<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دُرسا؛</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@dorsaa</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:56:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4865467/avatar/OMP8do.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دُرسا؛</title>
            <link>https://virgool.io/@dorsaa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گره‌ کور</title>
                <link>https://virgool.io/@dorsaa/%DA%AF%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%B1-rwcphyzdvoxw</link>
                <description>نخ قرمز ‌ «شاید این گره باید کور می‌شد تا راحت‌تر پاره بشه»شاید هم از اول دو خط نخ بودشاید گره میخواست وصال دهنده باشد اما زور دنیا کورش کرد وصال هم کور کرد خط نخ ها زخمی شدند هر کدام به جهتی مخالف خود را کشیدندتا از درد رهایی یابندکور شدن گره یک موهبت داشت راحت تر از هم جدایشان کرددرد جدایی‌شان کمتر از درد باهم بودنشان شد!&quot;خالق تو را شاد آفرید&quot; &#039;تو شاهکار خالقی&#039;تو را شاد آفرید همه را شاد آفریدکاش فقط یک نفر خلق میکردخلقت آدمیان شادی را کشت شاهکار بودی تحول بودی دست نیافتنی برای فرشتگان و انس بودیاما برای‌ خودت چی؟برای خودت هم دست نیافتی شدی-دُرسا</description>
                <category>دُرسا؛</category>
                <author>دُرسا؛</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 11:10:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط؟</title>
                <link>https://virgool.io/@dorsaa/%D8%AE%D8%B7-alel4afygbia</link>
                <description>مخملی«دنیای ما، به نرمیِ همین خطوط است»خطوط دنیای ما پر از نرسیدن های موازی پر از شکستگی های بیراهه پر از عبور های قطع کنندهپر از رد کمرنگ لحظه هم هستخطوط منتهی به افق خط فقط نرم نیست !خط  خالق کلمه استکلماتی که به واسطه‌ی خالقشان از خنجرهم برنده تر میشوندآدمی دوام می‌آورد حتی بعد از لمس حفرات خونین ،آدمی دوام می‌آورد ورای حد تصور&quot;خیال‌پردازی&quot;گم شدن میان صفحات کاهیِ کتاب لمس خیالی پیرهن شاه‌دخت‌ قصهرهایی آواز جنون میان آویختِگی بید خلق زندگی ناممکن از نظر من هم کسی که غرق نشود در ناممکن‌ها هیچ چیز ندارد هیچ چیز!_دُرسا</description>
                <category>دُرسا؛</category>
                <author>دُرسا؛</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 11:10:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاص؟</title>
                <link>https://virgool.io/@dorsaa/%D8%AE%D8%A7%D8%B5-yac5h9l3toym</link>
                <description>«صبا&#039;ح»|هیوا.«آدم‌ام،آدم‌خاصی‌ام؟آره،فکرکنم..»&quot;انسان&quot;&quot;متغیر و خاص&quot;خاص بودن یا عجیب بودن!؟خاص بودن یعنی اکثریت ، یعنی محبوب بودناما عجیب بودن! یعنی اقلیتیعنی طرد شدگی یعنی کنج دلنشین سکوت!دنبال تغییری!؟تغییر از مبنا، یا ریزش پوست خشک؟&quot;علاج کجاست&quot;صفیر موزون چاووش که علاج را در وطن می‌دانستاما جنس درد چیست که علاجش پخش شود!بگوئید ببینم درد گسسته هم میشود یا نهخصال علاج ماندن است ، ماندن تا ابد؛اما خصال درد ماندن تا ابد و یک روز است.توازن ندارند که! کفه ترازوی درد گران تر است.&quot; من یک گمشده در تاریخم.&quot;چه کسی در این قبرستان تاریک گم نشدخوانده بودم تاریخ چیزی شبیه به یک جسمحجمی است که جان دارد و نفس میکشد!حاجت روا می‌کند و قضا می‌کند!تاریخ راه هم می‌رود، گفته بود نفس می‌کشدتاریخ در آینده نفسش نبرید؟