<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دختر بابا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@dokhtarbaba</link>
        <description>...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 08:31:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>دختر بابا</title>
            <link>https://virgool.io/@dokhtarbaba</link>
        </image>

                    <item>
                <title>Why so serious?</title>
                <link>https://virgool.io/@dokhtarbaba/why-so-serious-top8gv7wmril</link>
                <description>میگم «تو خیلی جدی هستی، به همه چیز جدی فکرمیکنی، زندگی و خیلی جدی گرفتی. باور کن عمرمون کوتاهه، همین فردا ممکنه تموم بشه بدون اینکه بهت مهلت بده خانوادت و واسه آخرین بار ببینی.»_ « آره قبول دارم، جدی ام، به همه چیز کلی فکرمیکنم، به آینده فکرمیکنم، محتاط رفتار میکنم.»+ فیلم دارک نایت نولان و مگه ندیدی؟ _ دیدممثل خودم اهل فیلم و نقدهای بعدشه.+پس چرا جمله معروف جوکر و آویزه گوشت نکردی؟ کدوم جمله؟ Why so serious??</description>
                <category>دختر بابا</category>
                <author>دختر بابا</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jan 2022 14:34:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هشتم اپریل</title>
                <link>https://virgool.io/@dokhtarbaba/%D9%86%D9%87%D9%85-%D8%A7%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%84-nx8ypke0dxrh</link>
                <description>از سرشب می گفت بریم کنار رودخونه_ بریم کنار اون اسکله ازت عکس بگیرم. امشب بطور اتفاقی هردو آبی پوشیدیم، دلم میخواد بگم حالا که ست کردیم، توام بیا کنارم وایسا.نمیگم، می ریزم تو دلم. روی یه نیمکت نشستیم، خودش کافی دستشه و من ساندویچ اسفناجی که واسم خریده و میخورم.شروع میکنه به حرف زدنمنم با دقت گوش می دم، هرازگاهی ساندویچ و می برم سمتش و یه گاز میزنه.بین هر موضوع که تموم میشه، یه قلپ دیگه از کافی میخوره آخرش میگه _ خیلی حرف زدما ولی دهنم داشت سرویس می شد، تنها کسی هستی که همه حرفام و بهش میزنم، دیگه رازی ندارم، همه رو میدونی الان، فکرکنم تنها آدمی که درکم کنه تویی.لیوان کافی و میذاره روی نیمکت، بلند میشه و میاد سمتم، خم میشه و بینیش و می چسبونه به بینیم و سرش و به راست و چپ تکون می ده. می خندم.می خنده._ کاش زودتر می دیدمت.سرش و می چرخونه سمت شهر و ادامه می ده:_ میدونی چقدر من اینجا تنهایی کشیدم؟  </description>
                <category>دختر بابا</category>
                <author>دختر بابا</author>
                <pubDate>Sat, 10 Apr 2021 15:19:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک مرد</title>
                <link>https://virgool.io/@dokhtarbaba/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B1%D8%AF-kibjldeux0nw</link>
                <description>یک مرد؛فقط درصورتی زنی و انتخاب میکنه که تیکه ای از پازل موقعیت های زندگیش با اون آدم پربشه:زنی که بتونه دغدغه زندگی مادیش و با بابای پولدارش یا سرکار رفتن خودش پرکنه، زنی که برای مادر شوهرش همدم باشه چون به تازگی پیرزن تنهایی شده، زنی که با بی پولی و نداری شوهرش بسازه. زنی که مطیعش باشه، برای مهاجرت، برای تحصیل، برای کار،  همراه باشه و حرفی نزنه. زنی که خودش و وقف خونه و فرزندداری کنه، چون همه اینا به بقای اون مرد کمک میکنه. برای یک مرد ،با علاقه نگاه کردنت مهم نیست، دودستی چسبیدن دستاش مهم نیست، واسش اهمیتی نداره که چقدر با عشق سمتش میری،چندبار بهش میگی دوسِت دارم، بخاطر همینه که ممکنه روزی چندبار از خودت بپرسی چرا منی که همه چیز داشتم و انتخاب نکرد؟ چرا من نه؟ چرا اون؟ مردها با عقلشون تصمیم می گیرند، مردها دنبال زندگی تو دنیای رئال هستن نه سورئال ما زن ها.</description>
                <category>دختر بابا</category>
                <author>دختر بابا</author>
                <pubDate>Sat, 03 Apr 2021 14:28:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجم مارچ</title>
                <link>https://virgool.io/@dokhtarbaba/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%86-wgnfrvghcudh</link>
