<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دنیا از نگاه یک زن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@donyaAzNegahYekZan</link>
        <description>علاقمند به خواندن و نوشتن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:59:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4724702/avatar/8WLHVp.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دنیا از نگاه یک زن</title>
            <link>https://virgool.io/@donyaAzNegahYekZan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تمرکز از دست رفته</title>
                <link>https://virgool.io/@donyaAzNegahYekZan/%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-oli29p5uy5kc</link>
                <description>یک توجه معمولی نه، یک برداشت متفاوت از اینکه تو حواست هست.یک بله ی محکم به دور از  چند وسوسه ی دل انگیز.حال که  در مورد تمرکز می نویسم دقیقا چیزی هست که ترس از دست دادنش را دارم ؛ نه هرروز، نه برای هر کاری ،ولی این ترس خودش را گاهی به من نشان می دهد می خواهد، ارزش بودنش را به رخم بکشد!انگار همه ی چیزهای باارزش از وجود خودشان تماماً آگاهند .تمرکز یک انتخاب و فراتر از یک حالت موقت،ذهنیست.ما انتخاب می کنیم که با تمام وجود، قلب و ذهنمان را درگیر یک موضوع کنیم و این کار را با ناخودآگاهمانانجام نمی دهیم بلکه با آگاهی کامل انتخاب می کنیم که حضور داشته باشیم، همین جا، در زمانی که سپری می شود.این جریان ذهنی،خروجی کار ما را آنچنان با کیفیت می کند که برای دفعات دیگر،همگی ما مشتری می شویم.پس عجیب نیست آنقدر  ارزشش بالا مانده.ما مثل گذشته  این جریان ذهنی را نمی پذیریم ؛خواسته یا ناخواسته در برابرش مقاومت می کنیم و حدس بزنید که چه می شود ؟ بله در آخر خودمان ضرر می کنیم. ما هرروز این مقاومت در حال رشد را همین نزدیک خودمان ، دقیقاً در ذهنمان ،رها می کنیم!.در گذشته وقتی که اطلاعات ذهنی ما آن قدر زیاد نبود وقتی تمرکز می کردیم واقعا می توانستیم کارمان را در حالت با ثبات تری پیش ببریم؛اما الان در وضعیت سخت تری به سر می بریم. همزمان که تمرکزمان شکل گرفته و دسترسی های خودمان را محدود کرده ایم ،باز محرک های بیداری داریم که در ذهنمان تقلا می کنند.در جهانی زندگی می کنیم که اقتصادش بر اساس توجه بنا شده و عناصر درآمدزای این دنیای مدرن فقط می خواهند روی هر موضوع،حداقل زمان ممکن تمرکز کنیم.خب،تمرکز نه، ولی توجه ما را می خواهند. این توجه های کوتاه،تمرین نامطلوبی برای ذهن خواهند بود و کمترین اثرشان این است که ما امروزه ارام و قرار نداریم و جریان ارام رودخانه ای ذهنمان را به اقیانوسی پر از موج تبدیل کرده ایم.بد به حال ما ،به افکارمان خیانت کردیم و کمتر از همیشه آن ها را شنیدیم ،به راستی عجیب است که ارزش ها را چگونه این قدر با بی خیالی نادیده می گیریم:تمرکزمان،افکارمان و خیلی از کارهایی که شروع نشدند چون وقت نداشتیم تمرکز کنیم!درست هست که صدای خودمان را نشنیدیم و به تقلای فریبنده ی دیگری ها بها داده ایم! ولی دیر که نشده،ما هنوز زنده ایم.