<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Donya</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@donya.spectrum</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 12:32:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2109/avatar/YYvzbM.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Donya</title>
            <link>https://virgool.io/@donya.spectrum</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شلیک.</title>
                <link>https://virgool.io/@donya.spectrum/%D8%B4%D9%84%DB%8C%DA%A9-mvfsvh9cqj4e</link>
                <description>_ بریم تو حیاط حرف بزنیم. بالاخره بعد از چند روز چهره گرفته‌ی آسمون باز شد. هوا واقعا عالیه!+ تو برو، من می‌رم تفنگ بادی‌‌م رو از انبار بردارم. راستی داشتی صحبت می‌کردی، ادامه بده._ آهان، آره. تا بحال به اطرافت نگاه کردی، این همه زیبایی که از دل بی‌نظمی به وجود آمده را بهش توجه کردی! جالب‌تر از همه ساخته‌های دست آدمیزادن از هر نوعش، از سازه‌های عظیم و حیرت‌انگیز، اتومبیل، نقاشی‌هایی که مو به تنت سیخ می‌کنند، دنیای فیلم‌ها، موسیقی، روابط، فرهنگ، ادبیات، شعر، عشق، کلی قانون، فلسفه و خیلی چیزای دیگه... آدمیزاد میرا چرا این‌ همه زیبایی رو خلق کرده، زیبایی دنیای بیرون که تکلیفش معلومه برای شیفته کردن و فریفتن ما بوده، اما زشتی‌هایی که آدم‌ها خلق کردن رو درک می‌کنم حتی بهشون حق میدم، مثل جنگ، خیانت، دروغ، تهمت، زباله و باز هم اینجا یک لیست بلند داریم.میدونی چیزی که برای من قابل درک نیست، ساختن این همه زیبایی و معنا در این دنیا هست. اگر میراث ناخودآگاه جمعی اجدادمون رو نداشتیم به احتمال زیاد جهان کنونی خیلی متفاوت می‌شد. ما نسل به نسل از اجدادمون ترس، ایمان، جاودانگی و ... با خودمون کشوندیم و دانسته و ندانسته وارث این اطلاعات نهفته‌ایم.اما سوال اینجاست، کسی که متوجه میشه داره با سرعت به سمت نیستی میره چطور میتونه قدم از قدم برداره و خلق کنه یا حتی زندگی کنه؟ این دنیا با سیستم طراحی شده‌اش بر اساس زمان، مکان مناسبی برای موجودات زیاده‌خواهی مثل ما نیست، احتمالا طی تکامل یه خطایی رخ داده و انگار ما توی این سیکل گیر افتادیم.گوشت با منه ارس؟+ آره شنیدم، ببین سیگارم تقریبا داره تموم میشه بزار لای لبات، نگاه کن چطوری می‌زنم به هدف، ردخور نداره._ خیلی خب.</description>
                <category>Donya</category>
                <author>Donya</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jul 2021 02:28:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The sputnik sweetheart.دلدار اسپوتنیک.هاروکی موراکامی</title>
                <link>https://virgool.io/@donya.spectrum/the-sputnik-sweetheart-%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%88%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%85%DB%8C-uwf6g7xjtyej</link>
                <description>. و این احساس عجیب را دارم که دیگر خودم نیستم. گفتنش سخت است، اما حس می‌کنم انگار خوابم برده و یک نفر آورده و مرا از هم باز کرده و بعد با عجله دوباره سرهم کرده. چنین حسی دارم.. چشمانم به من می‌گویند همان من قدیمی هستم، اما چیزی هست که با همیشه فرق کرده. البته یادم نمی‌آید همیشه چجوری بوده که حالا فرق کرده.. من تنها یک انباردار هستم.. از هر حقه‌ای استفاده می‌کرد تا مرا آلوده کند و آن من که آنجا بود احساس نمی‌کرد این کار آلوده‌اش می‌کند..دوباره فهمیدم سومیر چقدر برایم مهم و منحصر بفرد بود. به روش خاص خودش مرا به دنیا وصل می‌کرد. وقتی با او صحبت می‌کردم و داستان‌هایش را می‌خواندم، ذهنم به آرامی گسترش می‌یافت و می‌توانستم چیزهایی را ببینم که قبلا هرگز ندیده بودم. بی آنکه تلاشی کنیم، با یکدیگر صمیمی شده بودیم. من و سومیر، با اینکه هرگز با کلمات، ارزش این دوستی را بیان نکرده بودیم، اما هر دوی ما چیزی را که بینمان بود گرامی می‌داشتیم.. پس اینگونه زندگی می‌کنیم. مهم نیست این فقدان چقدر عمیق و حیاتی است، مهم نیست چیزی که از ما دزدیده شده _ درست از میان دستانمان آن را قاپیده‌اند _ چقدر برایمان مهم است. حتی اگر انسان کاملا متفاوتی باشیم که تنها پوست بیرونی‌مان مانند قبل باشد، باز هم در سکوت به زندگی ادامه می‌دهیم. همواره در حال نزدیک شدن به انتهای سهم زمان خود هستیم، در حالی که آن را پشت سر می‌گذاریم، با آن وداع می‌گوییم. اغلب با چابکی این کار هر روزه را تکرار می‌کنیم، چیزی که باقی می‌ماند احساس تنهایی بی‌انتهاست.</description>