                <description>باید همینجا باشه.یکی نشسته روی صندلی، بهش نزدیک میشم، چشمام و ریز میکنم.سرش و میچرخونه سمتم، خودشه.بلوز شلوار مشکی پوشیده، کلاهش و کشیده تا زیر ابروهاش، ماسک هم رسیده تا زیر چشماش.+ «چرا این شکلی شدی؟ مثل آدمایی که میرن تظاهرات.»_ «خب تظاهرات بودم دیگه.»+ «چرا نگفتی منم بیام؟» _ «دیر فهمیدم.»میریم سمت فست فودی، یه پکیج خانواده میخره.روبروم می شینه.  با یه دستش ساندویچ گرفته و با دست دیگش سیب زمینی میخوره، عصبی، میگه فقط اینطوری آروم میشم. تو این چندماه اولین باره که اینقدر ناراحت میبینمش.ریش و سبیلش بلند شدن، تقریبا بین هرپنج تا تار، یدونش سفیده، حتی موهای کنار گوشش سفید دراومده.بعد از هر ساندویچ که میخوره یکم استراحت میکنه و حرف میزنه«این دومین رفیقمه که خودکشی میکنه، فکرکن اینهمه سختی به جون بخری و بیای یه کشور دیگه، چندسال تلاش کنی، کار کنی واسه خانوادت پول بفرستی، واسه داداش معلولت، آخرش یه شب که تو خونه تنهایی شیرگاز و باز بذاری، دیگه نه به خودت فکر کنی، نه به مامان بابای پیرت، نه داداشت که توی کمپ گیر افتاده، نه داداش معلول تو خونه افتادت»پاکت ساندویچ و باز میکنه روی میز و ناگت و سیب زمینی و میریزه روی هم._ «دارم همه رو از دست میدم».بلند میشم.با نگرانی میپرسه«کجا میری؟»+ «دستم و بشورم»مایع ضدعفونی میریزم و برمیگردم، یدونه سیب زمینی میذارم دهنم و میگم «شاید قراره یه چیز بزرگ تر به دست بیاری»با دهن پر میگه«تورو شاید..»</description>
                <category>دختر بابا</category>
                <author>دختر بابا</author>
                <pubDate>Sat, 06 Mar 2021 07:45:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست و ششم فبریه</title>
                <link>https://virgool.io/@dokhtarbaba/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D9%81%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%87-cjsumebmube0</link>
                <description>دستش و میزنه رو سکوی کناریش و میگه _ «چندوقته کنارم نَشستی، بیا بشین میخوام یه چیزی واست تعریف کنم.»با قوطی تو دستم می شینم._ «دختره تو بیست و سه سالگی خونه خریده، یعنی دیگه جدا از خانوادش زندگی میکنه، اونوقت من چندسالمه؟ هنوز خونه به دوشم.»+ «عوضش بچت تو بیست و سه سالگی خونه میخره.» _ «ولی من دلم میخواد بچم همیشه با من زندگی کنه.»همینطور که دارم در قوطی و باز میکنم میگم+  «این بزرگترین ظلم به بچه است، باید بذاری آزاد باشه، هرجا دلش خواست بره، هرکاری دلش خواست انجام بده.» عصبی میشم و دنبال حرفم و میگیرم+« چرا شماها میخواین بچه رو بچسبونین به خودتون؟ بابا ولش کنید، اونم آدمه، اونم میخواد خیلی چیزا رو تجربه کنه، اونم عقیده و تفکراتی داره که ممکنه با خانوادش جور درنیاد.»سرم پایینِ و همچنان مشغول بازکردن در قوطی ام، از زیر چشم میتونم ببینم که نگاهم میکنه می پرسه _ «یعنی تو الان راضی که دور از خانوادتی؟» بدون اینکه نگاهش کنم میگم+ «نه اینکه تو یه کشور جدا از هم باشیم، ولی قطعا نباید باهم تو یه خونه زندگی کنیم، اینطوری خیلی احترام ها حفظ میشه.»دستش و میاره سمتم تا قوطی و بدم بهش.دستش و پس میزنم، همینطور که دارم دوباره زور میزنم تا در قوطی و باز کنم ادامه میدم+ «شاید واسه اینه که تو این دوره حداقل نظرم نسبت به بچه دار شدن منفی؛ از یه طرف دلم نمیاد ازش جدا زندگی کنم، از طرفی میدونم اگر کنار خودم به زور نگهش دارم بهش ظلم کردم.»سرم و میارم بالا.هنوز زل زده بهمفهمیده چقدر فرق داریم، چیزی نمیگهقوطی و از دستم میگیره و باز میکنه.</description>
                <category>دختر بابا</category>
                <author>دختر بابا</author>
                <pubDate>Sun, 28 Feb 2021 14:28:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیستم فبریه</title>
                <link>https://virgool.io/@dokhtarbaba/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%81%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%87-abp5lv0rblgq</link>
                <description>یکی پیام زده بود که بریم شام بیرون.گفتم شام نمیخورم.گفت نهار.گفتم همون عصر بهتره. ده دقیقه ای زودتر از من رسیده بود.دفعه قبلی به شوخی تو جمع بهش گفتم ریشات و چرا زدی؟امروز دیدم دوباره ریش گذاشته.به خودم گفتم نمیتونستی اصلا حرف نزنی تو؟لباس مرتب و اتو شده ای پوشیده بود، کت هم آورده بود، بجای کتونی کفش مردونه پا کرده بود.شکلات واسم خریده بود، نمیدونم به چه مناسبت.بعد از کافی شاپ خواست که قدم بزنیم. گفت بریم کنار رودخونه و قدم بزنیم. روی پل می ایستاد کنارم و زل میزد به دریا. میگفت آروم راه بریم.مرتب حواسش بود که من حالم خوب باشه، اذیت نشم، کیفم سنگین نباشه، پام درد نگیره، دستم دردنگیره، خسته نباشم، سردم نشه.با دقت به حرفام گوش میداد، از علاقه هام می پرسید، از هفته ای که گذروندم می پرسید.میگفت تفریح با بچه ها رو کنسل میکنم، بجاش باهم بریم بیرون.میگفتم نه.تقریبا سه ساعت راه رفتیم. تمام این مدت فکرمیکردم که چرا من حسی که اون بهم داره و نسبت بهش ندارم، چرا من واسه دیدنش تیپ نزدم؟ چرا من دلم نمیخواست کنارش بایستم و غروب و تماشا کنم؟ چرا من میخواستم زودتر برگردم خونه؟چرا در عوضش تمام این احساسات و به کسی پیدا می کنم که هیچوقت سه ساعت باهام قدم نمی زنه؟ هیچوقت نمیگه بمون کنارم تا با تو غروب آفتاب و تماشا کنم. کسی که هیچوقت نمیگه آروم قدم بزنیم تا دیرتر برسیم.چطوری به این آدمی که اینقدر قشنگ و مردونه و بااحساس دوسم داره بگم که به من فکرنکن؟ بگم که من همیشه از آدمای اشتباهی خوشم میاد؟؟</description>