به ارزش چند ثانیه لذت بیشتر به ارزش کمی جدیدتر از هرچیزی که دیگران دیده اند و وای برما که ما ندیده ایم! به ارزش چیزهای گذرایی که تجربه کردیم و تمام شد، درس آموزنده ای گرفتیم و حالا وقت تغییر است.برای پس گرفتن خودمان و بازسازی ظرفیت ذهنیمان باید باور کنیم سکوت ترسناک نیست. صبر کردن بی معنا نیست، باید به عمق معنای زندگیمان فکر کنیم شاید اصلا سال هاست که از دست رفته ایم!!از قدم های کوچک شروع کنیم که مقصد،قدم های محکم تر و بزرگتری می خواهد. باید روی خودمان تمرکز کنیم.</description>
                <category>دنیا از نگاه یک زن</category>
                <author>دنیا از نگاه یک زن</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 21:15:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کهکشان ذهنی</title>
                <link>https://virgool.io/@donyaAzNegahYekZan/%DA%A9%D9%87%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-no8h4ecnp1zg</link>
                <description>همه‌چیز زود اتفاق می‌افتد، اما نه زودتر از افکارمان.او صبور نیست و طاقت ندارد حرف‌ها را کش بدهیم؛ با همان اولین برداشت کارش راه می‌افتد و این به طرز ترسناکی فوق‌العاده است. یک الگو دارد: یا حرف‌هایت به سود من است و من سرتاپا گوشم، یا قرار است تهدیدم کنی.این منطق صفر و صدی واقعاً وجود دارد؛ دقیقاً در همین دورانی که همه مخالف این سیاه و سفید بودن‌اند، او همچنان روی حرفش ایستاده و می‌خواهد ما را عقب نگه دارد. پس باید چه کرد؟ صحبت از یک نفر و چند نفر نیست؛ ما به نوع فکر بشری انتقاد داریم، چیزی که توقع داریم  این است ،(لطفا یک  به‌روزرسانی جدید دریافت کن).01 «ببین، من مدت‌هاست احساس می‌کنم تو به حرف‌هایم توجه نمی‌کنی و این موضوع باعث شده احساس تنهایی کنم، چون قبلاً این‌طوری نبودی و…»خب، این مکالمه‌ی مورد علاقه‌ی ذهن نیست و سریع شنیده نمی‌شود؛ راستش را بخواهید حتی توجه لازم را نمی‌گیرد.اما اگر بگویید: «وقتی حرف می‌زنم و جوابم را نمی‌دهی، (مکث)حس می‌کنم مهم نیستم؛ همین.» ذهن یک احساس را درک می‌کند، یک موقعیت مشخص را تشخیص می‌دهد و بله، این صحبت کوتاه می‌تواند ساعت‌ها درگیرش کند.02 ممکن است  بشنود بگویید: «اگر همین روند ادامه پیدا کند، احتمالاً در آینده دچار مشکلات مختلف می‌شوی، چون تجربه نشان داده و…»  این حرف برایش جذاب نیست. اما اگر بگویید: «با همین سرعت، شش ماه دیگر همین‌جایی؛ نه پیشرفت می‌کنی، نه پسرفت.» ذهن درگیر ترس می‌شود و علتش فقط این پیش‌بینی کوتاه و قطعی است.03 این تصمیم مزایای زیادی دارد؛ اگر بخواهم توضیح دهم شامل این موارد می‌شود…درست حدس زدید، این گفت‌وگوی گیرایی نخواهد بود!