد از یه سلام و علیک خشک شروع کردم به حرف زدن.+: «راستش یه عرضی داشتم، می‌دونم چند ماه از همسایگی‌امون می‌گذره ولی خواستم به رسم ادب هم که شده دعوت‌اتون کنم یه چایی در خدمتتون باشیم. باشم یعنی.»نمی‌دونم چرا گفتم باشیم. اونکه می‌دونه من تنها زندگی می‌کنم. هیچوقت یاد نمی‌گیرم لفظ قلم حرف بزنم. لعنتی.+: «اختیار دارین. چشم حتما، یه دم بخورم خدمت می‌رسم.»+: «پس من منتظرم، با اجازه.»فک پایینم می‌لرزید. نمی‌دونم از استرس بود یا بیخوابی. بعد سال‌ها قرار بود دوباره دست به همچین کاری می‌زدم. مهم نیست، هر کسی جای من بود همینجوری می‌لرزید. آخ که چقدر دلم تنگ شده واسه اینکه یه بار دیگه تو دستام بگیرمش. رفتم داخل و یه دور نقشه‌ام رو مرور کردم: زنگ می‌زنه، در رو باز می‌کنم، می‌نشونمش رو مبل، یه چایی میارم یکم حرف می‌زنم. چایی‌اش رو که خورد به بهونه جمع کردن و شستن استکان‌ها می‌رم پشت اوپن، برش می‌دارم، میام تو هال و بوم. فقط باید سریع تمومش کنم، هر چی بیشتر دست دست کنم کار سخت‌تر می‌شه.پنج دقیقه بعد صدای بسته شدن در بغل اومد. خودش بود، حس می‌کنم می‌دونست یه جای کار می‌لنگه یا اینکه قضیه بیشتر از چایی و همسایگی و این حرفاست. نفس عمیقی کشیدم و پشت در واحد خودم منتظر موندم و از چشمی در نگاهش کردم. با چند ثانیه تاخیر در رو باز کردم که نفهمه از قبل اونجا ایستاده بودم. اومد داخل، سلام کردیم و همونجوری که تو ذهنم برنامه‌اش رو چیده بودم تعارف کردم و رو مبل نشست. صدای سوت کتری لابلای تعارف کردن‌هامون می‌پیچید.چایی رو آوردم، هر استکان رو تو یه نعلبکی و دوتا نعلبکی رو تو سینی گذاشتم. از لرزش دست‌هام چند قطره از استکان ریخت بیرون. سینی رو گذاشتم روی میز و شروع کردیم به حرف زدن.+: «شما شغلتون چیه؟ من صبح‌ها صدای بسته شدن در رو می‌شنوم. ظاهرا خیلی هم مقرراتی هستین.»+:‌ «تو دفتر بیمه کار می‌کنم. شما چطور؟»+: «من راستش اخیرا درگیر کار پیدا کردن بودم. گفتم فعلا پیش یکی از رفقا نگهبانی دست به کار شم تا یه جای بهتر پیدا بشه. غروبا میرم، صبح برمی‌گردم.»+: «موفق باشین. چه ساعت بدیه ولی، اذیت نمی‌شین؟»این رو که گفت خونم به جوش اومد. مرتیکه خودت باعث آزار منی. حالا می‌پرسی که اذیت می‌شم یا نه.+: «می‌گذره. شکر. چکار می‌شه کرد»خنده آروم و احمقانه‌ای زدم و اون هم چایی‌اش رو قلپ قلپ سر می‌کشید. تموم که شد تعارف کردم یکی دیگه بیارم، گفت نه. استکان و نعلبکی‌ها رو گذاشتم توی سینی و بردم تو آشپزخونه. لحظه موعود رسیده بود. باید سرشو گرم می‌کردم که حواسش پرت شه. شروع کردم به حرف زدن.+: «امیدوارم فضولی نباشه آقای جواهری، ولی مدتی بود که می‌خواستم یه صحبتی بکنم باهاتون. الان هم راستش بخاطر همون مورد گفتم بیاین.»دستم رو بردم پشت پیش‌دستی‌ها. لمسش کردم. قلبم محکم می‌تپید. گوشه‌اش رو گرفتم و آوردمش بیرون. طوری که به چشم جواهری برسه. وقتی دیدش جا خورد. پلک‌هاش گشاد شد. انتظار دیدن همچین چیزی رو نداشت.+: «نمی‌دونستم همچین همسایه‌ای دارم!»حالا فک هردوتامون می‌لرزید. دهنم خشک شده بود و ترسیده بودم. نمی‌دونستم چی باید بگم. اصلا مگه بقیه تو اینجوری مواقع حرفی می‌زنن؟ باید از قبل به اینجاش فکر می‌کردم. شاید کاری که دارم می‌کنم اشتباهه و به عواقبش نمی‌ارزه. ولی نه، دیگه واسه پا پس کشیدن دیره. تنها راه گذار، گذره. یه لحظه‌اس، سریع تموم می‌شه. گرفتمش جلوی صورتش که بتونه قشنگ براندازش کنه.+: «دربا... درباره چی بود امرتون؟»+: «آقای جواهری. شاید موقعیت عجیبی باشه ولی به نظرم وقتش رسیده که تعارف‌ها رو کنار بذارم و حرف دلم رو بزنم. تو این مدتی که همسایه ما شدین هر روز صدای تمرین کردن‌اتون رو می‌شنیدم. این دیوارها هم عین پوست پیاز می‌مونن. پچ پچ کنی همسایه می‌شنوه، چه برسه تالاپ تولوپ ساز. اولا خیلی اعصابم رو خورد می‌کرد، من رو یاد گذشته می‌انداخت. به چیزهایی فکر می‌کردم که نباید. خواب و خوراک رو ازم گرفته بود، حتی سرکار هم برام مشکلاتی پیش اومد ولی بعدش کم کم عادت کردم و سعی کردم باهاش کنار بیام. با خودم گفتم حالا که هر روز دارم صداش رو می‌شنوم، چرا فقط از اینور دیوار باشه؟ دعوتتون کردم که بهتون بگم منم بعد از سالها می‌خوام دوباره دف رو شروع کنم. دعوتتون کردم که از حضورتون بپرسم چه روز و ساعتی وقت خالی دارین واسه شاگردی خدمت برسیم؟ برسم یعنی.»</description>
                <category>Jewsus</category>
                <author>Jewsus</author>
                <pubDate>Sat, 06 May 2023 19:43:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی رواقی‌گری از دست رفته</title>
                <link>https://virgool.io/@dododo/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%82%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-c7qxqnnrbnfz</link>
                <description>محض خالی نبودن عریضه (البته خود سنکائه، عکس رندوم نیست)این نوشته ترجمه تنبلی از قسمت اول کتاب Letters on Ethics (To Lucilius) نوشته Seneca و ترجمه انگلیسی Margaret Graver هست. چندتا نکته: این اولیشه، اگه جوگیر موندم بقیه اش رو هم می‌نویسم و می‌ذارم.درباره &quot;ترجمه&quot;: نه، اصلا به نظرم این ترجمه نیست. فقط خوندم و خوشم اومد و جاهایی که دوست داشتم رو جوری که خواستم به فارسی معادل‌سازی کردم. فکر کنین همکلاسیتون فصل اول فیزیک دوم دبیرستانو خونده و قبل امتحان داره بهتون خلاصه‌اشو می‌گه؛ البته که چیزی &quot;اضافه&quot; نکردم. &quot;کم&quot; هم فقط جاهایی که به نظرم به ارزش متن اضافه نکرده رو کردم(دوباره گویی، تاکید، یادآوری، ...)اگه قسمت‌های بعدی در کار باشن بدون این توضیحات پست می‌شن. فقط یه لینک به قسمت(های؟) قبلش احتمالا.اینکه کتاب چیه و نویسنده کیه و اینا رو هم که اگه می‌خواین گوگل کنین دیگه، کاری نداره. تنها چیزی که می‌گم اینه که سنکا مثل اپیکور نوشته‌هاش رو به صورت نامه هم می‌نوشته. حالا احتمالا چرت و پرت بوده ها، یعنی در واقع نامه نبوده که برای شخص خاصی بفرسته و صرفا قالب نوشته اینجوریه. مثلا همین لوسیلیوس که مخاطب این مجموعه نامه‌هاست هیچ جای دیگه‌ای ازش خبری نیست که کی بود و چی بود، فقط همینجا ازش گفته شده.اصلا طرفدار ترجمه سخت‌خوان نیستم اما چون متن اصلی لحن archaic و &quot;کهن&quot; و قدیمی داره لازم دونستم. مثلا اگه داستان رستم و داستان رو با لحن حسنی به مکتب نمی‌رفت بگی مسخره می‌شه. خلاصه که این ثقل بیان صرفا به این دلیله، نه اینکه از روی گنده‌گوزی باشه و بخوام کلمات قلمبه سلمبه بچپونم تو حلقم.همین. خوش بگذره.نامه نخستاز سنکا به لوسیلیوسدرودلوسیلیوس عزیز، مدعی آزادی‌ات باش. از زمانی که تا بحال از تو گرفته یا دزدیده شده مراقبت کن. حرف هایم را درست بپندار: برخی لحظات از ما ربوده می‌شوند و برخی به سادگی گم می‌شوند؛ و هیچ زیانی شرم‌آورتر از آنی نیست که ناشی از بی‌دقتی است. اگر توجه کنی می‌بینی که وقتی که حال خوبی نداریم بیشتر زمان از دستمان می‌گریزد، وقتی فعال نیستیم؛ اما وقتی حضور دقت نداریم همه‌اش.آیا می‌توان کسی را یافت که بتواند برای زمانش قیمت بگذارد، ارزش یک روزش را بداند، که بداند هر روز روزی‌است که دارد می‌میرد؟ در حقیقت این فکر که مرگ زمانی در آینده رخ می‌دهد اشتباه است، بیشترش از سر ما گذشته چرا که همه گذشته‌امان در چنگال مرگ دست و پا می‌زند.بنابراین، لوسیلیوس عزیز، تاکید می‌کنم: قدر هر ساعت‌ات را بدان. هرچقدر بیشتر مدعی و طالب امروزت باشی، کمتر نیازی به فردا خواهی داشت. همانگاه که درنگ می‌کنی، زندگی شتابان می‌گذرد.هرآنچه که داریم متعلق به دیگران است، لوسیلیوس؛ تنها زمان است که مال ماست. طبیعت تنها همین را در اختیارمان گذاشته، این چیز لغزنده و زودگذر؛ و هر آنکه بخواهد می‌تواند آن را از ما بگیرد. حماقت میرایان اینگونه است: وقتی کوچکترین چیزی را قرض می‌گیریم به راحتی متوجه این بدهکاری می‌شویم، حتی اگر آنقدر کوچک باشد که به راحتی قابل جایگزینی باشد. اما هیچکس خود را برای تصاحب زمانمان مدیون نمی‌داند. در حالی که این تنها دینی است که حتی آنها که خود را مدیون می‌دانند نیز نمی‌توانند بازپردازند.شاید بپرسی که من چه کاره‌ام، من –کسی که این رهنمودها را می‌دهد. من ولخرجم، این اقرار می‌کنم؛ اما نه بی‌پروا، چرا که حساب خرج‌هایم را دارم. نمی‌توان ادعا کرد تلفاتی نداده‌ام اما حداقل از اینکه چه، چرا و چگونه از دست داده‌ام آگاهم.فرد هیچگاه فقیر نیست، حتی اگر اندک زمانی هم باقی مانده باشد کفافش را می‌دهد. هرچند ترجیم این است که تو سهم خودت را خوب حفظ کنی، هر آنقدری که باقی مانده را؛ و زود شروع کنی. همانطور که اجدادمان گفته‌اند: &quot;صرفه‌جویی برای وقتی است که انبار به انتها رسیده&quot;.حال آن لحظه رسیده که نه تنها باقیمانده اندک است، بلکه کیفیتش نیز بدترینی است که بوده.بدرود.</description>
                <category>Jewsus</category>
                <author>Jewsus</author>
                <pubDate>Fri, 03 Mar 2023 17:34:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصول طراحی آماتور</title>
                <link>https://virgool.io/@dododo/%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-zi1lzdhdtgoz</link>
                <description>طبیعیه که تعداد کسایی که به طور حرفه‌ای &quot;طراح&quot; نیستن از کسایی که طراحی می‌کنن/کرده‌ان کمتر باشن. همونجوری که تعداد افرادی که آشپزی کرده‌ان از &quot;آشپزها&quot; بیشتره. من هم یکی از همونام، شغلم طراحی نیست ولی از اونجایی که مثل خیلیای دیگه با اینترنت، پست گذاشتن، نوشتن و عکاسی درگیر هستم ترجیح می‌دم کارایی که می‌کنم (حداقل) خوشگل باشن.با وجود اینکه اصولِ رنگی‌رنگی و 3-بعدی سال 2006 کهنه شده ولی همچنان خیلی از پست/محتواهایی که می‌بینم دنباله‌روی همون قواعد و مواردن. مثلا تابلوی مغازه‌ها، یا پاورپوینت‌های همکلاسی‌هام که تو کلاس ارائه می‌دن.دو مورد البته مهم هست که دوست دارم بگم: معمولا دلیل اهمیت ندادن به طراحی اینه که طرف بیشتر ترجیح می‌ده وقتش رو پای خود محتوا بکنه تا ظاهرش، که تا یه جدی منطقیه. مثلا واسه یه ارائه کلاسی نیاز نیست خیلی درگیر طراحی بشین چون در هر صورت همه مجبورن بشینن و بهتون گوش بدن و ارائه‌اتون رو نگاه کنن. اما همیشه اینجوری نیست و وقتی پای جذب کردن مخاطب در میونه، ظاهر به اندازه محتوا (و چه بسا بیشتر!) مهمه. چون اون کشش اولیه‌ای که ایجاد می‌کنه اولین تعامل مخاطب با محتواست. واسه همینه که یه آدم آشغال خوش‌لباس معمولا تعداد آدمای دور و برش بیشتر از یه آدم نسبتا اخلاق‌مدارِ بدلباسه.به نظرم تو خیلی موارد، این کلیشه‌ای بودن خودش لازمه جلورفتن کار و جدی جلوه دادن اون مسئله اس. مثلا توی ادارات، مدارس، بانک و موسسات. چیزی که من حس می‌کنم اینه که همین 20 سال عقب بودن از اصول طراحی، خودش یه نشونه جدی بودن اون مسئله اس. البته که فکر نمی‌کنم عمدی باشه؛ یعنی طرف واقعا ایده‌ای از طراحی نداره و از روی &quot;نتونستن&quot; هست که ظاهر اطلاعیه، اعلانیه، آگهی، ... آدمو یاد ویندوز XP می‌اندازه.بهرحال، به نظرم این نکات برای هر غیرطراحِ تولیدکننده محتوا لازمه (منظورم شغلِ تولید محتوا نیست. همون پستی که از بچه زشتت یا سلفیِ غرق افکت یا یه نقل قول قلابی از شریعتی و هیتلر تو اینستاگرام می‌ذاری رو هم شامل می‌شه). بعضی موارد مخصوص طراحی دیجیتال ان(یعنی برای صفحه کامپیوتر/لپتاپ/گوشی) و یه سری هم خیلی کلی‌ترن و توی طراحی پوستر، نقاشی و عکاسی هم به کار میان. بسه، شروع کنیم.1. پایه هاپنج مورد هستن که تو هر طرحی باید حواسمون بهشون باشه. منظور این نیست که برای هر کدومشون کلی وقت بذارین و وسواس داشته باشین، فقط اینکه آگاه باشین، بدونین از کدوما راضی‌این، کدوما به اندازه کافی خوب نیستن؛ حتی اگه دارین بهش اهمیت نمی‌دین هم آگاهانه باشه. هرکدوم رو یه توضیح کوچولو می‌دم و سعی می‌کنم از مورد مثال‌ها متنوع بزنم و برای هر کدوم نمونه بصری هم بذارم؛ اون پنج مورد اینان:مقیاس (scale یا proportions): یعنی اینکه اندازه اجزایی که دارین همخونی داشته باشن. مثلا وقتی دارین نقاشی یه آدم رو می‌کشین کله‌اش از پاهاش بزرگتر نباشه، یا توی یه پوستر اندازه فونتِ تیتر از اندازه فونت یه پاراگراف کوچیکتر نباشه. در کل اینکه از نسبتِ اندازه اجزا آگاه باشین.سلسه مراتب (hierarchy): یعنی اجزای طرحتون بتونن تو یه ساختار عمودی دسته‌بندی بشن. مثلا تو همین مثاله اول مقدمه رو نوشتم، یه پله عمیق تر اولین مورد (&quot;پایه ها&quot;) رو نوشتم، خود این اولین مورد پنج تا مورد داره که این دومی‌اشه! یه ساختار درختی و عین اسمش، سلسله‌وار. در کل اینکه از نسبتِ عمودیِ اجزا آگاه باشین.تعادل (balance): این مورد با بعدی‌اش دو روی یه سکه‌ان. تعادل یعنی اینکه همه اجزا در عین تفاوت‌هایی که دارن، یه سری خصایص بنیادی رو به مشترک داشته باشن. یعنی همه اجزا توزیعِ وزن/رنگ/بافت/فضا/اندازه/... متناسبی داشته باشن. یه نمونه خیلی ضایع از این مورد تقارن هست، مثلا تو عکاسی یا نقاشی، اوجِ تعادل! مثلا حین قاب‌بندیِ یه عکس، سه تا سوژه رو بندازیم نیمه چپ ولی نیمه راست فقط فضای خالی باشه، خوب نیست. یا یه فیلمی که یه ساعت اولیش خیلی حوصله‌سربره ولی یه ساعت دومش کلی اتفاق و هیجان داره، تعادل رو رعایت نکرده. اگه من به مثال زدن از این مورد ادامه بدم هم تعادل رو رعایت نکردم چون داره طولانی می‌شه پس بریم بعدی.تضاد (contrast): گفتیم که این مورد با قبلی‌اش دو روی سکه‌ان. این مورد می‌گه در عین حال که همه اجزا یه کلیاتی رو با هم مشترک هستن، باید به تفاوت‌هاشون هم به اندازه کافی اهمیت داده بشه. مثلا اگه داری داستان می‌نویسی تنها تفاوت شخصیت‌هات نباید تفاوت اسم‌هاشون باشه! می‌شه مثلا روی تفاوت‌هاشون توی سلیقه غذایی، لباس پوشیدن و لحن حرف زدن تاکید کرد. این تنوع باعث پویایی می‌شه، و باعث این می‌شه که مخاطب اجزا رو با هم اشتباه نگیره و گم نکنه؛ در نتیجه هر عضوِ طرح هم به تنهایی هدف کوچیکِ مستقل خودشو دنبال می‌کنه و هم در کنار سایر اجزا هدف بزرگتری که کل طرح داره رو.از تضاد می‌شه برای مهم جلوه دادن عناصر هم استفاده کرد. مثلا اگه اکثر عناصر یه فرم ثبت نامِ یه صفحه وب روشن هستن، می‌شه اون دکمه آخرِ &quot;ثبت نام&quot; رو یه رنگ مثلا سبز تیره انتخاب کرد که بیشتر به چشم بیاد.گشتالت (Gestalt، هاها): یه کلمه آلمانیه که معنی‌اش می‌شه &quot;کلِ یکپارچه&quot; (و نه، با مورد دوم &quot;تعادل&quot; یکی نیست، هرچند نزدیکن). این مورد بیشتر توی طرح‌های بصری معنی داره، مثلا عکاسی یا نقاشی و این رو می‌گه که با وجود هر تفاوت و فاصله‌ای که اجزا با هم دارن، باید یه کلیتِ مشخص داشته باشن و همگی عضوِ یه کل مشخص باشن مثلا حلقه‌های المپیک یا لوگوی آئودی؛ یه مثال خیلی ساده: فضای منفی. همه اجزای ازهم‌جداافتاده به علاوه همه فضاهای منفی یک شکل رو تصویر می‌کنن.پرانتز: اگه نمی‌دونین فضای منفی چیه، توی طراحی یعنی اینکه از فضای منفی هم یه جلوه بصری درست کنی. یعنی با &quot;هیچی&quot;های تصویر &quot;یه چیزی&quot; بسازی. فضاهای خالی ساعتگرد: نقشه آفریقا، حرف H، حرف S، فلش به سمت راست2. از سیاهِ سیاه و سفیدِ سفید استفاده نکنینبه جاش طیف‌های مات‌تری به کار ببرین تا طرحتون جلوه طبیعی‌تری داشته باشه. این بیشتر توی طراحی دیجیتا به کار می‌ره. همین ویرگول رو نگاه کنین، سفیدش سفیدِ سفید(FFFFFF#) نیست. سیاهی که تو تمِ تاریکش هست هم سیاهِ سیاه (000000#) نیست، که خوبه.    2.1. اصلا از سیاه و سفید استفاده نکنین!اگه وقت و حوصله و دلیل کافی دارین اصلا بهتره که سیاه و سفید خنثی برای تم‌های تاریک و روشن‌اتون به کار نبرین. مثلا می‌شه به جای سفید از یه زرد خیلی روشن استفاده کرد(اونقدر روشن که کسی بهش نگه زرد) یا به جای سیاه از یه آبی سرمه‌ای خیلی تیره! مثلا تم تاریکِ تلگرام سیاه نداره بلکه یه آبیِ اشباع نشده خیلی تاریکه (یعنی saturation اش کمه و illumination اش کم)    2.2 از رنگ‌های موجود توی تصاویرتون استفاده کنینرعایت کردن این مورد باعث یکدستیِ پالت رنگ‌اتون می‌شه(یعنی مجموعه رنگ‌های منحصر به فردی که استفاده کردین). مثلا وقتی داری استوری اینستاگرام می‌ذاری و زیرش هم می‌خوای یه چی بنویسی، رنگ زمینه متنت رو یه رنگ تاریکی که توی اون عکس هست انتخاب کن.کاور دومین آلبومم (اگه بشه اسمشو گذاشت آلبوم)مثلا تو عکس بالا، رنگ کلمه یه سبز خیلی تیره‌اس که توی عکس موجوده و همین باعث همخونی رنگ‌ها می‌شه. در حالیکه اگه یه فسفریِ زشت تخیلی می‌ذاشتم ناهماهنگی پیش می‌اومد و اذیت‌کننده می‌شد.واسه این کار می‌شه از color picker استفاده کرد که همه جا هم هست (از اینستاگرام تا paint و Canva)3. تصمیم گیریهمه جزییات رو تحت نظر داشته باشین و عامدانه تصمیم بگیرین. شاید اول سخت به نظر بیاد ولی رعایت کردن حداقل‌ها زیاد سخت نیست. مثلا شاید حوصله نداشته باشین 100 تا فونت رو چک کنین تا ببینین کدوم به درد فلان پوستر می‌خوره، اما رعایت اینکه همه فونت‌های استفاده از یه خانواده باشن کار سختی نیست. یا مثلا اگه برای قاب‌بندی یه عکس نمی‌تونین تصمیم بگیرین از قرینگی استفاده کنین، راحته و خیلی جاها &quot;کافی&quot; هم هست. یا مثلا متن رو دقیقا وسط صفحه قرار بدین؛ یا مثلا واسه همه کلمات انگلیسی موجود تو یه مقاله فارسی یه فونت و سایز انتخاب کنین. فاصله نوشته‌ها از حاشیه چپ و راست صفحه رو مساوی بذارین، شدتِ گردیِ دکمه‌های یه صفحه وب رو هم اندازه بذارین(نه که یکی خیلی گرد باشه یکی خیلی تیز)، استایل نوشته‌ها رو در نظر داشته باشین(چی bold یا italic یا زیرخط‌دار باشه و چرا)، و امثالهم. از هیچ جزییاتی رد نشین؛ حتی اگه قراره یه تصمیم کلیشه‌ای بگیرین بهش آگاه باشین. در کل اینکه بدونین دارین چه کار می‌کنین و یه حداقل‌هایی رو رعایت کنین.4. دو یا سه گروه رنگ داشته باشیناصلی، فرعی و اگه لازمه میانی. مثلا یه آبی تیره، یه آبی خیلی روشن و یه آبیِ مایل به خاکستری. دوتای اول که مشخصه چجوری استفاده می‌شن، سومی هم برای مواردی می‌خوایم از هر دو دسته دیگه متمایز باشه استفاده می‌شه. مثلا برای حاشیه یا نوارهای کناری.صفحه اول material designتو این عکس مثلا سفیدِ زمینه رنگ اصلیه، سیاهِ نوشته‌ها رنگ فرعی و رنگ نوار سمت چپ رنگ میانه اس. اگه دقت کنین می‌بینین یه خاکستری خیلی روشنه که هم از رنگ اصلی و هم فرعی متمایزه.5. ریاضیاتاگه همیشه از ریاضی بدتون می‌اومد و ازش فراری بودید خبر بدیه، چون اینجا هم ولتون نمی‌کنه. همه نسبت‌های موجود باید رُند و محاسبه‌شده باشن. مثلا اگه اندازه فونت عنوان 48 و اندازه فونت نوشته اصلی 24، یه نسبت دو-به-یک هست(نکته: نسبت عجیب غریب هم استفاده نکنین مثلا 1 به 8.43). بنابراین برای نوشته‌ی کم‌اهمیت‌تر همین نسبت باید حفظ شه، مثلا زیرنویسِ عکس‌ها باید نصف 24 باشه (که می‌شه چند؟?). این مسئله برای همه اجزا صادقه : اندازه و وزن فونت، فاصله از حاشیه‌های صفحه، فاصله بین خطوط و بین حروف و بین کلمات و هر چیزی که می‌شه اندازه گرفت.6. تیرگی = عمقچه موقع نقاشی باشه چه طراحی، اجسام روشن‌تر عمق کمتری پیدا می‌کنن. مثلا  البته این مورد تو مدیوم‌هایی که روشنایی اجزا دست ما نیست (مثلا عکاسی) به کار نمیاد. در کل اینکه با تغییر روشنایی می‌شه عمق بصری ایجاد کرد و عمق به منزله اهمیت اجزاست. به کمک عمق می‌شه به مخاطب گفت به چی توجه بکنه و به چی نه. کاربرد drop shadow هم دقیقا همینه: ایجاد توهمِ سه-بعدی بودن، &quot;جلو&quot;تر نشون دادن و جلب توجه بیشتر.7. تنوع فونتبیشتر از دو خانواده فونت باعث هرج و مرج و گیج شدن مخاطب می‌شه. می‌تونیم یکی از دو نوع خانواده فونت رو برای عنوان‌ها و دیگری رو برای متن‌ها بدنه استفاده کنیم. این مورد توی نوشتارهای انگلیسی با sans serif و serif هم استفاده می‌شه. یعنی متن‌های بدنه که طولانی‌تر هستن زبونه‌دار باشن که چشم راحت روی کلمات بلغزه(یعنی چشم &quot;کلمه به کلمه&quot; نخونه. بلکه چند کلمه چند کلمه از روش رد شه) و عناوین بدون زبونه باشن که مخاطب مجبور شه به تک‌تک کلمات توجه کنه. ما توی فارسی زبونه نداریم اما می‌شه فونت‌های کوچیک‌تر  و به‌هم‌چسبیده‌تر و خواناتر رو برای متن بدنه انتخاب کرد.از وبلاگ deeplearning.aiتو عکس بالا برای عنوان از فونت bold، بزرگتر، زبونه‌دار، با اندازه و وزن بیشتر  استفاده شده. در مقابل برای پاراگراف زیرش کلمه‌ها و حروف به‌هم‌چسبیده‌تر هستن، رنگ تاریک‌تره و اندازه فونت کوچیکتره.** اصلاح! **فرهاد گفت که اینجا رو برعکس نوشتم. یعنی توی متن نوشتم &quot;متن‌های بدنه که طولانی‌تر هستن زبونه‌دار باشن&quot;.ولی تو توضیح عکس نوشتم &quot;برای عنوان از فونت bold، بزرگتر، زبونه‌دار، با اندازه و وزن بیشتر  استفاده شده. در مقابل برای پاراگراف زیرش کلمه‌ها و حروف به‌هم‌چسبیده‌تر  هستن، رنگ تاریک‌تره و اندازه فونت کوچیکتره&quot;فکر میکنم بهتره به جای اینکه نوشته‌ها رو تغییر بدم تا همخونی داشته باشن، این رو اضافه کنم:1. قانونی در کار نیست. حداکثر پیشنهادن.2. توقعی نیست که پیشنهاد اجرا و درنظر گرفته بشه.3. هدف کلی اینه که عنوان &quot;کلمه کلمه&quot; خونده بشه و برای چشمِ خواننده سرعت‌گیر باشه؛ ولی برای بدنه متن اینجوری نباشه و چشم راحت بلغزه و &quot;عبارت عبارت&quot; یا چند کلمه به چند کلمه متن رو بخونه. یه نمونه دیگه هم محض اطمینان می‌ذارم:تیتر بزرگ و bold و بی زبونه، متن با زبونه و کوچیک8. ساده رو بکن تو پیچیده، پیچیده رو تو سادهاگه زمینه‌اتون پرجزییاته متن‌اتون رو ساده طراحی کنین و برعکس. یعنی اگه زمینه‌اتون یه رنگِ ساده‌ی یکدسته، می‌تونین از رنگ‌ها و استایل‌های عجیب غریب برای متن استفاده کرد؛ در مقابل اگه زمینه یه رنگ، تصویر یا الگوی خاص داره بهتره که متنِ روش ساده باشه تا خوانایی حفظ بشه و متن از زمینه مجزا بشه.هر دو مورد تو این عکس هست. بالا سمت چپ کلمه Canva خیلی رنگ‌ووارنگه و gradient داره پس روی زمینه سفید و ساده قرار داده شده. در مقابل اون Thanks for 15 billion designs! روی یه زمینه‌ی عجیب غریبه و طراحی متنش کاملا سفید و ساده اس. اینجوری هم عمق ایجاد می‌شه هم خوانایی بالاتر می‌شه و هم کنتراست خوبی بین متن و زمینه‌اش درست می‌شه.البته که تو هر مسئله‌ای رعایت قانون فقط مرحله اوله. باید اونقدر قانون رو رعایت کرد و توش خوب شد که یاد بگیریم چجوری قانون رو رعایت نکنیم و همچنان نتیجه راضی کننده باشه. (پیکاسو؟) این‌ها هم مرحله اول هستن و مخاطب متن هم کسایی‌ان که مثل خودم قرار نیست مراحل بعد رو طی کنن و به طور حرفه‌ای طراحی کنن.پاورقی اینکه احتمالا اگه تو عنوان پست از کلمه &quot;دیزاین&quot; استفاده می‌کردم حرفه‌ای‌تر به نظر می‌رسید ولی همینیه که هست.امیدوارم به درد بخوره؛ خوش بگذره.</description>