                <category>دختر بابا</category>
                <author>دختر بابا</author>
                <pubDate>Sat, 20 Feb 2021 17:52:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ثروت&gt;علم</title>
                <link>https://virgool.io/@dokhtarbaba/%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA%D8%B9%D9%84%D9%85-kinkzneu1bmw</link>
                <description>سال هشتاد و نه؛وارد دانشگاه شدم. تقریبا تمام درس ها سمینار گذاشته بودن. برای سمینار باید لپتاپ میداشتی، میرفتی بالای سکو و ویدیو پروژکتور و وصل میکردی و سخنرانی شروع میشد. من ولی لپتاپ نداشتم. محمد موسوی زاده، یکی از صدها کودکی که از فقر خودکشی کردبرای مامانم داستان الزامات دانشگاه رو تعریف کردم؛ لپتاپ.گفتم که بعدا یطوری به بابا بگه. چندوقت گذشت و خبری نشد، فهمیدم بابا پول نداره. من همچنان سمینارم و توی فلش آماده میکردم و سرکلاس از یکی از بچه ها لپتاپ قرض میگرفتم. سعی میکردم هردفعه از یه دانشجو جدید بخوام لپتاپش و بهم قرض بده تا یوقت فکرنکنه من لپتاپ ندارم، مثلا اونروز یادم رفته لپتاپم و با خودم بیارم، یا مثلا لپتاپم زیادی سنگین بوده!.یکسال و خورده ای گذشت.تا اینکه یکبار یکی از دخترایی که لپتاپش و قرض داده بود شروع کرد داد و بیداد. صدای بلندش نظر بقیه بچه ها رو جلب کرده بود، میگفت «فلش تو لپتاپ من و خراب کرده، از وقتی فلش اینو زدم دیگه لپتاپم کار نمیکنه» قصدش این بود «همه بفهمن من لپتاپ ندارم». دیگه صبرم لبریز شد و ایندفعه سر مامانم غرزدم که دوسال گذشته و من هنوز لپتاپ ندارم. گفتم قسطی بخرین خودم قسطاش و میدم. از کجا میخواستم پول بیارم؟ دوباره مامان با بابا حرف زد و قرار شد بلاخره یه لپتاپ واسم بخرن. سال نود، با دو میلیون، لپتاپ دار شدم( لپتاپ کنونی).من بودم و حرفم، باید قسط لپتاپ و میدادم (هرچند دست آخر بیشترش و بابام داد).شروع کردم زبان خوندن، سرکلاس، تو مترو، تو بوفه، ساعت نهار و نماز. چندتا سایت برای ترجمه، رزومه و نمونه فرستادم و بلاخره یجا شروع به کارکردم.خودکشی بچه از درد نداشتن موبایل، از درد عقب موندن از درس، از درد رو انداختن به بقیه هم سن و سالاش، برای یکی مثل من دردی که تا مغز استخونم تیر میکشه..</description>
                <category>دختر بابا</category>
                <author>دختر بابا</author>
                <pubDate>Sat, 20 Feb 2021 17:09:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پانزدهم فبریه</title>
                <link>https://virgool.io/@dokhtarbaba/%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%81%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%87-p6wat2muqs1e</link>
                <description>_ میخوام برم دندون پزشکیبا شوخی میگم «دندون عقلت تازه دراومده؟»_  نه بابا، اون و که تو راه بودم کشیدن.+ کی کشید؟ چطوری؟ _ همه بدبختی مسیرِ رسیدنم یه طرف، دندون دردم یه طرف. اونجا هم که کسی نبود، بلاخره یکی که نمیدونم چکاره بود دلش به حالم سوخت و دندونم و کشید، چندروز فقط خون میخوردم. _ آخ آخ چی کشیدم.یاد کتاب «والس با آب های تاریک» می افتم وسط تکون دادن سرش میگه «یه چیزی عوض شده ها...آهان، تو ایندفعه کاپشن نیاوردی»+ از بس مسخرم کردیصداش و نمیشنوم، برمیگردم میبینم از خنده ریسه رفته.دارم فکرمیکنم چه حرفی بزنم تا بازم بخنده   که بارون شروع میشه.سریع میگم + «نگاه، یبار کاپشن نیاوردما، اینم شانس منه»سرش و میذاره روی شیشه و دوباره ریسه میره.سرم و کج کردم و با ذوق نگاهش می کنمهمه دنیا یه طرف، خنده بعضی آدما یه طرف.</description>
                <category>دختر بابا</category>
                <author>دختر بابا</author>
                <pubDate>Tue, 16 Feb 2021 17:21:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلامچالتخوباست</title>
                <link>https://virgool.io/@dokhtarbaba/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA-qutgoa1kuagc</link>
                <description>چشمام و باز میکنم اا، اینجا که خونه خودمونه، چطوری اومدم؟ به جواب سوالم فکرنمیکنم، بلندمیشم و میرم گلدونام و آب میدم، اینهمه گلدون؟مشغول آب دادن گلدونا هستم که بابا میپرسه «مگه امروز نمیری؟»«نه، امروز دانشگاه تعطیله.»از خواب می پرم. یادم می افته بابا حالش خوب نیست. زنگ نمیزنم که یوقت از خواب بیدارنشه، وارد صفحه پیامهای بابا میشماز چندماه پیش چندتا رد تماس خورده. وقتی زنگ بزنه و نتونم جواب بدم یا سریع بعدش بهش زنگ نزنم، تا یکساعت مدام زنگ میزنه. واسه همین صفحه پیامک پر از تماس های بی پاسخه.بین تماس ها یه جمله خودش نوشته «سلامچالتخوباست»اگه میدونست چقدر همین پیامکش حالم و خوب میکنه، هرروز میفرستاد.یه بار نشستم کنارش گفتم «میخوام بهت پیامک زدن و یادبدم»_ «نمیخوام»+ «غرورت میشکنه؟ من بچتم ها»_ «اصلا همینطوری که هستم و دوس دارم»دیگه چیزی نگفتم. تغییر دادنشون مثل تغییر فلز سرد شدست. پیام میزنم «سلام بابا، حالت چطوره؟»چنددقیقه بعد زنگ میزنه، رد تماس میدم. بهش گفته بودم هروقت میتونستی حرف بزنی تک زنگ بزن، من خودم بهت زنگ میزنم، اینطوری پول واسه خط تو نمیفته. بعد از یکبار بوق خوردن جواب می ده«من بلد نیستم پیامک بزنم، خودت میدونی»آخ چقدر دلم واسش تنگ شده. + « آره میدونم، میخواستم زنگ بزنی»_ «خوبم»+ «چرا رفتی سرکار؟» _ «بمونم خونه کسل میشم» + «میوه بخور، ماسک بزن، دستات و بشور، به کسی نزدیک نشو....» _ «چشم، توام مواظب خودت باش، برو از دانشگاه برگشتی خسته ای» خداحافظی میکنیم.اشکام می ریزه..</description>