مخصوصا برای نسل جوانتر. اما اگر بشنود: «این انتخاب وقتت را نجات می‌دهد، یا در بدترین حالت پولت را هدر داده‌ای؛ در هر حال انتخاب با خودت.» این دوگانگی ساده که منجر به تصمیم‌گیری سریع می‌شود، خودش را جور بهتری با ذهن وفق می‌دهد؛ در واقع متقاعد می‌کند.04 خب همانطور که می دانید همه‌ی ما مطالعه می‌کنیم؛ حالا نه همیشه کتاب و مجله و مواردی از این دست، ولی خب می‌خوانیم. مثلاً همین نوشته یا پست و مطالب مختلف کانال‌هایی که به آن‌ها دسترسی سخت داریم. بله، ما برای خواندن چیزی که رایگان هست هم پول پرداخت می‌کنیم. این‌جا در ایران هم، ما به خواندن بها می‌دهیم؛ حالا نه مثل قدیمی‌ترها، ولی نسل جوان ما هم مطالعه را می‌پسندد و برایش هزینه هم می‌کند.این را گفتم چون ذهن با پست‌هایی که با آن‌ها مخالفت می‌کنید هم کار دارد؛ حتی با آن‌هایی که همدلی می‌کنید. ذهن خودش را درگیر نوشته‌ها می‌کند و برای آن‌ها جور خاصی ارزش قائل است.05 برویم سراغ تنش‌های گفتاری، یا همان سروصداهایی که هنگام دعوا راه می‌اندازیم، این هیاهوی ناخوشایند فشار مستقیمی به ذهن می‌آورد؛ مثلاً: «الان داری همه‌چیز را تمام می‌کنی، این را می‌فهمی یا نه؟» + چند حرف رکیک، یا منهای آن.06 ما یک حرف می‌زنیم و انسان‌ها هزاران برداشت از آن می‌کنند. مثلاً: «تو همیشه همین‌طوری هستی و هیچ‌وقت نظر من را  نمی شنوی…» این را یک نفر می‌تواند این‌گونه بشنود: «یا زندگی‌ات را خودت می‌سازی، یا بقیه برایت آن را می‌سازند.» می‌دانم عجیب است، ولی خب ما آدم‌های تقریباً عجیبی هستیم. ترجیح می‌دهیم معنای ساده‌ی یک حرف را نبینیم و به انتخاب اجباری تن بدهیم(این یا آن و توهم اینکه دیگران می خواهند ما را کنترل کنند). ما ذهنیت عجیبی داریم!07 یکی از این موارد عجیب دیگر سکوت است. مغز ما از خلأ واهمه دارد: «من توضیح نمی‌دهم؛ فقط بدان این را نمی‌پذیرم.»همین یک جمله از عزیزتان می تواند دردناک باشد چون سکوتش را بیش از پیش ادامه می دهد!08 به ما گفته بودند مرزگذاری و «نه» گفتن چقدر مؤثر است و همه باید یاد بگیرند نه بگویند. اگر علت آن را جویا شوید، به این حرف می‌رسید که ذهن ما با قطعیت کنار می‌آید و توضیح را چندان نمی‌پسندد. به این دو جمله توجه کنید:مثلاً: «الان شرایطش را ندارم و واقعاً سرم شلوغ است و بعدها شاید…»یا فقط بشنوید: «نه، الان نه.» این تضاد نرم را با سکوت حس می کنید؟یک توضیح به جا یا یک سکوت یا قطعیت و نه شنیدن،انسان افکار پیچیده را می پرستد ولی می خواهد مشکلات را با راه حل های ساده حل کند!09 یک جمع‌بندی که حس کنترل بحث را به ذهن می‌دهد هم در نوع خود برای ما جذاب است.این ریزبینی‌ها،آدم‌ها را سطحی نگه نمی‌دارد؛ پس آن‌هایی که می‌بینیم و به خودمان می‌گوییم تفکری ساده‌لوحانه و سطحی دارند، که هستند؟ ما در میان آدم‌های متفاوت با برداشت‌ها و افکار متفاوت زندگی می‌کنیم؛ هم شگفت‌انگیز است و هم می‌تواند همه ی ما را عقب نگه دارد!10 «من همین اشتباه را کردم، هزینه‌اش را هم دادم.» این صحبت برای ذهنی که به نصیحت شنیدن مقاومت ندارد، یک حرف مؤثر است. پذیرش‌های به‌دور از تعصب خیلی وقت‌ها می‌توانند مسیر زندگی آدمی را دگرگون کنند.      بیاییم نصیحت‌ها را جور دیگری بشنویم؛ مثلاً این‌که یک تجربه است.11 تأثیر عاطفی عمیق از آن مثال‌هایی است که برای نوشتن‌شان تلاشی نمی‌کنم؛ فقط این را بخوانید و تصور کنید چه زمانی این را با تمام وجود حس کردید:                              «آن لحظه، تنها ماندم.»