                <category>Donya</category>
                <author>Donya</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jul 2021 02:09:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>la chute ... آلبر کامو . سقوط</title>
                <link>https://virgool.io/@donya.spectrum/la-chute-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-oj4pxekpuzr3</link>
                <description>. عیاشی مشغولیت کسانی است که به خود عشق می‌ورزند.. عیاشی برخلاف آنچه تصور می‌کنند، هیچگونه لجام گسیختگی و آشوبگری ندارد، فقط خوابی طولانی است.. به علاوه اگر همه کس اسرار نهان خود را فاش و حرفه‌ی حقیقی و هویت خود را اعلام می‌کرد، ما سرگیجه می‌گرفتیم. کارت‌های ویزیت را مجسم بکنید: &lt;&lt; دوپن &gt;&gt; فیلسوف ترسو،  یا مالک مسیحی، یا ادیب زناکار. در واقع موضوع برای انتخاب فراوان است. اما چه جهنمی برپا می‌شد. بله جهنم باید همین طور باشد: لوحه‌ای بر سر در هر خانه‌ای و هیچ وسیله‌ای برای توضیح دیگر. و همه کس برای بار اول و آخر طبقه‌بندی می‌شد. مثلا شما عزیزم، کمی فکر کنید که لوحه‌ی خودتان چه خواهد بود. هیچ نمی‌گویید؟</description>
                <category>Donya</category>
                <author>Donya</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jul 2021 00:30:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ســــــــــــفـــــر به فضا!</title>
                <link>https://virgool.io/@donya.spectrum/%D8%B3%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%81%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D8%B1-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C-xcm7zd4a33td</link>
                <description>رایجش این هست که در ایستگاه فضایی پیاده شویم. من اما خواهش کردم که در میان خیابانی شلوغ و پر رفت و آمد از فضاپیما خارج شوم و قدم بگذارم بر آسفالت خیابان، در میان مردم.من به سیاره زحل سفر کرده بودم. چند ماه پیش سفر فضایی ما آغاز شد و چندین ماه هم به طول انجامید، یک سفر علمی_تحقیقاتی بود. حتما می‌دانید که سیاره غول‌پیکر زحل از گاز تشکیل شده است و تا به‌حال سطح جامد و سنگی از آن کشف نشده است. تیم ما برای انجام یک سری تحقیقات بر روی هفت حلقه‌ی زیبای اطراف زحل عازم شده بود. قرار بود یک سری آزمایش روی نمونه‌های به دست آمده انجام شود. از امکان حیات بگیرید تا استخراج یک سری مواد نایاب یا بسیار پر مصرف برای کره‌ی خاکی‌مان.من مشتاق این سفر دور و دراز بودم، چرا که اتفاقات اطرافم و آدم‌هایش از زندگی سیر و بیزارم کرده بودند. فکر تمام کردن زندگی مدام در سرم بود. دروغ ... واژه‌ای که آنقدر شنیده‌ام، که بسیاری اوقات تاثیرش را روی روانم فراموش کرده بودم.آدم‌های عمیق معنای واژه‌ها را می‌فهمند و از قدرت اثر آن‌ها آگاهند، پس با ملاحظه و احتیاط از هرکدامشان استفاده می‌کنند. آدم‌های اطراف من اما ناشیانه کلمات را شلیک می‌کردند.سفر نوعی پایان دادن به این زندگی تباه بود. رفتم. هر چیزی در مقابل چشمانم با خارج شدن از جو رنگ عوض می‌کرد. حیاتی متفاوت.سخت است خراش‌های روحم با تغییر دنیای اطرافم و حتی عوض کردن موجودات زنده اطرافم از بین بروند. بودن آن‌ها در روحم را باید به عنوان تم یا شاید گوشه‌ای از دکور درونم قبول کنم.بعد از پایان تحقیقات که ٦ الی ٧ ماه طول کشید. ترجیحم رفتن میان قاتلان دیروزم بود. با همه آن‌ها دیگر بیگانه بودم. هر کلمه‌ای، هر معنایی رنگ باخته بود و فقط و تنها کلماتی بودند برای رد و بدل کردن پیام. پیام‌هایی توخالی و بی‌روح. دیگر کلمات آزارم نمی‌دادند، شاید چون کالبدهایی توخالی بیش نبودند.آن روز روی آسفالت چقدر خوشحال بودم.</description>