                <category>دختر بابا</category>
                <author>دختر بابا</author>
                <pubDate>Tue, 09 Feb 2021 14:47:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ششم فوریه</title>
                <link>https://virgool.io/@dokhtarbaba/%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D9%81%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%87-cfnnaz9kgrbu</link>
                <description>+ «اصلاح رفتی؟»_ «آره، خوب زده موهام و؟» همینطور که داره راه میره سرش و میچرخونه تا مدل موهاش و ببینم. + «آره، یکم عجیبه ولی خوبه».- «دیگه همیشه میخوام اینطوری کوتاه کنم، نظرت؟» + «البته قبلی هم خوب بود، هردو عجیب بودن.»نگاه میکنهحرفم و عوض میکنم+«خاص، منظورمه.»  _ «منِ بدبخت و میبینی، توام مثل بقیه فکرمیکنی چه آدم ترسناکی هستم.» + «خب کمتر آدمی موهاش اینطوری میزنه» سرتا پاش و برانداز میکنم و میگم «شایدم بخاطر این زلم زیمبوهایی که به خودت آویزون کردی.»به یکی از زنجیراش دست میکشه، یطور که انگار داره ضریح متبرکی و لمس می کنه.روی بینی قرمز شدش موی اضافه پیدامیکنم،+ «آرایشگرت خوب نبوده ها، بذار این مو رو بچینم.»تو کیفم دنبال موچین میگردم، سرم و میارم بالا میبینم مرتب و آماده نشسته چراغ گوشی هم روشن کرده گرفته سمت صورتش.با موچین مو رو برمیدارم.آینه رو میدم دستش و می پرسم «خوبه؟»بدون اینکه خودش و تو آینه نگاه کنه میگه «خوبه»لباش و می کشه پایین «حالا بیا اینا هم بچین»می خندممیخندهیهو  جدی می شه:«کی از تو مهربون تر؟»</description>
                <category>دختر بابا</category>
                <author>دختر بابا</author>
                <pubDate>Sat, 06 Feb 2021 16:34:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مترو انقلاب</title>
                <link>https://virgool.io/@dokhtarbaba/%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-c9wstx30fzmn</link>
                <description>&quot;مامانم میگه روزی دوبار فقط آژانس می گیری، مگه از شهرک غرب تا انقلاب چقدر میشه؟ دیگه روزی صدتومن پوله؟&quot;.یه نگاه به فروغ میندازم و می بینم اونم مثل من اعصاب نداره، اونم مثل من دنبال بهونه است که بزنه بیرون، بهش اشاره می کنم. هردو از جمع خداحافظی می کنیم. حداقل یه رفیق دارم که مثل خودم با دخترها حال نمیکنه، اخلاق دخترونه نداره، حرفاشون و قمپزاشون و کلاس گذاشتنا و نمیتونه درک کنه. تو راه «شونزده آذر» هیچکدوم حرفی نمیزنیم، حتما داره مثل من مقایسه میکنه، مثل من بهم ریخته، شاید بغض ته گلوش و گرفته.بارون میزنه و ترجیح می دیم به صدای بارون گوش بدیم.میرسیم به مترو،تو راهرو دور و دراز قدم میزنیم.با خودم فکرمیکنم که چرا الان باید تو همچین وضعیتی باشم، نه کاری نه درآمدی، خیرسرم بچه درسخون بودم.که فروغ میگه «بااینکه داره بهمون سخت میگذره ولی اگه ما تو این سختیا بزرگ نشده بودیم، اگه مدرسه غیرانتفاعی درس خونده بودیم، اگه سالی چندبار سفرخارجه میرفتیم، اگه با ماشینی که بابامون انداخته بود زیر پامون میرفتیم دانشگاه و تنها دغدغمون جای پارک ماشین بود، اگه به مناسبت ورود به دانشگاه آزاد بومهن، مک بوک و آیفون هدیه می گرفتیم، شاید هیچ درکی از هنر پیدانمیکردیم، شاید نمیتونستیم بنویسیم، نقش بکشیم، رنگ بزنیم...»شروع میکنم به خندیدن.خنده تمسخرم و میشناسه، انگار نشنیده، حرفاش و ادامه میده «امثال من و تو هستن که درد و خوب میشناسن، آدمایی مثل ما میتونند به موضوعات اینقدر عمیق فکرکنند، از دل هراتفاقی داستان بنویسند، یجوری بنویسند که حداقل یک نفر تغییر کنه، داستان زندگی نویسنده های بزرگ و که خوندی، اصلا همین تو، وقتی خبر ناراحت کننده ای میخونی یا میشنوی چقدر بهم میریزی؟ چقدر ازش درد میکشی؟ درصورتیکه بقیه راحت از کنارش میگذرند...»اجازه نمیدم حرفش و ادامه بده، میپرم وسطش «من ترجیح می دادم چشمه نوشتنم خشک می شد، حتی یک نفر هم تغییر نمیدادم، استعدادم صفر بود، ولی تو همچون دنیایی زندگی می کردم، الان پول نداریم هنر و ادامه بدم خوبه؟ راضی؟ اصلا گوربابای اینهمه هنر و استعدادی که دارم و هیچی نشدم،»فکرنمیکرد باهاش مخالفت کنم، فکرنمیکرد اینطوری مخالفت کنم، ناسلامتی ما همیشه مهرتایید حرفای همدیگه بودیم.دیگه چیزی نمیگه، از گیت رد میشیم، طبق عادت دست میدیم، حتی به چشمای هم نگاه هم نمی اندازیم. به دیوار ایستگاه تکیه میدم، میگن دختری چندساعت پیش تو خط یک خودش و انداخته جلو قطار.هندزفری میذارم و به قطره های آبی که از سقف مترو میچکه و میریزه روی ریل زل میزنم، نه آب نیست خونِ، آره قطره های خون ریخته شده همون دختره، هرروز می چکه، هرساعت می چکه، هرازگاهی با آب بارون قاطیش می کنند که خودکشی کمتر تو ذوق متروسوارها بخوره، فقط نمیدونم کی این سقف قرار زیربار اینهمه خون روی سرمون خراب بشه.  فکر دختر مُرده یک لحظه هم آرومم نمیذاره،چقدر دارم از مرگش درد میکشم..</description>