برای من یک تصویر ذهنی و خاطرات غم‌انگیز است، مثل خیلی دیگر  اما می تواند برای برخی از شما تصویری از قدرت و تاب اوری باشد . توضیحی نمی‌ماند؛ این شگفتی فکری ما هیچ‌چیز را از قلم نمی‌اندازد، حتی عکس‌برداری هم می‌کند!12 قدرت رهبری و فرمان دادن‌های دوستانه، نه ارتشی‌وار، هم می‌توانند در زندگی روزمره شاخک‌های ذهنی ما را تکان دهند. می‌خواهم بگویم حتی لازم نیست یک فرمان جدی باشد؛ فقط کافی است ذهن احساس نکند خواهشی در میان است: «برویم جلو.» ما هر روز این اثرهای ذهنی را با خودمان یکی می کنیم حتی اگر دوستشان نداریم چون شروع ماجرای این تاثیرهارا نمی دانیم.یک هشدار محترمانه، یک پایان گفت‌وگوی ماندگار یا یک سؤال مؤثر و مواردی که به آن‌ها اشاره شد، همگی فقط یادآوری یک الگو هستند: ذهن می‌خواهد بداند چیزی که دریافت می‌کند برای کدام یک است؛ سود یا تهدید و           با اثر پذیری اش حکمرانی کند.13 او (ذهن)درگیر تمام شنیده‌ها و دیده‌های ماست، ولی می‌خواهد پشت سنگر بماند و هدایت‌مان کند. برای همین است وقتی از دیگری به هر دلیلی می‌شنود: «الان این حالت دفاعی چه معنی دارد؟» سریع موضوع تغییر می‌کند؛ ذهن عقب می‌کشد!14 تا وقتی حرف‌های دیگران شخصی نیست یا با من، من کردن‌هایشان آغشته نشده، بیشتر مورد پسند ما قرار می‌گیرند و این به‌خاطر این است که ما آن تهدید عنوان شده را کمتر حس می‌کنیم. پس اگر لازم است حرف‌هایمان شنیده شود، ممکن است لازم باشد خودمان را از مرکز گفت‌وگو حذف کنیم.15 حتماً بارها پیش آمده که حرف ناقصی شنیده‌اید؛ مثلاً: «مشکل این هست که وقتیکه این اتفاق می‌افتد، آدم کم‌کم…» و طرف حرفش را می‌خورد! اصلاً هیجانی برخورد نکنید؛ حتی می‌توانید نخواهید ادامه‌اش را بگوید، چون ذهن برای شما بقیه‌اش را می‌سازد و باورش می‌کند. به ترسناک بودن ماجرا ایمان آوردید؟ تصور کنید یک کودک یا نوجوان هستید؛ همین یک مورد می‌تواند شروع خیلی از چیزهای جبران‌ناپذیر باشد. به نظر من هیچ حرفی را ناتمام نگذارید و اگر نمی‌دانید چه یا چگونه بگویید، سکوت راه‌حل منصفانه‌تری است.یاد اولین باری که می‌خواستم کتاب بخوانم افتادم؛ کودکی را نمی‌گویم، منظورم همان وقتی است که برای سال‌ها این عادت خوب را ترک می‌کنی و یک‌هو نوری در دلت حس می‌کنی که می‌گوید برگرد.یادم هست شروع خیلی سخت بود، مثل شروع خیلی از کارها، ولی حس کردم جور دیگری برایم سخت شده. مثلاً فقط ۲۶ صفحه در یک سال خواندم؛ خنده‌دار است، مگر نه؟ ولی خب اگر آن شروع کوچک نبود، الان به هفت فصل در روز نمی‌رسید.مغز ما هدف‌های بزرگ را دوست ندارد؛ بله، درست شنیده‌اید، هدف‌های بزرگ.یک هدف کوچک، یک قدم به‌ظاهر خنده‌دار، نظر ذهن ما را جلب می‌کند و برایش ارزشمند است. و چه بهتر که با خودمان در صلح باشیم و به خواسته‌های درونی خودمان توجه کنیم؛ مثلاً بدانیم ذهن‌مان چه می‌خواهد.16 در دنیایی که آرزوی آزادی داریم، بهتر است بدانید که مغز ما از آزادی می‌ترسد. تعجب کردید؟ به این جمله در یک موقعیت مهم و حساس فکر کنید: «تصمیم با شماست.»چه حسی دارید؟ این مسئولیتی که به شما واگذار شده را جدی می‌گیرید؟ این آزادی عمل را می‌پسندید، درست است؟اما حاضرید هر لحظه از زندگی را با این آزادی تمام‌وکمال شروع کنید؟! کمی میگذرد،ترس‌های درونی شما بعد از اندکی تفکر شروع به رشد می‌کنند؛ حتی همان‌هایی که سال‌ها از وجودشان بی‌خبر بودید. ذهن ما از آزادی می‌ترسد و به مسائل نه‌چندان مهم هم  بعد از احساس مسئولیت جدی‌تر فکر می‌کند. به‌خاطر همین است که دوست دارد با یک راه‌حل مؤثر روبه‌رو شود، نه یک مسئولیت جدید حتی اگر آزادی باشد.17 در مورد این‌که به‌موقع و به‌جا حرف بزنید، همه‌ی ما چند تیتر مطلب و شعر برجسته در ذهن‌مان داریم که دقیقاً نمی‌دانیم جمله‌بندی‌هایشان چگونه است، ولی همگی می‌گویند به‌موقع و ترجیحاً کم حرف بزنیم. باید بدانید این نکته از آن مواردی است که در ذهن ما مراحل پذیرش حرف‌ها را هموارتر می‌کند؛ پس بله، به‌اندازه و به‌موقع حرف بزنیم.از این‌که ذهن ما متفاوت‌تر از آن بود که توقع داشتیم برداشت‌های بد نکنید، ولی اگر دوست دارید این تفاوت نگرش را کمتر کنم، بیایید ادامه‌ی بحث را این‌گونه بگویم: ترس از فقدان در ذهن یک چیز واقعی است؛ دقیقاً همان چیزی که خودتان هم از اعماق قلبتان باور دارید. ما از این‌که از دست برویم یا از دست بدهیم می‌ترسیم و اثرش را تا عمق وجودمان حس می‌کنیم. به‌خاطر همین احساسات دردآور است که می‌خواهیم بار احساسی خیلی چیزها را حذف کنیم، سرد و خنثی باشیم و به ذهن‌مان این پیام را بدهیم: «حالا بپذیر؛ نه برایت فایده‌ای دارد، نه تهدیدت می‌کند. فقط بگو که متوجه‌ی منظور شدی.» و چه خوب که می‌پذیرد(ذهن) از چارچوب الگوی خود فراتر می رود(الگوی سودوتهدید) و در منطقه‌ی امن خود موارد جدید را تجربه می کند؛(موارد سرد و خنثی یا ناشناخته) مثلاً در نهایت بشود یک روبات.(مثال واقعی)نمی‌دانم باید منطقه‌ی امنش را توسعه دهیم یا بگذاریم در الگوی قدیمی خود چند قرن دیگر حل شود؟ به نظرم وقتش رسیده هرجور شده پیشرفت کند، حتی اگر سرد و خنثی باشد حتی اگر ندانیم چه می شود.امید دارم که طرز فکر رشد را به او آموزش دهیم و احساسات نهفته‌ی منطقه‌ی امنش را بیدار کنیم و در نهایت با آدم‌هایی متفاوت‌تر زندگی کنیم. کار کوچکی نیست، ولی به یک قدم کوچک خنده‌دار نیازمند است.</description>
                <category>دنیا از نگاه یک زن</category>
                <author>دنیا از نگاه یک زن</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 14:25:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برچسب های ساده</title>
                <link>https://virgool.io/@donyaAzNegahYekZan/%D8%A8%D8%B1%DA%86%D8%B3%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-gwoemyjmleqw</link>