                <category>Jewsus</category>
                <author>Jewsus</author>
                <pubDate>Thu, 23 Feb 2023 18:30:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تک روایت</title>
                <link>https://virgool.io/@dododo/%D8%AA%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-erd7rie3z5pq</link>
                <description>مونومیث(بخوانید مونومیس)، یه نظریه درباره چگونگی داستان پردازیه. این نظریه رو جوزف کمپبل تو کتاب &quot;قهرمان هزارچهره&quot; که تو سال 1949 منتشر شد مطرح کرد. این نظریه درباره ساختار کلیِ داستان هاست؛ البته که نه تمام بلکه اکثر داستان‌ها، از جمله داستان‌های اسطوره‌ها و ادیان.تو این مقاله کمی با کمپبل و آثارش آشنا می‌شیم. بعدش به اینکه خود نظریه چیه و شامل چه ایده‌هایی می‌شه می‌پردازیم و در نهایت چند مثال کوتاه از کاربرد این نظریه می‌زنیم. خیلی دوست یه قسمت دوم هم برای این نوشته بنویسم که توش دوتا از &quot;داستان&quot;های مورد علاقه‌ام(سه گانه اصلی و سه گانه پیش‌درآمد(prequel trilogy) ) رو مرحله به مرحله با این نظریه تطبیق می‌دم. ببینیم چی می‌شه.جوزف جان کمپبل Joseph John Campbell اسطوره‌شناس آمریکایی و استاد ادبیات بود. تو نیویورک و سال 1904 به دنیا اومد و تو هاوایی و سال 1987 از دنیا رفت. کمپبل آثار متعددی داره که پیرامون موضوعات مختلفی که تجارت انسانی رو تحت‌تاثیر قرار می‌دن نوشته شده‌ان، از جمله دین‌شناسی تطبیقی و اسطوره‌شناسی.کمپبل خانواده اصالتا ایرلندی و مرفهی داشت و تو کالج زیست و ریاضی می‌خوند، ولی در ادامه به علوم انسانی علاقه پیدا کرد. کمپبل دوندگی هم می‌کرد و چندین مقام هم در همین حوزه کسب کرد. پنج تا از کتاب‌های کمپبل به فارسی ترجمه شده‌ان که لیستشون این پایین هست:قهرمان هزارچهره یا The Hero With A Thousand Faces از انتشارات گل آفتابقدرت اسطوره یا The Power Of Myth از انتشارات مرکزسفر قهرمان یا The Hero’s Journey از انتشارات مرکززندگی در سایه اساطیر یا Myths To Live By از انتشارات دوستانتو آن هستی یا Thou Art That از انتشارات دوستانکمپبل تقریبا کل زندگی‌اش رو صرف مطالعه ادبیات، ادبیات کهن، اساطیر و ادیان کرد و نظریه‌های متعددی رو به اسم خودش مطرح کرد. اولین نظریه مهم کمپبل &quot;کاربرد اسطوره&quot; نامیده می‌شه و به نقش داستان‌های اساطیری در جوامع انسانی در طول تاریخ می‌پردازه. این نظریه چهار کاربرد اصلی برای اسطوره در نظر می‌گیره:1. نقش حقیقت‌شناسانه(متافیزیکال یا مابعدالطبیعه(=آنچه فَرای واقعیت است): اسطوره با تعریف سنتیِ واقعیت در دیدگاه مخاطب بازی می‌کنه. اون رو خم می‌کنه و حتی می‌شکنه. نمادها و استعاره‌هایی که در اساطیر وجود داره این قابلیت رو به مخاطب می‌ده که در دنیایی موازی سِیر کنه و به اعماق غیرقابل‌دسترسی از منطق و دلیل دست پیدا کنه.2. نقش جهان‌شناسانه(کازمولوژیکال): انسان‌های پیشامدرن، در هر عصری که زندگی می‌کردن با استفاده از داستان‌ها می‌تونستن دیدگاه‌هایی رو نسبت به دنیای پیرامونشون داشته باشن. وقتی علم زورش نمی‌رسید، داستان به ما کمک می‌کرد تا از رعد و برق نترسیم و سیل و سونامی رو بفهمیم.3. جامعه‌شناسانه(سوسیولوژیکال): جوامع قدیمی‌تر برای بقا نیاز به نظم و کنترل داشتن تا بتونن به نیازهای ابتدایی خودشون(مثل نمردن! غذای کافی و سرپناه) چیره بشن؛ هرچند این فشار برای برطرف کردن نیازهای ابتدایی امروزه چندان چشم‌گیر نیست. اساطیر نقش مهمی در این یکدستیِ موردنیاز داشتن و باعث می‌شدن تا مردم روش‌های یکسانی برای فکرکردن، قضاوت و نتیجه‌گیری داشته باشن. کنترلِ یه جامعه یکدست خیلی راحت‌تر از جامعه‌ایه که هر فرد ساز خودش رو می‌زنه. در کنار داستان‌ها مراسم، اعیاد و خاطرات مشترک هم به این مورد کمک می‌کردن. (و نمی‌رم سمت اینکه چطور دین هم دقیقا همین نقش رو داشته و داره :دی)4. روان‌شناسانه(سایکولوژیکال): هر انسان در طول زندگی خودش با موقعیت‌های متعددی مواجه می‌شه که نیاز داره به ناخودآگاه خودش رجوع کنه. اینکه در برابر اتفاق‌ها و افراد چه احساساتی داشته باشیم، چطور قضاوت کنیم و تصمیم درست رو بگیریم، نسبت به چه چیزهایی متعصب باشیم یا اهمیت ندیم... همه این‌ها از جمله کاربردهای روان‌شناسانه اسطوره هستن.طبق معمول نوشته‌ام داره طولانی از انتظارم می‌شه ولی تحمل کنین، می‌رسیم به جاهای حساس‌تر. مورد بعدی رو خلاصه‌تر می‌گم.نظریه بعدی کمپبل که از اهمیت زیادی برخورداره، نظریه تکامل اسطوره اس و از این می‌گه چطور اسطوره شکل می‌گیره و منابع الهامش چیا می‌تونه باشه.1. قدرت‌های حیوانی: خیلی از اسطوره‌ها از نقشِ حیوانات استفاده می‌کنن و از زمانی حرف می‌زنن که تکامل گونه‌ها هنوز خیلی پیچیده و پیشرفته نبوده و هنوز مجبور به شکار و گردآوری(hunting/gathering) برای تهیه غذا بودیم.2. قدرت‌های زمین: از وقتی شروع کردیم به یکجانشینی و کشاورزی، از بین‌النهرین گرفته تا اروپا و مصر، اساطیر حضور داشتن. شخصیتی که تو همه این اساطیر وجود داشته زمین، در نقش یک مادرِ مراقب، مهربان و دست‌ودلباز بوده که دائم در حال مردن و زنده‌شدن بوده؛ و در کنارش سایر شخصیت‌ها مثل سیل و صائقه و تغییر فصول و باردهی و ماه و غیره.3. نورهای سماوی: با ظهور ادیان در جوامع پیشرفته‌تر مثل بابل و بین‌النهرین، اساطیر تحت‌تاثیرشون قرار گرفتن و اکثر اساطیرِ مهمی که تا امروز به جا مونده‌ان، از این دوران هستن. از زئوس و ایندرا و دیونیسوس گرفته تا را و براهما و کریشنا و مزدا. بسیاری از داستان‌های موجود در ادیان ریشه در همین نوع اساطیر دارن که کمپبل درباره خیلیاشون صحبت می‌کنه و عناصر مشترکی رو براشون پیدا می‌کنه.4. سیر انسانی: اساطیر در طول تاریخ، بعد از پرداختن به روابط انسان-حیوان، انسان-زمین و انسان-خدا، به نوعی جدید از روابط یعنی انسان-انسان می‌رسن. از جوامعی که ازدواج‌های تعیین‌شده داشتن تا اعتبار ازدواج در کلیسا و در ادامه، ایده &quot;عاشق شدن منجر به ازدواج&quot; که امروزه معتبره تو این دسته‌بندی قرار می‌گیرن.کمپبل معتقد بود خیلی از آثار امروزی(مخصوصا افراد مورد علاقه‌اش: توماس مان، پیکاسو و جیمز جویس) قدرت این رو دارن که همون نقشی که اسطوره در جوامع ابتدایی داشته رو ایفا کنن. همچنین معتقد بود که این داستان‌ها به مخاطب این قدرت رو می‌ده تا فرای موقعیت کنونی‌اش بره.&amp;quotحقیقت یکی‌است و داستان‌ها تنها اسامی مختلف بر آن می‌نهند.&amp;quot –ریگوِدامی‌رسیم به اصل داستان، سفر قهرمان(یا مونومیث Monomyth یا تک‌روایت). در روایت‌شناسی و اسطوره‌شناسی این نظریه کمپبل از جایگاه خاصی برخورداره. کمپبل با همین نظریه تونستن ادیان و اساطیر رو مقایسه کنه و به حقایقش دست پیدا کنه که تا قبلش ممکن نبود. این نظریه می‌گه که هر داستان یک شکل کلی داره و شامل سه مرحله کلی می‌شه: جدایی، تشرف، بازگشت. هرچند کمپبل پافراتر می‌ذاره و از مرحله‌های جزیی‌تری هم صحبت می‌کنه که شامل موراد زیر می‌شه:1. ندای مخاطره: قهرمان داستان تا حالا مشغول زندگی روزمره و معمولی‌اش بوده تا اینکه یه اتفاق مهم می‌افته. ازدست‌دادن عزیزان، پیدا کردنِ چیزی، برخورد با یک شخص یا عنصر جدید، پی‌بردن به حقیقتی که تا حالا نمی‌دونسته، جنگ، ... . این دسته حوادث قهرمان رو فرامی‌خونن تا پا در مسیری ناشناخته بذاره.تو جومانجی اون بازی رو می‌خرن، تو Chinatown اون پرونده قتل اتفاق می‌افته یا تو Life is Beautiful جنگ شروع می‌شه.2. رد کردن ندا: قهرمان در ابتدا به زندگی عادی خود مشغول است. تغییرات سخت و مخاطرات نامطلوب هستن. سعی می‌کنه اهمیتی به اتفاق نده، اون رو انکار کنه یا خودش رو کنار بکشه، احساس ضعف می‌کنه و فکر می‌کنه از پس این ماموریت برنمیاد.تروی اول راضی به شرکت در جنگ نمی‌شه، شهردارِ Jaws سعی می‌کنه اهالی رو راضی کنه که خطری در کار نیست.3. مساعدت فراطبیعی: یک اتفاق ماوراالطبیعه باعث می‌شه قهرمان بتونه اندای مخاطره رو واضح‌تر ببینه و از اهمیتش آگاه بشه. مثلا ممکنه خواب ببینه و تو خواب اسراری براش آشکار بشن، یا شنیدن وحی و الهام.آلیس در اعماقِ لونه خرگوش، دیدنِ نالا و روح موفاسا و اون میمون تو شیرشاه یا مادربزرگِ Moana.4. گذر نخستین از آستانه: مرحله سوم باعث می‌شه تا قهرمان نظرش رو عوض کنه و تصمیم بگیره به مخاطره تن بده، چون حالا چیزهایی می‌دونه که قبل از مرحله سوم نمی‌دونسته. مثلا می‌فهمه سرنوشتش این بوده، می‌فهمه یه فرد برگزیده‌اس، وصیت پدرش بوده، ... .مثل عوض‌شدن نظر شهردار تو Jaws یا برگشتن سیمبا به خونه.5. شکمِ نهنگ: تولدی تازه، دنیایی نو، کشف‌نشده، منتظرِ حادثه.یونسِ حاضر در شکم نهنگ یا دوروتی و مترسک و مرد حلبی تو جاده منتهی به شهر اُز، آلیس در انتهای لونه خرگوش، ماسک به صورت جیم کری می‌چسبه.6. جاده آزمون: قهرمان در ابتدای مسیر با چالش‌های متعددی مواجه می‌شه و هر بار آزموده می‌شه تا لیاقت خودش رو برای ادامه مسیر ثابت کنه.قرص‌های کوچیک و بزرگ‌کننده تو آلیس سرزمین، قتلِ تو رخت‌خواب و تارعنکبوت، خلافکارهای هرروزه تو مردعنکبوتی، ... .7. ملاقات با الهه: قهرمان با موجودیتی ماورای برخورد می‌کنه و ازش چیزهایی دریافت می‌کنه که هر کدومشون به نوعی برای ادامه مسیر آماده‌اش می‌کنن. نصیحت، یه راز، حتی اشیاء.گجت‌های جیمز باند و کارآگاه گجت، روحِ ربات‌های شکست‌داده‌شده تو مگامن، لباسِ مردعنکبوتی، ماشینِ بتمن، ... .8. زنِ وسوسه‌گر: مواجه قهرمان با &quot;وسوسه&quot; در قالب زن که لزوما بد و شیطانی نیست. فقط این رو می‌گه که قهرمان تو مرحله با یک شخصیت مونث، به چیزی وابستگی و تمایل پیدا می‌کنه. استعاره‌ای از دلبستگی به عناصر دنیوی، کورشدن توسط احساسات و ناتوانی در تعقل. این وابستگی شامل، و نه محدود به، علایق فیزیکی/جنسی، عادت به خانه(همچنین شهر، کشور و غیره)، حواس‌پرت‌کنی‌ای که حتی بعضی اوقات از آنتاگونیست(ضدقهرمان) داستان ریشه می‌گیره.پادمه برای آناکین اسکای‌واکر، لِیا برای پسرش، مری‌جین برای اسپایدرمن، حوا برای آدم، ... .9. تسویه‌حساب: قهرمان در این مرحله تصمیمش رو گرفته و وقتش رسیده تا با چیزی که قدرت مطلق تو زندگی‌اش رو در دست داره مواجهه کنه. پدر، خدا، نیستی، شاه، مادر، رییس و صاحب‌کار، حتی نهاد و خودنهاد(Ego, Superego).10. خداسازی: نقطه اوج قهرمان. جایی که به درجه بالاتری از فهم و درک رسیده و مخاطب دیگه نمی‌تونه باهاش همذات‌پنداری کنه. نامیرا شدن، معراج، صعود به جایی که از هر نقطه حاضر تا حالا بالاتره.11. مزیت نهایی: ماموریت با موفقیت به پایان رسیده و قهرمان به معنی واقعی قهرمان شده. پاداشش رو دریافت می‌کنه و مایه‌ای که در روحِ مانای رقبا جریان داشته رو به دست میاره.سیمبا شاه جدید حیوانات، لوک به عنوان آخرین جِدای، زئوس و یَهوه و بودا و ... .12. امتناع از بازگشت: هرچند که قهرمان مسیر طولانی‌ای رو اومده ولی تعلق اولیه‌اش به دنیاییه که در ابتدای داستان باهاش آشنا شدیم. اون ممکنه خودش رو بالاتر از همرده‌های سابقش بدونه و نخواد برگرده.یوسفی که عزیزه مصر شده سختشه با برادراش برگرده، سیمبا به تیمون و پومبا عادت کرده، ... .13. پرواز جادویی: در نهایت اما برمی‌گرده. قهرمان مجبوره خیلی چیزا رو باقی بذاره تا بتونه به دنیای اولیه‌اش برگرده. این پرواز حتی ممکنه از پرواز اولیه که &quot;از&quot; دنیای اولیه بوده سخت‌تر بوده باشه.یودا با وجود زندگی تو تبعید راضی می‌شه لوک رو تمرین بده، سیمبا قبول می‌کنه پیش بقیه شیرها بمونه، ... .14. نجات از &quot;نبودن&quot;: قهرمان راهی پیدا می‌کنه تا دنیای جدید بتونه نبودش رو تاب بیاره.15. گذر دوباره از آستانه: تمام هدف قهرمان این بوده که بعد از کسب همه تجارب و سفرکردن و برگشتن بتونه تو دنیای هرروزی خودش دووم بیاره. باید بتونه &quot;حقیقتش&quot; رو قبول کنه و از پسش بر بیاد. هرچند این اتفاق می‌افته چون قهرمان مشکلات بزرگتری رو حل کرده و حقیقتِ هرروزه‌اش –از دیدِ جدیدی که به دست آورده- با وجود کوچیک نبودن، حریف خیلی قدری هم نیست.16. ارباب دو دنیا: قهرمان حاکم بر هر دو جهان. هم جهان حادثه و سفر و رخدادهای غیرقابل پیش‌بینی و هم اربابِ جهان هرروزه و تکراری.17. آزادی: قهرمان به دنیای عادی‌اش برمی‌گردد اما این بار شخص جدیدی است. از پس کارهایی برمیاد که قبلا نمی‌تونسته، چیزهایی رو می‌دونه که قبلا نمی‌دونسته و داستان اینجا تموم می‌شه.موبی دیک، جنگ ستارگان، اودیسه، جین ایر، شیرشاه، هابیت، هری پاتر و تعداد خیلی، خیلی داستان‌های دیگه از این روند الهام گرفته‌ان و ازش استفاده کرده‌ان. هرچند ممکنه که نه تک‌تکِ مراحل رو با جزییات طی کنن ولی تو همین دسته‌بندی قرار می‌گیرن.سرما خوردم بقیه‌اش بعدا.</description>
                <category>Jewsus</category>
                <author>Jewsus</author>
                <pubDate>Thu, 18 Aug 2022 19:29:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات شمال؟ نه چندان</title>
                <link>https://virgool.io/@dododo/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-vpmnadqe7pm9</link>
                <description>سه تا استان های ایران که در حاشیه دریای خزر و دامنه رشته کوه البرز هستن شمال تلقی میشن. از غرب به شرق استان‌های گیلان، مازندران و گلستان. شمال از شرق به خراسان شمالی، از غرب به اردبیل و از جنوب به قزوین و تهران و سمنان می‌رسه.راه‌های ارتباطی به شمال از شرق شامل جاده 22 یا جاده ساحلی(که سرخس و مشهد رو به بجنورد، گرگان، ساری، چالوس، رشت و در نهایت خلخال وصل می‌کنه)، جاده 59 یا جاده چالوس(که چالوس رو به کرج وصل می‌کنه)، جاده 77 یا هراز(آمل به تهران)، جاده 79 یا فیروزکوه(قائمشهر به تهران) و دو آزادراه 1(رشت به قزوین) و آزادراه 3 یا تهران شمال که 50 ساله دارن می‌سازنش هستن.در کل برای رسیدن از تهران به شمال یا باید برین وسط(کرج و چالوس)، یا چپ(قزوین و رشت) و یا راست(هراز یا فیروزکوه). هر سه‌تای این جاده‌ها از کوه‌های البرز رد می‌شن پس خیلی پیچ‌پیچی و قشنگن. جاده‌ای که شهرهای خود شمال رو به هم می‌رسونه از لب ساحل می‌گذره و همون جاده 22 هست.شبکه راه‌آهن اما چندان فعال نیست چون موانع خیلی زیادی سر راه هست. فقط یه خط از گرمسار(استان سمنان) به گرگان و یک خط دیگه از قزوین به رشت هست. نکته قابل تاسف اینه که از قائمشهر تا رشت هیچ خط راه‌آهنی وجود نداره. البته حرفش هست که قراره ساخته بشه ولی هاها، بعیده نسل ما ببینه‌اتش.بزرگترین شهرهای شمال به ترتیب رشت(با اختلاف)، گرگان، ساری، بابل و آمل و قائمشهر هستن(و بقیه به نسبت کوچیکترن). با اینکه خیلی از شهرهای شمال ساحل دارن، ولی فقط چندتا شهر هستن که بندر دارن(و باز بین همونا، همه‌اشون در حال حاضر فعال نیستن). بندرهای شمال از غرب به شرق شامل (گیلان:)آستارا، انزلی، کیاشهر؛ (مازندران:)نوشهر، فریدونکنار، امیرآباد؛ (گلستان:) بندرگز، بندرترکمن می‌شن. البته سازمان بنادر و دریانوردی ایران فقط آستارا، انزلی، نوشهر و امیرآباد رو فعال معرفی کرده.جاده و ریل و دریا رو گفتیم، می‌مونه آسمون. این سه تا استان چندتا فرودگاه دارن. هر مرکز استان یه فرودگاه بین‌المللی داره(اگه می‌خواین گیر بدین، دقیقا بین‌المللی نیستن. &quot;مرزهوایی&quot; هستن)، فرودگاه‌های رشت(به نام فرودگاه سردارجنگل)، ساری(به نام فرودگاه دشت‌ناز) و گرگان. علاوه بر اون شهرهای نوشهر و رامسر هم فرودگاه‌های داخلی دارن. کلاله(گلستان) هم یه فرودگاه کوچیک داره که عملا ازش استفاده‌ای نمی‌شه. همچنین بیشه‌کلا(محمودآباد، مازندران) یه فرودگاه افسریِ نیروهوایی و آموزش خلبانی، و نمک‌آبرود(چالوس، مازندران) یه فرودگاه تفریحی دارن. شلوغ‌ترینِ این فرودگاه‌ها به ترتیب ساری، رشت، گرگان، رامسر و نوشهر هستن.