                <category>دختر بابا</category>
                <author>دختر بابا</author>
                <pubDate>Wed, 03 Feb 2021 16:31:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوم فوریه</title>
                <link>https://virgool.io/@dokhtarbaba/%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%81%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%87-jv46d975dyfo</link>
                <description>ساعت که زنگ میخوره، موم و میذارم گوشم و یه رب دیگه میخوابم.الارم دوم شروع میشه، «چرا زنگ نکره این و عوض نمیکنم؟»  هرچی به دستم میاد و فشارمیدم تا بلکه صداش بیفته. چشمام باز نمیشه، قطره و پیدامیکنم.با چشم نیمه باز ویدیو سرسره بازی پاندا روی یخ و برای چندمین بار نگاه میکنم، &quot;کاش می شد با حیوونا دوست شد&quot;.با حسرت بلندمیشم و میرم سمت آشپزخونه.ظرفا از چندروز پیش تلنبار شده، خودم و کج میکنم تا از آشپزخونه ردبشم، بدون اینکه به تخته، بشقاب ها و دسته قابلمه بخورم.بوی تن ماهی تو خونه پیچیده، نمیدونم چه مرضی دارم که آشغال و تا جایی که بتونم تو خونه نگه میدارم. در کابینتارو بازمیکنم، یه بشقاب تمیز برمیدارم، نون گرم میکنم، کره بادوم زمینی و بازمیکنم و می شینم روی تخت.هواشناسی و چک میکنم و لباس مناسب این هوارو آماده میکنم. امروزم دیرم میشه، چقدر گفتم دیشب برو حموم، بدوبدو حوله و برمیدارم. ساعتی که گذاشته بودم تو حموم خوابیده، اینقدر که خوابیدش و دیدم صدای کارکردنش و نشنیدم.برعکسش میکنم سمت دیوار که دیگه چشمم بهش نخوره، همین امروز میرم یکی میخرم. کمتر از یک رب میام بیرون، کیفم و عوض میکنم، غذام و میذارم و میرم بیرون. از دور اتوبوس و میبینم، تا ایستگاه میدوم و خوشبختانه میرسم.کسی هنور نیومده، فقط در اتاق استاد بازه.  چقدرمیخواستم وقتی میرسه من و ببینه که زودتر از خودش اومدم.چنددقیقه بعد تانیا میاد، دلم واسش تنگ شده، چهاروز هست ندیدمش، میرم سمتشGood morning Tanya, how are you?برمیگرده، جواب سلام و میده و بعدش صدادرمیاره.این صداش یعنی &quot;اه، دوباره دانشگاه، دوباره کار&quot;.میخندم، میخنده.طبق عادتش میپرسه &quot;how are you?&quot;تانیا تنها کسی که هروقت آدم و میبینه این سوال و خیلی جدی میپرسه.نشستم پشت کامپیوتر که استاد بزرگ میاد، میپرسه &quot;کافی؟&quot;دستپاچه دفتر و خودکار و لپتاپ و برمیدارم و دنبالش از پله ها میرم پایین. موکا کوچیک سفارش میدم. می شینیم پشت میز و همینطور که کافی میخوره سوال می پرسه، هرازگاهی صفحه لپتاپ و با دستش بالا پایین می کنه. بلاخره میگذره و برمیگردیم.نشستم پای لپتاپ، صدای خوردن و خندیدن یکی از بچه ها اذیتم میکنه، داره همینطور که انیمیشن تماشا میکنه چیپس و گیلاس میخوره، میخوام بهش بگم «مگه همین الان تو نهار نخوردی؟؟»  &quot;خوش بحالش&quot;.ساعت از پنج گذشته، دلم سالادشیرازی میخواد، برمیگردم خونه. تو خیابون کنار هرآینه وایمیسم و دنبال عضله پشت پام میگردم.میرسم خونه، در که باز میشه بوی گند ماهی میخوره به صورتم. همچنان درمقابل دورانداختن قوطی تن مقاوت میکنم،دیگه واقعا گشنم شده، سالاد شیرازی درست میکنم و با لوبیا پلو و قسمت اول &quot;سوپرانو&quot; میخورم. دومین باره لوبیاپلو درست میکنم، خوب شده.دونفر از دوستای قدیمی چندوقته فیلشون یاد هندوستان کرده، باید دیگه جواب فضولیاشون و ندم، باید بلاکشون کنم، باید بگم بعد از اینهمه سال      ??seriouslyهنوز غذا پایین نرفته که بطری آب پرتقال و میگیرم دستم و شروع میکنم جلو آینه با آهنگ خوندن. مشغول رقصیدنم که فیس بوک سه بار پیام میخوره &quot;سلام ببینمت؟!&quot;</description>
                <category>دختر بابا</category>
                <author>دختر بابا</author>
                <pubDate>Tue, 02 Feb 2021 17:18:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همچنان ژانویه</title>
                <link>https://virgool.io/@dokhtarbaba/%D9%87%D9%85%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1-icmlkwrok04p</link>