                <description>شاید دوست نداشتم باهوش به نظر بیایم، شاید نمی‌خواستم در چشم هم‌کلاسی‌هایم مسخره یا عجیب جلوه کنم.شاید انتخاب من، منزوی بودن نبود؛ ولی کم‌کم شد. دوست نداشتم باور کنم، اما چون کم‌سن بودم باورم شد که هوشم به حل مسائل المپیادی ریاضی می‌رسد. وقتی نتوانستم، فهمیدم از «باهوش بودن» فاصله گرفته‌ام. و اگر باهوش نبودم، پس حتماً هوشم خیلی کمتر بود؛ کمتر از خیلی‌ها. خودم به خودم این برچسب ها را  یادآوری نمی‌کردم، اما دیگران این کار را به بهترین شکل ممکن انجام می‌دادند. از سادگی‌ام سوءاستفاده می‌کردند؛ مثلا کیف و کتاب‌هایم میان بچه‌های کلاس&quot; توپ&quot; بازی بود، بدتر از آن، من فکر می‌کردم «حالا هم بازی‌شان هستم»، ولی در واقع فقط مسخره‌ام می‌کردند. دوست نداشتم گوشه ی خانه بنشینم تا شب روز شود و روز شب. اما آن‌قدر مرا بالا بردند، آن‌قدر برچسب زدند که همان‌جا تنهایم گذاشتند: «تو باهوشی»، «تو درس‌خوانی»، «تو متفاوتی»، «تو… تو… تو…»از تمام این برچسب‌ها متنفرم. از همان وقت‌ها بود که کمتر با بقیه حرف زدم؛ نتیجه‌اش شد یک برچسب دیگر... خودتان حدس بزنید کدام. نمی‌گویم همه ی آن حرف‌ها نادرست بودند؛ انکار نمی‌کنم. اما وقتی با یک واژه می‌خواهند کل وجود آدم را تعریف کنند، داستان عوض می‌شود. آن‌ها مرا بدعادت کردند؛ گاهی هم خودم این‌کاره  می شدم.مدام برچسب‌های متفاوت به خودم می‌زدم و جهت زندگی‌ام را عوض می‌کردم: گاهی به هوای زیبایی درگیر صنعت مد بودمو و گاهی چیز متفاوت دیگر ، همه این ها فقط برای یک باور جزئی. دیدم راه فراری از این حرف‌ها هم نیست. مثلاً همان معتادی که حالا قهرمان فلان رشته است، قهرمانیست کهقبلاً معتاد بوده، شاید هنوز هم گاهی باشد! اما این را «آن‌ها» می‌گویند؛ نمی‌خواهند تسلیم تغییر دیگران شوند  حتی اگر برچسب هایشان واقعیست.آری، گاهی این برچسب‌ها واقعی‌اند، ولی قرار نیست سایه‌شان تا ابد روی زندگی‌مان بماند. همین برچسب‌های تک‌کلمه‌ای یا عبارات به‌ظاهر ساده، آن‌قدر ماندگار می‌مانند که نسل به نسل منتقل می‌شوند: مثلا «تو هم مثل پدرت رفیق‌باز هستی.»بزرگ که شدم، همه ی برچسب‌ها را گذاشتم کنار. به خودم گفتم: برچسب‌ها برای نام‌گذاری ادویه‌ها و پرونده‌ها مناسب‌ترند، نه آدم‌ها.دیگر نمیخواهم معنای دیگری داشته باشند.  </description>
                <category>دنیا از نگاه یک زن</category>
                <author>دنیا از نگاه یک زن</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 02:37:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من فقط ایستاده بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@donyaAzNegahYekZan/%D9%85%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-pt7qbpp2vr4i</link>
                <description>من فقط ایستاده بودم.صورتم داغ کرده بود، صدای قلبم را می‌شنیدم.دست‌هایم را مشت کردم ولی همچنان لرزش‌شان متوقف نمی‌شد.سرم را پایین نگه داشته بودم. دوست داشتم در یک آن کسی مرا نبیند، نامرئی شوم.فقط ایستاده بودم و کل بدنم مثل یک مجسمه تکان نمی‌خورد.امان از دست‌هایم ،بی‌شرمی می‌کردند.صدایی در گوشم می‌گفت: من همیشه خراب می‌کنم.سرم را بالا کردم، می‌خواستم به چشمانش زل بزنم ولی به نخِ شلِ دکمه‌ی پیراهنش خیره ماندم.دوست داشتم جای آن نخ آویزان باشم، همین قدر بی‌اهمیت و جدا افتاده،ولی من ناخواسته همیشه به چشمش می‌آمدم.