تو در کدام صفحه‌ی سیاه شده‌ی تاریخراه گم کردی؟ قطره های خشک شده‌یجوهر کاغذ آن صفحه یادآور خوشی استیا درد؟&quot;نور&quot;وقتی تابید بیا به کوچه‌ی شهر سری بزنیمیا سفر کنیم به کافه‌ نادری معروفیا غرق شویم میان صفحات کتابیا از مزرعه‌‌ای‌ که بذر امید کاشتی دیدن کنیمو امید را درو کنیمیا برویم به گذشته و شنوای هزار و یک شببا ندای شهرزاد باشیماز خاورمیانه گذر کنیمیا به ارتفاعات سلام کنیمیا واژه ها و کلمات را متحد کنیمتا روزی به جای توصیف موی و میان یاردمی بخوانند:&#039;دلا تا‌ کی در این زندان فریب این و آن بینییکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینی&#039;-دُرسا</description>
                <category>دُرسا؛</category>
                <author>دُرسا؛</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 14:23:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک سبز دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@dorsaa/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-iwgmrjkyllyh</link>
                <description>درچِ فرفریسبزک!سر از کدام وادی بیرون آوردی؟بسان طوفان و پیچک به دورت چرخیدم و رفتم ولی نگفتی ...چای بریزم یا نه؟کلید ادامه زندگی در حنجره‌ی تو پنهان بود و نمیگفتی؟؟باید با من حرف میزدی حرف! مگر نگفتم صدایت مجوز حیات است و محافظ لطافت؟فلسفه زندگی ات چه بود ؟ دل خوشی ؟به گمانم چیزی دست نیافتنی انتخاب کردیدخترکآن روز که میان بید های مجنون تر از لیلیمی دویدی را یادت هست همان روز که گیسوانت در هوا آزادانه رقص می‌کردند؟ گیسوانی که به عادت رنج زندگی پر پیچ‌ وخم شدند... پیچ خوردند و  پیچ خوردندمن هم پیچ خوردم در وجودت در نگاهت چشمانت داد میزد خسته ای اما لبانت می‌خندید ..مدت ها بود که ایستاده بودی بر فراز قله اتفاق ،اتفاقی که هرگز به دره زندگی‌ات سقوط نکرد!-دُرسا</description>
                <category>دُرسا؛</category>
                <author>دُرسا؛</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 13:31:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سبز من</title>
                <link>https://virgool.io/@dorsaa/%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D9%85%D9%86-mkngw3t4tk8z</link>
                <description>هدیه به شیفته‌ی ابرها!یک جهان رنگ ،یک دنیا امید و نور سبز سر از زیر خاک بیرون آورد سبز بود درست همرنگ شاخه های آویخته‌یبید ، همرنگ سپیداریا همرنگ گلدان های خانه‌ی مادربزرگ سرت را که از پنجره بیرون میبردی او را در آسمان هم می‌توانستی ببینی ميان آبی ظریف آسمان لابه‌لای دامن گلدار شب هم میشد نشانی از او پیدا کرد در روز،او را لبخند زنان در ابرهای روان میدیدی و شب با تنگ کردن مردمک چشم میان وهم سایه ها رقصش را با ساز باد نظاره میکردی نسیم که می‌وزید عطرش جانشین بوی رز های وحشی میشد هوش از سرت میبردوای از آن روزی که دست به کار میشد و انگشتان ظریفش کلاویه های سیاه و سفید را نوازش میکرد ؛نوایی که در فضا طنین انداز میشد روح مرا نیز نوازش میکردهمه جا بودهمه جا...-دُرسا</description>
                <category>دُرسا؛</category>
                <author>دُرسا؛</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 13:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وهم شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@dorsaa/%D9%88%D9%87%D9%85-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-dahfspzsdpji-dahfspzsdpji</link>