                <description>کسی روی پل نیست. بخشی از رودخونه رنگ آبی به خودش گرفته ،بخش دیگه رنگ زرد. تاحالا به صدای قدم زدن روی پل چوبی دقت نکرده بودم، میتونه با صدای بارون رقابت کنه.میگه «حس میکنم روی پل طبیعت راه میرم»می پرسم «مگه پارک آب و آتش رفتی؟»«نه، فقط عکساش و دیدم، ولی الان حس کردم اونجام، خیلی قشنگه؟» میخوام حواسش و پرت کنم، یه مجسمه رو نشون میدم و میگم «یاد مجسمه های تئاتر شهر افتادم.»حتما چندبار تئاتر شهر بوده.  _ «تئاتر شهر هم تاحالا نرفتم.»میچرخم سمتش و با تعجب میپرسم «مگه میشه؟»_ «چرا نشه؟ بیست سالگی اومدم بیرون.»میره سمت مجسمه، همینطوری به مجسمه دست میکشه و می پرسه «عکس بگیریم؟» عکس انداختن، واسه منی که عکسای قدیمی و بارها و بارها تماشا میکنم و غرق در گذشته و آدماش می شم یکی از وسایل شکنجه حساب میشه.با اینکه خیلی دلم میخواد ببینم دوتایی تو یه قاب چه شکلی میشیم ولی دارم با شک به وسیله شکنجه توی دستش نگاه میکنم که دوباره می پرسه «عکس بگیریم؟» + «نه».</description>
                <category>دختر بابا</category>
                <author>دختر بابا</author>
                <pubDate>Wed, 20 Jan 2021 14:37:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچه خاطره</title>
                <link>https://virgool.io/@dokhtarbaba/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-badin5spwpeh</link>
                <description>صداش میزدن «کاظم خُله»؛ولی از اول که خل نبود. اینم مثل بقیه پسربچه ها عادی بود، یکدفعه ای خل شد. می گفتن از روی لحاف تشک خونشون که گوشه اتاق مثل کوه بالا رفته بود، میفته و سرش عیب ناک میشه. ازون موقع دیگه بچه های محل صداش میزدن «کاظم خله».آب دهنش میریخت بیرون، اگه مادرش حواسش نبود تا تمیزش کنه کنار دهنش خشک میشد، زمستون و تابستون یه کلاه پشمی میذاشت سرش، همیشه یک سوم کلاه و سرمیکرد و ترجیح میداد دوسوم بقیش روی هوا باشه، بجز چندتا فحش ناموسی چیز دیگه ای هم ازش نمی شنیدی. کاظم خله واسه ما خل بود، واسه مادرش که خل نبود؛ پسربچه سالمی بود که هرروز باید تروخشکش میکرد، پسربچه ای که قرار نبود بزرگ بشه.هرروز از ذوقِ دنبال بازی با کاظم میومدم تو کوچه، آخه اون تنها کسی بود که از صبح تا شب روی پله سنگی خونشون نشسته بود.  وقتی می دیدمش چشمام از شیطنت برق میزد،  لب جوب وایمیسادم و صداش میزدم «کاظم»چشمش که بهم میافتاد، کلاهش و روی سرش محکم میکرد و بلندمیشد، جیغ میزدم و شروع میکردم به دویدن، کاظم هم دنبالم می کرد و هرازگاهی چندتا فحش میداد، من ولی از حرفاش چیزی سردرنمیاوردم.تا خونه مادربزرگ میدویدم، انگشتم و اینقدر روی زنگِ بلبلی نگه می داشتم تا بلاخره یکی بیاد و در و باز کنه.  از پشت یکی از شیشه های رنگی شکسته درب حیاط برای کاظم دست تکون میدادم، چندبار میزد به در، هنوز قامتش و از پشت شیشه می دیدم. وقتی از بیرون اومدنم ناامید می شد برمیگشت ولی روی پله خونشون منتظرم می نشست، میدونست برمیگردم، هرروز برمیگردم.آخرین باری که کاظم و دیدم چند سالی می شد که دیگه اون محله زندگی نمی کردیم.هشت سال گذشته، دیگه همه چی از بین رفته بود، همسایه های قدیمی مردن، پسردخترها ازدواج کردن و دیگه نیستن، خونه ها خراب شده و آپارتمان جای اونا رو گرفته، یادگاری هایی که روی دیوارها با گچ نوشته بودیم پاک شدن، حتی جوب وسط کوچه هم خشک شده.می پیچم تو کوچه ای که خونه کاظم اینا بود. یکی و می بینم که روی پله سنگی نشسته.نزدیک می شم، زل می زنم به بدن خمیده ای که کلاه پشمی به سر داره.خودشه، کاظم، ریش و سبیل اصلاح نشده اش سفید شده و موهای سفیدش از زیر کلاه بیرون زده، آب دهنش گوشه لبش خشک شده، یه لباس مشکی هم تنش کرده. چندماهی هست که مادرش مرده.اصلا فکر نمیکردم کاظم هم پیر میشه، فکرنمیکردم که پیری و ناتوانی به خل ها هم رحم نمیکنه لب جوب می ایستم، دلم واسه همه چی تنگ شده، میخوام برای یکبار دیگه هم که شده تا خونه مادربزرگ بیفته دنبالم، جیغ بزنم و همسایه ها سرشون و از پنجره بیارن بیرون.صداش میزنم «کاظم»سرش و میاره بالا.چندثانیه نگاهم میکنه. دوباره سرش و میندازه پایین.من ولی دل تو دلم نیست، با تعجب صداش میزنم «کاظم؟» با بی میلی نیم نگاهی می کنه، به سختی بلند میشه، بدنِ بی جونش و از درِ نیمه باز خونه میندازه داخل و در و می بنده. یخ می کنم، هیچوقت نفهمیده بودم یکی از همون روزها آخرین دنبال بازی من و کاظم بوده و دیگه تموم شده، قرار نیست خاطره دوران کودکی تکرار بشه. این تموم شدن مثلِ آوار روی سرم خراب میشه، باید خودم و از این محله دور کنم، باید بدوم، این بار تنها، باید تنها بدوم...پرانتز: چندوقت بعد کاظم هم فوت کرد.#مسابقه دست‌انداز  #حال خوبتو با من تقسیم کن </description>
                <category>دختر بابا</category>
                <author>دختر بابا</author>
                <pubDate>Tue, 19 Jan 2021 17:09:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفدهم ژانویه</title>
                <link>https://virgool.io/@dokhtarbaba/%D9%87%D9%81%D8%AF%D9%87%D9%85-%DA%98%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C%D9%87-ta1gqo4ifprt</link>