سرم را باز پایین انداختم. پاهایش را به طرف دیگر چرخاند تا از کنارم برود. می‌خواستم یک‌بار دیگر شجاع باشم. سرم را بالا آوردم تا به چشم‌هایش با خشم زل بزنم، ولی صدای خنده‌ی کریه‌اش حواسم را پرت کرد.او رفت و من همچنان ایستاده بودم.بخشی از وجودم خوشحال بود، دوست نداشت در نگاه او این‌قدر خودش را کوچک ببیند.او رفت ولی من که می‌دانم آمده بود کمی لذت ببرد، خودش را کمی آرام کند. مرا به خیال خودش کوچک کند تا کمی بزرگ‌تر شود.یادم ماند،هر دو قلب‌هایمان تندتر می‌تپید. من از ترس و او از هیجان سروصداهایی که راه انداخته بود.هر دو چشم‌هایمان بیشتر برق می‌زد، او از گریه‌های من ذوق کرده بود!صدای افکارش را می‌شنیدم: حالا تو هم به من عادت کردی،شبیه من شدی.صداهای بلندتری هم بود، می‌گفت: حقش بود، من فقط راستش را گفتم.دیگر نمی‌خواهم صداهایش را بشنوم، ولی آیا بدون او دوام می‌آورم؟ شاید خسته باشم، ولی آیا این‌قدر خسته که این بازی روزمره را تمام کنم؟من می‌خواهم تمام شود، برای یک‌بار که شده کنارم بنشیند و با من صحبت کند.شاید نتوانم همه‌ی حرف‌هایش را بفهمم، ولی همه‌ی نگاه‌هایش را از حفظم.من که یادم نمی‌رود؛ گاهی هم مرا بغل می‌کردی، گاهی هم من از بودن در کنارت فراری بودم، همان وقت‌ها که حرف‌هایت را نمی‌فهمیدم ولی نگاهت ترسناک بود.خودم را از تو دور نگه داشتم، همین‌جا، توی همین اتاق. به‌خاطر حرف‌هایت گریه‌ها کردم، ولی به اشتباه تو را بخشیدم.باید داغی چشمانم مرا خشمگین می‌کرد، نه اندوهگین. با خشم به طرف تو می‌آمدم، به تو می‌گفتم:باید تمامش کنی، باید دست از سر تربیت کردن خودت برداری! تو دیگر به اندازه‌ی کافی بزرگ شده‌ای!هر قدر من را کوچک کردی، مقایسه کردی، ناسزا گفتی، کافی‌ست؛ بگذار کمی هم من زندگی کنم، کمی خودم را از چشم‌های خودم ببینم.شایدشاید روزی تو جای من بودی،  بگذار راحتت کنم من به جای همه‌ی آن‌ها از تو عذرخواهی نمی‌کنم.</description>
                <category>دنیا از نگاه یک زن</category>
                <author>دنیا از نگاه یک زن</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 00:17:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مستقل شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@donyaAzNegahYekZan/%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%D9%84-%D8%B4%D8%AF%D9%86-gwsjts9umzf3</link>
                <description>نمیدانم باید چطور درموردت بنویسم ولی مینویسم حتی اگر واژه ها کج خلقی کنندمحبوب ترین و غریبانه ترین عبارت رویایی منفکر میکنم آدمی نیاز دارد حداقل یکبار در موردت فکر کندچرا این دوپای بیقرار می خواهد با تو باشد و اگر اینگونه نشد آخر چه کند - چه می شود؟میپرسم از خوداز کی باید باز هم برایت تلاش کنم؟