                <description>هدیه شده به مریم&quot;نازنینممن هم اگر می‌دانستم شعر ها سر از کجا بیرون می آورند به آنجا میرفتم. . .اگر می‌دانستم اقیانوس ادبیات زیر کدام صخره سپید مبحوس است رهسپار آنجا می‌شدممثال تو که رفتی و تنت یخ زده از شور و جوهر شد، یخ زده از قلم و کلمه شدراستی چرا هرگز بازنگشتی؟میگفتی سفر شعر بی بازگشت است من باور نمیکردم ، باور نمیکردم دنیایی باشد فرا تر از زمین!بگو ببینم حال که غرق شدی در دنیای وسیع جدیدت هنوز مرا به خاطر داری؟روز هایی که با کلاه های خاکی در دشت های طلایی گندم ها می دویدیم و سر خوش به آفتاب سلام می‌کردیم ؟روز هایی که کنار خوشه های جو برایت مینواختم و می‌خواندم نازنین مریم رایادت هست ؟میخندیدی و در دل میگفتی دیوانه‌ی احساسییک چیز بگویم که گله ای باقی نماندراستش من به دنبالت آمدمآمدم میان صفحات دنیای جدیدت اما ندیدینخواستی ببینیآمدم و در شعر تو حل شدم و تو با جوهرتمرا خو دادی به این جهان_دُرسا</description>
                <category>دُرسا؛</category>
                <author>دُرسا؛</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 13:03:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای سال منفور</title>
                <link>https://virgool.io/@dorsaa/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%86%D9%81%D9%88%D8%B1-fzhcyzm1lyho-fzhcyzm1lyho-fzhcyzm1lyho</link>
                <description>دود‌ و خون ، غم و اشکاو خنجری با میلیون ها تیغه تیز بودکه خود را فرو کرد در قلب میلیون ها انسانخون چکید! شادی و لبخند گریخت!وقتی داشتیم تحویلش میگرفتم چه کسیگمان میکرد این چنین باشد!او هدیه از از سمت اهریمن بودجعبه اش خونین بود ، بوی تعفن میدادصدای گلوله و موشک پخش میکرداما امان از این انسان های به ظاهر آگاهامان از ما ، امان از انسان!نقاب بی تفاوتی بر صورت زدیم و با روییگشاده تحویلش گرفتیم !داد زدیم خجسته سال نو !رخت بربستیم ، شکوفه زدیم ، رقصیدیمشعر خواندیم ، «سال نو»اما زهی خیال باطلتحویل بگیرید سالی را که با شادی دورشمیچرخیدیدنفرت نفرت نفرتبذر نفرت کاشت در بطن های نوزادانبذر لاله کاشت در خیابانبذر مرگ کاشت در خاک&quot;عبور نور از دور&quot;خورشيد مرده بودبرکت هم از زمین ها رفتباران آمد ولی مژده خون و موشک میدادتکرار احمقانه روز ها و ساعت هازمستانش آنقدر سرد و تار شد که از آسمانبرنج بارید !تابستانش آنقدر سوزان شد که جوی عقل‌خشکید !ماه خونین از آغاز مژده‌ی سال خونین میداداما ما همگی در غفلت سپری میکردیمچی کسی فکرش را میکرد آن زمان کهبا خیالی آسوده و در خلسه ای آرامروی پشت بام های ساختمان های طویلبه پشت خوابیده بودیم و ماه سرخ رنگرا تماشا میکردیم روزی خواهد رسیدکه همان ماه را خونین لمس کنیمماهی از جنس فصل و تاریخسال منفورمانند گُلی بود که از لجنزار جهالت روییده بودحال همگی عجولانه می‌خواهیم این سال را تحویل خالقش دهیمامان از درد گریه های بی امان این سالامان از درد خیابان های به خون آغشتهامان از درد رود رود های مادران سیاه پوشامان از درد دختران و پسران خردسال مانده در زیر آوارچه جنایت هایی رغم خورد به دست خودی و اجنبیدر این سال شومتا به ابد شاهدان این جنایات و درد ها در معرض خطر ۴۰۴ هستندتا به ابد درد این سال می‌ماند در سینهمی ماند روی آسفالت های خیابانمی‌ماند در زمستانمی ماند در دیوار های مدرسهمی‌ماند در ذهن آینده سازان مملکت !لبخند !شادی !اگر خواستی سری به این وادی حیرت بزنیصبر کن ، صبربا سال جدید بیااین بار حافظ بهار باشحافظ بشر باشنه حافظ عزای دل ما!&quot;ای سال بر نگردی بری دیگه برنگردی &quot;-دُرسا؛۲۸ اسفند ۱۴۰۱</description>
                <category>دُرسا؛</category>