                <description>«مواظب جوونیت باش، زیباییت، سلامتت، به خودت بیشتر برس، بعدا مثل من پیرمیشی افسوس میخوری.»با خودم فکرمیکنم هرچقدرم که آدما تو دوران جوونی خوش بگذرونن، هرچقدرم حواسشون به ظاهر و سلامتیشون باشه، بازم وقتی یکم سنشون بگذره حسرت میخورن، بازم وقتی چنتا جوون ببینند آه میکشن.ادامه میده «منم که خودت میدونی آفتاب لب بومم.»میگم «ای خدا باز شروع کرد.»انگار حرفم و نشنیده، ادامه میده«تو خیلی خوبی، داری حیف میشی..»همینجور که میخندم، بدون اینکه سرم و بچرخونم سمتش میگم «دیوونه..»حس میکنم چیزی شنیدمساکت میشم، برمیگردم تا ببینمش. چشماش و بسته ولی لب هاش تکون می خورنگوشام و تیز میکنمداره اسمم و با میم مالکیت صدا میزنه، یطور که انگار نمیخواد خودم بشنوم.</description>
                <category>دختر بابا</category>
                <author>دختر بابا</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jan 2021 10:29:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از نسل ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@dokhtarbaba/%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%B3%D9%84-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-hwxdu6yve0ts</link>
                <description> داستان نویسنده های ویرگول و میخونم. داستان ها جنبه تبلیغات ندارن، برای پول نوشته نمی شن، نویسنده هم معمولا گمنامه، شاید واسه همینه که اینقدر به دلم میشینه. وقتی داستانی و تا انتها میخونم و خوشم میاد، میخوام همون موقع نظر بنویسم، به نویسنده بگم چقدر خوب مینویسی، بگم کاش بیشتر بنویسی، کاش همیشه بنویسی، کاش بدونی که تو اومدی تا فقط بنویسی و یکی مثل من بخونه و مست بشه، کیف کنه، بره تو پوست و استخوونش.نظر و مینویسم، میبینم گاها چندنفر دیگه هم مثل من نظر نوشتن ولی جوابی دریافت نکردن، صفحه رو میرم بالا و تاریخ نوشته رو نگاه میکنم. یک سال پیش، سه سال پیش، چهارسال پیش...نه، تو نباید نباشی، چرا دیر پیدات کردم؟ چرا زودتر کسی بهت نگفت که تو باید بمونی، چرا بین اینهمه تبلیغات کسی ازت حمایت نکرد؟ چرا باید اینجا جای همه باشه بجز تو؟ اینجا هم کسی استعدادت و ندید، اینجا هم تنها شدی، شاید نوشته های ویرگولیت تنها امیدت بود ولی ناامید شدی، ناامیدت کردند، ناامیدت کردیم.اینجا هم دیررسیدیم، اینجا هم جدا افتادی، اینجا هم جداموندیم.نویسنده گمنام جداافتاده و دنبال میکنم، شاید یک روزی برگرده، شاید فقط پسوردش و یادش رفته، شاید یه شب بزنه به سرش و دلش بخواد به خود واقعیش سری بزنه، شاید یه روزی یه جایی نام کاربری خودش و بعنوان نویسنده برتر ببینه و برگرده، کاش دوباره برگردی</description>
                <category>دختر بابا</category>
                <author>دختر بابا</author>
                <pubDate>Thu, 14 Jan 2021 15:44:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانه؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@dokhtarbaba/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-ggvrelnohvy2</link>
                <description>میگم «لباس خریدم.»ذوق میکنه میپرسه «واسه من؟»میگم «نه واسه خودم، عروسی دعوتم.»عکس لباس و بهش نشون میدم، یکم دمق میشه.رو میکنم سمتش «میخوای داستان عشقی این دونفر و تعریف کنم؟»منتظر جواب نمی مونم. شروع می کنم:این دونفر تقریبا پنج سال پیش باهم تو ایران آشنا میشن، پسر از کشور خارج میشه و دختر هم بلاخره پارسال ویزا میگیره و بهم میرسن. یکم مکث میکنه و با همون صدای خاص خودش میگه «منم اومدم که اونم چندسال دیگه بیاد ولی به سال نرسیده با یکی دیگه ازدواج کرد.»یهو صداش و بلند میکنه و میگه «وقتی دونفر از هم فاصله گرفتن دیگه رابطه ای درکار نیست، فاصله مساوی با تمام شدن همه چی، هیچوقت یکی منتظر اون یکی نمی مونه، توام دیگه این حرفا رو باور نکن.»دوتا دستاش و از روی فرمون بلند میکنه، صدای بلندش و بلندتر میکنه و همینطوری که دستاش و تو هوا تکون میده میگه «مگه داستانه؟؟»دیگه حرفی نمی زنه.دیگه حرفی نمی زنم.صدای ضبط و بلند میکنه «امروز عشق اینی ولی یه روز درمیاد اینم بوش»</description>
                <category>دختر بابا</category>
                <author>دختر بابا</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jan 2021 13:55:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نهم ژانویه</title>
                <link>https://virgool.io/@dokhtarbaba/%D9%86%D9%87%D9%85-%DA%98%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C%D9%87-fkjd88wfabyj</link>