-مستقل شدن - غریب روزهای منهیچکس نمی داند برای رسیدن به تو چه  چیزها امتحان کرده امچه شب ها بیداری کشیدم تا فقط یک قدم به تو نزدیک تر شومهمین مناطرافم را جست و جو میکردم تا ادمی را آشنا با تو پیدا کنمحیف که برای خیلی از ما غریب و عجیب بودیمن دوست داشتم باور کنم که تو هم به دنبال منی و منتظری فرصت هایم بالاخره مرا به تو برسانندقبول دارم آنچنان که باید تلاش نکردم -قبول دارم-میخواهم بهانه جویی ها را کنار بگذارم در حالیکه میدانم میتوانند توجیه فوق العاده ای باشند ولی در آخر برای من باز هم بهانه اندمیخواهم فکر کنم برای رسیدن  به تو هر انچه داشتم را رو کردم ولی دروغ استمیتوانستم بهتر باشم واقعا می شداز باب سرزنش نهولی می شد به خاطر تو کمی خودم را بیشتر می شناختموقتم را با افکار رسیدن به تو پر می کردمحتی میشد بخاطر شیرینی وجودت -کمی فقط کمی ارام تر می بودممن تعداد روزهایی که عصبی و بی حوصله بودم  برایم از هزارها گذشته و مناین من بی فکربه امید اینکه شکمم همچنان سیر می شود تورا فراموش کرده بودمولی باز هم تو گاه گاهی مثل یک نسیم افکارم را جان می دادیحیف با بی اعتنایی تورا بیشتر از خود دور می کردم -حیف از من -. راستش دوست داشتم تورا قاب کنم بزنم به دیوار اتاقم و از عینکم زیرچشمی هی تو را نگاه کنم و بگویمهنوز به دنبال تو هستمهنوز میخواهم همه ی وجودت مال من باشدتو را با فونت دلخواهم طرح نوازی می کردمدورت را کادر نمی کشیدمنهمیخواهم مثل من رها باشیحتی رنگت را انتخاب کردمتو را سیاه سیاه مینوشتممیخواهم قدرتت را به رخم بکشیاگر آبی و سفید و سبز باشی که خودت نیستیتو پر از شور و قدرتی قرمز و زرد باشی هم  فقط کمی از تو را می بینممیخواهم همه ی تورا هرروز بخوانم. حالا که به تو کمی فکر کردمحس میکنم دیگر کمتر غریبه ایمبرایت از امروز تلاش میکنمراه های رفته را به فال نیک می گیرم و این نرسیدن ها را فراموش می کنممیخواهم بخاطر تو بخاطر خودم چند باره از اول شروع کنم.تو با نبودت حرف هایت را گفتیگفتی اگر نباشی صدایم کمتر شنیده میشودنشانم دادی نبودت چطور مرا بی قرار تر می کنداز دور دیدم انها که در پی تو بودند وضعشان بهتر شدتحمل این دوری را دیگر ندارمچند ماهیست با خودم قرار گذاشتم که برای بار اخر هم که شدهپیگیر تو باشمنمیدانم چطور بگویم ولی انگار تو هم دیگر بار این جدایی برایت سنگین استتو را که پیدا کنم انچنان در تو غرق شوم که گویی انگار هیچوقت قبل از تو -خودم- نبوده امتو را به همه نشان میدهماز خوبی هایت آنقدر می گویم که آرزوی هر خانه شویمی دانم بعد از این  میخواهند در موردت بدانندبعد از تو میروند دنبال گمشده ی خودشان.غریب آشنای منبعد از امشبدیگر کمتر غریبه ایتورا روی دیوار اتاقم هنوز نهولی در اعماق وجودم نگه می دارمعبارت جذاب منبعد از امشبتورا روزها و شبها مشغول میکنممسیر بین ما  قرار است هرروز روشن تر شودکافی هست تورا از دور ببینمکافی هست کمی تو را حس کنمبه قدم های کوتاه اکتفا نمی کنم مثل کودکی که مادرش را پیدا کردهدر رسیدن به تو عجله می کنمتورا در اغوش میگیرم و از خاطرات باهم بودنمانعکس ها قاب میکنمتمام دیوار این اتاقم راامشب به نام تو میکنمباشد که بخواهی و بخواهم وبخواهد</description>
                <category>دنیا از نگاه یک زن</category>
                <author>دنیا از نگاه یک زن</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 21:25:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>