برسیم به مردم و فرهنگ و زبان. برخلاف اکثر نقاط ایران، شمال کاملا آبادیه. یعنی اینجوری نیست که وارد یه شهر بشی و بعد از پشت‌سرگذاشتنش چند کیلومتر تو جاده، بمونی تا برسی به شهر بعدی؛ بلکه یه سره شهر و روستاست و این مسئله بررسی لهجه و زبان رو یکم پیچیده می‌کنه. پیچیده به این معنی که شهر به شهر، لهجه‌ها خیلی دقیق تغییر نمی‌کنن و همچنین اینجوری نیست که تو یه شهر فقط یکی دو لهجه خاص صحبت بشه بلکه همه چی تو هم رفته و پریشونه، ولی واسه اینکه یه تصویری داشته باشیم می‌شه گفت که اگه در امتداد ساحل از غرب به سمت شرق حرکت کنیم(و خوشحالم که استان‌ها خیلی &quot;نازک&quot;ان و این جهت حرکت معنی داره):اول گیلان که تو غربی‌ترین نقطه‌اش آستارا ، همه ترکی حرف می‌زنن. در ادامه تالش و زبان تالشی که خیلی شباهتی به سایر زبان‌های حاشیه خزر نداره و راحت قابل تشخیصه. از رضوانشهر دیگه زبان غالب گیلکی می‌شه. رشت، انزلی، آستانه لاهیجان، لنگرود و رودسر و اشکورات هم همینطور. تو جنوب استان و دامنه‌های البرز(مثل رودبار و الموت و ماسال) زبان‌های تاتی و کردی هم وجود دارن ولی به طور جزیی. تا چابکسر که گیلان تموم می‌شه زبان کاملا گیلکی هست(البته از لنگرود و رودسر لهجه یکم متفاوته). می‌رسیم به رامسر که مازندران شروع می‌شه. مردم اکثرا گیلانی و زبان غالب هم گیلانیه ولی به اندازه‌ای مازندرانی قاطی‌اش هست که بشه تشخیص داد. تنکابن هم همینطور. از چالوس دیگه کم کم زبان مازندرانی می‌شه(ما به مازندرانی هم می‌گیم گیلکی ولی اشتباهه، شما نگین). از نوشهر دیگه کاملا مازندرانی می‌شه. نور و آمل، بابل، تا ساری و گلوگاه که آخرین شهرستان مازندرانه هم اوضاع همینه(هرچند باز همون لهجه‌ها هم متفاوتن برای شرق و غرب مازندران). می‌رسیم به استان گلستان که تا سال 1376 جزو مازندران بود پس طبیعیه که مردم، فرهنگ و زبان خیلی با مازندران یکی باشه، که هست. از بندرگز که اولین شهر استان گلستان هست تا کردکوی و گرگان و علی‌آباد کتول تقریبا زبان مثل ساری و امل و بابل هست، ترکیب مازندرانی(دوباره، یکم متفاوته و مازندرانی‌ای که تو گرگان، ساری و نور صحبت می‌شه همه‌اشون با هم اختلاف جزیی دارن) و فارسی. از اون به بعد ترکمنی هم قاطی‌اش می‌شه. به طوریکه تو آق‌قلا و گنبدکاووس اکثرا ترکمن هستن و ترکمنی صحبت می‌کنن.این استان‌ها از لحاظ شاخص توسعه انسانی(HDI) هم نسبتا اوضاع خوبی دارن؛ بطوریکه مازندران بعد از تهران و البرز و اصفهان، چهارمه. گیلان البته دهم و گلستان هم بیست و دوم از سی و یک استان.یه سری اطلاعات حوصله‌سربر و جزییات بیشتر:[1] نتایج پژوهش نشان داد که در میان شهرستان های استان گیلان در بخش شاخص های ترکیبی، بندرانزلی توسعه یافته ترین شهرستان و شهرستان تالش در پایین ترین رتبه توسعه یافتگی قرار داشته است. در بخش شاخص های اجتماعی-فرهنگی، آموزشی، شهرستان بندرانزلی توسعه یافته ترین و شهرستان تالش توسعه نیافته ترین شهرستان می باشد. همچنین در بخش شاخص های اقتصادی، شهرستان بندرانزلی توسعه یافته ترین و شهرستان رودسرتوسعه نیافته ترین و در نهایت در بخش شاخص های بهداشتی-درمانی، شهرستان لاهیجان توسعه یافته ترین و رضوانشهرتوسعه نیافته ترین شهرستان استان گیلان از نظر دسترسی به شاخص های بهداشتی-درمانی می‌باشد.یافته ها همچنین نشان می دهد که نواحی مرکزی استان در راس آن شهرستان بندر انزلی از شرایط مساعدتری به نسبت سایر شهرستان‌ها برخوردار بوده و بین شهرستانهای ساحلی و غیر ساحلی تفاوت وجود دارد.[2] نتایج به دست آمده نشان دهنده عدم توزیع هماهنگ امکانات وخدمات در شهرستان های این استان می باشد. به شکلی که شهرستان های گرگان، بندر گز و کردکوی از لحاظ برخورداری از جمیع امکانات وخدمات نسبت به دیگر شهرستان های استان در رتبه نخست و شهرستان های بندر ترکمن، مینو دشت،آزادشهر و آق قلا در رتبه آخر قرار دارند.در کل، نسبتا غرب و جنوب گلستان، غرب مازندران، شهرهای پرجمعیتِ شرق مازندران و مرکز گیلان توسعه‌یافته‌تر هستن.طبق منابع رسمی، اکثر مردم شمال مسلمان و شیعه‌ان؛ هرچند در شرق گلستان و بین ترکمن‌ها سنی‌ها خیلی زیادن. در طول تاریخ مسیحیت کمی به گیلان نفوذ کرد و همچنین تسنن در فومن و جنوب گیلان. هرچند از لحاظ تاریخی مردم حاشیه خزر، سالها بعد از حمله مسلمانان به اسلام روی آوردن؛ البته وقتی بعد از دویست-سیصد سال روی آوردن دیگه خیلی روی آوردن و سلسله علویان کاملا شیعه بودن و دین رسمی مازندران اسلام بود. حالا که به اینجا رسید یکم از تاریخ هم بگیم. قسمت‌های شمالی ایران به علت وجود موانع طبیعی خیلی زیاد(جنگل های انبوه، کوه های سربه فلک کشیده، باران سیل آسا، رطوبت زیاد،  باتلاق هایی با بخارهای بدبو، بیشه زارها و رودهای متعدد و مسیرهای صعب  العبور) چندان تو صحنه تاریخ نبودن و اینهمه سلسله و جنگ و فتوحاتی که تو ایران اتفاق می‌افتاد زیاد دامن‌گیر این نقاط نبود، بطوریکه از زمان ساسانیان تا صفویان(تقریبا 1200 سال، و اونهم بعد ازینکه کل ایران در زمان صفویان یکپارچه شد) مازندران یه ایالت خودمختار بود(یعنی نه اینکه مخالفتی با حکومت مرکزی داشته باشه ولی توسط حاکم‌های محلی اداره می‌شد). تپورستان(مازندران، طبرستان قبل از اسلام) حتی به اسکندر هم به راحتی تن ندادن و داستان نسبتا جالبی درمودش هست که این پایین می‌ذارم:در همسایگی هیرکانیا مردمی می‌زیستند که موسوم به ماردها بودند. اینها حاضر نشدند رسولانی نزد اسکندر فرستاده و تمکین کنند. این قضیه بسیار به اسکندر گران آمد و گفت: خیلی غریب است که یک مشت مارد نمی‌خواهند مرا فاتح بدانند. پس از آن از قشون خود عده ای از سپاهیان زبده  برداشته و قصد ماردها حرکت کرد و در طلیعه صبح مقابل آنها پدید آمد.  ماردها بلندی‌ها رااشغال کرده بودند و اسکندر پس از جنگ آنها را از  مواقعشان براند.  بر اثر این احوال آنها به داخل مملکت خود عقب نشستند و  دهات همجوار به دست مقدونی‌ها افتاد. ولی پس از آن حرکت قشون مقدونی به  درون ولایت آنها دچار مشکل گردید، توضیح آنکه جنگل‌های وسیع و کوه‌های بلند  در اینجا زیاد بود و بومی‌ها جلگه‌ها را هم با استحکاماتی  سد کرده بودند.تپوری‌ها مخصوصا (به عمد) درختان را خیلی نزدیک به هم کاشته اند. پس از آنکه این  درختها قدری نشو و نما کرد، ماردها جوانه‌های درختان را با دست در خاک فرو  میبرند و هر یک از جوانه‌ها جوانه‌های دیگری را بیرون می‌دهد ولی تپوری‌ها  نمی‌گذارند جوانه‌ها بطور طبیعی برویند  بلکه آنها را بهم نزدیک کرده گره  میزنند و بعد این ترکه ها دارای برگهای ضخیم میگردد تمام این زمین را فرو  می‌گیرد. بدین ترتیب از جوانه‌ها و شاخ و برگ‌های آنها دامی مانند تور  ایجاد شده تمام راه را مسدود می‌دارد. برای حرکت قشون اسکندر چاره ای جز  استعمال تبر نبود ولی آنهم در مقابل سختی درختان  که از گره‌های زیاد و از  شاخه های درهم دویده حاصل شده بود به کار نمی‌آمد.از طرف دیگر تپوری‌ها در پناه استحکامات خود به مقدونی ها باران تیر می‌باریدند. بلاخره اسکندر  امر کرد که این جنگل ها را از هر طرف احاطه کنند و اگر روزنه‌ای یافتند  حمله برند. مقدونی‌ها چنین کردند و چون محل را نمی‌شناختند اغلب مقدونی‌ها  راه را گم کردند. در این احوال تپوری‌ها اسب اسکندر که بوسیفال نام داشت را ربودند. اسکندر چون این اسب را خیلی دوست می‌داشت در خشم فرو  رفت  جارچی فرستاده، تهدید کرد که اگر اسب او را پس ندهند به احدی امان  نخواهد داد. پس از این تپوری ها اسب را به او رد کردند با وجود این اسکندر  امر کرد درختان را بیندازند از کوه خاک آورده روی جوانه‌ها و شاخ و برگ‌ها  بریزند. مقدونی‌ها به اجرایی امر اسکندر پرداختند و تپوری‌ها چون دیدند  استحکامات آنها بدین ترتیب خراب خواهد شد فرستاده‌ای فرستادند و تمکین  کردند. پس از آن اسکندر فرادات را حاکم آنها قرار داده و به اردوی خود  برگشت.تو پرانتز باید اینو بگم که وقتی تو تاریخ می‌گیم مازندران، عملا همون مازندران و گلستان هست، گفته بودیم که فقط گیلان و مازندران فرق دارن. و چون حدود طبرستان تو طول تاریخ عموما از تمیشان(تقریبا بندرترکمن) تا رودسر بوده، واسه همین عمده‌ی &amp;quotشمال&amp;quot ایران مازندران هست.از استقلال گیلان هم اینو می‌شه گفت که اونا هم خیلی زیربار زور حاکمان مرکزی نمی‌رفتن و حتی در زمان مغول‌ها هم برخلاف همه‌جای ایران مستقل بودن حتی الجایتو به حاکم محلی اجازه داد کار خودشو بکنه و یه دختر مغول هم بهش داد.نکته موردتوجه بعدی اینه که گلستان و مازندران تقریبا یکسان هستن ولی با گیلان هیچوقت در تاریخ تو یک تقسیم‌بندی قرارنگرفته‌ان.توریسمتقریبا همه‌جای شمال جای دیدنی داره. از شرق به غرب، ماسوله و قلعه‌رودخان و استخر لاهیجان و شیطان‌کوه و ارتفاعات ماسال و تپه مارلیک در گیلان؛ هتل قدیم و بلوار کازینوی رامسر، نمک‌آبرود و خانه نیما یوشیج و آبشار آب‌پری و قله دماوند و فیلبند و پل ورسک و سه‌خط‌طلا و برج ساعت و باغ عباس‌آباد و کاخ صفی‌آباد در مازندران و پارک ملی گلستان و ناهارخوران و النگ‌دره در گلستان بخش کوچیکی از این دیدنی‌ها رو شامل می‌شن.همونطور که شاید تا الان متوجه شده باشین، چالوس هم در جاده ساحلی قرار داره، هم از طریق آزادراه و جاده چالوس به تهران وصله و هم با نوشهر که هم فرودگاه و هم بندر داره 5 کیلومتر فاصله داره. همچنین پرجمعیت‌ترین شهرِ غرب مازندرانه. همچنین از قدیم تقریبا مرز بین فرهنگ مازندرانی و گیلانی بوده، نکته‌ای که تو اولین تقسیم‌بندی استانی ایران هم مشهوده.من این پست رو عید 1401 تا اینجا نوشتم و قبل از انتشار به این فکر کردم که چه کاریه، چی بگم؟ من اصلا کی هستم که چیزی بگم و اصلا چرا اهمیت بدم؟ چرا اصلا یه دیدگاه شتاب‌گرایانه نداشته باشم و تو پروسه خراب شدن همه چیز، شریک نشم؟! مرگ یه بار شیون یه بار. ولی نمی‌تونم، خونه‌امه، دلم می‌سوزه. پس:اورتوریسماُوِر-توریسم یا بیش-توریستی وقتی اتفاق می‌افته که کلی آدم از یه نقطه خاص بازدید می‌کنن، در حدی زیاد که اون مقصد تحمل این همه آدم رو نداشته باشه؛ تو همه جای دنیا هم وجود داره. رم، بارسلونا، فلوریدا، تایلند و ترکیه، همه جا. تو ایران هم هست، حرم ها و مساجد تاریخی، تخت جمشید، میدان شاه، و بدیهی‌تر از همه: شمالعلل وقوعاز راحت شدن مسافرت، ازدیاد وسایل نقلیه، تکثر جمعیتِ طبقه متوسط که پول و وقتشون می‌رسه برن مسافرت گرفته تا اینترنت که خودش به روش‌های مختلف باعث اورتوریسم می‌شه. مثلا دیگه لازم نیست بریم دنبال هتل بگردیم، از تو گوشیمون از 4 روز پیش اتاق رزرو می‌کنیم، بلیط اتوبوس می‌خریم، با تور هماهنگ می‌کنیم، ... . همه اینا مواردی هستن که باعث می‌شه توریسم فعال باشه و در موراد شدید به اورتوریسم تبدیل بشه.اینکه چرا یه مقصد، دچار بیش-توریستی می‌شه و بقیه مقاصد نه هم دلایل جالبی داره. مثلا ساحل و آفتاب از دلایلشه. معروفه که کشورهای جنوب اروپا &quot;آفتاب فروشی&quot; می‌کنن، یعنی آفتاب و ساحل هدف خیلی از مسافرهاییه که از کشورهای شمالی‌تر و کم‌آفتاب‌تر میان. دلیل بعدی نزدیک بودن به مراکز جمعیته. مثلا پارک Yosemite تو کالیفرنیا خیلی معروفه چون توی ایالت بسیار پرجمعیت کالیفرنیا قرار داره و هدف &quot;نزدیک‌تری&quot; برای کلی مسافره. اهدافی که نزدیک به مراکز جمعیت هستن عملا به تنها انتخاب موجود می‌شن. مثلا برای ما ایرانیا &quot;مسافرت بین‌المللی&quot; تو اکثر موراد همین آنتالیا و ارمنستان و باکو و تفلیس رو شامل می‌شه و دلیل عمده اینه که نزدیکن. انتخاب اول برای تهران(که بزرگ‌ترین مرکز جمعیت ماست) چیه؟ شمال. نزدیکه، هواش خوبه، دریا داره، خیلی گرون نیست، جاده اش قشنگه و میشه یکی دو روزه هم رفت و اومد. اما!جمعیت شهرهای شمال، غیر از رشت، ساری، آمل، بابل و قائمشهر و گرگان همه زیر 200 نفره. این یعنی یه شهر که 50 هزار نفر جمعیت داره، یه اندازه 50 هزار نفر نونوایی داره، به اندازه ماشین‌های 10 هزار نفر جاده‌هاش جا دارن، هواش برای 50 هزار نفر خوبه، بقالی و رستوران و چراغ راهنمایی و سطل آشغال و بانک برای 50 هزار نفر داره. حالا برگردیم به &quot;اما&quot;ی پاراگراف قبلی. اما! وقتی یهو تو سه روز 200 هزار نفر وارد شهر می‌شن، اون 6 تا نونوایی که باید 10 هزار نفر رو سیر می‌کردن الان باید 210 هزار نفر رو سیر کنن، و نتیجش می‌شه صف های طولانی، هوای کثیف، ترافیک، زیاد شدن جرائم، گرانی و تورم، افزایش کرایه خانه‌های استیجاری و در یک کلام کمیاب شدن همه چیز.بدترین چیز چیه؟ اینکه اورتویسم به اورتویسم ختم نمی‌شه. خیلی از این &quot;توریست&quot;ها بعد از مدتی تبدیل به مهمون ناخوانده می‌شن. از یکی دوبار مسافرت در سال به ده-بیست بار، تا اجاره خونه، تا دوست و آشنا پیدا کردن تا خرید سالانه برنج و چایی از &quot;فلانی که شمال آشناست&quot;، تا خرید خونه و در نهایت ساکن شدن در مقصد. و اینجوری بود که جمعیت شهرها هر 5 سال، 500 درصد زیاد می‌شه و ترافیک به تصویری عادی تبدیل می‌شه و کرایه خونه به قیمت خرید خونه می‌رسه تا حدی که با خونه‌های &quot;داخل شهر تهران&quot; معاوضه می‌شه و از هر 10 نفر 4 نفر لهجه تهرانی دارن و از هر 10 تا مغازه 7 تا بنگاه و املاک می‌شه و &quot;اجاره و خرید ویلا&quot; نتیجه اول گوگل کردنِ اسم شهرها می‌شه و &quot;شهرستان چالوس&quot; تو کمتر از 7 سال به سه تا شهرستان تقسیم می‌شه و همسایه‌های هم محلی می‌شن یزدی و اصفهانی.راه حلاکثر کارهایی که می‌شه کرد به عنوان مسافره. اول از همه مستقر نیشن، خونه و ویلا و زمین نخرین، بمونین! هر تعطیلی‌ای که می‌شه که حتما نباید برین شمال، یه بار بمونین، یه بار برین جای جدید پیدا کنین، ایران به این وسعت چرا گشت و گذار تو یه جای جدید نه؟ شهر قشنگ و نزدیک هم که کم نداریم. اصفهان و کاشان و قزوین و شیراز و یزد و تبریز و کرمانشانه و مشهد، بچرخین! تا کِی شمال شمال؟اگر هم اونقدر خرفت هستین که همیشه همون یک جا رو به عنوان مقصد انتخاب می‌کنین، تمیز باشین. جدا از اینکه کرونا هست و همیشه تو تعطیلات پیک جدید کرونا به وجود اومده(به خاطر سیل مسافرا)، آشغال نریزین، ترافیک نکنین، یه خانواده و سه تا ماشین نیاین جا نیست! خیابونا جا نداره، پمپ بنزینا همیشه صفه نونوایی هیچوقت موقع شلوغی نون نداره، قیمت همه چی تو تعطیلات گرون می‌شه و وقتی می‌رین هم برای ما که می‌مونیم کم نمی‌شه. یه لحظه از اینور با ماجرا نگاه کنین، اگه می‌تونین از دریا و کباب و استخرتون بیخیال شین. دخل و خرج شما با همدیگه همخونی داره ولی گرونی مازادی که شما باعثش می‌شین، به دخلِ بومی‌ها همخونی نداره. اگه ماهی 10 تومن در میارین و روزی 500 تومن خرج می‌کنین، بدونین که تو شهرهای مقصدتون کار نیست، پول هم نیست. چیزی تولید نمی‌شه، کارخونه‌ای اگه هست ورشکست شده یا داره می‌شه. همه جوونا یه دلال خونه و زمین هستن یا بوتیک و رستوران.80 درصد مشاغل شامل همین سه دسته محدودن.به عنوان بومی هم فقط می‌شه اهمیت داد و اطلاع‌رسانی کرد، آگاه بود و تذکر داد. اگه جایی که مسافر زیاد میاد مغازه دارین بگین سطل آشغال کجاست، بگین آتیش نزنن، بگین مواظب باشن و یادگاری ننویسن و سریع برن! خونه ها و زمین‌هاتونو نفروشین. ویلا و شهرک نسازین، بخاطر چندرغاز و &quot;شبی دو تومن کرایه ویلای استخردار&quot; وطن‌اتون رو نفروشین، چون تا الان فروختین که شده فلسطین اشغالی، همونجوری که به اسرائیلی‌ها فروختن و حالا نمی‌تونن پس بگیرن. نذارین بدون جنگ فتح‌اتون کنن.اگه مخاطب این حرف‌ها هستین و فکر می‌کنین زیاده‌روی کردم، بدونین که نه، زیاده‌روی نکردم. فقط خسته‌ام و عصبانی از اینکه تنها دفعه‌ای که زندگی روی خوششو به ما نشون داده محل تولدم و زندگی‌امونه و همون رو هم دارین می‌گیرین. از دوم دبستان یادمه که گوجه کیلویی 300 تومن بود، یه تعطیلات شد و همه بازاریا قیمت رو کردن کیلویی 500. تعطیلات تموم شد و مسافرا رفتن ولی گوجه دیگه کیلویی 300 نشد.(فارغ از تورم وحشتناکی که همه جا هست! اگه هنوز فکر می‌کنین دارم زیاده‌روی می‌کنم قیمت اجاره و خرید خونه تو نور و محمودآباد و نوشهر و رامسر رو چک کنین. عکس نمی‌ذارم چون ساعت به ساعت زیاد می‌شه)اگه هنوز فکر می‌کنین زیاده‌روی کردم، اینو بدونین که امروز مراسم چهلم یه بدبختیه که خودم لحظه مرگش تو صحنه بودم. 60 ساله، آذری و کارگر فضای سبز شهرداری. با همکاراش کنار خیابون مشغول کار بود که یه لندکروز(که قطعا نمره تهران بود) اومد و زد بهش. کوبید به کله‌اش و بدنش موند بین ماشین و نیسانِ شهرداری، ترکید. پلیس اومد، جسدش رو گذاشتن تو یه پلاستیک بزرگ، ترافیک شده بود و من داشتم پیاده می‌رفتم سرکارم که 200 متر جلوتر از محل حادثه بود. یه نفر اومد جنازه اش رو بکشه کنار که ماشینای دیگه رد بشن، ولی یه چیزی شد و خون فواره زد و اونیکه داشت می‌کشیدش کنار حالش بد شد و رفت کنار. مردم عصبانی و ترسیده، به راننده مقصر گیر می‌دادن و سوال می‌پرسیدن و می‌گفتن چرا زدیش بنده خدا رو، حواست کجا بود، اینو کشتی خودتم بدبخت کردی خونش افتاد گردنت. راننده لندکروز چه جوابی داد؟ &quot;حالا دیه‌اش که چیزی نیست، پولشو می‌دم. یه کوپنه دیگه&quot; و این نقل قول نیست، چیزیه که خودم شنیدم. (البته مردم اینو که شنیدن ریختن سرش زدنش و پلیس با تیر هوایی جداشون کرد ولی...)اگه هنوز هم فکر می‌کنین زیاده‌روی کردم، دیگه نمی‌دونم باید چی بگم، جز اینکه صبر کنین تا ده سال دیگه یاد حرف من بیفتین. تعطیلات خوش بگذره، عید قربان(??) هم مبارک.</description>
                <category>Jewsus</category>
                <author>Jewsus</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jul 2022 14:43:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جیمینی پیمینی</title>
                <link>https://virgool.io/@dododo/%D8%AC%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-ov4bw1yhtxea</link>
                <description>ایدئولوژی، یه مجموعه منظم از ایده هاست. یه مجموعه از باورها و اندیشه ها که به فردِ معتقد بهش، مسیر رو نشون میده. یه جهت گیری شناختی که ما آدم ها باهاش تصمیم میگیریم، دلیل می‌آریم و درست و غلط رو از هم تشخیص می‌دیم. ایئدولوژی‌ها، خودآگاه یا ناخودآگاه مرجع توجیه و تقلید ما هستن، دریچه‌ای که ما دنیا رو از توش می‌بینیم. ایدئولوژی می‌تونه یه دین، یه حزب سیاسی یا حتی یه مکتب ادبی باشه.البته معمولا درباره دید کلیِ یه &quot;فرد&quot; صحبت می‌کنیم از کلمه جهان‌بینی/worldview استفاده می‌شه و وقتی مقیاس بزرگتره(مثل سیستم‌های اقتصادی و سیاسی) از کلمه ایدئولوژی/ideology.ایدئولوژی توی فلسفه، روانشناسی و جامعه‌شناسی خیلی موضوع مهمیه و درباره‌اش خیلی نوشته شده و می‌شه. کلمه ایدئولوژی برمی‌گرده به ریشه یونانیش، ἰδέα (همون idea، به معنی اندیشه یا الگو) و λογῐ́ᾱ (پسوند logia به معنی مطالعه و بررسیِ چیزی). مبدع کلمه آنتوان دو تراسی بود و باور داشت که این علمِ اندیشه‌شناسی بر پایه دو اصله:احساساتی که انسان ها به واسطه تعامل با دنیا تجربه میکننایده هایی که به واسطه اون احساسات به وجود میادمارکس تعریف خودش رو از ایدئولوژی داشت. &quot;مجموعه ای از باورهای غلط که توسط قشر حاکم به صورت آزادانه -و به مثابه ابزاری برای جاودانه سازی- ترویج داده می‍شه&quot;. این خودش مبحث جداگونه‌ایه (که درباره‌اش نمی‌دونم).جوامع انسانی معمولا ایدئولوژی هایی رو به عنوان یک جامعه دنبال می‌کنن. مثال بدیهی، آلمان نازی یا شوروی کمونیستی. هرچند جامعه جهانیِ امروز ما یه جامعه پسا-ایدئولوژیک /post-ideologic تلقی می‌شه.جامعه پسا-ایدئولوژیک جامعه‌ایه که (برخلاف دوتا مثالی که بالا زدیم) نمی‌تونه به راحتی به یک یا چند ایدئولوژی مخصوص ارتباط داده بشه (که شاید بشه گفت از دهه 1960 شروع شد. همونجایی که این کلمه باب شد).تو تعریف ایدئولوژی -تو مقیاس فردی- گفتیم که می‌تونه یه وسیله برای توجیه (/خود-توجیهی. توجیه کردنِ خودمون در پیشگاه خودمون) باشه. این مبحث از اینجا می‌تونه خیلی شاخه شاخه بشه. مثلا از یه دیدگاه روانشناسانه با مطالعه ایدئولوژی‌های فرد ریشه‌(ها)ی اعمال و افکارش رو جویا بشیم؛ و یا می‌تونیم از یه دیدگاه محاکمه‌گرانه، علل احتمالی انجام یه کار اشتباه (/خلافِ قانون) توسط یه محکوم فرضی رو بررسی کنیم. این نکته جالبیه، چرا که این دیدگاه‌ها برای بررسیِ یه جامعه/حکومت هم کاربرد دارن. (&quot;روانشناسی اجتماعی/social psychology&quot; دقیقا همین کار رو می‌کنه. بررسی اینکه که چطور رفتارهای فردی و گروهی توسط اجتماعی که اون فرد یا گروه توشون هست تحت تاثیر قرار می‌گیره، اینکه ما چطور افکار و اعمالمون رو با توجه به جامعه‌امون تغییر می‌دیم). ممکنه روانشناسی اجتماعی با جامعه‌شناسی اشتباه گرفته بشه، در حالی که فرق دارن. اولی تاثیر جمع بر افراد عضوش رو بررسی می‌کنه. در حالیکه دومی حرکات کلِ جامعه رو بررسی می‌کنه.روانشناسی اجتماعی مثلا این رو بررسی می‌کنه که چطور شما به عنوان یه فرد، انتخاب کردین که رو دستتون فلان عکس رو تتو کنید و تاثیر اون پست اینستاگرامی که دو سال پیش از فلان بازیگر با همین تتو دیده بودین چی بوده. در حالیکه جامعه‌شناسی مثلا این رو بررسی می‌کنه که چطور سن ازدواج در حال بالا رفتنه.