                <description>دارم خواب میبینم که با یه ضربه از خواب می پرم.نمیدونم دفعه چندمه که از تخت میفتم.چندتا فحش میدم و میگردم دنبال ساعت.گوشی و بلاخره از زیر تخت پیدامیکنم.معلوم نیست تو خواب چکار میکنم که همه چی نود درجه جابه جا میشه.بجز چندتا پیام از اینستاگرام، پیام دیگه ای ندارم.آهنگی که تازه دانلود کردم و پلی میکنم.دو روزه تو خونم.از وقتی چشمم و بازمیکنم یه آهنگ تکراری و میذارم، تا وقتی شب چشمم و ببندم آهنگ تو گوشم میخونه. و من از صبح تا شب حریصانه فقط میخونم و مینویسم؛ جنایت و مکافات، گور به گور، مرشد و مارگاریتا، اخبار ایران و جهان، رمان دوستم، داستان های ویرگول.کاش یه دستگاهی اختراع می شد نشون میداد در یک شبانه روز چقدر از چشمات، از مغزت کار کشیدی.دوستم ویس میفرسته، یکی از همون معدود دوستایی که واسم مونده.از استرس زندگی میگه. از استرس زندگی میگم.آخرش اضافه میکنم &quot; گاهی حس میکنم دارم دیوونه میشم&quot;._ &quot;آخ، منم&quot;.دروغ چرا، خوشحال میشم.حداقل تو دیوونگی یکی کنارمه.دلم میخواد از اتفاقایی که تو این یک سال و خورده ای افتاده واسش بگم.درباره یک سری وقایع تقریبا با هیچ کس حرف نمیزنم، فقط واسه خودم تعریف میکنم. اتفاقی که خودم رقمش زدم، خودم حی و حاضر اونجا بودم، و واسه خودم دوباره و دوباره تعریف میکنم.خودم خودم و نصیحت میکنم، خودم خودم و نقد میکنم، خودم با خودم می خندم، خودم به خودم بد و بیراه میگم، خودم به حال خودم زار میزنم.  در من گوینده همان شنونده ست، نویسنده همان خواننده ست.</description>
                <category>دختر بابا</category>
                <author>دختر بابا</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jan 2021 17:30:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکیلا با نی اضافه</title>
                <link>https://virgool.io/@dokhtarbaba/%D8%AA%DA%A9%DB%8C%D9%84%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B6%D8%A7%D9%81%D9%87-fzbnfcgchelq</link>
                <description>دست میکشه به ریشاش و میگه «نگاه، چقدر سفید شدن، دیگه حال و حوصله خیلی چیزا هم ندارم.»نمیدونم چندمین مرتبه ست که اینو میگه. سفید شدن ریشاش یکی از بزرگترین ضربه های زندگیش بوده، این و از تکرارهای زیادش فهمیدم.شروع میکنم شمردن ریش های سفیدش:یک، ده، بیست، سی، سی و دو ...مگه چقدر سن داره؟میگم «جوونی بابا، هنوز چهل سالتم نشده.»یهو میگه«اگه باسحر ازدواج کرده بودم الان بچم ده سالش بود.»میپرسم:«دلت میخواست الان بچت کنارت بود؟»چیزی نمیگه فقط لباش و به نشونه نمیدونم تکون میده.دوتا نی تکیلا و باهم میذاره دهنش تا صدای خرخر ته لیوان درمیاد.ادامه میده«ازدواج تو ایران مسابقه ست، هردختری زودتر ازدواج کنه برنده ست، سحرم میخواست برنده باشه.»ایندفعه یخ های ته لیوان و میذاره دهنش و میگه«نمیدونم چرا اینقدر داغ شدم.»</description>
                <category>دختر بابا</category>
                <author>دختر بابا</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jan 2021 13:37:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارم ژانویه</title>
                <link>https://virgool.io/@dokhtarbaba/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%DA%98%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C%D9%87-mjpfgx7ecax5</link>
                <description>ساعت از دو صبح گذشته. لپتاپ، ساعت ایران و نشون میده، هنوز عوضش نکردم.  ورد و باز می کنم. خیلی وقته با لپتاپ فارسی تایپ نکردم. یبار پیش بچه ها داشتم یه چیزی به فارسی سرچ می کردم، اومده بودن با تعجب به نوشتنم نگاه می کردن و میگفتن چه زبان سختی دارین، اینا جمله ان داری می نویسی؟بهشون قول دادم یبار اسمشون و به فارسی واسشون بنویسم. برچسب حروف فارسی کم کم داره از کیبورد محو میشه ولی هنوز جای حرف ها رو می دونم، هنوز می تونم با همون سرعت ده انگشتی تایپ کنم. یاد دوران ترجمه و تولید محتوا می افتم. چه دوران دردناکی بود. کلمه ای بیست؟ پونزده؟ولی حداقل از اینکه با مدرک ارشد نه صبح تا هفت شب شش روزه هفته برم سرکار به امید حقوق وزارت کارشون، بدتر نبود.درحالیکه میدونی جای تو اینجا نیست، میدونی چه استعدادی داری، میدونی دلت چی میخواد، میدونی باید پدرت دربیاد تا دوزار واست واریز بشه ولی مجبوری که ساعت ها بشینی پشت لپتاپ خیره بشی به یه صفحه و فقط چشمات و انگشتات و تا جایی که میتونی تند تند حرکت بدی.چرا مجبور؟چون دردت میاد با این سن و سال و مدرک تحصیلی، بابات واست هفته ای پنجاه تومن واریز کنه. دردت میاد بابات بگه « این ماه نشد، ولی ماه دیگه همه رو باهم واست واریز میکنم، خوبه؟» هیچوقت دلم نمیخواست دیده بشم، هیچوقت دلم نمیخواست با کاری که دوسش ندارم دیده بشم، با کاری که از روی اجبار دارم انجام میدم شناخته بشم، دلم نمیخواست مدیر از کارم تعریف کنه. تعریف کردنشون واسم مثل فحش می موند.  بعد از مدت ها ورد و باز میکنم و صفحه کلید و به فارسی تغییر می دم. یاد اون روزی میفتم که استاد رزومم و باز کرد و پرسید «راستی تو اوقات فراغتت چکار می کردی؟»+ می نویسم، داستان می نویسم.- خوبه، ولی الان وقت نوشتن نیست، اونم به فارسی.با خودم تکرار می کنم«الان وقت فارسی نوشتن نیست»ورد بازمیشه   صفحه کلید و به فارسی تغییر می دم...</description>
                <category>دختر بابا</category>
                <author>دختر بابا</author>
                <pubDate>Mon, 04 Jan 2021 18:58:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>