                <author>دُرسا؛</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 12:00:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجات</title>
                <link>https://virgool.io/@dorsaa/%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-kcgm3z6nbwfd-kcgm3z6nbwfd</link>
                <description>توت!-آقا یه توت ما رو نجات داد!میتوانستی نجاتم بدهی اما!لازم نبود قصه ببافی ؛ لازم نبود...یك لیوان چای آتشی پر توقعی است؟اگر نیست یك لیوان چای تازه دم میان عطرسبزه ها برایم کافی بود...حتی زبانه های سرخ آتش هم میتوانست نجاتم دهدحتی هوای بارانی در بهاراگر برایم یك گلدان بهارنارنج هم می‌آوردیك دیگر حرفی باقی نمیماند!اصلا چرا بهار؟اگر در هوای سرد زمستان بعد از نوش‌جان کردن پرتقالت ، پوست های لطیفش را روی بخاری خانه مادربزرگ میگذاشتی تا عطرش فضا را پر کند هم برایم کافی بود...یا اصلا بعد از تماشای سریال مورد علاقه اتدرست زمانی که یاسمن نوار یادگار حامدرا گوش میکرد ،برایم می‌نوشی‌ &quot;ای درخت پر گل من نو بهارت ارغوان باد&quot; هم نجاتم میدادچیز زیادی نمیخواستم ك!اگر در روز های پاییزی کتاب شعر باز میکردی و برایم از فروغ فرخزاد می‌خواندی چه؟نجاتم میداد...اگر وسط تابستان می آمدی به همراه چند شاخه بابونه و من می نواختم و تو برایمگل یخ می‌خواندی هم کافی بود ...اما نیامدی و نخواستی نجاتم بدهی!نیامدی و من؛با یك توت سرخ به زیر نور خورشید و مست از عطر یاس ها نجات یافتم«توتی با طعم گیلاس!»_دُرسا؛</description>
                <category>دُرسا؛</category>
                <author>دُرسا؛</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 17:50:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرو سرخ وطن</title>
                <link>https://virgool.io/@dorsaa/%D8%B3%D8%B1%D9%88-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D9%88%D8%B7%D9%86-c9dljgs2ypp9-c9dljgs2ypp9</link>
                <description>اینجا زبان ها گویا و چشم ها عریانندمغز ها راهی فضااند و اشک ها را به خلا بردنددر این کنج تاریک و سرختکرار،تکرار نگذاشت که ریا و کلک و حقیقت و نور جدا باشنددر اینجا تاریخ تکرار شد ، مرگ تکرار شد ، نام تکرار شدسرنوشت تکرار شد و همه چیز در این ویرانه جغد نشین تکرار شد جز زندگی! اینها همگی مسافر بی بازگشتقطار ابهام بودنند!قطاری که مانند اسبی چموش می‌راند،  چاووش کاره ای نبود!ساربان هم به تماشای گذر خاک به جا مانده از ویرانی نشسته بود...تنها دلخوشیمان چه بود؟دلبستن به اتفاق!اما دریغ ،دریغا که اتفاق هم اتفاقی نبود!اما زنهار،زنهار که شادیمان به رسم غرور درخت کاج کاذب بود! ما خواستیم سرو باشیمبه رسم سرو آزاد و رها و سبزاما اینک این سرو سرخ است و چناری سوخته در آغوشدارد و نوای سوزناکش وطن را داغ دار کردهرسم آفتاب اینگونه بود ! کجاست آن نور!به قول صادق که صادقانه و به دور از ریا هدایتمان میکردبا بانگی بی صدا و قلم ماندگار خویش فریاد میکشید:بزرگ ترین جنایت این سرزمین عادی شدن رنج است!گفتند نمایش که به پایان رسید نقاب ها سُر می‌خورندو نور می‌رسد! اما چه شد !؟نمیدانم هر چه شد،نشد!آری راست میگفتیغزال هم راست می‌گفت من به قدر کافی نگریستمآری تمامی سرو های سرخ این سرزمین باید به رسمباران که با تحکم به آغوش زمین می‌کوبد چنارهای سوخته را به آغوش خود بکوبند !«گلوی مرغ سحر را بریده‌اند و هنوزدر این شطِ شفق آواز سرخ او جاری‌ست ؛»_دُرسا۱۳ اسفند ماه ۱۴۰۴</description>
                <category>دُرسا؛</category>
                <author>دُرسا؛</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 14:51:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>