اصل ماجرا، بالاخره؛&quot;لذت&quot; از مباحث مطرح توی روانشناسی اجتماعیه. اینکه ما چجوری لدت رو واسه خودمون تعریف می‌کنیم، و چجوری تعاریفِ سایر افراد رو تعریف ما تاثیر می‌ذاره.اینکه چی شد که از لذت بردن از دبوسی و برامس رسیدیم به لذت بردن از Cardi B و نیکی میناژ :cry:ایدئولوژی بعضی اوقات بدون اینکه افراد بدونن، اونا رو &quot;مجبور&quot; به انجام کارهایی می‌کنه در راستای ایدئولوژیه. مثلا شما به عنوان یه قاضی حتما باید خودتون رو عضو حزب نازی می‌دونستین. در غیر اینصورت (در بهترین حالت!) بیخیال شغلی که داشتین می‌شدین (شانس آوردین که هیتلر نیستم و می‌تونم تخفیف بدم. اگه خودش بود احتمالا عقیمتون می‌کردن تا نسلتون ادامه پیدا نکنه، از SS یه دست کتک مفصل می‌خوردین و تموم خانوادتون حین کاغذبازی‌های اداری تا سال ها مشکل پیدا می‌کردن).هرچند، همیشه عواقب اینقدر سریع و شدید و مهم نیستن و واسه همین چندان به چشم نمیان. مثلا peer pressure/فشاری که از همکلاسی‌هاتون تجربه کردین تا پشت مدرسه سیگار بکشین، یا حتی کوچیکتر اینکه از Comic Sans بدتون میاد چون دیدن که همه بدشون میاد. اینها همه توی حیطه تاثیرات ایدئولوژی تو زندگی ما ها قرار می‌گیره.*that&#039;s what she said*برگردیم به لذت (مثل هر شهروند قرن 21امی معمولی D;). سعی می‌کنم به تعریفش کار نداشته باشم چون می‌رسه به اینکه، به من چه! ولی خیلی قسمت‌ها هستن که می‌تونم درباره‌اشون بنویسم. پس می‌نویسم:لذت تقریبا هیچ وقت &quot;فقط&quot; برای خودِ لذت بردن نیست. عوامل دیگه‌ای هم دخیل هستن. لذت خوردنِ یه غذای خوشمزه صرفا لذتِ غذای خوب خوردن نیست. می‌تونه لذتِ توانایی تهیه/خرید یه غذای خوب باشه، یا لذتِ بودن/داشتن کسی که غذای خوشمزه‌ای براتون درست کنه باشه، یا اینکه سالم /زنده هستین و می‌تونین ازش لذت ببرین، یا اینکه اینقدر مشکل ندارین که بتونین چند دقیقه از روزتون رو به لذت بردن از غذاتون تخصیص بدین، یا …مشکلاتی که درباره لذت مطرح می‌شن، تقریبا هیچ وقت مربوط به &quot;لذت نبردن&quot; نیستن؛ بلکه مربوط به &quot;به اندازه کافی لذت نبردن&quot; هستن. چون جامعه مدرن ما همونقدر که ما رو &quot;آزاد&quot; می‌ذاره، ما رو تو قید و بندِ &quot;آزاد بودن&quot; هم می‌ذاره. یعنی آزادیِ آزاد نبودن رو ازمون می‌گیره. چرا که یه جنبه از آزاد بودن اینه که منِ آزاد بتونم آزادانه انتخاب کنم که آزاد نباشم! (آره یه جوری شد این جمله). خلاصه کلام اینکه کمتر کسی مشکلِ لذت نبردن داره، بلکه همیشه توقعمون از مقدارِ لذتی که باید ببریم، بیشتر از لذتیه که عملا می‌بریم.تمایل برای رسیدن به یه چیز، تنها تمایل به داشتنش نیست. بلکه تمایل به اختیار و ادامه تمایل داشتن هم هست. برای مثال من دوست دارم با دوستم برم بیرون، ولی این &quot;دوست داشتن&quot; فقط &quot;بیرون رفتن&quot; رو هدف نمی‌گیره، بلکه چیزهای دیگه‌ای هم هست. مثلا ادامه داشتنِ این بیرون رفتن ها، اینکه هر بار جای جدیدی بریم و چیزهای جدید تجربه کنیم، اینکه هر بار بهمون خوش بگذره، و …این مورد سوم جای توضیح بیشتر داره که بعدا درباره‌اش می‌نویسم.و آخر هم چیزی که باعث شد این متن رو بنویسم:دنیای امروزی، ما رو مجبور به آزاد بودن و لذت بردن می‌کنه.&quot;چجوری&quot;اش رو بالاتر گفتیم ولی دوست دارم مثال هم بزنم.همه به احتمال زیاد، چندتایی از کارتون‌های والت دیزنی رو دیدیم. رابین هود، پینوکیو، دامبو، آلیس در سرزمین عجایب، بامبی، سیندرلا، زیبای خفته، کتاب جنگل، 101 سگ خالدار، علاالدین، دیو و دلبر، سفیدبرفی، … . ولی چیزی که کمتر کسی انجام می‌ده اینه که بره و ببینه منبع این داستانا چی بوده و از کجا اومده.البته که چیز جدیدی نیست، و تقریبا عادت خیلی قدیمیِ دیزنی اینه که روایت‌های عامه‌پسند و قصه‌های شاه و پریون و داستان‌های کودکانه رو بگیره و با روش مخصوص خودش، فرو کنه تو حلق مخاطباش، به طوری که اونقدر شیرین و دوست‌داشتنی باشن که منِ مخاطب راهی جز قورت دادنشون نداشته باشم.پینوکیو در ابتدا یه مجموعه داستان به قلم کارلو کلودی بود که بین سال‌های 1881 - 1882 تو روزنامه Giornale per i bambini چاپ می‌شد. از موارد جالب &quot;کارتون&quot; پینوکیو که دیزنی سال 1940 منتشر کرد، برمی‌گرده به اون کرم جیرجیرکی که همراه پینوکیو بود: جیمینیJiminy cricketجیمینی همیشه همراه پینوکیو به ماجراجویی مشغوله و کمکش می‌کنه و یه جورایی &quot;راه و چاه&quot; رو نشونش می‌ده. مثلا اینکه نباید دروغ بگه یا به هر غریبه‌ای اعتماد کنه. یه جا توی داستان اومده:At these last words, Pinocchio jumped up in a fury, took a hammer from the bench, and threw it with all his strength at the Talking Cricket.Perhaps he did not think he would strike it. But, sad to relate, my dear children, he did hit the Cricket, straight on its head.With a last weak “cri-cri-cri” the poor Cricket fell from the wall, dead!===============================================================================ترجمه تنبل: &quot;پینوکیو عصبانی شد، یه چکش از روی نیمکت برداشت و با تمام قدرت پرتش کرد سمت جیرجیرک سخنگو. شاید پینوکیو احتمال نمی‌داد که چکش بهش بخوره ولی دقیقا با سر جیرجیرک برخورد کرد. جیرجیک در حالیکه از دیوار افتاد و مرد.&quot;نویسنده می‌خواست اینو نشون بده که بچه‌ها چقدر می‌تونن وقتی که بقیه مدام سعی در اصلاح کاراشون دارن، غد و عصبانی بشن، پس بهتره قبلش فکر کنن چون ممکنه کاری کنن که بعدش پشیمون بشن. ناگفته نماند که در ادامه، روح جیرجیرک برمی‌گرده و سعی می‌کنه به پینوکیو راهنمایی بکنه و اینو بگه که به گربه نره و روباه مکار اعتماد نکنه؛ ولی پینوکیو باز هم نادیده می‌گیرتش. قسمت جذاب: نتیجه این &quot;حرف گوش نکردن&quot; پینوکیو این می‌شه:And they ran after me and I ran and ran, till at last they caught me and tied my neck with a rope and hanged me to a tree, saying, &#x60;Tomorrow we’ll come back for you and you’ll be dead and your mouth will be open, and then we’ll take the gold pieces that you have hidden under your tongue.===============================================================================باز هم ترجمه تنبل: &quot;اونا (گربه نره و روباه مکار) من رو دنبال کردن و منم دوییدم و فرار کردم، تا اینکه بالاخره منو گرفتن و گردنمو با یه طناب به یه درخت آویزون کردن و بهم گفتن: ما فردا برمی‌گردیم. تا اون موقع تو می‌میری و دهنت باز می‌مونه. اونوقت طلایی که زیر زبونت قایم کردی رو برمی‌داریم.&quot;اینجا هم هدف نویسنده این بود که به بچه‌ها بگه حرف گوش نکردن و مطیع نبودن چه عواقب بدی داره. نویسنده اینجا می‌خواست داستان رو تموم کنه ولی مسئول روزنامه از کلودی درخواست کرد که یجورایی داستان رو ادامه بده (شاید چون چیزی برای چاپ نداشت؟ شاید چون مسئول روزنامه هم نمی‌خواست داستان اینقدر تاریک تموم شه؟)پینوکیوی قدیمی، واقعی و ناراحت‌الحلقوم‌تردر نهایت داستان اینجوری تموم می‌شه که جیرجیرک باز هم بر می‌گرده ولی اینجای داستان پینوکیو نجات پیدا کرده و بجای جفتک انداختن حرف گوش می‌کنه و از پدر پیرش مراقبت می‌کنه. پینوکیو بهش می‌گه به عنوان انتقام یه چکش پرت کنه سمتش ولی جیرجیرک قبول نمی‌کنه. دقیقا اینجوری:چرا چپ‌چین نداره ویرگول؟سوال اینه که جامعه امروز هم همچین چیزی رو به عنوان یه داستان آموزنده می‌پذیره؟ هیچ پدر و مادری داستانی با این حجم از سیاهی و خشونت و برای بچه‌اش &quot;می‌خره&quot;؟ تا بچه‌ای حرف گوش کنه؟ فکر نکنم.مورد بعدی انیمیشن &quot;زیبای خفته&quot; اس. محصول 1959 دیزنی هست. منبع داستان این انیمیشن، &quot;زیبای خفته&quot; اثر شارل پرو، نویسنده فرانسویه(که گربه چکمه پوش، سیندرلا و شنل قرمزی رو هم نوشته).شارل پرواما! خود شارل پرو داستانش رو مستقیما از یه داستان قدیمی‌تر اقتباس گرفته. یعنی نسخه شارل پرو فقط یه &quot;بازخوانی&quot; از داستان اصلیه که اسمش &quot;خورشید، ماه و تالیا&quot; بوده؛  نوشته جیامباتیستا بازیل، تقریبا 200 سال قبل از شارل پرو. بازیل این داستان رو توی مجموعه‌ی قصه‌هاش به اسم Pentamerone، در کنار سیندرلا، راپونزل و گربه چکمه پوش چاپ کرد.تالیا در حال انگولک‌کردن دوکتالیا، اسم دختریه که از یه پادشاه متولد می‌شه و دانایان روزگارش پیش‌بینی می‌کنن که این دختر مرگ خودش رو توسط یه دوک نخ ریسی می‌بینه. پادشاه ولی به جای اینکه به دخترش (وقتی بزرگ شد قطعا) بگه که هیچوقت نزدیک هیچ دوک نخ ریسی‌ای نشه و یا هیچ لباس از جنس کتان نپوشه، دستور می‌ده همه دوک ها رو جمع آوری کنن و هیچوقت اسمش از دوک برده نشه (hail Stalin).خلاصه تالیا بزرگ می‌شه و یه بار که چندتا زن در حال نخ ریسی رو می‌بینه و می‌ره بهشون می‌گه این چیه و این حرفا، دوک زیر ناخنش گیر می‌کنه و منجر به مرگش می‌شه. اما پدرش (باز هم کار عجیبی می‌کنه ولی چون شاهه کسی جرات نداره جلوشو بگیره) جنازه‌اشو دفن نمی‌کنه؛ در عوض تو قشنگ‌ترین لباس‌هاش روی تخت نگهش می‌داره. یه روزه یه شاهی در حال مسافرت بوده که شاهینش پرواز می‌کنه و در می‌ره و از قضا می‌ره داخل قصر. شاه میاد داخل قصر که دنبال شاهینش بگرده ولی هیچی دم در شهر جوابشو نمی‌ده پس خودش دست به کار می‌شه و از دیوار بالا می‌ره و وارد قصر می‌شه. سورپرایز:being on fire with love, he carried her to a couch and, having gathered the fruits of love, left her lying there. Then he returned to his own kingdom and for a long time entirely forgot the affair.===============================================================================مثل همیشه ترجمه تنبل: &quot;در حالیکه (اون شاهزاده هه که از دیوار اومد بالا) از آتش عشق می‌سوخت، تالیا رو برد روی مبل و بعد از اینکه *سرفه* میوه‌های عشق رو چید *سرفه، دوتا*، همونجا درازکش روی مبل ولش کرد. بعد هم برگشت به کشور خودش و تا مدت مدیدی حتی یادش هم نبود که همچنین اتفاقی افتاده.&quot;عملا تو خواب به تالیا تجاوز کرد. ادامه داستان حالا!:تالیا در ادامه حامله می‌شه و بچه‌هاش رو به دنیا میاره و تو این گیر و دار پری ها بهش کمک می‌کنن. حتی بچه‌ها رو نگه می‌دارن تا از سینه‌اش شیر بخورن، اما یه بار اشتباهی پیش میاد و یکی از پری‌ها بچه رو بجای سینه، روی انگشت تالیا می‌ذاره و بعد از اینکه بچه شروع می‌کنه به مکیدن، زهر (یا هر چی که باعث مرگ تالیا شد) رو از انگشتش بیرون می‌مکه (فعل جدید) و تالیا بیدار می‌شه!(فکر کن بیداری، داری تو حیاط نخ می‌ریسی. بیدار می‌شی تا چندتا بچه و پری دور و برت و کل شهر هم خالی از سکنه. sheesh)سال‌ها بعد شاهزاده (پدر بچه‌ها) یادش می‌افته که اوه آره! پس برمی‌گرده تا ببینه چه خبره. می‌بینه که این بار تالیا بیداره (&quot;ای بابا، حیف شد&quot; هاه؟) و دوتا بچه داره و اسمشون رو گذاشته ماه و خورشید؛ چرا که اونا هم مثل ماه و خورشید معلوم نیست از کجا اومدن (نیمه پر لیوان 100). خلاصه عاشق هم می‌شن و شاد و خندون به زندگی مشترکشون ادامه می‌دن (هرچند، فراموشکاری باز کار دستش می‌ده. یادش میاد که خودش زن و بچه داشته تو کشور خودش! باز برمی‌گرده پیش اونا. بعد زنش می‌فهمه داستان تالیا چیه چون اسم تالیا رو تو خواب صدا می‌زده و از این قبیل داستان‌های GemTVطور. در نهایت زنِ واقعی کاری می‌کنه تا بچه‌های تالیا رو بکشن و آشپز قصر رو مجبور می‌کنه که اونا رو &quot;به خورد&quot; شوهرش بده. و سر سفره بهش می‌گه &quot;چیزی که می‌خوری مال خودته&quot;.بعدتر خود تالیا رو هم پیدا می‌کنه و دستور می‌ده بندازنش تو آتیش، ولی وسط قیل و قالِ سوزوندن، تالیا برای وقت کشی درخواست می‌کنه اجازه بدن قبل از سوزونده شدن لباسش رو در بیاره. شاه هم (نمی‌دونم چی می‌بینه که) یادش میاد عه این اونه! Plot twist، پس یهو داستان عوض می‌شه و شاه دستور می‌ده به جای تالیا، زنش رو بسوزونن! بعد می‌گه آشپز رو هم بسوزونن ولی گویا آشپزه آدم خوبی بوده و به جای کشتن و پختن بچه‌ها، اونا رو یه جا قایم کرده بود و نجاتشون داده. حالا دیگه بدون ملکه، وقت happily ever after شده. شاه با معشوقه‌ی تجاوزشده‌اش عروسی می‌کنه و داستان اینجوری تموم می‌شه:Lucky people, so ’tis said, are blessed by Fortune whilst in bed.===============================================================================“بخت و اقبال، آدمای خوش شانس رو تو خواب می‌آمرزه&quot;.پاورقی اینکه هممون قدرت اینو داریم که به خودمون آزادی بدیم و با سوبژکتیو-تر کردنِ شرایطِ زندگیمون، از ابژه محض بودن خارج شیم. مرامی که ما باهاش حقایق رو درک و تعبیر می‌کنیم خودشون قسمت از جهان رو تشکیل می‌أن، پس همونقدر مهمن که حقایق و این قله‌ی به کار بستن structralism تو زندگی روزمره‌اس.خوش بگذره D:</description>
                <category>Jewsus</category>
                <author>Jewsus</author>
                <pubDate>Mon, 16 Aug 2021 01:05:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی می‌کُشد!</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%8F%D8%B4%D8%AF-i4no4j8m9nsb</link>
                <description>عکس دزدیده شده از کافه بوک دات آی آربعد مدت‌ها تصمیم گرفتم یه کتاب داستانی ترجمه‌شده بخونم. چرا بعد مدت‌ها؟ چون هم از ترجمه بدم میاد و هم چندان طرفدار کتاب‌های داستانی نیستم(بخونین: بدم میاد ولی حوصله ندارم بگم چرا، شایدم اصلا نمی‌دونم چرا). همچنین hype زیادی دور و برش بود و از چیزایی که &quot;اکثر&quot;(بخونین عموم) مردم می‌تونن بهش علاقه‌مند باشن هم خوشم نمیاد؛ چون به احتمال زیادی از خاصیت‌های زیادی زده شده تا این اتفاق بیفته. از فیلم و کتاب بگیرین، تا یه شخص!رفتم و اولین کتاب توی &quot;پر طرفدار ها&quot;ی طاقچه رو پیدا کردم و شروع کردم. اسمش خیلی &quot;بیا منو بخر&quot; و clickbait بود. کوتاه بود و  توی توضیحاتش دیده بودم که گفته طنزه، و یه جورایی بیشتر ناامید شدم(هم ترجمه، هم داستان، هم طنز؟) ولی به هر حال شروع کردم و اولش به اندازه کافی گیرا بود که ادامه بدم. اولش که نویسنده ما رو با دنیای داستان آشنا می‌کرد خوب بود واقعا؛ و &quot;متناظر&quot;سازی هایی که داشت واقعا جالب بودن. مثلا (تو دنیای ما) وقتی کسی از اقوام یه نفر می‌میره، در مغازه رو تخته می‌کنن و رو پارچه می‌نویسن &quot;به علت فوت اقوام تا اطلاع ثانوی تعطیل می‌باشد&quot; ولی تو دنیای کتاب پارچه می‌زنن &quot;به علت قوت اقوام مغازه باز می‌باشد&quot;. اینجور چیزهای چندکلمه‌ایِ جالب زیاد داشت(یا مثلا &quot;زندگی می‌کُشد&quot;) و جالب بود که گهگاه چقدر اروتیک می‌شه!آخرین باری که یه داستان ترجمه شده خونده بودم توش به جای سکس نوشته بود &quot;کارهایی که زن و شوهرها انجام می‌دهند&quot; (هر دفعه! بعضا تو یه صفحه سه بار همینو نوشته بود که واقعا رو مخ بود! این ایده که &quot;منِ انتشاراتی و سانسورچی تعیین می‌کنم تو بهش چی بگی&quot; اذیت کننده است واسه همین نصفه نیمه ولش کرده بودم). ولی خب این به نظر معقول‌تر می‌اومد و کمتر مثل یه بچه دبستانی با خواننده برخورد کرد. از این لحاظ حس خوبی پیدا کردم بهش.از داستان هم چیز زیادی نداشت. پروسه‌ی تبدیل &quot;اوه چه بده&quot; به &quot;اوف چه خوب شده&quot; رو طی کرد اما واقعا خوب تموم شد. رفرنس‌های جالبی هم داشت؛ بهترینش به نظرم اونجاش بود که گفت دامن مرلین(دخترِ کوچیک خانواده‌ی داستان) رو باد برد بالا ولی با دست نگهش داشت:چندان واقعی نبود. منظورم کل قضیه post apocalyptic و علمی تخیلی بودنش نیست. دلایل خودکشیِ مردم مثل اصلا واقع‌گرایانه نبود. مثلا یه جاش گفت روزی که تیم ملی می‌باخت مشتری‌ها زیاد می‌شدن و خیلیا خودشونو می‌کشتن. البته فکر می‌کنم همین چیزاش بود که &quot;طنز&quot;ش می‌کرد و اگه دلایل واقعی و منطقی میاورد دیگه چندان طنز نمی‌شد.بهترین چیزی که توش دیدم یه جمله بود: &quot;الکل گران بود.&quot; (نوشیدنی الکلی قطعا، نه الکل طبی). چرا؟ تو یه دنیای درب و داغون چرا وقتی همه خیلی راحت خودشونو می‌کشن باید الکل گرون باشه؟ چرا وقتی یکی به خاطر باخت تیم ملی خودشو دار می‌زنه به الکل نیاز داره؟ (من فکر می‌کنم جواب خودمو یه جورایی دارم. شما بگین اگه خوندین?)در کل شاید 1.5 یا 2 از 5 باشه ولی خب، چرا که نه. واسه تنوع بد نبود.ادیت: مثل اینکه ازش یه انیمیشن هم ساخته شده که اینجا می‌تونین پیداش کنین.</description>
                <category>Jewsus</category>
                <author>Jewsus</author>
                <pubDate>Mon, 23 Nov 2020 19:06:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی از دویدن حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم</title>
                <link>https://virgool.io/@dododo/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%85-rpwccecrzxmy</link>
                <description>کاور انگلیسی کتاباز هاروکی موراکامی؛ برداشت من، ترجمه من.موراکامی از دهه 80 میلادی نویسندگی می‌کنه و از همون موقع دنیا رو هر دفعه با نوشته‌های سورئال و رویاگونه‌اش تحت تاثیر قرار می‌ده. این کار قطعا تلاش زیادی می‌بره و موراکامی تقریبا همیشه پشت میزش نشسته و داره می‌نویسه ولی زمانی که مشغول نوشتن نیست فقط یه احتمال دیگه وجود داره: مشغول دویدنه!این کتاب هم حاصل نوشته‌هاش برای دوره‌ای از زندگیشه که داشت برای ماراتن 2005 نیویورک اماده می‌شد و تمرین می‌کرد.موراکامی نویسندگی رو از اواخر دهه دوم زندگیش شروع کرد و خودش می‌گه این ایده اولین بار سال 1978، وقتی به ذهنش رسید که توی استادیوم &quot;جینگو&quot; داشت یه بازی بیسبال رو می‌دید و با خودش فکر کرد که هِی! چرا یه رمان ننویسم؟موراکامی تا دهه سوم زندگیش هیچ صنمی با دویدن(و نویسندگی!) نداشت و یه کافه-بار(jazz bar البته) رو تو ژاپن مدیریت می‌کرد و این یعنی مقدار زیادی الکل و دود و سیگار و نتیجتا یه زندگی ناسالم. وقتی نوشتن رو شروع کرد و تو سال 1981 کتاب &quot;آواز باد را بشنو&quot; رو نوشت، نظر خیلی از منتقدها رو به خودش جلب کرد. کم کم اوضاع مالی هم بهتر شد و بعد مدتی دیگه نیازی به درآمد کافه-بار نداشت؛ پس گذاشتش کنار و شروع کرد به کار به عنوان یه نویسنده تمام وقت. همین کار باعث شد تا تحرک زیادی نداشته باشه. پس از گذشت چند وقت اضافه‌وزن پیدا کرد و به جایی رسید که روزی 60 تا سیگار می‌کشید. یه جای کار میلنگید!موراکامی بعد از آروم شدن اوضاع و عادت کردن به زندگی جدیدش تصمیم گرفت تغییری ایجاد کنه و راحت‌ترین و دم دست ترین کاری که برای سلامتی‌اش می‌تونست بکنه دویدن بود. پس شروع کرد به دویدن و چیزی نگذشت که متوجه شد دویدن و نویسندگی خیلی شبیه همدیگه هستن؛ از این لحاظ که هر دوتا تحمل زیادی طلب می‌کنن و نیاز به حجمی از پافشاری دارن که هر کسی از پسش بر نمیاد. همچنین هر دو نیاز به مقدار یکسانی از استعداد و تمرکز دارن. هر چی باشه سلامت جسمی دریچه ورود به لایه‌هایی عمیق‌تر از احساسات انسانیه.موراکامی دویدن رو توی برنامه روزانه‌اش قرار داد و هر روز صبح می‌دویید. اثرات اینکار خیلی زود خودشون رو نشون دادن و زندگیِ پر دود و الکل و یکجا نشستن تموم شد. موراکامی بعدها متوجه شد دویدن تاثیراتی فراتر از سلامتی داره و چیزی بالاتر از ورزشه. برای موراکامی دویدن وسیله‌ای برای تخلیه ذهنه و اگه مدام و با برنامه انجام بشه آرامشی رو به وجود میاره که توی دنیای مدرن و شلوغ امروز به سختی پیدا می‌شه. اون معتقده که حین دویدن به حالتی می‌رسه که براش مثل یه نوع خلسه متفکرانه است و به اون حالت می‌گه The Void! این حالت برای موراکامی حتی می‌تونه منبع الهامی برای نوشته‌هاش باشه.اکثر مردم عقاید خنده‌داری درباره منشا هنر دارن و فکر می‌کنن که هنرمندها و نویسنده‌ها خلاقیتشون رو توسط داشتنِ یه زندگی پرمشقت و سخت تحریک می‌کنن؛ این مسئله هرچند درمورد برخی از هنرمندها صادقه ولی معمولا اینجوری نیست و این طرز فکر چیزی جز یه استریوتایپ که توسط رسانه‌ها همه‌گیر شده نیست.موراکامی معتقده گشتن برای منبع الهام و چیزهایی برای نوشتن سخته ولی نه به این دلیل که ما ازشون دوریم و برای رسیدن بهشون باید مسیر طولانی‌ای رو طی کنیم، بلکه به خاطر اینکه تو جای اشتباهی دنبالش می‌گردیم. اون معتقده زیبا و غنی‌ترین ایده‌ها و خلاقیت‌ها از درون انسان نشأت می‌گیره و اگه با آمادگی لازم و در مکان مناسب دنبالش بگردیم حتما بهش دست پیدا می‌کنیم؛ هرچند ممکنه مسیر تک‌تکمون فرق بکنه ولی مقصدمون یکسانه.کاور زبان اصلی و خوشگل‌تر کتاب D:راستش هیچوقت از موراکامی خوشم نمی‌اومد و هنوزم چندان خوشم نمیاد. نه که بد باشه، یه جوری واسم طاقت‌فرسا بوده و فکر می‌کنم به اندازه حجم نوشته‌هاش ارزش خوندن نداره. هرچند گفتم امتحان کنم و رفتم سراغ این کتاب. تقریبا دو ماه پیش خوندمش و چندان چیزی هم گیرم نیومد ولی خب پشیمون هم نیستم از خوندنش.</description>