                <category>Donya</category>
                <author>Donya</author>
                <pubDate>Thu, 27 May 2021 03:12:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوست‌مان از شدت تابش آفتاب سوخته بود. (I)</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%AF%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B4-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-i-ihxajscmstmt</link>
                <description>سویچ را از روی پله برداشتم. نور آفتاب کج تابیده بود به حیاط کوچک خانه‌ام. معلوم بود قرار است روز گرمی در پیش داشته باشیم. دیشب تلفنی حرف زدیم. قرار گذاشتیم برویم بالای یکی از تپه‌های مشرف به دریاچه نزدیک شهر. با مرکز شهر فاصله کمی داشت. سکوت آن مکان هر دوی ما را به دنیای دیگری می‌برد و هپروتی شدن آخر هفته جزو روتین شده بود.من و دوستم اغلب حرفی برای گفتن نداشتیم، دنیای بیرونمان متفاوت و بی‌ربط بهم بود، دنیای درونمان هم فرق داشت و شکاف بزرگی از لحاظ افکار و دیدمان به قضایای مختلف وجود داشت. اما سکوتمان شبیه به هم بود. سکوت ما را به هم گره زده بود.هر وقت سکوت بینمان حکم می‌راند چقدر شبیه هم می‌شدیم! حتی زاویه دیدمان به اطراف، هم‌مسیر می‌شد. عجیب است، مگر نه؟اپل کورسای کربنی رنگ قدیمی‌ام را روشن کردم. تخته گاز رفتم سمت خانه دوست خوبم.بعد از حدود ١ ساعت و ٤٤ دقیقه رسیدم دم در خانه‌اش. آماده بود و منتظر من.حرکت کردیم.شیفت شب‌ها را جابه‌جا کردم، واقعا خسته‌ام می‌کرد. حالا در ماه ٤ روز شیفت شب هستم. اینطور خیلی عالیه. می‌توانم بقیه شب‌ها را استراحت کنم. این مدت بخاطر بدهی مجبور بودم، وگرنه این حجم از شیفت شب داشتن خودکشیه.انتظار جواب نداشت از من، دوست داشت حرف بزند، من هم به حرف‌هایش با دقت گوش می‌دادم. کمتر پیش می‌آمد در ماشین به موسیقی گوش بدهیم. از اتفاقاتی که طی روزها برایمان افتاده بود حتی پیش پا افتاده‌ترینش صحبت می‌کردیم، البته بیشتر او حرف می‌زد.رسیدیم.عجب مکان بکر و فوق‌العاده‌ای است!ماشین را نگه‌داشتم، همان جای همیشگی. رو به آب جاری و روان دریاچه.به ‌هم نگاه کردیم. ساعت ١:٠٠ بعد از ظهر بود. هوا به شدت داشت گرم‌تر می‌شد. بهتر بود تنی به آب بزنیم.پیراهن‌هایمان را کندیم و شیرجه زدیم در عمق دریاچه آبی‌رنگ.خنک و سر حال از آب بیرون آمدیم. لب آب نشستیم به آن خیره ماندیم. سکوت آغاز شد.پوستمان از شدت تابش آفتاب سوخته بود.دنیای سکوت عمیق‌تر از دنیای کلمات است.سکوت بین ما از کجا آمد؟</description>
                <category>Donya</category>
                <author>Donya</author>
                <pubDate>Sun, 23 May 2021 03:18:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجه‌ی تیز گربه‌ام را روی پشتم حس کردم.</title>
                <link>https://virgool.io/@donya.spectrum/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%DB%8C%D8%B2-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%AD%D8%B3-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-l1zlbtqed3h9</link>
                <description>عکس‌ها ترغیبم می‌کنند به نوشتن.گاهی در مورد خود عکس و گاهی احساساتی که در من برمی‌انگیزانند. خیلی وقت است کلمات در ذهنم رنگ باخته‌اند و کم‌رنگ شده‌اند، حتی بعضی کلمات کاملا رنگ و لعاب خود را از دست داده‌اند. با از دست دادن رنگ‌هایشان، معنای‌شان نیز محو و نابود می‌شود.نگاه غضبناک گربه، به من گفت بلند شو و بنویس، زندگی به هیچ کجاش نیست چه حالی داری. سکوت نشان از امواج آرام درون نیست، تلاطم موج‌ها بهت حالت تهوع می‌دهد پس مجبورت می‌کند دهانت را بسته نگه‌داری از ترس سرازیر شدن سیل و غرق شدن.پس آیا خشمگین‌ها درون خود سواحل آفتابی و دریای آرام، دارند؟</description>
                <category>Donya</category>
                <author>Donya</author>
                <pubDate>Sat, 15 May 2021 02:18:20 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>