                <category>Jewsus</category>
                <author>Jewsus</author>
                <pubDate>Fri, 13 Nov 2020 20:36:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوپنهاور و چرخه‌ی درد-کلافگی</title>
                <link>https://virgool.io/@dododo/%D8%B4%D9%88%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%88-%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%81%DA%AF%DB%8C-tqjduawfwxby</link>
                <description>آرتور شوپنهاور در طول زندگی خود مورد توجه چندانی قرار نگرفت، اما این بی‌توجهی مانع این نشد تا سرمشق لیست طویلی از نویسنده‌ها و فیلسوف‌های بعد از خود نشود. او از اولین متفکرینی بود که تحت تاثیر اندیشه‌های شرقی، آن‌ها را در آثار خود گنجاند؛ هرچند نتایج شخصی‌اش تا حد زیادی بدبینانه‌تر بودند.به نظر شوپنهاور واقعیت(و نه حقیقت) توسط اراده‌ای کور به حرکت در می‌آید، اراده‌ای که ما را سوق به میل داشتن به نیازهایی مادی می‌کند که در حقیقت ارزشی ندارند و منطقی نیستند؛ و تنها راه رهایی از این وضعیت، دوری جستن از این لذت‌ها توسط مجموعه‌ای از ریاضت‌هاست، به عنوان اعتراض و نبردی علیه این اراده‌ی کور. بعدها بزرگترین نقدی که به او ایراد شد این بود که هیچ تلاشی برای برقراری تعادل نکرد؛ چراکه کفه‌ی &quot;شکست&quot; در این معادله سنگین‌تر و اجتناب‌ناپذیرتر از حد انتظار جلوه می‌کند. هرچند این نقد چیزی از ارزش این نوشته‌ها کم نمی‌کند چرا که هرچند شامل نتایج قانع‌کننده‌ای در بر ندارند، نتیجه‌ی تفکرات عمیق وی هستند.برخلاف همیشه، شوپنهاور در کتاب &quot;در باب حکمت زندگی&quot; رویه‌ی بدبینانه‌ی خود را کنار گذاشت و به جای &quot;چرا همه چی غم‌انگیز است؟&quot; به &quot;چگونه کمتر غمگین باشیم؟&quot; پرداخت. در جایی از کتاب می‌خوانیم:&quot;با برآوردی سرانگشتی می‌توان دریافت که دو دشمن شادی بشر درد و ملالت(خستگی، سررفتن حوصله) هستند. در بهترین حالت بسیار خوش‌شانس هستیم و از شر یکی خلاص می‌شویم، اما شرایط همچنان خوب نخواهد بود چرا که با اتمام یکی، دیگری شروع می‌شود. زندگی به طور بی‌رحمانه‌ای ما را در نوسانی لایتنهاهی بین این دو عنصر قرار می‌دهد. دلیل این امر آن است که دو عنصر مذکور با یکدیگر نا‌همخو هستند و یکدیگر را پس می‌زنند و مخالفت می‌کنند؛ عینی باشند و خارجی یا اینکه ذهنی باشند و داخلی.نیازها، نداشتن، دوری و ناتوانی منجر به درد می‌شوند. مانند فقط یا گرسنگی. در طرف دیگر اگر شخصی بیش از حد نیازش داشته باشد زودتر یا دیرتر خسته می‌شود و حوصله‌اش از داشته‌هایش سر می‌رود. برای مثال کلاس‌های پایین طبقاتی همواره مشغول کار شبانه‌روزی هستند تا با فقط و نداری بجنگند؛ در حالیکه کلاس‌های بالاتر همواره مشغول تلاشی رقت‌انگیز برای یافتن معنی و مبارزه با خستگی و سررفتن حوصله‌شان هستند&quot;.گرفتار در میانه‌ی محور لذت/درد:می‌دانیم که احساسات ما وجود خارجی ندارند. یعنی مثلا ترس یا خوشحالی را نمی‌توان به عنوان &quot;چیز&quot;هایی مشخص و عینی مورد بررسی قرار داد؛ بلکه خلاصه‌ای از نتایج رخدادهای متعددی هستند که در بدنمان اتفاق می‌افتد. آن‌ها همچنین متاثر از عوامل خارجی مثل فرهنگ یا محیط زندگی نیز هستند. حس &quot;نیاز داشتن&quot; هم همینطور است. این تئوری احساسات ساختگی نام دارد و بیان می‌کند که حیاتی‌ترین احساسات، یعنی آن‌هایی که بر سایر احساسات غلبه دارند دو حس &quot;لذت&quot; و حس &quot;درد&quot; هستند. تمام واقعیت خودآگاه ما ناشی از محور ساخته‌شده توسط این دو حس است. همین محور است که در سال‌های دور به اجدادمان، یه عنوان یک گونه، کمک کرد تا باقی بمانیم. هر حس دیگری ممکن است برای دو شخص متفاوت، به طریق متفاوتی تجربه شود یا شامل احساسات مختلفی و ناهمسانی باشد.شوپنهاور در این باره پا فراتر گذاشته و باور دارد درد پایدار است مگر آنکه جلویش گرفته شود(آنقدر احساس گرسنگی می‌کنید تا اینکه غذا بخورید) اما لذت اینگونه نیست. لذت نیاز به محرک دارد و ناپایدار است(اگر غذا بخورید، برای مدتی سیر هستید و باز دوباره احساس گرسنگی خواهید کرد) و حتما درد بعد از آن احساس خواهد شد، زودتر یا دیرتر؛ در صورتی که درد اینگونه نیست و نمی‌توان گفت لزوما لذتی بعد از آن تجربه خواهد شد. درست مانند گفته‌ای که میان سیاستمداران دهان به دهان می‌چرخد؛ اینکه دوستی‌ها موقت ولی دشمنی‌ها دائمی هستند. او به طریقی می‌گوید ما بین این دو گیر کرده‌ایم و راه فراری نیز پیش‌رو نیست؛ اگر از اولی بکاهیم با دومی مواجه خواهیم شد.با این تفاسیر شاید بتوان راحت‌تر جوابی برای &quot;او که پولدار است از چه می‌نالد؟&quot; داشت؛ چرا که به همان اندازه که درد و فقط و نداری، کلافگی وجودگرایانه‌ی قشری که دستشان به دهانشان می‌رسد نیز سخت و جانکاه است و نه هر مشکلی ناشی از عدم امکانات یا سختی‌های فیزیکی و ملموس‌تر است.شاید هنوز بسیاری از پرسش‌ها درباره قواعد حاکم بر نحوه تجربه ما از واقعیت بی‌پاسخ باشند ولی اینکه هر احساسی که تجربه می‌کنیم طیف باریکی از گستره وسیع مابین درد و کلافگی است.برقراری ارتباطی بین ذهن و بدنخوشبختانه شوپنهاور در این مورد مانند پیرمردی خرده‌گیر به بیان مشکل اکتفا نکرده و راه‌حل‌هایی نیز ارائه داده است. به باور او ما باید تمام دل‌مشغولی‌های مادی و بی‌فایده خود را کنار بگذاریم و به جای آن مشغول به رفتار معقولانه با دنیای اطرافمان کنیم و به سرمایه‌های درونی‌مان اضافه کنیم؛ چرا که تنها آن‌ها هستند که خلاء های وجودی ما را به راستی برطرف خواهند کرد و نه مال و دولت و شهرت.مشخصه ازین پیرمردایی بوده که راه می‌رن و به عالم و آدم فحش می‌دن P:بدیهی است که او باور ندارد که می‌توان با تقویت ذهن دندان‌درد و امثالهم را برطرف کرد ولی اشاره مستقیمی به این دارد که می‌توان از طریق تفکر با کلافگی، مانند بسیاری موانع دیگر، مقابله کرد و از پیش رو برداشت. همچنین اینکه می‌توان به کمک تفکر از این چرخه‌ی کلافگی/نداری رها شد؛ ولی در این مورد چندان واقع‌گرایانه عمل نکرده(هرچند از لحاظ تئوری منطقی به نظر می‌رسد) چونکه عملا در اکثر مواقعی که خود را در این چرخه میابیم، تفکر در بهترین حالت خود عاملی مازاد برای نارضایتی است.یک راه‌حل بهتر این است که ارتباط عمیق‌تر و کل‌نگرانه‌ای بین بدن و ذهن‌مان ایجاد کنیم و به هر دو به مقدار مساوی اهمیت بدهیم(ولی غافل از جایگاه هر یک نباشیم). برای درک این موضوع باید نگاه دوباره‌ای به سازوکار افکار و فعالیت‌های بیولوژیکی‌مان داشته باشیم؛ به این حقیقت که ابرن‌هایمان به سختی کاملا در اختیارمان هستند. برای مثال هیچ‌کسی حین راه رفتن از خود نمی‌پرسد &quot;حالا پای چپ را زمین بگذارم یا پای راست؟&quot; یا هیچ کسی &quot;تصمیم&quot; نمی‌گیرد که از خواب بیدار شود یا اینکه چه زمانی احساس گرسنگی یا تشنگی کند. پس به سختی می‌توان گفت شرایط فیزیکی نقشی در دریافتمان از واقعیت دارد و این افکار هستند که قسمت اعظم آن را تشکیل می‌دهند. در سطحی عمیق‌تر، ما هیچگاه کنترلی (یا حتی فکر، شک و کنجکاوی‌ای) درباره &quot;در بدن خود بودن&quot; نداریم؛ چون این حقیقت مستحکم‌تر از آن است که روای شک کردن و تامل و تغییر باشد. اما این در مورد فکرکردن متفاوت است. ما می‌دانیم که می‌توانیم فکرهای دیگری بکنیم، می‌توانیم بدانیم که به چه می‌اندیشیم و حتی قدرت تغییر افکار و اضافه کردن ایده‌های جدید(افزایش گستره فکر؛ که در مورد بدن ممکن نیست. مثلا نمی‌توانیم کاری کنیم تا سه دست داشته باشیم) را داریم.نتیجه‌ای که می‌توان گرفت این است که تفکر &quot;مهم‌تر&quot; از بدن است چون قدرت این را دارد که با آن به صورت subjective برخورد شود و منعطف باشد و پافراتر از هر چیزی بگذارد؛ اما بدن خارجی است و به سختی نقشی در تجربه ما از واقعیت دارد و تنها می‌توان با ان objective برخورد کرد.این ارتباط نزدیکی بسیاری به ریاضت‌ها و تمرین‌های فکری متفکرین و پیروان دین‌های شرقی مثل جین‌ها و بودایی‌ها که هدف دسترسی به وضعیتی است که در حالت عادی و توسط افراد بی‌اعتنا غیرممکن است. اینجا شوپنهاور در واقعا نسخه‌ی شخصی خودش را از ریاضت را ارائه می‌دهد و به نظر من هم(با اینکه طرفدار پر و پا قرص هندوییسم هستم،) نسخه بهتر، مدرن و واقع‌گرایانه‌تری است و به گفته شوپنهاور می‌توان به وسیله ان‌ها بر قسمت اعظم مشکلات ناشی از گیر افتادن این چرخه غلبه کرد. نارضایتی همیشه پایدار خواهد بود همانطور که همواره بوده؛ این عکس‌العمل ماست که تفاوت ها را ایجاد می‌کند.پانوشتچه حق با شوپنهاور باشد یا نباشد، مسئله حائز اهمیت تلاش او برای تغییر و بهبود دیدگاه خودش(و ما!) از اهمیت بالایی برخوردار است. همچنین تلفیق اندیشه‌های شرقی و غربی(یا غربی‌سازیِ اندیشه‌های شرقی؟) منجر به پدید آمدن آثار منحصر به فرد و متفاوتی از او شدند.دیدگاه شوپنهاور تقریبا همه جا یکسان است و هرچند بعد از صدها سال در برخی مسائل کمی پرت به نظر می‌رسند، بسیار با ارزش هستند و کمک شایانی به بهبود دیدگاهمان نسبت به وضعیت انسان و تجربه واقعیات می‌کند. این نظرات ولی معمولا بدبینانه و غمگین تلقی می‌شوند(و هرچند مخالف نیستم و همین باعث شد برای اولین بار از او بخوانم،) ولی این خود نشانه محرزی بر این است که او به راحتی از کنار مسائل و مشکلات نمی‌گذشته و به امید و خوش‌بینی کورکورانه اکتفا نکرده و عمیقا درباره‌شان تفکر می‌کرده.این نوشته ترجمه‌ای از این پست هست. البته چیزهایی کاسته، اضافه یا تغییر داده شده.</description>
                <category>Jewsus</category>
                <author>Jewsus</author>
                <pubDate>Sun, 08 Nov 2020 22:42:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تورنت: چی، چرا و چگونه | 2</title>
                <link>https://virgool.io/@dododo/%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%AA-%DA%86%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%88-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-2-uu9tojefclkz</link>
                <description>قسمت اول رو اینجا می‌تونین بخونین. این هم قسمت دومه برای کسایی که حوصله بیشتری دارن? https://virgool.io/@Nitwit/%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%AA-%DA%86%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%88-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-1-oqsxwxpywfdk دوباره، محض خوشگلی.دنیای دیجیتال دور و بر ما خیلی ساله که مبتنی بر شبکه ها کار می کنه. از مودمی که تو خونه دارین تا همین سایتی که دارین این رو میخونین و گیم‌نتی که توش با دوستاتون بازی می کنین. مثل آدم ها، کامپیوتر ها و وسایل دیجیتال هم وقتی کنار همدیگه هستن و با هم کار می‌کنن قوی‌ترن و قابلیت های بیشتری دارن؛ پس چرا که نه?‍♂computers together strong.چیزی که جذاب‌تره نحوه کار این شبکه هاست. برای آشنا شدن با نحوه کار تورنت اول از همه باید انواع شبکه ها رو بدونیم(از لحاظ توپولوژی! چرا که متغیرهای مختلفی وجود دارن که دسته بندی های زیادی رو براساس اون متغیر ها به وجود میارن؛ مثل اندازه شبکه و غیره).معنی دقیق‌تر &quot;و غیره&quot;منظور از توپولوژی هم محل قرارگیری(نقشه‌ی) دستگاه های موجود توی شبکه با توجه به کاربرد(وظیفه)هاشون و نحوه ارتباطشون با همدیگه اس(مثل ترکیب چیدن‌هایی مثل 4-4-2 و 4-3-3 توی فوتبال). توپولوژی های متعددی داریم که شکل زیر می‌تونین ببینین).فعلا فرض کنین هر عضو یه شبکه یا خدمتی رو دریافت میکنه یا ارائه میده؛ و گاهی اوقات هر دو!مثل یه اداره که هر کسی که توی ساختمون حاضره، یا کارمنده و داره کار بقیه رو میرسه یا مشتریه و اومده تا به کارش رسیدگی بشه.تو برخی موارد خود کارمند هم ممکنه کار بانکی داشته باشه و بره به یه بانک تا به حسابش پول واریز کنه.همچنین هیچ کسی واسه وقت گذروندن و هوا خوردی نمیره تو بانک یا اداره، حتما کاری داره که اومده. پس هیچ عنصری تو شبکه نیست که نه سرویسی بگیره و نه بده.حالا! به عنصری که سرویس دریافت میکنه میگیم کلاینت (مهمان) و به عنصری که خدمت رسانی میکنه میگیم سرور (میزبان).انواع توپولوژی‌هاشبکه‌ای که بیشترین کاربرد رو (حداقل واسه ما کاربرهای معمولی) داره، اینترنته که یه شبکه سرور/کلاینت محور هست. به این معنی که یه نفری به عنوان مشتری میاد، مثلا میگه میخوام اخبار امروز رو بخونم. این درخواست میره تا برسه به یه کامپیوتری، یه جای دنیا، و اون کامپیوتر این درخواست رو میزبانی میکنه و به کار مشتری رسیدگی میکنه.برای یه مثال ملموس‌تر همین متنی که دارین میخونین رو تصور کنین که توی یه کامپیوتری ذخیره شده و در حال نشون داده شدن به شماست. یا وقتی چیزی دانلود میکنین، یا هر چی. این محدود بودن اینترنت به سرور/کلاینت محور بودن باعث شد تا بعضیا بیان و شبکه خودشون رو به وجود بیارن.نوع دیگه ای از توپولوژی شبکه وجود داره که هر عنصری، هم کلاینته و هم سرور! مثل یه کارخونه که همه کارکنانش به حرف همدیگه گوش میکنن تا به هدف مشترکشون برسن. هرچند این وسط یه مدیر لازمه تا بهشون رسیدگی کنه. هرچند این مدیر نقش اجرایی نداره و فقط لیست میکنه که کدوم کارگر رو کدوم کارگر دیگه ای صدا زده. یا مثلا وقتی یه نفر کمک لازم داره، بهش میگه چه کسایی مورد مناسبی واسه این کار هستن. این ناظر همه اطلاعات رو تو یه کاغذ مینویسه و نگهداری میکنه.اسم این توپولوژی نقطه به نقطه (یا نظیر به نظیر یا peer to peer یا point to point یا مختصرا p2p) هست) که تورنت(نکته بی ربط: بلاک چین هم) بر اساس این توپولوژی کار میکنه.کارخونه کل شبکه p2p ماست، کارگرها کاربرهای تورنت هستن. اسم اون کاغذ که اطلاعات کارگرا توش نوشته شده مگنت magnet هست که هر کسی میتونه واسه خودش یه کپی داشته باشه و استفاده کنه تا بتونه بهترین تصمیم رو بگیره. اون مدیر ناظر هم اسمش سوپرنود super node هست و با سایر هم رده های خودش ارتباط داره و اطلاعاتی که لازم دارن و تبادل میکنن و هر دفعه کاغذهاشونو چک میکنن که با هم یکی باشن تا اشتباهی پیش نیاد(مثلا اگه یه کارگر پاش شکست، همه مدیر ها باید این رو تو کاغذ داشته باشن تا دفعه بعد که یه نفر درخواست &quot;یه کارگر برای بلند کردن بار سنگین&quot; داد، اون رو پیشنهاد نکن؛ چون پاش شکسته و نمی‌تونه).اگه قسمت قبل رو خوندین(یا میدونین از قبل)، استفاده از piratebay و کلیک کردن روی هر لینکی که امکان دانلود یه فایل (تحت تورنت) رو بهتون میده، کار خیلی خاصی نیست. فقط همون مگنت رو دانلود میکنه که یه فایل یکی دو کیلوبایتیه. یعنی از یه مدیر ناظر که دم دسته، کاغذ رو دانلود میکنه تا شما بتونین به اطلاعات هر کارگری که مناسب کارتون هست دسترسی داشته باشین.نکته آخر اینه که هیچکدوم از کارگرا هیچ کاری رو از اول تا آخر انجام نمیدن؛ بلکه هر کدوم یه قسمت خیلی کوچیکی رو (معمولا حتی بدون ترتیب زمانی!) انجام میدن. چون ممکنه حین انجام (قسمتی از) یه کار خلاف دستگیر بشن، خسته بشن یا اصلا نخوان! چون تصمیم با خودشونه که کار بکنن یا نه.هر کارگر میتونه کار کنه و همونقدر که سرویس میگیره سرویس بده و سودی که از کارخونه برده رو به افراد داخل کارخونه برسونه و همونقدر مفید باشه؛ همچنین میتونه بشینه و مفت خوری کنه؛ ولی شما ازون نوعش نباشین؛ منم سعی می‌کننم نباشم. :) یه نمونه از ساز و کار تورنت اینجوری میتونه باشه که من به عنوان کاربر وارد شبکه میشم و میگم میخوام فلان فایل رو دانلود کنم.مگنت اون فایل رو با کمک دم‌دست‌ترین مدیر ناظر دانلود میکنم.الان میدونم چه کسی چه قسمتی از فایل مورد نظرم رو رو کامپیوترش داره. پس به مدیر ها درخواست میدم که با مدیر من هماهنگ شن تا کارگرهاشون کمکم کنن.فرضا فایلی که میخوام دانلود کنم فیلم باشه. ممکنه 55 نفر باشن که این فایلو قبلا دریافت کرده ان (حتی ناقص! مثلا اگه تا دقیقه 50 رو دانلود کرده، میتونه هر بازه ای از 0 تا 50 رو واسه من بفرسته)، و گفتن که میخوایم در آینده کمک کنیم(البته &quot;نمیخوام کمک نکنم&quot; هست بیشتر؛ چرا که سیستم پیش فرض شما رو نگه میداره، مگراینکه بگین نمیخوام و برین بیرون). نفر اول ممکنه دقیقا 3 تا 18 رو بهم بده، نفر دوم دقیقه 0 تا 3، نفر سوم دقیقه 45 تا 65، و همینطور تا آخر. تو روند انجام کار ممکنه بعضی افراد شونه خالی کنن و کار رو ترک کنن؛ و برعکس ممکنه افراد جدیدی اضافه بشن. اما هدف هر کسی که داخل این پروسه قرار میگیره یه چیزه: به اشتراک گذاشتن اون فایل؛ اینکه هممون دستمون به اون فایل برسه. درباره سرعت هم اینکه اگه 55 نفر براتون با سرعت 2kb/s فایل بفرستن میشه 110kb/s. اینجوری به کمک کننده ها اصلا فشار نمیاد ولی دریافت کننده مقدار قابل توجهی سرویس دریافت میکنه.مدیر تیکه هایی قراره به اشتراک گذاشته بشن رو مدیریت میکنه و تیکه تیکه دانلود میکنه(حتی کیلوبایت کیلوبایت). همزمان وضعیت کارگر ها رو هم با سایر مدیر ها هماهنگ میکنه(مثلا اگه کس جدیدی بیاد یا کسی که بود، شبکه رو ترک کنه).بعد از تموم شدن دانلود، تموم تیکه ها رو یکی میکنه و فایل رو واسم توی قسمتی از حافظه(که همون اول، درجا بعد از دانلود مگنت رزرو کرده بود) ذخیره میکنه.خود مدیر ها هم ممکنه کارگر باشن. برابری برای همه!اگه یاتون باشه تو قسمت قبل گفتم از ستون سوم فقط این رو بدونین که هر چی SE عدد بزرگتری باشه، سرعت بیشتری خواهید داشت. SE یعنی seeders، یعنی کسایی که seed میکنن، یعنی تعداد کارگرهایی که قراره کمکتون کنن. هر چی بیشتر، سریعتر. مثلا با فرض سرعت ثابت، اگه 50 تا سیدر داشته باشین سرعت دانلودتون 50 تا 2kb/s یعنی 100kb/s هست ولی اگه 5 تا داشته باشین سرعتتون فقط به 10kb/s میرسه.همچنین LE یعنی leechers، یعنی کسایی که leech میکنن. یعنی هر کسی که تا حالا از این مگنت استفاده کرده و اون فایل رو کامل دانلود کرده(حالا یا کمک میکنه یا نه. چه بسا شخص مورد نظر 10 سال پیش از این مگنت استفاده کرده باشه یا حتی مرده باشه یا هر چی :) ). واسه همین همیشه(تقریبا همیشه؟ من که غیر از این ندیده‌ام) LE &gt; SE هست.چطور مفت خور نباشیم؟بعد از اتمام دانلود، برنامه خود به خود شما رو به لیست &quot;افرادی که مایل به کمک کردن هستن&quot; اضافه میکنه. هرچند ارسال فایل با سرعت خیلی کم انجام میشه؛ در حدی که اصلا متوجه نمیشین، مثلا 2kb/s (که باز میتونین تغییرش بدین از تو تنظیماتتون). کل فرهنگ و ایده تورنت روی &quot;همکاری&quot; میچرخه و واقعا اگه چیزی که گرفتین رو به اشتراک نذارین کسی کاری بهتون نداره و کاملا آزادین؛ ولی ترجیح اینه که اگه از یه مجموعه ای کمکی دریافت کردیم سعی کنیم جبران کنیم.برای انجام این کار کافیه بعد از اینکه یه دانلود تموم شد، از تو لیست حذفش نکنین(یا Stop نکنینش) و بذارین همینجوری 2kb به 2kb دنیا رو قشنگتر بکنه :) )یه کاربر خیلی بافرهنگ که تورنت هایی که تموم شدن رو از لیست پاک نکرده و برای بقیه seed میکنهچطور ارسال فایل رو متوقف کنیم؟نکنین؛ ولی:این کلاینت‌های تورنت(مثل utorrent، همین برنامه‌ای که دانلود کردیم و عکسش این بالا هست^) مگنت ها رو لیست می‌کنن. هر وقت یه فایل رو کامل دانلود کردین، دیگه چیزی واسه گرفتن ندارین پس فقط به عنوان فرستنده ازتون استفاده می‌کنه و اونجایی که نوشته بود Downloading، می‌نویسه Seeding. یعنی دارین به عنوان سیدر فعالیت می‌کنین. این کار اتوماتیک انجام می‌شه و لازم نیست کاری بکنین.هرچند می‌تونین قطعش کنین. کافیه رو همون مگنت کلیک راست کنین و Stop رو بزنین که دیگه ارسال نکنه(اگه هنوز دانلود کامل نشده، عملیاتِ دانلود رو قطع میکنه! مشخصه.(نیست؟)) همچنین اگه فایل رو از پوشه(ای که توش دانلود شد،) منتقل کنین به یه جای دیگه، یا اینکه حذفش کنین هم دیگه ارسال نمی‌شه(چیزی نیست چون، که ارسال بشه)توی کشورهای غربی(نه غرب جغرافیایی. غربِ درست-حسابیایی) این کار دزدیه؛ و خب واقعا هم هست! نقض عینی کپی‌رایته ولی خب یه عده هم در مقابل معتقدن sharing is caring!asking for a friendکلمه pirate یعنی دزد دریایی و به این کار piracy گفته میشه (دزد دریاییدن؟ همون?) piratebey هم یعنی خلیج دزدهای دریایی که مثلا ما دزدای دریایی برای داد و ستد چیزایی که داریم میریم اونجا. اسمش هم از pirate radio اومده که به رادیوهای غیرقانونی گفته میشه.تو هر کشوری یه سری از محدوده های فرکانس آزاده. مثلا از 88 تا 108 مگاهرتز به رادیو-fm اختصاص داره. نکته اینکه قسمت بزرگی از این محدوده ها آزاده ولی ما به عنوان شهروند حق استفاده ازش رو نداریم. راستش دریافت اطلاعات مشکلی نداره ولی فرستادن اطلاعات جرمه. حالا یه سری میومدن این &quot; خلاف&quot; رو انجام میدادن و واسه خودشون رادیو درست میکردن و توی موج مشخص میفرستادن.نکته بی ربط: پانک راک هم همینجوری به وجود اومد؛ از رادیوهای غیرقانونی. اگه کنجکاوین اولین آهنگ های گروه Television رو بشنوین و گوگل کنین left of the dial و college rock.اولین جرقه های piracy آنلاین توسط Napster و تو دهه 90 زده شد که تقریبا نسخه قدیمی همین تورنت خودمون بود(حالا یه جور نگم که انگار یادمه?) که آخر سر متالیکا ازشون شکایت کرد و کلکش کنده شد(البته نه کاملا! هنوزم فعالن?). باز اگه کنجکاوین گوگل کنین Metallica vs. napster lawsuit.این طرز فکر که &quot;به اشتراک گذاشتن منابع برای همه اقشار جامعه، چیز مفیدی برای کلیت اون جامعه هست&quot; خیلی فراتر از دانلود قسمت جدید سریال مورد علاقه اتونه و نقش خیلی پررنگی توی فعالیت های اجتماعی و سیاسی داره(به نظر من یکم کمونیست میزنه ولی خب، POWER TO THE PEOPLE؛ چرا که نه?). دزدای دریایی حزب سیاسی خودشون رو تو خیلی کشورها(گوگل کردم، بیشتر از اونیه که فکر میکردم:)) ). میتونین اینجا بیشتر درباره حزبشون بخونین. همچنین اینجا درباره pirate party توی آمریکا(که قطعا مهمتر، بزرگتر و جدی تره). دزدای دریایی حتی کلیسای مخصوص خودشون رو هم دارن و ازدواج هایی رو هم با رسوم خودشون انجام میدن!(این یکی رو منبع ندارم ولی چند سال پیش تو یه پادکست شنیدم. همونقدر معتبره که حافظه بلند مدت من)سایت piratebay به کرّات توسط سازمان ها و انجمن های حامی تولیدکننده و مقابله با نقض کپی رایت فیلتر میشه(حداقل یه دلیلی دارن واسه فیلتر؛ غر نزنین) و واسه همین هر دفعه پراکسی های جدید براش درست میشه. نتیجه زودهنگام اینکه وقتی یه ایده به وجود میاد که به نظر میاد مورد نیاز جامعه هست، از بین بردنش به این راحتیا نیست. اگه دوست دارین بیشتر بخونین که چرا از بین بردنی نیست این رو بخونین. هرچند اگه اخبار رو دنبال کنین با یه نمونه زنده مواجه میشین: پاک کردن ریپوزیتوری youtube-dl(یه برنامه برای دانلود از یوتیوب؛ همونجوری که از اسمش معلومه) از گیتهاب توسط RIAA(که شاخ ترینِ همون &quot;سازمان ها و انجمن های حامی تولیدکننده و مقابله با نقض کپی رایت&quot; ای هست که گفتم. در مقابل و به عنوان اعتراض خیلی از توسعه دهنده ها آهنگ ها piracy شده رو توی مخازنشون روی گیتهاب گذاشتن و صدها کپی از همون برنامه ساختن. حالا کار حتی سخت تر شده چون چه بسا افرادی که در این باره نشنیده بودن هم خبردار شده ان و میدونن میتونی کپی خودشون رو بسازن. حتی تو یه مورد کل سورس کد گیتهاب، روی خود گیتهاب لو رفت!حتی تو یه مورد کل سورس کد گیتهاب، روی خود گیتهاب لو رفت!نتیجه ای که میشه گرفت اینه که جلوی مردم رو نمیشه گرفت. اگه یه جامعه معتقد باشه یه چیزی حق مسلمشه، نمیشه با سانسور و دادگاه پاسگاه جلوشو گرفت. یکی بشه، دوتا بشه. 10 هزار تا و یه میلیون رو که نمی‌شه. همونجوری که از موقع به وجود اومدن تورنت دارن شکایت میکنن و سایت هاشون رو میبندن ولی من و شما قراره حالا حالا ها ازش استفاده کنیم?آپدیت 26 آبان، یک هفته بعد نوشته شدن: رپیوزیتوری youtube-dl دوباره روی گیتهاب قرار گرفت. بیشتر</description>
                <category>Jewsus</category>
                <author>Jewsus</author>
                <pubDate>Sun, 08 Nov 2020 01:40:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تورنت: چی، چرا و چگونه | 1</title>
                <link>https://virgool.io/@dododo/%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%AA-%DA%86%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%88-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-1-oqsxwxpywfdk</link>
                <description>اگه حوصله ندارین، فقط همین قسمت رو بخونین؛ اگه بیشتر می‌خواین بدونین یا کنجکاو هستین یادتون باشه قسمت دوم رو از قلم نندازین.صرفا جهت خوشگل سازیِ پست :)قسمت اول: TL;DRمخلص کلام اینکه تورنت یه سیستم اشتراک گذاری (یعنی آپلود و دانلود) فایل هست. اول کار هم باید هشدار بدم که استفاده از تورنت معمولا خلافه، ولی نه در حدی که بیان ببرنت زندان، فقط در حدی که عذاب وجدان بگیری چون کپی رایت رو رعایت نکردی :) استفاده از تورنت با مسئولیت خودتون (هرچند، وسط خاورمیانه کی به کیه؟)چرا تورنت؟ چون مجانیه، نامحدوده، به روزه، ناشناسه، و بهتر از همه: جالبه!برای استفاده از تورنت نیاز به دانلود منیجر مخصوص دارین که به نظر من utorrent و bittorrent از بقیه بهترن. برنامه هستن و میتونین دانلود کنین از هر سایتی مثل میهن دانلود و سافت98 و موارد مشابه(نه، تبلیغ نیست).نتیجه جستجو برای دانلود utorrentبرای کار با تورنت از Pirate bay استفاده میشه که مثل گوگل واسه فایل هاست. سرچ کنین &quot;piratebay&quot; و هزاران نمونه ازش رو میاره و همشون قابل استفاده هستن (تقریبا. چون فیلتر میشن هر دفعه و مردم دوباره یه جدیدش رو میسازن.) چیزی که بعد از باز کردن لینک باید ببینین اینه:صفحه اول piratebayاگه نبود، نتیجه سرچ بعدی رو باز کنین.هر چیزی که میخواین رو سرچ کنین. در ادامه سایت براتون نتایجی رو نشون میده. من اینجا مثلا دنبال فیلم جوکر میگردم پس سرچ کردم joker. چیزی که نشونم داد اینه:این لیست صفحه ها ادامه دارهشما باید دنبال چیزی که میخواین باشین. جوکر ممکنه اسم یه انیمیشن هم باشه یا حتی یه کتاب ولی شما فیلمش که سال پیش اومده رو میخواین. پس باید نوشته ها رو با خواسته هاتون همسوسازی کنین. (که معمولا اطلاعات کافی رو نوشته خودش)ستون اول نوع فایل رو میگه (فیلم، صدا، کتاب، برنامه، بازی، پورن، و غیره). پس اگه دنبال فیلم میگردین حواستون باشه پورن پارودی دانلود نکنین :)ستون دوم اسم فایله (گفتیم تورنت واسه آپلود هم هست. هر چیزی میبینین توسط یه نفری آپلود شده و اون طرف واسه فایل اسم انتخاب میکنه.) اولین مورد توی نتیجه جستجو رو ببینین. نوشته &quot;Joker.2019.1080p.BluRay.x264&quot; که مشخصه مربوط اسم فیلم، سال ساخت، کیفیت و انکودینگ هستن. مثلا اگه کیفیت 720p میخواین، این فایل مورد نظرتون نیست. (بعدیش که 720p نوشته هست). تو همین ستون اطلاعات دیگه ای هم هست؛ مثل سایز فایل و اینکه توسط چه کسی و در چه تاریخی آپلود شده.ادامه همون ستون دومدو ستون آخر رو بیخیال شین فعلا؛ فقط این رو بدونین که نتیجه ای که SE (سیدر/seeder) هاش بیشتره، سرعت بیشتری داره (به دلایلی که تو قسمت بعد میگم).حالا فرض کنیم نتیجه موردنظر(که بهش میگن مگنت/magnet) و ایده‌آلتون رو پیدا کردین. بازش کنین تا صفحه جدید باز بشه. اینجا هم اطلاعات خوبی نوشته مثل اینکه چندتا فایل قراره دانلود شه، زبان و توضیحاتی که آپلودکننده واسه فایلش گذاشته (اون باکس سفید. واسه فیلم ها مرسومه که اسکرینشات بذارن تا بتونین کیفیتش رو قبل دانلود چک کنین).من همیشه 720 میبینم چون صفحه لپتاپم واسش فرقی نمیکنه 1080 باشه یا 720 :) کافیه روی GET THIS TORRENT کلیک کنین تا utorrent(یا هر چیزی شبیهش) خودش باز بشه و شروع کنه به دانلود? یه همچین چیزی:تورنت که خودش باز بشه، این شکلیه. 1 میگه کجا بریزه فایلارو.2 میگه اسم پوشه چی باشه.3 میگه کسی که آپلود کرده، این فایلارو گذاشته و میتونی بگیری. کدومو میخوای؟ هر کدوم رو نمیخواین تیکش رو بردارین. (اینجا طرف زیرنویس و پوستر فیلم رو هم گذاشته. اگه نخوام تیک رو از روشون برمیدارم)هر وقت تغییرات لازم رو ایجاد کردین اوکی کنین و دانلودتون شروع میشه! تموم. بعد از اوکی کردن همچین چیزی میبینین:آره. بو برنم عالیه! هرچند به پای کارلین نمیرسه :)من اینجا سه تا تورنت دیگه هم داشتم که اونا رو هم نشون داده ولی مهم همون جوکره که اولن مورده و نوشته چند درصد دانلود شده، سرعتش چقدره و ...تو این مرحله میتونین دانلود رو pause یا حتی کنسل کنین. ولی بدونین که بستن برنامه کافی نیست چون utorrent خودشو مینیمایز میکنه و اگه دانلود فعالی داشته باشین ادامه میده پس حواستون باشه.پایین سمت راست یوتورنت رو میبینین که هنوز بازه و داره دانلود میکنه. در ضمن از فایرفاکس استفاده کنین دارن ورشکست میشن :)برای بستنش کافیه کلیک راست کنین و exit کنین تا کلکش کنده بشه?.این مطلب برای کسیه که چندان ایده ای از نحوه کار تورنت نداره و فقط میخواد کارش رو راه بندازه؛ واسه همین برخی اصطلاحات استفاده شده، بیش از حد ساده سازی شده ان تا قابل فهم و ملموس تر باشن. تو قسمت بعد میبینیم پشت سر همه این ساز و کار ها چی میگذره. از تاریخچه تا مشکلات حقوقی و حتی داستان های سیاسی و حزب هاشون تو مجلس و پارلمان! (قطعا ایران نه. duh)اگه سوالی بود بپرسین تا اگه میدونم جواب بدم :) قسمت دوم رو هم نوشتم و میتونین اینجا بخونیدش! https://virgool.io/@Nitwit/%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%AA-%DA%86%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%88-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-2-uu9tojefclkz </description>
                <category>Jewsus</category>
                <author>Jewsus</author>
                <pubDate>Wed, 04 Nov 2020 16:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من دینامیت هستم!</title>
                <link>https://virgool.io/@dododo/%D9%85%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-rnjenp7yyu2a</link>
                <description>کتاب I Am Dynamite از Sue Prideaux، برداشت من، ترجمه من.چیزایی که خودم فهمیدم، چه بسا بعضی جاها از خود کتاب دور هم بشه. یه جور &quot;برداشت&quot; در نظر بگیرین، نه خلاصه و نه ترجمه.این کتاب بیوگرافی فردریش نیچه هست و بهترین کتاب تو ژانر بیوگرافی به انتخاب مجله Time تو سال 2018 شده. بیشتر جنبه تاریخی داره تا فلسفی؛ یعنی بیشتر نیچه رو معرفی می‌کنه و درباره اتفاقات زندگی‌اش توضیح می‌ده، تا اینکه از نوشته‌ها و تفکراتش بگه.شروع کار نیچه خیلی تاثیرگذار بود. از بچگی باهوش بود و علاقه زیادی به خوندن متن‌های قدیمی داشت. مادرش دوست داشت که وقتی بزرگ شد یه ملبغ مذهبی بشه ولی می‌دونیم که اصلا همچنین اتفاقی نیفتاد?.سال 1849 بود که پدرش که 35 سال داشت رو به علت مشکلات مغزی از دست داد. خود فردریش هم از بچگی علائمی مثل سردرد و چشم درد داشت ولی ظاهرا مشکلی نداشت (فعلا!)تا قبل 24 سالگی دبیر انجمن زبان شناسی کلاسیک شد و تو همون دوران با ریچارد واگنر آشنا شد. با همدیگه درباره شوپنهاور(که اون موقع‌ها نسبتا ناشناخته بود) و اپرا و موسیقی صحبت می‌کردند و به مرور زمان خیلی از همدیگه خوششون اومد تا جاییکه نیچه رفت تا با واگنر و خانواده‌اش زندگی کنه. اولین کتابش به اسم &quot;تولد تراژدی از روح موسیقی&quot; هم همونجا نوشت که درباره موسیقی واگنر و مقایسه‌اش با تراژدی‌های روم باستان. همین سال‌های نخستین جوونیش بودن که وعده‌ی سال‌های خیلی خوبی رو برای نیچه‌ی 20 و خورده‌ای ساله می‌دادن.نیچه تو جنگ هم شرکت کرد و مسئول آمبولانس بود ولی با چیزهایی که تو میدون مبارزه دید شوقی به ادامه دادن نداشت و از جنگ برگشت.بعد از &quot;تولد تراژدی&quot; مشکلات جسمی شروع شدن و به مرور زمان طاقت نور خورشید رو نداشت و به اجبار عینک‌ها و لباس تیره و کلفت می‌پوشید. در ادامه رفتارهای عجیبی هم پیدا کرد. مثلا تو یه دوره اسم منشی‌اش رو عوض کرد و Peter Gast صداش می‌کرد با اینکه اسم واقعیش این نبود.در ادامه بهترین آثارش رو نوشت و بعد از &quot;انسانی، خیلی انسانی&quot; بود که شروع کرد به گشت و گذار؛ به قول خودش دوره‌ی Wanderjahre (سال های گشت و گذار) که کوه‌های آلپ رو گشت و تو طول مسیر چند مکان مورد علاقه هم داشت که مقصد همیشگی‌اش بودن. بدون هیچ ملیت و اسم و نسبی می‌گشت و حتی وقتی به سوییس رسید از حق شهروندی خودش هم گذشت.در سال‌های بعد یکی از دوست‌های نیچه به اسم پاول ری (که خودش هم پزشک و فیلسوف بود) ازش دعوت کرد تا به رم سفر کنه و با سالومه، دختر جوانی که به نظرش روانکاو مستعدی بود آشنا بشه. نیچه دعوتش رو قبول کرد ولی نمی‌دونست که این یه دعوت معمولی نبود؛ بلکه یه دعوت به برقراری یه مناژ-آتوا (البته یه نسخه‌ افلاطونی‌تر؛ امیدوارم?) بین نیچه، سالومه و ری بود. این ارتباط تا مدتی خوب پیش رفت تا اینکه بین سه نفر مشکلاتی پیش میاد و سالومه و نیچه از خونه ری فرار می‌کنن. اینجا بود که وقتی از کوه مونته ساکرو بالا می‌رن، مکالمه‌ای بینشون پدید میاد. دو نفری با هم درباره فلسفه حرف میاد که به نوشته نیچه از تنش‌های بی‌نظیری برخوردار بود و تبدیل به یکی از بهترین تجربه‌های زندگیش میشه.&quot;خدا مرده است&quot; برای اولین بار تو کتاب The Gay Science ظاهر شد. کتابی درباره یه مرد مجنون که وسط بازار می‌دوئه و داد می‌زنه &quot;خدا مرده! خدا دیگه زنده نمی‌شه و ما کشتیمش!&quot; هرچند کتاب بیشتر حول محور &quot;خب حالا باید چکار کنیم؟&quot; و اینکه &quot;مرگ خدا به هیچ وجه ناراحت‌کننده یا نهیلیستی نیست، بلکه آزادی‌بخشه&quot; می‌چرخه.مدتی بعد &quot;چنین گفت زرتشت&quot; رو در قالب چهار کتاب نوشت که تاثیرگذارترینشون همون اولی بود. از کتاب سوم به بعد، ناشر قرارداد رو لغو می‌کنه و نیچه مجبور می‌شه خودش کتابای بعدیشو منتشر کنه. تو کتاب چهارم، اوبرمنش چندین نفر از افراد فرهیخته رو داخل &quot;غار&quot; خودش راه می‌ده. افرادی از جمله پاپ، شوپنهاور، واگنر و خب، خود نیچه. تو این برهه زمانی نوشته‌هاش مسیری کاملا متفاوت رو از سلامت جسمی و روحی و همچنین زندگی شخصیش پیش گرفته بودن.نیچه توی جنووا بود که نسخه اولیه کتاب رو برای ناشر می‌فرسته و متوجه میشه همون روز واگنر مرده!زندگی خود نیچه برخلاف توصیفاتش از اوبرمنش، شروع به از هم پاشیدن کرد و به تریاک اعتیاد پیدا کرد. میشه گفت بهترین اثرش رو در بدترین شرایط زندگی نوشت.تو این مرحله تقریبا بیناییش رو از دست داده بود و اوضاع روحی زیاد خوبی نداشت که تصمیم گرفت دوباره بره گشت و گذار و تور اروپاش رو ادامه بده. همینجا بود که دوتا اثر مهم بعدیش رو نوشت: &quot;فرای خیر و شر&quot; و &quot;تبارشناسی اخلاق&quot;. اولی که مهمتر بود، درباره این بود که باید دست از تفکر مطلق درباره خیر و شر برداریم و هر چیزی رو روی نقطه‌ای از طیفی پیوسته و گسترده بین خیر و شر ببینیم. اینجا بود که برخلاف گذشته، کتاب‌هاش شروع کردن به مورد توجه قرار گرفتن توسط عموم. دلیل اون هم این بود که بالاخره یه منتقد معروف به اسم George Brandes شیفته‌ی رادیکالیسمِ اریستوکراتیک نیچه شد و کارهاش رو تبلیغ کرد. از این مرحله بود که نیچه شروع کرد به دریافت توجهی که لایقش بود. هرچند به نظر می‌اومد یه چیزی درست نیست. نیچه داشت عقلش رو از دست می‌داد.کتاب بعدیش، دجال Anti Christ درباره موضوعات آشناتری مثل مسیحیت و دین بود. ظاهرا کتاب خوبی بود هرچند تو فصل آخرش نوشته‌های بحث‌برانگیزی داشت و حتی شامل تشویق به دستگیر کردن کشیش‌ها بود.نیچه که بیش از پیش خودشیفته شده بود، کتاب بعدیش به اسم &quot;اینک انسان&quot; Ecce Homo رو نوشت. این کلمات اولین کلماتی بودن که Pontius Pilate موقع به صلیب کشیده شدن عیسی به زبون آورد. در طول کتاب هم خیلی پیش اومد که خودش با عیسی مقایسه کرد. دو فصل اول کتاب هم &quot;چرا اینقدر دانا هستم؟&quot; و &quot;چرا اینقدر باهوش هستم؟&quot; بودن. همچنین نوشت که می‌دونه سرنوشت تلخی در انتظارشه و از این موضوع آگاهه؛ چون انسان نیست بلکه دینامیته! با همین وضعیت روحی بود که یه سری کارت تبریک کریسمس هم نوشت و برای اطرافیانش فرستاد که اونا هم همینقدر عجیب غریب و خودپسندانه بودن.نقطه‌ای از زندگیش که این عدم ثبات روانی به اوج رسید جایی بود که تو یکی از خیابونای تورین وقتی دید یه اسب داره توسط صاحبش کتک زده می‌شه، کنترل خودشو از دست داد و وسط خیابون شروع به گریه و زاری کرد تا حدی که صاحب‌خونه‌اش مجبور شد کمکش کنه که برگرده خونه. بعد از اون هم چند هفته‌ای رو تو اتاقش لخت می‌گشت و بلند بلند و وحشیانه آواز می‌خوند.در ادامه سفلیس گرفت و اوضاع روحیش هم بدتر شد و باور داشت که می‌تونه آب و هوا رو کنترل کنه. بعد رفت تا پیش مادرش توی خونه قدیمیشون زندگی کنه و چند سال رو کاملا نیازمند مادرش بود.خواهر فردریش، الیزابت، هم نقش مهمی توی زندگیش داشت. (لازم به ذکره در کل به خاطر سوءاستفاده‌هایی که از برادرش کرد یه شخصیت منفی به حساب میاد.) الیزابت سال‌ها قبل قراری داشت تا با همسرش بره و توی پاراگوئه‌ی امروزه یه سرزمین جدید رو به وجود بیاره به اسم Nueva Germania(آلمان جدید) و در ادامه 14 تا خانواده رو هم با خودشون بردن ولی بعد چند سال شوهرش خودکشی کرد و همه با هم شکست خورده برگشتن. هرچند این برای الیزابت بد نبود چون وقتی برگشت تونست از طریق برادرش کلی سود کنه. اون همه نوشته‌های فردریش رو جمع کرد و اسمشو گذاشت Nitzsche Archive. وقتی مادرشون مرد هم خونه قدیمی رو فروخت و زندگی مجلل‌تری رو تو شهر Weimar از سر گرفت. فردریش تو یکی از اتاق‌های خونه الیزابت زندگی می‌کرد و زیاد بیرون نمی‌اومد؛ با اینکه مردم زیادی می‌اومدن تا ببیننش و باهاش حرف بزنن. بدون اینکه فردریش خبری از دنیای بیرون داشته باشه، آثارش منبع الهام نسل جدیدی از هنرمندها، نویسنده‌ها و متفکرین بزرگ و حتی خطرناک(مثل موسولینی) شده بود و منجر به خلق آثار متععدی مثل نقاشی جیغ مونش و نمایشنامه &quot;خانم جولی&quot; استریندبری شد.هیتلر هم وقتی به قدرت رسید از آرشیو نیچه بازدید کرد سال بعدش، 1934، تو مراسم ختم الیزابت هم شرکت کرد. الیزابت به این معروفه که نوشته‌های برادرش رو به نفع و براساس عقاید و تفکرات نازی‌ها تحریف کرده. فردریش سال‌ها قبل برای خواهرش تو یه نامه نوشته بود که می‌ترسه آثارش دست افراد سودجو بیفته و از این گفت که چه کارهایی می‌تونن به اسمش انجام بدن. و گفت که می‌دونه این اتفاق برای هر معلم بزرگی ممکنه بیفته و اجتناب ناپذیره. فردریش سال 1400 از دنیا رفت و الیزابت برخلاف آخرین خواسته‌های برادرش، یه مراسم مذهبی و مسیحی براش ترتیب داد.نیچه خیلی معروف شد ولی هیچوقت این رو متوجه نشد. هرچند شروع شهرتش رو دید ولی اوج سر زبون‌ها گشتنش همزمان شد با دهه‌ای که زوال عقلش شدت گرفت.بعد از تقریبا یه ماه از خوندن کتاب دارم این رو می‌نویسم؛ و اوف! که چقدر بد نوشتم خلاصه‌ام رو. خیلی نامرتب و به هم ریخته است. حتی چیزهایی رو خودم از کتاب یادم مونده که مهم بودن ولی توی خلاصه ننوشتم! امیدوارم بقیه بهتر باشن.</description>
                <category>Jewsus</category>
                <author>Jewsus</author>
                <pubDate>Sat, 31 Oct 2020 13:15:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره خوب نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@dododo/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-fzlow3j6uwhs</link>
                <description>کتاب On Writing Well از William Zinsser، برداشت من، ترجمه من.چیزایی که خودم فهمیدم، چه بسا بعضی جاها از خود کتاب دور هم بشه. یه جور &quot;برداشت&quot; در نظر بگیرین، نه خلاصه و نه ترجمه.برای خوب نوشتن، ساده بنویسنویسنده‌های خوب هدفشون تحت‌تاثیر قرار دادن خواننده‌هاست. کلمه‌هایی که کاربردی ندارن رو حذف کنین و کلمه‌های بلند رو کوتاه کنین. یه مفهومی هست به اسم &quot;تفنگ چخوف&quot; که چخوف قبول داشت اگه تو فصل یکم کتاب از یه تفنگ سرپر توی قفسه نوشتی، تو فصل‌های بعدی باید اون تفنگ رو شلیک کنی (که نمی‌دونم چخوف کجا گفته که قبول داره، ولی اون یارو تو بلاگش گفته بود که گفته پس احتمالا گفته دیگه :) )برای اثبات این مطلب کافیه یه سخنرانی از یه سیاستمدار رو بشنوین. اولین چیزی که تو ذوق می‌زنه کلمات قلمبه سلمبه و پیچوندن‌هاشونه که خب دلیلش اینه که می‌خوان بپیچونن! مهندسی معکوس: اگه می‌خواین پیچیده نباشه، ساده حرف بزنین.کتاب مثال های زیاد و کاربردی‌ای هم داشت ولی خب چون انگلیسی هستن، می‌ترسم که حق مطلب ادا نشه پس مثال‌ها رو نمی‌نویسم.چیزی که یه نویسنده رو از خوب به عالی تبدیل می‌کنه، استایل نوشتنهگفتیم که برای خوب نوشتن باید ساده نوشت؛ ولی حقیقتش اینه که برای عالی نوشتن باید متمایز نوشت و استایل مخصوص خودتونو داشته باشین. هرچند هیچ استایلی بدون پایه و اساس درست حسابی تاثیرگذار نیست پس اون سادگی رو فدای استایل نکنین.میانبری نیست راستش. باید اینقدر نوشت تا اینکه اون صدای درونیتون رو پیدا کنین. لحنی که بشه با خوندنش متوجه شد این متن شماست. برای نوشتن مثالی ندارم ولی بین عکاس‌هایی که دنبالشون می‌کنم چند نفری هستن که بدون دیدن اسمشون می‌تونم تشخیص بدم که &quot;عه! باز این یه چیزی گذاشته&quot;.گفتیم که میانبری نیست و فقظ باید نوشت و نوشت. صفحه رو خالی نذارین و شروع کنین، ادامه بدین و متوقف نشین. ممکنه اول کار خیلی رباتی و مصنوعی باشه و با اینکه ممکنه خیلی آزمون و خطا صرف این کار بشه ولی به مرور زمان بهتر می‌شه.اگه برای شروع خیلی گم شدین اول شخص بنویسین و صادق و آروم باشین! وقتی که احساس کردین برای تحت تاثیر دادن نیازی به کلمات قلمبه سلمبه ندارین (و کلمات فقط وسیله هایی برای بیان چیزهایی هستن که می‌خواین با گفتنشون بقیه رو تحت تاثیر قرار بدین! واضح بود؟ :) )از کلمات درست استفاده کنیناین مورد همونقدری که بدیهی به نظر می‌رسه، موثره! کافیه یه روزنامه دستتون بگیرین و ببینین چقدر متن‌های کلیشه‌ای و مزخرف نوشتن راحت و شایعه. کلمات اشتباه نه تنها سطح نوشته رو به طور کلی پایین میاره، یه علامت برای &quot;من ارزش خونده شدن ندارم، منو بنداز دور&quot; و اینکه هیچ سورپرایزی انتظار خواننده رو نمی‌کشه هم هستن پس باید مراقب بود.می‌تونین از لغت‌نامه هم استفاده کنین تا گزینه‌های دیگه‌اتون رو هم برای انتخاب کلمات بررسی کنین ولی مراقب باشین؛ چراکه تنوع خوبه ولی دقت بهتره!یه چیزی هم هست به اسم aural effect که تحت‌اللفظیش می‌شه یه چیزی شبیه &quot;اثر شنیداری&quot;؟ من دوست دارم بهش بگم &quot;شاعرانگیِ متن&quot; ?. حواستون به اون هم باید باشه، قبل از نوشتن هر چیزی یه بار واسه خودتون بخونینش و اگه به اندازه کافی &quot;گیرا&quot; نبود،تغییرش بدین.درباره کلمات جدید و نوظهور هم ایده بهتر اینه که ازشون دور بمونیم مگراینکه هیچ کلمه &quot;جاافتاده&quot;ای نتونه به خوبی مطلب رو برسونه. هرچند باید بدونیم که زبان خاصیت پویایی داره و خیلی از کلماتی که امروز مثل نقل و نبات استفاده می‌شن، یه روزی کلمات جدیدی بودن که فقط از دهن آدم‌های عجیب غریب در می‌اومدن و به مرور زمان جاشون رو تو زبان محکم کردن. راه حل اینه که قبل از استفاده بپرسیم &quot;آیا این کلمه نیاز مخصوصی رو برآورده می‌کنه؟ هیچ جایگزین پایدار و آشناتری براش نیست؟&quot;حواستون به تمرکز و پایداری نوشته باشهاز نامه‌های اداری تا رمان‌‌های 1000 صفحه‌ای، متمرکز بودن نوشته چیزیه که از اهمیت زیادی برخورداره. برای راحت‌تر شدن این مقوله از خودتون بپرسین &quot;کی قراره این رو بخونه؟&quot;. به عبارتی مخاطبتون رو بشناسین و تشخیص بدین.هدف کلی اینه که &quot;مخصوصا&quot; بنویسید. یعنی برای یه زیرمجموعه از جامعه و نه بقیه. به این وسیله از نوشتن چیزهای بی‌ربط جلوگیری می‌شه. گستره نوشته‌اتون رو محدود کنین و هر تصمیمی که می‌گیرین بگیرین، ولی سفت بهش بچسبین و دائما دنبالش کنین.خواننده رو دخیل کنیناولین برخوردها از همه برخوردها مهمترن. از مصاحبه کاری و قرارهای عاشقانه‌اتون(&quot;راندوو&quot;؟?) بگیر تا نوشته‌هاتون.خیلی چیزها به چند خط اول نوشته‌اتون بستگی داره. تو همون یه تیکه باید به خواننده یه نمونه کار از کل نوشته‌اتون بدین تا بدونه قراره چی بخونه. (اینکه درباره چی و چجوری نوشته شده). می‌تونین از زیبایی مسحور کننده نوشته‌اتون یه بند انگشت فخر بفروشین یا درباره اینکه موضوعتون چقدر جدید و دست نخورده‌اس بگین. مثال؟ &quot;همیشه دوست داشتم بدونم چی توی هات داگ ها می‌ریزن. الان می‌دونم و و آرزو می‌کنم کاشکی نمی‌دونستم.&quot; هم می‌گه درباره چیه، هم یه شوخی گیرا داره که خواننده رو کنجکاو می‌کنه تا بقیه‌اش رو هم بخونه!شاید درباره cliff hanger بدونین. به اون قسمتی از سریال می‌گن که سوباسا شوت می‌زنه و توپ رو هوا می‌مونه تا هفته بعد. یه چیزی که مخاطب رو معلق نگه ‌می‌داره تا قسمت بعد رو هم ببینه. توی متن ها می‌شه هر پاراگراف رو یه اپیزود دید و از جمله آخر هر پاراگراف به عنوان cliff hanger استفاده کرد تا خواننده مشتاق بشه بیشتر بخونه و بره به پاراگراف بعد. هر وقت هم ندونستین چجوری باید خارج شین، از پرچونگی پرهیز کنین و سریع‌ترین راه رو انتخاب کنین.متن رو بازبینی کنین و مراقب اشتباهات رایج باشین(تو پاراگراف قبلی دیدین چی شد؟ :) سریع‌ترین راه برای خروج در عمل.)از جملات مجهول دوری کنین. &quot;وقتی رسیدم، در رو بستم&quot; از &quot;وقتی رسیدم، در توسط من بسته شد&quot; بهتره. به جای قیدها، از کلمات بهتر استفاده کنین. &quot;او به آرامی گفت&quot; به اندازه &quot;او زمزمه کرد&quot; تاثیرگذار نیست. چه بسا قیدها چیزی بیشتر از حروم کردن کلمات نیستن.برعکسش قیدها، افعال قسمت تعیین‌کننده هر جمله هستن و باید بیشتر از قسمت‌های دیگه بهشون توجه کرد. اسم‌ها هم جایی هست که می‌تونین باهاش پزِ قاموسِ مبسوط، نافذ و درخشان‌اتون رو بدین (همین کارو کردم الان :) سعی کردم حداقل).قبل از خواننده، باید بتونین خودتون رو تحت‌تاثیر قرار بدیناگه قراره بنویسین، باید ازش لذت ببرین. اگه لذت نمی‌برین باید ببینین مشکل از موضوعیه که دارین درباره‌اش می‌نویسین یا اینکه کلا از نوشتن لذت نمی‌برین! اگه از موضوعه که خب duh! موضوع رو عوض کنین؛ مشخصه.ولی اگه کلا از نوشتنه که مشکل عمیقه. برای شروع این رو بخونین: چرا باید بنویسیمهرچند تا حدی حق هم دارید و مقصر هم مدرسه‌اس که شوق نوشتن رو از همه می‌گیره ولی خبر خوب: تقریبا هر چیزی رو می‌شه عوض کرد. درباره چیزهایی که دوست دارین بنویسین. هرچند مبتدی و بد! یادتون باشه علاقه مسریه. خواننده فقط در صورتی از خوندن متن لذت می‌بره که شما از نوشتنش لذت می‌برین.حتی اگه مجبورین درباره چیزی بنویسین که ازش زیاد خوشتون نمیاد، بگردین تا یه قسمتی که از بقیه بهتره رو پیدا کنین. مثلا اگه باید درباره اقتصاد بنویسین و مثل من ازش خوشتون نمیاد، از قسمتی که چجوری می‌شه فروخت، شناخت مشتری و قسمت‌های مربوط به جامعه‌شناسی‌اش بیشتر بنویسین.یه نوشته خوب از یه زندگی خوب میاد، پس شاید علاقه به نوشتن منجر به این بشه که یه زندگی باحال داشته باشین. لازم به ذکره که نویسنده‌ها معمولا از چیزی که تو فیلم‌ها می‌بینیم معمولی‌ترن. کمتر نویسنده‌ی واقعی‌ای (واقعی یعنی نه ازین wannabe ها) بعدازظهر می‌ره کافه و با قهوه خوردن و  پشت ماشین تحریر نشستن نوشته‌ها بهش الهام می‌شه.به فکر محصول نهایی نباشین و از پروسه لذت ببریننمی‌دونم ضرب‌المثله یا چی ولی:اگه چشمتون به جایزه خیره شده، یعنی حواستون به مسیر مسابقه نیست.معطوف پروسه‌ی نوشتن بشین و از مسیر لذت ببرین؛ از خود نوشتن، نه از &quot;یه کتاب نوشتن&quot; یا &quot;یه مقاله نوشتن&quot;. همینکه تو طول مسیر لذت ببرین تا حد زیادی تضمین کننده محصول نهایی با کیفیته. همچنین وقتی توجه زیادی به نتیجه بشه، احتمال اینکه کل ایده رو خیلی سریع، سیلی بزنین تو صورت خواننده هم زیاده. فرض کنین فیلم‌ها همچنین صحنه‌هایی داشتن:کلا همیشه اینجوریه که یه ایده به ذهنتون می‌رسه، درباره‌اش فکر می‌کنین و اونقدر تغییرش می‌دین تا تبدیل به چیزی که دوست دارین بنویسینش. مهم نیست چقدر دور می‌شین، فقط حواستون باشه مقصود نوشته‌اتون رو به گوش (چشم؟) مخاطب برسونین.اینقدر امتحان کنین و شکست بخورین تا به جایی برسین که راضی بشین و اون قالب آماده توی مجله‌ها یا مقاله‌های کلاسی رو فراموش کنین.از صفحه خالی هم هراس نداشته باشین چون همیشه می‌شه برگشت و اصلاح کرد. هدف نوشتن معمولا چیز بزرگتری از خود نوشتنه.من این کتاب رو 20 شهریور 99 خوندم و تقریبا خوشم اومد. تا حدی باعث شد بهتر بنویسم و کمی از سردرگمی‌هایی که حین نوشتن تجربه می‌کردم کم بشه.</description>
                <category>Jewsus</category>
                <author>Jewsus</author>
                <pubDate>Sun, 25 Oct 2020 17:17:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آگراندیسمان 1966 (Blow up)</title>
                <link>https://virgool.io/@dododo/%D8%A2%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-1966-blow-up-jo4zitt1wk4c</link>
                <description>از یه بیننده معمولی، برای بیننده‌های احتمالا معمولی دیگه.قطعا پر از اسپویلر، هرچند فکر نمی‌‌کنم تعداد زیادی قصد و برنامه(و البته حوصله) دیدن یه فیلم 60 ساله‌ عجیب غریب ایتالیایی رو داشته باشن.آگراندیسمان به پروسه بزرگ کردن عکس میگن. عکس‌ها رو blow up می‌کردن تا جزییات بیشتری مشخص بشه. آگراندیسمان، محصول سال 1966 و ساخته مایکل آنجلو آنتونیونی -کارگردان ایتالیاییه. این اولین فیلم انگلیسی زبان کارگردان و پرفروش‌ترین Art Film ای هست که تا به حال ساخته شده و تقریبا دو ساعته. پلات فیلم از یه داستان از خولیو کورتازار الهام گرفته شده؛ اینجوری که پروتاگونیست تقریبا همونه ولی اتفاقاتی که می‌افته تو فیلم و داستان کورتازار متفاوت هستن.داستانیه عکاس خوش‌تیپ و جوون توی لندن دهه 60 توی استودیوش از مدل‌ها(و به قول خودش &quot;پرنده‌هاش&quot;) عکس می‌گیره و مشغول انجام پروژه عکاسیش با کمک دوستشه. فیلم اینجوری شروع می‌شه که یه روز می‌ره بین کارگرها و بی‌خانمان‌ها تا ازشون عکس بگیره. لباس‌های کهنه و پاره هم پوشیده که بتونه بینشون قاطی شه. کارش رو انجام می‌ده و تو راه برگشت با یه گروه از دلقک‌ها مواجه می‌شه که جیغ و داد کنان ازش درخواست پول می‌کنن. بر می‌گرده به استودیو و شروع می‌کنه به عکاسی از یه مدل که جلسه عکاسی اوج می‌گیره و سریع و پرهیجان می‌شه تا جاییکه ممکنه سکس رو تو ذهن تداعی کنه. توماس علاوه بر رسیدن به پروژه‌های شخصیش نیاز به پول هم داره واسه همین از مدل‌های زیادی عکس می‌گیره و به گفته خوش &quot;دخترهای زیادی بهش کلی پول می‌دن که ازشون عکس بگیره&quot;. مدل‌ها همکاری نمی‌کنن و این جلسه خوب پیش نمی‌ره و توماس با اعصاب خورد استودیو رو ترک می‌کنه. وقتی می‌ره بیرون یه زوج رو تو یه پارک می‎بینه که دارن با هم راه می‌رن. تعقیبشون می‌کنه و می‌رسه به یه جای خیلی خلوت و سبز. توماس پشت درخت‌ها قایم می‌شه و از اون زوج عکس می‌گیره. مرد که موهاش جوگندمیه خیلی خشک و سرد به نظر میاد و نه صورت و بدنش چیز خاصی رو نشون نمی‌دن ولی زن خیلی متحرک و پراحساسه. بعد از چند دقیقه زن متوجه حضور توماس می‌شه و دنبال توماس در حال فرار می‌ره تا عکس‌ها رو پس بگیره ولی موفق نمی‌شه. زن برمی‌گرده ولی از مرد میانسال خبری نیست. توماس باز هم عکاسی رو ادامه می‌ده و محل رو ترک می‌کنه. زن بعدتر محل استودیو رو پیدا می‌کنه و حتی سعی می‌کنه بدنش رو با عکس‌ها معامه کنه ولی توماس موافقت نمی‌کنه و حلقه فیلم دیگه‌ای رو به زن قالب می‌کنه. زن شماره‌اش رو هم به توماس می‌ده. بعد از اینکه زن استودیو رو ترک می‌کنه دو دختر وارد استودیو می‌شن و اصرار می‌کنن که توماس ازشون عکس بگیره ولی جلسه تبدیل به یه رابطه سه نفره و هیجان‌انگیز می‌شه، بعد از اون توماس -درازکش- چشمش به چیزی روی عکس‌ها که گرفته می‌افته و دخترها رو بیرون می‌کنه. بعد از دقت بیشتر متوجه می‌شه که ظاهرا لای علف‌ها و بوته‌های پارک یه نفر با تفنگ تصمیم داشته مرد میانسال رو به قتل برسونه و توماس با عکس گرفتنش مانع این کار شده. زنگ می‌زنه برای همکارش ولی موفق نمی‌شه باهاش صحبت کنه. به شماره‌ای از زن داخل عکس گرفته بود هم زنگ می‌زنه ولی شماره اشتباهه. بعد چندین دقیقه توماس متوجه می‌شه از جنازه مرد هم عکس گرفته و چیزی مثل بدن یه آدم زیر یکی از بوته‌ها افتاده. دو سوم اول فیلم به کندی صرف توماس و علاقه و درگیر شدنش با پروسه عکاسی می‌شه.توماس در این بین به همسایه نقاشش هم سر می‌زنه و باهاش درباره نقاشی حرف می‌زنه. همسایه‌اش از این می‌گه که چطور خودش هم در ابتدا نمی‌دونه چی می‌کشه بلکه بعد از تموم شدن دنبال چیزهایی می‌گرده تا به آثارش معنی بدن. همچنین دوست دختر همسایه‌اش رو می‌بینه که به نظر رابطه خیلی صمیمی و دوستانه‌ای با توماس داره.در ادامه توماس زنی که ازش عکس گرفته بود رو حین رانندگی می‌بینه، پیاده می‌شه تا دنبالش کنه ولی موفق نمی‌شه. در عوض صدایی که می‌شنوه رو دنبال می‌کنه و سر از یه کنسرت در میاره که آدم‌هاش بی‌روح، خسته و بی‌حوصله ایستاده‌ان و کاری نمی‌کنن. ولی جو بالا می‌گیره و توماس هم به جمع مشغول رقص اضافه می‌شه. (نکته جالب اینکه گروهی که مشغول اجراست، The Yardbirds هستن و می‌شه Jimmy Page و Jeff Beck رو هم می‌شه حین اجرای Stroll On دید. یکی از گیتاریست‌ها گیتارش رو می‌شکونه و دسته‌اش رو پرت می‌کنه لای جمعیت و همه هجوم می‌برن که بگیرنش. با دعوا و کتک‌کاری توماس موفق می‌شه دسته شکسته رو به دست بیاره و از ساختمون فرار کنه. در بیرون ساختمون اما متوجه می‌شه چیزی جز یه تیکه چوب شکسته نیست و پرتش می‌کنه گوشه خیابون.بعد از اون می‌بینیم که موقع گرگ و میش صبح توماس به پارک برمی‌گرده تا مطمئن شه چیزی که تو عکس دیده جنازه مرد میانسال بوده یا نه. چیزی که پیدا می‌کنه ظاهرا جنازه یه آدمه ولی اونقدر خشک، مصنوعی و پلاستیکیه که نمی‌شه گفت آدمه یا یه مانکن. باد شروع به وزیدن می‌کنه و تو صحنه بعد جنازه سر جاش نیست.بعد توماس راهی استودیو می‌شه که دوباره به گروه دلقک‌ها برمی‌خوره که همچنان مشغول جیغ و داد رو و توی ماشینشون هستن و چند قدم اونورتر پیاده می‌شن و وارد یه زمین تنیس می‌شن. دو نفر می‌رن داخل و بقیه همراه توماس از بیرون فنس‌ها مشغول دیدن بازی می‌شن. تنیسی که نه راکت داره و نه توپ ولی همه دلقک‌ها محو تماشا کردنش شده‌ان. توماس با خنده و تمسخر همراه بقیه نگاه می‌کنه و لبخند می‌زنه. یکی از بازیکن‌ها توپ خیالی رو محکم می‌زنه و توپ از زمین خارج می‌شه. از توماس می‌خوان که توپ رو براشون بیاره، توماس می‌ره و توپ خیالی رو تو دستاش می‌گیره و براشون پرت می‌کنه. کم کم صدای توپ به گوش می‌رسه و دوربین یه نمای خیلی دور از توماس وسط چمن‎‌ها نشون می‌ده و فیلم تموم می‌شه.اول به نظر میاد فیلم درام باشه و در ادامه احساس می‌شه که داره ماجراجویی و حتی پلیسی می‌شه! ولی واسه من همون درام کفایت می‌کنه.فیلم‌های آنتونیونی معمولا رازآلود و منزوی هستن در حالیکه نقش اول این فیلم ماشین مسابقه‌ایش رو تو خیابون‌ها می‌رونه و عکاسی می‌کنه و حتی شب‌ها کنسرت هم می‌ره؛ با افراد زیادی ارتباط داره و سکس نقش پررنگی توی روزمرگی‌هاش داره. همچنین برخلاف بقیه فیلم‌هاش که ایتالیایی هستن، انگلیسیه. آنتونیونی رها کردن قهرمان رو امضای خودش دونسته.آگراندیسمان به پروسه بزرگ کردن عکس می‌گن. زمانی که &quot;زوم کردن&quot; بی‌معنی بود، می‌تونستیم از دستگاه آگراندیسمان استفاده کنیم و عکس رو Blow Up کنیم -که اسم انگلیسی فیلمه- تا جزییات بیشتری رو ببینم. اسم فیلم هم به&quot;جستجو برای دیدن و دونستن بیشتر&quot; اشاره می‌کنه. اینکه با هر اثر هنری باید همینکار رو کرد، باید Blow Up کرد و درگیرش شد، شاید یه جنازه پیدا شد!نکته‌ای که خیلی به چشم میاد پررنگ بودن نقش &quot;هنر&quot; تو فیلمه. به شکلی که انگار فیلم درباره هنره و تقریبا هر عنصری از فیلم رو می‌شه هنر تلقی کرد، از خود توماس تا جنازه‌ای که معلوم نیست وجود داره یا نه. کل ماهیت فیلم عملا به ماهیت هنر پرداخته و اینکه چجوری گذار هنر از مدرنیسم به پست مدرنیسم اتفاق می‌افته و این سوال که هنر چیه و چه چیزی قابلیت این رو داره که هنر تلقی بشه؛ و مهم‌تر اینکه هنر چه تاثیری روی زندگی ما آدم‌ها داره.این ایده تو دهه 60 خیلی فراگیر و مهم بود و دیدگاهی که الان به هنر داریم رو کاملا دستخوش تغییر کرد. همچنین کنسرت زیرزمینی وسط فیلم هم اهمیت دوره psychedelia رو گوشزد می‌کنه، دوره‌ای که Jefferson Airplane، Pink Floyd، Jimmi Hendrix، The Doors، The Moody Blues، Velvet Underground، Woodstock، جنگ ویتنام و وارهول ازش سردرآوردن.علاوه بر این انواع مختلقی از هنر تو فیلم دیده می‌شه مثل عکاسی(که شغل توماسه)، مجسمه‌سازی(خرید پره هواپیما به عنوان مجسمه)، نقاشی(آنتیک فروشی و مکالمه با پیرمرد)، رقص و تئاتر(دلقک‌ها و تنیس) و معماری(توجه دوربین به ساختمون‌های شهر حین رانندگی). همین اهمیت دادن به همه هنرها حتی باعث شده تا خود هنر سینما کمرنگ تر بشه تا فرصت پرداخت به بقیه هم باشه.دیدن این فیلم مثل دیدن یه نقاشی در حال کشیده شدنه. از ابتدا تقریبا غیرممکنه که سردرآورد چه اتفاقی داره می‌افته و چندان اهمیتی به انتظاراتی‌که معمولا از یه فیلم داستانی سینمایی می‌ره نمی‌ده. صحنه آخر هم که بهترین جای فیلمه هم خود فیلم و هم قدرت ادراک و تحلیل بیننده رو زیر سوال می‌بره و خودم هم اول اون صحنه رو تو یوتیوب دیدم و مشتاق شدم که کل فیلم رو ببینم. هدف فیلم هم اتفاقا همینه که به بیننده گوشزد کنه هنر objective نیست بلکه به هر چشمی یه رنگه. صحنه آخر بیشتر از همه‌جا بهمون یادآوری می‌کنه که باید دید، درگیر شد و در نهایت دنبال معنی گشت، حتی اگه معنی‌ای پیدا نشه هم مهم نیست چون در این مورد، رسیدن به هدف مهم نیست بلکه پروسه و مسیره که مهمه. حتی پا فراتر می‌ذاره و به جای &quot;چه چیزی هنر هست و چه چیزی نیست؟&quot; می‌پرسه &quot;چه چیزی هست و چه چیزی نیست!؟&quot;. همونجوری که هیچوقت نمی‌فهمیم نقاشی‌های همسایه توماس چی بودن، اینکه مرد میانسال کشته شد یا نه، اینکه چرا زن اصرار به پس گرفتن عکس‌ها می‌کرد، اینکه رابطه توماس با دوست دختر همسایه‌اش چی بود، اینکه پروژه عکاسی توماس چی شد، چه بلایی سر همکارش یا دختر آنتیک فروش اومد، عملا هیچی، دو ساعت سوال؛ با این حال می‌شه از فیلم لذت برد و درگیرش شد و همینه که مهمه. درست مثل همسایه توماس که خودش هم در ابتدا نمی‌دونه چی می‌کشه، باید فقط نقاشی کنیم و بعد از تموم شدن باید با چشم خودمون دنبال چیزهایی بگردیم تا به کارمون معنی بدیم.</description>
                <category>Jewsus</category>
                <author>Jewsus</author>
                <pubDate>Fri, 09 Oct 2020 14:39:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اریک در سرزمین عجایب</title>
                <link>https://virgool.io/@dododo/%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%A8-keknlpdjoltc</link>
                <description>اریک آلفرد لزلی ساتی – Éric Alfred Leslie Satieادیت، بعد از 5 ماه: برین بشنوین D: پیانیست، آهنگساز، فرانسوی، متولد ۱۸۶۶ و درگذشته ۱۹۲۵ که از ۱۸۸۴ اسم اریک ساتی رو پای امضاهاش می‌نوشت و دو روز پیش (۱ جولای) تولدش بود!از مهمترین و پیشروترین آهنگسازهای آوانگارد قرن ۲۰ام پاریس و از پیشگامان جنبش‌هایی هنری مثل مینیمالیسم و ژانرهایی مثل ambient .اول از همه بگم به احتمال خیلی زیاد هممون چندتا از آهنگ‌های ساتی رو شنیدیم ولی نمی‌دونیم سازنده‌اش کیه. این دو تا رو بشنوین:Gymnopédie No. 1Gnossienne No. 1این رویکرد خلوت و مینیمال اون‌موقع‌ها خیلی چیز جدیدی به حساب می اومد. چیزی که الان بهش می‌گیم اَمبیِنت یا خودمونی‌تر، موسیقی آسانسوری(Elevator music). در طول سال‌ها ساتی خودش رو یک ژیمنوپدیست(کلمه‌ای که از خودش درآروده بود!) و بعدتر یک فونومتریشن (یا فونومتروگرافر) به معنی کسی که صدا رو می‌سنجه خطاب کرد.علاوه بر موسیقی، کارهای دیگه‌ای هم برای مجله‌های dadist 391 و حتی Vanity Fair(البته اون قدیمیش که تا سال ۱۹۳۶ فعال بود. این جدیده -و معروف‌تره- از ۱۹۸۳ شروع کرد) منتشر کرده بود. به علاوه یه سری نوشته دیگه هم منتشر کرده بود که به اسم Virginie Lebeau پاشون رو امضا کرده بود.ساتی تو ۱۳ سالگی وارد کنسرواتوای پاریس شد ولی اساتیدش ازش راضی نبودن و ازش به عنوان یه هنرجوی &quot;بی‌ارزش و تنبل&quot; یاد می‌کردن(و ما بعد صد سال اون استادها رو به عنوان افرادی که استاد ساتی بودن می‌شناسیم-و نه بیشتر?). اخراج‌شدن و برگشتن های متوالی ساتی تا ۱۹ سالگیش طول کشید ولی نتیجه هنوز همون بود. ساتی توی sight reading(نواختن یه قطعه که تا حالا تمرین نکردین- واسه اولین‌ بار فقط با خوندنِ sheet) ضعیف بود و واسه همین برای بار دوم هم اخراج شد(expel البته. مشروط/مردود خودمون).دیگه کاری برای انجام دادن نداشت پس تصمیم گرفت عضو ارتش فرانسه بشه. هرچند بعدتر به خاطر برونشیت معاف شد(حالا معلوم نیست فیلم بازی کرد یا خودش خودشو مبتلا کرد یا چی، چون واسه بقیه عمرش از برونشیت خبری نبود). سال ۱۸۸۷ رفت به یکی از محله‌های هنرمندخیز پاریس یعنی Montmartre(بخونین mont-maart) که روی یه تپه واقع شده بود. از اینجا زندگی هنری ساتی جدی شد و اون قطعات معروف که پر از Major 7th ها و ساختارهای modal و ملودی‌های قلب‌آب‌کن رو نوشت :)اولین کار مهم ساتی همون ژیمنوپدی بود(آهنگ اول) و گفتم که این اسم رو از خودش درآورد! همینقدر دادا :) همچنین این اختراع کلمه رو برای خیلی از کارهای دیگه‌اش هم تکرار کرد ولی این اولیش بود. اسم آهنگ دومی که گذاشتم هم از-من-درآوردی بود. البته اون یکم مشخص‌تره چون احتمالا به Gnosticism(همون کالتی که عضوش بود) مربوطه.کارهای ساتی اینجوری بودن که قطعه‌های هر سری خیلی شبیه همدیگه بودن. مثلا همه ژیمنوپدی‌ها شبیه هم هستن و تم و ساختار مشابهی دارن (هرچند به ترتیب تو key های C، D و Am هستند) و همینطور سایر آثارش.من بلد نیستم شیت بخونم ولی توضیحاتی که توی قطعات هست همیشه واسم جالب بوده. توضیحاتی که composer می‌نویسه تا نوازنده بدونه اون قسمت چه حس و حالی باید داشته باشه(که بهش می‌گن performance instructions). مثلا:طوری بنواز که انگار بیش از حد شراب خوردی&quot;جامعه‌گریزانه&quot; بنواز. بدون اینکه از خودت عکس بگیری و تو فسیبوک بذاری.تمپو: ۹۰/۰۰۰۰۹۲ بیت در دقیقه :)به شکل &quot;مصری&quot; نواخته بشهیه f یعنی محکم نواخته بشه. پنج‌تا f یعنی چی؟ این ^ساتی هم توی راهنماها لغات متفاوت و خلاقانه‌ای رو می‌نوشت. مثلا douloureux(دردمندانه) یا triste(غمگینانه). موارد دیگه‌ای هم مثلا:play like a nightingale with a tootache (مثل یک بلبل که دندونش درد می‌کنه)play with uttermost silence (در نهایت سکوت)چیزهای حوصله‌سربر به کنار، برسیم به اونجا که چرا واقعا ساتی رو دوست داریم. اول از همه قطعا هنرش. هرچند خیلی تکنیکی، پیچیده یا منظم نبود، کار جدیدی انجام داد. ساتی آدم عجیبی بود(که می‌رسیم به اونجاش?) و خیلی هم تفکرات دادائیستی داشت و تونست به خوبی این تفکرات رو تبدیل به هنر کنه. مثلا نسخه اصلی Gnossienne(بخونین no-see-an) هیچ time signature ای نداره. هرچند bass clef توی ۳/۴ هست ولی ملودی‌ها واقعا چیزی جز &quot;یه جریان طولانی از نت‌ها&quot; نیستن. ساتی به غیر از دو سه تا از قطعاتش، هیچ‌جا از bar line ها استفاده نمی‌کرد! همچنین استفاده ساتی از grace noteها(اگه آهنگ‌ها رو شنیدین، منظورم اون &quot;دید دیلینگ-دید دیلینگ&quot; هاست. اون نت‌هایی که خیلی کوتاه ازشون استفاده می‌شه.(اگه باز خوب توضیح ندادم، ثانیه ۳ و ۴ آهنگ دوم رو بشنوین. دیرینگ، دیرینگ...)موسیقی ساتی به کنار. مورد دومی که اون رو موضوع جالبی برای خوندن و نوشتن می‌کنه شخصیتشه. اینقدر کارهای عجیب و غریب و سرسام‌آور انجام داده که توضیحش واقعا سخته :) واسه همین یه لیست می‌نویسم:ساتی و دبیوسی دوست بودند.ساتی رفیق فاب کلاد دبیوسی بود که اون موقع خیلی معروف شده بود و حوالی ۱۸۹۶ باعث شد کارهای ساتی هم بیشتر دیده بشه؛ و همچنین شنیده بشه! دبیوسی سه تا ژیمنوپدی رو اجرا کرد ولی چون ارکستریشن‌های دومین قطعه رو نتونست متوجه بشه(و هیچکس دیگه‌ای هم تا ده‌ها سال بعد نتونست!) فقط شماره ۱ و ۳ رو (البته برعکس. یعنی اول شماره۳ و آخر شماره۱ رو) اجرا کرد.ساتی دین خودش رو درست کرد.ساتی عضو یه cult (نمی‌شه گفت دین؛ ولی یه همچین چیزی) به اسم The Order Of The Rose And The Cross (که ادعا می‌کردن علوم فریبه و ازین چرت و پرتا بلدن) شد که بعدتر ازشون خسته شد و رفت کالت خودش به اسم The Metropolitan Church of Art of Jesus the Conductor رو درست کرد که فقط یه عضو داشت: خودش. البته بیشتر فقط یه بهونه واسه انتشار کارهای مضحک و دادائیستی خودش بود ولی همچنان کار عجیبیه؛ حتی واسه قرن ۱۹ اروپا.ساتی یه منتقد رو به دوئل دعوت کرد.یه بار که یه منتقد اپرا یعنی یوجین برتراند بهش بد گفت و خیلی تند کارهاش رو نقد کرد، ساتی دعوتش کرد به یه دوئل! واسه یه نقد! آخر سر همه‌اشون به دادگاه فراخونده شدن (تا الان دیگه باید انتظار داشته باشین ساتی یه کاری کرده که دهن آدم باز بمونه) که ساتی رو از جلسه بیرون کردن؛ &quot;به دلیل تکرار کردن بیش از حد کلمه arse&quot; (گوگل کردن معنیش به عهده خودتون). داستان این باله رو جلوتر می‌گم.لازم به ذکره که رابطه این دوتا بعدا به هم خورد چون طرفداراشون با همدیگه مشکل داشتن و تنش‌هایی که درست می‌کردن دامن‌گیر خود این دو نفر هم شد.حیوون خونگی ساتی یه خرچنگ بود.این مورد چندان مخصوص ساتی نیست و خیلی از هنرمندهای دیگه هم حیوون خونگی‌های عجیب داشتن. مثلاسالوادور دالی با مورچه خواری که حیوون خونگیش بود!(شاید بی ربط ولی Ozzy Osbourne هم وقتی رفت واسه Black Sabbath آدیشن بده، یه کفش داشت که بهش قلاده می‌بست و تو خیابونا می‌گردوندش. a pet shoe!)از اولین نشونه‌های این علاقه به خرچنگ اونجایی بود که ساتی به دبیوسی پیشنهاد داد که یه اپرا نوشته که درباره یه خرچنگ هست که تعقیب می‌شه.ساتی یه شب‌دوست! بود.شب‌دوستی یا nocturnality عمل حیوانیه که به شب‌زنده‌داری و دوست‌داشتن شب اشاره دارهو مثلا جغدها شب‌دوست هستن. ساتی هم همینطور. ساتی از خورشید متنفر بود تا جاییکه تو روزای آفتابی هم از چتر استفاده می‌کرد و مورد عجیب اینکه بعد از مرگش بیشتر از صدتا چتر تو آپارتمانش پیدا شد!ساتی همیشه با خودش یه چکش حمل می‌کرد.اجازه بدین واسه این توضیحی ندم. حقیقتش توضیحی ندارم که بدم.ساتی کلا دوتا رابطه رومانتیک رو تجربه کرد.البته تا جاییکه خبر داریم. یکیش شیش ماه با همسایه دیوار به دیوارش که یه نقاش بود و وقتی تموم شد که سوزان واله‌دان(دختر همسایه) محل زندگیشو تغییر داد. ساتی تو قرار اول ازش خواستگاری کرد...دومیش هم با موریس رِول بود که بعدها(حوالی ۱۹۳۰) باعث شد کارهای ساتی بیشتر دیده بشن. چون خودش هم پیانیست بود و اغلب از ساتی به عنوان یه سرچشمه الهام یاد می‌کرد.تو سال ۱۸۹۵ به ساتی پول ارثیه رسید.یه مقدار پول ارثیه بع ساتی رسید. حالا می‌تونست یکم زندگی بی سر و سامونش رو جمع کنه. ولی خب، نه. به جاش ۱۲ تا کت مخمل خاکستری یکرنگ و یک‌شکل خرید? و به ترتیب و به شکل چرخشی می‌پوشیدشون. همین باعث شد که به &quot;جنتلمت مخملی&quot; معروف شه.کت مربوطهساتی تو یه کاباره پیانو می‌زد.پول ارثیه که به باد داده شد. چکار می‌کرد؟ همچنین برگشت به خونه قدیمیش چون پول کم آورده بود. تعداد زیادی از قطعه‌های ساتی از همین پیانوزدن‌ها توی کاباره ساخته شد. ساتی فقط می‌خواست پول دربیاره ولی خب این وسط چیزهای خلق شدن که تبدیل به استریوتایپ موسیقی فرانسه‌ی ۱۹۰۰ شدن. توفیق اجباری!بعدا تو حوالی ۴۰ سالگیش خواست دوباره یادبگیره و واسه همین کلاس‌های پیانو رو شروع کرد تا بیشتر یاد بگیره. اینجوری روزها تو کلاس و شب‌ها تو کاباره مشغول تمرین و یادگرفتن بود.موسیقی ساتی فرم خاصی نداشت.یه دفعه یه منتقد نوشت موسیقی ساتی فرم خاصی نداره. بعدتر ساتی به عنوان یه ضدحمله یه مجموعه منتشر کرد به اسم &quot;سه قطعه به فرم یک گلابی&quot; که خیلی هم بهشون افتخار می‌کرد و تو یه نامه به دبیوسی پزش رو داد. البته این سری شامل ۷ تا قطعه بود? چرا؟ الله اعلم.ساتی با پیکاسو همکاری کرد.گفته بودیم که ساتی یه باله نوشت به اسم Parade(بخونین پاغاد). موسیقی این باله توسط ساتی انجام شده بود(که نقد شد و دادگاه و arse و این داستان‌ها) و طراحی صحنه توسط پیکاسو! خود سناریو هم توسط ژان کاکتو. ساتی تو این باله که شامل یه اَکت بود از پرکاشن‌های عجیب غریب مثل صداهای یه ماشین تحریر و یه تفنگ! استفاده کرد.ساتی برای مبلمان آهنگ نوشت.ساتی تو یه برهه زمانی یه مجموعه منتشر کرد که بهشون می‌گفت Furniture Music(موسیقی برای لوازم خونگی) که به نظر خودش قرار بود &quot;وجود داشته باشن ولی به طور مشخص شنیده نشن&quot;. دقیقا همین موسیقی آسانسوری خودمون(یا موسیقی بک‌گراند که حتی ساندترک‌های سینمایی رو می‌تونه شامل بشه). هرچند تو الانِ ۲۰۲۰ ایده ملموسی به نظر میاد ولی ۱۲۰ سال پیش خیلی ناملموس و پیشرو بود. یه بار که ساتی با یه گروه تصمیم گرفت تو یه گالری هنری این مجموعه رو اجرا کنه، خیلی از حضار دست از نگاه کردن به آثار هنری برداشتن و مشغول گوش‌دادن به موسیقی ساتی شدن و همین باعث شد که ساتی عصبی بشه و اجرا رو متوقف کنه! چرا؟ چون مردم داشتن بهش گوش می‌دادن?ساتی الکلی شده بود.تو اواخر دهه دوم قرن بیستم مصرف الکل بیش از حد باعث شد ساتی مشکل کبد پیدا کنه و کلا از دنیای موسیقی کناره‌گیری کنه. ساتی نهایتا در ۱۹ جولای ۱۹۲۵، در سن ۵۹ سالگی درگذشت.جان کیج John Cage یکی از قطعه‌های ساتی رو اجرا کرده.یکی از قطعات ساتی به اسم Vexations یه مورد عجیبه که خوراک افرادیه که شورِ پراگرسیو بودن رو در میارن و چه کسی بهتر از جان کیج!? ساتی تو اون قطعه هیچ نشونه‌ای که حاکی از تموم شدنش باشه نذاشته (یعنی هیچ closing bar ای در کار نیست) و یه جاش هم نوشته: &quot;اگه قرار بود این قسمت رو ۸۴۰ بار تکرار کنی، این کار رو بکن:&quot; که قطعا یه جک بوده و یکی از کارایی که ساتی می‌کرده ولی خیلیا اینو جدی گرفتن و واقعا انجامش دادن! یه قسمت رو ۸۴۰ بار روی پیانو اجرا کردن! کِیج چندتا پیانیست به علاوه خودش رو مامور اینکار کرد که خب قطعا زمان زیادی هم برده. جالب اینه که ساتی اصلا نگفت که این قسمت رو ۸۴۰ بار اجرا کن! فقظ گفت اگه قرار بود بکنی، اینجوریه :)اسم‌گذاری‌هایی مخصوص!ساتی اسم قطعاتش رو واقعا عجیب و فریب انتخاب می‌کرد. چندتاش رو که گفتیم. به غیر از اون‌ها این شاهکارها هم تو کارنامه‌اش هستن:پیش‌درآمدهایی برای یک سگ، توضیحات اتوماتیک، جنین خشک‌شده، فصلی برای چرخش در تمام جهت ها، پولک‌دوزی‌هایی قدیمی برای سینه(یعنی چی؟)، دخترِ نسبتا خوب، شکلات با بادام والتز!، پادشاه حبوبات، منوهایی برای اهداف کودکانه، خط‌خطی‌های یک سینه بزرگ از جنس چوب، خیارهای دریاییِ خشک‌شده، ...قضیه دستتون اومد دیگه. من دیگه تاب تحمل ندارم :)) لیست کامل اینجا هست.ساتی دفترچه خاطرات داشت.همچنین به جایی توی دفترچه‌اش نوشته که فقط غذای سفید می‌خورده و یه جای دیگه هم گفته یه بار ۱۵۰ تا صدف دریایی رو تو یه وعده خورده(رکورد گینس برای این کار ۶۲۴ تا صدفه!!!). یه بار دیگه هم نوشته یه املت از ۳۰ تا تخم مرغ رو تو یه وعده خورده.همچنین نوشته بود که دکترش بهش توصیه کرده که سیگار بکشه(که راستش عجیب‌ترین چیزی که نوشته نبوده!)یه جاش هم برنامه روزانه‌اش رو نوشته:“I rise at 7:18; am inspired from 10:23 to  11:47. I lunch at 12:11 and leave the table at 12:14. A healthy ride on  horse-back round my domain follows from 1:19 pm to 2:53 pm. Another  bout of inspiration from 3:12 to 4:07 pm. From 4:27 to 6:47 pm various  occupations (fencing, reflection, immobility, visits, contemplation,  dexterity, natation, etc.)”“Dinner is served at 7:16 and finished at  7:20 pm. From 8:09 to 9:59 pm symphonic readings (out loud). I go to bed  regularly at 10:37 pm. Once a week, I wake up with a start at 3:19  (Tuesdays).”“I breathe with care (a little at a time). I very rarely dance. When walking, I clasp my sides, and look steadily behind me.”“My expression is very serious; when I laugh it is unintentional, and I always apologize most affably.”“I sleep with only one eye closed, very  profoundly. My bed is round, with a hole to put my head through. Once  every hour a servant takes my temperature and gives me another.”“I have subscribed for some time to a fashion magazine. I wear a white cap, white stockings, and a white waistcoat.”“My doctor has always told me to smoke. Part of his advice runs: ‘Smoke away, dear chap; if you don’t someone else will.&#x27;”اگه دوست دارین ترجمه قسمت آخر(یا یه قسمتی ازش رو) تو کامنت‌ها بنویسین که اضافه بشه :)آپارتمان ساتیبعد از مرگش علاوه بر کت‌ها و چترهاش، دوتا پیانو بزرگ grand piano پیدا کردن که روی همدیگه بودن! روی همدیگه! تا زمان زنده‌بودن ساتی هیچ‌کس هیچوقت وارد اپارتمانش نشده بود و کلی هم کاغذهای نامرتب پیدا کردن. خیلی از کارهای ساتی هم از همین تیکه کاغذها پیدا شد که بعد از مرگش پیدا، ادیت و منتشر شدن.ساتی خودمونساتی، خفن‌ترخلاصه که برین گوش بدین و مستفیض شین. اینم اسپاتیفای اریک ساتی.خوش بگذره.</description>
                <category>Jewsus</category>
                <author>Jewsus</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2020 20:04:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه می‌خواین عکسای بهتری بگیرین این رو بخونین - ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@dododo/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B9%DA%A9%D8%B3%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-%DB%B2-oslpcig86iae</link>
                <description>قسمت قبلی -اول، اینجا هست. ادامه؟ ?۵. داستان تعریف کنین.واسه عکستون لایه‌های مشخصی در نظر بگیرین. سعی کنین چیزی که ثبت می‌کنین یه جمله خبری نباشه بلکه یه داستان باشه -شروع بشه، طی بشه و به مقصد برسه. چیزی نباشه که یهو برسه به punchline؛ بلکه سعی کنین اون punchline آخرین چیزی باشه که بیننده بهش دست پیدا می‌کنه.یه نمونه از این نکته اینه که پس‌زمینه و پیش‌زمینه یا foreground(و یا حتی سینمایی‌تر، middleground!) تعیین کنین؛ مثل این عکس:credits: Sean Bagshawدوتا درختی که تو چشم بیننده هستن اول دیده می‌شن و بعد سایه‌هاشون رو می‌بینیم و سایه ها ما رو هدایت می‌کنن(ترکیب با خطوط هادی! قسمت قبل رو بخونین) به backgroun که جنگل باشه. اگه دوست دارین ترکیبش با موارد دیگه رو هم ببینین اینجا رو بخونین.یه مورد خوب دیگه هم می‌تونه این عکس باشه:Case Study House #22 - Julius Shulman۶. دنبال قرینگی باشین.قرینگی، هماهنگی و هارمونی بصری هر جوری حساب کنین برای چشم لذت بخشه و فریم‌بندی با توجه به قوانین خیلی به درد بخوره. درباره سایر انواع قاب‌بندی بعدا می‌گم.یه نمونه از قرینگی(یا به هر طریقی یه &quot;احساس بالانس و هماهنگی&quot;):نمی‌دونم عکاسش کیهاگه فکر می‌کنین عکس بالا خیلی انتزاعیه و یه جورایی دیگه شور تقارن رو درآورده(که آورده واقعا. چه خبره مگه؟)، این‌هارو هم ببینین:(و اگه دیگه خیلی با تقارن حال می‌کنین مثل من، فیلم‌های کوبریک رو ببینید؛ یا حتی وس اندرسون رو. راستی کوبریک قبل کارگردان شدن عکاس بوده؛ می‌تونین یه سری از کارهاش رو اینجا ببینین و بیش از پیش مستفیض شین.)باز هم تقارن و باز هم نمی‌دونم عکاس کیهاین هم به افتخار لوموگرافی?۷. فریم رو پر از سوژه کنین.یه سوژه پیدا کنین، بهش نزدیک شین و طوری قاب‌بندی کنین که هیچ چیز دیگه‌ای باعث حواس‌پرتی بیننده نشه. یک فریم، یه سوژه، یک مخاطب. این روش توی عکاسی پرتره و ماکرو اوج استفاده رو داره. مثل عکس‌های زیر:Blue Kingfisher - Boris Smokrovic۸. از &quot;یک‌سوم&quot;ها استفاده کنین.فکر کنم اولین چیزی که یه نفر بعد از شروع جدی یادگیری عکاسی یاد می‌گیره همین باشه؛ چون هم فهمیدنش و هم به اجرا درآوردنش راحته و همه‌جا و برای همه‌چی هم می‌شه پیاده‌اش کرد(شایدم نه؟)یه فریم رو تصور کنین، سه تا خط عمودی و سه تا خط افقی با فاصله‌های مساوی رسم کنین تا یه جدول سه در سه داشته باشین. تموم :) (این قابلیت نشون دادن Grid رو احتمالا توی دوربین/موبایلتون هم می‌تونین فعال کنین.)نقاطی که خطوط به هم برخورد می‌کنن معمولا می‌تونه جای خوبی برای قرار دادن سوژه‌ها باشه. برای این مثال عکس‌های Guy Bourdin رو ببینین (که عکاس مد هست و تاحدی منکراتی :))علاوه بر اون نقاط، از خود خط‌ها هم می‌شه استفاده کرد؛ مثلا دو خط افقی برای قراردادن خط افق!(نه بابا) خیلی استفاده می‌شن. مثال هم نمی‌ذارم خیلی ضایع‌اس?۹. قدر هر قسمت از فریمتون رو بدونین.هر سانتی‌متر از فریم می‌تونه ارزش‌مند باشه و اگه به اندازه کافی یاد بگیریم، می‌تونیم از تک‌تک قسمت‌ها استفاده کافی رو بکنیم و برای روایت داستانی که قصد تعریف‌کردنش رو داریم بهره ببریم. مهم نیست که یه سوژه تو عکس هست یا صدتا، طبیعته یا پرتره یا هر چی. هدف اینه که:۱. کل مجموعه، باید درست کار کنه۲. کل مجموعه، باید درست کار کنهشلوغی، روشنا، تنوع سرسام‌آور، تضاد بین برج و راه‌پله با طرح قدیمی،رونق هنر، کاپیتالیسم...هر قسمت از این عکس یه چیزی واسه گفتن داره.این هم از این. تا دفعه بعد خوش بگذره ^~^</description>
                <category>Jewsus</category>
                <author>Jewsus</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2020 03:12:34 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>